Small talk

تقریباً هر روز مسیری بسیار کوتاه که نهایت مدت زمان آن پنج دقیقه است اسنپ میگیرم. در این فرصت حتی کمتر از پنج دقیقه، مکالمه بسیار مختصری با راننده اتفاق می افتاد که برایم بسیار دل نشین است.

این مکالمه های کوتاه را دوست می‌دارم، چیزی شبیه نسیم خنکی در وسط گرمای تابستان است. حسی مختصر از آدمیت را با خود همراه دارد.

و پیشنهاد می‌دهم از انبوه فرصت های پیش آمده را نهایت بهره از این گفتگو های کوتاه در مکان های مختلف ببریم، مکان های چون داروخانه، بقالی، تاکسی...

مهمترین عنصر این نوع گفتگو، بودن در مفهومی انسانی است.

گویا در انگلیسی به small talk معروف است.

دو نمونه از این اسمال تاک‌هایم:

ورزشکاری؟ مثلا دوچرخه سوار؟ از راننده اسنپی که شلوارک پوشیده و موهای پایش را شیو کرده پرسیدم. گفت فوتبالیست است. ادامه دادم از دوقل های ورزیده پایش فهمیدم.

در حال پیاده شدن از ماشینم، می‌پرسد کوهنوردی؟ پاسخ آری میدهم ، میپرسمش از کجا فهمیدی؟ پاسخ میدهد: ما کوهنورد ها هم رو خوب پیدا میکنیم و می شناسیم.

و آدم ها می توانند با همین اسمال تاک ها روزشان را بسازند و تا شب از چیزی چون کافئین موجود در این نوع گفتگو ها سرخوش باشیم.

https://t.me/parrchenan

تندرستی

چند روزی کسالت ریزی داشتم و در نتیجه نمی‌توانستم با دوچرخه مسیر رفت و برگشت ِسی کیلومتری هر روزه ام را با دوچرخه طی کنم. برای رکابان شدن بدنی قبراق نیاز است و در حد اعلای تندرستی و سلامتی.

باری روز اول با مترو رفتم و برایم دلسرد کننده بود از آن حال و هوای بهاری و شکوفه ها و سبکی هوای دلچسب به هوای نمور و چهره های گرفته و کنسرو های پر از آدم که واگن نام نهاده اند و تاریکی تبعید شدم، قطار با تأخیر های چند دقیقه ای به ایستگاه های بعدی می‌رسید و تا به مقصد جان آدمی را زایل کرد.

روز دوم به پَک فشرده شده آدم و چهره های در هم و کلافگی و اعتراض های گاه و بی گاه آدم های فشرده مثل پرنده آزادی که به قفسش خو کرده عادت کرده بودم که قطار در یک ایستگاه چهل دقیقه توقف کرد. قطاری نای رفتن نداشت و ده ها قطار بعدی نیز پشت آن متوقف شدند.

روز سوم اما عجیب ترین بود، قطار آتش گرفت!!

دود و شعله آتش از سقف واگن اول بیرون میزد. من در انتهای دیگر آن بودم و به دنبال خروج سریع ، اما امان از مردم کنجکاو این سر که وحشت آن سر را هنوز درک نکرده بودند و به تماشا و فیلمبرداری و عکاسی مشغول!!

وقتی به طبقه گیت رسیدم، زنان از وحشت گریانی را دیدم که تلاش دارند از سمت پله برقی که به سمت پایین است، خود را بالا بکشند. دکمه توقف را زدم. گویا آتش سوزی در سمت واگن مختص خانم ها اتفاق افتاده بود و وحشت ماجرا برای آنها ملموس تر. خاطرم نیست تا به حال با چهره بزرگسال که از وحشت گریان شده روبرو شده باشم. چهره و گریه ایست متفاوت.

باری، منتظر نماندم و با پیاده‌روی نسبتا طولانی کنار اتوبانی بی پیاده رو خود را به خیابانی رساندم که تاکسی سوار شوم.

همان روز روزنامه همشهری که با مترو زیر مجموعه شهرداری هستند با تیتر بزرگ نشان داده بود چگونه رسانه های بیگانه، مخاطبشان را نسبت به خبرهای خوب میهن، کر و کور میکنند!!

