قسمت چهارم

قسمت چهارم

گلشهر

نامش را از کتاب چای سبز روی پل سرخ پیمان شنیده بودم و با سرو‌چمان مشتاق دیدن این محله بودیم.

نزدیک ساعت سه عصر به آدرس رسیدیم.

گلشهر، محله افغان نشینان مشهد است.

از همان اول شگفتی حاصل شد. پا بر خیابانِ سنگ فرش شده به سبک سنتی که گویی یاد آور هِرات است گذارده بودیم. چهره ها، لباس ها، دکان ها، نشان از افغان داشت. بیشتر دکان‌ها برای ظهر بسته بودند و ما ابتدا رفتیم به دنبال یک ناهار افغانی.

قابلی‌پلو ازبکی و مِنتو سفارش دادیم و از مزه لذیذ و نو آن لذت وافر بردیم. زیر زبان عطر تازه ای ناشی از ادویه های نویی می‌چرخید. قابلی، یک پلو پر ادویه است که بر روی آن با هویچ و کشمکش تزئین شده است به همراه یک تکیه بزرگ گوشتِ به استخوان چسبید که با تکان دستی گوشت ها لخت شده و بر ظرف غذا سُر میخورد. و منتو به قول سروچمان چیزی شبیه راویولی فرانسوی بود که تندی بامزه ای داشت و بسیار زیبا از شما ظاهری و البته خوش طعم.

پس از صرف غذا شروع به گشتن در محله و شلوغ‌بازار کردیم. به آرامی بازار در حال پلک گشودن از قیقوله است و کم کم برازنده نامش میشود: شلوغ بازار.

تصمیم می‌گیریم چای سبز که نوشیدن ملی افغانستان است را در کافه ای میل کنیم.

وارد کافه شده و هر دو نفرمان با دهانی باز ناشی از حیرت تماشا کنان کافه در می مانیم.

چهار پسر و دختر خوشتیپ لاغر خوش اندام چشم بادامی چیزی شبیه هنرمندان محبوب کُره ای سخت مشغول درست کردن سفارشات مشتریان بودند. فضای باز و رنگارنگ کافه، چشم بادامی های بسیار خوش تیپ و فضای دل نشین کافه حقیقتا لذت بخش بود. به گمانم اگر یک دختر تین ایجی همراهان می بود عاشق یکی از این باریستاهای فشن چشم بادامی آن کافه میشد‌. در کافه مشتریان زن و مرد خوش تیپ و زیبایی حاضر بودند و مشغول گپ و گفتگو.

چای سبزی نورانی!! میل کردیم و از کافه بیرون آمدیم.

شب شده است و محله زنده، بیش از سی چهل دکان طلا فروشی و انواع لباس زنانه فروش در طول خیابان خود نمایی می‌کنند. لباس های مجلسی افغان بسیار زیبا هستند. یکی را که برای سرو‌چمان پسندیدم بالغ بر چهار میلیون تومان میشد.

چشمان سرمه کشیده بعضی از دختران در حال عبور مرا یاد نقاشی های مینیاتوری می انداخت.

در بازار خرید های خود را کردیم و از بودن در چنین فضایی غرق از سرور بودیم.

اینجا افغان ها هویت داشتند. هویت خودشان.

در مسیر برگشت با خود فکر می‌کردم چرا مشهد به افغان دید مهاجر ندارد( یا شاید کمتر دارد) و برای او یک هویت متشخص با امضای مخصوص به او داده اما دیگر شهر ها نه. من از بسیاری از شهر های مرزی شرقی با دوچرخه عبور کرده ام اما چنین محله و چنین هویت متشخصی ندیدم.

دلایل گوناگون میتوان برای آن فرض کرد. اما فرضیه ای که من مطرح کردم برای خودم نیز بدیع آمد.

در قسمت اول سفرنامه مختصری پیرامون قصه و داستان و چگونگی سازه و معماری بیان کردم. در واقع مای ساکن در فلات ایران( از خجند تا اربیل) هنوز در قصه و داستان ها نفس می‌کشیم و با آن زنده و یا حتی میمیرم.

به گمانم یکی از دلایل بودن چنین محله و هویت مستقلی در مشهد ناشی از داستان ضامن آهو بودن امام رضا است. با چنین داستانی مهاجر افغان توانسته هویت خود را بدست آورد و با این داستان ضمانت زندگی در خور خود و مرفه و متشخصی را بدست آورد.

پی نوشت:

۱.قیمت خوراکها بسیار مقبول و منصفانه بود( به گمانم کیفیت آن از رستوران پسران کریم مشهور نیز مقبول تر است)

۲. پیشنهاد رفتن به این محله به عنوان یکی از آیتم های سفر مشهد را دارم.

۳. شباهنگام شلوغ بازار از لونی دگر است اما.

https://t.me/parrchenan

مشهد قسمت سوم

قسمت سوم

یک حسن بزرگ مشهد آن است که توان تجمیع هر دو نظرگاه عمده ایرانیان در یک مکان را دارد.

نگاه سنتی ها که شامل مذهبیون و ایده آلسیت هاست ودوم نگاه سکولار ها که شامل رشنالیسم( اصالت عقل) و پراگماتیسم ها و... میشود.

معمولاً در این سالها و بخصوص در این ده سال ما با پدیده ای متفاوت در خانواده ایرانی روبرو شده ایم. اینکه فرزندان چون والدین نمی اندیشند و کرداری متفاوت برای نرم افزار زیسته خود برگزیده اند. در نتیجه در بسیاری از خانواده ها ما با یک دو شقگی روبرو هستیم. والدین سنتی مذهبی و فرزندان غیر سنتی، غیر مذهبی. برای این خانواده دوگانه رسیدن به یک نقطه مطلوب برای سفر امکان محدودی وجود دارد.

در مشهد این موضوع قابل جمع شدن است. از یک طرف یکی از امامان شیعه و ریشه ی تشیع دوازده امامی مرکز جمع شدن دل‌ها است و از طرف دیگر مقبره فردوسی دل میبرد به یغما.

به گمانم جفا به خود است که به مشهد بروی و توس نروی. چرا که حتی معتقد ترین فرد به امام هشتم برای گفتگو با او نیازمند زبان فارسی است. زبانی که فردوسی زنده‌گر آن بوده است.

دیدار از توس نیز به کمک محوطه سازی قبل از انقلاب و دو سال قبل، زیباتر و پر مفهوم تر شده است. امکان گفتگو و اندیشیدن پیرامون مفاهیمی که سعی در انتقال آن به انسان هزار سال بعدی خود داشته است بیشتر مهیا شده و صد البته این، به کمک مجسمه های زیبای جدیدی است که به تازگی نصب شده است.

