پرچنان

 

برنامه این هفته کوه ، قله عباس آباد با ارتفاع تقریبی 2700 متر بود

 که از روستای اوریم  در جاده فیروزکوه کمی بعد از ورسک شروع شد. در هوایی  که مه زیر پایمان قرار داشت و شب را در امامزاده روستا گذراندیم.

امامزاده دو تا سه کیلومتر قبل از خود روستا می باشد.

 صبح نیز ار روستا سمت چپ در مسیر لوله آب تا توانستیم به سمت غرب خود را کشیدیم. سر راه و در دل جنگل یک امامزاده بسیار زیبا وجود دارد ، شاید گزاف نگفته باشم که زیباترین امامزاده ای که در زندگی دیده ام همان باشد( امامزاده جلالدین)  و یادمان باشد که بنده در طول زندگی ام و در قسمت های مختلف کشور کم امامزاده ندیده ام!!

 بعد از امامزاده به یک مرتع وسیع می رسیم . ساسر سبز  و جنگل  و درختان سراسر غرق در شکوفه. از آنجا و تقریبا زیر دکل های برق که جاده هم دارد خود را به یال می رسانیم. بر روی یال باد بسیار شدیدی وجود داشت که کامل ما را تکان می داد.

 منطقه سراسر سبز بود. و پس از 5.5 ساعت کوهپیمایی بر روی قله بودیم. در منطقه قلعه عباس آباد نیز قرار دارد

 با شتکر از گروه آلاله که بنده و دوستانم را تحمل کردند.

 و متنی در حاشیه  این گزارش:

چرا ما  فراموش کردیم؟

شاید بیشترین تاکید و سفارش بر ایتام ر، دین اسلام داشته باشه. شناخت زیادی بر متن ادیان دیگر سامی و شرقی ندارم. اما حداقلش می دانم که سفارش بر یتیم در اسلام زیاد شده. شاید مهمترین دلیلش هم آن بود که  خود حضرت رسول یتیم بود و با گوشت و پوست خود مزه  تلخ یتیم بودن را چشید ، لمس کرد پس در دین خود تا توانست سفارش کرد.

 حال ما با این موضوع چه می کنیم؟

شاید در نهایت  گوشتی و گوسفندی و وعده غذایی را خیرات کنیم. اما واقعا  انسان به معنای انسان مگر خوردن است؟

 پرورش از چه امری صورت می پذیرد؟

 شاید در ذهن کسانی باشد که عده ای قرار است این فرزندان را پرورش دهند. اما مگر قرار است در سیرک یا مسابقه اسب دوانی رفتاری صورت پذیرد؟

 در تمام این افکار ، انسان به دید کالا دیده می شود و چنین امری صورت نمی پذیرد که فردی به تعلیم و تریت به معنای انسان شدن لازم دارد و این امر جز در بستر جامعه نشدنی است.نشدنی و چون چنین امری صورت نمی پذیرد سفارش حضرت رسول نیز به دید  کالا نگریسته می شود و به غذایی اکتفا می شود.!

 اگر واقعا فکر می کنیم که در این امر باید کاری کنیم، مهمترین کار ، حتی واجب تر از  خوردن آن است که فردی از این جنس را با زندگی خود و خود را با زندگی او میکس کنیم. برادران و خواهران ایمانی

 اگر اهل ایمان نیستیم، مردان و زنان  هم وطن

 اگر هم وطن نیستم ای انسان

 

 تا خود را با موضوعی مخلوط نکنیم و از پوسته خود در نیامده و چیزی غیر از آن چه که هستیم نشویم کاری انجام نخواهد پذیرفت.

 حالا هی برو عقیله خیرات کن تا  بچه ها حالشون از گوشت به هم بخورده. هی بگو برو فلام مجلس، فلان سخنارنی ،فلان روانشناس.

 نه عزیز

 تا خودت درگیر موضوع نشوی کاری نکرده ای.

 

 

 

از هفته پیش که با بچه ها کوه رفتیم تقریبا همه بچه ها آمدن  و می گیوند اونها رو بردی ما رو کی می خوای ببری؟

آمده می گیود آقا دوست دارم برنامه سخت باشه، باد و کولاک و برف، خیلی حال می کنم. ( مثل خودم فکر می کنه).

 میگه آقا آزاد کوه رو کی بریم؟؟؟

 حالا مرتضی یه چیزی گفت ها!!

 

 

 باشد که شرمنده بچه ها نشم

البته به کمک دوستانم و استادانم

 بعید می دانم دوستان و استادانم شرمندگی بنده را بخواهند و این را برایم بارها ثابتکرده اند.

 سپاس بزرگوارن.

 

 

 

 

امامزاده جلال الدین

گل فراموشم نکن

ملون از شکر شکر تر است!!

 آدم مشکوک می شود

 

 ار دی بهشت

 مخلصیم

قله

 درخت پیر

لاله واژگون

چه کرده اند این چنین شرمیگین اند!!

