پرچنان

 

 از مادرم می پرسم: دختر خاله رو بردن مدرسه موشها را ببیند( 8 ساله شه)؟

آره یکی از خاله هام به همراه  مادرش بردن.

 اما تو سینما خال هات ،خوابشون برده !!ولی مبینا خیلی خوشش آمده بود

 متعجبانه می پرسم چه جوری ممکنه ادم بخوابه؟

 بابام می گه خوب بزرگا خوششون نمی یاد.

صدام یکم نازک می کنم و می گم من  اما خیلی خوشم آمد.

 بابام: تو که بزرگ نشدی!!!

 

بزرگ در دو معنی می توان تعریف کرد: بالغ و عاقل - در مخالف کلمه های -خرد ،کوچک، ریز

***

 مدرسه موشهای یک را تا آنجا که یادم می آید دهی بود همچون دهات های همان سالها

زنانش روسری و چادر گل گلی سرشون بود و مردانش قیافه ای مردانه داشتند.

 و این برای ما( مای 20سال پیش) با شناختی که از محیط پیرامونمان داشتیم طبیعی بود.

 اما مدرسه موشهای جدید : ده مدرن شده، مظاهر مدرنیته آشکار است. بچه ها، دختر پسر با هم درس می خوانند. کافی شاپ و سبک زندگی متفاوت و هر کودک اتاق مجزای به خود دارد ( در سینما خانم صندلی کناری ام گفت دوست داره یک اتاق مثل اتاق صورتی داشته باشه)این آرزوی دختری است که در 20 سال پیش همه چیزش همچون ما مشترکی بوده است.

 در واقع می توان دید فردیت به شکل کاملاً مشخصی برجسته شده است. و به نظرم بچه های امروز نیز کاملاً آن را درک می کنند. ( البته به غیر از مدرسه مختلط، که با توجه به محیط های اینگونه خارج از مدرسه می توانند هضمشان  کنند)

اینکه بچه ها با دوچرخه می روند و می آیند، حتی تپلک!! در حال فرهنگ سازی برای این فرزندان است. چرا که به احتمال بسیار زیادی بسیاری از آنها دوچرخه دارند اما برای آن کار آیی متصور نیستند!!

 و این که می شود به مدرسه با دوچرخه رفت بذری است که در ذهن کودک کاشته می شود ، تا کی به ثمر برسد؟؟

( من خودم از سال سوم راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی با دوچرخه مدرسه می رفتم)

 این که فیلم سالهای ما ملودیهایش ریتمیک بود و آهنگ دار اما فیلم امروز رپ است و غیر ریتمیک( به عینه در بچه های خودم استقبال از این مدل و تقربیا نفی آن مدل ما(گذشته ) را مشاهده می کنم).نمونه ایست از دقت عمل کارگردان و فیلمنامه نویس به موضعات امروز و نسل امروز.

 

امافیلم دو نیمه دارد نیمه اولش نیمه صلح و دوستی و صفاست و زندگی مدرنیته و صد در صد سکولار. و نیمه دوم این که باید برای رسیدن به حقت بجنگی

 برعکس انیمیشن های امروزی که از هالیوود خارج می شود و در شماتت جنگ و خشونت است و حتی به طور مطلق ان را نفی می کند. ما در اینجا با جنگی تمام عیار طرف هستیم. چه شباهت عجیبی دارد تونل هایی که این موشها از آن استفاده می کنند با تونل های غزه!! و حتی همزمانی آنها با جنگ با رژیم کودک کش!!

 به نظرم یک توافقی صورت گرفته بود که نیمه اول فیلم که در فضای بشدت سکولار جریان می یابد در نیمه دوم به فضای جهاد و جنگ کشیده شود تا هر دو طرف راضی باشند  و این دو پارگی نشان از دو پارگی قسمت عظیمی از تفکرات انسان ایرانی امروز دارد. بسیار همچون نیمه اول فکر می کنند و بسیاری همچون نیمه دوم.

 این دو پارگی را حتی می توان در اسامی تهیه کنندگان آن دید، منیژه حکمت، و علی سرتیپی.

 زندان زنان و معراجی ها!!

