بوسه

در صندلی دندانپزشکی نشسته ام و دکتر دندان پزشک با آن مته ها و فرزها مشغول بر روی لب و دهانم است. گاهی درد احساس میکنم و مجبور می‌شود چندباره بی حسی تزریق کند.

خانم دکتر در حالیکه زیر نور پروژکتور که مستقیم به چشمانم میخورد گم است می‌گوید بهتون نمی آمد اینقدر حساس باشید!!

در حالیکه دهانم چون تمساحی که شاخه درختی را جای لک لکی، به اشتباه بلعیده، باز است تنها نگاهم به آن نور است.

از مطب بیرون می آییم در حالیکه چهار پنج دندان را پر کرده ام، حوصله وسیله نقلیه عمومی ندارم.

کنار خیابان می ایستم و میگویم: نُتور( موتور)

از بس که فک و دهانم بی حسی خورده است لب پایینی هیچ قدرت حرکتی ندارد و نمی‌تواند غنچه شود و واژه « مُ» را ادا کند. برای آدرس دادن بر روی خ، نُختاری ( مختاری) تاکید میکنم و به توافق می‌رسم با یک نُتوری.

در منزل این دو موضوع را روایت میکنم و میگویم: خانم دکتر سبیل های مرا دیده و گمانش رفته است که هر که سبیل دار شد، حس و سیناپس های عصبی ندارد که درد را ملتفت نشود. او گمان کرده بود من خَرَم که درد احساس نکنم در حالیکه من پروانه🦋 بودم.

از این طنز کم نمک خنده ای گرفته اما نمیدانم دارم میخندم یا نه چرا که هنوز لب و لوچه ام بی حس و حرکت است. از اینکه لب را نمیتوانم غنچه کنم و واژه های مُ دار یا یک بوسه زنم نیز خنده ام میگیرد.

خلاصه که طنازی ما در درد، هم گُل میکند اگر چون تمساحی دهن گشاد و‌ لال نباشم. دوم آنکه تا امکان غنچه کردن لب دارید از آن نهایت استفاده کنید

و هم واژه های میمِ ضمه دار زیاد بکار برید و هم از بوسه ی بسیار دریغ نورزید که کارکرد اصلی لب همان دومی است.

جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت

گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه

روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد

حامد عسگری

پی نوشت: با توجه به یلدا کمی هم از حافظه و بوسه های نزده اش بخوانیم:

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم

وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

بگشا پسته خندان و شکرریزی کن

خلق را از دهن خویش مینداز به شک

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگه دار که من می‌روم الله معک

چون بر حافظ خویشش نگذاری باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

https://t.me/parrchenan

دوچرخه

در هنگام کار، کسری بوجود آمده بود و باید میرفتیم از بورس کالای مربوطه که در بازار است آن را تهیه کنیم.

من مسئولیت آن را برعهده گرفتم اما، با دوچرخه بودم و پس، پیشنهاد ها شروع شد:« بیا با ماشین من برو، ماشین من نزدیک تره با آن برو» و چندین بار از آن سرباز زدم و تاکید کردم با دوچرخه خواهم رفت

باز هم این دیالوگ تکرار شد و تقریباً به حالت حرصی پاسخ دادم با دوچرخه خواهم رفت نه با ماشین.

هنوز برای عموم مردم باز تعریف مجدد نشده که دوچرخه وسیله‌ی نقلیه بوده در گذشته و هنوزم هم هست اگر بخواهی.

اما دلیل دوم و فرعی که به این پیشنهاد ها فکر نکرده و نمیکنم آن است که تمام تلاشم را دارم که امانتی از فردی نگیرم چرا که در آن داستانی از گذشته به یادگار با خود در پندا بایگانی دارم.

ده دوازده سال پیش که دوربین های عکاسی دیجیتال وارد بازار شده بود، یکی از همنوردان آن زمانِ بسیارِ جوانم یکی از آنها را داشت و در کوهستان و هنگامه بازگشت به سمت پایین بودیم. در کنار رود خروشانی که باید از آن رد می‌شدیم، رو کرد به من و گفت:« میشه دوربینم را شما از رودخانه رد کنی؟»

پاسخ آری دادم و در جیبم انداختم، اولین گدار را که پریدم و معلق و کج و معوج با چشم به دنبال گدار دوم بودم به ناگاه، دست به جیب سینه ام زدم که دوربین را در آن آشیان داده بودم.

پریده بود!!

چون مرغکی آب دوست به آب زده و احتمالاً هنوز اکنون نیز در اعماق سد لتیان باشد.

آن زمان در طول چند هفته بازار لوازم صوتی را گشتم تا بتوانم مدل آن را پیدا کرده و امانتی را بازگردانم، البته بدون عکس هایی که در کوه گرفته شده بود.

این تجربه زی‌قیمت برایم درسی است که کمتر بدنبال امانت گرفتن باشم.

مسیری که با دوچرخه و در روز تعطیل طی کردم مسیری مستقیم از غربی ترین نقطه تهران تا مرکز تهران و بازار بود. باور نداشتم چنین خط کاملا مستقیم، خیابان هایی داشته باشند که ما بعلت شلوغی یا ممنوعیت ورود و خروج مجبوریم دائما آن را شکسته و بالا پایین و دراز و کش دار کنیم.

به گمانم اگر در اتوپیای شهری تهران همه فقط با دوچرخه جابجا میشدیم، سریع‌تر به مقاصد خود می رسیدیم.

پی نوشت:

گویا و در شنیده هایم حاکی است که میانگین سرعت ماشین ها در کل تهران برابر با گاری های عهد قاجاریه بین بیست تا چهل کیلومتر بر ساعت است

https://t.me/parrchenan

بی هنری

بی هنری

قبل تر ها نسبت به سالروز میلادم حسی منفی داشتم اما این بینش کم کم تغییر کرد و در روندی، امسال کاملاً متفاوت شد. در سالروز ها و یاد آوری ها و یادبادها میتوانی چیزی چون قهوه تلخ، اما لطفاً با شکر باشی.

در این سال‌ها زیسته بیشتر به عمق تلخی و پوچی زندگی پی برده ام، اما، می‌توان این روزهای و سالروزها را بهانه ای قرار داد برای لطفاً شکر، کمی میتوان این قهوه تلخ زیستن را گاهی شیرین کرد و البته نه همیشه که عوارض شکر را دست کم نگیریم.

باری

سالروز میلاد من و سرو‌چمان یک ماه اختلاف دارد و هر دو در پاییز فصلی به این روزگار وارد شده ایم.

از چند روز قبل از تاریخ میلادش در این اندیشه بودم که چه هدیه ای دهم.

به هدیه ای که او برایم تولید! کرد می اندیشم. یک خورجین دوچرخه تمام چرم که تماما کار دست خودش بود که در طول چندین ماه سوزن زد و‌سُمبه.

و این هدیه چیزی بود که باید می‌بود. هویتم، سلیقه ام، بینشم، ارزشهایم... را همه پوشش میداد.

یک هدیه کامل، چیزی چون انسان کامل اساطیری.

و این‌جا بود که به بی هنری خودم پی بردم:

من هنری ندارم که به او هدیه ای ببخشایم. نهایت کالایی یا جنسی از انبوه مارکت ها و سیستم کاپیتال.

