قلقک

هنگام غروب است و درون وانت با باری که از بازار خریده ام، مشغول آمدن به مقصد خسته نشسته ام گ  

سَرسَری گوشی را چک میکنم و با دیدن فیلم، غمی و بُغضی را درون گلویم خفه میکنم و حسی شدید از عذاب وجدان پیدا میکنم.

 دوباره یاد پسری که از ترکیه برگشت می افتم و همان لحظه با او تماس میگیرم و حالش را جویا میشوم، ابتدا در این گمان افتاد که از جهت بازپس گیری قرض اش تماس گرفته ام و اجازه سخن بیشتر به او ندادم، گفتمش، این موضوع قرض باعث نشود که اگر باز هم نیاز به کمک و حمایت مالی و غیره داشت تماس نگیرد و همچنان بر من حساب ویژه ای کند.

 شاید با این تماس ناخودآگاه تلاش کردم بار وجدانم را کم کنم.

نیمه شب یاد فیلم افتاده ام و از خواب پریده ام. عذاب وجدانم هنوز سنگینی می‌کند.

متاسفانه گویی جامعه، و بسیاری از مردم چیزی به اسم آینده را از دست داده اند. 

 شاید خنده دار به نظر برسد، آینده برای من یعنی آن زمان که در خانه همه ماها که کودک بودیم، قلقک داشتیم و این روزها کدام خانه کدام اتاق کدام کنار تخت کودک است که قلقک قرار گرفته باشد.

آینده برای من قلک سنگین و پر پسرخاله ام بود که وقتی خانه شأن سرقت شد، برای دزد می ارزید آن قلک را بشکند و خالی کند.

جامعه بی قلقک، مردمان پیری هستند که برای فردا چشم انتظار نیستند، حتی اگر بیست سال داشته باشند.

 

https://t.me/parrchenan

ده کیلومتر

عرق، قطره قطره از شقیقه هایم شره میکند. در آینه ماشین خود را می‌نگرم و گوشه خیس صورتم را با گوشه آستین لباسم که با پنجه انگشت محکم گرفته ام پاک کرده و یک ایول محکم، باریکلا سهیل، دمت گرم به خودم تحویل داده و تِرَک« بِبُر به نام خداونت که لطف خنجر ابراهیم به تیز بودن احکام است نبخش مرتکبانت را تو حکم واجب الاجباری و عشق جوخه اعدام استِ محسن چاووشی را پلی میکنم.

 تقریبا چند سال میشود که این سی دی در ضبط ماشین است و هنوز از این ترک لذت میبرم. شعرش فلسفه زیست این سالهایم شده و نگاه من به سرانجام است.

باری

 از بعد از رمضان، صبحگاهان، همزمان با نوای بلبل ها، از خواب برمی خیزم و عزم اداره میکنم، اما بسیار زودتر آمده و در روستاهای اطراف می‌دوم. امروز را با خودم گذاشته بودم هشت کیلومتر در کنار رودخانه جاجرود بدوم. مسیر سبز و خنک بود و ویلاهایی با معماری های متفاوت، اجازه فهم گذر زمان را نمی‌داد، به زمان سنج موبایل که نگاه کردم دیدم نزدیک ده کیلومتر شده است و این بیش از برآورد ابتدایی ام شده، شبیه همان سالها که با بابا پارک پردیسان دروازه سیزده سال پیش می‌دویدیم.

 این شد که در ماشین نشستم و دیدم تا خود آگاه بر خود در حال درود فرستادنم.

 و من آدم سخت گیری بر خود هستم و این درود ناخودآگاه مرا نشئه کرد.

 سرعت دویدنم نسبت به زمستان یک و هفت دهم بیشتر شده است و این را مدیون کفش ورزشی هستم که سرو‌چمانم برای عید برسم هدیه بر من بخشید.

 از او سپاسگزارم که روزهایی را این چنین دل انگیز کرده است.

 پی نوشت:

 عاشق خیس شدن از عرق خود بخاطر فعالیت ورزشی هستم

 

https://t.me/parrchenan

بی مایه فطیر است

در خانه ی مرد، برای بازدید از منزل، جهت فرزندش حاضر شده بودم.

از همسرش پرسیدم، چرا که او اقدامات اولیه را انجام داده و اینک نبود. پاسخم داد: به قهر رفته خانه مادرش.

