شهرداری بی کفایت

این مطلب را میخواستم دیروز بنویسم دیدم خیلی غر دارد، امروز ولوم غرش را پایین آورده و به روز کردم.

این چند روز خیلی ها با تعجب عکس و نوشته ای که شهرداری به مناسبت کشته شدن مصطفی چمران در بیلبرد خیابان های تهران گذاشته را نشان دار کرده و پیرامونش حرف میزنند.

 

و چند نکته از شهرداری.

 بعد از هک شدن شهرداری تهران از قبل از 14 و 15 خرداد تا به اکنون هنوز امکان وصل شدن به خدمات شهرداری به خصوص جهت پایان کار و صدور پروانه که توسط خدمات الکترونیک شهر انجام میشد وجود ندارد.

یعنی بیش از دو هفته است که ابر شهر تهران و خدمات الکترونیکی آن رو هواست و مسئولین شهر آن قدر گستاخ و پررو هستند که چنین پلاکارد هایی میزنند.

 برای خرید خانه استعلام شهرداری جهت وام بانکی میخواهم و مسیولین شهرداری به جای درست کردن سیستمهایشان، می‌روند آستین بالا زده و از روی پل عابر پلاکارد نصب میکنند!!

 

 یا یک تابلو در مترو زده بودند برای روز اندیشمک که موشکهایی با پرچم آمریکا را دولت سابق عراق به سمت این شهر پرتاب میکند.

 این جعل تاریخ که ارتش بعثی عراق، یک ارتش مجهز شده توسط شوروی ( روسیه کنونی) است را به راحتی انجام داده و موشک های که هر کدام از ما دهه شستی ها در کودکی از آن خاطره های تلخی داریم را کشور دوست و برادر و ریفیق کنونی، یعنی روسیه ( شوروی سابق) در اختیار عراق می‌گذاشت را به راحتی جعل تاریخ میکنند.

ای کاش به جای این تبلیغات و های و هوی می‌رفتند کاری که موظف به انجام آن هستند یعنی اداره شهر، را انجام می‌دادند. اما این جماعت چشم سفید بسیار پر رو تر از این حرفها هستند.

 

به قول دوستی، تهران یتیم شده است.

https://t.me/parrchenan

عسرت

پرچنان:
چندین بار در طول شب از خواب بیدار شده و ماه را نگاه میکردم. اینکه دامنه نور آن تا انتهای خانه آمده است، برایم عجیب بود. از یک طرف دوست داشتم از زوایای تاریک و روشن منزل که به واسطه نور پر قدرت ماه روشن شده بود عکس بگیرم از طرفی دیگر خواب آلود و منگ گونه بودم و نمی‌توانستم بروم دنبال عکاسی.
هیچ فکر نمی‌کردم نور ماه تا انتهای خانه سرک بکشد و کل خانه را روشن کند.
 ساعت سه و نیم شب بود و طاقت نیاوردم و سرو‌چمان را بیدار کردم که ببین ماه را، چه فضای خانه را تغییر داده است.
زیر نور چنین ماهی می شد صعود شبانه ای دل انگیز داشت.
باری صبح که به کار و بار خود مشغول بودم خبر آمد دیشب ابر ماه بوده است.

پی نوشت: اتفاقات درشت را لازم نیست از لالوهای اخبار در بیاوری و بدان آگاه شوی. حتی اگر خواب باشی تو بدان آگاه خواهی شد.

https://t.me/parrchenan

در خیابان در حال حرکت با ماشین هستم که میبینم ماشین ۲۰۶ جلویی نوار سبزی به آنتن سقفی ماشینش بسته است. به ساعتم نگاه میکند که تاریخ روز را پیدا کنم و می یابم:
۲۲ خرداد است. 
یهو دلم میگیرد. چقدر امید داشتیم آن روزگار که میتوان ایران را ساخت میتوان، آری میتوان اما، اکنون چقدر بی امیدم ( کم امید نه ها، بی امیدم)

"کاوه یا اسکندر"

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیاب افتاده است

در مزار آباد شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش

آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده است 
هر چه غوغا بود و قیل و قالها

آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده ، خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته اند

مشتهای آسمان کوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم 
باز میبینم صدایم کوته است

باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که من لالم ، تو کر

آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را به سان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خود کامه ای

من سری بالا زنم چون مکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب

گوید آخر ...پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده ام

گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر

گاه رفتن گویدم نومیدوار
وآخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج

می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین بُرده سیگار مرا

آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن 
میهمان باده و افیون و بنگ 
از عطای دشمنان و دوستان 

آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی 
وآنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی؟

آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین و نا پیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم
آبها از آسیاافتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟

باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

                                                                           م . امید  (اخوان ثالث)

پاسپورت

شما اگر یک دختر هجده ساله باشی، میتوانی به هر آن کجا که میخواهی بروی. از شاه عبدالعظیم تا مشهد و شیراز و کیش تا ترکیه و مالزی و اروپا.

 بستگی به توان مالی و روانی ات دارد. اما همین که ازدواج کنی، داستان فرق میکند. توی زن اجازه خروج از کشور نداری باید همچون دوران مدرسه که اجازه ولی برای اردو لازم بود را اینبار از همسرت بگیری!!!

کراهت و کاریکاتور بودن این ماجرا خود گویاست و نیازی به تشریح ندارد.

 ای کاش این شرع خوانش شده بوسیله ماندگان تاریخی بازمانده از سنت اعراب، پایش را از بیخ گلوی مرد ایرانی برمیداشت و این مقدار وظیفه و اجازه های منوط به او را بر او حناق نمی‌کرد.

