<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرچنان</title>
<link>https://parchenan.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 28 Apr 2024 03:48:37 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>کوچولو </title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2589</link>
<description>دو روز است که نام یکی از بچه هام در پندارم می آید و می‌رود و من اما از او هیچ نام و نشانی ندارم. سالهای دوری مربی بهزیستی بودم. یکی از بچه ها چند روز پیش زنگ زده بود و حساب کتاب های آن زمانش با من را میخواست تصفیه کند. حال و روزش خوب بود و رو به رشد. پیشنهاد دادن آن را شیرینی این رشدش حساب کند اما قبدل نکرد. او برای آنکه به خودش ثابت کند خودش را نیاز داشت حسابش را تصفیه کند. دیشب پس از مدتها تلویزیون را روشن کرده بودم.</description>
<pubDate>Sun, 28 Apr 2024 03:48:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2589</guid>
</item>
<item>
<title>مطالب این چند وقت که در اینجا نگذاشته بودم</title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2588</link>
<description>پرچنان: دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و نیاز داشتم و اینگونه مزه آن پرتقال صد چندان میشد کنار خیابان ایستادم منتظر موتور، ترافیک اسفند ماه تهران جا برای حرکت وسیله چهار چرخ نمی‌گذارد. موتوری آمد آدرس را در یک واژه دادم و سپس اشاره به دستم کردم که دو اسکناس ده</description>
<pubDate>Sun, 28 Apr 2024 03:48:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2588</guid>
</item>
<item>
<title>رواقی </title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2587</link>
<description>دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و نیاز داشتم و اینگونه مزه آن پرتقال صد چندان میشد کنار خیابان ایستادم منتظر موتور، ترافیک اسفند ماه تهران جا برای حرکت وسیله چهار چرخ نمی‌گذارد. موتوری آمد آدرس را در یک واژه دادم و سپس اشاره به دستم کردم که دو اسکناس ده و پنج</description>
<pubDate>Fri, 08 Mar 2024 07:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2587</guid>
</item>
<item>
<title>هشت مارس</title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2586</link>
<description>بار سنگینی بر روی چرخ گاری بازار بسته ام و کارگر مشغول جا به جایی آن است. گاهی که شیب کوچه سربالا می‌شود دستی به کاری میگیرم و هل میدهم تا شاید کمکش باشد. با بار سنگینی بر روی گاری بی فرمان و کوچه پس کوچه‌های باریک و ناهموار بازار سخت ترین کار حرکت است، حال روزهای شلوغی شب عید بازار هم باشد و انبوهی از مردان و زنان نیز به آن اضافه شود. خانها کمتر حواسشان به این موضوع است که گاری با بار در حال حرکت توسط انرژی عضلانی انسانی یعنی چه.</description>
<pubDate>Fri, 08 Mar 2024 07:35:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2586</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب از خداحافظی </title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2585</link>
<description>خانم نسرین مولا از خوانندگان قدیم هستند و از زمانی که مددکار اجتماعی بودم با پرچنان همراه بوده اند. چند صباح قبل لطف کرده و هدیه ای برای نویسنده پرچنان ارسال کردند که آن عبارت بود از سه جلد از کتاب‌ها منتشر شده از ایشان بود. هفته قبل بود که کتاب از خداحافظی را در دست گرفتم و تقریباً در چهار جلسه کتاب را تمام کردم. کتاب خوش خوانی است و پیرامون زندگی نویسنده و مهاجرت و نحوه این هجرت در دهه شصت تا اقامت دایم و ماندگاری در آن سوی آبهای دور است.</description>
<pubDate>Mon, 04 Mar 2024 14:23:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2585</guid>
</item>
<item>
<title>حتما و نقل عمومی </title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2584</link>
