مشهد قسمت سوم

قسمت سوم

یک حسن بزرگ مشهد آن است که توان تجمیع هر دو نظرگاه عمده ایرانیان در یک مکان را دارد.

نگاه سنتی ها که شامل مذهبیون و ایده آلسیت هاست ودوم نگاه سکولار ها که شامل رشنالیسم( اصالت عقل) و پراگماتیسم ها و... میشود.

معمولاً در این سالها و بخصوص در این ده سال ما با پدیده ای متفاوت در خانواده ایرانی روبرو شده ایم. اینکه فرزندان چون والدین نمی اندیشند و کرداری متفاوت برای نرم افزار زیسته خود برگزیده اند. در نتیجه در بسیاری از خانواده ها ما با یک دو شقگی روبرو هستیم. والدین سنتی مذهبی و فرزندان غیر سنتی، غیر مذهبی. برای این خانواده دوگانه رسیدن به یک نقطه مطلوب برای سفر امکان محدودی وجود دارد.

در مشهد این موضوع قابل جمع شدن است. از یک طرف یکی از امامان شیعه و ریشه ی تشیع دوازده امامی مرکز جمع شدن دل‌ها است و از طرف دیگر مقبره فردوسی دل میبرد به یغما.

به گمانم جفا به خود است که به مشهد بروی و توس نروی. چرا که حتی معتقد ترین فرد به امام هشتم برای گفتگو با او نیازمند زبان فارسی است. زبانی که فردوسی زنده‌گر آن بوده است.

دیدار از توس نیز به کمک محوطه سازی قبل از انقلاب و دو سال قبل، زیباتر و پر مفهوم تر شده است. امکان گفتگو و اندیشیدن پیرامون مفاهیمی که سعی در انتقال آن به انسان هزار سال بعدی خود داشته است بیشتر مهیا شده و صد البته این، به کمک مجسمه های زیبای جدیدی است که به تازگی نصب شده است.

میتوان از آن داستان ها سخن گفت. شعر خواند و در فضایی که به آرامی تو را در بر میگیرد به زیستن از نوع نگاه فردوسی اندیشید.

یک نقدی که بر سیستم مدیریت حرم امام هشتم داشتم آن بود که متاسفانه عنصر آرامش که زائر به دنبال آن به حرم آمده است را توسط انبوه بلندگوها که نوحه یا سخنرانی در ساعات نسبتاً زیادی پخش مینماید را مخدوش کرده بود. امکان راز و نیاز زایر را با امامش سلب می‌کرد. و امکان خلاقیت و رفتارهای گروهی کوچک را از بین میبرد. در جایی از حرم دیدم چند نفر با هم در روبروی امامشان مداحی و نوحه سرایی می‌کردند و به گمانم فضای خوبی بود حال آنکه آن انبوه بلند گو ها رفتارهای این چنینی را متوقف می‌سازد. اما در توس اینگونه نبود. آن آرامش در جوار سرسبزی زیبای محوطه بزرگش تو را در آغوش میکشید.

در این سفر با سروچمانم این تصمیم را گرفتیم که شاهنامه خوانی را بی آغازیم( یکی از نتایج حضور در توس)

از دور دست صدای آواز استاد می آمد و در کنار قبرش، درنگی در مفهوم بیت زیر و مردمی ای که این روزها سخت بدان محتاجیم.

جهان یادگار است و ما رفتنی

به گیتی نماند مگر مردمی

https://t.me/parrchenan

مشهد قسمت دوم

قسمت دوم

بعد از شش هفت سال به حرم امام رضا رسیده ام و یاد و خاطره نوستالوژی کودکی در من زنده میشود. جایی که حاجی بابا (پدربزرگ مرحومم) دوست داشت بنشیند را مییابم، کودکی خودم را میبینم که جلو او که نماز می‌خواند و در عین حال می‌تواند به دیوار تکیه دهد در حالی بازیم و از ایوان گاهی مشرف به صحن ( فکر کنم نامش صحن جمهوری است) دیگر زائرین را نظر میکنم. اینجای حرم همانی است که سالهای سال بوده.‌ بدون تغییر.

باری

هنوز از پس این همه سال آثار مصالح ساختمانی و ادوات سنگین ساختمانی مشاهده میشود، گویی ساخت و ساز حرم هیچگاه قرار نیست پایانی داشته باشد و از خاطره کودکی تا کهنسالی باید باشد.

به همراه سروچمانم یک دور بزرگ ِحرم را می‌زنیم و تقریباً تمام زوایا و صحن ها را مشاهده میکنیم. هنوز مسجد گوهرشاد برایم لذتی ناب دارد. به سرو‌چمان میگویم خود را در پانصد سال پیش فرض کن و خانه های کاه‌گلی و کوچک و کم ارتفاع. آنگاه عظمت دیواره و طاق و گنبد مسجد گوهرشاد برایمان هویدا خواهد شد.

در هین قدم زدن در صحن ها و بست ها با هم گفتگو می‌کنیم، با توجه به مدرک معماری سرو چمان موضوع سَخُن( در پستهای بعدی بابت نوشتار کهن این واژه توضیح داده خواهد شد) به نوع معماری حرم کشیده میشود.

اینکه متعحبم از این مقیاس عظیم بدون درخت و سرسبزی، گویی صحرایی عظیم از سنگ و سازه است.

فرضیاتم را با او مطرح میکنم.

اینکه این نوع معماری ریشه در آیین اسلام اولیه دارد.

اسلامی که در بیابان و صحرا متولد شد. در چشم عرب همیشه منطقه وسیعی از صحرا بود از بدو تولد تا هنگام مرگ و با صحرا روبرو. درخت و جوی آب و سایه و خرمی را اما میبایست در بهشت می‌جستد. همین فضای جغرافیایی بیابان که در کتب دیگر ادیان ابراهیمی نیز آمده است در قرآن نیز به شیوه ای دیگر تکرار میشود. اینکه در روز ازل در صحرا گونه ای ذات بشر قالو بلیٰ گفته است و در صحرای محشور به داوری خواهد رسید و زان پس به بهشت ره خواهد یافت. پس نوع معماری حرم نیز اینگونه میشود و تو با دیدن آن به یاد صحرای ازلی و ابدی و جایی که اسلام متولد شد،خواهی افتاد و نه بهشت و خرمی و سبزی. زائر تنها می‌تواند با حضور در این صحرای حرم مقدمه رفتن به بهشت را برای خود ایجاد کند.

