دو جستار

پرچنان:

کتابی به نام دوران همدلی از فرانس دوال را در حال خواندنم، نویسنده مثال‌های متعددی از دوچرخه سوار شدنش، در کشور خود می آورد. کشور نویسنده هلند است. پرتاب میشوم به دو سال و اندی پیش، قبل از تغییرات در شهرداری. دوچرخه های بی‌دود در حال حرکت در کل سطح شهر بود و بسیاری از استفاده کنندگان از آن بهره خود را می‌بردند. تقریباً جایگزین مناسبی بود در اوج ترافیک خیابان ولیعصر. این خیابان از بعد از تقاطع بهشتی تا خود تجریش یکی از پر ترافیک ترین و نامناسب ترین خیابان ها از لحاظ حمل و نقل عمومی است. هیچ ایستگاه متروی در این بین نیست و اتوبوس های بی آرتی اش آنچنان شلوغ میشود که باید چندین اتوبوس، پُر بیایید و برود شاید بتوانید سوار شوی. هرگاه در ساعات اوج ترافیک توانستم سوار این اتوبوس ها شوم، حس ماهی ساردین فشرده شده در قوطی کنسرو را پیدا کردم. در تابستان ها که گرما و خرابی کولر هایش نیز مزید علت است جهت رطوبت مطلوب طبخ یک کنسرو انسانی!! در واقع تنها راه گریز از این ترافیک دوچرخه یا موتور است و نه حتی خودرو شخصی.

دو سال و اندی پیش بسیاری از افراد می‌توانستند سوار این دوچرخه های اشتراکی شوند و از این بن بست ترافیکی عبور کنند. اما با ظهور شهردار جدیدِ انقلابی، شرایط تغییر کرد. دوچرخه های اشتراکی جمع آوری و در پارک شهید حججی، نزدیک ایستگاه راه آهن زیر آفتاب و باران تابستان و زمستان دپو شدند!

چه مقدار هزینه این تصمیم بود، چه مقدار به آلودگی شهر افزود؟ بار حمل و نقل چه مقدار زیادت کرد؟ هزیته های مالی ... حساب و کتابی ندیدم. چند صباح بعد اما سرو کله موتورسیکلت های اشتراکی به تعدادی بسیار بسیار کمتر از دوچرخه های اشتراکی در این خیابان و شهر نمایان شد. گویا قرار بود این جایگزین آن باشد. با توجه به قوانین، محدودیت جنسیتی راکبان آن نیز هست و دیگر دل نگران حضور زنان بدون قاب* بدون کادر، نیز نخواهند شد.

حال این شرکت موتور های اشتراکی، به تازگی آماری از کم کردن co2 کمتر تولید شده در شهر ارائه کرده است! طنز تلخی است زیستن در این شهر که دوران همدلی اش گویی به سر آمده است.

* قاب

معتقدم دوچرخه نسبت به دیگر وسایل حمل و نقل ، چون دیدی به بیرون خارج از چارچوب و شیشه دارد ، نگاهی بدون قاب و کادر دارد.

https://t.me/parrchenan

نوشته شده جهت صفحه اینستاگرام انجمن هوای پاک کندو:

https://t.me/kandoongogroup

https://www.instagram.com/p/C2-ZAt7N4Xb/?igsh=N2NwdjY4MDVyM3Bt

سوار اسنپ بودم که نیمه راه از راننده پرسیدم:

شما همیشه چهره آرامی دارید؟

پاسخش مثبت بود. عذرخواهی کردم از فضولی مجددم و پرسش دوم را مطرح کردم که مدت زمان زیادی است که در این حوزه شغلی مشغول است؟ پاسخش باز مثبت بود

چهره ای استخوانی داشت که با ریشی نه خیلی بلند و نه کوتاه و زبر پوشیده شده بود چیزی شبیه چهره دور اول احمدی نژاد. چند خط از دو طرف چشمانش چروک چهره اش را معنادار کرده بود و با پاسخ به پرسش اول ، آن خط های کنار چشمش فشرده شدند و در چشمانش لبخندی جاری.

دقایقی بعد با لحنی آرام و آهسته به سخن درآمد که کند راه نمیبرد اما اکثر مسافرانش تا رسیدن به مقصد خوابشان می‌برد. در ادامه توضیح داد که اوایل کار اینگونه نبوده و به تجربه به حالت آرامش کنونی رسیده است.

در فضای ماشین یک موسیقی ریزی پخش میشد که باید حواس‌جمع میشدی تا بتوانی آن را بشنوی، رانندگی شمرده و مطمئنی داشت و ترمزهای ناگهانی نمی‌زد و نرم حرکت می‌کرد و همه اینها با چهره و نگاهش، آرامشی را به مسافر انتقال میداد.

پرسشم از این جهت بود که چگونه در این اژدهای ترافیک تهران، بارها و بارها کلاژ و ترمز ، رانندگی نا معقول ایرانیان، توانسته این چنین آرامشی را بدست آورد؟

هر چند پاسخ را نیافتم اما مشاهده کردم آرامش در سخن ترین شرایط نیز شدنی است.

https://t.me/parrchenan

خال‌چهر

پرچنان:

برای کنکور می‌خواندم و عاشق روزنامه و روزنامه نگاری بودم ، تقریبا همه پول توجیبی ام را روزنامه می‌خریدم، البته از اواخر دهه هفتاد صبحت میکنم و هنگام انتخاب رشته روزنامه نگاری اولیت آخرم بود و تقدیرم روزنامه‌نگاری نبود. اکنون از خود متعجبم که چگونه است سال‌هاست روزنامه نخریده ام.

باری این جستار یا شاید مقاله ادای دینی است به ذوق آن روزگارانم، با گوشه چشمی به فرضیه ناظر خاموش، که در پایان گزارش بدان اشاره خواهم کرد.

خال‌چهر

برای سرویس ماشین به راسته تعمیرگاه ها مراجعه کرده بودم. تعمیرگاه ماشین را دید و گفت یک ساعت کار میبرد. چک و چونه ها را زدیم و قبول کردم و ماندم و خیابان را گَز کردم.