نتیجه‌گیری:

با قیاس مقدمه و متن جستار، که اولی در ستایش تندرستی و پیامد آن دوچرخه سواری به عنوان وسیله نقلیه بود و دومی آن حادثه و فضای خفه مترو، میتوان این نتیجه را گرفت که، با توجه به پسرفتی که بسیاری از ما در سیستمهای روزمره شهری در حال مشاهده هستیم نیاز است توان بدنی و تندرستی و سلامتی مان را بیش از پیش تقویت کنیم تا در شرایط های پسرفته آینده امکان زیستن، نان در آوردن و حمل نقل را هم‌چنان برای خود محفوظ داریم.

اینک تندرستی و تاحدودی ورزیدگی گویا به یک ضرورت برای زیستن در این شرایط تبدیل شده است.

پی نوشت:

از بعد از آن حادثه آتش سوزی مسیولین این قطار پیشرفت یک راه حل ساده را یافته اند: خاموش کردن سیستم کولر و تهویه مترو قطارهای قدیمی!!! اکنون صدها آدم بصورت پَک و فشرده در دمایی بالا و رطوبتی چون عمق جنگلهای استوایی برای رسیدن به مقصد تلاش می‌کنند.این پیکرهای بهم فشرده دائما گرما را بالاتر می‌برند و شرایط سخت میشود. تا آنجا که در خاطر دارم سال اول که مترو بین صادقیه تا توپخانه افتاده شده بود قطارها اینگونه بودند. در واقع پسرفتی بیش از بیست و پنج سال را مترو تهران این روزها در حال تجربه کردن است.

https://t.me/parrchenan

دو سو

با همکار افغانم صحبت میکنم. سری با حسرت تکان میدهد و از گفتگویی با پدرش میگوید که اجازه نداده است دختری که می‌توانست از یکی از اقوامش را بگیرد را به سرانجام برساند و سر و سامانی بگیرد. توضیح بیشتر از او طلب کرده پس ادامه می‌دهد مردی از اقشوامش به تازگی به ایران مهاجرت کرده است با چهار دختر، که همگی زیبا هستند، به او پیشنهاد داده صد تومان( صد میلیون) بدهد و هر کدام که خواست بگیرد (ازدواج) کند. تاکید می‌کند صد تومان خیلی خوب است میتواند از پسش بر آید. ضمن آنکه دخترها همه زیبا هست، و اینکه ازدواج را حتی با سیصد تومان نیز نمی‌تواند در خود افغانستان انجام دهد.

به او تاکید میکنم با پدرش دوباره صحبت کند شاید رضا داد

بر این گمانم که ما، این مای ایرانی دو سو دارد. دو سو تاریخی. یکی شرق و دیگری غرب. در مای تاریخی ایرانی شمال و جنوب نیست. یک سو غرب است که در تاریخ چند صد ساله ما میشود عثمانی که از پس اروپ آمده و دیگری شرق است و صحرای عظیم و قَرَ و خصلت تورکان و مغولان و جنگجوی هایشان. هر چه از غرب به شرق آییم این تفاوت ها بیشتر میشود. از استانبول اروپایی تا آناتولی هنوز در سنت مانده ترکیه، از سن پترزبورگ اروپایی منش تا شرق روسیه جنگجو ( گویا در جنگ کنونی نیز این سمت شرقی غلبه آشکاری داشته بر غربش).

نوع نگاه ما به زن، و منشی که پیرامون آن خواهیم داشت مشخص میکند در کدام سوی قرار خواهیم گرفت.

من حتی احتمال میدهم حملات شیمیایی به مدارس دخترانه را هم در این دوسویه جا گیرد. سوی شرقی اش

آیا به گمان ما می آیید که ازدواج را از نوعی که در گفتگو خود با همکار افغانم برجسته بود پیش ببریم؟

پاسخ بلی است در طول یک دهه بیست سی ساله، اگر که سوی شرقی ایده تقویت شود. اگر که هم‌چنان عده ای از روشنفکران، غربزدگی جلال و کوبیدن های غربی دکتر شریعتی ها را هم‌چنان سرلوحه خود قرار داده باشند.

