پرچنان

در دنیای جدید برای آنکه نشان داده شود، شخصی وارد مرحله ای یا گروهی شده یک نماد سازی هایی انجام می شود مثلاً  مدال ها سه رنگ و کاپ های متفاوت عرضه می شود یا جوایزی همچون نوبل  و غیره فراهم می شود و از این قبیل

در دنیای کهن نیز همین گونه بود مثلاً در سرخپوستها خون فرد را با خون گروه آمیخته می کردند

 در یونان باستان تاج زیتون می دادند و..

 

در دنیای تصوف که بنده از طریق ادبیات و اشعار گاه به گاه مردمان آن زمان همچون مولوی و حافظ و... با آن آشنا شده ام رسم بر این بوده که اگر فردی جز آن گروه و تصوف شد بر او خرقه می پوشانیدند

 و  ته ذهنم همیشه جای سوال بوده که چرا خرقه؟

 نماد ها و تفسیر های زیادی می توان داشت ولی چند روز پیش چیز دیگری در ذهنم جرقه زد

 

در محل کارم ما در ساعت های اداری رسمی و اداری می پوشیم و می چرخیم و در غیر آن لباس نیمه رسمی . در برج های سرد سال بنده یک گرم کن ورزشی دارم که عمری دراز دارد و از سالهایی که راهنمایی می خواندم به یادگار مانده هنوز  کاملاً اندازه ام نیست و بخصوص آستین هایش زار می زند، بعضی بچه ها  فلسفه این گرم کن را می داند،

پدر برای خرید و چون در سن رشد بودم آن زمان کمی بزرگ تر خرید !! تا سالهای بعد هم بپوشم و بعضی بچه ها  فلسفه این گرم کن را می داند، بچه ها همچنان می پرسند که بابات انتظار داشت چقدر بزرگ شوی؟؟

باری برای همین دلایل معمولاً هین کار آن را بر دوشم می اندازم و همچون قبا بر دوشم تنها جا خوش می کند

چون خوابگاه و حیاط رابطه تنگاتنگی با هم دارند و قدمی این ور تر حیاط می شود و آن ور تر خانه معمولاً در خروج و ورود بچه ها ،لباس مناسب نمی پوشند و این روزها که سرد است شاید احساس سرما بکنند

وقتی می گویم پسرجان برو یه لباس بپوش با نوعی مقاوت روبرو می شوم و مجبور میشوم آن گرم کن خود را بر دوش او بی اندازم

گاهی روزها می بینم بعضی از بچه ها نوعی مقاوت آگاهانه انجام می دهند  و بنده مجبور می شوم آن حرکت دوم که همانا انداختن گرم کن روی دوش او است را انجام دهم

 و البته در چهر اش ریاضیت را می خوانم

 

با خود کمی دقیق شدم متوجه شدم در آن زمان که فرد احساس سرما می کند کسی لباس خود را که در گرمای بدن ، گرم شده است به او می بخشد یک مرحله رو به جلوست ، سریع گرم می شود یک گرمای مطبوع(37 درجه) نه کم نه زیاد و این خوشایند استدیگر لازم نیست باز مدتی در سرمای خود سدت و پا بزند و بدن ، خود گرما تولید کند. انگار که در آنی درون بغلی گرم فرو رفتی.

 

حال اگر این سخن را با مقدمه اول جمع کنیم  خرقه پوشی حسی از عاطفه و روان را با حالتی از گرمای فیزیکی درگیر می کند

 پیری یا مرشدی آن خرقه که گرمای وجودش در آن تابیده را به سالکی که در آغاز راه است و مشکلات بسیار بر آن متصور می بخشد و این گرما برای سالک چه مقدار خوش آیند و امیدوار کننده است به راستی!!

 در این نوع گرما که هبه کردن از عمق وجود است(چرا که گرمای تن را قلبی به چرخش می آورد که در عمق بدن است و از کالری تولید شده که پیر آن را در خود هضم کرده ) نوعی صفای باطنی بر هر دو ایجاد می کند و را ه دشوار سلوک را بر سالک از بعد عاطفی همراه می کند

  ***

حتی گمان دارم مهتران مملکت که گاه و بی گاه پوششی نمادین، از خود را به  پیروان سینه چاک خودهبه می کنند را می توان در این فضا ترسیم کرد

 

***

زمانی فتوبلاگ داشتم و سعی  می کردم هر روز که دست رسی به اینترنت دارم در آن عکسی بگذارم که خودم گرفته ام و متناسب با حالات آنم(لحظه) باشد

این روزها در لاین و اینستاگرام محلی مناسب برای باز تولید این فکر پیدا کرده ام

 Soheil_r1362

***

و پاییزی که از آبان آغاز شد

 

 

 

****

از این سرزمین بروید!

