گوسفند سرا( حسینیه امام زمان)

سیاه وسفید

عشوه گر مرگ


این همان مجسمه است

داش سهیل

بارگاه سوم

دوستان بر فراز قله
گوسفند سرا( حسینیه امام زمان)

سیاه وسفید

عشوه گر مرگ


این همان مجسمه است

داش سهیل

بارگاه سوم

دوستان بر فراز قله
گزارش برنامه دماوند:
چهارشنبه بعد از ظهر با بچههاي دانشگاه بهشتي عازم پلور شديم.دماسنج ماشين دماي 50 درجه را نشان مي داد و جاده شلوغ بود. قرار بود از جبهه غربي صعود كنيم كه ماشين در اواسط راه نتوانست بالا بكشد . پس برگشتيم و قرار شد از جنوبي بالا برويم. نزديك هاي غروب بود كه ما به گوسفندسرا رسيديم.شب را بر روي سقف اتاقكهاي پايين حسينيه خوابيديم. هوا بسيار لذت بخش بود . پايين تر از ما دريايي از ابر بود وگهگاه بالا مي آمد و مه بر صورت خواب زده ما مي خورد وباز پايين مي كشيد. بعد از آن گرما اين خنكها بر جان ما چون آب بر آتش بود.
صبح با كولههايي كه براستي سنگين بود ه سمت بارگاه حركت كرديم. همچنان در زير پايمان گسترهاي از ابر كشيده شده بود . بعد از 3:15 به بارگاه رسيده چادر زده و بعد از نهار براي هم هوايي 1 ساعت به بالا كشيديم.
شب شام سوپ درست كرديم كه نزديك به 1:30 فرايند درست كردن آن طول كشيد و لي به راستي ارزش آن را داشت.
صبح ساعت 3 از خواب بيدار شديم و ساعت 4:05 به سمت بالا حركت كرديم . هوا خوب بود و كوهنوردان بسياري در يك خط مستقيم در حال صعود بودند.( كمطقه شلوغ بود شايد 500 نفر رد منطقه بودند)حركت نور چراغهاي پيشاني در كوه منظره جالبي را خلق كرده بود.
بعد از 2.5 از كنار آبشار يخي رد شديم.و سرانجام در ساعت 10:15 بر بلنداي بام ايران ايستاديم.چندين چشمه گوگرد درسمت شرقي تر قله فعاليت مي كرد كه يكي از آنها بسيار مي غريد ومي جوشيد. (همانند آنچه در فيلم هاي مستند از آتشفشانهاي هاوايي پخش مي كند)قله شلوغ بود و گروهايي از دانشگاه تهران –فولاد مباركه- بهبهان و... بر روي قله عكس يادگاري مي نداختند.نزديك به نيم ساعت بر روي قله بوديم. اكثر بچه هايي كه با هم صعود كرده بوديم براي اولين بار بود كه پا بر روي اين ديو سپيد مي گذاشتند و من خيلي دوست دارشتم ودارم حس و حال خودشون را بگويند. من هر بار كه به قله پا ميگذارد احساساتم بشدت بغليان ميآفتد و خودم و بزور جمع وجور مي كنم. اين بار نيز از اينكه خدا مرا باز مورد رحمت خودش قرار داد و به خوش نزديك تر كرد شكر مي كنم . بعد از دعا بر دوستان و خويشان با حال سرخوشان مست قدمي بر كاسه زدم وباز اين آقا رضا را ديدم كه چادر درون كاسه چادر زده بود و 12 روز است كه شروع كرده( سال پيش 56 روز اين كار را ادامه داد). سال پيش شايد از اين كارش خوشم آمده بود اما اين بار نه. چرا كه احساس مي كنم براي خودنمايي بيشتر به اين كار رو آورده . درست است كه بودن در آن شرايط براي انسان دشوار است اما بدن خاصيت انطباق پذيري دارد و بعد از چند روز بدن خود را با محيط وفق ميدهم( همانند آنكه شمال مي رويم ورطوبت هوا در چند روز اول باعث تعريق مي شود ولي بعد از آن بدن خود را با محيط وفق مي دهد).
گوگرد نسبت به سال پيش نصف شده بود و كمتر چشمه هاي گوگرد وجود داشت.