شاید این حیرت ایجاد شود که مگر ممکن است که این مقدار در تاریخ پس رفت کنیم که دختران خود را بفروشیم؟ با نگاهی به عکس های مدارس چهل پنجاه سال پیش پاسخ خود را خواهیم گرفت.

آیا این نوع فروختن دختر مختص یک قوم است؟

گمان نمی‌کنم. این رفتار به گمان ریشه در تکامل اجتماعی دارد. آن زمان که دختر زنده به گور میشد به دلیل عدم کارایی آن بود. شاید این راه حل تکامل اجتماعی بوده تا از به گور رفتن دختر، مرد تاریخی صرف نظر کند تا در آینده ای نچندان دور بهره این رفتارش را ببرد.

در پایان به همکار افغانم میگویم: صد تومان قیمت یک سوم پراید است و تو حق انتخاب از بین چهار تن را داری.

پی نوشت:

به پدر دختران این داستان فکر میکنم که گویا یک سرمایه چهارصد میلیونی دارد!!

به دخترانی می اندیشم که حتی در مکالمه بین من و همکار افغانم حضور ندارند. گویی که به واقع شی شده اند

و به روزگار پسرفته آینده که به آن گویی در حال نزدیک شدنیم‌!!

https://t.me/parrchenan

سرقت

این چند روز کم نویس شده ام با آنکه در جمجمه ام ده ها جنین از جنس نوشتار منتظر زایش بودند. نشد، و مردند.

جمعه تعطیل است و سرو چمان برای خرید خشکبارش در بازار. آمدم به او کمکی باشم پس پیشنهاد دادم با ماشین آمده و بارها را با هم ببریم. بارها را در صندوق ماشین گذاشتیم و رفتیم ادامه خرید و هنگامی که باز گشتیم خبری از آجیل ها و برنجی که خریده بود نبود. بله اموال به سرقت رفته بودند.

از دو وجه بدین موضوع خواهم پرداخت:

رستگاری (خوشبختی) امری جمعی است

تئودور آدرنو

در نگاه چپ خوشبختی اتفاقی جمعی است و فُرادا ممکن نیست. اینکه شرایط مالی،روانی، و... فردی خوب باشد پس من خوشبختم بدون نگاه به دیگری، امریست خطا.

این افکار وقتی در پندارم نقش بست که صندوق خالی ماشین را دیدم. حال و روزم اگر خوب باشد و دیگران غیر آن، به طروق گوناگون کیفیت حال من نیز به آن سمت نه خوب میل خواهد کرد.

فکر کنم بسیار مختصر و مفید لُپ مطلب را بیان کرده باشم و نیاز به توضیح بیشتر نداشته باشد.

آیا این سخن آدرنو، سخنی جدید بود؟ من از کودکی حدیثی را بارها شنیده ام بدین صورت که اگر فقر وارد شود از در ديگر ايمان بيرون مي رود.

یکی از اتفاقاتی که در این چند سال تلاش کرده ام آن را تمرین کنم، امکان تفسیر اشعار و احادیث و آیات و متن ها قدیم به روشی امروزی و امانیستی است. به گمانم آن افکار در هزاره های قبل پیرامون تمدن، کمک بشر بوده اند و امروزه با تفسیری امروزی نیز از بعضی از آنها میتوان بهره برد. به این حدیث برگردم.‌ قالب افرادی که آن را تفسیر می‌کردند مراد را فردی فهم میکنند و ایمان فردی افراد فقیر را نشانه درستی آن حدیث می آورند. اما برای من اینگونه نیست. فقر بیایید ایمان در معنای امن بودن از جامعه می‌رود( ونه لزوما از فرد فقیر) امنیت روانی, امنیت جان, امنیت اقتصاد, امنیت سلامتی و... جامعه ای که فقر در آن گسترده شود بی ایمان است در معنای بی‌ایمن بودن. بلی نمیتوان به رستگاری رسید در جامعه ای که جمعی خوشبخت نشده است. نمیتوان ایمن بود در جامعه ای که اکثریت آن ایمن نشده اند.

چه بسیار کاسبی های نو پا همچون کسب و کار سرو‌چمان که به دلیل این بی ایمنی( بی ایمانی) به بحران برخورد.