ما هرگز

دخترانمان را زنده به گور نکرده‌ بودیم.

این شما بودید

که با لهجه‌ی شمشیر می‌خواندید

و زنان به چشمتان

کنیزکانی در مدارِ مطبخ و بستر بودند.

 

چگونه هر روز

به کفِ دست‌هایی که قاتلِ زیبایی‌ اند

خیره می‌مانید

و کودکانتان را نوازش می‌کنید

با آن‌ها؟

 

دست‌هایی که آرایشِ زنان را

با اسید از صورت‌‌هاشان پاک می‌کنند

تا کشوری با مردمِ بی‌چهره بسازند.

 

از این سرزمین بروید!

ما قرن‌هاست در اقیانوسِ اسید زندگی می‌کنیم.

کاسه‌ی اسیدتان

از نیزه‌ی «چنگیز» و

قداره‌ی «اسکندر» خطرناک‌تر نیستند.

دوباره از خاکسترِ خود به دنیا می‌آییم

و زن‌های زیبای دیگری

در این سرزمین هستند

که با گیسوی رها در بادشان

پرچم بسازند...

 

(یغما گلرویی)

 

 و این

http://pamej.blogfa.com/post/410

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آبان1393ساعت   توسط سهیل  | 

محل کار جدید بچه هاش زیادند و همگنی کمتری از لحاظ سنی با هم دارند و انصافاً کار زیاد می طلبه و البته کار سخت تر شده است.

اینکه در محل کار جدید بتوانی ارتباط حرفه ای مددکاری برقرار کنی ، اعتماد بچه های جدید رو به خودت جلب کنی پرسه سختری است و  در حال حاضر در این مرحله بسر می برم

 

قورباغه ای که باید قورت داد!!

***

 دو تا از بچه های آنجا با هم برادر هستند ، و این زاویه دید جالب تری به موضوع می دهد

 یکی از بچه ها که اعتمادکی به هم کرده ، آخر شب چای گذاشته ، تعارف زده و من هم دارم باهاش چای می خورم ، می گه آقا داداش داشتن خیلی خوبه، افسوس می خورم ندارم.

:آره جای افسوس داره،

چایم رو مزه مزه میرم بالا

***

می کشه کنار من و می گه:آقا میای مدرسه مون اولیام و خواستن

همین که بهم اعتماد می کنه و از من می خواد برم و برای این که مدرسه والدینش رو خواستن احساس شرم می کنه دنیا دنیا برام می ارزه( این قدر که این مرکز از درس خوندن فراری هستند)

 کوچکترین بچه آنجاست

 بهش می گن فلانی کوچیکه و بچه ها و تقریباً همه پذیرفتن ،آخه واقعاً کوچیکه!!

از سر بازی آخرسر می کشونکمش بیرون  و میریم درس می خونیم اول به زور و بعد به شوق ،بچه های دیگه هم جمع می شن. از یکی از بچه هایی که در مرکز قبلی بوده الان هم با ما آمده اینجا و مرا هم قبول داره می گم با این ریاضی کار کن ، می گه حصوله ندارم

 می گم چهار سال پیش مگه باهات کار نمی کردم؟

می گه آره. میگم قرضی بهت دادم حالا ادا کن

دمش گرم لوتی گری می کنه و با اون کار می کنهِ. یکی دیگه زبانش رو میاره و جو درسی حاکم میشه

 ما هم بیاریم؟

 چه درسیه؟

 نقشه کشی

 بیار اما من بلد نیستم کتاب رو با هم می خونیم و جلو میریم . باشه؟

اونهایی که ترک تحصیل کردن و غیر حضوری ثبت نام کردن الکی، هم قلقلکشون می گیره برا درس خوندن

 شما هم کتاب بیار با هم می خونیم

فلانی کوچیکه رو با هر کدام از ریاضیات که حل می کنه تشویقش می کنم و جلو بچه ها کیف می کنه

 فلانی کوچیکه به نظرم مظلوم ترینه

 در دو تاریخ همزمان زندگی می کنه دوران کودکی کمتر از سن خودش

 می ره با بچه های سرایدار مرکز که 9-10 ساله هستند خاله بازی و مهمون بازی می کنه و بچگی می کنه و بعدش با بچه های ما هم  که دنیای نوجوانی و رو به جوانیه و ادبیات و روش خاص خود را دارند، باید ، یعنی مجبوره مردی کنه و مرد باشه !!

