تبليغاتX
پرچنان

پرچنان



این هفته جنگل بودیم و پاییز را تماشا کنان.
پنجشنبه شب راهی پل سفید شدیم و از کنار پمپ بنزین عازم بای کلاه علم شده و شب در آنجا ماندگار شدیم.اولین آش زندگی علی و فاطمه را در هوایی واقعاً پاییزه نوش جان کردیم (یکی از خوشمزه ترین آش هایی بود مه خورده بودم)و شب را به خواب رفتیم.صبح ساعت 5 از خواب بر خواستیم و بعد از صرف صبحانه(فکر کنم همه بدانید چی خوردیم دیگر؟؟!!)عازم جنگل شدیم. ابتدا تا روستای رجه در جاده حرکت کردیم و سپس از بریدگی سمت راست جاده به سمت چشمه و از آنجا در مسیر پاکوبی در دل جنگل حرکت کردیم.پاییز ، سالار فصلها در اینجا خودنمایی می کرد. بعد از رسیدن به یال و دیدن علامتهای رنگی که بر روی تنه درختان زده بودند بر روی یال و در شیب تندی به پایین رفته و در ادامه پس از دیدن درختان رنگی شده دیگری به سمت چپ و در نهایت به جاده چوب بری رسیدیم. حجم عظیمی از درختان برش داده شده بودند. کمی اوقاتم از دیدن چنین منظره ای تنگ شده بود.به راستی مگر ایران چه مقدار جنگل دارد که صنعت چوب هم داشته باشیم؟؟؟؟
در ساعت 12.5 به روستای لمزر و امامزاده آنجا رسیدیم. ناهار را آنجا خوردیم و کمی استراحت کردیم. همین که دراز کشیدم زیباترین و طلایی ترین و ناب ترین درخت زندگیم را دیدم. طوری مبهوت آن شده بودم که از دیدن آن سیر نمی شدم. همه طلاهای جهان زیبایی آن تنها درخت را نداشت. ساعت 15.30 سوار ماشین شده و عازم تهران شدیم . بعد از گدوک هوا بارانی بود و عاشقانه. عاشقانه از هر لحاظ.
از علی و فاطمه بابت زحمتهایی که بر آنان روا داشتم تشکر می کنم. باشد که من هم هر زمان که ما شدم بتوانم گوشه ای از لطفهای بیکرانشان را جبران کنم.

پاییز آمد / لا به لاي درختان / لانه کرده کبوتر / از تراوش باران می گریزد ،
خورشید از غم / با تمام غرورش / پشت ابر سیاهی / عاشقانه به گریه می نشیند ،
من با قلبی / به سپیدی روز / میروم به گلستان / همچو عطر اقاقی /لا به لای درختان می نشینم ،
شعر هستی / بر زبانم جاری / پر توانم آری / می روم در کوه و دشت و صحرا ،
ره پیمای / قله ها هستم / در کنار یاران / راه خود در طوفان / می نوردم ،
در کوهستان / یا کویر تشنه / یا که در جنگل ها / رهنوردی شاد و پر امیدم ،
شايد روزي / شعر هستي بر لب / جان نهاد بر كف / راه انسان ها در نوردم ،
شعر هستی / بودن و کوشیدن / رفتن و پیوستن/از کژی بگسستن / جان فدا کردن در /راه خلق است


001.JPG

در هوای پاییز


002.JPG

رها شدن از بند تنگ


004.JPG

قامت نگاه بلند دوست



005.JPG

همچنان استوار

0011.JPG

خلوتگاه


006.JPG

قربانی


0010.JPG

دوستان یک رنگ

009.JPG

تنها شده

003.JPG

پهن جنگل خیال انگیز



007.JPG

می توان هر فاجعه ای را زیبا دید

0015.JPG

برکه و جنگل


0013.JPG

طلای ناب

0014.JPG

باب راس


0012.JPG

طلایی ترین درخت


008.JPG

آرامشگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

قله مهرچال (3950 متر)

این هفته مهرچال را صعود کردیم. 13 ساعت برنامه طول کشید و طاقت بسیاری از ما ربود.

