پرچنان

این هفته به همراه گروه مهر قم برای صعود به قله اردهال یا ( دو میل) اقدام کردیم.

 برای صعود زیباترین مسیر و طولانی ترین مسیر که از ده مرق می باشد انتخاب شد. روز پنجشنبه سه ساعت کوهپیمایی کرده و پس از تاریکی چادر زده شد. روز جمعه نیز ادامه مسیر را در دره ادامه دادیم. دره به دفعات به چپ و راست کشیده می شود اما نشانی که می توان در ذهن سپرد یک قله کله قندی است، که دائماً روبروی دره قرار دارد در دور دستها!!

 در ساعت 13.00 گروه دو قسمت شده یک گروه به سمت قله حرکت کرده  و ساعت 15.07 بر روی قله بودو از نشلج بازگشته و یک گروه از همان دره مرق به پایین بازگشت.مسیر گروه دوم 12 ساعت کوهیپمایی در روز آخر بود.

 دره مرق را می توان دره زرشک نامید.

 این مسیر پیمایشش در تابستان دیدنی خواهد بود.

ساده

آواتار

شادی

مکتب چادریسم!!

مرق

 

برفکوبی

 

رام ناشدنی

زخمی

سه قسمت مساوی

 

(شب کنار جاده در ظلمات آتشی دیدم و ناهار و شام مان را ساعت 21.00 خوردیم!!)

کولی وار

 

 با تشکر از رفیق خوب و سرپست برنامه :آقا علوی

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 بهمن1393ساعت   توسط سهیل  | 

 

با این هوای کثیف بی برف کوه هم دلم نمی یاد برم. و رفرش شدنم سخت شده.

آمدم بعد از مدتها دویدم و در حد فاجعه شده بودم. فکر می کردیم با دوچرخه بدنمان آمده می ماند. زهی خیال باطل

***

 

داریم با بچه ها مراسم توپ طلایی رو نگاه می کنیم.

 بچه ها شماره ملی بازیکنان محبوبشون رو هم دوست دارند.

می پرسه رونالدو با یک نفر نه سال بوده با یکی دیگه چند سال. با این آخری ازدواج کرده.

 راستی آقا چرا اونها دیگه ازدواج می کنند؟

خوب تشکیل خانواده بدن.

 

مطمئناً نه من تونستم جواب بدم نه اون از جواب قانع شد. دنیای ذهنی یک پسر در آستانه هجده سال که میخواد ترخیص بشه با همه بچه های هم سن خودش در خانواده ، متفاوته

بحران واقعی برای بچه های بهزیستی برای بعد از ترخیصه.

خدایا همه ما را بخصوص این بچه ها را کمک کن.

این دو تا ترخیصی آخر رو روشون خیلی زحمت کشیدم خودت که می دونی. خدایی خدای من هواشون رو داشته باش.

 

***

یک خیَر هست که پا ثابت یکی از روزهای هفته برای غذای نزری  است.

 برای بچه ها لازانیا آورده. اکثر بچه ها برای اولین باره می خورند و خیلی خوششان آمده.

 می پرسم خوب بود. یکی از بچه ها که قبلن این غذا رو خورده بود میگه آره . اما عمه ام خیلی خوشمزه تر درست می کرد اون زمانها که پیش اون بودم!!.

 تو بهزیستی معنای اسطوره ای  بهشت و جهنم رو با عمق وجود متوجه میشی. بهشت یعنی خانه و خانواده سالم. یعنی امنیت. یعنی لحظات با هم بودن که خیلی از ماها از اون غافلیم و دنبال بهشت شیر و عسل می گردیم.

***

آخر شب شده و خاموشی زدم.

 بچه جغله از اتاق جغله ها آمده بیرون کتش رو هم باز کرده میگه می خوام برم حموم.

 حموم آخر شب برای بچه هایی هستند که در سن ترخیص هستند و سر کار می روند و وقت ندارند و دیر می آیند و..