 همین ها کافی است تا ایمان بیشتری بیاوریم بر این دو پارگی فکری

 و اما چه خوب که این دو پاره فکری، سکولار و ایدولوگ توانسته اند یک اقدام مشترک کنند که همه راضی باشند و این را باید به فال نیک گرفت.

 یادمان باشد که در فرهنگ اسلامی بر جهاد  و جنگ در برابر با ناحق تاکید دارد، حتی در اسطوره های قبل از  اسلام ما همیشه نیکی  در برابر بدی داریم(اهورا مزدا در برابر  اهریمن)، جمشید داریم که نیمی خدا و نیمه دیگر زندگی  اهریمن است. ضحاک داریم و فریدون و...

 و این داستان در سیر تاریخی خود گویی همچنان ادامه دارد

 اینجاست که نسل قهرمان گذشته که اینک ترسو شده( یاد ابو عمار می افتم و سازش سال 91) ، نسل جدید پشت سر می گذاردش و وارد فضایی می شود که جهاد بکند(حماس)

 اما در این جا ما با بدی مطلق طرف نیستیم، حتی در بین دشمنان می شود ، فردی پیدا کرد که دشمن نباشد

(پیشی سفید و مادرش) و این جایی است که به نظرم متفکران سکولار فیلم ریزبینانه توانسته اند در بین تفکرات ایدلوگها قرار دهند و جایی را برای صلح قرار دهند، یادمان باشد که در مدرسه موشهای 1 ما چند سال بعدش با صدام آتش بس برقرار کردیم و این همان جایی است که می توان در آن آموزش های صلح را آموخت.

در  بعضی از تفاسیر کارتون تام و جری ، وقتی که زرنگی موش (جری) را می بینم ، بعضی متفکران عنوان می کنند : دلیل دارد، چرا که موش در آن زمان و بخوص قبل از جنگ جهانی دوم نماد یهودیان اروپا بوده است و این کارتون به نوعی نشان می دهد که حتی حیوانی با ریزی موش می تواند با هوش خود بر حیوانی بزرگتر و قوی تر غلبه کند

 اگر این نماد را بپذیریم به نظرم مدرسه موشها در همین راه گام بر می دارد، چرا که تفکر بچه با دیدن تام و جری به دیدن قدرت ذهنی جری عادت کرده است، حال مطلوب به فایده می کنیم ما ،و جری ، نماد یهوید 70 سال پیش را به نماد مقاومت تبدیل می کنیم و از مسیری که  دهِها برای آن تفکر خرج شده(کارتون تام و جری)

 می توانیم الگوی مقاومت در ذهن کودکان خود تشکیل دهیم.

 

 

البته من با این نگاه دو طرفانه و بخصوص قسمت دوم فیلم برخورد راحتی دارم، وقتی که می بینم دور تا دور این سرزمین ،جنگ  بدی وخوبی ، اهورایی و اهرمنی همچنان وجود دارد، داعش و طالبان و ... نمونه هایی از تاریخ اکنون ما هستند که اجازه تفکر به عدم خشونت مطلق را از مردمان این سرزمین می گیرند.

 گویی مردمان این سرزمین(سرزمین بزرگ فلات  ایران و تمدن های اولیه بین النحرین) از همان دل اسطوره ها در این درگیری تا کنون تاریخ خود را نوشته است.

***

یک کارتون خیلی خیلی خوب هشت دقیقه ای که پیشنهاد می کنم از دست ندهیدش.

***

 تو ماشین نشسته بودم و تو ترافیک شبانه همت درگیر بودیم که خبر قبولی سه تا از بچه هام رو  در دانشگاه سراسری یکیشون بهم زنگ می زنه می گه

 حالا کاری ندارم دانشگاه اش خوبه؟

 اما حسی سراسر شادی تو وجودم نشست.دم همه ما گرم

***

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  | 

 مرکزمان نیم بند هنوز هست

اکثریت بچه ها یا ترخیص شدند یا به مراکز دیگر ارجاع داده شدند  و چند تایی منتظرند که اقدامات ترخیصشان به سرانجام برسد

 مرکز اکثر ساعت سوت و کور است

و آخر شب  کمی از آن فضا خارج می شود

 همیشه از آلودگی صوتی مرکز  شاکی بودم

 صدای زیاد هواکش، صدای خیلی زیاد تلوزیون ، داد و بی داد بچه ها، هر کی برای خودش تازه یه آهنگ هم گذاشته و..

