پرچنان

 

با پسر جوانم رفتیم دانشگاه ثبت نام کنیم.

 این دانشگاه آزاد مزخرف ترین دانشگاه که می تواند  وجود داشته باشد.

 یادمه برای کارهای فارغ التحصلی خودم  اشکم در آمد . دقیقا روز آخر که میخواستم  با مدرکم از دانشگاه  بیرون بیام

 با خودم قرار گذاشتم که دیگه پایم را در  این دانشگاه نگذارم.

 سیستم اداری و بروکراتیک لعتنی اش آدم را له می کنه. تخریب گر بهداشت روان است.

حالا مجبور شدم برای دو تا از بچه هایم سه بار بروم.

 برای بار آخری پسرک از دست این سیستم بروکراتیک سخت خشمگین بود.

 در راهروی اداری فحش های چاوداری نصیب این سیستم می کرد.

 هی می گفت آقا این برگه بهزیستی رو نگیر تو سینه ات

  هی نگو بچه یتیمه!!

( نمی گفتم البته)

 

 گفتم پسر جان فکر می کنی همه عالم و آدم  تو کف تو هستند ببیند تو چه می کنی و چه آوردی؟

 ملتفت موضوع نمی شد. احتمالن من هم تو این سن اینگونه بودم.

آخرش که کارهای ثبت نام تموم شد

 گفتم بیا تو خودت دیگه بقیه کارها رو بکن.

 خانم حسابدار که دیدش گفت شما هستین پس آقای فلانی؟

 ( واقعا شبیه دخترهای هیجده ساله رفتار می کنه)

 یکی از قدیم ترین بچه های منه که چهار سال بیشتره با هم هستیم. کاری هم برای هم کنیم از رو رفاقته بیشتر.

 

من یادم نمی یاد برای ثبت نام دانشگاهم کسی کارهام رو کرده باشد، حتی  به نظرم این بچه ها بر عکس آنچه می پندارند نازک نارنجی تر از این حرفها هستند.

***

یک تفاوت که بین بچه کوچیکه و بچه های بزرگ هست این است که دنیاشون کاملاً متفاوته. انگار اصلاً لزومی نداره حتی حرفهای هم را هم بشنوند. یک سالن می بینی اون کوچک ها در دنیای خودشون هستند و آن بزرگتر ها هم دنیای خودشون.

 من تو خانواده تجربه این چنین که تفاوت سنی مشهود باشه و پر جمعیت باشه نداشتم. شما تجربه دارید یا فقط مخصوص  بچه های ماست!

***

داریم بازی فوتبال پرسپولیس رونگاه می کنیم، حمید درخشان مرا یاد شهلا جاهد می اندازد و ناصر ممد خانی

 بچه ها ازم سوال می کنند و تاریخچه ماجرا رو می گم.

 اصطلاحی زمان ما بود که  افرادی که در روابط این چنین می آمدن را

 خانم بازی می گفتند.

 و جالب بود که این واژه برای بچه های نسل کنونی با واژه ای بسیار رکیک تر تعریف می شود که به نوعی این واژه پیشش خدایی می کند.

 تفاوت کلامی نسلی به سمت رک گویی و رکیک گویی  و کلفت گویی کشیده شده است.

  به نظرم موسیقی و بخصوص موسیقی رپ و شاه آن امینه تاثیر زیادی بر این نسل  گذارده است.

 شاید در طول یک شیفت صد بار با کلام مودت آمیز  به بسیاری از فرزندان بابت کلفت گویی که خود نازک گویی حساب می کند بگویم عزیزم  با ادبیات بهتر.

***

 بعضی از خوانندگان دوست داشتنی برایم کامنت گذاتشه اند . ای کاش خصوصی نمی گذاشتند تا بشود وارد گفتگو شد.

بنده آنچه در پرچنان می نویسم یک در هزار آنچه گفتنی است ،!!

 

زمانی در حوزه کارم رضایت صد در صدی داشتم. الان از کارم و نوع کارم رضایت دارم و عمق درونیم راضی است، اما در عین حال ناراضی هم هستم. گویی نمی توانم این حس را بیان کنم. اصلاً برای خودم نیز ناشناخته است این که راضی باشی و لی نباشی .به نوعی وقتی تعداد فرزندان بالا رفته، درگیری ها زیاد و زیاد تر شده و عملاً از نقش تربیتی و مربی بودن کاسته شده و  به نقش مراقبتی و نگهبان بودن تغییر و تنزل پیدا کرده و شاید به این خاطر  این حس درونم ایجاد شده.