 

 واقعاً نمیدانم چرا زن برای خارج شدن از خانه اش، از شهرش و سفر رفتن در مرزهای ملی که این مرزها نهایتاً سابقه ای دویست ساله دارد، نیاز به اذن همسر ندارد اما برای خارج شدن از مرزهای ملی نیاز به رخصت همسر دارد. این نکته کاریکاتوری را از کجا شرع استخراج کرده اند؟

 

 آیا همین یک قانون کافی نیست که زنی به خاطر حریت و آزادی که دارد و با ازدواج از آن سلب می‌شود از خیر ازدواج بگذرد؟

 آیا همین یک قانون کافی نیست که اختلافات خانوادگی را بین مرد و زن ایجاد و یا به آن دامن بزند؟

آیا میتوان این برداشت را با استدلال به این قانون داشت که مرد، زن را خریده است و برای سفرهای فرا ملی نیازمند و رخصت از صاحب خودش است؟

دختر و پسر تا سن هجده سالگی نیازمند اذن ولی هستند چرا که قانون معتقد است که قوه تمیز را هنوز بدست نیاورده اند. اما بعد از هجده سالگی قانون گذار معتقد است این قوه حاصل شده است و اگر از زنی به واسطه ازدواج ممنوع الخروج شود در واقع تفسیر و داستانی دگر دارد که باید از قانون گذار پرسید  

پی نوشت:

این داستان را زاویه ای دگر نیز دارد و آن وظایف بیهوده ای است که نابخردانه و الکی بر گرده مرد انداخته میشود.

 

 

https://t.me/parrchenan

استرس

استرس:

 

من دو نوع استرس را درخودم کشف کرده ام، استرس آنی و فوری که به بهترین نحو از پس آن بر می‌آیم.

و دوم استرس طولانی مدت که متاسفانه از پس آن به نحو راضی کننده ای بر نمی آیم و حتی جسمم نیز متاسفانه درگیر آن می‌شود. پس معمولا تلاش میکنم در اتفاقات استرس زا مدت دار مشارکت نداشته باشم یا به سریعترین حالت ممکن آن را تمام کنم. اجازه بدهید با مثالی آن را توضیح دهم.

 در سفر در حال رانندگی هستم که به آنی در عین حرکت ماشین خاموش میشود. شلنگ بنزین ماشین پاره شده است، قبل از آن گمان داشتم اینگونه شود چرا که از روز قبل آلارم داده بود و اما بدلیل بسته بودن تعمیرگاه ها نتوانسته آن را تعمیر کنم. چون در پندارم گمانه زنی کرده بودم که اگر اینگونه شود چه اقداماتی کنم، توانستم ماشین را به صورت امنی در کنار جاده برسانم و پارک کنم.

 ظهر بود و دمای جاده کویری زیاد.

اول کار که کردم، این بود که رفتم یک جا پیدا کنم و دستشویی کنم. به این نتیجه رسیده ام پندارم با مثانه پر یا خالی خیلی فرق دارد و نتایج بسیار متفاوتی دارد. پس از آن به کمک ۱۱۸ یدک کش پیدا کرده وبا او به توافق رسیدم، سپس به جستجو در محل پارک ماشین پرداختم تا مکانی سایه دار جهت افراد داخل ماشین بیام و در چند ده متری، زیر پلی که جاده از آن عبور می‌کرد، مکان سایه دار را یافته و آنها را به آنجا انتقال دادم و خود در ماشین منتظر یدک کش ماندم. تفاوت دمای در بیابان با سایه و بی سایه بسیار است. و در نهایت یک تعمیرگاه باز و تعویض قطعه انجام شد.

این مدیریت نسبتا رضایت بخش بود و تجربه و درس بزرگی داشت که تا از قطعه مطمئن نشده ام اقدام به حرکت نکنم‌ یعنی اصولی ترین کار این بود که می‌گشتم و حتی سفر را یکروز به عقب می‌انداختم تا قطعه فروش و تعمیرگاه باز شود و ماشین تعمیر و سپس اقدام به سفر میکردم.

اما در استرس های بلند مدت اینگونه نیستم. دایم سناریوهای مختلف را بررسی میکنم با موضوع کلنجار می‌رود اگر کمبود داشته باشم و موکول به اتفاق دیگری باشد استرس آن چند برابر میشود تا جایی که حتی لازم به قرص پورانول میشوم تا ضربان قلبم را کنترل کنم.

با همه خستگی و دویدن ها، خواب شبانه ام دچار اختلال میشود و این همه از چند جهت است. یک آنکه پیمان و عهد برایم اهمیتی ویژه دارد و تلاش و جهد و کوشش دارم بدان پایبند باشم دوم آنکه معمولاً کمتر از دیگران کمک می‌گرفتم که اکنون این خصلت کمتر شده است.

 با همه این شرایط بهترین روش برایم این است که خود را در برنامه های استرس زای بلند مدت درگیر نکنم.

 

نتیجه‌گیری:

 استرس در زندگی را بسیار جدی بگیریم و برای مدیریت آن اقدام کنیم.

چنانچه شما راهکار ویژه ای برای خود داشتید لطفاً آن را شریک شوید

 

 پی نوشت:

مثلا من برای کنکور هیچ استرسی نداشتم اما برای گرفتن گواهینامه بسیار استرس داشتم. موضوعات مختلف برای آدم های مختلف استرس های متفاوتی دارد.

https://t.me/parrchenan

مشاهده

گزارش از برنامه رکاب زنی اردبیل به تبریز و پیوند آن با زندگی:

