کتاب دولت مدرن و بحران قانون

شاید برای شما هم در این یکسالی که از شهریور 1401گذشت پرسش مطرح شده باشد که چرا به اینجا و اینگونه رسیدیم؟ احتمالاً پاسخ های بسیاری از این وری ها و آن وری ها در این یکسال شنیده و دیده و خوانده باشیم. اما به گمانم کتاب دولت مدرن و بحران قانون نوشته مرحوم فیرهی پاسخی ریشه ای به این پرسش داده است. فیرهی کرونا گرفت و مرد و فصل نتیجه‌گیری و راهبردهای همین کتاب را نتوانست بنویسد و به پایان برساند. اما گویی این روزها را دیده بود. کتاب ابتدا پیرامون مشروطه و اتفاقات تاریخی آن و گفتگو های مجلس شورای ملی و حواشی شیخ فضل‌الله کنکاش میکند و به بررسی تولد ناقص واژه های چون ملت ، دولت و قانون که تا به امروز گریبان مردم این سرزمین را گرفته است می‌پردازد. جان کلام کتاب، بحران در این واژه هاست این که مشروعیتِ حاکمیت از کجاست؟ در قانون اساسی فعلی از آن خداست و ابهامات پیرامون حاکمیت ملی یا مردم دارد. اما در پندار بسیاری از ملت با توجه به شناسنامه های مهر خورده و رای گیرایهایی که این ده ها سال صورت پذیرفته است، اطلاع رسانی و آگاهی مردم از دیگر کشورها و حاکمیت مردم آنجا و رسمیت یافت دولتها از طریق مردمانشان، این پندار شکل گرفته است که گویی مشروعیت حاکمیت ما نیز از جانب مردم است اما با توجه به قانون اساسی اینگونه نیست. با توجه به این دو نگاه دره ای بسیار عمیق بین مردم و حاکمیت در حال شکل گیری است و تا این دو نگاه به یک نگاه متحد تغییر پیدا نکند این تنش ها ادامه و تشدید شده ادامه دار خواهد بود. با توجه به روند جهانی این اندیشه که مشروعیت از مردم است رو به گسترش است. در مردمان ما نیز ظهور و بروز روز افزون یافته و می یابد. وقتی این سخن اساس حاکمیتی شد آنگاه است که نگاه ملی و ملیت مفهوم می یابد و در غیر این ، یعنی حاکمیت از آن خداست، کمرنگ و حتی بیرنگ است که میتوانیم با مراجعه به حافظه‌ی تاریخی خود به صحت این سخن پی ببریم. در پایان، بندی از کتاب را می‌آورم که پیش‌بینی این روزهای کشور بود از جناب نویسنده: «محتمل ترین فرضیه برای امروز و آینده نزدیک ما این است که مذهب و نیروهای مذهبی در چنین شرایطی،از سویی به افزایش بی‌قراری ( مثل قانون صیانت، قانون حجاب، حذف انقلابیون قدیمی و بیانیه گام دوم و...) در حوزه حکمرانی کمک می‌کنند و از سوی دیگر همین بی‌قراری‌ها موجبات اضطراب و ریزش باورهای مذهبی در افکار عمومی جامعه خواهد شد. جامعه ما آبستن دو چیز مهم است: تحولات بنیادین در مذهب شیعه،( که هر کدام ما این روزها با نگاه های حیرت پیرامون دوستان و اقوام خود و دور شدن از مذهبی که قبل تر ها بدان دلبسته بودند، یا بودیم، میبینیم) و نیهیلیسم فراگیر در ساحت فرد و جامعه» لازم به ذکر است که پرانتز ها از من بود و نه نویسنده. پی نوشت با سپاس از پیمان که این کتاب را معرفی کرد و به امانت داد https://t.me/parrchenan

چشمهایش

چَشمهایش
بزرگ علوی

چند کتاب همزمان با هم در حال خواندن هستم و خیلی کند جلو میروم، چَشمهایش را روزهای عید در کتابخانه منزل سروچمانم یافتم و خواندم.

کتاب عاشقانه خوبی بود، حال و هوای جغرافیای کتاب را به واسطه حضور فعلی منزل در همان حول و حوش بیشتر درک کردم و مزه ویژه‌ای بخشید.وقتی آدرس های داستان که در حول و حوش دهه بیست می‌گذرد را مرور میکردم و می‌دیدم هنوز بعضی همان نام را دارد که در کتاب بود.
حس عاشقی را از زبان یک زن شیوا و رسا معرفی کرد. اما آنچه که من از این کتاب دریافتم:
رجوع به تاریخچه آنچه که برایم مهم است، بخصوص آثار هنری، و یافتن عواطف و احساسات انسانی پیرامون آن، اثر هنری را تر میکند.
گفتگو پیرامون اثر هنری غنای آن را بیشتر می‌کند و اجازه می‌دهد در جان آدمی نَشت کند.
نتیجه‌گیری:
پیرامون آثار هنری که دیده ایم، از جمله فیلم و سینما، تابلو ها و پرده ها گفتگو کنیم، حتی شده به تاریخچه آنها رجوع کرده و آن ها را دریابیم.

پی نوشت:
واژه چَشمها را با فتحه ادا میکنم. گاهی بر من خرده گرفته اند که چرا مثل افغانها میگویی چَشمه؟ این چه لهجه است که صحبت می‌کنی؟
در پاسخ از آنها پرسشی مطرح میکنم: کلمه جایگزینی که به جای باشه در محاوره استفاده میکنند چیست؟ مثلا وقتی بگویند این کار را بکن و اگر پاسخ تو باشه باشد کلمه جایگزین چیست؟
پس از درنگی، اندیشیده و می‌گوید: چَشم. یعنی در پاسخ فلانی این کار را بکن می‌گوید چَشم.
اینجاست که توضیح بیشتری از این واژه میدهم. چَشم به معنای باشه ای که استفاده میشود جمله بر روی چشم است که به مرور زمان بر روی، حذف شده و تنها چَشم مانده است. با این دیالوگ به فرد پرسش کننده نشان میدهم که خود نیز واژه را چَشم استفاده می‌کرده و از آن غافل بوده است.

اما پیشنهاد میکنم هیچ گاه واژه چَشم به معنای باشه را استفاده نکنید و به همان باشه بسنده باشید. این ادبیات به گذشته دور زبان فارسی باز میگردد، زمانی که قرار بود سخن و دستور و فرمان آن مهتر و ارباب و سلطان بر عزیزترین جای آدمی که همان چَشمهایش است نشیند که اگر دستور انجام نشد کوری را مستحق خود بداند.
برای چیزهای خُرد و کلان از چَشمهایمان مایه مگذاریم.

https://t.me/parrchenan

عروسک فرنگی

رمان صوتی به نام عروسک فرنگی نوشته آلبا دسس این چند وقت خواندم یا بهتر است بگویم گوش دادم.

از این نویسنده رمان دیگری به نام دفترچه ممنوعه چند سال قبل خوانده بودم.

معمولاً وقتی موضوعی در بطن پندارم نفس بکشد دنیا را حتی بصورت ناخودآگاه از فیلتر آن پندار می‌نگرم. این کتاب با حال و روز این روزهای ایران بسیار بسیار بسیار نزدیک است و شباهت دارد. اگر لولیتای ناباکوف را خوانده یا دیده باشید این رمان تقریباً با همان نگاه اما با نویسنده ای زن و نگاهی زنانه نوشته شده است، اما چرا بر این گمانم که کتاب به حال و روز این روزهای سرزمینم شبیه است؟

اولا موضوع آن زن یا به عبارتی دختر زیر هجده سال یا دختر نوجوان است.

دوم نگاه ریاکار و سنت زده نسل قدیم ایتالیای روستایی دیکتاتور دوست را در مقابل نسل نو بخصوص دختر ایتالیای آزادِ شهری انتخاب گر قرار داده است.

از این لحاظ این که رمانی متناسب با حال و هوای سرزمینم خواندم تصادفی جالب به نظر می‌رسد.

در پایان اما نویسنده به این نتیجه می‌رسد که نسل نو به خواسته اش، حتی اگر با عیارِ سنت- سنجیدن، غیر اخلاقی، خواهد رسید.

چرا؟ چون نسل نو، انتخاب گر است.

نکته ای که من از این کتاب برداشت کردم همین موضوع بود. به گمانم مشکل این روزهای سرزمین این است که نسل قدیم به این نکته نرسیده است که نسل نو انتخاب گر تربیت و رشد و نمو کرده است.

و البته این انتخاب گری ناشی از تغییر بازی جهانی اقتصاد بوده است و زیر بنایی اقتصادی دارد. مثلا در همین لوازم التحریر که بررسی میکنم، و نسل نو را با نسل خودم مقایسه میکنم، میبینم بسیار بسیار بسیار زیاد، تنوع ایجاد شده و از آن مهمتر کودک و نوجوان است که انتخاب میکند چی بخرد و چی را استفاده کند. حال آنکه زمان ما، پدرانمان می‌خریدند ( از تعاونی مسجد) و ما تا سالها از آن استفاده می‌کردیم ( آرزو داشتن یک دفتر خط کشی شده را تقریباً تا اواسط دبیرستان با خود حمل کردم).

در واقع نمیتوان انتظار داشت فرد انتخاب گر پرورده شود، حکومت از ناحیه اقتصاد و تنوع کالاهای اقتصادی و رقابت بین انها، به واسطه مالیات و بهبود ضمنی کیفیت و تغییر مدام و در نتیجه باز تولید نیاز، سود و منفعت ببرد، صدا و سیما از سود تبلیغات کالاهای بی شمار، حساب خود را پر کند، اما به ناگاه فرد در انتخاب پوشش خود، آزاد نباشد و آنگونه که حکومت می‌گوید شود( غیر انتخاب گر شود).

اینجا آن گِره ایست که اتفاق افتاده است. حکومت سود سرشار مردمان انتخاب گر را دریافت کرده اما در قسمت‌هایی به انتخاب گری آنها تن نمی‌دهد.

و این گمان را نکنیم که این انتخاب گری تنها حکومت را ناراضی کرده است بی گمان، نسل قدیم و والد را نیز ناراضی خواهد کرد حتی آنها که موافق اعتراضات هستند. بگذارید چند مثال بزنم: فرزند شما در همان دوران نوجوانی احتمالاً دوست نداشته باشد در رشته ای که شما دوست دارید درس بخواند، دوست ندارد در شهر و کشوری که شما دوست دارید زندگی کند. دوست ندارد به دین و آیینی که شما و پدرانتان بوده است باشد. دوست ندارد به طریقه شما ازدواج کند و بچه دار شود، دوست ندارد به طریقه ای که هزاران سال تکامل، طریقه سکس انسانی بوده رفتار کند و مثلا همجنس خواه باشد و...

از این قبیل.

اگر در مثالهای زده شده، جایی از آن به شما بر خورد و گیر کرد، این همان حالیست که حکومت در مواجهه با نسل نو انتخاب گر پیدا کرده است.

نتیجه‌گیری:

به قول نویسنده نسل نو در نهایت به خواسته اش خواهد رسید، پس به عنوان نسل قدیم انعطاف خود را با هر نوع انتخاب گری نسل نو زیاد کرده و آن را پذیرا باشیم. گویا تنها راه، پذیرش آن انتخاب است.

فرانسوی خواب

تحلیلی مختصر از رمان فرانسوی خواب

نوشته:ویلیم فردریک هرمانس( هلندی)

این کتاب را بصورت صوتی و در ماشین هنگام رفتن به سر کار گوش دادم. انتظار نداشتم کتابی این چنین لذت بخش از آب در آید.

موضوع کتاب با سفر آغاز میشود. یک سفر علمی که پر از کوهنوردی و سرما و سختی است. مثلا با اینکه این سفر قهرمان داستان با علائقم بسیارنزدیک بود اما با توجه به شرایط سختی که داشت از جمله حضور پشه ها و مگس ها، اصلا دوست نداشتم در این سفر جای او باشم.

همزمان با این سفر، قهرمان داستان سفری دیگر در درون خود دارد که بصورت مونولوگ های در طول سفر ما از آن با خبر می‌شویم.

سفری که آفتاب نیمه شبان دارد، هیچ زمانی در طول سفر شب نمیشود، و نیاز به فرانسوی خواب داری چرا که خواب عمیق در شب اتفاق می افتد و شب نیست.

رمان با جزییات فراوانِ اتفاقات ساده جلو میرود اما در اواسط ماجرا، خواننده متوجه تغییر بسیار ریز میشود، رمان ماهیتی روان‌شناسی به خود میگیرد. گویی آنچیزی که سرنوشت یا تقدیر می‌خوانندش، به واسطه دوران کودکی است و اثر گذاری والدین. اینکه ما همه شرایط سخت و بد و محنت را تجربه می‌کنیم بدون آنکه بدانیم ریشه های آن در دوران کودکی و بذری است که والدین در کودکانشان کاشته اند و ما نهال آن بذر هستیم.

این کتاب به بهترین نحو این موضوع را بیان کرده و حتی آنچه که قهرمان داستان در جستحو آن رفته بود را در انتهای داستان به نحویی دیگر کسب میکند . بگونه‌ای شبیه رمان کیمیاگر ، اما نه به واسطه جادو و خرق عادت و اتفاقات ماورایی. کاملا رئال و زمینی و این کیفیت داستان را افزون تر از کتاب پائولوکوئیلو کرده است.

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد.

را به زبانی این جهانی و زمینی بیان میکند.

کتاب ماهیت تنهایی انسان، ادبار انسان بودن را به واسطه مونولوگ‌ها و سختی های مسیر نشان خواننده داده است و اینکه مهمترین ابزار برای کشف خود، خود انسان است. بدنش و رابطه آن با روانش که افکار و اندیشه را شکل میدهد است و نه هیچ چیز ماورایی دیگر و نه ابزارهای کمکی حتی قطب نما.

در واقع کتاب از دل تنهایی اگزیستانسیال انسان بدون رجوع به هیچ ماورایی به یک معنا و معنویت این جهانی میرساند. و آن معنا چیست؟ این که جهان بی معنی است.

نتیجه‌گیری که از این کتاب گرفتم:

ما ادامه دهنده امیال و آرزوهای پدران و اجدادمان هستیم. برای بهتر بودن فرزندانمان نیازمند آن هستیم خودمان را به کنیم تا آنها ادامه به ما شوند و به بهتر برسند.

برای یافتن معنا به بی معناها توجه خاص داشته باشم. بی‌معنا ها چیستند؟ هر آنچه قابلیت مشاهده شدن دارد. در واقع مشاهدات روزمره خود را به کیفیت ترین حالت خود تبدیل کنم. اینکه مثلا برای چند دقیقه از یک اتفاق عادی زندگیم بتوانیم چندین صفحه بنویسم. در واقع قدرت اتناب را دست کم نگرفته و آن را در مواجهه با خود تقویت کنم.

کتاب نکته قشنگی داشت ، هنگامی که قهرمان داستان قطب نما اهدایی از دیگری را، دیگر نداشت، تنها به وسیله تن و بدن و طول گامهایش توانست راه را بیابد و گمراهی و گم شدگی قطب نما نشانه و نمادی کلان است. اینکه برای رسیدن به مقصود اول از همه به خودم، جسمم، افکارم، تجربیات زندگی ام و قدرت کنترل اندیشه و افکارم تکیه میتوانم کنم، سپس چیزها و ایده ها و وسایل و انسان های دیگر.

خوانش یا شنیدن این کتاب را به علاقمندان طبیعت گردی، کوهنوردی، شمالگان، زمین شناسان، دوستداران اجرام آسمانی پیشنهاد میدهم.

پی نوشت:

در ترافیک سنگین رو به جنوب اتوبان دم دم های غروب تهران، دنده خلاص، مورچه وار ماشین را به جلو می‌بردم و با عزیزی تلفنی حرف می زدم. در این کتاب واژه شهاب سنگ بسیار شنیده بودم، به ناگهان یک شهاب که احتمالا گوی آتشین بود را در آسمان دیدم، به ثانیه ای از بر چشمانم عبور کرد. گویی هواپیمایی در حال سقوط باشد. چرا این احتمال را میدهم که از نوع گوی آتشین بود؟ به این علت که هنوز آفتاب غروب نکرده بود و آسمان بسیار روشن بود با این حال نور و شدت آتش گرفتنش را میشد دید.

با خودم فکر کردم چرا حالا که این کتاب را آن هم در ماشین گوش داده ام و تمام کرده ام این شهاب را اتفاقاً در ماشین و باز هم عجیب تر هنگام شنیدن دیالوگی تلفنی دیدم؟

میتوان فرضیات ماورایی برای آن درست کرد اما فرض من آن است که به واسطه این کتاب و جزیی نگر شدن بر بی معناها، مشاهده ام خود به خود دقیق تر شده بود که من توانستم آن شهاب را ببینم و بعید میدانم هیچ راننده دیگری آن را دیده باشد.

(کسی اگر تمایل به گوش دادن داشت ، بگوید لینک آن را برایش ارسال کنم)

https://t.me/parrchenan

آداب بی‌قراری

صبحگاهان سکوت عجیبی منزل ما دارد.

در این سکوت صدای ریز ضربه ای می آمد، به جستجوی پرداخته و منشا آن را یافتم. باطری ساعت دیواری تمام شده بود و آخرین تلاش های خود را برای به حرکت درآوردن عقربه، برای تنها یک ثانیه رو به جلو می‌کرد اما دریغ.

 در ساعت چهار و پنج دقیقه صبح زمان متوقف شده بود.

 این ساعت را به همراه سروچمانم ساخته ایم. او که دستی بر آتش ساختن چوب و رزین داشت، صفحه ای ساخته بود و با همفکری هم قرار شد ساعت دیواری منزلمان شود. از بازار موتور بی صدا خریدم و با قرض کردن مُقاری، جای موتور را درآورده و اینگونه ساعتمان متولد شد. بدون عدد و نه در مرکز آن. 

دوباره اما امروز پندارم را به خودش گره زد. ساعتی که بیصدا و مطمئن ثانیه شماری می‌کرد در لحظه ای متوقف شد.

چنین چیزی گریبان تک تک ما را خواهد گرفت. زمانی خواهد رسید که گردش خونمان، پمپاژ قلبمان متوقف خواهد شد، در حالیکه روزها و سالهای قبل، کار خود می‌کرد.

و این واقعه از آنچه بدان گمان می‌بریم به ما نزدیکتر است. شاید بیشترین تشابه را به هم بدن و ساعت دارند.

 

 چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

 

 

خیام

 

 

 

https://t.me/parrchenan

سه جستار

پرچنان:

داشتم محبت ها و مهربانی هایی که ممکن است انجام داده باشم را تبدیل به عدد میکردم، عددی و آماری به موضوع محبتهایم می‌نگریستم و چون تبدیل به عدد شد میتواند قابل قیاس شود، چهار تا من کمتر شش تا او بیشتر و از این قبیل. حالم خوش نبود تا که بر حسب اتفاق این حکایت را خواندم:

 

صدقه‌ی سِر آن باشد که از غایت مستغرقی در اخلاص و در نگاه‌داشت آن اخلاص از لذت صدقه‌دادنت خبر نباشد — یعنی از مشغولی به تأسف آن‌که «کاشکی به از این بودی و بیش از این بودی!»

 

ابایزید اغلب به حج پیاده رفتی. هفتاد حج کرده‌بود. روزی دید که خلق در راه حج، از بهر آب، سخت درمانده‌اند و هلاک می‌شوند. سگی دید نزدیک آن چاه آب که حاجیان بر سر آن چاه انبوه شده‌بودند و مضایقه می‌کردند. آن سگ در ابایزید نظر می‌کرد. الهام آمد که «برای این سگ، آب حاصل کن!»

منادا کرد «که می‌خرد حجی مبرور مقبول به شربتی آب؟»

هیچ کس التفات نکرد.

برمی‌افزود: «پنج حج پیاده‌ی مقبول» و «شش» و «هفت» — تا به هفتاد حج رسید.

یکی آواز داد «من بدهم.»

در خاطر ابایزید بگشت که «زهی من — که جهت سگی هفتاد حج پیاده به شربت آب فروختم!»

چون آب را در تغار کرد و پیش سگ نهاد، سگ روی بگردانید.

ابایزید در روی افتاد و توبه کرد.

ندا آمد که «چندین با خود می‌گویی این کردم و آن کردم جهت حق! می‌بینی که سگی قبول نمی‌کند.»

فریاد برآورد «توبه کردم. دگر نیندیشم.»

در حال، سگ سر در آب نهاد و خوردن گرفت.

مقالات شمس

 

پاک بهمم ریخت. از این که محبتی را به عدد تبدیل کردم و خلوص آن را پایمال کردن توبه نمودم و همین که این شد حال خوشم اتفاق افتاد.

 پی نوشت:

معتقدم حکایت های صوفیه برای انسان امروز هنوز کارکرد پر رنگی میتواند داشته باشد و بخصوص در امر رفتار و پندار و روان بهتر شدن، هدایتگر.

 

 تا سالهای سال رادیو پیام در هنگامه افطار، معمولا متن های کهن من جمله تفسیر قرآن میبدی را میخواند و از آن در زمان لذت وافر می‌بردم، گویی از امسال رادیو پیام خط عوض کرده است و آن زمان ها را به سخنرانی ها و خطابه های روحانیون داده است. این نیز از دست رفت و به جیب آن سرازیر شد.

 اگر پادکستی سراغ داشتید که متن های این چنین می خواند با موسیقی های مربوط به آن ممنون میشوم معرفی کنید. سهم خانواده ما از رسانه ملی همین رمضان و نیم ساعت باقیمانده تا اذان بود که از دست رفت و اکنون شاید رادیو آوا بتواند با صالح علا این کند.

 

https://t.me/parrchenan

 

تاریخ جهان نوشته کریس هارمن کتابی قطور بو‌د و مدتی مدید خوانش آن به درازا کشید، اما می ارزید، مهم‌ترین فایده آن، این بود که نویسنده چون سبقه چپ دارد، همه تاریخ را از زاویه طبقاتی دیده و تحلیل کرده است و با پیوستاری که تا حدودی ترسیم کرده بود اتفاقات و آدم ها یک شبه چیزی مثل جزیره از دل تاریخ سر بیرون نمی‌آورد و بیشتر شبیه دیدی شبیه رشته کوه میداد که سواد و کوهستان های پشت هر فرد و موضوع را می‌دیدی.

 به نظرم انقلاب انگلستان و فرانسه و امریکا را با روایتی که من تا به حال نشنیده بودم خیلی خوب توضیح داد

 

https://t.me/parrchenan

 

کتاب صوتی تولد اسراییل با صدای نویسنده کتاب، صادق زیباکلام در سی فایل تقریبا چهل دقیقه ای در این مدت گوش دادم.

این کتاب با این که اتناب داشت برای من مهم و مفید بود چرا که شعار مرگ بر اسراییل در تک تک زوایای زندگی فردی، اجتماعی من ایرانی از بدو تولد تأثیر گذار بوده است، حال نیاز داشتم به تاریخ و تبار آن ورود کنم.

 تقریباً مطمئنم هستم که چنین کتابی به زبان فارسی پیرامون این موضوع وجود ندارد و بیشتر روایت های حکومتی از این موضوع است.

فصول ابتدایی کتاب برای من عجیب بود، مرا به این نتیجه رساند که تقریباً اکثر قرآن مجید از ابراهیم تا یوسف و یعقوب پیرامون یهودیان است که کشور یهود را در چهار هزار سال پیش تأسیس کردند. در واقع وقتی این سخن می آید که ادیان سامی پسر عمو های هم هستند را نمیشود فهمید جز اینکه تاریخ یهود را خواند. قسمت دوم آن را این روزها که الیگاشی روس به اسراییل میروند را بیشتر فهم کردم. این که اسرائیل سابقه چپ بیشتری داشته است، این که چرا روسیه و شرق اروپا به این کشور بهای زیادی میدهند. این که چرا در جنگ نیابتی ایران و اسرائیل، هیچ گاه سامانه های موشکی روسیه فعال نیست و عوامل نیابتی ایرانی هدف قرار داده میشوند

 

 پی نوشت:

 کتاب صوتی تولد اسراییل در کانال نویسنده و همچنین در کستباکس با سرچ همین عنوان موجود است، ضمن آنکه من همه فایل ها را در یک کانال تلگرامی جهت شنیدن خودم قرار دادم که اگر کسی مشتاق شنیدن آن از این طریق بود اعلام کند

 

https://t.me/parrchenan

دو کتاب

جستاری مختصر پیرامون دو کتاب:

 

۱.ظلم، جهل و برزخیان زمین: نجوا و فریادها در برخورد فرهنگها نوشته محمد قائد انتشارات طرح نو

 

 

کتاب برای بیست سال پیش است و از چند مقاله تشکیل شده. مقاله های منسجم پیرامون تاریخ و فرهنگ دارد.

هدف نوشتار این کتاب به چالش کشیدن فرضیه گفتگوی تمدن های محمد خاتمی در زمان ریاست جمهوری اش است. نویسنده با توجه به تسلطی که بر تاریخ و نظریه های جامعه شناسی و فلسفه و فرهنگ غرب داشته است، نشان می‌دهد این امر ممکن نیست و تمدن ها و فرهنگها امکان گفتگو ندارند و در نهایت خود را بر دیگری تحمیل می‌کند. بیست سال از نوشتار او می‌گذرد، و اکنون میتوان دید که تا حدود زیادی گفته های او محقق شده است. بخصوص که آن زمان جنگ آمریکا و طالبان و اشغال افغانستان بود و اکنون از پس بیست سال دوباره طالبان به چرخه افغانستان بازگشتند.

 فرهنگ کاهو و روغن زیتون و روغن مایونز را با فرهنگ کاهو سکنجبین در تاریخ بررسی دقیق و جالبی کرده و سیطره روغن زیتون بر سکنجبین را میتوان بر این غلبه شدن ها لحاظ کرد.

نویسنده به یک نکته و تفاوت مهم بین فرهنگ ما با فرهنگ غرب اشاره می‌کند، تفاوت فرهنگ شفاهی ما با فرهنگ نوشتاری غرب است که در ساختار تمدنی، اندیشه ای، معرفتی، تفاوتی عظیم ایجاد می‌کند و این دو مقابل هم قرار میگیرد. پیرامون این موضوع نویسنده ادله های تاریخی و نظریه ای قوی دارد که پیشنهاد میکنم دوست داران این نوع مباحث فرهنکی، جامعه‌شناسی، تاریخی، مردم‌شناسی آن را خود بخوانند.

اما مواجهه من با همین کتاب.

 در این بیست سال دقت کرده ام، فرهنگ نوشتاری به کمک رسانه و شبکه های مجازی، علی رغم کم شدن مخاطبین روزنامه و کتاب، گویی قوی تر شده است. شما زمانی لطیفه ها را از رادیو و صبح جمعه با شما می‌شنیدی و این روزها در کانال ها و اینستا ها می‌خوانی یا برایت فردی دیگر می‌خواند ( طبق سناریو)

و یک خاطره:

آجانم( پدربزرگ پدری) در سال ۱۳۸۴ مرد. 

 در نوروز یکی از سالها، با توجه به بیانات ابتدایی سال که رهبری و ریاست جمهوری معمولاً دارند، اشاره کرد که ببین چقدر طولانی و بدون آنکه یادداشتی داشته باشند سخنوری میکنند. اما زمان شاه، او تنها چند دقیقه آن هم از روی نوشته، آغاز سال نو را قرائت می‌کرد.

وقتی به نظریه تقابل فرهنگ شفاهی و نوشتاری کتاب رسیدم از پس حافظه ام این جمله آجانم در بیش از بیست سال پیش که آن زمان کودکی بودم رو آمد و درخشید.

گویی شاه در فرهنگی نوشتاری رشد و نمو کرده بود و با فرهنگ شفاهی شنیداری ما فاصله داشت و در نهایت این فرهنگ شفاهی (فن خطابه) بود که او را حذف کرد.

همچنان معتقدم شبکه های مجازی ما را هر چه بیشتر به سمت فرهنگ نوشتاری در حال کشیدن هستند که میتوان به چالش هکسره اشاره کرد. که حتی شفاهی ترین ها نیز نیاز به نوشتاری پیدا کرده اند و این چنین چالشی را ایجاد کرده است.

 

 ۲. رمان قصه تهمینه نوشته محمد محمد علی

 رمان بازسازی اسطوره تهمینه و رستم است و تلاش داشته داستان را بصورت امروزی بازآفرینی کند.

نویسنده یک سیؤال میپرسد که در پندار من ماند. تهمینه چرا در لشکر کشی سهراب به ایران با توجه به احتمالی که میداد از نشناختن پدر و پسر، او را همراهی نکرد؟

 شاید پاسخ که داستان نیز پیرامون این مفهوم شما می‌گیرد در فرهنگ مردسالاری است. حتما مردی باید تا زنی بتواند پیشرفت کند. در اسطوره تهمینه است که به خوابگاه رستم می‌رود و کنش‌گر اول اوست، اما هم‌چنان طفیلی نام رستم می‌ماند. از سمنگان و پدرشاهش امکان خروج پیدا نمی‌کند و سهراب را همراهی نمی‌کند و این شاید نماد و نشانه ایست. این الگو در رمان نیز تکرار میشود و علی رغم شخصیت مستقل داستان، زن هم‌چنان نیازمند مردان است. رمان همچنان اشاره دارد که چون اسطوره، نگاه سرنوشت و تقدیری در فرهنگ ما حاکم است و عنصر جنگ گویی در فلات ایران از ازل تا ابد جریان دارد و می یابد

نویسنده در قالب داستان برای عبور از جامعه مردسالاری، زنان طفیلی مردان، مخاطبش را وادار می‌کند به این سیؤال فکر کند. چرا تهمینه، سهراب را در لشکر کشی به ایران همراهی نکرد؟ و عبور از این مردسالاری و رسیدن به جامعه برابر، گویی پاسخی این چنین دارد که ای تهمینه ها با سهراب همراه شو. و چون همراه شود ساختار و فرهنگ و همه چیز تغییر می‌کند.

 

@parrchenan

آرش کمانگیر

آرش کمانگیر نوشته بهرام بیضایی را در حال گوش دادنم، دوازده دقیقه مانده است به پایان، سرعت ماشین راکم میکنم و از لاین کند رو میروم تا دیرتر برسم و داستان را تمام کنم و حسش تازه بماند و لمس کنم.

 داستان تمام میشود و نمِ اشکم را پاک میکنم و یاد چهار سال پیش می افتم. قرار بود دانشجویان دختر دانشگاه بهشتی را به قله دماوند ببریم. با خودم فکر کردم، حرکتی فرهنگی داشته باشم. بدنی آماده و نفسی قبراق داشتم. نزدیک های قله شروع به خواندن شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی با صدایی بلند کردم، بلندای صدایم باید بر زوزه باد میچربید. در قله داستان عمو نوروز پایان یافت.

 

تا مسیر برگشت و پناهگاه، چند نفر از بچه ها، قسمتی از شعر را بارها و بارها تکرار میکنند. ورد زبانشان شده است: « منم آرش، سپاهی مرد آزاده...»

 

از آن بچه ها یکی، ناگاه هنوز دانشگاه تمام نکرده مرد. اوایل کرونا بود فکر کنم. ایست قلبی.

خاطره صعود در پندارم هنوز چرخ می‌خورد: خسته بود و در انتهای صف می آمد و من هم با انتها ماندگان ، گروه را جمع میکردم، با همه خستگی و سر درد و کم توانایی با خود تکرار می‌کرد منم آرش... و دوباره شروع به گام برداشتن می‌کرد.

 

اما آرش کمانگیر ِ بیضایی از لونی دگر بود. زاویه دیدی متفاوت و بسیار امروزی. روزی خود را از باد می‌گرفت و تنها.

 

پیشنهاد:

 اگر با قصه آرش یا شعر آرش، حس و حالی دارید. آرش کمانگیر بیضایی را از دست ندهید.

 پی نوشت:

 زادروز بهرام بیضایی، پنج دیماه، را با خواندن کتابی از او در خود درونی و شاد باش گوییم

 

 

@parrchenan

در جستجوی آن

کتاب در جستجوی آن نوشته ایمان آذیش. انتشار دانیار.

 

پیرامون نوشته های ایمان آذیش در سفر و صعود به قله اورست است. یکی از نکته های مثبت کتاب آن است که نوشته های آن لحظه کوهنوردی و قدم گذاشتن را در همان روز را مرقوم کرده است و نه اینکه بعد از سفر شروع کند به نوشتن و از این جهت تو هم میتوانی همچون قهرمان داستان، حس صعود بگیری. نفس در سینه حبس کنی و با کوهنورد بعضی در گلو بمانی.

کوهنوردی ورزشی است که پندار آدم نیز صعود بسیار فعال میشود. بسیاری اندیشه را با هر قدم فکر کرده ای و با بقیه رشته های ورزشی این تفاوت بزرگ دارد و این کتاب خوب توانسته از پس این «آن» های جاری شده بر پندار در هنگام صعود بر آید.

نتیجه گیری راوی:

 نتیجه گرفتم هیچ گاه به صعود به اورست فکر نکنم! نه از این جهت که سخت است و گران و جانکاه، بل، نمایشی و ویترینی( در نقطه اوج آن شرپای حامل چوب گلف است)

 

 کتاب بگونه ای است که در اوقات دیگر روز که کار دیگری داری، مثلا رانندگی میکنی، به قسمت های از این کتاب فکر می‌کنی.

با خودم فکر میکنم اگر قرار بود باری دیگر به دنیا بیاییم و حق انتخاب داشتم. شرپا میشدم.

شرپا ها قله را صعود نمی‌کنند برای آنکه ویترین خود را درخشان تر کنند.

اورست یاساگارماتا( مادر کوه ها) الهه ای مقدس برای بوداییان نپال است و چه بهتر که در این مذهب نفس بکشی و ایمان به آن داشته باشی و روزی ات را هم همو بدهد و تا سقف آسمان بروی.

مثل یک معتقد مسلمان با ایمان که مثلا نظافت چی بیت الله الحرام باشد. 

در این کتاب ما معنای زندگی آن جهانی و معنویتی آن جهانی و نا پیدایی نمی‌بینم. بلکه همه معنویتی که نویسنده آن را می یابد این جهانی است و پیدا و صد البته مرتبط با شیمی خون.

منظره با شکوهی که نویسنده از همزمانی طلوع آفتاب با غروب ماه و رسیدن به آن، آن صدا و غیره بیان میکند، از جنس آن جهانی نبود. ملموس و این جهانی است و اگر پا به کوهستان گذاشته باشی، صداها و آن هایی را گاهی در وجود خود متناسب با شیمی خونت شنیده ای.

این کتاب را به افرادی که حداقل یکبار پا به کوهستان به نیت کوه‌نوردی گذاشته اند و از آن بسی لذت برده اند و بخصوص حسی از سبکی وجودی یافته اند را پیشنهاد دارم.

 

 

@parrchenan

رمان مواجهه با مرگ برایان مگی

رمان مواجهه با مرگ را برای بار دوم خواندم و برداشتی متفاوت نسبت به بار اول پیدا کردم.

بار اولی که خواندم، طرفدار حقیقت بودم و اینبار طرفدار مصلحت.

شعار رمان را نیز کشفی دوباره کرد:

 ۱.زنده باد دروغ مصلحتی.

۲.زنده باد اشتباه، اما اگر قابل تصحیح باشد.

برای مرگ مفهومی جدید شناختم. در کتاب جهش اجتماعی با یک تئوری آشنا شدم به نام نظریه ذهن که تکامل انسان را ناشی از روابط اجتماعی می‌دانست که از همان زمان که درخت را ترک کرد در او شکل گرفت و مغز هشتصد گرمی او را یک کیلو و سیصد و پنجاه گرم تبدیل کرد.

 در رمان و گفتگو بین دو شخصیت داستان که در عین حال دوستان بسیار صمیمی ( رابطه دوستی) هستند، مرگ نه به معنای نداشتن ضربان قلب و فعالیت مغزی که به معنای نابود کننده روابط لحاظ میشود که از این زاویه با توجه به تبار تکاملی میتوان مرگ را سنجید و تمایز قوی بین مرگ انسان و دیگر حیوانات قرار داد. مرگ انسان نابود کننده رابطه ها است و از این منظر، ناراحت کننده.

با این نگاه ما میتوانیم زنده باشیم اما مرگ وار. همین که شروع به از دست دادن روابط خود کرده باشیم گویی مرگ خود را نیز اعلام کرده ایم. با این نگاه به دست آوردن رابطه های بیشتر یا از دست دادن روابط قبلی را در مهاجرت ها، شغل ها ، دوستی ها و... می توان ارزیابی کرد.

با این زاویه دید، میتوان به روابطمان به عنوان عامل زنده بودن نگریست و تحلیل کرد.

 

بار اول که کتاب را خواندم برداشت منطقی از پذیرش جان( شخصیت اصلی) با دروغی که به او گفته بودند و گولش زده بودند نیافتم. دروغی اثر گذار که باعث شد ازدواج کند، فرزند آوری، علی رغم میل اش داشته باشد و شغلش دست خوش تغییر شود.

اما اینبار متوجه شدم. نویسنده برای آنکه مخاطب خود را متوجه دروغی که به جان می‌گویند بکند تقریبا یک سوم حجم زیاد کتاب را به آن اختصاص میدهد. اما برای پذیرش جان تنها به یک نیم خط اکتفا میکند: «چیز زیادی فرق نمی‌کرد»

اما برای این فرقی نمی‌کرد به فلسفه زبان و شوپنهار رجوع میکند و تغییر نگرش او را نشان میدهد. گویی اصلا حقیقی وجود ندارد که بتوان از آن دفاع کرد یا به آن رسید. پس چیز ریادی فرق نمیکد. این «حقیقتی وجود ندارد» و پوچی، هستی را به نحو پنهانی نویسنده در این نیم جمله نشان داد.

یک دلیل حاشیه ای دیگر نیز نویسنده برای تایید دروغ مصلحتی که جان شنید از زبان او می‌آورد: سلسله اتفاقات و روابطی که اگر این دروغ نبود به آیوا ( همسرش) و تجربه عشق نمی‌رسید. گویی حالا که ما چیزی به اسم حقیقت نداریم و راه رسیدن به آن نیز نیست و همه پوچی است پس چه بهتر که بتوانیم به عشق برسیم بدون آنکه زبان مانع ذهنی برای آن شود. یادمان باشد که از نظر شوپنهاور زبان نیز خود نوعی دروغ است.

بار اول که کتاب را خواندم، مجرد بودم و اینبار متأهل. پس، معنا و عشقی که بین جان و آیوا وجود داشت را تجربه دار فهم میکردم و با آن لذت می‌بردم.

در انتها نویسنده که پوچی و نرسیدن به حقیقت را با مرور افکار زندگی جان بررسی می‌کند تنها راه برای دریافت حقیقت آنچه که به قول جان نوک زبانش است اما قابل بیان نیست را نوعی درک شهودی میداند.

 گویا برای رسیدن به این درک شهودی غیر قابل بیان نیاز به مواجهه با مرگ است.

 

@parrchenan

جهشی اجتماعی

کتاب

جهش اجتماعی

 نوشته ویلیام فون هیپل 

انتشارات فرهنگ نشر نو با همکاری نشر آسیم

 

کتاب پر باری است و در ادامه کتابهای نوح حراری بخصوص انسان خردمند میتوان دید و دنبال کرد.

این کتاب کمی تخصصی تر است اما تا حدودی جهت دار، اینکه ما که هستیم و از کجا آمده ایم را برسی میکند و شادکامی از لحاظ تکاملی چیست؟

 

 پرسش های عجیبی مطرح میکند: آیا مادر بزرگ ها مهم اند؟

 و پس از شنیدن پاسخ، افسوس خوردم چه مقدار کودک که بواسطه کرونا مادربزرگ های خود را ندیدند و از این دریچه تکامل دور افتادند.

 ابتدا به روزهایی که روی درخت بودیم میپردازد در میلیون ها سال پیش، با رفرنس های علمی و تازه کشف شده.

 

بارها شده بخصوص هنگام دوچرخه سواری و در نقاط خلوت که با گله سگ ها روبرو شده ام، همین که خم شده و ادای سنگ برداشتن به قصد پرتاب کردن را درآورده ام، سگها متواری شده اند. حال آنکه هیچ سنگی دور و برم نبوده است.

در این کتاب نکته عجیب و مهمی مطرح می‌شود. نقش سنگ انداختن در طی تکامل برای اجداد ما بسیار مهم بوده است. و شاید سگها به این دلیل می‌ترسند که ریشه در ژنهای سنگ خورده اجدادشان دارد.

اما مهم‌ترین نکته کتاب آن است که کار گروهی که اجداد ما داشته اند، منجر به انقلاب شناختی شده است و قسمت زیادی از کتاب به آن اختصاص دارد، در واقع جهش اجتماعی که اتفاق افتاد، انسان را انسان کرد. باعث شد روابط پیچیده اجتماعی مغز انسان را بزرگتر کند. از مغز هفتاد گرمی به مغز ۱۳۵۰ گرمی رسیدیم. قابلیت های اجتماعی ، توانایی شناختی بیشتری به ما داد. مثلا مهار آتش بدون داشتن چنین مغزی امکان نداشت.

به موضوع های جالبی از لحاظ تکاملی پرداخته است.مثلا خویشتنداری. چرا بوجود آمده و کارکرد آن چگونه است؟. یا چرا بهتر است اعتماد به نفس کاذب داشته باشیم. فکر میکنید پاسخ چیست؟

جواب: ما خود را فریب می‌دهیم تا بتوانیم دیگران را بهتر فریب بدهیم‌. اطلاعات بسیار مفیدی پیرامون انواع رهبری و مدیریت بواسطه تکامل میدهد که می‌تواند برای هر فردی که نیاز به مدیریت حداقلی دارد مفید باشد.