 

 اینکه در هر حال منتظر یک انفجار  خشمناکانه باشی که فردی فرد مقابلش را همچون دشنمی صد ساله ببیند   به مرور زمان خسته میشی .

 به قول فرهاد گفتنی ها کم نیست

***

 

پیشنهاد خوانش این کتاب را دارم

 بسیار مفید و کار بردی است. البته بر روی قسمتهایی از آن جایی برای گفتگو هست.

 

این کتاب رو بخونی بعد وسط کتاب ، دقیقا وسط کتاب، مجبور بشی بری  پسرک رو با زبان خشونت  برخورد کنی و هلش بدی تا بیشتر جلو نره.

 

از این ضد حال تر چی هست!!

 تا دو هفته دل و دماغ نداشتم از وسط کتاب جلوتر برم.

***

 

 این هفته تا گردنه کلکچال رفتم و عکس های خوبی گرفتم. شما را به دیدن آنها دعوت می کنم.

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی

 

مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم

که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی

می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش

به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی

 

 به مناسبت سالروز میلاد سایه جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اسفند1393ساعت   توسط سهیل  | 

 

 به جغله می گم فردا تو گزارش می نویسم که با اون  پسره شبها نمی خوابید و با گوشیتون ور می رید و بازی می کنید.

 می گه  من که گوشیم رو خاموش کرده بودم. اون روشن کرده بود.

 خاموشی رو زدم و خوابگاه نیمه تاریکه.

 مجبوریم آروم صحبت کنیم. میگم من کاری ندارم!!

 یهو عصبانی میشه می پره بالا دو تا کف دستش رو بهم می زنه و با صدای آروم داد می زنه

 آقا گوشی اون بود.

 خندم میگره از عصبانیتش.

: باشه نمی نویسم!!

***

 

 دو تا داداش داریم ما که داداش بزرگه بعضی وقتها حال کوچیکه رو میگره و شروع می کنن بهم فحش دادن.

 یکی از بچه های بامزه خوابگاه می گه . بخدا ناموس جفتتونه ها!!!

 باز خندم میگره.

***

بچه ها یک توله سگ آوردن خوابگاه. گرفتن شستنش اما چون من و  البته بچه های دیگه مخالف بودیم انداخیتم بیرون خوابگاه.

شب شروع می کنه به زوزه کشیدن. نمی دونم تا به حال صدای توله سگ رو شنیدن یا نه. زوزه اش شبیه گریه بچه است. مجبور می شم برم  نصفه شبی بردارمش . دادم به نگهبان گفتم صبح قرار بچه ها بیان ببرن به یکی دیگه.

 این جغله ها خیلی دوستش داشتن.

 فکر کنم باهاش احساس همزاد پنداری می کردن. از بس یتیم بود توله.

صبح که شیفت رو تحویل دادم و رفتم بعد از ظهر بهم زنگ زده می گه : آقا توله  رو چیکار کردی؟

 ظاهرا گم شده بود.

 اتفاقا شب رو توضیح می دم. حس دوست داشتن قوی اش کرده بود. میگه باشه بیا تو شیفت!!!

 حس دوست داشتن، تعلق به چیزی و کسی، آدم رو قوی می کنه، شهامت می ده.

غروبش پیداش می کنن و می برن میدن به کسی دیگر

***

در این برنامه اخیر دوچرخه سواری یک گروه در واتساپ درست کرده بودم و گزارشات لحظه به لحظه سفر رو با عکس سعی می کردم در آنجا بگذارم.

 چند تا از بچه ها رو هم عضو کرده بودم.

 آمده می گه.: آقا می خواستم آپاچی بخرم سال بعد. اما الان می خوام یه موتور معمولی بگیرم  با یک دوچرخه که با تو بیام.

یعنی از این بیشتر نمی توانستم به هدفم برسم.

 از این گروهی واتساپی که درست کرده بودم خیلی راضی بودم ، بیشتر از اهداف مد نظرم نتیجه داد.

