خباثت

 

به همکارم گزارش داده بودند گه یکی از بچه ها چاقو داره

 و ازش پرسیده بود و جواب درست نداده بود

 همکارم اتاق را ترک کرد

 ازش پرسیدم ماجرا را.

 کمی از کیفیت روابطمون و بالا پایینی که تا حالا داشته گفتم. و اینکه الان روابطمون در بهترین حالتشه.

 گفت یکی بهم پول داده بود

بخرم براش و بهش دادم.

 تقریبا مطمئن بودم دروغ میگه

 اما دستم جایی بند نبود. گفتم برو.

 

 

نزدیک های عصرهمکارم دیدم میگه این چاقو در خوابگاه آورده.

 و باهاش صحبت  می کرد که بده و زیر بار نمی رفت( همکارم نسبت به ما کم تجربه تره)

 صدام رو محکم کردم گفتم کلید کمدت را بده تا برم چاقو را بردارم.

 از موضع قدرت که نمیدم و برای خودمه حرف می زد.

اجازه ندادم بیشتر از این کش پیدا کنه

 یک کشیده خواباندم

 گفتم کلید.

 همچنان مقاومت می کرد

 چند تا کشیده دیگر خواباندم و تهدید کردم که به 110 زنگ خواهم زد

 بعد از این ضرب و شت و تهدید

 به همکارم اشاره کردم که تو برو با زبان نرم ازش بگیر( نمی دانم دوستان نوشته های سه سال پیش پرچنان را یادشون هست یا نه؟

 یکی از پسرهام توسط یکی دیگشون چهار ضربه چاقو خورد که  یکیش به قلبش اثابت کرده بود و...

چشمم بسیار ترسیده از حضور چاقو در خوابگاه)

تا به حال در طول زندگیم به کسی این قدر کشیده نزده بودم( 8 -9 تا فکر کنم زدم و یا بیشتر)

همکارم رفت گرفت.

 گفتم دوتاست.

 همکار فلانی گفت دو تا داره.

 پسرک گفت اون رو دادم به یکی  و فروختمش و خوابگاه نیست.

 گفتم دیگه دروغت را باور نمی کنم.

 یا میدهی یا دوباره رفتار خشونت آمیزم را آغاز می کنم.

 یکی از بچه ها پرید وسط  که

چاقو را فروخته به دوست من فلانی.

گفتم شما دوست چاقو خر داری؟؟؟

 چشمم روشن. بلافاصله تنبه  کردمش و مرخصی دیدار با اقوامش را کنسل کردم و گفتم تا با پدر و مادر  این پسری که چاقو خریده صحبت نکنم اجازه خروج نخواهم داد( پسرک صاحب چاقو را ول کردم دیگه)

 جز و ولز کرد

 خودش را زد

 به من بد و بیراه گفت ، به خودش. زیر بار نرفتم که اجازه بدهم برود مرخصی و گفتم تا با این پسر خریدار چاقو صحبت نکنم و یا مددکاری پیگر نشه

 اجازه نخواهم داد.

 کمی آرام شد و رفتیم در اتاقی دیگر در فضای آرامی صحبت کردیم.

 گفت راستش را بگم؟

 گفتم  من نمی خوام راست یا دروغش را بدانم فقط متناسب با داستان تو جلو میرم.

 گفت فلانی چاقو را داد به من و من گذاشتم تو کمدم( دیدم داریش میزنیش دلم براش سوخت) به همکارم گفتم برود و تحویل بگیرد.

 یک چاقو سلاخی( مخصوص ذبح گاو و گوسفند) و یک چاقو ضامن دار نتیجه این فرایند  سخت و عذاب آور نیم ساعته بود.

 دیگه نه با پسر صاحب چاقو کاری داشتم و نه با مخفی کننده آن.

 

با خودم فکر می کردم ، پسرک چی شد که چاقو دوم را تحویل داد؟

( حرف خودش این بود که تو فلانی را میزدی و دلم برایش سوخت)

 این که اون دروغی که گفته بودند را تا تهش ادامه دادم

 و چون دروغ بود ریشه نداشت و نمی توانست چنین آدمی را پیدا کند ( دوستش که چاقور خریده)و کار برای خودش مشکل زا میشد. نتیجه  این شد که زود اعتراف کرد تا از تنبیه بیشتر جلوگیری کند( تنبیه بلافاصله یا تشویق بلافاصله اثری معجزه بخش دارد)

 

 به پسرکی که چاقور ا مخفی کرده بود گفتم فلانی انتظار نداشتم مرا به او بفروشی و این رفتار را انجام بدی.

