استعفا

پرچنان:

این متن را بیشتر برای دل خود می‌نویسم و احتمالاً طولانی است.

از سازمان استعفا دادم و هویتی به نام حرفه مددکاری اجتماعی و شاغل تحت این عنوان نیز دیگر نخواهم داشت

سالها پیش، آن زمان که مربی کودکان بد سرپرست و بی سرپرست بودم پسری داشتیم به سن ترخیص رسیده اما شرایط اش را داشت و از مرکز خارج نمیشد. نامش پوریا.

بین نوزده تا بیست سال رسیده و عضلاتی ورزیده پیدا کرده بود و به بچه های کوچکتر زور می‌گفت. روزی آمد که از مسیولین بالاتر به مرکز آمده و گفتند اگر بیرون نرود ما پلیس را خبر خواهیم کرد. به او حق میدادم تک و تنها، این جامعه و ترسناکی سیر کردن حتی شکم خود... به مسیولین، و خودمان هم حق میدادم. شرایط او دیگر مساعد بودن در کنار پسر بچه های یازده دوازده سال نبود.

خشمگین و فحاش نشسته بود و مسیولین جرئت نزدیک شدن به او را نداشتند.

رفتم در اتاق و گفتم می‌خواهم با تو صحبت کنم. مرا به کتاب خوان می‌شناخت و دیده بود شبها برای بچه ها و قصه های مجید می‌خوانم.

گفتم میخواهم حکایتی برایت تعریف کنم.

حکایت:

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشان، در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند، شب فرا رسید. از دور نوری دیدند و با شتاب به سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند. آنها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی که داشت، به آنها داد. روز بعد، مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید هموهمواره در فکر زن بود که چگونه فقط با یک بز زندگی را می گذراند و ای کاش قادر بود به آن زن کمک کند. قضیه را به مرشد گفت. مرشد فرزانه پس از کمی تامل، پاسخ داد:” اگر می خواهی به آنان واقعا کمک کنی، برگرد و بزشان را بکش.” مرید ابتدا بسیار تعجب کرد؛ ولی از آنجا که به مرشد خود ایمان داشت، چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آنجا دور شد. سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بچه ها چه آمده است. روزی از روزها، مرید و مرشد وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری، نگین آن منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند. صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان. طبق عادتش به گرمی از مسافران استقبال و پذیرایی کرد و دستور داد به آنها لباس های جدید بدهند و اسباب راحتی و استراحتشان را فراهم کنند. پس از استراحت، آن ها نزد زن رفتند تا رازهای موفقیت او را جویا شوند. زن چون آن ها مردی و مرشدی فرزانه یافت، پذیرافت و شرح خود را اینگونه بیان کرد:” سال های بسیار پیش، شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم تنها بزی که داشتم، زندگی را می گذراندم. صبحی دیدم که بز مرده است و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار غمگین شدم؛ ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی، هر کدام به کاری روی آوریم. بسیار سخت بود؛ ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارهایشان به دست اوردند. فرزند بزرگم زمین زراعی مستعد و بزرگی را در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزهای گران بها پیدا کرد و دیگری، دادو ستد با قبایل اطراف را شروع کرد. پس از مدتی، با ثروت خود شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.” مرید به راز مسئله پی برد و از خوشحالی، اشک در چشمانش حلقه زد.

قصه را که به اینجا رساندم از پوریا پرسیدم:، پوریا بز تو چیست؟ فکر نمیکنی ممکن است بز تو بهزیستی باشد؟

از اتاق بیرون امدم. ده دقیقه بعد او ساکش را جمع کرده بود و داشت از در ساختمان بی خداحافظی بیرون می‌رفت.

همان زمان که از پوریا پرسیدم بز تو چیست؟ شخصی در عمق درونم همین سیؤال را از من کرد: سهیل بز تو چیست؟

سال پیش بود که سازمان به نقطه ای دور افتاده تبعیدم کرد. راضی بودم، اما بی خاصیت.کار خاصی نبود. اکنون نیز بعد از یکسال علاقمند آن نیستم که با خاصیت شوم با این حقوق اندکی که دریافت میکنم و در نهایت تصمیم گرفتم تک شغله باشم و به کاسبی و دکان لوازم التحریری که با برادرم شریک هستیم بچسبم. نزدیک به نیمه عمرکاری ام را در سازمان گذارندم و سخت بود این بز را کشتن.

روز اولی که پا به سازمان گذاردم گیسویی بلند داشتم همان روز اول ریس مرکز مرا ندا داد که لطفاً با سر و وضع اداری بیا. تجربه هایی بسیار سخت اما بی نظیری را در سازمان تجربه کردم که به گمانم غنای زیستنم را افزون کرده باشد. باری همه اینها یعنی تمام.

تغییر همچون فصل ها برای انسان نیز لازم است، تا در هیچ بز و زمان و فصلی موقوف نشوی.

این یکسال فرصتی بود که دیویدن را در بطن هر روز زندگی بیاورم و متاسفانه ماشین و بنزین سوزی و کربن به آسمان جهان دادن نیز هم. اما اکنون احتمالأ بنزین سوزی ام تقریبا به صفر خواهد رسید. دوباره در شهر رکابان خواهم شد و دویدنم متوقف. امید دارم دو روز در هفته بتوانم دویدن را در برنامه زندگی ام قرار دهم تا روزگار چه خواهد.

یک درس گفتار عالی از دکتر مکری نیز در تصمیمی این چنین سخت کمکم کرد. اگر شما نیز به دنبال بز خود هستید آن را گوش دهید.

برای من بودن در سازمان بیش از هر چیز مواجهه ام با قصه بود. قصه آدم ها و این یکسال این موضوع کم و حتی بیرنگ شد. شاید به همین خاطر دیگر تمایلی به ادامه ماجرا نداشتم.

نتیجه‌گیری:

بز خود را بکش

اقناع

کتابی به نام جهش اجتماعی نوشته هیپل میخوانم که بشدت برایم تفکر بر انگیز است. در قسمتی از کتاب، نویسنده مدعی است تکامل مغز و بزرگ شدن آن از این جهت صورت پذیرفته است که انسان ها بیش از هر چیز نیاز به تعامل اجتماعی با یکدیگر داشته‌اند و مهمترین اقدام، اقناعکردن بوده است.

 در کارم و زندگی معمولاً تلاش داشتم و دارم که بتوانم برای دیگران بصورت کلامی و کرداری اقناع کنم، یا آنکه اگر حرفی و سخنی و کرداری دیدم و شنیدم اقناع شوم تا بپذیرم.

 فرایند اقناع مثل بازی شطرنج سرعتی است. یعنی بتوانی بهترین و منطقی ترین سخن را در کمترین زمان بیابی و پازل حرفهایت را با آن تکمیل کنی.

به بازدید از منزلی رفته بودم که پدر خانواده دست بزن داشت، معمولاً در این جور مواقع، یک مقدمه ذکر میکردم که شما از فرزندتان رفتار منطقی میخواهید اما روش خود شما، که زدن است غیر منطقی است. فرایند زدن و تنبیه را در حیوانات مثالی می آوردم و عمل شرطی شدن که حتی شیر با صدای شلاق، شرطی شده و از حلقه آتش می‌پرد. اما در فرایند رفتاری ما نیاز داریم فرزند بصورت منطقی و نه شرطی رفتار درست را انجام دهد( این مقدمه را با بست بیشتری ادامه میدادم)

 در همه مواردم معمولاً جواب میداد و فرد حتی بصورت سوری هم که شده، به یک شرم اجتماعی یا ریا یا احساس گناه با سخن همراهی میکرد و اقناع حداقل در ظاهر صورت می‌پذیرفت.

اما یک مورد بود که مرا به چالش واداشت.

وقتی این مقدمه را بیان کردم و میخواستم به سراغ خشونت پدر نسبت به فرزند بپردازم او شروع به اقناع من کرد.

گفت ما در دین و قانون، مجازاتی به نام شلاق زدن داریم و این هم در قانون و هم در شرع وجود دارد. حال آنکه شما از اساس منکر آن هستید. پس خشونت فیزیکی در جاهایی از رفتار کاربرد دارد.

با خودم فکر کردم، این سخن هم جنبه قانونی هم شرعی و هم در قسمت های از جامعه، عرفی دارد. مثل شطرنج بازی بودم که در کیش سنگین فرد مقابلم باید به سریعترین حالت حرکت بعدی را میکرد، اما من ناتوان بودم. حرفی و سخنی در پندارم نیامد که هم خود را اقناع کنم و هم او را،چرا که پشتیبان سخن او در قانون و شرع با عنوان مصداقی حکم شلاق وجود دارد، هر چند که این حکم توسط قاضی باید صادر شود اما حضور این حکم آن مقدمه را که معمولاً بیان میکردم بشدت مخدوش میکند. 

 کیش و مات.

به دنبال استراتژی جدیدی در اقناع کردن پیرامون خشونت و تنبیه می‌گردم که بتواند از زیر حمله ابزار قانونی خشونت با عنوان شلاق، عبور کند.

 

@parrchenan

ادامه پست گربه

ادامه از پست قبل

 

پس از چند نوبت مراجعه به اداره و گفتگو کردن با هم، قبول کرد، به صورت امتحانی یکبار نیز راه حل مرا بپذیرد. با مرکز مربوطه همآهنگ شدم که بصورت رایگان روانپزشک او را ببیند و داروهایش را برایش تهیه کند و من هزینه داروها را پرداخت کنم.

در دو هفته اوّل، حالش بهتر شده بود و بصورت چند ماه بدون آنکه دیگر ما واسطه روانپزشک شویم، به دیدار او رفته و ویزیت شده بود.

 بعد از سه ماه، حال روانش، متعادل شده بود. خبری از اسید پاشی و انتحار نبود. خاطرات و زندگی سخت و دردناک کودکی_ نوجوانی اش او را اذیت نمی‌کرد. 

 از کارمان بسیار رضایت داشتم، فکر می‌کردم اگر درست عمل نمی‌کردیم، چه جوانانی ممکن بود آسیب های جدی ببیند و خودش هم معدوم شود! حتی ممکن بود مشکلات امنیتی برای استان و شهر بوجود بیاید. 

 باری چند ماه گذشت تا یک روز ساعت هفت صبح با موبایلم تماس گرفت. گفت یک توله گربه یک روزه پیدا کرده است که مادرش او را ول کرده است و ماشین از روی پایش رد شده است. به وضوح نگرانی در صدایش موج میزد. گفت وقتی توله گربه را در دستم گفتم، به توله رو کردم و گفتم به مددکاری که مرا نجات داده است زنگ می زنم، او تو را هم نجات می‌دهد.

و ازم میخواست برای توله کاری کنم. به او گفتم بیاورد اداره.

 یکی از همکاران برای پایش آتل درست کرد و یکی دو سه روزی در اداره قایمش کردیم. صدای همکارانی که فوبیای گربه دارند درآمده بود. تا اینکه یکی از همکارانم او را برد منزل و از او نگهداری کرد.

 اکنون از پس سالها آن گربه در آن منزل به مقام خدایی رسیده است و در این گفته ام هیچ اغراقی نیست.

نتیجه راوی:

۱.اکنون که در اداره تبعید شده ام هستم و به جز یکی دو تا تلفن کار دیگری ندارم که انجام دهم و بیشتر روز را کتاب می‌خوانم و از سکوت و فضا آرام اش لذت میبرم، با خودم فکر میکنم، مدیران سازمانی تا چه حد می‌توانند دور اندیش نباشند و نیرویی که با آزمون و خطا، از پس سال‌ها تجربه بدست آورده است را به چه راحتی از دست دهند و البته که چوب آن را مددجویانش، شهر و استان خواهند خورد. 

اگر مدیر سازمانی هستید، در مدیریت خود، سازمان خود را لحاظ کنید و از حب و بغض های شخصی عبور کنید.

 

۲.شما هم این فرایند را دیدید: اینکه فردی قصدِ صدمه زدن به خود و انسان ها را کرده بود، در یک روند چند ماهه، دل نگران توله گربه ای شد.

اکسیر این تغییر چیست؟ 

پاسخ: تغییر در شیمی خون، بواسطه مصرف داروهای روانپزشکی، و در نتیجه‌ به تعادل رسیدن هورمون های بدن بود.

این فرد سالهای سال، در تنگنای روان بود و با مصرف دارو روانپزشک به تعادل شیمیایی خون و در نتیجه روانش رسید. خوانندگان جانم، اگر شما نیز سالهاست در تنگنای روان و محنت آن هستید، پیشنهاد می‌کنم حداقل برای یک بار روانپزشک و مصرف داروهای احتمالی اش را در لیست برنامه های خود قرار دهید.

امتحان آن می‌ارزد. چرا که یکبار بیشتر زندگی نمیکنیم.

 

پی نوشت:

 آن فرد اکنون بسیار انگیزه مند است و با توجه به مهارتی که در طراحی دارد هدف گذاری مهاجرت به اروپا را دارد. او اکنون پیک موتوری است و مرا که بواسطه رمابیذن در شهر گاو پیشانی سفیدم چند بار هنگام دیده است و حال و احوال کرده‌ایم.

 

https://t.me/parrchenan

گربه

سروچمانم نظرم را پیرامون گربه داشتن می‌پرسد و میگویم برای چند روزی میتوانیم گربه فلانی را قرص بگیریم و داستان بسیار طولانی گربه فلانی را بیان میکنم:

روایت قصه گربه فلانی در ماشین تمام نمیشود و می‌رسیم خانه و هنگام شام ادامه میدهم:

چند سال قبل بود که همکاری که در شیفت تعطیل پشت خط ۱۲۳ بود، در ابتدا هفته گفت: روز تعطیل تلفن عجیبی داشته است. اینکه مرد جوانی به خط زنگ زده بود و گفته اسید تهیه کرده است و می‌خواهد پس از اسید پاشی بر سر و صورت دختر و پسران جوانی که دست در دست هم در خیابان ها قدم میزنند، انتحار کند.

 موضوع جدی بود و همکارم گفت تا صبح نتوانسته است بخوابد. با توجه به سابقه و کاری که از من دیده بود خواست که من با تماس گیرنده ارتباط برقرار کنم. از تلفن اداره شروع به تماس گرفتم. پاسخ نمی‌داد. با موبایلم تماس گرفتم و پاسخ شماره موبایل را داد. چندین ساعت با هم در طول چند روز صحبت کردیم و در نهایت قبول کرد، در پارکی با او دیدار کنم. در دیدار اول توانستم اعتمادش را به خودم جلب کنم و درخواست کردم دیدار بعدی در اداره باشد.

 در حالیکه لقمه خوراک را در دهانم می‌گذاشتم، سرو چمان پرسید، این داستان را چگونه به گربه وصل خواهی کرد؟...

( شاید داستان ادامه داشته باشد)

 

@parrchenan

ادامه

وقتی پرچنان، جستاری سنگین و موضوعی دهشتناک داشته باشد، معمولا یکی دو تا از خوانندگان، کانال را ترک میکنند و عطا آن را به لقایش می‌بخشند.

 این است که تلاش دارم با نوشته هایم خاطر مکدر نکنم، یا در واقع خاطر زیاده از حد مکدر نکنم.

پیرو جستار دیروز خواننده ای پرسیده بود چرا انسان به این مرحله می‌رسد؟ وپاسخ من البته که نمیدانم است. اما، میخواهم قسمت دومی از آن پرونده را روایت کنم که برای من حیرت زا تر بود:

 

 وقتی خانم آتش زده شده توسط شوهرش، بیان کرد که دو کودک از همسر اولش دارد، جویای زندگی اولش شدم‌ و شاهد روایتی دردناک از جبر جغرافیایی بودم‌:

« شوهر اولم خوب بود، زندگی سخت شده بود، تصمیم گرفتیم قاچاقی آلمان برویم. او زودتر رفت. اما زن به همراه بچه ها در ترکیه گرفتار شدند و توسط دولت ترکیه دیپروت . از آن سال دیگر، خبری از شوهر به آلمان رفته نشد. پس طلاق غیابی گرفت و فشار زندگی مجبور کرد با چاه کن ازدواج کند. چاه کن مصرف کننده مواد بود و او را نیز موادی کرد و هر دو شدند شیشه ای. چون در حاشیه های دور تهران ساکن هستند و تبعه افغان و مصرف کننده و تقریباً تنها، نتوانسته است از شوهرش بابت شکنجه‌هایی که می‌شده است شکایتی را به سرانجام برساند.

نتیجه راوی:

در این داستان غم انگیز، عنصر جبر جغرافیایی را شما هم دیدید؟ چیزی که با واژه های چون سرنوشت، تقدیر، شانس،... در هر ذهن و باورهای متفاوت معنا میشود.

 او اگر شانس می‌آورد، اکنون آلمان بود و حال و روزی بسیار متفاوت از امروز داشت، اما جبر جغرافیایی لعنتی، او را به چاه کن رساند و معتاد شد و شکنجه شد و در نهایت سوخته.

هر چه از عمرم می‌گذرد به جبر جغرافیایی مومن تر میشوم، اختیار و، کوشش و عمل من و، هوش من و، توانایی های من و،... همه افسانه ای بیش نیست.

جبر جغرافیایی ما را به اکنونی که هستیم رسانده است. و از این باور چه میتوان نتیجه گرفت: متواضع باشیم، نسبت به همه چیز و همه کس، در هر موقعیت جسمی، هوشی روانی،... خوش شانس بوده ایم و جبر جغرافیایی با ما بد تا نکرده اگر اکنون در وضعیت بهتری هستیم 

 شاید اگر قرار بود به دوست خواننده که پرسیده بود چرا انسان اینگونه میشود جوابی داشته باشم، جبر جغرافیایی بود.

چرا جبرِ «جغرافیایی»!؟ یعنی پسوند جغرافیایی چرا باید باشد؟ یک بحث فلسفی دور و دراز از ارسطو بود تا نیوتن و دکارت و حتی تا انیشتین و تا به امروز ادامه دارد پیرامون مکان مطلق، شاید دوست عزیز خواننده پاسخ را در آن مباحث بتواند بیابد( کتاب فلسفه علم که پست های پیشین آن را معرفی کردم، اشاره مبسوطی به این موضوع دارد)

@parrchenan

چاه کن

بیمارستان رسیدیم. چهل درصد سوختگی داشت و صورتش بانداژ بود.

چرا؟

شوهرش آتشش زده بود!

خیلی عادی که گویی سیگاری را آتش بگیراند، زنش را آتش گیرانده بود!

از دردها و شکنجه ها گفت. معمولاً شرایط که خیلی خاص باشد، تلاش شدیدی دارم عواطف و احساساتم را کنترل کنم و تقریباً در این جور مواقع صورتم و حالتش بی روح میشود.

از جزئیات حادثه پرسیدم و تلاش کردم زوایای پنهان آن را هم بیابم. از دردها و شکنجه هایش که می‌گفت، آه و ناله و اشک نداشت. تا رسید به اینکه سالها قبل پسر چهار ساله اش را که از شوهر اولش بود، در سرمای زمستان از خانه بیرون کرد، صدایش لرزید و گوشه چشمش آب‌دار شد و حیرانی در من کاشت، اینکه از درهای عجیب و غریب خود گفت، اینکه با چکش انگشتهایش را شکسته است، اینکه انگشتهای دستش دفرمه شده است اینکه به او آجر پرتاب می‌کرده، اینکه با سیم بکسل شلاق می‌زده و... اما اشک در چشم نبست و بغض در صدایش راه نیافت، اما تا از کودکش سخن راند، اشک و بغضش بست و روان شد.

مادری چیست؟

در کجای ژن ها و هورمون های شیمی خون چه میکند؟

 از شغل همسرش پرسیدم، پاسخ داد: چاه کن.

حکایت:

یکی پرسید از آن گم کرده فرزند

که ای روشن گهر پیر خردمند

ز مصرش بوی پیراهن شنیدی

چرا در چاه کنعانش ندیدی؟

بگفت احوال ما برق جهان است

دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارم اعلی نشینیم

گهی بر پشت پای خود نبینیم

اگر درویش در حالی بماندی

سر دست از دو عالم برفشاندی

سعدی, گلستان, باب دوم 

 

نمیدانم با چاه و چاه کنی و در چاه رفتن تا به حال ربطی پیدا کرده‌اید یا نه؟ تجربه زیسته ای داشته آید یا نه؟ مثلاً من از میان خیل رشته های طبیعت‌گردی ورزشی، با غار نوردی نتوانستم ارتباط بگیرم، آن همه تاریکی و ظلمت را بر نمیتافتم، نگاهم به دهانه پر نور غار بود. چاه کنی هم دو جور است. یک، چاه کنی که با آن ظلمت و سیاهی و دما خو میگیرد و دومی چاه کنی که همیشه سر به نور بالای سر خود دارد. 

نمیدانم شغل آن شوهر معتاد در این مقدار سبعیت و بی رحمی اثر داشته یا نه اما پندارم را این سیؤال درگیر کرد.

 از اتاق بیمار که خارج میشدم پرستار گفت بگذار پشت زن که اثر شلاق و سیم بکسل است را هم نشان دهیم، دیگر تاب نیاوردم، گفتم به گزارش پزشک قانونی بسنده هستم.

نتیجه‌گیری:

تلفیق این روایت وحشتناک و آن حکایت زیبای گلستان میشود آنکه ما همه حالهای متغیری داریم. در حال متغیرهای مان، نیز مراقب اعمال و رفتار و کلام خود باشیم. این روایت شاید نهایت طیف حال بدی یک فرد باشد، اما شاید ما هم با کلام و رفتاری در طیف سبکتری از آن بدی گاهی قرار گیریم. 

پی نوشت:

حالم انصافاً خوش بود و نمی‌خواستم با این روایت دهشتناک آزرده‌خاطر کنم خواندگان جان را. وقتی حالم خوش است دایم دوست دارم از محبوب بنویسم و انگاری حوصله بعضی از خوانندگان را تنگ میکند. این بود که این نکردم.

 

@parrchenan

سودا

با همکارم وارد خانه شده ایم. او را سُدا صدا میزند که میپرم وسط حرف و میگویم، سِوْدا نامش است.

 دخترک شروع به صحبت می‌کند. میپرسم ترکی؟ پاسخ مثبت میدهد. به همکارم معنای نامش را توضیح میدهم: عشق. عشق بسیار

به دخترک رو میکنم و میگویم: نامت بسیار بسیار زیباست. چهره اش و چَشمانش غرق در خنده میشود به گونه ای که گویی مدتها بود نوازش کلامی دریافت نکرده باشد.

نتیجه راوی:

 عناصر زیبا را که میبینم بیان کنیم. برای ساختن رضایت در پندارمان، دیدن خُرد ترین زیبایی و بیان و اِبراز آن اولین آجرهای ساختمان رضایت است که در فونداسیون و پی آن بکار میرود. وقتی بیان کردی مشتاق میشوی زیبایی های بیشتر را پیدا و کشف و درک کنی.

 

@parrchenan

ادامه

وارد خانه شدیم. خانه غرق در نور آفتاب بود. نور خوبی از پنجره ها به داخل خانه میپاچید. خانه های پر نور را بسیار دوست دارم. اصلا یکی از دلایلم برای دوست داشتن تابستان با همه گرمایش، خانه ها پر از نور بودگی است.

پرونده داستان عجیبی داشت.

دختری به مدرسه مراجعه کرده و گفته نمی‌توانم در خانه زندگی کنم.

دختر به همراه خواهر ناتنی اش که بیش از دوبرابر او سن داشت زندگی میکرد. این دو و فقط این دو.

 از دختر میپرسم از کی با او بودی و پاسخ میدهد از شش ماهگی. نظرم را به او بیان میکنم: یعنی به نوعی حکم مادرت را دارد؟ و پاسخ آری میدهد.

دختر به سن بلوغ رسیده و با آبجی زاویه پیدا کرده و اکنون پناهش که این خانه پر نور بود، خانه کیست؟

 خانه‌ی مادرِ خواهر ناتنی اش.

خانم مهربانی بود با او صحبت کردیم و گفت با دخترش صحبت کرده که باز بتوانند با هم زندگی کنند.

حس خوبی گرفتم از این مقدار انسانیتی که هنوز وجود داشت. با دخترک نیز صحبت کردیم . او نیز مایل بود به نزد آبجی بازگردد.

نتیجه راوی:

خوبی های زندگی ها را هم ببینم. این خانه های دلِ پر نور.

 

@parrchenan

تضاد

وارد منزل شده و با دخترک مصاحبه کردیم.

مشکل اش را پرسده و جوابی مبهم داد: « من و خواهرم با هم نمیسازیم و تفاهم نداریم»

از او پس از چند پرسش و پاسخ درخواست کردم با ذکر مثالی عملی از زندگی پندار مرا از این ابهام خارج کند و او شروع به روایت یکی از نمیسازیم‌هایش کرد:

« دو ساعت دیر آمدم خانه و مرا دعوا کرد»

پرسیدم اگر تو جای او بودی چه میکردی؟ پاسخ داد:«من هم دعوا میکردم اما به صورتش نمی‌زدم».

پس تا اینجا در یک نقطه اشتراک داری که دعوایش میکردید.

سوال دوم را مطرح میکنم: فکر می‌کنی این دعوا کردن و با دست زدن به صورتت که کار ناشایستی نیز هست از روی کین و نفرت و بدسگالی خواهرت به تو بوده یا از روی دوست داشتن و دل آشوب بودن و دل نگران بودن بر تو؟

پاسخ داد: از روی دوست داشتن.

پندارم پرواز کرد به چند هفته پیش و بعد از خروج از منزل به آن اندیشیدم.

با محبوبم، در محلی قرار گذاشته بودیم که با دوچرخه هایمان مسیری را طی کنیم. دقایقی دیر کرده بود. تلفنش را پاسخ نمی‌داد و پندارم به هر جا سرک می‌کشید. به شیب بسیار تند آن خیابان، به ماشین ها و راننده هایشان، به تصادف ... تا اینکه بیامد. با اینکه سراسر شوق بودم و خوشحال که با محبوبم قرار است برکابیم و سواری کنیم، اما در آن لحظه چهره ام خندان نشد از دیدنش، چهره ام شبیه مصرعِ شُکریست با شکایت گر نکته دان عشقی تو بشنو این حکایت بود. دقایقی گذاشت تا دل آشوب و دل نگرانی ام به ساحل امن تبدیل شود و سپس خندان شدم و با هم رکابان.

 نتیجه راوی:

گاهی پندار و پنداره هایمان، پر از دوست داشتن و عشق است اما رفتار و عملی که انجام می‌دهیم تناسبی با آن پنداره ندارد و حتی ممکن است در تضاد باشد. پیشنهاد میشود، پیرامون این پنداره که صدایش را فقط شخص میشنود با فردی که عمل متفاوتی از ما دیده گفتگو کنیم و صدای پنداره مان را به او هم برسانیم. مثلا من به این دلیل که تو را دوست دارم، دل‌نگران تو بودم و وقتی که دیر آمدی صدایم بالا رفت...

