X
تبلیغات
پرچنان

پرچنان


اولین برنامه گروه آلاله بعد از ایام عید  هم اجرا شد

از روستای کندور به سمت روستای وردیج راهپیمایی انجام دادیم

 امیدوارم امسال سال پر باری برای همه ما باشه


هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند


در اگر بر تو ببند مرو و صبر کن آن جا

زپس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

واگر بر تو ببند همه ره ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

نَهِلَد کشته خود را کِشد آن گاه کشاند


چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

تو بینی دم یزدان به کجاهات رساند


نکُشد هیچ کسی را و زکُشتن برهاند

همگی مُلک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

 به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند

هله خاموش که بی گفت از این می همگان را

بچشاند  بچشاند  بچشاند بچشاند

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت   توسط سهیل  | 

سه روز ابتدای تعطیلات شیفت بودم و با بچه ها برای چندمین سال متوالی سال را تحویل کردیم.

 به بچه های ترخیصی هم گفته بودیم بیایند و کلاً فضای شادی را ایجاد کردیم.

 یکی از بچه ها دمغ بود

گفتم چته؟

جواب درستی نداد

 سیرش شدم

 : یاد بابام افتادم که الان گوشه قبرستونه

می خواستم تحویل سال را برم بهشت زهرا

اما نشد

کلی تلاش کرد باباش رو از زندان آزاد کرد و یکی دوماه بعد اوردوز کرد و ...

در ما تورک ها رسم است که اولین عید خانواده ای که عزیزاش را از دست داده باشد همه خانه او می روند و نمی گذارند عید را تنها سپری کند

اون لحظات پسر جوان را که مشاهده کردم ، دیدم همچین رسم خوبی بین ما حاکم است.


بعد از آن چند روز شمال بودم و درختان پرتقال خزان زده دل گیرم کردند.

 تا به حال ندیده بودم درخت پرتقال خزان ببیند.

بعد از آن به مدت 4 روز برنامه دوچرخه سواری داشتیم

آقا شجاعی و خامنش و من و آقا داوود حسنی برنامه را اجرا کردیم

روز اول از تهران به سمت شهریار حرکت کردیم و بعد از آن ملارد را گذراندیم و سپس به  روستای بید گنه که آن انفجار بزرگ 3 سال پیش در آن اتفاق افتاد رسیدیم.

یک کوه سنگی هرم گونه به نام تخت کی کاووس دارد که آتشگاه مغان بوده است.

از آن جا نیز به اختر آباد رفته و شب را در حسینه آنجا خوابیدیم.

 روز بعد از روستای ور آباد و چند روستای دیگر گذشته وعرض جاده ساوه بویین زهرا را را رد کرده و از جاده خاکی کنار پمپ بنزین به سمت رازقان حرکت کردیم، باد شدیدی می آمد که حرکت را کند کرده بود و در نهایت به موسی اباد رسیدم که خالی از سکنه بود و مجبور شدیم دم دم های غروب به سمت روستای میل حرکت کرده و در آخر نزدیک های ساعت 20.00 به روستا رسیدیم. روستایی که مردمان آن تا چند دهه قبل ایلاتی بودند و تورک زبان هستند و مرام و مسکشان گناخ سوین(مهمان دوست) است.

 می خواستیم شب را در حسینه بخوابیم که خانم رستم خانی پَر دوچرخه ما رو گرفت و برد خانه شان، خانه ساده و با صفاشان و از ما همچون مهمانان عیدش پذیرایی کرد و آجیل و شیرینی و چای برای مهمانانش آورد و همسرشان که شورای روستا هستند ما را عزیز داشت و در کمتر از آنی برای چهار گناخ گشنه لوبیا پلو درست کرد و جای خواب برامان فراهم کرد و خوابیدم(من عاشق مردم این سرزمینم)


 صبح نیز هنگام خداحافظی آبی پشت ما ریخت!!(فلسفه ریختن آب پشت مسفر آن است که چشم انتظار برگشت او باشد).خدا باغ و زمینشان را آباد کند.

 روز بعد هم باد سختی می وزید و در نهایت در باد بسیار شدید به رازقان رسیدیم.