علت را جویا میشوم. علتها را بر میشمارد. میپرسم، مشاوره هم رفتید؟ و پاسخ می‌گوید: اقااا بله چندین جلسه. اما آن چیزها که مشاوران می‌گویند را نمی‌توانستیم در مواقع بحرانی پیاده کنیم. فایده ای ندارد.

 

 

فقر از سر روی خانه می‌بارد. خانه ای که نشان می‌داد در تاریخچه خود از وضعیت مناسبی برخوردار بوده است و اینک اما نه. مرد زمانی کاسبی بود و امین م اعتبار محله اما الانه نه.

یاد ضرب المثل، بی مایه فطیر است افتاده ام.

معتقدم وقتی فقر، در زندگی جاری و ساری باشد، مشاوره و روانشناس و پند و اندرز و ... همه باد هواست.

 نتیجه‌گیری: 

 بی مایه فطیر است را جدی بگیریم. اگر شرایط مالی مناسبی نداریم، متناسب با آن شرایط گام برداریم. گام ها هزینه ساز، رفتارهای پرخرج نکنیم.

 

اگر شرایط ذهنی و بهداشت روانی بسامانی نداریم اول کار، تلاش کنیم شرایط مالی را بهبود ببخشیم، یا تلاش کنیم بار مالی اضافی که ممکن است در زندگی داریم را کم کنیم. اینها شدنی است.

 

https://t.me/parrchenan

قسمت سوم

همکارم ریواس خریده است و به من هم تعارف میکند. از گرفتن امتناع میکنم اما به زور چند تایی ساقه ریواس روی میزم می‌گذارد و میرود. مزه میکنم، خیلی طعم خاصی ندارد.

می‌گوید درست است که مزه خاصی ندارد اما خیلی خاصیت دارد، مخصوصا دیابت، کلا برای همه جای بدن!

 

ما که کوهستان می‌رویم اگر در مسیر مان دشت ریواس باسد شاید یکی دو تا ساقه از بوته ریواس که به آن آسیب نرساند را بریده و در هنگام کوهپیمایی میخوریم. و اتفاقا مزه ای عالی میدهد در آن موقعیت و فضا. در واقع تلاش داریم کمترین آسیب را به بافت گیاهی منطقه وارد کنیم. در پاییز دانه های قرمز رنگ ریواس را تلاش می‌کنیم به سرتاسر منطقه پخش کنیم.

اما این چند سال بوته کنی وضعیت عجیبی پیدا کرده است. در کنار جاده ها، مردمی ایستاده و گیاهان کنده شده کوهستانی را می‌فروشند. قیمتش هم بالاست و این یعنی خواهان و تقاضای بالایی دارد.

چرا اینگونه شده است؟

 به گمانم این اتفاق ریشه در تبلیغات و موج رو به افزون تاکید بر طب سنتی اسلامی است که این چند سال به کمک صدا و سیما و شبکه های مجازی صورت گرفته است.

و این وسط پوشش گیاهی دشت ها و کوهستان هاست که سال به سال فقیر تر میشود.

 برای شخص خودم چرایی این استقبال روز افزون که به طب سنتی شده است پروژه فکری است که به آن می‌اندیشم. چرا و به چه دلیل؟ حاکمیت صدها پروژه تبلیغاتی داشته است، مثلا همین فرزندآوری اما با استقبال روبرو نشده، اما این پروژه تکریم و هم پایه شدن طب سنتی با پزشکی نوین به نظرم از پروژه های موفق حاکمیت بوده است و این استقبال مردم را تلاش دارم رمزگشایی کنم. 

اگر کسی کتاب یا مقاله ای در این راستا می‌شناخت سپاسگزار میشوم آن را معرفی کند

نکته قابل ذکر آن است که در تبلیغات طب سنتی و اسلامی ریشه آن را تا اسلام و احادیث بزرگان دین می‌برند. حال آنکه تقریباً همه طب سنتی ریشه بسیار قدیمی تر و ریشه در باورهای چند خدایی یونانی و مصری و رومی دارند. در واقع ریشه های توحیدی که مروجین این طب بر آن متصور هستند، باوری تاریخی نیست. 

 

https://t.me/parrchenan

قسمت دوم

قسمت دوم

 

 

در هنگام مراجعه جهت خون دهی، مورد معاینه پزشکی قرار گرفته و سوالاتی از شما پرسیده میشود که دو سوال در همه این سالها که مراجعه کرده ام پرسیده اند: در این شش ماه حجامت کرده ای؟ طب سوزنی داشته ای؟ اگر پاسخ آری باشد به سلامت. از شما خون گرفته نمیشود.

