بوستان

از وقتی هوای تهران ناشریف شده است عملا امکان دویدن صبحگاهی و رکابان شدن تا دکان را ندارم و برای آنکه بدنم به بی تحرکی عادت نکند و همچنان هورمون های شادی بخش که بدان گویی معتاد شده ام در شیمی خونم جریان داشته باشد هفته ای دوبار به باشگاه بدنسازی رفته و آنجا می‌ورزم.

باشگاه داخل همان پارکی است که در آن می‌دویدیم و در جوار همین باشگاه و داخل همین پارک، کتابخانه نسبتاً خوبی نیز هست که اگر زمانی و فرصتی داشته باشم میروم داخل و پرسه در بین کتاب‌ها می‌زنم و امانت میگیرم.

از این لحاظ که این بوستان پکیج کاملیست حتی تاتر و نزدیک تر آن سینما دارد، آن را بسیار دوست میدارم و گاهی که چند روز به آن سری نمی‌زنم دلم برایش تنگ میشود. در روزهای گرم سال صبحانه را هم در همین بوستان میل میکردیم و لذت ما را افزون تر می نمود

باری دیروز باشگاه رفتم و یکی از ورزشکاران که اینک بهم نشان دار شده ایم، با لبخندی و به آرامی گفت: یک هفته نبودی.

آری یک هفته تنبلی کرده و نرفته بودم و در پارک متوجه شدم دلم هم برایش تنگ شده بود، اما حسی از رضایت به سراغم آمد. اینکه کسی بود و هست که بود و نبودم را متوجه شود حس خوبی داشت. خیلی خوب.

در زندگی تلاش داشته ام نسبت به دیگری ها اینگونه باشم. تغییر در مدل مو، آرایشگاه رفتن، لباس نو پوشیدن تا لبخند داشتن و نداشتن را به آنهایی که حداقلی از آشنایی پیدا کرده ام را بازگو کنم. بازگو کننده مشاهده ام باشم و اینک فردی نسبت به من اینگونه رفتار میکرد

پی نوشت:

چند تا از پسرهای هفده هجده ساله باشگاه در حال وزنه زدن بودند که یک حاجی از آنهایی که رسمی می‌پوشند و ریش و مویی سفید کرده و احتمالاً سمتی دارند وارد باشگاه شد. اول بار بود که میدیدمش.

با اشاره به این پسرها که ته سالن بودند به یکی شان گفت بگو به محمد بیاد اینجا کارش دارم

ممد داستان که متوجه سخن شد و به سمت حاجی حرکت کرد، دوستش به او گفت: وقتی داشتی پشت حاجی را کیسه می‌کشیدی سفارش مرا هم بکن.

خنده ای مرا از این طنازی گرفت که نگو. خیلی به جا و به موقع خرج کرده بود هرچند تمسخر آمیز می نمود.

https://t.me/parrchenan

سه پست

پرچنان:

سوار اسنپ شدم و شروع به حرکت کرد.

راننده، جوانی با تتو های زیاد بر دستانش بود. دقایقی بعد پرسید موسیقی باب طبعم هست و یا اگر میخواهم موسیقی که خودم دوست دارم را بر رادیو ضبط ماشین بلوتوث کنم. پاسخ دادم من هر روز با سلیقه خودم موسیقی گوش می‌دهم در مواردی اینگونه تلاش میکنم با سلیقه دیگری که موسیقی گذاشته ارتباط برقرار کنم و تعداد موسیقی هایی که گوش داده ام را گسترش دهم. پرسید، یعنی این موسیقی را عوض کنم؟ پاسخ دادم بستگی به تمایل خودت دارد.

در حالیکه فولدر را عوض میکرد گفت حوصله ام از دست این موسیقی های سطحی سر رفته بود، پس یکم تتلو گوش کنیم.

