پرچنان

+ نوشته شده در  شنبه 1 آذر1393ساعت   توسط سهیل  | 

 

این هفته برنامه حسن در اجرا شد

 شاید خیلی از دوستانی که کلاس های سنگ و یخ در تهران رفته باشند با دره آن آشنا باشند اما کمتر کسی هست که از قله آن  شناختی داشته باشد

 ارتفاع قله 3400 متر می باشد  و دیواره ای صخره ای می باشد

 با توجه به حجم برف انباشه در زیر قله و عدم همراه بردن امکانات زمستانی نتوانستیم  بر روی قله برویم

حسنک در در روستای زیگان  و سمت جنوب رودخانه قرار گرفته است

 این برنامه توسط گروه آلاله اجرا شد

 با تشکر از دوستان و سرپرست برنامه آقای طاهرجویان

 

 

 

 

 

 

 

امروز اولین هفته  و اولین روز  اول برج می باشد

 اگر انگیزه ای برای زندگی و لذت آن می خواهید داشته باشید خوانش این کتاب را پیشنهاد می کنم:

 از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم هاروکی موراکومی

 

 اگر اهل لذت بردن از ورزشهایی چون کوه ، دو ، دوچرخه، شنا هستید با کلمه به کلمه ی آن هم ذات پنداری خواهید کرد

 بسیار کسانی بوده اند که از بنده می پرسیدن چرا کوه و قله می روی و پاسخ هایی می شنیدن که طولانی بود و نمی توانست آنچه در وجود امثال من هست را به مخاطب منتقل کند اما این کتاب در پارگرافی لذت ورزش کردن و هدف گذاری در ورزشهایی این چنین را مفهومی توضیح داده است:

 

".. حتا کسانی از بیرون به اعمال ما می نگرند  و شیوه زندگی ما را بی هدف، بی نتیجه و یا حتی کاملاً بی خاصیت بدانند، من اصلاً ناراحت نمی شوم. شاید آن، همان طور که خود قبلاً اشاره کردم کاری بی هدف  نظیر ریختن آب در ظرفی فرسوده با سوراخی در ته آن باشد ولی این حسن را دارد که تلاش فرد پابرجاست. چه این کار به درد کسی بخورد چه نخورد خوشایند باشد یا نباشد مهم ترین نکته در ارزیابی نهایی همان است که به چشم نمی آِید ،بلکه در وجود شخص احساس می شود. انسان برای رسیدن به چیزی ارزشمند گاهی لازم است به اعمال به ظاهر بی خاصیت دست بزند. باید توجه داشت که فعالیت به ظاهر بیهوده ممکن است به نتایجی غیر قابل انتظار منجر شوند. در مقام کسی که این قضایا را لمس کرده، که تجربه شان کرده احسا من چنین می گوید" ( با اندکی دخل و تصرف نسبت به متن اصلی)

 

اگر این کتاب را خوانده باشید و روزهایی از سال را در معنای زندگی غوطه خورده باشید و کتاب ها و مقالاتی از دیگران خصوصا ملکیان خوانده باشید

 این پاراگراف پنجره ای از بی نهایت را بر روی شما خواهد گشود

+ نوشته شده در  شنبه 1 آذر1393ساعت   توسط سهیل  | 

 

 

صبح از خواب برخواستیم

آسمان سیاه  بود و هوا سرد

صبح عاشوراست و امروز می خواهیم به مشهد برسیم

 

 

پناهنده

 

 

در هوایی ابری و بارانی از ایستگاه قطار جدا شدیم و به دلیل بارشباران که اط شب شروع شده بود، تصمیم گرفتیم از مسیر آسفالت  طی طریق کنیم

 یکم نامردی بود در حق رفیقمون

 کدوم رفیق؟

 ریل قطار – لب خط

 همونی که چهار سال راهنمای ما بود و گاهی که گم می شدیم مثل فرزندی که دست مادرش رو رها کرده هراسان به دامانش بر می گشتیم