 از کوره در میرم با یه لحن نیمچه طنزی می گم برو بخواب حوصله تو یکی رو دیگه ندارم. دستش رو از اون کت بازش می گیرم میگم برو . این لحن کار خودش رو می کنه و با صدایی بلند  می گه پس عصرونه ای که ندادی رو بهم بده.

 سریع رو خودم مسلط میشم. میگم باشه چرا حالا میزنی!؟

اون هم به خودش میاد میگه آقا شوخی بود ها. شوخی کردم باهات!!

تو دلم میگم جغله هنوز حموم آخر شبی برات زوده زود!!

***

زنگ زده میگه آقا مگه شیفتت یکشنبه نیود؟ میگم آره اما همکارم مشکل داشت ازم خواست شیفتم  رو باهاش عوض کنم.

 می گه خیلی نامردی. تولد گرفتم تو نیستی؟

 پاشو بیا.

 باید بیای.

 هی اصرار

 آخرش اس زدم میگم بیام تو تولد تو یعنی بین بچه هام فرق گذاشتم و این باعث میشه خودم پیش خودم شرمنده بشم. شرمندگی مرا نخواه.

 

***

 بعضی از دوستان و اقوام خویشان می پرسند به این بچه ها چه کمکی می توان کرد؟

 بهترین کمک برای این بچه ها اشتغال پایدار با بیمه است.

 هر کسی کمکی خواست بکنه در خدمتیم

 

 

**نوشته هایی در این فضا را در موضوع  را در  قسمت تک گویی ها آرشیو می کنم

+ نوشته شده در  جمعه 26 دی1393ساعت   توسط سهیل  | 

 بلاخره یک خیر  پیدا شد که بجای عقیقه و غذای نزری و... بخواد هزینه بردن بچه ها برای کنسرت رو پرداخت کنه.

 هفته پیش با بچه ها رفتیم کنسرت مازیار فلاحی.

 بچه ها تو کنسرت جوری نشسته بودن که انگار دارن یک بحث فلسفه هنر در دوره رمانتیک فرانسه رو می شنوند. نیاز به یک بازار گرمی داشتند. طوری جو دادم بهشون که  حتی اونی که  بیش فعال هم هست کم آورده بود پیشم. تذکرات حراستیون رو هم گفتم بی خیال شین!!

 همکار های دیگه هم که آمده بودند می گفتن اگر تو مربی اینهایی وای به حال بچه ها

 حتی بچه ها هم پیشنهاد مصرف یک دوره ریتالین بهم دادن!!

 ما دو تا کنسرت داشتیم ، یکی کنسرت رسمی و دیگری غیر رسمی در مینی بوس که دومی ظاهرا برای بچه ها جالب تر بود!!

***

آخر شب پسرک می گه آقا تو شبیه  بچه ها(کودکان) هستی.

 سگرمه هام رو تو هم می کن و می گم: مردک یا این همه سیبیل شبیه اونهام آخه؟

 می گه: واستا حرفم تموم شه!

: مثل اونها خوشحالی . می خندی ، اما من چی؟

حرفش رو قطع می کنم می گم نه که تو می نی بوس تو هم ناراحت بودی!؟!

اما حرفش عنصری از حقیقت داشت. خردکی هستم که راه و رسم مهتری را بلد نشدم!

***

با بچه های جای جدید هم کم کم ک تونستم ارتباط بگیرم و نسبتا قبولم دارن.

 دور هم گده کردیم می گه آقا تو شبیه بچه ها شدی اونقدر که با ما ها چرخیدی!!

بعضی وقتها بچه ها میان عمیق ترین رازهایی رو بهم می گن که در یک پارادوکس قرار می گیرم و معمولاً راز داری رو در این پارادکس انتخاب می کنم.

***

تو بچه ها حرف داره می چرخه

 فلانی با یک خانم 50 و چند ساله صیغه کرده.