گویی که جرقه ای در پندارم خورده باشد پرسیدم یعنی تتلو موسیقی عمیق و پیچیده‌ای است؟

و توضیحاتی تا رسیدن به مقصد داد، از تتو «این نیز بگذرد»ی که برپوست نقطه اتصال انگشت شصت دست چپ با چهار انگشت دیگر زده بود گفت و اینکه این تنها تتو مشترکش با تتلو است و از فلسفه این نیز بگذرد در زندگیش و کمی که در طول این سال‌ها این نگرش برای عبور از زخم ها و دردها کرده است گفت.

گمان نداشتم که تتلو در پندار دیگران موسیقی پیچیده و عمیق ثبت شده باشد و همین تتو های بدنش مشتاقانش را به اندیشیدن و فکر کردن وادارد.

پی نوشت:

پادکست اول پیرامون گفتگو جامعه شناسی با پیده موسیقی تتلو است.

پادکست دوم، یک رادیو از جنس خودمانی و همین ما مردم است و به گمان ریشه های زایش تتلو ها، این ریشه با حذف و ممنوع کاری ها از ترانه سُرا تا خواننده آغاز می‌شود.

https://t.me/parrchenan

از مامان میپرسم این کارت که رو سفره است داستانش چیست؟

پاسخ میدهد در روضه پخش اش می‌کردند!!این روزها در روضه ها هم میتوانید آجیل مشکل گشا پخش کنید هم نذری، هم کارت ویزیت طب اسلامی،

هر روز که از مشروطه دور و دور تر می‌شویم به دوران ماقبل نزدیک و نزدیک تریم، شده ایم یک جزیره در دوران مدرن. یک جزیره در جهان

اگر سرعت اینترنت و فیلترینگ را هم اسلامی کنند بر میگردیم همان‌جایی که بودیم.

آیا تک تک ما نیز نقشی در این بازگشت داریم؟

به گمانم بلی. نقشی پر رنگی داریم تا هنگامی که افکار و پندارهای مان متناسب با دوران مدرن باز سازی نشده‌اند.

https://t.me/parrchenan

در یزد مهمان خانواده سروچمانیم و در نتیجه تلویزیون روشن به یمن حضور نوه های خردسال شبکه های کودک همیشه فعال است.

این چند روز حسابی تلویزیون روشن بود و بعضی از برنامه ها را مشاهده کردم. فیلم خواهران غریب نیز به نمایش درآمد. فیلم پر از آواز بود ، دختران آواز خوان محصل. در حجاب دو قلوها سختگیری نشده بود و به راحتی می‌توانستند موهای خود را نمایش دهند و از همه جالب تر و عجیب تر تهیه کننده ی آن حوزه هنری تبلیغات اسلامی بود!!( واقعا وقتی آن را در انتهای تیزر فیلم دیدم مغزم سوت کشید)

در شبکه پویا نیز برنامه ای با مجری گری دو دانش آموز دختر و بازیگری چند دانش‌آموز دختر دیگر اجرا میشود که آن را هم مشاهده کردم و متاسفانه اکنون نام آن برنامه را فراموش کرده ام. همه دختران با پوشش صد در صدی مقنعه هستند، و برای محکم کاری هدبند دارند و حتی یک تار موی آنها معلوم نیست.

از سال ۱۳۷۴ که تاریخ ساخت آن فیلم بود تا ۱۴۰۲ که نزدیک به سی سال است جامعه چه راهی را رفته که از آنجا به اینجا رسیده ایم؟

این مهمترین پرسشی است که شاید بتوان از طریق آن به فهم حاکمیت امروز رسید.

به گمانم در نبود حاکمیت جمهوری و در نتیجه آن، نگاه جمهورِ مردم، امکان بروز نیافته و به ایده هایی رسیده که بی نیاز از آرا و نظر مردم هستند و...

بیش از این نتیجه گیری را ادامه نمیدهم که به گمانم هر یک از ما تحلیلی داریم نزدیک بهم که حظی از واقعیت را درون خود پنهان دارد.

اما پرسشی مرا رها نمی‌کند؟

که چی سهیل، اینها را که بیشتری ها هم می‌دانستند. نوشتی که چی؟

با این پرسش سراغ تنه اصلی سخنم شکل می‌گیرد.