 و در پایان ده نکته با زمینه تکاملی برای شادکامی بیان میکند. و بارها تاکید می‌کند هدف تکامل، شادکامی نبوده است.

 اینکه به آینده کمتر فکر کنیم و در حال زندگی کنیم.

 به دنبال لحظات شیرین باشیم، چگونه؟ با برآوردن الزامات تکاملی. از شادکامی خود محافظت کنیم تا تندرست بمانیم، پیرامون تاثیر آن در ایمنی بدن و اضطراب و استرس مفصل صحبت کرده و نقش تکامل را در آن کشف کرده است ‌. تجربه بی اندوزیم نه جنس و کالا، چون راوی بهتری خواهیم بود . 

خوراک و دوستان و رابطه جنسی را در اولویت قرار دهیم.

همکاری کنیم.

 با جامعه عجین شویم. 

چیزهای تازه بی آموزیم ( این را میتوان در مهاجرت نیز دید)...

 

 در مجموع کتاب مفیدی بود برایم.

 

@parrchenan

دن کیشوت های ایرانی

اگر بدنبال تاریخ و انگیزه ها و ریشه های تاریخی شکل گیری بهاییت هستید خواندن این کتاب را توصیه میکنم.

 

 اگر حال و احوال شهودی دارید و فکر میکند هستی با شما صحبت می‌کند خواندن این کتاب را توصیه میکنم.

 

اگر خواب دیدن و رویا، وزن سنگینی در زندگی تان دارد و تصمیمات مهم زندگی را با آن میگیرید. خواندن این کتاب را پیشنهاد دارم.

 

 اگر بدنبال آن هستید که چرا اکنون ایران در این جا جهان ایستاده است، خواندن این کتاب و احوالات قرن هجدهم و نوزدهم که ایرانیان چگونه فکر می‌کردند، چگونه شکنجه می‌کردند چگونه باور می‌کردند مناسب است.

 اگر همه فضای ذهنی و زندگی تان آخر الزمانی است و همه چیز را نشانه ای از آن میدانید، حتماً این کتاب را بخوانید. شما در حال تبدیل شدن به دن کیشوت هستید و از واقعیت در حال قطع ارتباط.

 بهترین اسمی که میتوان برای بابی ها و بهایی ها پیدا کرد همین نام است. دن کیشوت های ایرانی.

با خواندن این کتاب وزن امیر کبیر در تاریخ برایم کم شد. احتمالاً دلیل خوش نامی او در قاجاریه دلایل دینی دارد.

 

متاسفانه این کتاب اجازه فروش پیدا نکرد، و یافتن و خریدن آن سخت است.

 از ریفیق مهدی بابت این هدیه سپاسگزارم.

 

@parrchenan

هندرسون شاه باران

کتاب هندرسون شاه باران

نوشته سال بلو

فرهنگ نشر نو

 

 

اگر از دنیا و جهانی که آن را میبینی عاصی هستی، هیچ مرز اخلاقی و آیینی و دینی نیست که تو را راضی کند، اما یک صدا در وجودت هست که تو را به شدن و پا پس نکشیدن دعوت میکند پیشنهاد خواندن این کتاب را میدهم.

 

در پایان شخصیت داستان به شدنی رسیده است که از آن راضی است. به کرانه سکون رسیده است. چگونه؟ وقتی که داستان نمادی را زندگی خواهد کرد. نمادی را باور کرده است.

 

قسمتی از کتاب:

«بخشایش گناهان یک چیز همیشگی است و لازم نیست آدم از اول پرهیزکار باشد»

 

https://t.me/parrchenan

فلسفه علم

پرچنان:

فیلم دانمارکی یک دور دیگر ( مستی) فیلمی اثر گذار پیرامون الکلیسم است.

اینکه رسوم ملی( جشن پایکوبی دانش آموزان) و مذهبی( موسیقی کری که در جای جای فیلم حضور دارد میتواند نماد کلیسا باشد) و حتی شخصیت های سیاسی، بر شدت آن دامن میزند.

فیلم هشداری است به تک تک آدم ها، که ببین: معلم های کشورهای اسکاندیناوی در امان نیستند، چه برسد به تو.

فیلم همچون شرابی کهنه، کند و خسته جلو میرود و در نهایت با مستی و شعفی به پایان می‌رسد( قسمت پایانی فیلم را چندین بار تکرار کردم بقدری جذاب بود و در شعف بودم) همانند خود شراب. شاید تقابل اس ام اس های آخرین فیلم و فراموشی و شیرجه بر ناکجاآباد، را بهترین نشانه از ویرانگری ادامه دار الکلیسم دانست.

 فیلم در نهایت با استفاده از سخنی از کیرکگارد راه حلی دارد. انسان به ذات، مضطرب است اما تنها راه نجات، نه مستی که پذیرش شکست است.

شیرجه نهایی فیلم نیز یادآور سخنی دیگر از کیرکگارد است که پرتاب شدن در دامن ایمان را بیان میکند. 

در واقع کارگردان هر شیرجه ای به هر ایمانی را با هر مستی، نشانه ای از رفتن به ناکجاآباد میداند.

اگر وسوسه شراب و الکل دارید پیشنهاد دیدن این فیلم را دارم.

@parrchenan

 

اگر به علم و تعریف آن، اینکه چه چیزی علمی است و چه چیز نیست، شبه علم و زاویه دیدی که بهتر است به علم و غیر علمی داشته باشید 

علاقمند هستید

 این کتاب را پیشنهاد میکنم

 کتاب جمع و جوری است که برای خوانش آن نیاز به حواس جمع دارد و بن مایه آن منطق است:

کتاب فلسفه علم سمیر اکاشا

ترجمه هومن پناهنده

انتشارات فرهنگ معاصر

 

https://t.me/parrchenan

جامعه‌شناسی خودکامگی

جامعه‌شناسی خودکامگی

 نوشته علی رضا قلی

 

 هر متن تحلیلی که با استناد و تحلیل ابیات و ادبیات گذشتگان باشد دوست دارم و آن را دنبال میکنم. نوشته ها و تحلیل های اینگونه گویی با زبانی امروزی، ترجمان آن چیزی میشوند که در گذشته سروده شده است و پس از معجزتی چند صد ساله هنوز زنده مانده اند و این یعنی هنوز مخاطبانی دارد و زنده هستند.

این کتاب به ضحاک و ابیات مرتبط با آن در شاهنامه فردوسی می‌پردازد و برای من سخت آموزنده بود.

 رضا قلی با تحلیل خود نگاهی سراسر نقادانه را به فرهنگ ایرانی وارد دانسته است. همان نگاهی که فردوسی می‌توانست امروز به این فرهنگ داشته باشد.

 این نگاه نقادانه، حتی گاهی گریبان مخاطب را نیز میگیرد. از این کتاب دو نکته را برداشت کردم و تلاش دارم در جوف پنداره ام بماند، البته که جای نکات بسیار دیگری دارد.

یک، فردوسی ایران را جادوستان، نام می‌نهد. رضا قلی در تحلیل این نان ،اینگونه بیان میکند که: سرزمینی که عواطف دست بالاتر نسبت به تعقل‌ورزی دارد. 

یعنی از هزار سال پیش نکته ای که فردوسی دیده است در بطن زندگی ما حضور دارد.

بگذارید مثالی بزنم:

آیا شده است که یک خرابکاری یا یک بی نظمی یا یک چالش نا خواسته در زندگی پیش بیایید و دیگرانی آن را به مصلحت، قسمت، حکمت!! صلاحدید و... تعبیر کنند و کم کم خود نیز بدان باورمند شویم؟؟

یا اتفاقی را به چشم زخم و چشم خوردن نسبت دهیم؟

 این فضا آیا پر از عواطف و احساسات و جادوستانی و خالی از تعقل ورزی نیست؟

 ما هنوز چشم داشت نیروهای اهورایی و غیر مادی هستیم؟ و حتی بدان پوشش های پزشکی و علمی پوشانده ایم. نمونه اخیر آن این بود که برای درمان و پیشگیری از کرونا، علمای حکیم طب اسلامی!! انِ الاغ و بنفشه تجویز کردند و مردم را از واکسن های مخوف و بحران زا و نابود کنند هوش معنوی!! برحذر داشتند.

دوم، از زاویه ای دیگر به روایتی که در کتاب رضاقلی اشاره کرده است می‌پردازم.

حکایت:

«احمدبن عبدالله خجستانی را پرسیدند که تو مردی خربنده (خرکچی) بودی امیری خراسان چون افتادی؟ گفت به بادغیس در خجستان روزی دیوان حنظله بادغیسی همی خواندم به این دو بیت رسیدم:

مهتری گر بکام شیر در است

 شو خطر کن زکام شیر بجوی

یا بزرگی و عزت و نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویاروی

داعیه‌ای در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم راضی نتوانستم بود خران را فروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و به خدمت علی بن لیث شدم علی بن لیث مرا به خراسان به شحنگی اقطاعات فرمود و من از آن لشکر سواری صد به راه کرده بودم و سواری بیست از خود داشتم چون به کروخ رسیدم فرمان عرضه کردم آنچه به من رسید تفرقه لشکر کرده‌ام و به لشکر دادم، سوار من ۳۰۰ شد چون به خواف رسیدم و فرمان عرضه کردم خواجه گان خواف تمکین نکردند و گفتند ما را شحنه ای باید با ده تن. رای من بر آن جمله قرار گرفت که دست از طاعت صفاریان بازداشتم و خواف را غارت کردم به بیهق درآمدم ۲۰۰۰ سوار بر من جمع شدند بیامدم و نیشابور را گرفتم و کار من بالا گرفت و ترقی همی‌ کرد تا جمله خراسان خویشتن را مستخلص گردانیده و احمدبن عبدالله به درجه ای رسیدیم که به نیشابور یک شب سیصد هزار دینار و پانصد سر اسب و هزارتا جامه بخشید و امروز از ملوک قاهره یکی اوست»

 رضا قلی از بستر و زاویه ای دیگر این موضوع را دیده است. اما من از منظری دیگر بدان می‌پردازم.

 این که دو بیت شعر،یک خرکچی را به امیر خراسان تبدیل کرد. اینکه اثر حرف و سخن و واژه و داستان را بیابیم. این که یک جمله میتواند کارها بکند.

پس

 بیایید داستان ها و روایت‌های خود را برای دیگری ها بیان کنیم. شاید جرقه ای شعله ای و آتشی شد. اثر سخن را جدی تر بگیریم و تا میتوانیم راوی داستان های خود باشیم و شنونده داستان های دیگران که شاید جرقه ای شدند بر ما.

 

این کتاب را به دوستای که دغدغه انتخاباتی شرکت کردن یا نکردن داشتند پیشنهاد میکنم، چرا که از فردا روز انتخابات باید خودمان را در بستری فرهنگی و اجتماعیِ دیگر رشد دهیم.

 

 

@parrchenan

کتاب سنت و مدرنیته

کتاب سنت و مدرنیته نوشته صادق زیباکلام.

 

برای من خواندن این کتاب مفید بود و پر مایه. اما چرا؟ دوست عزیزی در پست پیشین سؤالی پرسیده بود:

 مدرنیته چیز مطلبی است واقعا؟

با خواندن این کتاب شاید بتوانیم فضای سنت و مدرنیته را لمس کنیم. بخصوص نامه‌ها و مقاله هایی که مشروطه خواهان و مشروعه خواهان نوشته بودند. 

 با خواندن این کتاب کاملآ فهم خواهیم کرد که از پس ۱۵۰ سال هنوز از پس همان خواسته ها هستیم و هنوز راه درازی داریم تا رسیدن به جامعه مطلوب.

 یکی از حسن های خواندن این کتاب آن است که مرز سنت و مدرنیته را بسیار شفاف به کمک تاریخ ترسیم کرده است. این مرز امروز ناپیدا است. سنت و مدرنیته امتزاج یافته اند و تلفیقی شده اند، جهان نیز از مدرنیته رخت بر بسته است و به پست مدرنیته سفر کرده و ما با نگاه به امروز گیج می‌شویم کجای داستان هستیم. بسیاری از چیزهایی که به اسم سنت می‌شناسیم، مدرنیته‌ای هست رنگ شده. شکافی که امروز در باور و زندگی ما هست از تاریخ قاجار بسی سنگین تر است. قوانین در حال نزدیک شدن به زمان قاجار است و باورها به پست مدرنیسم نزدیکتر و این شکاف معنادار تر شده است. با مثالی توضیح میدهم.

 

 کارگری بود که از ده سالگی کار کرده بود و اکنون بیست و هفت سال داشت. از زندگی اش گفت و اینکه یک فرزند دارد. نام فرزندش را پرسیدم: رادین. میگویم چه اسم ژیگولی. و پاسخم می‌دهد از این اسم هایی که روی ماها گذاشتند باید عبور کنیم( نقل به مضمون گفته اش را بیان کردم)

و شکاف بین حاکمیت و باور مردم را شاید بشود در این مکالمه کوتاه کشف کرد

 

شاید با توجه به نزدیک شدن به انتخابات خواندن این کتاب مفید باشد و اینکه نقشه راهمان را کشف کنیم. تاریخی پر از استبداد را در دوران قاجار بشناسیم و شباهت ها و تفاوت هایش با امروز را بسنجیم.

خودمان را بسنجیم مشروطه هستیم یا مشروعه. نکته مهمی که در این کتاب فهمیدم، مشروعه بود. تا سالها فکر میکردم سخن شیخ فضل‌الله از مشروعه از مشروع و مشروعیت می آید در حالیکه سخن شیخ از لونی دگر بود. مشروعه از شرع و شریعت می آمد.

 

 آیا میتوان امروز مشروعه مشروطه بود؟

پیش شرط های نظری شیخ فضل‌الله را باید خواند و سپس به پاسخ آن سیؤال فکر کرد.

 

و در آخر، مرا با خودم روشن تر کرد به واسطه‌ی سالها تربیت در آموزش و پرورش این سرزمین تقریباً همه ما باور به توهم توطئه داریم. حسن این کتاب آن است که سیر تاریخ را بررسی کرده و تو را از توهم توطئه دور می‌کند و به سرزمین واقعی و عینی می‌رساند که توطئه در آن جایی ندارد

 برش هایی از کتاب:

او( شیخ فضل‌الله) مجلس را کفر خانه ای میخواند:« بحمدا.. و با تأیید ولی امر مسلمین (محمد علی شاه) ویران گردید و کفار ملاحده و مفسدینی که در آنجا مامن گرفته بودند به مصداق و من یعمل مثقال ذره شرا یره به سزای اعمال و مفاسدی که علیه اسلام انجام داده بودند رسیدند»

 

@parrchenan

خفه شو عزیزم

نمایشنامه خفه شو عزیزم

نوشته صالح علا

 

 

نمایشنامه پیچیده ای بود که کم از آن فهمیدم اما کششی داشت برای خواندن و فهمیدن.

 

درست نفهمیدم نویسنده چه می‌خواست بگوید.

و اتفاقا شاید نویسنده همین میخواست بگوید:

این که نمی‌فهمید چرا و نخواهی فهمید چرا و چیست.

و در این توهم هستیم که می‌فهمیم و با این توهم تا لحظه در باز شدن به مرگ زندگی میکنیم.

دائم با زنگ مرگ زندگی میکنیم و آن را هر بار جوری تفسیر میکنیم.

 حسن این نمایشنامه آن بود که به مخاطبش هشدار میداد در خانه همه ما زنگ میخورد، هشدار که لحظه پایان نزدیک است.

اگر کسی آن را خوانده بود و برداشتی داشت لطفاً دریغ ندارد.

 

@parrchenan

آدم خواران

پرچنان:

از کارشناس پرونده شاکی بود که کودک آزار را به اسم کوچک صدا کرده بودم. قضاوت کرده بود که پس لابد این دو ساخت و پاختی داشته اند که اینگونه صمیمی شده اند.

اصل ماجرا چه بود؟

 زن و شوهری که با هم اختلافات جدی دارند و بچه ها وجه المصالحه بین این دو شده‌اند بصورت تصادفی در یک روز و یک ساعت به اداره مراجعه کردند. مرد مدتهاست که منزل را ترک کرده است.

برای آنکه تشنج پیش نیاید از خانم تقاضا کردم در اتاق بمانند و رفتم در راهرو با آقا مصاحبه کنم. در این حین، خانم با حالتی از خشم و عاطفه به راهرو آمد و بلند این جملات را می‌گفت و تکرار می‌کرد:

محمد جان بر گرد خانه

محمد جان کجایی

محمد چرا نمیای

محمد چی شده

محمد برگرد سراغ زندگی ات

 این گفتار با صدای خیلی بلند و خشم و عواطف توأمان بود. مرد نیز عصبی شده بود و در حال پریدن به او و داستان های دیگر شده بود که به او گفتم:

 محمد آقا برو بیرون ساختمان، مدارک را ازت بیرون تحویل میگیرم. در واقع محمد آقایی که به او گفتم در ادامه سخنان و جملاتی بود که خانمش تکرار می‌کرد و فرصت آن را نداشتم که از برگه فامیلی آقا را بیابم و او را به نام خانوادگی صدا کنم.

نتیجه راوی:

۱.انسان به حکم انسان بودن مجبور به قضاوت است. اما تلاش کنیم قضاوت هایمان را به حداقل ممکن و تنها فقط آنجا که لازم است برسانیم و محدود کنیم و بسمت حداکثر کردن قضاوت نرویم.

۲. در داوری کردن در قضاوت کردن بین دو انسان، مثلا فرزندانمان، مثلا پدر و مادرمان، مثلا دوستانمان، مثلاً همکارانمان، همه جنبه های عاطفی کلامی را لحاظ کنیم.

 تلاش کنیم بخصوص گفتارمان در هر دو طرف هیچ وزن و سنگینی اضافی نداشته باشد.

معتقدم بسیاری از احساس ها و اندیشه ها که بخصوص در فرزندان والدین اتفاق می افتد ریشه در چنین فضاهایی دارد. 

اگر شرایط عصبی و احساسی و احتمال درگیر شدن را نمیدادم، به نام صدا کردن یکی از طرفین دعوا صحیح نبود. این درس را تازه آموختم.

 

@parrchenan

 

از این نویسنده قبلاً کتاب مغازه خودکشی را خوانده و پسندیده بودم. در کتاب فروشی پرسه میزدم این را دیدم، با آقای کتابفروش که صحبت آن افتاد، پیشنهاد خوانش این را هم داد.

 

آدم خواران ژان تولی

دهشتناک بود و خواندن آن لازم.

 این که شرایط فضا داستان به فضای امروز جامعه امروزمان نزدیک است، آن را ترسناک تر میکند.

در این کتاب ما مکلف به قضاوت هستیم.

این که با انبوه جمع همراه شویم، چون ضرب المثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

موضع بی‌طرفانه بگیریم و بر موضوع حساس نشویم

معترض شویم و بر خلاف موج جماعت باشیم.

 

 

ما کدامیک خواهیم بود؟

 

نگاه تا بدبینانه به موج جمعیت را در این کتاب یافتم و با آن همدلم. 

از موج جمعیت چه استادیوم صدهزار نفری باشد چه مناسک آیینی، گویی فقط احساس و عواطف ( چه مثبت و چه منفی) حاکم است و نه خرد.

ساده دل

پرچنان:

ساده دل

 رمانی کلاسیک از نویسنده ای که انقلاب فرانسه و شروع جمهوریت آن را دید.

 ولتر در این رمان، به مخاطبش، نگاه انتقادی را آموزش میدهد.

این که تو همه چیز را با نگاه انتقادی ببین.

 

 مسائلی که ولتر نزدیک به دویست و اندی سال پیش پیرامون جزمیت و خرافه و دین فروشی مطرح می‌کند، گویی هنوز در کشور ما نفس میکشد

 

@parrchenan

 

از عمر کتاب نزدیک به هفتاد سال!!! می‌گذرد.

 با خودم فکر میکنم چه تعداد آدمی این کتاب را خوانده‌اند و آموخته‌اند و به رشد رسیده اند.

به شخصه به این کتاب بابت مفید بودنش حسودیم شد

 

@parrchenan

هستی

رمان 

هستی نوشته فرهاد حسن زاده

 

 یکی از بهترین رمانهای بود که خوانده ام، یک مرحله قوی تر از کتاب قبلی که از این نویسنده خوانده بودم ( زیبا صدایم کن)

درس های بسیاری در این رمان نهفته است و حتی قابلیت فیلم شدن، اما حیف...

رمان قابلیت آن را دارد که هر فرد با توجه به آنجا که در زندگی دارد نتیجه خاص خود را بگیرد.

شاید مهمترین سخن آن سخن منصوب به نیچه بود: آنچه مرا نکشد قوی تر میکند.

 

 منظور از آنچه هر امر زشت و زیبا را تجربه کردن است، فارغ از آنکه آن را چه داوری کنیم. فرار نام نهیم یا بازگشت! تجربه کردن، را از خود و دیگری به اسم بد، عیب، داوری بد، خطر داره، گناه داره و... دریغ نکنیم.

 دوم چیز که برای شخص سهیل مهم بود، سنت اعتراف کردن است. اعتراف کردن، عریان تو را با یک دیگری یگانه میکند و امکان همدلی را ممکن می‌سازد.

باری انتهای کتاب را در فضای سبز بیمارستان رازی و منطقه آمین آباد زیر نور و گرما خورشید خواندم.

هوا سرد بود و گرمای آفتاب گرمم می‌کرد و به انتهای کتاب می‌رسیدم. به دنبال پرونده ای رفته بودم و فضای امین آباد و آن پرونده و آن فرد بیمار، باعث شده بود اثر کتاب بیش از معمول بر روان و پندارم بنشیند و تلاطم عاطفی آن تشدید شود.

کتاب در حالی تمام شد که در مشت هستی، خاطره ای سنگین می‌کرد و همزمان با او دستم زُق زُق می‌کرد.

 

به شناسنامه آن فرد بیمار که بخاطر آن امین آباد رفته بودم نگاه کردم، دیدم نام پدر و مادرش الکی طوری‌ست و بهزیستی برایش شناسنامه گرفته است و از قدیم بچه سازمان بوده است.

یهو پرتاب شدم خاطراتم، با اثری که هستی در روانم گذاشته بود. خاطره یکی از بچه های خودم که کس و کاری نداشت و با کلی دوندگی توانستیم برایش شناسنامه بگیریم.

مسئول سند شناسنامه،نام پدرش را محمد زد و نام مادر را فاطمه بدون هیچ شماره شناسنامه ای . یا بغض و چشم آری همان لحظه ام افتاده بودم.

 

آیا به این فکر کرده ایم، چه حجم عظیمی فضای حمایتی غیر اکتسابی و تقدیری ما را احاطه کرده است؟

همین که در شناسنامه من و شما خواننده، شماره شناسایی پدر و مادری خورده است، یعنی دست تقدیر با ما بسیار راه آمده است. 

اما کور کورانه هر موفقیت و پیشرفتی را ناشی از تلاش همت خود می‌دانیم و دم از اختیار انسانی و آزادی انسانی که داشته ایم می‌زنیم. توانایی من، تلاش من، کوشش من، هوش من.

رها کن بره دایی، این همه توهم را.

امین آباد تو را از اسب زین شده غرور پایین میکشد.

 تو را فروتن میکند. و چون فروتن شدی، میتوانی بیشتر دیگری را درک کنی. بیشتر و عمیق تر، بیشتر.

 

@parrchenan

زیبا صدایم کن

رمان نوجوان 

زیبا صدایم کن

 نوشته فرهاد حسن زاده

 

 

چند هفته پیش بود که مطلبی نوشتم پیرامون کودکی و یکی از خوانندگان پس از خواندن آن مطالب پیشنهاد خوانش این رمان را دادند.

چون هدفم از معرفی کتابی در این‌جا آن است که خوانندگان پرچنان را به خوانش آن کتاب علاقمند کنم، پس کلیت رمان را بیان نمیکنم و همین امر قوت نوشته را احتمالاً پایین بیاورد اما چه باک اگر کسی بخواند آن کتاب و به حظی برسد.

 سر ساقی سلامت

 

باری

رمان تلخ و عمیقی است، انتهای داستان، طوفانی و قلیانی از عواطف، وجودم را فرا گرفته بود. یاد بچه های خودم، همانهایی که سالها با هم بودیم افتاده بودم.

شب یلدا بود و یکی از بچه ها پیام داد، از همان‌هایی که حال خرابی های عجیب غریبی داشت. وقتی مطمئن شدم فردی در این شب تاریک یلدا در حضورش است و مشکلی ندارد. امید خورشید تابان فرداها را برایش خواستار شدم.

اگر یک روز و یک شب بود که بچه ها در آن متلاطم بشوند، آن شب یلدا است و سیزده بدر. در این دو رسم و آیین، هستی، کاینات، تکامل، هر چه نام می‌نهیم، کس و کاری داشتن یا نداشتن یک فرد، را حناق میکند در چشمانش. این که آیا کسی داری یا بی کسی.

 

زیبا صدایم کن در این فضا ها می‌چرخد. این که بابای بد، بابای زاقارت هم حتی بودش به از نبودش است.

رمان، درباره «دیگری» هاست. زندگی «دیگری» هایی که ما از آن آگاه نیستم و به راحتی می توانیم بر یک انسان برچسب زنی کنیم.

این رمان را به دوستانی پیشنهاد میکنم که دنیا را فقط از زاویه دید نگاه خود می‌بیند و نه «دیگری».

 

سهیل این رمان را خواند و این نتیجه گرفت:

۱. توجه خاص به تک تک آدمهای آشنایت داشته باش. نشان بده که آنها برای تو مهم است. با او حرف بزن حرف بزن. باز هم حرف بزن. او با تو حرف بزند، حرف بزند باز هم حرف بزند. شنونده باش سهیل.

۲. تا میتوانی دنیا را از زاویه دیگری ها ببین. باز هم بیشتر.

۳. دلم برای داشتن بابا تنگ شده. خیلی...

 

@parrchenan

مشرکی در خانواده پیامبر

معرفی رمان تاریخی، تحلیلی: 

 مشرکی در خانواده پیامبر

 نوشته حسن محدثی و بیژن‌عبدالکریمی.

 

داستان از زندگی پیامبر است با روایتی دیگر گون.

اول اینکه، تا حدودی با محمد ص تاریخی آشنا می‌شویم. شاید از بسیاری از معتقدین به آن حضرت بپرسند، پیامبر چند فرزند داشت؟ پاسخ هایی را بدهند که با تاریخ زندگی آن حضرت هم خوانی نداشته باشد. با خودم همیشه علامت سوال بوده ، چرا و به چه دلیل اینقدر بر خانواده گویی تک فرزند پیامبر، به اشتباه تاکید می‌شود؟ به راستی چرا؟. گویی که درباره فردی امروزی با معیارهای امروزی صحبت میشود.

 باری

 داستان که روایتی تاریخی و تحلیلی از دختر پیامبر، یعنی زینب، بزرگترین دختر حاصل از ازدواج محمد ص با خدیجه است با مسلمان شدنش وارد گره های داستانی میشود.

اینک زینب مسلمان شده و رسالت محمد ص را باور می‌کند اما همسرش خیر او مشرک باقی می ماند. حال حساب کنید چه حالت‌هایی وجودی در این سه فرد، یعنی محمد ص ، زینب و ابوالعاص شکل می‌گیرد؟ انصافاً این حس های وجودی را در داستان خوب تصویر سازی کرده است.

جاهایی از آن تا مرض ترکیدن بغضم پیش می‌رفت و اوج داستان برایم، غزوه بدر بود. همسر و پدر زینب رو در روی هم. زینبی که عاشقانه همسرش را دوست دارد،چرا که او حاضر به طلاق مادر فرزندانش علی رغم فشار قریش، نشد و از طرفی پدرش آن طرف میدان، رسول خدا و دیلم آورنده مناسبات نو.

کمی درنگ کنیم. خود را جای زینب بگذاریم. چه حالی داریم. دوست داریم کدام پیروز و کدام شکست بخورد؟

 دلش کدام سمت باشد؟ کجا قرار گیرد؟

لحظات نابی را در این قسمت داستان تجربه خواهید کرد

داستان، روایتی متفاوت از آنچه تا کنون از محمد ص شنیده ایم دارد و من عاشق این محمد ص هستم.

 این که دریچه سازندگی مردی ( ابوالعاص) از زنی عبور میکند زینب نام و تحول این مرد و آزادگی این مرد مکمل رفتار این زن است و پیامبر به واسطه نام دخترش، بر نوه اش چنین نامی میگذارد و تا به امروز تاریخ می ماند.

 

 ای کاش در طول این هزار و چهارصد سال، اجازه بروز این نوع روایت از او را می یافتیم. این محمد ص زمینی است با روحی آسمانی. قابل لمس است برای خواننده اش، چرا؟ چون انسان است همچون ما با دردها و غم های وجودی.

 

دکتر محدثی جامعه‌شناس و دکتر عبدالکریمی، فیلسوف اگزیستانسیال هستند و نُمود آن در داستان کاملاً دریافت میشود.

خوانش این کتاب را به سه دسته پیشنهاد میکنم:

 ۱.شیفتگان محمد ص

۲. افرادی که بواسطه کارنامه مسلمانان به دوری گزیدن از محتوا محمد ص روی آورده اند.

۳. افراد پرسش گری که پاسخ های دم دستی و بی استدلال و عموماً آسمانی و نه زمینی سالهای سال استدریافت کرده‌اند و ته دلشان را این پاسخ ها نه راضی کرد، نه گرم

 

@parrchenan

نایجل

پرچنان:

مامان چند روزی خانه نباشد، چند تا مورچه کم کم،سر و کله شأن اطراف و اکناف خانه پیدا میشود. و وقتیکه مامان می آید، با تعجب به آنها نگاه می‌کند و از من میپرسد نمیدیدشان؟

پاسخی که به مادر دادم، خنده بر لب او کاشت:

«این چند روز حس میکردم حیوان خانگی دارم. تازه کاری به کار هم، نداشتیم»

 

 این یک اصل است برای من،چیزی که کاری به کارم ندارد چرا من به آن کار داشته باشم، این می‌تواند مورچه باشد، می‌تواند تا اطلاعات مختلفی از اداره، کار، افراد و غیره باشد. معمولاً صفت فضولی اینجور جاها رخنه میکند، به چیزی که به تو کاری ندارد، تو کاری داشته باشی.

 

باری منشأ این مورچه ها معمولاً کوله پشتی کوهم است. با خودم این حیوانها را از آن سر کوه به اینجا کشانده ام و اکنون سرگردان هستند. در تاریخچه این مهمان های ناخوانده، حتی بوده که مارمولک آورده بودم و...

فقط از موش آوردن کمی نگرانم، آن هم به این خاطر که لباس هایم را بجود، و مادرم پس از آن مرا از خانه بیرون کند وگرنه که آن هم یک مهمان مثل دیگران.

 

@parrchenan

 

کتاب تاریخچه ی کوتاهی از فلسفه 

نوشته نایجل واربرتون 

ترجمه مریم تقدیسی

 

الفبای فلسفه را که از این نویسنده خواندم به نوع کارش علاقمند شدم، یک جستار نویس فلسفی که با نگاه کاربردی نکات مهم فلسفه را از دل تاریخ تا اکنون بیرون کشیده و بر خواننده آماتور فلسفی معرفی می‌کند. معرفی کاربردی. کاربردی در زندگی خود خواننده ی این جستارها.

کتاب، 38 جستار معمولاً هشت نه صفحه ای دارد که یک یا چند فیلسوف مرتبط را در قالب یکی از مفاهیمی که بیان کرده‌اند را به منِ خواننده معرفی می‌کند.

یک سیؤال: آیا جستار ساده فلسفی، اصولاً ممکن است و شدنی؟ آیا این عمل کمر به قتل فلسفه بستن نیست؟

افراد دقیق و مسلط به فلسفه و فلسفه دانان گویا چنین گمانی دارند اما من خواننده آماتور خلاف آن. این که یک ایده یا یک نظر یا یک کلمه یا یک جمله یا یک مفهوم بتواند، یک قدم مرا در زندگی به رضایت یا لذت یا معنایی بهتر بکشاند مرا بس. پس نایجل را می‌پسندم.

در واقع فکر کنم تفاوت در نگاه حداقلی و حداکثری باشد. و نگاه من حداقلی.

با این کتاب با نگاه پوزیتیویستی و عملگرا خود را همدل دیدم. این که چه چیز واقعیت یا حقیقت است؟ پاسخی که دریافتم ، اول آن چیزی که در قالب کلمه بر من معرفی میشود( مهم بودن زبان و فلسفه ویتگنشتاینی) و دوم واقع باشد و نه نظر و ایده.

جستار های نویسنده با فیلسوفی در قید حیات به نام پیتر سینگر تمام میشود. و حداقل بعضی پرسش های او برای من مهم بود. اجازه دهید، با قسمتی از این جستار، کلام را به پایان ببرم:

«فرض کنید در باغی هستید که میدانید برکه ای در آن هست صدای افتادن چیزی در آب و بعد هم صدای فریادی به گوشتان می رسد متوجه میشوید کودکی در برکه افتاده و در حال غرق شدن است چه می کنید؟آیا به راهتان ادامه می دهید؟حتی اگر با دوستی قرار ملاقات داشته باشید و این توقف باعث شود دیر برسید بدون شک نجات جان آن کودک برای شما مهمتر از خوش قولی و به موقع رسیدن خواهد بود. برکه عمیق نیست ولی بسیار گل آلود است اگر کمک کنید بهترین کفش های تان خراب خواهند شد ولی اگر به درون برکه نپرید نباید از دیگران انتظار داشته باشید که درک تان کنند. موضوع انسان بودن و ارزش قائل شدن برای یک زندگی در میان است.زندگی یک کودک بسیار ارزشمند تر از هر کفشی است حتی اگر آن کفش ها بسیار گران قیمت باشد هرکس که جز این فکر کند هیولاست. شما هم به درون آب می پرید این طور نیست؟البته که می پرید ولی احتمالاً آنقدر پولدار هستید که مانع مرگ کودکی بر اثر گرسنگی در آفریقا یا بیماری قابل درمانی در مناطق استوایی شوید. و این احتمالاً بیش از آن یک جفت کفش گرانقیمتی که به سبب نجات کودک از برکه خراب می شود هزینه بر نمی دارد. چرا تا به حال به سایر کودکان کمک نکرده اید البته با این فرض که واقعاً این کار را نکرده باشید؟با بخشیدن مقدار کمی پول به خیریه ای مطمئناً جان یک نفر را نجات خواهید داد... ولی چرا همان احساسی را که در مورد کودکی که در برکه در مقابل چشمانتان در حال غرق شدن است دارید در مورد کودکی که در آفریقا در حال مردن از گرسنگی است ندارید؟اگر همان احساس را دارید پس غیر عادی هستید. چون اکثر ما با اینکه احساس می کنیم چنین واقعیتی کمی عجیب به نظر می رسد، آن احساس را نداریم»

 

 

@parrchenan

کافه پیانو و دو کتاب دیگر

آبان ماه تولد من است و به این رسم، دوستی در روز تولدم، رمان مالون میمیرد اثر سامئول بکت را هدیه داد. واقعاً خواندن آن سخت بود، تقریباً هیچ چیز در هیچ چیز ، کتاب شبیه تفسیرهای ارتدوکس از نظریه های ویتگنشتاین است. یعنی ته آنچه بعضی از مفسرین ویتگنشتاین مدعای آن را دارند میشود همین رمان مالون می میرد. خواندن آن سخت و فرسایشی بود.

به بکت خوانی افتاده بودم، به این بهانه که میخواستم به دوستی کتاب هدیه دهم، در انتظار گودو را نیز بازخوانی کردم. سالهای دور خوانده بودم. حُسن این نمایشنامه نسبت به مالون میمیرد آن است که طنز سیاهی دارد که از حجم عظیم هیچ در هیچ کم می‌شود.

نتیجه ای که از این دو کتاب ، بخصوص در انتظار گودو گرفتم: در انتظارِ هیچ چیز مباش. زندگی و فرم آن را به گونه ای مدیریت کن که انتظار هیچ چیز از هیچ کس و هیچ باوری و هیچ ایدولوژی نداشته باش، وقتی اینگونه شد دیگر، چشم انتظار نخواهی بود.

اجازه دهید انتظار را در دو باور انتزاعی و عینی توضیح دهم. اینکه بسیاری از ما معنای زندگی را در مفاهیم انتزاعی شکل میدهیم و آرامش قلب میگیریم، حرف بکت آن است که از این انتظار فاصله بگیر. اما ما یک انتظار عینی هم داریم. اینکه مثلا چشم‌انتظار حقوق آخر ماه باشی. یاد پدرم می افتم و سخنش؛ او مخالف حقوق بگیر بودن و کارمند شدنم بود، و استدلال قشنگی داشت، و وقتیکه میخواستم کارمند بشوم، با این استدلال خواست که زندگی ام را به گونه ای مدیریت کنم که به آن عارضه، دچار نشوم:

 استدلال می‌کرد وقتی کارمند شدی، منتظری( چشم‌انتظاری) آخر ماه برسد که حقوق ات را دریافت کنی و این یعنی روز شمار عمرت شوی. عمری این چنین گرانبها. سخنی ناب مرا هدیه داد، این که مهم‌ترین چیزی که هر انسان از بدو تولد به دست می‌آورد، زمانی است که در دست دارد، حال منتظر می‌شوی، روز شمار می‌کنی که آن، تمام شود تا به آخر ماه برسد و حقوق ات را بگیری. این رفتار آیا آشنا نیست؟ آیا شبیه زندانی که روز شمار آزادی اش هست نیست؟

 

 اما رمان سومی نیز خواندم به نام کافه‌پیانو نوشته فرهاد جعفری.

 

موضوع آن به سالهای هشتاد و پنج و پادشاهی وبلاگ نویسی و اینترنت دیال آپ و ... برمیگردد

رمان، بسیار بسیار جز نگر و کیفی به معنای دقیق کلمه است. در یک سوم پایانی داستان، یک لایی عجیب میکشد و تو را در شکی کامل رها میکند، چیزی بین واقعی فرض کردن یا خیال پنداشتن.

کتاب در واقع مانیفیست یک نگاه مردسالارِ مدعیِ روشنفکریِ ایرانی است. واژه مرد سالار را آگاهانه انتخاب کردم. اگر یک رفتاری که در کتاب ذکر آن رفت را نداشت، میتوانستم شخصیت اصلی رادوست اش داشته باشم، اما اینک برایم قابل احترام است.

اما نتیجه ای که از خواندن آن گرفتم:

اول، تو میتوانی با جزئی نگری، از همین پیرامون خود، لذت ببری. مثلاً از شنیدن صدای ریخته شدن نمک بر لیوان خالی، در انتهای شب برای قرقره کردن، سپس صدای باز کردن شیر آب بر لیوان و...

 شاید خنده دار باشد اما دقیق شدن به این جزئیات لذت بخش است.

 من عاشق صدای موسیقی قل قل ریز و نه تند کتری بر روی اجاق، در عصرگاهی پاییزی هستم.

 دوم ، اینکه کجا ممکن است عشقی که به محبوب ات داری، با همه وجودت دوستش داری، خدشه دار شود؟ و چگونه متوانی آن را ترمیم کنی.

 

سوم حداقلی از هماهنگی را درازدواج یا پارتنر بودن، در نظر داشته باشی تا به خدشه های آینده نرسی، مثلا اینها نباشد که

 یکی عاشق سرما باشد و دیگری سرمایی. 

یکی پر جنب و جوش باشد و دیگری منفعل

یکی شب دوست باشد و یکی عاشق صبح

 یکی کتاب باز باشد و یکی عاشق خرید و...

( واقعا به اینها آگاه نبودم)

چهارم

اگر به هر طریق، زن و شوهری با هم به اختلاف خوردند، زن،صحنه زندگی را خالی نکند.

این بار نیز اجازه دهید با مثالی عینی آن را توضیح دهم، به پرونده ای ورود کرده بودیم. زن و مرد با هم اختلاف داشتند و زن چند ماهی بود که خانه را ترک کرده بود و دعاوی حقوقی بر ضد مرد مطرح کرده بود اما، قصد جدایی نداشت. مرد داستان که از لحاظ مالی شرایط خوبی هم داشت، برای فرزندانش،پرستار، مربیِ زبان، مربیِ ورزش و... استخدام کرده و به خانه او در آمد و شد بودند. دو نفر از این مربیان را که ما با آنها مصاحبه کردیم از زیبا رویان متخصص حرفه ی خود بودند. در واقع وقتی زن،صحنه زندگی را خالی کرد، اجازه ورود زنهای دیگر را گویی به بهانه های مختلف و اتفاقاً قانونی و عرفی به مرد، داده است. مثلا مرد داستان خواهد گفت من مجبور به استخدام پرستار شده ام تا کودکم تنها نماند و ... 

حُسن این رمان آن است که به زنان، در این مورد و در تفکر مردسالاری روشنفکری ایرانی ( چه ملغمه ای) این موارد را برجسته و گوش زد میکند.

خوانش این رمان را بخصوص به مردانی که دهه هشتاد را تجربه کرده اند پیشنهاد دارم.