بی هنری بد دردیست. امیدوارم شما چون من در این بی هنری مبتلا مباشید.

https://t.me/parrchenan

کامنت

دفتر کار پرچنان:

بیشتر نوشته های پرچنان در مترو متولد میشود. اگر شما فردی را دیدید در حالیکه مسافران عقب و کناری در حال فشار بر هم هستند و او یک دست میله واگن را گرفته و با دست دیگر با موبایل چیزهایی می‌نویسد یا فردی را در دالون های مترو دیدید در حالیکه پنج دانگ حواسش بر روی صفحه موبایلش است و یک دانگ هم حواس گذاشته برای رفت و آمد تا قطار بعدی، لطفاً سری به نشانه تأسف برایش تکان ندهید تاسف از این که مردم این دوره و زمان همه چی شأن موبایل شده است.

معمولاً جستارهای پرچنان در چنین حالی نوشته می‌شود. از این رو ممکن است نمره و دیکته مطلوبی نگیرد.

اما بهشت من آن زمانی است که اول خط سوار قطار شده و به راحتی جایی برای نشستن دارم. در هنگام نوشتن زمان و مکان را گم میکنم ،چه کسی آمد چه کسی رفت، چه کس نشسته و‌چه کس سرپاست، در کجا هستم ؟ تقریباً نه چیزی می‌شنوم و نه چیزی میبینم جز کلمه هوایی که در پس پندارم آمده و نوشت انگشتانم به نوشتار مبدل میشوند. بدنم از خشکی و بی تحرکی چهل دقیقه ای که درد گرفت یادم میآید که در مترو هستم، سری بالا میگیرم و متوجه میشوم سه تا چهار ایستگاه دیگر باید پیاده شوم. اگر متن تمام شده باشد ایستگاه اولی و اگر نه جا دارد در ایستگاه بعدی پیاده شوم.

به راستی در چنین موقعیتی حسی از دفتر و جایی برای نوشتن دارم، چیزی در مایه اتاقی از آن خود ویرجینیا وولف.

اما از این نوشتن بسیار مسرورم، با این که خُردی و نه کلان آدم هایی، خواننده پرچنان و جستارهای آنند.

اگر قرار بود برای خود رسالتی قائل باشم، آن رسالت جرقه زدن بود، جرقه و ایده و بذری از من، آتش و نهال و درخت از افرادی دیگر که آن را برپا دارند و نگهدارش باشند و آتش دآری و باغبانی اش کنند.

گمان دارم از طریق پرچنان گاهی میتوانم این رسالت فرضی را به انجام برسانم.

شما را با کامنت یکی از خوانندگان تا جستاری دگر تنها میگذارم تا درودی دیگر:

Parisa Behabadi:

داستان این کتاب جز آثار برگزیده ی جشنواره ی اصفهان است که دراین شهر نیز به چاپ رسیده است. یادم می آید ایده ی این داستان از دل نوشته های دوست عزیزی که یک مددکار اجتماعی ( با نام پرچنان) بود بیرون آمد. اتفاقی که این دوست عزیز تجربه کرده بود، نداشتن مهارت کنترل خشم در جامعه بود و عواقبی که به دنبال داشت. موضوع این داستان نیز هم مربوط به همین چالش است. داستان دختری که از عصبانیت مثل یک بادکنک بنفش به آسمان می رود و با این چالش روبرو می شود که چطور پایین بیاید. البته باید بگویم چهارچوبی که جشنواره در قطع کتاب و تعداد فریم ها در نظر گرفته بود باعث شد محدودیت هایی در صفحه آرایی و تصویرگری کتاب بوجود بیاید. از شادی جان عزیز تشکر می کنم که با تمام این محدودیت ها تصویرگری این کتاب را به عهده گرفت.

سلام آقای رضازاده این مطلب را من در صفحه ی اینستاگرام گذاشتم. برای شما فرستادم، تا بدانید نوشته های شما چقدر تاثیر گذار است. موفق باشید همیشه 🙏☘

یادم می آید از خانه ای بازدید داشتید که مادر نمی توانست خشمش را کنترل کند و کودکش را می زد . همان موقع این سوال را کردید که این کودک وقتی بزرگ شود چطور با این خشم کنار می آید.... آن موقع فکر کردم ای کاش داستانی بنویسم که کودک عواقب عدم کنترل خشم را متوجه شود و در نهایت به راهکاری برسد... شاید ادبیات بتواند کمکی کند حتی اگر در چنین خانواده ای بزرگ شود.

https://t.me/parrchenan

تکثیر

پرچنان:

با دوستی پیرامون ترافیک و تاخیری که روز قبل دچار آن شده بودم حرف میزدم گفت میفهمم چون... پریدم وسط سخن، گفتم نه اینگونه نیست تو تا به حال با این شرایط روبرو نشده ای و درمس از آن تخپاهی داشت. اینکه در ترافیکی باشی که باید تا ساعتی مشخص و بسیار آن تایم به آن برسی تا کالاهایی که ساعتهای برای بسته بندی آن وقت گذاشته ای را تحویل دهی آن هم در شرقی ترین نقطه تهران و فکر کن اینگونه نشود. مجبوری به غربی ترین نقطه تهران رفته، جایی بین تهران و کرج و آنجا آن کالاها را تحویل دهی. این یعنی ساعتها و ساعتها ماندن در ترافیک.

دقایقی اندیشید و گفت راست میگویی من تا به حال چنین تجربه ای نداشتم.

چندی قبل بود که هنگام تحویل کالاهای فروخته شده به کامیون مربوطه یک تاکسی آمد و به کارگران داخل کامیون گفت باید این کالاها را تحویل بگیرید. آنها گفتند شما خودت باید از ماشین تخلیه کنی. راننده عصبانی شد تماس گرفت با فرستنده کالاها و...

در آخر با نهایت خشم و‌ دُشنام شروع به پرتاب کردن جعبه ها از ماشین سمت داخل کامیون کرد. از راننده خشمگین خواستم اجازه دهد کمکش کنم. کمی آرام شد و به کمک هم جعبه های باقی مانده را به داخل کامیون انتقال دادیم.

اینجا جستار را دو شاخه کرده و در انتهای سخن در دلتایی گسترده بهم متصل خواهد شد.

شاخه اول:

هر روز که خودم باید جعبه های بسته بندی شده و چه بسا سنگین و حجیم را به افراد داخل کامیون بدهم، با توجه به ارتفاع بیش از حد معمول قسمت بار، تلاش میکنم تا آنجا که ممکن است بار را بالاتر آورده تا فرد گیرنده کمتر خم شود و به کمرش فشار کمتری آید. هر روز دقایقی بسیار مختصر چاق سلامتی با افراد داخل کامیون دارم و می فهمیمم از جنس همیم در اصلاحی که برای خود ساخته ام، هم‌دمای‌وجودی هستیم.

شاخه دوم:

تقریبا هر روز نیاز به تاکسی اینترنتی دارم و گاهی که اجناس زیاد باشد مثلا اول مهر ، وانت درخواست داده و اگر کمتر باشد سواری. همین که اسنپ تأیید می‌کند سواری گرفته است با راننده تماس گرفته و یک پرسش با جمله بندی که روی تک تک واژه های آن اندیشیده ام را میپرسم:

جناب سلام، من با خودم چند جعبه لوازم التحریر دارم که باید ببرم ، ماشین شما شرایطی دارد که بتوانم با خودم بیارم؟

در واقع حق انتخاب راننده برای تایید یا عدم آن را محترم می‌شمارم.

معمولا با این پرسش روبرو میشوم: در سواری من جا می‌شود ؟ پاسخ میدهم آری( آره بابا) در صندلی عقب جا میشود و حتی صندوق نیاز نیست.