 البته از نوع جنگلی

آقای عکاس

تابیده

 

+ نوشته شده در  شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت   توسط سهیل  | 

 

 بعضی وقتها که می خوام پرچنان رو آپ کنم، حجم عظیمی کلمه به ذهنم هجوم می آورد درست

 مثل همون طوفانی که  سال پیش تهران رو در نوردید

 نمی دونم از کجای این کلمه ها که مثل کاموا بهم پیچیده اند سرنخ رو بگیرم و شروع کنم.

 این  هفته با پنج تا از بچه هایی که ترخصی شدند و منتظرند که مراحل اداری تمام شود و مستقل شوند رفتیم قله توچال،

 بگذارید از مدتها قبل شروع کنم

 از رابطه من و توچال

 بر میگردم به اولین صعودم در  سیزده – چهارده سالگی

 شاید چند ده بار از آن زمان تا این سی و دو سالگی من و توچال با هم خاطره ساختیم.

 راهی که من و به توچال و کوه وصل کرد، معلم اولش بابام بود و بعدش احمد آقا طاهر جویان.

 همان زمانی که در دبیرستان بودم و در کولاک شدید پشت حاج احمد قایم می شدم و یک دفعه می دیدم روی قله ایستاده ام.

حالا چی شد روضه به صحرای کربلا خورد؟

 فکر کنم متفاوت ترین صعود توچالم را بااینکه ده ها بار انجام دادم این هفته تجربه کردم.

دیگه مقدمه نمی گویم و اگر خواستید می توانید پست قبل را مطالعه کنید.

 بچه ها دقیق راس ساعت  میدان دربند بودند.

باران می بارید

 دو بار برنامه رو بخاطر باران کنسل کرده بودم .

 بچه ها با نگاهی به آسمان با چشمشان پرسیدند

 کجا می وری؟

 : کلن طبیعت حال می کنه که در سختی با او همراه شوید( بچه ها نگرفتند منظورم رو، از زندگیشون  تا این کوه، طبیعت همراه شون نبوده)

 شروع کردیم به صعود.

 هیچ کدام از دوستانم همراهیم نکردند. به هر حال زندگی پیچ و خم داره  و باید آن را طی کنند دیگر.

 وسط راه اما مرتضی آمد.

 دمش گرم.

 شاید یک سال بیشتر بود ندیده بودمش

 اما آمد

 مرتضی هم معلم است.

 شاید حسی از معلم بودند مرتضی را وادار به همراهی کرده باشد.

 رسیدیم شیرپلا.

 تا اینجا کار بچه ها کیف کرده بودند. شام هم آب گوشت به همراه گوشت کوبیده درست کرده بودم که مادر بر آن نظارت داشت.

 بچه ها کم مانده بود انگشتشان را هم بخورند

 از یکی از بچه ها خیلی خوشم میاد.

 دید میز کناری مان وسوسه این غذای لذیذ شده اند در ظرفی ریخت و به آنها هم داد.  از بچه ها خیلی دل گشاد بودن یاد گرفتم در این چند سال خیلی.

 شب هم رو به تهران یک هات چاکلت خوردیم و در خوابگاه خوابیدیم.

 صبح پنج و نیم بیدارشان کردم و بعد از خوردن  صبحانه ای مختصر عازم قله شدیم.

 از هر وسیله  کاپشن گرم و کاپشن باد گیر و کلاه و دستکش پنج تا آورده بودم و بچه ها پوشیدند و بارم خیلی سبک شد.

 نزدیک های جانپناه  امیری نفس بچه ها دیگه گرفته بود

 باد شده بود و ارتفاعی را برای اولین بار تجربه می کردند.

 در امیری استراحتی کردیم

 یک املت دادم خوردند و پوشش تک تکشان را درست کردم تا در اولین دیدارشان با توچالدرست و صحیح  روبرو شوند.

فردی از هلال احمر  پشت بیسیمش اعلام کرد، سرعت باد پنجاه و پنج درجه است!

و در این چند روز کلی برف باریده است و راست هم می گفت . نسبت به هفته قبل که آمده بودم شاید در قله یک متر بیشتر باریده بود.

 دم در کسی به کفش و لباس بچه ها نگاه کرد و گفت نرید بالا، طوفان است و کفش و لباستان مناسب نیست.

نگاهی به من کردند.

 اینها فرزند طوفان روزگارند، از طوفان چه می ترسانی

 گفتم من باهاشون هستم و وسیله اضافی باز هم دارم و هر جا دیدیم مناسب نیست باز خواهیم گشت.

 ترسی در دلشان انداخت و در دلم

 اما به خدا و خودم ومرتضی ایمان داشتم و نمی خواستم این تجربه نابی که شاید از سیزده مییلیون انسانی که آن پایین بودند تنها چند صد هزارمشان تجربه می کنند ، محروم شوند.

 افکاری در ذهنم می چرخید.

 همین جوری ریس و اداری و اداره بخونت تشنن

 کافی از دماغ یکیشون خون بیاد تا به صلابه ات بکشند.

 اصلن یواشکی برداشتی اینها رو آوردی که چی؟

و اما خدا با من بود و اون قدرت روحی عظیمی که در کوهستان مرا احاطه می کند.

 خواهیم رفت.