حتی تو اقوامم نوعی از سفر و لذت بردن رو معرفی کردم که دیدن میشه ارزان، و با لذت فوق تصور سفر کرد.

 هزینه سفر  دویسیت و بیست هزار تومان شد.

***

 نصفه شبی آمده می گه آقا باهات حرف دارم.

 میرم پیشش

 :آقا با یه دختره دوست شدم یهفتس بهم ریختم.

 

بیشتر شنونده هستم

می گه می گه

تا به اینجا

 اصلن تو چه جوری می تونی عاشق نشی؟؟؟

 عاشق کوه و طبیعت و کمک نه ها.

 عاشق همین دخترا!!

***

چهار ساعت با همکار هم شیفتم نشستیم تا سر موضوعی پسر جوان رو قانع کنیم سر موضوعی

 

 آخر شب رفت پس داد اون چیزی که بحث می کردیم رو

 اقناع کار سخت و طاقت فرسایی است.اما از خودم و همکارم راضی بودم. اقناع یک جوان بخصوص که نفع مادی هم در جریان باشه سخته و دقیقا مثل بازی شطرنج می ماند. باید شطرنج باز باشی!

***

عید نزدیک است و می خوام برای بچه ها عیدی بگیرم و بیشتر مد نظرم و با توجه به شناختم از بچه ها می خوام هدیه فرهنگی بگیرم. از نیره خانم ممنونم که مرا در این زمینه کمک کردن و کلی هدیه فرهنگی در اختیارم قرار دادند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 بهمن1393ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه رکاب زنی از بوشهر به عسلویه

 بهمن نود و سه

 

برای این برنامه دنبال یک همراه و همرکاب می گشتم. هر جا میرسیدم درباره این برنامه که در ذهنم بسته بودم صحبت می کردم. دوستان  همیشه همراه ،برای این ایام، برنامه ای دیگر در نظر داشتند.

  تصمیم داشتم تنها اجرا کنم که در نهایت دوستی ، دوستی دیگر را معرفی کرد و با آقا امید همرکاب شدیم.

از تهران ساعت 15.00 به سمت بوشهر با اتوبوس حرکت کردیم  و ساعت 6.30 به بوشهر رسیدیم. بوشهری که در مه صبحگاهی فرو رفته بود. جایی را نمی شد دید. ساعت 7.30 از ترمینال خارج شدیم و بعد از چند دقیقه به خلیج رسیدیم. بوی ناب دریا بود که به مشام می خورد. کم کمک با طلوع آفتاب مه کنار رفت و شهر زیبای بوشهر را دیدیم وزیر پا گذاشتیم. عمارت ملک، قبرستان انگلیسی ها، محله بهبهانی ها ، ساحل زیبای بوشهر  و...

 اول از همه رفتیم صبح فلافل جنوب خوردیم. چه مزه ای !! فلافل را باید داغ خورد و در جنوب خورد.

با سس قرمز تند.

 جالب بود که روز جمعه اولین مغازه هایی که باز می شدند فلافل فروش ها بودند و از همان اول صبح نیز شلوغ!!

 کلاً دور کاملی در بوشهر زدیم که خود شهر شبه جزیره ای است و یک راه ورود و خروج دارد. انگار ته ایران است.شکل شهر در دو بخش مجزا همانند ریه های انسان است.

 چند نفر تلفن هایشان را در شهر دادند تا اگر مشکلی پیش آمد با آنها در تماس باشیم. !! انسانهایی هستند این جنوبی ها. دریا دل .

 ساعت 12.00 از شهر خارج شده و چندین کیلومتر را در اتوبان بوشهر - برازجان رکاب زده و در نهایت در خروجی دلوار قرار گرفتیم و ساعت 14.30 دلوار بودیم.

 آنجا در مکانی مذهبی به نام قدمگاه امام حسن مستقر شدیم و سپس به تماشای دلوار و موزه ریس علی دلواری رفتیم.

 متولی قدمگاه آقا سلیمان، فردی گنگ بود که اگر می خواست اشاره صحبت نکند اصوات بسیار نارسایی تولید می کرد و بچه ها عموما از او می ترسیدند. اما مردی بود.

 با عزت نفسی فوق العاده. مهمان نواز، حیف که آموزش های لازم برای این معلولیت را دریافت نکرده بود.