چرا؟

 شما احتمال بالایی از آلودگی خونی داری و نمی لرزد که خونی از شما گرفته شود.

 

هنوز بعد از این همه سال، فشار و تبلیغات پیرامون طب سنتی، نتوانسته اند این سیؤال را از جریان خون دهی حذف کنند. در واقع ببینید احتمال آلودگی خونی در این نوع طب ها چقدر بالاست که هنوز توانسته بر موج فشار و تبلیغ سنتی دوستان غلبه پیدا کند.

البته باید اذعان کنم در طول این سالها یکی از موارد موفق تبلیغات جمهوری اسلامی همین افزایش تعداد علاقمندان طب سنتی و دل زدگان پزشکی نوین است که نمونه بارز آن را در جریان واکسیناسیون دیدیم.

یکی از اقوام به مراکز طب سنتی اسلامی مدعی دانشگاهی بودن رفته است و بر او حجامت کرده اند و از آن روز احساس سبکی میکند. 

بر این گمانم که وقتی ما معتقد به چیزی شدیم احساسات خوشایندی نیز در آن می یابیم و این حس سبکی ناشی از یک اتفاق روانی است که در این طریق خون ریزی اتفاق می افتد.

دوپارگی فکری که حاکمیت و مردم به آن دچار هستند تا عمق پزشکی نفوذ کرده است و همین که تعداد تبلیغات حجامت در شهر افزون شده است نشان از تقویت تفکر واپسگرا است.

نتیجه‌گیری:

 چنانچه بین حجامت و خون دهی دو به شک هستید پیشنهاد دارم به کمک اینترنت مقالات مربوط را مطالعه کنید.

چنانچه خود را در زمره افرادی با تفکر مدرن امروزی می‌دانید و از آیین ها و سنت های گذشته انتقاد دارید ولی حجامت میکنید در تفکر، دو شقه و دوپاره هستید 

چنانچه حجامت را مفید می‌دانید لطفاً خود را با واژه های آن از جمله در آمدن خون کثیف از بدن و تقابل آن با پزشکی نوین که گردش خون را کشف کرد و سیاه رگ و سرخ رگ را و اینکه هیچ خونی در بدن نمی‌ماند و اگر راکد باشد لخته میشود و سکته ایجاد میکند روشن کنید.

 

 لطفاً در این حوزه تفکر انتقادی داشته باشیم.

پی نوشت دو:

 

سال ۱۳۷۷ هجری شمسی با مصوبهٔ معاونت درمان وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی انجام حجامت توسط پزشکان در مطب‌ها به خاطر خطرات آن (عفونت و خونریزی؛ که در صورت عدم کنترل به موقع آن می‌توانند مشکل ساز شوند) ممنوع شد، اما این بخشنامه چند سال بعد، به دلیل مغایرت با شرع بر اساس نظر فقهی شورای نگهبان با حکم دیوان عدالت اداری لغو شد.

 

پی نوشت سه:

https://shiateb.com/pages/?current=viewdoc&langid=1&sel=1219

 

https://t.me/parrchenan

خون دهی

بیش از دو سال بود که خون نداده بودم. از ابتدای ظهور کرونا. همین که عدد کشته شدگان رسمی اعلام شده تک رقمی شد مصمم شدم این سنت را دوباره احیا کنم.

روز عید فطر در یزد بودم و هیچ جا برای خون‌گیری باز نبود!! در نهایت توانستم روز جمعه در مرکز خون وصال پس از یک صف طولانی خون بدهم. ظاهراً خیلی ها چون من فکر کرده بودند و با کم رنگ شدن تلفات کرونا مراکز اهدای خون شلوغ شده است.

در این پست می‌خواهم به اهدا خون از زاویه ای متفاوت نگاهی داشته باشم و توجه شما را بر واژه اهدا تمرکز دهم.

در واژه اهدا، اولیت آن « دیگریِ» نیازمند به خون است و تو یک فرد اهدا کننده و ایثار گر. در این زاویه دید تو لطفی کرده ای و دیگری را مورد عنایت خود قرار داده ای. یا به واسطه اسطوره ها به اجر اخروی حواله داده میشوی یا به واسطه این قصه در درون خود انبساط خاطر و آرامش از جهت کمک به دیگری پیدا می‌کنی.