صبح ساعت 8 در روستای امامه بودیم و در میدان اصلی روستا ماشین ها را پارک کردیم . یک ماشین گذری که از آنجا رد می شد ما را تا ابتدای گردنه برد و در کنار مسجد کوچک حاج انیسی صبحانه را خوردیم. سپس در مسیر لوله آب حرکت کردیم تا به ابتدای گرده یا همان یال رسیدیم. از آنجا با سنگ و صخره درگیر شدیم تا ساعت 3 که بر روی قله بودیم. رمق بسیاری گرفته شده بود.سپس از مسیر پاکوب جنوبی آن که کاملاً مشهود است به سمت روستا حرکت کردیم. رودخانه هنوز آب داشت و ما از آن نوش جان نوشیدیم. روشنایی کم کم از بین رفت و هلال زرد رنگ ماه هویدا شد. (من غلام قمرم دگر هیچ مگو را با عمق جان درک کردیم)من و چند تن دیگر که چراغ نبرده بودیم زیر این نور ماه حرکت می کردیم  تا رسیدیم به دره آخر که ماه از نظر غایب می شد و مسیر در تاریکی فرو می رفت. مسیر بسیار ریزشی بود و پاکوب در آن گم. چند بار زمین خوردن تنبیه خوبی بود که ما هر گز در برنامه های پاییزه چراغ را فراموش نکنیم. ساعت 9 روستا بودیم و عو عو سگان ده به همه روستا خبر داد که ما برگشته ایم.



1.JPG

در حریم سنگ



2.JPG

امتداد کج راه

4.JPG

سنگ و دماوند

5.JPG

نگاهی به عقب


3.JPG

مستانه

6.JPG

در قله



+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

  1.

امروز سوار مترو بودم و باز همان زن آمد.(پست حس کلاغی).تا برسد به من کلی فکر کردم، دستمال بخرم یا نه؟ آخر به حرف شما گوش دادم و از او دستمالی خریدم. اما نتنها حس کلاغیم از بین نرفت که بیشتر شد. چرا که به دیگران راهی دیگر نشان دادم .راهی که می توانند با فروختن شرافت، عزت، انسانیت خودشون به پشیزی برسند.خوب اگر انسانیت و عزت و شرافت کسی فروخته شود، از او هر کاری بر می آید. می تواند با باتوم بر سر کسی بزند و هیچ احساس کلاغی نداشته باشد.می تواند آدمیانی را بزند و له کند و هیچ حس کلاغی نداشته باشد. به دیگران این چیزها را نشان دادم. اما به خود آن زن یاد دادم که اگر بچه اش گرسنه تر باشد. اگر بچه اش بیمار تر باشد، اگر بچه اش گریان تر باشد پول بیشتری بدست می آورد. شاید مسئول گرسنگی و بیماری و گریه بچه اش در روزهای آینده من باشم. شاید مسئول مرگی زود رس برای او باشم. حس کلاغیم بسیار بیشتر از قبل شد. ای کاش کمک نمی کرد. ای کاش...

باور کنید این تفکرات اگزیستانسیالیستی همون لحظه در ذهنم جاری شد و هیچ قصدو انگیزه ای و هدفی برای آن نداشتم.

****

بارک حسین اوباما صلح نوبل را برد. بعضی معترض بودند. اما من از زاویه دیگری آن را دیدم. این جایزه را او نبرد. جایزه را ملتی گرفت که توانست مهمترین تغییرات را در جامعه خودشان پیاده کنند. ملتی ریس جمهوری انتخاب کرد که پدر پدر بزگ زنش برده بوده است.به راستی چنین رشد و پیشرفتی در افکار و اندیشه ها ،برازنده هزاران نوبل است.

( من این مطالب را سر جاش می نویسم اما کی تو وبلاگ مشاهده شود خدا می داند.مثل اتوبوس هاس خط ویژه ولیعصر می مانه که زیاد هستند اما ترافیک اجازه تردد را بهشان نمی دهد.)

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط سهیل  | 

5.

در راه آهن 2 ساعتی منتظر بودیم تا ساعت موعود بلیط برسد.

یگانه و امیر حسین ، دو کودک هم نورد ما هم در آنجا بودند. آمدند به پدرشان اصرار کردند به آنها پول بدهد تا آنان سوغاتی بخرند.پسر قلدر گونه و یک قیافه حق به جانب ایستاد و گفت از پول توجیبی ماهانه ام کم کن و پول بده، اما دختر با 3 – 4 تا بوس آبدار از گونه پدر پول را گرفت(بعداً بگوید پسرها اله هستند، جیم بله هستند، اون ها از سادگی این جور هستند) ، پدر ،پدری کرد و پول را داد. اما سوغات آنان جالب بود. کتاب فال حافظ با معنی. جالب بود این حسن انتخابشان.

