پرچنان:
با توپ پر آمده بود و صدایش را بالا برده بود، واحد اداری سریع پاس داد به اتاق مددکاری. مثل توپ آتش بود که کسی دوست نداشت دستش بمانپ از بس که سوزنده بود. فحش ها مستقیم و غیر مستقیم به من میخورد.صبر کردم، دنبال پرونده رفتم. مدعی چیزهایی بود که مبرهن بود اشتباه است. اصلاً امکان چنین موضوعی از جانب ما نداشت.
از او پرسیدم درخواستش چیست؟
زن پر از خشم بود و برای دعوا آمده بود و سیؤالم او را گیج کرد. کمی مکث کرد و گفت معرفی نامه. آن را تنظیم کردم و در همین حین توضیحات لازم را با صدایی آرام بیان کردم. صدایش آرام شده بود و دگر پر از خشم نبود، از روزهای بعد که به اداره آمد، دائما عذرخواه بود.
یاد خاطره ای از بابا افتادم. با ماشین می رفتیم که یک ماشین دیگر که عجله داشت بد پیچید جلوی ما و فحش بدی داد و رفت. به بابا گفتم فحش داد ها. هفده هجده را داشتم و عضله های تازه قوی شده را در بدنم حس میکردم.
بابا گفت: چیزی نبود، باد هوا بود.
و سخن چیست جز باد هوایی که از حنجره ای خارج میشود!
پی نوشت:
این روزها مملکت، روزها خوبی نیست. ترافیک و گرانی و ظلم و .. همه باعث میشود که خشم ما زیاد باشد. در صورت بروز از جانب دیگری کنترل خشم کنیم.
اینکه فحش بادهوا است و چیزی بشدت انتزاعی و نه واقعی.
اینکه تلاش کنیم تُن صدایمان، پایین باشد
و...
@parrchenan
برای مردان فارسی زبان، خواندن هفت پیکر نظامی، از آن جهت لازم است که دست بر عنصر حیاتی و نقش پر رنگ زن را در زندگی هر مردی میگذارد. زن در نقش مادر، در نقش همسر، در نقش معشوق، قصه گو، راوی.
ابیات انتهای هفت پیکر از آن جهت پر ابهت است و حیرت انگیز که برای هرفرد، شاعر، دو مادر لحاظ میکند. یک مادر زمینی و دوم، زمین مادر!
ابیات را مرور میکنم( بعد از ناپدید شدن بهرام شاه)
این روزها حال و هوای این ابیات و مادر بهرام شاه را در گوهر عشقی میبینم.
دیدها را به آب تر کردند
مادر شاه را خبر کردند
مادر آمد چو سوخته جگری
وز میان گم شده چنان پسری
جست شه را نه چون کسان دگر
کو به جان جست و دیگران به نظر
گل طلب کرد و خار در بریافت
تا پسر بیش جست کمتر یافت
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه
تا کنند آن زمین گروه گروه
چاه کند و به گنج راه نیافت
یوسف خویش را به چاه نیافت
زان زمینها که رخنه کرد عجوز
مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز
آن شناسندگان که دانندش
غار بهرام گور خوانندش
تا چهل روز خاک میکندند
در جهان گورکن چنین چندند
شد زمین کنده تا دهانه آب
کسی آن گنج را ندید به خواب
آنکه او را بر آسمان رختست
در زمین باز جستنش سخت
در زمین جرم و استخوان باشد
و آسمانی بر آسمان باشد
هر جسد را که زیر گردونست
مادری خاک و مادری خونست
مادر خون بپرورد در ناز
مادر خاک ازو ستاند باز
گرچه بهرام را دو مادر بود
مادر خاک ازو ستاند باز
کانچنانش ستد که باز نداد
ساز چاره به چاره ساز نداد.
و شعری دیگر:
به نام «گوهر عشقی»، به نام نامیِ زن
شروع میشود این شعر در عزای وطن
لباس و روسریات؛ چادرت عزادار است
وطن تویی، به دلت داغهای بسیار است
که خاک و خاطرهات را به خون کشیده، جنون
که آه و آینهات را جنون، کشیده به خون
قسم به حرمتِ «ستّار»های مُثله شده
به بغضِ حنجرهها، تارهای مُثلهشده
اگرچه بوق و دروغِ ستم، به شور و شر است
صدای زخمیِ تو، همچنان بلیغتر است
سلاحها چه ذلیلانه از تو میترسند
تباهها چه ذلیلانه از تو میترسند
ولی میان همین ظلمت و پریشانی
امیدِ توست که در روزگار ویرانی
برای این همه جان - یککلام - مادر شد
و زن برندهی این جنگِ نابرابر شد
#مریم_جعفری_آذرمانی
۲۰ آذر ۱۴۰۰