کمی درنگ کنیم. شما هم این نگاه از بالا به پایین این زاویه دید من چقدر خوبم که به تویی که نمیشناسی کمک کردم را در این واژه ( اهدا) استشمام میکنید؟

 نگاهی که اتفاقاً وجه تمایز من با دیگری آن دیگری نیازمند میشود. من اهدا کننده و تو نیازمند و این وسط افتراقی وجود دارد.

 حال بر گردم به آنچه فلسفه زیست خودم و آن اصل لذت است. در اصل لذت تو کاری نمیکنی مگر آنکه از آن لذت ببری. از نکات قابل توجه این فلسفه آنکه فردی چون علامه طباطبایی به این اصل باور داشت.

 در این زاویه دید چون اصل لذت است، اول خودت و روانت و آنچه تصویر کرده ای مطرح است. 

تو خون می‌دهی از برای خودت و لذت آن. لذت امری جسمانی و روانی است. 

 اجازه دهید این موضوع را با مثالی از خودم تشریح کنم. در این دوساله که خون نداده بودم، خونم غلیظ گشته بود. به این معنی که هموگلوبین های خونم افزایش یافته بود. این اتفاق به دلایل گوناگون ادر بدن رخ میدهد. یکی سیگار که باعث کمبود اکسیژن شده و خون در جهت جبران آن به افزایش هموگلوبین تن میدهد. دوم ورزش، سوم زندگی در ارتفاعات یا ورزش های کوهستانی که به دلیل نیاز بیشتر بدن به اکسیژن، به افزایش هموگلوبین تن میدهد.

با توجه به ورزش روزانه و کوه‌نوردی این افزایش در امثال من بیش از حد است و خون غلیظ می‌شود و این میتوان عاملی در جهت سکته باشد به کمک خون دهی، تنظیمات خون به صورت کارخانه باز میگردد و دوباره متعادل میشود.

دقت کردید در این فلسفه که با نگاهی نسبتا علمی به دلیل خون دهی وجود داشت، دیگر خبری از اهدا و ایثار و ما چقدر خوبیم نبود و آن کس که شکر گذار آن دیگریِ دریافت کننده است اتفاقاً من اهدا کننده من خون دهنده می‌باشم که اجازه آن را می‌یابم به رایگان خونم را تعادل بخشی کنم.

در اینجا این من خون دهنده هستم که سپاسگزار دیگری هستم و آن وجه تمایز و افتراق از بین می‌رود.

 در واقع هر چه دلایل علمی این موضوع برای عموم شناخته شود و قصه خون دادن به اعتبار قصه ای علمی باشد، از قصه های اهدایی و اسطوره ای کاسته شده و اتفاقا می‌تواند به موضوع خون دادن اعتبار و اهمیت افزون تری دهد و خواهان بیشتری پیدا کند.

 در واقع در بکار بردن واژه اهدا دو جهان بینی متفاوت را رهبری می‌‌کند. واژه اهدا رهبری ایده آلیستی و واژه خون دهی واژه رئالیستی که ریشه در اصل لذت دارد است و معتقدم جامعه هر چه بیشتر از نظر فلسفی و پنداری و رفتاری به سمت دومی کشیده شود، اتفاقات مبارکتری خواهد افتاد.

 

پی نوشت:

۱. احتمالأ این پست قسمت دومی خواهد داشت که بر پایه دوپارگی نظام پزشکی در ایران است که در این ده پانزده ساله تشدید شده است 

۲. جا دارد با همه گرانی ها، بی سیاستی ها و...، از دولتمردان جدید بابت واکسیناسیون و رساندن عدد مرگ و میر به تک رقمی شدن تشکر کنم.

۳. اگر اهل ورزش هر روزه، سیگار یا کوهنوردی هستید پیشنهاد دارم به خون دهی از جهت سلامتی بی اندیشید

 

 

https://t.me/parrchenan

آداب بی‌قراری

صبحگاهان سکوت عجیبی منزل ما دارد.

در این سکوت صدای ریز ضربه ای می آمد، به جستجوی پرداخته و منشا آن را یافتم. باطری ساعت دیواری تمام شده بود و آخرین تلاش های خود را برای به حرکت درآوردن عقربه، برای تنها یک ثانیه رو به جلو می‌کرد اما دریغ.