 دلم برای آن روزها حتی تنگ شده!! و این بعجیب است.خیلی . بخدا.

 حس نمی کردم وابستگی داشته باشم، الان می بینم دلم برای تک تک بچه ها تنگ شده،حتی انهایی که کم اذیت از دستشون نشدم.تازه می فهمم مادرهایی که هی از دست بچه عذاب می بینه، وقتی اقدامات مددکاری پیشنهاد می کنی که توامان با بی مهری است تاب نمی آورند را.

روزهای اول فضای جدید حتی حوصله ام نمی کشید که کتاب بخوانم

 اما الان به شرایط جدید عادت کرده ام.

 یعنی هی می گم کمترین تعلق رو به همه چیز این دنیای سراب وار  داشته باشم، همین که از موضوعی جدا می شم می بینم عجیب بر موضوع تنیده شده ام.تار و پود ذهن و ضمیر و روانم در تار و پود حتی آجرهای متعلقه درگیر شده است.

 سرنوشت انسانی لابد همین است.

این چند روز این شعر تو ذهنم می چرخید:

 

آدمی پرنده نیست‌

 

تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود

 

سرنوشت برگ دارد آدمی‌

 

برگ‌، وقتی از بلندِ شاخه‌اش جدا شود،

 

پایمال عابران کوچه‌ها شود*

 

 

ظاهراً برای هیچ انسانی وطنی به معنای جایی  که مطلق در آن خواهی ماند وجود نخواهد داشت.

اگر برگ و وطن را یک نگاه استعاره ای و بسیار کلی به آن داشته باشیم ،در معنای ظاهری کلمه غرق نشویم آن وقت معنای این شعر عظیم تر و پر شکوه تر خواهد شد

 

 

هنوز بچه هایی که رفته اند می آیند و سر می زنند و دوست دارند با هم والییال رو ببینیم.

:آقا آنجا حال نمی دهد.

من: هر چه شد بادا باد، بیایید با هم ببینیم!!

 

 

پسره برای سربازی رفتن مشتاق است، روز قبلش بارها و بارها وسالیش رو چک می کنه و لباس هاش رو می پوشه

بچه هایی که در دوران زندگیشان، دچار مشکلاتی بودند که نیاز به مصرف دارو داشته اند و همیشه برچسب بیمار بهشان خورده بود، معمولاً این اشتیاق را از خود نشان می دهند.

 و به نظرم با تمام بدی های سربازی خوب است.

 حداقل به خودشون ثابت می کنند خودشون رو.

 و اعتماد به نفسی که سالها لگد مال شده رو ترمیم می کنند(البته خودش باعث این شرایط شده اند و روتین های اداری و ترس های بی جای مسئولین مربوطه  بر آن دامن زده است)

می گه آقا 4 صبح می رم، می گم باشه.بیدارت می کنم

: شما لازم نیست بیدار باشی.

: دِلامصب 4 سال با هم بودیم، حالا لحظه آخر رو بی خیال بشم. چی فکر می کنی در قبال من.

 در تاریکی هوا بغلش می کنم می گم این آخرین  لحظه از حضور تو به عنوان بچه و من به عنوان مربی ها.موفق باشی

  4 صبح حس پرنده بازی رو داشتم که کفتر جلدش رو تو شهر غریب رها کرد و رفت.

 آبی پشتش پاشیدم

 اما

 اما

 اما مطمئن بودم که دیگه اینجا موطن او نخواهد بود!

 

 الهی

***

 دارم از خونه با تیپ ورزشی مخصوص دوچرخه در می یام برم سطح شهر اب دوچرخه ام

 بچه های اکثراً دبستانی محل جدید دارند فوتبال بازی می کنند.

 داشتند از شیر آب خانه ما آب می نوشیدند

 شروع می کنند به تماشا کردنم

آقا تا کجا می ری؟

 تا پایین

 فکر می کنه و نهایت حدی که می شه با دوچرخه با این شیب تند رفت پایین رو در ذهنش می آورد و می گه

 یعنی تجریش؟!!!

 نه پایین تر

 مثلاً تا دروازه دولت.