 برای چندمین بار در گل فرو رفته بودیم و چرخ ها به علت حجم گل‌های چسبیده به آنها و چسبندگی شأن حرکت نمی‌کردند و مجبور بودیم دوچرخه ها را با آن بار سنگین بر ترک بندشان بر روی گِل سُر دهیم.
بارم سنگین بود و از آخرین گل نیز توانستیم عبور کنیم.  با توجه به آنکه تمایلی به جاده های اصلی و پر تردد نداریم، این نوع جاده ها را انتخاب میکنیم و امان از روزی که شب قبلش در آن نواحی باران آمده باشد.
در حال رسیدن به روستایی بودیم که  برای شب مانی در نظر گرفته بودیم.
 زنجیرم  به واسطه چندین بار در گل ماندن، خشک می‌چرخید و از صدایی که میداد کاملاً مشخص بود که با آن بار سنگین تحت فشار است. با خودم گفتم نیم ساعت دیگر به محل شب مانی میرسم و سپس زنجیر چرخ را روغن کاری میکنم. به یک سربالایی تند رسیدیم آمدم دنده سبک کنم که زنجیر عاری از روغن تاب نیاورد و پاره شد.
مانده بودم که چگونه درست کنم؟ بچه ها آمدند کمک، یکی آچار مخصوص زنجیر آورد و دیگری قلاب زنجیر و در کمتر از بیست دقیقه درست شد. تا به حال از تکنولوژی قلاب زنجیر بی اطلاع بودم.
روکش سیم تعویض دنده ام پاره شده بود و دنده عوض نمیشد، دوستی آن پارگی را دید و بهم نشان داد، من هم امتحانی با لنت برق آن را دوباره بهم بستم در کمال تا باوری درست شد و دنده عوض کرد.
 در طول مسیر پیش آمد چرخی خراب باشد که چندین نفر  فوکوس بر آن میشدیم و چرخ درست میشد.
نتیجه‌گیری گیری:
۱. آقا با زنجیر خشک رکاب نزنید از ما گفتن.
۲. جدای از مزاح بالا، تجربه ای که برای خودم به دست آمد طلایی بود. اینکه اگر مشکلی پیش بیایید در جمع دوستان و عزیزانم مطرح کنم. یک جفت چشم را به چندین چشم تبدیل کنم، و مغز و یک تفکر را به چندین تفکر با تجربه های متفاوت، آنگاه است که راه حل  مشکل به دست می آید.
چندین چشم، احتمال مشاهده دقیق تر دارد.
 چندین عقل آن هم با تجربه های متفاوت اثر بخشی قوی تری دارد.
حال این جاست که به سخن گفتن با دیگری و اهمیت دیگری پی می‌بریم. مثلا اگر یک مشکل در زندگی داریم آن را مطرح کنیم و اجازه مشاهده بیشتر به دیگری ها را دهیم تا احتمالأ با نتایج  و پاسخ های بهتر و دقیق‌تری روبرو شویم. از گفتن آن نزد عزیزانمان نترسیم.
 یکی از مهم‌ترین دلایلی که گروه درمانی را در مشاوره ها دوست داشتم و دارم این مشاهده جمعی زیر نظر کارشناس خبره است. از گفتن غم ها و دردها و رنج های خود به عزیزان مان و شنیدن تجربه و راهکارهایشان و تامل کردن بر آنها غافل نشویم. شاید مصداق دقیق تر شعار  با من حرف بزن سازمان بهداشت جهانی در این موضوع نهفته است و نه که از آب و هوا و سیاست جهانی و از این قبیل  حرف زدن، بعید میدانم حتی دردی دعوا کند و مصداق شعار با من حرف بزن باشد.
https://t.me/parrchenan

روغن

به آدرس رفتم

 دو قلو داشتند و تقاضای کمک.

داخل منزل که شدم دختری نه ساله را هم در جمع خانواده دیدم .

کمی که گفتگو انجام شد متوجه بحران منزل شدم. صاحب خانه جوابشان کرده بود و حتی یک ریال پول پیش نداشتند. 

وقتی که توضیح دادم بهزیستی در حد دویست سیصد هزار تومان بتواند جهت بچه ها و شیر خشک کمک کند، دختر نه ساله خانواده گفت: روغن شده چهارصد تومان.

استرس و ترس و خشمی که در رُخ دختر مشاهده کردم، استرس این چند روزه خودم را فراموش کردم.

 

من اما به چیزی دیگر فکر میکنم. این که فرق این دختر با دختری در خانواده ای به سامان و بی دغدغه‌ چیست؟ دختری نه ساله ای که از بازی های دخترانه اش، عروسک هایش استاتوس می‌گذارد و نمی‌داند قیمت روغن یعنی چه با این دختر چه فرقی دارد؟

 

 اگر خود را خوشبخت میدانیم و در خانواده ای به سامان پرورش یافته یا بالعکس خود را بدبخت می‌پنداریم و در خانواده ای نابه سامان رشد کرده، هیچ کدام را تقصیر و جهد و تلاش از ما نبوده است.

 تنها و تنها جبر جغرافیایی، جبر هستی بوده که من اینگونه باشم و او آنگونه.

 

 در سعادت یا بدبختی مهمترین فاکتور، شانس است. شانس جغرافیایی. همین

 

https://t.me/parrchenan

زانو

عجله داشتم در مپ سرچ کرده ودیدم بیست دقیقه پیاده راه هنوز مانده. موتوری گرفته و به سمت آدرس رفتیم. از خشکسالی و گرانی و اجبارش به مهاجرت به تهران و زندگی در لانه موش چهل متری قدیمی فاقد آشپزخانه می‌گفت. نزدیک آدرس رسیده بودیم که درد عجیبی در زانویم احساس کردم و موتور متوقف شد.

 درد آنچنان زیاد بود که فقط توانستم دوبار بلند آی بکشم.

به خودم آمدم دیدم مردی عذر خواهی می‌کند. جلو تعمیرگاه تقریبا یک سوم اکماریخیابان نظام آباد و تقریباً وسط خیابان ایستاده بود و بی توجه به عبور ماشین و موتور در را باز کرده تا استارت بزند و همان لحظه‌ موتور از کنارش رد شده و کاسه زاونیم به لبه نازک در ماشین برخورد کرده بود.

 باز هم آمد ازم معذرت خواهی کرد در حالیکه سیگار دستش بود. 

 بلند فریاد زدم معذرت خواهی تو به چه دردم میخورد؟ آی بلندی باز کشیدم.

سخت عصبانی بودم. زانویم را مالش میدادم و در پندارم دنبال راه حل های قانونی می‌گشتم. اینکه تماس با ۱۱۰ صورتجلسه، کلانتری پزشکی قانونی و این یعنی حداقل ده ساعت زمان. روزهای بعد دادگاه شکایت و...

 

مطلقا امکانش نبود.

