پرچنان:
چندین بار در طول شب از خواب بیدار شده و ماه را نگاه میکردم. اینکه دامنه نور آن تا انتهای خانه آمده است، برایم عجیب بود. از یک طرف دوست داشتم از زوایای تاریک و روشن منزل که به واسطه نور پر قدرت ماه روشن شده بود عکس بگیرم از طرفی دیگر خواب آلود و منگ گونه بودم و نمیتوانستم بروم دنبال عکاسی.
هیچ فکر نمیکردم نور ماه تا انتهای خانه سرک بکشد و کل خانه را روشن کند.
ساعت سه و نیم شب بود و طاقت نیاوردم و سروچمان را بیدار کردم که ببین ماه را، چه فضای خانه را تغییر داده است.
زیر نور چنین ماهی می شد صعود شبانه ای دل انگیز داشت.
باری صبح که به کار و بار خود مشغول بودم خبر آمد دیشب ابر ماه بوده است.
پی نوشت: اتفاقات درشت را لازم نیست از لالوهای اخبار در بیاوری و بدان آگاه شوی. حتی اگر خواب باشی تو بدان آگاه خواهی شد.
https://t.me/parrchenan
در خیابان در حال حرکت با ماشین هستم که میبینم ماشین ۲۰۶ جلویی نوار سبزی به آنتن سقفی ماشینش بسته است. به ساعتم نگاه میکند که تاریخ روز را پیدا کنم و می یابم:
۲۲ خرداد است.
یهو دلم میگیرد. چقدر امید داشتیم آن روزگار که میتوان ایران را ساخت میتوان، آری میتوان اما، اکنون چقدر بی امیدم ( کم امید نه ها، بی امیدم)
"کاوه یا اسکندر"
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیاب افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده است
هر چه غوغا بود و قیل و قالها
آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده ، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمان کوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز میبینم صدایم کوته است
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را به سان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خود کامه ای
من سری بالا زنم چون مکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ...پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده ام
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
وآخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین بُرده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
وآنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین و نا پیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم
آبها از آسیاافتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
م . امید (اخوان ثالث)