 

 

@parrchenan

یاد جنگل دور

 

 

فرضیه شلوغ و انتخاب زیسته در انسان

 نوشته گوردون اوراینر

ترجمه کاوه فیض الهی

 

شرح مختصر کتاب در👇👇👇

 

@parrchenan

 

من تلاش دارم به دوستانم در موقعیت های لازم، کتاب هدیه دهم، و خصلت دیگرم آن است که تلاش کنم آن کتاب را خودخوانده باشم.

دایره دوستان و آشنایانم نیز گسترده است. از شش تا هشتاد سال. و برای همین برای همه رده سنی و هر ذائقه که کتابی باشه می‌خوانم.

 به شخصه کتابهای تکاملی و دارویی را زیاد می‌خوانم و می‌پسندم و هدیه میدهم

 کتاب یاد جنگل دور نوشته گوردون اوراینر

 کتابی بود که به تازگی خواندم و فرضیه ساوانا و انتخاب زیستگاه در انسان را مطرح می‌کرد. این فرضیه چه میگوید:

 یک پیش فرض قابل قبول برای فلسفه ذهن باوری به واسطه ژن ها ارایه می‌کند. به واسطه این فرضیه نقدی جدی به پست مدرنیسم و نسبی باوری دارد. ضمن اینکه یک جبریگرای ضمنی نیز داشت و در دعوای بین طبیعت( ژن ها) و تربیت، بیشتر سمت اولی غش می‌کرد.

این فرضیه بخصوص در امر زیباشناسی حرفها برای گفتن داشت. اینکه:

ما چه چیز خاصی را زیبا ( و زشت)

میبینیم؟ و پاسخ میدهد زیبایی و زشتی نتیجه برهم کنش های میان ویژگی های اشیا و دستگاه عصبی انسان است. در این دیدگاه چیزهای زیبا آنهایی بودند که اگر به آنها با واکنش مثبت نشان می دادیم زندگیمان بهتر می‌شد افزایش احتمال بقا و به جا گذاشتن فرزند از خود را می یافتیم

 

کتاب توضیح میدهد ما کجاها و چه چیزهایی را به واسطه صدها هزار سال زندگی در ساوانا زیبا و دلپذیر میبینم چرا که این زیبایی ذاتی و ریشه در ژن های تکامل یافته از پدرانمان است. کدام درختان را و چرا زیبا میبینم؟( این قسمت بخصوص برای من بسیار آموزنده بود، چرا که واقعاً بسیاری از درختان را بخاطر شکل هندسی شأن زیبا میبینم و مبهوت زیبایی شان میشوم)

یک اتفاق تاریخی را به تکامل ما گره زد. اینکه قاره ها جدید به این دلیل کشف شدند که انسان ها در راه یافتن مسیری تازه و سریع برای تجارت فلفل و ادویه بودند و اینگونه جهان ما بزرگتر شد. در واقع خوراک، پختن و مزه غدا، باعث حرکت و یافتن قاره ها شد، و چرا مزه برای انسان مهم است و کارکرد آن برای تکامل انسان چه بوده است؟

هیجان نفرت که در ما ممکن است تولید شود, مثلا مرگ بر فلان و بهمان کنیم و بیشتر از بعد فرهنگی به آن می‌نگریم ریشه در تغذیه و حس چشایی ما دارد!! که اتفاقاً در چهره و بخصوص عضلات دهانمان نُمود می یابد.

در فصل هشت، کتاب سراغ موسیقی رفته و دلیل زیبایی آن برای انسان را در ژن ها و تاریخچه آن می یابد. و اینکه ما چه موسیقی را زیبا تر می پنداریم. و کارکرد آن را در سود و زیانش را شروع به یافتن میکند.

با خواندن این کتاب چه اتفاقی برای خواننده می افتد؟

می‌تواند به کمک فرضیه های کتاب لذت بیشتری از مناظر ببرد. مثلاً من پاسخ های خود را یافتم که چرا چکاد کوه رو به دره ترجیح میدهم. چرا در دشت حس آرامش بیشتری دارم تا جنگل انبوه. چرا درختانی را زیبا میبینم. چرا موسیقی برایم دل‌نشین تر است.چرا مشام قوی دارم؟ چرا رنج ها و درد ها مدت ماندگاری بیشتری بر خوشی ها دارد و...

 

 

@parrchenan

شکاریم یک سر همه پیش مرگ

یک کتاب بی نظیر از شاهرخ مسکوب:

شکاریم یک سر همه پیش مرگ

 

شاید اغراق نباشد بگویم که جستارهایی بی نظیری که از شاهرخ در این کتاب خواندم، بهترین هایی بوده که تا به اکنون خوانده ام.

معتقدم شاهرخ برای دوره خود ننوشت. برای دو سه نسل بعد از خود، شاید.

 

 اجازه دهید، کتاب را با جزئیات بیشتری معرفی کنم.

مقاله اول ( و نه جستار) پیرامون ناصر خسرو بود و در یک کلام چِرت. چیزی شبیه کتاب بینش اسلامیِ اجباریِ عمومی دوره دانشگاه. از آن عبور میکنم.

 

تقریباً نا امید شده بودم که کتاب خوبی دستم گرفته ام که جستار بی نظیر دوم را خواندم:

نگاهی ناتمام به شعر متعهد فارسی در دهه سی و چهل

 

به ادبیات چپ و شعر چپ آنجا که چهارچوب پذیر می‌شود، سخت می تازد. در واقع هنر را به معنای آزادی میگیرد و هر جا ببیند که چهار چوب و تعهدی بر آن قید شود، با استنادات تاریخی بر این نگاه می تازد.

این روزها بخصوص که ادهای ویترینی به واسطه اینستا زیاد شده است. این جستار می‌تواند بر اذهان آزاد و رها، راهگشا باشد.

مثلا امروز هنوز نام صمد بهرنگی را می‌شنویم او در مقدمه قصه اُلدوز و کلاغ می‌نویسد:

این بچه ها حق ندارند که کتابم را بخوانند

 یک بچه هایی که همراه نوکر به مدرسه می آیند

 دو بچه هایی که با ماشین سواری گران قیمت به مدرسه می آیند!!

 

آیا می‌توان هنوز از این دیگر هراسی، دیگر بدی، دیگر گریزی، دفاع کرد و آن را به باور کودک خود تبدیل کرد؟

این دیگر بدی که از آن سر بریدن آموزگار فرانسوی، امکان، پیدا می‌کند؟

 

در پایان جستار، اشاره دارد که ادبیات متعهد، ریشه در تاریخ دور دارد. خوب _ بد و پیروزی خوب بر بد

می نویسد:

امید و آینده روشن جان این ادبیات را زنده نگاه می دارد تا آنجا که اگر تردید یا تزلزلی ی که در آن راه یابد تار و پودش از هم میگسلد...

و در پایان پرسشی مطرح میکند:

آیا ادبیات ما این امید کاذب را که مثل چوب زیر بغل یدک می کشد روزی به دور می افکند تا یاد بگیرد که بر پاهای خود بایستد و فارغ از سود و زیان امید و یاس راه ناهموار حقیقت نامعلوم را بپیماید؟

 

 جستار بعدی نامش، ایران در آسیا اشاره ای به جغرافیای تاریخ ایران است.

  این جستار، سیر کلی از کوچ آریایی ها از دو سوی دریای خزر به این جغرافیا را گذرا معرفی می‌کند که برای من خواندنی بود.

دو جستار بعدی کتاب پیرامون نقاشی است. اولی درباره مینتاتور و دومی هنر قاجار

 جستار بعدی که نگاه بسیار متفاوت و عافیت سوزی داشت،

ملاحظاتی درباره خاطرات مبارزان حزب توده ایران بود

او پس از مرور خاطرات و نقاط ضعف آن می‌نویسد:

از اینجا به نکته ای دیگر می رسیم که نه تنها مربوط به مبارزان چپ بلکه مشکل همگانی بیشتر ما مردم از چپ و راست و از هر دست در دین و دنیا شاید با شدت و لجاجی کمتر ولی در نهایت جز خود و مانند خود را نمی‌پذیریم و در نفی مخالفان تردید به خود را نمی دهیم...

و در نهایت سئوالاتی را به تحقیق و پژوهش پیشنهاد می‌کند.( برای این قسمت پست جداگانه ای خواهم نوشت)

 

جستار بعدی مصاحبه ای خودمانی با فردی خودمانی( کتایون روحی) در فرانسه به نام ذات مکان یا سفر به ناکجاآباد است که برای من دل نشین بود و با آوردن این بیت از حافظ سخن خود را شرح می‌دهد:

قلم را آن زبان نَبوَد که سرِّ عشق گوید باز

 ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

 

در جستاری یکی مانده به آخر، روزانه نویسی هایش است و هجوم افکاری که بر ذهنش می آمد. کتابهایی که میخواهد 

 

و آخرین جستار پیرامون کوه و کویر رفتن هایش با دوستان شکارچی اش هست که برایم بی نظیر بود و قسمتی از آن را چند بار خواندم

نام این جستار برگرفته از بیتی از فردوسی است:

شکاریم یک سر همه پیش مرگ

 سر زیر تاج و سر زیر ترگ

 

@parrchenan

الفبای فلسفه

پرچنان:

بازدید از منزلی رفته ایم. آدرس را پیدا نکرده و در ترافیک شبانه تهران، کلافه شده ایم.

با هر سختی و سماجتی که شده آدرس را یافته و به سر کوچه میرسیم. محله ای قدیمی با خانه های تو در تو.

دو خانم مسن که در کوچه منتظر ما هستند و در ضمن تماس گیرنده، مددجو را به ما نشان می‌دهند و اظهار می‌دارند نمی‌تواند حرف بزند و پدرش، برای درمان او اقدامی نمیکند.

 به در منزل رفته و با پدرش صحبت میکنیم و او با مستندات، به ما نشان می‌دهد که روند گفتار درمانی فرزندش را با جدیت دنبال می‌کند.

 

 نتیجه راوی:

چندین ساعت ترافیک سنگین، بد آدرس بودن منزل، خستگی آخر شیفت، و... مرا وادار به یک نتیجه گیری اولیه کرد: امان از فضولی.

خانم های مسنی که سر کوچه می‌نشینند را اینگونه ارزیابی کردم.

 

روز بعدش که خستگی از تنم خارج شده بود و هیجانات خشم ناشی از ترافیک را نداشتم، باز به موضوع اندیشیدم. آیا میتوانم این موضوع را فضولی ارزیابی کنم؟

کودکی چهار ساله که همیشه ساکت است را می‌بینند. و اینکه از پس سال‌ها تغییری نمی‌کند. آیا این کنجکاوی به جاست؟

اکنون ارزیابی ابتدایی ام را با تردید می‌نگرم

گویی مرز باریک و ناپیدا و گُمی دارد بین فضولی و کنجکاوی به‌جا.

اما ملاک و عیار آن چیست؟

سخت است فهمیدن آن. اکنون رفتار آن بانوان مسن را علی رغم عدم صحت ماجرا تصدیق میکنم.

 

@parrchenan

 

الفبای فلسفه

نایجل واربرتون

چند سال پیش بود که خوانده بودم و وسوسه شدم دوباره آن را بخوانم.

کتاب مفید و خوبی است.

شش فصل دارد و از نقد اساسی براهین اثبات خدا به درست و نادرست و سیاست و هنر و ذهن و وجود خود می‌پردازد.

برای من جذاب ترین قسمت کتاب، بخش نقد براهین اثبات خدا و فصل درست و نادرست بود.

کتاب به درستی به من نشان میدهد برای رسیدن به ایمان به خدا، دریچه ای غیر از منطق و فلسفه و عقل است و آن عواطف و احساسات است و عاشقی.

با خواندن فصل اول، کل کتابهای دینی و بینش و بهمان کتابهای عمومی اجباری دانشگاه میرود هوا.

 

کتاب، فرایند سخت یافتن درست و تشخیص آن از نادرست را نیز بر من معلوم میدارد. فرایندی که قطعی نیست و از زاویه ای به زاویه ای دیگر تغییر میکند.

 

@parrchenan

رمان درک یک پایان

پرچنان:

رمان درک یک پایان نوشته جولین بارنز با ترجمه حسن کامشاد را چند روز پیش تمام کردم.( با تشکر از دوستم حمید که آن را پیشنهاد کرد)

کتابی که تلاش داشته به سنت نویسنده های کارگاهی انگلیسی نزدیک بشود و تم فلسفی به آن ببخشد.

به نظرم ترجمه ضعیفی داشت. روان نبود. رمانی با تم فلسفی به نام تصرف عدوانی خواندم ام که ترجمه روان و رهایی داشت، اما این کتاب یا اشکال از نویسنده یا مترجم اینگونه نبود.

داستانش پیچیده است و بسیاری که پیشنهاد خواندن آن را میدهند به تک جمله های زیبا آن می‌پردازند و نه مفهوم کلی که رمان دارد. در واقع احتمال میدهم بسیاری که به جزیره های سرگردان جملات زیبا و جزئیات آن پرداخته اند از فهم کلی رمان ناتوان بوده اند.

اجازه دهید اول درکم را از خود داستان و فرایند آن بیان کنم

ما با دو روایت روبرو هستیم. روایت اول زمان جوانی یک مرد که رفیقش، با دوست دختر او، تیک میزند و بعد میفهمد رفیقش خودکشی کرد و روایت دوم همان مرد اما در آستانه کهنسالی و هفتاد سالگی که با نامه ای به مرور خاطرات جوانی اش و اتفاقاتی که بر او پیش می آید میپردازد. این دو با اینکه یکی هستند اما در طول فرایند زمانی نویسنده نشان داده که انگار ما با دو فرد کاملاً متفاوت روبرو هستیم. 

  این اتفاقات در نهایت معلوم میشود، بچه ای با معلولیت ذهنی از رابطه رفیق دوران جوانی اش با دوست دختر دوران جوانی، باقیمانده که چهل ساله است. و اینکه دخترِ دوست دختر دوران جوانی اش را تا مدتها به جای دوست دختر سالقش، فرض می‌کرده و فکر می‌کرده دختر همان دوست دختر دوران جوانی اش بوده است.

اینجا چند سیؤال را نویسنده بی پاسخ می‌گذارد و به نظرم داستان وِل است و انسجام درونی لازمه این نوع نوشته ها را ندارد.

چرا مادر دوست دختر دوران جوانی بعد از چهل سال باید به او نامه بنویسد و از آن مهمتر، پانصد لیر به او بدهد( طبق وصیت نامه)؟

چرا برادر دوست دختر دوران جوانی اش، اشاره ای به مرگ شش ماه پیش خواهرش نمیکند؟

 

اما آنچه که از داستان معنایابی کردم:

 

 یک: امکان عدم رسیدن به یک داوری و نتیجه‌گیری کامل در هر انسان ،که برگرفته از آرای ویکتنشناتین بود. و با گذر زمان و نزول مغز و حافظه و از طرفی دیگر کم رنگ شدن خاطره ها، گویی خاطره ها باز آفرینی و بازسازی میشود.

 اما اینبار به شکل دلخواه.

تا آنجا که یادم می آید دو فیلم انگلیسی دیدم که اینگونه بود و چنین مفهومی داشت. یعنی باز آفرینی خاطرات کهن به شکل دلخواه و بیان آن برای دیگری.

اولین آن فیلمی بود به نام تاوان، شاید نزدیک به پانزده سال پیش دیدم.

 و دومی فیلم pi یا پای که سرنوشت پسری هندی با ببری شناور در دریا بود.

در واقع این نویسندگان با مفهومی که از ویتگنشتاین گرفته اند و شناختی که از فعالیت نارسا و نا اطمینان مغز کسب کرده اند، یک پیشنهاد میکنند:

به داشته های ذهنی خود اعتماد کامل نکن.

و این اول راه نسبی نگری، تساهل گری است که امکان زندگی مجموعه افراد با دین و قوم و رنگ و فرهنگ و اندیشه های متفاوت را در کنار یک دیگر ممکن میکند. این‌جا عنصری به نام تبار شناسی نیچه ای که به تاریخ می پردازد، تاریخی که از ذهن نا مطمئن انسانی تراوش کرده را در مقابل تفکر ویتگنشتاینی عدم اعتماد به واژه ها و زبان، نارسا در انتقال مفهوم، قرار داده است. در واقع ما مطمئن بودن بر هر اندیشه ای را بر من مخاطب جا می اندازد.

تاریخ و تاریخمندی را با توسل به آرای ویتگنشتاین، زیر سیؤال می‌برد و خواهان عبور از تاریخ است. چرا که احتمالاً نادرست و نادقیق است.

 

پس نیاز به باز تعریف هر آنچه فکر می‌کنی هست.

شاید بهترین قسمت رمان آنجا بود که ما پس از اینکه از خاطرات فرد، فهمیدیم او آدم نسبتاً فهمیمی بوده است. با نامه ای زشت که چهل سال پیش برای رفیق و دوست دختر سابقش نوشته شده بود روبرو شدیم.

 شاید اوج این نارسایی مغزی وقتی بود که مرد، دخترِ دوست دختر پنجاه سال پیشش را به جای او فرض کرده و امکان فهم و مرز پذیری جوان تر بودن و پیر تر بودن را نداشت.

چه مقدار شهادت ها، روایت ها، مستند نگاری ها که میتوان بدان شَک کرد. چه مقدار که به پنداره های خود میتوان شک کرد. شخصی را فیلسوف می پنداری و میبینی او هم رفتار بچگانه یک غیر فیلسوف را انجام داده است( متناسب با متن داستان ) این فهم پس از پنجاه سال اتفاق می افتد.

تو نمی فهمیدی، نمی‌فهمی و نخواهی فهمید( سخنی در کتاب)، میتواند بن مایه اندیشه هر کسی شود پس آنگه به قضاوت هایش اعتماد کامل نمیکند چرا که ریشه در نفهمیدن دارد نه ریشه در فهمیدن. چقدر خوب اینجا و در این جمله رای ویتگنشتاین را آورده است.

ای تو، همه هستیم. همه ما معمولی ها و حتی آنها که فکر می‌کنیم هوشمند هستند

( ادامه در قسمت پایین👇👇)

 

@parrchenan

 

 ( ادامه از قسمت بالا)

.

 

دو: مفهوم بچه، بچگی، بچه کسی بودن ، در کل رمان به تناوب تکرار میشود. خودش که بچه مادرش بود( با تاکید نویسنده بر آن), بچه ای از کلاس که بخاطر باردار کردن( باز هم عنصر بچه و جنین) دوست دختر اش( او هم بچه دبیرستانی بود)، خودکشی میکند. تا بچه آدرین که مترجم آن را به نام ایئدرین ترجمه کرده بود!! دخترِ( بچه )دوست دخترش. و بچه خودش سوزی و‌ نوه هایش

ما دو خودکشی‌ داریم که هر دو بخاطر بچه است و بارداری احتمالاً ناخواسته.

نویسنده گویی می‌خواسته مسئولیت عظیم فرزند آوری و بچه را به مخاطبش نشان دهد. و آن را عظیم دیده است که حتی اگر نمی‌توانی از عهده و مسیولیت بچه برآیی، از قطار زندگی پیاده شو! چرا؟؟ چون که بچه و بچه ها هستند که تاریخ را مینویسند و می سازند نه ذهن ما.

 

پی نوشت:

 واژه خون‌بها احتمالأ بابت نفرینی بود که در نامه تونی به آدرین بیان شده بود و اشاره به باورهای خرافی که میگویند ( صحت آن را نمیدانم) انگلیسی ها دارند. داشت

 

@parrchenan

الزامات سیاست در عصر دولت ملت   زید آبادی

از زید آبادی این چهارمین کتابی بود که می‌خواندم. دوستم، پیمان تعریفش را کرده بود و با خواندن زندگینامه خود نوشت نویسنده به این کتاب که پایان نامه دکتریاش بود علاقمند شده بودم.

 

کتاب، به مفهوم « دولت_ ملت» و سیر تاریخی آن در جهان و سپس سیر هنوز ناقص آن در ایران تا به اکنون می‌پردازد.

 

انصافاً نیز این مفهوم را توانست، برای من، تا حدود زیادی تعریف عملیاتی کند. در واقع ریشه بسیاری از مشکلات کنونی ما، این دوگانه های موجود در کشور ریشه در عدم شناخت این مفهوم دارد. ملی‌گرایی افراطی، باستان گرایی های کذایی، شیعه گری های عالی و... را میتوان شناخت و فهمید.

مثلا به کمک همین مفهوم، اتفاقات قره باغ و چگونگی مواجهه من و مای ایرانی را می‌تواند نشان دهد.

این کتاب به من نکته ای آموزاند:

 از اتوپیای خیالی جهان وطنی که مدتهاست از ان فاصله گرفته ام را به واقعیت عینی و در دسترس ملی نزدیک کرد و پنداره ام را در این جهت سامان داده و به من فهماند به دنبال ایفای حقوق ملی خود باشم.

 

 

@parrchenan

شاملویی که من میشناختم

در حال خوانش کتاب شاملویی که من میشناختم نوشته محمد محمدعلی هستم.

 این کتاب باز نشر مصاحبه محمدعلی با شاملو در سال ۱۳۶۶ است. به این قسمت از کتاب میرسم:

« دوست من منشی زاده هم مدت ها کوشید ریاضیات را وارد شعر کند، و چیزهایی از قبیل «جذرِصفر» و لابد «کسینوس عشق» و این جور چیزها هم نوشت که فهم‌شان از توانایی ما که ریاضیات را فقط تا وسط جدول ضرب بلد بودیم خارج بود...»

از این طنازی شاملو خنده ام گرفته است. 

 بعد به فکر فرو میروم: من به سخنی فردی که بیست سال پیش مرده است و سی و سه سال پیش مصاحبه شده خندیده ام. در واقع گویی فردی از دل تاریخ از دل قبرستان، از درون هیچستان برخواسته است و با من طنازانه سخن گفته. آیا شما هم چون من از معجزه زبان، این کشف بزرگ انسان این قلمرو بسیار طولانی بشر، شگفت زده شده اید؟

 

از محمدعلی سالها پیش رمان خوانده بودم و میپسندیدمش. این کتاب هم یکی از مهمترین سخنان شاملو را درون خود دارد که شاید این روزها اتفاقاً جای تامل جدیدی داشته باشد:

«تا جایی که من می‌دانم شما حدود ۶۲ سالتان است ممکن است بپرسم چند سال از عمرتان را در خارج کشور به سر برده اید؟ سوال دیگر این است که در چند ساله اخیر جمعی از شاعران و نویسندگان ما به خارج کشور کوچیده اند شما چه احساسی داشته‌اید که مانده اید؟

در مجموع شاید سه سالی تا اواسط اسفند ماه ۱۳۵۷ اما آن سالها را جزو عمرم به حساب نمی آورم می‌دانید؟ راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است همه ریشه های من در این باغچه است و این ریشه ها آنقدر عمیق در خاک فرو رفته که جز به ضرب تبر نمی توانم از آن جدا بشوم و خود نگفته پیداست که پس از قطع ریشه چه امیدی به بار و بر باقی خواهد ماند شکفتن در این باغچه میسر است و ققنوس تنها در این اجاق جوجه می آورد. وطن من اینجاست. به جهان نگاه می کنم اما فقط از روی این تختِ پوست. دیگران خود بهتر می دانند که چرا جلای وطن کرده‌اند. من اینجایی هستم. چراغم در این خانه می سوزد آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفر است اینجا به من با زبان خودم سلام می‌کنند و من ناگزیر نیستم در جوابشان بن‌ژور و گودمورنینگ بگویم

 ۱۵ اسفند ۶۵ احمد شاملو»

 

در پاسخ به شاملو اسماعیل خویی که از کوچندگان است، این سخن را به خود گرفته و این شعر را با عنوان از میهن آنچه در چمدان دارم چاپ میکند:

چراغ تان

       می فرمایید 

در آنجا میسوزد! 

چراغ و چشم شما روشن باد!

 که چی؟!

خدای من!

 آخر که چی؟!

 چه می گویید؟!

 و با چه می گویید؟!

 مگر چراغک ناچیز من به کجا می سوزد؟!

 و یا چرا می سوزد؟!

 و چیست این...

 این خنجر

 این شراره پر زهر چیست

 در روشناییِ طنازتان،

 که بر دلم میزند

و بال های مرا می سوزد؟

 به نیش طعنه یاران نیاز نیست:

خدا را بگو معاف به دارندم:

که نیش کژدم غربت

به جان دوست

 که بیش از بس است

 چنین که بر جگر خسته می زند ما را

 

کتاب و بخصوص سخنان شاملو، امکان درک بهتر مرا از شعر و زیستن با شعر فراهم کرد. اینکه چرا شعر بخوانم و خویشکاری و دیزاین زندگی را در چه بجویم.

 

معمولا در پاییز و شب‌های آن که تا به خود آیی زود سر میرسد، شعرِ خونم بالا میزند و شعر خوان میشوم. اگر شما هم چنین اختلالی 🤪😋 دارید شاید این کتاب برای فهم شعر کمکتان کند.

 

@parrchenan

شگفتی

هفته پیش بود که متنی از مصطفی ملکیان خواندم که پیشنهاد خواندن رمان نوجوان به نام شگفتی را داده بود

و خوب من این رمان را خوانده بودم و کتاب را امانت به دوستْ‌کودک خود داده بودم. او نیز خوانده و کیفش را کرده بود. از این رمان، فیلم نیز ساخته شده است، روزی به همراه این دوست، فیلمش را نیز دیدم.

فیلم نسبتاً خوبی بود اما آن زوایای گوناگونی که در کتاب بدان پرداخته شده است را نمی‌توانست بیان کند، کتاب، یک نتیجه‌گیری و مانیفیست داشت که عملاً در فیلم حذف شده بود. اما اتفاق جالبی که برایم افتاد آن بود که فیلم شدن کتاب، یک نقطه ضعف بزرگ دارد. در فیلم به کمک موسیقی، کادر بندی ها و فرم، امکان آن وجود دارد، موضوعی برجسته شود که در کتاب، حاشیه بوده است. مثلا مردن سگ خانواده در کتاب، حاشیه ای بیش نیست، اما در فیلم پر رنگ است و اتفاقاً اثر گذاری زیادی بر مخاطب کودک می‌گذارد. 

 در واقع فیلم امکان خلاقیت و خیال اندیشی که در کتاب دارد را از مخاطبِ بخصوص کودک خود میگیرد.

 او را درگیر حاشیه میکند و از متن اصلی دور میکند.

 

نتیجه:

همچنان رمان و کتاب بخاطر فاعل بودن و کنش گر بودن، و ایجاد خیال پردازی بالا را بر فیلم بخصوص برای کودکان ترجیح میدهم و پیشنهاد خواندن این رمان جذاب با روایت های متفاوت شخصیت ها را پیشنهاد دارم.

 

@parrchenan

سوگ سیاوش

با توجه به شرایط کشور و بی عدالتی حاکم بر آن بخصوص در این یکی دوماهه، شروع به خوانش این کتاب کردم،
قلم معجزه گون مسکوب را در کتاب دیگرش، کوی دوست خوانده بودم.
کتاب با فهرستی جالب شروع میشود، فهرستی که تا به امروز ندیده بودم، غروب، شب، طلوع.
 آیا گذشتگان ما، اساطیر ما، کشته شدن سیاوش را پایان کار و افتادن در ظلمتِ شب دیده بودند؟
 آیا همه چیز تمام است؟
آریایی با زندگی شبانی اما اینگونه نمی‌نگریست، او هر بامداد، با رمه ی خود دیده بود، از دل سیاه شب، نطفه خورشید زایش میکند. او دیده بود از دل زهدان تاریک هر مادر، زنده ای، موجودی، روشنایی، بیرون میزند. پس در اسطوره هایش هیچ گاه به شب، مومن نشد.
 در کتاب، موضوعی به نام خویشکاری مطرح میشود.
 این که رسالت هر پهلوان و فرد، بصورت ازلی نوشته شده بود و او باید شناسایی می‌کرد آن را.
 حال، سیؤال اینجاست، خویشکاری ما کدام است؟
آیا ما خویشکاری داریم؟
 آیا می ارزد برای خود خویشکاری لحاظ کنیم؟
 آیا این نه حرف نیچه است که ارزش خود بی آفرین؟
خویشکاری من، شاید این باشد که راوی باشم و از دل سیاه ترین شبها،  کور سوی ستاره، حداقل روشنایی ببینم و روایت کنم، جوری دیگر دیدن را.

مسکوب به زیبایی نشان می‌دهد چگونه اسطوره سیاوش در سرزمین ایران، به حسین بن علی شیفت پیدا می‌کند.

 اما آیا من ایرانی میدانم سیاوش چه کرد؟
 بخدا که یک از هزار ما بداند!!
به دامن افراسیاب پناه برد!! عجب. من تا به امروز نمی‌دانستم.
 او مهاجرت کرد، آیا مهاجرین از این سرزمین می‌توانند به سیاوش نگاهی دوباره بی اندازند؟
به قول مسکوب، سیاوش، مردِ آنسوتر است.
 این‌جا به خوانندگان مهاجر کرده این نوشتار، پیشنهاد خوانشی متفاوت از مهاجرت سیاوش به توران را دارم. توران، افراسیاب. چرا؟
چون پیمان نشکند. پیمان چیست؟ تا کجاست؟ از چه وام میگیرد؟، از صداقت، پس ریشه هر پلشتی، دروغ است که ضد صداقت است.
 کتاب با تحلیلی موجز و کوتاه نشان میدهد، چرا و چگونه دروغ در باور اساطیری و تاریخی ایران زمین، بزرگترین گناه بوده و از آن پیمان شکستن بر می‌خواسته و پیکان شکستن یعنی بیداد.

وقتی که کتاب را به پایان رساندن، به این اداراک رسیدیم که هنوز من ایرانی با همان فرمانی که اسطوره ساخته شده و فردوسی آن را سروده زیست میکنیم و این هم خوب است و هم بد.
 بد, چون، هنوز نتوانسته ایم با هزاره سوم خو کنیم. انگار که یک ژاپنی، هنوز فرهنگی سامورایی‌ داشته باشد.
 اما خوب، این که میتوانی با حضور در این تاریخ، در این فضا، در هر کجای این عالم که باشی، خود را، ریشه در ادبیات و زبان و فرهنگ ایرانی بینی و معنای زندگی در خود تولید کنی.
با خواندن این کتاب، فهمیدم بهتر است، دید کلی و فرآیندی به تحلیل ها و نگاه ها دهم، از موضوع جزئی مثل گذر سیاوش از آتش در گذرم و حتی از مرگ او، شب را همیشگی مپندارم، و به کیخسرو و طلوع فکر کنم. به گمانم حتی این نگاه، می‌تواند در همین امروز زیستمان، جاری باشد. و با این تعریف، این سخن:
من از نهایت شب حرف میزنم یعنی تا درنگی دگر، بامدادان سر برخواهد آورد.

بین این دو کتاب سوگ سیاوش و کوی دوست مسکوب، دومی فلسفی تر، ادبی تر، و فسفر سوز تر بود برای من و ترجیحم آن است روزگاری دوباره آن را بخوانم.

 پی نوشت:
۱.به عدد چهارده و نقش آن در ادبیات و عرف ما تا  سن بلوغ مردان ، تا حتی مهریه، دقت کرده اید؟
و این که ماه از پس چهاردهمین شب و ورود به پانزدهم لحظه، میلیون ها سال، در گردش بوده است؟

 ۲.برایم آموزنده بود که  پیران، مسن ها، کهنسالان را اینگونه نام نبرم، چرا که در کُنه خود احتمالأ واژه، بار منفی دارد. مسکوب واژه، پُر سالی را انتخاب کرده، در پرسالی، یک نوع کُنش هست. اینکه فرتوتی یا هنوز سالم، به تو و چگونگی زیست تو بستگی دارد. میتوانی رستمی باشی پُر سال اما نه فرتوت.


@parrchenan

جنگل نورژی

رمان جنگل نوروژی 
نوشته موراکومی
 ترجمه م.عمرانی

از موراکومی، کتاب، خوانده بودم، اما این رمان با آنها فرق بسیار داشت.مثلا رمان کافکا در کرانه او یک  نمونه دیگر  در عالم ادبیات میتواند داشته باشد، مثل مرشد و مارگاریتا، اما برای رمان جنگل نورژی نه.تنها و تک و خاص است. اثری دیگر مثل آن نیست. امضا یک نویسنده ژاپنی را دارد. این یک رمان خاص است و می‌توان فهمید چگونه در ژاپن، تا اوایل دهه نود، ده میلیون جلد از آن را فروخته است.
اما یک تأسف بزرگ برای خودم و اساتید مشاوره و مددکاری داشتم. مایی که در رابطه با خودکشی‌ درگیری مستقیم داریم، از خواندن این  کتاب غافل بودیم. استادان رشته های مرتبط با خودکشی‌ از ادبیات خودکشی‌ در سطح جهانی غافل هستند.

این که میتوان این کتاب را به فردی که افکار خودکشی‌ دارد داد تا بخواند تا متوجه دامنه این عملش نسبت به دیگریها شود.
 در واقع در این کتاب ، خودکشی را شبیه سوراخ کوچکی در استخری نشان می‌دهد که هر چند نامحسوس اما، به اندازه خود توان کشیدن، هر دیگری را در خود دارد. چیزی چون گرد آب بسیار کوچکی که در ورودی چاه سینک ظرف شویی ایجاد میشود.

مورکاموی به خوبی نشان داده رفتاری که  تنها و تنها به خود شخص  ربط دارد تا کجاها می تواند گسترده شود. تا چه زمانی، حتی سی سال بعد هم با او، خاطره ای را میکِشد.
کتاب پیرامون مرز ناپیدای مرگ و زندگیست. همان مرزی که اگر زندگی نباشد، مرگ است. و از انسانهایی می‌گوید که فاقد معنا شده اند. ( بخصوص سن نوجوانی تا جوانی که ۲۱ سال است) به آنها پیشنهاد میدهد برای یافتن معنا به موسیقی و سکس روی بیاورد. اما میبیند، همین راهکار نیز به مرور فاقد معنا میشود، چرا که هدف از این پیشنهاد و روی آوردن بدان را ارتباط با دیگران میداند و اگر موسیقی و سکس نتواند تو را در این ارتباط کمک کند، آن نیز، بی خاصیت میشود.در واقع معنای زندگی در موسیقی و سکس در لایه ای عمیق ترِ معنایی از زندگی است. در، ارتباط با دیگری
اینگونه میشود که نام کتاب میشود، یک تِرَک موسیقی. میشود نام چوبی که عطر آن، تو را به ارتباط با دیگری می‌کشاند. دیگری و خاطره او را در ذهن تو زنده می‌کند. عطر وبو، اینگونه در معنای زندگی سهمی ایفا میکند. سهمی مهم. زندگی  و معنای زندگی را از باورهای غیر انتزاعی به چیزهای کاملاً لمسی و عینی تعریف می‌کند. در فرهنگ شرق ، گویی عطر و بو بسیار عمیق تر  از ما، فهم و درک میشود و حتی در فیلم انگل نیز که اسکار ۲۰۲۰ را گرفت در خود ردی از آن را داشت.
و اما پیشنهاد سکس که نویسنده به عنوان یکی از معناهای زندگی میدهد، کم کم در طول داستان رنگ عوض میکند.  هدف از سکس را ارتباط با دیگری لحاظ میکند و نه رفتاری صرفاً لذت گرایانه و تکاملی و اینگونه در انتهای داستان ما پیشنهاد نویسنده را در پیرامون معنای زندگی و‌سکس میفهمیم. این که  سکس با عاطفه را حتی در خلوت خود، انتخاب کن.  اینکه سکس باعاطفه را با فرد مقابلت داشته باشی و نه از روی لذت و شهوت. آگاهانه کلمه عشق را بکار نبردم. چرا که گویی مراد نویسنده مترادف کردن سکس و عشق نبوده اما عاشقی بوده است!! 
 در نهایت ما با پیشنهاد نویسنده برای عبور از مرز بی معنایی زندگی و عدم گام برداشتن در سرزمین عدم آگاه می‌شویم.
اینکه با دیگری ارتباط برقرار کن. یکی از راه های ارتباط عمیق، سکس  به همراه خرج کردن عاطفه و احساس است و در نتیجه، عاشق شدن و موسیقی و نواختن آن برای دیگری، دومین راه.  

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی.

همان طور که می‌توان حدس زد، کتاب دچار سانسور است. اما مترجم جاهای سانسور شده را با گذاردن نقطه چین نشان داده و این صداقت مترجم را دوست داشتم.

پی نوشت:
تا به حال به مداحی، به صرف موسیقی نگاه کرده ایم؟ موسیقی به عنوان معنای زندگی.

@parrchenan

رضا شاه

کتاب صوتی رضاشاه
 نوشته صادق زیبا کلام.

 این کتاب اجازه چاپ نگرفت و زیبا کلام با زبان خود آن را به صورت صوتی در کانال خود، نشر داد.

کتاب، بسیار برای من خوب بود و آموزنده، روش نگارش صفحات ابتدایی آن، مدل افلاطونی یعنی پرسش و پاسخی است و این در نوع خود برایم جالب بود.
اما چند روشنگری که کتاب برای من داشت:
۱.تکلیفم را با نهضت جنگل، و میرزا کوچک خان روشن کرد.
حمایت از نهضت جنگل به معنای  آغاز فروپاشی ایران و سالها جنگ داخلی بود. 
مثالی که به ذهنم میرسم، جدایی منطقه قره باغ از ایران در عهد نامه ترکمان چای است و تشکیل دو جمهوری آذربایجان و ارمنستان. سالها در اتحاد جماهیر شوروی،زیر سایه بیگ برادر، هم را تحمل کردند و از پس از آن تا همین اکنون، با هم در جنگ و آتش بس بوده اند و هنوز ادامه دارد.
 اتفاقی که با ادامه نهضت جنگل می افتاد را از این دست قلمداد میکنم و پیامد آن را برای سالها، و نفوس نسلها، زیان بار دیده و آن را منفی ارزیابی میکنم. پس یکپارچگی کشور ، لازمه سعادتمندی نفوس در آن را داشت.
۲. ضد انگلیسی بودن رضا شاه است که با توجه به روایت های که این سالها، از جانب حاکمیت شنیده بودم، در تضاد عریان بود
اما از همه مهمتر:
 این کتاب یک نکته بسیار مهم برایم داشت. و آن را در واژه «روند» خلاصه میکنم.
«روند تدریجی»ظهور آدم ها. اتفاقات، مناسبات...
 اتفاق بسیار نامبارکی که در فرهنگ و باور و آموزش ما می افتد این است که بر ذهن من مخاطب، اینگونه القا میشود، که اتفاقات، ناگهانی و دفعتاً می باشد. مثلاً، یهو جنگ ایران و عراق شد. یهو انقلاب شد. یک جمعه امام زمان ظهور خواهند کرد و...
وقتی که باور من به این سمت کشیده شود که اتفاقات، ناگهانی و دفعتاً است و نه روندی و تدریجی، دیگر چه جای، تحقیق و استدلال و قیاس و تبارشناسی؟
این باور که شُک، عامل اصلی است، باور خطرناکی است و در واقع ضد استدلال و استخراج منابع  و تبار شناسی و دانشگاه و آموزش است.
به این باور ها نگاهی بی اندازیم:
انگلیسی ها رضاخان را آوردند ( یهو)
در اوج جنگ ایران و عراق و شعار های جنگ جنگ تا رفع فتنه، قطعنامه ۵۳۸ پذیرفته می‌شود. حال آنکه مذاکرات مدت‌ها بود در جریان بود.
 یا آزاد سازی قیمت بنزین و...

وقتی که نگاه از روند به شُک تغییر می یابد، قدرت قیاس و استدلال و استخراج و علمی برسی کردن اتفاقات، گرفته میشود.
روند و تبارِ تبدیل شدن رضا شصت تیر به میر پنج به رضا خان و رضا شاه مهم است.
این کتاب را خواندم و نتیجه گرفتم که اتفاقات را از روند تدریجی ماجرا بنگرم.
 دو قسمت از سی و دو قسمت کتاب صوتی را در اینجا میگذارم، پیشنهاد میدهم گوش فرا دهید و اگر تمایل داشتید همه آن را داشته باشید در پی وی اعلام کنید.

@parrchenan

فقر احمق میکند

کتاب 
فقر احمق میکند
 سندهیل مولاینیتین و الدار شفیر ترجمه میر طالبی، انتشارات ترجمان

نام اصلی کتاب به انگلیسی، کمبود scarcity است  و به نظرم مترجم، رندانه این نام را که گمان میکنم حدیثی از امام زین العابدین  است و به ذهن تداعی میکند را برای کتاب انتخاب کرده است و آنکه عکس یک کلید را بر روی جلد کتاب گذاشته که برای ما ایرانیان تداعی کلید معروفی است که روحانی در دور اول پُز آن را میداد
باری
برگردم به کتاب، همان طور که از نام انگلیسی کتاب بر میآید، پیرامون  کمبود یا  متضاد آن،فراوانی است. کمبود زمان، پول، کالری و... سخن می راند. در ابتدا این مفهوم را توضیح می‌دهد که کمبود ذهن را تسخیر میکند و چون ذهن تسخیر شد، گویی انتخاب هایش و أعمال و رفتارش آگاهانه نخواهد بود و ناخودآگاه اتفاق می افتد و این نکته بسیار مهمی است. بسیاری از مردم این گمان را دارند که انتخاب ها خود و یا دیگران آگاهانه صورت می‌پذیرد اما این کتاب بیان می کند که این گمانی است اشتباه.
 نویسندگان با برجسته کردن کمبود، دو اتفاق مهم را خاطر نشان میکنند که همزمان است: تمرکز و تونل زنی.
 و نتیجه تمرکز پاداشی است که به آن می‌رسد. تونل زنی در واقع غفلت از موضوعات دیگر است وقتی شما بر چیزی تمرکز کنی از بسیاری چیز دیگر غفلت میکنید که نویسنده نام آن را تونل زنی گذاشته است و در این بین اعمال کلی ما دست خوش این دو فاکتور می‌شود.
 اتفاق بسیار مهمی که نویسندگان بدان اشاره میکنند، تنگنای پهنای باند است که امکان تفکر بر روی موضوعات را می‌گیرد مثل کامپیوتری که دهها برنامه باز دارد و سرعتش کند میشود.
در واقع از این‌جا کتاب با این مفاهیمی که ساخته است شروع به تولید باور  نگرشی جدید میکند.
 این که کمبود، کمبود آفرین است 
 کتاب به کمک کلی آزمایش های اجتماعی روانی و نگاهی به طبیعت، تلاش داشته نشان دهد وقتی کمبود اتفاق افتاد، امکان تفکر آگاهانه کم میشود و حتی از بین میرود و اینکه در پس انتخاب های ما یک جبری وجود دارد که در ناخودآگاه ذهن است.
و این یعنی در قضاوت کردن دیگران، تا میتوانی احتیاط کن و ابتدا با کفش آنها راه برو.