 یه گپ پنج ساله حداقلش هست وسط این دو همزمانی زندگی.

 

***

 و ویر دوچرخه که انداختم تو ذهنشون

اگر خدا بخواد ذهن بعضی هاشون رو از موتور به دوچرخه شیفت بدم عالی میشه

غاری و چکاد بالای آن

***

 با دوچرخه که این مسافت طولانی تا خانه رو صبح زود رکاب می زنم و چیزی در حدود دو ساعت زمان می بره و فرصت رها کردن خیال هست و موضوعات جالبی که در لحظه می بینی و می توانند راکب این اسب رام اما تیزپا شوند

 اون ساعت بچه های مدرسه به همراه والدینشون دارن می رن مدرسه، اول چهره بچه رو با مادر یا پدرش یک قیاس می دم و بعد برای هر کدومشون یک داستان -65 ثانیه ای تو ذهنم درست می کنم و نفر بعدی

 تا خونه کلی داستان می خونم و آخرش پاک می شن! از کوتاه مدت و بلند مدت

 معوملاً داستان هام توش مهربانی موج می زنه

 به نظرم زیباترین لحظه ای که یک آدم می تونه ببینه رابطه بچه با بزرگشه. دخترک دست باباش رو گرفته و میره، دستی کوچک در اعتمادی بزرگ

دخترک می پره بغل باباش و خداحافظی می کنه و میره

 پسرک رو ترک باباش خواب آلو چسبیده به بابا و...

ای کاش شما هم دوچرخه سوار بودید تا می فهمیدیدم چی می گم

این جوری ملتفت شدن سخته

می رسم خونه در هوایی ناب ، نیمه ابری و زمانی برای مستی، به قول حافظ خَی کرده و مست.

 می رم از سر کوچه بربری بخرم  تا صبحانه دل انگیز تری بخورم

 صف ایستادم ، تلفن همراه شاتر که آدم خجالتی و سر به زیر است زنگ می خورد و حرف می زند

 پول را به نفر جلویی می دهم

 می بینم شاتر دم تنور  داره حق حق گریه می کنه،آرام و سر به زیر ، یعنی اگر کسی دقت نکنه به احوالش متوجه نمی شود و در عین حال خمیر هاش رو تو تنور می گذاره

 این قدر لحظه عاطفی نابی بود

احتمالن خبر رفتن عزیزی رو بهش دادن

 اما شغل و کارش ایجاب می کنه شاطر باشه، شاطر در لغت به معنای بسیار شادمان است!!

 

 برای همین  چیزها همین حالت وجودی تک تک انسانها دیوانه نوع بشر هستم

 همین حالت وجودی

 غم ها ،شادی ها  ،...که غیر انسان ها  از آن محرومند یا به اندازه آدمی رشد نکرده اند

 

 برای همین یکی دانستن انسانها با بقیه حیوانات برام پذیرفتنی نیست. (دلایلی که گیاهخوارن عنوان می کنند و آرش نراقی در مقاله فضیلت گیاهخواری ،ذیل نوع پرستی برایش اقامه برهان می کند)

اصلاً مگه زندگی غیر همین غم و شادی ها نیست

 غم و شادی های عزیرانت

 بیماری ها و سلامتی هاشون

 دست و پنجه نرم کردن با سختی ها و آسانی هاشون

 

در اقوامم می بنیم آنهایی که فرزندانشون مهاجرت کردند از اینکه کهولت پدر مادرشون رو ببینن محرومند!!

محروم!!