بیست سی متر جلوتر، یک تعمیرگاه دیگر، با راننده یک ماشین پژو ۲۰۶ بحثشان شده بود.

تعمیرکار، چهره ای عجیب داشت، تقریبا همه چهره، گردن ، پس گردن، بنا گوش، حتی پیشانی اش را تتو، یا همان خالکوبی کرده بود، و اگر بر لایه زیرین تر آن تتو ها تمرکز میکردی آثار خط و زخم ناشی از کشیده شدن تیزی را میشد دید. از اینجا داستان، این فرد را خال‌چهر( چهره خالکوبی شده) می‌نامم.

بحث بین راننده ۲۰۶ و خال‌چهر بالا گرفت، من هم که ماشین را به دست تعمیرکاران خود سپرده بودم آرام و شمرده سمت دکان خال‌چهر رفتم و ناظر و مشاهده گر سپهر پرخاشگری شهری شدم، ابتدا فحاشی بهم می‌کردند پس از آن زد و خورد.خال‌چهر مسلط تر به نظر می‌رسید و با اینکه راننده یک سر و گردن از او بلند تر بود و جوان زورش به او نرسید. لباس هایش پاره شد و از دکان بیرون آمد و دوباره شروع به فحاشی به هم کردند. دشنام ها بسیار درشت بود.

از این‌جای روایت، راننده ۲۰۶ را جوانک نام می‌نهم.

جوانک وقتی با لباس پاره از دکان خارج شد ، آثار متعددی از خود زنی های سابق جوش خورده و گوشت اضافه درآورده قدیمیِ پنج تا ده سانتی به صورت مورب بر بدنه و سینه اش مشهود شد.

جوانکِ خشمگین که دشنام های کلفتش نمی‌توانست آرامَش کند، خم شد و از روی زمین آسفالت، یک چکش فلزی برداشت.

نمیدانم دکان های صافکاری را دیده آید و در خاطر دارید یا نه، معمولاً ستونی جلوی دکان بر زمین قرار دارند و دهها وسیله سنگین فلزی از پتک و دیلم و چکش های فلزی گوناگون بر روی زمین جلوی دکان ریخته شده است و اینگونه بر روی ماشینی که بدنه نیاز به کشیده شدن دارد، اُستاد، کار می‌کند.

جوانک سنگین ترین چکش را برداشت، همسایه ها دویدن و تلاش کردند او را آرام کنند و چکش را از دستش بگیرند و او را از صحنه دور کنند، اما جوانک کوتاه نمی آمد و حتی ممکن بود دیگران پا پیش گذاشته آسیب ببینند. خال‌چهر نیز آمده و مهیا مبارزه شد ، پس او هم پتکی فلزی برداشت، با توجه به پا پس کشیدن همسایه ها و کیسه کردن ماست ها، کم کم دور آنها خلوت شد، یک جنگ تن به تن گویا در حال شکل گیری بود. من هم مشاهده گری میکردم در نزدیکترین فاصله ، آقا صلوات بفرست هایم هم اثری نمی‌کرد و همین که دیدم مسلح به چکش های فلزی شدند دو قدم عقب کشیدم.

در واقع خود را چون روحی ناپیدا می‌دیدم که گویی کسی او را نمی‌بیند و چون پرنده ای کنجکاو میتواند از این سو با آن زاویه سَرَک بکشد.

جوانک مجدد اینبار با چکشی فلزی به دست وارد دکان شد و با خال‌چهر درگیر تن به تن شدند.

اما همچنان از سلاح های خود استفاده نکردند. جوانک که رُخش سراسر خشم بود و از چشمانش آتش خشونت شعله میکشید هنگامی که ا میخواست از دکان خارج شود یک دیلم برداشت و زد ویترین تمام شیشه دکان را پایین آورد. آواری از خُرد شیشه ها، آبشار گون پایین ریخت و من بدو خودم را عقب کشیدم تا شیشه ها بر روی من نریزد.

زودتر از جوانک، خال‌چهر با چکشی که در دست داشت بیرون پرید و اقدام کرد!

تقریباً تمام شیشه های ۲۰۶ را خرد کرد و شکست. مراقب آن بود که به بدنه ماشین اما آسیب نرسد. جوانک نمی‌دانست چه کند، تقریباً همه وجود و تعقلش را خشمش کنترل می‌کرد. چکشی دیگر از روی زمین پیدا کرد و شروع کرد به شکستن ماشین پرایدی که خال‌چهر داشت بر روی آن کار می‌کرد و صافکاری آن را مشغول بود.

ماشین مردم را آسیب شدیدی خورد و شیشه سالم در آن نماند.

سپس در حالیکه تی شرتی تنش نمانده بود و عریان بود، صحنه را ترک کرد.

تقریباً همان زمان که جوانک ویترین دکان را پایین آورد خال‌چهر با پلیس تماس گرفت اما هنوز که بیش از بیست دقیقه از آن زمان می‌گذشت، هنوز نیرویی نیامده بود.

ترافیک ناشی از توقف لحظه ای ماشین ها سبک شده بود، دکان دار ها هم به دکان های خود بازگشته بودند و من هم رفتم به ماشین خود سری زدم و تقریباً کار تمام بود. اما هنوز نگاهم از دور به خال‌چهر بود. دیدم ویترین خود را دید و با حسرت و لهجه لوتی ها، با خود گفت: پَ، این ها را کی می‌خواهد( میخواد) جمع کند( کنه)؟

فرصت را مناسب دیده و نزدیک خال‌چهر شدم و پرسیدمش: چرا وقتی دکان دار ها، دوستات ، همسایه ها، تلاش کردند پادرمیانی کنند و قائله را ختم دهند مقاومت کردی و کار را ادامه دادی؟

سری به نشانه افسوس تکان داد و به دنبال کارگش به داخل دکان رفت.