معمولاً خیالشان راحت شده و موافقت میکنند.

جعبه ، ایهامی دارد. از بیان واژه های بار ( بار را ماشین باربری می‌برد)یا کارتون ( که یاد آور اجناس حجیم و سنگین است اجتناب میکنم).

شرایط ماشین ، جمله ای مبهم در پرسش که وقتی با پرسش متقابل از ایهام در می آید، سریع خاطر جمع می‌شود و رضا میشود.

قبل تر ها که فرد دیگری ماشین می‌گرفت و این تماس اولیه انجام نمی‌شد و راننده در عمل انجام شده قرار می‌گرفت، خُلقش تنگ و شاید خشمگین می‌شد و این نا خوشایند بود.

در هنگام حساب کتاب نیز تلاش میکنم عدد گرد و رُند به سمت راننده شود.

دلتای جستار:

در ترافیک عجیبی گرفتارم مسیر بیست و شش دقیقه ای به یک ساعت و بیست دقیقه رسید ه است و زمانم رو به پایان. از استرس به همان دلایل که در مقدمه بیان شد خیس عرقم و گُر گرفته ام. پازل های خیابان های متعدد را امتحان کرده و حتی گوشه چشمی به خلافکاری رانندگی راننده نیز جواب نداده است. همه خیابان ها و اتوبان ها قفلند.

سه دقیقه مانده به پایان زمان با افراد داخل کامیون تماس می گیرم و از آنها میخواهم که منتظرم باشند و البته هزینه این انتظار بیست دقیقه را نیز می‌پردازم( اقناع سازی)

نتیجه‌گیری:

گمان دارم اگر این پازلی که در حق هم مهربان بودن ، به صورت بسیار ریز و در روندی زمان دار و دائم نبود، کامیون بخاطر من و آن هزینه ناچیز نمی ایستاد. این جستارهای متعدد از گفتگو با اسنپی ها در پرچنان شکل نمی‌گرفت و مهربانی تکثیر نمیشد و حتی ممکن بود به کاسبی و مارکت های خرد آسیب وارد کند( مثلا، پرتاب کردن و احتمال تخریب و مرجوع شدن)

و اما سخن آخر:

این جستار طولانی را از این جهت نوشم که نُمود عملی لطف و محبت کردن در حق دیگری را نشان داده و تلاش کنم به نشر بیش از پیش آن تا محبت و مهربانی در حق دیگری به روندی درونی در تک تک ما بی انجامد که نتیجه‌ی مثبت آن را ممکن است در بزنگاهی دریافت داری.

https://t.me/parrchenan

پیرامون داستان ارتفاع

‌نوشته استیون کینگ ما ایرانی های ساکن در سرزمین که با تقویم قمری و میلادی کمتر مراوده داریم بعضی از ماه ها و برج های این دو تقویم را در جوف حافظه بایگانی میکنیم. در تاریخ میلادی برای من سپتامبر به دلیل فرو ریختن بهت آور برج ها،و نوامبر به آن دلیل که باجناق با بیان این تاریخ میلادی ترشی می اندازد و دسامبر به دلیل آنکه گلدان کما ایرانی های ساکن در سرزمین که با تقویم قمری و میلادی کمتر مراوده داریم بعضی از ماه ها و برج های این دو تقویم را در جوف حافظه بایگانی داریم. در میلادی برای من سپتامبر به دلیل فرو ریختن بهت آور برج ها و نوامبر به آن دلیل که باجناق با بیان تاریخ میلادی ترشی می‌اندازد، و دسامبر به دلیل آنکه گلدان کریسمس مامان کم کم شروع به گل دهی میکند و ژانویه و عید سال نو میلادی ماه هایی است که از میلادی در خاطر دارم.

گلدان کریسمس مامان گل داده و این نشان از نزدیکی پایان سال جاری است.

با توجه به نزدیکی کریسمس و دلیل آیینی آن که مسیح بود پیشنهاد شنیدن این داستان را دارم.

برای درک بیشتر این داستان نیاز است کمی تاریخ مسیحیت بدانیم( حتی ویکیپدیا) درکی از دویدن داشته باشیم و اگر فیلم وال را دیده باشید که چه عالی.

اگر تمایلی بود در دیدگاه ها به بررسی و کشف نشانه ها و اِلمانهای پنهان داستان بپردازیم و پیرامون آن گفتگو کنیم.

در پایان من نمیدانم که این کتاب صوتی حق کپی رایت داشته یا نه. گوینده فرد بسیار توانایی است. اگر کسانی که گوش دادند و پیگیر شدند و فهمیدن که حق کپی رایت رعایت نشده بود لطفاً یک راه‌کاری بر من نشان دهند که بتوانم هزینه آن را برای تولید کنندگان آن پرداخت کنم.

وی خانم موس‌‌وی

در جمع مختصری مشغول لال بازی هستیم ( این نام را بر پانتومیم ترجیح میدهم)

تیم ما دو نفره است و گمانم بر این است که معمولاً در لال بازی مهارت خوبی داشته باشم از این رو دیگران تمایل به بودنم در تیمشان را دارند.

واژه، « خانم موسوی» بود و هر چه سرو‌چمان تلاش کرد من نتوانستم این « وی» را به موسی بچسبانم.

یکی از خُلق های من این است که درساعت نه، ده شب به بعد هوشم کم میشود. اصلاحی که گذاشته ام: این ساعت ها خِنگم.

مهمانی تمام میشود و در ماشین به سمت خانه در حرکتیم. موضوع این واژه را با سرو‌چمان مطرح کرده و او استدلال ساعت خنگی را می آورد.

اما به گمانم این تنها دلیل یا دلیل اصلی نبود.

من تنها بودم و تنها مجبور بودم واژه را حدس بزنم. اما در مجامعی از لال بازی موفق بوده ام که تیم ما چند نفر بوده است. دیگر هم تیمی ها نیز اشاره های ریز و درشتی کرده بودند و «ما» توانسته بودیم واژه را حدس زنیم و اگرچه واژه از زبان من خارج میشد.

نتیجه‌گیری:

گاهی این وهم به سراغمان می آید که هوشِ من، تلاش من، استعداد من ...

اما در واقع آن تلاش جمعی پیدا و ناپیدا بوده که این رخصت را بر من بخشیده که بروز پیدا کنم.

چیزی شبیه به فوتبال که هر چقدر بازیگر برتر باشی اصلا رونالدو اما تک نفره با تیم یازده نفر دسته پنجم دوقوز آباد هم نمیتوانی پیروز شوی. یا ده ها پاس ریز و درشتی در فرایند بازی انجام میشود تا یک مهاجم گل آخرین را بزند آن پاس های ریز و درشت مهم ترین است حکم ساختار و اسکلت بندی آن گل را دارد.

آن « وی» واژه موس‌وی برایم تکرار درسی پر بها بود که در جمع و ارتباط انسانی، و به کمک دیگری است که امکان بروز و ظهور پیدا می‌کنی.

پی نوشت:

یک جستار پیرامون آخرین کتابی که خوانده ام دارم که نیاز به تورق و مداقه در کتاب دارد که در مترو این فراهم نیست. لذا اگر فرصتی بیابم عصرگاه امروز خواهم نوشت.

https://t.me/parrchenan

خلا

به مرور در حال افزایش حساسیت به حضور مهاجران بخصوص افغان‌ها هستیم که هفته گذشته تبلور آن در استان یزد بود.