 

پی نوشت:

از دخترک میپرسم مشاوره رفته ای؟ مشاوره مدرسه را که اعتمادی نداشت( کمتر دانش آموزی را دیده ام با مشاور مدرسه توانسته باشد ارتباط بگیرد) و مشاور دیگر را که رفته بود گفت: فقط حرفهایم را شنید و در آخر نتیجه ای نگرفته است.

با ذکر چندین مثال و خودش را جای آن دیگری گذاشتن، تلاش کردم مهارت همدلی را درک کند.

 

@parrchenan

بستنی

مادرشان داد و فریاد میکرد و از بالکن خانه نزدیک به یک ساعت در و همسایه ها را فراخوانده بود.

وارد خانه که شدم هر سه کودکِ خُرد در حال گریه بودند. کلان ترینشان ده سال داشت و خُردکان دیگر شش.

سعی در آرام سازی خانم کردم، سپس اولیت بعدیم، کنترل استرس و اضطراب آن خُردکان بود. پس از یکساعت، که دیگر گریه ای نبود و بین زن و مرد آتش‌بس برقرار، قرار بر این شد که تا فردا و فکر کردن به راهکارهای پیشنهادیم، دعوا و فریاد و... را فریز کنند. مثل مرغ گرمی که داخل فریز میرود تا در موعد لازم طبخ شود ( معمولاً این مثال را میزنم تا آن افرادی که پر از خشم و غم و استرس هستند را شیر فهم کنم)

 این فریز کردن وسط دعوا دقیقاً شبیه جبهه جنگ است. در جبهه جنگ ما سه حالت داریم، حالت اول، جنگ. که حالت حمله و دفاع است. دوم آتش‌بس که گاه گداری، تیری خمپاره ای، در میشود و فضا شکننده است و سوم صلح.

در حالت فریز، مرد خانه کنایه هایی به زنش میزد که احتمال شعله ور شدن دوباره میدادن را میداد. هر چه هم به او یادآوری میکردم که توافق کردیم موضوع فریز شود، دستانش را به نشانه قبول بالا می‌برد.

مرد خانه را باید به کاری وا میداشتم.

از گُل دخترکانِ خُرد پرسیدم بستنی دوست دارند. با قیافه های مملو از خنده و نشاط و شادی که ابتدا در چشمانشان و سپس در چهرهشان نُمود یافت سر، به معنای آری، تکان دادند. انگار نه انگار که تا ساعتی قبل پر از گریه بودند. پر از جهنم درگیری بین آنهایی که همه جهان و امنیتشان هستند.

پس، پدرشان را وادار به تهیه بستنی کردم و او نیز پذیرفت.

 نتیجه:

 بستنی را دوست دارم. نه به خاطر سرمایش، نه به خاطر شیرینی اش، نه به خاطر آنکه جگر آدم را در گرمای تابستان خنک میکند، نه به خاطر رنگ و مزه اش، نه به خاطر حال خوشی که ایجاد می‌کند. بل، بدین خاطر که گریه و استرس خُردکان و کودکان را به خنده می‌کشاند. بستنی معجزتی است از برای تبدیل حال خُردکی و کودکی به دگر سو.

 

 فرضیه ای در پندارم شکل گرفته است: اینکه به هر میزان که علاقمند به بستنی هستیم، به همان میزان با کودک درونمان، دوستیم.

تابستان را از برای بستنی هایش دوست دارم و بستنی چیزی است چون دیدن لبخندِ محبوبِ از سفر باز آمده. همان قدر دلنشین.

 

آن را که تو از سفر بیایی

حاجت نبود به ارمغانی

گر ز آمدنت خبر بیارند

من جان بدهم به مژدگانی

دفع غم دل نمی‌توان کرد

الا به امید شادمانی

گر صلح کنی لطیف باشد

در وقت بهار و مهربانی

سعدی

 

@parrchenan

روح یک خانه

در حوزه کارم، معمولاً برای حالات غیر جسمانی آدم ها، کلمه روان بکار میبرم و از بکار بردن کلمه هابی چون روح یا روحی اجتناب میکنم.

 اما معتقدم هر چیزی یک روح دارد. اما برای تعریف آن واژه نمی یابم. منظورم از روح نیز امری غیر مادی نیست. شاید نزدیک ترین تعریف به معنای جمله « هر چیزی روح دارد» تشابه فامیلی ویتگنشتاین باشد. یا مثل روح برجام که چندین بار در ادبیات سیاسی آن را شنیدیم.

 با این مقدمه سراغ نتیجه گیری ماجرا میروم:

هر خانه ای روحی دارد و بدون آن، خانه، کالبدی و ساختاری مرده است. از نظر من روح یک خانه در حضور یک زن تجلی می یابد و بدون آن، کالبدی بیش نیست.

خانه ای که در آن محبوبی، همسری، مادری، خواهری، نباشد، کالبدی بی جان است و از معنا تهی است، فرقی ندارد یک اتاقک سه در چهار باشد، یا خانه ای چند صد متری.

هوای روح یک خانه را داشته باشیم.

 

 

 شیفتم تمام شده و عصر جمعه ای لعنتی بود. ماموریت اورژانسی خورد و به آدرس رفتم. دعوایی زناشویی بود که سه دخترک این خانه بسیار گریه می‌کردند. شاید اگر جمعه نبود، تنهایی نبود، گریه دخترکان نبود این چنین بهم نمیریختم. باری

 علاقه ای به یادآوری یک ساعت و اندی که در آن خانه بودم ندارم. فقط یادم است که همچون یک معدنچی دانه های عرق چهره و بدنم به هم متصل میشدن و شُره می‌کردند.

 زن آن خانه که از مرد نابلد زندگی اش به ستوه آمده بود، در پایان و هنگام خروجم گفت با شما حرف دارم. میخواهم درد دلم را بگم. 

 ده دقیقه ای مسلسل وار گفت. مرد زندگی اش، همسر داری بلد نبود. به این باور نرسیده بود روح یک خانه یعنی زن.

 

@parrchenan

تاور

بالای تاور رفته بود، خیلی بلند بود، کلان بود، حتی نردبان آتش‌نشانی هم به آن نمیرسید برای رسیدن به نزدیک ترین جا برای با او گفتگو کردن نیاز بود از ساختمان نیمه ساز بلندی از طریق راه پله ها بالا بروی، صدها پله.

رفته بود نوک نوک نوک تاور، یعنی هیچ کاری نمیشد کرد جز سخن شنیدن و سخن گفتن. پس از کلی حرف، به بهانه سیگار کشاندیم نزدیک اتاقک تاور.

 نزدیک هفت ساعت فرایند امداد طول کشید.

وقتی که از روی میله های تاور بدون هیچ ایمنی این سمت و آن سمت می‌رفت ضربان قلبم شدت می‌گرفت. سه چیز را آرزو داشت تجربه کند:

 درد تیر خوردن! درد پاچیدن!! و درد مرگ.

شاید ساعت‌ها کار کردن در آن ارتفاع بسیار بلند، هر روز و هر روز، تنها تنها تنها، آفتاب آفتاب، هر آدمی را به افکاری این چنین جریان دهد.

نتیجه راوی:

به نتایج احتمالی منفی شغل‌هایمان، واقف باشیم و در صورت لزوم از یک کارشناس مرتبط کمک بگیریم. آثار منفی می‌تواند جسمی یا روانی باشد.

 

 در روزهای بعد بیشتر از این پرونده خواهم نوشت.

 

@parrchenan

کلان

از بیمارستان برای طفلی سه ماهه زنگ زده بودند. لگنش شکسته بود. تبعه افغانستان بودند. از مادرش شرح حادثه را میپرسم، می‌گوید: از دست برادرم افتاد. میپرسم چند سال دارد؟

ابتدا، سخنش را درست متوجه نمی‌شوم، یک «ک»و «ل»ای شنیده ام. میپرسم: کرو لال است؟

 اینبار تلاش می‌کند گویاتر پاسخ دهد.

می‌گوید: کلان است.

نئشه این واژه میشوم. یعنی بزرگ است؟ و سر تکان میدهد.

چقدر از این واژه میشود بیشتر استفاده کرد و ما کم تر استفاده میکنیم.

مثلا در جمله بیاورم: او کلان تر از علی است و علی خُرد تر از ناصر.

فارسی بکری دارن افغان‌ها.

 

@parrchenan

ادامه قسمت قبل

به مادر کودک تاکید میکنم

حتما روانشناس کودک و در صورت لزوم روانپزشک، او را معاینه و مصاحبه نماید. اما پاسخ میدهد: مردم نگویند فرزندش را قرصی کرد!؟

مجبور میشوم به تاریخچه خودش رجوع کنم:

خانم انتخاب اشتباهی که برای ازدواج کردید را دوباره تکرار نکنید. فرزند شما نیاز به مشاوره دارد.

پی نوشت:

۱. لا یلدغ المؤمن من جحر مرّتین

مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمى شود. پیامبر

۲. انتخاب هایمان را به حرف و نظر دیگران مربوط نکنیم.

 

 

 

 

@parrchenan

تهدید

از بازدید منزلی در حال بازگشت به اداره هستیم. تا میرسیم ، دست به گزارش میشوم و پرونده را قضایی میکنم. 

چرا؟

در مصاحبه بیان شده بود که پدر کودک که مصرف کننده و شیشه ای هست، کودکش را تهدید های گوناگون میکند. یکی از انواع تهدید هایش آن بود که با ساطور انگشت هایت را قطع میکند. یا از بالکن پراش میکند.

 پدر کودک گاهی دچار توهم میشد.

 کودک شبها خوابش نمی‌برد.

نتیجه:

۱. کودکانمان را تهدید نکنیم. هر تهدیدی. اگر این تهدید نمره صد از صد میگیرد، تهدید نمره ده از صدی هم نکنیم. 

۲. مرز تنبیه و تهدید و خشونت و انتخاب کردن را بشناسیم.

 

پی نوشت:

از مادر کودک سیؤال بی ربطی میپرسم، چی شد شما با این آقا ازدواج کرده اید؟ سیستم خانوادگی و تربیتی تان به فضای این مرد نمی‌خورد؟ 

 پاسخ:

پانزده سالم بود و عاشقش شدم، بچگی کردم و پایم را در یک کفش کردم که او را میخواهم.

نتیجه:

 دختران و پسران جوان، زود ازدواج نکنید. درد و رنج آثار این حرکت را انسانی دیگر به شدید ترین حالت، ممکن است تحمل کند و درد و رنج شما را مضاعف کند.

 تا سن بیست سال به تجربه بزرگسالان خود اعتمادی نسبی داشته باشید و به وزن این تجربه بر عقل و عواطف و درایت خود سنگینی بیشتری دهید.

 

@parrchenan

جوجه

بازدید از منزلی رفته بودیم و منتظر که مصاحبه کنیم.، خانه و خانواده درون آن تِم مذهبی داشت.
یک جوجه وسط فرش راه می‌رفت و جیک جیک می‌کرد. میشد حدس زد حیوان خانگی کودکی است.
پرتاب شدم به کودکی خود. احتمالأ خیل عظیمی از دهه شصتی ها که تنها حیوان خانگی مجاز جوجه بود نیز با دیدن این صحنه پرتاب میشدند. آن زملن ها خبری از پِت و سگ و گربه انواع و اقسام نژاد ها نبود.
دمپایی  پاره می‌دادی و جوجه می‌گرفتی. سر هر کوچه دست فروشی جوجه رنگی می‌فروخت.
معمولاً تابستان با چند تایی جوجه شروع می‌شد و اگر زیر دست و پا له نمیشد یکی دوتا شاید آخر تابستان می ماند و همین که به اولین قوقولی قوقول ها افتاد سر از دیگ غذایی در می‌آورد.
 در خانه مددجو بودم و به توک زدن های جوجه بر روی فرش خیره بودم، راه رفتنش بر روی نقش های قالی  هر دم مرا در کودکی خود پرتاب می‌کرد.
اما روزگار، تنها چند سال زمان لازم داشت تا آن سبک زندگی به سبک زندگی پِت محور و دلسوزی بی امان به سگها تبدیل شود.
پی نوشت:
همچنان جوجه داشتن را دوست دارم  هم فال بود و هم تماشا و هم در نهایت پروتئین خانه ای میشد.
@parrchenan

افغان

صبح اول وقت خودکشی خورده بود و به آدرس اعزام شدیم.

مهاجری افغان از بلندی تهدید به پرتاب می‌کرد. مدعی بود حسابش را پرداخت نکرده اند. زنگ زدیم صاحب کار آمد او مدعی بود حق و حقوق اش را پرداخت کرده است.

در نهایت پایین آوردندش‌.

پلیس رو به او کرد و پرسید مگه قرارداد نداری؟، که بروی شکایت کنی؟

نه ندارم هیچی ازشان ندارم. گرسنه هستم.

پی نوشت:

۱.خانه های میلیاردی ما چه تباری در خود نهفته دارند؟

۲. مهاجر، مهاجر، مهاجرت و...

۳. کارگر، کارگر، کارگر...

و کجاست حق و عدالت؟

 

 نتیجه‌گیری:

گاهی بدون آنکه بدانیم خود مروج بی عدالتی در حق دیگری می‌شویم. حواسمان باشد این گونه نشویم. در مثال بالا شاید مالک ساختمان از اتفاقاتی که شریک سازنده در آن دخیل بود روحش خبر دار نباشد. روح ناخبر نباشیم.

 

دو. اگر فردی غیر بود مثلا مهاجر بود، همان برخوردی را کنیم که با یک ایرانی میکنیم. در مثال بالا آتش نشانی رفتاری بدون تبعیض داشت

@parrchenan

ادامه

بعد از این پست اندیشیدم، با آنکه با دیدن دخترک معلول و فضایی که برایم ترسیم کرده بود حسی از واژه آزادی و پاییون یافته بودم، اما اگر در مقام عمل بر می آمدم و با توجه به تجربه سال‌ها مربی گری، احتمال بالا، پس از بازگشت دخترک معلول، ویلچر برقی اش را می‌گرفتم، البته بصورت دموکراتیک تر و تجمیع و سمع و نظر همه نظرات و اجازه دفاع به فرد خاطی.

داشتم می‌اندیشیدم مقام پندار و سورئالم با واقعیت و رئالم فرق بسیار دارد. در مقام عمل گاهی بسیاری از پندارها زیبا و عزیزمان را مجبوریم قربانی کنیم.

 

@parrchenan

پاپیون

گزارش شده بود دختری ویلچر نشین در پارک ولست و از مردان پارک درخواست های نامتعارفی دارد.

به آدرس اعزام شدیم. دخترک را روی ویلچر برقی دیدم.

با او مصاحبه کردم و متوجه شدیم از مرکز نگهداری معلولین فرار کرده است. پس به توافق رسیدیم که او را به مرکز خودش بازگردانیم.

دختر، معلول جسمی حرکتی بود و گمان دارم تا حدودی هم آیکوی بالایی نداشت.

می‌گفت:« فرار کردم چون دلم گرفته بود، چون می‌خواستم هوای تازه بخورم. آقا، چرا ما هیچ وقت بزرگ نمیشویم؟ چرا این‌قدر بدبخت هستیم؟ استرس دارم میترسم تنبیه ام کنند...»

پاسخ دادمش خوب فرار کرده ای حدی از تنبیه را میشود انتظار کشید. و اینکه برای شب و نیمه شب چه تدبیری اندیشه کرده بودی؟ پاسخم داد هیچ.

وقتی که به مرکز مربوطه تحویل دادمش، اولین کاری که انجام دادند، ویلچر برقی اش را گرفته و ویلچر معمولی دادند...

اما حسم:

۱. در کل مسیر در این حس و پندار بودم که با پاییون همراه شده ام. پاییونی که همه عمر میخواست از جزیره گویان برای رسیدن به آزادی فرار کند. حتی اگر امواج سهمگین و مرگ‌آور اقیانوس مانعش باشد.

۲. وقتی ویلچر برقی اش را گرفتند یاد کودکی ام افتادم. محله ما محله کفتر بازها بود. و من کفترهایی داشتم که رها بودند و در قفس نگهداری نمی‌کردم. در نتیجه بسیاری از کفترهای سِلِ های کفتر بازها دیگر را گمراه کرده و با خود به پشت بام خانه ما می‌آورند.

وقتی کفتر سِلِ دیگری را به صاحبش میدادم، اولین کاری که میکرد، پَرِشان را می‌چید. پر پروازشان را. اولین تنبیه ممنوعیت پرواز است.

نتیجه راوی:

آزادی، دلم برای این واژه تنگ شده بود.

 

پی‌نوشت:

اما چه شده بود که شهروندی به ما زنگ زده و آدرس پارک را به ما داده بود! زنی بود که نه از حب علی که از بغض معاویه زنگ زده و گزارش کرده بود. چرا؟ چون به دوست پسر این خانم شهروند، پیشنهاد رابطه داده بود و این زن، رابطه خود و پارتنرش را در خطر دیده بود!!!

 

@parrchenan

ون

با راننده ونِ اداره در هوای ابری بارانیِ بهارهِ تهران در حال رفتن به سمت آدرس هستیم.

با او احساس راحتی دارم. مردی عاطفی و اهل دلی است. و سالها چون من مربی کودکان بوده است. و این تاریخچه مشترک ما را با هم همدل کرده است.

 مسیر نسبتا طولانی را باید پشت سر بگذاریم. در طول مسیر چندین جا را نشان میدهد در پنداره اش بایگانی شده بودند. 

وجه مشترک این نقاط جاهایی از شهر بود که در این چند وقته برای خودکشی به آدرس اعزام شده بود.

پی نوشت:

۱.مغز و حافظه چیز عجیب غریبی است. چیزهایی را نشان دار میکند و حتی چیزهایی را اجازه مشاهده میدهد که دلیلی برای آن متصور شده باشد.

۲. و به شغلی می اندیشم که خاطره هایش حافظه هایش و نشان دار شده هایش، لحظات مماس با مرگ دیگران است.

این خط مماسِ مرگ گویی اثری عمیق در خاطره و حافظه دارد

 

@parrchenan

 

 

با پیرمرد گرم سخن بودم. نزدیک به یک قرن زیسته بود و خوش صحبت میزد هنوز.

از فرزند داشتن میگفت. اما استدلالی که آورد بشدت بوی فایده گرایی آن هم از نوع فایده گرایی فردی را داشت. تا به حال به این اندازه رُک و صریح نشنیده بودم چنین استدلالی را.

گفت: فرزند باید زیاد داشته باشی، اگر فرزند یکی داشته باشی تا تب کند نگران خواهی شد اگر از دست برود دیگر فرزندی ندارم!

 

پی نوشت:

۱.شاید لازم است به نیت های عمیقاً درونی تر خود برای اعمال و رفتار و پنداره های خود برگردیم.

۲. معتقدم در هر عملی، تاکید میکنم در هر عملی، ابتدا یک نیتِ خود،خواهانه( خود+ خواهان) و سپس ممکن است یک نیتت دیگر خواهانه وجود داشته باشد.

 یعنی اولی از الزام میآید و دومی از امکان. با کنکاش در اعمال و رفتار خود میتوان این دو نیت را کشف کرد.

 

 

 @parrchenan

قسمت دوم

و اما شوهرش:

 

در فرهنگ ایرانی مردان نه یاد گرفته اند و نه حتی بلدند ابراز عشق به همسرشان را.

 این که بیان کنند من همسرم را دوست دارم. من عاشقشم را یاد نگرفته اند.

پس با زبان استعاره با زبان بی زبانی این جمله را بیان میکنند.

باری

با زن به توافق رسیده بودیم که ترک کند و دیگر تریاک نکشد و زن داشت امکان سنجی می‌کرد که دیگر نکشد که شوهرش پرید وسط حرفمان و اشاره به زنش کرد و گفت این چند وقته میکشد، به خاطر دردهایش هم میکشد، اگر نکشد داخلش ( داخل بدنش) بهم می‌ریزد و میمیرد ( یعنی درد بسیار خواهد کشید)

 و این عاشقانه ترین جمله ای بود که شنیدم. مرد نسبت به دردهای زنش حساس بود. و نشان از تجربه داشت از دردهای خماری، نمیشد به همین سادگی و به همین زمان کوتاه آن هم بعد از زایمان دیگر مصرف نداشته باشد.

توضیحات لازمه را دادم و از اتاق بیرون آمدم

 اما دلم با مردی بود که زنش را دوست داشت و دردهای او را بر نمی‌تافت.

جمله های عاشقانه مردان ایرانی کشف کردنی است.

پی نوشت:

کامنت های پست قبل را که مرور میکنم، می اندیشم چقدر قضاوت کردن و قاضی بودن سخت است. بعضی از ما در دامن اختیار افتاده ایم و هر رفتار و پنداری را ناشی از انتخاب فردی میدانیم. از قضاوت های اینگونه که عمل و رفتار فرد را ناشی از انتخاب هایش میپندارد میترسم.

@parrchenan

مادری

وارد اتاق شدم. خانه سرایداری یک ساختمان مجلل بود. مادر اعتیاد به تریاک داشت و نوزاد مسمومیت پیدا کرده بود. بیمارستان نوزاد را تحویل خانواده نمی‌داد مگر آنکه ما تأیید کنیم.

 خانواده از قومی بود که در فرهنگشان، تریاک بسیار مرسوم است. شوهرِ زن توضیح داد از چند ماهگی حاملگی، دردهای شکمی بر همسرش عارض شده است و او مجبور به درمان سنتی محلی شأن شده است. یکم سُوسِه آمدم که ممکن است نوزاد تحویل داده نشود تا نسبت به ترک اقدام کنند و برای این امر جدی تر شوند. زن که بسیار پر از حس مادری بود( احتمالا ناشی از شیمی خونش) با اشکهایی ران گفت دو نوزاد قبلی اش سقط شد...از آن ولایت دورمان آمدیم تهران که کار هست، هیچ کس را نداریم، حتی نام هم را دیگر صدا نمی‌کردیم، آمدیم در این دخمهِ زیر زمین. گفتیم بچه اگر بیایید، حالمان دگرگون می‌شود. حالا شما میگوید بچه به ما نمی‌دهند؟ وقتی بدنیا آوردمش، همه وجودم می‌خواست به او شیر بدهد. اما شیر ندادم. تا حالا هم شیر نداده امش، در حالیکه همه وجودم می‌گوید شیرش دهم.

شما بگید ترک کن، از همین امروز ترک میکنم اما بچه ام را میخواهم.

زنی روستایی بود و پُر از حس مادری. مهاجرت، دوری از اقوام، دردهای زنانه، دوری نسبت به شهر، سرایداری و اتاقی زیر پارکینگ و فرهنگی که مصرف تریاک را مجاز کرده بود، او را به این جای زندگی اش رسانده بود.

تهران همه دوزخش بود و نوزاد بهشتی نقد که لازم نبود معطل روز داوری بماند.

 وقتی که گفت، بدنیا آوردمش همه وجودم میخواست شیر بدهم اما نکردم، بغض گنده ای را قورت دادم.

دلایل قانع کننده ای برایم آورده بود...

اما شوهرش:

در پستی دیگر...

 

@parrchenan

سیگار

پدر به همراه فرزند و نامادری اش به اداره آمده بودند و مشکلشان را مطرح کردند. یکی از مشکلات سیگار کشیدن کودک یازده ساله شان بود.

 پدر کودک گفت من هیچ وقت جلو پدر و مادرم سیگار نکشیده ام! در خانه هم که هستم بالکن میروم و سیگار میکشم!

از کودک پرسیدم چرا گاه گاهی سیگار میکشد؟ پاسخ های توجیه گرایانه ای داد، چیزی چون پاسخ های پدرش:

 اعصابم خورد میشود، عمویم سیگار دستم میدهد و...

 

 در نهایت آنها را به مشاور کودک ارجاع دادم و به پدر تاکید کردم اگر دل‌نگران سیگار کشیدن فرزندش می‌باشد، احتمالأ نیاز است در سبک زندگی و استایل زندگی خودش نیز تغییراتی ایجاد کند.

 

نتیجه راوی:

الگوی هر کودکی اول از همه والدینش می‌باشد، چرا؟ چون بیشترین زمان ممکن را در همه شرایط روانی، شادی، غم، خنده گریه، عصبانیت، با هم می‌گذرانند. بخصوص این ایام کرونا و بودن های بیشتر و بیشتر و بیشتر.

والدین گرامی اگر دل‌نگران سیگار کشیدن فرزندتان هستید. اگر دل‌نگران نوع گفتار و رفتار فرزندانتان با دیگری‌ها هستید، اگر دل‌نگران چگونگی تاب آوری فرزندانتان در برابر شدائد زندگی هستید، خودتان سیگار نکشید، خودتان با هم روابط محترمانه داشته باشید، خودتان الگوهای بدوی من مَردم تو زنی نداشته باشید، خودتان تاب آوری را نه با خشم نه با دود، نه با فحش، انجام ندهید که، کودکانتان از شما خواهند آموخت.

پی نوشت:

۱. این روزها تهران به تسخیر عطر گل‌های درختان اقاقیا در آمده است. شبها در عطر آنها میدویم، نه بهتر است بگویم در عطر آنها شنا میکنیم. 

۲. چه اهل روزه باشید یا نباشید شما را دعوت میکنم ساعت هفت و سی و پنج دقیقه غروب که با رادیو پیام همراه شوید. صالح اعلا مجری این نزدیک چهل و پنج دقیقه رادیو است و واژه‌دوانی ها، کلام‌دوانی ها می‌کند و با صدای اذان دل شما هم میدان عشرت آباد میشود.

 

 

@parrchenan

هپلی

گزارش آزار جنسی که از بیمارستان به ما داده بودند و به بیمارستان اعزام شدیم. چیزی شبیه هتل بود با لابی شیک و چلچراغ بلندش.

 به بخش اطفال رفته و با کودک مصاحبه کردیم. کودکی غمگین که ارتباط چشمی برقرار نمی‌کرد. چند بار در حین مصاحبه گفت: آدم بزرگ‌ها مرا اذیت نکرده اند و این پاسخش را از روی صداقت ارزیابی می‌کردم. بیشتر سئوالات را پاسخ نمی‌داد. در حال کشیدن نقاشی بود. ازش رخصت طلبیدم و نقاشی هایش را نگاه کردم. نقاشی ها حسی از بهم ریختگی روانی نداشت. یک نقاشی ماهی بود که پندارم را پرتاب کرد سالهای پیش. یک اقیانوس بود که یکی از ماهی ها دندان داشت، احتمالاً به نشانه کوسه. و دلم رفت به پیش او...

باری، کودک سخن خاصی نداشت. دیدم مداد رنگی هایش را بسیار مرتب میچیند، پرسیدم خیلی مرتب و منظم هستی؟ سر تکان داد. ارشادش کردم!! ول کن مثل من هپلی باش. موهایم را ببین شانه نشده است.

