سگهای ولگرد

برف آمده است و همه جا سفید پوش. محتاط در حال عبور به سمت نانوایی هستم.

خانمی نسبتاً بد، وسط خیابان پارک میکند و تقریباً هراسان به سمت بقالی می‌رود.

نان خریده ام و در حال رفتن به مقصد هستم.

خانم را میبینم در حالیکه رضایتی در چهره اش مشهود بود و داشت به سگی که در حال خوردن سویس کلفتی بود که او برایش خریده است نگاه میکرد!!

 

آیا ما برای آن انسان زباله گرد، آن کودکی که شیشه ماشین را پاک میکند، آن گدایی که گدایی میکند هم این چنین دل نگران می‌شویم؟

به دردی که پسر بچه پنج ساله ( متین)که چند روز پیش در ساری توسط سگها ولگرد دریده شد و مرد!! هم اندیشیده ایم؟

 

یک سخن فلسفی و تمام:

 بسیاری با اینکه انسان اشرف مخلوقات ( از نگاه افق دینی)، یا امانیسم ( از نگاه سکولار) خرده می‌گیرند و آنها را گونه پرست، ( متناسب با واژه منفی نژاد پرست) می‌نامند.

اما به این فکر کنیم که جهان وجود نمی‌داشت اگر انسان نبود!! چگونه؟ انسان است که از طریق زبان، جهان را معنا کرده است. و جهان بی انسان جهان بی معناست گویی که نیست. و اگر این معنا نبود، گویی که جهان نبود.( برای شناخت این مفهوم کتابهای اونامونو را پیشنهاد میکنم)

نتیجه گیری:

۱.به سگ ولگرد غذا ندهیم. 

در پندار خود همچنان مهم‌ترین موضوع را درد و رنج انسان، بدانیم.

 

@parrchenan

قهوه خانه

اگر به این قهوه خانه ها و قلیان سراها نوظهور سری بزنید، خواهید دید یک یا دو تلویزیون همیشه روشن است و روی شبکه ورزش تنظیم شده است.

 قلیان و دود و لم دادن و این چنین ورزشی بودن میتواند در ذهن پرسشگر علامت سیؤال ایجاد کند چرا که تناسبی با هم ندارد. 

اما گویی شبکه ورزش بی حصار ترین شبکه ای است که بیننده خود را در جمع مردم دنیا حس میکند. در همان لحظه که اورتون به چلسی گل میزند و قلیان کش خوشحال میشود یا ناراحت، مردمی در همه عالم با او چنین کنشی دارند.

 

شاید شبکه ورزش یک روزن است یک دریچه است به بیرون حصار.

 

و دلیل مهمتر، بحث قمار است. سر گلها و اوت ها و کرنرها، چه قمار ها که نمیشود.

 به جای آنکه پا به توپ باشی و مدافع در حال تعقیبت و آدرنالینت بالا رفته باشد. شلنگ قلیان در دهان و لم داده به بالشت، آدرنالینت را با عدد و رقم قمار کرده بالا پایین می‌کنی.

نتیجه:

ورزش و قمار دو سوی یک سکه است. بی اندیشیم در کدام سمت خواهیم بود.

 

 

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست آخر همه را باخته می‌باید رفت

 

 صائب تبریزی

خاطرات

قبل ترها که مربی شبانه روزی بودم هر سال بچه ها را یکی دوبار کوه می‌بردم. این روزها اما مربی نیستم.

خواهر زاده سروچمانم مشتاق کوه است و گاهی با او به ارتفاعات می‌رویم. چغر است و سبک و اهل غُر غر نیست. کلا سیستم تربیتی والدینش را بسیار میپسندم. به این نتیجه رسیده ام تک فرزندی معمولاً شرایط تربیتی را سخت تر میکند و تاب آوری را کمتر.

از مسیری می‌رویم که وقتی خودم کودک بودم پدرم مرا با خود به کوهستان می‌برد.

برف میبیند و کیف میکند. نزدیک ها مقصد خسته شده است. دستش را میگیرم و تا مقصد با هم می‌رویم. حسو حالی دارم که گویی بابا در وجودم در حال نفس کشیدن است و آن کودکی که دستش در دستم است، من هستم که دستانم در دست باباست.

منتظر آن هستیم که صف تله کابین سبک شود. شطرنج بازی میکنیم. اتفاقاً شطرنج خوبی دارد. یعنی اگر فکر نکنم خواهم باخت. نسبت به سنش خوب فکر میکند و بازی میکند. می‌پرسم از کجا یادگرفته است؟ پاسخ میدهد بابایش یاد داده است و با هم زیاد بازی میکنند.

بارها پیش آمده که طرز تربیت پدرش را تحسین کرده ام.

باز هم مرا یاد بابا انداخت. بابا بود که شطرنج را بهم یاد داد و تا نیمه شبها باهام بازی میکرد .شنا را هم بابا یاد داد. اولین کوه ها را با بابا رفتم. اولین پا به توپ شدن ها را هم.