 

نمی دانم امشب چم شده؟

احتمالن قطرات اشک شاطر  در نانی که صبح خوردم  بوده و مرا به شاطری از نوع آن لحظه خود انداخته!!

 y  ( کیفیت عکس ها مثل سابق نیست و بخاطر آن است که با دوربین گوشی گرفته شده است)

 

  و این

***

آدرس بنده در اینستاگرام:

soheil_r1362

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مهر1393ساعت   توسط سهیل  | 

 

این چند وقت کمتر توانسته ام کتاب بخوانم و کتابی که جذب کند کمتر

 اما یکی از کتاب های خوبی که خواندم کتاب مدار و مدنیت آرش نراقی بود

 کتابی با مقاله های حداکثر 14 صفحه ای، در این چهارده صفحه لپ مطلب را می گوید و از شرح اضافی و اطناب خارج می شود

 به غیر از دو مقاله اول بقیه مقاله ها در حوزه اجتماعی و فسفه اجتماعی است و به نظرم کاربردی است.

مثلاً مقاله فضیلت بخشایش را برای یکی از بچه ها چند صفحه ای خواندم

 با اینکه پسر در این فضای ادبی کتاب نبود و زیاد نمی فهمیداما چون درگیر کینه ها و نفرت های زیادی در طول زندگی اش بوده توانست آن را درک کند و حتی مشتاق بود آن را ادامه دهیم.

 نام چند مقاله آن را ذکر می کنم تا اگر به دقدقه های شما هم نزدیک بود آن را بخوانید:

فضیلت بخشایش

خشونت عادلانه!!

اخلاق شکنجه(اگر سریال 24 رو دیده باشید شاید این مقاله را بهتر بفمید)

خیانت در روابط زناشویی

فضیلت گیاه خواری( به نظرم در اینجا و بخصوص قسمت اول برهانش نتوانسته است ذهن من خواننده را اقناع کند در غیر اخلاقی بودن گوشت خواری)

 

کتب دوم  که از آن خوشم آمد

 کتاب سعدی نوشته ضیا موحد است

 ریاضی دان منطق دان فیلسوف شاعر

 اگر قرار بود امروزه نیز صفت حکیم را برای اشخاص خاص انتخاب کنند به نظرم ایشان حق تمام برای دریافت این صفت داشت

اگر به شعر و زبان سعدی علاقمند هستید(اگر نیستید که در زبان فارسی که صحبت می کنید شک کنید)

این کتاب را از دست ندهید

این کتاب با نشر نیلوفر  در چاپ جدید وارد بازار شده است

خوشتر از دوران عشق ایام نیست   بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع   عشق را آغاز هست انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریست   عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع   زانکه هر کس محرم پیغام نیست
آشنایان ره بدین معنی برند   در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد برنیاید بوی عود   پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست   می‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست   پیش اندام تو هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی   و آن کجا داند که درد آشام نیست
باد صبح و خاک شیراز آتشیست   هر که را در وی گرفت آرام نیست
خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد   ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست
سعدیا چون بت شکستی خود مباش   خود پرستی کمتر از اصنام نیست

 

***گوشی  قبلی ام که 5 سالی همراه و مونسم بود دیگه پیر شده بود و خسته

 در حالیکه در خیابان بستنی داشتم می خوردم از دست افتاد و ترکید و بازنشسته شد

 این گوشی های جدید هم برای خودشون دنیایی دارند

 همین وایبر باعث شده بود دیروز نفهم کی زمان گذشت

کتاب خواندن مشکل گشته است با این اندروید ها

 

***

با دوستی از خاطرات سال پیش و دویدن های آن سال صحبت می کردم

 که اگر نبود بهداشت روانیم کاملاً مختل می شد

 دوست دیگری پیشنهاد داد صبح ها برویم بدویم

 و رفتیم امجدیه و 10 کیلومتر دویدیم

 ان شا ا.. این حرکت را هفته ای دو بار تکرار خواهم کرد(اگر کسی مشتاق بود اعلام بفرمایید)

 همین که مجبور بشی کله سحر وقتی که هنوز تاریکه و تو خیابانها بیشتر سرباز ها و نظامی ها هستند بروی و برکابی خودش دنیایی داره برام

 و قشنگه

 دویدیم و رفتم اداره

 از دوچرخه پایین نیامده بودم که ریسمان آمد گفت: اداره تمام شد، بچه ها جابجا شده اند و شما هم خودتان را به فلان جا ممعرفی کنید