 از امیری تا قله جدال واقعی بچه ها با توچال شروع شد

 باد و طوفان و گاهی هم آرامش

  و مناظر بدیع  از بازی ابر و نور و آفتاب را نظاره گر بودند.

یکی از بچه ها پرسید آقا این دوده ؟

 نه جانم ابر  و مه

 بچه ها دقیقا در رویایی که حتی ندیده بودند لحظه لحظه گام بر می داشتند

 

 جز یکیشون که فوتبالیست قابلی است و تمرین های خوبی دارد، بقیه به التماس افتاده بودند.

  و در نهایت به قله رسیدیم

 اگر مرتضی نبود محال بود چنین تجربه ای را بکنند

 چنین تجربه ای را بکنم

 بغضم گرفته بود، از این که این لذت را این فهم از کوهنوردی را که جز با لمس مستقیم آن  درک شدنی نست را، ادراک کردند.

تک تک شان را در قله  بغل کردم.

 یاد  دعا یا نفرین حاج احمد افتادم که شاید پانزده سال پیش در شیرکوه کرد مرا

 

در شیرکوه و صخره های آن گیر کرده بودیم و من از این صخره و پرتگاه به ان صخره  می پریدم و سرم به واقع بوی قورمه سبزی میداد و ترس بی معنی ترین مفهوم زمان بود برام آن زمان های دور.

: دعا می کنم مسولیت چند نفر را در کوه بگیری و بفهمی  من امروز از دستت چی کشیدم!!

 

دو سه تا از بچه ها که ادعای ورزشکاریشون هم میشد نزدیک قله شبیه این سائل ها پیران روزگار که درست و درمان نمی توانند راه بروند ، بودند . دو دست یک عصا را  گرفته بودند و آرام رو به قله ، حرکت می کردند.

اونی که سیگار گاهی می کشید فهمید همین دوست نازک و نوک سرخش چقدر توانسته در وجودش، نفسش، جسمش اثر بگذارد و نسبت به هم سن های خودش  در همین برنامه.

 بدون آنکه بکم بکش یا نکش

 

 

 اونی که شش ماه هر چی تو چنته داشتم بکار بردم تا  باهاش رفیق شم و نمی توانستم

 رو قله بغلش کردم

 از رفیقش که با من خیلی عیاق است پرسیدم این چرا از من خوشش نمی یاد

 گفت : می گه خیلی جلفه!!

 و روی قله در بغل هم بودیم.

 

آقا اولین حقوق رو بگیرم وسایل کوه می گیرم و دومین حقوقم رو دوچرخه. و با تو ته دنیا میام

 نپیچونی ما رو ها!!

 

با تله برگشنیم و حسی از عمق رضایت را در تک تک چهره بچه ها می تونستم بخونم.

 مرتضی

 مرتضی

 اگر تو نبودی...

 دمت گرم و خانه ات آباد

 

الان می فهمم چرا در سنین نوجوانی گروه های به نام پیش آهنگی در گذشته ساخته بودند.

 در این سن نیاز به یک پمپاژ روحی ، فیزیکی و عمقی داری تا در لحظه ورود به جامعه نترسی

 جا نزنی، نبری، با قدرت وارد شی

 با عزت نفس و محکم

 رو پای خودت بایستی و تکیه کنی و از تکیه گاهی که عمری پدر و مادرت بودند رها شوی.

 چقدر جاش این روزها در این نسل خالیست.

 و من مطمئنم این برنامه و امروز این کار رو برای بچه ها کرد.

 مطمئنم، تو چشمای تک تکشون موج می زد.

این برنامه و توچال این هفته بیاد ماندنی ترین توچال زندگیم بود

 بچه ها ممنونم  

 مرتضی ممنونم

توچال ممنونم

 خدا ممنونم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط سهیل  | 

پسرک آخر شب از سر کار برگشته.

 رفتار و اخلاقش طوری هست که نه بچه ها باهاش زیاد جوش می خورند و نه مسولین.

می شینم کنارش.

 براش یک پیتزا مخفی کرده بودم.

 همین که می خوره با هم گپ هم می زنیم.

 حرف می زنیم

 تا یک موضوع جالب پیدا می کنه.

 دوست دارم این زن و شوهر هایی رو که دست هم و می گیرن و تو خیاباون ها راه می رن بزنمشون. ازشون متنفرم( این دیوی تو کلاه قرمزی این کلمه تفنر رو چقدر جالبش کرده، عاشقشم)

 می گم راست می گی، خدا وکیلی؟

نمی زنمشون که هه

 اما دلم میگیره که من کی میشه که دست زنم و بگیرم و باهاش راه برم و  زن و زندگی داشته باشم؟ چرا آنها راحت دست زنشون رو بگیرن من نه!

 همین که با بچه ها جوش نمی خوره و ما ها هم متاسفانه نتونستیم باهاش اخت بشیم ، باعث شده بره سمت خلافکار ترین بچه هایی که سالهای پیش از همین مرکز ترخیص شدند.

یک حسن بزرگی که داره، عاشق حیوان ها ست

 ماهی داره و کبوتر و قبلاً مار. از مارش می ترسید و از معود کسانی که می توانست براش جابجا کنه من بودم و از آن زمان ارتباطش باهام بهتر شد.