به نظرم این کلاس های جور وا جور که والدین فرزندانشان را در آن ثبت نام میکنند یک جور از سر باز کردن کودک است. بچه، هر چه میخواهد آموزش ببیند را ابتدا بهتر است والدین بی آموزند. از شطرنج تا شنا، شاید شناگر حرفه ای نشود، یا بازی کن قابلی نباشد، اما در تحکیم روابط والد فرزندی، معجزه ای رخ میدهد. 

 بسیاری از شکاف های بین کودک والد از همین زاویه رخ میدهد.

###

در مسیر برفی در جاده در حال عبورم، بعضی با پارو برف را از جلو منزل و دکان خود رُفت و روب میکنند.

 یاد بابا می‌افتم. طبقه سوم بودیم و اگر برف را نمیتکاندیم، پشت بام نشتی میداد. مدارس تعطیل میشد و تا ظهر برف را با بابا تکانده و کمر خسته می‌شدیم و اینگونه شد که من عاشق برف شدم

 نتیجه:

 اولین الگو_ مربی هر فرزند، والدینش هستند.

برای آنکه مربی خوبی برای فرزندانمان باشیم، شنا، شطرنج، تخته، پاسور، زبان لاتین،... را تا حدودی بیاموزیم.

پی نوشت:

برجام و خبر و نتایجی که به ما نامحرمان ( مردم) نمی‌دهند، مرا یاد قسمتی از شعر سترون اخوان ثالث می‌اندازد:

«...ولی باران نیامد

پس چرا

باران نمی آید ؟

سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند

آیا این

همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟

و آن پیر دورگر گفت با لبخند زهر آگین

فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد»

 

@parrchenan

در جستجوی آن

کتاب در جستجوی آن نوشته ایمان آذیش. انتشار دانیار.

 

پیرامون نوشته های ایمان آذیش در سفر و صعود به قله اورست است. یکی از نکته های مثبت کتاب آن است که نوشته های آن لحظه کوهنوردی و قدم گذاشتن را در همان روز را مرقوم کرده است و نه اینکه بعد از سفر شروع کند به نوشتن و از این جهت تو هم میتوانی همچون قهرمان داستان، حس صعود بگیری. نفس در سینه حبس کنی و با کوهنورد بعضی در گلو بمانی.

کوهنوردی ورزشی است که پندار آدم نیز صعود بسیار فعال میشود. بسیاری اندیشه را با هر قدم فکر کرده ای و با بقیه رشته های ورزشی این تفاوت بزرگ دارد و این کتاب خوب توانسته از پس این «آن» های جاری شده بر پندار در هنگام صعود بر آید.

نتیجه گیری راوی:

 نتیجه گرفتم هیچ گاه به صعود به اورست فکر نکنم! نه از این جهت که سخت است و گران و جانکاه، بل، نمایشی و ویترینی( در نقطه اوج آن شرپای حامل چوب گلف است)

 

 کتاب بگونه ای است که در اوقات دیگر روز که کار دیگری داری، مثلا رانندگی میکنی، به قسمت های از این کتاب فکر می‌کنی.

با خودم فکر میکنم اگر قرار بود باری دیگر به دنیا بیاییم و حق انتخاب داشتم. شرپا میشدم.

شرپا ها قله را صعود نمی‌کنند برای آنکه ویترین خود را درخشان تر کنند.

اورست یاساگارماتا( مادر کوه ها) الهه ای مقدس برای بوداییان نپال است و چه بهتر که در این مذهب نفس بکشی و ایمان به آن داشته باشی و روزی ات را هم همو بدهد و تا سقف آسمان بروی.

مثل یک معتقد مسلمان با ایمان که مثلا نظافت چی بیت الله الحرام باشد. 

در این کتاب ما معنای زندگی آن جهانی و معنویتی آن جهانی و نا پیدایی نمی‌بینم. بلکه همه معنویتی که نویسنده آن را می یابد این جهانی است و پیدا و صد البته مرتبط با شیمی خون.

منظره با شکوهی که نویسنده از همزمانی طلوع آفتاب با غروب ماه و رسیدن به آن، آن صدا و غیره بیان میکند، از جنس آن جهانی نبود. ملموس و این جهانی است و اگر پا به کوهستان گذاشته باشی، صداها و آن هایی را گاهی در وجود خود متناسب با شیمی خونت شنیده ای.

این کتاب را به افرادی که حداقل یکبار پا به کوهستان به نیت کوه‌نوردی گذاشته اند و از آن بسی لذت برده اند و بخصوص حسی از سبکی وجودی یافته اند را پیشنهاد دارم.