کتاب،  توضیحاتی داشت که به نظرم حتی میشد کمتر شود و تا حدودی اضافه گویی بود اما ترجمه روانی داشت. 
این کتاب را برای  آنها که زمان کم می‌آورند، رژیم های لاغری یا چاقی می‌گیرند، امکان تمرکز ندارند. پروژه‌های ناتمام دارند و در زندگی فردی و اجتماعی دچار مسئله هستند پیشنهاد میکنم.
 همچنین این کتاب بخصوص به مدیران پیشنهاد میکنم، که اگر تمایل به مدیریت حرفه‌ای دارند از این بستر به کار و افراد زیر دستشان بنگرد.

 یک مثال از کتاب و تامام:
 در بیمارستانی در امریکا، ۱۸ اتاق عمل بود و به دلیل عمل های غیر مترقبه که پیش می آمد، دائم برنامه ریزیها بهم میخورد پس، هزینه اضافه کاری کارکنان بیمارستان افزون شده بود. بیمارستان تصمیم می‌گیرد یک مشاور استخدام کند و آن مشاور یک پیشنهاد بسیار ساده و عجیب میدهد. یک اتاق عمل را از برنامه ها خالی بگذارید!!
عملکرد بیمارستان بهتر می‌شود و حتی درصد معناداری عمل هایش با یک اتاق کمتر زیادتر می‌شود. چگونه؟
بهتر است به کتاب مراجعه کنید.

@parrchenan

همنوایی شبانه ارکستر چوبها

همنوایی شبانه ارکستر چوبها
 رضا قاسمی

سالها پیش خوانده بودمش. اما هیچ یادم نبود. بلافاصله شروع کردم رمان دیگرش را یعنی چاه بابل و آن دیگری، وردی که بره ها میخوانند را بر روی موبایلم خواندم . منظورم همان سال‌های دور است.  بر روی موبایل قدیمی ها. همان زمان که نوکیا سلطانی می‌کرد و به چنین روزی غلام نبود. نوکیا نارنجی رنگی بود که کشویی بالا پایین می رفت و اندازه ۵۱۲ مگا بایت حافظه اش بود و  موسیقی پخش میکرد.

از خودم متعجبم چرا آن سالها، فهمی که اکنون از کتاب را یافته ام، نداشتم.
 شاید یکی از عمیق ترین رمانها، پیرامون مهاجرت بود، و سوسو روان فرد مهاجر را نشان دهد. مهمترین آن توقف زمانی فرد، شاید. مهاجرت و روان فرد، در کفه سنگینی قرار می‌گرفت.
 گویی فرد در زمانی غیر مکان مند گم شود.
جدا از ادبیات مهاجرت که این رمان، یکی از نمونه‌های خوب آن است، کتاب پر از نماد پیرامون ایران است. ساختمانی که می‌تواند نماد ایران پس از انقلاب باشد. که جیر جیر چوبهای کهنه اش، ارکستر میزند و کبوترهایش مرگ بر می‌گویند. و در نهایت پارانویایی که در ساختمان، همسایه می‌شود.
 نماد فروپاشی نظام های کمونیستی و ورود آدم های چپ به جرگه کاپیتال و اضافه کرد سه ماه شارژ ساختمان!!

اما من از خواندن این رمان چه آموختم؟
روان پیچیده ، یا بسیار پیچیده انسانی را در ارزیابی های خود، در هر امری، از جا به جایی منزل گرفته تا شریک شدن یا شریک کردن دیگری در زندگی تا مهاجرت، لحاظ کنم
 و فقط به ملاک های کمی و اصطلاحاً تمدنی توجه خود را معطوف نکنم.
که ممکن است دیگر، خودی نماند( در روان) که در آینه دیده شود.
پی نوشت:
این کتاب را به همه افرادی که قصد یا پندار مهاجرت، از شهری به شهری، از محله ای به محله ای و از کشوری دارند را پیشنهاد میکنم. سیر کتاب به سادگی جلو نمی‌رود، نیاز است که تا نصفه کتاب،جلو رفته تا انسجام کتاب را کشف کنید


@parrchenan

هنر ظریف بی‌خیالی

هنر ظریف بی خیالی
 مارک مَنسون
از جنس کتابهایی که خواندنش برای من مفید بود. از آن نوع کتابهایی که یک جمله را گرفته و ابعاد گوناگون و زاویه های گوناگونش را برسی می‌کند
 
کتاب روانشناسی زرد نیست، اما به آن در جاهایی پهلو میزند. 
در این فضا این چند وقت سه کتاب خواندم ام و به ترتیب اگر بخواهم پیشنهاد خواندن دهم بدین گونه است:
رواقی اندیشی
 هنر شفاف اندیشی
و این کتاب
با جاهایی از آن مشکل داشتم که حدس میزنم ناشی از ترجمه باشد. مثلا چیزی به اسم حق!! اشتباه کردن را با نسبی گرایی میکس نامفهومی کرده بود.
 اینکه من حق اشتباه کردن دارم اما پیامدهای آن را هم باید بپذیرم و با آنچه که نسبی گرایی میتوان نامید آن را مخلوط کردن، نوعی به نظرم مغالطه است. شاید آنچه او در این کتاب حق اشتباه کردن می نامد را بتوان در ضرب المثل: هر که خربزه میخورد ( اشتباه میکند) پای لرزش می شینه( پیامد آن را می‌پذیرد) خلاصه کرد.
 در این ضرب المثل، دو طرف قضیه دیده میشود و فقط حق خربزه خوری برجسته نمیشود.
کتاب نُه فصل داردکه برای من فصل هشت و نُه که پیرامون مرگ است، مفید بود و اتفاقاً بسیار پهلو می‌زند به آموزه های رواقیون.
@parrchenan

سفر نامه اون ور آب

سفرنامه اون ور آب
نوشته پرویز رجبی.

 اولین کتابی که از رجبی خواندم، از دانشگاه امانت گرفتم، کویرهای ایران. نویسنده ای مسلط به ایران و تاریخ و جغرافیایش. آن زمان که وبلاگ روی بورس بود، محال بود، به روز شده های وبلاگش را نگاه نکنم. قلمی ساده و روان و خودمانی و صمیمی داشت.
چند سال است که مرده است و اینک به واسطه آثارش می‌تواند در ذهن مخاطبش زندگی کند.
 این کتاب را پیرامون سفر به کانادا در سال ۱۳۸۵، نوشته است. با دلار ۹۰۰ تومانی سفر رفته  و از خودش، زندگیش و صد البته مهاجرت گفته است.
کسی که خود در تجربه زیسته اش، ۱۴ سال مهاجر بودن در آلمان را یدک می‌کشد.
او معتقد است رویهم رفته مهاجرت از سرزمین، نمی ارزد.
 از سام، پسرش می‌گوید که در آلمان تا نوجوانی، بزرگ شد و به ایران برگشتند و در بیست و دو سالگی عاشق ایران بود.
 و ما این روزها میدانیم سام رجبی در زندان است. او یکی از محیط‌زیستی هایی است که سال پیش محکوم به زندان شد. به نظرم این کتاب می‌تواند یک پیوست معنی داری نیز داشته باشد. و آن پیوستیست که سام ، از پس سالها بعد از مرگ پدر و با توجه و مصائبی که تا به اکنون کشیده است می تواند بنویسد و سخنان پدر را و  اتفاقاتی که برای خود افتاده است را ارزیابی مجدد کند.

باری از مطلب دور نشوم.
 اما چرا رجبی، چنین نظری دارد؟
اجازه دهید یک مقدمه برای پاسخ به این سیؤال ذکر کنم:
 در هفته گذشته، افسانه گیل گمش را از زبان بیضایی گوش میدادم و یک حیرت بزرگ در من کاشته میشد. انسانی از پس ۴۵۰۰ سال!! با دغدغه‌های من، نگرانی های من، خنده های من، گریه های من، شباهتی دیوانه کننده داشت. انگار می توانند من را به جای او، و یا او را به جای من بگذارند. انگاری این آدم در ۴۵۰۰ سال پیش نبوده و داستانی است که به تازگی نوشته شده باشد. انگاری گیل گمش از لونی دگر نبود، همین آدم سر کوچه، همسایه، ایستاده در مترو... بود.
 و پس از این درسگفتار به نتیجه‌ای رسیدم:
 رنج ها و دردهای اگزیستانسیال انسانی، بی زمانند. بی تاریخ مصرف، بی تاریخ انقضا. در بی‌کرانگی زمان امری ثابت برای هر انسان است.

برگردم به متن و کتاب و پاسخ رجبی.
او معتقد است، مهاجرت نمی ارزد چون انسانیم. انسانی اگزیستانسیال. البته او یک بار هم چنین واژه ای را در کتاب، به نظرم آگاهانه، نمی آورد تا صمیمیت کتاب با مخاطب دچار تِرَک نکند.
 درد تنهایی، مرگ، بوی چادر مادر، ... چیزهای ست که اینجا قدرت پاسخ گیری بهتری دارد تا آنجا.
وگرنه مدنیت و مدرنیته و امکانات و تکنولوژی آنجا صد البته قابل قیاس با اینجا نیست، اما پاسخگوی آن چیزهایی که اشاره کرد نیست و اتفاقا این ها را در گفتگو با دوستان مقیم اش در آنجا در نیمه های شب و پس از سیگاری، یا در طول مسیر رانندگی و گفتگو یی با دوستی، بیان میشود. البته این موضوع را برای نسل اولی مهاجرین می‌گوید و به نسل دوم نمی‌پردازد. 


این کتاب برای من ناقص است و منتظر خواهم ماند تا سام از زندان آزاد شود ( شاید و‌چه خوب باشد اگر این روزها باشد) و پیوستی از خود به این کتاب ببندد.


 این کتاب را به افرادی که مهاجرت کرده و دغدغه های اگزیستانسیال دارند و آنها که  مهاجرت کرده و اینک بازگشته اند ، پیشنهاد میکنم.

@parrchenan

بند محکومین

بند محکومین نوشته کیهان خانجانی


یکی از بهترین رمان‌هایی بود که این چند سال خوانده ام. نویسنده فسفر سوزانده، در چند زمینه تحقیقات زیادی کرده و به لایحه های زیرین زبان گام برداشته است. لایه های که هنوز نمی‌دانیم با کجای مغز و روان آدمی درگیر میشود. این رمان معتقدم ترجمه ناپذیر است، چون نقش زبان و حملات فارسی بسیار برجسته است، 
این رمان پیرامون طبقه فرودست و زندان افتاده جامعه است. 
این رمان پیرامون اعتیاد و جزئیات خیره کننده ایست که نویسنده میدهد.
این رمان پیرامون مرد و هویتی که پیرامون او شما میگیرد است، یعنی زن. هویتی که در عشق و در زن، مرد را پله پله میسازد.
این رمان پیرامون قدرت واژه و کلمه و جمله است
 این رمان پیرامون وضعیت حصار گونه مملکت است. تحریمی که اینک  شبیه بند شده است.

من معمولاً خود رمان را نقد نمیکنم. تلاش میکنم مواجهه خودم را با داستان بیان کنم و اینک چند مواجهه دارم.
مربی شبانه روزی که بودم، ادبیات بچه ها زشت و دُرشت گو بود. و این رمان سرشار از جملات قصاری از دُرشت گویی با ظرافتی محض است( این تناقض را با خواندن رمان خواهید فهمید)
برای این دُرشت ظریف تو باید مخاطبت را بشناسی و فهم کنی، از آی کی یو تا داشته ها و نداشته ها تا شنیده ها و نشنیده ها، تا تجربه ها و تجربه نکرده ها  همه چیز،  بشناسی
یعنی فرد  را وزن کنی، تا بدانی حرفت شهید نمیشود، پای کار می‌نشیند.

 یادم می آید بین دو تا از بچه ها دعوا شد، دعوایی سخت، بسیار سخت. تقریباً نفسی و رمقی نمانده بود هم بین آنها و هم بین ما مربی ها. با بچه ها رفیق بودم، انتهای شب در گریه بچه ای که دعوا را شروع کرده بود رفتم و پرسیدم، چی شد دیوانه شدی بهش حمله کردی؟
پاسخم داد: آقا چِشم تو چِشم کرد برام!!
و این جمله نشان از زبانی دارد که در کلام نیست. نگاهیست که به کلام معنی میگیرد.

اما اعتیاد، چند سال مددکار کلینیک ترک اعتیاد بودم و بچه های با مرام آنجا هم کم از خاطرات خود بر من هویدا نمی‌کردند. شاید کسی نفهمد زنگ فندکی که در پای کار است یعنی چه!!
اتفاقاً این رمان را میشود به کسانی که در حال مصرف هستند پیشنهاد خوانش داد، که چگونه هویت و زندگی و قوه تعقل آنها زدوده میشود و خاله سوسکه میشود راه نجات!( به افرادی که در حال ترک و یا ترک کرده هستند پیشنهاد نمیشود)

 اما مرد، مردان را چه می‌سازد؟ هویت مردان چگونه شکل میگیرد؟ قبل از خواندن این رمان گونه ای دگر پاسخ میدادم. اما حالا میگویم: اول چیز در تشکیل هویت مرد، زن است. عشقی که پیرامون زن در او ایجاد می‌شود، حتی  عشق بدلج با عدم زن تعریف میشود: « عشق بدلج، زن جماعت نبود».
و آیا در اسطوره می‌توان آدم را از حوا جدا فرض کرد؟ خیر. آدم بدون داستان حوا، آدم نیست حتی.
حال به مملکتی که در آن زیست میکنیم بنگریم و ببینم چه مقدار طرق رسیدن به هویت های زنانه و مردانه به دلایل اقتصادی، حقوقی، فرهنگی، سخت و لاممکن شده است. درنتیجه این آدمهای بی هویت و  پناه بردن است به مواد و بنگ و اسباب که در خیال‌بافی، هویت تولید کند. نمی‌برد؟
 خیال‌بافی زاپاتا( راوی داستان) ساده است. یک زن و یک شغل و دختری سه چهار ساله که موهایش را پدرسگ، خرگوشی بافته و همین. و برای یافتن این، تا عمق خیال بافی، به کمک بنگ و متاع می‌رود.

اما بیش از همه سرنوشت مختومه   بچه درس های روزگار است. درس خوانده هایش که درس خوانند و آگاهی یافتند تا مملکت را آباد کنند و در نهایت سرنوشت شأن می‌شود: دختره. شخصیتی که داستان به واسطه او شکل میگیرد.
 قسمتی از داستان و تامام:
« دختره مثلاً خجالتی بود شکم از کمرویی بالا می آید از یکی می پرسند چرا اینطوری شدی؟ گفت، من کمرو بچه‌های محل پررو... عمو حرفش را سر گرفت آدم چه بگوید گفتنی باشد؟ این چه بازی ای است آ..آ کجا هست این وکیل بند؟ من این بی بی را  ورِ دلِ کی بگذارم سور نشود؟»
@parrchenan

پنجا پنج

در حوزه رمان کودک و نوجوان، رمان های تألیفی به نسبت رمان های ترجمه شده، کم و در واقع بسیار کم است. 
این چند روز رمان کودک و نوجوانی به نام جاسوس پنجا پنج تألیف خانم فرحناز عطاریان را خواندم.
 حُسن رمان تألیفی آن است که تصویر سازی ها با ذهن مخاطب من ایرانی همساز است. مثلا اینکه زنی چادر به سر در حال ورود به مترو است، تصویری است آشنا برای من که این در زمان ترجمه اتفاق نمی‌افتد، این تصویر سازی ها، رمان تألیفی را نسبت به ترجمه، سرتر میکند پس کافیست رمان تا حدودی قوام خود را حفظ کند. که پنجا و پنج به نظرم این را داشت.
آخرین رمان نوجوانی که تألیفی بود و خوانده ام و هنوز در پنداره ام مانده است، رمان دلقک بود. پنجا و پنج را که با آن قیاس میکنم بسیار نمره بالاتری میگیرد. به این دلیل که انتزاع ها و خیالها موجود در داستان به امری واقعی و بیرونی اشاره دارد و نه مثل رمان دلقک به توهم و امری صرفا خیالی اشاره کرده باشد.

 رمان  جاسوس پنجا پنج به خواننده اش، پیشنهاد می‌دهد ذهن پرسشگر داشته باش ( پرسشهای ابتدایی پنجا پنج) تا بتوانی در بزنگاه های زندگی، تصمیم درست بگیری، و نقطه کلیدی رمان است. نقطه مفقود شده در آموزش و پرورش سرزمین، پرورش،  مهارت تفکر نقاد است. تفکری که از آن سیؤال برخیزد.
 رمان به اعتیاد، آلودگی محیط زیست، حقوق حیوانات و... اشاره دارد کما اینکه تناقص هایی هم دارد. مثلا چرا باید گنده بک ها قتل عام بشوند، اما دلمان برای حیوانات آزمایشگاهی بسوزد؟
 دقیقاً این سیؤال در حقوق حیوانات هم هست. 
چرا  حامیان حیوانات حیات برای گاو و گوسفند و خوک  و مرغ را جدی می‌گیرند اما مثلا حیات میلیون ها موس و پرنده و جونده ای که در مزارع و شهرها زندگی میکنند و نابود می‌شوند را نه. انگار جثه، و دوری و نزدیکی، و بد آمد و خوش آمد ما انسان‌ها در چیزی به اسم حقوق حیوانات اثری تعیین کننده دارد.
 باری به کتاب برگردم.
داستان از طنزی قوی برخوردار است. طنزی که تلخ نیست. سر زنده و سرحال است و معتقدم اثری که در آن طنز باشد، نویسنده فسفر سوزی زیادتری برای خلق آن اثر کرده است. مجبور بوده تصویر سازی ذهنی اش را دوباره ویرایش و بالا پایین کند تا از آن هم ه استخراج کند، تصویر ذهنی را دچار تناقض کند.

نقطه قوت داستان نام شخصیت هاست. که در واقع حتی اثر را ترجمه ناپذیر میکند. امضا دار میکند. مخصوص زبان فارسی میکند . ممبل بر وزن تنبل، ترجمه ناپذیر است. و حتی مدعی هستم نویسنده بیش از هر چیز بر روی نام ها، تفکر کرده و وقت گذاشته است. مثل خود ایرانی ها که برای انتخاب نام فرزندانشان ماه ها وقت میگذارند. فکر نکنم، نام‌گذاری های غربی این چنین، سخت باشد. آنها رئال تر هستند و ما با توجه به تفکر انتزاعی و ایده آلیستی که داریم، سختگیر تریم در نامگذاری. شاید چون این نام همیشه با ماست و پروسه قانونی، تغییر نام در این سرزمین سخت تر از ممالک غربی است.
رمان، با من مخاطب ایرانی، مخاطب بزرگسال ایرانی هم آشناست. چرا؟ چون به تبار و تاریخچه من بر میگردد، من مخاطب  بزرگسال، در ایام کودکی با شهر موش ها، بزرگ شدم، عطسه. تنبل، نارنجی و...
و این زیرکی نویسنده را نشان میدهد که برای رمان خود به حافظه جمعی مخاطبین اش رجوع کرده و آنچه در کودکی با آن شکل گرفته را موضوع نوشته خود قرار داده است. انصافاً در این زمینه یک آفرین بزرگ دارد.

 در جای جای نوشته آموزه های اخلاقی و عرفی که والدین به فرزندانشان می‌خواهند بی آموزند، وجود دارد. مثلا مشکل زورگویی. که حتی تا بزرگسالی و مرگ امتداد می یابد. و همین که فردی صاحب قدرت شد به ضعیف مند، زور می‌گوید. مواجهه با ترس  و بسیاری موارد دیگر...

اما داستان یک نقطه ضعف دارد که  اتفاقاً در ابتدای رمان است. و آن تصویر سازیست که از زباله گردی و جمع آوری زباله ها توسط موش ها بر من مخاطب می سازد و پتانسیل آن را دارد کودکی که این رمان را میخواند، زباله گرد هایی که در سطح شهر و این سرزمین کم نیستند را با تصویر موش و سخیف کردن و خوار کردن مترادف می‌شود را همسان ببیند.
همسان سازی کند.
گویی نوعی  تقویت منفی نژاد پرستی است.
 کودکی که این رمان را میخواند و با چنین صحنه ای روبرو میشود میتواند سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و به زباله گردی که تا کمر در سطل زباله ای فرو رفته فریاد بزند:
موش ۶۱ داری برای گنده بک ها پلاستیک جمع میکنی؟!


به نظرم این قسمت از داستان پتانسیل بد فهمی و تصویر سازی منفی و تقویت طبقه پرستی و کوبیدن فرودستی را داشت. و نویسنده می‌توانست به راحتی آن را تغییر دهد تا چنین تصویر سازی در ذهن مخاطب کودکش حتی امکان شکل گیری ندهد.

با تشکر از خانم فرحناز عطاریان که این کتاب را بر من هدیه کردند و هدیه ارزشمند و با شکوهی بود و هست.
 اول آفرین گفتم بر اندیشه و قلمشان و و کمی حسودی که چرا من چون ایشان نمیتوانم.

@parrchenan

دیروز و امروز شعر فارسی

تقریباً یک ماهی بود درسگفتار هایی از استاد اردشیر منصوری بابت شعر و اندیشه شاعران معاصر، گوش میدادم.
به کمک تلگرام این ایام توانسته ام یک دانشگاه طوری برای خودم فراهم کنم و در محضر اساتیدی؛ فلسفه، روانشناسی، ادبیات و... را آموزش دیده و مواجهه بیشتری با آنها داشته باشم.

 در این ایام، افکارم در پیرامون شعر و اندیشه های نشسته در لایه های آن شاعران بود. نیما، شاملو، فروغ، اخوان و سپهری.
تا حدودی به درک متفاوت و عمیق‌تر و از همه مهمتر رئال تری از شعر رسیدم. اما نکته دوم ماجرا جای دیگریست. 
 این اتفاق در برهه‌ای از زمان برایم رُخ داد که افکار و ذهنم، در محیط کار، در فضای شخصی در جغرافیایی که زندگی میکنم، همه در قبضی تیره است.
 کرونا، و الزام جدایی ها، افتراق ها، مرگ و میر ها، فضای سیاه و به بن بست رسیده اقتصاد و سیاست کشور، گرانی ها، همه و همه، امکان دیدن افقی بهتر را از من دریغ کرده است. گویی در شبی که گون که چشم چشمی را نمی‌بیند با کور سوی نوری از چراغی، به سر برم.
اما
 این فضای شعر و اندیشه، مرا چون قایقی، سوار می‌کرد و بر کران مردابی فضایی که ترسیم شد می آورد و اجازه تَر شدگی و غرق شدن در مردابی فضا را نمی‌داد.
در گفتگو ها به جای آنکه پیرامون دلار و بورس و طلا و کوفت فقط صحبت رانده شود، دریچه ای باز شد و از روی این قایق افق زیبا، غروب غم انگیز و طلایی و ستاره باران شب را دیدم و به گفتگو نشستم. شعر و شاعران با من این کردند.

همزمان با این درسگفتار ها، کتابی در همین موضوع از ضیا موحد به نام دیروز و امروز شعر فارسی خواندم که تکمله و ادامه دهنده این درسگفتار بود و باعث عمیق تر شدن فهمم از درسگفتار ها میشد. شعر را به دید اثر هنری برایم تعریف کرد.
 شاید این روزها بهتر باشد  کتاب شعر از شاعران نو بهم هدیه کنیم . بیشتر شعر بخوانیم و به دنبال کشف معناهای جدیدترین از اشعار باشیم به توجه به انقلاب شعری که نیما آغازید و نزدیکی حال منِ انسان به امانیسم و اگزیستانسیال شعرِ اشعار شاعرین معاصر، در اشعار آنها غرقه شویم و خود را در خیال سحر انگیز آنان قرار داده و اندیشه را آبیاری مجدد از جنس شعر نو کنیم.
آری بهم شعر هدیه دهیم، سپس بلند بخوانیم و با هم پیرامون یافتن بهترین معنا، تبادل نظر کنیم. آن وقت خواهیم دید، باب گفتگو پیرامون تجربه های زیسته خود و پیوند دادن آن با شاعر، گفتگویی با محتوای به شدت متفاوت با آنچه این روزها بین ما حاکم است، بوجود آمده است.

لطفاً امتحان کنید.

 به رسم  درسگفتارهای قبل، یک تِرَک از مجموعه شعر و اندیشه را در ادامه‌ی مطلب در کانال میگذارم، اگر کسی کل آن را خواست، بهم اعلام کند.


@parrchenan

وقتی نیچه گریست

وقتی نیچه گریست
 نوشته یالوم
 ترجمه سپیده حبیب.

این رمان را ده سال پیش خوانده بودم و به مناسب مطالعات و شنیده های این روزهایم پیرامون نیچه آن را باز خوانی کردم.
بازخوانی پُرباری بود و بافته های افزون آری نصیبم شد.
 یالوم در این رمان تلاش کرده چند سخن مشهور و کلیدی نیچه، مثل بشو آنچه هستی، آنچه مرا نکشد قوی تر میکند... را در طول رمان و شخصیت ها، تصویر سازی کند. مثلا چگونه ممکن است میگرن و دردهای عصبی ناشی از آن تو را قوی تر کند؟ در رمان با آن مواجه میشوی.
در واقع آنچه مرا نکشد قوی تر میکند، تغییر زاویه دید است به هر موضوع آسیب زا و آزار دهنده.
 روی دیگر سخن است که برنده نکته منفی را به امر مثبت تبدیل میکند.
 تو وقتی نگاهی این‌گونه یافتی، در هر شرایطی امکان یافتن امر زیبا را به صورت کنش کرانه و نه واکنشی خواهی یافت. و نیت تو فاعلی و نه مفعولی خواهد شد.

رمان بسیار دیالوگ محور است. و در نهایت نشان میدهد که نیت تو است که شخصیتی مثل بروئر، همان زندگی را می‌تواند به امری زیبا تبدیل کند چون کنشی و فاعلی عمل کرده یا مثل سالهای عمرش، همان زندگی را جهنمی ببنید، چرا که واکنشی و مفعول عرف و سنت و فرهنگ خود بوده است.
 در پایان رمان نتیجه ای که گرفتم:
به کمک دیالوگ با دوستان خردمند، امکان یافتن امر زیبا را در هر شرایط بدست آورم. و آنچه مرا نکشد قوی تر میکند را در خود بیابم و زندگی کنم.
به کمک پیاده روی ( ورزش) افکار خود را پالایش و ویرایش کنم.

@parrchenan

پیرامون آنچه به عنوان دخترانگی نوشته شد کلمنتهای خوبی دریافت کردم که به سمت نوشتن قسمت دومی هدایتم کرد.
 یکی از کامنت ها این بود که تو از دید مردانه به موضوع قتل رومینا و تلفیق آن با دخترانگی دیده ای.
و این را میپذیرم چرا که امکان جسمی دید زنانه مدل  را ندارم چون مردم ولی در نهایت می‌توانم به کمک خیال ، گمان برم که میتوانم از دید زنانه احتمالاً بنگرم. در کامنت اشاره شده بود که زنان چون امکان استقلال مالی نداشتند و ندارند، پس مجبورند ، عرف و قوانین را به همان صورت هزار ساله پذیرا باشند.
این حرف تا حدودی درست است. مگر اینکه مادری، دختری، زنی، امکان داشتن استقلال مالی داشته باشد و به هر دلیل غیر اجباری، مثل داشتن پدر خوب، خانواده خوب، همسر خوب آن را از خود دریغ کند.
این روزها که روزگار به زیر کشیدن مجسمه های برده داری است، مقاله های خوبی پیرامون این موضوع خوانده ام که میخواهم قسمتی از آن مفهوم را به بند اول جستار گره بزنم.
چرا برده داری، غیر اخلاقیست؟
چون انسان را از مختار بودن به اجباری می‌کشاند.
و حقِ انسانی، یا انسان وجودی در معنای مدرن آن یعنی انسانی که مختار است و چون برده داری این مختاریت را از برده میگیرد، در واقع او را از انسانی بودن  تهی میکند.
 در این‌جا نمی‌توان گفت صاحب خوب، صاحبِ بد یک برده، به صاحبان خوب تخفیف بدیهم و از آنها حمایت کنیم. چون در لایه ای زیرین تر، حق، در معنای مختاری را از انسان دریغ کرده است. پس در نتیجه صاحب خوب و بد در برده داری دیگر محل موضوع ندارد.
حال چگونه برده داری از پس هزاران سال برچیده شد؟
 یک دلیل ساده:
اختراع ماشین بخار. 
ماشین بخار انسان و صاحب قدرت را و صاحب سرمایه را از نیاز به قدرت عضلانی انسانی و حیوانی فارغ کرد.
در واقع رها شدن اقتصاد از وابستگی به چرخه قدرت عضلانی ناشی از فتوسنتز نور آفتاب در گیاهان بود که آغاز مبارزه با برده داری شد.
حال به بند اول جستار برمیگردم.
 آیا قوانین و مقررات پیرامون ازدواج پیرامون هم مرد، و هم زن، امکان تفسیر گری از زاویه حق انسانی به معنای انسان انتخابگر را میدهد؟
اگر نمیدهد، دیگر بحث شوهر خوب و بد، زن خوب و بد، پدر خوب و بد دیگر معنایی ندارد.
یا در واقع برای رسیدن به حق، نیاز است قوانین متناسب با آن بسته بندی شود. آیا در مملکت ما این شدنی است. تا حدودی بله. با توجه به تبصره های حقوقی میتوان دو انسان رها و داری حق ( به معنای مختار) را ترسیم کرد.
و این در صورتی است که زن  استقلال مالی داشته باشد.
آیا این نیز در جامعه ما شدنی است؟
تا حدودی بلی. به کمک اینترنت و مهارتهای مالی و مدیریتی که میتوان از آن بدست آورد این مهم این روزها حتی شدنی تر است. 
برای عبور از مهم بودن « دخترانگی» و مفاهیمی که پیرامون آن رشد یافته و آبشخورش هستند همچون، غیرت، تعصب، ناموس، 
 عبور از وابستگی مالی، حقوقی و رسیدن به استقلال حقوقی و مالی لازم است.

 نیچه ای بخواهم بنویسم: ماشین بخار خودت را که لازمه عبور از برده داریست، پیدا کن.
پینوشت مهم برای فهم بیشتر این جستار:
۱.واژه حق و حقمدار در تمام جستار به معنای انسان مختار و در نتیجه مسیول مراد است.
۲. اکنون و سهام عدالت هر فرد فارغ از جنسیت و ازدواج کردن یا نکردن، خود فرد می‌تواند با یک درخواست اینترنتی، خود، سهام و‌سبدش را در دست بگیرد و نیاز به اجازه سرپرست خانواده( اکثریت مردها) نیست. و این یعنی میلیون ها زن صاحب سرمایه و امکان مدیریت به دست خود دارند.( شاید یک پیچ  تاریخی، شاید همان ماشین بخار قرن هفدهم)
۳. این روزها کانالی اقتصادی بورسی هست که نویسنده آن یک زن می‌باشد و یک نوشته او، تغییراتی چند صد میلیارد تومانی را در بعضی شرکت ها، باعث میشود

@parrchenan

آبیها

گاهی تماس های دارم با این عنوان که: بیایید ببرینش.
 و وقتی که مشاوره لازم را انجام میدهیم و نامتناسب با درخواست آنهاست. سؤالی گله آمیز  می‌پرسند؟ پس شما آنجا چه میکنید؟ 
به آنها معمولاً توضیح میدهم که من متناسب با فضای سخن، ارجاعات لازم و سخنانی که در حل مسأله شأن کمک کند داده ام( کاری انجام شده است). اما متوجه نمی‌شوند. چرا؟
چون فقط تمایل داشته اند آنچه که خود می‌خواهند، یا خود دوست دارند را بشنوند. و چون این، نمی‌شنوند این ذهنیت در آنها شکل میگیرد که پس کاری انجام نشده است.
 نتیجه:
۱.وقتی برای خود یک انتظار ایجاد کردی، ( بیایین ببرینش) امکان شنیدن یا دیدن افقها و سخنان تازه را از خود دریغ کرده ای.( فقط خواسته انتظاری خود را خواهی دید) خود را نسبت به آن موضوع آسیب پذیر کرده ای و امکان نو آوری و خلاقیت، حل مسئله را از خود گرفته ای.
در واقع سخن بی مسما و نا مفهوم و خنده دار «قانون جذب» شما را از دیدن و شنیدن و اندیشیدن در چیزهای نو محروم می‌کند.
 این‌جا در واقع اسیر گره های زبانی در لایه های پیچیده فکری ذهنی  هم میشویم.
اگر به جای جمله انتظاری بیایین ببرینش جمله پرسشی ناشی از ناآگاهی مطرح میشد: مثلا من با این همسر چه کنم؟
موضوع بسیار فرق میکرد. و اتفاقاً این افق ها و سخنان تازه که میشنود را راهگشا میبیند.
 این پیچیدگی در لایه های ذهن شاید در نوع زبانی که استفاده میکنیم نُمود داشته باشد. مثلا اگر قاطع تصمیم گرفته باشیم و منتظر اجرای فرامینمان ( گویی پادشاه هستیم اما در واقع فردی کاملا عادی )، از تماس حاصلی نمی‌بریم اما اگر اصل کوانتومی هایزنبرگ، «اصل عدم قطعیت» را در ذهن جاری داشتی، نوع زبان و جمله بندی نیز تغییر می‌کرد و پرسشی میشد چون قطعیتی در کار نبوده است.
۲. من از افرادی که تماس می‌گیرند و با  قطعیت  جمله بیایین ببرینش  را انتخاب میکنند متعجبم.
 آیا اینها در ایران زندگی نمیکنند؟ در کجای قانون و عرف و شرع این مملکت، چنین رفتار قاطع و چکشی جاری بوده که حالی زنی نسبت به همسرش؟
۳. همچنان نقش معیوب سیستم آموزش و پرورش را در نوع چیدمان سخن( درس های از قبیل ادبیات فارسی) در نوع تفکر( بینش و جهانی بینی درس‌هایی چون علوم اجتماعی و علوم دینی و...) و ضعف در شناخت از حقوق اصلی و ابتدایی ( درسی نداشته به نام قوانین و یا شاید علوم اجتماعی)
را در این نوع تماس ها پر رنگ میبینم.
@parrchenan

در جستجوی آبی ها جلد دوم کتاب بخشنده است. رمان نوجوان، که سال پیش جلد اول و این روزها جلد دوم را خواندم.
کتاب، چند مفهوم اصلی نیچه ای را بر می‌شمارد و رو می‌آورد. کتاب بر جمله معروف اگر چیزی مرا نکشد قوی تر میکند جولان میدهد و در نهایت معنای زندگی، خود زندگی را در فقط هنر باز نمایی میکند. هنر را امری ازلی دیده و هر چیز جز هنر را برای زندگی انسان نجات دهنده نمی‌داند. 
اما آبی:
دو نکته دارد، قطعه‌ای از شعر شاملو که : آی عشق چهره آبیت پیدا نیست...
و رنگ صلح آبیست، که رنگ عشق نیز هم.
و نکته دوم عدم وجود واژه آبی، در کل غزل حافظ است. گویی چنین واژه ای آن زمان نبوده و البته مفهوم عشق و صلح در آن زمان نیز رخت بر بسته بوده است.
نتیجه گیری خودم از این کتاب:
 ۱. رنگ آبی و ارادتمدم به آن و حضورش در زندگی ام را( از لباسی که میپوشم، منظره ای که میبینم، آسمانی که زیر آن راه می‌روم) را جدی بگیرم. هر گاه این رنگ در زندگی ام کم بود، به صلحی که در آن هستم یا نیستم، به عشقی که دارم یا ندارم شک کنم.
۲.یکی از نشانه‌های نبود آبی در زندگی، حضور پُر ترس در زندگیست. هر گاه از ترس جانوران ندیده ترسیدم آبی وجودم کم خواهد شد
@parrchenan

آشپزی

این چند وقت کتابی دستم آمده از نجف دریا بندری،
کتاب  مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز


 پیشگفتار بسیار پر شکوهی دارد، چندین جنبه را در آن لحاظ کرده، یکی تعریف از هنر، یکی تاریخ، و دیگری فرهنگ.
شاید نجف دریا بندری را بتوانم یک روشنفکر ناب و خاص، و تک و  ویژه بنامم،  و در طول این جستار توضیح خواهم داد چرا.
 اکثر روشنفکران،  مخاطبانشان، اهل فن، آدم های با سواد و آشنا به مفاهیم تجدد ، دانشگاه رفته، دوستدار فضای تجدد و از این قبیل آمد و روشنفکران برای اینان، کتاب می نویسند، موضوع فکر و اندیشه آنها آدم های متجدد است.
 اما نجف، کاری کارستان کرده است. او همین که دید بیش از نصف آدم های این سرزمین با این مفاهیم آشنا نیست. زد به دل کار و موضوع خود را بانوی ایرانی و اتفاقاً آنچه او با آن سر و کار دارد کرد و آن  چیزی نیست جز آشپزی.
هانا آرنت  نگاه سخیفی به کار در خانه دارد و آن را کوچک می شمارد، اما هنر دریابندری آن است که یک گام بالاتر از او حرکت کرده و آن را به امری زیبا تبدیل کرده است.
نجف، استدلالی که برای هنر ذکر میکند، استدلال عمیقی است و آن را با نقاشی که دستی بر آتش آن نیز داشته است، قیاس کرده. و دلیلی سلبی برای آن بیان میکند. این که بعضی می‌گویند این چه کاریست که ظرف بیست دقیقه تمام میشود؟ و او پاسخ میدهد اگر موسیقی را ناب ترین هنر به معنای هنر بیان کنیم ، موسقی، همین که تولید شد تمام میشود و اگر به نوار و سی و رکورد اشاره میشود آنها کنسرو های آن هنر است( دوست داشتم بیشتر پیرامون این استدلالش سخن گویم)
حال او با بانوی ایرانی چه کرده است؟
او بانوی ایرانی را از تکرار، از ملال، از بی خلاقیت از بی نو شدن رهانیده و او را در معرض دایم امر شدن قرار داده است، مثل همان رفتاری که نیچه به مخاطبش می‌گفت: 
در شدن زندگی کن و در بودن نمان.
 بشو آنچه هستی و اینگونه چون خدا در کتاب عتیق می‌شوی (در مواجه با این جمله: هستم آنچه هستم سخن یهوه در برابر موسی در طور سینا)
وقتی تو همیشه یک مدل قرمه سبزی پخت کنی
 یک نوع برنج،  مدل های محدود کوکو، کم کم به آنها عادت میکنی و دچار عادت و ملال و تکرار می‌شوی.
اما او به بانو ایرانی صدها مدل از پخت همان کوکو ، همان برنج و...  عرضه می‌کند فقط کافیست آتش تیز و ملایمش را، برشش را، سبزیش را تغییر دهی. و جهانی که درست می‌کنی یا بهتر بگویم غذایی که درست می‌کنی تغییر میکند.
آشپزی را او هنر دیده هنری با خمیر مایه تاریخ ،فرهنگ و انسان.
 انسان چهرمند و گوشت و پوست و خون دار، نه انسان انتزاعی.
حالا بانوی ایرانی کافیست کتاب را ورق بزند و هر دفعه و هر فصل و هر زمان متناسب با مواد همان زمان و‌فصل، خلق کند، چون هنرمندی و چون در حال خَلقی، مجبوری فکر کنی، دقت کنی، بخوانی، فسفر بسوزانی، چرا که در حال خلق چیزی هستی که هنوز تبدیل به عادت نشده است. مجبوری ذبه لحظه ها و روزها و فصل ها دقیق شوی، برگ مو را در تابستان، قوره را در انتهای مرداد، و... را خواهی دید و در نتیجه نو، خواهی ماند از روزمرگی خارج خواهی شد و  چون همه هنرمندان از خَلقیت خود لذت خواهی برد. چون خدا پس از خلق انسان.
و چون دیگری نیز، نوش کرد در لذت او نیز شریک می‌شوی.
 لذتی دو آتَشه، دو نانِ، دو رو کنجد.