 اینکه به راه حلهای بدوی هم حتی فکر کردم: کتک کاری. اما چه نتیجه‌ای داشت؟ تازه زانویم ناقص بود و با زانوی ناقص بیشتر کتک خور ملسی میشوی : )

علایم خاصی در کاسه زانو نبود. سرعت موتور کم بود و احتمال دادم زانویم آسیب جدی ندیده باشد. ضمن آنکه بسیار بسیار لازم داشتم به آدرس برسم.

 چهره مرد، شبیه چک برگشتی بود، تقریبا بی شکل و فسرده. ماشینش پراید فرسوده در تعمیرگاه. احتمالاً هزینه ها و خرج ها حواس چندانی برایش نگذاشته بود.

 سوار موتور شدم و گفتم حرکت کن. چند بار گفت حلالم کن، اما جوابی ندادم.

موتوری گفت چرا نزدی دهنش را پر خون کنی؟

و من آن زمان بود که آرام زیر لب دوتا فحش کلفت نثار مرد کردم. بیشتر از این جهت که دلم آرام شود.

 

 وغی نوشت: 

۱. زانویم آسیب جدی ندیده است و بعید میدانم مشکل خاصی خورده باشد درد ریزی دارد که احتمال میدهم تا چند روز آینده مرتفع شود و جای نگرانی ندارد.

 ۲. چقدر خوبه فحش زیر لبی هست که آرام کند که دست به یقه نکند. به قول زیمل فرق ما با میمون ها در آن است که ما بلدیم فحش دهیم و آنها اما نه.

۳. این نظر در پندارم تقویت میشود که دیگر موتوری نگیرم، نمی ارزد. من که با دویدن لذت ناب می‌برم. زندگی در اینجا را برایم ممکن و حتی زیبا کرده است، حیف است این را از دست بدهم

 بر روی موتور تا رسیدن به آدرس به اینها فکر میکردم

 

https://t.me/parrchenan

شهود

بر این گمانم که اهل کمک کردن هستم و این گمان اگر به واقعیت نزدیک باشد احتمالا ریشه در آموزش اجتماع محور و خانوادگی محور دوران کودکی ام داشته باشد.

مثلا بچه که بودیم و در هیئت عزاداری هنگام ناهار میشد، عمو هایم معمولا جز پخش کننده های دیس های فلزی غذا، پخش کننده نوشابه ها، بودند. در نوشابه های در جعبه را با قاشق فرت فرت باز کردند می‌کردند ما بچه ها نی داخل آنها قرار میدادیم. آنها اهل اینکه بشینند اول ناهار بخورن نبودند. این است که از اول با چنین نمودهایی الگو کمک کردن در پندار کودکیم شکل گرفت.

باری

 مثلا آن زمان که در 123 بودم، یکبار به آدرسی رفتیم که گزارش شده بود. هر چه زنگ زدیم در را باز نکرد. در همین هنگام یک ماشین پر از کیسه برنج آمد. راننده دست تنها بود و تحویل گیرنده یک خانم مسن. از راننده پرسیدم کمک میخواهی که پاسخ مثبت داد و شروع کردیم با هم بار کیسه های پنجاه کیلویی برنج خالی کردن.

بعد از اتمام کار و نشستن در ماشین به ماجرا که فکر میکردم خنده ام می‌گرفت که از کجا به کجا رسیدم.

 

 دیروز یک پیک موتوری با بار سنگین تایر ماشین نیمه سنگین دنبال آدرس بود. چهار حلقه تایر به موتور بسته بود. وقتی کمک کردم و آدرس را به او دادم، گفت خیابان شیب تندی دارد و موتور با این بار چپ میکند. درخواست کمک کرد، اینکه بارش را نصف کند و دوبار مسیر شیب خیابان تند را ببرد و از من تقاضا کرد به کمک هم موتور را در جک قرار دهیم. سپس دو حلقه از بارش را کم کردیم و کنار خیابان گذاشتیم. قبول کردم کنار بارش بمانم تا برود و دو حلقه تایر را تحویل دهد و دوباره باز گردد. کارت ویزیت اش را داد و گفت زنگ بزنم به او. اول بی‌توجهی کردم. دوباره درخواستش را تکرار کرد. اینبار گفتم من زنگ نمی‌زنم. در حالیکه بار را خالی میکرد پرسید چرا زنگ نمی‌زنی؟ پرسشش را با پرسشی پاسخ دادم: شما چرا این مقدار پافشاری میکنی بر تماس گرفتن؟ پاسخ داد که من شما را نمی‌شناسم و نمیتوانم به شما اعتماد داشته باشم. دیگه بیخیالش شدم و در حالیکه از او دور میشدم گفتم راه درستی را انتخاب نکردی.

بر این فرضم که ما در زندگی گاهی لازم است شهودی عمل کنیم. شهود این موتور سوار به این نتیجه نرسیده بود که به فرد پیاده غریبه ای در کوچکه در حد دو دقیقه اعتماد کند( فاصله خیابان پر شیب پنجاه متر است) همچنان تلاش داشت کاملا عقلانی عمل کند. حال آنکه من در اینجا نه تنها ذینفع نبودم بلکه زمانم را در حال از دست دادن بودم. و انتظار نگاه شکاک را نمی کشیدم. در مرامم این موضوع گویی مستتر است که دایره لطف را نباید با نگاه شک به آن نگریست.

نتیجه‌گیری:

از خوانندگان تقاضا دارم از زاویه خود این موضوع را بررسی کنند و اگر مقدور بود نتیجه ای که بدان میرسند را مرقوم فرمایند.

https://t.me/parrchenan

بی‌شرف

اول

در میان انبوه شعارهایی که در طول زندگی ام شنیده ام، چه حاکمیتی و چه خلاف آن، از زنده باد ها تا مرده باد ها، از شعار های داری وزن و سجع و قافیه تا شعارهای سیلابی یک شعار را می‌پسندم که به گمانم در حال رشد و نمو است:

 بی‌شرف.

شرافت مهمترین چیزی است که یک انسان می‌تواند داشته باشد. در تحلیل فیلم بی همه چیز نیز بدان پرداختم و این روزها که این شعار را می‌شنوم، می‌فهمم هنرمند اعلا همیشه یک گام جلوتر پیش بینی میکند جامعه اش را. شرف حلقه در حال مفقود شدن این سرزمین است.

