پرچنان:
این چند روز که کثافت و آلودگی هوا افزون تر شده با وسایل حمل و نقل عمومی، رفت و آمد میکنم.
چند ایستگاه مانده به آخرین، مترو خلوت شد و نشستم. صندلی کناری که میزد، جوانی هجده نوزه ساله باشد با صدای بلندی داشت اینستایش را چک میکرد
دقایقی گذشت و مجبور به تذکر شدم، توجه چندانی نکرد و دقایقی بعد دوباره تکرار کردم، طلبکارانه و پرسشی گفت: نخوابیدی که؟ پاسخ دادم اینجا مکان عمومیست و نیازمند آن است که مناسبات عمومی رعایت شود و صدای بلند گوش دادن رسانه شخصی در حوزه خصوصی امری ما مطلوب است.
خیلی حوصله سخنرانی مرا نداشت و صندلی عوض کرد.
قبل از تذکر، با خودم بسیار کلنجار رفتم، آیا باید از قلمرو امر عمومی که اینک در زمان و مکانی که من در اینجایم دفاع کنم؟
و در نهایت آن رفتار و گفت و گویی که در بالا بدان اشاره کردم سر زد.
به گمانم امر عمومی در سرزمین ما بسیار لاغر و نحیف شده است و به مرگ نزدیک تر، حال و روزش شبیه دریاچه اینک مرده ارومیه شاید نزدیک تر باشد.
گمان دارم در یکی از کتابهای هانا آرانت بود که میخواندم: امر عمومی در دیدگاه او برجسته بود و با استناد به تاریخ یونان باستان و برجسته کردن امر عمومی آن را شرح داده و با شکوه ترسیم کرده و توضیح میداد در حکومت های توتالیتر این موضوع( امر عمومی) اصولاً حذف میشود ( این برداشتم از آن کتاب بود که از پس سالها در پندارم باقی است)
به گمانم در بسیاری از حوزه ها که طرف ماجرا حکومت باشد ، امکان امر عمومی از ما ساکنین سرزمین تا حدود زیادی ساقط شده است اما هنوز اندکی باقی است.
اینکه مناسبات بین فردی و رفتاری را در مکان های عمومی برای خود محترم شماریم.
اینکه میتینگ ها و مکان های عمومی نیمه خصوصی را غنیمت دانیم همآن اندکی است که از امر عمومی باقی است.
ما برای آنکه خود را مقید به حضور در امر عمومی کنیم معمولا در برنامه هفتگی خود یک روز را به این موضوع اختصاص میدهیم.
به بهانه دیدن تاتر یا سینما یا نشست و معرفی کتاب، یا فعالیتی هنری رفته و پس از آن درمکان و کافه ای عمومی دور همی و گفتگو میکنیم.
این روزها پیرامون تک تک ما ساکنین اتفاقات مهمی در حوزه حکومتی و قوانین افتاد، از طرح های عزیزم شالت!! تا چندین سال تاخیر در بازنشستگی!!! اما چون امر عمومی در جامعه ما تقریبا نابود شده است، کمتر کنش و واکنشی پیرامون مردم صورت پذیرفت.
مکررات آلودگی هوا و عادت بدان اما تعطیل نشدن مدارس!!
ترافیک های تخریبی روان اما بی تفاوت شدن جامعه
حتی کشتار مردمی که هر لحظه تلویزیون آن را به نمایش میکشد
و عدم کنش و واکنش جامعه بدان از دیگر علائم مرگ امر عمومی است.
پی نوشت:
*به گمانم تلاش تک تک ما را میطلبد که دریاچه امر عمومی به طور کامل خشک نشود
** معمولا عصرگاهان دوشنبه یا سه شنبه دورهمی ماست که در متن بدان اشاره کردم اگر کسی از خوانندگان مشتاق حضور بود اعلام بفرماید به ایشان نیز از جزییات آن هفته خبر دهم.
https://t.me/parrchenan
هوای باران خورده و تمیزی بود
وعده صبحگاهیِ دویدن در پارک را شروع کردیم، همان ابتدای ماجرا کاپشن را کنده با یک لا لباس در سرمای صبگاهی اول آذر ماه دویدم ، و این باعث میشد تند تر بدویم تا گرم شویم و عمیق تر اکسیژن استثنایی آن روز تهران را برباییم.
بعد از ورزش صبحگاهی سوار چنبر( دوچرخه ام) شدم و سر بالایی ولیعصر را رکاب زدم، نزدیکی های زرتشت بود که اولین عرق از شقیقه ام چکید. هم دو سه کیلو بار داشتم و هم با دنده سنگین رکاب میزدم تا آنکه رسیدم به تقاط ولیعصر بهشتی، نگاه به چپ کردم که ماشینها را بپام که...
دماوند سفید
این مادرِ سرزمین با آن دامن چین دار سفیدش رُخ نشانم داد.
کمی جلوتر چندین نفر منتظر تاکسی بودند و با دست به ماشین ها اشاره مستقیم میکردند در حالیکه پشت شان به دماوند بود و او را، این زیبای پنهانِ تهران این آشکار مخفی را ندیده بودند.
هومون های شادی آور با این همه رکاب زدن و اکسیژن نایاب تهران به قل قل افتاده بودند در شیمی خونم.
همانجا میخواستم رو کنم به آن مسافران در انتظار و فریاد بزنم: ای بندگان خدا شما را چه شدست که این چنین زیبایی را از آن غافل شده اید؟ به پشت سرتان بنگرید و ببیند مادرمان را. ببینید آن چه دیدنی است اما مدتها است که نمیتوان دید.
اما اینجا یاد جمله ای از مادرم افتادم:
« سهیل هیچ وقت از خودت در نیا»
مادرم بر این گمان است که من آدمی جو گیر هستم.
نتیجه گیری:
*روزهای ناب تهران را به تمامی باید دزدید.
**در روزهای پاک تهران از دیدن دماوند غافل نشویم. از خیابان های دماوند، فاطمی و بهشتی و قبرستان بهشت زهرا من او را دیده ام(این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟)
*** خوش به حال ساکنین در شهر هایی با آب و هوای تمیز و پاک
https://t.me/parrchenan
این هفته گالری گردی داشتیم.
با دوچرخه بودیم و دوستان دیگر با ماشین.
و پانزده دقیقه زودتر رسیدیم.
تا به حال گالری به این کوچکی نرفته بودم. با توجه به حضور نقاشِ اثرها و گفتگو با ایشان، گرما و کوچکی جمعی که در گالری بودیم و محتوای نقاشی ها که با خیابان و کسب و کار آنجا هماهنگ بود، بسی لذت بردم.
به استاد نقاش بابت انتخاب آن گالری و دقت نظری که داشتند آفرین گفتم و ادامه دادم: اینجا شاید یک بقالی کوچکی میتوانست باشد که کیک و چیپس و پفک بخرند ولی اکنون یک گالری کوچک است که میتوانی بروی تماشای هنر و نقاشی بخری و اینها را که نگفتم: ادا و اطوار گالری ها را ندارد، در بطن خود زندگی است و نه جدای از آن و تزیینی. و یاد آور میشود هر کدام از ما نوای خود را در این هستی خواهیم زد، خاص خاص خود هر چند شبیه به دیگری اما منحصر به فرد.
https://t.me/parrchenan