و فردی که اینگونه نو شدن  را در درون خود تازه نگاه دارد در همه شئون خود نو خواهی و نو شدن را  خواهد داشت. این فرد در لحظه زندگی خواهد بود. در لحظه.
او مادری خواهد بود که  برای تربیت فرزندانش نو شدگی را خواهد آموخت، برای شوهرش و برای گروه و جامعه اش هم.
و مهم نیست دیگری ها با او چه کنند چون او 
 بشو آنچه هستی را در خود پیاده کرده است و قائم به ذات خویشتن است. نه وابسته به دیگری. اینگونه روشنفکر ما، نجف دریابندری نیز به هدف خود رسیده است و مگر هدف روشنفکر چیست؟
 جز اینکه مردمان را به نو شدن تشویق کند؟ به شدن فکر کنند و در بودن، نمانند؟
دریابندری
بر عکس هانا آرنت از کارِ خانه، یک امر اجتماعی که از برساخته های خود آرنت هست، استخراج کرده است.
از کار خانه، هنر کشف کرده است و هنر به معنای زندگی که در آثار نیچه هست را از مفاهیم انتزاعی به بطن زندگی گوشت و پوست و خون دار انسان کشانده است
پی نوشت:
۱.دریابندری این کتاب را در سال ۱۳۳۶ و در زندانی قجری شروع به نوشتن کرده ، همزمان با نقاشی و از آن بند و آن سالها نقاشی دارد، به نظرم، نقاشی، آشپزی ، بند زندان سیاسی، روشنفکری و هنر، همه در این نقاشی خلاصه شده است.
۲. تاکید دریابندری بر مخاطب بانوانش، مرا وادار کرد که همداستان با او باشم، ورنه، این هنر را بسیار دوست دارم فارغ از جنسیت.
۳. این روزها مادر در حال خوانش این کتاب است. اگر خوراکی از آن را درست کرد،  عکسش و تهیه پخت آن را در کانال خواهم گذاشت
۴. ادبیات و نثر کتاب عالیست.  مثلاً به جای فریزر واژه یخ دان بکار میبرد یا
 تَر‌دماغ: حالتی که از عطر و رنگ خوراکی

 @parrchenan

رمان مواجهه با مرگ

رمان مواجهه با مرگ
 برایان مگی


 بریان مگی را از کودکی می شناختم. آن زمان که صدا و سیما، دو شبکه داشت و شبکه دو برنامه مردان فلسفه را پخش میکرد. پدرم میدید و من چیزی از آن سر در نمی آوردم و حوصله ام سر می‌رفت.

برایان مگی یکی از فیلسوفان قرن بیست ام است و پس از درس گفتارهای دباغ پیرامون آرنت، از طریق او، با این رمان آشنا شدم و تهیه کردمش.

 رمان پیرامون بیماری و مرگ یکی از افراد خانواده ای الیت از انگلستان در  سالهای نیمه قرن بیستم است و مفاهیم متعددی را در خود جای داده است.

انصافاً انتهای رمان، آنگونه که انتظار داشتم نشد. این که شخصیت محکم و فلسفه دان رمان از اینکه او را گول زده اند، انتظار داشتم ناراحت شود، اما نشد.
 در واقع دویست، سیصد صفحه اول کتاب پیرامون دو مفهوم بزرگ در چرخش است. تقریر مرارت یا تقریر حقیقت، و نشان دادن اینکه یکی را فدای دیگری کردن، چه نتایجی در زندگی به بار می آورد، در ادامه، پیرامون فرزند آوری، خودکشی، زیبایی شناسی و از این قبیل مفاهیم و نسبت آنها با تقریر مرارت و حقیقت سخن به میان آورده است.
اما اوج کتاب صد صفحه انتهایی است، گفتگو های درخشانی بین شخصیت ها رمان شکل میگیرد که سبقه ها فلسفی دارد و نوعی نگاه زیبایی شناسی به مرگ میدهد و هستی و نیستی را از زاویه های درخشانی برسی می‌کند.
به دوستان اهل فلسفه و یا دانشجویان فلسفه پیشنهاد میکنم، این صد صفحه را از دست ندهند.


چند صباح پیش رمان نوجوان خواندم به نام درخت دروغ، که آن هم انگلیسی بود و با آن چه که من ( و احتمالاً ما ایران ها) نسبت به بد و خوب داشتیم متفاوت بود. در واقع یک نوع نسبی بودن را تبین می‌کرد و خوب و بد را از دید فایده گرایی میدید.

 رمان انگلیسی مواجهه با مرگ نیز از چنین خصلتی برخوردار است. بدین منظور که به تو یاد آور میشود در هیچ نهله و مرامی خود را شکل مده.
مثلا در مواجهه با تقریر حقیقت و یا تقریر مرارت، دربست مگو مرام من این است و حتماً یکی از این دو. بلکه پیامد ماجرا را بسنج و « مصلحت اندیشی »کن و آنگاه تصمیم بگیر. برای مصلحت اندیشی نیز حتماً نیاز به یک شورای اهل فکر از افرادی که مستقیماً با آن مواجه خواهند شد داری.
در واقع یک نسبی انگاری اخلاقی صرف در مصلحت اندیشی وجود دارد. تو چون به امر مطلقی دست رسی نداری تنها و تنها می‌توانی به کمک عقل های انسانی مصلحت اندیشی کنی.

انصافاً برای من ایرانی، این موضوع جدیدی است. چرا که ما ایرانی بیشتر با مفاهیم و فلسفه های مطلق و ازلی و ایده های این چنین روبرو بوده ایم. از گذشته دور با فلسفه یونان  و حتی در دوران مدرن نیز با فلسفه ایده آلیسم آلمانی و کانتی و در اصطلاح قاره ای مواجه بوده ایم و فلسفه جزیره که اُس و اساس تمدن و مدرنیته جدید است را کمتر مداقه کرده ایم. 
 احتمالاً عامل جغرافیایی در این تأخر بی تأثیر نبوده است چرا که جزیره آخرین نقطه قاره اروپا و دور دست ترین آن به شرق و ایران بود.
حتی می‌توان به این موضوع بغیر از دلایل تاریخی مبرهن که نگاه بدبینانه که ما ایرانی به انگلیس دارد را در ریشه های فلسفی نیز جست که ریشه های فلسفی ایده آلیستی و ازلی که داریم را با ریشه های فلسفی نسبی گرا و پیامدی انگلیس ناسازگار و متضاد می دید.

این رمان، به من فرایند مصلحت اندیشی و نگاه پیامدی به ماجرا داشتن را بصورت عملی یاد داد.
@parrchenan

کتاب فلسفه تنهایی

در یک کلام، 
نگاه بنیامینی فیلم پلتفرم مشهود است. 
این که کارگردان
 با رجوع به سنت( همه نمادهای مسیح)
فیلم اسپانیایی است و  اسپانیا یکی از نمادهای مقاومت مسیحیت در برابر مسلمانان آندولس و دیگری گسترش مسیحیت به آمریکا جنوبی است

.
 خواسته یک پیام ورای خدا و متافیزیکی و اتفاقا کاملا بشری و این دنیایی را با استفاده از ارجاعات سنتی، مذهبی، دینی، ادبی( سروانتس) به دنیای مدرنی که در آن زندگی می‌کنیم  به مخاطبش بدهد:
 حواست به  کودک انسان چه حال و چه کودک نسل آینده باشد.
سهم او را نخور

@parrchenan

ازشون اجازه گرفتم عکس بگیرم:
 سرباز و گل، کادر قشنگی
فرد غیر نظامی پرسید من پاشم؟
 :نه، دوست هر جا که باشد، زیباست.

اردیبهشت، زمان عاشقی ست. بر گل. بر سرباز. بر دوست، بر حتی دشمن.
 این روزهای سبکم
 سبک تر از ذره
 پُرم از هیچ و همین بی‌همتاست.


کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت
من و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز؟
که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

@parrchenan

سهیل رضازاده:
کتاب فلسفه تنهایی
نوشته لارس اسونسن
شادی نیم رفعت
نشر گمان

کتاب پیرامون وجوه مختلف تنهایی، صحبت می‌کند و زاویه های مثبت و منفی آن را بر می‌شمارد.
اما جان کلام کتاب این جمله است:
همه چیز میتواند در خلوت و انزوا بدست آید جز شخصیت آدمی(ص۱۳)
اما تعریف تنهایی چیست:
تنهایی یک حس است، حس ناراحتی ای که خبر از نیازمان به ارتباط با دیگری یا دیگران میدهد، نیازی که برآورده نشده است.
کتاب سخن درخشانی دارد که همه آدم ها در تجربه شان از جهان تنهایند. و این جمله را بسط و شرح میدهد.
و وقتی که به چنین درکی برسیم، راسل می‌گوید: پس، چنین درکی، سبب ایجاد ارتباط میان آدم ها میشود، ارتباطی که میتواند بر تنهایی غلبه کند.
کتاب، تنهایی و دیده نشدن، بایکوت شدن را یکی از دشوار ترین اتفاقات زندگی بر شمرده و دلیلی تکاملی بر آن آورده که آدم ها ذاتاً موجودات اجتماعی هستند.
اینکه ممکن است چگونه در دام اندیشه ها و نحل های ناگواری بی افتیم، چرا که هراس از انزوا وامی‌داردمان در پی دیگر مردمان باشیم.
ما محتاج نگاه دیگران به خودمانیم.
کتاب، سه شکل از تنهایی را که مزمن، موقعیتی و گذرا هست، تعریف میکند.
کتاب جملات قشنگی دارد که آدم را به فکر فرو میبرد، مثل این:
بعضی حس و حال ها مثل ترس یا ملال جهان را دور و دیر آشنا می نماید حال آنکه حس های دیگری مثل شادی و خوشی تجلی کردن قرابت و صمیمیت با عالم و مافیها هستند.
آدم های تنها، با غیر تنها عوالمشان فرق دارد، و درک این دو از از زیست جهانشان نیز هم.
شاید برای فهم تنهایی،ما نیاز به فهم حس و حال متضاد تنهایی داشته باشیم: و آن چیزی نیست جز حس تعلق.
کتاب، گریزی هم به هانا آرنت و کتاب توتالیتاریسم او زده است و  از این گذر گاه، به این نتیجه رسیده است که در چنین جوامعی، به دلیل ساز و کاری که دارند، اعتماد کردند سخت و در نتیجه تنهایی زیاد می شود.
کتاب دو فصل درخشان دارد: 
یکی فصل پنج؛ که نامش تنهایی ، دوستی و عشق است 
و برشی از این فصل:
فقط کسی که بلد است دوستی کند و عشق ورزد می‌تواند احساس تنهایی کند از طرفی دیگر این هم معقول است اگر بگوییم فقط آن کس که آماده لمس تنهایی است می تواند عشق بورزد و یار کسی باشد.
و برشی دیگر:
تقریباً برای همه جا افتاده که دوستانشان می توانند دوستان دیگری هم داشته باشند اما اندک افرادی میپذیرند عشقشان عاشق کس دیگری باشد دوستی تنها بخشی از وجود شما را طلب می کند ولی عشق همه وجودتان را می طلبد.

و چرا؟
و این خوب است یا بد؟


سالها، پیرامون افسانه نیمه گم شده که در ضیافت افلاطون بدان اشاره شده و به ادبیات عامه پسند ما نیز رخنه کرده است، بسیار سخن گفته شده است. این نویسنده با سه برهان قاطع خط بطلانی بر این افسانه و کارکردهای نامناسب آن میکشد. اگر داستان نیمه گمشده شما را جذب کرده است، به برهان های نویسنده مراجعه کنید( نمیگویم که خود بدان برسید ص ۹۹ و ۱۰۰)
و پس از آن، معنای عشق را با تلفیقی از کلبی مسلکی و رومانتیکی به  یک همزیستی تعریف می‌کند،نوعی یکی شدن دو تن است اما آنجا یگانگی و یکی شدنی نیست که تفاوت ها را محو و یکدست کند و در دل خودش تفاوتها و افتراق ها را جا می دهد.
فصل دیگر که برایم درخشان بود، فصل هفتم، انزوا است. و شیر فهم کردن مفهومی به نام «بودنِ_ با»است.

این دو فصل را دو بار بل بیشتر خواندم، این کتاب از آن کتابهایست که ترجیح میدهم در قفسه کتابخانه ام بماند و هر از چندی به آن رجوع کنم:
وجود آدمی همیشه لزوما گونه‌ای «بودنِ_ با» است در حقیقت این «بودنِ_ با» پیش شرط شناخت ما از خویشتن خودمان است ما به واسطه نگاه دیگران است که می توانیم به شناخت از خود برسیم.

@parrchenan

کتاب سوگ مادر

کتاب سوگ مادر
شاهرخ مسکوب
 به کوشش حسن کامشاد
نشر نی
 شرح در👇👇👇

@parrchenan

یکی از تکنیک های رواقیون برای  زندگی فضیلتمند و پر آرامش، فکر کردن به اتفاقات ناگوار است. بدین منظور شما همیشه خودت را آماده نگه می‌داری برای روزهای بد، چون اتفاق بد را امکان سنجی کرده ای،  و در نتیجه از بودن در لحظه‌ای که اتفاق بدی نیست، عمیقاً لذت میبری. مثلا رواقیون می‌گویند اگر به کودکت لقمه ای گرفته ای، این فکر را کن که شاید این آخرین لقمه او باشد. درست است فکر وحشتناکی است، اما باعث لذت بردن تام و تمام از بود او میشود.
کتاب در سوگ مادر، نوسته ، خوش قلم توانا، شاهرخ مسکوب که اتفاقاً در اینجا خودش بوده و نه هنرمندی نابش در قلمسُرایی، از این دید، کتاب مغتنمی است. این که این کتاب پیرامون خاطرات روزانه سالهای درازناک از مواجهه یک ایرانی با مرگ مادرش است.
مرگ عزیزی
یکی از عظیم ترین اتفاقات فردیست که با هیچ چیز دیگر، تاکید میکنم، هیچ چیز دیگر، قابل قیاس نیست. 

  کتاب این امکان که مرگ عزیزی چون مادر، چگونه زلزله ای دایمی در فرد( بخصوص فرد ایرانی) ممکن است ایجاد کند را نشان میدهد و از این رو اگر بخواهی رواقی زیست کنی و خود را آماده برای اتفاقات ناگوار و یا لذت بردن تام و تمام از حضور مادر یا پدر، یا فرزند، میتواند  بسیار مفید باشد.
با خوانش این کتاب، فکر کردن به اتفاق ناگواری چون مرگ عزیزان،  ملموس تر، عمیق تر  و عینی تر میشود، قدرت خیال پروری میدهد و اجازه  آن را که تو بفهمی این یعنی چه را هم. فکر کردن به این اتفاق ناگوار را عینی تر، حسی تر و عاطفی تر میکند  و در نتیجه از حالت انتزاعی به در میآورد و تا حدودی ملموس میکند.
 از این لحاظ پس، از بود آنها عمیقاً لذت خواهی برد و چه بسا، کدورت ها، چیزهای خُرد که اینک چه بسا مسخره جلوه کند، همچون شبنمی در مواجه با آفتاب، نیست شود.
مرگ این بی پایان بی کرانه را برای عزیزت، به توِ خواننده حالی میکند و تو را در لجه سخت و تاریک آن فرو میبرد. پس هرگاه سر برون آوردی فروغ آفتاب حضورشان را بیش از پیش احساس خواهی کرد

 این کتاب ، برداشت دومی هم میتواند داشته باشد، مواجهه با امر تنهایی. تنهایی یک انسان که شوق حضور یک دیگری را دارد و نیست. نشدنی است و در شبی دلگیر و مه گرفته و چمانه* و بارانی  تهران  که روزن و دریچه افکاری که داشتی و اینک نیست...
خوانش این کتاب و مواجهه با امر تنهایی را همچون آن فکر کردن به اتفاق ناگوار، هم وزن میکند.

این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنم:
 بخصوص به کسانی که اینک در اوج مهر و محبت و حضور ِ والدینشان هستند و تا کنون لجه سیاه و سرد و بی‌کرانه مرگ به آنان شبیخون نزده است و انتظار میکشند دنیا همینگونه ادامه خواهد داشت. این کتاب از برای آنها، آگاهی ست.
پی نوشت:
*چم در ترکی به معنای مه می باشد و چمانه واژه ای ابداعی از خودم است
**شیرینی نشسته پا به پای کتاب در عکس، دست پخت مادرم است
@parrchenan

سهیل رضازاده:
یک برش از کتاب
«حیف که از نعمت خواندن محروم شده ای یادم نمی‌رود که خوشه های خشم را با چه پشتکار و مشقتی میخواندی با آن عینک ناجور که سرگیجه می گرفتی... روزی حداکثر ۳، ۴ صفحه.به آخر آن کتاب ۶۰۰ صفحه ای که رسیدی اولش را فراموش کرده بودی و از من پرسید و من هم عوض جواب پرت و پلا می‌گفتم کفر تو در می آمد وقتی چاپ دوم در آمد باز از سر گرفته این هم نوعی دیوانگی مادری است که آدم مطالعه کتابی را که پسرش ترجمه کرده در هر تجدید چاپ از سر بگیرد نمی‌دانم اگر کتاب را خودم نوشته بودم چه میکردی».

@parrchenan

کتاب رواقی زیستن

اگر دنبال یک داستان، یک نمایشنامه، یک  داستان پر مایه و محلیِ پانزده دقیقه ای  انگاری تویتری میگردید
 این داستان کوتاه احسان عبدی پور را گوش دهید.👇👇👇👇

 ته انسان تهنا. انسان تهنا شده که خود را در دیگری میجوید. گویی که در دیگری بودن است که معنا می دهد خود را. در تهران باشی و دیگری  ای چون بوشهر را به یاد آوری، مختاری باشی و اوباما ببینی خویش را، کفتر داشته باشی از برای همه کسانی که نداری و به همه دیگری ها نداشته به کفتر خو کنی.
به این زندگی بی معنا بخواهی با استدلاهای  تاریخی تا عباس میرزا،  عشق را حناق کنی به زندگی تا از زن شاید متاهل روس، بوسه بقاپی. در این پوچی، روایت کنی داستان بی معنای زندگی را و دمام بزنی و خیام بخوانی و
 دنبال یک مکزیکووو بگردی تا همه آنچه که باید به کسی که دیگر نخواهی دید را  از خود به او روایت کنی.
اگر دستم با احسان عبدی پور می‌رسید، به او می‌گفتم، در اسکله، در بندر، بر روی کشتی، دنبال مکزیکووو نگرد. زنگ بزن ۱۲۳ آنجا یک تهنا چون خودت، در اقیانوس پوچی شناور نشسته، تا با او کسی حرف بزند و از داستان زندگیش روایت کند. بعد از شنیدن داستان عبدی پور، خودم را در دیگری دیدم، در مکزیکووو دیدم وقتی که پشت تلفن به مستاصلی میگویم: 
وقت بخیر بفرمایید.

 

برای شنیدن داستان صوتی مکزیکووو میتوانید به کانال تلگرامی پرچنان مراجعه کنید

@parrchenan

کتاب فلسفه ای برای زندگی
رواقی زیستن در دنیای امروز
نوشته ویلیام اروین و به ترجمه محمد مقدسی
انتشارات گمان

سالهای زیادی از زندگیم، نگاه منفی و غرِ دوستان و نزدیکان و آشنایانم را نسبت به سبک زندگی که دارم، می‌شنوم، یا سکوت میکنم یا دلایلم را میگفتم یا یک جاهایی کوتاه می آمدم  و با سخن آنان همراه میشدم. چندین بار به خاطر نوع لباس و پوششم و نو و کهنه بودن لباسهایم، مواخذه شدم. چندین بار بخاطر دوچرخه سواری  و...هم.
بارها به بدبینی متهم شدم، اینکه انسان منفی بافی و بدبینی هستم.
تا اینکه این کتاب را خواندم و دیدم بدون آنکه به کنه زندگی رواقی مشرف باشم، تا حدود زیادی، رواقی می اندیشم و زندگی میکنم.
این کتاب چه میگوید:

چیزهایی که« از» زندگی می‌خواهیم آن‌هایی نیست که « در» زندگی می‌خواهیم. همین

رواقی زیستن به درد کسی میخورد که ذهن تحلیلی دارد و به همین دلیل با ذن_ بودیسم نمی‌تواند از سر مهر باشد. رواقی زیستن یعنی با  رسیدن به آرامش به فضیلت برسیم. این دو واژه برای رواقیون بسیار مهم است و آرامش یعنی فقدان احساسات منفی از قبیل خشم اندوه اظطراب ترس و...
فضیلت نیز در معنای استفاده از عقل در همه جنبه های زیستی انسان است.
رواقیون به دنبال یادگیری این مفهوم بودند که برای هر سرنوشتی آماده باشند.
رواقیون چند راهکار برای زیستنِ اینگونه دارند:
۱. فکر کردن به اتفاقات ناگوار:
با این یک جمله این سخن را تمام میکنم که سنکا می‌گوید:
«بخت بد بیش از همه به کسانی ضربه می‌زند که جز به بخت خوش نمی اندیشند». با این روش، می‌توانیم سیر ملال و لذتی که عموم انسان‌ها درگیر آن هستند را شناسایی و از آن عبور کنیم.
راهکار آنها این است که انسان به هیچ چیز خو نکنید. اینگونه تا حدودی بلند پروازی مان را کنترل می‌کند و اجازه لذت بردن از داشته ها را میدهد و اجازه میدهد از هر چیزی که مشاهده می‌کنیم لذت بریم، برای این راهکارها رواقی نیاز به تخیلی قوی داریم. در نتیجه‌ همیشه آماده تغییریم.
۲. دو گانه اختیار:
یک راه حل کاربردی دارد
 همه اتفاقات را به سه دسته تقسیم میکند
 ۲-۱مواردی که در اختیار ما نیست.
۲-۲مواردی که اختیار ما محدود است.
۲-۳مواردی که تحت کنترل ماست
از آنچه در اختیار ما نیست عبور کنیم
 و موقعیت ها را به سمت قسمت سوم بکشانیم، مثلا اهداف را از حالت بیرونی به درونی تبدیل کنیم. به جای آنکه مثلا  قهرمان شدن در فلان مسابقه را برای خود هدف گذاری کنیم، هدف را درونی کرده و بیشترین تلاش را هدف اصلی خود قرار دهیم.
۳. تقدیرگرایی:
اینگونه آرزو نمی‌کنیم، ای کاش در گذشته!! اینگونه بودیم از فکر و زبانمان می افتد
 و تقدیرگرایی را میتوان با تکامل پیوند داد و از شر چیزی به نام سرنوشت رهایی یافت
 تا حدودی نگاه را جبرگرایانه می‌کند و به گذشته و لحظه حال هر شخص، با توجه به ۲-۱،  دیگر  از اندیشیدن و وقت گذاشتن بر روی آن، انسان را بی نیاز میکند.
۴. پرهیز از لذت:
با قرار دادن خود در شرایط سخت، چیزی مثل مانور ها ، خود را برای شرایط سخت آماده کنیم یا دوباره بتوانیم، از چیزها بسیار ساده لذت ببریم. مثل کوه و کوهنوردی و سرما که دوباره شما را با لذت های ابتدایی پیوند میدهد. مثلا لذت بردن از گرما. و در نهایت تاب آوری ما را بیشتر می‌کند.
کلا  رواقیون در مواجه با لذت، با احتیاط گام بر می‌دارد و اراده را با خویشتنداری تقویت می‌کند،
 برشی از کتاب:
«اما چیزی که رواقیون متوجه ه اش شده اند این است که قدرت اراده هم مثل قدرت ماهیچه های انسان است هر چه بیشتر از عضلات تان استفاده کنید قوی تر می شوند و به همین ترتیب هر چه بیشتر اراده تان را به کار ببندید اراده تان نیرومند تر می شود» صفحه ۱۴۰
«یکی از فواید که ممکن است عجیب هم به نظر برسد این است که پرهیز عامدانه از لذت خودش می تواند لذت بخش باشد» صفحه ۱۴۱
 و سخن سنکا:
«آب، خورشت و تکه نانی از جو برنامه غذایی چندان دلپذیری نیست اما بالاترین لذت این است که کسی بتواند از یک چنین غذایی لذت ببرد» ( سخن عالی بود)
۵. مراقبه و تأمل:
«مدام باید از خودمان بپرسیم که آیا عقل است که زمام مرا در اختیار دارد یا چیز دیگری و زمانی که فهمیدیم چیزی غیر از عقل و رفتارهایمان حاکم است باید بپرسیم آن چیز چیست» صفحه ۱۴۵

کتاب راهکارهایی برای توهین، اندوه و ماتم، خشم و مهم ترین اینها، کنترل و یافتن ارزشهای شخصی دارد، بدین منظور که تلاش کنیم خودمان ارزش هایمان را شکل دهیم، نه دیگری.
 مثلا رواقیون به آزادی بسیار ارزش قایلند و این دلیل را می آورند که:« اگر دنبال موقعیت و اعتبار اجتماعی باشیم به دیگران اجازه می دهیم که آزادی مان را سلب کنند در این صورت باید به سراغ کارهایی برویم که احتمال تحسین شدن از طرف دیگران را بیشتر کند... از کارهایی که ممکن است ما را از چشمشان بیندازد پرهیز کنیم در نتیجه دیگر آزاد نیستیم» صفحه ۱۹۸
ادامه در👇👇

@parrchenan

 پیرامون ارزش زرق و برق دنیا: «وقتی افراد به واسطه بهره مند از زندگی پر زرق و برق مشکل پسند می شوند اتفاق عجیبی می افتد به جای اینکه برای از دست دادن توان لذت برد نشان از چیزهای ساده و معمولی قصه بخورند به این ناتوانی جدید افتخار هم می‌کند از اینکه چیز های عالی چیز نظرشان را جذب نمی کند به خودشان می بالند اما رواقیون دلشان به حال این افراد می سوزد». صفحه ۲۰۷
ارزش برای ما ، باید کاربردی باشد، از غذا گرفته تا خانه، اینکه طبیعی باشیم و طبیعی را عیاری برای کاربردی بودن یا نبودن بدانیم.
 اتفاق جالب پیرامون اندیشیدن رواقیون پیرامون مردن است.
 که تا حدودی به‌مرگی را حتی پیشنهاد میدهند  به‌‌مرگی نه از روی نیهیلیست و هوس و ملال و دلزدگی.
شاید اولین فلسفه ای باشد که می‌خوانم نگاهی اینگونه داشته اند.
 دو فصل آخر کتاب، نویسنده پیرامون رواقی زیستن در دنیای مدرن و تجربه خود از این نوع زیست را بیان میکند.
 این کتاب برای من بسیار مفید و کاربردی است.


@parrchenan

فیلم ۱۹۱۷

از کاپ تا کیپ

 رضا پاکروان

بعد از مدتها که این کتاب دستم بود، خواندمش. چیز خاصی برایم نداشت، جز  انگیزه  و تقویت سفر با دوچرخه.
و این که نویسنده سفرنامه در پایان سفر به این نتیجه رسید، ایکاش، به جای رکورد گیری و سرعتی  وسریع رکاب زدن دنیا، آرام و بی دغدغه کشورها را رکاب میزد.
@parrchenan

فیلم ۱۹۱۷


فیلم خوبی بود، خوب به معنای شاعرانه. زشتی جنگ را شاعرانه نشان میداد. شعری ضد جنگ. اینکه تو هزاران کشته شدن ببینی، تجاوز و بی اخلاقی و دریدگی ها ببینی، مثل اکثر فیلم های ضد جنگ،  چنین نبود.
زشتی جنگ را با به تصویر کشیدن پوسیدگی جنازها نشان میداد. همان ها که در حالت عادی، قرار بود در زیر زمین و در خاک اتفاق افتاد و اکنون که جنگ شده روی زمین و در جلو چشم این ممکن شده است. تو از دیدن شکوفه های گیلاس و بریده شدن از تنه، چشمت پر آب می‌شود، از دیدن افتادن درختی ستبر هم، و در پایان فیلم بر تک درخت تناور و هنوز ایستاده، در زیر نور آفتاب با قهرمان داستان به آن تکیه میدهی. درخت و سبزی و ریشه در خاک ماندنش، میشود نمادی بر پایان جنگ.
شاید  به این دلیل من با قهرمان داستان همزمان با هم به آن درخت تکیه دادیم که فیلمبرداری خاص فیلم و شاتهای بلند آن در طول نزدیک به دو ساعت، مرا از سوم شخص غائب، به اول شخص حاضر، تبدیل کرد. و از مخاطبی غیر فعال به مخاطبی فعال تبدیل شدم و اینگونه از چیزی چنین زشت و زمخت، شاعرانگی زایند و به قول والتر بنیامین، استعداد شاعرانگی را بر مخاطبش ارزانی داشت.
من به آن درخت در زیر نور آفتاب مومن شدم.
این فیلم به روایتی، هانا آرنتی، هم بود، چرا که پاسداشت، دوستی بود. برای دوستی جان دادن.
این فیلم را دیدم و نتیجه گرفتم که جنگ کریه است، بخاطر همه جنازه های در حال پوسیدن که قرار بود زیر زمین باشد و اینک حتی روی آب در حال تجزیه شدن هستند. جنگ شوم است. به خاطر همه درختان قطع شده و جنگ با نابودی درخت نطفه اش بسته میشود.  از این فیلم آموختم، به پایان جنگ، هر جنگی، جنگ درونی خودم، جنگ بین زن و شوهر، بین دو راننده در خیابان، بین دو نفر، در پیاده رو، بین دو خانواده، احتمام تمام بورزم، بدوم تا پایان هر جنگی، تلاش تام و تمام داشته باشم، تا که از  تکیه زدن بر درخت سبز زندگی، آرامش یابم. 

@parrchenan

 

فقط روزهایی که مینویسم

از ساعت نه شب زنگ میزد و همکارم، مسئولیت رِتق و فِتقش را بر عهده گرفته بود. زنی بود بی جا و مکان که گرم‌خانه های شهرداری از بابت کرونا به داخل راهش نمی‌دادند. بارها و بارها تماس می‌گرفت و کمک چندانی از همکارم ساخته نبود. همکارم در جریان بود و می‌گفت  این وضعیت تقصیر خودش بوده است. تا اینکه همکارم آف شد و یک و نیم شب زنگ زد و من پاسخگو شدم. بسیار حرف میزد، همه آن حرف‌ها را که بارها گفته بود و تکرار کرد. گفتم دست ما به شهرداری نمیرسد ولی اگر بخواهد تلاش میکنم در مراکز بهزیستی اسکان پیدا کند. گفت هزینه ای برای رفت و آمد ندارد. از در همدلی در آمدم  و در انتهای سخن همدلانه ام گفتم، برایش اسنپ، به هزینه شخصی میگیرم، تا شب را بی جا نماند. این همدلی بر او کارگر افتاد. گفت دیگر تماس نمیگیرم و خودم مشکلم را با شهرداری حل میکنم.


 این روزها از بابت کرونا پذیرش سخت و طاقت فرسا شده است. و افرادی که شهر خانه شأن بود و فرو دستان  جایی برای شب‌مانی، سخت پیدا کنند.
 عملاً با زبان بی زبانی گفته اند که پذیرش را سخت کنید ( اصلا نکنید). ضمن اینکه دو تن از همکارانمان هم بابت کرونا فوت کرده اند. اما از یک موضوع غافلیم.


آن زمان که بحران ماسک بوجود آمده بود، خواندم زنی به داروخانه مراجعه کرده بود و داروخانه دار ماسک ها را مخفی کرده و  برای خود و دوستانش نگه داشته بود.
 آن خانم هنگام خروج از داروخانه فریاد زده بود:
احمق! آخه برای اینکه تو کرونا نگیری  باید من هم نگیرم ورنه تو خانواده ات  از من خواهی گرفت.

آنچه که این روزها نام چرخه به خود گرفته است. هنوز در اذهان بسیاری از ما و بخصوص مسیولین ارشد آسیب های اجتماعی شهرداری و بهزیستی و کشور، هنوز فهم نشده است.
من فکر کنم، بسیاری از درک این چرخه و چگونگی کنش و واکنش آن عاجزند، یعنی مغزشان قدرت تحلیل موضوع را ندارد و به نظرم حق دارند هم، برای فهم این موضوع به حداقل ذهن ریاضی یا شطرنج آموخته یا تربیت شده نیاز است که آموزش و پرورش ما کمتر در این امر کوشیده است. ذهن تربیت شده و آموزش و پرورش!! حاشا و کلا.

آی جناب مسئول، برای توقف کرونا، راه ندادن یا سخت کردن پذیرش، همان احمقانه رفتار کردن داروخانه دار است.
 ای کاش ذهنهامون کمی بیشتر تربیت شده بود و مفهوم این زنجیره را ادراک میکردیم.
 ذهن ایرانی  تربیت شدگی  اش، چیزی شبیه  بازی ایرانی، تاریخی تخت نرد است. شانس و هر چه تاس برایت آورد. فقط تو بلد باش و بهترین بازی را با تاس کن. شانس بیار و کرونا نگیر. بهترین بازی ات را کن، پس ماسک را از برای خودت بردار. رفتار آقای مسئول بهزیستی و داروخانه دار از جنس همین نوع تخت نردی فکر کردن است. شانس بیار و نگیر، پس اجازه نده کسی ورود کند و وارد شدن به مرکز را سخت و یا محال کن.
 ای کاش از کودکی به جای تخته نرد، شطرنج را یاد می‌گرفتیم و قدرت تحلیل و پوزیسیون چیدن را می‌فهمیدم. این که برای آنکه من مراقب خودم باشم، باید تو هم خوب باشی.
 این تو، میشود، فرد مهاجر نشین، افغانستانی غیر مجاز و مجاز، کودک کار، زن خیابانی، کارتون خواب، معتاد، بی جا و مکان. ندید گرفتن آنها، اخراج کردن آنها، بی تفاوت نگاه کردن به آنها، از  همان عدم درک ذهن شطرنجی و نگاه تخته نردی بر می‌خیزد و ابلهانه.
کرونا روزی روزگاری تمام شد، به فرزندان خود، شطرنج بیاموزیم. ذهن‌شان را تحلیل گر پرورش دهیم‌. 


@parrchenan

الهی چاره کن این درد و حرمان
بر افشان در جهان دارو و درمان
خلایق را رها کن زین غم و درد 
براین خلق جهان فرما تو احسان
بشر سر در گریبان برده زین  غم
پسندت کی بود این چشم گریان 
بیا بهر خدا درمان کن این صعب
بیا این خطه را بخشا تو سامان 
جهانی پر شد از ترس و غم دل 
توئی خالق توئی آن میر فرمان
دهی هم درد و هم درمان و دارو
کجائی ای تو آن سلطان سلطان
مگر در خواب رفتی ای شهنشه 
نمی بینی تو این خلق پرافغان ؟
تو که خوابی نداری پس کجائی
چرا نائی برون از کاخ و ایوان ؟
همه عالم دو دستان بر دعایند 
توبستان این دعا ازخلق حیران

شاهد( استاد محمود قنبری)

 کتاب فقط روزهایی که مینویسم
آرتور کریستال
 نشر اطراف
اگر اهل نوشتن، اهل شعر گفتن، اهل قلم زنی هستید، این کتاب تا امیدتان نمیکند. شما را با جهان آنها که می‌نویسند آشنا میکند. میفهمیم ما در اصل امتناع، مشترکیم . این که با نوشتن، فکر میکنیم. تحلیل میکنیم.
برشی از کتاب:
«مرگ مادر زیبایی است. چه نیازی به زیبایی در حیاتی که ابدی است ؟ آیا اینطور نیست که در زندگی زیبایی می‌یابیم، چون کوتاه است، که هنر می آفرینیم چون هنر بخشی از جهان خلقت نیست، که فلسفه بافی می کنیم چون هیچ وقت نمی توانیم مطمئن باشیم که دانش مترادف با حقیقت است؟ البته که حتی فیلسوف ها و افسردگان قسم‌خورده نیز دائماً در اندیشه مرگشان نیستند ... مرگ اندیش ترین متفکر هم ممکن است رشته افکار اش با مسائل عادی تر زندگی خارج شود و این هیچ کجا بهتر از [رمان] چرم ساغری بالزاک تصویر نشده آنجا که قهرمان جوان درنگ می کند تا به همه تمدن های مرده ای که آمد و رفته‌اند بیندیشد به فرصتی بی رحمانه کوتاهی که روی این زمین داریم و به این فکر می‌کند که اگر قرار است در آینده به نقطه ریز و نامرئی تبدیل شویم پیروزی ها عشق ها شکست ها و نفرت های من واقعاً به چیزی می ارزد یا نه البته که همه چیز بی معنی است و بیهوده...»
@parrchenan

هیچ دوستی بجز کوهستان

هیچ دوستی بجز کوهستان
بهروز قوچانی
نشر چشمه

یک
وقتی که سال پیش جایزه ویکتوریا را گرفت، منتظر بودم دیر با زود به ایران برسد.
این کتاب شبیه رمان ذوب شده عباس معروفی است. همان سال ۸۸ جلو پیاده‌روهای انقلاب، فروش می‌رفت. تو با خواندن ذوب شده، متوجه می‌شدی، درون زندان، پدر‌صاحب‌‌بچه ات در خواهد آمد. گویی که آن روزگار،  برای ترس انداختن در دل دانشجوِ کتاب خوان چنین راهی را هم در نظر گرفته بودند.
کتاب هیچ دوستی بجز کوهستان نیز انگاری که چنین چیزی در بطن خود دارد با این مضمون: اگر خیال مهاجرت قاچاقی به استرالیا دارید، پدر‌صاحب‌بچه تان را استرالیا در خواهد آورد.
دو
رمان را بخواهم تعریف کنم، تلفیقی است، از مردم فرودستان، با قشر متوسط، تلفیقی بین بینوایان ویکتور هوگو با محاکمه کافکا.
ادبار، بدبختی، پوچی، تگنا، روزگار نکبت بار زندان و هیچ و هیچ و هیچ.
 هر بار که مرد چشم سبز( در کتاب، شخصت اول داستان خود را اینگونه معرفی کرده است) روی جلد را نگاه میکنی، گویی شخصی از دنیای فرودست، از دنیای ادبار، به تو می‌نگرد. تو را با وجدانت در می‌نگرد، تو آیا غم زجر کشیدگان داری؟ این را از جلد کتاب فهم کردم.
سه
خاطرات شیرین کودکی تو را نجات خواهد داد. چرا؟ چون قوه خیال تو را میتواند زنده نگاه دارد. تو بدرون خودت مهاجرت کنی و با آن خاطرات شیرین، گذر عمر کنی تا ببینی روزگارت چه خواهد شد. همین که در جنگل بی کوه و استوایی جزیره که واقعیت اکنون توست، یاد کوهستان می‌افتی و هیچ دوستی به جز کوهستان های کردستان. میتوانی نجات یابی. دوستی از دوران کودکی. در دوران کودکی
چهار
در این زندگی پر از پوچی، شخصیت داستان، معنایَکی، چیزیکی، می یابد. کجا؟ در حضور یافتن در کنار درخت انبه و تنها شدن اش با او، در حضور او سکوت، صدا دار میشود و جیر جیرک  ها می‌شوند صدای سکوت.( این بخش کتاب را خیلی دوست داشتم)، ممارستها و بالارفتن های از درختان بلوط در دوران کودکی تو را با درخت انبه در سرزمین استوا، دوباره آشتی میدهد.
پنج
و سئوال یا جمله که همیشه در پایان کتابی از خودم میپرسم:
این کتاب را خواندم و نتیجه گیری شخصی کردم که...
نوشتن نجات دهنده است.
نوشتن مثل نویسنده همین کتاب، که از زندان جزیره مانوس نجات یافت.
 نجات دهنده است.
نوشتن تو را از پشت لبخند، پشت قهرمان، پشت مهربانی، پشت گاو ( شخصیت های داستان)، که راهکارهای و مکانیسم های دفاعی  در روزگار سختی هستند، نجات خواهد داد. تا درمانده  نشوی. او تو را در این جمع در شرایط ناجور، نجات خواهد داد، چرا که تفرد تو را تضمین خواهد کرد.
او( نوشتن) ناجی تو خواهند بود.
 شش
 این کتاب به نوعی خاطره_ داستان است. راوی و روایت از روزگار مرد زندانی.

@parrchenan

برشهایی از کتاب

 

«دالگه یعنی مادر...
چه کسی مادرش را صدا زد؟ کردها را خوب می شناسنم رابطه مادران و پسران کرد با رابطه مادران و پسران در هر جامعه و فرهنگ دیگری فرق می کند: رابطه ای عمیق پیچیده و حتی غیر قابل فهم برای خود کردها چه برسد به کسانی که کرد نیستند وقتی پسری مادرش را صدا میزند اتفاق بزرگ در هستی در حال رخ دادن است این رابطه کاملاً فرق می‌کند با رابطه که مادران کرد با دخترانشان دارند اعتراف می کنم که برای من هم غیرقابل درک است همانطور که خون درون رگ هایم را حس می کنم رابطه با مادر را هم حس می کنم این اتفاق را نمیتوان عمیقاً فهمید و هم میتوان هیچ از آن سر در نیاورد.


زندگی در چرخشی بیهوده بین صبحانه و ناهار و شام سه کلمه ای که بیش از هر چیز با مفهوم تحقیر پیوند داشتند


من که فکر می کنم صدای جیرجیرک موسیقی سکوت است و سکوت با صدای جیرجیرک بیشتر هویت پیدا می کند و برعکس


مرگ با اینکه عظمتی به اندازه خود زندگی دارد بسیار ساده اتفاق می‌افتد پوچ و بیهوده درست مثل خود زندگی اشتباه است اگر خیال کنیم مردن ما با مردن میلیاردها انسان دیگری که تا به حال مرده اند و از این پس نیز خواهند مرد خیلی متفاوت است نه مرگ حادثهی ساده است و همه مرگ ها پوچ و بیهوده اند. مردن در راه دفاع از یک سرزمین یا یک ارزش بزرگ با مردن برای یک بستنی چوبی هیچ تفاوتی ندارد مرگ مرگ است: ساده و پوچ و ناگهانی  درست شبیه تولد.»