در واقع داستان‌های هزاران سال پیش هنوز تا عمق وجود حتی معماری زنده هستند و نفس می‌کشند و داستانها هستند که ساخته و سازهای اکنون بشری را جهت میدهند.

پی نوشت یک:

به گمانم نوع معماری قبل از انقلاب تفاوت ماهوی با معماری کنونی حرم دارد. در آن معماری خود حرم به گونه ای بهشت مانند بوده و مرا یاد آور برج آزادی ( شهیاد سابق) است

پی نوشت دوم:

این نوع معماری که نه تصویری از بهشت، که تصویری از صحرای ازلی و ابدی است یاد آور این ایده هست که دنیا جایی است جدی و حیاتی و نه جایی برای شادی و مسخره بازی. جدی از آن جهت که تو را قرار است به گونه ای بسازد که از صحرای سخت محشر به سمت بهشت هدایت کند و نه جهنم. پس این دنیا اصلاً جای شوخی و بازی نیست. اما، اما و هزار اما که نگاه امروز بشر مطلقا اینگونه نیست و تغییرات زیادی کرده است. همین فوتبال همین جام جهانی همین قطر را بنگرید. همه اینها تنها یک بازی بود، همین. صدها هزار نفر در تدارک آن بودند هزاران نفر دنبال توپ دویدند و میلیارد ها آدم آن را مشاهده کردند و میلیارد ها دلار هزینه کردند.

برای چه؟ برای یک بازی که در آن هیچ هدف غائی و نهایی وجود ندارد یک بازی، درست مانند همان بازی که کودک انجام میدهد. در واقع در نگاه بشر جدید همین فضا و مکان و لحظه است که لحظه غایی است، که می‌تواند نامش جام جهانی باشد. نامش کار کردن در هر هفته باشد و نه روزی و صحرایی دیگر. از این رو بهشت را هر چند کوچک اما نقد و نه نسیه در همین دنیا بسازد.

https://t.me/parrchenan

https://t.me/parrchenan

مشهد قسمت اول

هفته پیش یک سفر سه روزه مشهد داشتم که تلاش دارم در چند قسمت سفرنامه آن را در طول این هفته منتشر کنم.

قسمت اول

برای سفر به مشهد انتخاب وسیله نقلیه برای ما قطار است. هنگامی که قطار حرکت خود را شروع می‌کند یاد سفر دوچرخه و رکاب زنی مان از کنار ریل راه آهن تا مشهد چندین سال قبل افتاده بودم، آن زمان که هر روز چندین لوکوموتیو و راننده اش به افتخار آشنایی سوت می‌کشید.

باری

برای این سفر تلاش کردم کوپه و قطاری که ساعت مناسب برای ورود و خروج به شهرهای مبدا و مقصد دارد را انتخاب کرده و از این رو کوپه های گران تری نسبت به معمول بودند.

داخل کوپه تمیز بود و عصرانه و ساندویچ داشت. میوه ها در دیس های چینی بود. شکل ظاهری کوپه نُمود کیفیت بهتر را میداد اما، در مقصد با تاخیر رسید. هنگام خوابیدن، صداهای جیر جیر و ریز و درشت زیادی از کوپه می آمد، دما بسیار گرم بود و امکان تنظیم دما وجود نداشت. در مجموع آنچه از قطار شبانه تخت دار هر فردی که بلیط آن را تهیه کرده است که اول آرامش و خواب به جهت استفاده از روز بعدی و دوم به موقع رسیدن به شهر جهت رسیدن به برنامه هایش است را نداشت.

به گمانم این نمونه خوبی است از تفاوت دیدگاه های سیاسی امروز و در مقیاسی کلان تر نگاه ایرانیان به پیشرفت.

چند صباح قبل بود که ریس جمهور جمله ای را با عبارت قطار پیشرفت کشور بیان کرد و چند صباح قبل تر از آن تصویری از ایشان در رسانه آمد که از کارگرانی می‌پرسد ناهار خورده اید؟

به گمانم اینجا ست که اختلاف فکر خود را نشان میدهد. در نگاه عده ای، تمیزی ظاهری، و خوراک و خورد فاخر چیزی شبیه این قطار ما ، میوه های نسبتا مرغوب در دیس سلفون شده ، ساندویچ از رستوران فارسی و... تداعی کننده پیشرفت است شاید بتوان آن را با ارفاق به نگاه زیبایی شناسی نام نهاد اما عده کثیری از ایرانیان ا نگاه کارکرد گرایانه از پیشرفت را در پندار خود دارن . پیشرفت، در مثال قطار میشود به هنگام رسیدن، در زمانی کمتر رسیدن، و باز هم کمتر. آسایش و آرامش در کوپه بخصوص در هنگام خواب. امکان کنترل دما توسط مسافرین هر کوپه. به گمانم نظایر اینها برای عده کثیری از ایرانیان مصداق پیشرفت است. اینکه اکنون سفر به مشهد با همان مدت زمانی که در کودکی می رفتیم باشد در این نگاه که در بالا بیان شد میتوان واژه پس‌رفت را به کار برد. برای پیشرفت در این مثال نیاز به آلیاژ های تکنولوژی جدید تر فولاد برای ریل هست. تکنولوژی موتور و مکانیک قطار و لوکوموتیپ هست، تکنولوژی های جدید کوپه سازی هست که تقریباً هیچ کدام آن از این زاویه دید محقق نشده است.

اما شکل ظاهری و خورد و خوراک بهتر شده است.

این نگاه به خورد و خوراک و یکی از ملاک های پیشرفت در نگاه اولی که با ارفاق زیبای شناسی نام نهادم به گمانم ریشه ای تاریخی و جغرافیایی و دیرینه در ایرانی دارد. طبیعت بیابانی و خشک و کم آب، تاریخ تهاجم های گسترده اقوام و ملل گوناگون آن را در روح جمعی این ملت قرار داده است و تبدیل به یکی از آیتم های پیشرفت کرده است. از این رو برای ایرانی جماعت مهم است صبحانه فلان هتل، میز بار باشد ، نهار فلان رستوران چند ده قلم و امکانات خورد و خوراکی آن زیاد. فلان عروسی ...