آمدم کمی قمسور بیام، گفتم کتاب را بدهید ببینم تصحیح کیست؟اهم..

کتاب را گرفتم و هیچ رد و نشانی نه از مصصح و نه از مترجم نیافتم. گفتم این نوع کتابهاست که فرهنگ ایرانی را نابود می کند( با کمی کج کردن لب و خنده و تمسخر مخصوص اهل فن). اهم

03.JPG

سفر به اساطیر

یگانه گفت عددی را انتخاب کن. به این شرط که شعر را هم برایم بخواند انتخاب کردم. با هم خواندیم و سپس معنا یا فال شعر را در زیر آن .همچین هم مخرب فرهنگ نبود. واقعاً شرح این روزهای من بود. کمی چشمانم گرد شد. برای دوستان دیگر هم گرفتند که تا حدودی با حس و حالشان جور بود.  می خواستم خودم هم یکی بخرم. اما یک نکته دیگر در ذهنم جرقه زد. غرور. برای چیزی که نداشته و ندارم در برابر این کودکان احساس غرور کردم. این کتاب بد است، آن خوب است. اهم و اهوم کردم وحس کردم که پ.. هستم اما حافظ این زنگ را در گوشم نواخت بچه برو دم خونتون بازی کن.

راستی یادم رفت ما اصلاً انار نرفتیم.

13.JPG

همه ما و آقای عکاس


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

3.

شب را دهج ماندیم. پاییز واقعی را باید در این مناطق احساس کرد. همین که آفتاب غروب کرد سرمای پاییزه منطقه را فرا گرفت. آسمان شهر ستاره باران است اما به علت وجود چراغ نمی توانیم از این زیبایی بهره بیشتری ببریم.رطوبت در این منطقه وجود ندارد،پس پاییز واقعی تر است و هوا خشک. پوست دست و صورت بچه ها خشکه زده بود و حس خواندن کلیدر دولت آبادی را در آدمی زنده می کند.


11.JPG

تفکر

صبح همزمان با اذان صبح از خواب بلند شدیم و تا آماده شویم برای حرکت، آفتاب طلوع کرد. به علت فاصله زیاد سرویس بهداشتی با محل اقامتمان هنگامه طلوع آفتاب را در بیرون بودم. هوای خنک و سردی که پرتو آفشانی آفتاب بر چهره خیس و آب خورده من می خورد پاییز را مزه دار تر کرده بود. یاد دوران آموزشی افتادم که بعد از پست نگهبانی با چشمانی که خواب آلود بود در صبحگاه می ایستادم و من نگران که چگونه با این خواب آلودگی آن روز را پشت سر بگذارم. اما همین که آفتاب بر چهره می خورد انرژی و امیدی در آدم بر می انگیخت که تا شب سرحال و پر انرژی می ماندم.(دوستانی که مرا می شناسند: خیلیه عجیبه)

بعد از صرف صبحانه ،دو گروه شدیم. عده ای به سمت قلل دوعاج رفتند که دو قله جدا از هم و آتشفشانی است و عده ای دیگر بسمت قله ایوب که غار ایوب در آن قرار دارد رفتیم. (گزارش فنی آن را بعداً خواهم نوشت).منطقه بسیار عجیبی بود. هر قدم منظره اش با منظره قدم قبلی تفاوت داشت. مسیر از بوی چوب درختان کوهی و بادمهای کوهی بسیار معطر بود و در بالاتر ، بوی آویشن می پیچد و مسیر کمی فنی تر می شود. اگر کفشهای ما از کفشهایی بود که به سنگ نمی چسبید شاید به مشکل بر می خوردیم.در مسیر صعود محمد نصیری صعود تیم خودشان به گاشبروم 1 را توضیح داد که بسیار جالب بود و صعود ما را پر خاطره تر کرد.روی قله کمی بیشتر ماندیم و عکس های بیشتری گرفتیم. در مسیر برگشت هم 200-300 تاکل و میش (واحد شمارشش چیست؟) دیدم و سرعت عمل آنها در فرار کردن و حرکت در صخره ها و سنگ ها. واقعاً خلقت و طبیعت اثری شگفت دارد در استتار این حیوانات.