برای درک شرف، فهم زوایا و ابعاد آن نیاز است رابطه تنگاتنگ آن با مسیولیت را بررسی کرد. مثلا یک پدر در حق فرزندش مسیولیتی دارد که با برآوردن آن فردی شرافتمند و خلاف آن به بی‌شرف تبدیل میشود.

در نتیجه هر چه مسیولیت های بیشتر و بزرگتری داشته باشی احتمال آنکه شرافتت دچار ابهام شود نیز افزون تر میشود.

  اگر با من بود به کارهایی که مسیولیت زیادی را بر دوش می‌کشند، در فیش حقوقی اش ماده ای به نام حق شرف قرار میدادم. چرا که هر ماه به او هشدار دهم شرافت تو در گرو مسیولیت توست.

نتیجه‌گیری:

 اگر خود را شریف میدانیم حواسمان به شرافتمان باشد که آسیب نبیند. نسبت به مسیولیت ها، نقش ها، تکالیف اخلاقی که گرفته یا خواهیم گرفت دقیق تر باشیم

دوم:

این هفته از مسیر گل زرد به دشت لار رفته و رکاب زدیم. مثل همیشه نبود، آب دریاچه ده بیست متر پایین‌تر و آلاله ها مثل همیشه قد نکشیده بودند.

 اما هم‌چنان زیباست و چشمه ها هنوز جوشان. شاید نیاز بود نوشیدن از چشمه ای تا غم این روزهای آبادان را بشورد و ببرد تا در عمق دل بکارد

نتیجه‌گیری:

شاید خیلی ساده به نظر برسد خانه ای که قولنامه ایست و تحت نظارت هیچ سازمان و استانداردی نبوده نرویم و نمانیم و نخریم.

 

https://t.me/parrchenan

ابراهیم

پرچنان:

دوستی در کامنتی برای یکی از جستارها نوشته بود معنای شعر را نمیداند، اما من در سفر بودم و وعده کردم بعد از بازگشت برداشت خودم را از شعر ابراهیم سروده حسین صفا و به خوانندگی چاووشی بنگارم.

چه حکمتیست در این مُردن

در عاشقانه ترین مُردن

و مغز را به فضا بردن

و گریه را به خلاء بردن

چه حکمتیست که در آغاز

نگاه من به سرانجام است

بِبُر به نام خداوندت

که لطف خنجر ابراهیم

به تیز بودن احکام است

نبخش مرتکبانت را

تو حکم واجب الاجرایی

و عشق جوخه ی اعدام است

به دستِ آه بسوزانم

که شعله ور شدنم دود است

کفن به سرفه بپوشانم

که سر به سر بدنم دود است

و نخ به نخ دهنم دود است

غمت غلیظ ترین کام است

و نخ به نخ دهنم دود است

غمت غلیظ ترین کام است

نگاهِ من به سرانجام است

سرنگها همگان قرمز

و رنگ ها همگان قرمز

سماعِ مولویان قرمز

جهان کَران به کَران قرمز

که نقشی از رُژ گلگونت

هنوز بر لب این جام است

بگو ستاره ی دردانه

در انزوای رصدخانه

کدام کوزه شکست آن روز

که با گذشتن نه صد سال

هنوز حلقه ی دستانش

به دورِ گردن خیام است؟

هنوز حلقه ی دستانش

به دورِ گردن خیام است؟

ببین چقدر اسیرم من

چنان بکُش که پس از مُردن

هزار بار بمیرم من

دسیسه های تو میبینی؟

وریدِ پاکِ امیرم من

که در تدارکِ حمّام است

چه حکمتیست در این مُردن

 

 این شعر در کتابی به نام منجنیق آمده است. آلبوم ابراهیم نیز متاثر از این کتاب است و در این گمانم تِرَکهای آلبوم ابراهیم به هم مربوط است و تا حدودی یک ساختار را حفظ کرده است. در ضمن اینکه این شعر ها جنسیتی است و از نگاه مرد، پسر، به جهان نگریسته است. فضای یونگی و آنیمایی آن نیز بالاست.

 در تاریخ ادیان سامی، ما مهمترین پیغمبر را ابراهیم میدانیم. و حتی این ادیان به ادیان ابراهیمی نیز معروف هستند. ابراهیم مرز های زیادی را شکست. مرز خرد، مرز اخلاق، مرز زندگی. شاید مهم‌ترین اثری که پیرامون او نوشته شده است ترس و لرز کیرکگارد است و فیلم هامون نیز متاثر از آن. در واقع شاید برای فهم این شعر بد نیست فیلم هامون را دوباره ببینیم.

اما چاوشی به گونه ای دگر شعر را خوانده است و تکلیف را از همان اول مشخص می‌کند:

 نگاه من به سرانجام است. 

و سرانجام چیست جز مرگ؟ و وقتی نگاه دائم به مرگ باشد، مرگ اندیشی همه وجودت می‌شود. مرگ یعنی پایان راه. چه چیز میتواند این مسیر را این نگاه من به سرانجام است را لطیف کند؟ خوش منظر کند؟

چاوشی میخواند بِبُر به نام خداوندت. ابراهیم چه کس را ذبح کرد؟ فرزند و جگر گوشه اش را. فرزندی که آخر عمر و در پیری و به نوعی معجزه وار به آن رسیده بود. عشق تام و تمام. دیدهاید پدربزرگها نسبت به نوه ها چه مقدار مهربان هستند؟ این موضوع دلایل هورمونی و تکاملی دارد. حال حساب کنید اواخر عمر به فرزندت رسیده ای. عشقی که در او دم میزند را میشود حس کرد. هُرم این عشق از پس هزاران سال از تاریخ و اسطوره هنوز لمس کردنی است.

 حال چاووشی میخواند بِبُر.

چه کسی؟ اینجا میتواند خطاب به معشوق باشد و خود را اسماعیل دیدن. اجازه دهید یک پرانتز اینجا باز کنم.