در پایان

تا این دو نگاه وجود داشته باشد اصولاً معنای پیشرفت گم میشود و در حالیکه کثیری از مردم در سرتاسر ایران و نه فقط تهران، هوای آلوده و بسیار آلوده استنشاق می‌نمایند میتوان سینه جلو داد و از پیشرفت سخن گفت.

نتیجه‌گیری:

به گمانم هر کدام از ما نیاز است به پندارهای خود بازگردیم و مورد بازبینی قرار داده تا ببینیم به کدام این دو نحله فکری که در بالا اشاره کردم نزدیک‌تر هستیم. اگر آن ریشه های تاریخی جغرافیایی خوردن را در خود کشف کردیم و اما از معنای پیشرفت در شق دوم بودیم تلاش کنیم آن ها را در یک سیستم قرار دهیم. این یک پارادایم فکری است که هر چه عناصر گوناگون آن در یک جهت باشند امکان زیستن در هر شرایطی را افزون تر خواهد کرد. تاب آوری را نیز بیشتر و درماندگی را کمتر. مانند رشته های ریز ریسمان که در نهایت به طنابی قطور تبدیل میشوند نیاز است همه پندارها در یک جهت و سیستم قرار گیرند مانند همه عقربه های یک ساعت.

https://t.me/parrchenan

بهشت سیگاری ها

این هم کامنت یکی از خوانندگان پیرامون سوالم:


درود.شب خوش.
درمورد طریق بسمل شدن پرسیده بودید.
واقعا کتاب را بسمل کردند و سپس اجازه چاپ دادند.
در حدود 270 یا 280 پاراگرافش رو حذف کردن تا اجازه چاپ دادند .
اما کاملش رو در خارج از کشور توسط آقای خلیلی چاپ شده.

استانبول بهشت سیگاری هاست. در هر کوی و برزن، پیر و جوان، زن و مردی را خواهی یافت که سیگاری گیرانده باشد. در هر رستوران و کافه و شیرینی فروشی، یک چیز بر روی میزها خودنُمایی میکند. جاسیگاری. اگر در حال ترک سیگار هستید به این بهشت سیگاری ها نروید. این یک هشدار بود برای آدم هاییکه ترک سیگار کرده اند.

استانبول نسبت به تهران آلودگی صوتی بسیار کمتری داشت. شاید بخاطر سیستم حمل و نقل جامع تری که دارد. شاید به این خاطر که موتور سیکلت کمتری با استانداردهای بالاتری در سطح شهر تردد دارد. یکی از مهمترین عوامل آلودگی صوتی، بوق ماشین هاست. و ماشین ها در آنجا کمتر بوق میزنند. یکی از فرضیه هایی که به ذهنم رسید، آن است که آنجا مسافری که حمل و نقل عمومی انتخاب نکند، فقط توسط تاکسی جا به جا میشود و این روزها اوبر هم بر آن افزوده شده است. اما در تهران، ماشین های شخصی بسیاری در کار حمل و نقل مسافر هستند، تاکسی های خطی هم داریم و همین ها برای تصاحب مسافر به جنگ یک دیگر رفته و خطوط کج رانندگی را خلق میکنند، ابزار جنگیدن هم بوق ماشین هاست و به مرور این بوق های خطی و خطوط کج رانندگی از جهت تصاحب مسافر کنار خیابان، فرهنگ بوق را در فرهنگ ترافیکی ایران جا می اندازد و وحدت رویه بوق برای اعتراض ، برای سلام، برای همه چیز، جا می افتد.
بنا بر این فرضیه ام، معتقدم اگر تاکسی ها ایران، مثل همه جای دنیا استفاده شوند، حجم عظیمی از آلودگی صوتی ناشی از بوق کم خواهد شد. اما چگونه این امر محقق خواهد شد. با گران شدن بنزین، و داستان‌های بعدی آن.
یکی از داستانهایی که بعد از گرانی بنزین ایجاد میشود، برای خانواده‌ها یی است که از طریق مسافرکشی ارتزاق می‌کنند است. قسمت اعظمی از خانوار ایرانی از طریق مسافر کشی برای خود ایجاد درآمد میکند. حتی معتقدم مسافر کشی در شهرها، جز سه شغل اول کشور است. با این امر چرخه بیکاری به جاهای بسیار باریک کشیده میشود و... گویی همچنان می ارزد این آلودگی صوتی.

@parrchenan

جنگ زدگان

در خیابان ها و مترو های استانبول هم کودکان ندار و پا پتی و بی هیچ و کیسه به پشت پر بود. جنگ زدگان سوری و کرد و عراقی احتمالا. و دل انسان یا باید بترکد یا سنگ شود و سنگین و سربی.
گویی دولتمردان جهان چه این وری ها و چه آن وری ها، چون با اسکورت و جاه و جلال و جبروت در همه شهرها و کشورها حاضر میشوند، آنها را نمی‌بینند و اما خود را می بینند که گویی از جنس نوع انسان نیستند. چیزی ورای نوع ما هستند. دولتمردان جهان،ای کاش نتیجه سیاست های خود را همچون ما انسانها ی ساده و عامی می‌دیدند.
در مترو استانبول به همسفرم، دخترکی آویزان شد. حتی با انگشتان کوچک خود مشگونش گرفت.
همسفرم پولی به او نداد. بعد دلایل کارکردی رفتار خود را توضیح داد. دلایل منطقی و مدقن بودند. با توجه به حوزه شغلم و مددکاریم، نظرم را خواست.
: نمیدانم، تو جنگ زده و آواره باشی، از کشوری به کشور دیگری آمده باشی، احتمالا با صحنه های عجیب از رنج و محنت و خشونت و زجر آدمی، روبرو شده باشی. زیاد به دنبال منطق و کارکرد در اینجا نمیتوانم بگردم.
من هم پولی ندادم، اما نا با دلیل، نه با استدلال، از ندانستن و حیرت و گیجی و درد و صد درد.
دیگر دلم به ماندن نبود.


در جمع ماهی گیران گوشه استانبول ماهی کبابی میخورم و کودکان در فقر غوطه ور را میبینم که چون هیچ ندارند، چون پول سیگار و بنگ و مخدر و محرک و حتی شایدغذا ندارند، به ماده های حلّال کننده رنگ اعتیاد پیدا کرده اند. آن قدر در ذهنم چرا کردم و جوابی نیافتم که
من هیچ، من نگاه.
ای کاش نگاه های کنجکاوانه ام نگاه های سرشار از چرایم کور تر می بود.