اگر کسی مرا بشناسند می‌داند که دوست بچه های مراسمات هستم و با هر کودکی دوست میشوم و غرق در این دوستی می‌مانم. در محفلی شاید برایم راهگشا تر باشد که با بچه ها بازی کنم تا نق های سیاسی حاکمیتی بزرگترها را بشنوم. در واقع حضور یک کودک و امکان دوستی با او را در بیشتر محافل یک ابن الوقتی میبینم که از آن نهایت استفاده را ببرم و با کودکی کودکی کنم آن هم در بهترین حالت وجودی شان و ساد ترین لحظاتشان و گریه و درد های احتمالی کودکانه و دوران انتظار بزرگ شدنشان را به والدینشان بسپارم. در واقع در این لحظات دوستی و بازی کردن با کودکان، در حال بودن در بهترین لحظات یک کودک هستم.

شاید در این زمان‌ها اگر مرا مشاهده کنید ببینید در حال قلقلک بازی هستم یا خاله بازی می‌کنیم و کودکی دو ساله بر روی تاج مبلی نشسته است و نقش آرایشگرم را بازی می‌کند و پانصد بار موهایم را شانه می‌زند و خشک میکند!!

از دور شاید این گمان در پنداری جرقه بخورد که او هوس داشتن فرزند یا فرزندانی دارد.

و اینجاست که به مقدمه سیاسی متن باز می‌گردم.

اینکه آیا در سرزمینی که این چنین شده است و به گفتمان بازگشت به تاریخ رسیده است در این زمانه مدرن و پست مدرن، که تک تک ما به واسطه‌ی رسانه_گوشی همراهمان از آن بی خبر نیستیم، آیا داشتن فرزند یا فرزندانی امکان خوشبختی و سعادت، امکان شادی و آرامش بیشتر را برای والد و مراقب و خود آن کودک فراهم می‌کند؟

گمان نمیکنم و گمان ندارم.

https://t.me/parrchenan

موسیقی

در جایی نشسته که درب مترو خراب بود و باز نمیشد. بعد از سه ایستگاه نوایی که مینواخت همه ما مسافران را گرفت، حتی دستفروشان نیز که به واگن وارد می‌شدند لحظاتی توقف کرده و همین که توجه جمع را سوی او می‌دیدند از آن عبور کرده و روزی خود را در ولگن های دگر جستجو می‌کردند.

در کار و ساز و نوای خود خِبره میزد. در لحظاتی هم مبلغ خوبی از مسافران دریافت کرد.

باری

چند روز پیش یکی از بچه های سابقم که در بهزیستی مربی اش بودم پیام داد که یک bitساخته است و برای یک نوازنده کانادایی ارسال کرده و او ازش خریده و به دنبال حسابی خارجی بود که بتواند پولش را به ریال تبدیل کند. با دوستی از خوانندگان پرچنان هماهنگ شدم تا کار انجام شود اما نکته مهم خود این پسر است که دیگر اکنون جوانی برناست.

سالهای سال کارگری از سن چهارده سالگی، با حداقلی از سواد ولی عشق رپ و اِمینِم بود که با اولین موبایل های زیقی آن زمانها و آکارُدهای برنامه ای داخل گوشی در حال ساخت آهنگ میشد و در دلم میگفتم دل خوشی دارد ها!

اما بهم ثابت کرد آنچه ثابت کردنی بود.

با خود در این اندیشه ام که به راستی چه استعدادی در این نوع موسیقی دارد؟

https://t.me/parrchenan

ابتدا انتها

ابتدا

یکی از اتفاقات عجیب در سقوط اصفهان و دولت صفویه همراهی زرتشتیان کرمان با محمود افغان است که چند سال اصفهان را در محاصره خود داشت!! اما چرا زرتشتیان این کردند؟

در اواخر حکومت صفویان که از رواداری مذهبی، دینی شاه عباس فاصله گرفته و شروع به سختگیری ها کردند، زرتشتیان گرفتار قانونی عجیب شدند: اینکه اگر یک نفر زرتشتی مسلمان میشد هنگام تقسیم ارث همه ارث را می‌برد و به وراث دیگر که زرتشتی بودند چیزی نمی‌رسید!! احتمالأ این حکم را فقها گذاردند تا نفوس مسلمانان زیاد شود اما اکنون بعد از سیصد سال که به آن نگاه می‌اندازیم میبینم وسعت کشور ، نصف آن زمان است و بسیاری از جمعیت نیز در آن کشورهای غیر دینی ساکنند و وضعیت دین مداری حال حاضرمان هم اظهر من الشمس است.