دوباره باید 22 کیلومتر به سمت خانه رکاب می زدم و این از توانم با توجه به دو صبحگاهی خارج بود

 معدود بچه های باقی مانده جابجا شدند ، خانم های همکار شبه خانواده از آشپز و غیره گرفته با چشمان گریان بدرقه مان کردند( این خانم ها و سیستم گریه شان خیلی خیلی کمک حالشان است ، به نظرم مهمترین سیستمی است که فرد را از گیر افتادن در درون و غرق شدگی درونی نجات می دهد). پشت سرمان آب ریختند هم از چشم و هم از دل و هم از کاسه سفالین

ساعت 10 خداحافظی کردم اما ساعت 15.00 از اداره خارج شدم

 بهانه ام خستگی بیش از حد آن روز بود اما فکر کنم ته ذهنم رضایت به خارج شدن از اداره و خاطرات آن نمی داد. سخت بود جدا شدن، بریده شدن از آن همه خاطرات

 

 اداره ما و کار ما که اداره و کار اداری نیست

 البته هست اما به نوعی نیست

 خانه ای بود با همکارانی که بیشتر روابط انسانی و گرم بینمان حاکم بود تا قواعد و قانون های خشک و سفت

 بچه هایی بودند با شرایط خاص خودشون

 و اون روز اون لحظه از 4 سال خاطرات خود جدا شدم

 یادم آمد بعضی از بچه ها که در ترخیص شدن مشکل داشتند و ترخیص نمی خواستند بشوند، یعنی حاضر نبودند از خوابگاه جا بروند، من فکر می کردم بیشتر ترس از اجتماع  و تنها شدن بود که آنها را نگه می داشت

 اما این احتمال را حالا که خودم تجربه ای مشابه پیدا کردم می دم که خاطرات و نوستالوژی ها هم دست و پای آدم را می گیرند

 آنها هم نمی خواستند از خاطرات خود کنده شوند

 ولی این ذاتی ،انسان است که به هر حال روزی روزگاری از خاطره ای خاطراتی و زندگی کنده شوی

 همچون برگی که از درختی کنده می شود چه با طوفان، چه با نسیم صبحگاهی.

 

 امید آنکه در لحظه آخر زندگی بتوانیم راحت بکنیم از یک عمر خاطره.

نهالی که بذری در گوشه ای که آب پشت بام می آمد جان گرفت و ما با او امیدمان افزون تر شد

نهالی که در گوشه از حیاط سر برآورد

چقدر با این شیر آب خاطره هست

 بچه ها مسواک نمی زدند و تصمیم گرفتیم شبها کنار این شیر آّب مسواک بزنیم

 هم دور هم بودیم و هم هوای آزاد جریان داشت

ای کاش خانه ما هم اینگونه حیاط داشت تا فارغ بال مسواک زنی

زمانی کلی کفش روبروی آن ولو برود

و مشکل دمپایی شاید مشکلی بزرگ باشد!!!

 

آقا رو در و دیوار ننویس

ننویس!!

کولری که اول و وسط و آخر گرما معمولاً زورش تموم می شد!!

خالی تر از خالی

 

هر کی ظرف خودش رو خواهشاً بشوره!!

کمدی که چند سال با من بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مهر1393ساعت   توسط سهیل  | 

 

 از مادرم می پرسم: دختر خاله رو بردن مدرسه موشها را ببیند( 8 ساله شه)؟

آره یکی از خاله هام به همراه  مادرش بردن.

 اما تو سینما خال هات ،خوابشون برده !!ولی مبینا خیلی خوشش آمده بود

 متعجبانه می پرسم چه جوری ممکنه ادم بخوابه؟

 بابام می گه خوب بزرگا خوششون نمی یاد.

صدام یکم نازک می کنم و می گم من  اما خیلی خوشم آمد.

 بابام: تو که بزرگ نشدی!!!

 

بزرگ در دو معنی می توان تعریف کرد: بالغ و عاقل - در مخالف کلمه های -خرد ،کوچک، ریز

***

 مدرسه موشهای یک را تا آنجا که یادم می آید دهی بود همچون دهات های همان سالها

زنانش روسری و چادر گل گلی سرشون بود و مردانش قیافه ای مردانه داشتند.

 و این برای ما( مای 20سال پیش) با شناختی که از محیط پیرامونمان داشتیم طبیعی بود.