صبح اول وقت رفتم دستشویی مسجدی در بازار.

دربان یا نظافتچی آنجا تازه پشت صندلی ریاست و میز خود تکیه زده بود و داشت با الفاظ بسیار رکیکی غُر میزد.

پس از اتمام کار و رفتن سمت روشویی و شستن دستها، رو به من کرد و گفت: فقط این افغان های فلان فلان شده هستند که صبح اول وقت می آیند اینجا وگرنه ایرانی جماعت ظهر ساعت یازده به بعد می آید از بس که آقا هستیم ! این فلان فلان شده ها کارگر های مغازه دار ها هستند و کلی هم درآمد دارند آن وقت ایرانی باید جاش اینجا باشه؟( منظورش جایگاه خودش بود)

در حالیکه پله های خروج از دستشویی را رو به بالا طی میکردم در دلم خنده کنان گفتم اون فحش های چاو دار که پیرامون مشتریان اول وقت افغان می‌دادی که دانه دانه اش اکنون مصداق کنونی اش من هستم!!

نتیجه گیری:

*والاع مملکت و نژاد پرستی را به مرحله ای رسانده ایم که باید اول وقت هر چی داری نداری را در خانه بگذاری و سپس بیرون روی.

** از معدود پشت میز نشینانی بود که از جایگاه خود ناراضی بود و این جایگاه را از لحاظ نژادی مناسب این نژاد و خود ارزیابی نمی‌کرد.

*** یاد پنداره ای از بابا افتادم. زمان‌های بچگی ما به گمانم در جامعه بیشتر دعوا میشد و بطبع دشنام ناشی از آن بیشتر جاری بود برعکس اکنون که آن الفاظ پویا تر شده‌اند و گویندگان آن جوان تر و دیگر نیاز به ستیز نیست و حتی نشان از دوستی و رفاقت استوار است گویی!!

در ماشین بابا کودکی ده یازده ساله بودم که یادم نمیاد چرا اما ماشین کناری شروع به دشنام دادن به بابا که راننده ماشینمان بود، کرد. دیدم از بابا حرکتی بر نمی‌خیزد.

به بابا گفتم: فحش داد.

بابا: با درخت ها بود!!

خلاصه آنکه اگر بدنبال آسایش روان هستید گردن گیر دشنام ها نشوید و آنها را مصداق هر چیزی جز خود بدانید شاید که در خاطره ای بعد ها بصورت طنز بایگانی شود

https://t.me/parrchenan

جستارک

دو جستارک

روی چنبر( دوچرخه ام) هستم که می‌بینم پا رکاب تند کرده ام.

یک هفته به دلیل آلودگی پا رکاب نشده بودم و با مترو سرکار میرفتم. سر یک هفته گویی عادتی درونم شکل گرفته است، آماده پوشیدن بودم که یادم افتاد شاخص آلودگی را ببینم.

همین که شاخص را نزدیک صد دیدم و افق چشمم که کوه های شرق را دید، درنگ نکرده و... پوشش دوچرخه ای تنم بود. آن پوششی که کمی جنگولکی است ، لایه لایه است، و حتی شاید تا حدودی بچه گانه و کودک مرا با آن بس شاد است. شاید در نظر آداب دانان، آبروآپاران!!

اما مرز بین پوشش عرفیِ سوار شدن به مترو و پوشش دوچرخه و عادتی که این یک هفته کرده بودم برایم گوش زد کننده بود. ما به همه چیز حتی ناشریف ترین عادت می‌کنیم.

به قول دوستم در کانال کندو از سال ۱۳۵۶ میخواهند آلودگی هوا را بهبود بخشند اما گویی همه و چندین نسل به این ناشریف ترین عادت کرده ایم.

سروچمان ( همسرم) روزهای ناشریف هوای تهران می‌گوید من آلودگی هوا را از چهره تو می فهمم:

رُخ‌ات فسرده است.

این سخنش برایم جالب بود. گویی شبیه گلدانی که آب نخورده ام. پژمرده. و این برایم نشانی است که هنوز به علت ها واکنشی وجودی دارم.

دو

هر چقدر که از بیداری و زیستن در هوشیاری لذت میبرم از روز و خورشید، از خوابیدن هم صد چندان ترم. آنهایی که از نزدیک میشناسندم می‌دانند توانایی خوابیدن در هر جایی را دارم و خواب شبانه را مفت از دست نداده و ساعت ده نشده خوابم.

یکی از دلایلی که خوابیدن دوست دارم، آن است که رویا میبینم. در رویا بسیار کسان را که اینک نیستند میبینم.

این با دیدن عکس های قدیم فرق دارد. گویی در عکسی سیاه سفید در حال زیستنی، چنین حتی دارد خوابهایم.

چند شب پیش بابا را دیدم و در خواب با خودم گفتم ایول حُسن این خواب آن است که بابا را میبینم. یا چند وقت قبل تر داشتم رویا می‌دیدم که با باجناقم دارم درباره رویایی که دیده ام گفتگو میکنم.

خواب هایم بیشتر از جنس حرف زدن و گفتگو است تا حادثه ای و اکشن

قبل تر ها که روانشناس می‌رفتم بهم پیشنهاد داده بود رویاهایم را همان لحظه که از خواب پریدم بنویسم. چند شبی این کردم، اما ترسیدم. از آن کسی که در خوابهایم، من نیست اما درون من است و شبها بیدار ترسیدم. خواب شبانه ام کاملا بهم ریخته بود و صبحگاهان نمی‌توانستم لذت کافی ببرم و این شد که از آن کار صرف نظر کردم تا دیدن افتاب، روبرو شدن با سحرگاهان برایم همچنان باشکوه بماند و اویی که من است و اما گویی من نیست را در شبانه ها آزاد و رهایش بگذارم.

https://t.me/parrchenan

تاکسی

۱. در تاکسی خطی نشسته ام، خانم محجبه و بار بدستی رسید و تعداد مسافران تکمیل گشت و ماشین حرکت کرد.

هنوز ماشین سرعت نگرفته بود که خانم اعلام کرد کارت بانکی اش را گم کرده است.

ماشین توقف کرد و شروع به گشتن دور و اطراف ماشین کردیم ما عقبی ها چشمی. یافت. ماشین دوباره شروع به حرکت کرد. به سخن درآمد که الان بچه هام و شوهرم دعوایم میکردند که چرا با چشم عمل کرده بیرون رفتی و این کارت هم اگر گم میشد بدتر.

با خنده، پرسشِ فرضی بچه ها را ازش پرسیدم، خوب یا چشم عمل شده چرا بیرون آمدید؟ چشم سمت چپش با محافظ چشمی پوشیده شده بود.

پاسخ داد دخترم از مشهد به دیدارش می آید و دوستدار تافتون است و برای آنها آمده بود نان تافتون تهیه کند. تا یک دقیقه و سی ثانیه بعد از تاریخچه خودش پدر شوهر با ایمانش گفت و دعا در حقم کرد که جای صندلی جلویی که در ابتدا نشسته بودم را به او داد تا با بار راحت تر باشد. دقیقا تا لحظه ای که پیاده شده بود و درب ماشین را بست داشت سخن می‌گفت.

۲. در اسنپ نشسته ام و در گفتگو هستیم. رانندهِ مسن و بازنشسته از خاله اش میگوید و سخن را به شوهر خاله مرحومش می‌کشاند و سنگ قبرش:

مرحوم وصیت کرده بود بر روی سنگ قبرش حک کنند، قرمزته!! از بس عاشق پرسپولیس بود. بازی نبود که در ایران برگزار کند و او به تماشایش نرود.