<description>به گمانم مانیاز داریم مشخص کنیم در کدام دو قطبی که بیان خواهم کرد هستیم. انتزاعی یا عینی. این یا آن؟ من یکی از پا ثابتهای استفاده کننده از حمل و نقل عمومی هستم. این روزها تقریباً هر ایستگاه یک پله برقی خراب یا آسانسور خراب در مسیر های رفت یا برگشت دارد. بی آرتی تقریباً موجودیت خود را از دست داده و ازدحام جمعیت حتی در ایستگاه های ابتدایی امکان جا به جایی مسافر نمی‌دهد. ایستگاه های جدید مترو ابلهانه ساخته و پرداخته شده اند و ورودی آنها به سمت قطار در ابتدای</description>
<pubDate>Mon, 04 Mar 2024 14:23:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2584</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخ کامنت</title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2583</link>
<description>عزیز خواننده ای برای این پست کامنتی گذاشتند و در پاسخ آن متنی نوشتم، دیدم پتانسیل جستاری مستقل شدن را دارد: Mador: پیشنهادهای حتما خیلی کاری و عالی به ایشون دادید امیدوارم ازش استفاده کنن و کار و زندگی در تهران بزرگ بر ایشان آسونتر شود. از موسیقی در خودرو نوشته بودید، فقط امیدوارم آهنگهای غمگین نذارن،😁🙏ما که ایران آمده بودیم اکثر تاکسی‌ها آهنگهای قدیمی غمگین پخش میکردن من به شخصه در هر جا و هر شرایطی باشم با شنیدن این آهنگها گریه ام میگیره و غم عالم دنیا</description>
<pubDate>Mon, 04 Mar 2024 14:22:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2583</guid>
</item>
<item>
<title>راهنمای مردن با گیاهان دارویی </title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2582</link>
<description>کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی نوشته عطیه عطارزاده رمان عالی است. بخصوص که با فضای وجودی ام بسیار همخوان شده بود . شاید شما هم در جستارهایم بسیار از دو قطبی انتزاعی- عینی خوانده باشید. ولی هنرمند توانایی چون این نویسنده توانسته است با بهترین تصویر سازی این دو قطبی را بدون پیش داوری پیش روی مخاطب قرار دهد. کتاب جزئیات بسیار ریزی را از فضاها ترسیم می‌کند که می‌توانست به اطناب برسد و حوصله سر بر.</description>
<pubDate>Mon, 04 Mar 2024 14:21:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2582</guid>
</item>
<item>
<title>رباط</title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2581</link>
<description>انسان امروز و مدرن چیزهای زیادی از آسایش را بدست آورده است که قابل قیاس با گذشته نیست. اما چیزهایی را لذت های بسیار ساده‌ای را نیز از کف داده است. مثل آسمان شب پرستاره، مثل حضور و مأنوس بودن با اسب و... به گمانی یکی از آن چیزهایی که ساکنان در اقلیم این سرزمین از دست داده است. از بین رفتن کاروان و کاروانسرا هاست. دیدن و مشاهده کاروان و کاروانسرا یک ایده و بینش به انسان گذشته می‌داده کاملا عینی و شهودی که ما آن را نداریم.</description>
<pubDate>Mon, 04 Mar 2024 14:21:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2581</guid>
</item>
<item>
<title>دوران همدلی </title>
<link>https://parchenan.blogfa.com/post/2580</link>
<description>کتاب دوران همدلی درس های طبیعت برای جامعه ای مهربان تر فرانس دِ وال برایم کتاب بی نظیری بود . اجازه دهید کمی از ماجرای آشنا شدنم با این کتاب بگویم. کتابی را بصورت جمعی می‌خوانیم که در قسمتی از کتاب همدلی را مشروط تعریف کرده که دو رو از یک سکه دارد. قسمتی از آن که مهربانی است و روی دیگرش، بی‌رحمی!! استدلال های قانع کننده ای برایم میآورد و گیج تر می‌شدم. من سالها مددکار اجتماعی بودم و همدلی یکی از اصول و رکن های این شغل است و حالا از زاویه ای دیگر نیز آن را</description>
<pubDate>Mon, 26 Feb 2024 10:40:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>parchenan</dc:creator>
<guid>parchenan.blogfa.com/post/2580</guid>
</item>
</channel>
</rss>