 

 

@parrchenan

مادر

پرچنان:

با توپ پر آمده بود و صدایش را بالا برده بود، واحد اداری سریع پاس داد به اتاق مددکاری. مثل توپ آتش بود که کسی دوست نداشت دستش بمانپ از بس که سوزنده بود. فحش ها مستقیم و غیر مستقیم به من میخورد.صبر کردم، دنبال پرونده رفتم. مدعی چیزهایی بود که مبرهن بود اشتباه است. اصلاً امکان چنین موضوعی از جانب ما نداشت.

از او پرسیدم درخواستش چیست؟

زن پر از خشم بود و برای دعوا آمده بود و سیؤالم او را گیج کرد. کمی مکث کرد و گفت معرفی نامه. آن را تنظیم کردم و در همین حین توضیحات لازم را با صدایی آرام بیان کردم. صدایش آرام شده بود و دگر پر از خشم نبود، از روزهای بعد که به اداره آمد، دائما عذرخواه بود. 

 

یاد خاطره ای از بابا افتادم. با ماشین می رفتیم که یک ماشین دیگر که عجله داشت بد پیچید جلوی ما و فحش بدی داد و رفت. به بابا گفتم فحش داد ها. هفده هجده را داشتم و عضله های تازه قوی شده را در بدنم حس میکردم.

بابا گفت: چیزی نبود، باد هوا بود. 

و سخن چیست جز باد هوایی که از حنجره ای خارج می‌شود!

پی نوشت:

این روزها مملکت، روزها خوبی نیست. ترافیک و گرانی و ظلم و .. همه باعث میشود که خشم ما زیاد باشد. در صورت بروز از جانب دیگری کنترل خشم کنیم.

اینکه فحش بادهوا است و چیزی بشدت انتزاعی و نه واقعی.

اینکه تلاش کنیم تُن صدایمان، پایین باشد

و...

 

@parrchenan

 

برای مردان فارسی زبان، خواندن هفت پیکر نظامی، از آن جهت لازم است که دست بر عنصر حیاتی و نقش پر رنگ زن را در زندگی هر مردی می‌گذارد. زن در نقش مادر، در نقش همسر، در نقش معشوق، قصه گو، راوی.

 

 ابیات انتهای هفت پیکر از آن جهت پر ابهت است و حیرت انگیز که برای هرفرد، شاعر، دو مادر لحاظ میکند. یک مادر زمینی و دوم، زمین مادر!

 ابیات را مرور میکنم( بعد از ناپدید شدن بهرام شاه)

 این روزها حال و هوای این ابیات و مادر بهرام شاه را در گوهر عشقی میبینم.

 

دیدها را به آب تر کردند

مادر شاه را خبر کردند

مادر آمد چو سوخته جگری

وز میان گم شده چنان پسری

جست شه را نه چون کسان دگر

کو به جان جست و دیگران به نظر

گل طلب کرد و خار در بریافت

تا پسر بیش جست کمتر یافت

زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه

تا کنند آن زمین گروه گروه

چاه کند و به گنج راه نیافت

یوسف خویش را به چاه نیافت

زان زمینها که رخنه کرد عجوز

مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز

آن شناسندگان که دانندش

غار بهرام گور خوانندش

تا چهل روز خاک می‌کندند

در جهان گورکن چنین چندند

شد زمین کنده تا دهانه آب

کسی آن گنج را ندید به خواب

آنکه او را بر آسمان رختست

در زمین باز جستنش سخت

در زمین جرم و استخوان باشد

و آسمانی بر آسمان باشد

هر جسد را که زیر گردونست

مادری خاک و مادری خونست

مادر خون بپرورد در ناز

مادر خاک ازو ستاند باز

گرچه بهرام را دو مادر بود

مادر خاک ازو ستاند باز

کانچنانش ستد که باز نداد

ساز چاره به چاره ساز نداد.

 

 و شعری دیگر:

 

به نام «گوهر عشقی»، به نام نامیِ زن

شروع می‌شود این شعر در عزای وطن

لباس و روسری‌‌ات؛ چادرت عزادار است

وطن تویی، به دلت داغ‌های بسیار است

که خاک و خاطره‌ات را به خون کشیده، جنون

که آه و آینه‌ات را جنون، کشیده به خون

قسم به حرمتِ «ستّار»های مُثله شده

به بغضِ حنجره‌ها، تارهای مُثله‌شده

اگرچه بوق و دروغِ ستم، به شور و شر است

صدای زخمیِ تو، هم‌چنان بلیغ‌تر است

سلاح‌ها چه ذلیلانه از تو می‌ترسند

تباه‌ها چه ذلیلانه از تو می‌ترسند

ولی میان همین ظلمت و پریشانی

امیدِ توست که در روزگار ویرانی

برای این همه جان - یک‌کلام - مادر شد  

و زن برنده‌ی این جنگِ نابرابر شد

#مریم_جعفری_آذرمانی 

۲۰ آذر ۱۴۰۰

پیرمرد

بازدید منزلی رفته ام، پیر مرد نمی‌تواند در آپارتمان راباز کند چون قفل کرده و کلید را نمی‌داند کجا گذاشته است. چرا قفل کرده است؟ چون نوه معلولش تا در باز باشد میرود بیرون خانه و اتفاقات ناگوار دیگر.