 

یاد یک مصاحبه رسول نجفیان می افتم چند سال پیش در یک روزنامه:

 رسول نجفیان:

 من تو خیابون حتی دست زنم رو نمی گیرم، غذا نمی خورم که نکنه دل یکی با این کار من بشکنه...

 

 

انسان و انسانیت ، چگونه رفتار کردن ، تعقل کردن روی تک تک کلمات و رفتار های ماست.

 خیلی خیلی سخته.

 

این هفته با بچه ها میرم کوه و یک شب مانی هم خواهیم داشت.

بچه هایی که ترخیص شدند و پولشون مدتهاست نیامده و در یک حالت برزخی هستند.

 حدس فراوان می زنم که این کوهپیمایی که همچین آسون هم طراحیش نکردم  و نیاز به یک کم همت بیشتر داره ، بتونه این بار روانی رو ازشون کم کنه.

 سال پیش که تو این دوران برزخی قلب یکی از بچه ها توسط دیگری ترکید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط سهیل  | 

امسال بعد از سالها تحویل سال رو پیش بچه ها نبودم.

 حدس بسیار زیادی دارم که امسال سال پایانی من در این کار مربی امور تربیتی بودن کودکان است.

 حسی از غم و شاید شادی

***

در ایام عید که بنده در حال رکاب زدن بودم بهم زنگ زد

 خسته بودم  و در خواب شبانه و نتوانستم جواب بدم تا فردا شبش بهش زنگ زدم

:سلام ، امری بود؟ کاری داشتی؟

: آقا حدس بزن کجام؟

 خونه فلانی.

 نه خونه مادرم آمدم.

آدرسش رو پیدا کردم و گفتم بیام ببینمش.

پسرک بعد از  15 سال به دیدار مادر خود شتافته بود.

گفت میای تو شیفت با هم صحبت می کنیمخیلی حر ف دارم.

 

تا دو سه شب خواب آن پسر و شیفت رو میدیم.

راستش الان که دقت می کنم تقریبا هر شبی که در خوابگاه نباشم و در جایی دگر خوابیده باشم خواب شیفت و بچه ها و دردها و خنده ها و... شون رو می بینم

عمقم خیلی باهاشون گره خورده.

خیلی

 به قول یکی از بچه ها تو خودت یکی از ما شدی

 بچه بهزیستی!!

 

بعد از نزدیک سه هفته سرکار رفتم و شیفتم شده بود.

 بچه ها سر و صورت جدیدم رو می دیدند و تا شب تا بهم نگاه می کردند انگار جک شنیدن و می خندیدند.

 می گفتن شبیه کله پاچه شدی.

 دلم برای تک تکشون تنگ شده بود.

 حتی اونهایی که مشتی اذیت می کنند.

 

رفتم از پسرک درباره مادرش پرسیدم.

 آقا از شوهر خواهر ناتنیم که آدرس داشت آدرس گرفتم و رفتم . 16 ساعت تو راه بودم.

 رفتم رسیدم

من: خوب وقتی دیدت گریه اش گرفت؟

 :آره گریه اش گرفت و نمی گذاشت از بغلش بیرون بیام هی سر و صورتم رو ماچ می کرد.

تو چی:

 این پسر اگر ببنیدش صورت جدی داره و درون گراست و تا به حال یادم نمی یاد گریه اش رو دیده باشم.

منم گریه ام گرفت.

 مامانم گنگ ه. نه می شنوه و نه می تونه حرف بزنه.

 دایی هام می گفتن بچه که بودی تو حرفهاش رو ترجمه می کردی.

الان اصلن نمی فهمم چی میگه.

 شب کنار اون  خوابیدم هر وقت بیدار شدم دیدم بیداره و داره من و نگاه می کنه، انگار می خواد من و نفس بکشه.

نتونستم بیشتر بمونم فرداش برگشتم.

 یه شوهر پیر داره که می زنتش. خواستم برم چیزی بگم بهش

گفتم اگر من برم بدتر می زنه.

خیلی اذیت شده مادرم.

بهش گفتم بیا ترهان با من زندگی کن

 کفت نه من باید این دخترم رو بزرگ کنم( یک خواهر  یازده ساله داره درواقع این پسر ما)

 

گفتم نباید می گفتی بیاد باهات زندگی کنه.

 سخته آدم همیشه عاقلانه حرف بزنه و خودش رو نسپاره به امواج احساسات و خیلی حرفهای دیگه زدیم و...

...

***

 

میگه آقا دکتر گفت نوشابه و چای و پیاز و ترشی نخور

 ترش شدن معده ات درست میشه

 پس چرا نشد؟

 

تو عصبانی میشی تو خودت می ریزی

 : راست می گی آقا

 

 تازه این رو بهش نگفتم که ترخیصی و استرس رفتن تو جامعه و کار و درس دانشگاه ات هم همش می ریزه رو معدع ات و برای همین می ترشه

روزگا چیز دیگری از این بچه ها خواسته.