 با شنیدن واژه هپلی خنده اش گرفت و دستش را به جلو دهان آورد و خندید. چند بار دیگر این واژه را تکرار کردم و او باز خندید. حجم فشار فضای اتاق در پندارم گویی کاسته میشد

با توجه به گزارش پزشک نیاز به اقدامات جدی تر پزشکی قانونی بود. با پدر کودک که صحبت کردم، چشمش دریای خون بود. می‌گفت هیچ کس نمی‌داند در دلم چه می‌گذرد. دعایش کردم الهی دریای دلت از طوفان غمی که داری بزرگتر باشد. 

نتیجه راوی:

 ۱.گاهی اگر هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم، شاید خنده ای بر لبی اما بتوانیم. از آن دریغ نورزیم. عاقد ازدواج ما هنگام عقد چنین سبکی داشت و با خنده هایی که در جلسه می‌انداخت حجم سنگین فضا را می‌کاست. فضای سنگین و غمبار اتاق کودک در آن بیمارستان با خنده هایی که میزد می‌شکست. طنز و طنازی را چاشنی سخن خود کنیم و در جوف حافظه آن را داشته باشیم.

۲.خودم را هر کار کردم نتوانستم نتوانستم جای آن پدر بگذارم. حجم دردش بالا بود. معمولا برای آنکه خودم را جای کسی بگذارم، در پندارم خود را با مشکل او تصویر میکنم و سپس حس و حالم را بررسی میکنم. در این مورد، تصویر و پنداری که میخواستم جای او بگذارم جایی متوقف میشد و امکان ادامه پیدا کردن، نمی یافت.

 

 پی نوشت:

۱. اظهارات پزشکی قانونی آن بود که کودک مشکلات روده ای داشته است و احتمال ابیوز نیست. 

@parrchenan

جان‌پناه

پرچنان:

به حضوری محبوب در زندگیم فکر میکنم. به این ایام «ما» شدن.

مثلا

 اینکه تو در بازار برای کارت رفته ای و می‌بینی یک آن چیزی به چشمت میخورد و می‌بینی این کالا به درد محبوب میخورد و اگر تهیه کنی تبسم بر لب او می‌نشاند.

اینکه در صحرا میروی و میبینی این گل بر گیسو او زیباست.

 اینکه متنی می‌خوانی و میبینی به کار او می آید.

 اینکه لهجه ات، حتی ذائقه ات کم کم در حال تغییر است.

 

 اینکه دنیا را اینک به گونه ای دگر میبینی.

 

@parrchenan

 

دختر ، قصد خودکشی داشت چون مادرش ماشین را به او نداده بود.

هنگام عزیمت به آدرس قضاوت کردمش: چقدر لوس است این دختر.

با او مواجه شدم. گریان عصبی، و تعادل روان کمی داشت. پر از تناقص بود. خانواده ای فرهنگی داشت. اما حشیش و گل بسیار مصرف کرده بود.

اما در پایان گفتگو او را دختری لوس و مرفه بی‌درد ندیدم.

چرا؟

او پدرش را در یازده سالگی از دست داده بود و معتقدم حجم عظیم ناملایماتی که اکنون تجربه می‌کرد ریشه در این فقدان داشت.

متاسفانه در ایران پدر، ستون خانواده است و با نبود او خانواده آسیبی جدی میبیند. در کشورهای مدرن این مسیولیت سنگین پدری را تا حدودی دولت بر عهده گرفته است اما در کشور ما اینگونه نیست. در زمانهای قدیم نیز اینگونه نبوده است. مثلاً مسیولیت کودکان بر عهده عشیره بوده . مثال کامل آن زندگی پیامبر است. وقتی پدر و مادرش مردند، پدربزرگ او که بزرگ خاندان بود، او را به عمویش داد تا وظیفه تربیت و سرپرستی و نگهداری را داشته باشد و شد مرد تاریخ ساز عالم.

به نظرم پدر ایرانی در این زمان بیشترین فشار ممکنه را تجربه میکند که گذشتگان و پدران سرزمین های مدرن این را تجربه نکرده و نمی‌کنند.

نتیجه:

گمان دارم برای خانواده های که دچار فقدان پدر هستند نیاز هست به کمک مادر خانواده، یک مرد از خانواده خود یا پدری فرزندان را انتخاب کرده که برای بچه ها تا حدودی جایگاه پدری به او بخشد تا مسیر تربیت فرزندان سر از ناکجا آباد در نیاورد.

 

 دختر بیست و سه سال داشت.

 

@parrchenan

 

زندگی چیست؟ مردن در خوشی؟ لذت تام، خوشی در خوشی؟

 گمان ندارم اینگونه باشد

حتی چنین تصویری هم دور از ذهن است. هذیان شاید.

زندگی یعنی گاهی خوشی، گاهی ناخوشی، گاهی خنده، گاهی گریه

اگر گریه نبود اگر غم نبود آیا واژه ای برای خنده، برای شادی ساخته میشد؟ این واژه ها هم بی معنا می‌شدند.

 این که با محبوب‌ت از دردی مشترک که ته روانمان را اندوهناک کرده است، هم گریه می‌شوی، گریه هایش را لمس میکنی و می‌دانی زندگی یعنی همه اینها.

 زندگی همین است و همین.

سالهای سال حجم دردها را به تنهایی حمل میکردم اما این روزها دردها را هم با هم شریکیم.

هر چقدر تبسم و خنده محبوب عنصر مطلق زیبایی است. اشکهایش، جاری بر گونه هایش نیز.

 زیبایی از جنس لونی دیگر.

زیبایی از آن جهت که تو جان‌پناه اویی و او جان‌پناه تو

و هیچ کس نمی‌داند جان‌پناه چیست تا آنگاه که تجربه کرده باشیَش. جانش به مویی بند بوده باشد و پناهی جان اش را نجات داده باشد.

جان‌پناه یعنی یک اتاقک سنگی که تویی که دمای بدنت از سوز سرما و کولاک و برف و زمهریر به تار مویی بند آمده است را پناه می‌دهد.

جان‌پناه یعنی کلبه ای چوبی که تو را بعد از چند روز باران و خیسی و سرما سرپناه شود.

جان پناه یعنی پلی که تو و دوچرخه ات را که خیس و لرزان از سرمایی سایه شود.

 

عشق یعنی جان‌پناه و اتفاقاً معنای عمیق تری از عشق همین جان‌پناهی است. یعنی محافظ تک تک اشک‌هایش باشی. و اتفاقا کارکرد اصلی عشق همین جان‌پناهی یعنی آغوش تو همان کلبه محافظ باشد 

 

@parrchenan

شجاعت

به آدرس مراجعه میکنیم.

مادرِ دختر بیان میکند مردی که پارتنرش بوده است قصد داشت به دخترش دست درازی کند. از چگونگی آشنایی او با پارتنرش میپرسم. پاسخ میدهد: همسر سابقش با زن پارتنرش رو هم ریختند و او برای پیگیری شکایت از شوهرش با مرد آن زن همراه شده و بعد از جدایی با این مرد زندگی میکند.

بخواهم این رابطه مربعی را قضاوت نکنم اما تحلیل بکنم، دو لایه بر آن متصور میشوم. اول اختلال روانی داشتن بعضی اضلاع و افراد این رابطه و دوم لاپوشانی و دروغ.

اگر همسر سابق این زن به وضوح بیان می‌داشت که از ادامه زندگی مشترک منصرف شده است، احتمالاً این روابط پنهانی شکل نمی‌گرفت.

نتیجه راوی:

یکی از صفات انسان فضیلتمند که ارسطو بر می‌شمارد شجاعت است. تا صد سال پیش شجاعت بیشتر در عرصه نبردها، جنگ ها و درگیری ها بروز می یافت. معتقدم نُمود آن در زندگی امروز بشر تغییر کرده است. یکی از مهمترین نُمودهای آن در زندگی امروز تن ندادن به دروغ است. شهامت بیان آنچه قصد انجام داری

 

@parrchenan

بلبل

بعد از سه هفته اداره آماده ام. 

 پرونده‌ای آسیب و دِهشت و درد و رنج است که روی هم تلنبار شده و برای برسی مجبور به خواندن آنها میشوم. به مأموریت اورژانسی میروم. فرد، بیمار روانی است و حکم قضایی دارد. کلنجار میرود. با ماموران درگیر میشود. چاقو را از دست و بالش خارج میکنم و فرو پاشی روان یک انسان را مشاهده میکنم.

 از خواندن و دیدن این همه، حالم بد می‌شود. انگار نه انگار سالهای زیادی از عمرم را در این فضا به سر برده ام و به این داستانها خو کرده بودم.

فکر میکردم، تنها عضلات انسان است که با عدم تمرین، آب می‌رود و تحیل، اما گویی روان و توان روانی آدمی هم اینگونه است.

شبیه کشاورزی شده ام که یک فصل دست به بیل نبرده است و پوست دست و پایش نرم و لطیف شده و در اولین روز دست به بیل شدن، خراش و تاول زده، نشسته کنار جوی گل آلود و پوستش را تماشا می‌کند و آماده میشود آب آورده های پوستش را بترکاند.

 

 دوست داشتم بلبل می‌بودم، در درختی نوای خود را برای گلم خوانده و این ابیات حافظ را آواز سر میدادم:

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش؟

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

 

 

@parrchenan

مترسکان

پرچنان:

(قسمت اول)

هشت مارس رو روز جهانی زن فرداست.

به بازید میرویم، مرد زنش را با بدترین الفاظ ممکن، با داد و فریاد و خشم، درست جلوی چشمان ما، چشمان دو مامور دولتی که مدعای مبارزه با همسر آزاری را دارند با رکیکترین و مبتذل ترین واژه ها مورد عنایت همایونی خود قرار میدهد و منزل را ترک میکند.

معلوم است که مرد بیماری اعصاب و روان دارد. مشهود است چون آفتاب روز خدا.

اما ما عین مترسک، نشستیم و نگاه کردیم و واژه واژه الفاظ رکیک مرد همایونی را با خانم خانه همزمان استماع کردیم.

آیا میتوانیم ما اقدام قانونی کنیم؟ بعید میدانم.

 

 روز زن یعنی همین، یعنی اینکه به واسطه بیماری روان مرد خانه، زن و دختر فرد مورد کتک و فحش او قرار نگیرند و قانونی بصورت عمومی بتواند ورود پیدا کند و افراد را از این درد برهاند.

 مرد را از این دردِ روان و زن را از اقدامات مردِ بیمارروان.

 

و اما ما مثل مترسکی که لانه کلاغان شدست فقط نگاه کردیم و گوش دادیم و سر خم کردیم.

 

@parrchenan

 

(قسمت دوم)

این روزها پرونده ها حکم لودر را دارند کاری می‌کنند که تا آخر شب، ویران شده باشی. انگار که غیر مجاز ساخته شده ای و اکنون ماموران شهرداری با حکم تخریب لهت کرده اند.

تلاش دارم به موضوع پرونده آخری فکر نکنم. شانس آوردیم که وسط همین پرونده‌ گزارش خودکشی خورد و مجبور به ترک آنجا شدیم. با خودم فکر میکنم شانس ما گزارش خودکشی باشد، دیگر چه فاجعه‌ای ما هستیم!

 

شیفت تمام شده اما کارم هنوز نه، در خیابان و بیمارستان روزبه سرگردان هستیم. حس نیشابور غارت شده توسط مغولان را دارم. همان قدر غارت شده و تجاوز شده و آتش زده شده

جمله زن تو گوشم صدا میکند:

«باباش گفت: تو غذای دختر سم بریز و کارش را تمام کن»!!

فقر، فقر، فقر، ادبار، ادبار، ادبار،...و تو آیا حق داری آخر هفته خوشحالی کنی؟

عذاب وجدانی عظیم خفه ام میکند. با خودم وعده میکنم هزینه داروی روان این خانواده را خودم تامین کنم تا درد این عذاب وجدان کم شود. آن قدر کار و پرونده پشت پرونده خورده است که امکان گزارش نوشتن آن را هم ندارم و دیگر نیستم تا هفته ها، پس لعنتی چگونه او را میخواهی به روانپزشک هدایت کنی که دارو روانپزشکی اش را بگیری؟ دروغگو، کذاب!..

 

دنیای واقعیت در حال خفه کردنم هست که میبینم پرنده کوچکی هستم. از این کوچولو ها، شاید فنچ.

و در گیسو یار، از این شاخه به آن شاخه میپرم، دنیایم گیسو است، لانه ام گیسو است. جهانم گیسوست. روزگارم، توادم، مرگم، عمرم همه گیسوست و در گیسو مثل پرنده ای که همه عمرش بر درخت بید مجنون بگذرد.

 له، در خیالم هستم که یادم میآید برای مددجویی باید دارو بگیرم. 

پی نوشت:

۱. گاهی فکر میکنم در بعضی پرونده ها، ما بعضی فیلم ها را زندگی میکنیم. فیلم اینجا بدون من را چند ساعت زندگی کردم.

۲. تلخ بودن این پست را پوزش می‌طلبم.

۳. بی مرغ، آشیانه چه خالی‌ست

خالی‌تر، آشیانۀ مرغی کز جفت خود جداست

آه … ای کبوترانِ سپیدِ شکسته‌بال

اینک به آشیانۀ دیرین خوش آمدید

اما دلم به غارت رفته‌ست

با آن کبوتران که پریدند

با آن کبوتران که دریغا

هرگز به خانه بازنگشتند

#هوشنگ_ابتهاج

 

 

 

@parrchenan

آدم خواران

پرچنان:

از کارشناس پرونده شاکی بود که کودک آزار را به اسم کوچک صدا کرده بودم. قضاوت کرده بود که پس لابد این دو ساخت و پاختی داشته اند که اینگونه صمیمی شده اند.

اصل ماجرا چه بود؟

 زن و شوهری که با هم اختلافات جدی دارند و بچه ها وجه المصالحه بین این دو شده‌اند بصورت تصادفی در یک روز و یک ساعت به اداره مراجعه کردند. مرد مدتهاست که منزل را ترک کرده است.

برای آنکه تشنج پیش نیاید از خانم تقاضا کردم در اتاق بمانند و رفتم در راهرو با آقا مصاحبه کنم. در این حین، خانم با حالتی از خشم و عاطفه به راهرو آمد و بلند این جملات را می‌گفت و تکرار می‌کرد:

محمد جان بر گرد خانه

محمد جان کجایی

محمد چرا نمیای

محمد چی شده

محمد برگرد سراغ زندگی ات

 این گفتار با صدای خیلی بلند و خشم و عواطف توأمان بود. مرد نیز عصبی شده بود و در حال پریدن به او و داستان های دیگر شده بود که به او گفتم:

 محمد آقا برو بیرون ساختمان، مدارک را ازت بیرون تحویل میگیرم. در واقع محمد آقایی که به او گفتم در ادامه سخنان و جملاتی بود که خانمش تکرار می‌کرد و فرصت آن را نداشتم که از برگه فامیلی آقا را بیابم و او را به نام خانوادگی صدا کنم.

نتیجه راوی:

۱.انسان به حکم انسان بودن مجبور به قضاوت است. اما تلاش کنیم قضاوت هایمان را به حداقل ممکن و تنها فقط آنجا که لازم است برسانیم و محدود کنیم و بسمت حداکثر کردن قضاوت نرویم.

۲. در داوری کردن در قضاوت کردن بین دو انسان، مثلا فرزندانمان، مثلا پدر و مادرمان، مثلا دوستانمان، مثلاً همکارانمان، همه جنبه های عاطفی کلامی را لحاظ کنیم.

 تلاش کنیم بخصوص گفتارمان در هر دو طرف هیچ وزن و سنگینی اضافی نداشته باشد.

معتقدم بسیاری از احساس ها و اندیشه ها که بخصوص در فرزندان والدین اتفاق می افتد ریشه در چنین فضاهایی دارد. 

اگر شرایط عصبی و احساسی و احتمال درگیر شدن را نمیدادم، به نام صدا کردن یکی از طرفین دعوا صحیح نبود. این درس را تازه آموختم.

 

@parrchenan

 

از این نویسنده قبلاً کتاب مغازه خودکشی را خوانده و پسندیده بودم. در کتاب فروشی پرسه میزدم این را دیدم، با آقای کتابفروش که صحبت آن افتاد، پیشنهاد خوانش این را هم داد.

 

آدم خواران ژان تولی

دهشتناک بود و خواندن آن لازم.

 این که شرایط فضا داستان به فضای امروز جامعه امروزمان نزدیک است، آن را ترسناک تر میکند.

در این کتاب ما مکلف به قضاوت هستیم.

این که با انبوه جمع همراه شویم، چون ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

موضع بی‌طرفانه بگیریم و بر موضوع حساس نشویم

معترض شویم و بر خلاف موج جماعت باشیم.

 

 

ما کدامیک خواهیم بود؟

 

نگاه تا بدبینانه به موج جمعیت را در این کتاب یافتم و با آن همدلم. 

از موج جمعیت چه استادیوم صدهزار نفری باشد چه مناسک آیینی، گویی فقط احساس و عواطف ( چه مثبت و چه منفی) حاکم است و نه خرد.

ترس

گزارش اورژانسی پیرامون یک مورد اقدام به خود سوزی خورده بود.

 چشممان از صبح حسابی ترسیده بود، وسط ناهار رسیده بودیم که سریع اعزام شدیم.

جوانی بود که یکِ یک تاریخ تولدش بود. تلاش کردم با او صمیمی شوم. خستگی روانی از صبح داشتم. حرف خود را می زد. به او توضیح دادم که، فرهنگی که در آن رشد کرده بالیده ایم، نماد ساز است، قصه های خود را در نمادها می‌پروراند و اکنون تو هم ممکن است از تلفیق تاریخ تولد و تغییر قرن و عید و سال جدید نمادی درست کرده باشی

 نمادی منفی، 

مثلا خودم برای سال جدید، عید و مشاهده رُستنی های جوانش، تحول قرن نمادی برای تولد دوباره خودم درست کرده ام. اینکه در سال جدید گویی به تولدی دوباره خواهم رسید.

نماد سازی ممکن است جنبه منفی هم پیدا کند و آن در عدم تمایل به زندگی این فرد بروز کرده بود.

باری صحبت کردیم. خسته بودم، ترجیح دادم خودم را پیش او از لخت کنم. توضیح دادم که صبح خودکشی سهمگینی بودم و اکنون هنوز شرایطم نورمال نشده و اگر میتوانی به فکر این آدم که جلویت نشسته باش، نگذار در یک روز دو اتفاق سهمگین را تجربه کند.

 درنگی کرد.

گفت من از ارتفاع میترسم. به من راهی نشان بده بی درد.

برقی در دلم زد: ترس، هیچگاه فکر نمی‌کرد از ترس یکی این چنین شادی در دلم پخش شود.

 ترس، یعنی نشانه زندگی، ترس روی دیگر زندگی است.

داستانم را شروع کردم، از صداقتم و این که راستگو هستم صحبت کردم. از این که تا تاریخ یک یک بمان و عبور کن و بعد ببین. این که پیرامون سه مورد از مشکلاتش میتوانم احتمالأ کمک حال باشم اما یک مورد را نمی‌توانم. سپس از مورد صبح توضیح دادم اینکه از فلان ارتفاع افتاد اما با چشمان خودم دیدم که اورژانس او را زنده به ماشین انتقال دادند و به فلان بیمارستان انتقال دادند. میتوانی بروی ببینی آیا زنده هست یا نه؟ درد می‌کشد یا نه؟ جزئیاتی از این که واکنش بدن از ارتفاع و سقوط و چه بلایی سر بدن می آید دادم.

و این که بسیاری از خودکشی‌ها به مرگ منجر نمی‌شود و درد و نقص ایجاد می‌کند. ترسش را بسیار کرده بودم. 

 پرسید چه کنم؟

این که فعلا مکانی که این افکار بر او مستولی شده را ترک کند و به ما فرصت کمک کردن بدهد.

 منزل را ترک کردیم و او هم پشت ما خانه را ترک کرد.

مردی به نام اوه را می‌خواستم معرفی کنمش، ذهنم یاری نکرد.

پی نوشت:

۱. ترس های خود را با نگاهی دیگر بنگریم. ترس شاید نوید زندگی باشد.

۲. نسبت به نمادهای شخصی خود، آگاه تر شویم.

 

 

@parrchenan

کبوتر

رسیدیم پشت در واحد، طبقه ششم بود و اجازه ورود نمی‌داد و قصدش را کرده بود. نزدیک به دو ساعت، تلاش برای منصرف کردن او، هر ارگان و سازمان حتی همسایه نتیجه نداده بود.

فضا پر از ازدحام آدم های مسئول بود.

 رفتم پشت بام، با این همه آدم کاری نمیشد کرد، چرا که تنها تنها تنها اسلحه ما سخن می‌باشد. سخن در یک محیطی که بتوانی امن باشی و امنیت ایجاد کنی.

 دشک پهن شده آتش نشانی را که دیدم تک تک خاطرات لحظه جامبینگ درونم یادآوری شد. خیلی از آدم ها به این پرتاب نیاز دارند تا بفهمند مماس دشک شدن و نترکیدن یعنی چه؟

در واحد را شکستند و او خود را به بالکن رساند.

 دو نفری که بالا بودیم نعره زدیم.

فوکوس کرد، تمرکز کرد

به خودم گفتم ، نه تو نباید اجازه بدهی به نقطه فرود نگاه کند ، فکر کند. به نبودن یا بودن فکر کند، به پریدن یا نپریدن.

انگاری سخن شاعر را نشنیده بود:

 بودن به از نبودن خاصه در بهار،...

لعنتی بهار آمده است، آن قدر بیرون نیامدی که نمی‌دانی بهار آمده، به تقویم لعنتی خو کردی، خو کردیم. تقویم دروغ میگوید، بهار رخ نشان داده.

رو کرد به ما و با انگشتان دست شمرد، یک ، دو ، سه و...

کبوتری دیدم، از این کبوتر پا پری ها و پرواز کرد و گوشه بامی نشست. به ما خندید و فریاد کشید: دنیای آدم بودن را برای شما گذاشتم، من پرنده میخواستم باشم. یک کبوتر سفید خوشگل.

اکنون صدای اذان میآید، احتمالأ روی گنبد آبی مسجد، بق بقو میکند، دل از کفتر باز محل ربوده است. می‌پرد تا اوج و ملق می زند.

 

پی نوشت:

1. فیلم لایف آو پی را دوست دارم، چون درس بزرگی بهم داد، درس داد: حالا که نمی‌توانی پایان واقعی آن را عوض کنی، با خیالت آن را تغییر ده.

 

۲.بیایید ای کبوترهای دلخواه!

بدن کافورگون، پاها چو شنگرف

بپرید از فراز بام و ناگاه

به گرد من فرود آیید چون برف

سحرگاهان که این مرغ طلایی

فشاند پر ز روی برج خاور

ببینمتان به قصد خودنمایی

کشیده سر ز پشت شیشهٔ در

فرو خوانده سرود بی‌گناهی

کشیده عاشقانه بر زمین دم

به گوشم با نسیم صبحگاهی

نوید عشق آید زآن ترنم

سحرگه سر کنید آرام آرام

نواهای لطیف آسمانی

سوی عشاق بفرستید پیغام

دمادم با زبان بی‌زبانی

مهیا، ای عروسان نوآیین!

که بگشایم در آن آشیان من

خروش بالهاتان اندر آن حین

رود از خانه سوی کوی و برزن

نیاید از شما در هیچ حالی

وگر مانید بس بی‌آب و دانه

نه فریادی و نه قیلی و قالی

بجز دلکش سرود عاشقانه

فرود آیید ای یاران! از آن بام

کف اندر کف‌زنان و رقص رقصان

نشینید از بر این سطح آرام

که اینجا نیست جز من هیچ انسان

بیایید ای رفیقان وفادار!

من اینجا بهرتان افشانم ارزن

که دیدار شما بهر من زار

به است از دیدن مردان برزن

ملک‌الشعرای بهار

 

@parrchenan

نسخ سیب یا سیگار

پرونده ای بود حساس و نیاز به حضور دو همکار مرد برای کنترل کردن دو مددجو خانم نیاز میشد .

از بیمارستان روان که در حال انتقال آن دو بودیم، همکارم قصه و سناریو را به سمتی برد که آن دو باج خواهی کردند.

 «نَسَخیم. سیگار می‌خواهیم»...

 

 و با این قصه، تا رسیدن به مقصد جلو رفتیم.

چند روز پیش یکی از آنها را قرار بود به مرکزی دیگر ببریم. در ابتدا سلام و احوالی کردم. از کیفم، سیب و پرتقالی که با خود داشتم را نشان دادم و گفتم زمان طولانی است و مقصد دراز. تا رسیدن بدان‌جا با هم قسمت کنیمش.

معمولاً اول صبح میوه در خورجین دوچرخه میگذارم. رسمی که مادر از همان سالهای دور بر من، درونی کرد.

صبح بیرون میزنم و تا شب خانه نیستم. شب هم که تا برکابم و به منزل برسم، خسته، تشنه و گرسنه هستم. 

 و تا دمنوش یا شربت بنوشم و شامی میل کنم، جایی برای میوه نمی‌ماند و کم کم چشمم سنگین می‌شود. به همین دلیل، صبح اول صبح میوه در خورجین می‌اندازم تا هر گاه فرصت شد آن را میل کنم.

 

باری

 

 بعد از نزدیک به دو ساعت، به مرکز مربوطه رسیدیم.

منتظر پذیریش بودیم. دخترک صدایم کرد که سیب چی شد؟ 

و سیب قسمت او شد ‌

نتیجه راوی:

هم‌چنان تعریفم از انسان، حیوان قصه گو است.

ما انسان ها، با قصه های مان، با سناریو هایمان، با صحنه پردازی هایمان، داستان های هر روزه خود و دیگری را می‌سازیم.

فرق نَسَخ سیگار شدن یا میل به سیب به دندان کشیدن، در داستانی است که اجرا می‌کنیم، می‌سازیم.

داستان ها و قصه های خوب برای خود و دیگری ها خلق کنیم و خالق و فاعل و کنش‌گری کنیم.

 

زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمهٔ خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

ژاله اصفهانی

 

@parrchenan

خضوع

گزارش از بیمارستان بود. به انجا، اعزام شدیم. دختری نُه ساله که موهایش را ماشین کرده و تا تمام لحظه که با آن صحبت میکردم لبخند از چهره اش نیفتاد را مصاحبه کردم.

 زیبا ترین چیزی که من از انسان سراغ دارم لبخند است.

 لبخند برای من تداعی تشعشع آفتاب را میکند. برایم حتی بو و عطر دارد و گاهی شدیداً دلتنگت دیدن یک لبخند میشوم.

 و با کسی که لبخند داشته باشد از حضورش سیر نمی‌شوم.

باری

 به معنای واقعی کلمه کودک بود. از آن کودکان نبود که بخواهد ادای آدم بزرگ‌ها را در بیاورد، سری و خیالی و رفتاری در بُزرگانگی داشته باشد. برای شهرک های اطراف تهران بود و در عالم بچگی خود.

 کودک به معنای اخص کلمه، از همان ها که در زمان ما بیشتر بود و اکنون به واسطه نت و گوشی و هوشمند نایاب.

