پرچنان

 تو بیمارستانیم و دارن رو قلبش اکو انجام می دن

 با حرکات چهره می پرسه چی  نشون می ده؟

در حالیکه  کف دستم رو مثل قلب باز و بسته می کنم به صورت لب خوانی می گم:

 قلبت می گه : فاطی فاطی فاطی...

 و می خنده

 

***

 با یه آمبولانس زاقارت از یه بیمارستان پایین به بیمارستان بالا نقل مکان کردیم

بماند که 40 دقیقه داغ کرده بود و توقف داشت!!! و آخرش کلی پول هم پیاده شدیم!!!

 

پرسنل بیمارستان ، فضای بیمارستان تغیرات بسیار ماهوی کرده با بیمارستان قدیم

بهش می گم این جا زیبا رویان غمخوارت شدن ها( البته با این ادبیات و کلمات نه، بلکه متناسب با حال و فضای مخاطب جوان)

 می گه فقط  فاطی.

واقعاً عشق درمانی ، معنا درمانی(لوگو تراپی)، به قول دوستی فاطی درمانی او را از مرز مرگ به دامن زندگی انداخت.

عشقی دور، در فرای مرز استان ها و تنها از طریق  شبکه های اجتماعی جدید.

این عشق شبیه  یا تلفبقی از همان عشق قدماست، با عشق های رمانتیک کنونی.

 نه این است و نه آن

 یا همین است و هم آن

 در عشق کهن افلاطونی  می گفت اگر من عاشق تو هستم

به تو چه؟!!( به نقل از جمله ای برجا مانده در ذهن از کتاب درباره عشق آرش نراقی)

 

***

 این هفته مهمان دوست خوب و هم  نورد و هم گرمابه قدیم

 آقای محمد کربلایی حسینی در میصرقان از توابع خراقان ساوه بودیم

 مهمانش شدم تا کمی بیشتر از زنبور و عسل بفهمیم

 چه کار زیبایی، و چه سخت

منطقه خراقان، بخصوص بخش های میصرقان، لار و... بسیار زیباست

 اکنون که زمین ها درو شده مناظر بی نظیری را می توان مشاهده کرد.

 ساعاتی کوه پیمایی ما را به نزدیک چشمه قطور بولاغی رساند.

 قطور نام ترکی نوعی بیمارست که در پوست ایجاد می شده و خاصیت این آب برطرف کننده آن بوده است

بسیار سپاسگذار از مهمان نوازها

 احتمالاً زمستان و مناظر برف گیر آن و قله بالادست آنجا ما را دوباره مهمان او خواهد کرد(دوست ، دوست باشه ، دوست روش بالا می ره، پر می شه!!)

گل حسرت

تخت چمن

 

هر کجا آسمان همین رنگ نیست!

 

 

 

بللله!!!

(مجبورم یک آشنایی درباره این عکس بدهم

این بوته ماری جواناست!!!)

 پیچ  و تاب و رقص درخت بادام

***

 این هفته شاید پرچنان

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته به لطف دوستی که دوست خوبمان دکتر مهر افزا در منطقه ساوجبلاغ با تازگی یافته بودند

 به آن منطقه رفته و قله ی شاه کرم را صعود کردیم

 برای صعود به این قله هم از سمت اورازان که در منطقه طالقان است و هم از روستای سیرود و ولیان می توان اقدام کرد

 که ما از روستای با صفای سیرود اقدام کردیم

شب جمعه را مهمان آقای مجتبی بذر پیشه بودیم و صبح با راهنمایی ایشان روستای سیرود  و از دره دزدٍ دره به سمت یال  و ازآنجا خط الراس و سپس قله رفتیم

 برای تابستان قله سنگینی نیست ، اما زمستانی آن مناسب به نظر می رسد

از روستا تا آخرین چشمه نزدیک به 1.5 فاصله زمانی وجود دارد

برای رسیدن به قله از مسیر دره جزو دره که پلی آهنی از روی آن در امتداد جاده گذشته است نیز صعود می شودکه انتهای آن به قل قل چشمه و سپس قله منتهی می شود

برای برگشت نیز از مسیر پلنگ دره بازگشتیم

 درختان زیر بار گردو خم شده روستا بشدت خود نمایی می کردند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 این هفته تاتر نواهای محلی رحمانیان را به تماشا نشستیم

 پیشنهاد می کنم حتماً حتماً این تاتر را ببینید

 به نظر بنده تاتر برتر امسال همین می باشد

 با  نٌماد گل های آویشنی که هر بار زیر پایی قرار است له شود

 باید کوه رفته باشی و گل های مقاوم آویشن را دیده باشی تا بفهمی له شدگی این گل یعنی چه!