 کسی می تونه وقت بگذاره و فیزیک پیش برای یک دانشجو توضیح بده؟

***

 

دوستانی که کار و کار پاره وقت سراغ دارند به بنده اطلاع بدهند. مخصوصا برای این یکی . تا سقف 35 میلیون تومن حاضرم خودم سفته بگذارم.

 احتمالن مجبور شه دانشگاهش را رها کنه اگر همین جوری پیش بره.

***

جغله آمده می گه آقا می گذاری برم حموم؟( این حموم آخر شب یک دنیا حرف  داره شاید روزی بازش کنم). آخر شب هست و اجازه نمی دهم

 می گه جون من

 :نه

 جون خودت

: نه

 جون فلانی( بچه ای که از قدیم با هم بودیم و بچه ها خیال می کنند من اون رو بیشتر از بقیه دوستش دارم)

: میگیرم بغلش می کنم  به شوخی می گم برو بچه

 من و دست ننداز.

 

 

 

***

یکی از بچه ها رفته بود گوشی گرفته بود  و اینترنت که بره آهنگی که خسرو شکیبایی خوانده بود رو دانلود کنه

 مادر من مادر من تو یاری و یاور من

 

***

برای کارهای درکمانی یکی از بستگان رفته بودیم بیمارستان تخصصی ریه.

 تو حرفهای مریض ها و بیماران بودم

 یکی از بیماران داشت به بیماری دیگه توضیح می داد

 که:

 بی مادر بزرگ شدم

کسی نبود سرما که خوردم ، تر و خشکم کنه وقتی بچه بودم. اون سرما خوردگی ها ریخته تو سینه ام و شده یک درد قدیمی

 بی مادری همینه دیگه...

***

  بعد از مدتها این هفته رفتم شب رو شیرپلا خوابیدم و صبح هم رفتم قله توچال.

 آشبار دوقلو و آبشار سوتک پر آب بودند و تماشایی

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط سهیل  | 

امسال عید نیز برنامه رکاب زنی داشتیم از پنجم عید تا سیزدهم عید و از نیشابور تا تربت حیدریه را  در جاده های نچندان مطرح رکابیدیم.

 661 عکس گرفتم که بجرئت می توانم بگویم 500 تا آنها  خیلی زیبا بود و خاطره بر انگیز

 و سخت بود از بین آنها تنها 41 عدد را انتخاب کنم. خیلی سخت.

 این برنامه هم گروه واتس آپی درست شد تا گزارشی تقریبا لحظه به لحظه داده شود.

 اکنون که عکس ها را می بینم باورش برام سخته چنین جاهایی را رفته باشیم. گویی در خواب ، رویای پرنیان را می دیدم!!

 

پنجشنبه ساعت 9.00 شب از ترمینال جنوب به سمت نیشابور حرکت کردیم.

صبح نیشابور بودیم. از آرامگاه خیام و عطار دیدار کوتاهی داشتیم چرا که  شش ماه پیش دیده بودیم و در خلوتی، تنهایی، دیداری عمیق داشته بودیم و اکنون بسیار شلوغ بود.

 

 از جنوب همان منطقه تاریخی به سمت روستاهای جنوبی همچون روح آباد و نوروز آباد رفته و در نهایت در روستای سالاری در مسجدش اتراق کردیم. آقای خافی  خادم آنجا بسیار باصفا بود. هوا بسیار سرد شده بود و تگرگی نیز بارید . اما ما در مسجد بودیم و به لطف سخاوت آقای خافی بخاری روشن.

 فردایش نیز آسمان گرفته بود و باران می بارید تصمیم گرفتیم یک روز و شب نیز در سالاری بمانیم.

 در نتیجه بیشتر با فرهنگ مردم روستایی اخت شدیم.

 بحـث های خوبی بین ما شکل گرفت.

 روز سوم از سالاری به سمت روستای استایش حرکت کردیم. قرار بود کدکن را هم برویم اما یک روز بارش برنامه را تغییر داد.

 از استایش نیز تا عطائیه که اول سربالایی بود رکاب زدیم. در راه در شور رود آقای برمدی ما را به چایی دعوت کرد و تا دو روز نیز پشتبانی می کرد از ما.

در عطائیه نیز در مسجد خوابیدیم.

 روز چهارم در هوای سردی مسیر سی  و دو کیلومتری و شیب جاده را به سمت گردنه و کاشمر آغاز کردیم. در چلپو نیز باز آقای برمدی در خانه خواهر ما را دعوت کرد و لحظاتی عید دیدنی کردیم.

بعد از ظهر به ریوش رسیدیم. شهری جمع و جور و قشنگ و در دل انبوه درختان بادام که همه در حال شکوفه بودند.

 صبحانه ناهار درست حسابی در این دو روز نخورده ایم و مهمترین وعده غذایی ما شام بود.

  از ریوش  دوباره سربالایی شروع شد تا در دو ساعت بعد به انتهای گردنه رسیدیم. از آن بالا متوجه میشیدم چند تا کوه را بالا پایین کرده ایم. با حسی از رضایت سرازیر پایین و کاشمر شدیم. در راه دو سایکو توریست فرانسوی نیز دیدیم و با آنها دمی گرم گرفتیم. همچنین آقای رجب زاده از مردمان باصفای کاشمر و دوچرخه سواران آنجا نیز ما را دید و چای و شرینی مهمان ایشان بودیم و در سید مرتضی برای ما زود تر رفت و اتاق گرفت. دمش گرم.