پدر و مادرش سالها پیش فوت کرده بودند و با خواهر بزرگ‌ترش زندگی میکرد. خواهر برایش چون مادری بود.

دوسال بود که از دردهای گوناگون به بیمارستان مراجعه می‌کردند و در نهایت چند روز قبل متوجه شده بودند، کودک HIV دارد. 

کودک هنوز نمی‌دانست. منشأ آن نیز نامعلوم بود هنوز.

 نتیجه راوی:

خسته از باری روانی سوار ماشین شدم و بیمارستان را ترک کردیم. در ماشین در خود فرو رفته بودم و به کودک و شرایطش و جبر جغرافیایی فکر میکردم.

 اینکه کودکی ابتدا پدر و مادرش را از دست بدهد و سپس این بیماری...

هر چقدر که به شرایط و جبر جغرافیایی خودم و دوستان و آشنایان و نزدیکان و کسانی که میشناسمشان، فکر میکنم، میبینم، روزگار، دهر، فلک،... هر چه که میخواهی نام بر آن نهی، با ما بد تا نکرده است.

 خضوع شاید نام دیگر پذیرفتن شرایط سخت این روزهایمان باشد.

 خضوع کنیم و تلاش، برای ساختن روزگاری به برای خود و دیگری ها داشته باشیم. با کُنش خود این خضوع را باز تعریف کنیم.

 

@parrchenan

خرگوش

موهایش را خرگوشی بسته بود. در سه نام، نامیده میشد و واقعا سه نام داشت و دروغ نمی‌گفت!!

دخترک شش سال داشت. پرسیدمش خرگوش صدات کنم. خوشحال شد. تا به ماشین می‌پرید و میجهید و می آمد. درست مثل یک خرگوش در داستانها. دو ساعتی با هم بودیم و دوستهای خوبی شده بودیم. نام مرا پرسید و گفتم سهیل. نام خانوادگی را پرسید. پاسخ دادم سهیل خرس گنده. گفت پس تو را سهیل صدا میکنم.

در نهایت دخترک به شیرخوارگاه بازگشت! 

دخترک را چند سال پیش به فرزندخواندگی پذیرفته بودند و اما آن خانواده نتوانسته‌ بود پدری و مادری بکند. برای همین بود که سه نام داشت، یک نام ابتدایی در خانواده ابتدایی، یک نام که سالها در شیرخوارگاه صدایش می‌کردند و نام آخری نامی بود که خانواده جدید بر او گذارده بودند.

دخترک در بازگشت به شیرخوارگاه سبک بال بود و تا حدودی سرخوش. و او، مرا بشدت یاد کارتون و شخصیت جودی آبوت می انداخت. شنگولانه بازگشت.

نتیجه راوی:

سخنی از مسیح هست با این بیان:

«هر آینه به شما می‌گویم تا بازگشت نکنید و مثل طفل کوچک نشوید، هرگز به ملکوت آسمان ره نمی‌یابید.»

 چه شد یاد این سخن افتادم؟

اینکه این کودک با همه نابه سامانی که دید، رفت به پدر و مادری و بازگشت، شرایط نه خوبی را در آن خانواده تجربه کرد، اما وقتی به شیرخوارگاه بازگشت، شاد بود، پر بود، ویران نبود. چون نهالی که به درخت شدن باور دارد، بود، نه چون نهالی خشکیده و تکیده ، اما اگر یک انسان بالغ بود احتمالأ ویران و آسیب خورده و ضعیف و غمین و نالان و پر غصه و با حسی پر از بدبختی به دنیایی پر از نکبت باز می‌گشت.

 

 با دیدن خرگوش چیزی دیگر نیز آموختم. این که چون یک کودک از محنتها بتوانم عبور کنم. در غم‌های خود نمانم چون یک کودک، چون خرگوش.

همین ها را که اکنون نوشتم، دلم برایش تنگ شد. الهی سرش سلامت و روزگارش نیک بخت باد. 

 

@parrchenan

پس بگیرند

تلفن اداره زنگ خورد و خانمی آدرس اداره را با صدای تا حدودی ناشی از خشم خواست.

 لحظاتی بعد خانواده ای به اداره مراجعه کرد. 

پدر کودک بیان کرد که برای بار دوم به منزلشان مراجعه کرده ایم و این بر آنها ترس ایجاد کرده است...

حالا چرا ترس؟

 

 به گزارش همکارم رجوع میکنم. دیدم گزارش نوشته که خانواده بسیار بسامانی بوده‌اند و گزارش کذب محض بوده است. دخترکی، فرزند این خانواده بود. با او همکلام شدم ( مصاحبه کردم) دریافتم والدینش را در حد پرستش دوست دارد. پدراش می‌گفت بعد از رفتن شما بشدت گریه میکرد که میخواهند مرا از شما بگیرند!

 قصه ای برای دخترک درست کردم که ما به والدین خوب نمره میدهیم و والدین تو شاگرد ممتاز هستند.

حالا چرا کودک ترس داشت؟

 

اما داستان ترس:

«خانواده بچه دار نشده بودند و از بهزیستی فرزند خواندگی گرفته بودند. 

کودک این موضوع را نمی‌دانست چرا که در نوزادی او این امر اتفاق افتاده بود».

 

توانستیم اعتماد کامل خانواده را جلب کنیم. بابا هنگام خداحافظی گفت: می‌ترسیدم بچه را از ما «پس بگیرند»!

پاسخ دادم مگه شیشه نوشابه است که پس بگیرند؟

و یادم آمد این روزها شیشه نوشابه ها را هم پس نمیگیرند.

نتیجه راوی:

۱. با اینکه کودک نمی‌دانست داستان زندگی اش را( البته با این امر موافق نیستم بدلیل متعدد) اما انگار در ناخودآگاه خود، چیزی نا پیدا از زندگی اولیه و نوزادی خود می‌دانست که رفتاری بیتابانه بروز داده بود. 

برایم این موضوع جالب بود و چیزی چون راز نُمود پیدا میکرد.

 

۲.ما مددکاران اجتماعی بسیار در بسیار منزل مردم رفته ایم. حتی تابلوترین معتاد، کارتون خواب، کودک آزار شدید هم معمولاً کمترین گمان را دارد که ممکن است کودکش از او گرفته شود. چرا؟

 چرا این‌قدر قاطع هستیم؟ 

پاسخ دم دستی دارم و از خوانندگانم نیز تقاضا دارم بدین پرسش بی اندیشند. اما پاسخ دم دستی ام آن است که ما نسبت به آدم ها، روابط، حس مالکیت داریم. بچه من، زن من، مرد من، همسر من، گویی همه از نوعی مالکیت برخوردار است. و این مالکیت آیا بد است؟ خوب است؟

 نمیدانم.

 

اما اینکه ترسی داشته باشیم از این که پس بگیرد خوب است؟ شاید بتوان پاسخ داد وقتی که فاعل آن فهمیده شود. کی، چه کسی پس بگیرد؟

روزگار، خدا و یا هر نام دیگر برای آن ناپیدا.

و با این پاسخ گویی، اراده ای برای دقیق شدن بر اعمال و رفتار خود، ارزیابی کردن، تغییر مثبت کردن را انگاری درون خود زنده میکند .

این مقوله نه فقط در فرزند، که در ازدواج، در روابط دوستی بین دوستان، در روابط والد فرزندی نیز می‌توان در نظر گرفت.

 دوستان بیایید همیشه یک ترس، که در ادبیات دینی به نام خوف و رجا بکار برده می‌شود داشته باشیم از این که این عزیزم، این رابطه ام، این والدینم این فرزندم، این همسرم را ممکن است روزگار از من برُباید.

اینگونه همچون همان کیفی که کیف قاپ خواسته دزدی کند و شما محکم بند آن را چسبیده اید. این روابط و این عزیرانمان را به بهترین حالت نگه خواهیم داشت.

گمان دارم این نوع تفکر، تفکری رواقی باشد.

و اینگونه با این ترس ناپیدا از لحظه لحظه عمر و عزیرانمان لذت خواهیم برد.

 

شاید پاسخ درست تر به پدر و مادر آن کودک در مواجهه با پس بگیرند آن بود که

 آری پس می‌گیرد. همه ما پس داده می‌شویم همه ما شیشه نوشابه های گرویی هستیم.

پس

عزیز من، با کودکت بیش از بیش لذت ببر

 پس

 عزیز من با همسرت، عشقت، بیش از این میهربان باش.

پس

 دوست من با دیگری ها بیش از این انسانی تر باشیم.

 

 

@parrchenan

ولن

تا به امسال خیلی روز ولنتاین نظرم را جلب نکرده بود. اما فروش آن هم بادکنک و خرس سر چهار راه ها بخصوص از میدان ولیعصر به بالا نظرم را جلب کرد. اینکه کم کم ولنتاین در حال ورود به بافت فرهنگی ایران است و در حال جا باز کردن.

نمیدانم هئیت های شلوغ رفته اید یا نه؟ از آن مدل هایی که جا برای نشستن نیست. وارد مجلس می‌شوی، چشم می‌گردانی،یک گُله جا پیدا می‌کنی و با بیست تا ببخشید به چپ و راست و کناری و پهلویی و پشتی میری دو زانو می‌شنی، بعد از دقایقی پاهایت و زانوهایت فشار میآید، باز عذر خواهی ها را شروع می‌کنی یکم کج تر میشنینی و تا یک ربع بعد میبینی قشنگ چهار زانو نشستی همچنین مشتی.

چه شد که توانستی چهار زانو بشینی؟ اطرافیان که نشسته بودند نشستن تو را پذیرفتند و و برای تو مجبور شدند جا باز کنند. این خاطرات دوران نوجوانی ام بود. اما چه شد که یاد آن افتادم؟ گمان دارم که ولنتاین هم چنین عمل کرده و دو زانو آمده وسط فرهنگ نشسته و کم کم در حال جا باز کردن و چهار زانو نشستن خود است.

باری

 مددکار دخترانه محل کارمون می‌گفت، چند تا از بچه ها از صبح آرایش غلیظ کرده اند که امروز روز ولنتاین است. صدای گریه چند تا دختر دیگر نیز در اتاق مددکاری و همدلی مددکار با آنها در طول روز می‌آمد و پندارم را بیشتر درگیر این موضوع کرد.

ولنتاین چیست؟یک واژه.

 و میخواهم این واژه را از یک پله بالاتر ببینم. 

 نزدیکترین واژه به آن، عشق است. عشق چیست؟ باز از این واژه فاصله میگیرم تا بهتر آن را بنگرم. دوست داشتن و دوست داشته شدن.

و این دوست داشته شدن و دوست داشتن از کجا می‌آید؟

پاسخ این سیؤال سخت است. پاسخ من به این سیؤال دو گانه است.

 یک، ریشه در مرگ آگاهی انسان است. مرگ آگاهی انسان را به موجودی تنها و آگاه به تنهایی اش تبدیل میکند. و دو، سیر تکاملی حیوانی ماست. دوست داشتن و دوست داشته شدن از برای آن است که گونه من همچنان ادامه دهد. مثل میلیونها سال پیش.

 

نتیجه راوی:

 می‌ارزد دوست داشته باشیم و دوست داشته شویم. چرا که هم منطبق با سیر تکاملی است، هم از بار تنهایی عظیم و مرگ آگاهی ویرانگرانه می‌کاهد

 

 

@parrchenan

خاله

گزارش شده بود و از ما میخواست، بازدید از منزلی برویم و ببینیم خاله مددجو شرایط نگهداری و ترخیص مددجو از بیمارستان را دارد یا خیر.

مددجو توسط پدر مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود و در بیمارستان بستری بود و اکنون باید ترخیص میشد.

به منزل خاله مددجو رفتم. خودم را آماده کرده بودم با فردی هفتاد ساله روبرو شوم.

وارد منزل شدم. خانمی قبراق، نسبت تیز و بز( با توجه به سنش) خود را خاله مددجو و سنش را ۷۹ سال معرفی کرد. از جزییاتی که گفت معلوم بود که بر پدر مددجویان نیز مشرف است و حتی بخاطر آنها، هزینه زندگی آنها را هم تامین می‌کند. 

 سیگاری گیرند و یک کاکایو تلخ تعارف کرد.

و توضیح داد کاکایو تلخ برای قلب مفید است.

 او سرشار از زندگی بود. پُر. از آنهایی که کمتر در ایران در این سن و سال میشود اینگونه دید.

 از همان جا به همکارانم زنگ زدم و گفتم شرایط نرمال است و بهترین جا برای مددجو همین خاله و خانه است.

 همکارانم می‌خواستند فرایند ترخیص را هم به گردن او بی اندازند اما من زیر بار نرفتم. این خانم ۷۹ ساله قبراق، سر حال، بهترین دژ و مدافع خواهر زاده هایش بود و آسیب به او آسیب به آنها هم بود. و بیمارستان خطر کرونا داشت.

همکارانم فرایند ترخیص را انجام دادند و بعد از ظهر خواهرش زنگ زد که مددجو به خانه خاله آمده است.

با خودم فکر کردم، این مددجو ها حتی به ذهن‌شان خطور نمی‌کند، که برای پیدا کردن و ایمن نگه داشتن دژی مثل خاله شان، مددکاران درگیر این موضوع تا کجا ها به آن می اندیشند.

@parrchenan

سیخ سیخی

مأموریتی رفته ایم. دخترک هشت ساله به وسیله قرص اقدام به خودکشی کرده بود.

حدس قوی می زنم از خواهر بزرگ سالش این عمل را فرا آموخته است. برای پدر خط و نشان کشیده ایم که اگر روانپزشکی او را نبیند و ارزیابی نکند، برایش داستان درست خواهیم کرد.

 دخترک نمکین و چشم سیاهی بود و دستانش را به واسطه استرس بهم می مالید. استرس در چشمانش موج میزد.

وظیفه ما برای آنکه پدر را وادار به اقدام روانپزشکی و روانشناسی کودک کند پایان یافته بودید و اینک وظیفه فردی ام آغاز شده بود.

 اینکه بتوانم دخترم را از استرس حتی شده برای لحظاتی خارج کنم.

 

من در زمستان‌ها معمولا با برخورد هوای سرد به گردنم که معمولاً خیس از تعرق به واسطه دوچرخه و رکابیدن و کوه و دویدن است، دردناک میشود و در اصلاح خشک.

برای جلوگیری از این موضوع معمولاً دستمال گردن همیشه می‌بندم. ضمن اینکه گردنم همیشه گرم میماند و احتمال دردناکی و خشک شدن را به حداقل ممکن میرساند.

جلو دخترک دستمال گردنم را از سرم بیرون میکشم. در آنی همه موهای نسبتا کم پشتم سیخ سیخی میشوند.

 

 روبروی هم نشسته ایم و میبینم مردمک چشمش به میلیمتری رو به بالا میرود و موهای سیخ سیخی ام نظرش را جلب میکند. 

 از طریق همین موی سیخ سیخی و تقاضا کردن شانه شخصی اش از او و عدم تمایل دادن شانه اش به من، لبخندی بر چهره اش کاشته میشود. دستانش از مالیدن هم متوقف می‌شود و چشمان درست و سیاهش از استرس به در می آید. این را نشانگر کم شدن استرسش ارزیابی میکنم.

 

پی نوشت:

۱. دخترک پس از یکماه از مصرف دارو و مشاوره شرایط اش مناسب شده است.

۲. لطفاً به حالت های روانی فرزندانمان دقیق شویم.

۳. بر آنچه که کودکان می آموزد، نظارت داشته باشیم. معتقدم اگر خواهر بزرگتر این کودک این رفتار را نمیداشت، این کودک حتی به ذهنش این رفتار خطور نمی‌کرد

«چهار». گاهی آرزو دارم دلقک باشم و هر غمگین و فسرده و دردآلودی را بخندانم. یک دماغ قرمز دلقکی در جیب میداشتم و دلقک عالم میشدم.

 « چهار + یک» یاد و خاطره رابین ویلیامز کمدین دوست داشتنی اما افسرده با پایانی خود خواسته را گرامی میدارم.

 

@parrchenan

پاییون

پرونده نوزاد مادر معتاد داشتم، چند باری آدرس رفتم و نبود. کاشف به عمل آمد که مادر حوصله موصله نداشته رفته بچه اش را از بیمارستان بصورت پنهانی برداشته و متواری شده است.

این که حق مادری اش بوده یا نبوده، این که مصلحت نوزاد با مادری معتاد چه میشود و سیؤال های از این دست فعلا کاری ندارم.

 

روی سخنم از آزادی است:

«ین حق من است پس بدستش می‌آورم. از هر طریق». 

 با شنیدن داستان آن مادر و نوزاد یاد فیلم پاییون افتادم و کیست که عاشق پاییون نباشد حتی اگر، خود مسیول زندان باشد و زندان بانی کند

 

@parrchenan

مصمم

به پرونده ای رفته ایم. افکار خودکشی داشت. خودش اختلالش را می‌دانست. گاهی شیدا و گاهی غمگین است. روانپزشک دارو داده بود، اما از خوردن آنها سر باز میزد.

تا یک ساعت صحبت‌هایش را شنیدیم و استدلال های متقابلی را بیان کردیم. تاکید داشت با برادرش صحبت شود. 

 در مواردی این چنین موضوع اگر از نزدیک نگاه شود، شاید بسیار پیچیده دیده شود. شبیه طنابی که از زیر ذره بین دیده شود، کلی زوایا و رشته های نازک و ناهماهنگ دیده شود که همه ما داریم با شدت و ضعف هایی و از پشت ذره بین قابل مشاهده خواهد بود

 اما باید از طناب فاصله مناسبی گرفت تا آن گره ای که کاملا ناهماهنگ و تو چشم است به چشم آید

اینگه ماجرا از پیچیدگی خارج می‌شود.

فقط کافیست گره را بیابیم.

گره در این داستان، عدم مصرف دارو بود.

مددجو همچنان تاکید می‌کرد که داروهای شیمیایی را نخواهد خورد و باید با برادرش و‌ نوع گفتارش صحبت شود.

بعد از یک ساعت، سخن را در دست گرفتم. با یک تهدید ضمنی،« اگر نمیخواهی خودت در روند تصمیماتی که برای تو لازم است گرفته شود، باشی، من با افراد قانونی و اثر گذار بدون آنکه ملاحظات تو در نظر گرفته شود گفتگو خواهم کرد»

درنگ و گریه از سر گرفت. سرش را که بالا آورد با چهره مصمم و جدی من روبرو شد.

قبول کرد با هم یک الگو متناسب با اولیت او طراحی کنیم. اینکه بیمارستان اعصاب و روان و نزد روانپزشک رفته و متناسب با دستور پزشک عمل کند.

باز هم کجدار و مریض و گریه و خشم از او..

 و همین که سر بالا می‌آورد با چهره من روبرو میشد،

چهره ای جدی و مصمم.

قبول کرد. گفتم همین الان تاپسی بگیر به آدرس این بیمارستان به همراهی مادرت و برو حاضر شو تا آمدن ماشین.

همزمان با آمدن تاپسی ما هم از خانه خارج شدیم.

دو هفته بعد مادرش زنگ زد و بسیار بسیار تشکر کرد از حضور ما و اینکه رفتارهای دخترش نرمال شده است و تامام.

نتیجه راوی:

۱.گره های گل درشت زندگی را کشف کنیم تا حدود زیادی میتوانیم زندگی به سامانی داشته باشیم

 

۲. همه ما به طبع انسان بودن و روان و خُلقی که بالا و پایین میشود نیاز داریم گاهی فردی در زندگیمان باشد که با زبانی محکم و گفتار استدلالی دست گیرمان باشد.

مثالی شخصی بزنم: در زمان دانش آموزی، بعد از گرفتن دیپلم ریاضی، تمایل به شرکت در کنکور انسانی داشتم، در تابستان آن سال دو به شک بودم بودم و یکبار گفتم ولش کن. با بابا در پراید سفید رنگ با پلاک تهران یازده بودیم.

اما بابا گفت نه حالا که تصمیم گرفته ای و کتاب‌های لازم را خریده ای و وقت گذاشته ای، این تصمیم را انجام بده، و این شد که دنیای من تا به اکنون عوض شد و انصافاً از این تصمیم راضی هستم.

  اقتدار و استدلال پدرانه آن زمان مرا از دو به شکی نجات داد و مسیر زندگی ام را عوض کرد.

 

 

@parrchenan

تاک کهن

گزارش، حیرتم را برانگیخت. پسری سیزده ساله پدری هشتاد و چند ساله را تهدید کرده است، کتک زده، او را خیس کرده و شیر گاز را باز گذارده، خانواده را بیرون کرده و در خانه را در سرما قفل کرده است و...

به آدرس رجوع میکنیم. پیرمردی نیمه بینا در را می‌گشاید و توضیح میدهد که پسرش، او و خواهر و مادرش را میزند.

درِ اتاق ها شکسته شده بود و تلویزیون و میز اش نیز هم.

مادر پسرک از کارهای عجیب پسر کش توضیح داد و گفت فیش فعال( بیش فعال) است و اکنون قدرت کنترل او را ندارند.

 نه درس میخواند نه اجازه میدهد خواهرش درس بخواند و کتابهای او را پاره می‌کند و اکنون زده به کوه و می‌رود آدم برفی میسازد!!( از این قسمت پسرک خوشم آمد، یاد دیوانگی خودم افتادم)

محرز بود که پسرک باید در بیمارستان اعصاب و روان چک میشد.

 اما دلم برای خواهر پسرک که ده ساله بود سوخت، همچین بامزه چادر نمازی سر کرده بود. اگر پسرک بود یه نیمچه حالی میدادم که حداقل نسبت به خواهرش تا رفتن به روانپزشک خشونت کمتری اعمال کند.

 

پی نوشت:

۱. تا به حال فاصله سنی هفتاد و دو سال بین فرزند و پدر ندیده بودم. یاد آیات ابراهیم، هاجر، اسماعیل افتادم.

 

۲. سیؤالی در ذهنم شکل گرفت: آیا والد نسبت به فرزند، پیرامون اختلاف سن و احتمالأ کهولت سن، اصولی اخلاقی دارد یا نه؟ مطابق با کدام نظریه اخلاقی پاسخ آری یا نه میتوان داد؟

این پاسخ را میتوان به آیات ابراهیم هاجر اسماعیل اسحاق نیز تعمیم داد؟

 

۳. آیا واژه «اقتدار» منفی و مضموم است؟ معتقدم اگر پدر این خانواده که فردی کهنسال و نابینا بود، از اقتدار لازم بهره برده بود قابلیت کنترل و درمان فرزندش فراهم میشد. به این واژه و همه منفی _ مثبت های آن بی اندیشم.( این سیؤال سوم با تاسی از سخنرانی های دکتر سروش و نظریه دین و قدرت که پیامبر مقتدر را سخن گفت، در ذهنم شکل گرفت)

۴. در حیات خانه یک درخت تاک بود، عظیم و‌کهن، قطر تنه اش نشان از کهنسالی میداد. تا به حال تاکی با این تنه ندیده بودم. تاکِ کهن دلم را به یغما برد

 

 

 

@parrchenan

گل اندام

در نگهبانی بودم و منتظر راننده، از فرصت استفاده کردم و کیف مدارکم را مرتب میکنم، این کیف مخصوص اداره و پرونده ها و وسایل لازمه است. عروسک و سوت را که نگهبان دید، توضیح دادم اگر کارمان به بچه ای بخورد، با اینها سرگرمشان میکنم و اگر کارم را اداره و ارگانی عقب بی اندازد با سوت در دست کودک به جلو میبرم 😈

نگهبان از عروسک در کیفم تعجب نکرده بود، بیان داشت که هر آدمی شاید حتی لازم داشته باشد و حرف از گل‌اندام زد. 

گل‌اندام، نام عروسکی است که هدیه گرفته است.

نگهبان

 پیرمردی در شرف بازنشستگی و با تجربه زیسته بسیار، بارها که از خاطراتش روایت کرده است، به او گفته ام تو باید به جای ما، مربی و مددکار می‌شدی.

چند تا روایت ناب دارد شاید روزی نوشتم. در یکی از روایت هاش، دو تایی با هم زدیم زیر گریه.

معتقدم، در حوزه هایی مثل بهزیستی، آدم هایی با تجربه زیسته بالا، عواطف قوی و پر از حس انسان دوستی، از بسیاری از ما به اصطلاح تحصیل کرده های از دماغ فیل افتاده ناکار بلدِ گُم مانده در کار خویش، کارایی بالاتری دارند و به درد انسان و انسان ها بیشتر بکار آیند و اگر نمونه بخواهم بیاوریم همین نگهبان میهربان است.

گل اندام را از کمدش بیرون می‌آورد و از کیسه نایلون که از جهت چرک نشدن بر روی آن کشیده بیرون کشیده و خندان به من میدهد.

محو تماشای گل‌اندام هستم که میگوید: موهایش هم طبیعی است و باز می‌خندند.

 دیگر فضولیم گل کرده است. میگویم داستان گل اندام را میخواهم.

روایت می‌کند:

دختری تحصیل کرده بود به مرکز ما مراجعه کرد. حتی داخل و نزد کارشناسان هم نرفت. آخر که نگهبانی را ترک می‌کرد، رو میکند به نگهبانی و می‌گوید: گفته بودند تهران انار ندارد، تهران انار دارد( نگهبانی به او انار تعارف کرده بود) و فرشته هم( با اشاره به نگهبان)

 

چند ماه بعد نیز این عروسک را برای آن فرشته( نگهبان) می‌سازد و به فرشته می‌گوید با موهای طبیعی خودم، گل اندام را خَلق کردم.

 

پی نوشت:

۱.فرشته های دور و بر خودمان را کشف کنیم.

۲. ایده ساخت گل اندام از موی طبیعی، ایده هنرمندانه و خلاقانه ایست. اهل هنر آن را دریابند.

۴. تهران انار ندارد نام فیلمی مستند است و حدس میزنم آن مراجعه‌کننده اهل هنر و سینما بوده است.

۳. صبح اول صبح اول هفته این روایت را شنیدم و به حاجی ( نگهبان) گفتم روزم را ساختی و حتی هفته ام را، امیدوارم روز خوانندگان هم.

 

@parrchenan

قانون اطفال و نوجوانان

پرچنان:

بازدید از منزلی رفته ام که بچه پنج ساله را پدر از در خانه بیرون کرده است و بهداشت روان طفل را در معرض خطر جدی قرار داده است.

با پدر کودک گفتگو میکنم، تکذیب می‌کند این رفتار و میزند صحرا کربلا از اختلافات زناشویی که دارند و شیوه غلط تربیت فرزند از جانب مادر دم میزند و خود را مظلوم تاریخ متصور میکند.

در نهایت، پیشنهادم قضایی کردن پرونده بود.

 

 با توجه به قانون جدید اطفال و نوجوانان، و این که این نوع رفتار ها، جرم عمومی می‌باشد. دست مددکار، و فعالین در حوزه کودک و قضات باز است برای مواجهه با آن.