 ما در امامزاده زیر درخت کنار که می گویند از خنک ترین سایه هاست بودیم و با هر باد که می امد و کناری بر زمین می ریخت ،میوه کنار می خوردیم.

 

شنبه روز سوم:

از دلوار ساعت 7.40 حرکت کردیم  ، دایم در امتداد دریا و ساحل بودیم . جاده بسیار خلوت و دل انگیز بود

آفتابی تابان بر ما می خورد اما اذیت کن نبود و چون مسیر ما به سمت شرق بود از لحظه تولد آفتاب تا خداحافظی او نور خواری می کردیم.

 ساعت 12.30 دلوار رسیدیم. رفتیم و ماهی گرفتیم و تا درست کنیم و بخوریم شد ساعت 15.00

 ساحل بسیار بسیار زیبایی بود. تصمیم گرفتیم شب را هم آنجا بمانیم. دایما اهالی محل می آمدند و می گفتند که  در خانه آنها مهمان شویم . اما ما دلبسته دریا بودیم و نمی خواستیم از ان فاصله بگیریم. در نهایت  یک کلبه صیادی در همان بیخ ساحل بود که گفتند آنجا مستقر شویم و شب را مهمان آقای محمودی و صیادان  بویدم.

 ساعاتی با هم هم کلام شدیم و کلی در فرهنگ صیادی غوطه خوردیم. چه شبی بود.

صیادان انسان هایی بسیار خون گرم و سخی هستند.

 بنده فکر می کنم دو عامل محیطی این صفات بسیار پسندیده را در آنها ایجاد کرده.

 یکم، دریا و  اینکه در دل آن هستند هر روز و روزی شان از اوست و مجبور به متوکل بودن هستند  و دوم آفتاب بی دریغ جنوب.

 این دو عامل بزرگ که هر یک به تنهایی  برای انسانی کافی است آن مردمان را ، دارای صفات نکو و بزرگ منشانه کرده است.

 بشاشیت خاصی دارند، رضایتب عمیق و درونی ، کمتر بینشان افراد چاق می بینی و  کلاً در  مسیر که مشاهده می شد، چیزی به اسم اعتیاد ندیدم.البته سیگار زیاد است.

کسی به سمت افیون پناه می برد که شادی  و خوشی نداشته باشد و بخواهد کسب کند، اما این مردمان  با همین دریا و آفتاب تامین می کنند خوشی و شادیشان را.

 کلی کلمه و نظریه و حرف پیرامون دریا و آفتاب و رابطه شان با انسان و خصلت جنوبی ها در ذهنم در حین رکاب زدن می چرخید. اما دیگر حوصله ای برای نوشتن اکنون در تهران نمانده است.

روز چهارم:

بنا به گفته ی صیادان بادی شرقی – غربی تا چهارشنبه در منطقه خواهد بود که سرعتش گاها به  و 50  و حتی 70 کیلومتر می رسد و دریا رفتن ممنوع می شد برای صیادان. و ما صبح تصمیم گرفتیم زود تر حرکت کنیم که با باد برخورد نداشته باشیم.

6.40 حرکت کردیم و ساعت 9.30 باد شروع شد. دقیقا به پر سینه می خورد و گویی با دوچرخه ای که در حال ترمز گرفتن است رکاب می زنیم. سرعتمان را پایین آورده بود و انرژی زیادی از ما گرفته بود. در نهایت ساعت 16.40 به بندر دیر رسیدیم. در شهر دنبال جایی می گشتیم که یک موتور سوار آمد و گفت که از شاگردان اینالو ست و ایران گرد. همین یک صفت مشترک کافی بود  تا با هم رفیق شویم. آقای احمدی ،مسجدی  برایمان جور کرد و ما شب را آنجا ماندیم. در همین فضا نیز چند ده نفر ما را به خانه هایشان دعوت می کردند و حتی تلفن  ما را گرفته بودند و تماس می گرفتند که اگر هنوز مستقر نشده ایم برویم منزلشان!!

 

 این روز 95 کیلومتر رکاب زدیم  که با آن باد مخالف انرژی به مراتب بیشتر از ما گرفت.

روز پنجم:

8.40 از دیر خارج شدیم و از نقاط تاریخی آنجا و بردستان دیار کردیم و در بادی بسیار شدید که واقعا قدرت حرکت را از ما می گرفت به سمت شرق رکاب زدیم. ساعت 11.00 کنگان بودیم.