وجه دوم:

بعد از روبرو شدن با صندوق خالی:

در چند دقیقه بعد تا حدودی رفرش شدم در حالیکه در دزدیده شدن دوچرخه آبی ام که چند سال پیش رخ داد اینگونه نبود.

به گمانم به این دلیل که با دوچرخه آدمی خو میکند.

اما آمدم و آن پستی که مربوط به دزدی دوچرخه آبی ام بود را دوباره خواندم:

http://www.parchenan.blogfa.com/post/748

اما سرقت یا دزدی با آدمی چه می‌کند ؟

به گمانم انسان دچار فقدان می‌شود. چیزی که گمان دارد مال اوست از او گرفته میشود. هر فقدان نیاز به سوگ دارد.

تا انتهای شب چندین نفر تماس و پیام دادند و همدلی کردند و همین امکان سوگواری را برای فرد فقدان دیده فراهم میکند. در سوگواری نیاز به گفتمان، نیاز به شنیدن حرفهای خوب( سٕرِت سلامت)، نیاز به شنیدن داستان آن فقدان، احساس میشود. سرقت چیزی چون مرگ است و دزد چیزی چون فرشته مرگ که نامش را عزرائیل نهاده اند. حال افکارت میخواهد آن شی فقدان شده ( دزدیده شده) بازگردد چون روز رجعت در ادیان ابراهیمی. اما این انتظار مرارت آمیز خواهد بود. چرا که آمار حقیقی به گمانم نشان می‌دهند که بازگشتی در کار نیست. رجعتی در کار نیست.

هرگاه دچار سرقت شدیم پیرامون آن با عزیزان خود گفتگو کنیم تا مرحله سوگِ فقدان آن شی را انجام داده و زودتر به لحظه ی اکنون بازگردیم.

https://t.me/parrchenan

رُخانه

از اول اسفند که شاخص آلودگی تهران به زیر صد واحد رسیده هر روز با دوچرخه رکابان شده، حتی روزهای بارانی. از همین رو فیله های کمرم ورزیده شده و شاید اکنون به چشم آید. یکی از آرزوهایم از دوران دور، این بوده که با دوچرخه گل فروشی کنم اما هیچ گاه پیگیر این آرزو نشدم. این روزها که سرو چمان کانال دیزه و روش ارسال رُخانه را راه انداخته است تا حدودی به این آرزو نزدیک شده ام. اگر آن آرزو را ساده سازی کرده و اینگونه تفسیر کنم که گویی با ام آرزو دوست داشتم با دوچرخه فعالیتی از جنس کسب و کار داشته یا در واقع دوچرخه‌سواری ام کارکردی شود و نه صرفاً تفریحی به آن آرزو نزدیک شده ام.

چون مسیر هر روزه ام شمالی جنوبی است گاهی پیش می آید که سفارشات دیزه را به مصرف کننده همچون پیک تحویل میدهم. تقریباً پیک با موتور در پندار ایرانیان نقش بسته است و اما پیک از جنس دوچرخه از لونی دگر است که لمیدول م ردیی در پندار ما جایی باز کند‌

چند روز قبل سرو‌چمان تماس گرفت که بازار خوشکبار خرید کرده است و به خود آمده و دیده نزدیک به بیست کیلوگرم شده است. هم‌چنان کار داشت و نمی‌توانست آن حجم از بار را با خود جابجا کند. سوار چنبر ( دوچرخه ام) بودم ، اندکی مسیر را کج کرده و بعد از دقایقی خود را به او رساندم. بارهایش را سوار چنبر کرده و به مقصد رساندم. حس خیلی خوبی داشتم که با چنبر کار وانت و یا حتی اسنپ را دارم انجام میدهم.

نتیجه‌گیری:

در مملکتی که سوخت فسیلی ارزان تر از آب معدنی است، وضعیت حاکمیت و اقتصاد اش آن گونه است، فرهنگ اش دل بسته دیزل و موتور، ماشین، پندارش جهان سومی،... میتوان به گونه ای زیست که گویی مهاجرت کرده ای اما نه در خیال. و نه حتی در واقعیت. به کمک دوچرخه سبک و روش و حتی منش فکری مان را تغییر داده ایم گویی که در هلند( بواسطه دوچرخه سواری) یا در هند ( به واسطه بار بردن با دوچرخه) زیست می‌کنیم.