براي اولين بار ديدم كه بر روي كاسه به غير از برف ويخ يك درياچه كوچك هم تشكيل دشه بود و آخرين نكته آنكه از مجسمه صياد هيچ نشاني جز آهنپاره نبود ورو سياهي آن بر آنان كه مي خواستند قله را مصادره به مطلوب كند باقي ماند و البته خود دماوند اين نشان را پاك كرد نه كس ديگر. مجسمه اي كه قرار بود تا 70 درجه زير صفر دوام آورد يك زمستان دوام نياورد و آن همه هزينه كه سال پيش صورت گرفت تنها سفره عده اي را رنگين كرد وديگر هيچ.
روز به روز از گوسفندان يخ زده روي قله كم مي شود. والبته نمي دانم چرا.آنها كه خود اكنون به عنوان نماد قله شناخته مي شوند و چند تايي كه مانده بودند سرشان نبود!!!!!
چشمانمان كه بر اثر گوگرد سوزش شديد داشت را به حال خود رها كرديم تا خودش درست شود.( تا بحال اين مدت بر روي قله نيستاده بودم)
پايين برگشته وهمه مسرور شادمان بوديم ناهار جايتان خالي نيمرو خورديم و شب را به گوسفند سرا بازگشتيم و شب باز جايتان خالي قرمه سبزي خورديم.
قله دماوند براستي جهاني شده بود گروههايي از تركيه، ايتاليا، آلمان، بلاروس، تاجيكستان، چك براي فتح مرتفع ترين نقطه خاورميانه به آنجا آمده بودند. ظاهراً از خارجيان مبلغي حق صعود از آنها مطالبه مبكنند.
كار كاسبي قاترچيان كه سكه بود هر كوله كه بالا مي بردند مبلغ 15000 تومان ناقابل دريافت مي كردند.
جمعه صبح در حاليكه هوا صاف بود با دماوند وداع كرده و به تهران آمديم.
پس 24 ساعت آخر :
جمعه صبح در گوسفند سرا از خواب بيدار شديم . با ميني بوس عازم تهران شديم. در جاجرود بستني عمو حسين خورديم آنقدر خوش تيپ است كه سيبل كان اشتباهي مي گيره. البته مثل سيبل كان خوردني نيست اما بستنيش واقعاً خوردني)
ساعت 2 به خانه رسيدم و حمام دلچسبي كردم تا بوي گوگرد را از تن بزديام.
ظاهراً وفات حضرت زينب بود. مي دانك چگونه اين تاريخها را روز به روز كشف ميكنند زماني 13 رجب را چهار – پنج روز جشن مي گرفتند اما حال به 2 روز كاهش داده اند!!!!! همان بهتر كه اين تعطيلات را در دامان خدايي طبيعت به سر بريم تا بيش از اين از ايمانمان جدا نيفتيم.
سپس فيلم مرد سيندرلايي را ديدم . فيلم بسيار قشنگي بود و به راستي مرا تهيج كرده بود . چون خانه كسي نبود با صداي بلند فيلم را تماشا كردم وواقعاً در حال وهواي مسابقات او قرار گرفتم.
فيلم داستان ساده يك مرد است مه مسابقه ميدهد اما هدفش فرق دارد. ديگران مسابقه ميدهند تا مشهور شوند و پولشان بيشتر شود. او مسابقه ميداد تا كودكانش از فقر نميرند( داستاني شبيه بايسيك ران).
سپس دنبال پایه گشتم براي مسجد كه نه پنجره چوبي پايه شد نه داش علي و نه هيچ كس ديگر. اما چون حوصلهام سر رفته بود رفتم مسجد و آنجا را بسيار شلوغ ديدم . ظاهراً روز آخر اعتكاف بود.بعد از نماز هم رفتم پاساژ مفيد وكافي نت. نيم ساعتي در اينترنت بودم وسپس به خانه آمده و فيلم واكسي را از شبكه چهار ديدم. فيلم بسيار زيبايي بود كه آخر فيلم آه از نهاد بيننده به بيرون ميكشد. بازيگران كودك فيلم كه قيافه مظلومشام بر صداقت فيلم افزايش داده بود و اين كه مربي با مددكار آنها هيچ كاري نميتوانستند برايشان بكنند.
نقد آخر فيلم را خواستم ببينم كه ديدم مجري جهانگير الماسي( خوب نون احمدينژاد بودنش رو بلاخره خورد)اين بشر كه ظاهراً زده تو خط عرفان از ساختن يك جمله با فعل قاصر است و تا ميامد مهمان برنامه از نمادها ونشانه هاي فيلم حرف بزنه ميپريد وسط و نخود آش ميشد.
بعدش هم كه فيلم پرده آخر را ميخواستم ببينم كه خواب چشمانم را ربود.
باورتا بشود که اواخر تیر ماه است.