 در کنگان مانده بودیم چه کنیم، ماشینی آمد و چون خود دوچرخه سوار بود با او رفیق شدیم. آقای ملاهی تاکید زیادی داشت که در منزلشان مستقر شویم. اما دریا به راستی زیبا و پر هیبت و خشمگین شده بود و حیف بود از آن جدا شد.گفتیم که نمی خواهیم از دریا فاصله بگیریم. از بازار ماهی  فروشان ماهی گرفتیم و ناهار را خوردیم. در نمازخانه همان جا که رو به دریا بود و هر لحظه می شد پرندگان ماهی خوار و موج های خشمگینی که در طول اسکه همچون موج مکزیکی به صخره ها می خوردند را  ببینیم مستقر شدیم.

 در آن لحظه ، زیبا ترین مکان انجا را ما داشتیم. تا انتهای شب رو به دریا نشسته بودم و تماشایش می کردم. دریایی چنین پر هیبت تا به حال ندیده بودیم. مرغان دریایی (یادش بخیر جاناتان مرغ دریایی)در باد مبارزه می کردند که در هوا بمانند و موج به صخره ها می خورد و در ساحل پخش می شد.

 اگر شاعر بودم یک دیوان می توانستم در آن فضا شعر بنویسم.

 منظره های بکری بود که می دیدم

از بازار میوه فروشان کلی میوه گرفتیم و رو به دریا خوردیم.

 ساعتی با ماهی فروشان و میوه فروشان صحبت کردم و دمی از آرامششان، آرامش کسب کردم. چه آرامشی دارند این مردم.

 در انتهای شب نیز با صدای خورشان دریای مواج که آن قدر محکم به صخره ها می خورد که زلزله مانندی زیر خود احساس می کردیم، خوابیدیم.

در این چند مدت که رکاب می زدیم دایما در کنار مزارع گوجه فرنگی بودیم و هر روز کلی گوچه فرنگی می خوردیم. گوجه های قرمز و خوشگل و خوشمزه. حتی گاهی گوجه نذری از مردمان جنوب می گرفتیم.

 

روز ششم:

 از کنگان ساعت 7.15 حرکت کردیم، باد مثل روز قبل نبود و کمی آرامتر شده بود. اما همچنان انرژی می گرفت. ساعت 12.00 سیراف بودیم و در آنجا از آثار تاریخی دیدن کردیم و ساعت 14.20 به سمت عسلویه حرکت کردیم

کم کم فضای ساحل و دریا صنعتی می شد و ان مناظر بکر کمتر می شد. بندر سیراف دریای بسیار خوشگلی داشت. همین دریای خروشان  زیبایی خاصی به منظره ها بخشیده بود.

 در این چند روز دلبسته دریا شده بودم و از اینکه می دیدیم به پایان سفر نزدیک شده ام و باید از آن جدا شوم غمی در دلم کاشته می شد.

 در  ذهنم دایما مَثل  مولوی ، قطره و دریای و مثالشان که در  وحدت وجودی ها عنوان می شود را مرور می کردم و خود را قطره ای می دیدم که به دریا رسیده ام و حال باید از آن کم کم جدا می شدم.

به نظرم  مثال جالبی زده مولوی با این مانیفیست قطره و دریا که اگر کنار دریا رکاب بزنی عمق آن را عمیق تر احساس می کنی.( با خودم بین مولوی شاد که قطره  به دریا می رسد و بودای آرام که انسان را در ناامیدی چرخه می بیند و در نهایت به بیرون افتادن از این چرخه دارد مرور می کردم)

 ساعت 18.30 به عسلویه رسیدیم. هوای شهر بوی گوگرد و آمونیاک می داد.

 مسیر در انتها کوهستانی شده بود و سربالایی با باد قاطی می شد و معجونی انرژی بر از آن خارج می شد. اول از همه رفتیم مرکز شهر و تا توانستیم فلافل خوردیم.( من چهارتا خوردم با یه سمبوسه) سپس در مسجدی شب را ماندیم و صبح نیز در کنار  دریا و در ساحلی آرام صبحانه را خوردیم و یک ساعتی بر دریا که اینک آرام شده بود خیره شدیم . از دریا خداحافظی کردیم و ساعت 12.00 با اتوبوس عازم تهران بودیم.