 با دیدن این تاتر کلی کلی حرف در ذهنم آمده که فعلاً ترجیم بر این است که در ذهنم بماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 شهریور1393ساعت   توسط سهیل  | 

به بهانه دیدن تاتر ننه دلاور و فرزندانش:

 

 

پشت اتاق عمل ایستاده ای و منتظری تمام شود

اتاق عملی که گروه گروه آدم آنجا هست و عمل می شوند و باز می گردند.

کودکی زیر عمل است و مادر ریز ناله و گریه می کند، به هر چیز متافیزیکی تن می دهد تا دمی فرزندش تاب بیاورد. و باید ظاهراً سخت باشد ،معتقد به امر قدسی نباشی و در شک باشی و این لحظات را بگذرانی.

در این لحظات دنبال ریسمانی می گردی که به آن بیاوزی

 حالا عقلانی یا غیر آن- خدایی یا هر چیزی

همین که نام کودک از اتاق عمل بیرون می  آید و درخواست می شود که مادر برود فرزند را ببیند،

مادر از آن حال زار ، مایوس و غمزده، همچون تیری بران می شود .پران می شود.خندان می شود

در لحظه موجودی به موجودی دیگر تبدیل می شود،

هنوز مشکوکم این بازی طبیعت است و میل  غریضی  یا چیزی فراتر از  درک هنوز بشر

 و اما پسر ما که زیر تیغ جراح اتاق عمل است کدام قوم و قبیله ای دارد که  اینگونه بپایش اشک بریزد یا خندان شود؟

دعا بخواند یا نیاز کند؟

 بازی دنیاست ، و یا شاید هم آن عدلی که من هیچ گاه از آن سر در نیاوردم

 کسی تنها  است ،  و شاید مددکاری حسب رفتاری اداری پشت این انتظار آن تنها گیر کرده باشد و بعد از آن تنها، تنهای تنها است.

 او تن هاست و من تنهایی دیگر

تنها در تنها  و هرکس در تنهایی خویش اثیر

 در این افکار گیرم

بغضی در گلویم گیر می کند، از این تنهایی آن تنها، از این عدل، از این نظام احسن، از این سراسر خیر.

 

و بعد از 3.5 ساعت پسری را بیرون می اورندش که کمترین شباهت را دارد به فردی که 4 سال است می شناسمش.

از هر حالت انتظاری ، انتظار پشت خط، انتظار قطار مترو، انتظار  کلمه انتظار ، ناخوش می شوم.

***

بعد از یک روز سخت کاری دارم رکاب می زنم به سمت خانه می رورم، ماشینی راه بهم نمی دهد و من که پایم در پنجه رکاب گیر است پهن زمین می شوم و زنجر چرخم گره می خورد

 هر کاری می کنم، نمی توانم بازش کنم، مجبور می شوم دوچرخه به دست مسیری طولانی تا خانه را پیاده طی کنم

در امواج خیالم می گذرد، دوچرخه سواری( احتمالن بانویی محترم و نمکین سخن و خوش ادا و...) از کنارم می گذرد و می گوید:آقا کمک نمی خواهی؟

آچار زنجیر چرخ خدمتتون هست؟ بله و...

 و از این خیالات خنده بر لبم میآید و بقیه مسیر را عرق ریزان می روم

 

 

 

 آدم های دیگر می آیند و بستگانشان عمل می شوند و می روند و تو همچنان پشت دری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت   توسط سهیل  | 

این هفته با گروه آلاله قله تخت سلیمان با ارتفاع تقریبی 4600 متر در منطقه تخت سلیمان و در مجاورت علمکوه صعود شد.

 برای رسیدن به منطقه از قرارگاه رودبارک به سمت ونداربن در جاده خاکی با ماشین شخصی رفتیم(جاده اش را می شود با ماشین معمولی رفت و نیار به نیسان نیست)

از ونداربن به سمت پناهگاه سرچال در هوایی مه گرفته و خنک حرکت کردیم و نزدیک غروب پس از 6 ساعت به پناهگاه رسیدیم.( در زیر  کشتی سنگ چشمه ای جریان دارد و می توان آب از آنجا برداشت)

در ارتفاع  پناهگاه خبری از مه و ابر نبود و یکی از زیباترین آسمان شب زندگی ام را تجربه کردم، حیف که به دلیل سرمای هوا و تنبلی از آن آسمان نشد که عکس بگیرم.