 آره  حس نامردی در حق رفیقم رو داشتم

 اما بارش باران جاده خاکی لب خط رو خیلی گل کرده  و احتمال اینکه بتونیم توش رکاب بزنیم کم می کرد

 

خداحافظ رفیق خوب

 هیچ فکر نمی کردم دو خط موازی، دو آهن سرد، با کلی سنگهای بینشون اینگونه رفیقمان شوند

 

 شاید کمتر کسی حال ما را در رابطه با  لب خط بداند

 بگذار این حال برای  خودمان باشد

 بگذار

 

افتادیم در جاده

 از نان ها و کنسرو هایی که داشتیم چند سگ ولگرد را سیر کردیم

یکی از سگها برای رسیدن به ما سینه خیز می آمد، افتاده ترین حالتی که می توانست داشته باشد

نمی دانم چرا نوع آمدن آن سگ نزد ما مرا یاد رابطه مطاق  عبد با معبود انداخت

 به راستی رابطه این دو چگونه تعریف شدنی بود؟

 

هوا بسیار سرد بود

کمی که رکاب زدیم تابلوی مشهد بیست و پنج کیلومتر را دیدم

 همین که تابلو را دیدم بغضی در گلویم نشست

 راستش از دیدن این بغض در گلویم  متجب بودم

انتظار این بغض را نداشتم

 سالهاست که  آن حال و هوایی که برای مشهد در دوران کودکی را داشتم ترک شده.

هر سال که والدینم می روند می گو یم برای من بلیط نگیرید!

 چرا؟ خوب معلومه حوصلم سر می ره و...

 کلی استدلال منطقی و بیانی و زبانی  میارم برای اینکه :

اصلاً شما چرا میرید؟؟؟

 این حرفها  و بحث ها را باید متحول کرد و...

 

آری متجب بودم

 هر لحظه که تابلو نزدیک تر می شد گاهی این بغض می شکست

 

 نزدیک های مشهد باران شدید تر و هوا سرد تر شد

انگار  رکاب زنی ما هم شده بود یک  کوهنوردی

 این که به قله نزدیک می شوی هوا درهم تر می شود باد سریعتر می شود کولاک می شود سرما در جانت می افتد

 هر چه به مشهد نزدیک تر می شدیم اینگونه بود

مشهد قله  چهار هزار متری ما در زمستان شده بود

 

 یاد سوالی می افتم که چند هفته پیش در کلاس عطار داشتیم؟

 در مواجهه پرندگان با سیمرغ  در منطق و الطیر عطار چرا سالکان هر لحظه و دم به دم سختی  راهشان و سلوکشان بیشتر می شود؟

در جاده حس سالکی رو داشتم که داره به سیمرغ جانش می رسه

در لحظه رسیدن به مشهد یکی از دوچرخه  ها پنچر شد در آن سرما پنچری گرفتن کار سختی بود و گویی ما باید در شداید گرفتار می آمدیم. اما در این شداید ما خندان تر بودیم بشاش تر بودیم، اصلاً حالمان عجیب بود

 زیر باران و در آن هوای سرد

 باور کنید عاشقان سینه چاک موسی بن الرضا هم اینچنین نمی کردند در آن هوا و آن باران و آن آسمان  چه برسد به ما که هدف رکاب زدن بود نه مقصد.

 

 خود مشهدی ها وقتی که ما را با آن شرایط می دیدند که رکاب می زنیم می آمدند می گفتند : التماس دعا!!

نزدیک های ظهر رسیدیم به نزدیک های حرم

 در خانه ای نزدیک مسجدی دوچرخه  ها را گذاشتیم و در مسجد وارد شدیم

 بخاری آن فضا را گرم کرده بود

 ما هم رفتیم بیخ بخاری نشستیم

 

ظهر عاشورا و نوستالوژِی نوشابه شیشه ای

 

بازی روزگار را ببین ، منی که رفتن یا نرفتن به مشهد علی السویه هست

 ظهر عاشورا در مشهدم!!