دریاچه یخ زده معروف قله ساولان




گل سنگ - از محبوبترین گلهای من


حسینه و جانپناه سولان که زمانی پایگاه شنود آمریکا از شوروی بود.

اسد که من بهش مگم عسل و البته فکر کنم باورش هم شده!!!!!!( البته با کسب اجازه از ایشان بنده جسارت گستاخی یافتم)

سنگ محراب - که نوید فتح قله را به آدمی میدهد

غروب دل انگیزی که تعریفش را کردم

دوستان در راه قله
چهارشنبه به همراه دوستان دانشگاه بهشتي با يك دستگاه اتوبوس عازم مشكين شهر و لامرد و از آنجا شابيل شديم.
پنجشنبه صبح از شابيل ساعت 10:50 دقيقه حركت كرديم و ساعت 14:30 به حسينه رسيديم( در ضمن لندور ها 3000 تومان مي گيرند و شما را به حسينه مي رسانند)
ناهار را خورده و سپس 1 ساعت به بالا كشيده تا هم هوا شويم و دوباره به حسينيه بازگشتيم .باران تندي شروع به بارش كرد و ارتفاعات كه بصورت برف ميآمد را سفيد پوش كرد. بعد از آن ابرها تكه تكه گشته و من يكي از زيباترين مناظر غروب خورشيد را ديدم. قرص خورشيد چون مدال طلا بر آسمان گشته بود و همجا رنگ غروب گرفته بود.
صبح ساعت 3:30 از خواب بيدار شديم و تا صبحانه بخوريم . 5 از حسينيه به سمت قله حركت كرديم. هوا سرد بود وابري .گهگاهي برفي مي زد و گاهي آفتاب رخ نشان مي داد. ساعت 9:00 كنار سنگ محراب بوديم . و ساعت 9:15 در كنار درياچه يخ زده قله سبلان عكس يادگاري مي گرفتيم.
تا ساعت 10 كه به سمت پايين حركت كرديم.هوا گاهي آفتابي مي شد و ما مست از صعود به قله سبلان بوديم . آفتاب آنچنان زلال بود كه من آفتاب سوز شدن را به جان خريدم تا بوي كرم از اين حال خارجم نكند حتي عينك آفتابي خود را نيز از چشم در آوردم.
بله در انتهاي تير ماه ما در دامنه ها سبلان بهار را ديديم و اينك در قله زمستان را.
گاهي گل سنگهاي سفيد و زرد ،ناز آلود به كرشمه اي خود را نشان مي دهند ومارا سرمست از اين همه سر خوشي مي كنند. براستي كه در آن ارتفاع و در آن حال هيچ زيبايي بهتر از اين گلهاي كوچك نيست، اينان محبوبترين گلهايي هستند كه من در زندگي يافته ام .
سعت 1:15 در حسينيه بوديم و بعد از ناهار ساعت 14:00 به سمت پايين حركت كرديم. به علت مه آلود بودن راه را منحرف شده و كمي به راهمان اضافه شد وما در ساعت 16:30 در شابيل بوديم.
آب گرم شابيل آنقدر شلوغ بود كه ما نتوانستيم آب تني كرده و تن خود را در آب گرم شابيل رها كنيم.
اگر گذرتان به استان اردبيل افتاد آب گرم شابيل را فراموش نكنيد .بخصوص كه الان مسير آسفالت شده و آب گرم مدرني انتظار شما را مي كشد.
در اولين فرصت عكسهاي برنامه را ميگذارم
(تعداد افراد شركت كننده :28)
چهارشنبه 13/5/87 ساعت 7 با قطار به سمت درود
پنجشنبه 14/5/87 ساعت 3:30 درود
نيسان(هر نيسان10 هزار تومان) به سمت پاركينگ
ساعت 9:15 حركت به سمت درياچه
ساعت 10:15 رسيدن به انتهاي تيرهاي برق( گردنه اول)
ساعت 11:00 رسيدن به گردنه پنبهكار
ساعت 11:45 رسدن به چشمه اول
30 دقيقه استراحت