 در ساعت چهار و پنج دقیقه صبح زمان متوقف شده بود.

 این ساعت را به همراه سروچمانم ساخته ایم. او که دستی بر آتش ساختن چوب و رزین داشت، صفحه ای ساخته بود و با همفکری هم قرار شد ساعت دیواری منزلمان شود. از بازار موتور بی صدا خریدم و با قرض کردن مُقاری، جای موتور را درآورده و اینگونه ساعتمان متولد شد. بدون عدد و نه در مرکز آن. 

دوباره اما امروز پندارم را به خودش گره زد. ساعتی که بیصدا و مطمئن ثانیه شماری می‌کرد در لحظه ای متوقف شد.

چنین چیزی گریبان تک تک ما را خواهد گرفت. زمانی خواهد رسید که گردش خونمان، پمپاژ قلبمان متوقف خواهد شد، در حالیکه روزها و سالهای قبل، کار خود می‌کرد.

و این واقعه از آنچه بدان گمان می‌بریم به ما نزدیکتر است. شاید بیشترین تشابه را به هم بدن و ساعت دارند.

 

 چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

 

 

خیام

 

 

 

https://t.me/parrchenan

سیب

خانوادگی آمده و به دشت رسیده و اتراق میکنیم. نجوای بی صدایِ قله ی مشرف بر دشت دست از گوشم بر نمی‌دارد و مرا میخواند. گفتم من عزم قله دارم. کسی هست مرا همراه شود؟

 پسرکی یازده ساله گفت من تو را هستم. آب از چشمه برگرفته و عزم چکاد کردیم با سرعت بالا، دقایقی بعد گفت سرعت کم کن. نفس نفس میزد. سرعت کم کرده و شمرده و آرام تر گام برداشتیم.

در گوگل نقطه گذاری شده بود، درخت آخر!

 در کنار آن عکس گرفتیم. اسم غم انگیزی داشت: آخرین درخت، قابلیت خیال پردازی های انتزاعی فانتزی آخر الزمانی را هم دارد. یاد کارتونی افتادم با چنین مفهومی، جهانی عاری از درخت. دوبله قشنگی هم داشت و موجود افسانه ای آخرین درخت لهجه ای ترکی و شیرین، با انبوه سبیل های جو گندمی.

از تنگه گذر کردیم. خسته شده بود و در چهره اش مشهود بود. با تعجب می‌پرسد یعنی تو خسته نشده ای؟ و پاسخ میدادم نه خسته نیستم. بر سنگی بزرگ با گنجایش دو نفر نشستیم. یادم آمد، سروچمانم سیبی در کوله کوچکم گذاشته است. آن را درآورده و نصف کردیم.

سیب را گاز زده و می‌گوید:« خوشمزه ترین سیب جهان است. مامانم راست گفته که سیب در کوه مزه ای دگر میدهد تا در خانه. سهیل خیلی خیلی خوشحالم که با تو آمدم و در دشت نشستم»

 

اصولاً فهم ما از زندگی، رضایت ما از زندگی در همین گفتار او نفهته است. این که مزه بی‌دریغ سیبی را چشیدن. این که چون آدم مزه آن را، طعم آن را لذت آن را فدای همه چیز و همه کس تا ابد تاریخ کنی. بی ارزد آن را گاز بزنی و همه وارثانت را تا ته تاریخ در جهان تنها بگذاری.

 زندگی یعنی فهمیدن سیبی.

اگر هنوز از گاز زدن سیبی غرق در لذت نشده ای، اگر گاز زدن سیبی موجی از انفجار هسته ای شادی در اعماق وجودت نمی‌دهد، به آن زندگی کرده شک کن و حتی رها. برای لذت از گاز زدن سیبی می ارزد حتی به قیمت جان.

اگر پاسخ مرا بخواهی برای این شک سیبی، آن است که متحرک شو. با دو پای پیاده، حتی شده یک ایستگاه مترو زودتر پیدا شده. راه برو و راه برو. اجداد ما آدمها هر روز و هر روز دهها کیلومتر در دشت های آفریقا راه میرفتند و در نهایت چیزی برای خوردن می‌یافتند.

 از خانه، از مکان، از سکون به درآ، فقط سیبی در دست یادت بماند.

 و سیب، نماد و استعاره ای از لذت های بسیار کوچک و دم دستی است.