مادرم قبل از سفر گفت برو حرم و سلام مرا به امام برسان.

گفتم من اصلاً حرم نمیروم ، این مسخره بازی ها چیه!!

 اما اما

 در طول راه آن قدر اینگونه سخن مادر را بر ما گفتن ، گفتن که شرمم می آمد که نروم، نگویم. اصلن همین که رسیدم مشهد  دوست داشتم برم حرم

 دلم گویی تنگ شده بود.

دنبال نوستالوژی های کودکیم بگردم.

 برم زیر گنبد گوهر شاد دراز بکشم و نقش های اون رو ببینم تا یه خادم بیاد گیر بده.

 برم رواق آزادی  ، اونجایی که بابا بزرگم دوست داشت و ما می رفتیم براش جا می گرفتیم بشینم و..

 

 

لحظه ذیدار

 

 

در مسجد خوشمزه ترین قیمه  ای که می شد خوردم

 دلمان برای قیمه  امام حسین تنگ شده بود

 

 سپس پیاده  به سمت حرم رفتبم

 در داخلی یکی  از رواق ها نشستیم

 امیر گفت ما که نمی دونیم اما اون هندوانه فورش

 اون  زعفران کار اون.... و اون هایی که تو این چهار سال گفتن سلام ما را برسانید

 سلام می رسانند

 

 یکی گفت آداب رفتن به حرم غسل کردن است و...

 گفتم من می خوام با همین خاک و عرقی  که  رو تنم نشسته برم

  اینجوری بیشتر حال می کنم

 زیر باران پنجره پولاد

 چه صفایی  داشت

 

 

چشمان آویخته در دستان آویخته

 

 

 فکر کنم از سال 86 نرفته بودم

 و دستانی که قفل می شدن بر پنجره

 می دانید آنجا چه حسرتی در دلم بود ؟

 اینکه ای کاش من هم همچون اون پیرزن ویلچر نشین، همچون اون دستی که پینه بسته با عمق جانبا ا همان ایمان به پنجره آویزان می شدم

اما نتونستم

 هر کار کردم نتونستم

حتی روز بعدش هم نتونستم

 ایمان عطاری و شک خیامی

 آدم رو خرد می کند  کم توان می کند به مرور می چکاندت.

 اما در دلم بر واژه ایمان خوشبین تر شدم

 بعد از این جنایت ها که داعش انجام داده و می دهد کلمه ایمان برام یک کلمه ترسناک شده بود

 اما آن پنجره، آن دست،آن صفا و آن خوبی که در آنجا حس می کردم یا شاید بگم لمس می کردم این فضا را برایم شکست

 به ایمان نرسیدم اما  بی ایمانی هم  برایم ترسناک تر آمد

مسافت طی شده در روز عاشورا 35 کیلومتر

 

چقدر این پست طولانی شد

 اما  در این حس و حال دوست دارم ادامه دهم

 نه حتی برای خوانندگان که برای خودم

در هتل انواع خوراکی ها و نوشیدنی ها بود و بنده هم از آن دریغ نمی کردم اما، در آن خوردن ارتباط انسانی شکل نمی گرفت

به قولی، هیچ گارسونی با ما یک دل نبود و ما با او.

 اما در سفر ما هر لقمه که می خوردیم در آن انبوهی از  رابطه و احساس جاری بود

و مزه این کجا و آن کجا

 

 

 روز بعدش  در آرامگاه فردوسی بزرگ بودیم، فردوسی که نماد آن شده گل نیلوفر، همچون بودا

 

 

 و  شب پنجشنبه در هوایی برفی به سمت ترمینال اتوبوس  برای رسیدن به تهران بودیم

 چرا که نیازی  به ماندن احساس نمی کردیم آن قدر رضایتی درونی در ما شکل گرفته بود از این سفر و زیارت که همین که حرم رسیدیم ، آن حس رضایت به حد کمال خود رسید مثل کوهنودری که در یک روز برفی و بعد از یک برف کوبی به قله می رسد