پی نوشت:

در باران یا بردن بار با دوچرخه، چسب پهن معجزتی است. اگر تویوپ مستعمل پنچر غیر قابل استفاده دارید آن را به چند رشته می توان تقسیم کرد و هنگام چیدمان بار بر تَرک، سخت به کمک خواهد آید.

https://t.me/parrchenan

بهار

اولین شکوفه های بهاری را امروز در حالیکه با دنده سنگین سربالایی خیابان سهروردی را قبل از میدان قندی میرکابیدم بر یک درخت احتمالأ آلو دیدم و گل از گلم شکفت. گویی دوپینگ کرده باشم سخت تر بر رکابی که سنگین بود فشار دادم و در آن سربالایی سرعت افزودم.

سلام بر بهار چهلم

چهل سال بهارجان را دیدن را سلام. بی بهار زیستن گویی مردگی است. سلام بر چهل سال زندگی.

سلام بهار

***

این روزها هر روزم با دوچرخه می‌گذرد از این رو این هوای بهاری را بیشتر بهره میبرم. به الگوریتم راکبان موتور در تهران و ترافیک اش و عبور و مرور آنها از لالو های ماشین ها می اندیشم. البته که دوچرخه هم حکم موتور میگیرد در این الگوریتم. چه بسا لالوهای ماشین ها تنگ تر شده باشد و حتی موتور امکان حرکت پیدا نکند و متوقف شود اما دوچرخه باریک تن راهی خواهد یافت. اما الگوریتم حرکت موتور ها و دوچرخه من، شبیه قطره های باران بر روی شیشه است که راهی پیدا میکنند و سر می‌خورند و میروند، برای همین ماشین ها معمولاً به این دو راه می‌دهند چرا که تصویری از اینکه مانعی برای آنها باشند ندارند.

الگوریتم آنها عمچن قطره های بخار گرفته شیشه پنجره نزدیک سماور است. قبل از آنکه به آن اندیشی که چه میشود سُر میرود و بخار میشود و گُم.

***

زیر پل سیدخندان بانو دوچرخه سواری پخش زمین بود و زنی به او رسیدگی میکرد حدس می زنم موتوری که ممنوعه خیابان شریعتی را طی می‌کرده به او زده باشد. بعید میدانم مشکل جسمانی جدی آن رکاب زن را تهدید می‌کرد و بیشتر ترسیده بود. اما پیشنهادم برای رکابیدن در سطح شهر تهران آن است که قواعد مخصوص آن را ابتدا بیاموزید و حتماً حتماً مهارت رکاب زدن در این قواعد را در خود تقویت کنید و سپس در این رودخانه های وحشی ( خیابان های تهران) شناور شوید.

در روزهای آینده شاید از تجربیاتم که امکان مهارت بهتر رکابان شدن در خیابان های تهران باشد را خواهم نوشت.

برای رکابان شدن در تهران نیاز است یک شطرنج باز خوب باشید یا بشوید چرا که در طول مسیر نیاز است احتمال های گوناگون ، شرایط متفاوت چیدمان های مختلف ماشین ها و موتورسیکلت ها و... را برسی کنید. تجزیه و تحلیل های ثانیه ای چ‌چند ثانیه ای داشته باشید و مردم چشم در کره چشم دائم همه زاویه ها را برسی کند. در واقع رکابیدن در تهران ابتدا یک ورزش ذهنی است و سپس یک فعالیت جسمانی.

https://t.me/parrchenan

بار

ما معمولا هر روز بسته بندی کالا کرده که باید آن ها را تحویل گیرنده دهیم و تقریباً هر روز کار و بارمان با اسنپ گِره خورده است. چرا که باید آن کالاها را حمل به کمک اسنپ حمل کرده و تحویل دهیم.

این روزها توافق با راننده راحت صورت می‌پذیرد و به سختی چند ماه قبل نیست. چند ماه قبل از هر سه ماشین یکی ،احتمال توافق بود و اکنون معمولاً اولین ماشین. و شاید در طول هفته دو مورد عدم توافق صورت پذیرد.