بعد از چند دقیقه معطلی وارد خانه میشویم. زنش در بستر بیماری است. دخترش مطلقه است و با او زندگی میکند و با هم بسیار تنش دارند.

پیرمرد بسیار عصبی و سردرگم است.

معمولاً آدم ها با افزایش تجربه زیسته شان آرام تر و صبور تر میشوند. متوجه می‌شوند دنیا، این همه نیست.

اما این پیرمرد اینگونه نبود.

چرا؟

 احتمالأ مشکلات مالی _حقوقی که از حضور دختر مطلقه به همراه فرزند معلولش، بر او افزون شده است او را ناشکیب کرده باشد

۲. بیماری همسرش و نبود حمایت های دولتی

۳. وضعیت اقتصادی بغرنجی که مملکت دچار آن است 

و احتمال های بیشتر.

جالبی ماجرا آن است که منزل شخصی پیرمرد، با گران ترین خانه های ایران که زمین و بنایشان را تا چهارصد میلیارد تومان نیز تخمین زده اند، تنها چند ده متر فاصله دارد.

اقتصاد مقاومتی که سالهاست در آن نفس می‌کشیم، فاصله غنی و فقیر را کهکشانی کرده است.

نتیجه‌گیری راوی:

با خودم فکر کردم اگر من جای آن پیرمرد بودم چه میکردم که اینگونه سردرگم و پر از خشم نباشم.

احتمالاً نسبت به دختر مطلقه ام، آزادی مطلق میدادم تا به خواست خودش و همانگونه که خود می‌خواهد زندگی کند و تعصب و غیرت های جهان سومی روا نمی‌دادم و البته مسئولیت و پیامدها هر نوع سبک زندگی اش را هم بر عهده خودش می‌گذاشتم.

 قسمتی از آن منزل را که اکنون پر بها شده است را برای درمان همسرم اختصاص میدادم و به منابع مالی تبدیل میکردم.

به فرزند داشتن و یا چند فرزند داشتن بیشتر فکر میکردم. تجربه های بازدید های من نشان می‌دهد، وظیفه پدر و مادری حداکثری گویا تا آخرین لحظه تا آخرین دم و تنفس با والد ایرانی هست. 

 

وظیفه نگهداری از نوه معلول با آیکوی پایین حتی.

دولت علی رغم همه اُلدرم هایش هیچ مسئولیتی را قبول نمیکند. گول حرفهای دولتی ها، منابر دینی و ... را نخورم.

 

 به این سخن تاریخ دان زمان متوکل بیشتر فکر میکردم:

ابن قتیبه دینوری:

‏در سرزمینی که این پنج چیز وجود ندارد ،اقامت نکن :

‏حاکم قوی، قاضی عادل، بازار با ثبات ، پزشک دانا ،رودخانه ی جاری.

 

 

@parrchenan

اسباب کشی

در دکان در حال تغییرات هستیم و انبار را جابجا میکنیم.

قفسه ها و ویترین هایی که سه سال پیش، پیچ کرده بودیم و میخ زده بودیم را در حال باز کردن هستم.

هر ساعت که تخته ها را از هم جدا میکنم، انبار و دکان لخت تر بنظر می آید.

به این فکر میکنم که این ساختمان و این دیوارها به خودی خود، هیچ معنایی نداشته‌ است. روزگاری ما به آن چیزی اضافی کردیم و شد دکانِ ما. شد انباریِ ما. روزگاری قبل تر نیز، افرادی دیگری همین کرده بودند.

این ساختمان، به خودی خود دارای هیچ معنا و هویتی نیست. این ما هستیم که به این دیوارها معنا میدهیم و هویت.

 در حالی‌که پیچ ها را باز میکردم بهترین مثال را برای این سخن که ما جاعل معنای زندگی خود هستیم را بدست آوردم.

در امر معنای زندگی ما دو رویکرد داریم. رویکرد قدیمی آن این است که ما کاشف معنا زندگی هستیم و رویکرد امروزین، آن است که ما جاعل و سازنده معنا زندگی هستیم. در اولی سرنوشت و سرشت و تقدیر اثر گذار هستند و تو در حال یافتن آنها در دومی اما خود سازنده آنی، هیچ سرنوشت ازلی معنای زندگی تو را ننوشته است. تو متناسب با سابقه ژنتیک و تبار و موقعیت و طبقه اجتماعی... شروع به ساختن معنای زندگی خودت می‌کنی. همان قدر منحصر به فرد که اثر انگشت، که عنبیه چشم.

در این زاویه دید این که «از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟به کجا میروم آخر ننمایی وطنم» تعیین کننده نیست و ذهن و پندار و کردارت را درگیر خود نمیکند.