با خودم که خلوت میکنم و این گفتگو ها را مرور می‌کنم متعجب میشوم: تافتون دوست داشتن فرزند خانم چشم عمل کرده!!!

شوهر خاله مَرد بازنشسته!!

از کجای انسانی و گفتگو به این جای سخن میرسیم؟

اگر مهاجرت کرده بودم به گوشه دیگری در این دنیا و میخواستم به یک علت به کشور بازگردم. دلیل خاصی نداشتم اما یک بهانه شاید.

این نوع گفتگو های با یک دیگری غریب و نه آشنا که گویی در لحظه آشنایش می‌شوی، آن بهانه بود.

https://t.me/parrchenan

اتکا

سوار اسنپ شدم. راننده ای فربه و خوش برخورد انتظارم را می‌کشید.

یک اتفاق مهمی که در تاکسی اینترنتی سوار شدن هایم دارم این است که اگر در صندلی عقب بشینم تقریباً گفتگویی با راننده اتفاق نمی افتاد اما اگر در صندلی جلو بشینم تقریباً امکان ندارد که گفتگو نکنیم حتی اگر بسیار خواب آلود باشم، حداقلی از گفتگو انجام می‌شود.

به گمانم این اتفاق ربط معناداری به حوزه حضور در میدان چشمی هر آدم میتواند داشته باشد، اگر در حوزه میدان دید چشم انسانی باشی احتمالاً دیگر بیگانه نیستی پس گفتگو می آغازد

جای کار و مطالعه روانشناسی اجتماعی دارد و یا شاید تحقیقی پیرامون این موضوع شده باشد.

باری بازگردم به ابتدای جستار.

با هم حرف می زدیم، دو قلو داشت و یک فرزند بیست و چند ساله و یکی دیگر را هم انتظار میکشید چهار فرزند مجموع خانواده پر جمعیت است بود. پرسیدم سخت نیست گفت نه.

در داستانی که از زندگی اش گفت اتفاقات عجیب زیادی داشت و من به دنبال راست و دروغ آن نیستم. داستان و قصه و روایتی از مردی شنیدم که خندان بود و حال روانش نسبت به دیگر آدم های ساکن در این شهر گویی بهتر بود.

در داستان و قصه زندگی اش از سالها کار کردن در خارج از کشور ، تا مغازه و کاسبی راه انداختم با پول های پس انداز شده تا سقوط از ارتفاع و افتادن در چاه ساختمان و مدتها کما رفتن و فروش خانه و مغازه بابت سه سال زمین گیر شدن در منزل و هزینه های درمان تا دیه کارگرهای فوت شده در آن حادثه تا بدن و جوارح آسیب دیده داشت.

گویی هر بار سختی بیشتر را تجربه کرده بود اما یک نقطه ثابت و نقطه اتکا داشت.

همسرش، در جای جای قصه هایی که می‌گفت از حضور پر رنگ و نقطه ثبات زندگی اش، لنگر گاه زندگی اش که همسرش بود دم می‌زد. اینکه با هم دوست بودن با مهریه یک سکه همسرش شده و اکنون نیز هر چه در آمد دارد را به حساب کارت همسرش واریز میکند.

حال نتیجه ای که میخواهم بگیرم این است که با توجه به تجربه مواجهه ام با آدم ها، آنهایی را نسبتا دارای روان بهتر ارزیابی کرده ام که یک نقطه ثابت در زندگی داشته اند. عشقی، ایمانی، باوری، ایده ای... در واقع گویی زمین سفتی در پندار به وجود آورده اند که بتوانند پا بر روی آن بگذارند و یافتن این نقطه ثابت در زندگی سخت است بسیار سخت.

https://t.me/parrchenan

چهره‌مند

برای خرید اجناس دکان به بازار رفته بودم . معمولاً حال و احوال مختصری با فروشندگان ثابتی که از آنها خرید میکنم دارم. به عباس آقا رسیدم. یادم آمد که هفته های پیش گفته بود سرش سیاهی رفته است و از هوش رفته بود. چند باری که پیگیر شدم ، روند عکس های پزشکی را پشت گوش می انداخت. این بار نیز از حالش و اقداماتی که کرده پرسیدم، بهانه آورد از سر شلوغی و کم کاری شرکایش و از روند پرداخت چک های مشتری ها نِق زد.

به سخن درآمدم که در پاساژ کاشفی یکی از فروشنده‌ها یکی از دکان ها که گاهی از آن خرید می‌کردم عکس ترحیمی اش را بعد از عید دیدم نه نامش را می‌دانستم و نه فامیل اش اما تا چند روز غمی مرا فرا گرفت هر بار هم که به بازار می‌آیم و از روبروی پاساژ کاشفی رد میشوم دلم میگیرد.

عباس آقا که فامیلی شما را هم نمی‌دانم کاری نکن که حتی ما غریبیه ها از نبودت غم به سراغمان آید و با مثالهایی از دوستانم و سر درد ها و عواقبی که داشتند سخنانم را به پایان رساندم.

چند هفته بعد که برای خرید به دکان آنها سر زدم تا مرا دید بدون مقدمه از روند پی‌گیری و پاسخ پزشکان داد و اینکه مشکل خاصی نداشته است.

به گمانم ما آدم ها بیش از هر چیز چهره‌مند هستیم. یعنی از طریق چهره است که حس آشنایی در ما تقویت می‌شود و از نبود بقال محل، همسایه نا آشنا ، نگهبان ساختمان چهار واحد آن طرف تر و... غمین می‌شویم. ما انسان‌ها نه تنها نسبت به آشنایان که آنها که برایشان چهره‌مند هستیم نیز مسئولیم.

اما سخن عباس آقا وجه دیگری نیز برایم داشت. اینکه گفت بلافاصله پس از آخرین گفتگویی که با هم داشتیم دو ساعت زودتر از بازار بیرون زده و همان روز به پزشک مراجعه کرده است.

گمان دارم آن روز بیش از آنکه در نقش خریدار و فروشنده و در قاموس بازار بوده باشم به ناگاه و ناخودآگاه به نقش مددکاری اجتماعی که سابقا فعال بودم بازگشته بودم.

چه بسیار مواردی که از پشت تلفن مجاب می‌کردمشان قرص برنج اصلی که چند ماه بدنبال آن در شهر های شمالی رفته و بدست آورده بوده و اینک در جلوی رویش است را بردارد و برود در سنگ توالت ریخته و سیفون را بکشد. دقایقی پشت خط سکوت میشد و سپس صدا می‌آمد که: انجام دادم

این دل نگران شدن بر آدمهای چهره‌مند زندگی هایمان را دوست دارم و برای این شدن نیاز است مشاهده گر قوی آری باشیم و جزئیات را دیده و شنیده و تا حدودی بایگانی کنیم

https://t.me/parrchenan

ثواب

پرچنان:

خسته از کار و جا به جایی اجناس خریداری شده به خانه مامانم سری میزنم.

مشغول تماشای مراسم ختم پروانه معصومی بود که از صدا و سیما پخش می‌شد.

معمولاً تلاش دارم گفتگو های سیاسی با ایشان نداشته باشم. مامان به کلام آمد که مراسم این بازیگر بود، دقایقی بعد از عکس هایی توضیح دادم که نشان از خالی بودن تشییع جنازه او حکایت داشت و مقایسه ای بین مراسمات این چنینی دیگر هنرمندان و انبوه افرادی که در آن شرکت میکنند، کردم.