 صبح ساعت 6.23 دقیقه از پناهگاه  و از مسیر پاکوب به سمت دیواره علم کوه رفته، و از آنجا به سمت سکو( منطقه ای که جهت برپایی چادر دیواره نوردان طراحی شده است) حرکت کرده و از آنجا نیز تا زیر قله شانه کوه(4400 متر) طی مسیر می نماییم( علامت شانه کوه وجود 4 تیغه نزدیم به هم ، همچون 4 انگشت دست است). تقریباً این مسیر با مسیر گرده همپوشانی دارد.

 از آنجا قله تخت سلیمان قابل مشاهده است.

 

10حدود  متر مانده به قله شانکوه ، به پشت کوه که مشرف به یخچال های اسپیلت و هفت خوانی هستند رفته و در زیر خط الراسی که به تخت سلیمان می رسد در مسیری سراسر سنگی که  راه پاکوب مشخصی ندارد ، به سمت قله حرکت می کنیم. برای رسیدن به قله چندین بار بالا پایین شدن و گاهاً قرار گرفتن در ستیغ  خط الراس و مواجه شدن با دیواره های  شرقی آن  و همچنین  قدم گذاشتن بر سنگ هایی که اعتمادی بر پایداری آنها نیست، لازم می شود.

ساعت 13.50 بر روی قله بودیم. بر عکس مسیری که برای صعود داشت، قله تخت  و فلت است، چیزی همچون قله پهنه حصار.

 ساعت 14.15 به سمت پایین حرکت کردیم و برگشت مسیر دره - یخچال زیر قله تخت سلیمان  را انتخاب کردیم که از آخرین گردنه بین شانه کوه و تخت سلیمان  به سمت پناهگاه می رود.

 مسیری با شیب تند و سنگهای بزرگ و یخچالی عظیم با سنگهای بشدت ناپیدار. به طوری که سنگهای چند صد کیلوی  به راحتی لق می خوردند  و تعادل را به هم می ریزد.درگیر شدن با برف و یخ و سنگ یک سه ساعتی از ما وقت و انرژی گرفت.همچون بند بازان از این تخته سنگ به آن تخته سنگ پران بودیم. ( اصلاً برای برگشت این مسیر پیشنهاد نمی شود و همان مسیر رفت بهترین گزینه می باشد)ساعت 19.05 در پناهگاه بودیم. دوستان گرامی  حمید آقا و خانم فلاح ثابت برنج گذاشته بودند و یک  "ناهارشام " خوبی به لطف این عزیران خوردیم.

 صبح روز بعد به سمت ونداربن برگشتیم.

 با تشکر از از آقایان احمد طاهرجویان - داود  جلاییان -  حمید گدازگرها، عباس فلاح ثابت و همسرشان

 

 

 

زیر کشتی سنگ  فضای خالی و غار مانندی وجود دارد که چشمه ای از زیر آن جاری است

 

یخچال علم کوه که با سنگ پوشیده شده و قلل سیاه سنگ

 

درگیر با سنگ ها( زیر این سنگ ها یخچال وجود دارد)

قله  و دیواره علم کوه و یخچال زیر پایش

از زاست قله شانه کوه و قله علم با دیواره اش

کمپ افرادی که مشغول صعود از دیواره هستند

یخچال علم کوه

یخچال زیر قله تخت سلیمان و قلل چالون و سیاه کمون

از چپ به راست

 یخچال اسپیلت و قلل انگشت خدا و هفت خوانی ها

خط اراس از قله تخت سلیمان(پشت عکاس) شانه کوه و علم

خدا قوت

بر روی یخچال های نیمه ذوب شده

 

آبی که بر روی یخ یخچال جریان یافته

دوستان

پناهگاه سرچال

 

در لحظه موسی شدن

(اولین لحظه تولد خورشید صبح)

 

 

مهر تابان

که مهرش در کوهستان آن تر است

بفرمای چوپان به آتش هیزمی و چایش

 

*هم صحبتی با دوستان ، فضای خشن  و عجیب منطقه علم کوه و تفکری که حین صعود آدمی مجبور به آن است کلی فکر در ذهن آدمی می آورد که اگر بخواهم همه اش را در اینجا بیاورم باعث ملال خوانندگان خواهد شد

** شاید زمانی دیگر آن ذهنیات را به نوشتار تبدیل کنم  که شما نیز از خوانش آن خسته نشوید.

 دوستان بابت عکسها لطف ها در حق بنده روا داشته اند و از این بابت سپاس گذارم. بنابر این عکس های بیشتری را در این پست قرار می دهم

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مرداد1393ساعت   توسط سهیل  | 

اداره ما و خوابگاه نگهدارنده فرزندان در حال واگذاری به بخش خصوصی است و بلاجبار فرزندان و کارمندان باید به مراکز دیگر دولتی بروند.