 برای آنکه این نگاه من به سرانجام است را تلطیف کرد. بشر چندین راه را برگزیده است. چرا که انسان تنها موجود مرگ آگاه است و این دردناکی زندگی انسانیست شاید. یکی از راه های تلطیف آن ،دین و ادیان است. احکام سفت و سخت، چون خنجر ابراهیم، فقه و شرع سفت و سخت، حکم های زیاد، اینگونه زندگی با انواع احکام و شرعیت رد میشد و به سرانجام میرسید و تازه به زندگی ابدی وعده داده شده ادیان می‌رسی.

راه دیگر راهیست که مولوی می‌گوید و گویا چاووشی و حسین صفا نیز از مریدان اویند. پاسخ همه پرسشها عشق است. با بودن عشق است که این دره ترسناکِ سرانجام و مرگ، عزیز میشود. میشود ذبیح شد با دستان معشوق. حال میتوانی ذبیح شوی، شعله آتش و یا حتی دودی که به واسطه معشوق از تو شعله ور است. غم معشوق میشود مهمترین معنا

 در واقع این شعر پاسخی در معنای زندگیست. معنای زندگی را در عشق خلاصه کرده. غم کشیدن برای او، زجر کشیدن برای معشوق همه میشود عزیز.

 این معشوق و عشق را شاعر با رنگ قرمز و حتی اروتیک چون رد رژ قرمز بر لبه جام نشان داده است. فرقی که چاووشی و صفا با مولوی دارند این است که معشوق این دو زمینی است.

یکی دیگر از معناهای زندگی خوش باشی خیامی است. تو مرگ آگاه هستی و سرانجام مرگ را پیش رو میبینی، خیام پیشنهاد خوش باشی و مستی میدهد. مستی به معنای غفلت از چون و چرایی.

اما خیام، اتفاق عجیبی است. او پس از مرگ مهجور شد و تا نهصد سال از او خبری نبود تا آنکه جرالد انگلیسی او را در کتابخانه آکسفورد کشف کرد و ترجمه شد و ایرانیان از صد و پنجاه سال پیش دوباره با او آشنا شدند. من این داده تاریخی را به تازگی متوجه شده ام و حسین صفا این فاصله نهصد ساله کشف مجدد خیام را و فلسفه خوش باش چون نیستی او را به بهترین حالت در شعر خود آورده است.

 

اما حسین صفا صورت دیگر عشق را نیز به ما نشان داده است. همیشه از عشق قرار نیست چون اسماعیل، ذبیح الله بیرون بیایی و زندگی کنی. گاهی چون ورید پاک امیر میشوی، که در عشق خود به شاه بریده می‌شود. در تاریخ هست که شاه جوان خود را مدیون امیرکبیر می‌دانست و حتی او را پدر خود خطاب می‌کرد. اما عشق به قول مولوی خونی بوَد. پس اینبار پدر در عشق خود بریده شد.

در واقع کلید واژه فهم این شعر نگاه من به سرانجام است، می‌باشد. و پیشنهاد شاعر، خود را در عشق باختن. یا سرنوشت امیر میشوی یا سرنوشت اسماعیل اما هر گونه که باشی میتوانی از این مرگ آگاهی دردناک خارج شوی. برای درک بیشتر این جمله که نگاه من به سرانجام است میتوان با یک تصویر خیالی آن را نشان داد. ماشینی که با دنده خلاص در سرپایین که انتهای آن دره ایست در حال حرکت است. مسافران این ماشین امکان پیاده شدن ندارند. این مسافران چه وحشتی را تجربه میکنند؟

 تجربه ای بینهایت از ترس. برای عبور از این دردناکیِ آگاهی، پیشنهاد شاعر ،بودن با معشوق است. یا مست بودن. شاید در بین این مسافران دو نفر باشند که لب هم می‌گزند و در عشق هم در تب و تابند و بجای تجربه ترس عشق را تجربه میکند یا یک مست که در حالت مستی ترس از دره را فراموش کرده است

 

https://t.me/parrchenan

پاسخ

پرچنان:
کامنت یکی از خوانندگان پرچنان:
«برای من که یارم ترکم کرده این نوشته ها زخمه.
یاری که اهل این کارها هم بودیم و ار این حرف ها و کردارای قشنگم بلد بودیم در حق هم تا لحظات آخر. بیشتر اون البته بلد بود و من از اون داشتم یاد می‌گرفتم. پابند مهربونیش شوم ولی تصمیم گرفت بره با کس دیگه‌ای یا بهتره بگم تصمیم گرفت از من بره تا به ادم بعدی برسه.
هیچ وقت فکر نمی‌ کردم یک روز پرچنان که وبلاگ محبوبم بود و با اون وبلاگ آدمایی که هیچ وقت ندیده بودمشون رو می‌دیدم و همدردی می‌کردم یا حس‌های خوبو تجربه می‌کردم باهاش، حالا منو یاد خودم بندازه که دیگه خودم نیستم و نمی شناسمش و یاد داشته هایی که دیگه ندارم.
می‌دونید شما فرضو بر این می گیرید که همه یار دان. بعضی آدم‌ها اونقدر دلشون شکسته که سال‌هاست دلی ندارن که یاری داشته باشن اون یار قدیم دلو برداشته شکونده. بهتره بگم دلی ندارن. گاهی می‌گم خوش به حال اون‌ها که مثل مرغ امروز از این فارغ می‌شن دو روز دیگه می‌رن با دیگری انگار نه انگار ادم قبلی وجود داشته و یار قدیم ساده لوحی داشتن که حرفای قشنگی تو سینه‌ش کاشتن. کاش دنیا همین‌قدر که شما می‌گی قشنگ بود. کاش هیچ یاری هیچ یاری رو ول نمی کرد. کاش می‌شد این محبتا و حرفا و کردارا که می گیدعشقوصادقانه یا پایدار کنه. یارم خودش معلم این آموزه‌های ارتباطی بود و بذر محبتو تو دلم کاشت رفته و شاید دیگه یادش نیست اسمم چی بود و اصلا براش مهم نیست زنده م یا مرده. واقعا دوست داشتن این قدر تهیه این قدر همه چی الکیه؟
حالا هر چه قدرم تو دلتون بگید ماها بی دست و پاییم که یاری جور نمی کنیم برای خودمون ولی به قول محمد صالح اعلا دوست داشتن تند تند نمی‌شه. همه ی ادم ها مثل هم نیستن و ما بعضی از زن ها متاسفانه خیلی دیرتر از مردها فراموش می کنیم و شیفت و دیلیت کردنمون خیلی طولانی تره. جایگزین کردن ادمی با ادم قبلی برای بعضی تیپای شخصیتی این قدر ساده نیست. شما مردها شاید همزمان می تونید چند نفرو دوست داشته باشین ولی با یکی زندگی کنید و بهش محبت کنید و به اون قبلی ها چندان فکر نکنید ولی برای ما سخته. هر چند من به اینم نقد دارم.
شما بنویسید شاید شما برحقید من با اجازه‌ تون کم کم از وبلاگتون خارج شم تا ببینم کی زخمم خوب می شه.هرچندقبل جداییم این قدر اینجا رو دوست داشتم که جزو دلخوشی هام بود. حالا که دلخوشی چندانی در زندگی ندارم اینجام پَر.»