 سید مرتضی  پنج کیلومتری کاشمر می باشد.

 شب نیز اقای رجب زاده به همراه آقای نخعی از رکاب زنان کاشمر به عید دیدنی ما آمدند و لحظاتی با هم بودیم.

 روز چهارم :  صبح  به سمت کاشمر حرکت کردیم. مردم باصفایی داشت کاشمر. دل نشین

 اصلن فکر نمی کردم این منطقه ایران این چنین درگیر کوهستان و دشت باشد و سرد. تنها درختان بادام می توانست در منطقه رویش داشته باشد. از کاشمر به سمت نای و کاج و چنار( روستا هستند) حرکت کردیم. از ازغند به سمت جاده گاز حرکت کرده بودیم.

 در جاده گاز در حرکت بودیم. یک بار پنچر کردم . بیابان بود و کویر  و ناگهان از آخرین سربالایی سرازیر دشتی پز از گل زرد شدیم. چشم تا کار می کرد. گل زرد علف های زعفران بود که سالها بود نرویده بود و به لطف بارندگی امسال زمین را فرش کرده بودند. چه عطری در هوا جاری بود. واقعا دو روز مست بودیم و در کلمه نمی توانم بگنجایم.

 در راه خانواده توسلی آقا و خانمشان را دیدیم که در مزرعه کار می کردند و ما را دعوت به خانه شان کردند و شب مهمان آنها بودیم.

 خانواده ای بغایت دل نشین بودند بخصوص مادر

 هم نان می پخت هم در مزرعه کار می کرد هم گلهای آرپاتمانی در خانه داشت هم شرینی عید را پخته بود و هم حلوا از شیره انگور درست کرده بود. واقعا شخصیت بی نظیری بودند.

 شب نیز اشکنه و کله پاجه  مهمانشان بودیم.

 روز پنجم: از فرشه به سمت تربت در حرکت شدیم در همان جاده لوله گاز

 به زر مهر که رسیدیم( به اسم روستا دقت کنید

 زر  مهر)

در جاده گاز تا فرعی جاده گاز که به سمت تربت کشیده شده بود حرکت کردیم و  از آنجا از جاده جدا شدیم و افتادیم جاده گاز تربت.

جاده سینوسی بود و حال مخصوص خود را داشت. در راه تگرگی گرفت، شدید. پنچ دقیقه در شیب سرپایین تند رکابیدبم وهمین که خیس خالی شدیم نور زر گون آفتاب در آمد. قابل وصف نیست این حس و حال

 

 ساعت 5.00 بعد از ظهر به تربت حیدریه رسیدیم

 شب را در مدرسه پروین ماندیم و روز ششم نیز از تربت به سمت ترهان حرکت کردیم و سیزده تهران بودیم.

 

 جا دارد از امیر شجاعی سرپرست برنامه و همسرشان که شیرزنانه رکابیدند و مهندس شجاعی برادر امیر آقا تشکر و قدر دانی کنم

 

نوشته های واتس آپی را هم قرار می دهم چرا که در لحظه نوشته شده و هوای مطالبی است که در ذهنم همان موقع جرقه خورده است.

 

               

               

{این گروه بابت گزارش تصویری برنامه رکاب زنی از نیشابور به سمت تربت حیدریه ایجاد شده است‌

 در مسیر از کدکن(شفیعی کدکنی)کاشمر و... خواهیم گذشت.

امید است که این گزارش تصویری باعث انبساط خاطر و ایجاد انگیزشی جهت سفرهایی متفاوت و کم هزینه برای شما دوستانم باشد.

تاریخ اجرای برنامه

ششم فرودین خواهد بود

عیدتان مبارک

 زیادت شوید هر دم

۲

ما نزدیک شش ماه پیش هم به خیام و عطار سر زده بودیم

 در برنامه سبزوار مشهد

 اکنون هم گویی برای عید دیدنی میرویم آنجا

گویی فامیلیتی دور با هم  داریم

 راستش دلم هیچ برای خیام تنگ نشده بود اما عطار خیلی

یاد اول مهر ماه سالهای مدرسه افتاده ام

 دلت برای معلم ریاضی تنگ نمیشد و برای معلم ادبیات خیلی

 معلم ریاضیاتی که سخترین معادله ها را داده .حل کنی انبساط خاطری فرا میگیرت

 وای از روزی که حل نکنی

به هوش و ذهن خودت مشکوک میشوی

 و خیام معادلاتی داده که خود توان حل کردن ندارد

فقط راهکار فراموشی می دهد

 ابزار فراموش زدگی

اما معلم ادبیات

 اصلن قرار نیست چیزی حل کنی

 معلم شعر می خواند

 آقا اجازه

 بفرما پسرم

 میشه این بیت رو اینگونه هم تفسیر کرد

 پسرم...

با شعر مست میشوی

 با کلمه نشئه

و

ناگهان صدای زنگ می آید

 آقا زنگ تفریح هم می مانیم.