تیر آخر را فیلم
«آتشها» Incendies بر وجودم زد. فیلمی سرشار از معنا و استعاره . اگر به دنبال جنگ و مرگ حتی در نه گفتار و کردار که در اندیشه و پندار هستیم، پیشنهاد دیدن این فیلم را دارم.
نام فیلم از آتش یا سوخته گان می آید و در فیلم استعاره آب و شنا کردن در مواجه با اتش و زهدان مادر، مادر ، مادرسرزمین، و... بسیار است.
اگر با درد کودکان زاده در جنگ، از محسن چاوشی( جنگ زده خرمشهر)، تا غزه تا از اوارگان سوری تا میانمار، و درد جنگ در هر نوع آن و با هر مرگ بر این و آنی، آشنا نیستیم. این فیلم را ببینیم.


@parrchenan

شب تا صبح خواب بچه هایم در بهزیستی که سالهای قبل مربی شأن بودم را دیدم. آورده بودم خانه سابق مان. بیچاره ام کرده بودند. به برادرم التماس میکردم مسئولیت شان را بر عهده بگیرد تا من یک روز استراحت کنم. در ایوان خانه که طبقه سوم بود خوابیده بودند و نمیدانم چرا نصف نرده های محافظ نبود و هر آن منتظر حادثه ای برای بچه ها بودم. برای سحر مادرم بیدارم کرد که یک لیوان آب بنوشم. در حال نوشیدن آب، یاد حرف سالها قبل یکی از بچه هایم افتادم. تو شبیه مادر هایی.

تک گویی های سفر استانبول

از فرودگاه خارج و سوار مترو شدیم.
قیافه مردم آشنا میزد، ما شبیه آنها و آنها شبیه ما بودند‌. دوست داشتم با مردم ترک ارتباط برقرار کنم، اما زبان مشترکی بین ما نبود که بتوانم کلام بی آغازم. تنها مجبور بودم، مشاهده و سکوت کنم.
در طول سفر با مترو چند نفر نشسته جای خود را به افراد مسن و بانوان دادند. کم کم زبان مشترک را از طریق مشاهده در حال کشفم.
نقل قولی هست که میگوید:
همه مردم جهان به یک زبان سکوت میکنند.

زبان سکوت، در حضور مشاهده فعال حاصل می‌شود. چون به این زبان رسیدی درخواهی یافت، نوع بشر، فرق خاصی با هم ندارد.

@parrchenan

سالهای کودکی تا پایان دوران دبستان، پدرم در صنف قماش بود و همیشه میله ای در میز مغازه بود که یارد گفته میشد.
این مجسمه و یارد زدن پارچه اش پرتابم کرد به خیلی دور.

 


آدم وقتی بر جمعیت بسیار بسیار زیاد شبانه و شاد خیابان استکلال و میدان تکسیم استانبول تامل میکند بر این غم و اندوه و افسردگی چنبره زده به زندگی انسانی، ایران و ایرانی بیشتر پی میبرد.

گشت و گذار در این میدان و خیابان، امنیت را برایم معنایی دیگر بخشید.

@parrchenan

این عکس حکایت
کتابخانه دوستِ مهرستان* است که به همت خوانندگان و دوستان همراه به ارزیابی مجدد و پر بار تر کردن کتابخانه از بابت کتاب های جدید ، کتاب های کمک درسی و آموزش روخوانی و قصه خوانی و کتابخوانی توسط سه بانوی فرهیخته استمرار یافته است.

کودکان مشتاق کتاب دور سرچشمه گونی( خ ناهید در حال خوانش کتاب)، جمع شده اند تا هر کسی کاسه ای، خمره ای، از آن، بردارد


* این کتابخانه پس از پایان رکابیدن پاییز- زمستان نود و شش به همت دوستان هم دل در دو مدرسه شبانه روزی بلوچستان افتتاح گردید

@parrchenan

در استانبول یک تساهل و تسامح عجیبی بین مردم و دیگران، که حیوانات هم جز این دیگران هستند، وجود دارد.
شاید با سفر به روم( ترکیه کنونی) بتوان فهمید مولوی چرا از بین این همه جا برای رفتن سرزمین روم را انتخاب کرد و شد مولوی رومی

در کشتی ، در مرز دو دریا نشسته بودم و انبوه آدم ها در حال مکالمه با هم بودند و تو توانایی گفتگوی عمیق انسانی با دیگری را نداشتی.
زبان، چون میله های قفس است. اگر توانایی گفتگویی هم دلانه و عمیق با انسانی دیگر را داشته باشی، این قفس را شکسته ای ورنه در این قفس نامرئی، بال بال خواهی زد.
دیروز متوجه شدم:
انسان در مواجهه با انسان دیگر و از طریق گفتگو عمیق شأن و آدمیت خود را کشف میکند.

@parrchenan

یکی از مهمترین مولفه های رضایت از زندگی، برای من آن است که حس مفید بودن داشته باشم. اینکه کاری، عملی، اندیشه ای داشته باشی که برای خودت، گروهت، سرزمین ات و جهانت مفید باشد.
حال تو هر چه در آسایش و غرق در لذت باشی اما این حس مفید بودن را نداشته باشی، نمی‌توانی نمره قابل قبولی از رضایت زندگی به خود دهی.
یکی از راه های مفید بودن شغل افراد است و شغل من مددکاری است.
این که مددکاری و‌ با توجه به اندیشه و کنشی که برای فردی و گروهی و جامعه ای خرج میکنی، فردی از محنتی، رنجی، ظلمی ، رها میشود، این که تو با مستضعفان فکری و فرهنگی و مالی مواجه میشوی و سعی در توانمند سازی فکری و فرهنگی و مالی آنها میکنی، حسی سرشار از مفید بودن برایم به ارمغان می اورد.

دلم برای اینگونه مفید بودن تنگ است.

@parrchenan

حال دنیا دقیقا حال آن «رِسپشِنیست» که مسافرانش می آیند ، چند روزی حاضرند و« او »در حقشان محبت میکند و مورد محبت واقع میشود، انعامی میگیرد و یا خشمگین میشود و بر مسافری حرص میخورد و در نهایت مسافرش ،میرود. مییییییرود
بیچاره« اویی »که به مسافری دل ببندد، یا خشمش را به کینه ای، تبدیل کند.