 

تیر تخته ها را کنده ام و ساختمان هیچ ندارد. این ماییم که به بودِخود معنا میدهیم ورنه که این ساختمان و زندگی ، هیچ در هیچ است. هیچی است. شاید در واقع برای فرار از روبرو شدن با این «هیچ»ِ بسیار بزرگ است که جاعل یا کاشف معنا می‌شویم. این هیچ سهمگین ترین مواجه انسان است که گمان دارم انسان ها گذاشته اند برای لحظه آخر. یعنی مرگ.

 

@parrchenan

پستو

با دوستی که مدتها ازاو خبر نداشتم تماس میگیرم و گفتگو می‌کنیم. خبرهای خوبی از خودش و حضور محبوبی در زندگی اش میدهد. اینکه نوشته های پرچنان و شرح حال نویسنده و سرو‌چمانش او را در گام برداری در این راه استوار کرده است

کامنتی چندین ماه پیش در وبلاگ پرچنان داشتم، آن زمان ها که از زندگیم و تاثیر بسیار مثبت حضور سرو‌چمانم می‌نوشتم. کامنت چنین مضمونی داشت که نباید خوشی ها را فریاد زد.

کامنت این بود:

«به نظرم سعی کنید کمتر از روابط خصوصی ( چه خوشی چه خدای ناکرده ناخوشی و چه دغدغه‌های زندگی خصوصی) در فضای مجازی بنویسی.

هم جوونِ حسرت به دل هست که به دلایلی در فقر و محرومیت عاطفی و جنسی هستن و ممکنه حسرت به دل از وبلاگت برن بیرون. هم متاهل‌ها ممکنه باطن زندگیشیونو با آنچه می‌نویسی مقایسه کنن و احساس بدبختی کنن.

هم پرچنان به عنوان یک کانال اجتماعی شناخته شده است»

یکی از دلایل عنوان شده در کامنت حسرت کاشتن در دل کسی است. با این دلیل در مناسبات مادی همدل هستم. یعنی اگر توانایی مالی بالایی داشته باشم، به خود این رخصت را نمیدهم که این توانایی مالی در چشم مردم فرو کنم. مثلا ماشین چند میلیاردی سوار شوم و از این قبیل.

اما در مناسبات خانوادگی و اجتماعی آن برهان را دارای موضوعیت نمیدانم. چرا که اگر این دلیل را ملاک قرار دهیم، تو نباید دست نوازش بر فرزندت بکشی که اگر فرزند از دست داده ای تو را دید حسرتمند نشود. تو نباید بخندی به همان دلیل، تو نباید سفرنامه بنویسی به همان دلیل تو نباید شاد باشی... و با این زاویه دید یک آن به خود می آیی و میبینی در وسط تنهایی و تاریکی و غمان خود نشسته ای.

 تازه اینها که بیان کردم، کردار است و نوشتن از جنس پندار_ گفتار.

شاید فرق ما با غربیان در همین نکته مستتر باشد که آنها هم از دردها_ رنج هایش و از شادی ها و خوشی هایشان می‌گویند اما در باور و پارادایم ما گفتن از خوشی خود عیب است.

 و وقتی که گفتن از خوشی نقص شد، تیرگی هم چون قیافه عبوس داشتن، نگفتن از مهرورزی با همسر و فرزند... نهادینه می‌شود و تیرگی افزون تر. و دوم آنکه چون تبدیل به« شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي» شد، امکان آموزش و فرهنگ پذیری نسل های بعدی اتفاق نمی افتد. به امر مگو تبدیل میشود. در پستوخانه های ذهن و خانه فقط باید نفس بکشد و کسی نبیند مبادا که...

 یکی از مهمترین دلایل این پارادایم و فرهنگ که حتی آن کامنت هم زیر مجموعه آن قرار میگیردفرهنگ چشم زخم، یا چشم زدن است که در جستاری دیگر به آن خواهم پرداخت.

 

پی نوشت:

 ۱. بیایید از گفتن شادی و خوشی هایمان دریغ نکنیم. البته نمایش ندهیم و فیلم بازی نکنیم. ( مرز باریکی دارد). تغییر پارادایم «ما هم بدبختیم» را از خود شروع کنیم

 

@parrchenan

برگ

درخت اداره ما لخت و عور شد و برگهایش پخش زمین.

چند روز بعد، خدمه برگها را جمع کرده بود. پرسیدم چرا جمع کردید؟حیاط که زیبا شده بود.

پاسخ داد، برگها با باران خیس می‌شوند و سپس به کاشی ها رنگ می‌دهند. و کاشی رنگ گرفته زشت است.

نتیجه:

ملاک و عیار زشتی و زیبایی چیست؟

خیابان غرق تا گلو در پاییز زیباست؟ یا خیابانی عاری از هر برگ؟

دوستی تعریف میکرد، رفتگر محله ای اجازه رشد نهال های کاشته شده توسط مردم در محله را نمی‌داد و به طرق مختلف آن را از بین می‌برد. چرا؟ چون باید برگهای آن را جمع می‌کرد؟ چرا؟ چون مفروش شدن خیابان با برگها را زیبا نمی‌دانیم پس باید جمع آوری کند.