 کمی از فرایند های قانونی داشتن اسلحه سرد گفتم

 از این که پشت اتاق عمل فلانی من  بودم و چه اتفاقاتی افتاده( موی دست هایم را بهش نشان دادم که سیخ شده بود) و...

 دو ساعت اول که به جد آبادم بد و بیراه گفت اما در نهایت در انتهای شب با هم دوست شدیم.

انتهای شب رفتم داروهای پسرک صاحب چاقو را بدهم.

 بهش گفتم:

مجبورم کردی ها( صورتش یکی دو جا اثری از کشیده هایم  را داشت)

 گفت آقا فکر کردم اگر چاقو ها  بود شاید یه بلایی سر یکی می آوردم

 رفتم

 ولی در کل شیفت و حتی الان که اینها را می نویسم بشدت ناراحت بودم و هستم.

 

راه بهتری بود آیا؟؟؟

 خیلی فکر کردم

 تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که با 110 تماس می گرفتم.

و اینگونه کار قانونی تر بود اما تبعات بسیار ناگواری داشت.

کلن در کار ما انگار گاهی خبیث بودن لازمه کار است.

 

ساعت یک بامداد که همه بچه ها خوابیدن

 یکی از بچه ها در دل شب  میآید کنارم میگه:

 آقا از دست من ناراحتی؟

 نه عزیزم

از دست تو ناراحت نیستم

( من در چهره ام ناراحتی و خوشحالیم را نمی توانم مخفی کنم)

 

 ولی واقعا دوست داشتم بعد از گرفتن اون چاقو ها

 شیفت را ترک میکردم و مدتها بر نمی گشتم(حجم خشونتی که داشتم بی سابقه بود)

( لطفا کمی فحشم بدهید)

***

بعد از این ماجراها یکی از بچه هایی که شرایط ناگواری داشت و دیگر در خوابگاه نیست آمد( برای این لعنتی هم برای این که به این نقطه نرسه کلی فعالیت کردم)

 و درد و دل کرد و راهکار میخواست و من راهکاری نداشتم.

 غم بر غمم زیادت کرد.

***

 انتهای شب یکی از بچه ها که به تازگی مکانیکی رفته آمد

 شامش را دادم و باهاش هم کلام  شدم.

 به دوستش تعریف کرد آقا تا فهمید رفتم سر کار 5 تومن بهم داد.

 گفتم فلانی اون ده تومن رو هم که قرض گرفتی به عنوان هدیه برای خودت.

 تازه برای تولدت چیزی نگرفته بودم( از بس علاف بود دلم نیامده بود بهش چیزی بدهم) شیفت بعدی عطری  که برای هدیه تولدت گرفته بودم میارم.

***

 

ساعت خاموشی را زده ام اما چراغ یکی از اتاق ها روشن است.

 پسرک دارد کتاب علی رضا را میخواند و در آن غرق است.

 میگم  خاموشی

 میگه نه تو رو خدا.

 چراغ را خاموش می کنم اما دلم غنج میره از این که این کتاب بعد از مدتها یکی از بچه ها را این چنین جذب کتابی کرده .

 عضرش میگه آقا من هم میتونم داستان زندگیم را بنویسم ؟

 میگم آره

 تو شروع کن.

 میگه شروع کردم.

 پسر آرام و گوشه گیریست. شاید این کتاب در آینده از او یک نویسنده ساخت.

 کتابی سراغ دارید که بعد از این کتاب به او بدهم؟

قرار شد نظرش را درباره کتاب بنویسد.

 نوشت در پرچنان قرار میدهم

جوانمردی و ضد آن

پس از مدتها  و بعد از رمضان شبانه یک کوه کوچکی رفتیم

 من و دکتر محمد رافعی

 رفتیم به غار تنهایی( اسمی که روش گذاشتم) رسیدیم

 قرار بود شبانه تا توچال بریم.

 صبحش با دوچرخه از محل کار تا خانه رکاب زده بودم( نزدیک بیست و پنج کیلومتر( نبرد - تجریش)

و تعرق بسیاری داشتم.

 و بدنم به بی آبی خورده بود.