میتوان از آن داستان ها سخن گفت. شعر خواند و در فضایی که به آرامی تو را در بر میگیرد به زیستن از نوع نگاه فردوسی اندیشید.

یک نقدی که بر سیستم مدیریت حرم امام هشتم داشتم آن بود که متاسفانه عنصر آرامش که زائر به دنبال آن به حرم آمده است را توسط انبوه بلندگوها که نوحه یا سخنرانی در ساعات نسبتاً زیادی پخش مینماید را مخدوش کرده بود. امکان راز و نیاز زایر را با امامش سلب می‌کرد. و امکان خلاقیت و رفتارهای گروهی کوچک را از بین میبرد. در جایی از حرم دیدم چند نفر با هم در روبروی امامشان مداحی و نوحه سرایی می‌کردند و به گمانم فضای خوبی بود حال آنکه آن انبوه بلند گو ها رفتارهای این چنینی را متوقف می‌سازد. اما در توس اینگونه نبود. آن آرامش در جوار سرسبزی زیبای محوطه بزرگش تو را در آغوش میکشید.

در این سفر با سروچمانم این تصمیم را گرفتیم که شاهنامه خوانی را بی آغازیم( یکی از نتایج حضور در توس)

از دور دست صدای آواز استاد می آمد و در کنار قبرش، درنگی در مفهوم بیت زیر و مردمی ای که این روزها سخت بدان محتاجیم.

جهان یادگار است و ما رفتنی

به گیتی نماند مگر مردمی

https://t.me/parrchenan

مشهد قسمت دوم

قسمت دوم

بعد از شش هفت سال به حرم امام رضا رسیده ام و یاد و خاطره نوستالوژی کودکی در من زنده میشود. جایی که حاجی بابا (پدربزرگ مرحومم) دوست داشت بنشیند را مییابم، کودکی خودم را میبینم که جلو او که نماز می‌خواند و در عین حال می‌تواند به دیوار تکیه دهد در حالی بازیم و از ایوان گاهی مشرف به صحن ( فکر کنم نامش صحن جمهوری است) دیگر زائرین را نظر میکنم. اینجای حرم همانی است که سالهای سال بوده.‌ بدون تغییر.

باری

هنوز از پس این همه سال آثار مصالح ساختمانی و ادوات سنگین ساختمانی مشاهده میشود، گویی ساخت و ساز حرم هیچگاه قرار نیست پایانی داشته باشد و از خاطره کودکی تا کهنسالی باید باشد.

به همراه سروچمانم یک دور بزرگ ِحرم را می‌زنیم و تقریباً تمام زوایا و صحن ها را مشاهده میکنیم. هنوز مسجد گوهرشاد برایم لذتی ناب دارد. به سرو‌چمان میگویم خود را در پانصد سال پیش فرض کن و خانه های کاه‌گلی و کوچک و کم ارتفاع. آنگاه عظمت دیواره و طاق و گنبد مسجد گوهرشاد برایمان هویدا خواهد شد.

در هین قدم زدن در صحن ها و بست ها با هم گفتگو می‌کنیم، با توجه به مدرک معماری سرو چمان موضوع سَخُن( در پستهای بعدی بابت نوشتار کهن این واژه توضیح داده خواهد شد) به نوع معماری حرم کشیده میشود.

اینکه متعحبم از این مقیاس عظیم بدون درخت و سرسبزی، گویی صحرایی عظیم از سنگ و سازه است.

فرضیاتم را با او مطرح میکنم.

اینکه این نوع معماری ریشه در آیین اسلام اولیه دارد.

اسلامی که در بیابان و صحرا متولد شد. در چشم عرب همیشه منطقه وسیعی از صحرا بود از بدو تولد تا هنگام مرگ و با صحرا روبرو. درخت و جوی آب و سایه و خرمی را اما میبایست در بهشت می‌جستد. همین فضای جغرافیایی بیابان که در کتب دیگر ادیان ابراهیمی نیز آمده است در قرآن نیز به شیوه ای دیگر تکرار میشود. اینکه در روز ازل در صحرا گونه ای ذات بشر قالو بلیٰ گفته است و در صحرای محشور به داوری خواهد رسید و زان پس به بهشت ره خواهد یافت. پس نوع معماری حرم نیز اینگونه میشود و تو با دیدن آن به یاد صحرای ازلی و ابدی و جایی که اسلام متولد شد،خواهی افتاد و نه بهشت و خرمی و سبزی. زائر تنها می‌تواند با حضور در این صحرای حرم مقدمه رفتن به بهشت را برای خود ایجاد کند.

در واقع داستان‌های هزاران سال پیش هنوز تا عمق وجود حتی معماری زنده هستند و نفس می‌کشند و داستانها هستند که ساخته و سازهای اکنون بشری را جهت میدهند.

پی نوشت یک:

به گمانم نوع معماری قبل از انقلاب تفاوت ماهوی با معماری کنونی حرم دارد. در آن معماری خود حرم به گونه ای بهشت مانند بوده و مرا یاد آور برج آزادی ( شهیاد سابق) است

پی نوشت دوم:

این نوع معماری که نه تصویری از بهشت، که تصویری از صحرای ازلی و ابدی است یاد آور این ایده هست که دنیا جایی است جدی و حیاتی و نه جایی برای شادی و مسخره بازی. جدی از آن جهت که تو را قرار است به گونه ای بسازد که از صحرای سخت محشر به سمت بهشت هدایت کند و نه جهنم. پس این دنیا اصلاً جای شوخی و بازی نیست. اما، اما و هزار اما که نگاه امروز بشر مطلقا اینگونه نیست و تغییرات زیادی کرده است. همین فوتبال همین جام جهانی همین قطر را بنگرید. همه اینها تنها یک بازی بود، همین. صدها هزار نفر در تدارک آن بودند هزاران نفر دنبال توپ دویدند و میلیارد ها آدم آن را مشاهده کردند و میلیارد ها دلار هزینه کردند.

برای چه؟ برای یک بازی که در آن هیچ هدف غائی و نهایی وجود ندارد یک بازی، درست مانند همان بازی که کودک انجام میدهد. در واقع در نگاه بشر جدید همین فضا و مکان و لحظه است که لحظه غایی است، که می‌تواند نامش جام جهانی باشد. نامش کار کردن در هر هفته باشد و نه روزی و صحرایی دیگر. از این رو بهشت را هر چند کوچک اما نقد و نه نسیه در همین دنیا بسازد.

https://t.me/parrchenan

https://t.me/parrchenan

مشهد قسمت اول

هفته پیش یک سفر سه روزه مشهد داشتم که تلاش دارم در چند قسمت سفرنامه آن را در طول این هفته منتشر کنم.