 لحظاتی می ماند و می رود، لحظه رسیدن لحظه تمام شدن است

 و سفر ما به راستی اینگونه بود

 

 

یکی از دوستانم که به  گردنم حق استادی دارد متنی برایم فرستاد که لذت این رکاب زدن چهار ساله را همچون شرابی  کهن که از پستو خانه ای فراموش شده بدست آید

 مستم کرد این متن کلام پایانی:

زیارت  از ریشه ز- و- ر است  به معنی میل کردن به سمتی در واقع از محل زندگی خود برای دیدن کسی بسوی او میل کردن است. از طرفی در عربی از اشتقاق اکبر و اصغر در معنی استفاده می شود و معانی پر بار تری بدست می آید. کلمه زور ریشه زیارت است اگر بهمش بریزید (وزر) در میاید. وزر به معنای مسئولیت است. در واقع کسی که زیارت می رود بعد از برگشت بار مسئولیتش بیشتر می شود. این اشتقاق اکبر.

 حالا اگر اصغر را در نظر بگیریم میتوانیم(زود) که ریشه زیاد شدن است را بگیریم. پس با  هر بار زیارت باید در شما زیادتی هم اتفاق افتد. این زیادت با اضافه شدن  فرق دارد زیادتی به جان شما و روح شما.

 

امیدوارم با نگارش این گزارشات مسئولیت و وظیفه ام را نسبت به دوستان و خوانندگانم انجام داده باشم و اگر کسری بود

 نقدم کنید تا اصلاح کنم گزارشات دیگر و وظایف دیگر

 

رضایتی درونی

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آبان1393ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه

و عبادت چه صفایی خواهد داشت

 

 ساعت 8.5 حرکت خود را شروع کردیم و در ساعت 9.5 دهکده چوبی بودیم

 یک بهشت در خط نیمه خشک ایران زمین

خزان

 

آسمان ابری - بارانی بود و سبزی این دهکده چشم نواز تر می شد

 گویی از کویر سمنان به جنگل  گلستان گام نهاده باشیم

 فرق بسیاری است دیدن سبزی در بیابانی و دیدن سبزی در منطقه ای خوش آب و هوا

نمی دانم تا به حال دیدن واحه در دل بیابان را تجربه اش را داشته باشید

 چنان  تجربه ی عجیبی است که بنده یکبار در طبس سالها قبل تجربه کردم

بی خود نیست در قرآن بهشت همچون آن واحه های بیابانی ترسیم شده است

 و ما در دهکده چوبی چنین حسی داشتیم


فردیس

 

 دهکده ای که سراسر از چوب ساخته شده بود

 آن قدر این سکونتگاه در نظرم زیبا آمد که حیفم آمد که آرزو کنم  ای کاش من هم در چنین جایی زندگی می کردم

چرا؟

آن وقت دنیا در نظرم شیرین و قشنگ می آمد که سخت بود از آن جدا شدن

 آن وقت  سبک زندگیم ، نوع  نگرشم ، برابری و مساوات و نگاه چپی که دارم کمتر می شد

 شاید یک کاپیتالیست تمام عیار می شدم

 احتمالاً دیگر مسافر نمی بودم ، یعنی توان مسافر بودن را نداشتم.  و در نهایت روزی که قرار است از این دنیا جدا شوم با نگاهی حسرت بار به این زیبایی  از آن جدا خواهم شد

 کل زندگی به حسرتی نمی ارزد.

 

در دهکده چوبی صبحانه خوردیم و ساعت 9.50 آنجا را ترک کردیم

 دیگر مزارع زعفران و آن رنگ بنفش و مایل به آبی اش چشم مان را نوازش می داد

 در یوسف آباد دیدیم در مزرعه ای یک  نفر تنها کار می کند از او پرسیدم می خواهد برا یکساعت ما هم در جمع اوری گلها با او همراهی کنیم؟

 جواب مثبت داد

 و کار ما شد حیرت کردن در ناز  و عشوه گل زعفران

  بیست دقیقه ای از کار ما نگذشته بود ، که بارانی سیل آسا ما را فرا گرفت و آقای زرندی مسئول آن مزرعه ما را به خانه اش برد، آمدیم کمک حال باشیم اما حال وبال گردن شدیم!!