میانه

چند روز پیش مهمان داشتیم، یکی از خوانندگان قدیمی پرچنان هستند که گاهی در این سال‌های زیاد نوشتن، کامنت می‌گذاشت. تقریباً هیچ از او نمی‌دانستم ولی می‌توانستم گمانه زنی کنم. حدسیات مان تقریباً درست از آب در آمد.

ایشان و همسرشان سالها ساکن سرزمین و فرهنگی دیگر بودند یکی در دوران نوجوانی و دیگری از بدو تولد در آن دیار بود. از ایشان درخواست داشتم تا لحظه گشودن در خانه، هیچ از آنها ندانیم و سورپرایز شویم.

این سومین مهمانی از این جنس است که می‌توانستم با خوانندگان مجازی این سال های پرچنان به صورت واقعی و حقیقی، رُخانه دیدار کنم و حسی عمیق از دیدار چهره آنها بدست آورم.

محمد و همسرش سالها در سرزمینی دور و نامسلمان زندگی کرده بودند و به گمانم، باوری درونی به اسلام داشته و ملاحظات عرفی آن را رعایت می‌کردند، چند فرزند داشتند و تلاش می‌کردند که آنها را با هویت پدران و اجدادشان آشنا کنند.

آنگونه که از این مهمان و مهمانی های مان برداشت کردم آن بود که آنان بسیار طبیعی بودند و روال عادی زیستن را به راحتی طی کرده و می‌کنند و در انتخاب های خود کاملا حسی از آزادی را دارا هستند.

میانی

دو روز است که آسمان شریف گشته و پنجره هوایی گشوده شده تا بتوانم با چنبر(دوچرخه ام) به سرکارم بروم. بر روی چنبر و در حال رکاب زدنِ سربالایی خیابان ولیعصرم و در این اندیشه:

که چرا در سرزمینی که قوانین سفت و سختِ حجاب، قوانینی حمایتی جهت تشکیل خانواده و فرزندآوری، و بسیار قوانین اجتماعی و مدنی دیگر وجود دارد و تصمین های امنیتی و مالی برای آن لحاظ شده، ما آنگونه نیستیم؟ گویی حتی شاید بر عکس جهت منویات قانون گذاران و حاکمان هستم. چرا؟ ای کاش این چرای مهم را پاسخی می یافتیم. جامعه و حاکمانشان پاسخی می‌یافتند؟

در پندارم به اسطوره ها میرسم. این که آیا در دیگر زبانها و سرزمین ها و قوم ها نیز دیو وجود دارد؟ دیو از جنس آنچه در اسطوره های ما هست. اینکه همه چیز را چپه بگوید و چپه عمل کند.

آیا این‌جا ما دچار نقصان زبانی هستیم که مجبور به رفتاری از جنس دیو و دیوانه هستیم؟ تک تک ما. از حاکمان تا مردمان؟

انتها

در اسنپ نشسته ام و دقایقی بعد شروع به گفتگو می‌کنیم. راننده از این گفت که به تازگی ماشینش را ده روز بخاطر بد حجابی خوابانده اند و هر چه به مأموران توضیح داده من مسافر کشم و با این ماشین نانم را، روزی ام را، هزینه اجاره خانه را در می‌آورم هیچ اثری نکرده است.

دل نگران بود تا عید میتواند عقب ماندگی اقساط بانکی را جبران کند و از پانزده روز کسادی ایام عید می‌ترسید. گفت: آقا من از اینکه سربازان وطنم مجروح و کشته می‌شوند باید ناراحت باشم یا...