قسمت اول

برای سفر به مشهد انتخاب وسیله نقلیه برای ما قطار است. هنگامی که قطار حرکت خود را شروع می‌کند یاد سفر دوچرخه و رکاب زنی مان از کنار ریل راه آهن تا مشهد چندین سال قبل افتاده بودم، آن زمان که هر روز چندین لوکوموتیو و راننده اش به افتخار آشنایی سوت می‌کشید.

باری

برای این سفر تلاش کردم کوپه و قطاری که ساعت مناسب برای ورود و خروج به شهرهای مبدا و مقصد دارد را انتخاب کرده و از این رو کوپه های گران تری نسبت به معمول بودند.

داخل کوپه تمیز بود و عصرانه و ساندویچ داشت. میوه ها در دیس های چینی بود. شکل ظاهری کوپه نُمود کیفیت بهتر را میداد اما، در مقصد با تاخیر رسید. هنگام خوابیدن، صداهای جیر جیر و ریز و درشت زیادی از کوپه می آمد، دما بسیار گرم بود و امکان تنظیم دما وجود نداشت. در مجموع آنچه از قطار شبانه تخت دار هر فردی که بلیط آن را تهیه کرده است که اول آرامش و خواب به جهت استفاده از روز بعدی و دوم به موقع رسیدن به شهر جهت رسیدن به برنامه هایش است را نداشت.

به گمانم این نمونه خوبی است از تفاوت دیدگاه های سیاسی امروز و در مقیاسی کلان تر نگاه ایرانیان به پیشرفت.

چند صباح قبل بود که ریس جمهور جمله ای را با عبارت قطار پیشرفت کشور بیان کرد و چند صباح قبل تر از آن تصویری از ایشان در رسانه آمد که از کارگرانی می‌پرسد ناهار خورده اید؟

به گمانم اینجا ست که اختلاف فکر خود را نشان میدهد. در نگاه عده ای، تمیزی ظاهری، و خوراک و خورد فاخر چیزی شبیه این قطار ما ، میوه های نسبتا مرغوب در دیس سلفون شده ، ساندویچ از رستوران فارسی و... تداعی کننده پیشرفت است شاید بتوان آن را با ارفاق به نگاه زیبایی شناسی نام نهاد اما عده کثیری از ایرانیان ا نگاه کارکرد گرایانه از پیشرفت را در پندار خود دارن . پیشرفت، در مثال قطار میشود به هنگام رسیدن، در زمانی کمتر رسیدن، و باز هم کمتر. آسایش و آرامش در کوپه بخصوص در هنگام خواب. امکان کنترل دما توسط مسافرین هر کوپه. به گمانم نظایر اینها برای عده کثیری از ایرانیان مصداق پیشرفت است. اینکه اکنون سفر به مشهد با همان مدت زمانی که در کودکی می رفتیم باشد در این نگاه که در بالا بیان شد میتوان واژه پس‌رفت را به کار برد. برای پیشرفت در این مثال نیاز به آلیاژ های تکنولوژی جدید تر فولاد برای ریل هست. تکنولوژی موتور و مکانیک قطار و لوکوموتیپ هست، تکنولوژی های جدید کوپه سازی هست که تقریباً هیچ کدام آن از این زاویه دید محقق نشده است.

اما شکل ظاهری و خورد و خوراک بهتر شده است.

این نگاه به خورد و خوراک و یکی از ملاک های پیشرفت در نگاه اولی که با ارفاق زیبای شناسی نام نهادم به گمانم ریشه ای تاریخی و جغرافیایی و دیرینه در ایرانی دارد. طبیعت بیابانی و خشک و کم آب، تاریخ تهاجم های گسترده اقوام و ملل گوناگون آن را در روح جمعی این ملت قرار داده است و تبدیل به یکی از آیتم های پیشرفت کرده است. از این رو برای ایرانی جماعت مهم است صبحانه فلان هتل، میز بار باشد ، نهار فلان رستوران چند ده قلم و امکانات خورد و خوراکی آن زیاد. فلان عروسی ...

در پایان

تا این دو نگاه وجود داشته باشد اصولاً معنای پیشرفت گم میشود و در حالیکه کثیری از مردم در سرتاسر ایران و نه فقط تهران، هوای آلوده و بسیار آلوده استنشاق می‌نمایند میتوان سینه جلو داد و از پیشرفت سخن گفت.

نتیجه‌گیری:

به گمانم هر کدام از ما نیاز است به پندارهای خود بازگردیم و مورد بازبینی قرار داده تا ببینیم به کدام این دو نحله فکری که در بالا اشاره کردم نزدیک‌تر هستیم. اگر آن ریشه های تاریخی جغرافیایی خوردن را در خود کشف کردیم و اما از معنای پیشرفت در شق دوم بودیم تلاش کنیم آن ها را در یک سیستم قرار دهیم. این یک پارادایم فکری است که هر چه عناصر گوناگون آن در یک جهت باشند امکان زیستن در هر شرایطی را افزون تر خواهد کرد. تاب آوری را نیز بیشتر و درماندگی را کمتر. مانند رشته های ریز ریسمان که در نهایت به طنابی قطور تبدیل میشوند نیاز است همه پندارها در یک جهت و سیستم قرار گیرند مانند همه عقربه های یک ساعت.

https://t.me/parrchenan

نان

وقتی می‌خواهی بنویسی اما اول صبح خبرهای گهِ‌فوری شنیده ای. وقتی از اول هفته بخاطر گه‌ْهوا نتوانستی با وسیله نقلیه انتخابیت ( دوچرخه ) در شهر تردد کنی، گویی امکان تجمیع اندیشه در مغز سلب و به دود پراکنده تبدیل میشود.

پی نوشت:

دو مورد اتهامی آخرین شهردار قبل از انقلاب که بدان اتهام اعدام شد، آلودگی هوا و ترافیک بود!!

و هنوز بعد از نزدیک به نیم قرن با قدرت بیشتر این دو معضل ادامه دارد و شهرداران کنونی اما دایه الگوی جهان اسلام شدن را دارند!!

این مطلبی بود که دیروز نوشتم اما دیدم کاربردی جز یک خشم انباشته ندرد و در پرچنان نگذاشتم.

باری

این یک هفته شد که هوای تهران کثیف تر است به ناچار امکان دوچرخه سواری ندارم و مجبورم با مترو جابجا شوم.