 

 

 

عطار بسیار شلوغ است

 از سکوت و عرفان اکنون بهره ای ندارد

 اسب و کالسکه

 عطار را با اینها چه کار

دیدید آدم یک رفیق ناب دارد

 ناب

 تک

 روزی می آیی به او سر بزنی می بینی مهمان دارد

 یک اشاره سر و چشم می کنید

 و تو به راه خود میروی

او به مهمانانش می رسد

 حال و روز الان من و عطار

است اکنون

خیام

 گفتیم معلم ریاضی

 اما از هر نوعش

 از آنها که سعی می کنه شیر فهمت کنه

 برای مثالهاش اشعار و امثال و حکم میاره

 این قدر ابهت داره که حتی شاگرد تنبله کلاس

 وادار به سکوت میشه

 حتی اگر نفهمه

 از اونهایی که تو ملاسش صدای سکوت است و صدای ساییده شدن گچ بر تخته سیاه

مرا قلاش می خوانند هستم

من از دردی کشان نیم مستم

نمی گویم ز مستی توبه کردم

هرآن توبه کزآن کردم شکستم

ملامت آن زمان برخود گرفتم

که دل درمهر آن دلدار بستم

من آن روزی که نام عشق بردم

زبند ننگ و نام خویش رستم

نمی گویم که فاسق نیستم من

هرآن چیزی که می گویند هستم

ز زهد و نیکنامی عار دارم

من آن عطار دردی خوار مستم

شاید شاگرد اول نشدی😄

باد می وزد یکی از دوچرخه ها را می اندازد زمین.

سر پرست برنامه به صاحب دوچرخه:

 چرا سرپا نمی کنی؟

بگذار کمی استراحت کند.( جان بخشی به شی)

سرپرست برنامه:

اگر هر کدوم از دوچرخه ها چیزی بشه کل سفر همه ما مختل میشه. باید حواسمون هم به خودمون هم به دوچرخه ها مون باشه.

 

 تازه برام کشف شد چرا در قدیم شتر جز نفرات حساب میشد.

در بیابان -کاروان -آن  صاحب شتر به بود و نبود شتر بسته بود جان

!!

عوض می کنم هستی خویش را

با هر چه خواهم- که با هر چه خواهی:

ز گاورس و گنجشک تا مور و ماهی.

عوض می کنم هستی خویش را٫ با

کبوتر

 که می بالد آن دور٫

زین تنگناها٫ فراتر.

عوض می کنم خویش را با اقاقی

که در سوزنی سوز سرمای دی ماه

جوان است و جانش پر است از جوانه.

عوض می کنم خویش را

با کبوتر-

نه با فضله های کبوتر

کزان می توان خاک را باور کرد و

سبزینه ای را فزون تر.

بسی دور رفتم؛ بسی دیر کردم

من آن بذر بی حاصلم کاین جهان را

نه تغییر دادم

 نه تفسیر کردم.

عوض می کنم هستی خویش را با-

 هر آن چیز از زمره زندگانی٫

هرآن چیز با مرگ دشمن٫

هر آن چیز روشن٫

هر آن چیز جز « من»

شفیعی کدکنی

چرا سفر می کنیم؟

سفری همچون کوه نوردی ها و رکاب زدن ها

که کسب فیضی حداکثری از سفر است. نه سفر با هواپیما و قطار و ساکن شدن در هتل ها که به نظر نگارنده سفری حداقلی است.

 

 

۱. ارتباط پیدا کردن عمیق با طبیعت

شاید هزاران بار از کنار جاده با ماشین رد شده باشیم. اما با دوچرخه دلت می رود پای گلهای در آمده در کنار جاده

۲. لمس عناصر طبیعی همچون باد - کمترین وزش  در جهت موافق یا مخالف در روند سفرت - اثری در سفر دارد. دیگر عنصری بیگانه در زندگیت نیست که گاهی در اخبار بشنوی باد امروز درختی را شکست و برق فلان منطقه دچار مشکل شد و تو باد را از اخبار بشناسی

 موجودی بیگانه باشد.تو شناخت او را از لالبلای وزش بین تو و دوچرخه خواهی شناخت.از نزدیکی رگ کردن. از وردهایش در زیر گوشت

۳. لمس ملموس جاذبه زمین

در کمتر موردی از سفرهای حداقلی شما آن را لمس می کنی

 در دوچرخه بالا پایین شدن یک درجه شیب جاده در لحظه سفرت اثر گذار است.

 گاهی به سرور تو را وامیدار گاهی به تلاشی سخت.

۴. آفتاب و وجود پر معنای آن را در سفر احساسی عمیق می کنی . اگر رو به خورشید می رکابی در تک تک سلولهایت تفاوت را احساس خواهی کرد.در سوز سرما یا در روزهای نیمه ابری به دنبال آفتاب می گردی تا دمی گرمایش را بربایی. گاهی بین خود و آفتاب یکی شدن احساس می کنی. سوخته شدن . نور شدن

۵. صدای طبیعت . از صدای باد گرفته تا صدای پرندگان و سگهایی که گاه و بیگاه دندان بر تو نشان می دهند همه عناصری است که زمین صدای خود را بر تو هم آوا کند

۶. در لحظه زندگی کردن

 دم را غنیمت شمری

 امروز را رفتن تا فردا

 که به قول شاعر دغدغه

 دلت با دگران است را نداشته باشی

در لحظه زندگی کردن بایستی عمیق تر بیان شود.