@parrchenan

چرا ملتها شکست میخورند قسمت دوم

قسمت دوم( پیرامون کتاب ملت ها چرا شکست میخورند)

درس گفتارهای هانا آرنت را گوش میدهم و پرسشی که او از جامعه آلمان میپرسد در گوشم زنگ می‌خورد:
 چرا آلمانی ها نسبت به کشتار یهودیان بی تفاوت بودند؟ چرا پیروزی آلمان برایشان مهم بود و نه کشتار یهودیان هم وطنشان؟

فصل نهم کتاب ملت‌ها چرا شکست میخورند رسیده ام. یک داستان تاریخی از ددمنشی هلندیها در جزایر اندونزی را بیان میکند. سه جزیره بود که صدها سال اعراب و چینی ها از آنجا ادویه خریده و از طریق دریا و خشکی و جاده های چون ابریشم، تجارت میکردند. در این جزایر فقط این نوع ادویه ها رشد می‌کرد و این جزایر نیز اینگونه با جهان پیرامون خود تجارت میکردند. تا آنکه هلندی ها در قرن شانزدهم رسیدند پس از عبور از دماغه نیک. آنها کل ساکنان جزیره بالغ بر پانزده هزار نفر را بجز معدودی جهت آموزش کاشتن، کشتند و از صفر تا صد این تجارت را تا صد سال در انحصار خود قرار دادند.
با خودم می اندیشم. چرا آن اعراب و آن چینی ها، چنین رفتاری را با ساکنان جزیره در طول صدها سال( و شاید هزار سال) نداشتند ( در حالیکه به راحتی می‌توانستند) و این اروپایی های تازه وارد چنین قتل عام کردند؟ فلسفه و چرایی این دو نوع رفتار چیست؟
این سئوال هانا آرنت پیرامون کشتار یهودیان را چرا تا صد سال و دویست سال عقبتر نبریم؟
اگر قرار باشد کسی از گذشته و تاریخ خود شرمنده باشد این دقیقاً کیست؟
اگر من مهاجری در یک کشور اروپایی بودم که آنها آغوش شان را برای من باز کرده بودند، به این تاریخچه و این مهمان نوازی چگونه می‌نگریستم؟
 یک هلندی اکنون به این تاریخچه چگونه می‌نگرد؟ آیا همچون  بعضی از آلمانی های امروزی احتمالاً شرمنده تاریخچه استعماری خود خواهند بود؟ 

کتاب ملت ها چرا شکست میخورند، کتابی قطور است و لایه های عمیق تری از مدرنیته و تکوین آن را بیان میکند. نقطه شروع مدرنیته را طاعون یا مرگ سیاه ۱۳۴۰ میلادی میداند که جمعیت اروپا را نصف کرد. این که این تفاوت های عظیم فقیر و غنی بین کشورهای امروز به یک تفاوت بسیار جزئی در انگلیس زمان طاعون باز میگردد. اینکه آن تفاوت در طول زمان به اکنون رسیده است. در واقع مدرنیته و ساختار کنونی آن را ریشه در تاریخ انگلستان میداند( با ارائه شواهدی قوی)
و اینکه امروز کشورها برای رسیدن به  ثروت نیاز به تاریخ، شانس و زیر‌ساختهای سیاسی و اقتصادی دارند که این ها، دو نکته کلیدی دارند. یک_ نو‌آوری را در بطن خود خلق میکنند و دوم اینکه تخریب خلاق داشته اند. تخریب خلاق چیزی شبیه ابطال پذیری پوپری است. یعنی سیستم قابلیت این را داشته باشد، نهاد ها و شرکتها را متناسب با شرایط روز از ببین ببرد یا متحول کند. بیشتر حجم کتاب پیرامون این موضوع است که تخریب خلاق در طول تاریخ دو هزار ساله بشر، چقدر سخت و کم بوده است.
البته به نظرم این کتاب بخصوص در فصل های ابتدایی کتاب، بیشتر سمت سرمایه داری غش کرده و نسبت به سوسیالیسم، از سر مِهر نبوده است. یادمان باشد این دولت رفاه و رسیدن عموم مردم کشورهای ثروتمند به رفاه، ناشی از یک ایدولوژی و باوری بود که در پشت دروازه های سرمایه داری چادر زده بود و آن چیزی نبود جز مارکسیست. به نظرم این نکته را نویسندگان کتاب، نادیده گرفته اند.
 باری این کتاب، برای افرادی که به تاریخ  مدرنیته و اتفاقا تجارت و بازار های مالی و لایه های زیرین آن علاقمند هستند،
مفید خواهد بود. همچنین برای کسانی که به جهان بهتر برای انسان می اندیشند.

  @parrchenan

چرا ملت‌ها شکست میخورند

روز  nام قرنطینه:
با ریفیقم  تلفنی گفتگو میکنیم.
: همین تلفنی که داریم صحبت میکنیم ، حتی همین هم، ریشه اش در طاعونیست که سالها پیش بشر با آن درگیر شد!
ریفیق با تعجب، پرسید: یعنی چجوری!
 در سال ۱۴۳۰ تا ۴۰ میلادی، یعنی ششصد سال پیش، طاعون اروپا و آسیا را فرا گرفت. نصف جمعیت انگلستان از بین رفت و اینگونه شد که ریشه های حکومت مشروطه و نه مطلقه شاهی، برای این سرزمین شکل گرفت. نبود کارگر باعث شد نسبت او و فئودال ( زمین دار) و ... عوض شود و قدرت اشراف در برابر شاه زیادتر شود و شاه نتواند به سادگی آنها را حذف کند.
و سیصد سال بعد از آن انقلاب صنعتی در این کشور رخ داد و سپس در اروپا و آمریکا و استرالیا و کم کم بسیاری از کشورها تسریع یافت. انقلاب صنعتی ابتدا در صنعت نساجی رخ داد تا به اکنون که رسیده است. 
 اگر طاعون نبود و نصف جمعیت انگلستان از بین نرفته بود،ساز و کار این کشور، کما بسابق، بر روی سنتی که بود ادامه می یافت. یک حکومت مطلقه شاهی. و در نتیجه، شروع دموکراسی و در نتیجه تولد و رشد نهادهای اقتصادی و نتیجه این دو، « نوآوری» اتفاق نمی افتاد. پس طاعون بر آیندگان بشر اینگونه اثر گذاری کرد.*
یک سخن هست که میگوید:
 «آنچه مرا نکشد، قوی تر خواهد کرد». اگر این  «م‌را» را نوع انسان و نوع بشر در این جمله لحاظ کنیم، گویی که طاعون اینگونه بوده است.
حال کرونا نیز برای نوع انسان، احتمالأ چنین کارکردی پیدا کند.
نوع بشر، سالها بعد نظاره گر آن خواهد بود.  

 پی نوشت
*  این اطلاعات تلخیص از 
کتاب ملتها چگونه شکست میخورند، فصل چهارم. است
 کسی  اگرخواست بگوید آن را  از ابتدای هفته بعد امانت دهم. اگر کسی کتابهای هراری را خوانده باشد و از آن لذت برده باشد، این کتاب هم، برایشان مفید و لذتناک خواهد بود. هر چند به قدرت و استواری قلم و دانش هراری نمی‌رسد.
@parrchenan

گسست و انسان در عصر ظلمت

پیمان، پیام داد، ببینش. و پیمان برای من از جنس وزنه هایی است که امکان تعادلم را در پرتابی بودن برقرار میکند. در زمان و مکانی که نمیدانم چه کنم، او راهگشاست.
کتاب انسان ها در عصر ظلمت هانا آرنت را تازه تمام کرده بودم و سخنی از برشت را درک نکرده بودم:
« چگونه خوب نباشید»!
«چگونه خوب نبودند موضوع  [نمایشنامه]یوحنای مقدس کشتارگاه‌ها ست. نمایشنامه عالی که برشت در اوایل کارش نوشت و در باره دختری اهل شیکاگو ست که در ارتش نجات کار میکند و آموخته است که آن روزی که باید جهان را ترک گویی،اینکه جهانی بهتر پشت سر به جا گذاشته ای تاثیر بسی مهمتری خواهد داشت از اینکه آدم خوبی بوده باشیم».

و پس از پایان فیلم این جمله را درک کردم.

بعد از اتمام کتاب شروع به دیدن فیلم پیشنهادی پیمان، با نام detachment( گسست) شدم.
جاهایی از فیلم خودم را هنگامی که مربی بچه ها بوده و یاد یکی دوباری که نیمه های شب در حال خودزنی، پسرکی راملاقات کرده و غرق خونشان به گفتگو نشسته بودیم افتادم.
فیلم پر از استعاره و نماد است.
فیلم، تنهایی محض انسان، و نیاز وافر او به محبت، به دوستی و نه عشق!! را نشان می‌داد. عشق را آفتی از برای دوستی تعریف میکرد. و در آخر، انسان را با ته‌نایی اش، تنها می‌گذاشت.
« مرگ شر است و شر علا کشتن »
، حتی کشتن خود،  این فیلم، معنایی دوباره کرد.
انسان رنجور را پاییز دید، پاییزی که چون بهار، نقطه اعتدال دارد، ولرم  سرد است، از تابستان رانده و به زمستان نرسیده.
انسانی که مولوی ترسیم میکند، انسان، عاشقی چون بهار است و انسانی که این فیلم بیان میکند، انسان رنجور دوستدار محبتی است که از جنس پاییز است. انسان مدرن از جنس پاییز است نه از جنس بهار.
شاید امسال با آمدن بهاری چنین بی‌معنا در زمانه ای کرونا گرفته، معنای انسان نه عاشق اما در محبت و پر از رنج و محنت پاییزی را فهم کرده باشیم.
در فیلم ما سه شخصیت زن داریم که عاشقی میخواهند و مالکیت و تصاحب کردن و مردی که فقط محبت و مهربانی میخواهد، از برای خود و دیگری.
احتمالأ به همین دلیل فضای غیرفمینیستی ، نام این فیلم درخشان را کمتر شنیده ایم.

اگر سنخ روانی فسرده یا در مود پایین خُلقی هستید پیشنهاد دیدن این فیلم را نمیدهم.
 بعد از دیدن فیلم دلم پر از گریه بود و نبود کسی که با او قسمتش کنم. 
این فیلم را بعد از هانا آرنتی دیدم که به طور فلسفی، روابط و عواطف انسانی را برجسته کرده است و احتمالاً به همین دلیل اینگونه هوای گریه داشتم.

انسان در عصر ظلمت چیزی شبیه تذکره‌الاولیا عطار است. شخصیت های را هر دو برای آموختن به انسان ها معرفی میکنند و  آرنتِ مدرنِ فیلسوف، گویی که عطارِ کهنِ عارف.
جنس سخنان و ادبی بودن آن هر دو یکیست. تکریم انسان با عواطف و احساسات و کرامت انسانی.
 احتمالاً این کتاب تأثیر عمیقی در زندگی ام بگذارد.
برشهایی از هر بخش کتاب و کلمه ای در معنای تفسیری خودم:

بخش والدمار گوریان
.
[خجالت]
«آنچه بیش از هر چیز او را به وحشت می انداخت خجالت زدگی بود وضعیتی که در آن کسی را خجالت دهید یا کسی او را خجالت زده کند.»
[فراموشی]
«از گفتن این نکته نمی‌توان پرهیز داشت که برای گوریان هیچ جنایتی غریب تر از فراموشی در جهان نبود چه بسا یکی از بنیادی ترین جنایت ها در روابط انسانی».

بخش برشت

[معنایی دیگر از مرگ خدا]
«از اینکه آنچه نیچه مرگ خدا نامید لزوماً به نومیدی نمی‌انجامد بلکه به عکس از آنجا که هراس از دوزخ را نابود میکند میتواند سرخوشی مطلق ، « آریِ»تازه ای به زندگی به بار آورد»
[مهاجران]
«اغلب کشورهای شان را بیش از کفش هایشان عوض می کردند» 

بخش والتر بنیامین

[خودکشی]
«گزارشی از وین در تابستان ۱۹۳۹ خواند که می‌گویند شرکت گاز محلی «ارائه گاز به یهودیان را متوقف کرده است مصرف گاز جمعیت یهودی موجب ضرر شرکت‌گاز شده است زیرا یهودیان بیشترین مشتریانی بودند که قبض های گاز خود را پرداخت نکرده اند یهودیان از گاز به ویژه برای دست زدن به خودکشی استفاده کرده‌اند» اینجا نیز سایه های جان باخته به یاد آورده می‌شود که تنها در میدان قربانی گاه زمان حال خونش ریخته شده است... امید تنها به نومیدان داده شده است (کافکا)»
[نوشتن]
«امتناع ننوشتن، چنان که گویی آنها تنها با نوشتن بود که از شر الهام شان خلاصی می یافتند...به بیان دقیق تر نومیدی در اینجا دشمن زندگی و نوشتن شده است نوشتن در اینجا تنها مهلتی داده شده است مثل مهلتی که کسی درست کمی بیش از حلق آویز کردن خود برای نوشتن واپسین وصیت نامه دارد»

بخش بروخ

[عیار شر]
«مرگ، شر است و شر اعلا کشتن»

بخش دینسن
[قصه]
«اگر آن طور که فلسفه دینسن القا میکند زندگی هیچ کس چون آن نیست که فکر کند قصه سرگذشتش گفتنی نیست آیا نمی توان نتیجه گرفت که زندگی میتواند و حتی باید به سان قصه زیسته شود؟»
[معنای زندگی]
«میان اندوه و هیچ من اندوه را انتخاب می‌کنم (فاکنر)»
«بدون تکرار زندگی در تخیل شما

 و هرگز نخواهید توانست به طور کامل زنده باشید... به زندگی وفادار باش داستان خلق نکن بلکه آنچه را زندگی به تو می دهد بپذیر. ارزش هر چیزی را که هست به خودت نشان بده با به خاطر سپردن و تامل کردن بر روی آن و سپس تکرار شده در تخیل این راه زنده ماندن است و زیستن به معنای سراپا زنده بودن از آغاز تا پایان زندگی »

بخش یاسپرس
[بدفهمی]
«سخن هگل در بستر مرگش معروف است،که هیچکس جز من مرا نفهمید و او هم مرا بد فهمید»

بخش جوزپه رونکالی

[عدالت]
«عدالت بر نیکوکاری مقدم است»

بخش لسینگ
[دوست و نه برادر]
«با این همه او که در غایت ستیهندگی، جدلی بود تنهایی را بیشتر تاب می آورد تا نزدیکی مفرط برادرانه ای که همه تمایز ها را می زدود... او می خواست دوست بسیاری کسان باشد ولی حاضر نبود برادر کسی شود»
«از نظر تاریخی انسانیت در شکل برادری همواره در میان مردمان رنج کشیده و بردگان ظهور کرده است»*

پی‌نوشت:
*به تاسی از کتاب یک حرف صوفیانه ، اینگونه نگارش شد.

@parrchenan

لسینگ

سه سال بعد از مرگ بابا،  ده روز بعد از مرگ حاجی بابا و جدی شدن کرونا، رفتم همه عکس ها، دونه دونه عکس ها که از سال هشتاد و پنج با دوربین دیجیتالی که آن زمان، خیلی به روز بود را گرفته و در هارد کامپیوتر ذخیره کرده بودم را دیدم.
نود درصد عکس هام از خود طبیعت بود و از خودم و بابا و از باهم بودنمان کم عکس داشتم. انگار که از همان زمان برایم مسجل بود که اصل طبیعت است و ما فانی و دیر یا زود همه ما ردِ مرگ به خود خواهیم گرفت.
به خودم آمدم دیدم ساعت از دو بامداد گذشته و من تازه به عکس های سال ۹۱ رسیده ام. تا آن زمان همه عکس ها با عینک طبی بودم که از ده سالگی‌ تا هنگام خواب، هم نفسم بود.
اکنون به گونه ای زندگی میکنم، که گویی هیچ زمان، عینکی نبودم. چرا؟ چون انسانم و انسان فراموش میکند، خاطرات اش کم رنگ و سپس محو میشود. همانگونه که بعد از سه سال به عکس ها مراجعه کردم و با عاطفه ای که از آنها نصیبم میشد، در روانم ایجاد میشد، لذت بردم. یادم آمد عینک میزدم هم لذت بخش بود. خاطره بود، همه خاطرات با عینکم عینک رنگ عاطفه به خود گرفته است. عاطفه و خاطره.
امیدوارم روزی را ببینیم که از خاطرات یک اپیدمی وحشتناک که ما در زندگی مان دیدیم برای کودکان نسل های بعدی قصه گویی کنیم.
@@@

از باغ عبور میکردم که چشمم به شکوفه بیدهای درخت کهنسال بیدمشک افتاد. تا به این سن که رسیده ام. بهار برای من چیزی در حد معجزه بوده است. هر سال بهار و چنین روزهایی، گویی که اول بار است با چنین صحنه های مواجه میشوم. بهار برای من حیرت انگیز ترین جلوه طبیعت بود.
چرا بود؟ چرا فعلم، استمراری نبود؟ چرا هست، فعلم نشد؟

این سئوالی بود که در ذهنم چرخید؟ چرا از شکوفه های بید عکسی نگرفتم؟ تو که نود درصد عکس هایت از طبیعت است.
 پاسخم این بود:
ذهنم درگیر کرونا است. این که با ما با بشر چه کرد؟ اینکه سه نسل بود که چنین اپیدمی را ندیده بود. اینکه با ما چه خواهد کرد؟ در ایمان و دین و کیفیت اقتصادی و سبک زندگی فردی و اجتماعی ما، زلزله ای خواهد بود. این که کرونا، با ریشه های جان حیاتیمان گویی گره خورده است. همین که از امر بهار شگفت زده نشدم، یعنی در روانم طوفانی است که حتی خوب، به آن آگاه نیستم. 
شب هنگام می روم مادرم را از منزل ملوسم ( مادربزرگم) بیاورم. میبینم همه در آنجا جمعند!!( پست های  پیشین مربوط به کرونا،  این تعجب را پاسخ خواهد کرد)
در حالیکه ماسک زده ام، با یک پرسشگری آمیخته به طنز شِکوه آمیز به ملوسم میگویم:
خوب همه را دور خودت جمع کردی ها.
پاسخی به عمق فلسفه داد. به عمق زندگی بشر. به عمق طبیعت. به عمق سنت. به ناپایداری و نارسی و کالی زندگی مدرن در جامعه ایرانی.

«اگر جمعی نباشد و تنهایی، شرط زندگی، نمیخواهم زنده باشم. این زنده بودن چه ارزشی دارد؟»

@@@

از مصطفی مهرآیین، یک سخنرانی بود که بیش از دوبار گوش دادم، در آن سخنرانی یک کتاب معرفی کرد و اینک مشغول خوانش این کتابم. کتابِ بی نظیری است. زندگی در عصر ظلمت. نوشته هانا آرنت تقریباً به اندازه‌ی بهار، شگفت زده ام کرده است.
قسمت اول کتاب پیرامون شخصیتی به نام لسینگ است. هانا از او، دوستی و نه البته برادری را از لحاظ فلسفی و فلسفه سیاسی، ارزیابی هایی دقیق کرده است. وقتی خوانش این فصل را تمام کردم یاد همه پستهایی که پیرامون ریفیق نوشته بودم افتادم و اینکه چقدر بدون آنکه بدانم، با هانا در این فصل، نزدیک بوده ام. او معتقد است دوستی و گفتگو، جایی است که انسانی است و هر چه غیر این است، گویی که انسانی نیست. ذهنم رفت سمت کرونا، و فاصله گرفتن از همدیگر، گویی کرونا را اگر به تعبیر هانا بخواهیم بررسی کنیم، آمد و ما را وارد فضای غیر انسانی کرد. چرا که جدایی بین دوست‌ها  و گفتگو بین آنها را ایجاد کرده است( پست های پیشین پیرامون کرونا).
در واقع ملاک برای انسانی بودن، دوستی و دوست بودن در عین گفتگو است و هر جا گفتگو تمام شود، از انسانیت خارج شده است.
چرا گفتمان بین خود و ملوسم را در اینجا آوردم؟ چون دوستی  ای بود که گفتگو در آن حضور داشت و در نتیجه بشدت انسانی بود.
این کانال و این وبلاگ، باعث گفتگو با دیگری ،با دوستی، با عزیزی می‌شود. برای همین برایم بسیار عزیز است ، برای همین بسیار برایم عزیزید. چرا که در تعریف هانا آرنتی، در جغرافیایی انسانی، حضور پیدا میکنیم. و اینجا چون بین دوست‌ها، گفتگو را میسر می‌کند، انسانی است. از همه دوستانی که با کامنت های خود باعث این گفتگوها و انسانی شدن ها می‌شوند، تشکر میکنم، چرا که به من یادآوری می‌کنند، هنوز انسانم.

برشی از کتاب:
«این که حقیقت به محض آنکه به زبان درآید بی درنگ به دیدگاهی در میان دیدگاه ها بدل می شود دیدگاهی که میتوان با آن در پیچید، از نو صورت‌بندی کرد و آن را موضوعی برای سخن گفتن با دیگران ساخت‌.( ادامه در 👇👇)

@parrchenan

 عظمت لسینگ تنها در این نبود که از لحاظ نظری باور داشت حقیقت واحدی در جهان انسانی نمی تواند وجود داشته باشد، آنچه لسین را متمایز از دیگران می کرد خوشحالی او از نبودن چنین حقیقتی بود چون از نظر او وجود نداشتن حقیقتی  واحد باعث می شد گفتگوی بی پایان میان انسان ها ضرورت پیدا کند... توقف بحث و جدل اعلام پایان انسانیت است».
دلم تنگ حرف و بحث و جدل با ریفیقام است.
کرونا لعنتی که مرا اینگونه دلتنگ ریفیقا، کردی.

@parrchenan

فاطمی تا دمشق باریدن
برگ پاتولوژیت تو دستام
دکترا بوی مرگ می دادن
شهر و بویِ وداع با بابام
 
تو شکستی که من شکسته بشم
ریشتر ریشتر، خرابه بشم
منو تاریخ می بره به سفر
دیِ هشتاد و دو، حوالیِ بم
 
پشتِ کوهِ تو زندگی کردم
اونورِ کوه، باد و بارونه
منو یک عمر، غم نفهمیدن
تو و یک عمر، بارِ روشونه
 
قصه یِ چال کردنِ یک کوه
تو از این کوه بودنت سیری
قبل از این که عصای تو باشم
داری از پیش من کجا میری؟
 
خواب دیدم کنار من بودی
خواب دیدم کنارِ یک دریام
منو باید ببخشی از این که
رودبار و بم و بوئین زهرام
 
سفرت خوش عزیز دردونه
روی دوشم همیشه تابوته
تو شدی و یوسف و پری پیشت
من شدم دختری که فرتوته
 
 گرچه رو شونه هام تابوته
قول می دم دوباره تازه بشم
قول می دم که ارگ بم شم باز
قول می دم ولی نمی تونم                                                                                                                                                                    #مهدیه_رشیدی                                                                                                                                                        

رهش و فری‌سلو

رهش
رضا امیرخانی

بعد از صعود به قله دماوند به همراه اعضای کوهنوردی دانشگاه بهشتی، از همنوردان جوانم این کتاب را هدیه گرفتم.
و این هفته در اوج گرفتن کرونا به اتمام رساندم.
از امیرخانی دو کتاب دیگر نیز خوانده ام. نویسنده خوبی است. تاریخ و فرهنگ این مملکت را می‌شناسد و بلد است که چگونه از این بلدی در رمان هایش استفاده کند. اما از لحاظ معرفتی و سیاسی پا در هواست، هم دوست دارد اینوری باشد هم آن وری، اصول گرای اصلاح طلب باشد و هیچ یک نباشد.
و  این پا در هوایی اش در جای جای کتاب مشهود است.
برای نوشتن این کتاب نسبتا اطلاعات دقیقی از کوهنوردی و  خط الراس توچال و وسایل صخره نوردی گرد آوری کرده است و اگر کوهنورد تهرانی باشی از خواند آن لذت می‌بری.
یکی از دلایل انتخاب این کتاب از سوی دانشجویان به عنوان هدیه، از برای من احتمالأ به همین دلیل باشد.
 این که شهر  تهران در مواجهه و متخاصم با طبیعت است و کوه، نماد مقاومت. تعارضات شهری و فرهنگی و مهاجرتی که در این ابر شهر در حال وقوع است را  زیبا و داستانی و تاثیر گذار بیان کرده است. و کوه را نماد نجات این انسان شهری زده میداند. اما نویسنده آخر داستان گیر میکند، هر چه از بدی های شهر گره زدست  و بافته است اینک برای راه نجات به در بسته میخورد، پس، راه را نه در واقعیت که در سورئال می یابد، اینکه منجی، که بخصوص در ادبیات شیعه ، حضوری پررنگ دارد، تنها راه نجات است.
در واقع نویسنده به یک ناامیدی از انسان ایرانی و حاکمانش دست یافته است و تنها راه را در حضور منجی میداند.
در واقع گویی نویسنده به این باور رسیده است که برای زدودن این پلشتی که شهر را فراگرفته است، تلاش ما اثری ندارد.
به قول هیئتی ها، صاحبش باید برسد.

شاید این پایان بندی کتاب که تلاش ما، به عنوان، مردم و شهروند این سرزمین اثر ندارد را بتوان در کم رنگ بودن حضور در انتخابات نود و هشت دید. مردم هم داستان با نویسنده شده اند. اما اینکه با او در جهت حضور منجی اتفاق نظر داشته باشند، در روزها و سالهای آتی در جهت پر رنگ شدن یا کم رنگ شدن ایمان مذهبی باید جست.

این کتاب را که خواندم، نتیجه گرفتم، این سبک زندگی که آمیخته با کوه و طبیعت و فرار از ترافیک  بوسیله دوچرخه است. سبک متفاوت اما متناسب برای نیالوده است. نیالودن ریه کودکی. کوه و کودک دو معیار مهم در انتخاب ها و سبک زندگی میتواند باشد، به قول نویسنده حق با کسی است که کودک دارد.


@parrchenan

یک حسن کتاب آن بود که ساختار کلمه  را بصورت معمول ننوشته بود.
مثلاً آشپزخانه را آش‌پز‌خانه نوشته است.
یا دیروز را دی‌روز.
حسن این ساختار سکنی آن است که مرا تا حدودی به کلمه حساس میکند و اجازه تفکر در کلمه میدهد و  اجازهمیدهد تاریخچه‌ی کلی کلمه را حدس بزنی.
چه فایده دارد؟
احتمال اسیر شدن در کلمه را کاهش می‌دهد. ما انسانها در کلمه ها اسیریم.
با این نوع نگارش از این اسارات کم کم خارج می‌شویم و به همه چیز میتوانیم تفکر کنیم، بدون بند اسارات در کلمه بودن، در واقع نوعی سبک زندگی می‌دهد

فیلم مستند فری سُلُو( اسکار ۲۰۱۹)
درباره صعود از یک دیواره بسیار بلند و سخت بدون حمایت و طناب یک فرد صخره نورد است.

اینکه تو سه هزار متر و چندین ساعت بدون هیچ نوع حمایت در ارتفاع بمانی و راه به جلو بری و امکان بروز خستگی را از خود سلب کنی و اینکه اولین اشتباه آخرین اشتباه تو خواهد بود.
یک سخنی در ادبیات و روانشناسی و عرفان های تازه عرصه شده، بروز پیدا کرده است با این بیان که: من به اشتباهات خود افتخار میکنم...

این فیلم در مواجه با این نگرش است:
اشتباه تو آخرین اشتباه تو است. پس دقت کن، پس برنامه ریزی کن، پس تلاش کن، پس تمرین کن، پس مسئول باش تا زنده بمانی، تا آسیب نزنی.
اما نتیجه دومم از فیلم:
بی معنایی زندگی در هدفی چنین خطرناک است.
اهداف والایی که از گذشته های دور بشریت، از آنان که در راه باورهایشان ایستادن و جان دادند تا انسان پست مدرن که هدف اش از زندگی صعود سلو است در بی معنایی زندگیست.  با یک تفاوت مهم، آنهایی که از برای باورهایشان خطر کردند، احتمالاً شیمی خونشان به پُری این هدف بی معنایی زندگی خونِ فرد صعود کننده سلو نبوده است.
در واقع این فیلم یک چیز دیگر به من می‌گوید. هدف زندگی تو آنچیزی است که در خون تو و شیمی خون تو به گردش در می آید. 
حال که شیمی خون ملاک و هدفی برای زندگی میشود آن زمان است که رفتار جنون آمیز این فرد معنا دار می‌شود، و در راه خدا  در راه خلق، در راه آرمان ، در راه آزادی در راه عدالت، در راه وطن و... کم معنا.
این معنای جدید که انسان پست مدرن بدان دست یازیده است:
معنای زندگی به مثابه شیمی خون هر فرد است
و جایزه اسکارش شاید به همین دلیل باشد.
پنهان در لایه های زیرین معرفت شناسی انسان جدید.
همچون خون پنهان در وجود انسان.

بسیار ملموس، عینی، واقعی و همه فهم می‌شود چون همه ما خونی در رگ داریم و در نتیجه‌ قابل لمس. بر عکس همه ایسم های دیگر که صدها و هزاران سال مردم معنای زندگی را از آن می‌گرفتند.

@parrchenan

کتاب گرگ و میش هوای خرداد ماه  احمد زید آبادی نشر نی

کتاب گرگ و میش هوای خرداد ماه
 احمد زید آبادی
نشر نی


کتاب در تاریخ هفده مرداد هفتاد و نه تمام شد و ادامه خاطرات ماند برای جلدهای بعدی.
من سال هشتاد دانشگاه رفتم و جلد سوم خاطرات زید آبادی مصادف شد با همه دوران نوجوانی ام. اولین تغییر پارادایم فکریم همان سالها اتفاق افتاد. کم کم چشم و گوشم به ورای آنچه مدرسه و حاکمیت می‌گفت باز شد. تقریباً همه پول توجیبی ام را روزنامه می‌خریدم و همه شهر را مجبور میشدم پیاده یا با دوچرخه بروم. حتی برای ناهار گاهی مجبور میشدم از مسیری دور رکاب بزنم و به خانه برگردم و ناهار بخورم و بروم‌.
جلد سوم این نویسنده را هم پسندیدم. مرا با تک تک خاطرات نوجوانی ام دوباره آشنا کرد. پا ثابت ستون نویس او در همشهری بودم. بابا همیشه همشهری می‌خرید. تا سالهای سال ایام عید منبع مهمی از روزنامه برای اقوام و آشنایان و دوستان از جهت خانه تکانی بودیم.
یکی از ویژگی های بسیار مثبت کتاب ،این که پس از سی سال که به تاریخ نگاه میکنی، میبینی چقدر کشور تغییر کرده است. مهمترین تغییر، بزرگ شدن عجیب و غریب سپاه است. آن سپاهی که نویسنده سال هفتاد در خاطراتش ذکر میکند کجا و سپاه اکنون کجا.
دوم اینکه اگر مملکت اجازه میافت سیر طبیعی که همین مردم انتخاب کرده بودند را پیش میرفت، به بن بست کنونی  دچار نشده بودیم. بن بست به معنای نداشتن هیچ تصویری از آینده است. هیچ تصویری از آینده، تصویری از بن بستی یک جامعه است.
سوم اینکه چگونه فردی جاه طلب مثل مرتضوی، بلایی به سر سرزمین آورد که به سادگی درست شدنی نیست.
تقریباً نام تمام مجریان و خبرنگاران همه شبکه‌های آن ور آبی در این کتاب به عنوان روزنامه نگار و خبرنگار روزنامه های کشور آمده است. او با تعطیلی روزنامه ها آنها را به اپوزیسیونی  دور از دسترس تبدیل کرد. اپوزیسیونی درس خوانده، مردم دار و ماهر به کار خود. پس اینگونه میشود که پس از بیست سال دو شقه بودن مملکت به این وضعیت در می آید و ملموس می‌شود. آنها می‌توانستند کار خود را در همین سرزمین انجام دهند و تحت قانون آن.
باور کردنی نیست این مقدار ساده انگاری.
چهارم: در جای جای کتاب به من تأکید می‌کرد به عنوان فردی اندیشمند، پارادایم و باور فکری خود را بساز و همگون کن و تناقضات فکری ات را کشف و اصلاح کن.
پنجم: از تغییر، بخصوص در باورهایت نترس.


اما نکته آخر که شاید به این روزهای مملکت شبیه شده باشد نظر زید آبادی در خصوص انتخاب خاتمی بود. اجازه دهید برشی از کتاب را اینجا بیاورم:
«من تلاش کردم که از هیجان عمومی برکنار بمانند و با نگاهی سرد و بی تفاوت اوضاع را تحلیل کنم. واقعیت این است که در تحلیل خود به این نتیجه رسیدم که پیروزی خاتمی در انتخابات پیش از آنکه به تغییرات کلانی در نظام سیاسی منجر شود عملاً جناح مسلط راست را از زیر فشارهای بین المللی و داخلی خارج می کند شانس انعطاف آنها برای غلبه بر این فشارها را از جامعه می‌گیرد و ایران را وارد دوره ای از نزاع های فرسایشی می کند.
این تحلیل را نوشتم و برای ایران فردا فرستادند این تحلیل اصطلاحاً «شاذ» بود و در ایران فردا هم منتشر نشد از این رو آن را به چند نفری نشان دادم از خیر انتشارش گذشتم.»
معتقدم پس از  نزدیک به ربع قرن از این فضا، هم‌چنان این تحلیل قدرت قوی دارد. و حضور همه راست در قدرت، آنها را وادار به پاسخگویی به جامعه جهانی خواهد کرد و امکان مخفی شدن پشت مسئولین را از آنها خواهد گرفت.
اعتراف به ساقط کردن هواپیما توسط  عوامل اجرایی و مسئول، نمونه خوبی برای این نظریه در آن زمان شاز و اینک موجه شده، است.

@parrchenan

خاری خشک سر برون آورده از برف

جمعه هفته گذشته بود که در بادی شدید قله اینجه گارا را صعود کردیم. یک ساعت مانده به قله، باد شروع شد، بی وقفه بود. دم و بازدمی نه. شل کن سفت کن نه. محکم، ممتد، تند پر قدرت، یک کله، وحشی وحشی وحشی.
نزدیک های قله بودیم و تا بدانجا برای هر گام، به اندازه چندین گام انرژی خرج کرده بودیم. هزینه کیلو کالری گام ها بیش از دَخل و صندوق بدن بود. خرج با دخل همخوان نبود، بَرج بدن فراتر از دَخل بود. زمزمه ها شروع شده بود. دیگه بسه. تا همین جا هم خوبِ. این چند متر را برویم مگه چی میشه؟ خطر داره. دیگه پرتمون می‌کنه کف دره...
گاهی دیکتاتور میشوم. هم سرعت و صدا و هیبت باد و هم من اجازه ندادیم، زمزمه‌ها بهم وصل بشوند. دستها را بهم زنجیر کرده و قله را صعود کردیم.
من در باد و باران تازه سر شوق می آیم. هر لحظه از نُمود انسانی ام فاصله گرفته و خود را چیزی چون همان طبیعت منطقه میبینم.
 شاید در آن لحظات خاصی حضور پیدا میکنم که در لحظه معنای زندگیم را یافته ام؛ اینکه در برابر باد مقاومت کنم. «نَکَنَدم». چیزی چون بوته خاری خشک که هنوز ریشه در زمین دارد و سر از برف بیرون دارد و باد او را نکَنده است.
من همویَم. همان خار باقی مانده از باهار، که حتی به بهار دیگرش امید نیست. هنوز در دامن همین کوه هم. ای باد آن قدر بورز و من آن قدر می مانم که ماندنی باشم. معنایی از زندگی را اینک یافته ام. پس گام بر میدارم، حتی اگر این گام به اندازه دهها گام انرژی مصرف کند.
زندگی این چنین، در لحظاتی معنادار میشود:
تصویر بوته خاری خشکیده و بیرون مانده از برف در برابر باد

@parrchenan

کتاب گزیده تاریخ بیهقی
هر شیفت که می‌رسیدم اداره یک حکایت از آن را در بین قطع تماس تا تماس بعدی می‌خواندم.
با صدای بلند و شمرده و آرام.
لذت بخش بود و آموزنده
این که حتی از لحاظ اقتصادی در دوران کنونی میتوان از حکایت‌های آن بهره جُست.
 اینکه اقلیم چگونه از جمعیت پر و خالی میشود.
اینکه چرا تا سالها جمعیت خطه شمال نسبتا کم بوده و ارزش شهرهایی چون بخارا و نیشابور را نداشته است.
اینکه تا هزار سال قبل داستان  تاریخ و زبان پارسی و ایرانی در کشورهای کنونی افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان و گوشه سیستان و خراسان جاری بوده است.
@parrchenan

برف و سمفونی ابری

پیمان یهو کیفش را باز کرد و کتاب را هدیه داد.
همینجوری. بی هیچ مناسبتی.
هدیه همین جوری خیلی میچسبد.
گفت خیلی گشتم تا پیدا کنمش. از برف گفته و کوه. بخون خوست میاد.

کتاب هفت داستان کوتاه است.
و برف و سرما و تنهایی و ترسیدن و مهاجرت، درون مایه های داستان هایش هست.
ما همیشه جهنم را از زبان تاریخی عرب فهم کرده ایم، جایی گرم چون آتش.
اما گویی جهنم برای مردمان کوهستانی از جنسی دگر است.
از جنس برف، سرما و این دو ترسناک است، چون تنهایی.

نزدیک به صد سال است که با حضور نفت و سپس گاز، مردمان فلات سرزمین ایران توانسته اند از برف و سرما و ترس آن رهایی یابند ورنه عبور از زمستان برای مردمان، پیش از این دهشتناک بود و پر هیبت. و ما این روزها خاطره خوبی از برف داریم. در زمستان به فکر آدم برفی می افتیم.
اما بشر ساکن در این فلات، بخصوص مناطق کوهستانی اش، سالها با این سرما دست به گریبان بود.

اتفاقی که در اکثر داستان های این کتاب می افتد، ورطه تنهایی و ترس است و وهم و خیال رابط و وسیله رسیدن از تنهایی به ترس می‌شود، چیزی چون خرافات که تو را از تنهایی به ترس سوق میدهد.
و تو از تنهایی و ترس به کوه می‌زنی و اما در عمق عمیق برف دفن می‌شوی. در سفید برف.
تو از هر چیزی، از خودت، خُلقت، مردمانت، کشورت، سرزمینت  سفر به معنای مهاجرت میکنی و در این سفر یا مهاجرت در گُرده آلمانها یا قعر چاه تاریک یا ساختمان هجده طبقه مهم نیست کجا، هر جا دفن می‌شوی.

داستان یازده گانه سلیمان که در کوه‌نوردی و علم کوه و سرچال و در واقع  منطقه تخت سلیمان می‌چرخد، بهترین داستان از برای من بود. و این نکته را در بطن خود از برای من داشت که کوهنورد و کوه‌نوردی از برای ترس است. رسیدن به آن ترس و نه فرار از آن!!!
برای فرار از چیزی بزرگتر.

 

برف و سمفونی ابری
پیمان اسماعیلی
نشر چشمه

@parrchenan

داستان ندیمه جهان با من برقص

رمان داستان ندیمه
اتوود

سریال ندیمه را چند سالی است که میبینم. سبزه آخر که به پایان رسید، به خود گفتم، سهیل برو رمانش را بخوان.
هر دو، باشکوه بودند. هم سریال و هم کتاب. اما کتاب، شخصیت داستان را واقعی تر  و حقیقتی تر پردازش کرده است و سریال، هالیوودی و قهرمان پرور.
از این کتاب برداشت های بسیاری میتوان کرد.
 اینکه آدم، خیلی یواش یواش، به شرایط وحشتناک عادت می‌کند. برای من این  مهم ترین معنای از کتاب بود. بخصوص که انتهای کتاب با سریال بسیار فرق دارد.
 درس خوبی بهم داد: اینکه تو خیالت را بپرور و پرواز ده تا صد و پنجاه سال دیگر و از آن زمان با نگاه تاریخی به امروز بنگر. آنگاه این نگاه تاریخی می‌تواند دستگیرت باشد از جهت یافتن زندگی رئال و و متناسب با واقعیت.
این که تو لازم نیست هدف های کلان و انقلابی از برای زندگی خود بسازی. چرا که اگر نتوانی به آنها برسی که احتمالاً نخواهی توانست، آن وقت، به ته ناامیدی و افسردگی که موجودی است آویزان و بی صورت و دار زده، خواهی رسید.
فقط کافیست یک هدف برای زندگی خود داشته باشی
 اینکه اجازه ندهی آن لعنتی ها لهت کنند.
آن لعنتی ها، می‌تواند هر شخص و واقعیت و موقعیتی باشد.
فقط کافیست اجازه ندهی که لهت کنند.
بقیه زندگی را سعی کن از آن لذت ببری.
حتی با حداقل ترین ها
 آن وقت است که راه نجات را پیدا خواهی کرد.