من هم دوباره سمت ماشین بازگشتم و روال طبیعی خیابان برقرار بود تا آنکه چشم برگرداندم و مشاهده کردم، جوانک که با دو موتوری دیگر، با یک قداره ( چیزی شبیه شمشیر اما پهن تر و کوتاه تر) تقریباً یک متری بازگشته و با فریاد و عربده به دنبال

خال‌چهر است ، این‌بار با یک دل نگرانی و به سرعت خود را به صحنه رساندم، احتمال قتل بسیار جدی به نظر می‌رسید...

پایان قسمت اول

https://t.me/parrchenan

قسمت دوم

در این قسمت ادامه جریان را بازگو نمیکنم و به روایتش می‌پردازم.

بعد از دیدن آن جریان عجیب از خشونت و شمشیر و قداره و خون ...

با دهان باز مانده از حیرت به خانه آمدم، سرو‌چمان متعجبانه پرسید چه شده ؟ که من روایاتی از آنچه دیده بودم را شروع کردم، در اوج داستان که دیدم سراپا گوش شنیدن است، آن قسمت ژن اذیت کنم فعال شد و بهانه شام آوردم و گرسنگی و او که منتظر شنیدن ادامه ماجرا بود، گفت تا نگویی از شام خبری نیست و وقتی که روایتیم را با آن آب و تاب شنید، چند بار اَه گفت، از اینکه خود آنجا نبوده و خود به شخصه مشاده کننده اش نبوده است. از این که روایتم به گونه ای بوده که افسوس ندیدن داشته باشد حس خوبی گرفتم.

فردا صبحش در یک روز برفی در میان دویدن بر روی برف ها با ریفیق مهدی می‌دویدیم و شروع به بازگو کردن ماجرای شب قبلم کردم، در اوج داستان بودم و رسیدیم به پله های پارک. از آن بالا می‌رفته و می‌دویدیم و برای آنکه نفس کم نیاورم، سکوت کردم، اما او در همین پله ها میپرسید خوب بقیه اش چی شد؟

همین پرسش های بر روی پله دویدن، نفس او را در بالای پله ها کُشت.

روایت آن قدر جذابیت داشت که آدمی،کشیده ی، شنیدن اش شود.

نتیجه‌گیری:

ما آدم ها تشنه روایتیم. شاید اگر بسیاری از ما در موقعیت بودیم، به سرعت صحته را ترک میکردیم اما از شنیدن آن روایت نخواهیم گذاشت.

بیایید هر شب که بازگشت به منزلی هست و اگر در آن منزل فرد دیگری حضور دارد از صبحمان روایتی داشته باشیم. این بازگویی روایت ها چسپ های ما آدمیان به هم هست چرا که ما موجودی اجتماعی هستیم ( با توجه به آخرین مطالعه ام از کتاب هم دلی در حیوانات که در پستی جداگانه آن را معرفی خواهم کرد)

https://t.me/parrchenan

قسمت سوم

برگشتم و دیدم جوانک با یک قداره به سراغ خال‌چهر آمده است. این بار دل نگران شده بودم و منتظر حادثه ای شوم بودم، خودم را به سرعت به صحنه رساندم.

خال‌چهر در کسری از ثانیه خود را در نزدیک ترین حالت ممکن به بدن جوانک آورد و در قدم دوم توانست دستی که قداره را نگه داشته بود مهار کند. به این طریق اجازه و فرصت آنکه جوانک بتواند شمیرش را تکان بدهد نداشت، در واقع جوانک با وسیله و سلاح بیش از حد درازی آمده بود، و ابزار دراز برای تحرک خود نیاز به فضا دارد و خال‌چهر با نزدیک شدن به جوانک این فضا را از او گرفته بود. با هم گلاویز شدند و خال‌چهر با مهارت و تسلطی که بر خود و موقعیت داشت کم کم خود را به سمت ویترین شکسته دکانش کشاند و با توجه به میله ای که در پایین در دکان قرار داشت و تا زیر زانو بود، در فرصت مناسبی با بدن خودش که مماس بدن جوانک بود، او را هل داد و جوانک به زمین افتاد در حالیکه خال‌چهر بر روی او قرار گرفت. حالا از دست جوانک قداره در آمده بود و در اولین فرصت خال‌چهر، آن را به نیم طبقه دوم دکانش پرتاب کرد.

در همین هنگام ماشین گشت نیروی انتظامی از آن روبرو دکان در حال رد شدن بود، گویا این فضا را ندیده بودند و از روبروی دکان عبور کردند و رفتند پس من دوان، برگشتم سمت ماشین پلیس و بلند فریاد زدم پلیس!!

فریاد پلیس من همانا، آن سه تن همراه جوانک، که با او و با موتور آنها، در حال قداره بدست آورده بودند همانا که: داد نزن، مامورها میفهمند! اما دیگر دیر شده بود

پلیس کنار خیابان توقف کرد.

گمان دارم فریادم برای کمک طلبیدن پلیس، بیش از هر چیز ناشی از دل نگران شدن برای جان هر دوشان بود.

مرگ یک انسان هر چند از جنس خشونتی که بیان کردم، برایم دردناک است و زیستن انسان را به نزیستنش ترجیح میدهم.

سه مأمور پلیس به داخل دکان رفتند، جوانک را دست بند زده و به سرعت او را سوار ماشین پلیس کردند. هنگامی که جوانک دست بند بدست هنوز داشت برای خال‌چهر کُری میخواند، اولین کشیده را از دست مامور خورد.

حال من بین ماشین پلیس و دکان در رفت آمدم.

مأموری دیگر به داخل ماشین رفت و چند کشیده دیگر به صورت جوانک زد.

چند ثانیه بعد از آن، چهره پر خشونت، آن چشمان پر از عصبانیت جوانک، رخت برکشید و چشمانش ترسان شد، چهره اش دل نگران شد( این دو چهره بسیار با هم فرق دارند و من در شبانه روزی تفاوت را دیده ام)

پیری از آنجا رد میشد که فامیل هر دو آنها بود به داخل ماشین سرک کشید و جوانکِ اینک ترسان شروع کرد:

به فاطمه زهرا!!! غلط کردم هزینه هایش را میدهم عمو!!! برو ببین چی به پلیس می‌گوید. این جوانک متهور به کودکی شش ساله تبدیل شده بود و عمو عمو میکرد و قسم به امامان میداد.