‌برای رسیدن به صلحی پایدار، نیاز است منفعت همه لحاظ شود، حتی آن رفتگر محله و برای رسیدن به این منفعت تغییر در باور ها لازمه آن است.

 بدون تغییر پارادایم ها و به روز نشدن هیچ فرجام روشنی اتفاق نخواهد افتاد.

 فرجام و برجام از زاویه تغییر باورها رخ می دهد

 

https://t.me/parrchenan

آلما ۲

هنوز این مقدار تبلیغات و شایع نشده بود طب سنتی، سرد و گرم مزاجی، سودایی و بلغمی، حدوداً ده پانزده سال پیش بود که یکی از هم نوردان هر روز سخنرانی از این دست پیشنهاد ها از یک به اصطلاح متخصص این امر را گوش میداد و به دیگران پیشنهاد میداد.

مربی کوه ما نیز در ابتدا به آن سخنان و او همراه شد. بعد از مدتی از ایشان پرسیدم، احمد آقا دیگر انگار آن رژیم غذایی را دنبال نمیکنید؟

 با یک حالت شاکی گفت: بابا آخرش همه می میریم دیگه چقدر دنبال این باشیم که این بخوریم و گرمی را سردی و سردی را گرمی کنیم...

 از آن فضا دست کشیده بود.

چرا؟ بگمانم چون بسیار فردی بود و تمام وقت باید برای خوردن و نخوردنت هزینه فکری زمانی مالی... میکردی و خود فردیت، خود جسمی ات را در محور همه عالم قرار میدادی.

 

 

اشکالی که به این نوع رژیم ها که بخصوص این روزها از جانب حکومت و صدا و سیما با نام طب سنتی، سرد و گرم مزاجی و... تقویت میشود را در همین میدانم که بسیار فرد گرا است. 

 در گروه خانوادگی واتساپی مان، یکی از اقوام با همین نگاه سنتی یک کلیپ پیرامون سیب گذاشته بود، که اگر این داری اینجوری سیب را بخور، اگر آن داری اینگونه بخور. تماما در حال توصیه بود برای فرد و مشکلات احتمالی او.

یکی از اقوام برای آن کلیپ نوشت که پرچنان نیز با نگاهی دیگر به موضوع سیب( آلما) پرداخته است، آن را هم دنبال کنید.

به موضوع و کل فرایند نگاهی دوباره انداختم، دیدم، در جستار « آلما» نگاه فرد گرای محض نبوده است. از زاویه ایجاد سیستم و پارادایم، و در مجموع جامعه محور به فضا پرداخت شده است.

مشکل زاویه دیدی که در ابتدا ی جستار مطرح کردم آن است که خودخواهانه ( بدون ارزش داوری) و فردیست. 

و این نگاه در همه شئون مملکت رواج دارد. غذای من، خانه من، باغ من، زمین من، بچه من، فامیل من...

 در حالیکه نگاه جامعه محوری که اتفاقا لذت و خشنودی فردی را هم لحاظ میکند میتواند مفید تر باشد. مثل پارادایم آلما که در جستار پیشین بدان پرداختم 

 

@parrchenan

افغانستان

این روزها روزهای حساسی برای کشور است. مذاکرات برجامی در حال انجام است و اقتصاد کشور به آن گره خورده. اگر مذاکرات نتیجه‌ای نداشته باشد، گرانی ها با شدت و سرعت بیشتری ادامه خواهند یافت.

اما چرا در مقدمه این موضوع را آوردم:

خانمی افغان با پسرک معلول خود وارد مرکز شد، سئوالاتی داشت و پاسخ دادمش، گفت قلبش درد میکند و آنژیو کرده است. دل پری داشت و شروع کرد از خودش، خانواده اش ، شوهر نامردش، پسر بزرگش که هزینه زندگی اش را میدهد، از دندان های خراب فرزند معلولش و روزگار صحبت کردن در این جور مواقع فقط شنونده هستم. از کشورش گفت، بر طالب نفرین کرد و اینکه طالب باعث شد دوباره بی سرزمین شود. پریشان شود. از وضعیت قبل راضی تر بود. 

  از نابسامانی که طالب برای سرزمینش ارمغان آورده بود یهو زد زیر گریه.

یک کفش و لباس برای فرزند معلولش دادیم و رفت.

معتقدم، قلب درد و آنژیوگرافی که این زن افغان کرده بود و دکتر گفته مراقب قلبت باش، ناشی از این دردی است که سرزمین اش چند ماهی است درگیر آن شده است. حضور طالب و غصه خوردن بر آن.

اما با غصه خوردن مگر گره ای از سرزمین اش باز میشود؟ پاسخ منفی است.