یک حسی حاکی از تحسین و تعجب  در چهره اش می شیند

همین که پا رکاب شدم و دارم دور می شم

 بر می گرده به دوستاش می گه :

 خوش به حالش.

 همسایه ما هم که جز اونهاست و تازه مدرسه رفته  یک حسی می گیره که یعنی این یارو همسایه ماست ها.

 

 

نمی دانم فکر کنم تو همون فضای بچه ها مانده ام.لابد

 هزاری هم آدم بزرگا( به تعبیر مسافر کوچولو)

 تعریف کنند

 این جور قنج تو دلم آب نمی شه که اون بچه ها و آن لحظات برام معنا داشت.

فقط یک حس دارم که پارادوکس آن است می گم نکنه تو دلشون آرزویی بکارم که فقط و فقط باعث حسرت بشه.

 البته حسرتی که بعدش انگیزه و انگیزش و در نهایت فعلی یا خیالی از آن در بیاد را منفی نمی دانم.

 

***

 بعد از یکماه بسیار سخت که درگیر بیمارستان یکی از بچه ها بودیم و الحمد ا.. حالش بهتر شد

این روزها در بسط روحی هستم.

 

*قنبرعلی تابش‌(شاعر افغان)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  | 

به نظر من همه انسانها داستان سرا هستند بعضی عملی و بعضی نظری

بگذارید کمی موضوع را باز کنم که

منظور از داستان سرای  چیست؟

انسانها در طول زندگیشون برای فرار از واقعیتی به نام تنهایی داستان گو می شوند

 مثلاً فرد ازدواج می کند، بچه دار می شود، بچه ها را بزرگ می کند، جد و جده می شود

 یا  در محل کارش ریس یا مرئوس می شود

 همه اینها یک نوع داستان است و من به آن داستان عملی می گویم در مقام داستان نظری که معدودی از آدم ها انجام می دهند که نویسنده می شوند و رمان می نویسند و شاعر می شوند و شعر می گویند و نوازنده می شوند و می نوازند و...

یکی با زن و مرد و بچه اش نویسنده زندگیش می شود و می سراید و دیگری با شعرش

قضیه من هم اینگونه بود که فروردین 86 یعنی نزدیک به هفت سال پیش رو یک اتفاق و قبض روحی وبلاگی برای خودم درست کردم به اسم پرچنان. نام قله کوهی که از دور می دیدم و گمان می کردم پرچنان را می بینم(احتمالن کوهی دیگر را می دیدم)

 نوشتم و او با من بزرگ شد و من با او زندگی خود را داستان کردم تا آنکه برای خود شخصیتی پیدا کرد

 این را از کجا می گویم

 برای آنکه  این هفته قله را بعد از مدتها برای اولین بار صعود کردم.

 یک حسی داشتم همیشه برای صعود نکردن از پرچنان

 چرا که دوست نداشتم پرچنان برام راز زدایی بشه

 راز زدایی معمولاً  در زندگیم خوب نبوده است. مثلاً یادم کتاب از کوچه رندان حافظ را که خواندم حافظ راز زدایی شده از خواجه شمس الدین محمد حافظ  ارج و قرب کمتری داشت.

 همین طور فهمم و درکم از دنیا و هستی و عالم و  ورای عالم.

صبح چهارشنبه از تهران به سمت آمل حرکت کردیم بعد از عبور از پلور در روبروی بایجان از اتوبوس پیاده شدیم

 تا به سمت نشل برویم

مسیری 40 کیلومتری و خاکی که هر ماشینی نمی رفت

آخرش آقا فتح ا.. با یه ماشین خسته  و اون سیگار بهمنی که می کشید و تو دودش در کوهستان گم می شد با صد هزار تومن ما را برد.

 کلن سفر از همون اول با یک رازی آمیخته شد

 به نظر کمتر کسی غیر از آقا فتح ا.. حاضر بود ما را در آن مسیر ببره

خودش با کوهستان و دیدن آن خوش بود که حاضر شد ما را برساند

 نشل بودیم و از آنجا پیاده در حدود دو ساعت حرکت کردیم تا به روستای ورزنه در قسمت شمال غربی قله رسیدیم.