آن سه دوست جوانم در گوش پیرمرد چیزی گفتند و او به سراغ پلیس و خال‌چهر رفت. گفت جوانک می‌گوید هزینه های و آسیب های زده را می‌دهد و به ماموران پلیس گفت: جوانک رو قرص بوده و با ضربه های کشیده پلیس به خود آمده و فهمیده چه گهی خورده است. حالا فلسفه کشیده ماموران پلیس را می‌فهمیدم، با آن کشیده ها، شیمی مغز از اثر دارو خارج و امکان منطقیِ تفکر کردن را بدست آورده بود. ( اگر فردی مقالات علمی پیرامون این موضوع داشت لطفاً به من نیز نشان دهد). شاید در واقع آن کشیده ها حکم شوک به مغز را دارند و امکان آگاهی را افزایش می‌دهد.

باری

به دکان مراجعه کردم. پلیس آن قداره را یافت و لای پارچه ای گذاشت و به خال‌چهر گفت با مامور نیروی انتظامی موتور سوار به کلانتری مراجعه کند.

خال‌چهر هنگامی که میخواست برود و موتورش را سوار شود، زیر لب به آن سه جوانی که جوانک به همراه موتور آنها آمده بود زیر لبی گفت میخواهید بگم شما ها او را آوردید؟ اما این نکرد، لوتی و جوانمرد تر!! از آن بود که بچه محل هایش را در عذاب مامور بی اندازد. خودم را جای او میگذارم، احتمالاً آنها را هم معرفی میکردم، اما او این نکرد با اینکه یک قدمی مرگ بود و پنچه در پنچه مرگ رقصید. هنگامی که با هم درگیر شده بودند و قداره هم در آن فضا رقصان، مرا یاد تصویر هایی می انداخت که از شاهنامه و جنگ رستم با سهراب در پندارم شکل گرفته است. فضا برای من حتی تا حدودی اساطیری شده بود.

خال‌چهر همین که آمد سوار موتورش شود، شاگردش را صدا کرد و چاقویی که در زیر زین موتور قرار داشت را درآورد و برای او انداخت و با مامور رفت.

و من متعجب از این هم تسلط خال‌چهر بر خودش و موقعیت اش، آینده نگری که دارد و بررسی جوانب از لحاظ حتی حقوقی و احتمالاتی که ممکن است در کلانتری عارض اش شود. عجیب بود این دور اندیشی که داشت. تقریباً مثل یک شطرنج باز حرفه ای چند پوزیشن جلوتر را می‌دید و برای آن راهکار داشت.

در اینجا نقش درخشان و مسلط نیروی انتظامی برایم پر رنگ و برجسته بود. اینکه چگونه آن جوانک سراسر شعله ور از خشم را به موشی ترسو بدل کردو...

فردایش عصرگاه طاقت نیاوردم راهم را دور و کج کردم تا از راسته تعمیرگاه ها بگذرم و دکان خال‌چهر را ببینم که دوباره شگفت زده شدم.

اجازه دهید این داستان قسمت چهارمی هم داشته باشد و تحلیلم را در پایان آن بیان کنم.

پی نوشت:

به گمانم عناصری از خال‌چهر دیدم و یافتم که می‌توانم او را قهرمان قصه بدانم.

https://t.me/parrchenan

قسمت چهارم( پایانی)

اجازه دهید به صحنه درگیری بازگردم.

پس از آنکه خال‌چهر به همراه مامور کلانتری رفت، فضای دکانش آرام شد و شاگردان صافکاری مشغول مرتب کردن و جمع آوری وسایل و شیشه خرده ها شدند.

برایم پرسش بزرگی شکل گرفته بود: چرا اینها اینگونه اساطیری گون به جنگ تن به تن با هم رفتند؟ تا مرز جان دادن و جان گرفتن؟

نام کوچک شاگردش را در خاطر سپرده بودم، نوجوانی سیزده چهارده سال، افغان و تَرکه ای اما زیر و زرنگ. در طول صحنه درگیری یک دم باریک نازک را چون خنجری در دست گرفته بود به گونه ای که دسته قرمز رنگ در دستش بود و نوک بیرون زده انبر از کناره انگشت کوچک بیرون زده بود تا که اگر لازم شد با آن از خود دفاع کند. گونه اش زخم شده بود و یک خون شفاف صورتی آن را پوشانده بود.

رفتم سمتش و گفتم ممد صورتت زخم برداشته برو آبی بزن. پاسخ داد نیازی نیست. پرسشم را مطرح کردم: چی شد اینها این چنین ستیز کردند؟

و اینگونه بود که نطفه و جرقه این آتش را برایم روایت کرد:

« اینها با هم دوست بودند و فامیل، جوانک، عصری آمد که سپر را خوب نبستی، قبل تر ماشین ۲۰۶ اش را به این دکان سپرده بود و سپس یک کشیده به من زد. اُستام پشتم در آمد و در نهایت اینگونه شد».

در واقع نزاعی این چنین طوفانی از چنین بستری برخواسته بود.

و حالا باز می‌گردم، به ادامه قسمت قبلی.به روز بعد که شگفتی ام رغم خورد.

اواخر وقت کاری بود و پندارم درگیر آنچه روز قبل دیده ام، دلم رضا نمی‌داد و روایتیم ابتر و ناقص میزد. پایان آن باز بود چون فیلم های اصغر آقا فرهادی.