گاهی ما برای چیزهایی غمگین، خشمناک، بر افروخته می‌شویم که کمترین تأثیری در آن جریان ندارد و جز آسیب به روان و جسم، اتفاقی دیگر ندارد.

قلب آن زن در حال ترکیدن است به دلیل غصه هایی که میخورد.

نتیجه:

این روزها که برجام و اصفهان و گرانی و... هست، احتمالاً در محفل های دوستانه و خانوادگی وارد گفتگو ها میشویم. یادمان باشد غصه نخوریم، عصبانی نشویم که هیچ اثری بر کلیت ماجرا ندارد. در این روزهای سخت، مراقبت بیشتری از قلب و مغزمان کنیم، بسیاری از ما به این فضا گویی عادت کرده ایم، از مهر ماه ۸۲ که مذاکرات شروع شد، نزدیک به هجده سال، عمرمان در این بیم و امید گذشت. هوای قلبمان را داشته باشیم با غصه نخوردن ها و خشم های بی فایده.

 پی نوشت:

کتاب خاطرات سفر دوستم، پیمان، به افغانستان چاپ شد. آرزوی موفقیت برای او. در اولین فرصت آن را تهیه خواهم کرد.

 

@parrchenan

آلما

معمولاً فصل سرد سال را شیره ارده درست کرده و تناول میکنم. با توجه به بافت محل کارم و حضور پر تعداد باغات سیب، یکی از همکاران پیشنهاد افشره سیب را داد. تلفیق افشره سیب با ارده، یکی از لذیذ ترین و عزیزترین خوراکی های این روزهایم شده است.

اما راوی چه میخواهد بگوید؟

مارکس سخنی دارد که خرده مالکان به عنوان یک قشر قادر به نمایندگی از خودشان نیستند و باید نماینده داشته باشند.

برگردیم به اوضاع مملکت. تقریباً هر سال، خبری تکراری اواخر مهر به سر خط خبرها می آید: سیب روی دست باغدار ماند. سیب خریدار ندارد، سیب ها گندیدن...

با توجه به تغییرات ایدولوژی این نیم قرن و تغییر کشت منطقه از انگور به سیب در منطقه های سرد سیر آذربایجان، متناسب با آن تغییر پارادایم رخ نداد. در قبل از این تغییر ایدولوژیک که به دلیل ترس از کارگاه های مسکرات، انگور به سیب تبدیل شد پارادایم آن شکل نگرفت. معنا نداشت و ندارد که باغداری بگوید انگور خریدار ندارد. چون قابلیت فرآوری به سرکه، شراب، شیره و... دارد و بلافاصله با توجه به عرصه و تقاضا، انگور فرآورد میشود و پارادایم این فرآوری در طول قرن ها و هزاره‌ها بوجود آمده است. اما در مقوله باغات سیب این پارادایم شکل نگرفته است و سیب تنها با نام سیب و در نهایت لواشک امکان فرآوری دارد. حال آنکه شیره سیب چیزی همانند شیره انگور می‌تواند جایگزینی برای نداشتن مشتری باشد اما این امر اتفاق نمی افتد. چون پارادایم آن در باور منطقه و به تبع آن در کشور رخ نداده است. پارادایم چند هزاره ساله که در زمینه انگور شکل گرفته است را نمیتوان با عمر سی چهل ساله باغات صنعتی سیب مقایسه کرد. 

و اینجاست که به حرف مارکس میرسیم. یعنی نمایندگانی از جهت خرده مالکان باید باشند تا این پارادایم را در کشور شکل دهند.

 آلما در زبان ترکی به معنای سیب است و نام بسیاری از دخترکان آن دیار. و این نشان از مهم بودن آلما است. در زبان فارسی نام میوه برای انسان چیزی به ذهنم خطور نمی‌کند. اما در زبان ترکی آلما هست. حال با این اهمیت و احترامی که آلما دارد، دیدن حجم انبوهی سیب در حال گندیدن اندوهناک میشوم و حتی ممکن است پارادایم قبلی که پیرامون ابهت این نام در این فرهنگ شکل گرفته است را خدشه دار کند.

نتیجه راوی:

۱. تصمیماتی خارج از تبار و بافتار منطقه ممکن است تأثیرات ویرانگری داشته باشد. در تصمیمات خود تبار و بافتار موضوع را مد نظر قرار دهیم.

۲. به سفره صبحانه خود افشره‌سیب‌ارده بی افزاید.

سیب را شسته و چند قطعه کرده و در قابلمه می اندازیم. لازم نیست سیب ها بهترین باشند. سیب های بسیار رسیده و ضربه خورده که قیمت کمتری در بازار دارند مناسب ترند. یک استکان آب جوش به قابله اضافه کرده و سپس در قابلمه را محکم کرده و اجازه می‌دهیم سیب خوب بپزد و شل و له شود. حسابی که پخت و شیره آن شیرین و غلیظ شد. سیب ها را از تنظیف عبور میدهیم و آنچه می ماند را در یخچال می‌گذاریم.