 

 

 

 

 

در خانه  تا ساعت 13.00 بودیم ، لباسهایمان وضعیت بهتری پیدا کرد و ابرهای سیاه از ما جلو زدند

 آقای زرندی ما را برد به کارگاه فرششان

یکی از بزرگترین کارگاه فرش جهان شاید

یک سوله بزرگ با دارهایی غول پیکر

 نصیبمان شد که در گره گره فرش هایی با وزن هایی چندین تنی گره زنیم خیالمان را

 ساعت 14.00 از روستا خارج شدیم و در جاده خاکی لوله گاز سرخس رکاب زدن خود را ادامه دادیم

 ابرها تکه تکه شده بودند بیابان دلمه دلمه آب بسته بود و گاهی آسمان و محیط طلایی به معنای ناب کلمه می شد

 واقعاً ترسیم این فضا و حال خودمان در کلمه بسی مشکل است شاید عکس ها گویا تر باشند

در راه یک تراکتور که بارش هندوانه های مخصوص تخمه ژاپنی بود از کنارمان رد شد و چند عدد از بارش را زد ترکاند( دقت کنید ترکاند، یعنی برد بالا و کوبید بر زمین)

آن قدر خوردیم که سیراب شدیم

فقط شرط کرد که تخم ها را در جایی که در نظر گرفته بود بریزیم

پسر دل نشینی بود به نام جواد که یک شباهت ظاهری با یکی از دوستان کوهنوردمان داشت

ساعت 16.40 دیزآباد بودیم

 دیز یا همان تیز است که با بادهای تند خود معروف است ، ما اقبالی که داشتیم با آن باد مخصوص برخورد نکردیم

 شب را به لطف مهربانی های محل و شورای روستا  و بخصوص آقای نجاتی و مرادی در مسجد روستا خوابیدیم

 آقای نجاتی رفت از چندین کیلومتر آن طرف تر حلیم نیشابوری برایمان یک پاتیل آورد و ما شب تاسوعا نذری خود را خورده و خوابیدیم. حلیم نیشابوری اگر نخورده اید احتمالاً این قسمت از گزارش برنامه ارتباطی بین نویسنده و مخاطب ایجاد نخواهد کرد، چرا که مراد نویسنده چیزی است و فهم مخاطب از سخن چیز دیگری!!

55 کیلومتر مسافت طی شده

دوشنبه – تاسوعا

ساعت 8.15 حرکت خود را شروع کردیم در همان جاده گاز

 سر راه باز مزارع هندوانه دیدیم ، لحظاتی برایش هنودانه ها را جمع اوری کردیم و یک دل سیر هندوانه خوردیم  آن قدر جسور شده بودم که حتی بطری آب هم  دیگر نگرفته بودم! از بس که می شد هندوانه خورد

 ساعت 4.15 به  سی کیلومتری مشهد رسیده بودیم

اگر یه همراه داشته باشی از جاده خسته نمی شی!!

 

 اما هر چه سمت شرق می رفتیم آفتاب زود تر غروب می کرد و ساعت 4.30 غروب آفتاب اتفاق می افتاد در  نزدیکی روستای سنگ بست و در روستایی کم جمعیت با بیست خانوار که پشت ایستگاه  قطار فریمان بود ماندیم، شب را در مسجد ساده و با صفایش مهمان امام حسین بودیم

 

و برای خواب نیز در خوابگاه ایستگاه خوابیدیم

 

نذری

اگر بدانید آن لحظه  عکس چه زیبایی حاکم بود!!!

رخ

گردو و دوچرخه پنچر

 شبیه مرتاض ها اگر قسمت نذری ها را فاکتور بگیری با چند گردو می رکابیدیم

پبیرمد 89 ساله که هر روز می آمد هنودانه در سر زمین می خورد و میرفت!!