ساعت 12:30 حركت و ساعت 13:15 رسيدن به چشمه دوم
و ساعت 15:30 رسيدن به درياچه.
آنچه در بالا آمده نماي كلي برنامه بود حال گزارش كامل آن
چهارشنبه مستقيم از محل خدمتم به سمت راهآهن حركت كردم( با كوله آمده بودم). ساعت 5 از نوبنياد حركت كردم و گفتم كه دو ساعت زودتر طبيعي است كه به راحتي برسم . اما ساعت 6:15 دقيقه بود كه هنوز به وليعصر نرسيده بودم . پس پياده شدم و يك موتوري گرفتم و البته كساني كه سوار موتوري شده باشند مي دانند كه او حركت نمي كند بلكه پرواز مي كند و چون خودمون هم موتور سوار بوديم والبته گاه گاهي هم هستيم شيرش كردم ورفت. خلاصه سر موقع به قطار رسيدم.
صبح ساعت 3:30 دردرود بوديم .از آنجا تا ابتداي راهي كه به سمت درياچه مي رود را پياده رفتيم و پس از تهيه كردن نان سنگگ به سمت پاركينگ با دو عدد نيسان به راه افتاديم .
صبحانه را در كنار چشمه خورديم و شروع به حركت كرديم. هوا غبار عجيبي داشت به طوري كه 50 متر جلوتر را به سختي مي توانستي ببيني( ظاهراً از عربستان وارد ايران شده است). پس از عبور از گردنه پنبه كار به چشمه اولي رسيديم كه آن را مرتب كرده و سيمان كشيده بودند . هوا گرم بود و بچه ها خسته. آنهايي كه مرا ميشناسند مي دانند كه بنده در اني گونه موارد چه مي كنم. پس اول خودم را بعد بقيه را با آب يخ چشمه شروع به خيس كردن كردم . اول خيلي ها نوچ ونوچ كردند بعد كه ديدن من از رو نمي روم آنها هم شروع كردند. در چشمه دوم هم همينگونه بود تا آنكه به نزديكي هاي درياچه رسيديم .من و سينا( برادرم )و پسر عمه ام تا به درياچه رسيدم لباسها را كنده و با بدن گرم ( يا شايد داغ) زديم به آب تگري درياچه.
چه لذتي داشت شنا بعد 5:5 ساعت راهپيمايي در هواي گرم.
بعد از شنا هم رفتيم ناهار كه جوجه كباب بود زديم تو رگ و سپس شروع به گشت وگذار در اطراف درياچه كرديم.
درياچه به وسعت 85 هكتار و عرض 500 و طول 1700 و عمق 27 متر در ارتفاع نزديك به 3000 قرار دارد و آب آن شيرين است( هنگام شنا آب بخور نوش جونت)
در حدود 500 نفر در آنجا مستقر بودند اما چون منطقه بزرگ بود زياد محسوس نبود. به تازگي چندينتير چراغ برق در منطقه كار گذاشته اند كه انرژي مصرفي خود را از خوشيد مي گيرد. 6 دستگاه توالت نيز گذاشته اند كه البته وضع آنها وخيم است.
وآب لوله كشي از چشمه اي در آن نزديك در منطقه است.
يك جنگل ابتداي درياچه و جنگلي پر پشت تر و انبوه تر در انتهاي آن قرار دارد. در سمت شمال آن نيز ارتفاعات اشترانكوه و قله هاي سن بران وگلگل قرار دارد( از آنجا بسيار وهم انگيز به نظر مي رسيد و صعود از آن يال را محال مجسم مي كرد.
چندين گروه بودند كه با خود مرغ وگوسفند زنده آورده بودند و به مرور زمان آنها را بسمل مي كردند وكباب كرده و مي خوردند.( ديگر نيازي به يخچال و سرد كردن آنها نبود و مي توانستند مدت زمان زيادي را در كنار درياچه باشند)بسيار نيز اهل مي و پياله بودند و تا در چادر را باز مي كردند بوي الكل بود كه به مشام آدمي ميخورد.