در اینجا جا دارد از تمام افرادی که در این سفر کمکمان کردند تشکر کنم

 اسامی زیادی در ذهنم می چرخد

 پس با صفتی کلی تشکر می کنم، سپاس مردم جنوب، سپاس

 و تشکر از آقای دهقان از دوچرخه سوارن بنام برازجان که دایما جویای حال بود.

 دریایی باشید.

 

 بوشهر مه گرفته

 

عمارت ملکی بوشهر

!!!!!!!!

هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این کار رفت

بازی باد و صخره

 

ساحل زیبای لاور

 

 

 

 

شاطران  شاد شاد شاد...

 

 

 

 

نظاره گران ستاره سهیل!!

محل گفتگو صیادان

مزارع گوجه و مترسکانش

کوچکترین مدرسه دنیا

سرباز معلم بود ایم معلم بزرگ

 و پارک روبروی مدرسه( حیف که امسال مدرسه بدلیل نبود دانش آموز خالی بود!!!)

ماهی تازه جنوب رو عشق است

جاناتان مرغ دریایی

 یادتون میاد؟

سرد نشده بنوشید!

چه آرامشی داشت این مرد و چه سلیقه ای

دوچرخه و محیط زیست!!

 

بفرمایید کنار

خلاقیت برای جلوگیری از باد

پیر کهن

ماهی فقط ماهی جنوب

قشنگ ترین جای دنیا

کجا زندگی می کنی؟

 تمبک

 این ها می توانند شاد نباشند؟

 

بندر زیبای سیراف(طاهری)

فلافل

آدم نازنین فلافل فروش

 

گشنم شد!

 

و مسافر بودن و درویشی

هر چه بر تجربه می افرایم خود را فقیر تر می یابم. و این وسیله برای فقیرانه زیستن ناب است.

 ناب

+ نوشته شده در  شنبه 25 بهمن1393ساعت   توسط سهیل  | 

دارم کتابی به نام زبان عدم خشونت می خوانم که تمام کردمش معرفی جامعه ای خواهم کرد.

 از اون موقع تا حالا دو بار با دو تا از بچه ها  مجبور شدم درگیر شم و یکم از قدرت فیزیکی استفاده کنم!!

 بعدش که میرم کتاب رو بخونم اعصابم اجازه نمیده .

 چیزی بخوانم و خلاف آن عمل کنم!!!

 نمی دانم کسانی دیگر در اون موقعیت ها چه رفتاری انجام میدادند!؟

***

برای پسرک کاری در آرایشگاه جور کردم

 صبح رفت و شب آمد، یا اعصابی خرد. تا می توانست فحش می داد به بالا شهری ها(آرایشگاه در بالاترین نقطه شهر قرار داشت و با کلاسی زیادی دارد!!)

جراحت پایش( جراحی میخچه) دوباره خون ریزی کرده بود.

 سر شام با هم نشستیم. پاهایش را در روی پایم گذاشتم تا  خون کمتری برسه و دردش آرام تر شه.

:آقا این  فلان فلان شده ها یه تعارف نکردن بیا ناهار بخور. نه صبحانه. خودشون می خوردن و حی می گفتن چای بریزو...

من دیگه نمی رم.

: باشه. تو شامت رو بخور یکم شکمت سیر شه

: از صبح پلی استیشن بازی کردن و من هم تو تاریکی چشام در آمد.چرا این گداها چراغ روشن نمی کنن؟

بخدا عشق و حال رو اونها می کنن.

: فقط یکیشون خوب بود فکر کنم پایین شهری بود. مثل تو شلوارش رو تا ته بالا میکشید!!

یادم سالهای دور که تازه مربی شده بودم به فحش خیلی حساس بودم. الان نه ، بی تفاوت شدم راستش.!!

 

 *

دنیای خطرناکی است این دیدگاه ها که ما مردم هم دیگر را با متر دایم بسنجیم. بالا شهر -پایین شهر ، فقیر -غنی ، مذهبی - غیر مذهبی و...و این نابود کننده سرمایه اجتماعی است شک نکنید. آی آدمی که می گی درد پایین به من ربط نداره، درد آدم های دیگه بهم ربط نداره، اگر روزی آمدی دیدی ماشین چند صد میلیون ایت خط اتفاده گوش دخترت پاره شده چون گوشواره اش را کشیدن و...