 به او پیشنهاد دادم

 در ایوانک غارمون بنشینیم و تهران شب زیبا را تماشا کنیم.

 موسیقی گوش دادیم و از چیزهای خوبی که در زندگی داریم صحبت کردیم.

از بیمه شب گذشته بود که همان گونه کارتون خوابی خوابیدیم( سرد هم بود)

 و صبح آمدیم پایین.

 شاید این برنامه را هر ماه وسط هفته و در شبی مهتابی تکرار کنیم.

یک گَده دور همی در انتهای شب در دل نور ماه

کلی ایده هر روز در ذهنم می چرخه

 فصل زندگی به نو شدن نزدیکه

***

دیشب که با محمد و امروز که وبلاگ دوستان را میخواندم کلمه جوانمرد در گفتکو و نوشتار بود

 یاد خاطره ای افتادم

 مترو سوار شدم

 روز تعطیل بود و خلوت بود

یک جوانی آمد و زنگ تماس با راننده را زد و گفت حرکت کن( فکر کردم خسته است و بی حوصله است)

بلند شدم و گفتم آقا فکر می کنم خسته ای بفرما جای من بشین تا خستگیت در بره.

 یک آن به خودش آمد و گفت نمی خواد و رفت اتنهای مترو و آرام گرفت.

 مسافر کناری از این سبیلو های الخقی بود فکر کنم( در کرمانشاه این تیپ زیاده)

 برگشت بهم گفت:

 جوانمردی.

 راستش اونجا خیلی کیف کردم

 کسی جوانمرد خطابم کرد.

 صفت و کلمه ایست که بسیار دوست میدارمش.

***

 پسرک ترخیصیم زنگ زد و نالید و گفت می خواد خودکشی کنه.

 خلاصه پی کارش را گرفتیم و در نهایت چند روزی بیمارستان اعصاب و روان بستریه.

 زنگ زده بود ملاقاتیم نمیای؟

 

شرمنده شدم که یکبار بیشتر ملاقاتش نرفتم.

 جوانمردانه نه بوده رفتارم

 

گاهی هم خود خواه میشم متاسفانه

***

هفته پیش دختر خاله هدی

 که من خواهر کوچیکه بهش می گم

 یکی از بهترین هدیه هایی که در زندگی گرفته بودم را به من هدیه داد.

ممنونم ازت خواهر کوچیکه

 من خواهر بزرگه

 خواهر وسطی

 و خواهر کوچیکه دارم

 خووو.

علی رضا

 

 در  حیاط بیمارستان دارم برای خودم گز می کنم

 که می بینم یک پیر مرد و پیر زنی ناتوان در حال امدن هستند. خانم پله ها را نمی تواند خوب پایین بیاید. دستش نیز در آتل هست  و با آه و ناله حرکت می کند، پیرمرد نیز عصا زنان و آرام حرکت می کند.

میروم جلو میگم:

 مادر نیاز به کمک دارید؟

 با سر اشاره می کند و دستش را می گیرم و از پله ها رد می کنمش. با هر پله ناله ای می کند.

میرسیم به درب اورژانس.

 پس از راهنمایی برای اورژانس می پرسم باز نیاز به کمک دارید؟.

 اشاره می کند به همسرش و یک بطری آب معدنی می دهد به من که بدهم به همسرش و همسرش را در نشستن در روی صندلی کمک کنم.

 خانم با این که خودش سراسر درد بود و بخاطر دست شکسته اش به  بیمارستان آمده بود اماهمه حواسش پیرمرد بود.

 

 چنین عشقی

 زیبا عشقی است

 از عشق گذشته است

 ورای عشق است.به قول دکتر شریعتی

 دوست داشتن  است.

نصیب همه باد

 این دوست داشتن

 

***

میرسم اداره

 نگهبانی می گوید که یک بسته پستی داری.

 نگاه می کنم می بینم از کالیفرنیا آمده است.

 باز می کنم

 و پنج جلد کتاب به نام علی رضا نوشته آقای آریان گلمکانی را داخل آن می بینم.

 یادم می آید

 که از طریق وبلاگ دنیای بهتر که اینکه دیگر نمی نویسند و مهاجرت کرده اند

این کتاب بدستم رسیده است.

 سه جلدش را به بچه ها و یک جلدش را به یکی از ترخیصی ها میدهم.