 اما مدرسه موشهای جدید : ده مدرن شده، مظاهر مدرنیته آشکار است. بچه ها، دختر پسر با هم درس می خوانند. کافی شاپ و سبک زندگی متفاوت و هر کودک اتاق مجزای به خود دارد ( در سینما خانم صندلی کناری ام گفت دوست داره یک اتاق مثل اتاق صورتی داشته باشه)این آرزوی دختری است که در 20 سال پیش همه چیزش همچون ما مشترکی بوده است.

 در واقع می توان دید فردیت به شکل کاملاً مشخصی برجسته شده است. و به نظرم بچه های امروز نیز کاملاً آن را درک می کنند. ( البته به غیر از مدرسه مختلط، که با توجه به محیط های اینگونه خارج از مدرسه می توانند هضمشان  کنند)

اینکه بچه ها با دوچرخه می روند و می آیند، حتی تپلک!! در حال فرهنگ سازی برای این فرزندان است. چرا که به احتمال بسیار زیادی بسیاری از آنها دوچرخه دارند اما برای آن کار آیی متصور نیستند!!

 و این که می شود به مدرسه با دوچرخه رفت بذری است که در ذهن کودک کاشته می شود ، تا کی به ثمر برسد؟؟

( من خودم از سال سوم راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی با دوچرخه مدرسه می رفتم)

 این که فیلم سالهای ما ملودیهایش ریتمیک بود و آهنگ دار اما فیلم امروز رپ است و غیر ریتمیک( به عینه در بچه های خودم استقبال از این مدل و تقربیا نفی آن مدل ما(گذشته ) را مشاهده می کنم).نمونه ایست از دقت عمل کارگردان و فیلمنامه نویس به موضعات امروز و نسل امروز.

 

امافیلم دو نیمه دارد نیمه اولش نیمه صلح و دوستی و صفاست و زندگی مدرنیته و صد در صد سکولار. و نیمه دوم این که باید برای رسیدن به حقت بجنگی

 برعکس انیمیشن های امروزی که از هالیوود خارج می شود و در شماتت جنگ و خشونت است و حتی به طور مطلق ان را نفی می کند. ما در اینجا با جنگی تمام عیار طرف هستیم. چه شباهت عجیبی دارد تونل هایی که این موشها از آن استفاده می کنند با تونل های غزه!! و حتی همزمانی آنها با جنگ با رژیم کودک کش!!

 به نظرم یک توافقی صورت گرفته بود که نیمه اول فیلم که در فضای بشدت سکولار جریان می یابد در نیمه دوم به فضای جهاد و جنگ کشیده شود تا هر دو طرف راضی باشند  و این دو پارگی نشان از دو پارگی قسمت عظیمی از تفکرات انسان ایرانی امروز دارد. بسیار همچون نیمه اول فکر می کنند و بسیاری همچون نیمه دوم.

 این دو پارگی را حتی می توان در اسامی تهیه کنندگان آن دید، منیژه حکمت، و علی سرتیپی.

 زندان زنان و معراجی ها!!

 همین ها کافی است تا ایمان بیشتری بیاوریم بر این دو پارگی فکری

 و اما چه خوب که این دو پاره فکری، سکولار و ایدولوگ توانسته اند یک اقدام مشترک کنند که همه راضی باشند و این را باید به فال نیک گرفت.

 یادمان باشد که در فرهنگ اسلامی بر جهاد  و جنگ در برابر با ناحق تاکید دارد، حتی در اسطوره های قبل از  اسلام ما همیشه نیکی  در برابر بدی داریم(اهورا مزدا در برابر  اهریمن)، جمشید داریم که نیمی خدا و نیمه دیگر زندگی  اهریمن است. ضحاک داریم و فریدون و...

 و این داستان در سیر تاریخی خود گویی همچنان ادامه دارد

 اینجاست که نسل قهرمان گذشته که اینک ترسو شده( یاد ابو عمار می افتم و سازش سال 91) ، نسل جدید پشت سر می گذاردش و وارد فضایی می شود که جهاد بکند(حماس)

 اما در این جا ما با بدی مطلق طرف نیستیم، حتی در بین دشمنان می شود ، فردی پیدا کرد که دشمن نباشد

(پیشی سفید و مادرش) و این جایی است که به نظرم متفکران سکولار فیلم ریزبینانه توانسته اند در بین تفکرات ایدلوگها قرار دهند و جایی را برای صلح قرار دهند، یادمان باشد که در مدرسه موشهای 1 ما چند سال بعدش با صدام آتش بس برقرار کردیم و این همان جایی است که می توان در آن آموزش های صلح را آموخت.