اما فکر میکنید چگونه این راحتی، صورت پذیرفته است؟ آن اوایل وقتی بسته ها کنار خیابان بود و راننده سر می‌رسید میگفتیم یک مقدار بار داریم که میخواهیم همین یک خیابان پایین تر ببریم. کلمه بار، در پندار راننده منظومه ای تشکیل می‌داد از این قبیل: بار را باربری میبرد. کار من بار بردن نیست. بار را وانت می‌برد... و از این قبیل و معمولاً به توافق رسیدن سخت میشد. اما اکنون به جای واژه‌ی بار ، خود موضوع را نشان داده و می‌گوییم مقداری کارتون است که یک خیابان پایین تر می‌خواهیم ببریم و همین تغییر واژه مشکل را حل کرده است.

ما انسان ها بیش از آنچه گمان داریم، در بارِمعنای واژه ها گیر هستیم. در واقع یک واژه همچون عنکبوتی تار خود را می‌بافد و ما در آن تنیده میشوم. گاهی لازم است از زاویه سوم، چیزی چون یک فیلمبردار حیات وحش به این تار های واژه ها بنگریم.

باری این چند مدت که از موضوع گازهای شیمیایی و دانش آموزانی که گرفتار آن شده اند می‌گذرد.

به واژه هایی که در رسانه ها و سخنان مسئولان ارشد پیرامون این موضوع و مصدومین آن بکار رفته است اندیشیده اید؟

مسمومیت شیمیایی برای من همیشه تداعی کننده فیلم از کرخه تا راین است و آن موسیقی محزون و خاص اش. آن فروپاشی گرمای خانواده و کچلی رو به زوال اش. حال اگر واژه ها به کار رفته در رسانه ها و سخنان مسئولان به سمت گازهای شیمیایی، مصدومین شیمیایی می‌رفت به گمانم منظومه فکری تک تک ما و حتی دست اندر کاران مسئولان و نیز تغییر می‌کرد. جد و جهد، از لونی دیگر میشد.

به گمانم برای موضوعات و مسایل حساس که در زندگی ما به وجود می‌آید بهتر است از واژه های بُرّان و تند استفاده کنیم ( در زندگی شخصی) تا منظومه پنداری دقیق تر،گسترده تر و جدی تر در مغزمان تشکیل شود که سمت و سوی کنش ما را تعیین می‌کند.

منظور از حساس برای من یعنی آنچه که به سلامت و تندرستی و جان عزیزانم ربط مستقیم دارد مُراد است.

https://t.me/parrchenan

سطحی

چند صباح قبل مهمان دوستی بودیم و صحبت ها گل انداخته بود. موضوع سخن به سمتی رفت که ما مردم سطحی هستیم و عمیق نیستیم.

این سخن را بسیار شنیده ام اما من از زاویه دیگر به موضوع می‌نگرم.

سطحی بودن آدم ها اینگونه برایم معنی شده که به واسطه داده ها و اطلاعاتی مختصر که از طریق فضای مجازی بدست می‌آورند این مردم سرگرم هستند و مطالبی که خوانده اند عمیق نیست.

من سطحی بودن در این معنا را نه تنها بد نمیدانم که چه بسا امکان مثبت دیدن را هم بر آن بر میشمارم.

چه کسانی را عمیق میدانیم؟ به گمانم انقلاب سال پنجاه و هفت اثر افرادی از جنس شاگردان فکری دکتر شریعتی، کتابهای احزاب چپ و توده بود و آنها را غرق شده در کتاب ها میدانم. بسیاری آنها را عمیق می‌دانستند. حال نتیجه آن انقلاب را مثبت میدانیم یا نه، محل بحثم نیست اما هر کس برای خود براوردی دارد و من بر این گمانم که آن انقلاب نتیجه عملکردی آن آدم های عمیق بود.

اما آدم های سطحی.