این کامنت را خواندم و به فکر فرو رفتم. تا حدودی غمین شدم که چرا یکی اینگونه جهان را زیست میکند. غمین شدم از غمگین کردنش.
با خود هم‌چنان اندیشیدم آیا من جلوه های از فخر فروشی دارم؟ از این فخر فروشی ها که آدم ها با مال و مکنتشان نشان میدهند من به نوعی و سبکی دیگر در حال انجامم؟
نمیدانم. در خود آگاهم و نیتتم از نوشتن این نوع جستارها این نبوده و نیست. اما شاید در ناخودآگاهم باشد. نمیدانم، شاید نیاز به زمان و کامنت های بیشتری دارم.
هدفم از نوشتن این نوع جستارها این است که نگاه تا حدودی شاعرانه به زندگی  را در عمل و زندگی خودم نشان دهم. اول از همه عینی و عملیاتی و کاربردی  در زندگی خود کرده باشم. در جهانی که روزگار و آب و هوا و اقتصاد و سیاست روز به روز ویران تر میشود با به گونه ای دگر زندگی را نگریستن بتوان  در لحظه حضور بودن را به عینه عملیاتی کرده باشم.
باری شاید همه آنچه نوشتم توجیه باشد.
اما به این کامنت هنوز پاسخی دارم. اجازه دهید از پنداره ام خاطره ای بیان کنم و با آن ادامه مسیر دهم.
 روز ختم بابا بود. هشتم محرم. جلو مسجد ایستاده  و به انبوه آدمها تسلیت گو دست میدادم. خطیب که آشنا بود بالای منبر خطابه اش را بیان می‌کرد. خدایش رحمت کناد که او نیز دیگر نیست.
تصویر سازی عالی از مردی بیابانی در تموز مردادماه  صحرا عرب داشت که ‌یخ می‌فروخت و به جمعیت بازار التماس میکرد از او یخ بخرند که اگر نخرند دیگر سرمایه ای ندارد و خطیب بعد از تصویر سازی عالی و روایت بسیار جذاب قصه، رو کرد به حضار و گفت این زمان و وقت و زندگی همان یخ وسط مردادماه صحرای عرب است. بجنبید بیش از آنکه سرمایه تان آب شود.
هنوز طنین سخنانش در گوشم مانده.
با توجه به این خاطر به این خواننده میگویم: با همه آنچه که نوشتید، این زندگی شماست که چون سرمایه ی یخی در حال آب شدن است، مثل آن مرد عرب یخ فروش در قصه آیا  کنشگر بوده ایم؟
 فردی آمده و رفته و جنسیت مردانه و زنانه و خاطره و صالح علا و... همه اینها هست اما این زمان ما دیگر نیست. در حال آب شدن است. آیا مشاور و روانشناس و روانپزشک و صدها راهکار دیگری که ممکن است به من در جهت  عمیق تر کردن کیفیت زندگی کمک کند را امتحان کرده ام؟

این یخ زندگی در حال آب شدن است. این اکنون. این لحظه‌. این زمان.
 به جز و ولز آن یخ فروش فکر کنیم و آن  را در پنداره مان تصویر سازی کنیم. از این سوی باز به سوی آن دکان دار بسوی مردان و زنان داخل بازار میرود و التماس میکند از او یخ بخرند. آیا کنش ما چون آن  مرد درون تصویر ذهنی مان هست؟ آیا جز و ولز کرده ایم؟
  من در این سالها از یک فرد روانپزشک چیزی چون شاگرد او به کمک پادکستهایش بسیار استفاده کرده ام. دکتر آذرخش مکری. ایشان یک سخن  و تلاش اعلا دارد، اینکه موضوعات را پیچیده کند و ببیند. موضوعات ساده نیستند. با ساده کرده تیپ شخصیتی، درون گرا برون گرا، ما مردا، شما زنها، ما بی یارها، شما یاردار ها،... ساده سازی نکنیم. اتفاقاً پیشنهاد این استاد عزیز را میدهم و پیشنهاد میدهم موضوع را پیچیده ببینید. چون پیچیده دیدم به کمک انواع کارشناسان شاید بتوان به قسمت های از کنه ماجرا رفت و آن را بازسازی کرد.
 و در نهایت پوزش از خوانندگانی که  ناراحتشان کردم.

https://t.me/parrchenan

سفر

بر این گمانم انسان موجودی است که دوست دارد ابراز کند و مورد ابراز قرار گیرد. محبت کند و مورد محبت دیگری قرار گیرد که این در تکامل انسانی ما به عنوان موجودی اجتماعی احتمالا باز میگردد به نوازش کردن و مورد نوازش واقع شدن.

 بسیاری از ما، بصورت گفتاری مورد محبت یا ابراز قرار می‌گیریم و یا دیگری را به صورت گفتاری همینگونه بیان میکنیم و کمتر این روش را به کردار انتقال میدهیم.