 با خوش آمد گویی گرم اهالی برخورد کردیم

رسمی که دارد کم کم از این دیار و فرهنگ رخت بر می بندد

پنجره چوبی

 در حسینه ماندگار شدیم و به دیدن روستا رفتیم

 آقای مهندس علیپور با یک گزارش بسیار دقیق چگونگی صعود به قله را توضیح داد و همین طور که نام قله در زبان محلی کل خسه به معنای محل خوابیدن کل و قوچ است.

مهندس مرد باصفایی است.از صحبت با او آدم بسط روحی می یافت.

 صبح عازم قله شدیم

یک جور هایی انگار در خودم در حال کنکاش هستم در خود در حال صعود. زوایای پنهان و آشکار خود را در حال کشف مجدد هستم

 گویی به دنبال یا به دیدار فرزندی می روم که شک دارم آیا دیدن آن کاری درست است یا نه!

به قول امیر: تخته سهیل

الکی الکی بدون جهت برای خود داستانی شروع کردم که اکنون بعد از هفت سال تازه دارم به ریشه های آن که سر در آسمان دارد می نگرم

کوه یک خاصیتی دارد که مثل مغناطیس عمل می کند. ذهن و روح  و وران شما همچون براده های آهنی می شود که توسط یک آهن ربا در زیر یک ورق سفید هر لحظه به شکلی در می آید.

ردی از کل و قوچ

 از  دره بالا می رویم و در محلی به نام زرد بوم صبحانه می خوریم

 نزدیک قله حس و حالی دگرگون داشتم

شیب آخر

 انگار برای اولین بار توانسته باشم زاویه ای از زوایای خودم را بشناسم

 از اینجا می گم داستان من هم در پرچنان نام گرفته است که دیگر همراهانم نیز با آنکه رسم بر این است که با هم پا به قله بگذاریم از من خواستند که اولین نفر باشم که پا بر قله بگذارم و به قولی یوزر پسورد آن را فعال کنم

 حسی داشت رسیدن به قله ای که اینک تو شده است

 قله ای از عمق داستان هایی که در طول زندگی داشته ای.

 شاید حال زمانی را داشتم که اول بار بر روی قله دماوند گام نهادم.

 با یک بغضی همراه بودم.

تازه فهمیدم پرچنان در وسط عمق کوهستان است.

رسیدن به آن هم نه چندان ساده

 در برگشت یک باران حسابی گرفت

 چقدر دلم تنگ شده بود برای باران

باران باران باران

خنده خدا

 دوست ترین برای انسان

خدا کند امثال با ما در حالت قهر نباشی

 از روی کلاهم همچنان ناودان  بوم خانه ای شیروانی دار آب شره می کرد و من نئشه از این همه خوبی

 مردم با صفا

قله با صفا ،

هوای باصفا

 باران با صفا

 شب را در حسینه خوابیدم و صبح نیسان به نیسان به منطقه پنجاب آمدیم  و از آنجا هم تهران.

با حسی پر شده از مهری شاید خیالی  از داستانی که سروده شده ، راز زدایی شد اما راز دانی هم شاید

. این که از پس هر رازی راز دیگری نهفته می توان بود

 پرچنان 4038 متر ارتفاع دارد

 به اون گل بند انگشتی که نزدیک جی پی اس است دقت کنید

 در ارتفاع 4005 متری قله 

به آن ریزی و شکنندگی و زیبایی و مقاومت

دیدن همین گل برای حیرت تمام عمر بس است

 

دوستان در پرچنان

پرچنان در پرچنان

 دوستان در پرچنان

 آنها در من

 من در آنها

 من در من

 یا

 تو در تو

داستانی به نام پرچنان

در هوای ناب

 

 با تشکر از احمد آقا طاهر جویان

 و امیر آقای شجاعی

 آلاله

 

***

امام رضا

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  | 

 تو بیمارستانیم و دارن رو قلبش اکو انجام می دن

 با حرکات چهره می پرسه چی  نشون می ده؟

در حالیکه  کف دستم رو مثل قلب باز و بسته می کنم به صورت لب خوانی می گم:

 قلبت می گه : فاطی فاطی فاطی...

 و می خنده

 

***

 با یه آمبولانس زاقارت از یه بیمارستان پایین به بیمارستان بالا نقل مکان کردیم

بماند که 40 دقیقه داغ کرده بود و توقف داشت!!! و آخرش کلی پول هم پیاده شدیم!!!