 

پی نوشت:

۱.پیشنهاد میکنم تک تک ما ایرانیان چه آنهایی که کودک و خانواده داریم، و چه آنهایی که کودک نداریم، چه آنهایی که سر و کارشان حوزه کودک است و چه آنهایی که نیست، قانون اطفال و نوجوانان را مطالعه کنند. 

مثلا بسیاری از رفتارهایی که به اسم تنبیه نسبت به کودک روا داشته میشود، جرم عمومی است و قابلیت پیگیری دارد و حتی با رضایت فردی نیز قابل چشم پوشی نیست

 

 

 

@parrchenan

 

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي

آهنگ اشتياق دلي دردمند را

شايد كه بيش ازين نپسندي به كار عشق

آزار اين رميدهء سر در كمند را

بگذار سر به سينه من تا بگويمت:

اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست؟

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان

عمري است در هواي تو از آشيان جداست

 

دلتنگم آن چنان كه اگر بينمت به كام

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شايد كه جاودانه بماني كنار من

اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

 

تو آسمان آبي آرام و روشني

من چون كبوتري كه پرم در هواي تو

يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم

با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو

 

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت اي چشمهء شراب

بيمار خنده‌هاي توام بيشتر بخند

خورشيد آرزوي مني گرم‌تر بتاب

 

فریدون مشیری

پرنده بودیم

در گفتگویی چند نفره هستیم.

نفر دوم از نفر سوم می‌پرسد:

گوسفندها با فرزندان خود، با والدین خود هم جفت‌گیری میکنند؟

آن فرد گوسفند دار توضیح میدهد در حیوانات بحث های این چنین مطرح نیست.

گاهی ما طبیعت را از دریچه انسان متمدن، انسان ناطق، انسان سیاسی، انسان قصه گو ... که نهایتاً یک عمر دویست هزار ساله دارد، می‌نگریم حال آنکه طبیعت، عمری بسیار کهن دارد. 

بازدید از منزلی رفته ام و دخترک ده ساله ای از طریق پدر، مورد آزار جنسی قرار گرفته است...

و من پرتاب میشوم به گفتگو اول

در این میلیارد ها انسان، بعضی هایمان، به دلایل گوناگون، بیشتر اسیر سائق های طبیعت هستیم تا تحت سیطره فرهنگ و تمدن و عقلی که در آن پرورش یافته است.

نتیجه راوی:

راستش نتیجه ای ندارم، فقط میخواستم نوشته باشم. همین

 

پی نوشت:

یک

 با پدری صحبت میکردم که بخاطر دخترش، کلی مسیر و مسافت را طی کرده است.

در گفتگو آرزویی را مطرح میکنم:

کاش همه پدران این سرزمین نسبت به فرزندان‌شان این چنین حس مسئولیت داشته باشند.

 

فقط اکنون دوست دارم این کاش، این آرزو، این امید، این دعا، را آمین بگویم.

 

دو

 

گویا در پرندگان برعکس پستانداران، تک جفتی مرسوم است. کاش همه ما انسان‌ها پرنده بودیم.

 پوزش از این همه کاش.

 

این کانال، اوقات خوانندگان را بسیار مکدر می‌کند. این را هم میدانم :(

پوزش.

 

@parrchenan

یگانگی

بازدید از منزلی رفته ایم. دختر خانواده از منزل فرار کرده بود و مرکز پذیرنده از ما درخواست بازدید داشت.

خانواده و مادر دختر، فردی مذهبی بود، از همین مذهبی های معمول. مثل خانواده خودمان.

از اختلاف فکری و باوری که با دخترش داشت گفت و اینکه وقتی او و پدرش، فهمیدن از طریق مجاری با پسری دوست شده است، دعوایش کرده اند.

 این پسر و دختر البته که هیچگاه یک دیگر را ندیده اند. و هیچ کتک و ضربی هم در کار نبوده است.( و همین بوده است)

وضعیت منزل و فضای اشتیاق مادر برای بازگشت دخترش، البته که مهیا بود

نام اعضای خانواده را پرسیدم.

یکی از فرزندان دو اسمه بود. یک نام مذهبی در شناسنامه و یک نامی غیر مذهبی که صدایش می‌کردند.

زیر یک دقیقه بالای منبر میروم:

«خانم همین دو اسمه بودن، نشان از یک دوگانگی درون خود خانواده اولیه دارد. این که سالهای قبل خود شما در تردید بودید حتی در نام گذاری. و نه مگر که ما یگانه پرست هستیم؟ توحید و یگانگی بدین منظور نیست که فقط خدا را یگانه بپنداری،بل در همه شئون زندگی و افکار به یک یگانگی برسی که هر دو گانه و چند گانه ای اثر خود را حتی دوازده سال بعد به شکلی دیگر مثل همین فرار دخترتان می‌گذارد.»

این سخن، سخت مورد پذیرش این مادر قرار گرفت

نتیجه‌گیری راوی:

۱. ای پدر و مادر هایی که در این گمان هستید که بدون گفتگو و اقناع کردن، میتوانید فرزندان خود را همچون خود تربیت کنید. سخت در اشتباه هستید. فقط کافیست در پندار خود چنین مانورذهنی انجام دهید:

ممکن است او فرار کند! و هزاران سیؤال بعدی از راه خواهد رسید.

پس لطفاً با فرزندان خود گفتگو کنیم و اقناع کردن بیاموزیم و لازم شد جاهایی رفتار و باور و پندار خود را تعدیل کنیم.

 

۲. به توحید و یکتا پرستی ، فقط از دید باور ننگریم. در تمام شئون زندگی آن را دریابیم. البته که کاریست سخت مشکل.

 

۳. منبری خوبی میشدم، اگر میشدم :)

 

@parrchenan

تهنا

یک

تلفنم تماس خورده و یکی از بچه های سابق ام هست، فکر کنم پنج سالی می‌شود که ترخیص شده و اکنون مربیگری فوتبال میکند. عشق فوتبال بود. به معنای واقعی عشق فوتبال. چشمان بسیار ضعیفش هم مانع آن نشد که از عشقش دست بکشد.

و اکنون بعد سالها مربی فوتبال شدن را انتخاب کرده است.

 از کارش میپرسم و از کرونا می نالد که تقریباً فوتبال را تعطیل کرده است.

حالا چرا زنگ زده بود؟

یُبوست داشت و به دنبال راهی برای برطرف کردن آن بود !!

 این جور موارد آدم چه می‌کند؟

 از پدری، از مادری، بزرگی

میپرسد و او راه حل سنتی یا ساده دارویی پیش پایش می‌گذارد.

او و بسیاری چون او، تهنا هستند که بزرگش، پدرش، مادرش، از پس سال‌ها هنوز خُردکی خام دستی چون من است.

تهنا.

 

نتیجه: همین که در زندگی مان یک دیگری بوده و یا هست که ازش بپرسیم یبوست شدم چه کنم، یعنی هنوز به عمق تهنایی یک آدم نرسیده ایم.

این نکته های خیلی کوچک، خنده دار، حتی مسخره، سهم بزرگی در معنادهی به زندگی ایفا میکند.

بسیار بزرگ.

 

آن سال‌های مربی بودن، معمولاً مجموعه دار عرقیجات و نبات در کمد همیشه بازم بود که راه حل سنتی چای نبات را برای بچه ها پیاده کنم. شاید آن خاطره باعث تماس یُبوسی شده بود.

 

دو

 

گزارش اورژانسی خورده است. به باشگاه فوتبالی معروفی می‌رویم. فردی هوادار، به دلیل ضعف مدیریتی باشگاه قصد خود سوزی داشته است که موضوع تا رسیدن ما جمع شده است.

جلو باشگاه چند فرد مسن را میبینم. بیشتر که می مانم، متوجه می‌شوم از کهن هواداران آن باشگاه هستند. با خود کلی عکس و خاطره از باشگاه و فوتبال و بازیکن ها، دارند.

 

در طول عمر خود معنا دهی به زندگی خود را در فوتبال جسته بودند.

اول خیلی تعجب کردم. خیلی.

اما بعد سئوالی پندارم را گیر انداخت:

 چه فرقی دارد؛ معنا دهی در تکیه، هیئت های عزاداری و از این قبیل باشم یا هوادار دو آتشه فوتبال؟

 هنوز به پاسخی نرسیده ام.

اما یک پاسخ از جنسی دیگر در آستین دارم. این که معنادهی به زندگی را از درون خودم بجوشانم و عینی باشد. نه از دیگری ها و غیر عینی.

 

@parrchenan

اقناع

به آدرس میرسیم، در یک روز بسیار سرد.
آیفون منزل را میزنم. پسر نوجوانی که مورد گزارش بود به درب منزل مراجعه می‌کند.
 گزارش را تکذیب می‌کند و می‌گوید با آبجی هایش گاهی برادرانه دعوا میگیرد. آبجی ها بزرگتر از او هستند و دانشگاهی.
پسرک تیپ و لحن مردانه به خود گرفته است. از او اطلاعات مختصری میگیرم و شماره  تلفن اداره را میدهم و مراجعه میکنم.
 به اداره نرسیده، پدر مددجو تماس می‌گیرد. بسیار خشمگین است. تقریباً پنج دقیقه طول می‌کشد که توضیحات لازم برای اقناع او و فروکش کردن خشمش را بدهم.
آرام شده است و حالا به دنبال یافتن نام کسی است که گزارش کرده و نامش را میخواهد.
به او توضیح میدهم گزارش از نظر کارشناس، صحت نداشته. زیر بار نمی‌رود. پاسخ میدهد که  چندین کودک نیازمند را تحت پوشش خود دارد. از همین روزن ورود میکنم و پاسخ میدهم، یکی گزارش اینها را داده و کارشناس تشخیص داده گزارش درست است و اقدام لازم را برای حمایت از آنها انجام داده و شما حامی آنها شده اید. اجازه دهید همین روزنه باریک برای کمک به کودکی تحت ظلم، باقی بماند و پیگیر تماس گیرنده نشود که فردا ترسی تولید نشود. جنس این موضوع در کشور ما مفید است. قبول میکند.
نتیجه راوی:
در زندگی به شخصه معتقدم در هر شرایطی و برای هر سنی، هر فرد بهتر است برای دیگری که محل صحبت اوست، اقناع سازی صورت پذیرد. برای من فرقی ندارد کودکی چهار ساله باشد یا فردی نود و هفت ساله، اگر که محل سخنم باشد، بهتر است یا اقناع کنم یا اقناع شوم.
در فرهنگ ما، بدلیل تسلط گفتمان قدرت، بر این مهارت اقناع کردن یا اقناع شدن و ابزارهای آن که شیوه استدلال و منطق است، آموزشی انجام نمی‌گیرد. آن را خود بیاموزیم.

پی نوشت:
استاتیوس همکارم را باز میکنم. میبنم خبر از مرگ او میدهد. قلبی که باید همراهی او می‌کرد، همراهی نکرد.
 غمم میگیرد. کار ما فرقی که دارد این است که همکاری و تیمی است. دو کارشناس و راننده و این یعنی کلی خاطره، یعنی کلی در یک فضا، یک اتاقک ماشین، شانه به شانه هم، نفس کشیدن و هم کلام شدن و ...
اما سهیل، مرگ او به تو یک سخن را خاطر نشان می‌کند. قرار نیست، این قلب، تا همیشه در قفسه سینه ات بکوبد. تا وقتی می‌کوبد، هر آنچه در توان داری از زندگی بِرُبا، رهزنیِ زندگی کن که رهزن بزرگ یعنی مرگ در کمین است.
 تا میتوانی بنگر او را، خام قاقالی های روزگار نشوی و از خیره نگاه کردنش غافل بمانی.

پیری دیدم به خانهٔ خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری

خیام

@parrchenan

مادرانه

پسر افکار خودکشی داشته و همکارانم چند روز قبل به داستان او، ورود کرده اند. پس از چند روز با خانواده مددجو روبرو میشوم. برادر بزرگتر و مادرش.

برادرش می‌گوید سال پیش!! هم فکر کنم در بیمارستان اعصاب و روان بستری بود. از مادرش میپرسم: سال نود و شش به مدت دو هفته بستری بود!!

 

نتیجه روای

تا به حال به مادر بودن یا فضای مادری و یا نقش مادری توجه کرده اید؟ خود را در آن حس کرده اید؟

 مادر من هم این چنین دقیق، زمانها و سال‌ها را به یاد دارد. به معنای واقعی دقیق. گمانم آن است که احتمالاً این دقیق بودن و خاطره بلند مدت از تجربه ای که بخصوص به او و فرزندانش ربط پیدا می‌کند ریشه در تکامل داشته باشد. سالها که مربی شبانه روزی بودم، نمی‌گویم حس مادرانه اما بویی از مادری را شاید چشیدم. شاید به همین خاطر معتقدم سخت ترین جایی که تا به اکنون زندگی، مشغول بوده ام، شبانه روزی بوده است.

 

پی نوشت:

بازم تهران. جمله ایست که وقتی شنیدم آهی از نهادم در آمد و در ذهنم با آن تقلا میکنم و رهایم نمی‌کند. سهیل این جمله یک مادر است، این صدا، در سقف جمجمه سرم، تکرار میشود و به خود اکو میگیرد. است ت ت.

 

@parrchenan

شاید زشت

ادامه...

 

روی دیگر سکه چشمان زیبا

 

اگر پست چشمان زیبا را خوانده باشید روی دیگری از آن را در این پست ترسیم خواهم کرد.

معمولا تلاش دارم در پستها قسمتی از موضوع را برجسته کنم و در هر پست توان نتیجه گیری داشته باشم. همیشه این داستان مسیح جلوی چشمانم است:

 مسیح با حواریونش از راهی عبور می‌کردند

 در لجن زاری سگی مرده بود و حواریون از بوی بد و لاشه سگ بد می‌گفتند. مسیح اما گفت: چه دندان های سپید و زیبایی!

این که در هر موقعیتی، توانایی دیدن زیبایی و روایت آن را داشته باشم، برایم گرامی است.

باری

در روایت چشم زیبا، ما با مادری عصبی و پدری که اعتیاد داشت روبرو بودیم. پدر اعتیاد داشت اما رو پا بود و برای امرار معاش خانواده اش سخت تلاش میکرد. به طبع اعتیاد پدر، مادر هم اعصاب نورمالی نداشت و کدام زن است که همسرش معتاد باشد و خودش نورمال؟

 و این چیزی غیر طبیعی در این موقعیت نبود. خانواده مهاجرِغیر قانونی افغانستانی در دهکده ای دور از پایتخت که با فقر زندگی میکردند.

 

تماس گیرنده پیگیر شده بود، به او توضیح دادم که تذکر لازم را داده ام، اما تماس گیرنده به ناگاه برافروخته شد. از این که در این دهکده همه با کلاس هستند!! و تنها این مادر و پدر هستند که بی کلاس هستند!! و اینکه این دختر را از آنها بگیرید من خودم بزرگش میکنم!!!

 با این سخنش

داستان برای من هم عوض شد. رنگ و تعارض عدالت و زیبایی شناسی برایم گرفت.

آن دهکده زمین هایش بسیار گران شده است و طبقه فوق ثروتمند در آن،جا گیر شده اند، تفاوت فقیر و غنی اش از آسمان تا زمین فاصله دار شده است.

این خانواده سه دختر داشت. دو دختر دیگر از لحاظ زیبایی معمولی بودند و کوچکتر از دختر زیبا، اما این دختر زیبایی چشمانش خیره کننده بود.

و تماس گیرنده مدعی بود این کودک در معرض آسیب است.

و از آن بالاتر آمرانه موضوعی مطرح می‌کرد این دختر را از خانواده اش بگیرد و به من دهید!!

معمولاً خانواده‌ها را به پنج دسته تقسیم میکنم:

 عالی، خوب، معمولی، بد، وحشت‌ناک.

و تنها در موقعیت آخرین است که دستم میرود که پیشنهاد جدایی کودک از والدین را دهم. در واقع در خانواده بد بالیدن را حتی ترجیح میدهم به این که در خانواده بزرگ نشود و مثلا شبانه روزی باشد. این ترجیح را هم به واسطه سالها حضور در بین کودکان و زندگی در بینشان و مربی شبانه روزی بودن کسب کرده ام.

 این کودکان در بدبینانه ترین حالت، از نظر من در خانواده ای بد زندگی میکردند. پس احتمال جدایی کودک از والدین را به ذهنم نمی‌دادم.

اما دو چیزی دیگر ذهنم را درگیر کرد

 نیت فرد تماس گیرنده چه می‌توانست باشد؟

 این که دوست دار زیبایی هستی و بخاطر زیبایی دختر، او را ( و فقط او را و نه دو خواهر دیگرش) را مستحق زندگی در چنین خانواده ای نمیدانی؟

 و چون احتمالا بسیار ثروتمند هستی به خود این حق را میدهی که بخواهی دختر را از او جدا کنند و به تو دهند!!

 و دوم: این‌جا عدالت به من کارشناس که اثر گذاری زیادی دارم چه میگوید؟ این که هر خانواده بغیر از خانواده وحشتناک این حق را دارند که خود فرزند خود را نگه دارند آیا عدالت است؟ در حق دختر زیبا آیا این عدالت است؟ 

گاهی میبینم در هر پرونده‌ کلی مسایل فلسفی و هستی شناسی را در حال انجامم و ذهنم با آن درگیر است.

 

 و سیؤال آخر که ذهنم را درگیر کرد

 چه زیبایی شناس باشیم چه عدالت خواه و چه هر فلسفه دیگر، مصلحت کودک چیست؟

 

@parrchenan

سوختن

گزارش کودک آزاری از سوانح سوختگی داشتیم
 برگه گزارش را که داد دستم تا دیدم هشتاد و هشت درصد جا زدم. گفتم من بروم یک بچه چهار ساله با این درصد سوختگی ببینم تا یک هفته خوابم نمیبرد به خدا قسم. به برگه  که دقیقتر شدم، دیدم نوشته هجده درصد سوختگی. پس رفتم.
با پدر بچه در اتاقی که فقط صدای نفس های آرام ناشی از خواب بسیار عمیق او بود صحبت میکنم. اتاق نیمه تاریک و گرم است. زیاد نمیخواهم کودک را ببینم با آن بانداژ مخصوص سوختگی، دلم ریش میشود.
پدر روایت می‌کند، باغ بودیم، بچه گفت سردم است، با تینر آتش روشن کردم و بردم تینر را چند متر آن طرف تر گذاشتم و پی کار خود رفتم. کودک سه و نیم ساله سراغ تینر رفته و همانا یک آن صدای فریادش را شنیدم.  بدو خودم را رساندم سر و صورت و شکم بچه آتش گرفته بود، آغوشم را باز کردم و آتشش را در بغل خودم خاموش کردم،  و خودم هم سوختم. هی به خودم فشار میدادم که شعله ها خاموش شود.اینجای داستان که پدر کودک به عمق روایت رفته بود و با دستانش نشان میداد چگونه او را در بغل گرفته و آتشش را خاموشش کرده، میخواستم گریه ام را شُره کنم. از آنها که با یک پلک از هر چشم، هفت هشت قطره شره کند و بریزد.
 بغض خیلی غلیظ و سنگ مانندی را قورت دادم و کتابی حرف زدم، لعنتی وقتی بخواهم با عاطفهِ قلیان شده ام روبرو شوم بسیار رسمی کتابی صحبت میکنم. تلاش میکنم از آن سهیل پر از احساس به سهیل معقول جدی رسمی شیفت کنم. چرا که  نمیشد جلو پدر بچه که مسامحه و غفلتی این چنین داشته و کودکش احتمالأ تا پایان عمر آن را یدک خواهد کشید، های های بزنم زیر گریه.
آخرش پدر می‌گوید: چَشم خورد، بچه ام خیلی خوشگل بود.

 نتیجه راوی:
خوانندگان جانم، عزیزانم،  دوستانم، ای فِدای شما نویسنده این سطور ( با این نوع نوشتار میخواهم ارادتم را به شما نشان داده و همه توجه تان را مطالبه کنم)اگر خود یا اقوام یا آشنایان، کودکی تا شش سال دارید، حتما به موضوعاتی این چنین دقت کنید. کودکان قوه تعقل و تجربه زیسته ما را ندارند که امکان تمیز گذاری  و‌سنجش بین امور را کنند. پس هر چیز که احتمال مسامحه و غفلت و در نتیجه اتفاقات بسیار دلخراش می‌رود را باید به حدود صفر رسانید.
 اگر کودک دارید بخاری و کتری آب روی آن اشتباهی بس بزرگ است( فصل این نوع سبک چیدمانی هم شروع شده است). اگر امکان رسیدن دست کودک به شیر سماور وجود دارد، این اشتباهی مرگ بار است. باید سماور و کتری آن را حتما عوض کرد و در شعله  های انتهایی اجاق قرار داد

 این تلخی غم انگیز با این جزئیات را از این رو نوشتم که از تکرار چنین حوادثی جلوگیری شود.

دو
 تکلیف خودمان را با خرافات روشن کنیم. همین ماهایی که اسفند دود میکنیم تا چشم نخوریم. دیدید چنین تفسیر و باوری که من و شما با بسط آن و اجرای آن به آن دامن می‌زنیم و آن را زنده نگاه میداریم به پدر اجازه داد در دادگاه وجدان خودش، از خود سلب مسیولیت کند و بگوید چشم خورد!!!( پس من بیگناهم)
عزیزان و دوستانم، این نوع نگرش و باور اجازه مسیولیت پذیری به آدمی نمی‌دهد.  برای پدر و مادری مسیول بودن، نیاز است حتی در چنین باورهای مسئولیت گریزی نیز شک کنیم.

@parrchenan

 

پرچنان:

صعود زمستانه قله توچال، انصافاً جان دار است و سخت.

 

اتفاق جالبی که در است صعود دیدم آن بود که حضور زنان کوهنورد بر روی قله به سمت یک اقلیت اثر گذار در طول این سالها میل کرده است. و از آن تک و گاه و بیگاه چند سال پیش فاصله معناداری یافته است. این را به فال نیک بگیریم و آن را نشانه ای برای تغییر در دیگر امور.

 

پی‌نوشت:

 در هوای بسیار سرد ( منفی دوازده) و دمایی که بدن آن را احساس می‌کند ( منفی بیست و دو) تنفس با دهان، آسیب زاست. به آن بسیار دقت کنیم

 

 

در زیر این آسمان آبی و این پتو سفید

 شهری به نام تهران خفته است.

 بالای تهران شعری است اینگونه و زیر آن شهری است آنگونه

 

@parrchenan

چشمانش

پرچنان:

در برف شدید با چنبر رسیدم اداره.

مسیول شیفت می‌گوید یک پرونده خفن برایت کنار گذاشتم. اینقدر حس خوبی دارم که مشکلی ندارم. استقبال میکنم.

 یک جای دور از دهات های تهران،

 به راننده می‌گویم فلاسک چایت را آماده کن و لیوان شیشه ای خودم را هم می آورم و می‌زنیم به جاده. در دل برف، با صدایی از همایون. این دل دل زدن تا منزل جانان کجا؟ ...مشکل آسان کجا...

با رقص برف در عوالم خودم هستم

 راننده زیر چشمی نگاهم میکند.

دقایقی بعد میگم، حواسم هست، هنوز به خروجی نرسیده ایم.

به آدرس می‌رسیم و بوی برفِ انباشته و تازه کیفورم میکند.

 . خانواده ای افغانستانی هستند.

وارد خانه میشوم و منتظر مرد خانه می مانم. دختری هفت ساله از اتاق بیرون می آید و،

بیرون می آید و،

بیرون می آید و من میروم از هوش( شعری از رضا براهنی)

 دخترک هفت ساله چه چشمانی دارد؟

 زیبا، خوشگل، قشنگ، زیبا، عالی، زیبا، خوشگل، خوشگل، زیبا زیبا زیبا...

حیران زیبایی چشمانش می شوم از یک طرف هوا سرد است و نهیب میزنم برو تو اتاق تا بابات بیاد و از طرف دیگر دلم می‌گوید نرو تا زیبایی چشمانت را خیره بمانم.

چشم ها، گِرد، آن قدر گِرد که گویی با پرگار و از مردمک چَشم آن را با پرگاری کشیده اند. اصلا گویی الگو و طرح سکه بانک مرکزی برای گِردی سکه هایش، چشمان او بوده است.

مگر ممکن است چَشمی اینقدر گرد و درشت باشد.

انبوه مژه های سیاه این گِردی را احاطه کرده است. دیدید مردی سی ساله انبوه ریش بگذارد. ریشِ سیاه پر پشتِ شبق گون؟ به همان اندازه که ،سیاه و پر بود مژه های دخترک. و ابروانی سیاه تر از آن در گردی صورت سفید خود داشت.

آسمان زندگیت سفید باشد دختر که آسمان دلم را سیاه کردی با این چشمان سیاهت و مرا به یاد چشمِ یار انداختی.

از نظر من دو گونه چشم زیبا داریم. چشمی که گویی همیشه میخندد و گشایشی ذاتی دارد، همیشه اش همچون گل شکوفتگی است و چشمی که ابهت و جلال و جمال دارد. از آن خنده نمی بارد. چیزی چون چکاد سخت و سنگی کوهستانی در دور دست است در افق مردی چلاق. چیزی چون چشم ببر.

 پر از جمال و جلال. چشمان این کودک از جنس دوم بودند.

پدر کودک می‌رسد و با هم وارد خانه می‌شویم.

 دخترک را میپرسم: چند سال داری و کلاس چندی؟

کلاس ابّل هستم. دوست دارم همان خیره به چشمانش با او سخن بگویم. منظورت اول است؟ نه کلاس ابّل!! پدرش از حضور من ناراضی است و نمیتوانم خیلی بمانم.

دخترک از دل نگرانی اش میگوید این که سنجش نرفته و اجازه حضور در مدرسه را ندارد.

پدرش هیچ کارت اقامتی ندارد و مدرسه، دخترِچشم زیبا را ثبت نام نکرده است.

بخدا، به کائنات، به برف، به چرخ دنده های دوچرخه های رکابان به چشمان زیبا قسم، کافیست با این دختر چشم زیبا بروی آموزش و پرورش بروی مجلس و بپرسی این چشم زیبا حقش نیست مدرسه رفتن؟ پس چرا نمی‌تواند؟

اسیر زیبایی چشمان دخترک شده ام و رهایم نمی‌کند. در مسیر طولانی بازگشت، در فکرم. اینکه ما یک نحله از تصوف به نام حلمانیه داشتیم( اطلاعاتی بسیار اندک دارم) و پیروان این شاخه از تصوف که بعدها در شاخه های دیگر آن نفوذ کرد اعتقاد داشتند، عنصر زیبا را باید پرستید، چرا که حلول جمال مطلق در آن جسم است و پس قسمتی از جمال مطلق ( یک همچنین چیزایی).

حالا با خودم در خیالم، خیالی می‌سازم، حلمانیه ای هستم و به آدرس رسیده ام. تا چشمان زیبا دخترک افغان را میبینم شروع به سجده بر آن میکنم.