12.JPG

همتی باید، علی علی


ناهار را آقا داود کته گذاشت و غدا نیمرو کته خوردیم که خیلی مزه داد. . در حمام قدیم شهر حمام کردیم و شب هم سالگرد ازدواج یکی از زوجهای گروه بود و شیرینی خامه ای و هندوانه در فضایی پاییزه و سرد خوردیم. شاید بتوان گفت شب خنده در تضاد ها بود. در عین سرما هندوانه خوردیم و در عین شیرین بودن ، شیرینی و در همان حال یاد خاطره پاتک بچه ها به قابلمه ماکرونی خنده و شادی را دو چندان می کرد و آخر هم چای. فکر کنم شب را باید پای موال می خوابیدم.

صبح به سمت روستای میمند(مخفف می ماند) حرکت کردیم. در 170 کیلومتری یزد و در دو راهی سیرجان.

ادامه دارد...

14.JPG

کوه بستنی قیفی

4.

روستای در دل کوهها با قدمت 12 هزار ساله. واقعاً ارز می کنم گویی در دل تاریخ نوشته شده و نا نوشته این مملکت رفته ایم. پا جای هزاران مردمانی در هزاران سال قبل می گذاشتیم. این حس در من کاملاً ملموس بود. حسی که شاید کلمات نتوانند آن را بیان کنند. در آنجا بادام و آلاله و سوغات دیگر خریدیم.  بعضی مردمان ساکن آنجا هنوز بوی همان اجدادشان را  در هزاران سال قبل می دهند.در خانه یکی ز اهالی رفتم. از پای تریاک کشی تازه بر خواسته بود و چایش به راه بود. لاغر و تکیده بود. از حال و احوال تهران پرسید. من که نمی خواستم و نمی خواهم امیدشان را نابود کنم . گفتم الحمد ا.. همشان خوب هستند این نشد آن. اما آنان گفتند که ما قبل انتخابات از دولت پولی دریافت کردیم که می گفتند سهام عدالت است. اما ما به موسوی رای دادیم. بیشتر  هم کلام نشدم و امید روزهای بهتر را به هم دادیم و از آنجا خارج شدم.

یکی از جالبی های آن منطقه میمیند چرهره و قواره اهالی منطقه است. اگر شما به شمال کشور رفته باشید دیده اید که چهره ای مخصوص به خود دارندکه کاملاً ملموس است. گویی همه با هم پسر خاله و دختر دایی و عمو  و عمه هستند. یکی از دلایل آن وجود کوههایی است که از حمله توامان اقوام در سالها از آنان محافظت کرده است شاید باشد. در این منطقه کرمان نیز مردم به هم بسیار شبیه هستند . چهره ای سوخته با صورت های گرد  و کوچک چشمانی ریز که در خانه چشم، سوسو می زند.همه به هم  را شبیه می کند. شاید بیابانها از آنان محافظت کرده است که نژاد خالص تری نسبت به بقیه اقوام ایرانی داشته باشند.

ساعت 5 به یزد رسیدیم. اگر از دیدن کامیون ها و تریلی های ترانزیت لذت می برید جاده سیرجان - یزد که میمند هم در آن قرار دارد ، مسیر رفت و آمد این نوع ماشین ها است.   در شهر یزد و در خیابانهای صفایه قدم زدیم. آخر نفهمیدم این خیابان بالاشهر است یا پایین شهر. بسیاری از افغانها در این خیابان با لباس های محلی خود در کنار خیابان هستند. در کنار خیابان و به راحتی ناس فروخته می شود. این یزدیها هم که خانواده دوستیشان مرا کشته است. جمعه کمتر مغازه ای باز بود.

ادامه دارد...

10.JPG

مسیری که باید تا به آخر رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

2.

اما منظر دیگری هم وجود دارد.اگر کمی با اسطوره آشنا باشیم، دیگر نمی توانیم این گونه بی اندیشیم. این اسوره ایوب  در گذشته این بیابان نشینان کوهستانی را که به هیچ درمان و دکتری دسترسی نداشتند را نجات می داد، نه آنکه این آب شفا می بخشید(که با بودن  و نبودن آن کاری ندارم). اما به آنان امید می داد. امیدی که لازمه زندگانی است. اگر هزار درمان و دوا باشد اما امید نباشد شانس بهبودی کاهش می یابد. اما در زمان های دور همین امید جان هزاران نفر را نجات داده و نجات می دهد.غار ایوب غار امید بود و هست.