 در کنار بانک کشاورزی بساط صبحانه را فراهم کردیم(ساعت 12.00) و همچون کولی های خانه بدوش خوردیم و خنیدیم. مردم هم هاج و واج این کولی های نشسته در طوفان و باد را که الکی می خندیدند را تماشا می کردند

باد بقدری زیاد بود که اجازه حرکت را نمی داد، پس مجبور شدیم در رازقان و مدرسه  آن اسکان نورروزی بکنیم.

 آقا داوود حسنی که اینجا عمو داوود صداش می کنیم، دوچرخه علی کوچلو رو درست کرد

آمدند چند دوچرخه سوار دوچرخه ای را احیا کرد.

 فردا صبحش هوا بارندگی بود و ما باید به سمت گردنه و در نهایت غرق آباد و ساوه می رفتیم

در حین حرکت باران شروع شد ، سپس تند شد، بعد از آن آن باد شدید دیروز شروع به وزیدن کرد و نزدیک های گردنه برف گرفت و دیگه تمام عضلاتم شروع به لرزش کرده بودند و دمای بدنم بشدت افت کرده بود.

 دوستان از من  عقب تر بودند، نزدیک گردنه مجبور به توقف شدم، چرا که کنترالی بر عضلاتم نداشتم و بشدت می لرزیدند.(من جدا عضلاتم جدا)!!

 یک نیسان که برای کار کنان شرکت برق بود ، آمد و گفت کمک می خواهی، من هم از خدا خواسته رفتم داخل ماشین و در کنار بخاری نیسان خودم را گرم کردم

از دوستان خبر نشده بود که زنگ شدم و متوجه شدم در روستای قبل گردنه (برین)در خانه آقای قاسمی هستند، لرزان و سرما زده خود را به خانه این بزرگوار رساندم و آنها نیز شرط معرفت را در حق ما که لرز بر ما حاکم شده بودیم برآروردند و همچون مهمانان خود ما را گرامی داشتند و هر آنچه برای مهمانان در نظر گرفته بودند از ما دریغ نکردند و چای پشت چای نوشدیم تا گرما بر بدنمان برگردد، و در نهایت با سوپ بی نهایت خوشمزه ای که همسر آقا قاسمی درست کرده بودند و ماکارونی که فراهم کرده بودند ناهارامان را خورده و از آنها خدا حافظی کردیم و با نیسان آقا خسرو حسنی (پسر عمو آقا حسنی) به سمت ساوه حرکت کردیم و در راه نیز از مهربانی و لطف ایشان و خانواده شان نصیب بردیم و شب تهران بودیم.

این منطقه از سرزمینمان مردمانی از جنس آفتاب دارد که محبت خود را بی هیچ دریغی بر تو می تاباند.

 خوشا من که این مردمان را دیدم


چند روز بعد را تا 17 فرودین خانه دایی و حاجی بابام در شهسوار  گناخشان بودم.


دختر دایی بامزه ما که داره تلاش می کنه از گوش باباش شیر کشف کنه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 فروردین1393ساعت   توسط سهیل  | 

سال نو مبارک

سفره هفت سین ما در کنار فرزندان:



گزارش نوروز 93 را در پست بعد ذکر خواهم کرد

 و نامه مادر ستار برای 5 سرباز ایرانی:

فرزندان بلوچم،

ثروتمندان و زور مداران، اگر بتوانند هر چه را انکار کنند، هرگز نمی توانند ” مادران” را انکار کنند. چون انکار مادران، انکار انسانیت است. ومن، یک مادر داغدیده و داغدارم. مادری که جلوی چشمش پسر جوانش را بردند و او را زدند و کشتند و همه مسئولان خونش را انکار کردند.

من چیزهایی از رنج ها و کمبودهای شما در استان های محروم شنیده ام. منِ مادر اگر به شما در باره ظلم ها و کم کاری هایی که بر شما روا داشته شده حق بدهم، هرگز به شما حق نمی دهم برای رسیدن به خواسته هایتان، فرزندان ما را یک به یک بکشید. شاید کسی نداند که من یکسال و پنج ماه است که هر روز به سرقبر پسرم می روم. همه مردم این روزها به سراغ زندگی خودشان رفته اند اما من هر روز می روم سر قبر پسرم. شاید به این دلیل که همه مردم مرگ یک جوان را فراموش می کنند بجز مادرش.