 

نزدیک قله هستیم و خسته شده است. بیش از توانش، از خود کار کشیده. دستش را می‌گیرم و میگویم دیگر به بالا نگاه نکن، تا قدم برچکاد بگذاری.

 خسته تر است. حق انتخاب را به او میدهم. اگر میخواهی بی حضور در چکاد بر میگردیم. با همه خستگی اما اراده بر بالا رفتن می‌کند.

 از قله چون باد به پایین می آییم و باز از اینکه چه خوب شد که آمد و در دشت نماند، سخن می‌گوید.

 بر روی سنگی خستگی در میکند. وقتی خسته از رضایت باشی شکل همان لحظه را می‌گیری و او فرم سنگ را گرفت.

تقریباً همان زمان وعده شده به جمع می‌رسیم.

 

 نتیجه‌گیری:

 فهمیدن مزه کباب و جوجه کباب و غذاهای پر عطر و طعم را همه بلدند. اما فهمیدن گاز زدن سیبی را نه. و معتقدم این میتواند عیاری باشد برای درک کیفیت زندگی که داریم می‌کنیم و هر آن ممکن است به the end خود برسد.

 

https://t.me/parrchenan

کوچه

سه جستار از کوچه و خیابان شهر:

یک.

شب از نیمه گذشته است، فریاد و داد بسیار بلند مردی با صدایی بم از خواب می پراندم. داد و بیداد و فحاشی میکند. فحش های سه بامدادی.

 صدای موتور کامیونت هم می آید. در خواب و بیدارم و حوصله دید زدن ندارم. کلا از چند سال پیش حس فضولی ام کم و کمتر شده است.

صدا را همان خواب و بیدار تعقیب میکنم. حدس میزنم کامیونت شهرداری و زباله است و آن صدای فحاشی کننده هم راننده آن باشد. دارد به رفتگر زور می‌گوید و او را تهدید می‌کند. صدای آرام و شمرده رفتگر را می‌شنوم:« من که دعوا ندارم جانم» از لهجه و لحن، پیداست که افغانستانی است. و صدای آن مرد:« اما من با دعوای تو هم دعوا دارم خوار... مادر...»

یا خوابم میبرد یا صدای گرم و ملیح و ملایم رفتگر، کارگر میشود و موضوع تمام می‌شود.

شاید خواب بودم و خواب دیدم، اما آن لحظه دلم می‌خواست بروم بزنم زیر گوش آن مرد فحاش.

 حتی در خواب یا رویا یا واقعیت با زورگویی کنار نمی آیم.

دو.

 چند ماهی است که هنگامی که می‌خواستم ماشین را صبح گاه از پارکینگ در آورم، یک ماشین ثابت که بد پارک می‌کرد و به حریم پارکینگ تجاوز می‌کرد، مانع میشد و نیاز بود چندین بار فرمان بگیرم. یادم میآید چند بار صدای دعوای همسایه را با آن راننده ماشین شنیده بودم، اما چون آن زمان‌ها کمتر ماشین سوار میشدم برایم خیلی مهم نبود. 

ماشین را که از پارکینگ بیرون کشیدم کناری پارک کردم، از کیف کمریم کاغذ و خودکار درآورده و نوشته ای به این مضمون که من به سختی از پارکینگ خارج میشوم و اگر پارک دقیق تری کنید من راحت تر خارج میشوم و از شما سپاسگزارم را بر گوشه برف پاکن ماشین گذاشتم.

 روز بعد دقیق پارک کرده بود و به راحتی از پارکینگ خارج شدم. دوباره به کناری پارک کرده و نوشته ای بدین مضمون بر گوشه برف پاکن ماشین قرار دادم: از اینکه ماشین را به گونه ای پارک کردید که امکان خروج راحت تر مرا فراهم کردید سپاسگزارم، ممنونم.

 از آن روز دگر مشکلی برای خروج با آن ماشین ندارم.

به جای لعنت باد و دعوا، نیاز و درخواستم را مطرح کرده و از بابت برآورده شدن آن، سپاسگزاری کردم.

 از این معجزه سپاسگزاری خشنودم.

یکی از دلایلی که توانستم این معجزه را ببینم آن بود که قلم و کاغذ داشتم. اصلاً آقا، من عاشق کیف کمری هستم. حتی با من بود روز عروسی هم دوست داشتم کیف کمری رو روی کت دامادی و دقیقاً زیر کراوات ببندم!!