فلذا این اسطوره هم خلق شده است، چه زیبا، مرمانی از آب و کوه و غار برای خود امید خلق می کردند.

ما به درون غار رفتیم و از آب نوشیدم. به این امید که کرم های درون و برونمان از بین برود( ای کاش جرعه ای هم از اهالی وبلاگ و بر و بچ می نوشیدن).

در آن منطقه و آبی که در شهر دهج در لوله ها و تانکرها جریان داشت، واقعاً آب حیات بود، آب زندگانی بود.فکر کنید هزاران سال قبل برای آن مردمان چه طعمی داشت ، این آب گوارا. همین آبی که در عصر جدید برایمان گوارتر از هر آبی بود.

مسیر غار سر و لغزنده بود. پس در طول مسیر میله زده بودند تا دستگیر زائران باشد. زائرانی که هم کهن بودند و هم جوان. دقیقاً همان حس و حالی را داشتند که مردمان تبت و اینکاهای پرو در هنگام زیارت معابد خود داشتند، بخصوص آنکه  پیرمردان و پیر زنانی با لباس محلی و لنگ لنگان و با ضمیر خالص و صاف برای تبرک به آنجا گام بر می داشتند.صحنه های نابی بود که شاید در آینده کمتر نشانی از آن بیابیم.

درون غار در قسمتهایی که مسطح بود محلی برای عبادت و نماز قرار داده بودند. مسیر قبله در جهت دهانه غار بود و همین که در دل تاریکی رو به نور و روشنایی نماز می گذاری و با آبی که ایوب از آن شفا یافت وضو می سازی، خود حس و حال عجیبی دارد.مخصوصاً خواستم این حس و حال را درک کنم و جالب یافتم.

در ذهنم یک فرضیه مطرح شد. البته بنده بی مقدار تر از آن هستم که این گونه بی مطالعه و گستاخانه نقبی بر تاریخ و فرهنگ وارد کنم. اما اجازه دارم این حس و حال را مطرح کنم.

با توجه به وجود آب و دهانه پهن پیکری که غار دارد و هم چنین اشکال و شکل ها و رنگهای عجیبی که درون غار وجود داشته، همچنین وجود روستا های میمند و منطقه تاریخی جیرفت در همین استان که قدمت اولی تا 12 هزار سال و دومی را تا 15 هزار سال تخمین زده اند. غار معبدی بوده است از گذشته ای دور برای پرستش.برای امید داشتند، برای جدا شدن از خود و رسیدن به خود، برای تضمین امنیت روانی هر انسانی. درون تاریکی می ایستی و بر روشنایی عبادت می کنی، سجده بر نور می کنی .این بوده تا اسلام به منطقه وارد شد، لذا اگر می خواستند این غار همچنان همان کارکرد اسطوره ای خود را که همان امید بخشی و محل عبادت بودن را داشته باشد با دین آمیخته می شود. اما جالبی آنجاست که در همین راه هم به اسطوره های کهن دین اسلام رجوع کردند و مثالاً در آنجا امامزاده و پیغمیر زاده ای قرار ندادند.(اگر معبد آناهیتا رفته باشید کنار معبد امامزاده ای قرار دارد). آنان خود به یکی از قدیمی ترین پیغمبرانی که در قرآن اشاره شده است متوسل شدند. جا برای اهل تحقیق باید زیاد باشد.

عده ما بسیار بود و دوستانی بودند که هنوز فرهنگ گردی را درک نکرده اند. گاهی به این عقیده به دیده تمسخر می نگریدند. پیر زنی که گفتاری این چنین شنیده بود دست بر آسمان فرو برد و گفت: خدایا گویی آخر الزمان شده که جوانانی این گونه می کنند.

ادامه دارد...

07.JPG

جدا افتاده



08.JPG

اغاز جدایی

09.JPG

در بلندای آزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش برنامه دو عاج- غار و قله ایوب:

سه شنبه  شب ساعت 8:55 به سمت یزد قطارمان حرکت کرد. تعدادمان 38 نفر بود و یکی از شلوغترین برنامه هایی بود که آلاله برگزار می کرد.در میان دوستان محمد نصیری ، یکی از اعضای اصلی تیم صعود کننده به گاشربرم1 نیز بود و ما سیبیلمان را چرب کردیم که باز گزارش برنامه یک 8000 دیگر خواهیم شنید.