بعد احتمالا پدر و مادرش با خودشان فکر میکنند این اُسکل چه می‌کند یعنی؟

اما اگر واقعاً بتوانیم روح تفکر حلمانیه را در زندگیمان جاری سازیم، اتفاقات مثبت و عجیبی خواهد افتاد.

 اینکه همه پدران و مادران با این عنوان که فرزندان خود را بهترین و زیباترین می‌بیند آنها را بخاطر زیبایی شأن تکریم خواهند کرد( ضرب المثل سوسکه به بچه اش میگوید قربون پاهای بلورینت بروم)

 دیگر هیچ کودک آزاری اتفاق نخواهد افتاد، همه در حال کشف زیبایی هستند و در حال خود را زیبا نُمود دادن. از فکر به این خیال هم قدر لذت می‌شوم و خنده بر چهره ام مینشیند. کنار جاده توقف میکنم با رقص برف زیبا و با خیال چشمان زیبا، چایم را می‌نوشم.

تفکر حلمانیه را دوست دارم و اگر دوستی اطلاعات یا کتابی که آدم آماتوری مثل من بفهمد می‌شناخت لطفاً معرفی کند.

@parrchenan

 

دو تا چشم سیاه داری

دو تا موی رها داری

تو اون چشات چیا داری

بلا داری بلا داری

دو تا چشم سیاه داری

دو تا موی رها داری

 

توی سینت صفا داری

توی قلبت وفا داری

صف عشاق بدبختو

از اینجا تا کجا داری

دو تا چشم سیاه داری

دو تا موی رها داری

 

به یک دم می کشی ما را

به یک دم زنده می سازی

رقابت با خدا داری

دو تا چشم دو تا چشم

دو تا چشم سیاه داری

دو تا موی رها داری

 

نظر داری نظر داری

نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری

نیگا کن با همه رندی

رفاقت با کیا داری

دو تا چشم سیاه داری

دو تا موی رها داری

 

نظر داری نظر داری

خبر داری خبر داری

خبر داری که این دنیا همش رنگه

همش خونه همش جنگه

نمی دونی نمی دونی

نمی دونی که گاهی زندگی ننگه

نمی بینی نمی بینی

که دست افشان و پا کوبان و خرسندم

نمی بینی که می خندم

آخ نمی بینی که دلم تنگه

تو این دریای چشمان سیاه رو

پس چرا داری دو تا چشم دو تا چشم

دو تا چشم سیاه داری

دو تا موی رها داری

 

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت

من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت

برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم

دو تا چشم سیاه داری

دو تا موی رها داری

 

@parrchenan

زهرا جون

قرار است سه کودک دو تا شش سال را برای پیگیری پرونده به اداره مربوطه ببرم.
وقتی که نیاز نباشد، تاریخچه دقیق پرونده را پیش نمیروم، همان شمای کلی رو می‌خوانم و دیگر غورِ در آسیب و تبار دقیق پرونده نمی‌شوم.
دستش را دستم نمیاد که من هفت سالم است و خودم میتوانم از خیابان و پله عبور کنم. به زور دستش را گرفتم و وارد اداره شدیم.
معمولاً یکی دو ساعتی زمان می‌برد تا بتوانی از آنجا خارج شوی. سر خوش بودم و رویه معمولم را در ارتباط با کودکان پی گرفتم اینکه خودم رو خِنگ‌خدا به کودک معرفی میکنم و سر بسر شان میگذارم.
لحن نام‌خانوادگی که داشتند به زرد آلو میخورد و همین کافی بود که فامیلی شأن را زرد آلو صدا کنم، صدایشان  که در می‌آمد به خانم هندوانه، خانم گردو و وقتی که دستم را به نشانه عصبانیت فشار میدادند، به خانم نارگیل ، عوض میکردم. اینکه زیر بار آنکه سنش هفت سال است نمی‌رفتم و سیؤال های عجیب و غریب می‌پرسیدم و در پاسخ در می ماندند و حرصی تر میشدند.
اداره مربوطه شبیه مهد کودک شده بود و صدای بچه ها در اوج. چند نفر هم که در نخ ما بودند، نیز از نمایش کودک و خنگِ‌خدا خندان.
باری
 اداره مربوطه به علت حجم صدای زیادِ تولید شده، زود کار ما را انجام داد. کم کم بچه ها با اینکه اول حرصی بودند با خنگِ‌خدا دوست شدند. قرار شد اگر پدرشان اجازه داد ده روز خواهر من بشوند و اینگونه با هم دوست شدیم.
 در ماشین،گفت میتوانی مرا زهرا صدا کنی و دقایقی بعد خیلی آرام و با شرمی کودکانه گفت، حتی میتوانی زهرا جون صدا کنی و قبول کردم و از او خواستم مرا سهیل صدا بزند.
حالا دیگر با هم دوستیم. در غذا خوری میپرسم چه میل دارد، هاداگ پیشنهاد می‌کند و وقتی به او میگویم بخاطر انتخاب او، ما هم، همه آن سفارشی را که او خواسته دادیم، گُل از گُلش شگفت. 
 در آخر که باید به مرکز مربوطه تحویل میدادیم، دوست نداشت از بغلم پیاده شود.

 چند نکته از راوی:
۱.همه آدم ها نیاز به دیده شدن توسط دیگری، را دارند و این دیده شدن یعنی نوازش. تا میتوانیم آدم ها را نوازش کنیم. آنها را ببینیم.
۲. یکی از شگردهایم، در مواجهه با بچه ها و ارتباط با آنها، روش خِنگ‌خدا ( نامی من درآوردی)ست. در این حالت، میتوانی سوالهای احمقانه و رفتارهای خارج از منطق عرفی بپرسی.
۳. مهمترین روش در دوست شدن با بچه ها این است که کشف کنی نقطه ضعف آنها کجاست؟ مثلا اگر خود را هفت سال معرفی کرد، تو روی چهار سال بودن او تمرکز کن. کودک در این روش، یا شروع به استدلال کردن متناسب با نشانه ها و منطق خودش میکند ( مثلا من جشن تولد هفت سالگی گرفته ام) یا شروع به جنگیدن .
و همین که این کرد پس از مدتی که حرف او را پذیرفتی، حس پیروزی را به او همزمان بخشیده ای. در واقع میرسیم پله اول و حرف او با این تفاوت که برای رسیدن به آن جنگید،  و اینجا کسی بود که به او و سخن او توجه کند و  در نهایت حرفش را قبول کرد.
۴. ساعتهای اول که خنگِ‌خدا شده بودم بارها بیان کرد دو تا چک می زنم، پرت شی زمین و این نشان از شنیدن چنین تهدید هایی ممکن است داشته باشد و گاهی غباری از غم می نشاند
۵. وقتی با هم دوست شده بودیم، بیان می‌کرد بابام صدتا ماشین شاسی بلند دارد. دیدی ما پولداریم؟
این‌جا ها باز غمم می‌گرفت. آخه چرا کودکی یک انسان را وارد بازی های این چنین میکنیم؟
۶. شاید اوج رضایت و داستان آن شیفتم، زمانی بود که بهم مومن شد و زیر لب و شرمگنانه گفت زهرا جون صدایم کن. و من یک دل سیر زهرا جون صدا کردمش.
۷. یکی از مکانیسم های مکتب رواقیون آن است که به انسان پیشنهاد میکند، برای چیزی که کاری از دستت بر نمی آید، غم مخور، غم خوردن منطقی نیست. و من جایی که لازم نباشد، داستان ِقبل این بچه ها را نمیروم کنجکاوانه بخوانم و لذت همان روز را همان روز با همین آدمی که اکنون با من همراه شده، می‌سازم.
۸. یعنی حیثیت برایم نگذاشت، تا لحظه آخر سهیلا صدایم کرد
@parrchenan

عمر

چند باری به آدرس رفته بودم و دری باز نشده بود که بر حسب اتفاق، زنی در را گشود. مشاعر درستی نداشت. اما در نهایت اجازه ورود داد.

پدر این زن متولد ۱۳۰۳ بود!!! مرد هیچ نمیشنید و مجبور بودم داد بزنم شاید دو کلمه را بفهمد. کل خانه دویست متریشان با یک لامپ چهل واتی روشن بود. خانه نیمه تاریک بود و سکوت حرف اول و آخر را میزد. نه صدای تلفنی نه رادیو نه تلویزیون نه حتی صدای موتور یخچال.

خانه میلیارد ها تومان می ارزید و از راه گدایی لقمه غذایی شاید گیر این دو می آمد. 

و از همه مهمتر آنکه مستأجری داشتند که سال‌ها ریالی به آنها پرداخت نکرده بود و یا مدعی این بودند که مالک کل خانه هستند. در واقع احتمالأ تصرف عدوانی صورت گرفته است.

 

 

نتیجه راوی:

۱. آیا می ارزد به نود و هفت سالگی برسم؟ آیا این نوع زندگی را می‌توانم جز عمر حساب کنم؟

سهیل، سهیل، سهیل، قدر لحظات پُر کیفیت عمرت را بدان( احتمالا تا یک سوم بقیه عمر)، از آن بره بجوی که دوران فترت، دگر این سهیل نخواهی بود، اگر زنده باشی! خوشی جستن از زندگی ات را به روزهای دور، روزهای آینده موکول نکن. این کیفیت اکنون را فردای مبهم آینده مکن.

 

امروز ترا دسترس فردا نیست

و اندیشه فردات بجز سودا نیست

 

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

خیام

 

۲. امروز که از همکاران پیگیر شدم و گفتند پرونده قضایی شده، حس خوبی، حس خیلی خوبی، به سراغم آمد. اینکه شاید بتوانی مظلوم ترین آدم هایی که توان گرفتن حق خود را ندارند، را کمک کرده باشی.

( شاید مهمترین دلیلی که هنوز در فضای ۱۲۳ با همه ظلمی که در حق کارمندش می‌کند مانده ام همین باشد)

 

@parrchenan

هم افق

مادرِ کودک، حکم از قاضی داشت که با کمک مامور انتظامی بوده و با کودکش، مصاحبه کنیم. 

پدرش یکبار او را با کابل دسته بازی پلی استیشن اش زده بود.

 

بماند که چقدر داستان داشتیم تا حکم را اجرا کردیم.

اما این سیؤالات در ذهنم شکل گرفت:

دو نفر که هر دو از لحاظ مالی در اوج هستند، و خانه و زندگیشان هم نشان از آن دارد، چرا نتوانسته اند حداقل از رضایت را از زندگی بدست آورند؟

 در چهره هر دو، زن و مرد، مُردگی و خستگی، غم، عصبیت، موج میزد؟

این دو فکر میکنند چند بار زندگی خواهند کرد؟

آیا هر آدمی ممکن نیست اشتباه کند؟ از جمله همین پدر، که فقط یکبار اینگونه فرزندش را زده است؟

 و حالا در خانه برای فرزندش، مربی زبان و سرخانه و پرستار و ورزش و مشاور استخدام کرده!

بسیار سخت بود بتوانم گمانه زنی کنم ریشه های اختلاف این دو کجا است چرا که مصاحبه ای پیرامون این موضوع نداشتم.

اما مرد سخنی گفت که ذهنم رفت؛

 «اینکه برای تولد همین بچه، تمام اقدامات را کرده بود که بتواند او را در خاک آمریکا بدنیا بیاورد تا سیتی زنی آنجا را بدست آورد.

 در لحظه گرفتن ویزا، از خانمش خواسته بود، چادر نداشته باشد، یا شاید شل حجاب باشد یا حتی بی‌حجاب. نمیدانم.

اما خانم، این درخواست را اجابت نکرده بود و...»

 مرد خانواده این داستان را به این خاطر برای ما روایت کرد تا نشان دهد تا چه میزان نسبت به آینده کودکش، حساس است.

اما من نتیجه ای دگر گرفتم:

 این دو آدم، هم‌افق نبودند. احتمالاً از همان ابتدا. مردِ داستان تفکری عینی داشت و زن، تفکری انتزاعی.

هم افق نبودند، در طول سالها، از هم دورشان کرده است.

شبیه دو آدمی بودند که در خانه ای در شمال کشور، یکی افق شمالی و دریا را نگاه می‌کند و دیگری بر جنگل جنوبی خیره است.

نتیجه:

برای هر کاری، شراکت کاری، پایه داشتن برای ورزش و باشگاه و بدنسازی و دویدن و...، دوست انتخاب کردن، همسر، پاراتنر، ... تا حدودی هم‌افق بودن لازمه ی هر نوع شراکت و پایه ایست. و اگر این نباشد، رضایت زندگی را هیچ کدام از شُرکا نخواهند چشید و فرزند این شراکت، در یک اضطراب و استرس توأمان نفس خواهد زد.

 

@parrchenan

لرز

گزارش شده بود که معلولی که ساز میزند، در سرما بیخ مترو، در حال لرز است.

به آدرس می‌رسیم. نوجوانی سیزده چهارده ساله است با معلولیت شدید و احتمالاً معلولیت ذهنی خفیف.

مثل بید می‌لرزید.

ما را دیده بود و ترسیده بود و می‌خواست برود، اما آن قدر می‌لرزید که توان نداشت حتی تنبک خود را نگه دارد ویلچر خود را حرکت دهد.

با زبان الکنی گفت که پدرش خواهد آمد.

 بردم دم در ورودی مترو که هم خیس نشویم و هم در معرض گرمای بیرون ریز داخلی مترو باشیم تا از حجم سرما و لرزش کاسته شود.

 دقایقی منتظر ماندیم تا پدرش بیاید. در نهایت نیامد و با ۱۱۰ هماهنگ کرده و او را به بهزیستی انتقال دادیم.

 در ون گریه میکرد.

به اداره بردم و بیخ شوفاژ گذاشتمش، یک لقمه نان بربری و پنیر هم برایش گرفتم و همکارم چای برایش ریخت. با شیفت بعدی هماهنگ شدیم که او را سامان دهد.

پی‌نوشت:

 لرز یک انسان، تهِ تهِ تهِ بی پنهایی اوست. آخرین دستاویز بدن و سیستم تکامل برای حفظ جان.

 اتفاقی که در لرز می افتد آن است که بدن واکنش به عدم گرما میدهد و ناخودآگاه به سلول های بدن دستور تحرک میدهد تا به این طریق گرمای داخلی برای اندام حیاتی انسان فراهم آید. بدن اینجا حکم کندو را پیدا میکند، در دل سرما. که ملکه به هر زنبور دستور میدهد که با بال زدن های درجا گرمای کندو را ایجاد کنند.

این آخرین راهکار قبل آسیب است. اگر بدن با این طریق جواب نگرفت کم کم شروع می‌کند از اندام بیرونی تر، خون را دزدیدن و به اندام حیاتی رساندن. آن وقت است که از هیپو ترمی عبور کرده و انگشتان و سپس دست و پا و بینی را به پایان راه می‌رساند.

لرز آخرین مرحله است.

لرز از سرما، لرز از ترس. لرز از گرسنگی. لرز از فقر. لرز از بی عدالتی

 وای بر جامعه ای که در آن لرزان ها بسیار باشند، سخن را با کلام یکی از بنیان گذاران انقلاب، آیت الله بهشتی خاتمه میدهم:

مادام که در [یک] جامعه در یک سو گرسنه بیچاره از سرما لرزان وجود دارد، و از سوی دیگر متنعمان برخوردار از همه چیز، این جامعه لجن است. تمام چهره‌اش را هم که با قرآن بپوشانید باز لجن است.»

 

@parrchenan

نردبانی افتادنی

... بعضی از نوشته هات مثل این تجاوز، کابوس میشه تو ذهنم که متجاوز چه ذهنیت و خشونتی داشته و کجا بزرگ شده؟ کاش در موردش می نوشتی!...( کامنت یکی از خوانندگان)

 

معمولاً به سراغ نوشته ای که پیامد و نتیجه ای نداشته باشد، نمیروم. بعد از خواندن این کامنت به فکر فرو رفتم، اینکه هم بتوانم این را پاسخ دهم و هم پیامدی از آن را بدست آورم:

 

 بچه دیروز، تاریخچه عجیبی داشت: اینکه کلی کلمات انگلیسی با تلفظ درست آموخته بود و از آن عجیب تر که پدری مهندس و تحصیل کرده داشت!! و مادری با شغل مناسب و تحصیلات مناسب.

پس چگونه آبیوز شدید اتفاق افتاده است؟( اجازه می‌خواهم که وارد این آبیوز شدید نشوم)

 

 خانواده به بحران خورده و از هم طلاق گرفته بودند. پارتنر مادر، که با بچه تنها بوده، او را مورد آزار قرار داده است.

 بچه بشدت از او و نام او می‌ترسید و در نقاشی های که برای من می‌کشید او را فردی عصبی و خشن معرفی می‌کرد. احتمال بسیار بالا هم مادر و هم پدر، به واسطه‌ی افسردگی، گریزی به مواد افیونی و محرک و الکل می‌زدند و در نتیجه نسبت به اتفاقاتی که پیرامون فرزندشان می افتاده، دقیق نشده اند و...

 

نتیجه:

گاهی ما خود را اسفندیار و رویین تن فرض میگیریم. اینکه در خانواده ای به سامان با تحصیلات عالیه و تربیت خوب متصور هستیم. تصویرِ‌ذهنی که از خود داریم، در اوج است و همین، میشود پاشنه آشیل ما. از همین تصویر ذهنی آسیب خود را می‌خوریم و به قهقرای جهنمی این جهانی می افتیم.

 به قول مولوی

نردبان خلق این ما و منیست

عاقبت زین نردبان افتادنیست

 

هر که بالاتر رود ابله‌ترست

که استخوان او بتر خواهد شکست

 

 و وقتی فردی با این تصویر ذهنی، افتاد، استخوانش بدتر خواهد شکست.

هیچ کدام ما مصونیت نداریم .اسیر پنداره‌ها و تصورات ذهنی و نه لزوماً واقعی از خود بایستی نشویم که نشانه خردمندی است.

سالها پیش، فیلمی به نام پرویز در سینمای ایران پخش شد، که این عدم مصونیت را که ممکن است برای هرکسی حتی فردی گوگولی مگولی ، رخ دهد را به زبانی هنرمندانه تصویر کرد. 

برای آنکه به این قهقرا که این خانواده سقوط کرد و آسیبی بسیار جدی کودک خانواده متحمل شد، ما نرسیم، آن است که مراقب تصورات ذهنی از خودمان باشیم و به این پنداره های خود بزرگ بین، دائم المشکوک باشیم.

 

@parrchenan

تاپالاق

پرچنان:

بچه، ابیوز شدیدی شده بود، داشتم تحویل می‌گرفتمش که ببرم پزشک قانونی. مسئول اش پرسید همراه میخواهی؟ بچه را نگاهی انداختم ودیدم هم صحبت خوب و خوش زبانیست، گفتم خیر، نیاز نیست. با هم، کار را جلو می‌بریم.

انصافاً هم اذیت کن نبود. فکر کنم سه چهار سال داشت و اگر همزبان میشدی و وقت میگذاشتی برایش، نق نمیزد

مجبور شدم، برای معاینه، پوشکش را باز کنم. یا در واقع پاره کنم، این پوشک ها یعنی چجوری باز و بست می‌شوند؟ در گوش بچه گفتم: دیش داشتی بهم بوگو، جون مادرت. 

از پله ها، بچه بغل می آمدم پایین که یهو پایم، سُر رفت و تاپالاق، سه چهار تا پله افتادم.

به خودم که آمدم، دیدم بچه را سفت بغل کرده ام که آسیب نبیند و یک سکوت کامل کل اداره را فراگرفته و همه آمده اند ببینید چه شده است؟ اداره جمع و جوریست.

از جام بلند شدم و به جمع مشاهده گران ( با شرم و خجالت) گفتم چیزی نیست.

بچه رو کرد بهم گفت: کثیف شدی؟

 

چون معاینه حساسی بود، مجبور شدیم چند پزشک معاینه کنندش، اما بچه، همچنان، سر حال و پر انرژی بود، ول کنم نبود، خودکار بازی، موشک بازی، هر بازی دیگری بود و میشد اختراع کنم، را انجام داده بودم،

 دیگه وا دادم:

موبایلم را دادم و با موبایلم سرگرم شد، دویست سیصد تا عکس گرفت و با سرعتی خیره کننده، کار کردن با نرم افزار را فراگرفت. سر به سر هم تکیه داده بودیم.

شاید حالت نزاری داشتم که خانم چادری و مهربانی آمد گفت: پسر بیا ببین تو کیفم چی دارم؟

ابتدا دستهایش را ضد عفونی کرد، با پد الکی، روی دستش را هم، سپس یک چیپلت باز کرد و دانه دانه به او داد و رو کرد بهم گفت:

 پسرتون خیلی به این ور و آن ور دست می‌زند، خدا بد نده تصادف کرده؟

 

دقایقی بچه با او بود و اجازه داد که من برم کمی نفس بکشم.

نتیجه راوی:

۱. برعکس آنچه که مینداریم، حتی بغل کردن کودک و با کودک پله پایین امدن، نیاز به مهارت و تمرین دارد. چون کودکی نداشتم، تمرین و مهارت آن را هم نداشتم.

 

اگر دیدیم فردی کودک به دست پله بالا پایین میرود حواسمان به او باشد

 

۲. فکر نمی‌کردم اینقدر سنگین باشم، وقتی افتادم صدای ترکیدن دادم،😄 گاهی صدا، به تو نشان میدهد چه مقدار سنگینی

۳.الان والدینی که موبایل به کودک می‌دهند تا نفسی بکشند را بیشتر درک میکنم.

۴.هنکام افتادن تقریباً متوجه خود نبودم و همه حواسم این بود که بچه، آسیب نبیند. برایم جالب بود که رفتار ناخودآگاهم نیز، بیشتر متوجه مسیولیتی که پذیرفته ام هست و نه، خود خود خودم.

۵. وقتی افتادم شرمنده شدم، به خودم گفتم: آی یِوری، آخه پله هم نمی‌توانی پایین بیایی؟

۶. نگاه آن همه آدام، کاری کرد زود سر پا بشوم، نمیدانم چرا؟ حتی فرضیه و پاسخی هم برای این رفتار ندارم.

 

۷. اینکه آدم های مهربانی از جنس آن خانم، هنوز در جامعه هستند، حس خوبی به من داد.

پی نوشت:

حالم خوب است و با دوچرخه همچنان رفت و آمد دارم. لطفاً دل نگران نباشید و به صدای پالاق بخندید.😄😇

 اگر بچه بغلم نبود، دوست داشتم همه اون جمع بخندند.

 

@parrchenan

 

شنیدستم که وقت برگریزان

شد از باد خزان، برگی گریزان

 

میان شاخه‌ها خود را نهان داشت

رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت

 

بخود گفتا کازین شاخ تنومند

قضایم هیچگه نتواند...

 

به یغما رفت گیتی را جوانی

کرا بود این سعادت جاودانی

ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند

ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند

برفت از روی رونق بوستان را

چه دولت بی گلستان باغبان را

بخود هر شاخه‌ای لرزید ناگاه

فتاد آن برگ مسکین بر سر راه

از آن افتادن بیگه، برآشفت

نهان با شاخک پژمان چنین گفت

که پروردی مرا روزی در آغوش

بروز سختیم کردی فراموش

نشانی شاد چون طفلان بمهدم

زمانی شیردادی، گاه شهدم

بخاک افتادنم روزی چرا بود

نه آخر دایه‌ام باد صبا بود

هنوز از شکر نیکیهات شادم

چرا بی موجبی دادی به بادم

هنرهای تو نیرومندیم داد

ره و رسم خوشت، خورسندیم داد

گمان میکردم ای یار دلارای

که از سعی تو باشم پای بر جای

چرا پژمرده گشت این چهر شاداب

چه شد کز من گرفتی رونق و آب

بیاد رنج روز تنگدستی

خوشست از زیردستان سرپرستی

کنون بگسستیم پیوند یاری

ز خورشید و ز باران بهاری

نسیمی دلکشم آهسته بنشاند

مرا بر تن، حریر سبز پوشاند

من آنگه خرم و فیروز بودم

نخستین مژدهٔ نوروز بودم

نویدی داد هر مرغی ز کارم

گهرها کرد هر ابری نثارم

گرفتم داشتم فرخنده نامی

چه حاصل، زیستم صبحی و شامی

نماند بر بلندی هیچ خودخواه

درافتد چون تو روزی بر گذرگاه

پروین اعتصامی

@parrchenan

ماسک

گزارش خودکشی‌ خورده است و اعزام می‌شویم.

وقتی به آدرس میرسیم، همه بودند، آتش نشانی، پلیس، اورژانس، و... همه آماده و منتظر بودند.

فردی مدعی بود که حکم دادگاه برای دختری دارد که مهجور است. دختری ۲۷ ساله و فرزند خوانده یک خانواده که چند ماه پیش پدر و مادری که او را به فرزندی گرفته بودند، مرده اند و اکنون باید خانه پلمپ بشود...

 وکیلی رند بود، نشانه ها و تا حدودی شهودم، اجازه نمی‌داد به دلم بنشیند. تمایل داشتم از او فاصله بگیرم و هم صحبت نشوم. 

دختر که از خانه بیرون آمد و با انبوهی مرد ماسک برچهره، از پلیس و آتش نشانی تا اورژانس روبرو شد، جا خورد. وکیل گفت دیدید گفتم!

پریدم وسط که آقا هر کس دیگه جای این دختر بود جا میخورد. اصلا این فرد که قصد خودکشی‌ نداشته چرا آتش نشانی و ما را خبر کرده اید؟...

دختر مشکل روان داشت که به نظرم با دارو درمانی به ثبات می‌رسید.

 اما...

اهالی محل میگفتند یکماه این دختر اذیت شد که دارو هایش را نخورده و حالش بد شده است...

نکته:

دختر جا خورده بود و در حال از دست دادن تعادل روانش بود، ماسکم را از چهره برداشتم، تا یک چهره انسان، پیش رو ببیند نه موجودی شبیه آدم که از شبیه بودن به آدم، فقط روی دو پا راه رفتن را نشان دارد و با او گفتگو کردم و...

نتیجه راوی:

۱. دور اندیش باشیم به این فکر کنیم که ممکن است روزی نباشیم. بمیریم. برای بازماندگان مان، همه مناسبات حقوقی، ارثی را لحاظ کنیم. اگر سیؤالی هم داشتیم از مشاوره حقوقی رایگان قوه قضاییه ( شماره ۱۲۹) بپرسیم.

۲. ماسک، نمیدانم، شاید لازمه گاهی جاهایی، آدمی را با چهره ای که صدها هزارار سال است که دیده، ببینیم...

 

 ۳. و نکته ای ویژه، گاهی حالمان سر موضوعی خراب است ، و این حال خرابی در دور تسلسل، دائما تشدید می‌شود. مثل دریاچه ای نمکی می‌شود که دچار خشکسالی است. آفتاب تابستان آب دریاچه را بخار میکند. نمک دریاچه زیادتر میشود، در نتیجه جذب نور و گرما بیشتر می‌شود و تبخیر تشدید می‌شود

در روایت بالا، دختر در حال مصرف دارو بود، به بحران خورده، به هر دلیل، مصرف داروهایش را قطع می‌کند، و در نهایت بحران را برای خودش عمیق تر میکند.