فرزندان بلوچم،

و ای شماهایی که این سربازان را گروگان گرفته اید، راضی نشوید مادران دیگری به داغ من و به داغ مادرانی مثل من دچار شوند. ستار مرا بی گناه بردند و زدند و کشتند و جگر مرا سوختند. اکنون این مادر ستار است که دست به دامان شما شده است. مادری که جگر لخته لخته اش را در دست گرفته و به شما التماس می کند. بیایید و به ما و به همه مردم جهان نشان بدهید که آنقدر در دل شماها روشنایی هست که التماس یک مادر را بشنوید.

نشان بدهید که مردان بزرگ، از هر چه بگذرند، از سوز مادران نمی گذرند. پسران ما را که هموطنان بی گناه خود شما هستند آزاد کنید. ما هم قول می دهیم که برای آبادانی مناطق محروم و رفع محرومیت ها در کنار شما باشیم. نشان بدهید که سوز ما را می فهمید. نشان بدهید که روی هرکس را زمین بیندازید، روی مادران را زمین نمی اندازید. چرا که همه شما مادر دارید و مادرانتان را دوست دارید.

گوهر عشقی (مادر ستار بهشتی)

یازده فرورودین یکهزار سیصد و نود و سه – شهرستان رباط کریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 فروردین1393ساعت   توسط سهیل  | 

چند وقتی است که کم نویس شده ام

 یکم بی حوصله هستم، یکم خیلی شنگول نیستم

حتی دوچرخه سواری که با دوچرخه قرضی شروع کرده ام مثل همیشه سر حالم نمی آورد.

امسال هم داره تموم میشه و از لحاظ هایی برام خوب بود و بد.

 اینکه دو تا پروژه بزرگ زندگیم

 یعنی درس و سربازی تموم شد

 و  بد هاش هم که فراموش شده و میشه.

تموم نشذن سربازی یک حسن داشت

 که حالا می فهمش

 و اون که یک هدف به زندگیم می بخشید

   اون این بود که سهیل: این لعتی رو تمومش کن.

 و حالا یک کم سردر گم هستم، در واقع هدف خاصی در زندگیم فعلاً نتونستم پیدا کنم و من که ملغمه ای از ایده ها و فریاد ها و سکوت ها و عمل ها هستم، همچنان در جستجو معنا و هدفی خواهم بود

 بعضی وقتها میگم مثل خیلی از ادمها برم دنبال پول درآوردن بیشتر

 بعضی وقتها درس خواندن

موسیقی و آموختن سه تار

 عکاسی و گرفتن عکسهای خوب با دوربین خوبی که هدیه گرفتم

و...

 و همچنان تصمیم نگرفته ام

این دو سه هفته اخیر هم کوه نتوانسته ام بروم

 و حتی دویدن های صبحگاهیم متوقف شده

یکی از بچه ها با زانو افتاد رو انگشت کوچیکه پای راستم و مو برداشته و الان در کفش اذیت میشه

 این روزها که نیاز به دویدن بیشتر داشتم ،کمتر می دوم

اما دوچرخه همچنان هست و مسیر طولانی تری را مجبورم رکاب بزنم.

 خونه ای که از 8 تا 30 سالگی ام رو در آن بزرگ شده ام در حال ترک کردن آن هستیم

 و من ناراحتم

 از این همه خاطره ای که باید ترکش کنم

 حتی یک جورهایی مثل بچه ها نق می زنم و چوب لای چرخ می گذارم.

 بازی دنیا رو باید پذیرفت

شاید بعداً بیشتر درباره این موضوع نوشتم.



نزدیک به دو ماه بود یک کتاب بسیار سخت ولی بسیار پر مفهوم و مست کننده به نام درد جاودانگی نوشته داونامونو و ترجمه بهائالدین خرمشاهی را می خواندم

 که در آخرین ملاقاتم با خانواده کربلایی از مریم به امانت گرفتم

 اگر یک کم حال و روزتان مثل من شده و گیج معنای زندگی هستید خواندن آن را از دست ندهید:

 قسمت هایی از کتاب:

.. به عقده او ، مرد یا زنی که ایمان واقعی دارد، می گوید امیدواروم،ولی کسی که ایمان دارد دیگر امید یا انتظار ندارد، زیرا اعتقاد، حاکی از نوعی اطمینان و لذا نوعی علم یا معرفت است

ایمان اعتماد است، معرفت است


من برای جهان هیچم، اما برای خودم همه چیز.