« او »می ماند و دلی رفته یا کینه ای مانده.
و خوشبخت «اویی» که در لحظه زندگی کرد و از خنده مسافری شاد شد و از رفتار مزخرفی دلگیر نشد و گذشت‌.


به حجم نه آزادی های سرزمین، فیلترینگ اینترنت را هم اضافه کنیم . و بر پاسخ های سوالی که چرا سفر میروی؟ علاوه بر حجاب و نوشیدن و آزاد بودن فردی و...، چنین پاسخی :«برای این آمدم سفر خارج که دسترسی راحت به تلگرام داشته باشم »را اضافه کنیم. به حجم ارز و وقتی که برای هیچ از سرزمین خارج میشود، فکر کنیم.
گاهی که بشدت دلم با سرزمین همراه و همدل هست، یاد نه آزادی ها می افتم و به خط بکش ، بابا خط بکش نامجو می افتم.
@parrchenan

آخرین پست پیرامون 90

آخرین پست پیرامون 90

در مسافرت که بودیم مادر بزرگم افتاد و دستش شکست. چشمانش بد جور باد کرد و شبیه این بوکسورها شده بود.مجبور شد دو روز در بیمارستان بستری شه. نکته جالبش این بود که برای اولین بار در عمر 84 ساله اش در بیمارستان بستری شد. جالبی ماجرا این که 7 تا بچه هم بدنیا آورده بود و البته 6 تا از بچه هاش در تهران و منطقه سرچشمه تهران بدنیا آمده اند.خوب بازی روزگار است دیگر. امیدوارم خدواند سالهای سال طول عمر به او ارزانی دارد.

 3 روز آخر سال شیفت بودم و خوب تلوزیون هم فیلم زیاد می داد. برای اولین بار در طول زندگیم یک فیلم هندی دیدم و از انصاف نگذریم پسندیدم. اسم من خان را فیلم جالب و پر مغذی دیدم. با این که صدا سیما در بعضی قسمتها مصادره به مطلوب کرده بود و سانسور هم که جای خودش را داشت.

 البته پایتخت هم دیدنی بود. البته بازی گری بازیگرانش بخصوص مرد گچ کار و راننده نقش مهمی در خوب در آمدن فیلم داشت.در مجموع یک الگو باور پذیر برای خانواده ایرانی پیرامون هم درد شدن در دردها ارائه کرد. به غیر از آخر غیر باورش که قابل حدس بود.

 فامیل دور هم که ازدواج کرد. فکر کنم تهیه کنندگان برنامه صدای بنده را شنیدن و آخرش را بیشتر برای مخاطب بزرگسال ساختند.اما امیدوارم سالهای آینده اون شوخ و شنگی کلاه قرمزی و رو مخ رفتناش دوباره به حالت سابق برگرده و آقای مجری همون آدم کم حوصله باشه .جادارد به فامیل دور  و دوری جان تبریک بگم.

و چند عکس از بهار خنک و گاهاً سرد شمال:

این سفیدی ، سفیدی شکوفه های گوجه سبز است. درختان پیر دنیا دیده در جوار درختان جوان پرتقال




هنوز این درختان جنگلی باور نکردند بهار آمده


 امسال مثل هر سال آجیل نخوردم. اما تخمه آفتاب گردون زیاد خوردم

 این شعر  بنا به تذکر وبلاگ پنجره های نیمه باز برای آقای اکسیر است هم برای کسایی مثل خودم:

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !





راستی شما به دهه 80 خود چه نمره ای می دهید؟

به سلامتی سال نو را  بر دوستان پرچنانی تبریک و شاد باش می گویم

 امیدوارم  سال نکویی باشد برای تک تک دوستان این دهه جدید.

طبق معمول عید به سفر رفتیم و در روستا های شمال و اجباراً گاهی در شهرهایش بهار را لمسیدیم.

به علت ذوق زدگی بیش از حد نسبت به اکسیژن زیادی که در هوای شمال جاری است شبها را در هوایی سرد و حتی بارانی بیرون می خوابیدم و در لحظه تحویل سال هم به همین علت و اینکه امکان نداشت جا به آن گرمی را رها کنم  و از زیر خروار ها پتو بیرون بخزم، در خواب تحویل کردم.یکی دیگه از دلایلی که زیاد تلاشی نکردم که به بیرون بخزم، کلن از این که از این حس های روحانی و از این که گوشه چشمی تر بکنم نداشتم و زیاد به آن رغبت نداشتم.

باری در این چند وقت کلاه قرمزی را توانستم قسمتهاییش را ببینم. خیلی خوب بود. اما نسبت به سال گذشته نمره کمتری را می گرفت. تو خونه کلاه قرمزی که شروع می شد پا ثابتش هم سن و سال های ما بودند تا کودکانی که الان کلی خاله و عمو دارند.زمان ما خاله و عمو نبود. خانم خامنه بود و خانم فلانی و البته یه قلقلی هم بود.که آخرش در آن دوران  نفهمیدم واقعاً لال بود یا نه؟ کلاه قرمزی برای ما بود. ما بودیم که ساعتها در صف سینما ایستادیم، ما بودیم که بابامون را کچل کردیم ما را سینما ببره ما بودیم که ژولیپولیکا نگاه کردیم .این برنامه ما ها بود و نباید قسمت کودکانه اش را گسترده می داد باید به این درک می رسید که مخاطبین کلاه قرمزی ما ها هستیم..

کلاه قرمزی که شروع می شد مادر بزرگم داد می زد سهیل بیا شروع شد و می پرییدم یک متری تلوزیون.

 به نظرم کارگردان برنامه اشتباه کرد که فکر کرد مخاطبین این برنامه بیشتر کودکانند.

باشه کلاه قرمزی را هم از ما بگیرید.