اجازه دهید با یک داستان آن را توضیح دهم

حکایت:

روزی ملایی به روستایی رسید که دید آنها نماز نمی‌خوانند و چون علت را جویا شد گفتند بخاطر سختی وضو و کفش در آوردن است. پس امر به وضوح بدون شستن پا یا مسح، نمود. روزگار گذشت تا ملایی از آن روستا گذر کرد و نماز خواندن با کفش اهالی را دید و متعجب شد پیش ملای ده رفت و بر او خُرده گرفت. ملا گفت من آنها را نماز خوان کردم تو اکنون اگر میتوانید برو روش درست آن را به آنها بیاموز.

با بیان این حکایت نکته مد نظرم را بیان میکنم که آدم ها با دانش سطحی است که امکان و تمایل پیدا میکند در مسیر زندگی به سمت عمیق شدن حرکت کنند. عمیق شدن فرایندی زمانی است که انسان ها در طول زندگی بدان می‌رسند. برای این موضوع کافیست به خانواده های که چندین بچه با تفاوت سنی زیاد بین بچه ها هست نگاه کنید. تربیت اولی با آخری معمولا بسیار تفاوت دارد. مدارای بیشتر در آن مشهود است.

اما این که ما آدم های سطحی( خودم را نیز در این شمول میدانم) در فرهنگ نخبه پرور چرا بدِ داستان هستیم؟

پاسخ شاید برمیگردد به فلسفه افلاطونی مذهب که دیکتاتوری فیلسوف را می‌پسندد و توصیه می‌کند. در این فرهنگ است که خودکامگی گسترش می یابد. شاید اوج داستان در قانون کنونی باشد. اگر محور قانون کنونی ولایت فقیه باشد با رفتن به ریشه های آن دچار حیرت خواهیم شد. بحث ولایت در کلام امام هنگام رسیدن به فصل بیع( خرید) مطرح می‌شود اینکه در هنگام ارث اگر وراث، صغار باشند فقیه نماینده او میشود تا رسیدن به سن رشد. و با این دلیل مردم نیز نیاز به حمایتی این چنین نیاز دارند.

وقتی مردم در فرهنگ نخبه پرور سطحی دیده شوند حتما نیازمند دست قدرتمند نخبگان دارند و اینگونه میشود داستان مملکت ما.

اما همین مردمان سطحی در دیگر جوامع می‌توانند آدم های سطحی مثل ریس جمهور کنونی اوکراین که کمدین بود یا یکی از ریس جمهور های آمریکا که بازیگر بود را انتخاب کنند و اتفاقاً در لحظه های بزنگاه متناسب با بافت عمومی بهتر عمل کنند.

پی نوشت یک:

در جریان جنگ اکراین و اتفاقات این شش ماه مملکت وقتی به دیدگاه های چپ های سابق (بی خانمان های فکری کنونی( چرا که نمی‌دانند در کدام سرزمین اندیشه می‌توانند چادر زنند)) می رسم این دیدگاه که ما نخبگان و شما سطحی ها را به وضوح می‌بینم.

پی نوشت دو:

گفتگویی که در ادامه از برنامه پرگار می آید به گمانم در همین پی نوشت دو جای دارد.

پی نوشت سه:

به گمان بخشی از جامعه از جمله دانشجویان تا حدودی با جریان های مدعی نخبه گرایی فاصله گرفته و به «سطحی» رسیده اند که آن را میتوان در شعارهایی که این چند وقت بیان شد مشاهده کرد.

شعارهایی چون تمام بودن اصلاح طلب ( جریان مدعی نخبه پروری) و ...

https://t.me/parrchenan

پرچم اوکراین

از اول هفته اتفاق جالبی افتاده است.

داستان شعار و دُشنام نویسی و فحاشی های رکیک نویسی بر روی دیوار سفارت انگلیس را احتمالأ دیده باشید و از آن مطلع.

میتوان اینگونه تفسیر کرد که این نوع شعار نویسی در پاسخ به شعارهای این وری بوده است.

باری سفارت واکنش عملی نداشت جز یک عکس گرفتن سفیر تا آنکه از ابتدای این هفته یک پرچم داخل محوطه سفارت برافراشته شده است و این میتواند جنبه نمادین پر رنگی باشد از برای جبهه آزادی خواهان و لیبرال ها و مبارزین دنیای آزاد. این پرچم گویی روزنی است که نور بیرون را به درون می تاباند.