 در کیف کمری متناسب با موقعیت روز و ایام، چند چیز کم یا زیاد می‌شود، معمولا چند عدد شکلات، قلم و کاغذ، یک چاقوی جیبی ظریف برای کندن پوست میوه و کارهای دم دستی، کش، سوزن مخصوص باد زدن توپ، خودکار و دفترچه، یک عطر جیبی،ماسک، هدفن، دستمال کاغذی و موبایل و کیف پول و کارت ماشین و عینک دودی و اسکارف را دارم، اگر در سفر باشم کبریت هم به این مجموعه اضافه میشود و گاهی نیز توپ شیطونک. و انبوه کلید ها.

گویی با کیف کمری یک نظم و انظباط پیدا می‌کنم، در عین حال که دستانم آزاد است، چیزی شبیه داشبورد است برایم. در طول روز اگر چیزی در ذهنم جرقه بزند برای پرچنان و‌نوشتن، معمولاً در آن دفترچه می‌نویسم.

خلاصه که با کیف کمری عشق میکنم. و با همراه داشتن آن از گم شدن و جا گذاشتن های احتمالی وسایلم جلوگیری میشود. یادم می آید سالهای کودکی و دبستان ابتدایی، آن قدر پاکن گم کرده بودم که مادرم پاک کن را سوراخ و از آن نخ رد کرده و به گردنم آویزان بود. خلاصه از آن بی حواس کودکی ، به کم حواس فعلی رسیده ام و تا حواس جمعی اما فاصله بسیار دارم.

سه.

در کوچه باران خورده خلوت با سروچمان در حال عبوریم که یک نوازنده خیابانی آکاردئون می‌زند و آرام راه می‌رود، شاید کمتر از یک دقیقه بود این هم مسیر شدن. اما حسی عمیق بر من بخشید. آن لحظه گویی در قله زندگی بودم.

 

https://t.me/parrchenan

روزه

معمولاً چند روز در طول روزه داریِ یکماه پیش می‌آید که عصرگاهان، یک آن فشارت پایین است، قدرت کاری نداری و بی حالی. اگر دقایقی صبر کنی و مقاومت، چیزی همچون چشمه، از درونت خواهد جوشید که بعد از گذشت زمانی نسبتاً اندک می‌بینی توانا شده ای. دگر آن آدم بی حالی که دقایقی قبل بودی نیستی. این اتفاق کاملا درونی است و هیچ عامل بیرونی، همچون خوردن مواد قندی، یا نوشیدنی در آن دخیل نیست و به همین دلیل آن را چشمه‌ی درونی نام نهاده ام. یک جوشش درونی بدون کمترین عامل بیرونی در بدن‌. و این یک اتفاق حیرت انگیز و تجربه نابی است که در روزه داری تجربه میکنم. 

این اتفاق در زندگی نیز گاهی پیش می آید، اینکه حال و حس و موود پایینی داری و اما تلاش می‌کنی بر آن غلبه کنی و بعد از مدتی تغییر اتفاق می افتد و حال خوب رخ می‌دهد. مثلا کسل بودی و علی رغم خواست درونی میروی پارک و بعد حالت به میشود. یا مثال بارزی که سالها تجربه کردم در دوچرخه سواری بود. صبح ساعت شش سرپایین تا ته تهران که محل کارم بود میرفتم، عملا نیاز به رکابان شدنی نبود. سراشیبی بود و دوچرخه خود می‌رفت.ساعت هشت شب، خسته بعد از دوازده ساعت کاری، یک روز پر تنش و توان بر، باید رکابان میشدم تا سر تهران، با شیبی که اینک هر سانتی متر آن نیازمند رکابی و فشار عضلانی بود. لحظه سوار شدن بسیار خسته بودم اما کمتر از یک ساعت بعد، در حالیکه شیب منفی خیابان تندتر هم شده بود شعف و سرحالی به سراغم آمده بود.

 

یکی از کارکرد های بسیار مثبت روزه داری را در این نوع جوشش ها و چشمه های درونی می‌بینم و در واقع تلاش دارم روزه داری را به عنوان چیزی بازمانده از سنت در قالب سکولار برای خود باز تعریف کنم. در روزه داری سکولار، تو به انضباط درونی دست پیدا می‌کنی، انضباطی که در طول سال یا نداشته ای یا شل شدگی آن نخ‌نما شده بود.