 بهش ساعت داده گوشی داده خرجیش رو میده.

 موندم این رو چه جوری برای بچه ها تبین کنم. هم شرعی است و هم متناسب با حال سنشان وهم فال است و تماشا ...

 در موضع سکوتم. حرفی نمی زنم.

 بچه ها که درباره اش حرف می زنند و نظر می خواهند موضوع بحث رو یک جوری عوض می کنم.

تا شیفیتی که یکی از همکارهای بازنشسته ام آمد به دیدنم.

 بحث رو به همین موضوع کشاندم . اون هم با زبان نوجوان 17 ساله شروع به توضیح دادن کرد.

...آره بعدش زنه  به فلانی  می گه این ماده رو هم بخوری ، بکشی ، مصرف کنی بیشتر حال می کنی.کمرت سفت می شه.

  من هم بحث رو باز میکنم و توضیحات تریاک و شیشه و.. رو میدم.

 یکی از بچه ها که دهانش باز مانده بود، می گه آره آقا ترامادون و گاها شیشه هم مصرف می کنه..

الان بچه ها حسرت کوشی و ساعت طلاش رو اگر هم بخورند، با دیده شک به آن می نگرند.  و من به هدفم رسیدم. میوه شک را  در این موضوع در دلهاشان بکارم

یه همکار با تجربه و دلسوز دنیا دنیا می ارزه.

***

فیلم پرویز را در سینمای تجربه و هنر این هفته  مشاهده کردم.

 اگربا نگاه اسطوره های ایرانی مانند اهرمن و اهورا که در وجود هر انسانی هست این فیلم را ببینیم، فیلم بسیار پر محتوایی است. آدم را از خودش می ترساند.

 فیلمی دهشتناک و دلهره آور و در عین حال ارام و ساکن تعریفی است که می توانم از آن رائه دهم

پیشنهاد دیدن آن را به دوستان دارم. برای خودشناسی درسهای بزرگی به آدم می دهد.

***

این اوخر کتاب سوگ سیاوش شاهرخ مکسوب را خواندم.

 کتاب فوق العاده ای است که برای فهم هزاران بیت شاهنامه بکار آید. من که وقت خوانش آن ابیات را ندارم ایشان آمده  بلله(غازی) برام گرفته و من باید فقط بگذارم در دهانم.

مثل ناگت های غذایی که می گیرند گوشت  خام  را فراوری می کنند . ایشان هم از اوستا و شاهنامه این کتاب را استخراج کرده است.

جدا از آن که بحثها بسمت روانشناسی فردی کشانده و فهم ابیات شاهنامه را در درون هر انسان ترجمان می کند.

قسمتی از کتاب:

"شاعر از زندگی بینشی اخلاقی دارد و آنگاه که یکی فضیلتی را تباه کرد خود را تباه کرد. زیرا دیگر نه تنها پهلوان که چیزی تواناتر و برتر، همان زمانه ی بد آزار به خون او تشنه است. زیباشناسی شاعر مبتنی  بر این بینش اخلاقی است"

"شهادت سیاوش و حسین و مسیح و منصور و یا این خاکی از خدا بریده، نوعی تعالی است. از مرگ چیزی برتر و فراتر به جهان می آید که مردن سرچشمه ی زیستن است."

***

میلاد حضرت رسول هم هست.

 همیشه دوست داشتم روز مددکار که تولد حضرت علی است در روز تولد یا از آن بهتر بعثت حضرت رسول باشد.

 کار مددکار، کمک کردن و مددرساندن نیست فقط.

 این کار هم اگر صورت پذیرد باتغییر در ذهن و کردار مددجو اتفاق خواهد افتاد که کاری رسولانه و پیامبر گون است.