یکی از لذت هایی که از آن بهره وافی میبرم خوردن است. اگر از دور و بری هایم بپرسید این گفته را تأیید خواهند کرد. ساده ترین و دم دست ترین لذت حیوانی _انسانی، خوردن است و من نیز از آن دریغ نمیکنم. بنابر این نیاز دارم حجم متناهی کالری بسوزانم که معمولاً به واسطه دوچرخه یا دویدن صبح گاهی این مهم را انجام می‌دادم اما اکنون که نه میتوان دوید و نه رکاب زد، تبدیل به بار شده است و اضافه وزن پیدا کرده ام.

اما از این نوشته هدفی کلی تر را نیز داشتم، اینکه کشف کنیم از چه چیزهایی لذت می‌بریم و داده و پردازش کنیم تا بتوان از این انباشت غم و خشم و... عبور کرد.

برای من یکی از لذت ها، نان تازه است. به گونه ای که هنوز گرمای تنور و آتش را هنگام اولین لقمه با خود حمل کرده باشد‌.

معمولاً دو بار در روز نان تهیه میکنم یکبار صبح و یکبار عصرگاه. برای همین فضای نانوایی‌ها برایم آشنا است. این روزها در صف نانوایی عنصری نوظهور نیز حاضر است و آن خریداران اینترنتی هستند. به گونه ای که از طریق اپلیکیشن خرید کرده و نان از طریق وکیل او( پیک موتوری) به دستش می‌رسد.

به گمانم برای افراد ناتوانِ از گرفتن نان تازه این نوع خرید آیتم مثبتی است، هر چند ممکن است نتیجه برابری با کسی که خود نان تازه خرید کرده نداشته باشد.

اجازه دهید این سخن را کمی شرح دهم.

شما برای گرفتن نان تازه، حاضر می‌شوی، تا حدودی رسمی، یا کاملاً رسمی پوشیده به نانوایی رفته احتمالاً در صف دقایقی ایستاده و با شاطر و دیگران،شاید هم کلام شده و نان را گرفته و به مبدأ باز میگردید.

این یک سِرمونی، یک مناسک، یک آیین گونه است. برای نانی که میتواند مقدس باشد، برکت داشته باشد. اما در خرید اینترنتی نان این آیین دیگر برگزار نمی‌شود. چیزی شبیه فرق بین نماز جماعت و نماز فُرادا ، قرمه سبزی مامان پز و قورمه سبزی کنسروی. در سینما فیلم دیدن یا در تلویزیون و... در واقع با این سبک خرید مزه نان تازه گویی فرق خواهد کرد چون از آن سرمونی بی بهره بوده است. شاید مزه ای بین نان تازه و نان فریزری که داغ شده است بدهد.

https://t.me/parrchenan

ایام محبس

کتاب ایام محبس نوشته شهر نوش پارسی پور

اوایل دهه هشتاد است و تازه دانشجو شده ام که سایت رادیو زمانه تاسیس شد. تقریباً همه مطالبش را می‌خواندم و از آنجا بود که با شهرنوش پارسی پور آشنا شدم و نوشته هایش در رادیو زمانه دنبال کردم.

***

چند سال قبل که به مرکز تبادل کتاب رفته و ول می‌چرخیدم. آن زمان‌ها ولگردی در بین کتابها را دوست داشتم. در ولگردی چشمم به یک کتاب آشنا خورد. کتاب زیراکسی و غیر مجاز بود اما خریدم.

شش سال از آن زمان گذشت و کتاب در بین کتابهایم گم بود تا دوماه پیش که چشمم دوباره بر آن کتاب خورد و اینبار باز کردم و خواندم.

داستان کتاب پیرامون روزهای زندان نویسنده است، آن هم زندان دهه شصت و البته زندان زنان.

این روزها از خدای دهه شصت تا روزگار دهه شصت بسیار شنیده این. اما با خواندن این کتاب معنا و مراد نزدیک به واقعیت دوران شصت را لمس خواهید کرد.

این که انقلاب با فرزندان خود چه کرد.

اینکه میانگین جمعیت زنان زندان زیر هفده سال بود و ...

جاهایی از کتاب بگونه ای دهشتناک میشد

که اگر هنگام شام فرا می‌رسید به اکراه شام می‌خوردم به قدری که کامم تلخ بود.

برای فهم امروز جامعه نیاز به شناخت تباری از آن زمان‌ها داریم و این کتاب میتواند ما را بدان نزدیک کند.

اعدام، حجاب اجباری، موضوعی است که نشان میدهد از آن زمان تا کنون جامعه جاری بوده و مسئله ای هنوز حل نشده است. چیرگی گفتمان روستایی بر گفتمان شهری را به وضوح میتوان در جای جای کتاب یافت.

نتیجه‌گیری:

آنچه از کتاب دریافتم آن بود که وقتی ایدولوژی حاکم شد، همه چی طفیلی آن می‌شود حتی انسانیت، حتی انسان.

چه مقدار انسان می‌توانستند چند سال بیشتر در زندان بمانند و زنده نیز هم آنگاه سقوط شوروی را هم می‌دیدند و در نتیجه پایان گفتمان چپ ارتدوکس را.

حیفِ این مقدار تلف شدن انسان و انرژی این سرزمین.

حیف که این داستان هنوز ادامه دارد

https://t.me/parrchenan

نان

این روزها ایرانیان را میتوان به چند دسته در بعد روان تقسیم کرد که اکنون سعی بر شمارش این طبقه بندی ندارم. یکی از این طبقات که خودم را جز این دسته میدانم، اینگونه نام می‌نهم: غمینان شیفته زندگی.

یعنی با همه غم بدنبال زندگی بودن، کشف خوشی و لذت و زیبا از ته لجن و خون!

باری

در منزل کنار تنها شوفاژ روشن بر روی مبل با سروچمانم نشسته ایم. از برنامه برفی و کوهستانی آمده و در حال خوردن شام هستیم. سفره در عین رنگین بودن بسیار ساده است. پنیر و گردو در گوشه سفره و در دیگر سمت شیره‌ارده و نان سنگکی در وسط و در دست هر کدامان دو لیوان چای داغ.

از بعد از آمدن دیر هنگام سرمای زمستان تهران، تغییراتی در خانه داده ایم. دو مبل تک نفره را به کنار تنها شوفاژ روشن آورده ایم و بیشتر اوقات در منزل بودن را در اینجای خانه هستیم. اتفاق قابل توجه آن است که مرکزیت تلویزیون با این تغییر از دست رفته است. در واقع تلوزیون نه تنها دیگر روبرویمان نیست که کامل در حاشیه جایگاه جدید نیز قرار گرفته است و برای روشن کردن و دیدن آن نیاز به تغییر جا هست.