. راهم را دور کردم و کج کردم و تا از نزدیک دکان خال‌چهر عبور کنم.دستم یک جعبه شیرینی بود و نزدیک دکانش شدم که دیدم بیرون نشسته و یک پیت آتش هم جلویش. ممد هم مشغول تمیز کردن دکان. رفتم نزدیک. مرا شناخت، آن روح ناپیدایی که فرض میکردم نبودم و دیده بودتم. شرینی را تعارفش کردم، ابتدا امتناع می‌کرد گفتم برای ممد هم بردار، دیگه ما همه نام شما دو نفر را میدانیم. خندید و لب به شیرینی زد. پرسیدم چی شد؟ جوانک را چه کردند؟

گفت هم خودش و هم جوانک مبلغ قابل توجهی داده اند تا شتر دیدی ندیدی بشود!!

پرسیدم تو چرا؟ پاسخ داد من هم شیشه های ماشین او را خرد کرده بودم. حالا هم جوانک که فامیل شأن است و معتاد به قرص های محرک قرار است هزینه های او را بدهد و فامیل تضمین سخن او شده است.

شگفتی ام وقتی کامل شد که فهمیدم با مبلغی میشود شتر دیدی ندیدی کرد! حتی اگر آثار جرم مشهود یک متری و صدها شاهد و ناظر باشد.

آن تصویر اولیه که در هنگام ختم غائله دیده بودم اکنون چکش کاری شد و فضایی از واقعیت به گمانم نصیبم شد.

اما نتیجه‌گیری من از این داستان:

شاید مهمترین آن که برای خودم درسی باشد، آن است که طوفان های سهمگین از خُرده اتفاقات حاصل می آید، در واقع نیاز هست این خُرده ها، این خُردک ها این کم ها را جدی گرفت و مدیریت کرد که به قول آقای سعدی:

سر چشمه شاید گرفتن به بیل

چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

اما تحلیلم:

تقصیر اصلی این فضا، ساخته و پرداخته و بها دهنده‌ی آن ، به گمانم سیستم فشل آموزش و پرورش است. در واقع کودک با حضور در نهاد آموزش ، امکان پرورش کمتری می یابد. و اینگونه خرده فرهنگ های لغت بازی و نزاعی تولید و باز تولید می‌شود. فیلمی از گذشته شصت سال پیش مالزی و جنگ های قبیله ای آن دیده ام که مو بر تن آدمی راست میکند. اینکه آن مردمان با آن فرهنگ، چگونه به مالزی امروز رسیده اند؟ و این نیست جز با آموزش و پرورش اصولی. برخواسته از علم و خرد و نه ایده ها و انتزاعی های خیالی.

https://t.me/parrchenan

دویدن

یک

مشغول دویدن صبحگاهی در پارکی خلوت یا بهتر است بگویم خلوت شده هستیم. من و دوستم، یک خانم که مشغول پیاده روی است و مردی دیگر.

ما مجبوریم از بین هشت نُه سگ ولگرد که سه چهار تای آن بسیار گنده هستند و پوزه و فکی بسیار بزرگ دارند عبور کنیم. سنگ بدست مشغول دویدنم. مرد چهارمی از کیسه ای که آورده وسط پیست، اشغال مرغ ها را درآورده و سگها را تغذیه میکند. وقتی ما در حال عبور از بین آنها بودیم ، سگها، ما را مهاجم ارزیابی کرده و نزدیک بود به ما بپرند.

مرد غذا دهنده با این جمله که کاری ندارند به غذا دادن مشغل اما.

دو

در خبرهای این هفته بود که دوستداران محیط زیست و دل نگران تغییر اقلیم ، کاسه سوپی بر روی تابلوی نقاشی معروف مونالیزا پاچیده اند.

نتیجه گیری

بر این گمانم چشمه هر دو این کنش‌گری ها از یک آبشخور است. و آن نادیده گرفتن اکثریت و برحق دانستن نظر و گمان خود. که این دو را توضیح بیشتری خواهم داد.

اکثریت و نگاه آن:

ما مردمان این سرزمین تا به اینجا تاریخ کمترین مماسی با لیبرالیسم و مفاهیم درون آن داشته ایم.

و تا اینجا تاریخ نتوانسته ایم و یا نخواسته ایم آن را کسب کنیم. در تبار هزاران ساله نیز کمتر دین و آیینی و اندیشه و حاکمی آمده که به این مفهوم نزدیک باشد ( مجلس مهستان دوره اشکانی، و چند سال بعد از سقوط رضا شاه شاید نزدیکترین به آن باشد). در لیبرالیسم مفهوم نگاه و نظر اکثریت مردم و نگاه پراگماتیسمی آن و فلسفه فایده گرایی ، نگاه قالب مردمان و حاکمیتی که از دل آن بیرون آمده میشود و سیستم آموزشی آن تلاشش را بر این معطوف میکند که مردمانش را خردمند به این معنی که درکی از واقعیت و اینکه چه ممکن است درست باشد، تربیت می‌کند.

در مورد اول که در بالا بیان کردم، حیران بودم از رفتار مرد و اینکه دید رفتار سگها با دو انسان را و اما به رفتار خود همچنان مشغول ماند و تنها جمله ای که می‌توانست این حیرانی ام را نشان دهد جمله ای دعایی بود:

امیدوارم سلامت عقل بدست آورید.

بر حق دانستن نظر و نگاه خود:

ما چون در تباری غیر لیبرال و تا حدودی عرفانی و تصوف گرایانه در طول تاریخ خود تربیت شده ایم، با واژه تردید بیگانه هستیم. همیشه حق و حقدار خود را ارزیابی کرده ایم و هرگاه شاید شکی به سراغمان آمده با دو بازوی احکام و استخاره به یقین رسیده‌ایم.

در باور عرفانی ، افکار و اندیشه و اعمال ما آن برگزیده نهایی است و دیگران البته که گمراهان.

در واقع این نگاه از آنجا گسترش می یابد که مفاهیم انتزاعی و خیالی، جای خود را به مفاهیم عینی و واقعی می‌دهند و چون انتزاعی هستند امکان آزمون و خطا ندارند و می‌توانند همیشه بر حق باشند. اما اگر در بستر زمینی و واقعی و عینی باشد، گمان دار میشوی.‌ این یا آن ؟ و در تردیدی دائمی بسر میبری.