به خوانندگان پرچنان که این سریال را دیده و پسندیده اند پیشنهاد خواندن این کتاب را دارم چرا که جان سریال با جان رمان بسیار متفاوت است. جان سریال، بیشتر پیرامون فرزندآوری است و جان رمان، در رهایی از حرامزاده‌ها، در یافتن خوشی در حداقل شرایط ممکنه. زندگی چیزی چون یافتن خوشی.
###
جهان با من برقص، فیلمی از سروش صحت را دیدم و از دیدن آن به خانه راضی بازگشتم.
اگر کتاب درد جاودانگی اونامونو را خوانده باشید، کمک شایانی میکند به فهم این فیلم. این که همه این جهان و فهمیدن آن ناشی از حضور زنده و حاضر من است و من که نباشم، گویی چیزی نیست. با حضور من خر، گاو، ریفیق، دعوا کردن، درخت، آواز، موسیقی و...معنا میابد و بی حضور من گویی اینها نبوده و نیستند. پس بجنب و زندگی کن بی ارزشگذاری این خوب و آن بد. این چِت است و بنگ میزند آن نه. این پلنگ اینستا است و آن نه. این رپ دوست دارد و آن سنتی، این نسل گودزیلا هست و آن نه. این بخاطر کارخانه ات دوستت دارد و آن نه.
 بدون این معیار و خط کشی ها، زندگی کن.
یک نسبی گرایی اخلاقی داشته باش و زندگی کن ورنه شاید دو ماه بیشتر نباشی و دیگر همه اینها هیچ است، گویی نبوده و نیست.
این فیلم تعریفی تمام قد از نسبی گرایی اخلاقی بود. هیچ چیز بد و خوبی نیست. 
حتی تو میتوانی اتاق مهمان داشته باشی و در طویله دورهمی بگیری، میتوانی ریفیق هایت باشند و تو با خری و گاوی ریفیق هم باشی و معیارهای معماری و مهمانی و حتی گونه ای را برهم زنی.
در چه صورت؟ وقتی که ملتفت شوی، زندگی عنصریست که به زودی از دست خواهی داد.
 پس آنگاه حتی مشتاق دیدن دعوای دوستانت میشوی. دور هم جمع شدن دوستانت.
سروش صحت، یک چیز خاص به من گفت:
دوستانت را نگه دار، حتی در خشم ها و غم ها و عصبانیت ها.
پی‌نوشت‌
#عاشق درخت بلند والای وسط باغ شدم.
#لحظه دار زدن جهانگیر متاثر از  کتاب و فیلن مردی به نام اوه بود.
#و این جهانگیر، عارفی نه از نوع گذشته تاریخی این سرزمین که از جنس دیجیتال این روزهای ما بود.
عارفان عصر دیجیتال، خیلی واقعی تر از عارفان دیروز هستند.
ناامید می‌شوند، حتی خودکشی می‌کنند و شانس می‌آورند.
و راه رستگاری را در بودِ دوستانشان، میدانند
# سخنی از کتاب طبقات و صوفیه، کتابی از عارفان قرن سوم:
هرکه جز دوست، دوست بدید، دوست ندید.

@parrchenan

زندگی پنهان ذهن

کاپشن زمستانی قدیمی دارم که بیش از ده سال است که می‌پوشم. کاپشنی است با جیب های بزرگ. کتابی که در حال خوانش باشم را در یکی از جیب‌های آن میگذارم و میتوانم در تمام روز آن را با خود حمل کنم و اگر فرصت داد مطالعه کنم.
کتاب در جیبم بود و در کافه بودم و وقت حساب رسید. نزدیک صندوق که رسیدیم، صندوقدار پرسید: کتاب می‌خوانی؟ پاسخ مثبت دادم و مختصری پیرامون کتاب توضیح دادم. او هم از زیر صندوق، کتابی که مشغول خوانشش بود را بیرون آورد و نشانم داد.
گفتمان عزیزی بود.
اینکه گاهی گوشه آنچه محبوبمان هست را بیرون بگذاریم تا هم محبوب ها، هم را در یابند.
نام کتابی که در جیبم بود، زندگی پنهان ذهن، نوشته ماریانو سیگمان ترجمه‌ی ماندانا فرهادیان ، نشر نو.
کتاب با ترجمه ای خوب و‌ ویرایشی فاجعه بار است.
 و پیرامون ذهن و تفکر و خواستگاه آگاهی بشر است. به امر زبان، واژه و کلمه و اثر آن بر زندگی می‌پردازد.
 اینکه گاهی، ذهن دیر تر از بدن متوجه ماجرا می‌شود و این حرف دلیل علمی پیدا میکند که وقتی  از کسی می‌پرسی چرا؟
پاسخ دهد، چون قلبم گفت!! اتفاقاً از معیاری علمی برخوردار میشود!!
کتاب، دلایلی تکاملی برای خوش بینی و بدبینی بیان میکند.
 برشی از کتاب:
«... این خوش بینی نیروی محرکه پشت پرده ی عمل، ماجراجویی و ابداعات است بدون خوشبینی هرگز قدم بر ماه نمی گذاشتیم. همچنین خوش‌بینی به طریقی نسبتاً کلی سلامتی و رضایت بیشتر از زندگی را سبب می شود، میتوانیم خوش بینی را نوعی دیوانگی خفیف بینگاریم که ما را به سوی انجام کارها هل دهد که در غیر این صورت انجام نمی دادیم بدبینی روی دیگر سکه  بی‌عملی و در حالت های مزمن به افسردگی می انجامد.  بیشتر مادران خاطره محو و مبهم از درد زمان زایمان دارند این فراموشی گزینشی سازوکار خوشبینی را به روشنی به تصویر می کشد..»
بحثی جدی پیرامون اخلاق دارد که با تغییر  قرار دادن کلمه و تغییر مفهومی جمله، موضوعات اخلاقی و قضاوت های ذهنی ما را دچار شبه جدی میکند و حتی فایده گرایی و وظیفه گرایی انسان ها، با تغییر زبان تغییر میکند.
کتاب بخش های هیجان انگیزی دارد اینکه دانشمندان  با کسی که به کما رفته و زندگی نباتی پیدا کرده‌ است، چگونه ارتباط بر قرار کرده اند!!
کتاب چند تَرَک جدی بر باورم انداخت:
اینکه شهودی گری و زبان قلب، چگونه کار میکند و می‌تواند از منطق مهمتر باشد.
اینکه علف  و شاهدانه، آنگونه که گفته شده آثار ندارد
اینکه کلمه و زبان چقدر در ساختار ذهنی و باور و کردار های ما نقش آفرینی می‌کنند.
اگر عدم ویرایش و وجود جمله بندی های فاجعه بار، شما را اذیت نمیکند، پیشنهاد خوانش آن را دارم.

@parrchenan

کتاب قبیله خرس غار

کتاب قبیله خرس غار، رمان قابل قبولی بود، قبل از سفر رکاب زنی به شیراز، هدیه گرفتم. کتابی که نگاه داروینیسمی و حضور بشر در زمین را بصورت داستانی جذاب درآورده است.
نویسنده یک فمینیست تمام عیار است و تلاش کرده با استفاده از زبانشناسی و تاریخ زبان، مفاهیم فمینیستی را به اوج و عمق و غنای تاریخ ببرد. این که حتی ریشه های پزشک و پزشکی و مدیکال به زنان باز میگردد.

در طول سفر و رکاب زنی تا شیراز، یک گفتگوی درون گروهی بین اعضا دوچرخه سوار شکل گرفت که درون مایه آن، این بود:
آینده ایران در حال زنانه شدن است، به سمت حضور پر رنگ دختران، سهم خواهی دخترکان روستایی در بین همتایان پسر، مشهود بود. دخترانی که جست و خیز میکردند و شعر میخواندند و کار گروهی انجام میدادند، و پسر بچگانی که مسخره بازی در می‌آوردند و مزاحمت تولید میکردند.
شب هنگام دخترکان برای ما نان فطیری که مادرشان پخته بود را می‌آوردند و حسی از مسیولیت مادرانه خود را نشان می‌دادند.

به قسمتی از سخنرانی مصطفی مهر آیین، که مدعی بود در اینده، سیاست زنانه خواهد شد و چه خوب.
چرا که زنان قابلیت اکسنت( فکر کنم ، به معنای قوی و گستردگی روان) روحی دارند و به انتخابات اخیر فلاند و حضور زنان در راس امور فکر میکنم. این کتاب می‌تواند این سخنرانی و این کتاب را معنا کند.
به کتاب برگردم:

داستان به چهل هزار سال پیش برمی‌گردد، نویسنده تلاش داشته، از لحاظ زمین شناسی، فکتهای علمی برای تصاویری که مینویسد، بیان کند.
خوانش کتاب برای این نوع از آدم ها عالیست:
اول، دختران، همه دختران
دوم، آنها که به امید نیاز دارند.
سوم، آنها که قائده و سنت را دارای مشکل می‌بینند و اما ترس دارند بر ضد آن بشورند. به آنان پیشنهاد میدهد، مستقل شوند، در کامل ترین معنا از استقلال که می‌توانند بیابند.
چهارم، کسانی که معتقدند مرد سالاری بهترین نمونه، روش زندگی است. این کتاب مدعیست، نگاه مرد سالارانه و مستبدانه، حتی تو را از بازی تاریخ، حذف خواهد کرد.
پنجم،  به آنهایی که تا حدودی معنای روح و معماهای یونگی، چون خرد جمعی را باور دارند، نویسنده تا حدودی تلاش کرده این مفاهیم گنگ را شفاف سازی کند. آنهایی که مدعی یافتن حقیقت از طریق شهود هستند را از خوانش این، خوششان خواهد آمد.
اما برای من این کتاب مغتنمی بود و نتیجه ای که میداد، این بود که،
سهیل اگر روش زندگی خاصی داری،از این تنهایی نترس، از آن واهمه نکن، اگر منطق عقل گرای انسانی ات، آن را تایید میکند، اتفاقاً بر آن پافشاری کن، که حتی نشانه های تقدیری، تو را کمک خواهد کرد.  نشانه‌ها را خواهی یافت، و چراغ راه بعدیت خواهد بود.

تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند

کتاب تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتن، اثری از فردین علیخواه، کتاب خوبی پیرامون جامعه و تغییر نگرش من به جامعه خودمان بود.
اینکه من به عنوان مخاطب این کتاب، با جستارهای دو صفحه ای روبرو بودم که در پایان آن با خود می اندیشیدم که من چگونه ام؟.
خوانش این کتاب را توصیه میکنم، به خصوص آنها که در جمع های دو و چند نفره هستند، دوستان، پارتنرها، نامزدها و زوجین.
این کتاب قابلیت شکوفایی در رابطه و زندگی و فکر دارد و پتانسیل و محفلی مفید برای سخن راندن و اندیشیدن، گاهی میخواهیم و تلاش داریم به جای آنکه  دلار و آشوبها و حاکمیت  و سیاست میدان سخنمان باشد، از چیزی دگر دم بزنیم و آن چیز دگر  را نمی یابیم، این کتاب می‌تواند آن چیز را در اختیار آن جمع قرار دهد بدین گونه که یک جستار دو صفحه ای از کتاب را خوانده و سپس پیرامون آن، گفتگو شود.


@parrchenan

یکی از جستارهای این کتاب 
که  بر من خوش نشست،
مواجهه نویسنده در اتوبوس بین شهری، با دو دختر تینجری بود.
آن دو در صندلی جلو او نشسته بودند و با صدای بلند از یک هندزفری، موسیقی تینجری گوش می‌دادند و با خواننده لب خوانی می‌کردند و همین موضوع باعث سلب آرامش نویسنده شده  و به یک سوال رسیده بود:
اینکه آیا به آنها تذکر بدهم یا نه؟
نویسنده بیش از ده مدل از مواجهه خود با این موضوع را مطرح می‌کند و هنوز پا در هواست که آیا متذکر بشود یا نه؟

چیزی که کتاب به من داد، این بود که مسایل بسیار ساده ای که ما فرض میکنیم، شاید بسیار پیچیده باشند.
بسیار در بسیار.
و نیاز به فلسفیدن و تأمل ورزیدن دارد.
حتی متذکر شدن.
@parrchenan

معمولا ساعت نه شب منزل میرسم و چون از صبح بیش از ده کیلومتر یا راه رفته و یا دویده ام و شیب تند تا خانه را آن هم نزدیک ده کیلونتر رکاب زده ام، بسیار گرسنه هستم.
وقتی در سر سفره شام می‌نشینم و مادر، شامم را میدهد، تقریباً همیشه شگفت زده میشوم، از این همه خوشمزگی. چگونه؟ مگر ممکن است؟ گاهی از خوشمزگی غذایی بغضم میگیرد، گاهی طماع میشوم و آنقدر میخورم که چیزی برای دیگری نماند.
چند شب پیش بود که مادر، کوفته درست کرده بود، با هر قاشق که میخوردم، مزه ای جدید کشف میکردم:
مامان سیر هم زدی؟ به‌به به‌به
مامان فلفل سیاه هم؟ به‍‌به
تقریباً هفت، هشت مزه متفاوت یافتم.
در اوج لذت و حیرانی بودم، گفتمش:
مامان  بخدا تو جادوگری.
اگر، مدعی پیامبری میشد و میگفت این معجزه ام، به معجزه آن و مدعایش ایمان میاوردم.

اما چرا اینها را نوشتم:
 اینکه دلتان برای مادرتان تنگ شود. پس هوس مزه غذای او کنید و بیشتر به او سر بزنید.
و اگر مادر نبود: به شبیه ترین به او متوسل شوید و به در خانه او روید.
برداشتی که من از سخنان استاد مهر آیین که سخنرانی اش را در پست های پیشین گذاشته بودم،  این بود:
«بود ما در حضور دیگری بودن است» بله گفتن و از نه گریزان بودن است. در روزگاری که  در حضور دیگری بودن کم رنگ شده است، تشویق به حضور در جمع، آن هم شبیه ترین به روزگار مادری، فکر میکنم امری میمون باشد.

@parrchenan

بر روی دوچرخه بودم و سمت تجریش، در حال رکاب زدن. در یک داستان کوتاهی را گوش میدهم، شش دقیقه که از داستان می‌گذرد، دچار حیرت میشوم،
داستان فوق العاده ایست.
خنده و خشم و گریه ام را در شانزده دقیقه در می‌آورد.
در شانزده دقیقه مسایل اگزیستانسیالیستی ،تاریخی ، تاریخی چهارصد ساله و هزاران ساله، را بیان میکند،
خشم، سکس، عشق، علم، مذهب و... همه را در شانزده دقیقه گنجانده است.
بخصوص آنکه نویسنده با لهجه خود، داستانش را میخواند.
این داستان، مستحق، جایزه ای فرضی، به نام اسکار ادبیات است،
چرا که این داستان، شنیداری اش، با لهجه نویسنده، تبدیل به فیلمی میشود در ذهن من. فیلم کوتاهی که صوتی ایست و بازیگرانش با کلام نویسنده در ذهن من نقش آفرینی می‌کنند.

حتماً، تاکید میکنم، حتماً آن را در فضایی آرام گوش کنید.
 
@parrchenan

عالم درون

کتاب عالم درون
 نوشته نیل سوییت
مترجمان شادی حامدی نیلوفر قشنگ ساز

معتقدم برای رهیافت بیشتر و زندگی این جهانی تر و فهم زندگی و زنده بودن ما یک شاه کلید داریم و آن،  شاه کلید، نظریه تکاملی داروین است.
کتاب عالم درون نیز در همین حیطه میچرخد. علمی تر و در عین حال داستان وار و این هنر نویسنده دانشمند آن و صد البته مترجمان چیره دستش است.
 اینکه این کتاب، پیوندی به روزگاری که ستاره بودیم میزند و ما را با تاریخی بسیار کهن خود، آشنا میکند. پس از خوانش این کتاب، یک لیوان آب، یا یک لیوان چای را فقط آب یا چای نخواهیم دید.
یک عنصر دو میلیون ساله که پر از داستان بوده و تا به امروز که به دست من رسیده است، چایم را لذت بخش تر و باشکوه تر میکند.
با خوانش این کتاب و کتابهایی این چنین سه اتفاق برایم می افتد:
یک: تساهل و تسامحی بیشتر به خود میگیرم، رفتارها و کنش های دیگران را برساخته از گذشته ای بسیار دور، بسیار دور، می بینم و به جبرگرایی بیشتری اعتقاد پیدا میکنم. گویی جبر گرایی و تساهل نگری دو سوی یک نگاه هستند
دو: با چیزهایی بسیار ساده، چیزی چون آب، سنگ، صدف، نفس‌کشیدن، اکسیژن و... میتوانم لذت برم، چرا که با تاریخچه آن‌ها آشنا شده ام. اکسیژن این عنصر تازه دست یافته زمین!!

سه: نسبت به محیط زیستم، محیط پیرامونم با هوشیاری و درایت بیشتری نگاه خواهم انداخت. این که تیز بین باشم و آنچه بسیاری ندیدند را ببینم و البته که لذت برم. این که تک تک اتم ها و موادی که در ساختن من، موثر بوده اند، امانتی میلیارد ساله هست که تنها حظی از زمان نصیب من شده و باز در زمان، زندگی خود را ادامه خواهد داد. پس چه جای تفکر اشراف مخلوقات بودن؟

این کتاب یک حسن ویژه هم بر من داشت، وقتی کتاب انسان خردمند را میخوانی، اینگونه متوجه می‌شوی که ناگهان انسانها، دوازده هزارسال قبل انقلاب کشاورزی کردند و اینگونه خود را در حصار و سختی قرار دادند، اما با خوانش این کتاب متوجه جبر جغرافیایی و آب و هوایی که سیزده هزار سال قبل به دلیل تغییر مدار زمین و به طبع آن، اتفاقات بعدی که رخ داد، خواهی شد و این را درک را خواهی کرد که انقلاب کشاورزی، جبری بود که مدار زمین بر انسان تحمیل کرد.

برای زندگی این جهانی و یافتن معنا در همین جهان، خوانش کتابهای تکاملی بسیار لازم است. این که در این عصر و این روزگار به این باور ساده ولی سخت در جامعه ما، برسیم که، اجداد ما ماهی بودند و ما از دل ستارگانیم و نه آدم و هوا، اتفاقات شگرف اجتماعی، حقوقی، اخلاقی را رغم خواهد زد.


@parrchenan

کتاب برگ اضافی
نوشته منصور ضابطیان

کتاب جمع و جوری است. میشود یک روزه کارش را تمام کرد.
این کتاب به درد هدیه دادن میخورد.
هدیه به، کتاب نخوان ها!
جستارهای دو صفحه ای و با زبان ساده و عکسهای مربوط به سفر، که هر کتاب نخوانی را وسوسه می‌کند بخواند. امتحان کردم جواب داد. کتاب نخوانی را بعد از سالها، کتاب بدست دیدم. و این آشتی دادن مبارک است و مقدمه اتفاقات مثبت.
و
هدیه به، اهل سفر.
اینکه از هر سفرت، شده حتی یک، بله یک بُرش یا یک تصویر از خاطره ای از سفر را به صورت نوشتار برای خود بایگانی کنی.
اینگونه بعد از دهها سفر، کتابی برای خود خواهی داشت.
 و در پاسخ چطور بود؟ نخواهی گفت خوش گذشت، حرفی برای گفتن خواهی داشت.
و نتیجه ای  برای خودم
که تا میتوانم، لحظات سفرم را مکتوب کنم و اگر با تصویر باشد، چه بهتر. این‌گونه سفرها  چون گنجینه‌ای خواهد شد.


چند روز قبل گفتگویی و جلسه ای پیرامون قاچاق کودکان افغان با دو عزیز داشتم و دقیقاً  خاطره ای از یکی از این سفرها و تلفن شخصی از دل سفر، اجازه داد، گفتگو بی نتیجه تمام نشود.
و در حین همین گفتگو چند سوال برای خودم دوباره شکل گرفت و این یعنی معناهای زندگی در سوالات کوتاه مدت و این یعنی با من حرف بزن ( شعار بهداشت جهانی برای جلوگیری از افسردگی) و این بهانه دورهمی و کافه نشینی و...
@parrchenan

دو کتاب

دلقک
نوشته هدی حدادی

کتاب چرتی بود. پایان بندی هندی، کلی شخصیت اضافه رو هوا و از این رو به آن رو شدن های ایرانی طوری.

اما چیزی که نظرم را جلب کرد، این نکته است که معلمی از خوانندگان جانم این کتاب و کتاب پر شکوه و عالی« با کفش های دیگران راه برو» را معرفی کرد و از ایشان سپاسگزارم.
وقتی که توانایی ذهنی و داستان پردازی و شخصیت سازی کتاب دوم را با این کتاب مقایسه میکنم، میبینم خیلی عقبیم. در معنا سازی، در مفهوم سازی، در شخصیت سازی، حتی در اسطوره سازی.
نویسنده رمان نوجوان امروز ما پا در هواست. تکلیفش با خودش روشن نیست. مثل شخصیت دختر دانشجو در همین کتاب. در یک خُلق مرزی گرفتار شده است. 
اما نکته دوم اینکه این معلم اشاره دارد که دانش آموزانش از این کتاب بسیار استقبال کردند. یعنی نویسنده در روی موج سلیقه مخاطبش بوده است.
پس نباید تعجب کرد، بسیاری از فیلم های سینمایی، شخصیت های سیاسی، مفاسد کلان، در چنین جامعه ای اتفاق افتد. سلیقه ها، به سمت فسفر سوزی نیست. 
@parrchenan

در ستایش دوچرخه
مارک واژه
ترجمه حسین میرزایی

کتاب لاغر و کم حجم و مفیدی بود، 
یک نکته جالبی که از این کتاب کشف کردم، فهم عمیق آری از رمان جز از کل را برایم رقم زد.
در رمان جز از کل یکی از شخصیت های داستان، یعنی تری دین، ورزشکاران و قهرمانان ورزشی که پرونده فساد داشتند را می‌کشت. در آن زمان عقده حقارت در ذهنم برجسته شد. اینکه چون تری دین در کودکی ورزشکار قابلی بود و بعد مشکل خورد، چنین عقده ای در او ایجاد شده است.
در کتاب پیرامون دوچرخه، فصلی در تشریح اسطوره و قهرمانان ورزشی در ده های قبل فرانسه دارد. اینکه معنای زندگی بسیاری از مردم، در آن زمان در حول و حوش قهرمانان اسطوره ای ورزشی می‌چرخید و زندگی را معنا مند می‌کرد.
پس از رسوایی های دوپینگ و رنگ باختن قهرمان اسطوره ای، معنای زندگی مردم نیز بهم ریخته است.
 با خودم فکر میکنم
 شاید به همین دلیل است که نسبت به گذشته،غرب تلاش کرده اسطوره سازی را در فیلم ها و داستانهایش  پیاده کند، تا قهرمانان ورزشی.
اسطوره های سینمایی، همچون شخصیت های سریال گیم آف ترونز، قابلیت فساد و دوپینگ و غیره ندارند و زندگی مردم را که معناهای زندگیشان را به آنها گره زده اند، تحت تاثیر نابودی اسطوره اش قرار نمیگیرد‌. 
اگر چنانچه علاقمند به استفاده از دوچرخه های بی‌دود هستید، یا برای خرید دوچرخه مشتاق،
اول پیشنهاد خوانش این کتاب لاغر را دارم.

نتیجه ای که از این کتاب گرفتم

در واقع دوچرخه چیزی چون روح زندگی

 

@parrchenan

اسکار و خانوم صورتی

رکاب زده بودم و گرسنه بودم، این جور مواقع اگر در تهران باشم و به مسیرم بخورد، معجونی رو به ساندویجی ترجیح میدهم.
وارد دکان شدم و یک معجون سفارش دادم. چشمم به آن قرآنی که در عکس هست افتاد‌. مترجم را دیدم و شاخ درآوردم. فضل ا.. میبدی!!. یکی از اولین مترجمان قرآن به زبان فارسی در چند قرن پیش.
معجون را می‌خوردم و با خودم سنگهایم را باز میکردم از بستنی زن بپرسم این قرآن چیست یا نه؟
هنگام حساب کردن، یکهو پرسیدم شما این قرآن را میخوانید. پاسخ منفی داد. ازش پرسیدم امکان تورق هست. قرآن را از بالا دست طاقچه برداشت و بر روی آن فوت محکمی کرد ، کلی خاک از آن بلند شد و قرآن را ماچی کرد و به دستم داد.
مشخصات و شناسنامه اش را که خواندم متوجه شدم فردی آمده و ترجمه و تفسیر میبدی را تصحیح کرده و تفسیر را حذف و تنها ترجمه آیات را در آن قرار داده است.
دلسرد شدم. با خودم این گمان برده بودم اگر تفسیر و ترجمه میبدی باشد با دکان دار به توافق برسم که قرآنی زیباتر برای او آورده تا دکانش را تزئین و بیمه کند! و آن دیگری  خودش را برای خودم بردارم‌. 
ترجمه صرف، زیبایی کار میبدی را کشته بود‌
ترجمه و تفسیر قرآن فضل ا.. میبدی یکی از زیبا ترین متون فارسی است و غنای عرفانی خاصی دارد و از خواندن آن با صدای بلند بسی لذت می‌بردم. رادیو پیام نیز ایام رمضان، بیست دقیقه قبل از اذان مغرب، معمولاً قسمت های از این متن زیبا را خوانش میکند.

@parrchenan

کتاب اسکار و خانم صورتی
نوشته اریک امانول اشمیت
سابق بیش از این ها از اشمیت خوشم می‌آمد. اکنون کمتر. از این کتابش هم اگر بن مایه های مذهبی داشته باشی خوشت خواهد آمد. اگر نه کمتر.
اما چیزی که از اشمیت خوشم می‌آید و در این کتاب نیز منعکس شده است. جهدش از برای مواجه با  نیچه است.
نیچه ای که گفت: خدا مرد، 
اشمیت نیز همه تلاشش را می‌کند، تا  داستان حضور امر مقدس را بتواند در ذهن انسان معاصر دوباره بکارد. نیاز به این بذر را احساس کند پس داستان‌هایی مینویسد همچون پیغامبری از این عصر.
 اشمیت دغدغه مند انسان بی معنا است. به من مخاطب با این داستانش می‌گوید اگر تو در زندگی، امر مطلق و متعالی داشتی و معنامند بودی، نُه روز زندگیت، به اندازه نود سال طول خواهد کشید و پر از معنا خواهی شد. از طریق همین اتفاقات بدیهی زندگی. او آدم خسته از بی معنایی، از تنهایی، از پر از هیچی را غلغلک میدهد برای آمدن سمت آسمان آبی
ایمان. ایمانی از سر استیصال.

@parrchenan

اجازه میفرمائید گاهی خواب شما را ببینم

کتاب داستان اجازه میفرمائید گاهی خواب شما را ببینم
 نوشته محمد صالح علا
نشر پوینده

داستان آخرینش را که میخوانم، کتاب را می‌بندم و در صندلی هندی که نشسته ام، لمیده میشوم با خودم میگم، ای کاش در پشت خط ۱۲۳ که هستم برای فردی که تماس گرفته و موضوع سخنش به داستان ارتباط دارد و میتواند کمکش کند یا موضوع سخنمان را در ریل درست می اندازد، روخوانی میکردم.
شاید این روش را یکبار امتحان کنم. فکر خوبی بود.

کتاب شیرین و بامزه ای بود. همچون چایی قند پهلو.
جمله ها و جمله بندی های نو و مبتکرانه ای داشت که چند نمونه از آن ها را در اینجا می آورم.
« ... چقدر حرف میزند، حق با دکتر خانجانی است: انسان بدون رویا پر حرف می‌شود»

انصافا جمله پر مغز و اندیشه ای بود. آدمی که نتواند در خیال خود اسبی بدواند، بر گوش مردم سوار میشود.
داستان هیچ کاری با آدمی نکند، اسب خیال آدمی را سیراب میکند.
« دل دَوانی میکنم»
انصافا اصطلاح قشنگ و زیبایی برای لحظات عاشقی یا احساسی یا عاطفیست.

«انسان بدون آسمان، سرگردان است»
صبح ها که در پارک و حجم پری از آسمان که از شاخ و برگ درختان بیرون زده و هیچ ساختمانی نیست که آن را بپوشاند می‌دوم با خودم می اندیشیدم، مردمی که آسمان نمیبینند، چگونه اند؟ که این جمله قشنگ را در کتاب صالح اعلا یافتم.

« مثل کسانی که دهانشان را گُم کرده اند سکوت کرده بود»

الان متوجه  می‌شوم آن زمانهایی که بعد از شیفت است و ساعتها سکوت میکنم، از بیخوابی و خستگی نیست. دهانم را گم کرده ام.

« از خودم میپرسم اگر کسی در خواب بمیرد، او از کجا میفهمد که مرده است، یا اینکه، خواب است و (دارد) خواب میبیند»

یعنی خدایی سئوالی از این منطقی تر و شاعرانه تر نمیشد کرد؟

« مهتاب سرگرم چریدن علف هاست»
باید صعود شبانه در کوهستان کرده باشی تا نشستن این جمله بر جانت را فهم کنی.

این کتاب را دوست عزیزی که مطالب پرچنان و بخصوص مطلب های قسمت دار، تابستان را دوست دارم را خوانده بود از بابت یکی از داستانهای این مجموعه که نامش «تابستان جان است» پیشنهاد داده بود و انصافا غنی و بجا و متناسب با حال و هوای نویسنده و متن نوشته شده ام بود با سپاس از خواننده جان.
( قسمتی از این داستان را خوانش کرده ام که در روزهای آتی در کانال قرار میدهم)

داستان آخر را خوانده ام، هوای اعتدالی مهر ماه و دم دمای غروب آفتاب است. میروم برای خودم چای دم شده ایرانی میریزم. عاشق گس شدگی دهان پس از نوشیدن چای ایرانی هستم.
بیرون دکان رفته استکان چای را در دستم گرفته و به بوته ای که در زیر ویترین مغازه است و به گل نشسته نگاه میکنم. 
از پسآب شستن برنج های ناهار، آبش داده ام.
همسایه مان از کنارم رد میشود، میگوید: با هوا داری حال می‌کنی؟ با لبخندی از شوق با سر اشاره ای میکنم و میگویم: ببین به گل نشسته است. ده سالی هست مغازه دار بالا سر همین بوته است. باورش نمیشد. تا به حال گل این بوته را ندیده بود.
در حضور گل‌های این بوته چایم را خورت میکشم.
حیف نامش را نمیدانم.

@parrchenan

نامه های به پیشی

نامه های به پیشی
نوشته محمد رضا ذوالعلی

وقتی که پیمان گفت، کتاب را باید زنگ بزنی و از خود نویسنده بگیری، تعجب کردم اما وقتی که خواندم به نویسنده حق دادم که این رویه رو در پیش گرفته است
این کتاب مانیفیست نویسنده است. حریم شخصی نویسنده و او میخواهد هر کسی، آن را نخواند. یک شناخت حداقلی، در حد اینکه کی کارت بانکی کشید از مخاطبش بداند.
در این یکساله کتابی به این عمق نخوانده بودم. جایی  از کتاب نفسم بند آمده بود. فردی که جلو رویم ایستاده بود را نمی‌دیدم، با اینکه دقیقا روبرو مردمک چشمم بود، اما نمی‌دیدم و تصویر هایی در خیالم از کتاب را می‌دیدم. سخن را گوشم می‌شنید و اما نمیشنیدم چون  صدای لابه نویسنده در جمجمه ام پژواک می‌کرد.
فرم ادبی نوشتار، خیلی خاص بود. خیلی. اول بار بود که با این فرم روبرو میشدم. نمیدانم این فرم، فرمی جهانی است یا اینکه فرمیست که خود نویسنده آن را ابداع کرده است.
این فرم یک نوع شرقیت کویری، در خود نهفته دارد.
کتاب بسیار به روز است. قرار نیست، چون حرف ممنوعه میخواهد بزند، زمان رژیم ستمکار شاهنشاهی باشد.
و دقیقاً مناسب حال تک تک ما ایرانی ها.
اگر از من بپرسند که این کتاب را خواندی و چه نتیجه ای گرفتی؟
پاسخم این خواهد بود که: تکلیفت را با خودت روشن کن. پا در دو قایق مگذار. میخواهی سنتی بی اندیشی یا مدرن؟
پایه و فونداسیون ذهنت کدامِ از این دو خواهد بود؟

مشکل بزرگ ما ایرانی ها دقیقاً همین است. هم امام حسین دوست و هم تتو کار و هم مداحی  باز و هم تتلو باز شده ایم.
گیجیم. 
 تلفیقی هستیم و امان از این تلفیقی های بی بوته.
نمی‌دانیم در کدام کشتی بشینیم. و این کتاب دقیقاً این گیجی را به تو نشان می‌دهد و وادارت میکند زودتر انتخاب کنی. این وادار کردن نکته مثبت کتاب است.
در کتاب هر چه چیز ممنوعه بخواهی، هست. سکس، خودکشی، مرگ، طلاق، دوزنی، عشق ممنوعه، عشق مثلثی. عشق در معنای اروتیک.
و میشود به نویسنده حق داد که در پخش کتاب احتیاط کند.
تو دو سبک فکری و سپس زندگی را در این کتاب فهم می‌کنی.
سبک زندگی ،فکری، فلسفی  سنتی، دقیقاً در همین معنایی که ما در آن هستیم ( خانواده دوست، احترام به بزرگترها و...)
و سبک زندگی، فلسفی مدرن.  کتاب مو به مو، جز به جز مقایسه میکند، نقاط ضعف و قوت هر یک را بالای پایین می‌کند و در نهایت انتخاب  را به تو واگذار می‌کند.
دختر پسر ایرانی اگر این کتاب را بخواند، خواهد فهمید  با خودش چند چند است. 
گاهی در خوانش این کتاب یاد شاملو و یافتن آیدا در زندگی اش می افتند و بیت معروف حافظ: 
 عاشق شو ار نه
 روزی کار جهان سر آید
 ناخوانده
 نقش مقصود 
از کارگاه هستی


 این کتاب تکریم عشق در معنای love  است.
شاید بهترین معنا و تفسیر از این بیت، تا به امروز برایم همین کتاب باشد.
حیف از این نویسنده که برای کتابهایش فسفر بسیار سوزانده و اما مردم، کتابخوانها، کتاب بازها، حتی ناشر ها، او را نمی‌شناسند.
دولت آبادی و امیر خوانی و معروفی را میشناسند اما او را نه.
این کتاب در واقع ادامه منظومه فکری کتابِ عالی دیگرش، افغانی کشی است.
لطفاً برای امتحان هم که شده یکی از سه کتاب این نویسنده را بخوانید.
یکی از حسن های کتاب این است که تو نمی‌توانی یک کله آن را بخوانی، هر چند فصل، تو باید کتاب را ببندی و در خیالت، تصاویری که درهم برهم شده است را مرتب کنی‌ و نفس تازه کنی.

خانه مادربزرگم هستم و او در حال تماشای سریال یوسف پیامبر است. به فراموشی مبتلاست و هر روز، روز از نو. تنها چیزی که میخواهد، دیدن سریال یوسف پیامبر است.
به انتهای این کتاب پرتاب میشوم. 
نویسنده هم در همین سریال گیر کرد. همان جایی که مادربزرگم.
  تفکر مدرن  میخواهد هوای زلیخا را داشته باشد. این که مادربزرگم شاید در هوای یوسف و زیبایی اش هر روز، آن را میبیند، شاید که معجزه کند. برای او هم.
همچون زلیخا در فیلم( و نه در متن کهن) 
در قرآن، داستان یوسف را احسن القصص تعریف کرده است.
شاید همه ما در داستان و قصه ای زندگی میکنیم. همه عمر. و از داستان انتظار معجزه داریم.
کتاب اما می‌گوید، فقط در داستان زندگی نکن.  اول،در رنگ و بوی جسمانی و این دنیایی باش و بعد در داستان. و این کم نکته ای نیست.
این را نویسنده ای می‌گوید که خود داستان مینویسد.
 نویسنده ای که میگوید در داستان زندگی نکن.
 احتمالأ تا چند وقت،  هر از گاهی قطعه های از کتاب را در پرچنان، قرار دهم.
 

@parrchenan

با کفشهای دیگران راه برو

رمان کودک 
با کفش های دیگران راه برو
نوشته شارون کریچ . مترجم کیوان عبیدی آشتیانی انتشارات 
کتابی عالی بود. عاااالی.
این کتاب را بخصوص می‌شود، برای گروه درمانی و خود درمانی نیز استفاده کرد. نتیجه گیری پایانی شگفت انگیز دارد که میتوان  تشریح آن را در کتاب حیوان قصه گو بصورت شبه علمی یافت. با کفش های دیگران راه برو، شاید در ابتدا مفهومی ساده باشد، اما این رمان نشان می‌دهد چه راه سختی است.
جنس کتاب از سفر گفتن است. اول به من میگویید یکجا نشین نباش‌ .شده از این صندلی به صندلی دیگر برو، از خانه ای به خانه ای دیگر و از شهری به شهری.
تو قابلیت داستان سازی داری.
مراقب باش با داستانی خود را محکوم نکنی.
نتیجه ای که از خوانش این کتاب گرفتم این است که با کفش دیگران راه بروم و آنگاه به درک بهتری از دیگران برسم. اینکه راه رفتن با کفش دیگری، کاری آسان نیست. برای فهم خود و دیگری راهی رنج آور در پیش داری.

کتاب در خودم و در سکوتم غرقم کرده بود. شب قبلش شیفت بودم و گویی اندازه دو شبانه روز سهم حرف زدنم را پشت تلفن خرج کرده ام. از صبح به زور حرف میزدم. 
یاد بابا افتاده ام، خانه ما در سکوت بود و خانواده عمو، پر از صدا. با هم اتفاق نظر داشتیم که خانه آنها خیلی صدا دارد. وقتی با بابا دور هم بودیم سکوت وقتی می‌شکست که بابا می‌گفت:
چهار عمودی اولش الف، پنج حرفی کوهی در تانزانیا!!.
سرم رو به زور از کتاب بیرون میاوردم و میگفتم،: نمی‌دونم.
با یک خشم طوری ناشی از گیر کردن وسط جدول  با صدای بلندتری نسبت به سوال اش می‌گفت: حالا یکم فکر کن.
به خاطره ای دیگر پرتاب میشوم.
جلو تلویزیون نشسته بود و داشت گزارش ورزشی میدید و تخمه میخورد. 
جلو تلویزیون نشستن و بازی دیدن را به خاطر تخمه شکستن دوست دارم.
 کنارش نشستم و مشتم را پر تخمه کردم و شروع به شکستن و دیدن بازی کردم. تیم ها آبی و قرمز پوشیده بودند. ده دقیقه!! از دیدنم گذشته بود که یهو متعجبانه گفتم: چرا اینها با دست توپ را می‌گیرند؟ بابا نگاه عاقل اندر صفیه از گوشه چشم بهم انداخت و گفت: هندبالِ!
و من تا ده دقیقه آنقدر غرق در تخمه بودم که بازی را فوتسال می‌دیدم!

در اتوبوس به انتهای مسیر رسیده ام و می اندیشم چرا این خاطرات به ذهنم ورود کرده اند؟ از پستوی سالهای دور. کجا بودند؟ و چرا آمدند؟

پاسخش را می یابم. کار کتاب با کفش های دیگران راه برو و سکوتی است که در آن بودم. کتاب حالات وجودی و عمیق انسانی زیادی دارد که تو را با خود می‌برد دور. به ژرفای خیال.
کتاب جای گفتگو بسیار دارد.
اگر کسی خواست بگوید که امانت دهمش.
بیش از ده کتابفروشیُ شهر کتاب را سر زدم، تا یافتنش. پیشنهاد یکی از خوانندگان پرچنان بود و از ایشان بسیار سپاسگزارم.
اگر وقت خالی یافتم، به شنیداری تبدیلش خواهم کرد.

@parrchenan

کتاب چگونه با طبیعت صمیمی شویم

کتاب چگونه با طبیعت صمیمی شویم 
نوشته کریستین گولی
ترجمه شما قرائی
دومین کتاب از مجموعه مدرسه زندگی است که می‌خواندم این نیز جذبم کرد و نمره بالایی به آن دادم. نویسنده به کمک داروینیسم جدید، سعی در ارایه دلایل منطقی برای گفتمان خود دارد.

مجموعه مدرسه زندگی، زیر نظر دوباتن است و دوباتن یک آتئیست. این دو کتاب که از مدرسه زندگی خواندم، تلاش دارد معنای زندگی به انسان با همین نگاه آتئستی دوباتن بدهد. یعنی تو را ترغیب میکند، خودت برای زندگیت معنا  بیابی و الحق، این دو کتاب در این راه توانا بودند.
کتاب با پرسش آغاز می‌شود، چگونه؟ و نویسنده تو را رها نمی‌کند. پاسخ هایی میدهد و تلاش می‌کند تو هم به چرا برسی. پس، تمرین های ساده ای برایت آماده می‌کند.
 مثلاً برای هنگام رانندگی، تو خودت بتوانی جهت را تشخیص دهد که نتیجه آن میشود، ارتباط عمیق تر تو. 
من در تهران، از کودکی همیشه از طریق کوه توچال در روز و برج میلاد در شب، جهاتم را میابم.
یا پیشنهاد داده بود،  گاهی روی زمین دراز بکشی و آسمان و جزئیاتش را نگاه کنی.
 اکنون در پایان ورزش صبحگاهیم دقایقی بر روی چمن دراز میکشم و آسمان را می‌نگرم. مدتها بود، پرنده ها دور پرواز را ندیده بودم. مدتها بود، در چمن دراز نکشیده بودم و این برایم لذتی جدید است.
این کتاب جملات قصار درخشانی دارد. مثلاً پیرامون نفس کشیدن:
«از بازیگران تا تیراندازان، تنفس کشیدن را نوعی مهارت میدانند»
شما اگر دونده باشی، یا در ارتفاع پنج هزار به بالا، متوجه تنفس ها و این جمله خواهی شد.