البته بسیاری از بچه ها در حال تخیص هستند و چند نفر باقی مانده به مراکز دیگر می روند

برای بنده هم دو گزینه وجود دارد

اینکه به مراکز دیگر شبانه روزی بروم و همچنان به عنوان مربی امور تربیتی مشغول باشم یا به دیگر سازمانهای بهزیستی رفته و مثل دیگر کارمندان هر روز در ساعت مشخص ورود و در ساعت مشخص خروج پیدا کنم

 

 و این دو گزینه این چند روز مرا سخت مشغول به خود کرده

 از یک طرف کار با کودکان را بسیار دوست دارم، اینکه مدت ها با هم هستیم و در طول این مدت(حداقل یکسال) این امکان رو دارم که روی منش، خوی و سبک زندگی شان تا حدودی تاثیر گذار باشم.( هر چند بسیار اندک و نه در مورد همه بچه ها)

اینکه با بودن در کنار آنان حس جوانی همچنان پر رنگ است و می توانی فراموش کنی گذار عمر را و این که میانسال شده ای

اینکه مجبوری همیشه آمادگی بدنی مناسب داشته باشی و بتوانی همپای نوجوانان و جوانان بدوی ، بخوری، وزنه بلند کنی  و قوی باشی

 اینکه فضا بیشتر شبیه خانه است تا محیط های اداری

 

...

 و از طرف دیگر

نقصان های مدیریتی این خوابگاه ها، مشکلات عدیده ای که دارند، چه خوبگاه و چه فرزندان، این که یاد درگیری هایی که بعضاً مجبور می شوی با بچه ها داشته باشی می افتم  و در آن فضا نیاز به صبر ، تحمل و ...است  و اینکه شاید نتوانی همه را یکجا  و هم زمان در وجود خود داشته باشی،

 

و خیلی فضاهای نه مثبتی که لازم نیست در این وب بیان کنم و گاهی  در طول مدت وب نویسی ام بیان کرده ام

 پیش رویم است

 و محبت بچه هایی که همچنان هستند ،و تاکید دارند با آنها بروم

 و می مانم که کدام را انتخاب بنمایم، انتخابی که اکنون در خواب هایم در حال اتفاق افتادن است و چیزهای بسیار مبهمی از آن را بعد از بیداری به یاد می آورم

***

این هفته با دوست خوبم آقا علوی، مسیر گلابدره قله کولکچال - پیاز چال - توچال رو به صورت شبانه رفتیم

 خیلی وقت بود که شب کوهستان و شب مهتابی آن را و اینکه همه جا سیم گون می شود را فراموش کرده بودم

 دلم برای راه روی در مهتاب تنگ بود

 کشف ادیسون آدم را از ساقی سیم ساق مه تابش هر لحظه دورتر می کند

 و این کوهپیمایی ها البته این حرکت  را کند می کنند

 و انسان می فهمد همچنان جزئی از طبیعت است

دوست خوبم که کلی صبر کرد تا من عکس خوبی بگیرم در دل شب

و شب تهران از کوهستان بالاسر زیباست

 ،ماگمای من، تهران من

***

در این ایام کتاب پر مغز  زیان شعر و نثر صوفیه نوشته کدکنی را می خواندم

 شاه بیت این کتاب یک جمله است

 عرفان نگاه هنری به دین است

 و کل کتاب این جمله پر شکوه را تشریح می کند

 در انتهای کتاب جواب  سوال هایی را می اورد که یکی از آنها سخت قابل تامل است:

"... با نوعی اشتیاق و دل گرمی پرسید: آیا راست است که در ایران امروز تمایلی وسیع نسبت به عرفان پیدا شده است؟

گفتم متاسفانه چنین است و روی متاسفانه تاکید کردم...

به اعتراض دوستان عرض کردم:

 هر وقت ما ایرانیها، در دهه پایان قرن بیستم ... توانستیم از لحاظ اقتصادی و صنعتی و علوم دیگر به مرحله ی آلمان آغاز قرن بیستم برسیم آن وقت جا دارد که تمام کارهایمان را رها کنم و شب و روز مثنوی و منطق الطیر  و گلشن راز بخوانیم. اما تا به آن مرحله هر گونه کوششی که برای مطلق کردن ساحت عرفانی زندگی و فرهنگ ما بشود از هر زهری خطرناک تر است ..."(جملات چکیده شده بود)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مرداد1393ساعت   توسط سهیل  |