در  بعضی از تفاسیر کارتون تام و جری ، وقتی که زرنگی موش (جری) را می بینم ، بعضی متفکران عنوان می کنند : دلیل دارد، چرا که موش در آن زمان و بخوص قبل از جنگ جهانی دوم نماد یهودیان اروپا بوده است و این کارتون به نوعی نشان می دهد که حتی حیوانی با ریزی موش می تواند با هوش خود بر حیوانی بزرگتر و قوی تر غلبه کند

 اگر این نماد را بپذیریم به نظرم مدرسه موشها در همین راه گام بر می دارد، چرا که تفکر بچه با دیدن تام و جری به دیدن قدرت ذهنی جری عادت کرده است، حال مطلوب به فایده می کنیم ما ،و جری ، نماد یهوید 70 سال پیش را به نماد مقاومت تبدیل می کنیم و از مسیری که  دهِها برای آن تفکر خرج شده(کارتون تام و جری)

 می توانیم الگوی مقاومت در ذهن کودکان خود تشکیل دهیم.

 

 

البته من با این نگاه دو طرفانه و بخصوص قسمت دوم فیلم برخورد راحتی دارم، وقتی که می بینم دور تا دور این سرزمین ،جنگ  بدی وخوبی ، اهورایی و اهرمنی همچنان وجود دارد، داعش و طالبان و ... نمونه هایی از تاریخ اکنون ما هستند که اجازه تفکر به عدم خشونت مطلق را از مردمان این سرزمین می گیرند.

 گویی مردمان این سرزمین(سرزمین بزرگ فلات  ایران و تمدن های اولیه بین النحرین) از همان دل اسطوره ها در این درگیری تا کنون تاریخ خود را نوشته است.

***

یک کارتون خیلی خیلی خوب هشت دقیقه ای که پیشنهاد می کنم از دست ندهیدش.

***

 تو ماشین نشسته بودم و تو ترافیک شبانه همت درگیر بودیم که خبر قبولی سه تا از بچه هام رو  در دانشگاه سراسری یکیشون بهم زنگ می زنه می گه

 حالا کاری ندارم دانشگاه اش خوبه؟

 اما حسی سراسر شادی تو وجودم نشست.دم همه ما گرم

***

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  | 

 مرکزمان نیم بند هنوز هست

اکثریت بچه ها یا ترخیص شدند یا به مراکز دیگر ارجاع داده شدند  و چند تایی منتظرند که اقدامات ترخیصشان به سرانجام برسد

 مرکز اکثر ساعت سوت و کور است

و آخر شب  کمی از آن فضا خارج می شود

 همیشه از آلودگی صوتی مرکز  شاکی بودم

 صدای زیاد هواکش، صدای خیلی زیاد تلوزیون ، داد و بی داد بچه ها، هر کی برای خودش تازه یه آهنگ هم گذاشته و..

 دلم برای آن روزها حتی تنگ شده!! و این بعجیب است.خیلی . بخدا.

 حس نمی کردم وابستگی داشته باشم، الان می بینم دلم برای تک تک بچه ها تنگ شده،حتی انهایی که کم اذیت از دستشون نشدم.تازه می فهمم مادرهایی که هی از دست بچه عذاب می بینه، وقتی اقدامات مددکاری پیشنهاد می کنی که توامان با بی مهری است تاب نمی آورند را.

روزهای اول فضای جدید حتی حوصله ام نمی کشید که کتاب بخوانم

 اما الان به شرایط جدید عادت کرده ام.

 یعنی هی می گم کمترین تعلق رو به همه چیز این دنیای سراب وار  داشته باشم، همین که از موضوعی جدا می شم می بینم عجیب بر موضوع تنیده شده ام.تار و پود ذهن و ضمیر و روانم در تار و پود حتی آجرهای متعلقه درگیر شده است.

 سرنوشت انسانی لابد همین است.