همین تغییر باعث شده است بیشتر کتاب بخوانیم و بیشتر گفتگو کنیم. خود را در آیینه هم ببینیم.

از این تغییر به کشفی رسیده ام. این که چیدمان تلوزیون گویی بازخوانی سبک هزاران ساله انسان بوده است. آن زمان‌ها که مردمان در کنار آتش می‌نشستند تا ریس قبیله در جلوی آنها می‌نشست و رخ به رخ با آنها حرف میزد و چشم به چشم مشاهده میکرد تا منابر و جایگاه آن تا همین اکنون حاضر که یک خطیب در جلو و بقیه رخ به رخ شنونده او بودن.

و همین تغییر گویی نقد یک سنت نشستن چندین هزارساله است. حتی اگر تلوزیون خاموش بود شبیه منبری می‌شد که خالیست اما همچنان از فرد خطیب غائب حکایت می‌کند و یک نوع مسخ شدگی را فریاد میزند.

به سروچمانم میگویم خیلی مینمالیسنی شده ایم. وعده های نان‌وپنیر و شیره‌ارده هایمان در طول هفته زیاد شده است و از این موضوع لذت می‌بریم.

در حالیکه تلاش میکند از گرمای لیوان چای و شوفاژ هر دو به بهره ببرد درنگی کرده و میگوید سهیل می‌دانی قبل از ازدواج یک لیست از ملاکهای انتخاب همسر درست کرده بودم و دومین مورد آن صبحگاهان گرفتن نان تازه بود و به همین دلیل مورد تمسخر دوستانم واقع میشدم....

در حالیکه لبخندی در دلم باز میشد پرسیدم چرا؟

و پاسخ داد این یعنی سحر خیزی یعنی بیدار بودن و...( ترجیح میدهم خواننده گمان خود را از این دلایل داشته باشد)

پاسخ اش سخت بر دلم نشست من عاشق نان تازه هستم. خرید نان تازه صبحگاهی ریشه از قدیمم دارد. آن زمان‌ها که بابا بعد از مسجد و نماز صبح با نان تازه می‌آمد و مرا غرق در عطر و چشیدن نان تازه می‌کرد.

به برنامه کوهمان اشاره میکنم و می‌گویم امروز را و لذتش را دیدی؟ این همان زندگیست که سخت ساده است و غیر قابل تکرار و در عین حال چشیدنی. بر این گمانم که بسیاری از دسته بندی های این روزهای ایرانیان که در ابتدای جستار اشاره کردم این نگاه که ما فقط و فقط یکبار زندگی میکنیم التفات کمتری دارند و امکان لذت بردن حتی در میان اشک و خون و لجن را از خود دریغ میکنند البته که برای رسیدن بدان باید چشید، چیزهای ساده و دم دستی را.

اینکه مِلاک نان تازه صبحگاهی میتواند عنصر پر کیفیت زندگی باشد حتی وقتی پر از غمی.

https://t.me/parrchenan

عکس

به منزل میرسم و دو عکس چسبیده بر یخچال نظرم را جلب میکند و لبخند ملیحی بر چهره ام مینشیند. از سروچمانم می‌پرسم تحلیل او از این کادر چیست؟

پرسشم گنگ است و بی خیالانه به امور خود مشغول میشود و وقتی سماجتم را میبیند، از من همین سیؤال را میپرسد.

اینگونه پاسخ میدهم که برای قیاس این دو عکس ابتدا وجوه مشترک بین دو عکس را برسی میکنم:

۱.یک دختر در آغوش مردانه ۲. مرد. ۳. طبیعت

۴.کلاه ۵. چهر های خندان

سپس با استفاده از نکات مشترک شروع به تحلیل میکنم. این که احتمالاً در آغوش مردانه بودن دختر حاضر در این عکس حضور او در طبیعتِ نسبتا بدون روتوش که حتی سایه ای نیست و نیاز به کلاه هست از برای سایه و امنیت میتواند موجب لبخند این دختر شود.

حال شاید این پرسش مطرح شود که این تحلیل یا اصولاً تحلیل هر چیزی که مشاهده میکنیم چه کاربردی دارد؟ چه کمکی در زندگی میدهد؟ مددرسان کدام بخش روان آدمی است؟

با فوکوس بر همین تحلیل ارایه شده بر عکسها تلاش میکنم پاسخ این پرسش ها را هم بدهم.

این که شخصیت حامی( با استفاده از ژست در آغوش مردانه بودن) میتواند حس خوب زندگی را عمق بخشد. پس به نظر می‌رسد در آغوش کشیدن این دختر غنای زندگی را افزون خواهد کرد آغوش زیر مجموعه نوازش است. پس امکان نوازش های کلامی و غیره را به نظر می‌رسد بهتر است بیشتر کرد. طبیعت حال زندگی را خوب میکند. خنده آفرین است. دختر مشترک در هر دو عکس گویا توانایی رفتن به طبیعت بی روتوش را دارد یا متمایل است اینگونه باشد. طبیعت بی روتوش سخت است و بودن در آن نیز سخت تر. از دستشویی بگیر تا حتی گام برداری و امکانات حداقلی و شاه بیت آن متکی به خود بودن است.

پس گویا میتوان صفت جنگجو ( صفتی که مثبت طلقی میکنم) را میتوان بر دختر حاضر در عکس اطلاق کرد. پس احتمالاً در سختی های معمول زندگی نیز ممکن است این صفت به مدد زندگی آید

و در آخر آنکه اگر هیچ کدام اینها نبود و یا نیاز بیشتر به بررسی داشت. این مهم را به دختر در عکس نشان خواهد داد که مرد اکنون داستان زندگی اش به نکته های ریز و تغییرات کوچکی که او ایجاد میکند آگاه است. حتی میتواند برای آن فسفر بسوزاند و قصه ببافد!! : )

لبخند ملیحی سروچمانم را فراگرفته است.

پی نوشت:

پیشنهاد دارم برای هر کادری هر نوشته ای، هر مشاهده ای امکان تحلیل یا قصه ساختن را در خودمان پرورش دهیم.

خدمت

من به خاطر ادامه تحصیل مجبور شدم دو بار دوران آموزشی سربازی را طی کنم و نزدیک به پنج ماه را در مجموع بیست و یکماه کل دوران خدمتم،دوران آموزشی گذراندم. با توجه به آمادگی نسبی جسمانی ام از هر دو دوره نیز لذت بردم. شاید در واقع سربازی برای من همین دوران بود. نه دوران بیگاری و مزدوری با حقوق ناچیز برای کارمندان گشاد اداراتی که مجبور به ادامه خدمت در آنها شدم.