پریدم وسط سخنش، به او گفتم خیلی ناراحت شدم. خیلی.

جمع‌بندی ابتدا، میانه، میانی، انتها:

غمین تر از آنم که بتوانم جمع بندی کنم

غمین چون‌شب.

پی نوشت:

* با خود در این اندیشه هستم که این راننده ،روزانه داستانش را با چند ده نفر و تا کجای حافظه اش بازگویی خواهد کرد و واکنش های آنها نیز غم خواهد بود؟ چه تعداد خواهیم بود که این داستان را خواهیم شنید ؟

**این متن در اتوبوس بین شهری و عمق شب نوشته شد.

https://t.me/parrchenan

تحلیلی چند از رمان موزه معصومیت

رمان موزه معصومیت

نوشته اورهان پاموک

کتاب را چند سال پیش مرحوم حمید یکی از یگانه ترین دوستانم که فقدانش را گاهی به گونه ای حس میکنم که گویی کسی گریبانم را تنگ گرفته، امانتم داده بود و اما مُرد و نشد بهش پس بدهم و پیرامون اش ساعتها در وقت خلوتی شیفت گفتگو کنیم.

رابطه‌ی من با رمانی که گرفته باشدم اینگونه است که گویی جزئی از آن می‌شوم و آن را زندگی میکنم. با غمهایش غمینم و با هیجاناتش پر هیجان.

رمان، آنی داشت که با آن حسی بیش تر از یک رمان معمولی گرفتم، گویی به شخصیت کمال خان داستان نزدیکی یا قرابتی داشته باشم.

اواسط کتاب که می رسیم فصل فصل کتاب را می‌بندم و میروم در اعماق خیال خود. در همین فضا هستم که کارتی از لای صفحات کتاب به زمین می‌افتد. میبینم دست خط حمید است و شماره چند مرکز و همکار سابق بهزیستی را نوشته است. دیدن دست خط کسی که نیست، آن نزدیکی که دیگر نه حتی دور که گم است را نمیدانم تجربه کرده اید یا نه! تو را در مرز درون و پنداره هایت حتی رها نمی‌کند.

باری

تحلیلی مختصر بر رمان

معمولاً تلاش میکنم لایه های اولیه داستان را اول دریابم ضمن آنکه نشانه گذاری و نماد و استعاره بسیار در لایه های زیرین تر رمان وجود دارد و آن را خواندنی تر میکند.

موضوع رمان، سبک زندگی است. زیستن است. ما می‌خواهیم در کدام جهان و نگاهی زیست کنم؟

در جهان اصالت، اصیل بودن، با همه شئونی که در فرهنگ عامه از آن تعریفی نسبتاً مشترک دارند؟ وجه بارز جهان اصالت آن است که قضاوت و تفسیر دیگری- دیگران از تو، از زن تو، از کیف دستی تو، از خانه تو ، از آدرس خانه تو، از ماشینی که بر آن سواری و...، مهم است، بسیار مهم است و اثر گذار در روانت و احساس خوشبختی که در خواهی یافت این نگاه دیگران اثری کاملا مستقیم دارد.

و دومْ زیستن؛ دریافت خودت با توجه به آنچه درون تو فارغ از قضاوت دیگران حادثه میشود. آنچه شخص خودِ خودت دوست داری تمایل داری شیمی خونت با آن به تب و تاب می افتد، آنکه چون در درون تو است ماندگار است ، طولانی و عمیق است و چون بیرون تو نیست نمیتوانی آن را به سادگی ترک کنی.

کتاب از تو می‌پرسد در کدام دو جهان میخواهی زیست کنی؟ جهان اصالت مندی، چرا که گویی یک ضمانت حداقلی برای رسیدن به احساس خوشبختی یا حداقلی از خوشبختی یا گمانی از احساس خوشبختی را در خود نهفته دارد یا در زیست جهان دومی؟ که آنگونه که اولی بود نیست، ممکن است در آسمان و اوج باشی یا مچاله شده در جسم و جانت. ممکن است خوشبخت ترین آدم عالم باشی و ممکن است یک زباله گرد.