( یکی از مهم‌ترین اندیشه های غربی که آمد و سوار براین تبار تاریخی عرفانی ما شد، افکار مارکسیستی و چپی بود) در نتیجه تنها راه برای عبور از این تردید رجوع به اکثریت است.

در مورد دوم که در بالا اشاره شد

آن دو فرد سوپ ریزنده خود را بر حق می‌دانستند و تردید را ناروا.

نتیجه‌گیری جستار:

اگر از این فضای اندیشه و حاکمیتی و تاریخی خسته شده ایم؟ اگر دچار تردید شده ایم نکند این نباشد ؟

نیاز است به اندیشه و مفهوم و رفتار لیبرال بیشتر رجوع کنیم. آیا ما در مواجهه با همسرمان، با فرزندانمان، با همسایگانمان لیبرال هستیم؟

مثلا به وظایف لیبرالی خود در منزل توجه کنیم. در یک خانواده مثالی اگر مرد مدعی است کار کرده و اقتصاد خانواده را تامین کرده زن میتواند مدعی نگهداری از فرزندان باشد که آن هم صرفه جویی اقتصادی دارد. اگر زن غذا طبخ کرده رفتار مرد در کنش‌گری لیبرال چه میتواند باشد؟ و مثال میتواند ادامه داشته باشد

اگر خواهان رسیدن به جامعه و حکومت لیبرال هستیم نیاز است از خود شروع کنیم و به خانواده و فردی لیبرال نزدیک و نزدیک تر شویم.

پی نوشت:

رفتارهایی از جنس پاچیدن سوپ بر اثر هنری، و یا بستن اتوبانها و سد کردن راه مردم و ماشین ها، بازمانده از تفکر چپی است که قرن پیش انسان به آن دچار شد و ایران و سرزمین ما را هم تا به اینجای تاریخ رساند.

https://t.me/parrchenan

کتاب آدمی

معرفی کتاب آدمی یک تاریخ نوید بخش

نوشته روتخر برخمان

ترجمه مزدا موحد

حال و هوای کتاب و حتی طرح جلد آن شبیه کتاب انسان خردمند نوح حراری است و در یک نگاه کلان در سه ساحت فلسفی، روانشناسی، جامعه، کتاب را رو به جلو می‌برد.

نویسنده یک هلندی است و نگاه خوش‌بینانه ای به روزگار دارد. طریقه نوشتاری کتاب نیز در خور توجه است. با داستان و قصه کتاب پیش میرود، گمان های توطئه ای را مطرح میکند، قطبی سازی کرده و سپس چون یک کارگاه تلاش می‌کند پاسخ ها را دریابد.

با قطبی سازی هابر_ روسو به معنی تمدن مثبت- تمدن منفی تا انتهای کتاب می ماند و گاهی این و گاهی آن را برجسته میکند.

دو قطبی امنیت آزادی را از دل این دو نگاه فلسفی میتوان بیرون کشید.

خوانش این کتاب برای چند دسته میتواند مفید باشد.

گروه اول

روانشناسان و جامعه شناسان. این که آزمایش های معروف و حجت های روانشناسی را زیر پرسش میبرد و نشان میدهد تا چه مقدار غیر علمی و غرض ورزانه بوده است. این مهم است که از این آزمایش های روانشناسی و جامعه‌شناسی روزنامه نگارانه مرجع عبور کنیم و با سمت های خالی و پوچ آن آشنا شویم. به گمانم برای بسیاری از مردم که در زندگی هر روزه شان یک روانشناس و یک روانشناسی از طریق تلویزیون و رسانه مجازی حضور دارد خوب است که با این مورد آشنا شوند.

و دوم کسانی که خب است این کتاب را بخوانند بسیاری از ماها.

ماهایی که قبل تر ها دین و پاسخ های دینی حجت و قاطعیت ایمانی داشتیم و امروزه انتظار آن را از علم میکشیم. این کتاب نشان می‌دهد پاسخ علمی، امکان ایمان و یقین نمی آفریند. بسیاری از کسان به دنبال جایگزینی از برای دین بودند و آن را در ایمان به علم یافته اند، حال آنکه این ره خطاست. در علم، یقین و ایمان بی معناست و تو در علم فرزند تردید خواهی بود و خواهی ماند. تردیدی نامتناهی، تا چه هنگام ؟ تا هرگاه که آزمایشB آزمایش Aرا زیر پرسش ببرد. این کتاب از این لحاظ خوب است که فلسفه جهان امروز این جهان مدرن را بر تو یاد آوری میکند: تردید

در جهان مدرن گویا دیگر امکان رسیدن به یقین و امنِ ایمانی نداری و اگر این میخواهی در علم نخواهی یافت. این یکی از مهمترین ها بود که از کتاب آموختم.

و میوه این نوع زیستن تردیدانه و نه مومنانه چیست؟

یک جستجو دائم، پرسش بر پرسش و رسیدن پاسخ و دوباره پرسش تا آخرین دم. یک تحرک عجیب و حیرت آور دارد برعکس آن سکونِ امن ایمانی. آن رسیدن به ساحل ایمن است، برعکس این که بودن در اقیانوس متلاطم را مانند است.

اما نکته سومی هم برای شخص من داشت.

من سالها مددکار اجتماعی بودم و رشته کارشناسی ام علوم اجتماعی. به ما سالها یاد داده بودند همدلی یکی از اصول و اساس مددکاری است. اما این کتاب این موضوع را هم مورد تردید قرار می‌دهد و با تغییرات اندکی قانون طلایی اخلاق را بازسازی میکند:

«آنچه بر خود را می‌داری بر دیگران روا مدار!

شاید که سلیقه آنها فرق داشته باشد».

شاید جامعه ما نیاز به تردید جدی در همدلی دارد. مثلا این سخن مومنان که ما مردم را به بهشت ببریم حتی به زور آیا در راستای همدلی یک فرد مومن نسبت به غیر مومنان نیست؟

کتاب توضیحات مهمی پیرامون این واژه دارد. این که این همدلی دو سویه است. سوی دیگر همدلی بی‌رحمی است. اگر من نسبت به یک قربانی هم نژاد، هم وطن، یا هم دین،... خود حس همدلی بگیرم آنگاه احتمالاً نسبت به دشمنی که خون این قربانی را ریخت بیرحم خواهم شد.