در واقع اگر من به عنوان ناظر بیرونی بخواهم همه رفتارهای زشت شعار نویسی بر روی دیوار را با همین پرچم برافراشته قیاس کنم. این نماد و زیبایی این حرکت و مینمال بودن و جمع و جور بودن در عین بزرگ بودن مفهوم نمادش، وزنی سنگین تر خواهد یافت.

اکنون باید دید این بهار دنیای آزاد با این پرچم چه خواهد کرد و طرف دیگر که ایران به دامن او آویخته است چگونه از آن سرِسلامت خواهد گذراند.

گویی یکسال پس از جنگ تحلیل گرانشان با این حرکت، باور دارند که پیروزی نزدیک است

به یاد مجاهدین مشروطه سرزمین

https://t.me/parrchenan

این روزها

این روزها زمزمه بهار را می‌شنوم و کم کم زمستان با برکت امسال را به درود خواهم گفت.

این زمزمه و این به درود را از کم کردن لایه های کاپشن هایم از صدای پرندگان از حضور ابرک ها در آسمان آبی از نزدیکی کوه ها به شعر از دیدن هر روز دماوند ...احساس میکنم.

معمولاً برای جلوگیری از سرد شدن بدنم از قانون لایه لایه پوشی استفاده می‌کنم. شاید از تیپ و قیافه فرو کاهد اما بشدت کاربردی است و گرمای بدن را نگهدار.

گمان دارم بهار پیش رو سبز خواهد بود و شاید که چرخ روزگار به گونه ای بچرخد که حال دل و سرزمین و مردمان به شود. از روزگار هیچ بعید نیست. چیزی شبیه به تاریخ پایان جنگ در دهه شصت و اتفاقات دیگرش.

در برج اسفند حتی اگر آوار از زمین و زمان سرم ریزد، پر از رضایم البته اگر با دوچرخه باشم

مهاجر ژنی

گاهی خبرهایی می‌شنوم از مهاجرت افرادی در خانواده که وابستگی های خانوادگی آنها بیش از حد معمول بوده است، وابستگی های عاطفی و مهر و محبت های بی حدی داشته اند. اینکه پدر و مادری، دخترشان را، پسرشان را رهسپار دور ترین نقاط این کره خاکی کنند این روزها رفتاری عادی شده است. این امکان وجود داشته است که این والدین، در آینده به واسطه‌ی ازدواج فرزندان پدر و بزرگ و مادربزرگ هایی باشند که بی دریغ جهت نوه ها( نسل دوم خودشان) محبت خرج کنند، اما این مهاجرت ها این نوع رفتار را محدود کرده است.

معمولاً پاسخ سوال هایم را از توبره داروین و اصل تطور فرضیه سازی می‌کنم و این موضوع را نیز در همین سپهر می یابم.

اگر بخواهم تا حدودی شاعرانه و در عین حال علمی سخن بگویم تک تک ما بازماندگان ستارگانی هستیم که چهار میلیارد سال پیش زمین را شکل دادند و ژنی که در ما زنده است، عمری بیش از دو میلیارد سال دارد که پس از تطور های پیاپی اکنون با بدن ما بصورت زیستی انسانی زندگی میکند.

اگر هر کدام از ما نسلی بعد از خود نگذاریم این چرخش میلیارد ساله را در زنجیره خودمان قطع کرده ایم. به گمانم محبت مادر پدر بزرگی نسبت به نوه ها نیز ریشه در این‌جا می‌تواند داشته باشد. این که به چشم خود می‌بیند که ژن او امتداد یافته و زنجیره او ادامه دارد.

به گمانم در این مهاجرت ها که دلایل فراوان نیز دارد، میتوان پاسخی این چنین نیز یافت که گویی آن که فرزندانش را به خارج از این محدود سرزمینی میفرستد، احتمال ادامه یافتن زنجیره خودش را در آن سرزمین های دگر بیشتر می‌بیند و اینکه زنجیره او پاره نشده و ادامه خواهد یافت.

این فرضیه را میتوان جدی گرفت با توجه به گزارش های جغرافیایی که تا چند دهه دیگر بسیاری از سرزمین ها از جمله سرزمین ما، شرایط بسیار سختی برای سکونت خواهند داشت.

https://t.me/parrchenan