همه ما امکان دارد دچار بحران شویم. حواسمان باشد آن زمان دچار این تسلسل نشویم و بتوانیم از این دور خود تخریبی خارج شویم. شناسایی دور تسلسل در آن برهه، لازم ترین کار است. هم صحبتی با دوستی خوب، یا یک مشاور زُبده، میتواند گره گشا باشد

 

 @parrchenan

انتظار مرگ

بازدید از منزل رفته ایم.
پدر بزرگ و مادربزرگ زمین گیر شده و در بستر نالان هستند. پسرشان معتاد است و فرزندش را که نوه آنها میشود و از کودکی او را بزرگ کرده اند را بسیار اذیت می‌کند.
پدربزرگ می‌گوید توان جسمانی و مالی نگهداری نوه ام را دیگر ندارد و نسبت به امنیت نوه اش و پسر معتادش احساس خطر میکند.
زمین گیر بود و توان مقابله با پسرش را نداشت.
مادربزرگ می‌گوید:
تا قبل از کرونا در تالار کار میکرد و زندگی را تامین میکرد حتی نوه اش  را چند سال کلاس باله و زبان گذاشته بود. کرونا آمد تالار تعطیل شد. با ماشین و اسنپ کار کرد و در کمتر از چند ماه ستون فقراتش آسیب دید و اکنون توان حرکت ندارد.
دختر که پانزده سال داشت، در حالی‌که سگی پشمالو رو  بغل کرده بود،در پرسشم پاسخ داد تمایل دارد به بهزیستی بیاید. گفتم دلت برای سگت تنگ نمی‌شود؟ گفت نه اما همین سگ بود که وقتی بابا داشت مرا با لگد میزد آمده بود و از من دفاع می‌کرد.

از خانه آمدم بیرون. حالم عجیب گرفته بود‌. کنار ماشین روی جدول پیاده رو نشستم. با خودم فکر میکردم  این خانواده این پیر زن و پیر مرد و حتی پسر ناخلف و نوه اش، همه با هم نیاز به کمک مالی، پزشکی، فکری و... دارند و ما ناتوان از حل مشکل. نهایتاً بتوانیم دختر را در  بهزیستی پذیرش کنیم.

 نتیجه راوی:
۱. خانواده های بسیاری هستند که رنگ و و لعاب، یا بهتر بگویم روبنایی که عیان کرده اند، نشان فقر و فقیر بودن و مستضعف بودن نیست. سگ پت داشتن، گوشی داشتن ماشین داشتن... این روزها نشانه‌هایی است که ممکن است رهزنی کند.
۲. آسیب کرونا و بیکاری های پس از آن این روزها در حال رُخ نشان دادن است. خانواده ای که  تا به سن کهنسالی خود را به هر طریق رسانده اما کرونا، آنها را ضربه فنی کرد. با خودم فکر کردم حتی با هزینه ای مختصر هم نمی‌توان کمک حال شد. هزینه درمان لازم و بایدی که این دو باید انجام میدادند، حدس میزنم بیش از صد میلیون تومان میشد.
۳. گویی بعضی از آدم ها، که این خانواده نمونه ای از کل بود، آرام آرام خود را منتظر نگه داشته اند.
انتظار می‌کشند.
 انتظار مرگ.

 یاد قسمتی از  رمان جای خالی سلوچ افتادم که بابای قدیر رو به آفتاب می‌نشست در انتظار مرگ( سالهای خیلی دور خوانده ام و نمیدانم تا چه میزان نامها و فضا ها را درست به یاد آورده باشم)

پی نوشت:
شاید همه اینها، این قصه بسیار تلخ را گفتم که حواسمان به دیگری ها بیشتر باشد.
 دیگری های شکسته شده اما هنوز روبنا دار.

@parrchenan

اتاق بچه

محل کار جدیدم، اتاقی دم در نگهبانی دارد که اسباب بازی و استخر توپ و سرسره و عروسک و ... دارد.

اوایل برایم سیؤال شده بود این اتاق آن هم نزدیک در نگهبانی به چه کار می آید؟

 

 تا آنکه آخر هفته ای شیفتم خورد و راز آن را یافتم.

آن اتاق، محل انتظار کودک است. 

 برای خانواده هایی که از هم جدا زندگی میکنند. یا طلاق گرفته اند و به حکم دادگاه، کودک به فردی دیگر تحویل داده میشود.

آخر هفته ها، مأمور نیروی انتظامی می آید برگه رسید دارد و هنگام تحویل گرفتن و تحویل دادن از سلامت آن از والد امضا می‌گیرد.

 

نتیجه راوی:

۱. برایم دردناک بود این حد از شی‌انگاری که نسبت به کودکان، آن هم از جانب عزیزترین افرادش بر او تحمیل می‌شود. به راستی در ممالک مترقی این ساز و کار را چگونه ساخته‌اند که کودک این خانواده ها، اینگونه شی وار نگاه نشود؟

انتظار جامعه از فردی که از کودکی شی‌انگاری نگریسته و پرورش یافته است چه میتواند باشد؟

۲. چگونه میشود که زندگی را به سمتی ببریم که از نگهبان یک سازمان تا مأمور نیروی انتظامی، را درگیر زندگی شخصی کنیم؟

راه را کجا اشتباه میرویم؟

 

 

@parrchenan

الفبای فلسفه

پرچنان:

بازدید از منزلی رفته ایم. آدرس را پیدا نکرده و در ترافیک شبانه تهران، کلافه شده ایم.

با هر سختی و سماجتی که شده آدرس را یافته و به سر کوچه میرسیم. محله ای قدیمی با خانه های تو در تو.

دو خانم مسن که در کوچه منتظر ما هستند و در ضمن تماس گیرنده، مددجو را به ما نشان می‌دهند و اظهار می‌دارند نمی‌تواند حرف بزند و پدرش، برای درمان او اقدامی نمیکند.

 به در منزل رفته و با پدرش صحبت میکنیم و او با مستندات، به ما نشان می‌دهد که روند گفتار درمانی فرزندش را با جدیت دنبال می‌کند.

 

 نتیجه راوی:

چندین ساعت ترافیک سنگین، بد آدرس بودن منزل، خستگی آخر شیفت، و... مرا وادار به یک نتیجه گیری اولیه کرد: امان از فضولی.

خانم های مسنی که سر کوچه می‌نشینند را اینگونه ارزیابی کردم.

 

روز بعدش که خستگی از تنم خارج شده بود و هیجانات خشم ناشی از ترافیک را نداشتم، باز به موضوع اندیشیدم. آیا میتوانم این موضوع را فضولی ارزیابی کنم؟

کودکی چهار ساله که همیشه ساکت است را می‌بینند. و اینکه از پس سال‌ها تغییری نمی‌کند. آیا این کنجکاوی به جاست؟

اکنون ارزیابی ابتدایی ام را با تردید می‌نگرم

گویی مرز باریک و ناپیدا و گُمی دارد بین فضولی و کنجکاوی به‌جا.

اما ملاک و عیار آن چیست؟

سخت است فهمیدن آن. اکنون رفتار آن بانوان مسن را علی رغم عدم صحت ماجرا تصدیق میکنم.

 

@parrchenan

 

الفبای فلسفه

نایجل واربرتون

چند سال پیش بود که خوانده بودم و وسوسه شدم دوباره آن را بخوانم.

کتاب مفید و خوبی است.

شش فصل دارد و از نقد اساسی براهین اثبات خدا به درست و نادرست و سیاست و هنر و ذهن و وجود خود می‌پردازد.

برای من جذاب ترین قسمت کتاب، بخش نقد براهین اثبات خدا و فصل درست و نادرست بود.

کتاب به درستی به من نشان میدهد برای رسیدن به ایمان به خدا، دریچه ای غیر از منطق و فلسفه و عقل است و آن عواطف و احساسات است و عاشقی.

با خواندن فصل اول، کل کتابهای دینی و بینش و بهمان کتابهای عمومی اجباری دانشگاه میرود هوا.

 

کتاب، فرایند سخت یافتن درست و تشخیص آن از نادرست را نیز بر من معلوم میدارد. فرایندی که قطعی نیست و از زاویه ای به زاویه ای دیگر تغییر میکند.

 

@parrchenan

لوتی

نوزاد را بیمارستان به والدین تحویل نداده چرا که در خون مادر، آثار مواد مخدر بوده است پس، بازدید از منزل می‌رویم.

خانواده ی کارگر است. مرد خانواده‌ کارگر و نصاب تزئیناتی است و دکوراسیون منزل خودش را هم بسیار زیبا درست کرده است. با لحن و کلمه های لاتی قدیم صحبت می‌کرد: به خاک پات قسم، مرتضی علی نگهدارت، غلامم...

مادر نوزاد گفت در دو ماهی که در منزل مادرش بوده است، چند بار درد کلیه گرفته بود و پدرش که تریاکی بوده برای دردش، تریاک تجویز کرده و مردش از این موضوع بی اطلاع بوده است.

مرد لوتی که داشت شاخ و شانه میکشید برای زن و خانواده زنش را گفتم:

 اکبر جون!! این تقصیر شماست. چشمای اکبر گِرد شد. پرسیدم به زنش می‌رسد؟ با همان زبان لوتی توضیح داد که به علی قسم فلان قرص ویتامین و بهمان چیزها را خریده و کم نگذاشته است....

 پرسیدم: اکبر آقا اگر تو همدم و نفر اول زندگیش باشی اگر جایی اش دردش بگیرد از تو باید بپرسد یا پدرش؟

اینکه تو نبودی و او از پدرش کمک خواسته تقصیر کیست؟

سکوت کرد و گفت راست میگی. 

ساعت چند خانه می آیی؟

دیر.

و اینجا چه زمانی می ماند که حرفها و درد و دلهای همسرت را بشنوی؟

 رو کردم به خانم و گفتم: خواهرم هر چه هم بگم اکبر آقا هم در این‌جا می‌تواند مقصر باشد، وزنه شما سنگین تر است...

خانواده دوست داشتنی بودند. می‌پرسد، بچه ام را چه کنم؟ پاسخ می‌دهیم که گزارش را گونه ای تنظیم می‌کنیم که ظهر بروی تحویل بگیری.

 

 شروع به دعا کردن میکند:

 خدا ناموست رو برات نگه داره

رو میکند به همکارم و می‌گوید: خواهرم خدا آتیش جهنم را به حق آقام مرتضی علی برای خودت و خانواده ات حروم کنه.

 پی نوشت:

اگر این امکان بود که کیفیت رابطه که به حضور در کنار هم است را به کمیت خانواده که بعد مالی خانواده است، تقویت کنیم. شاید مثلا ماشین ظرفشویی، نداشته باشی اما غم ها و دردها و لذت ها و خوشی های محبوبت را بدانی و با هم شریک باشید. این لذت بر آن می چربد. چرا که در لحظه است و شُرب مدام و آن یکی، تا برآورده شد و تهیه شد. ملال آور خواهد بود.

 این روزها که اقتصاد خانواده ضعیف تر شده است، دویدن بیشتر ممکن است به سست شدن رابطه بی انجامد. این نکته مهمی است که بهتر است لحاظ کنیم.

 

@parrchenan

زندگی یعنی عجالتاً

داخل منزل هستیم. مادر که از حضور ما ناراحت شده است، به دختر سیزده ساله اش رو میکند و میگوید وسایل ات را جمع کن، که باید بری پیش بابات.

زن چهار سال پیش از همسرش جدا شده بود، سقف دهانش را نشان داد که پلاتین داشت و می‌گفت بدنش هم چند تایی دارد، به این خاطر که همسرش او را شدید می‌زده است.

دخترش، نیز حرفهای مادرش را تایید کرد و گفت پدرش، خانم بازی میکرد و می‌کند...

 

مادر و دختر، هنگامی دعوایشان شده بود که شبِ تولدِ مادرِ دختر، مادر می‌خواسته تنها باشد. ولی دختر خلاف آن نظر داشت و با مادرش بحثشان شده بود.

قرار شد، به همراه هم مشاوره بروند.

 

سخن راوی:

از منزل خارج و سوار ماشین میشوم. در فکر زنی که دیدم و هم مردی که ندیدم میروم.

اینها فکر میکنند، چند بار زندگی خواهند کرد؟

چه مقدار فرصت زندگی داریم؟

یاد سخنی از سهراب می‌افتم: زندگی یعنی عجالتاً.

به سراغ نثر نامه سهراب به احمد احمدی میروم:

«غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد می گرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است! آدم چه دیر می فهمد. من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً. ایران، مادرهای خوب دارد و غذاهای خوش مزه...»

 

 آیا ما هم به این فهم رسیده ایم که زندگی یعنی عجالتاً؟

 به نظرم نکته بسیار مهمی است و اگر به این فهم برسیم، از بسیاری رفتارها و منش ها و باورهای مزاحم با این نکته، که زندگی یعنی عجالتاً عبور خواهیم کرد.

این گمان را دارم که دو باور مانع رسیدن به این فهمِ زندگی یعنی عجالتاً میشود. یک _ باور تناسخی، که به صاحب این باور اجازه میدهد عجالتاً را باور نکند و به زندگی های بعدی بی اندیشد و زندگی را در زندگی های بعدی دقیق شود

و

 دوم_ زندگی جاودانه که در باور های ادیان سامی منعکس است. باورمند زندگی جاودان، با خود می‌گوید من در زندگی جاودانه جبران این عجالتاً را خواهم کرد، یا آنکه در اواخر عمر، توبه خواهم کرد و برای زندگی جاودانه شفیع خواهم داشت و... در واقع این باور عجالتاً را می‌پذیرد اما آن را در قیاس با زندگی ابدی وعده داده شده بعد از مرگ، به هیچ میگیرد.

 

زندگی یعنی عجالتاً

یعنی آنکه ما همین و فقط همین یک زندگی را داریم و از قبل و بعد آن چیزی نمی‌دانیم جز گمانی.

 

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده کیست تا بما گوید باز

 

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز خیام

 

 در واقع وقتی زندگی یعنی عجالتاً را انتخاب کنیم، آن وقت است که به دنبال معنا دهی به زندگی خواهیم رفت و سخن سعدی را بیشتر فهم خواهیم کرد:

 

رفتی و نمی‌شوی فراموش

می‌آیی و می‌روم من از هوش

 

سحر است کمان ابروانت

پیوسته کشیده تا بناگوش

 

بنشین که هزار فتنه برخاست

از حلقه عارفان مدهوش

 

ای خواجه برو به هر چه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش

 

گر توبه دهد کسی ز عشقت

از من بنیوش و پند منیوش

 

سعدی همه ساله پند مردم

می‌گوید و خود نمی‌کند گوش

 

 سعدی در این بیت: ای خواجه برو به هر چه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش به من می‌گوید معنا زندگی ات را دریاب:

.

این یار جز معنای زندگی است؟ معنایی که نه از دین و نه از ایسم و نه از ایدولوژی ها بر نخواسته است.

 

 

 

 @parrchenan

مشورت

 

در طبقه بالای محل کار ما ، مرکز مراقبت و قرنطینه هست که باید، همه درها و پنجره های آن باید قفل باشد.

غروب شده بود و در تاریکی مرکز و سکوتش، داشتم کارهایم رو انجام میدادم که صدای زنانه ای ندایم داد.

دور و برم را دیدم و توجهی نکردم، دوباره صدایم کرد،

یعنی چه کسی و از کجا صدایم میکند؟

 وقتی به دنبال صدا رفتم، متوجه شدم از پشت دری که همیشه بسته است، مربی قرنطینه با استرسی در صدا، ازم کمک میخواهد.

 این که کلیه کلید قفل ها و درها را در یک دسته کلید، در چاه توالت انداخته است و اکنون نه خوراکی برای خوردن دارند و نه موبایلی، چرا که همه آنها در اتاقی است که در آن قفل است.

ازم همفکری خواست! و من نمی‌دانستم.

پاسخ دادم اجازه دهد، با راننده‌ها هم مشورت کنم و آنها را هم به کمک بطلبم.

 

در نهایت، به کمک ابزاری که یکی از راننده‌ها در ماشین خود داشت و شبیه آنتن رادیو جمع میشد و سر آن آهنربایی قوی جوش داده شده بود، دسته کلید بیرون درآمد.

این رو از صدای جیغ و کف و هورای بچه های ساکن در خوابگاه متوجه شدیم.

از راننده پرسیدم این چیست؟ پاسخ داد

ابزاریست در مکانیکی وقتی که مهره ای در سینی کف موتور می افتد، به کمک این ابزار، آن را خارج میکنند.

 

 

نتیجه راوی:

مشورت کردن، یعنی هم فکری کردن، یعنی تجربه سالها زیست آدمها را یک کاسه کردن، و این یعنی غنای بیشتر.

شاید به همین دلیل انسان ها در تکامل خود زندگی جمعی را برگزیدند که به راحتی بتوانند تجارب زیسته خود را تجمیع کنند. و در طول صدها هزار سال این تجربه زیسته در حافظه، هوش، خاطره، و نهایتاً خرد و خرد جمعی، بروز یافت. 

زندگی فردگرایانه امروزی ما را از این سابقه درخشان، غافل نکند.

مشورت کنیم.

 

@parrchenan

 

نازت نیاز عاشقان و آن غمزه ات درمان جان

باید کشیدن ناز تو ای جان جان و اصل جان

دل می برد آن ناز تو پر می کشد آن باز تو

آن ناز بی آغاز تو و آن جلوه تو صد جهان

ای شاه پر ناز و ادا وی بحر بحرخوش صفا

ای برده در پنهان جان جام نهان اندر نهان

زان عنصر خاکی مرا بردی به چالاکی 

مرا دادی تو جام هل اتی صد آسیا کردی روان

جانم بدادی از کرم بنشسته ای اندر برم

ترسم نبینم روی تو ترسم درافتم در گمان

ناز تو نازم می کند صدگون نیازم می کند 

محرم به رازم می کند ای پادشاه راز دادن

شاهد( استاد قنبری)

@parrchenan

تعارضات

گزارش خودکشی‌ خورده است و به آدرس می‌رسیم.

دخترکی نوجوان است که بیشتر برای جلب توجه اظهار کرده است که شب قبل قرص خورده است.

دخترک پُر از تعارض های درونی بود. پُر.

دخترکی که وضعیت خانوادگی اقتصادی ضعیفی دارند اما در گران ترین مناطق تهران ساکن است. بافت خانوادگی سنتی دارد اما خود در قاموس هیچ سنتی نمی‌گنجد.

 

این، مشکلِ فقط این دختر، نیست. او نمایش دهنده تعداد زیادی از نوجوانان این سرزمین است که پر از تعارض هستند.

در اینستا، پُز عالی بودن داشتن و در واقعیت جیب خالی بودن. در اینستا، تبلیغات لعنتی تلویزیون، سریال‌ها و... چشمها از این همه رفاه دیگری در می آید و خود را با او قیاس می‌کند و پر از تعارض میشود. مدرسه، فرهنگ حاکم، چیزی به او می گوید که او دیگر شنونده آن نیست، نگاه او، نگرش او، هزاران بار فرق دارد با آنچه که از سنت به او، بیان میکند.

 دخترک زبان انگلیسی قوی داشت. پیشنهاد دادم این مهارت و مهارت های زبان محلی اش را تقویت کند و به نفع یکی از مهمترین یا سنگین ترین قسمت تعارض اش غش کند و بقیه را نادیده بگیرد. در یک مدت زمانی با تقویت این مهارت، امکان خروج از این بن بست را برای خود مهیا خواهد کرد.

 

 سخن راوی:

همه ما دچار تعارض منافع و گاهی تعارضات فکری می‌شویم. هر گاه این تعارضات پر رنگ شد. نیاز است به نفع یکی از آنها، و مهمترین آنها، و به مصلحت ترین آنها کنار رویم و بقیه موارد را نادیده بگیریم. به قولی، امکان ایستادن در دو قایق وجود ندارد.

برای رسیدن به این که کدام را ترجیح دهیم شماره تلفن ۱۴۸۰ میتواند کمک رسان باشد.

 

@parrchenan

چای

از ساعت دو بعد از ظهر در مأموریت هستم و حالا آفتاب غروب کرده و شب زود هنگام پاییزه آغاز شده، اما من از دو ساعت قبل همه حواسم بوده «چای» پیدا کنم و اکنون سر درد و بی قراری هم به آن اضافه گشته است. به یکی دو تا اداره های مجموعه خودمان که رفتم از نگهبان تا کارشناس چشم می‌انداختم که شاید چای بیابم. در مرکز آخری که رفتم دیگر، خودِ یک معتاد شده بودم، از نگهبان و کارشناس می‌پرسیدم چایی ندارید؟

 و این کرونا لعنتی باعث شده هم لیوان و استکان اضافه جمع شود و باز ناکام شدم.

 در مسیر طولانی برگشت تا اداره، مسیر را به گونه ای انتخاب کردم که از یک چای‌خانه گذر کنیم و گلوی خشکم و سرِ درد گرفته را با آن التیام بخشم.

 

پس از آنکه از چای‌خانه خارج شدم، نه آن بی قراری را داشتم و نه آن سر درد را، رلکسشن خاصی وجودم را فرا گرفته بود

 

 پی نوشت:

اعتیاد اینگونه کار میکند، همه هم و غمّ آدم را معطوف به آنچه که نیاز شدید بدن است میکند و اجازه استفاده از فضایی دیگر را نمی‌دهد. تو را نقطه ای میکند. همه فوکوس بر روی آنچه اکنون نیاز بدان داری است. پس از چیزهای دیگر غافل می‌شوی.

هر وقت همه فوکوس بر روی نقطه ای پیدا کردیم، حتم داشته باشیم که از کلی هنر و علم و تجربه و ... عبور کرده و آنها را نفهمیده و ادراک نکرده ایم.

 نگاه کلی، امر مهمی است. به راحتی آن را از دست ندهیم.

 

 

پاییز، یعنی چای. جالب است در تابستان نوشیدن یا ننوشیدن آن برایم فرقی نکند.

 

پاییز یعنی فلاسک و چای و همدم و شعر و شاید کتاب. 

 

پی نوشت دوم به نقل از تویتر فارسی:

 

 

مذهبی ها موقع مشکلاتشون 2رکعت نماز میزنن

غیر مذهبی ها 2پیک

روشنفکرا 2پُک

ما معمولی ها هم 2لیوان چای

 

»رهسپار«

 

 

 

@parrchenan

شهرزاد قصه‌گو

دو تا از نوجوان هایی که از مرکز نگهداری کودکان، فرار کرده و چند شب، پارک خوابی را تجربه کرده بودند را برده بودم دوباره تحویل مرکز بدهم.

مرکز قبول نمی‌کرد و پذیرش آنها را به اما و اگر سپرده بود. بعد از رایزنی ها، موافقت حاصل شد.

از دور و سمت دیگر حیاط که به آن دو اشاره کردم بیایند داخل، از روی شعف به هوا پریدند و جست و خیز و شادی کردند. انگار علی دایی به دروازه عربستان گُل زده باشد.

 

نتیجه راوی:

گاهی مهمترین و ساده ترین چیزها و لذت ها و آسایش ها و آرامش ها از بس برایمان تکراری و عادی شده است نمی‌بینیم.

لذت بودن زیر یک سقف، لذت خوابیدن شبانه. لذت بودن در امنیت.

پس، تلاش کنیم این اولین قاعده هرم مازلو را برای خود، شکننده نکنیم و از آن لذتمان را ببریم. و تو چه می فهمی لذت خواب شبانه چیست؟ اگر تا به حال شیفت شب کار نبوده ای؟

پی نوشت:

یتیم باشی از پدر. با مادری معتاد و رها، در این شرایط کشور، از کجا و کدام روزن و کدام پنجره، نور امید بر زندگی خود در این آوار اقتصادی که بر سر همه شده است، بیابی؟

 هر دو پدرانشان مُرده بودند و مادرهایشان پی بدبختی خود.

 

@parrchenan

 

کتاب شهرزاد قصه گو چندین مقاله از اسلامی ندوشن را در خود داشت.

سخنان ندوشن، لازمه اکنون ماست.

 بخصوص با جستار آخرین کتاب، که ملکیان در مصاحبه ای پیرامون نودمین سال ایشان کرده است.

ایشان متولد ۱۳۰۴ است و یک روشنفکر مسئول و عدالت خواه، با زندگی دقیق.

از او بیشتر خواهم خواند. نوعی فلسفه زندگی و سبک زندگی که خیلی هم سخت نیست و تا حدود زیادی عقلانی است و پر از معنا ( معنویت خود ساخته) را میتوانی از او در این کتاب بخوانید. مهمترین و بلند ترین و فلسفی ترین و در عین حال، ساده ترین مقاله کتاب، فصل تأملات بود بالغ بر چهل صفحه.  

 پیشنهاد میکنم اگر تا حدودی خود را سکولار و ملی و در عین حال معنوی گرا می‌دانید و در عین حال علاقمند خواندن ایشان شدید از همین کتاب شروع کنید و سپس به کتاب دیگرش داستان داستانها ( رستم و اسفندیار) برسید

@parrchenan

چالش

سهیل رضازاده:

در فضای نت، یک چالش جوان‌های دهه هفتاد هشتادی درست کردند:

 از عکس العمل والدین نسبت به سیگار کشیدن خودشان فیلم می‌گیرند. بنده خدا پدر و مادرها، بهت زده و یا خشمگین میشوند و...( اعتراف میکنم ناجوانمردانه میخندم به این فیلم ها و این چالش)

 

یاد خودم افتادم وقتی مربی بچه های شبانه روزی بودم. پیش بچه ها حرمت داشتم، می‌دانستم چندتایی از آنها سیگاری شده اند. اما هیچ وقت جلو من سیگار نکشیدند. حتی وقتی ترخیص شدند.

حس خوبی می‌گرفتم از این حرکتشان.

 

 پی نوشت:

  چالش انداختن هم چیز جالبی است، از صبح به آن فکر میکنم، این که خُرد خُرد، آدمها، تلاش می‌کنند جمعی از دیگری ها که نمی‌شناسند و حتی امکان شناخت آنها را هم ندارند، بر چهرشان، خنده بکارند ( تلاش کردم وجه مثبت ماجرا را ببینم)

 

@parrchenan

 

زنگ زده ام به تماس گیرنده تا پیرامون مددجو، اطلاعات بگیرم.

پسرکی تلفن را بر میدارد. صدایش تا حدی خشمگین شده است، از او می‌خواهم گوشی را به مادرش بدهد که پاسخ میدهد:

من درس دارم و الان کلاس من است و وقت من.

او با تلفن مادر در حال مدرسه و کلاس و درس و در یک کلام آنلاین بود.

 

پی نوشت:

تبدیل حوزه های فردی به حوزه های عمومی اتفاق در خور مطالعه است. موبایل، تبلت، لپ تاپِ فردی به مِدیا خانواده تبدیل شده است.