این نگرش برای شما هم آشناست ؟

در پایان کتاب نتیجه گیری ده‌گانه واقع بینانه‌ای را ارائه می‌کند. یکی از این موارد را که به گونه ای عجیب به نظر می‌رسد را بیان میکنم تا شما را علاقمند به خواندن این کتاب کنم:

اگر هرگز سرتان کلاه نرفته، شاید باید از خود بپرسید که آیا اساساً رفتارتان دارای اعتماد کافی است یا نه!!

پ. ن

نویسنده هلندی است، شاید نیاز باشد با هلند امروز یک آشنایی یابیم و شاید این خوشبینی نویسنده ناشی از جغرافیای اوست

https://t.me/parrchenan

سه جستار

پرچنان:

چند روزی یک فیلم از یک کتابفروشی در آن نقطه دور شهر دست به دست می‌شود که فروشنده پیشنهاد میدهد شش جلد کتاب برای تهرانی ها و نُه جلد کتاب برای شهرستان ها میتواند به افراد بدون نیاز به هیچ مدرکی، امانت دهد و و افراد امانت گیرنده شش ماه بعد میتوانند آنها را بازپس دهند.

چند تن از دوستانم این فیلم را برایم فرستادند. از اینکه دوستان و آشنایان مرا از اهل کتاب و کتابخوانی میشناسند که فیلم را برایم ارسال کرده‌اند، سپاسگزارم. امیدوارم اهلش شوم.

حال پرسشی در پندارم چرخید:

آیا این نه فقط یک فیلم تبلیغاتی و جهت گسترش مارکت موضوعه است؟

به گمانم نه، این یک فیلم رندانه( با وجه مثبت و حافظی کلام) جهت تبلیغ مارکت و بازار و محصول خود است.

اما به گمانم آنچه که دلیل خوش آمدن بسیار کسان شد، این است که این تبلیغ بر کنش امانت تمرکز دارد. امانت دادن و گرفتن برای بسیاری از ما مغتنم بوده و هست.

اما با خودم پرشس را ادامه می‌دهم. چرا ما نسبت به نهادهای کتابخانه کشور بی تفاوت هستیم؟ این نهادی که در همه نقاط ایران جا و مکان دارد. امکان دسترسی به ذخیره همه کتاب خانه ها به صورت مجازی را فراهم نموده و اینکه امکان دسترسی به آن برای هر کس که عضو آن باشد مهیا است.

مثلا من کتابی را میخواهم ، کافیست در سایت کتابخانه آن را سرچ بزنم تا به من نشان دهد در کدام کتابخانه موجود است و با تماس با آن کتابخانه مطمیم شوم آیا امانت داده شده یا نه؟

در واقع پیشنهاد دارم اگر ما با این مفهوم امانت دادن کتاب ، سر ذوق و کیف آمده ایم، در یکی از کتابخانه های نهاد کتابخانه کشور عضو شویم و با منبعی گسترده از کتاب ارتباط ایجاد کنیم.

من از نُه سالگی عضو نهاد کتابخانه کشور بوده ام. از همان زمان بیشتر حجم مطالعه من ناشی از کتابهای امانتی بود و نه کتابهای خریدنی.

آن زمان‌های کودکی تا جوانی من، کتاب امانت گرفتن، برجسته تر بود تا از برای خود داشتن و کتابی را به مالکیت خود درآوردند و در زندان و قفس کتاب خانه شخصی زنجیر کردن. شاید از این روست که بسیاری کتاب های خودم را هم به آنها که خواسته اند داده ام بدون آنکه نام و نشانی و تاریخی از برای بازگشت دهم. کتابِ آزاده و بدون مالکیت را پاسدارش هستم.

یادم می آید اپل بار که با مفهوم ورود با لباس آستین کوتاه ممنوع رپبرو‌شدم در ده یازده سالگی ام و همین نهاد کتابخانه کشور بود!! حیرت سیاسی ایدولوژیک من آن زمان کلید خورد!

همچنان پیشنهاد خود را تکرار کنم که با حداقل هزینه عضو نهاد کتابخانه کشور شوید.

پی نوشت: اکنون از کتاب خانه مرکزی، کتاب بی نظیری به نام« دوران همدلی » در دست خواندن دارم که نگاه تکاملی دارد و آگاهی های کم نظیری برایم داشته است. این کتاب را مدیون پَرسه زدن در لالو های کتابخانه هستم.

https://t.me/parrchenan

در دکان محقر بقالی خود نشسته بود و از تلویزیون چهارده اینچ جعبه مانندی بازمانده از نسل های قبل تر تکنولوژی، بازی ایران در فوتبال جام ملتها را

به تنهایی تماشا می‌کرد.

یاد گذشته افتادم که تقریباً همه مردم و در هر کجای این سرزمین و حتی جهان چه مشتاقانه بازی های تیم ملی ایران را نگاه و دنبال میکردیم. یکی از حسن های آن زمان و این پیگیری آن بود که فارغ از طبقه اجتماعی و ثروت و مکنت افراد بود. همه مشتاق بردن تیم ملی بودیم. چون تیم ملی مان بود و ما ملت ایران.

اما اکنون گویی دیدن بازی فوتبال، طبقاتی شده است. طبقات متوسط به بالا کمتر پیگیرند و طبقات پایین تر هنوز دنبال کننده آن هستند.

این فقط یک گمان با استفاده از مشاهدات شخصی ام است و نمیدانم حظی از واقعیت دارد یا نه.

حال اگر فرض بگیریم که در واقعیت همینگونه است.

میتوان پرسش کرد چرا؟

دیروز همایش هوای پاک رفتم. دو مدیر مسئول آمده و کلی ارقام و آمار دادند پیرامون خودرو و حمل و نقل عمومی اما دریغ از یک جمله پیرامون مازوت سوزی. وقتی با پرسش من مواجه شدند پاسخ دادند باید بین خاموشی و سرما و آلودگی انتخاب کرد و... و حواله دادند به شیوه حاکمان...