ساعت 6، در یزد بودیم و اتوبوس منتظر ما بود.در جاده یزد – بندر عباس شروع به حرکت کردیم و بعد از 25 کیلومتر به مسجد ابوالفضل رسیدیم و صبحانه را آنجا خوردیم.مسجد عجیبی بود. شبستانهای آن را اختصاص به مسافرین و استراحت آنان قرار کرده بودند. چای و قند و یخ و حمام صلوانی داشت . یک مسجد با معماری بسیار زیبا .کبوترهایش در کنار پای مسافران می نشستند و دانه ها و ارزنها را می خوردند ، بدون آنکه کمترین نگرانی بر خود راه دهند. کلاً دیدن چنین فضایی در آن قسمت ایران برایم کمی عجیب بود. چرا که به قسمتهایی کویری و بیابانی با آب و هوای خشن آن قسمت ایران معروف و وضعیت مالی مردمانش نیز ضعیف است و اگر طبقه بندی قرار باشد انجام بدهیم ، طبقه پایین بیشتری در آنجا ساکن هستند. اما باز می بینیم که با کمک های همان مردمان این چنین فضایی ایجاد شده است.(مسجدها و شبستانهای آن نشان از خرج بسیار داشت). همین که کبوترها آنچنان آزاد بودند. نشان می داد این مردمان هیچ اذیتی بر آنان روا نداشته اند تا شرطی شده اند. دلیل بودن چنین جایی  را بیشتر نتوانستم کنکاش کنم.. اما همین جای امیدواریست که فرهنگمان را می توانیم در تمام اقشار بسمت کمال پیش ببریم.یکی از دوستان ، وسایلی را در همین مکان جا گذاشت و در مسیر برگشت و بعد از 3 روز آن را در همانجا یافت.

01.JPG

رنگ به رنگ، عرش و فرش

بله بعد از صرف صبحانه به سمت شهر دهج ادامه مسیر دادیم. کم کم با دوستان جدید آشنا می شدیم. ساعت 10 در دهج بودیم. شهری کوهستانی – بیابانی(نمی دانم چگونه توضیحش دهم)در عین بیابانی بودن کوهای عجیب و غریب آتشفشانی آن را احاطه کرده است .

بعد از مستقر شدن در جایی که شهرداری برایمان جور کرد، به سمت غار ایوب حرکت کردیم. 3 کیلومتری آنجا در مسیر خاکی غار ایوب بود. با دهانه ای بسیاری بزرگ.باغات گردو و بادام در مسیر وجود دارد که اینک برگهای آن به زردی گراییده بودند.

و اما غار ایوب:

غار ایوب را به این نام می خوانند چون اهالی منطقه بر این اعتقادند که ایوب پیامبر بعد از صبری که بر تمام مشقات و سختی ها بر خود روا داشت به آخرین بزنگاه رسید.بدنش مریض و مریض تر شد تا آنجا که بدنش کرم گذاشت. چون به این منطقه رسید و به این غار وارد شد. چشمه ای در آن یافت، چون نوشید بدنش بهبود یافت و کرم های بدنش از بین رفتند و دوران امتحان الاهی پایان یافت. حال زائرینی به نیت شفا و سالم بودن فرزندان و عزیزانشان به این منطقه می آیند و مسیر 300 متری( از لحاظ ارتفاع) را بالا می روند و سختی و محنت بسیار می بیند تا به آن چشمه برسند و جرعی چند از آن مینوشند. در انتهای غار نیز جایی را به نام قدمگاه ایوب نشانه گذاری کرده اند و آن را تبرک می کنند.

02.JPG

زائران بزرگ و کوچک

این کوه آتشفشانی است و انواع و اقسام شکلهای گوناگون بر اثر فرسایش  بر آن ایجاد شده است و خود این حالت کوه و وهم آلود بودن و راز آلود بودن آن به نوعی کوه و غار داخل آن را به این سمت و سو در نظر مردمان می کشاند.(واقعاً جای زمین شناسان خالی بود)

04.JPG

جای خالی یک زمین شناس

اما ما می توانیم از دو منظر بر این موضوع بنگریم. یکی ساده ترین و کم بهاترین آن است که خداوند ما را از دست خرافات نجات دهد.

05.JPG

در نگاه ایوب

06.JPG

دخیل به آفتاب

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت   توسط سهیل  |