در لحظه زندگی کردن یعنی امروز اتوبوس گیرم آمد. روزی دگر فلان قدر رکاب زدم. روزی دگر در مسجدی جایی.

در بی نانی ٬ نانی.

فرصت فکر کردن به گذشته نداری

 ابلهی است به آینده فکر کردن.

همین که می رکابی و دوچرخه به جلو می رود بس است تو را

۷. عنصر زمان

 در عین کند بودن برایت مهم می شود چند دقیقه دیر تر و زود ار تو را از باد و بارانی می رهاند یا به یغما می بردت

۸. چالشی بودن این نوع از سفر

زمان حالت را

 با پنجری با باد مخالفی٬ شیب تندی

 خلق پایینی ٫ پارس سگی ٫ تگرگی باد کامیونی و... و واقف به زمان میشوی.

 

ادامه دارد...

( اگر دوستان مطلبی در این راستا تجربه کردند بیان کنند لطفا)‌

دیروز از لحاظ ورزشی و مردمشناسانه( فرهنگ مردم این خطه در خصوص تکریم غریبه( مهمان) ) بیشترین کارکرد را در طول سفر داشت

کاشمر خیلی شهر مهمون نوازی بود

هر کی ما رو میدید رو بوسی می کرد

 یکییشون یک جوری ماچم کرد که بابام تو زندگیم این جوری ماچم نکرده بود😄

چون گل زعفران در پاییز در می آید و این علف ها با گل های زرد در اول بهار می روید. پس لزومی ندارد وجین شود

 پس دشت پر از گل میشود و فضا عطر آگین میشود

چرا سفر میکنیم؟

۹. تجربه زندگی در زندگی های موازی را بدست می آوری

 زندگی در اعماق سرزمینی در دل کوه هایی که به بیابان ختم میشود. کن تجربه ای نیست و حتی به نطر اگر از دید انسان گرایی و اومانیستی به موضوع نگرش شود مهمترین میوه سفر می باشد.

 

۱۰. خود در درون فرهنگ آن منطقه شیرجه می زنی دیگر با تو و شناگریت است که تا چه عمقی از این بحر ناپیدا فرو روی و چه مقدار در و مروارید استخراج کنی

۱۱. به طبیعت دل نگران میشوی

 به همان مورچه ای که نخواستی زیر چرخ دوچرخه رود دل نگران میشوی و لز این که با بارش به مقصد برسد دل خوش

۱۲. چون در رکابیدن هستی و هورمون های شادی بخش( آدرنالین و ٱدر مورفین و...) در بدن پخش میشود با کمترین منظره زیبا٫ عطر خوش ٫ لحظه ناب ... به قله خوش لذت و شکوه لذت می رسی

۱۳. با کلمه حسی از رضایت خاطر بدست مئ ٱوری. با اسامی ده ها و روستا ها در ذهنت بازی می کنی خوش باشی باتابلوی آن عکسی می گیری. در این سفر با اسم روستای زر مهر خیلی حس و مهر خوبی کسب کردم. یا امیر ارتباط کلمه خود - خدا - خود آ( به خود آ) را درک کرده بود.

جا داره از زهرا خانم تشکر ویژه کنم که هم مدد رسان ما بودند و هم کاری مردانه کردند که به قول عطار:

اگر کسی گوید ذکراو در صف رجال چرا کرده ای گویم که خواجه انبیا علیهم السلام می‌فرماید: ان الله لاینظر الی صورکم الحدیث. کار به صورت نیست به نیت است. کما قال علیه السلام یحشر الناس علی نیاتهم...

 چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت. چنانکه عباسه طوسی گفت: چون فردا در عرصات قیامت آواز دهند که یا رجال! نخست کسی که پای در صف رجال نهد، مریم بود علیها السلام.

و از مهندس امیر شجاعی که به راستی از دل نقشه ها راه های بکری رو انتخاب می کند که حتی خود هیئت دوچرخه سواری کاشمر هم نشنیده بود و تشکر آخر از مهندس شجاع شجاعی.

ما احتمالن در هفت ماه آینده مسیر را از تربت به سمت بیرجند ادامه خواهیم داد.در فصل چیدن گلهای زعفران و از میمه آرامگاه ابوسعید و ... گذر خواهیم کرد

۲آوریل، ۹:۴۵ - soheil: هزینه برنامه ۲۳۰ هزار تومان برای هشت روز که حدود مبلغ ۱۵۰ هزار تومان هزینه حمل و نقل خودمان و دوچرخه هامان بود و چهل هزار تومان هم حریمه آقای پلیس راننده اتوبوس رو برای دوچرخه!!

 مورد قانونیش هم حمل کالای تجاری بود!!!

 شاد باشید و بر قرار خدا نگهدار}

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ فروردین۱۳۹۴ساعت   توسط سهیل  |