 در فیلم ها یک 7-8 قسمتی از پایتخت را دیدم و با هر کلمه خمسه جمع 10 نفره ما خنده اش به هوا می رفت. کار قشنگی بود البته که آب هم به آن زیاد بستند.(البته حساس نشو)

lمجری مردان آهنین حالم رو به هم زد(احتمال می دهم ندیده باشید) پس قسمتی از دیالگ آن برنامه را در اینجا می آورم:

مجری: در حالی که کنار یک غول در حال نفس زدن ایستاده،

: تو از باشگاه آمدی و حسابی خسته ای، می بینی یک ماشین تو جوب افتاده کمکش می کنی یا نه؟

غول در حال نفس زدن: بله کلن باید به مردم کم کرد( اینجا را با صدای بم بخوانید).همین


دیگه این که برای دیدن پدر بزرگ و مادربزگم مجبور شدیم به قسمت غربی مازندران برویم و نزدیک به 4.5 ساعت در ترافیک بسر ببریم.

 کل مماس شدن ما با خط ساحل  و دریا در این 4.5 ساعت کمتر از یک دقیقه بود!!!با دیدن ساختمان ها و برج ها ی نو ساز یا در حال ساخت یاد قولهایی افتادم که ظاهراً هیچ وقت قرار نیست اجرا شود.

کلن این ده که ما در آن ساکن بودیم به تمام شهرها و برج های رو به دریایش می ارزید.

 در آخرین روز حضور در تنکابن یا همان شهسوار برای ساعتی گفتم برویم یک ساحلی که در آن آدم نباشد پیدا کنیم. پیدا کردیم اما با انبوه زباله.زباله هایی که دیدن کوبیده شده موج بر سنگها را بر آدمی حرام می کرد.

شما به فکر مجوز برای ساختن برجهایتان باشید و با این فکر که زباله کنار ساحل چقدر زشت است و طبیعت چه زخمی از آن را تحمل می کند روح خود را ناراحت نکنید.

***

هیچ خبر دارید دهه 80 زندگیمان هم تمام شد. برای بنده این  دهه، دهه  سرنوشت سازی برای قالب بندی زندگیم بود. چقدر نوسان داشت. نمی دانم دهه نود مان هم به این پرتلاطمی خواهد بود یا نه؟ شاید حتی پر تلاطم تر.به نظر بنده، دنیای هر چقدر در این دهه کوچک شد سخت تر هم شد. نمی دونم باید از این دهه خود راضی باشم یا نه؟ اما اگر قرار باشد به خود نمره ای بدهم فکر کنم اگر قانون تک ماده را هنوز حذف نکرده باشند با زیر میزی و این حرفها نمره قبولی بگیرم. اگر ماندیم و انتهای 90 را هم دیدم باید خود را برای چلچلی آماده کنم. امید آنکه در پایان آن دهه راحت تر بتوانم به خود نمره دهم.

 راستی شما به دهه 80 خود چه نمره ای می دهید؟

پس اگر نمره دادید و در پستی آن را آوردید خبر دهید آن را بخوانیم.

 در ضمن چند صباحی است اینترنت پر سرعت گرفتم و کلن راحت شدم از سوهان روح(دیال آپ). شاید هوسی شدم یک فتو وب هم ضمیمه ی پرچنان کردم. احساس می کنم در این دهه باید با دقت بیشتری دنیای خود را ببینم.

عروسی دکتر

با اتوبوس عازم کرمانشاه شده بودیم، من و مرتضی تا به جشن دامادی رفیق شفیقمان ، دکتر اسد عبدی برویم.ابتدای حرکت پسر جوانی آمد و تند تند آب میوه های خنک را انداخت در بغلمان و رفت تا انتهای اتوبوس. ما هم که از گرما آمده بودیم سریع نی را زدین در پاکت آب میوه و شروع به نوشیدن کردیم. بعد پسر جوان با یک حالت مظلومانه آمد بالای سرمان و طلب 1000 تومان کرد. تازه فهیمدم که این سرویس اتوبوس نبوده، بلکه دست فروش رندی است که خود را جای شاگرد شوفر جا زده است. راستش اول خواستم حالش رو بگیرم و یکی از آبمیوه ها که دست نزده بودیم رو پس بدیم و به قیمت روی آب میوه باهاش حساب کنم. اما دیدم خوب رو دست خوردم و از کلکش خوشم آمد، خیلی وقت بود رو دست نخورده بودم، پس حساب کردیم و رفت و تا آخر سفر یاد این حرکت می افتادیم و می خندیدیم.

 در کرمانشاه بودیم و با برادرش از تصادف سنگین صحبت می کردیم که اسد دچار آن شده است و اینکه تصادف باعث شد رفیق و همنورد ما برای چه زمانی؟ از میادین ورزشی و کوههای سر به فلک شکیده دور بماند.

 جشن آغاز شده بود و از همان اول رقص کردی بود و دستمال رقصان در هوا و هیجانی که نمی توان آن را مخفی کرد ، حتی اگر روی صندلی نشسته باشی.( خوبی عروسی کردی این است که تکلیفت با خودت روشن است، نیامدی 7 – 8 هزار کالری بچپانی به  بدن، یا مثل عصا قورت داده ها دو انگشتی دست بزنی و یکی هم یک دهن بیاد و بعدش هم همه حمله کنند سر میز، شما  آمدی شاد باشی بخاطر شادی عزیزت و باید شادیت را ابراز کنی حتی اگر بلد نباشی.حتی اگر غریب باشی).

در مجلس بعضی از مهمانان بودند با سیبیل های مشتی که آدم از بودن در کنار آنان احساس کوچکی می کرد.

لباس زنانه کردی چه زیباست به راستی، لباسی که برق هر تکه آن چشمها را خیره می کند و نشان از شادی دارنده لباس دارد. دقت کردید این لباس مثلاً شهر یها اکثراً مشکی است که مثالاًنشان دهند که پرستیژ دارند، حال آنکه لباس کردی نشان از درونی شاد می دهد.

 ای کاش کسی فلسفه رقص کردی را برایم توضیح می داد و آن پارچه رقصان در هوا را.هر کسی که با داماد احساس شادی مشترک داشت در اول خط می ایستاد و از جان و دل با آن تکه پارچه و دیگر اعضای بدنش می رقصید ، دکتر اسد جان ، دایت خیلی از خوشحالی تو خوشحال بود، خیلی.

تا اینکه داماد آمد و با هم در صف رقص کردی شرکت کردیم. اسد جان در آن لحظات بود که فهمیدم چقدر دوستت داشتم.( به فعل ماضی آن بیشتر دقت شود). امیدوارم دوباره و البته به همراه شریک تازه زندگیت در دامان طبیعت ببینمت و بتوانی این تصادف سنگین را به زوج مشترک کوهنورد تبدیل کنی.