 یاد این پست پرچنان بی افت.

از ما گفتن بود

***

با خیّر همیشگی مهمان آمده بود. خانم نسبتا جوانی بود. سعی می کرد با بچه ها ارتباط برقرار کنه با دوتاشون توانست و با بقیه نه.

 آخرش که می خواست بره گفت اینها ترخیص چرا بیاد بشن؟سخته .

گفتم آره سخته.

 

چند دقیقه بعد همکارم آمد و پرسید بچه ها به این خانم بی احترامی کردند؟ یا رفتار زشتی انجام دادند؟

گفتم نه. چطور؟

 : مثل ابر بهار داشت گریه می کرد.

در آخر متوجه شدیم دلش برای بچه ها و این زندگی ها و ناهمواری ها و ترخیص شدن هاشون سوخته.

 بهم ریخته بود.

یچه ها که از موضوع خبر نداشتند(گریه کردنش) می گفتن آقا باهاش حال نکردیم نمی خندید. انگار تو چشاش بغض داشت!!

 

دلم به حال خودم سوخت. ما به مراتب بیشتر از این درها و رنج ها و سختی های خودمان و آنها و... آگاه هستیم و با گوشت و پوست خود حس می کنیم. یعنی رفتاری به مراتب عجیب تر از این خانم باید بروز بدهیم اما چون ذره ذره در وجودمان رسوخ کرده تلنبارمان شده.

 در کلمه نمی توانم منظورم را بگنجانم.

***

شیفتی که آرامش در آن موج بزنه آدم دوست نداره تموم شه.

خدایا شیفت آرام نصیبمون کن.

به بچه هام آرامش بده

 به خودم  و همکارانم ،سعه صدر.

***

تا پست بعدی که عکس های جنوب را به نمایش بگذارم یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 بهمن1393ساعت   توسط سهیل  | 

بسیاری معجزه حضرت رسول را قرآن می دانند.

 بعد از چند سال متوجه معجزه ای دیگر از ایشان شدم،که نقش مربی و معلم  بودن ایشان بود، این که آدم هایی را از حالت  جیم به دال رساند. مثلا سنتهای غیر انسانی را به انسانی تر تبدیل کردن . مردمان سنگ پرست را خدا پرست کردن، دختر کش را به غیر آن تبدیل کردن ، پروژه ای سخت است که اگر معلم باشید یا مربی این معجزه را درک خواهید کرد. کاریست در حد محال.

 حال چند روزی هست که معجزه ای دیگر از ایشان را درک کرده ام و آن پایداری است.پایداری بر سر هدف خود. این را چند روزی است که درک کرده ام.پایداری ایشان واقعا معجزه است.

***

پسرک میگه آقا کارت دولتی بود خوب میشد ها.

 میگم مگه الان نیست؟

 : منظورم نظامی بودن است. خیلی به تیپت می خوره!!

***

 دوستی در این شبکه های وایبری یک اطلاعیه اشتغال را برایم گذاشته بود که در شرکتی گذاشته بودند. کار خدماتی ، اما با پوشش بیمه و مزایای قانونی.

از این دوست کمال سپاس را دارم. باری را از دوشم برداشتند.

 یکی از بچه هام مجبور به آشغال جمع کنی شده بود. و این در گوشه ذهنم گیر کرده بود. ذهنم اکنون رها شده. انتخاب با خود اوست. این یا آن.

 ممنون و سپاس از این دوست وایبری

همچنان بنده را پیرامون این موضوع تنها مگذارید. کار پاره وقت برای بچه های دانشجوم  هنوز لازم دارم

***

 این هفته قله کولچال رفتم. نزدیک قله برف و کولاک خوبی بود. دلم براش تنگ شده بود. در تنهایی قله رو صعود کردم. یک نفسی از سینه خارج کردم و آمدم. مدتها بود که تنهایی قله ای را صعود نکرده بودم. راستش زیاد دوست نداشتم این تنهایی رو.

***

 انتهای این هفته هم احتمالن از بوشهر به سمت عسلویه خواهم رکابید.کنار خلیج فارس.

+ نوشته شده در  شنبه 11 بهمن1393ساعت   توسط سهیل  |