زندگی یعنی عجالتاً
داخل منزل هستیم. مادر که از حضور ما ناراحت شده است، به دختر سیزده ساله اش رو میکند و میگوید وسایل ات را جمع کن، که باید بری پیش بابات.
زن چهار سال پیش از همسرش جدا شده بود، سقف دهانش را نشان داد که پلاتین داشت و میگفت بدنش هم چند تایی دارد، به این خاطر که همسرش او را شدید میزده است.
دخترش، نیز حرفهای مادرش را تایید کرد و گفت پدرش، خانم بازی میکرد و میکند...
مادر و دختر، هنگامی دعوایشان شده بود که شبِ تولدِ مادرِ دختر، مادر میخواسته تنها باشد. ولی دختر خلاف آن نظر داشت و با مادرش بحثشان شده بود.
قرار شد، به همراه هم مشاوره بروند.
سخن راوی:
از منزل خارج و سوار ماشین میشوم. در فکر زنی که دیدم و هم مردی که ندیدم میروم.
اینها فکر میکنند، چند بار زندگی خواهند کرد؟
چه مقدار فرصت زندگی داریم؟
یاد سخنی از سهراب میافتم: زندگی یعنی عجالتاً.
به سراغ نثر نامه سهراب به احمد احمدی میروم:
«غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد می گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است! آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً. ایران، مادرهای خوب دارد و غذاهای خوش مزه...»
آیا ما هم به این فهم رسیده ایم که زندگی یعنی عجالتاً؟
به نظرم نکته بسیار مهمی است و اگر به این فهم برسیم، از بسیاری رفتارها و منش ها و باورهای مزاحم با این نکته، که زندگی یعنی عجالتاً عبور خواهیم کرد.
این گمان را دارم که دو باور مانع رسیدن به این فهمِ زندگی یعنی عجالتاً میشود. یک _ باور تناسخی، که به صاحب این باور اجازه میدهد عجالتاً را باور نکند و به زندگی های بعدی بی اندیشد و زندگی را در زندگی های بعدی دقیق شود
و
دوم_ زندگی جاودانه که در باور های ادیان سامی منعکس است. باورمند زندگی جاودان، با خود میگوید من در زندگی جاودانه جبران این عجالتاً را خواهم کرد، یا آنکه در اواخر عمر، توبه خواهم کرد و برای زندگی جاودانه شفیع خواهم داشت و... در واقع این باور عجالتاً را میپذیرد اما آن را در قیاس با زندگی ابدی وعده داده شده بعد از مرگ، به هیچ میگیرد.
زندگی یعنی عجالتاً
یعنی آنکه ما همین و فقط همین یک زندگی را داریم و از قبل و بعد آن چیزی نمیدانیم جز گمانی.
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا بما گوید باز
پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمیآیی باز خیام
در واقع وقتی زندگی یعنی عجالتاً را انتخاب کنیم، آن وقت است که به دنبال معنا دهی به زندگی خواهیم رفت و سخن سعدی را بیشتر فهم خواهیم کرد:
رفتی و نمیشوی فراموش
میآیی و میروم من از هوش
سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقه عارفان مدهوش
ای خواجه برو به هر چه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش
گر توبه دهد کسی ز عشقت
از من بنیوش و پند منیوش
سعدی همه ساله پند مردم
میگوید و خود نمیکند گوش
سعدی در این بیت: ای خواجه برو به هر چه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش به من میگوید معنا زندگی ات را دریاب:
.
این یار جز معنای زندگی است؟ معنایی که نه از دین و نه از ایسم و نه از ایدولوژی ها بر نخواسته است.
@parrchenan