چه تعداد سرباز که در این دوران خسته و لاغر، اما نه نحیف شدند

پنداره ام در سر مرور میشود:

ما پس از دو ماه برای رژه نهایی و دستور خیلی‌خوب در تلاشیم، آخرین رژه ها زیر نظر فرمانده پادگان است تا در روز آخر، رژه را زیر نظر فرمانده ای با درجه بالاتر اجرا کنیم.

فرمانده پادگان که از ارتشی های خدمت کرده در طول جنگ بود ابتدا سخنرانی کرد از همرزم های کشته شده اش گفت. از روغن ماسیده بر سنگ، که به خاطر گرما و هفته ها ماندن زیر آفتاب از جسد خارج میشود و تا سالها بر روی سنگ و صخره، چون لکه ای سیاه می ماند. بغضی در گلویش است. گروه موسیقی نیز با این سخنرانی هیجانی به وجد آمده بود و سنگ تمام گذاشته بود. در اینگونه مواقع من خودم را در دست احساساتم قرار میدهم تا هر کجا که خواست بکشاند.

گروه موسیقی عالی کار میکرد و ما چندین بار رژه رفته و هنوز نتوانسته بودیم خیلی‌خوب فرمانده را بگیریم. خیس از عرق دم‌دم های غروب هنگامی که باد پاییزه کوهستان شروع به وزیدن در دشت و پادگان کرده و پرچم به اهتزاز در آمده ی صبحگاهان را به رقص و لرزش واداشته بود خیلی‌خوب را گرفتیم.

در این دوران، به معنای واقعی کلمه، ما زیر پرچم خدمت کردیم. پا کوبیدیم و صبحگاه و شامگاه اجرا کردیم.

این خبر پیوست را که خواندم دلم گرفت و این خاطره سربازی در پندارم چون فیلمی گذشت.

هک شدن خبرگزاری فارس برایم یک چیز را روشن کرد. آنها حتی اعتقادی به پرچم ندارند چرا که یا خدمت سربازی اجباری شأن را خواهند خرید یا معاف خواهند شد پس آنگاه از شهادت و جنگ برای امنیت ملت زیاده گویی ها خواهند کرد.

همین یک فقره شفاف سازی پتانسیل کلی نقد و تحلیل و پرسش دارد که تعدادی از آنها را خواهم پرسید:

۱.آیا خدمت اجباری برای مردم عادیست؟

۲. ذینفعان اصلی فرایند قانونی شدن خرید خدمت چه کسانی بوده اند؟ (پاسخ احتمالی اولیه آقازاده های خودشان)

۳. آیا فرق بین کسی که زیر پرچم پا کوبیده با کسی که خریده در اشتغال هست؟( تجربه کشورهای اسکاندیناوی در حق تقدم در مشاغل دولتی) و...

پی نوشت:

این روزها فروش پرچم های دانش آموزی مغازه زیادتر از معمول سالهای پیش شده است. احتمالاً عده ای که زیر پرچم خدمت نکرده اند، تلاش دارند دانش آموزان را علاقه‌مند به پرچم کنند!!

نتیجه‌گیری:

برای علاقمند شدن، علاقمند کردن دیگران به موضوعی نیاز است خود فرد بدان موضوع مومن باشد و عملی در آن دستی بر آتش زده یا داشته باشد. این تجربه ایست که سالهای مربی بودنم بر من آموخت.

https://t.me/parrchenan

فشار

یکی از اتفاقات عجیبی که در بازار ممکن است مشاهده شود، فحاشی های رکیک و حتی درگیری است. البته نه بین تجار و کاسب و حجره دار، بلکه در بین باربران و چرخی ها که در سطح بازار با چرخ های خود میچرخند.

در یک نگاه ساده و بی کنکاش و احتمالاً تا حدودی نژاد پرستانه اینگونه تحلیل خواهد شد که حمال ها، از سطح فرهنگ پایینی برخوردار هستند. یک مقدار هم چاشنی دل سوزانه فقر و عدم آموزش را چاشنی کار خواهد شد و پاسخ را یافته و سری به تاسف تکان داده و از ماجرا عبور خواهد کرد.

اما به گمان من اصلا این گونه نیست. نه فقر و نه آموزش کمترین تاثیر در این تصویر که بیان کردم را خواهد داشت و مسئله اصلی چیز دیگریست که مربوط به ساختار کلی انسانی می‌شود:

زیر فشار بودن

زیر فشار بودن به گمانم مهمترین عاملی است که انسان ها را از امکان روابط اجتماعی و انسانی باز می‌ستاند. این زیر فشار بودن میتواند حجم صدها کیلویی بار بر روی چرخ باشد، حجم ده ها کیلویی بر روی گُرده یا فشار های شدید عصبی، بی خوابی، روانی، جسمانی باشد که ممکن است هر انسان زیر آن قرار گیرد.

وقتی که اینگونه فشار باشد کم کم تمدن و آنچه به عنوان فرهنگ با بار معنایی مثبت از آن یاد میشود رنگ می بازد.

اجازه دهید این جستار را با تجربه ای از تجربه زیسته ام تکمیل کنم.

در دوران سربازی و آموزشی و ابتدای ورود به پادگان هستیم. بسیاری در دو سه روز اول محترمانه و مبادی آداب با هم گفتگو میکنند و از القاب دکتر و مهندس نسبت به درس و مدرک تحصیلی استفاده میکردند اما دقیقاً دو هفته بعد، زیر فشارهای شدید جسمانی رژه و کم خوابی های متوالی این فضا عوض شد. الفاض رکیک حاکم در فضا آسایشگاه شد. امکان تنش افزون شد و اینگونه بود که انواع واژه های کش دار وارد ادبیات دکتر و مهندس شد.

نتیجه‌گیری:

تحت فشار بودن، بخصوص تاکیدا فشار جسمانی امکان انسانی رفتار کردن را کاهش میدهد. مثل فشار ترافیک. پس تا آنجا که مقدور است خود را از زیر فشار خارج کنیم تا انسانی رفتار کنیم.

به افرادی که رفتار کمتر انسانی نشان می‌دهند از این زاویه دید بنگریم. آنگاه با آنها نیز نگاه همدلی پیدا خواهیم کرد.

این ایام و این روزها که گاهی با فحاشی از جانب معترضان همراه شد نیز شاید بتوان از این زاویه دید نگریست.

https://t.me/parrchenan

پا داخل مسجد گذاشتم. مسجد بزرگی است در دو طبقه دومی آن نیم طبقه است. با آنکه جمعیت بسیار زیادی برای مرحومه آمده بودند اما به تشخیص اهل دقت، از نصفه مسجد دقیقاً در زیر گنبد اقدامات جلسه را مهیا کرده بودند. دو طرف سالن بزرگ مسجد را نیز با پارتیشن های ثابت پیچ و مهره شده کوچک شده بود.