کتاب یک هُشدار جدی دارد، بر آدمی که نمی‌داند ، تردید دارد، شک میکند که میخواهد در کدام دو جهان بزید. زیست کند، نفس کِشد.

هشدار می‌دهد در این تردید هم این را از دست می‌دهد و هم آن ، هم گمان احساس خوشبختی را گم می‌کند و هم لحظه رسیدن به دومی را مرگ آور در می یابد. در این تردید، هشدار می‌دهد. تردید را رها کن و تصمیم گیر و در تردید نمان، تصمیم بگیر و زان پس عمل نما ورنه تا به ورطه زباله گردی در خواهی رسید. در این تردید، زیستن حتی اگر زندگی دوربرگردان داشت و تو توانستی بازگردی نمی‌توانی آن چه قبل بود را دریابی چرا که زندگی یعنی جنبش ، یعنی تغییر هر لحظه و دم به دم.

یعنی نفس کشیدن تا رسیدن به لحظه مرگ.

آن مرگی که ما بارها آن را در تشییع ها و مقبره ها و گورستان ها نظاره‌گر بوده ایم.

پی نوشت:

این اول کتابی بود که از پاموک می‌خواندم و با توجه به نزدیکی فرهنگ ما به فرهنگ کشور ترکیه، این نویسنده و کتاب را دوست دارم. اگر اهل تردید در آن دو نکته به زندگی هستید پیشنهاد خواندن این رمان با همه سانسوری که دارد را دارم

https://t.me/parrchenan

یلدا

پرچنان:

در گستره تاریخ گاهی بیشمار انسان ها به دنبال معجزه هستند. مرده ای به انفاسی زنده شود، رودی شکاف بردارد یا بیماری شفا یابد یا چاهی نامه بخواند...

من نیز به دنبال معجزه هستم، اما معجزتی این جهانی. رخصتی می طلبم تا این طلب را با اشاره به رویدادی بیان کنم:.

شب چله یا همان شب یلدا است و اندکی از همه در خانه کلان ترین مان جمعیم.

شب چله، به گمانم جشن خوردن است، ریزه خواری از هر چیز. نه اینکه چون جشن پاک مسیحیان یک بوقلمون ببلعی یا چون عید قربان چهارپایی ذبح کنی و تناول کنی، از جنس دم دستی ها و ریزه ها و ریزه خواری ها، دانه دانه انار ، دانه دانه تخمه ها و مغزها، دانه ای چند شلغم های نقلی، بُرشی از تکه خوراکی و قاشق قاشق آشی...

بعد از این رسومات مألوف، به نیت و حافظ خوانی و حافظ بازی رسیدیم که اینجا معجزتی که میخواهم بیام کنم اتفاق افتاد.

با توجه به آنکه نسبت به دیگر اقوام کمی بهتر میتوانم اشعار را بخوانم یا رو داری بیشتری دارم و از خواندن و اشتباه خواندن کمتر می‌هراسم خواندن غزل هایی که دیگران نیت میکردند و کتاب می‌گشودند با من بود.

نفر دوم جمع کتاب را گشود.

سالهای دور در شب یلدا دیوان حافظ نمیبردم می‌گفتم در هر گوشی اینترنتی هست و امکان نصب یک دیوان. اما کتاب گشودن چیزی دگر دارد تو همزمان چند غزل و حال و هوای آن را با نگاهی در میربایی و اگر بتوانی میتوانی با شخصیت صاحب نیت همساز کنی، و آنگاه می‌نشیند سر جای خود چون قطعه پازلی.

دیوان را گشودم و چشمم به غزلِ با بیت معروف شکری با شکایت و نکته دانی عشقی افتاد.