 اینکه نوشیدنی و خوردنی جلوی رویت باشد و همه وجود و حواس بدنی ات، طالب آن باشد و اما به آن نَه بگویی، امکان تقویت انضباط درونی را پیدا میکنی، این که نخوردن و نیاشامیدن، زمانی برای شروع و خاتمه داشته باشد، آن را تقویت می‌کند 

و آیا این انضباط فردی کمکی به حال آدمی دارد؟

 معتقدم رابطه قوی بین کسالت، ملال، عدم امکان شاد بودن با حداقل موجود و در مجموع ناراضی بودن، با انضباط درونی وجود دارد که این یافته تجربه شخصی ام است و نمود علمی برای این سخن ندارم.

 و فرق این نوع روزه داری آن با روزه تکلیف مدار یا روزه واجب چیست؟

 ردپای بحث چشمه درونی که در ابتدا اشاره کردم را ، این جل در روزه داری سکولار خواهیم یافت. تو چشمت به هیچ عامل انتزاعی و پاداش و جزا نیست و کاملا درونی و خود جوشش و همچون چشمه ای درونی اقدام می‌کنی نه از بابت پاداش و جزا.

 

https://t.me/parrchenan

تاتر افطار

قرار است تاتر برویم و زمان آن نزدیک اذان مغرب است.

بصورت خودجوش هر کس فلاسک چای و نان تازه زیر بغل و پنیر و خرده ریزهایی تهیه کرده است. نزدیکترین پارک به محل تاتر را انتخاب کرده کارتون بر روی چمن انداخته و یک کارتن مربعی دیگر نیز سفره و افطار.

و تنوع افطار با توجه به آنکه هر کس چیزی آورده زیادتر از معمول و البته لذیذ.

 

نمیدانم مواجهه شما با این تصویر_نوشتار چگونه است؟

اما برای من یکی از بهترین تصویرهایی است که می‌تواند اتفاق افتد. چرا؟ اول آنکه در آن نان وجود دارد. و من عاشق عطر و بوی مزه نان هستم. در قرار های معمول چنین تصویری محال است اتفاق افتد که نان زیر بغل بر سر آن آیی. دوم حضور دوست. سوم سادگی و زیبایی که در این سادگی موج میزند است، برای من زیبایی در سادگی نهفته است و این تصویری چیزی است در حد شعر آب را گل نکنیم شاید...

چهارم: توازن. اجازه دهید این مورد را کمی بیشتر توضیح دهم. در مراودات مهمانی، معمولاً یکی دعوت کننده و دیگری مهمان است. یکی دهنده و دیگری گیرنده است. یکی مدیر و دومی منفعل است، یکی دست بالا و دیگری دست پایین دارد. چه ،کی ،چگونه، کجا بخوریم؟ همه دست میزبان است و منفعلانه میهمان آن را پذیرا میشود. اما در قرار های اینگونه این موقعیت بالا پایین تغییر کرده و شاهین ترازو، میزان میشود، بالا پایین حذف شده و توازن برقرار است و همه از خان هم، بهره میبرند. همه فاعلانه رفتار کرده و کنشگر سفره خود که سفره دیگری نیز هست می‌شوند.

 و من عاشق این توازن هستم. در این توازن، گویی نگاه طبقاتی در کمترین حالت خود است و حتی آن قسمت طبقه که به نه خودآگاه نفوذ کرده است نیز فرصت ابراز پیدا نمی‌کند.

 برای من این نوع سفره زیباترین و لذتمند ترین است و در عین سادگی لاکچری.

 و مزه حضور در این خان را به راحتی از دست نمیدهم.

پیشنهاد دارم از این نوع سفره ها و قرار ها داشته باشید و امتحان کنید ولی نکته این جاست که در ماه مبارک، چون معمولاً در افطار خوراک ها و نوشیدنی های روتینی وجود دارد، که معمولاً در همه سفره های افطار موجود است قرابت و نزدیکی سفره ها را بهم بیشتر می‌کند.

به نظرم این مورد توازن، نکته بسیار مهمی است که اگر بتوانیم نگاهمان را به آن نزدیک کنیم افق های فکری اجتماعی، سیاسی، مفهومی، عدالتی... زیادی را کشف خواهیم کرد

 

 پی نوشت:

با تشکر از پیمان که تاتر خوبی به نام مفستیو برای همیشه را پیشنهاد داد.

 

 

https://t.me/parrchenan