 

پرسنل بیمارستان ، فضای بیمارستان تغیرات بسیار ماهوی کرده با بیمارستان قدیم

بهش می گم این جا زیبا رویان غمخوارت شدن ها( البته با این ادبیات و کلمات نه، بلکه متناسب با حال و فضای مخاطب جوان)

 می گه فقط  فاطی.

واقعاً عشق درمانی ، معنا درمانی(لوگو تراپی)، به قول دوستی فاطی درمانی او را از مرز مرگ به دامن زندگی انداخت.

عشقی دور، در فرای مرز استان ها و تنها از طریق  شبکه های اجتماعی جدید.

این عشق شبیه  یا تلفبقی از همان عشق قدماست، با عشق های رمانتیک کنونی.

 نه این است و نه آن

 یا همین است و هم آن

 در عشق کهن افلاطونی  می گفت اگر من عاشق تو هستم

به تو چه؟!!( به نقل از جمله ای برجا مانده در ذهن از کتاب درباره عشق آرش نراقی)

 

***

 این هفته مهمان دوست خوب و هم  نورد و هم گرمابه قدیم

 آقای محمد کربلایی حسینی در میصرقان از توابع خراقان ساوه بودیم

 مهمانش شدم تا کمی بیشتر از زنبور و عسل بفهمیم

 چه کار زیبایی، و چه سخت

منطقه خراقان، بخصوص بخش های میصرقان، لار و... بسیار زیباست

 اکنون که زمین ها درو شده مناظر بی نظیری را می توان مشاهده کرد.

 ساعاتی کوه پیمایی ما را به نزدیک چشمه قطور بولاغی رساند.

 قطور نام ترکی نوعی بیمارست که در پوست ایجاد می شده و خاصیت این آب برطرف کننده آن بوده است

بسیار سپاسگذار از مهمان نوازها

 احتمالاً زمستان و مناظر برف گیر آن و قله بالادست آنجا ما را دوباره مهمان او خواهد کرد(دوست ، دوست باشه ، دوست روش بالا می ره، پر می شه!!)

گل حسرت

تخت چمن

 

هر کجا آسمان همین رنگ نیست!

 

 

 

بللله!!!

(مجبورم یک آشنایی درباره این عکس بدهم

این بوته ماری جواناست!!!)

 پیچ  و تاب و رقص درخت بادام

***

 این هفته شاید پرچنان

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته به لطف دوستی که دوست خوبمان دکتر مهر افزا در منطقه ساوجبلاغ با تازگی یافته بودند

 به آن منطقه رفته و قله ی شاه کرم را صعود کردیم

 برای صعود به این قله هم از سمت اورازان که در منطقه طالقان است و هم از روستای سیرود و ولیان می توان اقدام کرد

 که ما از روستای با صفای سیرود اقدام کردیم

شب جمعه را مهمان آقای مجتبی بذر پیشه بودیم و صبح با راهنمایی ایشان روستای سیرود  و از دره دزدٍ دره به سمت یال  و ازآنجا خط الراس و سپس قله رفتیم

 برای تابستان قله سنگینی نیست ، اما زمستانی آن مناسب به نظر می رسد

از روستا تا آخرین چشمه نزدیک به 1.5 فاصله زمانی وجود دارد

برای رسیدن به قله از مسیر دره جزو دره که پلی آهنی از روی آن در امتداد جاده گذشته است نیز صعود می شودکه انتهای آن به قل قل چشمه و سپس قله منتهی می شود

برای برگشت نیز از مسیر پلنگ دره بازگشتیم

 درختان زیر بار گردو خم شده روستا بشدت خود نمایی می کردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 این هفته تاتر نواهای محلی رحمانیان را به تماشا نشستیم

 پیشنهاد می کنم حتماً حتماً این تاتر را ببینید

 به نظر بنده تاتر برتر امسال همین می باشد

 با  نٌماد گل های آویشنی که هر بار زیر پایی قرار است له شود

 باید کوه رفته باشی و گل های مقاوم آویشن را دیده باشی تا بفهمی له شدگی این گل یعنی چه!

 با دیدن این تاتر کلی کلی حرف در ذهنم آمده که فعلاً ترجیم بر این است که در ذهنم بماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  |