قبل از خوانش غزل گفتم اصلا حافظ این غزل را برای تو سروده است باور نمیکنی گوش فرا ده

به بیت دوم که رسیدم:

بی مُزد بود و منت! هر خدمتی که کردم!! یارب! مَبــاد کَس را، مخـدوم بی عنایت

چشمه ای از چشمانم جاری شد. گویی که خصلتی از جنس مداحان داشته باشم، بیت را ول نکردم، چند باره این بیت را تکرار میکردم و های های میگفتم ( اینجاش را در دل میکفتم، به تقلید از مداحان) و به قول بچه هیئتی ها مجلس داغ بود.

برای دیگران هم متناسب با تاریخچه و روان و حالی که می شناختم در بین آن دو سه غزلی که گشوده بود می‌گشتم و می‌خواندم

تا رسید به نیت غزل خانواده ما که سرو‌چمان گشود.

تا گشود و صفحات چپ و راست را نگاه کرد غزل سمت راستی را نشان داد و گفت این هست ها، اما وقتی که صفحه چپی را دیدم گفتم، فکر کردی. دقیقا غزل انتهایی سمت چپ است.

چشم غُره‌لبخندی بر من زد و اما پا پس نکشیدم.

قبل از آنکه آن غزل را در اینجا بیان کنم از شما درخواست دارم پست روز قبل را مروری کنید و اینکه جنس این غزل را با آن پست و آن روزم، یعنی یک شب مانده به یلدا را با این غزلی که حافظ از برای ما سروده بود قیاسی کنید:

https://t.me/parrchenan/5827

ابتدا غزل این بود و از شدت خنده ای که وجودم را فرا می‌گرفت نمی‌توانستم مصرع اول را شروع کنم:

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می

به آب زندگانی برده‌ام پی

و همین گونه چندین بار این مصرع را تکرار میکردم جمعی که تا چند دقیقه پیش با بیت مخدوم بی عنایت گریان شده بود اینک پر از خنده می نمود، تا توانستم غزل را از بین خنده های خودم و دیگران رو به جلو برانم و کمی از شدت خنده ها کاهیده شد در اواسط غزل رسیدم به این بیت:

لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام

رخش می‌بیند و گل می‌کند خوی

و دوباره طوفان خنده ها و این‌جا سرو‌چمان زیر لبی به گونه ای که دیگران خیلی متوجه نشود گفت: بخون دیگه اینقدر کِششش نده!

خوب معجزتی که در بیان آن کوشیدم این بود:

معجزه زبان پارسی.

اینکه در این زبان پیغمبری چون حافظ این امکان را یافته از پس هفتصد سال با من امروزین سخن گفته و در ظرف چند دقیقه بخنداند و گریان کند.

معجزه ای واقعی و حقیقی که با همه شئون خود هر فرد از کهنسالمان تا خردکمان آن را با گریه خنده اش در وجود خود فهم کرد و نیاز به راوی و سند و اصالت، هیچ نبود.

در انبوه پلشتی های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و آب و هوا که در هر روز سرزمین و هر ساعت آن ما ساکنان آن درگیر آنیم و با آن در حال کاهیدن. از معدود زمان هایی بود که از زیستن در اینجای تاریخ و جغرافیا راضی بودم.

بستر بروز و ظهور اینگونه زبان به گمانم در همین جغرافیا ممکن است و نه در دیگر جغرافیا که زبانهای غالب، زبانی دیگر است و در نتیجه پندارها به گونه ای دگر سیستم بندی شده است.

https://t.me/parrchenan

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می

به آب زندگانی برده‌ام پی

نه رازش می‌توانم گفت با کس

نه کس را می‌توانم دید با وی

لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام

رخش می‌بیند و گل می‌کند خوی( خی، عرق کردن)

بده جام می و از جم مکن یاد

که می‌داند که جم کی بود و کی ( کی‌کاووس)کی

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب

رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند

بساط زهد همچون غنچه کن طی

چو چشمش مست را مخمور مگذار

به یاد لعلش ای ساقی بده می

نجوید جان از آن قالب جدایی

که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی

حدیث بی زبانان بشنو از نی

https://t.me/parrchenan