  پسر ترخیصی تا ساعتها اس می زند و تلفن می کند و درباره کتاب حرف می زند. بشدت تحت تاثیر کتاب قرار گرفته.

 ساعت یک بامداد شده و بازی فینال یورو است.

 می بینم پسرک به اتاق خودش رفته و دارد این کتاب را میخواند.

 فکر نمی کردم اینگونه تحت تاثیر کتاب قرار بگیرند.

 فوق العاده بود.

 از آقای گلمکانی نویسنده این کتاب بی نهایت تشکر می کنم.

 حالا خودم کتاب را خواندم تشریح خواهم کرد.

 اما  آقای گلمکانی و وبلاگ دنیای  بهتر کار فوق العاده ای درحق فرزندانم کردید.

 ممنون

 آنها را با کتاب آشتی دادید.

عیدانم آرزوست

شب شهادت مولی علی و از شبهای احیا بود. به چند تا از بچه ها پیشنهاد دادم شب رو با هم بریم مسجد‌ قبول کردند. این جوری دیگه نمیرفتند هرز بچرخند.
ساعت دوازده از خوابگاه بیرون زدیم. تو خیابون وسط جمعیت نشستیم. تا حالا دذ خیابان این جوری نشسته بودند. معمولا میرفتن با رفیقاشون می چرخیدند. دعای جوشن کبیر تمام شد( با قیاس این خوانندگان دعا و کار آخر محسن نامجو بیشتر پی به زیبایی کارش می بره)
یک آخوندی آمد صحبت کرد:
هر که نماز نخونه کافره

وکلی چیز دیگه

مسلمانها با کافران باید بجنگند
البته این جوانهای ما کافر نیستند جاهلند( انگاری روزه داری قوه منطقیش رو بهم ریخته بود)
زد به روضه
تابوت علی جلوش رو کسی نگرفته بود چون فرشتگان گرفته بودند.
از سگان شکاری گفت که نتونستن به آهوان پناه گرفته در جایی که قبر علی بود جلوتر بروند و گریه می کرد( یا بهتر بگم اداش رو در می آورد)
چون دوربین روی چهره اش زوم بود
صداش گریان بود
اما چهره اش نه.
بعد هم مداحی
همان ابتدای مداحی بچه ها از دل و دماغ افتادند
تصمیم گرفتیم برگردیم.
میدونم اون چندتا که آمدند حس دعا داشتند
خودم حال مناجات داشتم
اما این مراسم ضد کارکرد خودش انجام داد و همه این حس ها رو از ما گرفت.

با خودم فکر می کردم من به عنوان مربی امور تربیتی برای اینکه معنویت در بچه ها شکل بگیره
توانستم بچه ها رو مجاب کنم که در این جمع حاضر شوند
اما آنهایی که مدعی بودند
نتونستند.
یاد یک جمله از فیلم موج مرده می افتم:
نمیدونم ما کم فروشی کردیم یا شما

***

جوانک بعد از یک سال بهم زنگ زده حال خوبی نداشت. تصمیم گرفتم کمکش کنم
پیش مشاور رفتیم

برای شرح حال خودش چند بار از کلمه بدبخت استفاده کرد.
تا به حال این کلمه نظرم رو جلب نکرده بود
بد+ بخت

در فرهنگ لغت نگاهی انداختم
سیه روز
بی طالع
بی نصیب
بی اخگر
نحس منحوس تیره روزگار و...

این که تا به حال حتی برای آنی چنین حسی رو درک نکردم.
نتونستم با جوانک هم دلی داشته باشم.چون نمیدونستم بد بخت چه چیز در وجود آدمه.


من هم بارها افسرده ناراحت غمین عصبانی و ... شده ام اما این واژه را بر خودم اتلاق نکردم
چون فکر می کنم در این واژه نوعی بی امیدی( در معنای لائیک خودش)
بی ایمانی ( در فضایی الهی )
وجود دارد
اگر ناخدا باور باشی
این کلمه نهایت تاریک شدن و پوچ شدنه و هیچ امیدی در آن وجود ندارد

و اگر خدا باور باشی با معنای عمیق توکل و رضایت در تضاد خواهد بود و در نتیجه باز به بی امیدی منتهی میشه
امیدوارم همیشه امید تان زنده باشد حتی به کور سوی شعله شمعی
به گرمای خاکستر آتشی
و یا خود را در دریای وجودی حضرت حق غرق شده متصور بدانید