 

 معلم‌_والد شدن و در عین حال والد_معلم بودن آن سر گوشی ها( معلم هایی که درس میدهند و خود والد هستند) هم جالب است و در خور فهمیدن.

 

و همه اینها یعنی دهکده جهانی شاید تبدیل به هم خانه شدن جهانی درآمده است. مثلا تو با برنامه استراوا با همه دوچرخه سواران جهان، هم خانواده می‌شوی و یا از طریق برنامه های همچون اینستا و تلگرام، مجبوری و باید شیشه ای باشی و صادق و همه از هم باخبر.

 

 

 

@parrchenan

گره بر باد

نوزاد را بیمارستان به خانواده تحویل نداده تا نظر بهزیستی پرسیده شود.

مادر مصرف کننده بوده و نوزاد مسمومیت داشت.

بازدید از منزلش رفتیم. پدر نوزاد بود و پاسخگو شد. گفت نمی‌دانست زنش ترامادول مصرف می‌کرد. افسردگی گرفته بود و خبر نداشت. گفت همسر دومش است و بعد از پانزده سال بچه دار شده است.

 چیزی که گفت و ذهنم را درگیر کرد این بود که همسر اولش او را ول کرد، چرا که بعد از ده سال یادش آمده که با همسر چاقی( مرد چاقی بود) ازدواج کرده است و ادامه داد که رفت با بهترین دوستم ازدواج کرد.

 

نتیجه راوی:

ا. شاید مشکل همسران این مرد، چاقی یا افسردگی و از این قبیل نبود. احتمال دارد، او بلد نبود با همسرش چگونه رابطه عاطفی و معنادار و عاشقانه داشته باشد. وقتی که همدمت را همدم نباشی، افسردگی و عیب‌ها به چشم آمدن، شروع میشود. ما بر جسم و روان « دیگری»( هر کسی جز من) بیش از آنچه فکر میکنیم اثرگذاریم.

 

۲. انسان هر چه سنش افزون تر میشود « یادها» در خاطرش بیشتر فعال( کنشگر) می‌شوند. مرد با اینکه زندگی جدیدی شروع کرده و حتی فرزندآوری کرده بود، آن حرف همسر اولش و آن خاطره را پر رنگ و اکتیو در حافظه اش، نگه داشته بود. و این یعنی قسمتی از او با خاطره ای و پنداره ای از سالها قبل ، در یادش، گره خورده داشت، و این هنوز یعنی سخن حافظ را نشنیده انگاشته بود:

گره به باد مزن گر چه بر مراد رود

 

 

@parrchenan

عشق

مشکلی در خانه ایجاد شده است و بچه ها بخاطر ازدواج مجدد مادر، ناسازگاری میکنند.
با خانم صحبت میکنم، از مردش تعریف میکند، از غیرتش به او... 
میگویدم: «دیگه حق نداری بعد از ظهر ها دستفروشی کنی». از محاسن مردش گفت، اُستا بنا بودنش  گفت و گفت...
 و یک چیز را نگفت، چون اصلا به چشمم نمی آمد، چون محل اعتباری ندارد، چون این فقط یک قرارداد ذهنی و بین الذهانی آدم هاست.
  و آنچه نگفت: این بود که مردش، اتباع است.
 و وقتیکه عشق آمد، همه این رنگها و مرزها رخت بر خواهد بست و تو همچون دو آدم بی مرزی. بی رنگی، انسانی. انسان. انسان. انسان

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
سهراب سپهری

 

میپرسم نام؟
پاسخ میدهد: طهناز( ته‌ناز)
با تعجب می‌ پرسم چی؟
میگوید: ته‌ناز، اداره ثبت اسمم را که طناز بوده ته‌ناز(طهناز) ثبت کرده است!!!
خنده ام گرفته است. آخر کارمند اداره ثبت ته‌ناز یعنی چی آخه!!
گند زدی به اسم بنده خدا. طناز کجا و ته‌ناز کجا؟

 نتیجه:
در کارمان، قلممان، دقت کنیم.

@parrchenan

 


 

ستون

بچه ها، با این که مادرشان ازدواج مجدد داشته مشکل داشتند و در نهایت ناپدری که رفتار نامطلوب بچه ها را با مادرشان ( و همسر خودش) دیده دست رو بچه ها بلند کرده بود.( حرکتی فُل و خطا، کارت قرمز)
 وضعیت مالی ضعیفی داشتند. و مادر هفت سال است که هزینه زندگی بچه ها را بر عهده دارد.
با مادر تلفنی صحبت میکردم، یک کلید واژه مرا بس شد« اینها جگر گوشه های من هستند».
 سپس با دختر پانزده ساله اش صحبت کردم، قبول نمی‌کرد گفتگو کند و در نهایت پذیرفت.
بیش از یک ساعت مجبور شدم صحبت کنم، باران می‌بارید و به کمک تلفن بی سیم، زیر شیروانی روبرو درخت گردو نشسته و در هوای بارانی و دل انگیز پاییزی گفتگو میکردم. گویی درخت گردو( گردوک) نیز یک مددکار است و با هم در حال یافتن راهکاری برای مشکلی هستیم.
اعتماد دختر را جلب کرده بودم، به او گفتم  راه حل انسانی و اخلاقی هست و یک راه حل قانونی.
 به پرسش گرفتمش:
 میدانی راه حل قانونی آن چیست؟
فکر کرد، نمیدانست.
 توضیح دادم از لحاظ قانون، مادر  وظیفه نگهداری فرزند ندارد و این وظیفه با پدر است.
تقریباً فضای قانونی دستش آمد. پیگیر ادامه آن نشدم، اما گفتم چون از مادرش کلیدواژه جگر گوشه را شنیدم، اصلا این موضوع را نخواستم با مادر، مطرح کنم.
در انتهای گفتگو، سخنی دیگر گفتم:
مادر  چه خوب، چه بد، با اخلاقیات متفاوتی که بیان کردی، او اکنون ستون خانواده شماست. مثل همین ستونی که خانه شما را نگه داشته است. و اگر آن نباشد، خانه آوار میشود سر ساکنین آن.
 و با پرسشی او را به خود آگاه کردم. اگر مادرت به عنوان ستون زندگی( از لحاظ اقتصادی)، به هر دلیل نباشد یا نتواند کار کند، مثلاً سکته بزند، آیا عمه، عمو، خاله، دایی ای هست که شما را حمایت کند؟
مطلق جواب داد: خیر
پاسخ دادمش: پس نیاز هست تلاش کنیم این ستون تخریب نشود و ترمیم شود.
  
سخن راوی:
گاهی زندگی شبیه شطرنج است. و برای آنکه پیشنهاد پاتِ حریف را بپذیری، یا به حریف پیشنهاد پات بدهی، نیاز هست ارزیابی دقیقی از مهره های خود، موقعیت خود، مهر های حریف، پوزیشن حریف، زمان باقی مانده خود، فشاری که این زمان در تصمیم گیری بر تو تحمیل می‌کند و... باید داشته باشی.
شاید بهترین کمک  به هر فرد آن باشد که موقعیت اش را  در آن لحظه مکشوف کند.

پی نوشت:
۱. دختر و مادر قبول کردند با هم مشاوره بروند
۲. دخترک خود را کتاب خوان معرفی کرد،  و حدس میزنم اینگونه باشد، قرار است برای گرفتن برگه مشاوره نزد ما بیایید. پیشنهاد میکنید برای دختری پانزده ساله با چنین مشکلاتی چه کتابی جذاب و اگر مقدور بود آموزنده باشد.( لطفاً اگر تمایل به همفکری داشتید تا غروب  سه شنبه بیان شود)

 پات: موقعیتی از بازی شطرنج که بازی مساوی تمام میشود 

@parrchenan

فهم تو

پرچنان خوانندگان عزیزی دارد.

 یکی از خوانندگانش، پیرامون موضوعی که قبل تر ها نوشته بودم، حساس شده و پیگیر آن بود.

بعد از مدتی پیام داد که پایان آن چه شد؟

و من یادم نمی آمد که موضوع چه بود؟

وقتی که موضوع نوشته را بیان کرد، توضیح مختصری دادم.

 

 

سخن راوی:

به فکر فرو رفتم، چرا من که نویسنده آن بودم، خاطرم نمانده بود و اویی که خواننده آن بود،مشتاق شنیدن پایان ماجرا.

و پاسخی یافتم در خور تأمل: 

او به این دلیل که خود درگیر مشکلاتی شبیه به آن موضوع نوشته داشت با آن نوزاد هم ذات پنداری کرده بود و دل نگران بود.

اما من، هم ذات پندار نبوده و تنها راوی، بودم. و اینگونه به اهمیت راوی و روایت پی بردم. شاید کار ما این باشد که تا میتوانیم راوی باشیم، تا تار و پودهای انسانی را به کمک هم ذات پنداری که ممکن است اتفاق افتد گره زنیم.

بیتی از عطار، را هم فهمی دگر کردم:

هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو

 

این تک مصرع ویکتنشناتینی، موضوع هم ذات پنداری، راوی شدن، نشدن، چگونه راوی شدن، چرا راوی شدن، به یاد ماندن، فراموش کردن را برایم باز تعریف کرد.

 

@parrchenan

ماسک

معمولاً کتابی که می‌خوانم تا چند هفته در فضای آن قرار می‌گیرم.

فوتبال را نود دقیقه از تلویزیون دیدم و بقیه آن را در رادیو گوش دادم

 به پنالتی ها رسیده بود و در ایستگاه آخر اتوبوس، پیاده شدم.

 مردم جلوی دکانی ایستاده بودند و از تلویزیون آن دکان، ضربه های پنالتی را تماشا می‌کردند. من از رادیو شنیدم که حریف گل نکرد و بازیکن ما گل کرد، اما تماشاچی های پشت ویترین هنوز منتظر بودند. یعنی حداقل شش هفت ثانیه من از آنها به واقعیت نزدیک تر بودم.

چرا؟

چون تلویزیون زمان پخش را به تاخیر می اندازد تا امکان سانسور برایش فراهم شود.

 

 به کتاب ملت_ دولت فکر میکنم و اینکه چگونه عدم درک این مفهوم، کل سیستم ما را به حالت دوگانه درآورده است. و در آن لحظه متوجه شدم، دوگانگی حتی در سازمان های خُرد و جزئی ما نیز نفوذ و تسری پیدا کرده است. یک دو شقه و نه یک یگانه کامل.

 حساب کنید، سازمانی که یک رئیس دارد، هم فکر هم جهت، هم راستا و...هستند امکان یگانگی نیافته اند. رادیو و تلویزیون، یک ریس دارد اما امکان اینکه، یک مسابقه را بصورت یگانه پخش کنند را نیافته اند.

حال آنکه راه حل آن به نظرم بسیار ساده است. فقط کافیست گزارش گر رادیو، از تلویزیون ایران، گزارش کند!!

گویی حالت دوگانه برای ذهن منِ ایرانی جا افتاده است، ذهن ما چه در سازمان، چه در گروه، چه در سطح کشور، بصورت یک پارچه و کل فکر نمی‌کند و مهم‌ترین دلیل آن نیز با زید آبادی هم داستانم که مفهوم ملت _ دولت را مراد نکردیم.

 ما ملی فکر نمی‌کنیم. یا فانتزی و جهان وطنی هستیم. یا باستانگرا و خیالی یا مذهبی و غالی و یا اسلامی و اُمتی. اما هر چه هستیم ملی نیستیم.

 

@parrchenan

 

کودکیست مجهول الهویه، به شیرخوارگاه تحویل دادیمش.

از درون آینه ماشین نگاهم میکند. مردمان را نگاه می‌کند.

 من را، مردم را، مای ماسک بر چهره زده که تنها چشمانمان معلوم است

و از پس این چهره باید حدس بزند، خندان، گریان، خش، بی تفاوت،... چه هستیم؟

 

تقریباً دائم الگشنه است، به هر چیزی که بویی از خوردن از خود داشته باشد کشیده میشود، میخواهدش.

شاید به این خاطر که آدم های از پس ماسک و چهره، چون عاطفه و احساس مخفی میماند، او هم در فقط خوردن فرو می ماند. بسیار سنگین تر از آنچه سنش را حدس می‌زنند بود. راه رفتن با او عرق تنم را در می آورد.

 

سخن راوی:

کودک امروز که به آدم های ماسک زده خیره میماند و نمیفهمدشان را دریابیم.

ماسک یعنی، عدم نُمود احساس و عواطف در ظاهر.

 وقتی که در بین عزیزانمان قرار گرفتیم و ماسک از چهره برداشتیم، جبران کل روز کنیم و به عزیزمان آنچه که در طول روز دریغ شده است را بچشانیم.

 

@parrchenan

جبر

در حال جانمایی مردی حدوداً سی ساله هستیم.
 بدون همراه نمی‌تواند راه برود، غذا بخورد، و به سختی و محدود تکلم دارد. به گزارشش رجوع میکنم.
 کارگریست که سالها پیش  تهران آمده برای کار، ساختن زندگی و ...
 اما تصادف میکند و ضایعه مغزی می‌بیند و میشود این، تهنای تهنای ناتوان.

نگاه راوی:
۱. گاهی که شلْ‌مغزی میکنم و اراده و اختیار انسانی را شرط رشد و تعالی خود و دیگران میبینم، چنین رویدادهایی به خودم می‌آورد و از شُل‌مغزی بدر می‌آورد  و به جبر تاریخی و زمانمند و جغرافیایی دوباره مومنم میسازد.

۲. تکلیف و مواجهه منِ نوعی، منِ انسان با چنین رویدادهایی چگونه باشد؟ بی تفاوت؟ با تفاوت؟ کنشگر؟ منفعل؟
نظریه ای از جامعه‌شناسی غنایی را از مهرآیین شنیدم که: انسان ها صدها هزار سال عادت داشتند در دسته های صد تایی، دویست تایی، هوای هم را داشته باشند و اکنون  در جمعیت هشت میلیاردی سرگردان هستیم.

@parrchenan

تواضع

دختر را افغانستانی خطاب میکردند، اما هم خودش و هم احتمالأ مادرش( خیلی مطمئن نیستم) در ایران بدنیا آمده اند. نوجوان است و چند بار اقدام به خودکشی‌ در مرکزی که او را نگهداری می‌کنند کرده و هر چه، تاکید میکنم هر چه، چیز شکستنی، از ظروف گرفته تا شیشه پنجره ها را شکسته و خرد کرده است.

 به علت کرونا، بیمارستان روان، مقاومت می‌کرد در پذیرش او که با کولی بازی مددکاران خدوم!! پذیرش گرفتیم.

 

همکارم داشت از این بلا‌ دختر می‌گفت، وسط حرفش پریدم گفتم، بهش حق میدم. من هم جای او بودم از این بدتر میکردم!!!

 با چشمان از حیرت بیرون زده پرسید چرا؟

پاسخ دادمش: پدر ندارد و برگشته افغانستان، مادرش او را رها کرده و رفته با اقوام خودش زندگی میکند، و البته عکسی که در تلگرام مادرش از خودش گذاشته بود بیشتر شبیه خوانندگان ترک بود و فَشِن!! دخترک را هم افغانی خطاب میکنند، با کدام امید، به کدام روزن، تا کدام پنجره، به زیستن و طلوع و بامداد، مومن بماند؟ 

 برای بافتن امید، یک تار، یک پود، یک ریسمان نیاز است. آن را در کجای زیست و جغرافیا و حیات خود بیابد؟

 

 

 از نگاه راوی:

همه اینها را نوشتم نه به این علت که در این زمانه عسرت، غم بر غم بی افزایم. از آن جهت نوشتم که بسازیم باوری را:

 

۱. بسیاری از ما، موفقیت و جایگاه کنونی خود را زائیده تلاش و عملکرد خود می دانیم و بدان خود را مفتخر می دانیم، حال آنکه اینگونه نیست. جبر روزگار است که ما را در موقعیت های متفاوت و در نتیجه جایگاه های فرا دست و فرو دست قرار میدهد. و جایگاه کنونی ما چیزی نیست جز گشودگی یا تنگ چشمی روزگار.

خوب، اگر به این ادراک رسیدیم چه اتفاقی می افتد؟

پاسخ آن است، که به یک صفت نائل خواهیم شد؛ 

 متواضع می‌شویم وچون متواضع شدیم، نگاه بالا به پایین، نخواهیم داشت، نگاه متفرعنانه، نگاه تحقیر کننده، واژه هایی چون این بدبخت بیچاره ها،... از ما رخت بر خواهد بست. آنگاه است که انسان خواهیم بود و درد انسان را جدا جدا درمان نمی‌شود را فهم خواهیم کرد

 

۲. تکلیف خودمان را با مهاجرین و مهاجرت روشن کنیم. یک انسان را، تا به کی تا به چند سال، تا چند نسل، هنوز بیگانه می‌پنداریم؟ 

 

 

@parrchenan

طناب نامرئی

رفتیم خودکشی‌. زنی ۶۴ ساله قصد خودکشی‌ داشت.

اما دلیل اش: فرزند چهل ساله اش، میخواهد با دوست دخترش برود خانه خودش و زندگی خود را کند، اما مادر نمیخواهد او ترکش کند، پس خودکشی میکند.

 

 

سخن راوی:

گاهی ما، خود را صاحب عزیزان خود میدانیم 

گاهی ما، وابسته اعتیاد گونه به دیگری می‌شویم.

 

اما

 

 

آدم ها شی، نیستند که ما مالک آنها باشیم. 

هیچ امر ثابتی وجود ندارد که ما وابستگی بدان داشته باشیم

 

 

و 

 

 

سخن آخر

 والدین گرامی، فرزندان شما، زندگی های مستقل از شما هستند. بعد از سن قانونی، هم خود و هم آنها را توانمند کنید برای رفتن پی زندگی. مشاوره، میتواند راهگشا باشد

کوچ، لازمه زندگی است. 

آن را از عزیزترینتان دریغ مدارید

 

@parrchenan

پازل چیدن

خط شلوغ بود و به کمک همکارانم شتافتم.

مدیر مدرسه ای زنگ زد که شاگرد سابقش، آمده به مدرسه و می‌گوید خانه نمیروم.

از او خواستم که گوشی را به دختر دهد. ۱۳ سال داشت و گریان بود و می‌گفت ظهر باید به خانه می‌رفت و نرفته است و میترسد بابایش عصبانی باشد. گویی این نرفتن اعتراضی بوده برای آنکه در خانه دیده نمیشود، اما مطمئنم نبودم. تعداد اعضا خانواده را پرسیدم،یک برادر بزرگتر دانشگاهی داشت بیست و هفت ساله و خواهری که ازدواج کرده بود.

 آخری هستی؟ پرسیدمش.

آری، و مادرم هفت سال که داشتم مرد. پاسخم داد.

 از نوع رابطه اش با نامادری اش پرسش را ادامه دادم. گفت سال پیش خیلی خوب شده. پدرت را دوست دارد؟ آری و اینکه تا به حال او را نزده است.

در واقع گمانم تقویت شد که دخترک از اینکه،از چشم پدر بی افتد، می‌ترسد.

 تقریباً پازلم تکمیل شده است و میتوانستم راه حل بدهم.

میتوانی به برادرت زنگ بزنی و بگویی دنبالت بیاید و به همراه برادر به خانه ورود کنی؟

پاسخش مثبت بود.

اگر مشکلی خوردی با ما تماس بگیر.

 

تلفن را به مدیر مدرسه سابقش می‌دهد. از او درخواست میکنم که از مشاور مدرسه برای آنها یک مشاوره خانوادگی بگیرد. با این که دخترک دیگر دانش آموز او نبود، قبول میکند. تشکر میکنم و حسم را به ایشان میگویم: اینکه حس خوبی گرفتم از این که مدیری دلسوز خارج از وقت مدرسه، دل نگران دانش آموز سابقش باشد، و به فکر کمک کردن به او.

اگر برادر آمد و مشکل خورد با ما تماس بگیرید.

 

پی نوشت:

۱.شاید این پازلی که از پرسش و پاسخ با دخترک تکمیل کردم را مدیر مدرسه هم می‌توانست انجام دهد. اما در آن لحظه امکان ذهنی آن را نداشت. دختری مضطرب، خارج از ساعت اداری، رخ به رخ دیدار کردن و... امکان تفکر این چنین را از او گرفته بود. اما یک تماس و گفتگو با فردی که هیجان آنها را ندارد و قدرت تجزیه و تحلیل خود را به دلیل غلبه هیجان از دست نداده است، توانست آن دختر را کمک کند. در واقع اتفاقی ساده را اجازه نداد، که تبدیل به مسئله یا مشکل شود.

پیشنهاد می‌کنم، فردی، ارگانی، تلفنی، « دوستی»، یک جای ذهنمان ذخیره داشته باشیم که در موقعیت های هیجانی که قدرت تجزیه و تحلیل نداریم و هیجان بر همه وجود و تعقلمان مستولی شده است، با او تماس گرفته و به تجزیه و تحلیل و پازلی که او بی هیجان منفی، می‌چیند اعتماد کنیم 

بشخصه من از چنین دوستانی بسیار بهره میبرم.

۲. فضای مشاوره را بخصوص پیرامون نوجوان و تغییرات هورمونی که در او اتفاق می‌افتد، جدی تر بگیریم. 

 

۳. گاهی دوست داشتن، معنی فرار کردن از او و سپس در آغوش او پریدن میدهد.

 

۴.در زدم و گفت کیست، گفتمش ای دوست، دوست

گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست، دوست

گفت اگر دوستی! از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست، دوست

گفت در آن آب و گِل، دیده ام از دور دل

او به چه امّید زیست؟ گفتمش ای دوست، دوست

گفتمش این هم دمی است، گفت عجب عالمی است

ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست

در چو به رویم گشود، جمله ی بود و نبود 

دیدم و دیدم یکی است، گفتمش ای دوست، دوست!

 معینی کرمانشاهی

 

@parrchenan

کشتن

 

بازدید منزلی رفته ام. پدر کودک بهم می‌گوید:

 شرع، عرف، قانون، هم بهم میگه اگر بچه ام را بکشم جرمی مرتکب نشدم!!

 

 

 

 

پی نوشت:

این جریان کشته شدن رومینا به دست پدرش، و آن حکم عجیبِ نُه سال حبس، نگاه بیمار دلان را به این مقوله تغییر داده است. اگر یکی از دلایل مجازات، بازدارندگی از وقوع مجدد جرم باشد، این حادثه و این حکم نشان داد، بازدارندگی در این جرم که ستاندن جانی است واتفاقاً یکی از بدترین جرم ها دیگر وجود خارجی ندارد.

 اینک که رسانه‌ها، وارد جزئیات آن شدند و مردم عامه هم به آگاهی از حداکثر و حداقل مجازات رسیدند، برای افراد بیمار دل که در این جامعه کم هم نیستند، شبیه تیغ دادن در کف زنگی مست است.

 به نظرم اگر قانون گذاران تدبیری برای بازدارندگی این جرم شنئیع، لحاظ نکنند منتظر اتفاقات بدتری خواهیم بود.

 

@parrchenan

یازده فرزند

بازدید از منزلی رفته بودیم. حفاظت پارک، گزارش داده بود، کودکی در پارک از خانواده ای در نزدیکی آن‌جا،ول است و آدرس خانه را یافته بود.

 پدر خانواده درب را گشود. آدم بی خیالی و بی مسئولیت نسبت به انتخاب هایش، یعنی ، انتخاب برای آنکه فرزند آوری بود. شاید حتی هزینه نگهداری کودک را کمتر از وسایل جلوگیری از بارداری، لحاظ می‌کرد.

پرسیدم چند فرزند داری؟

یازده تا!!!

 

حالا چه شد این یادم آمد؟

طرح نماینده های مجلس، برای تشویق به فرزند آوری را خواندم.

طرح چگونه است؟ برای فرزند چهارم سهام دولتی داده شود!

سهامی که این روزها خیلی ها را فسرده کرده است.

 

نتیجه:

 حق در قوانین بشری به چه معنی است؟

معنایی در انتخاب دارد. و انتخاب یعنی مسیولیت و این یعنی حق، انتخاب، مسیولیت، ارتباط توأمان با هم دارند.

 چون مسیولیت انتخاب هایت را داری، حق داری. حال هر چه خود را بی خیال یا کم مسیولیت نسبت به انتخاب هایت قرار دهی، میتوان انتظار داشت حقوق ات نادیده گرفته شود.

وقتی نماینده ای، طرح فرزند آوری بدون احساس مسیولیتِ بخصوص اقتصادی، را برای والدین پیشنهاد می‌کند در واقع پیرامون نادیده گرفتن حقوق می اندیشید. در واقع این چنین افرادی با حق، حقوق، مسیولیت تقریباً بیگانه هستند و نگاه استراتژیک دارند( جمعیت مسلمین و شیعیان را لحاظ می‌کند) و نه نگاه انسان گرا. مدتهاست تک تک ما، در حال فاصله گرفتن از نگاه انسان گرایی هستیم. اقتصاد و دویدن هر روزه برای شکار نشدن، سقوط نکردن، نگاهمان را تغییر داده است.

  نگاه نماینده مجلس چیزی در حد همان پدر یازده فرزند است. آیا از این خانواده میتوان، شکوفایی انتظار داشت؟ بدان میتوان امید بست؟

 

@parrchenan

قاصدک

با عزیزی صحبت میکردم، دستهایم را دید، 

  فصل گردو تازه است 

گفت: دستکش دستت کن.

گفتم چرا؟؟؟😳😳😳

 چون زشته.

 

و من مانده ام چرا🤔🤔🤔

 

ملاک زشتی و خوبی چیست؟

چرا دست رنگی شده به واسطه پوست معطر گردو، زشت است؟

 

نوجوان بودم و تازه شبکه پنج سیما، تأسیس شده بود و یک کلیپ نشان میداد که مردی سیه چرده که اسیر مواد مخدر شده از برجی سقوط می‌کرد و در هر طبقه قسمتی از زندگی خودش را میدید.

 

 حالا کار من به تناوب در این چند سال اینگونه شده که به خانه مردم سرک میکشم. گویی همچون آن مرد طبقات زندگی مردم را میبینم.

چیزی چون قاصدک میشوم و میروم، به درون صدها خانه تا اصالت گزارش را تایید یا تکذیب کنم. در این گیر و دار، چیدمان منازل، معماری داخلی آنها، اولویت های یک خانواده، عکس های قاب شده و... را نیز میبینم، داخل داستان و قصه آدم ها، خانه ها میشوم. یعنی این خانه با این معماری، چه داستانی میتواند داشته باشد؟ این خانواده با این چیدمان، چه قصه ای؟

با این خیال، که من چون قاصدک، لبخندی بر چهره ام نشست. قاصدک، سبک، رها، معمولاً لبخند آفرین.

بعد با خودم شعر اخوان را زمزمه میکنم:

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما،‌اما...

 

پی نوشت:

 گاهی با یک قصه، یک خیال، یک شعر، میشود حال خوب درست کرد، حتی اگر...

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند...

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، ای! کجا رفتی؟ ای

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خُردک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند

 

 

@parrchenan