این چند روز این شعر تو ذهنم می چرخید:

 

آدمی پرنده نیست‌

 

تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود

 

سرنوشت برگ دارد آدمی‌

 

برگ‌، وقتی از بلندِ شاخه‌اش جدا شود،

 

پایمال عابران کوچه‌ها شود*

 

 

ظاهراً برای هیچ انسانی وطنی به معنای جایی  که مطلق در آن خواهی ماند وجود نخواهد داشت.

اگر برگ و وطن را یک نگاه استعاره ای و بسیار کلی به آن داشته باشیم ،در معنای ظاهری کلمه غرق نشویم آن وقت معنای این شعر عظیم تر و پر شکوه تر خواهد شد

 

 

هنوز بچه هایی که رفته اند می آیند و سر می زنند و دوست دارند با هم والییال رو ببینیم.

:آقا آنجا حال نمی دهد.

من: هر چه شد بادا باد، بیایید با هم ببینیم!!

 

 

پسره برای سربازی رفتن مشتاق است، روز قبلش بارها و بارها وسالیش رو چک می کنه و لباس هاش رو می پوشه

بچه هایی که در دوران زندگیشان، دچار مشکلاتی بودند که نیاز به مصرف دارو داشته اند و همیشه برچسب بیمار بهشان خورده بود، معمولاً این اشتیاق را از خود نشان می دهند.

 و به نظرم با تمام بدی های سربازی خوب است.

 حداقل به خودشون ثابت می کنند خودشون رو.

 و اعتماد به نفسی که سالها لگد مال شده رو ترمیم می کنند(البته خودش باعث این شرایط شده اند و روتین های اداری و ترس های بی جای مسئولین مربوطه  بر آن دامن زده است)

می گه آقا 4 صبح می رم، می گم باشه.بیدارت می کنم

: شما لازم نیست بیدار باشی.

: دِلامصب 4 سال با هم بودیم، حالا لحظه آخر رو بی خیال بشم. چی فکر می کنی در قبال من.

 در تاریکی هوا بغلش می کنم می گم این آخرین  لحظه از حضور تو به عنوان بچه و من به عنوان مربی ها.موفق باشی

  4 صبح حس پرنده بازی رو داشتم که کفتر جلدش رو تو شهر غریب رها کرد و رفت.

 آبی پشتش پاشیدم

 اما

 اما

 اما مطمئن بودم که دیگه اینجا موطن او نخواهد بود!

 

 الهی

***

 دارم از خونه با تیپ ورزشی مخصوص دوچرخه در می یام برم سطح شهر اب دوچرخه ام

 بچه های اکثراً دبستانی محل جدید دارند فوتبال بازی می کنند.

 داشتند از شیر آب خانه ما آب می نوشیدند

 شروع می کنند به تماشا کردنم

آقا تا کجا می ری؟

 تا پایین

 فکر می کنه و نهایت حدی که می شه با دوچرخه با این شیب تند رفت پایین رو در ذهنش می آورد و می گه

 یعنی تجریش؟!!!

 نه پایین تر

 مثلاً تا دروازه دولت.

یک حسی حاکی از تحسین و تعجب  در چهره اش می شیند

همین که پا رکاب شدم و دارم دور می شم

 بر می گرده به دوستاش می گه :

 خوش به حالش.

 همسایه ما هم که جز اونهاست و تازه مدرسه رفته  یک حسی می گیره که یعنی این یارو همسایه ماست ها.

 

 

نمی دانم فکر کنم تو همون فضای بچه ها مانده ام.لابد

 هزاری هم آدم بزرگا( به تعبیر مسافر کوچولو)

 تعریف کنند

 این جور قنج تو دلم آب نمی شه که اون بچه ها و آن لحظات برام معنا داشت.

فقط یک حس دارم که پارادوکس آن است می گم نکنه تو دلشون آرزویی بکارم که فقط و فقط باعث حسرت بشه.

 البته حسرتی که بعدش انگیزه و انگیزش و در نهایت فعلی یا خیالی از آن در بیاد را منفی نمی دانم.

 

***

 بعد از یکماه بسیار سخت که درگیر بیمارستان یکی از بچه ها بودیم و الحمد ا.. حالش بهتر شد

این روزها در بسط روحی هستم.

 

*قنبرعلی تابش‌(شاعر افغان)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  |