به چهل و سه سال قبل پرتاب میشوم. اینکه جمعیت مسلمان و عموماً روستایی یا با یک واسطه جد پدری روستایی توانسته بودند جمعیت عظیم خود را نشان دهند. به کمک این جمعیت و نیروی مذهب توانستند هشت سال بر جنگ داخلی و خارجی مسلط شوند و پس از جنگ تصمیم گرفتند مساجد عظیم بسازند.

به گمانم، اندیشه بنا کردن مساجد عظیم در ده سال اول انقلاب در پندار انقلابیون شکل گرفت. آنها در این گمان بودند فرزندانشان نیز هم، چون آنها خواهد اندیشید پس مساجد گنجایش بیشتری می باید می‌داشت. آنها همچون مسلمین ابتدایی نماز به فُرادا ادا نمکردند و جماعت برگذار میشد. مرد خانواده توانسته بود از بعد غیر شرعی قوانین اجتماعی قبل از انقلاب( همچون ممنوع بودن بیش از یک زن داشتن) رها شود. اکنون ساعاتی که میشد بیشتر در سمت خانه و خانواده گذارند را به سمت حضور در جمعیت های همگن صرف کرد و به فکر جهاد و جنگ بود.

اما این روزهای و این مساجد که نمازهای یومیه و جمعیتی که در آن شرکت میکند نشان از چیزی دیگر دارد و نیازی به دادن اطلاعات خاصی نیست. فقط کافیست هر کس برای یک نماز به داخل مسجد وارد شود و مشاهده کند آنچه که اتفاق افتاده است.

اما چه شد که مساجد اینگونه خالی شد. آیا دسیسه دشمنان اسلام بود؟

برای پاسخ به این پرسش من از زاویه ای دیگر می‌نگرم. و پاسخ را دقیقاً در خود کنش مسلمانان انقلابی میدانم.

سالهای سال مسجد از طریق مردم نمازگزار و محله تامین میشد تا آنکه مسلمانان با آن جمعیت عظیم چهل سال پیش خود آشنا شدند و تلاش کردند مساجد را عظیم برپا کنند. برای این عمل نیاز به پول بود و دولت نمی‌توانست همه پول این بناها را تامین کند. در نهایت با رایگان کردن هزینه های جاری و یا اعتبارات نچندان زیاد می‌توانست اقدام کند. اینجا بود که یک اشتباه تاریخی رخ داد و تلاش شد مسجد خود بنیان شوند و از کمک نمازگزاران و مومنین فارغ گردد. مساجد به گونه ای ساخته شد که چندین باب دکان و دفتر تجاری درون آن مستقر باشد تا با اجاره دادن آن ها، هزینه های ساخت و جاری مسجد نیز فراهم شود. اینجا بود که داستان تغییر کرد. مسجد به جمعیت خود بی تفاوت شد. نگاه و نقد و نظر نمازگزار برای او مهم نشد. یادم می آید چه بسیار مساجدی که بین نمازگزاران بر سر تکبیر پایان نماز گفتگو صورت می‌گرفت و مطابق با گفتمان اکثریت عمل میشد. اما همه اینها( گفتمان و اکثریت) با خود بنیادی مساجد فراموش شد. اکنون مساجد زیبا و شیک داریم که ده ها باب دکان نیز دور تا دور آن را در بر گرفته اما نمازگزاران داخل آن اندک جمعیتی هستند. پس مجبورند با پارتیشن مساجد را کوچکتر کنند.

در این فرضیه که مطرح کردم رد پایی از دشمنان یافت نمیشود و اتفاقا به ایده گسترش مسجد باز میگردد.

این موضوع میتواند تغییر کند اگر مساجد به جای خود محور بودن دوباره مردم محور شود. آنگاه ارتباط بین مردم محله و مسجد مجدد شکل خواهد گرفت. مساجد نیز متناسب با ایده و نظر مردم هر محله فرم خواهد یافت. تحولی در حوزه های علمیه متناسب با تمایلات هر مسجد که ناشی از دیدگاه هر محله است اتفاق خواهد افتاد و به روز خواهد شد و دینداری مطابقت خود را با جهان جدید به دست خواهد آورد.

پی نوشت:

حیفم می آید این تاریخ هزار ساله اینگونه کم کارکرد یا بی کارکرد شده اند و بیشتر کارکرد اقتصادی یافته‌اند.

https://t.me/parrchenan

مسجد

پا داخل مسجد گذاشتم. مسجد بزرگی است در دو طبقه دومی آن نیم طبقه است. با آنکه جمعیت بسیار زیادی برای مرحومه آمده بودند اما به تشخیص اهل دقت، از نصفه مسجد دقیقاً در زیر گنبد اقدامات جلسه را مهیا کرده بودند. دو طرف سالن بزرگ مسجد را نیز با پارتیشن های ثابت پیچ و مهره شده کوچک شده بود.

به چهل و سه سال قبل پرتاب میشوم. اینکه جمعیت مسلمان و عموماً روستایی یا با یک واسطه جد پدری روستایی توانسته بودند جمعیت عظیم خود را نشان دهند. به کمک این جمعیت و نیروی مذهب توانستند هشت سال بر جنگ داخلی و خارجی مسلط شوند و پس از جنگ تصمیم گرفتند مساجد عظیم بسازند.

به گمانم، اندیشه بنا کردن مساجد عظیم در ده سال اول انقلاب در پندار انقلابیون شکل گرفت. آنها در این گمان بودند فرزندانشان نیز هم، چون آنها خواهد اندیشید پس مساجد گنجایش بیشتری می باید می‌داشت. آنها همچون مسلمین ابتدایی نماز به فُرادا ادا نمکردند و جماعت برگذار میشد. مرد خانواده توانسته بود از بعد غیر شرعی قوانین اجتماعی قبل از انقلاب( همچون ممنوع بودن بیش از یک زن داشتن) رها شود. اکنون ساعاتی که میشد بیشتر در سمت خانه و خانواده گذارند را به سمت حضور در جمعیت های همگن صرف کرد و به فکر جهاد و جنگ بود.

اما این روزهای و این مساجد که نمازهای یومیه و جمعیتی که در آن شرکت میکند نشان از چیزی دیگر دارد و نیازی به دادن اطلاعات خاصی نیست. فقط کافیست هر کس برای یک نماز به داخل مسجد وارد شود و مشاهده کند آنچه که اتفاق افتاده است.