معمولاً یک به پنج ارده را با ربِ‌سیب بدست آمده برای هر وعده غذایی ترکیب کنید و بهم بزنید. یک گردو خرد شده را هم چاشنی کار.

نوش جان.

اگر بخواهید عطر سیب به عطر اردره غالب شود، ترکیب یک به پنج مناسب‌ترین است. عطر سیب بسیار خوش تر و زنده تر از عطر شیره انگور ماست و رنگ آن سفید و کرم.

۳. برای تغییر پارادایم تک تک ما، نیاز است کنش‌گر باشیم.

 

@parrchenan

دروغ

زن آمده بود اداره و درخواست مستمری داشت. پرسیدم همسرش شاغل است؟ پاسخ آری داد و گفت، کارمند شهرداری است. ما دروغ نداریم بگوییم.

به او توضیحات لازم را دادم و در ادامه گفتم خانم دیگر دروغ گفتن ممکن نیست. همین که کد ملی را در سامانه بزنند، ریز حقوق و پرداخت و اقدامات انجام شده هر فرد را مشخص می‌کند.

 

با دوستم در حال دویدن صبحگاهی هستم و در ستیغ کوه بالادست آفتاب میزند و برف هایش طلایی رنگ میشود. درباره فیلم قهرمان گفتگو میکنیم و نتیجه ارزش‌مندی از فیلم را بیان میکند:

 در عصر جدید و رسانه های موبایلی، در جهانی که هر فرد یک گزارشگر، یک خبرنگار، یک فیلمبردار یک عکاس هست، گویی امکان دروغ گویی ممکن نیست.

تو نه از آن جهت که اخلاق مدار هستی دروغ نمی‌گویی بلکه چنین امکانی نداری و دروغگویی با اولین تشعشع آفتابِ رسانه های کوچکِ در دست مردم، آشکار می‌شود.

این عدم امکان دروغگویی عواقب مثبت و منفی، هم برای افراد و هم برای دولت ها دارد.

 در جهان عصر جدید مجبور به راست گویی هستیم.

 

نتیجه راوی:

۱.این روزهای اصفهان قیاس خوبی برای فهم این موضوع عدم امکان دروغگویی است.

۲. دروغ نگوییم، نه از آن جهت که اخلاق مدار هستیم، بلکه، چون به آنی، دروغ رسوا میشود. مثل پرِ آفتاب بر نوک کوه که همه آن را در اول نگاه خواهند دید.

 

@parrchenan

منزل

همسایه مرا دیده است و حال و احوال میکند.

در پاسخش میگویم، خانم نیست و خیلی منزل نیستم، منزل چون جسدی است که روح آن پر کشیده باشد. گرمایش منزل در حالت استندبای است و سرد، و وقتی وارد خانه میشوی گویی در بدن مرده ای جهت کالبد شکافی هستی، چیزی، چیرگی برداری و از آن برون آیی. این سردی، این نبودن، خانه را گویی بی رنگ کرده باشد. همه چیز را خاکستری و سیاه و سفید میبینم. انگار نه انگار که هر گاه وارد خانه میشدم از این همه رنگ غرق شگفتی میشدم. تازگی ها فهمیده ام رنگ خانه ها، به اسباب و اساسیه آنها نیست، به روح آن خانه است و روح دمنده، دم عیسی هر خانه زن است.( شاید این زن که در پندارم برجسته شده است به هفت پیکر نظامی هم بستگی دارد که هر روز آن را جوش می‌دهم)

همسایه در تایید سخنم می‌گوید یکبار شاملو رفته بود خانه اش و زنش، فریبا!! نبود!!، وسط حرفش پریدم و گفتم احتمالأ منظورتون آیدا نبود؟ گفت بله همون، آیدا. بنده خدا حول شد و داستان خودش را نصفه گفت که منظور آن بود که خانه بی حضور زن بی صفاست و شاملو رفت بیرون سیگاری کشید تا فریبا!!! ببخشید آیدا برسد خانه!!

همسایه ما فردی سیگاری است. احتمالا در روایت او آیدا با یک بغل سبزی باز میگردد به خانه.

*

 اگر قرار بود خدا پرست نباشم و خوراک پرست باشم، یعنی یک خوراک را برای پرستش انتخاب کنم، آن خوراک، لوبیا پلوِ خانگی بود. لوبیا پلو خانگی را میشود روزی پنج نوبت سجده کرد و پرستید.

 و تو چه میدانی حتک حرمت یعنی چه؟ لوبیا پلو های بیرون پز، حتک و تجاوز به این خوراک هستند.

هنگام تناول لوبیا پلو، در این خاکدان تیره نیستم و سر در اعلی علیین دارم.

*

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

شاکر نعمت و پرورده احسان بودم

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند

بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد

که سر سبزه و پروای گلستان بودم

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل

عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند

گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم

به وصالت که نه مستوجب هجران بودم

 

خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

@parrchenan