بیشترش رو ما خوردیم

 

 

شیب خفن

 

کال

 

 

 

 دوچرخه و پیچ زلف رفیق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آبان1393ساعت   توسط سهیل  | 

 


 خانه به دوشی



جمعه از روستای شم آباد ساعت 7.45  زدیم بیرون و ساعت 10.5 شهر سلطان آباد بودیم

آسمان صاف بود و ما در بیابان  می رکابیدم  و در اوج لحظه خوش بودن انسانی بودیم

 در انتهای شهر صبحانه خوردیم و ساعت 11.45 حرکت کرده و در مسیر نیشابور قرار گرفتیم

 چون جاده خلوت بود از جاده آسفالته رفتیم


زندگی یعنی سفر


 در طول مسیر مزارع گوجه  بود و برداشت آن تمام فضای جاده بوی گوجه فرنگی گرفته بود

 بنده مشامم نسبتا قوی است و با بوی خیلی چیز ها حال می کنم و سر خوش می شوم و بوی های نا مطلوب هم سریع می فهمم مثلاً سر کار بوی پای و جوراب بچه ها...و بوی یک چیز آشنا سریع هل ام می دهد به آن بوی در خاطره ای  دور

 مثل پرتاب سیبی بر گنبد آبی  آسمان

 پرتابی که می روی بالا اما دوباره بر می گردی دست کسی که پرتاب کرد

 بوی گوجه پرتابم کرد بیست سال پیش زمانی که قوم و خویش ها همه با هم می رفتیم مشهد

 حاجی بابا شولت داشت و پدر من تازه پیکان صفر خریده بود، سفید یخچالی 

 چند تایی از خاله و دایم ازدواج نکرده بودند

 دوست داشتم تو ماشین حاجی بابا باشم با این که کیپ آدم بود بنشینم وسط  ماشین و مادر مرا از آن نهی می کرد

 می رسیدیم مزارع گوجه خراسان

 حاجی بابا به دایم که اون موقع ها گواهی نامه هم نداشت و سالها مانده بود به سن تصدیق گرفتنش می گفت بزند کنار

 می رفتیم دل مزرعه و پدر بزرگ جعبه ای گوجه می خرید برای ادامه سفر

 همانجا گوجه ها را نصف می کرد و به آن نمک می زد و می داد دست ما

 چه مزه غریبی داشت وسط  مزرعه گوجه خوردن

چه روزهایی ...

 و سیبی که بل اخره آمد کف دست صاحبش. سهیل رکاب بزن

 اما همه پرتاب کنندگان  مهارت قهاری در گرفتن سیب ندارند ممکن است

 سیب را نگیرد و بیفتد روی خاک و سیب بترکد- بشکند- ناقص شود

 نه اصلاً مهارت دارد اما  ناگاه ستیغ آفتاب چشمش را بزند - سیب را نبیند

 و تو در خاطرات خود غرق شده بمانی

 آن سیب ترک خورده، شکسته، آب انداخته، دگر سیبی نیست که بماند آن دگر سیب نیست.

 

دوستان هم دل



در ساعت 15.20 در روستای همت آباد توقف کردیم

 اینجا نیز آقای اکبر همت آبادی برای ما مسجدی جور کرد و شب را آنجا ماندیم

 آدم باصفایی بود ، از فقر رنج می برد اما عاشق کمک کردن به زائران بود

 با شرمندگی خاصی صحبت می کرد که نتوانسته میزبان ما در خانه خود باشد

 می گفت قدیم ها که اتوبان را نزده بودند و مسیر مشهد این مسیر بوده یک زائر سرای بزرگ داشته و دنیا ورق خورده و جاده اصلی جایی دگر رفته و این شده حال و روز اش

 باز هم تاکید می کرد که برویم خانه اش و زن و بچه اش را می فرست خانه اقوام

 

مردی بود ناب از آنهایی که دیدن او می ارزید به تمام رکاب زدن هامان

 به همه سراشیب ها و تعرق هامان دمی با او دم زدن ما را بس.