اما چه شد که مساجد اینگونه خالی شد. آیا دسیسه دشمنان اسلام بود؟

برای پاسخ به این پرسش من از زاویه ای دیگر می‌نگرم. و پاسخ را دقیقاً در خود کنش مسلمانان انقلابی میدانم.

سالهای سال مسجد از طریق مردم نمازگزار و محله تامین میشد تا آنکه مسلمانان با آن جمعیت عظیم چهل سال پیش خود آشنا شدند و تلاش کردند مساجد را عظیم برپا کنند. برای این عمل نیاز به پول بود و دولت نمی‌توانست همه پول این بناها را تامین کند. در نهایت با رایگان کردن هزینه های جاری و یا اعتبارات نچندان زیاد می‌توانست اقدام کند. اینجا بود که یک اشتباه تاریخی رخ داد و تلاش شد مسجد خود بنیان شوند و از کمک نمازگزاران و مومنین فارغ گردد. مساجد به گونه ای ساخته شد که چندین باب دکان و دفتر تجاری درون آن مستقر باشد تا با اجاره دادن آن ها، هزینه های ساخت و جاری مسجد نیز فراهم شود. اینجا بود که داستان تغییر کرد. مسجد به جمعیت خود بی تفاوت شد. نگاه و نقد و نظر نمازگزار برای او مهم نشد. یادم می آید چه بسیار مساجدی که بین نمازگزاران بر سر تکبیر پایان نماز گفتگو صورت می‌گرفت و مطابق با گفتمان اکثریت عمل میشد. اما همه اینها( گفتمان و اکثریت) با خود بنیادی مساجد فراموش شد. اکنون مساجد زیبا و شیک داریم که ده ها باب دکان نیز دور تا دور آن را در بر گرفته اما نمازگزاران داخل آن اندک جمعیتی هستند. پس مجبورند با پارتیشن مساجد را کوچکتر کنند.

در این فرضیه که مطرح کردم رد پایی از دشمنان یافت نمیشود و اتفاقا به ایده گسترش مسجد باز میگردد.

این موضوع میتواند تغییر کند اگر مساجد به جای خود محور بودن دوباره مردم محور شود. آنگاه ارتباط بین مردم محله و مسجد مجدد شکل خواهد گرفت. مساجد نیز متناسب با ایده و نظر مردم هر محله فرم خواهد یافت. تحولی در حوزه های علمیه متناسب با تمایلات هر مسجد که ناشی از دیدگاه هر محله است اتفاق خواهد افتاد و به روز خواهد شد و دینداری مطابقت خود را با جهان جدید به دست خواهد آورد.

پی نوشت:

حیفم می آید این تاریخ هزار ساله اینگونه کم کارکرد یا بی کارکرد شده اند و بیشتر کارکرد اقتصادی یافته‌اند.

https://t.me/parrchenan

شهر پر دلهره

مدتها بود به او زنگ نزده بودم.

تماس گرفتم و حال و احوال خودش و خانواده و شهرش را پرسیدم.

او از دوستان جوانرودی ام بود از دوران دانشجویی.

به او گفتم دل نگرانشان بودم با این حجم از خبرهای بد و مشمئز کننده که از غرب کشور می آید.

باری با هم حرف زدیم و دل سبک کرد و خوشا که سلامت بود هر چند نه از بعد ترس و اضطرابی که این ده روز خانواده اش کشیده بود و می‌کشید...

باری

پیشنهاد دارم اگر هر کدام از ما دوستی، رفیقی، آشنایی، طرف معامله ای در آن سمت ها که خبرها ناگوار می‌رسد داریم تماس گرفته و با آنها گفتگو کنم. تا چسب انسانیتمان، یا دوستیمان، و شاید ملی که در گمانی کم رنگ و در گمانی دیگر پر رنگ شده است، پر سمبه و پر زور شود، تا این پندار که ما همه با هم هستیم در تک تکمان نسوج بیشتری یابد.

https://t.me/parrchenan

تختی

محله ما نامش تختی است محله قبلی ما باز هم نزدیک محله ای به نام تختی بود اما دهها کیلومتر دورتر، با یک سرچ دم دستی و ساده، تعداد دو رقمی محله به نام تختی در تهران را یافتم.

اگر یک نسل نو، یک کودک بخواهد از من در یک جمله او را تعریف کنم پاسخ خواهم داد،

«قهرمان رشته ورزشی کشتی در دهه چهل که خودکشی کرد»

و اگر متعجبانه بپرسد که پس چرا این مقدار خیابان به نام اوست اینبار پاسخ تک جمله ای ندارم.

نیاز به یک تاریخ و تبار از ورزش در نگاه مردم ایران زمین، قهرمان از نگاه آنان دارد که در یک کتاب نیز نمی‌گنجد چه برسد در این مقال و جستار.

مردمی که به هر دلیل تختی قهرمانشان شد و بعد از انقلاب خیابان ها به نام او کردند چرا که آن را دیدند و فهمیدن و روایت‌هایی که از او ساخته شد را باور کردند اما دیگر اکنون نیستند یا در سن کهنسالی نفس می‌کشند. برای همین عجیب به نظر می‌رسد این مقدار محله به او کردن کسب که قهرمان ورزشی کشتی بود و خودکشی کرد.

هنوز روایت رسمی انقلابی که او کشته ساواک است با روایت تاریخی و خانوادگی که فرزندش بر آن مهر تایید می زند در جنگند و در مجسمه ای که از او در خیابان تختی ستبر چون کوه اما سینه چاک ساخته شده، نُمود یافته است.

باری

همه اینها برای من یک معنا دارد. اینکه پس از او دو تا سه نسل، از یک قهرمان ملی شهید به روایت تاریخی ورزشکاری که خودکشی کرد تبدیل خواهیم شد. تختی می‌توانست تختی قهرمان نباشد که بار ملتی را بر دوش نکشد که تاب این بار را نداشته باشد اما در کنار عزیزانش بماند. برای زن زیبایش، همسری کند برای فرزندش پدری و یک زندگی معمولی کندو شاد باس و شاد زی کند.

گویی قهرمان بودن تو را از کسوت انسان بودن خارج کرده و اسیر در روایت ها و قصه هایی می‌کند که دیگران بر له یا علیه ات می‌سازند و یا خواهند ساخت.

این روزها گویی بسیاری به دنبال قهرمان یا ضد قهرمان ساختن از دیگران هستند. من تلاش دارم در این بازی و این قصه کمتر بی افتم و یا اگر افتادم آگاه بدان داستان بشوم و بمانم.

https://t.me/parrchenan