پاسخ مادرم اما جالب بود از جنس عمق سنت بود. مامان پاسخ داد: ممکن است هزاران آدم برای تشیع بیایند اما اگر فاتحه‌ای نفرستند چه فایده؟ ولی برای این بازیگر در مراسم ختمش خیلی فاتحه فرستاده شد و ثواب آن را برد.

اجازه دهید به متن یک آنتراک دهم و سپس مقصود خود را در بند دوم جستار بیان کنم:

اگر میان سهی‌قامتان کمان باشی

به باشگاه قوی‌هیکلان نَوان باشی

به بزم غنچه‌لبانی که رشکِ حورانند

به عرض و طولِ فلک صاحبِ دهان باشی

همیشه تحتِ هجوم و تجاوزِ دشمن

و در نتیجه گرفتارِ زایمان باشی

در امتدادِ اتوبانِ شیخ فضل الله

میانِ آن‌همه خودرو دوچرخه‌ران باشی

وگر پی اتوبوسی که می‌رود تجریش

ز شوش تا سرِ پاستور دوان دوان باشی

به شعرِ حافظِ قدسی‌کلامِ فرم‌شناس

ردیف و قافیۀ حشو و شایگان باشی

به ترکیه وسطِ کودتاچیانِ عبوس

ز فرط بی‌خبری سمتِ اردوغان باشی

میان قوم نصارا، ز سهو، بی‌هنگام

به صوتِ انکر، گویندۀ اذان باشی

به یک جزیرۀ متروک بینِ پیره‌زنان

یگانه‌مردِ نکوچهرۀ جوان باشی

کنارِ ارتشیانِ رژیمِ غاصب نیز

شریکِ قتلِ دو صد طفلِ بی‌زبان باشی

به است از آن که نگیرد کسی ترا گردن

به است از آن که به مترو حجاب‌بان باشی

رضا موسوی طبریطبری

با گوشه چشمی به این آنتراک جستار را ادامه می‌دهم. بسیاری از مردم بر این گمانند که هر کس که رفتارهایی از جنس حجاب بانی، یا امر به معروف و یا شرکت در راهپیمایی ها و از این قبیل انجام میدهند به دنبال نفع مادی هست و از بهر نمدی برای کلاه خود این میکنند و صد البته که شواهد بسیار که ممکن است تک تک ما از آن شواهد و مشاهداتی داشته باشیم. اما این همه ماجرا نیست و اگر تنها بر این دلیل پافشاری کنیم نشان از عدم و فهم ما از سنت هزار ساله دارد. ما در سنت چیزی به نام ثواب داریم که بهره آن در دنیایی دیگر بر مومن می‌رسد.

به گمانم مهمترین ستون سنت در مفهوم ثواب خلاصه میشود. بیش از این پیرامون این موضوع سخن به درازا نمی‌کشم که هر کدام ما از آن سخنها داریم اما جنس پایان بندی که بر این جستار فرض میکنم را متفاوت مینگارم.

این که اگر بدین باور ثوابی هستیم و داد و دهش یا خیراتی، بدانیم و آگاه باشیم در کدام زمین فکری ایده، مشغول بازی هستیم و پیشنهاد دارم اگر به دنبال دنیای بهتر هستیم، از این پندار فاصله گرفته و داد و دهش و خیراتمان را به این پندار ثوابی گره نزنیم و به قول علی ابن ابی طالب رفتاری تاجر مسلک و کاسبکارانه نداشته باشیم و آن اعمال را به نیت خود عمل و پیامدهای مثبت آن، انجام دهیم. مثلا گرسنه ای سیر کردن فارغ از پندار ثوابی آن.

اینگونه برای خود آن باور و ایده نیز به گمانم بار مثبت خواهد داشت.

در واقع پندار و ایده هایی از جنس ثواب و آن دنیای، امکان آمار و قیاس را از انسان میگیرد و مثلا میتوان شهرداری باشد که اندازه هزاران و میلیون ها بال مگس برای امام سوم گریه کرده و ثواب برده اما با این هوای ناشریف و کثیف مشکلی نداشته باشد. هر کدام ما میتوانیم صدها مثال ردیف کنیم. این پندارهای ما در لایه های پنهانمان هستند که ایده و باوری را پر قدرت حفظ میکند و حتی آن را آبیاری و تقویت می‌کند هر چند در ظاهر و لایه رو با آن پندار ناسازگار باشیم.

https://t.me/parrchenan

گاهی از دوستان به ما هدیه ای می‌رسد

جلد دوم کتاب ریگو و رزا از طرف مترجم کتاب خانم مقدسی به دستم رسید.

جلد اول کتاب را وقتی خواندم که مجرد بودم و تنها، شاید تنهایی که کتاب تلاش داشت نشان دهد و رسیدن به پروای دیگری را فهم کنم را اینک در جلد دوم با فهمی متفاوت در یابم.

آن زمان‌ها با کودکان بیشتر حشر و نشر داشتم و با اجازه مترجم آن را به صورت صوتی خواندم.

از طرف یکی از خوانندگان نیز کتابهای تألیفی شأن بدستم رسید که به مرور خواهم خواند. قبل تر ها فرصت بیشترین برای مطالعه داشتم و اکنون بسیار بسیار کم

آن زمان‌ها که کارمند بودم تقریبا هفته ای یک کتاب می‌خواندم و اکنون شاید ماهی یک کتاب.

با تشکر از خواننده پر بار و کنش‌گر در کامنت دانی پرچنان ، خانم نسرین مولا

نوای نی

وانت گرفتم، بار زدیم و با هم سوار شدیم. خسته بودم و کمی سرم سنگین، در نتیجه مستعد خوابیدن در هر حالتی.

راننده به حرف آمد که سی و شش ساعت است نخوابیده و شیفت بوده و مجبور است امروز نیز تا یازده شب کار کند.

شصتم خبر دار شد که اگر بخوابم ممکن است در عین حرکت خوابمان دو نفره شود و احتمال تصادف بالا برود. پس بهترین حالت آن است که به حرف افتیم. و او در سراشیبی سخن با دنده چهار به سخن در آمد و در شتاب از سختی روزگارش گفت.

وسط های راه یک نی در داشتبُرد ماشین دیدم و داستانش را پرسیدم

سخن شِمُرده کرد و دنده سنگین ادامه داد:

«نی تنها سازی است که کوک ندارد و فقط خود حال آدمی است که باید کوک باشد تا ساز، نوایش در آید. این ساز در همه جا، جشن و عزا، سر کار و خانه با من است. یک روز که بچه هام( زن و بچه را در فرهنگ ایرانی با واژه بچه ها، نام می‌برد مرد ایرانی) رفته بودند شهرستان و کارم سخت گره افتاده بود، در خانه شروع کردم نی زدن، طبقه دوم مستاجر بودیم و طبقه اول صاحبخانه ساکن. بعد از مدتی صاحبخانه به فریاد آمد: نزن، نزن، جون مادرت نزن و در حالیکه همچون سیل بهار اشک می‌ریخت به طبقه ما آمد و با لهجه آذری گفت: مشکلت چیه تا من بتوانم حلش کنم...».

قسمتی از نوای نی اش را که در موبایل رکورد کرده بود برایم گذاشت، سنگین بود.