 مثلل برای کرداری کردن این موضوع میتواند این باشد: برای یار خود میوه پوست بگیری و سالاد میوه درست کنی، ظرف بشوری، چیزی که نیاز به تعمیر دارد و دوست دارد را سریع سرویس کنی و از این قبیل...

در سفر با دوچرخه ابراز کردن و مورد ابراز واقع شدن در راحت ترین مسیر خود قرار میگیرد و به آنی می‌تواند بصورت کردار در آید. در کمک ها، لطف ها ، تعارف ها. عمل کرده ها، سرعت آهسته کردن ها، سرعت تند کردن ها...

مثلا از یادآوری کرم ضد آفتاب تا مالیدن آن بر گَل و روی یار. دیدن پرنده ای و با دست نشان دادن آن جهت حظ بردن دیگری از مشاهده آن.

تعمیرات ریز و خرد و کلان دوچرخه یار، سبک کردن ریز و خرد بار او. چیدن چند شاخه گل صحرایی خودرو از کنار جاده و گل سر کردن کلاه یار و...

این شیوه سفر هر چند کوتاه و چندین روزه این امکان را فراهم میکند که مناسبت محبتی و مهری خود را با یار و دیگری ها، غنی تر کنی و امکان لذت بردن از لحظه حال یا درک لحظه حضور را بیشتر کسب کنی.

 

 

 وی نوشت: 

*واژه یار مترادف واژه هایی چون همسر، پارتنر، دوست دختر/ پسر است

** درک لحظه حضور به معنای اداراک کردن هر چه بیشتر و عمیق تر محیط پیرامون خود شخص حاضر در هر زمان از هر موقعیت است.

 

https://t.me/parrchenan

دوچرخه

یکی از حسن های سفر با دوچرخه وجود توأمان دو عامل اصلی زندگی است.

 یکی فردیت و دومی جمع یا اجتماع.

در سربالایی ها، سختی ها، سرما، گرما تو مسئول خودت و دوچرخه خودت هستی، هر چقدر هم دیگر دوستانت بخواهند کمک رسان باشند در نهایت این تو هستی که رکاب خواهی زد، کسی نمی‌تواند تو را، دوچرخه تو را یدک بکشد و این تا حدودی مبتنی بر واقعیت زندگیست که امروزه آن را کم رنگ میبینم. در جامعه شهری مسیولین انتخاب های خود را کمتر می‌پذیریم. اگر مشکلی پیش آمد تلاش می‌کنیم دوپینگی آن را حل کنیم. به راحتی میتوانیم زیر میز فردیت خود زنیم و از آن شانه خالی کنیم. حال آنکه به واقع اینگونه نیست و اثرات دراز مدت این نوع تفکر بعد ها در زندگی فرد با یک رسوب زیاد، خود را نشان میدهد.

اما در سفر دوچرخه ، سفر به تو یادآوری می‌کند که تو در نهایت با دوچرخه ات تنها هستی و خودت از پس رکاب زنی آن بر خواهی آمد

 اما قسمت جمعی آن اینگونه است که با یک گروه هستی در خوردن، تا حدودی در استراحت کردن، در درست کردن غذا در انتخاب محل و نوع سکونت شبانه.

 در کمک هایی که از جمع میگیری به جمع می‌بخشی و این اجازه بزرگ شدن کاریکاتور وار فردانیت را به تو نمی‌دهد. اتفاقی که در جامعه امروز گریبان بسیاری از کسان را گرفته است.

 

https://t.me/parrchenan

سفر

پرچنان: عکس منتخب من این است. چیزی است همانند زندگی. نه از پس معلوم است نه از پیش زندگی در جاده ای پیچ در پیچ. نمی‌دانی جاده در پس مه، سربالا یا پایین است، نمی‌دانی بارانی یا آفتابی است. نمی‌دانی سرد یا گرم است. نمی‌دانی هموار یاناهموار است اما میدانی باید رکاب بزنی تا بروی، تا نمانی. این ناپیدا بودن این در مه بودن این در هیچ بودن دو انتخاب برای آدمی می‌گذارد انتخاب اول، اضطراب است و انتخاب تو میشود اضطراب دایم زندگی. و تعریف از زندگی مترادف اضطراب میشود و آن را اضطراب وجودی نام مینهی. و یا انتخاب آنکه آن لحظه همان لحظه از این بودگی از این حضور، لذت ببری چون که از پس و پیش آگه نئی، کاری کن که از لحظه بین پس و پیش که هستی و بدان آگاهی لذت ببری. اگر انتخابت، دومین حالت باشد، تلاش می‌کنی توانایی‌های خودت را افزایش دهی تا به درک بیشتر لحظه بین پس و پیش برسی و این یک تلاش دایمی است تا وقتی که جادهِ تو به انتها برسد و از جاده جدا شوی و مه تو را بپوشاند. https://t.me/parrchenan ازم پرسشی کرد و پاسخم را به سمت این نوع رکاب زنی بردم اینکه این نوع رکاب زنی را دوست دارم چون با هر رکاب یک سخن بلندبا زبان سکوت می‌گوید: اینکه بیش از این چیزهایی که همراه داری و می‌بری، اگر داری اضافه است. لازم نیست. با همین چیزها میتوانی با کیفیت زندگی کنی با کیفیت ها را ببینی، نفس بکشی و لذت ببری زندگی امروزه سخت پیچیده شده است. برای نشان دادن ارادت به محبوب ممکن است کسی آی‌فون فلان بگیرد، برند بهمان و... در حالیکه زندگی اینقدر سخت نبود در این نوع زندگی خیلی ساده ابراز میشد. همین که بیایی سپار دوچرخه شوی ببینی دسته گلی از محبوب آنجا خوش نشسته است. همین که بینی زنجیر چرخ محبوب افتاده و بگویی پیاده نشو من می اندازم سر جایش. به همین سادگی شاید مهم‌ترین و بلندترین سخنی که از این نوع سفرها می‌شنوم این است که زندگی ساده است، لذت بردن ساده است. مرگ نیز ساده. قبل از رسیدن به این سادگی به سادگی زندگی کن به سادگی لذت ببر https://t.me/parrchenan