 شاد باشی که خالق یکی از شاد ترین شبهای زندیگیم بودی .خالق روزهای با تو در کوه بودن. چرت و پرتهایی که در فرو دست و بالا دست گفتن.

 در ترمینال کت و شلوارها را در آورده و نفس راحتی کشیدیم. راستش گویی به ما نیامده یا اصلاً ما بلد نیستین در کت و شلوار این ور و آن ور برویم. همین که لباس راحتی خودمون رو پوشیدیم گوی از قفس آزاد شده بودیم.

 سمیه خانم به شما هم تبریک می گم که رفاقت وبلاگیمان کمتر از رفاقت با اسد نبوده و نخواهد بود. در مجموع نسبت به نوشته های وبلاگیتان کمی شیطنت پسرانه در این چند صباح روا داشته ام که البته با حضور جناب اسد خان جرئت وجودی آن را در آینده کمتر خواهم داشت.اما پیوند شما دوتا بازی برد- بردی بود که به انسانها تقدیم خواهید کرد و نشان خواهید داد که انسانها هنوز می تواند با هم بودن را زیست کنند.به این سخنم ایمان دارم.

 سمیه خانم هوای رفیق ما را داشته باش و کم فیمینست بازی در بیار. درسته که ایشان نسبت به دیگران چهره کاملاً مردانه دارند و از این قرتی ها نیستند ، اما دلی نازکتر از بلور شیشه دارد، فکر کنم چند صباحی است که جهت شعرهایش تغییر کرده باشد. اگر ما را هم محرم دانستید از شعرهای جدیدش برا ما بخونید. در مجموع هوای آقاتون را حسابی داشته باشید!!( جون عزیزت کاری نکنی دکتر سیبیل هاش رو بزنه ها!!!)

پداگوژي:

بهزيستي نوشته بود:
شير مادر، مهر مادر، جانشين ندارد
شير مادر نخورده مهر مادر پرداخت شد
پدر يک گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي‌ام
که هميشه مي‌گفت:
گوساله، بتمرگ!

 اکبر اکسیر



اجلاس سران

امروز ۲۰ آذر از طرف اداره به همایش مناسب سازی محیط در سالن اجلاس سران رفته بودم.

۱. اول از سالن بگویم:سالن با ستونهای بزرگی در ابتدای ورود ساخته شده که با نمای شیشه ای تزیین شده وحالت یخ زده به آن داده( فکر کنم با این خاطر که اجلاس در ماه های سرد برگزارمی شد).و بیرون سالن زیبایی مطلوب خود را دارد.درهایی با ارتفاع ۳ متر به بالا .کار را زیبا تر کرده .سالن داخل در نگاه اول زیباست مخصوصاً سقف آن که در کانون سقف نور افکن ها نصب است و بعد از سورخهای فراوانی که در داخل سقف تعبیه شده نور خورشید به داخل پرتو افشانی کرده و حالت وحدت در عین کثرت را معنا بخشیده .و دیوار و پایین  سالن نیز اثری از سنت است و کار چوب.اما با کمی دقت می بینی که به بیننده اینگونه القا می شود که پایین سالن با بالا تناسب در خور خود را ندارد چرا که پایین تماماً سنت است و بالا تمام مدرن چرا که جنس سقف فلز گونه است و نماد صنعت و صنعتی شدن و این یک تعارضی را با پایین سالن ایجاد می کند.

۲. مراسم:هنگام ورود بی برنامه گی موج می زد . به دلیل ورود آقای رفسنجانی، ولوم امنیتی کار را بالا برده بودند در حالیکه در کنار مجموعه پارکینگ بزرگ چند طبقه وجود داشت ولی امکان استفاده از ان وجود نداشت ومردم در ترافیک ونابسامانی بسر می بردند .خصوصاً آن که بسیاری از مدعوین اقشار معلول بودند وکار را برای آنها صد چندان مشکل می کرد.

مراسم شروع شد و هاشمی صحبت کرد و بعد پذیرای (دوستی می گفت نسبت به همایش های دیگر کم هزینه برگزار شده که از نظر من حسن آن است).سپس  برنامه های دیگر و تا اجرای سرود ناشنوا ها که به صورت زبان اشاره خواندند و مرا به حسی غریب بردند.زندگی اینگونه می تواند خیلی عمیق باشد .در سکوت فریاد زدن و تفکر و اندیشدن .اینکه بتوانی سرودی را به اشاره معنا بخشی که نه تنها برای ناشنواها ملموس شود که تو را به آنچه خوانده شده عمیق تر کند.جالب بود برای صدا زدن هم دستها را بالا برده و ناگهان لرزشی به آن می دادند و هرچه این لرزش تند تر بود درواقع فریاد بود و اگر کار مهمتر، جسمی مثلاً بطری آبی را دردست گرفته وتکان ولرزش را شدیدتر می کردند واین یعنی نعره.نعره سکوت.نمی دانم چرا  از گروهشون خیلی خوشم امد از مهربانی وصمیمیتی که داشتند .دلنشین بود برای من.

سپس فیلم در شهر خبری نیست پخش شد و برایم جذاب بود .فیلم مشکلات حرکت معلولین را در شهر توضیح می داد .فیلم فقط یک ویلچر سوار بود که نشان می داد عملاً برای زندگی در شهر جایی ندارد وشخص سالمی  که این فیلم  را  می دید ، (خصوصاً سوار شدن آن ویلچر سوار بر اتوبوس) در درون احساس شرم از هم نوع معلول خود می کرد.

جلسه شعارش بیشتر از عملش بود .جالب آنکه مسئولین و متولیان همایش ایران را در تهران دیده بودندو گویی اگر تهران مشکلش حل شود ،مشکل ایران حل شده و از نقصهای بزرگ آن بود .از شهرستانها کسی را ندیدم جز دوست خود کامران رحیمی که البته با هزینه خود آمده بود.

ودومین نقص،نقص خود ساختمان بود.دقت کنید .همایش مناسب سازی محیط نام همایش بود .آن وقت برای سرویس بهداشتی بایداز پله می رفتی پایین. رمپ تعبیه شده در سالن شیب تندی داشت وعملاً کسی از معلولین به تنهایی نمی توانست از آن بالا برود و مشکل عضما ، شیب تند ولنجک برای معلولین بود و ....که تو خود بخوان حدیث این مجمل.