 باشد که هر روزمان حرکت از ظلمت دیروز به روشنایی امروزمان باشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 دی1393ساعت   توسط سهیل  | 

 

این برج تولد سه تا از بچه هام بوده و هست و ذهنم مشغوله که چی براش بگیرم که بهرتین باشه

 با این هوا که فعلن با دوچرخه نمی رم . یکی از بهترین جاهایی که ذهنم تمرکز پیدا می کنه  رو دوچرخه  است و فعلن پس نمی توانم بهترین تمرکز رو برای بهترین هدیه بکنم.

***

با دوچرخه در حال رکاب زدن هستم، همزمان زائری زیر باران احمد محمد رو گوش می دهم. گوینده کسی است که خیلی شبیه  راوی قصه های ظهر جمعه که در کودکی باید گوش می دادم  ، داستان را می خواند.

 بعد از یک ساعت دیدم دارم هی دنده سبک می کنم!!

 آخرش زدم کنار  روی جدول نشستم!!.

این قدر این داستنهاش تاریک بود که  جانی در بدنم نگذاشت.عواطف و احساساتم را اول اسیر خود کرد و سپس جسمم رو .پس  یکم از همین آهنگ های دوبس دوبس گذاشتم  و بقیه راه و یک کله با دنده سنگین رفتم!!

***

 

فیلم چند متر مکعب عشق را حتماً بروید ببینید

تو سینما نشستم و شخصیت عاشق داستان من رو یاد یکی از پسرام می ندازه

 خیلی شبیه اونه . می آمد سرش رو رو سرم می گذاشت و  دوست داشت سرش رو نوازش کنم. دو قطبی تمام عیاری بود. گاهی اوقات بیمناک می شدی همین آدم نکنه بیاد در انتهای شب آسیب بهت برسونه!! از نادرشاه که قوی تر نیستی!!

و وقتی که در قطب مهربانیش بود، یک ریز باهات صحبت می کرد. یکبار تا سه صبح باهام حرف زد!!

 دلم براش تنگ شده. آخرش اونی که نبایدمی شد، شد و با چاقو زد یکی دیگه از بچه ها رو لت پار کرد و الان هم گوشه زندانه!!

 

از حال پسرک خارج میشم و دوباره پرتاب میشم به فیلم، پسرک  تراشکار عاشق شدست. او هم سن بچه های خودمه!!

همین هایی که خیلی زود وابسته می شن.

 یکیشون هست که اگر تو شیفت اذیتم نکنه و شب بیاد عین بچه مودب ها بره بخوابه.  میرم  پیشش میگم چی شده، امروز خیلی مثبت بودی!! و بیاد از عاشقی هاش بگه و دلتنگی هاش و ...

چرا هی پرتاب میشم این ور؟

 

 داستان در فضای  کارگران افغانی می گذره

 یاد می یاد  چند سال با بچه های افغانی کار کردم و چند ماه هم با کارگران افغانی. براشون ناهار می پختم!!

 آخرش کار تو ساختمان رو ول کردم، یک پسر بچه بود اسمش مولی بود، با خودم کلنجار میرفتم با خود می گفتم  تا سال پیش در  حمایت از حقوق کودک کار می کردی و حالا از این کودک  14 ساله مجبوری کار بکشی!

 همون بهتر که ول کنی 

 عطایش رو بر لقایش بخشیدم.

 از فیلم حالت نئشگی می گیرم و انتهای داستان

 یاد سخن  ارسطو می افتم

 وصال مدفن عشق است!!

 اینکه کارگردان لهجه افغانی که به نظر تاریخدانان لهجه مولوی آن گونه بوده  را انتخاب کرده  و مولوی که همه از عشق گفته نکات تامل بر انگیزی ایجاد می کند.

 حتما حتما فیلم را در سینما ببینید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 دی1393ساعت   توسط سهیل  | 

یکی از کوچیکترین بچه های ماست

 بچه ها کوچولو صداش می کنند و انصافا نسبته به سن 12 ساله اش هم جثه کوچکتری داره.