نکاتی پیرامون تمرکز و تکامل داروین انسان می‌دهد. این که  مغز ما بر متحرک ها بیشتر  جلب میشود تا ثابتینی همچون درخت. در نتیجه میتوانی با این آگاهی از ثابتی چون درخت لذت ببری.
 سرو کوهی، درختی است که همیشه گل دارد. 
ضرب المثلی انگلیسی و زیبا میآورد که در فرهنگ ما، متأسفانه، کارکردی ندارد، اما میتواند با توجه به معنای زندگی که تک تک ما، میتوانیم برای خود ایجاد کنیم، جایی پیدا کند:
«هر وقت بوسیدن از مد افتاد، سرو کوهی هم گُل نمی‌دهد».
یا چند جمله درخشان داشت که پیرامون آن چندین بخش کتاب را اختصاص داده است:
« لمس کردن یکی از شخصی ترین و عمیق ترین تجربه های انسانی ایست»
« میتوان یک عمر دور تنه درختی به سیر و ساحت پرداخت و چیزهای ناشناخته کشف کرد».
در کتاب مثالهایی از واژه و کلمه های نامأنوس میزند و سپس تاریخ و فرایند آن را بیان میکند و در نهایت نتیجه درخشانی می‌گیرد:
« با اندکی کنجکاوی، واژه ای مرده، جان میگیرد ( گل یحیی) و ما با تاریخ و علم پزشکی و رابطه زن و مرد ارتباط برقرار می‌کنیم».
 در طول مطالعه کتاب، بارها به نت رجوع کردم و اطلاعاتی پیرامون واژه های که نام برده بود، کسب کردم.
 این نوع نگاه به زندگی و خود را در حالت دائم،« چرا دیدن» و کنجکاو بودن و یافتن معنا در زندگی را  در این جمله اش یافتم:
« چرخه های روانی ما بر چرخهای فیزیولوژیک ما سوار است». ( چقدر، واقعاً چقدر این جمله درست است و دقیق)

در پایان کتاب، برای من جمله ای از گالیله، فصل الخطابی بود، این معنا دهی در دنیایی بی معنا را لذت بردن :
« این همه سیاره دور خورشید میچرخد و بدان وابسته اند. اما خورشید همچنان طوری خوشه انگور را رشد میدهد و رسیده میکند که انگار هیچ کار دیگری ندارد».

امیدوارم شما هم از خواندن این کتاب لذت ببرید.

@parrchenan

یک مرد ناشناخته آنتوان چخوف

شهریور را خیلی دوست دارم.
 بویش ، یکهو متفاوت میشود. سبک تر. ملایم تر و نورش تند تر. نور اول صبحش می‌تواند تا ته کاسه چشم نفوذ کند. آفتاب دیرتر متولد می‌شود، ساعت شش صبح هم ماه خسته شب را میبینی و هم سپیده برنای جوان را. شبها زودتر از راه می‌رسد. کم کم آمده تغییر می‌شوی. 
این را این روزها که در پارک می‌دوم با همه وجود احساس میکنم. شهریور، مردمان را به حاکمیت شش ماهه شب خبر می‌دهد. آماده می‌کند. 
بوی صبحگاهانش با آن نَمَه خُنُکیش چیز دیگریست ‌
شهریور بوی نوستالوژی همه ما ها را میدهد. بوی دوازده سال لحظه رسیدن مدرسه. با همه خوبی ها و بدی هایش. بوی همه کودکی و نوجوانی ات را.
 بوی کتاب و دفتر و مشق و دوستان مدرسه.
و ما که دکان لوازم التحریر داریم این جنب و جوش و این حضور جیغ و دادی کودکان، به دکان ،روح حقیقی اش را می‌دماند‌. دکان روح می‌پذیرد.
 از شهریور تا اوایل مهر همچون نطفه ای که کم کم روح بر آن میدم، دکان روحمند میشود. روحمند به حضور کودک و والدین اش از برای مداد و دفتر و...

و خود نیز کودکانه ات قوی میشود. در شهریور در تنهایی خودت، شاید جستی به گذشته و تاریخت زنی. و تاختی بازگردی.
حال در این حال و هوا
دوستم آمد. برایم کتاب خریده بود. پولش را قبول نکرد. کتابی که خریده بودم را دادمش.
نامه های به پیشی را گرفتم و ستاره از انتشارات کانون پرورش فکری را تحویلش دادم. حتی نام کتاب‌هایمان کودکانه بود. 
 به دوچرخه ام اشاره کرد: چقدر کثیفه!؟
به دوچرخه اش اشاره کردم: چرخ لغ اش را بیا نگاهی بی اندازیم.
دوچرخه اش از تمیزی برق میزد.
هوایی کودکانه داشتیم . کودکانی سی سال به بالا.
چلاااا ( چرا)؟
بوی هوای شهریور
هواییمان کرده بود.
« همه دوران دبیرستان را با دوچرخه مدرسه رفتم. صبح  رفته، ناهار بازگشت به منزل، قبل ساعت دو، دوباره حرکت به مدرسه و  ساعت پنج  بازگشت»
 از معدود دانش آموزانی بودم که ظهر مدرسه را ترک میکردم و قبل از زنگ عصرگاهی باز می‌گشتم»

@parrchenan

کتاب رمان 
یک مرد ناشناخته
آنتوان چخوف
ترجمه فاطمه عابدی

کتابی از چخوف که تازه امسال در ایران ترجمه و چاپ شده است.
ته مایه های از آنا کارینا را داشت.
و میشد عقبه کتاب تصرف عدوانی را در این کتاب دید.
در هر سه این کتاب ها با اینکه فضای مردسالاری حاکم بود و نشان میداد. اما همه حق را نمی‌توانستم به شخصیتهای زن داستان بدهم.
مثلاً در همین کتاب. شخصیت زن داستان، احتمالأ دچار اختلال روان بود
قوه منطقی ضعیفی داشت و خود را به دست عشق یا درواقع هورمون های ناشی از عشق که در شیمی خون تولید می‌شود، سپرده بود.
اگر بخواهم نتیجه ای که از این کتاب گرفتم را در یک جمله بنویسم چنین جمله ای میشود:
با احتیاط نزدیک فضای عاشقی شو. و خود را چون چوب بر دریای عشق رها نیاز. پارویی برای خود همیشه داشته باش
@parrchenan

چگونه گورخر راه راه شد

دورهمی پیرامون نقد و بررسی کتاب رمان درخت دروغ برگزار کردیم و حس خوبی گرفتم. این که چند نفر کتابخوان پیرامون کتابی دور هم جمع شوند و از یافته های خود بگویند. بدون آنکه،موسسه ای، نهادی پشت این داستان باشد. این کتاب را در جلسه تشریح بیشتری کردم و البته مطلب های دیگری شنیدم و آموختم.
به دوستان در جلسه بیان کردم، این کتاب با شاه کلیدی به قفل همه چیز حمله میکند.  به همه چیز، دین، فرهنگ، عرف، علم قدیم و...
و آن شاه کلید، نظریه تکامل داروین است.
رمان با شاه کلید نظریه تکامل به باور بسیاری از چیزها حمله کرده و فمنیست مد نظر خود را جلا داده است.
معتقدم راه فهم ما از دنیا، خودمان، درونیات مان، علم ، دین، تاریخ، از تکامل و نظریه داروین و داروین گرایی های اجتماعی، روانشناسی، و غیره میگذارد.
یعنی همه موضوعات را به طریقه تکامل گرایی داروینی بررسی کردن، حتی مذهب.
 یاد کتابی بسیار چالشی با این عنوان افتادم: تاریخ تکامل مذهب شیعه. که سالها پیش خواندم و توانست از مذهب شخصیتی رئال و نه چیزی دیگر را در ذهنم ترسیم کند.
باری در کانال دوستم سیاوش یالپالیان، ول می‌چرخیدم و با طنزش نیشم باز بود  که دیدم کتابی با عنوان:
چگونه گورخر راه راه شد؟
و سایر داستان های داروینی من درآوردی
لئو گراسه
ترجمه کاوه فیض الهی
 را معرفی کرده است.
 برای تقویت فهم داروینی نیاز است، طبیعت را هر لحظه و همیشه و با متد های جدید علمی دوباره و دوباره مرور کنی تا تازه شوی.
شک نکرده و خریدم. همانگونه که حدس میزدم، کتاب جذبم کرد. از راه راه های گور خور با خنده  ای بر لب به گورکن عسل خوار رسیدم که نقشه های مرگبار برای مواجه با حتی بوفالوها میکشید و به نقطه حساسشان حمله میکرد و در نهایت به انسان می‌رسید.
ته کتاب به یک نقطه برجسته ختم میشد.
انسان، همچون گور خر، همچون زرافه، همچون سوسک سرگین غلطان سیر تکاملی خود را طی کرده و او بر زندگی آن‌ها و آن ها بر زندگی او اثر گذارده اند.
 هربار که به جهان از نگاه داروینی می‌نگری، هیچ سلکشن شدن و اشرف شدنی را تو بر دیگر زیست کنندگان این جهان برای خود نمی‌توانی فرض بگیری.
ممنونم از دوست خوبم سیاووش که این کتاب را معرفی کرد.

پی‌نوشت‌:
 این کتاب امانت داده میشود

@parrchenan

درخت دروغ

دخترکی هفده ساله شدست که عزیزان محترمی که من به آنها نام آفتاب کار داده ام، حمایت درسی و معنوی میشود.
با معدل هفده، دیپلم گرفته است. حال پیش دانشگاهی، ثبت نام نمی‌شود. چرا؟
چون شش میلیون تومان مدرسه دولتی!! از او بابت کلاس های اجباری کنکور طلب میکند.
آفتاب کار مهربانش مدرسه ای دگر را پیشنهاد می‌کند که کلاس کنکورش اجباری نیست!! مدیر آن مدرسه هم از پذیرش این دختر امتناع میکند.
چرا؟
چون پدر و مادری معتاد دارد و مدیر سابق به مدیر جدید اطلاع داده است.
گاهی فکر میکنیم، نژاد پرستی در رنگ و قوم و قبیله معنا پیدا کرده است. حال آنکه نژاد پرستی نوین در همین پدر پولدار و پدر بی پول باز تعریف مجدد شده است. داستان این دختر را اگر اینگونه می‌نوشتم که چون رنگین پوست است، سفید پوستان از ثبت نام آن باز میدارندش، خواننده گمان می‌کرد پیرامون آمریکای قرن نوزدهم صحبت میشود. حال آنکه داستان همان است. داستانی نه در آمریکا که در ایران . نه در قرن نوزده که در قرن بیست و یک.
اما سوالی که این روزها ذهنم را بشدت می‌خراشد. این است که:
آیا انقلابیون، دقیقا همان نسلی که اینک اندکی از آن ها مانده است، از انقلاب خود پشیمان هستند؟
معتقدم پاسخ به آن مثبت است.
دلیلم چیست؟
چرا؟
همین که آموزش و پرورش رایگانی که در اصل های ابتدایی قانون اساسی را دیگر به پشیزی نمیخرند، گواهی است بر سخنم.
این که مستضعفی چون این دختر که اتفاقا همین آموزش و پرورش باید بیشتر دست گیرش شود را اینگونه همچون کیسه زباله پخش و پالایش میکنند، نشان از گذشته شرمگین خود دارند‌.
آری دولتمردان هم از انقلاب خود شرمگین اند.
همین که خودم را جای این دختر میگذارم که تنها وسیله نجات اش، از این وضعیت فاجعه باری که از کودکی با آن درگیر بوده است را بدرستی درس خواندن قرار داده و رفتار گرگ صفتانه و کفتار گونه مدیران این مدارس را با او مرور میکنم
 خشمی، عقده ای، نفرتی ، به نادرستی، مرا در بر میگیرد. اگر جای او بودم و شرایط او را داشتم، و خبرهای این ده ساله فساد را هم خوانش کرده بودم، احتمالأ طغیان میکردم. طغیانی از جنس فیلم راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی.

آن زمانهایی که مربی بچه های شبانه روزی بودم، قلدری و زورگویی بچه ای به بچه ضعیف تر را تاب نمی‌آوردم، معمولاً با قوی ترین قلدر بابت رفتار ناپسندی که با خُردکی کرده بود، درگیر میشدم، کاری که کمتر مربی این رفتار را انجام میداد. یک همکار پایه هم داشتم. برای تمیز کردن خوابگاه به قلدرترین باج نمی دادیم. هر کس که وظیفه اش در برنامه روزانه بود باید انجام میداد. ضعیف کش نبودیم.
گاهی فکر میکنم این رفتار، ناشی از تربیتی است که توسط مرحوم پدر در کودکی بر من داشته است. این که ما قرار نیست ظلم کنیم و ظالم باشیم. این که اگر ظلمی دیدی ساکت نباش. برای اینکه شجاع باشی به بدنت اعتماد کن، برای اعتماد به بدنت، آن را قوی کن.
کودکی ام را بخاطر می‌آورم، شاید چهار پنج ساله بودم که پدر من و برادرم را بر کتفش و پشتش و کمرش می‌گذاشت و شنا باستانی می‌رفت. ما تلاش میکردیم همچون گاوچران‌ها آن اسب وحشی را رام کنیم.
آن نسل انقلابیون همچون پدرم، تمام شدند و دیگر نیستند و 
 تنها شرمندگان کفتار صفتی  مانده اند که چون همین مدیران مدرسه  که زورشان، بر دخترکی که در خانواده ای معتاد دست و پا می‌زند تا نابود نشود مانده اند.

@parrchenan

رمان درخت دروغ
 نوشته فرانسیس هاردینگ 
رمان نوجوان فمنیستی و بشدت لائیکی بود. فصل آخر داستان که بسیار ضعیف بود را اگر حذف کنیم، نمره خوبی به آن میدهم.
 البته که لپ داستان آن است که میگوید اگر میخواهی نجات پیدا کنی، گاهی باید دروغ بگویی.
دروغ چون گناه اول آدم.
میوه ممنوع این درخت آگاهی میدهد. آگاهی که از دروغ نشأت می‌گیرد.
آگاهی و دروغ گویی نسبتی با هم دارند.
نویسنده به من مخاطب می‌گوید ارزیابی کن برای آگاهی بزرگ دروغ بگو.

این نگاه جدیدی بود که تا به حال با آن روبرو نشده بودم.
کتاب نمیخواهد کودک بره بار بیابید. و نمیخواهد گرگ هم. میخواهد در این دنیای واقعی و نه خیالی و بهشتی بتواند روی پای خودش بایستد.
این نگاه نویسنده را پسندیدم. قرار نیست نوجوانان را پاستوریزه و بره و منزه بار بیاورم. قرار است بگونه ای تربیتی کنم که در این جامعه بتواند سرپا بماند و برای سرپا ماندن، آگاهی لازم است و برای رسیدن به آگاهی های بزرگ، نجات دادن خود و خانواده و رسیدن به حقیقی می ارزد که دروغ بگویی.

@parrchenan

جز از کل

کتاب جز از کل
 نوشته استیو توان
با دو ترجمه
 زهرا یعقوبیان
 و پیمان خاکسار

@parrchenan

دو سال پیش بود که همکارم پیشنهاد خوانش  کتاب جز از کل را کرد اما از حجمش ترسیدم.
چند مدت پیشم بود اما می ترسیدم شروع کنم. مدتها بود رمان ۶۴۰ صفحه ای  نخوانده بودم، بدنم از عادت در آمده بود.
اما وقتی بهار، این کتاب را هدیه گرفتم و دوستم پیشنهاد خوانشش را کرد، شروع کردم. تا صفحه ۵۰_۶۰ آن یک نواخت بود، اما بعد از آن شروع به جذاب شدن کرد.
جذاب از جهتی خاص:بی معنایی زندگی را جز به جز ، لحظه به لحظه، نسل به نسل، توضیح میداد.
قبل از این که به صفحات انتهایی کتاب برسم، کتاب را اینگونه برای خودم شرح کرده بودم که گویی در یک اقیانوس در قایقی زوار در رفته حضور دارم. میدانم این قایق قرار نیست به هیچ ساحلی برسد، 
این اقیانوس همان زندگی ایست و این پارو زدن در وسط آن، همان بی معنایی.
کمتر کتابیست که خوانده باشم و این گونه جز نگرانه، بی معنایی زندگی را تشریح کرده باشد.
 کتاب هر از چندی صحنه ها و کلمات  و جملات زیبایی را به تصویر میکشد، درست گویی از درون همان قایق که وسط اقیانوس هست، تو منظره زیبایی از نهنگی، طلوع و غروبی، شیرجه پرنده ای در آب ببینی.
این تصاویر واقعا خواندنی بود، بخصوص که تم فلسفی هم داشت.  کتاب این‌گونه بیان می‌کرد که گویی آدمی هر چه فلسفه دان تر باشد، دیوانه تر و بی معنا تر خواهد شد.
کتاب پیرامون روابط پسری پدری ایست و درون مایه های روانشناسی دارد.
اینکه شاید هر پسری حلول یافته پدرش باشد. 
و این چقدر برایم آشنا بود، وقتی که رابطه و خاطره های خودم را با پدرم مرور میکنم. اینکه چه خط پر رنگی درون زندگی هر فرد، پدری بر پسری اثر می‌گذارد. این رابطه که درون ناخودآگاهم نفوذ کرده است. گویی که  پدر، در من زندگی میکند.
صفحات پایانی  کتاب که پیرامون مرگ پدرش بود، بسیار تلخ و عمیق بود، حضور فیلسوف اسپانیایی اونامونودر خط به خط آن مشهود بود و انتهای کتاب، شخصیت داستان گویی چیزکی از معنا و معنایی زندگی را پس از سفری طولانی و خطرناک پیدا میکند که همان را سفت نگه میدارد.
گویی برای یافتن معنای زندگی، آن هم نه چیزی خاص، که مختصر و زمان مند،( سفر به اروپا و یافتن اقوام مادرش و پیدا کردن چهره جهنمی که نقاشی کرده است)
 نیاز به سفری  و تجربه ای بس شگرف بوده است.
کتاب، معنایی جدید  و امروزی از تقدیر و سرنوشت را به مخاطب ارائه میکند.
اگر به بی معنایی زندگی رسیده اید خوانش این کتاب را پیشنهاد میکنم.
 کتاب دو آیتم تنهایی و مرگ را از فلسفه اگزیستانسیالیست را تشریح می‌کند.

جایی از کتاب، یکی از شخصیت ها که سابقه ورزشکار بوده است و اینک بسیار چاق با شکمی جلو آمده و سفت شده است بیان میکند:
 چاق میشم انگار که با خوردن، جهان را بغل میکنم.

و در این بی معنایی چه حرف عمیقی بود. یکی با ورزیدن، یکی با کوه و دوچرخه و دویدن، یکی با درس خواندن و یکی با خوردن، جهان را بغل میکند و کیست که در این بی معنایی مطلق، بیان کند که کدام بر دیگری ارجح تر است؟
پس از خوانش کتاب به یک نسبی گرایی کامل!! دست خواهی یافت.


@parrchenan

داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد

چند صباح پیش فیلمی از کتک خوردن احتمالا دانش آموزی به دست احتمالاً معلمی در فضا نت، نشر پیدا کرد.
 من در گروه هایی که عضو بودم، نشر دادم و با این دو باز خورد روبرو شدم:
۱. اکثریت:
با این جمله« بمیرم الهی » تعریف می‌شود

 نگاه صد در صد همدلانه و دلسوزانه با کودک کتک خورده و خشم و عصبانیت نسبت به فرد ضارب

۲. اقلیت:
نگاه همدلانه با معلم با این جمله که « این نسل هیولا، گودزیلا» هستند و احتمالاً معلمی که هر روز در کلاسش با دانش آموزان روبرو میشود، این به تنگ آمدن را گویی درک میکند، هر چند رفتار ضارب را تایید نمیکند، اما میفهمد.

۳. نگاه سومی هم اما هست، نگاه خاص.
 در این نگاه به ضارب و مضروب معطوف نمیشود. در آن نمی ماند.
در واقع به بازیگران این فیلم،  همه حواس را نمیدهد. آن  صفت ترس که در چشمان پسران صف کشیده و رنجِ دردی که تحمیل میشود را اولویت خود قرار نمی دهد
 نگاه خاص
 به فیلمبردار این صحنه که گویی کارگردانی هم میکند، حواس میدهد و از دل این همه ترس و رنج و خشم که بازیگران فیلم دارند، صفت شجاعت را که  فیلمبردار صحنه دارد، برایش برجسته میشود.
 او ، یا همان فیلمبردار، بسیار شجاع است. بسیار در بسیار.
علی رغم غیر قانونی بودن آوردن موبایل به مدرسه  از رفتار منزجر کننده ای فیلم میگیرد و آن را جهانی میکند.
او شجاع است و همین فیلم احتمالاً باعث کم شدن چنین رفتارهایی  خشونت آمیزی میشود. چرا؟ به دلیل ترسی  که در دل خشونت کنندگان آینده می اندازد.
مبادا من و رفتار خشونت‌بار من هم توسط یکی از این گودزیلاها فیلمبرداری شود و همه نقاب هایی که میزدم را نقش بر مَلا کند.
در واقع رفتار شجاعانه و خلاف قانون احتمالا این دانش آموز، راهی که دهها بخشنامه و قانون و قانون گذار توانایی آن را نداشته‌اند، را قیچی کرده و از بروز این نوع رفتارها جلوگیری خواهد کرد.


به خاطر تنها همین فیلم، و شجاعتی که در کنه رفتار فیلمبردار بوده، معتقدم ورود موبایل به مدارس آزاد باشد، سودش بیش از زیانش است.

و دوم اینکه این صفتی که به نسل های کودک و نوجوان این سرزمین میدهند، نشانه چیست؟
 مثبت است یا منفی؟ و تعریفی که از آن ارایه میشود چیست؟
 هیولا یا گودزیلا.


@parrchenan

اگر بخواهی ته  ته ته ته
تهنایی( تنهایی) 
 را لمس کنی
 نمایشنامه داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد
 خواندنی است.

 نکته جالب توجه، سانسور یا ممیزی 
 کلمه دوست دختر  است


@parrchenan

کتاب چگونه به ورزش فکر کنیم

اگر از کتابی خیلی خوشم بیایید و جذبم کند، معمولا  چند جلد دیگر  از آن برای هدیه دادن، تهیه میکنم. مثلا  آینه جان، نوشته آرش نراقی را تا ده جلد خریدم و به هر کسی هم که هدیه دادم، رضایت داشت.

کتاب چگونه به ورزش فکر کنیم، از مجموعه کتابهای مدرسه زندگی به قلم دیمن یانگ( دانشجو فلسفه) و ترجمه خوب سما قرایی، نشر هنوز، به واقع یکی از این موارد است.‌ همین که  کتاب را تمام کردم، رفته و چند جلد دیگر برای هدیه دادن، خریدم.
کتاب، پیرامون فلسفیدن در حین ورزش کردن است. تلفیق فلسفه و ورزش.
نمیدانم چه مقدار آنچه که میخواهم بگویم به واقعیت نزدیک است و فقط من شنونده آن بوده ام و علمی یا غیر علمی بودن آن را نمیدانم.
می‌گویند نزدیک ترین ورزش به بوکس، شطرنج است و در بعضی ممالک ورزشی ابداع کرده اند که یک راند بوکس و یک راند شطرنج سرعتی در آن برگزار میشود

این کتاب هم در واقع اینکونه است، این که فلسفه و ورزش را با هم درآمیزی.
بسیاری ورزش را از برای سلامتی، چاق نشدن، کالری سوزی و از این قبیل، تعریف میکنند، حال آنکه، این کتاب نشان میدهد بُنجُل ترین تعریفی که از ورزش  می‌توان، ارائه کرد، این نوع نگرش است. نگرشی دوگانه انگاری شده که از ۲۵۰۰ سال پیش وارد قاموس فرهنگ بشری شده است.
 در واقع همه ی همّ و غمِّ این کتاب آن است که ورزش و « خود» یا « منِ» انسانی را به عنوان یک کلیت واحد لحاظ کند که انسان را به فضیلت میرساند.
این کتاب مدعی است، ورزش، انسان را به سمت فرزانگی رهنمون میسازد. فرزانگی از جنس اندیشه یونان باستان که لائیک محور بود، نه از جنس اندیشه مذهبی مسیحیت و ادیان مشابه.
این که کتاب، غرور را با ادله خود، یکی از انواع فضیلت معرفی میکند، برایم باشکوه بود،  و انصافاً  دلایلی قوی، آن هم به واسطه ورزش ارائه میکند.
در عین حال فروتنی را هم رفتاری از جنس فرزانگی می داند که از جنبه ورزش کوهنوردی به آن پرداخته است.

نویسنده کوشیده است، ورزش را به عنوان کلیت یک انسان خردمند معرفی کند.

خوانش این کتاب را به ویژه به دانشجویان  این سرزمین  و البته دوستداران فلسفه پیشنهاد میکنم.

 

در تعطیلات عید فطر، برای صعود قله وروشت به ترافیک سختی خوردیم. بعد از آن، فکر کردم، چگونه این هیولای ترافیک را به فرشته تبدیل کنم؟
برای صعود به قله علم کوه، باز جاده پیش رویم بود،اینبار، با کفش ورزشی و لباس ورزشی در ماشین نشستم، همین که ترافیک شروع شد، با کودکی از همراهانم، تا باز شدن ترافیک کنار جاده ای که ماشین ها متوقف شده اند ، نیم ساعتی، آرام،( به قول همقدم کودکم، مورچه ای) دو آهسته کردیم.
آثار بسیار مثبت تربیتی برای آن کودک و هم سرخوشی برای هر دوِ مان و هم احتمالاً وسوسه اینکار، برای سرنشینان کلافه ماشین های متوقف داشت.

پس از خوانش این کتاب و مرور دویدن کنار جاده ای، فکر میکنم، ورزیدن به نوعی، کلیتِ«من» گشته است.
 کلیتی که بابا از هفت سالگی با بردن به کوه و تا ده سالگی به دویدن در پیست امجدیه، آغازگر آن بود.
پس از خوانش این کتاب، یوگا و شنا در سرم، در حال طنازی و خودنمایی هستند.
 تا کی عملیاتی کنمشان.


@parrchenan

رمان شگفتی

رمان شگفتی 
 نوشته آر. جی پالاسیو
 

اواخر رمضان نزدیک های سحر بود که تلفنم زنگ خورد. دو دختر چهارده پانزده ساله بودند که خانه و خانواده بتنگ شأن آورده بود و می‌خواستند دیگر نباشند.
از محله های پایان بودند و مدعی بودند توسط خانواده درک نمی‌شوند.
بیش از یکساعت وقت گذاشتم، یکیشان پدر نداشت و مادرش سالها بود صیغه مردی بود.
کم کم نرم شدند. قرار شد مشاوره را دنبال کنند. پرسیدم مشاوره مدرسه چرا نرفتید؟ گفتند به او اعتماد ندارند. 
:«حرفها را به دیگران انتقال می‌دهد!!»
بعد از آن چندین بار در شیفت های دیگرم تماس گرفتند و رازهای بیشتری از خود، گفتند و تقریبا در روند مشاوره قرار گرفتند.


بعد از هر بار تماس مبینا و نسترن غمم میگیرید و از آموزش و پرورشی که تقریباً هیچ چیز به فرزندانش یاد نمیدهد اوغم میگیرد. آموزش و پرورش ما دقیقا در سی چهل سال پیش، ماشینش پنچر شده است. زمانه ای که نه موبایلی بود و نه شبکه های اینترنتی که اینک دیگر مجازی نیستند و حقیقی اند، با آن پول رد و بدل میشود، گفتگو میشود، صدا و تصویر دارد و...
و همه اینها را آموزش و پرورش نادیده میگیرد و فرزندان سرزمین خود، باید بارِ همه آنچه از او دریغ شده را بر دوش کشد.

حال چه شد یاد آن دو افتادم؟

 رمانی عالی خواندم که تحول عمیق آدم ها را پس از حضور در فضای مدرسه، نشان می‌داد و این یکی از  دهها نتایجی بود که از این رمان گرفتم.
 رمان شگفتی، مخصوص نوجوانان است و با اکراه شروع به خواندن آن کردم، یعنی اگر تعریف همکار کتاب خوانم نبود، سمتش نمیرفتم‌‌
معمولا با توجه به آنکه وسیله حمل و نقلم دوچرخه است، کتاب را جابجا نمیکنم. کتابی در محل کار دارم و کتابی در خانه. کتاب چی باشد و آنقدر جذبم کرده باشد که زیر بار تعرق بیشتر و وزن بیشتر و رکابیدنی سخت تر بروم و کتاب را با خودم ببرم.
 رمان شگفتی، دقیقا اینگونه بود.

وقتی که تو، رمان را با نام رمان نوجوان می‌خوانی، یک پس زمینه پیدا میکنی که
 آره این مال بچه هاست
و در قسمت روایت دوم، شخصیت « ویا» ،با جمله ها و اندیشه های عمیقی روبرو شدم که چشمانم را گریان کرد.
 دست و پای خودم را جمع کردم و دانش آموز وار، ادامه رمان را خوانش کردم.
رمان تابستانه و دلچسبی است ، لذت خوانش آن را از دست ندهید. مخصوصاً کسانی که در برهه‌ای از زندگی گربه ای داشته اند.
@parrchenan

کتاب اگر به خودم برگردم

از قبل از سفر رکاب زنی به کرمانشاه کتاب را برداشتم بخوانم که نشد، که اواخر هفته پیش تمامش کردم.
کتابی بود که به دلم می‌نشست
 اگر کسی اهل نوشتن باشد بر دلش خواهد نشست.
 حتی نوشتنی  آماتور، چون من.
حُسن بزرگ این کتاب آن بود که فهمیدم نوع سبک نوشتاری پرچنان چیست؟
جُستار، سبکیست که پرچنان آن را دنبال میکند و من این را تا به امروز نمیدانستم. ضمنا یک جور هایی یک جستار نویس هستم. احتمالأ بتوانم کتابی این چنین از میان جستارهایم در بی آورم.
کتاب « اگر به خودم برگردم» ده جستار درباره ی « پرسه» زدن در شهر است و نوشته یک دختر جوان مکزیکی ایتالیایی. قسمتهایی ار این پرسه زنی مربوط به  مانیفیست دوچرخه سواری را در اینجا نقل میکنم:

«طرفداران پیاده روی، راه رفتن را تا حد فعالیتی ادبی بالا برده اند. از فیلسوفان مشایی تا فلانورهای مدرن...از آن طرف دوچرخه سوارها درست به اندازه نامرئی اند و چیزی دارند که عابر پیاده دستش به آن نمیرسد، حرکت در خلوت و رها شدن در جریان شیرین افکار. دوچرخه درست وسط کفش و ماشین قرار دارد...[خولیو توری]، جایی به این نکته اشاره دارد که نه هواپیما و نه ماشین هیچ کدام با انسان تناسب نداردچون سرعتشان بیش از نیاز انسانی ایست، [اما دوچرخه نه]...
دوچرخه فقط در رابطه با ضرب آهنک بدن از خودش سخاوت به خرج نمیدهد، در برابر فکر هم دست و دل باز است... دو چرخِ دوچرخه سوار و ایده ها را هماهنگ با هم به پیش میبرند. وقتی هم فکری ولگرد سراغ دوچرخه سوار می آید،... کافیست سراشیبی تندی پیدا کند و بگذارد جاذبه و باد با معجون نجات بخشش دست به کار شود [ماشین سوار روحش هر بار پشت چراغ راهنمایی له میشود]... برخلاف کسی که  با ماشین حرکت میکند، دوچرخه سوار میتواند به سرعت آرامبخش و بی دغدغه ای برسد که اجازه دهد ذهن رها شود و برای خودش بداهه بنوارد‌...
این روزها فقط کسی که آن قدر عقلش برسد دوچرخه داشته باشد، میتواند ادعا کند ذهنش کاملاً رها و آزاد دارد...»


نمیدانم چند صباح هست که پرچنان را دنبال میکنید؛ اگر ایامی که مددکار اورژانس اجتماعی گشت سیار بودم را دنبال کرده باشید، نقش چنبر( دوچرخه ام) را در جُستارهایم خوانده اید. که چگونه آن همه دهشتی که دیده بودم را و افکار ولگردی که بعد از آن به سراغم می آمد، در شبانه تهران از بازار گل محلاتی تا دربند، میرکابیدم و خالی میشدم و ذهنم بداهی می‌نواخت و فردا صبحش، جستاری و نوشتاری چون نان تازه در پرچنان ثبت میشد.
این دِینیست که چنبر بر گُرده ام دارد.


حلقه مفقوده شادی و خوشنودی سبک زندگی ایرانی شاید عدم تحرک روزانه و منظم باشد. چرا که ما فراموش کرده ایم  در جسم هستیم، معنویت، خدا، افکار، اذهان، برنامه های پیش رو ... را همه باید در قالب این جسم ارزیابی کنیم.
در پایان این جستار، عکس صفحه ۱۱۶ کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ حراری را قرار میدهم. باشد که با جسمانن مهربان باشیم و بورزیمش.

@parrchenan 

کتاب ۲۱ درس برای قرن۲۱

تا شنیدم توقیف شده به چندین کتابفروشی سر زدم، تا در نهایت توانستم تهیه کنم، با دو کتاب قبلیش، شیفته این نویسنده شده بودم، نوع نگاهش به دنیا، تفسیری کاملا ملموس و بی پیچیدگی خاصی که در نوشته هایش موج میزد، پیوند خورده بودم
کتاب 21 درس برای قرن بیست و یکم نوح حراری، همچون دو کتاب دیگرش، یعنی انسان خردمند و انسان خداگونه، جذاب بود.
صد صفحه اول کتاب، خلاصه ای از کتاب خداگونه بود و کم کم وارد داستان کتاب جدیدش شد.
اما جالبی ماجرا برایم وقتی رغم خورد که پس از همه ترس و وحشت هایی که برای انسان قرن حاضر بیان کرده؛ یعنی، خطر هستی، خطر محیط زیست و خطر بیوتکنولوژی، به درس آخر رسید.
درسی از دنیای کهن، همانی که از بودا تا مولوی از مولوی تا عصر حاضر، همچنان حضور دارد.
 برایم بسیار جالب بود یک همئو سکشوال آتئیست یهودی تبار اسرائیلی دانشمند مطرح جهانی که دائما در نفی معنا زندگی سیوال پرسیده یکهو در دامن این مراقبه، آرام گیرد.
 کتاب در سال۲۰۱۸ نگارش شده و تحلیل های روز دنیا از نگاه حراری نیز دارد، از ترامپ تا برگزیت، تا روسیه و اکران و داعش.

 وقتی خوانش کتاب به پایان رسید، متوجه شدم دو کتاب دیگر این نوسنده هم ممنوع چاپ شده است.

با خوانش کتابهای حراری، نسبت به ایده ها و اصولی که داشته ای رقیق خواهی شد و این در قرن بیست و یکم برای انسانی این جهانی بسیار لازم است.

@parrchenan

سهیل رضازاده:
اگر با کلمه و ریشه کلمه ها حال میکنید پیشنهاد دیدن فیلم دکتر و مرد دیوانه با بازی میل گیبسون و شون پن را میدهم، موضوع فیلم پیرامون زایش دیکشنری آکسفورد است و برعکس آنچه در ابتدا بر ذهن مخاطب می‌نشیند، فیلم با ظرافت و هیجانی و پر مفهومی ایست

اگر شخصیت وابسته ای دارید، یا میخواهید کودک خود را با یک آگاهی لازم،وارد فضای مجازی کنید
 کارتون والف خرابکار دو را پیشنهاد میدهم.
 
پیرامون معنا زندگی و سینما و آنچه حراری در کتابی که معرفی کردم از آن دم میزند،چند صباحیست که فیلمهایی با این مضمون درست میشود که خدا را به گونه ای علمی یا افسانه ای پردازش کنند،
 از فیلم میان ستاره ها، تا نگهبان کهکشان تا لوسی.
لوسی نسخه هالیودی از نیکتا ست که تلاش دارد برای باور های مذهبی مخاطبانش تدبیری بی اندیشد.
به نظرم همین که اینقدر فیلم هایی با این مضمون درست میشود ناشی از نیاز مخاطب است.
 مخاطبی که معنا زندگی را گم کرده است.

دو هفته پیش تماس گرفته بود و قصد خودکشی داشت، به هیچ طریق نتوانستم منصرفش کنم،دوباره تماس گرفت که دفعه قبلی نجاتش دادند اما این بار کار را تمام می‌کند.
باز هم نتوانستم مجابش کنم
 گفت حلالم کن که اینقدر وقتت رو گرفتم،
گفتم حلال نمی‌کنم بهیچوجه، دقایقی سر این موضوع صحبت گذشت.
 معنای زندگیش گم شده بود و دوست داشت زنی داشته باشد تا عاشقش باشد. شاید معنای زندگی اینگونه بیابد
 اما نداشت.


 تماس گرفته بود و از داستان زندگیش میگفت.
شناختمش.
مرد اشکان بود، اما بروز ندادم که من بودم که در شرایط بحرانی، سال پیش، آن زمان که در گشت بودم، وارد زندگیش شدم.
مشکل همسرش درست شده بود، اما کودکش در آخرین جر و بحثی که بین زن و شوهر بوده رفته، آشپزخانه و بزرگترین چاقو را برداشته و آمده جلوی رویشان که اگر ادمه بدهید، خودکشی خواهم کرد.
کودک فکر کنم شش یا هفت سال داشت.
به معنای زندگی که این کودک خواهد داشت فکر میکنم.

@parrchenan

کتاب و فیلم

فیلم متری شش و‌ نیم را فیلمی ضعیف یافتم، البته در مقایسه با فیلم قبلی روستا، یعنی ابد و یک روز.
من در مواجهه با فیلم ابتدا به دنبال پیامهایی هستم که کارگردان میخواهد به من مخاطب و فرد فرد مخاطبش بگویید 
 در حالیکه این فیلم مخاطبش بیشتر عوامل و بزرگان حاکم و قانون گذار و قضات و عوامل بالادستی جامعه بوده است تا نقصان های موجود در ساز و کار و قانون را به آنها نشان دهد.
البته  کارگردان،جاهایی تلاش کرده با مخاطب شخصی خود ارتباط بگیرد اما ناکام مانده است.
 روستا،  ابتدا حس تنفر مخاطبش را به یک قاچاقچی  میخواست قلیان دهد و سپس در نیمه دوم فیلم از مخاطبش به همان فرد قاچاقچی، حس ترحم اش را بر انگیزاند که متاسفانه با توجه به بسته بودن دست نویسنده با توجه به سانسوری که نویسنده از همان ابتدایی  با آن مواجه هست، نتوانسته از این مهم بیرون درآید. و این دوگانه نفرت و ترحم ناکام ماند.
کارگردان تلاش داشته از زشتی اعدام سخن گوید اما در این کار هم ناتوان بوده است.
جاهایی از فیلم ربط منطقی خود را از دست میدهد.
اینکه فردی که آن قدر رابطه و پول داشته که حتی شناسنامه باطله ای برای خود جور کرده، چرا در هنگام مواجه شدن با آزادی و فرار، هنگ میکند و می ایستد؟

با این که فیلم را ضعیف تشخیص دادم اما پیشنهاد دیدن آن را میدهم چرا که زوایایی از زندگی دست چندم انسانهایی که در ادبار و بدبختی غوطه‌ورند را نشان میدهد.

 

 


سرانجام بعد از مدتها توانستم کتاب ایران بین دو انقلاب نوشته یرواند آبراهامیان انتشارات نی را به پایان ببرم. این کتاب اصلش به زبان انگلیسی ایست و ترجمه ای شیوا آن را به مخاطب عرضه میکند.
کتاب پر از مطلب بود و نمیشد به آسانی از آن عبور کرد و سفر ده روزه ام نیز یک وقفه در خوانش آن ایجاد کرد.
در لابه لای نوشته های این بیست روزه پرچنان، جاهایی به این کتاب اشاراتی رفت. 
پیشنهاد خواندن این کتاب را به کسانی که دغدغه های اجتماعی و سیاسی این روزهای سرزمین را دارند، دارم. احتمالا با حقایقی متفاوت روبرو خواهند شد.
نقش اقوام و محلات و نژاد ها را و کم رنگ و پر رنگ شدنشان را به وضوح میتوان یافت. 
حسن این کتاب آن است که تو را با تاریخ به معنای تاریخ  این سرزمین آشنا می‌کند. و از این داستانهای شیک و قشنگ من و تویی و راننده تاکسی وار خدا بیامرزی فاصله میدهد.
متاسفانه گویی تاریخ این سرزمین یک تاریخ سینوسی وار است و همان اشتباهات که در برهه های چهل پنجاه ساله اتفاق افتاده، تکرار و تکرار میشود.

قسمت دوم کتاب احتمالا دچار سانسور شده و از قسمت اول آن ضعیف تر است.  مثلا نویسنده تعداد آمار کشته های هر دو طرف درگیر در انقلاب را آورده و تلاشی جهت یافتن آمار دقیق و گمانه زنی ها نکرده است. یا در پیرامون جابجایی آیت الله خمینی از عراق به پاریس، در ترجمه از کلمه هجرت استفاده شده است که با قاموس کلی کتاب، هم خوان نیست.
@parrchenan