بوی خوش سفر ( قسمت اول)
ساعت 15.30 بعد از ظهر چهارشنبه به کاشان رسیدیم.با دوچرخه ها نفری 10 هزار تومان اتوبوس از ما گرفت و آورد کاشان.
از آنجا تا روستای ابوزید آباد که نزدیک 30 کیلومتر بود رکاب زدیم
به امامزاده آنجا رسیدیم پرسای متولی آنجا شدیم. بر خلاف روستا های دیگر که تعصب نسبت به صحبت کردن آقایان با خانمهای روستا دارند، اینجا چنین مسائلی مطرح نبود و دختر متولی ما را به سمت پدر هدایت کرد که ما به اقای مزرعتی برخورد کردیم. ریس شورای ده.
با آغوش باز از ما استقبال کردن و با هماهنگی ایشان شب را در کارونسرای عباسی روستا که اینک به سفره خانه دیر کهن تبدیل شده است رفتیم و شب ماندیم.
در کارونسرا یک اتاق را به صورت سوئیت در آورده و تمام امکانات رفاهی از قبیل آشپزخانه ، دستشویی، حمام در آن ایجاد کرده اند
شب مهمان آقای مزرعتی بودیم و در دل تاریخ خواب رفتیم
تلفن آقای مزرعتی:09133613826
مرد نازنینی از دل کویر که مهمان برایش حبیب خداست.
اما از ابوزید آباد بگویم که روستا سراسر معطر به عطر شکوفه های درختی به نام زیتون تلخ بود که در همین روزها اوج عطر افشانی اش است( درختی شبیه اقاقیا با گل های آویزان و میوه های شبیه عناب). مست از بوی این درختان بودیم. قبل از آن که به روستا برسیم عطر میوه های پسته ما را با خود همراه کرده بود و گاهی عطر شکوفه های سنجد هوش از سر می ربایید. بقدری این سه روز فضا عطر آگین بود که تصمیم گرفتم نام گزارش را بوی خوش سفر قرار دهم.
ابوزید آباد محصور بین چند موقعیت جغرافیایی است. در شمال آن خط الرس لطیف و یخاب است و بالا دست آن کویر مرکزی ایران و در جنوب آن رشته کوه مرکزی با محوریت قله کرکس قرار دارد.
به دلیل چنین موقعیتی توانسته است خود را از تاریخ بیرون بکشد. و زبان یا گویش راژی را همچنان محفوظ دارد.گویشی که از پارسی پهلوی به یادگار با دستمان رسانده اند
همچنین به خاطر این موقعیت و نزدیکی به کوه های رشته کوه مرکزی ایران آب در آنجا هست و زمین ها بزرگ و گندم زار و کشتزار های وسیعی منطقه را احاطه کرده است.
صبح روز بعد به سمت بادرود حرکت کردیم. در راه گندم زارها خود نمایی می کرد و کشاورزان سرگرم محصول خویش بودند.
در حال رکاب زدن بودم و با باد بر گندم زارهها رقصان.
دلم حسرت برد بر لذت کشاورز.
هیچ یک از ما مردمان شهر نشین لذت یک کشاورز را درک نخواهیم کرد.
اصولن ما متوجه عمق و معنای کلمه دست رنج نمی شویم.
کشاورز زمین را اماده می کند سپس بذر می پاشد . بعد از آن منتظر می ماند. به انتظار می نشیند، خود انتظار کلمه پر معنایی است در دل آن صبری نهفته است که کتاب مقدس و شاعران یکی از وسیله های سعادت انسان معرفی کرده اند. توکل می کند بر خدایی که همان نزدیکی است و البته چاره ای جز توکل ندارد. و چه پر شکوه است ایمان کشاورز و چه زجری می برد انسان شهری بی توکل. انسان شهری که توکل جز لق لقه زبانش بیش نیست. طبیعی است البته . چرا که تمرینی عملی برای این واژه نمی تواسته انجام دهد.
بعد از آن گندم ها رویش می کنند. اول سبزند و روح افزا. سپس طلایی می شوند و دریای طلاست که در روزهای آخر با باد رقصان می شود. کشاورز از دیدن آن هم طلا چشمانش طلایی است، پس چه نیازی به طلای سکه ها
و در آخر حاصل دست رنج خود را برداشت می کند، می بیند و برداشت می کند، می بوید و برداشت می کند، می شنود و برداشت می کند،
حاصل آن همه را می بیند و این عمق رضایت را در عمق چشمانش ، عمق جانش می چکاند، می سراند.
اما انسان شهری سعادت این لحظه آخر را هرگز نخواهد فهمید.
بی خود نبود که مارکس از الینه شدن انشان شهری دل نگران بود. از کارگرانی که لذتی از کار خود نمی برند.
همه سختی کشاورز در دیدن حاصل دست رنج به لذتی شگرف تبدیل می شود، لذتی که ما ان را نخواهیم فهمید.
باد رود و شهر باد و خانه دکتر رهگشا و روزهای دیگر سفر باشد برای پستی دیگر.
جرعه ای از باد و خاک
در گندم زار
دوچرخه کشاورز
پیام آشنا یان