و این سومین اکبری بود که سه شب متوالی مهمانشان بودیم.

مسافت رکاب زده شده 65 کیلومتر

 

صبح برایمان آش نذری بلغور با گوجه فراوان آوردند و اکبر آقا برایمان شیر

 چقدر چسبید

 زائر بودن ، مسافر شدن، بی خانمان بودن ،بی سقفی رفتن،  درویشی شدن،در راه ماندن، متوکل شدن،  با خدا بودن با خدا بودن ...   چه لذتی دارد با این مردمان مهربان تر از برگ


نمونه ساده تر از غذایی من درآوردی به نام سورک


و آن قدر با دوچرخه هامان رفیق هستیم که سر یک سفره بنشینیم!


شنبه ساعت 8.00 از مسجد زدیم بیرون و 8.50 شهر فیروزه بودیم

 نامش دل نشین  بود

 طبع ما در سفر ان قدر نازک می شود که با نامی و واژه ای دلمان قنج می رود

 با نام های کهنی که می بینم بازی می کنیم ، بحث می کنیم ، سعی می کنیم به ریشه آن توجه کنیم..و معمولن امیر این مهندس کم ادعا اما پر محتوا جوابی و استدلالی و تعقل ورزی برای ما دارد.

در سفر نازکای دلمان پذیرای وزن قاصدکها می شود.


نازکای دلمان



از انجا به روستای کمال  رفته تا خانه کمال الملک را که اواخر عمر در آنجا بود را ببینیم که بسته بود

  و ساعت 12.10 نیشابور بودیم و ساعت  13.00 نزدیک دو بزرگ ادبیات ایران زمین عطار و  خیام رسیدیم

 در راه با دوستان شعر هایی از این  دو را می خواندیم

 بازی روزگار است یکی عند مذهب و دیگر ی لامذهب در دو سر  منطقه ای خفته اند

 یکی حکیم و یکی دارو ساز و عطار

 گویی این تشخیص می دهد و آن نسخه می پیچاند

 این مطب دارد و آن داروخانه

 

و فرزندانی که در دامن خیام بپروند تا چند ، چند وچون خواهند کرد؟



 و دل من ایرانی و هویت  سهیل این زمانه گاهی خیامی می شود و گاهی عطاری

 هم زیر گنبد سوراخ و هندسه وار خیام می رقصد  و هم در زیر قبه فیروزه ای عطار ارام می گیرد

 یک سال است که چهارشنبه ها با عطار می زیم و لحظاتی در فضایی  ارام و خلسه آور با بارانی نم گرفته واسمانی ابری در کنار عطار دم زدیم

و یک تک بیت از ابیان منطق الطیر را مزه مزه کردیم که در آرامگاهش در تابلویی زیبا نوشته بودند:

 

گر تو هستی مرد کل، کل ببین. کل طلب، کل باش، کل شو ،کل گزین

 

عشق عطاری  و خوش باشی خیامی می شود این مجسمه در بین راه هر دو .

 فصل مشترکشان



خوش باش دمی که زندگانی این است




 تردید متخلخل اما زیبا و هندسی سقف آرامگاه خیامی

  در این تردید اندیشه خیس می شوی اما ....

بیشتر روزهای سال آفتابی است!!


به نظرم نیشابور اگر بیش از شیراز نداشته باشد کم از ان نیست و این همه غافل شدن اما چرا؟

شب را در خانه معلم در جوار خیام به صبح رسانیدیم

 مسافت طی شده 45 کیلومتر


در مقام حیرت


  وآرامش مرغان رسیده به سیمرغ جان



چه ستونی استوار خواهد بود

اندیشه وحدت وجودت



و چه مغرض اما اگاه به اندیشه تو بود آنکه نوشته سنگ تو را  اندیشید و سپس حجاری کرد




+ نوشته شده در  شنبه 17 آبان1393ساعت   توسط سهیل  |