 من اتاق اون ها را جغله ها نام گذاری کردم برای خودم

 کشیده کنار من را و می گه:

آقا این قدر به بچه ها رو نده ، اونها از مهربونی تو سو استفاده می کنند.

خشمم رو این بچه ها یا ندیدند و یا کمتر  دیده اند

 موقع خواب این اتاق جغله ها  خیلی شلوغ می کنند، ده بار و یا بیشتر شاید مجبور بشم برم تذکر بدم،آخرش  تهدید می کنم اگر نخوابند  مدیریت زمان و مکان را می سپارم به بچه های اتاق بغلی که اتاق بزرگ هاست و صبح زود می خواهند بیدار شوند و از صدای شما خواب ندارند.!!!

 تهدیدی  که معمولاً کار خودش رو می کنه.

 ظاهرا کار ما بدون لولو خورخوره و نمکی با کودک سخت جلو میره!!

***

با بچه های اتاق جغله ها  همیشه در مرز قهر و آشتی هستیم، هی میخوام در روابطمون قوه منطق را جاری سازم اما با یکیشون واقعاً ناتوان هستم. دروغ گوی قهاری است در عین مهربان بودن و دلنشین بودن و هنوز نتونستم راهی برای این دروغ گویی اش بیام!!

***

 یکی از بچه های اتاق جغله که فکر می کنه جغله دیگه نیست و شناسنامه اش هم شاید حرفش رو تایید کنه اما فکراً جغله است

 کشیده مرا کنار و میگه آقا اتاق مرا از این کوچولوها جدا کن

 می گم اون وقت بری اتاق بزرگا شب اداری هات رو ادامه بدی حموم نرفتن هات رو ادامه بدی که با تی پا میندازنت بیرون.

سریع بحث رو عوض می کنه.

 قرا شده آخر شب  و اول صبح بیدارش کنم دستشوی بره

آخر شب کشیده کنار مرا می گه آقا بازم بیدارم کن

می گم بشرطی که زود بیدار شی و اولش فحش خوارمادر بهم ندی!!

 

***

نمی دانم نسل جدید همه شان اینگونه است یا فقط بچه های ما اینگونه هستند ، فقر زبانی شدیدی دارند ، یا یکی از بچه ها که دانشجو شده و پیرامون مباحث جدی زندگی صحبت می کنیم باید همیشه چندین واژه را که فکر می کنم سادگی دارد برایش معنا کنم، چه برسد به دیگران.فکر می کنم این فقر زبانی نسل هفتادی را احاطه کرده باشد.

***

با بچه ها داریم از شبکه نمایش فیلم گاندی را می بینیم، بلاخره تمام میشود(چقدر طولانی بود و من بارها دیده امش) ، یکی از بچه ها میگه آقا تو شبیه گاندی هستی( مرا ندیده که زمانی عینکی بودم و احتمالن شبیه تر) در آن جمله او احتمالن  تمسخری وجود داشت که یعنی شمایلت مثل اوست و پیزوری و من در دلم قنج می رفتم که کسی مرا با گاندی مقایسه کرده باشد.

 گاندی اگر در شبه قاره موفق بود چون جسم و شمایل خود را شبیه همان مردمان کرد با ذهنی غیر شیبه به آنها و مردمان شبه قاره مجبور شدند که ذهن خود را شبیه گاندی کنند. چه بده بستان جالبی.

 به نظرم در کار مددکاری و مربی بودن هم رفتاری گاندی وار نیاز است.

***

 یکشنبه کوه رفتیم و کلی برف دیدیم

 اما حیف از ...

 بی خیال

 

 

 

 

 

 

 

 

***

جلسه رونمایی از کتاب فلیکس

شانس آوردم که آخرین لحظه که می خواستم کتاب را ورق بزنم متوجه شدم شرینی است!!

 

 

 

***

 بعضی وقتها دلم برای نوشتن تنگی می شود

 این پست از آن دلتنگی ها بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 دی1393ساعت   توسط سهیل  |