اگر غول چراغ جادو در برابرم حاضر میشد و می‌گفت تنها یک درخواستت را بگو تا برآورده کنم پاسخش میدادم دوست دارم غمگین ترین نوای عالم را برای عالمیان بنوازم. همین.

https://t.me/parrchenan

سه پست آخر

پرچنان:

این چند روز که کثافت و آلودگی هوا افزون تر شده با وسایل حمل و نقل عمومی، رفت و آمد می‌کنم.

چند ایستگاه مانده به آخرین، مترو خلوت شد و نشستم. صندلی کناری که میزد، جوانی هجده نوزه ساله باشد با صدای بلندی داشت اینستایش را چک می‌کرد

دقایقی گذشت و مجبور به تذکر شدم، توجه چندانی نکرد و دقایقی بعد دوباره تکرار کردم، طلبکارانه و پرسشی گفت: نخوابیدی که؟ پاسخ دادم اینجا مکان عمومیست و نیازمند آن است که مناسبات عمومی رعایت شود و صدای بلند گوش دادن رسانه شخصی در حوزه خصوصی امری ما مطلوب است.

خیلی حوصله سخنرانی مرا نداشت و صندلی عوض کرد.

قبل از تذکر، با خودم بسیار کلنجار رفتم، آیا باید از قلمرو امر عمومی که اینک در زمان و مکانی که من در اینجایم دفاع کنم؟

و در نهایت آن رفتار و گفت و گویی که در بالا بدان اشاره کردم سر زد.

به گمانم امر عمومی در سرزمین ما بسیار لاغر و نحیف شده است و به مرگ نزدیک تر، حال و روزش شبیه دریاچه اینک مرده ارومیه شاید نزدیک تر باشد.

گمان دارم در یکی از کتابهای هانا آرانت بود که می‌خواندم: امر عمومی در دیدگاه او برجسته بود و با استناد به تاریخ یونان باستان و برجسته کردن امر عمومی آن را شرح داده و با شکوه ترسیم کرده و توضیح میداد در حکومت های توتالیتر این موضوع( امر عمومی) اصولاً حذف می‌شود ( این برداشتم از آن کتاب بود که از پس سالها در پندارم باقی است)

به گمانم در بسیاری از حوزه ها که طرف ماجرا حکومت باشد ، امکان امر عمومی از ما ساکنین سرزمین تا حدود زیادی ساقط شده است اما هنوز اندکی باقی است.

اینکه مناسبات بین فردی و رفتاری را در مکان های عمومی برای خود محترم شماریم.

اینکه میتینگ ها و مکان های عمومی نیمه خصوصی را غنیمت دانیم همآن اندکی است که از امر عمومی باقی است.

ما برای آنکه خود را مقید به حضور در امر عمومی کنیم معمولا در برنامه هفتگی خود یک روز را به این موضوع اختصاص می‌دهیم.

به بهانه دیدن تاتر یا سینما یا نشست و معرفی کتاب، یا فعالیتی هنری رفته و پس از آن درمکان و کافه ای عمومی دور همی و گفتگو میکنیم.

این روزها پیرامون تک تک ما ساکنین اتفاقات مهمی در حوزه حکومتی و قوانین افتاد، از طرح های عزیزم شالت!! تا چندین سال تاخیر در بازنشستگی!!! اما چون امر عمومی در جامعه ما تقریبا نابود شده است، کمتر کنش و واکنشی پیرامون مردم صورت پذیرفت.

مکررات آلودگی هوا و عادت بدان اما تعطیل نشدن مدارس!!

ترافیک های تخریبی روان اما بی تفاوت شدن جامعه

حتی کشتار مردمی که هر لحظه تلویزیون آن را به نمایش میکشد

و عدم کنش و واکنش جامعه بدان از دیگر علائم مرگ امر عمومی است.

پی نوشت:

*به گمانم تلاش تک تک ما را می‌طلبد که دریاچه امر عمومی به طور کامل خشک نشود

** معمولا عصرگاهان دوشنبه یا سه شنبه دورهمی ماست که در متن بدان اشاره کردم اگر کسی از خوانندگان مشتاق حضور بود اعلام بفرماید به ایشان نیز از جزییات آن هفته خبر دهم.

https://t.me/parrchenan

هوای باران خورده و تمیزی بود

وعده صبحگاهیِ دویدن در پارک را شروع کردیم، همان ابتدای ماجرا کاپشن را کنده با یک لا لباس در سرمای صبگاهی اول آذر ماه دویدم ، و این باعث میشد تند تر بدویم تا گرم شویم و عمیق تر اکسیژن استثنایی آن روز تهران را برباییم.

بعد از ورزش صبحگاهی سوار چنبر( دوچرخه ام) شدم و سر بالایی ولیعصر را رکاب زدم، نزدیکی های زرتشت بود که اولین عرق از شقیقه ام چکید. هم دو سه کیلو بار داشتم و هم با دنده سنگین رکاب میزدم تا آنکه رسیدم به تقاط ولیعصر بهشتی، نگاه به چپ کردم که ماشینها را بپام که...

دماوند سفید

این مادرِ سرزمین با آن دامن چین دار سفیدش رُخ نشانم داد.

کمی جلوتر چندین نفر منتظر تاکسی بودند و با دست به ماشین ها اشاره مستقیم می‌کردند در حالیکه پشت شان به دماوند بود و او را، این زیبای پنهانِ تهران این آشکار مخفی را ندیده بودند.

هومون های شادی آور با این همه رکاب زدن و اکسیژن نایاب تهران به قل قل افتاده بودند در شیمی خونم.

همانجا میخواستم رو کنم به آن مسافران در انتظار و فریاد بزنم: ای بندگان خدا شما را چه شدست که این چنین زیبایی را از آن غافل شده اید؟ به پشت سرتان بنگرید و ببیند مادرمان را. ببینید آن چه دیدنی است اما مدتها است که نمیتوان دید.

اما اینجا یاد جمله ای از مادرم افتادم:

« سهیل هیچ وقت از خودت در نیا»

مادرم بر این گمان است که من آدمی جو گیر هستم.

نتیجه گیری:

*روزهای ناب تهران را به تمامی باید دزدید.

**در روزهای پاک تهران از دیدن دماوند غافل نشویم. از خیابان های دماوند، فاطمی و بهشتی و قبرستان بهشت زهرا من او را دیده ام(این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟)

*** خوش به حال ساکنین در شهر هایی با آب و هوای تمیز و پاک

https://t.me/parrchenan

این هفته گالری گردی داشتیم.

با دوچرخه بودیم و دوستان دیگر با ماشین.

‌و پانزده دقیقه زودتر رسیدیم.

تا به حال گالری به این کوچکی نرفته بودم. با توجه به حضور نقاشِ اثرها و گفتگو با ایشان، گرما و کوچکی جمعی که در گالری بودیم و محتوای نقاشی ها که با خیابان و کسب و کار آنجا هماهنگ بود، بسی لذت بردم.

به استاد نقاش بابت انتخاب آن گالری و دقت نظری که داشتند آفرین گفتم و ادامه دادم: اینجا شاید یک بقالی کوچکی می‌توانست باشد که کیک و چیپس و پفک بخرند ولی اکنون یک گالری کوچک است که میتوانی بروی تماشای هنر و نقاشی بخری و اینها را که نگفتم: ادا و اطوار گالری ها را ندارد، در بطن خود زندگی است و نه جدای از آن و تزیینی. و یاد آور میشود هر کدام از ما نوای خود را در این هستی خواهیم زد، خاص خاص خود هر چند شبیه به دیگری اما منحصر به فرد.

https://t.me/parrchenan

ساختار چیدمانی

معمولا در این فصل سال چیدمان مبل های خانه تغییر کرده و از روبرو تلویزیون بودن به همجواری با شوفاژ میل پیدا می‌کند.