قتل هابیل به دست قابیل. نزاع آن دو بر سر نان نبود. بر سر بقای نامشان در خدا، در خاطره ی خدایی بود.رشک هزاران بار موحش تر از گرسنگی است، زیرا گرسنگی روح است. اگر مشکل مادی زندگی، مشکل نان، ناگهان حل می شد، زمین جهنمی می شد دستخوش تنازع بقای نام.

***

*یک کاکائو  شرکت آناهیتا زده ، تخته ای و 77 درصد، خوشمزه و نسبتا ارزان( 2000 تومان ) است

 آن را از دست ندهید.


** اگر به آسیب های اجتماعی و تولید و باز تولید خشونت در محله های جرم خیز علاقه مند هستید

فیلم city of god را از دست ندهید.

 موضوع ی واقعی ،مربوط به یکی از محله های شهر ریوداژنو برزیل در دهه 60 تا 80.

فیلم خنده ، گریه ،وحشت و هر هیجان دیگر که در آدمی وجود دارد را در دونت  زنده می کند. 


***

چند روزی است که سریال برکینگ بد را مشغول دیدن هستم


 و در آخر

و در آستانه

سال جدید 


امیدوارم شادی و خیر و برکت در زندگی تک تک ما جاری و ساری شود

الهی




+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت   توسط سهیل  | 

 یکی از بچه ها بعد از 18 سال توانست مادرش را پیدا کند.

از طریق ثبت احوال توانست پیگر بشود و پیدا کند.

داستان بچه های ما هم جالبه12 -13 سال مادر - پدر ندارن اون وقت یهو چند تا پدر و ناپدری و مادر و نامادری پیدا می کنند.

الان هم با نامادریش در ارتباطه که سالها پیش او را ترک کرده و هم مادری که اکنون پیدا کرده

پدربزرگ جدیدش رفته براش کلی لباس و کفش خریده

 نمی دانم شاید خواستن جبران 18 سال رو بکنند!!

جوانک غمگین تر به نظر می رسه.

 می گفت ای کاش پیدا نمی کردمش!!

 می گم چطور بود؟

: شبیه فیلم هندی ها شده بود

پرسید:

آقا می خوام بپرسم ازش بپرسم چرا من رو ول کردی؟

: بیان احساسات بکن

 اما از مادرت این رو نپرس.!

سئوالی که جواب نداره یا واضحه پرسیدن نداره.

بابات معتاد بوده و زنش نتوانسته ادامه بده

قانون و شرع هم هیچ حمایتی از زن تنها ، زنی که بخواد بچه اش رو نگه دارد نمی کنه.

 این جوری رنجش رو افزایش می دی.

چند قوت پیش هم یکی از بچه ها رفت کلی بالا و پایین کرد، به آب و آتش زد که باباش از زندان بیرون بیاد.

اما چند ماه بعد اور دوز کرد و مرد.

هویت یابی انسانی را هر کسی کتمان کند من هر روز با گوشت و پوست خودم از تجربه بچه ها حس می کنم.


هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش باز جوید روزگارِ وصل خویش


شاید ساده ترین حالت معنی و تفسیر این بیت بزرگ مولوی را بشود در این حرکات بچه ها پیدا کرد.


***

میگه آقا دلم برات تنگ شده بود، بیا با هم صحبت کنیم.

میگم الان حال خوبی ندارم بگذار ساعاتی بگذره بعد صحبت کنیم.

می گه آقا گرفته ای؟ بیا با من دردل کن!

 با توجه به اتفاقاتی که در این مدت براش و خودش برا خودش پیش آورده بود، می گم:

بخوام دردل کنم ، با نامرد جماعت دردل نمی کنم!!

اما شب با هم گفتگو کردیم،

 گفتگو به حق معجزه ی بزرگ خداوندی است.*

***



اصل خبر


بعضی روزها حس این پلنگ رو دارم ، که زده به سیم آخر.

 کو اون چوب ، او عمود ، اون میله، اون گلوله که رها ت کنه از هر چه اسارته

 آزاد آمدی ، آزاد برو


هر چقدر هم انسان تجربه کنه، باز تجربه های بی شمار  دیگه هست که نسبت به آنها خام است.

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

*گفتار استاد منصوری که کوه، کتاب، گفتگو را سه معجزه خداوندی می داند

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1392ساعت   توسط سهیل  |