از امید زندگی بیرون می آید و از بی امیدی مرگ

***
به آخرهای رمضان نزدیک میشویم
این رمضان که برایم رنگ و بویی دگر داشت و منتظر عید هستم و عیدی آن صد البته.
من و برادرم در شبهای رمضان اگر فرصت میشد میدویدیم و این شبهای آخر این ورزش را شدتش را بیشتر کرده ایم

هم رمضان کمی رسم را کشیده و هم ورزش را تشدید کرده ام
شبیه حال و هوای کوهنوردی و رسیدن به قله هست.
هر چقدر هم بدنت آماده باشه اما بدنت نزدیک قله همانی نیست که شروع کردی

و این حس
یکی از ناب ترین حس هاست.
حس فتح قله
این که نزدیکی ها قله هی رو به جلو رو به بالا نگاه می کنی ببینی چقدر فاصله داری
چقدر جلو آمده ای
چقدر مانده و باز راحت را ادامخ میدهی.
به امید فتح قله
به امید حلوات طعم قله

 

پیاده ها

حرف خصوصی سازی مرکزمون جدی شده یاد مرکز قبلیم افتادم که پنج سال آنجا کار می کردم.
روزهای اول که رفتم شبه خانواده
دیدم بچه ها ته دیگ نمیخورند( گازماخ به ترکی)
و من عاشق گازماخ
رفتم به آشپز که پیرزنی مهربان بود
گفتم به من فقط گازماخ بده و روش خورشت بریزید لطفا
گفت ترکی؟
گفتم آره
و مدتها کارم این بود که فقط گازماخ بخورم. حساب کنید یک کوه گازماخ
تا کم کم بچه ها حساس شدند و رگ حسادتشون گل کرد و گفتند ما هم میخوایم
آخر کارم در آنجا دیگه بین گازماخ خوردن هامون دعوا شده بود.
می آمدند می گفتند تو همه گازماخ ها رو میخوری.
و من دیگه یک کوه گازماخ بهم نمیرسید.
ذائقه بچه ها رو عوض کردم

اون سالها
سالهای اوج گازماخ خوریم بود
دیگه هیچ وقت اون همه گازماخ بهم نرسید و نخوردم

آشپزمون خدا سلامتش کنه
میگفت:
آقا رضازاده این قدر گازماخ دوست داری
شب عروسیت بارون میخواد بیاد.

 

***


پسرک به پسره میگه من از تو چیزی بر نمیدارم.
از بچه یتیم چیزی کش نمیرم.
میگه من یتیم نیستم
بابا دارم.


تو دلم میگم ای کاش نداشتی.(ذهن و جسم و روانت اسیر معتادی نبود)

 

***
پسرک خشمناک آمده آخر شبی که
آقا تو باشگاه یکی از بچه ها خوابوند تو گوشم.
بیا فلانش کن
خیال می کنه بی کس و کارم.
میگم بریم( حدس میزنم خودش مقصره)
میگم آروم بریم و فحش نده

در عصبانیت قیافش فوق العاده با حال میشه.
کشف به عمل می یاد یک بچه کوچک رو هل داده
و ارشد کلاس در نبود استاد مجبور به واکنش شده( البته اون خشونت قابل قبول نیست)
میام با ارشدشون صحبت می کنم و زیر چشمی اشاره میکنم بغلش کن و تمام میشه.

اما از این که حس کرد کس و کاری داره خشمش خوابید
پسر همراهش میگه کس دیگری بود نمی آمد آقا.

***


و امان از مظلومیت سرباز
این پیاده های شطرنج زندگی
به قول متنی که در تلگرام خواندم. سربازان همه اسماعیلند


هر وقت خبر کشته شدن بیست تن از سربازها را از بازگشت دوره آموزشی در فضای مجازی میخونم بغضم میگیره و قورتش میدم.
یاد آموزشی خودم می افتم از قزوین به تهران می آمدیم و چقدر شاد بودیم. حس آزاد شدن زندانی.
چقدر سکسی مزاح می کردند و شوخی میکردند.
از این که چهره زن حتی یادمون رفته.

چقدر رقصیدن و خندیدن و مزاح کردند هر بار که از آموزشی می آمدیم

خیلی دلم گرفت از کشته شدن این سربازان.
خییییلی