در این حالت چیدمانی امکان گفتگو بیشتر بین ما حاصل می‌شود. چای، شلغم، سیبِ پاییزه و خرمالو را تا هنگام شام میل کرده و در نتیجه شام نیز مختصر تر میشود.

اما در این چیدمان اتفاق خاصی در گفتگو هایمان رُخ میدهد. از چیزها و موقعیت های روزانه مان حرف می زنیم و از اینکه آیا میتوان آنها را به رشته تحریر درآورد. ما نویسنده کتاب یا روزنامه نیستیم، اندک خوانندگانی داریم و همین به ما حس نوشتن و نویسندگی می‌دهد. نویسنده هستیم هر چند بسیار بسیار خُرد و میکروسکوپی. همچون تحریه روزنامه ای سر جمله بندی و چه بنویسم و چگونه بنویسم گفتگو میکنیم و صد البته که از آن لذت می‌بریم، حسی از خَلق کردن به وسیله کلمات را کسب کرده که این لذت گفتگو را دو چندان می‌کند.

من در سبک نوشتاری ام به تأسی از رشته مددکاری که داشته ام سه سطح در نظر میگیرم:

فردی خانوادگی جامعه. یعنی آنچه می‌نویسم برای خودم و خانواده و آشنایان و جامعه ام سطحی از مزیت و سود را داشته باشد، برای اینترنت و بایت و انرژی که خواننده مصرف میکند، چیزکی حاصلش آید.

اما این نو گفتگو و سپس شاید نوشتن، چیزی شبیه کوه و کوهنوردی است. کوهنوردی که به آسمان نگاه می‌کند و ابر میبیند نمیدانم باران می‌بارد یا نه؟ اگر بارید چه مقدار می‌بارد؟ و از کدام سمت و سوی کوهستان جاری میشود.

ما نیز در گفتگو اینگونه هستیم، جریانی که قرار است جاری شود را نمی‌دانیم. چیزی شبیه بداهه نوازی شاید. مثلا در پست دیروزین، داشتم از تفاوت مزه ها برایش صحبت میکردم و همین که برای دیگری این تجربه را به گفتار آوردم چیز های دیگری برایم مکشوف شد و دیدم ارزش نوشتن دارد.

نتیجه گیری:

با تغییر دکوراسیون نشستنی منزل، شاید بتوان امکان گفتگو بین اعضای خانواده‌ را بیشتر یافت.

گفتگو یکی از مهمترین شریان‌های زندگی است.

احتمالاً نتایج بیشتری بتوان از این جستار استخراج کرد.

https://t.me/parrchenan

هشتاد بیست

امروز اتفاق بسیار بسیار عجیبی برایم افتاد.

مامان منزل نبود و سرو‌چمان دیشب، شام بیشتری درست کرد تا امروز نهار داشته باشم.

انبار ما نزدیک منزل مادرم است و معمولاً نهار در حضور او هستم.

امروز وقتی که قیمه سرو‌چمانپز را در خانه مامان می‌خوردم متوجه شدم که و طعم این خوراک، با دیشب فرق کرده است. این فرق از روی تازگی و غیر آن نبود. از جنس دیگری بود اینکه هشتاد درصد مزه و طعم غذا با امضای سروچمانم بود و بیست درصد طعم غذای مادرم را میداد در حالیکه مادرم در این خوراک هیچ نقشی نداشت. این عجیب میزد.

من مشام قوی ای دارم و بسیاری از خاطره ها و پنداره ها و حتی گاهی اوقات، بوی آدم ها را از این طریق در جوف حافظه بایگانی می‌کنم

حال امروز خوراکی خوردم که مزه هشتاد بیست داشت. چرا؟

به گمانم و حدس اولیه ام آن است که من به آن مکان ( منزل مادرم) شرطی شده طعم و مزه غذاهای او هستم و همین که غذای دیگری را هم بخواهم در آن مکان بخورم، آن شرطی شدگی خود را بر متن( خوراک) تحمیل می‌کند.

اگر زمانی کافی داشتم دوست داشتم پیرامون این موضوع در موتور جستجوی گوگل سرچی میزدم و اگر پژوهش یا یافته یا داستان های این چنین که آدمیانی اگر داشته‌اند را می‌خواندم.

اگر این موضوع جنبه علمی داشته باشد چه بسا می‌تواند در انتخاب های آدمی اثرات بسیار زیادی داشته باشد

و از جنبه های علمی و فلسفی به آن میشود نگریست.

https://t.me/parrchenan

دوچرخه در باران

روز بارانی یک خانواده دوچرخه سوار

زمانی بود که به تنهایی رکاب زده و دوچرخه وسیله حمل و نقلم در تهران بود. اما اینک سروچمانم نیز به این جرگه وارد شده است و مقصد های خود را بیشتر با دوچرخه اش( گُلبه) طی مسیر می‌کند.

دوچرخه سواری نیز می‌تواند سلوکی باشد برای خود و دوچرخه سوار سالک، اگر که در معنای دقیق واژه و نه استعاره ای آن به کار بریم.

باری

صبحگاهان با چنبر( دوچرخه ام) سر کار رفته و اینک که زمان بازگشت به منزل فرا رسیده باران شدیدی این شهر بزرگ را فرا گرفته است.

یادم آید او نیز با چرخش رفته و اینک حیرانیم که چه کنیم؟ خود را به ترافیک عظیم ماشین ها یا خیل بسیار مردم در اتوبوس ها و تاکسی ها و مترو بی افکنیم و‌چرخ ها را در همان مکان گذاشته، یا دل به باران زنیم؟

انتخاب هر دو ما دل به آب زدن است.

پوشش بارانی خود را به کمک نایلون ضخیم تر کرده و زیر باران میروم و بیشتر مسیر را در پیاده رو رکابانم.

مردم دو دسته اند عده ای بیشتر که از باران در حال فرار و کمتر در آن به آرامی راه می‌روند و لذت میخرند و نصیبشان خنده ای دُرشت بر لب است.

میرسم منزل، اما گُلبه او در انباری نیست نکند که... اجازه تکثیر افکار بد نمی‌دهم. خود را زود به درب منزل میرسانم و اجاق را آتش دوانده و کتری روی آن گذاشته و شلغم و لبو های تو یخچال را همه در دیگ انداخته و سپس رفته لباسهای خیسم را عوض میکنم.

وقتی که درب منزل را می زند گُل از گُلم می‌شکفد. همانگونه که انتظار داشتم بسیار بشاش و سرحال است با آنکه به خستگی کار و تلاش روزانه اش رکاب زدن زیر باران نیز جمع خورده بود.

او شاد بود به این دلیل که از کوچه چراخ روشن خانه را دید زده و ام را روشن یافته است، پس هر آن کس که زودتر رسیده باشد ، او هات چاکلت و لبو و شلغم را حتماً طبخ کرده،

و تو چه میدانی لذت نوشیدنی داغ، و دیدن بخار لبو پس از بُرش، و لبوی سرخی که شرمزده ی کم شیرین بودن از لب یار است.

روزی آن گونه بارانی پایان میگیرد اینگونه.

در خانواده‌ دوچرخه سوار رقابت بر این است که زودتر رسی به خانه تا تو اول فنجان گرم را آماده کنی و به دست آن دیگری نِهی.

https://t.me/parrchenan