در واقع كباب و رباب( خيلي از الوار نيز اهل آواز بودند) و خواب و خيال و البته شنا، كار چند روزه آنها بود.تنها عيبي كه به چشم ميخورد : به دليل زياد بودن خر و الاغ ( براي حمل كالا هاي كوهپيمايان واحياناً خودشان) تمام منطقه از فضولات آنها پوشيده شده بود واين باعث كثيف شدن منطقه شده بود. به نظر مي رسد كه بايد براي اين مشكل راهكاري انديشيده شود( مثلاً كيسه اي در پشت آنها قرار داده شود)
در ضمن هر الاغ هم براي حمل كالا تا 15 هزار تومان مي گرفت.شب كه شد ما هم وسايل خود را جمع كرده و كنار خود قرار داديم ( منطقه امنيت صد در صدي ندارد)و تا صبح
ساعت 3:30 دقيقه شب بود كه چاد كناريها كه زيادي زده بودند بالا شروع كردن به عرعر كردن و در نتيجه همه خر و الاغ هاي منطقه با آنها هم آواز شدند و ما براي اولين بار مژده رسيدن صبح را نه از خروسان كه از خران والاغان شنيديم.
صبح ساعت 10 :30 به سمت پاركينگ شروع به حركت كرديم اما قبلش من با همان لباس و دستك يه وداع با درياچه كردم(زدم به آب)و سپس حركت كرديم . سر هر چشمه هم همان بازي را در آورديم اما اين بار بچه ها حرفه اي تر بودند و از آب بازي لذت بيشتري بردند.( كلاً كوهنوردي در هر فصلي لذت مخصوص به خود دارد .زمستان كه لذت واقعي كوهنوردي در آن فصل است . پاييز كه طبيعت نقاش و چيره دست را مي بيني. بهار و معجزه طبيعت و تابستان و آب بازي هاي بين راه.
يادم نمي رود وقتي كه بچه بوديم هميشه آرزو داشتيم مدارس كه تعطيل شد خانه مادر بزگمان بمانيم. خانه كه حياط زيبايي داشت و براي ما كه بچه بوديم بسيار بزگ به نظر مي رسيد. حياطي كه تمام سبزي لازم خانه را تأمين ميكردو حوز كوچك مربعي شكل آبي كه دايم درون آن ماهي قرمز مي ريخت. با اصرار ما و البته مادر بزرگمان ( به او ملوس ميگوييم) مجبور مي شد كه ماهي ها را بگيرد و ما شروع به آببازي مي كرديم. امان از موقعي كه دور از چشم دايي شروع به آب بازي مي كرديم و او ميآمد وميديد كه بله دو سه تا از ماهي ها به ديار عدم رفته اند.هميشه آب بازي در كوه مرا به آن دوران پرتاب ميكند.
باري ما ساعت 6:45 بليط برگشتمان بود.
قطار آمد وما 26 نفر با كوله ها داخل قطار شديم. كه ديدم جاي ما افراد ديگري نشسته اند . حال مي كوييم ما بليط داريم شما بايد برويد بيرون و آنها مي گويند ما بليط داريم و شما اضافي هستيد. كار داشت بحراني ميشد كه بليط مان را نگاه كرديم ديدم تاريخ فردا يعني شنبه را دارد و چون شوك بزرگي بر سرمان فرود آمد . قطار آماده حركت بود كه پياده شديم و مانديم چه كنيم. كل شهر را بابت اتوبوس زير و رو كرديم . اما هيچ گيرمان نيامد. 2 قطار ديگر هم به سمت تهران مي رفتند كه من با يكي از آنها توانستم خود را صبح شنبه به تهران برسانم و دوستان با اتوبوس آمدند.
و اين خود شد خاطره اي جالب و عبرت بر انگيز كه حتما دفعات ديگر همه چيز بليط را چك كنيم.