۳. مستند چهار امشب صعود گاشبرم ۱ و۲ مسنر رانشان داد ومصاحبه هایی که با او کرده بود واو هم نامردی نکرده بود و از فلسفه کوهنوردی گفت و اوج کار کارگردان آن بود که از او در باره مرگ برادرش حین صعود پرسید و او باز توضیح داد .اما وقتی پرسید چگونه به مادرت مرگ او را گفتی ،ترکید و گرید .امان از مادر، امان از مادر.

هوس کردم بازم ریش خفن بگذارم

مشهد2

 

ظاهراً این حرف از مارکس که گفته دین افیون توده ها ست.

به واقع اگر به دین به صورت حداکثری نگاه کنیم  این احتمال بالا میره که حرف مارکس در مورد اعتقادات خودمان رنگ واقعیت به خودش بگیرد.حالا شاهد حرفم اینجاست :

پسر دایی های پدرم در مشهد خادم می با شند و نقل ازآنها است.قیمت قبر در اطراف حرم و زیر صحنه ها(بخصوص زیر صحن آزادی )به 100 میلیون تومان رسید.(چشماتون گرد نشه )بله و جاهای پرتتر 70 میلیون تومان.شاید از نگاه یک اقتصاد دان اینجوری بیان بشه که قانون عرضه و تقاضا .یعنی هر چه عرضه محدود وتقاضا بالاموجب افزایش قیمت می شود.خوب دقیقاً  مشکل اینجاست که چرا باید تقاضا بالا باشد.جز دلیل بر اینکه تبلیغاتی که مبلغان اسلامی دارند مبنی بر اینکه در اینجا آرمیدن باعث بخشش گناهان است حتی اگر دریا باشد و اینگونه سخنان .در حالی که نقیص این اعتقاد در همانجا نهفته است و به اعتقاد همین مبلغان هارون الرشید در عذابی ابدی است حال آنکه در جوار امام رضا دفن شده است و آیات قران هست که مثقالتاٍخیراًیری و مثقالتاٍ شراً یری.آیا اینگونه نگرش به اسلام جز تعبیر سخن مارکس نخواهد بود.

در مشهد بودم که دوستی در مزاحی که کردنکته دیگر از اعتقادات شیعه را برایم عیان کرد .گفت امام رضا با اینهمه طلا که داره چرا هشتم شده .برام بامزه بود .شب هنگام در میدان فلکه با این پارچه نوشته برخورد کردم که برای باسازی حرمین عسگری 123 کیلو طلا لازم است.سهم شما چه قدر است؟

امامان ما معصوم بودن یا پادشاه که حتماًَ تاجی از طلا باید بر مزارشان باشد حال َآنکه بسیاری از پادشاهان در هنگام مرگ از طلا و جواهراتشان گذشتن.

آیا مقام امامانمان با اضافه شدن بر طلای آنها افزایش پیدا خواهد کرد؟..

آیا اعتقادات ما مسلمین با دیدن طلایشان افزایش پیدا خواهد کرد ؟؟؟

زیبا درست کردن و معماری زیبا با تجمل و فخاری بخصوص در این موارد خیلی فرق دارد .آیا حریم و حرم پیامبر زیبا نیست و یا معماری بدتری دارد.ما که اعتقاد داریم عمر سلطنت به پایان رسیده و به عصر آزادی گام برداشته ایم .باید به اعتقادات عصر آزادی ؛برابری ؛برادری، ایمان آورده و معماری که نشان تاج و شاه ورعیت در آن نهفته است را کنار گذاشت و فرزند زمان خویش شد.

 

مشهد 1

 

مشهد

آخر فروردین پیش آمد که بریم مشهد .شهری  سردر گم میان مدیریت شهری .شهری با ساختمانهای بلند درکوچه های تنگ .شهری که فقط سیمان است وبتن (براستی که باید آدم هوای روحانی بگیرد!)شهری که دلش برای دیدن منطقه ای سبز تنگ می شود و شهری که همیشه حرمش باید ساخته شود .همیشه نمایی از جرثقیل و بتن به خود گرفته باشد تا دلت برای امامی که اینهمه کارگر و مهندس و سیمان او را در بر گرفته بسوزد . آخ که چه تنها افتادی در بین مردمی که دوست دارند پروژه ای رو شروع کنند وسالهااز آن نان خورند تا فرزندانشان نیز ببینند که چه کاری را کردند  و تمام نکردند.

براستی معماری حرم و شهر برگرفته از معماری ایرانی اسلامی است؟

ما که در هر امامزاده دور و نزدیک  در این مرز کهن رفتیم  درختی؛ باغی  ،آن را احاطه کرده بود و قدمت هزار را یدک می کشید .(امام زاده صالح و درخت معروفش ،ولیان و چنار زیبای آن و...)چه شده که امروز در معماری ایرانی درخت به واژه ای بیگانه تبدیل شد؟چرا سایه رو باید تنها زیر دیواری بلند از جنس بتن دید ؟چرا؟

با این همه بریدن از اصل و طبیعت خویش ،چه مزه ای دارد خواندن غزلهای حافظ رو بروی امام خویش  .و ایستادن در فضایی که همه آمده اند بخواهند و هوایی را تنفس کنی که در آن بوی دلهای شکسته پیچیده و تو را می برد به دورترین نقطه وجودت .

این شعر مشیری که تو صحن آزادی خواندم  من و یاد سالهای دور انداخت.

پنهان نگاهم می کند ،چشمی وصد ناز

  پنهان نگاهش میکنم ، می خوانمش باز

.

.

.      

می خواهمت ،ای خوشتر از صبح بهاران

ای چشمهایت عشق را آئینه داران

ای کاش می گفتی چه می خواهد دل تو

از این دل آواره در اندوه زاران

عشق تو ،خوش می پرورد در جان  پر درد

شعری که ماند جاودان در روزگاران

ساقی ،به فریادم برس ،غم پرپرم کرد

چشمان او ،چشمان او خاکسترم کرد

دیگر گل خورشید از سرخی به زردی است

غم در نگاه آسمان لاجوردی است

با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها

تنها خدا داند که تنهایی چه دردی است