اگر آمار کشته شدن پنجاه هزار نفر در سال بابت آلودگی هوا در کشور درست باشد( بیشتر نباشد!)

و این بی تفاوتی تک تک ما به آن که وقتی چاره نیست، ناچار تحمل بایدش.

وقتی با خبر کشته شدن سه سرباز اجنبی در سرزمینی دور، تمام تن و بدن و روانمان می لرزد و به طبع آن ساختارهای اقتصادی لرزان تر میشوند.

وقتی از نشست زمین در همین یک میدان بالاتر از منزل به راحتی عبور میکنم

وقتی با این همه برفی که در کوهستان پایتخت ریخت، خط برف را بالای ۲۵۰۰ می‌بینم

متوجه میشوم فوتبال و بی تفاوتی جامعه به آن، به همه چیزمان می آید. ما نسبت به همه امور ناچار به بی تفاوتی شده‌ایم و این بی تفاوتی مهمترین میوه نامبارکش، سست کردن و سست شدن چسب ملی و ملیتی مان را رغم می‌زند.

در واقع اینها از فوتبال تا آلودگی هوا می‌توانند بهم مربوط باشند.

و چاره چیست جز بی تفاوتی.

https://t.me/parrchenan

آمده ام خانه و به سرو‌چمان میگویم امروز قله های ارتباط برقرار کردن را درنوردیدم و سپس قصه ام را بازگو میکنم:

سوار ماشین اسنپ شدم و حرکت کردیم. آدرس را سخت پیدا کرده بود و انتظار نق و غر را داشتم.

دقایقی گذشت و گفت فرصت نکردم کناری بزنم و دقایقی استراحت کنم. از این رو پایم گرفته و شروع به مالیدن پای سمت چپ که مسئول کلاژ ماشین است کرد.

خودمانی حرف میزد. تا همان ابتدای مسیر از یک میلیون و هشتصدی که بابت تعمیر ال سی دی گوشی داده و نتیجه خوبی نداده بود گفت.

پیشنهاد دادم میخواهد تا مقصد من برانم و او استراحت کند. چند لحظه بعد دیدم ماشین را کناری زد و گفت بیا بشین.

حالا او لم داده بود و من می‌راندم. او بیشتر از زندگی و کسب و کارش و تجربه های زیسته و شغلی اش گفت و من می‌راندم و گوش میدادم.

وقتی به مقصد رسیدم. بار را به کارگر مربوطه تحویل دادم. کارگر پرسید با ماشین آمدی!! پاسخ دادم راننده خسته بود من رانندگی کردم.

کارگر در همان هنگام ساق پایش را مالید. پرسیدم اگر پای تو هم گرفته بیام بارها دریافتی را من تحویل بگیرم؟

با خنده گفت: به خدا یک لحظه پام خارید!

حس خوبی از این اعتماد پیدا کرده بودم و خاطره ای در پندارم چرخید.

چند سال پیش بود. با لباس رسمی اورژانس اجتماعی به درب منزلی رفتیم. در آدرس نبود. خانه کناری اما دربش باز بود و چندین کیسه آرد را می‌خواست از بار ماشین خالی کند در خانه.

نحیف و ناتوان میزد. پرسیدم کمک میخواهی ؟

تعجب کرد و نگاهم کرد. گفتم آن سر گونی را بگیر با هم تا گوشه حیاط حمل کنیم و اینگونه همه بار را خالی کردیم.

البته گاهی هم این کردار درست جلو نمی‌رود.

در بازار، حمل بارهای حجیم و سنگین توسط باربر های چرخی انجام می‌گیرد و معمولاً در مسیر سربالایی ابتدا و انتهای کوچه ها، به چرخ در مسیر کمک میدهم تا راحت تر آن سربالا را عبور کند.

در یکی از این کمک هام که باربر نوجوانی پانزده ساله می‌زد و ناتوان از کشیدن چرخ شده بود ،یک زور مَشتی( زیادی) دادم و سربالایی را تند بالا رفت و به ناگاه با بار چرخ جلویی متوقف شده که کارتون های چیده شده چون دیوار بود برخورد کرد. یک آخی ناشی از درد گفت و سر خود را مالید و چند تا کُلفت و ناسزا بدون آنکه برگردد و بدنبال شخص خاطی باشد، نثار کرد!!

اما من یک خصلت عجیبی دارم. با اینکه ناراحت بودم و‌شرمگین از این برخورد، تا بیرون بازار خنده ام بند نمی‌آمد. البته تلاش کردم جلوی آن چرخی نخندم. اما بند آمدنی نبود و نیست این خنده های بی موقع و مکان.

https://t.me/parrchenan

قله بارو

صبح جمعه قرار بود به کوه های تهران برویم و کوه‌نوردی کنیم. چند روز هوای ابری و پشت هم اطلاعیه های سازمان های مربوط و نامربوط از احتمالات گوناگون برفی، همه این ها به شوق آورده بود که یک برفکوبی حسابی داشته باشیم.

روشنایی روز که به قله های تهران خورد و از ماشین به آنها نگاه کردم، یخ زده و وارفتم. حتی به سرو‌چمان پیشنهاد دادم به خانه بازگردیم.

تقریباً از ارتفاع دو پانصد به بعد برف بود و در نتیجه تنها ستیغ و چکاد قله های سه هزار تایی پر برف میزد. قرار بود دوشاخ برویم و با این حساب ساعتها طول می‌کشید پایمان به برف برسد.

هم اندیشی کرده و نتیجه گیری کردیم که ارتفاعات بالاتر‌ را برویم، پس به یکی از مرتفع ترین روستاهای تهران رفته و قله بارو رو صعود کردیم.

( در ادامه عکس های از برنامه را قرار میدهم)

از آن بالادست میشد دید چگونه آلودگی هوا که از غرب و احتمالأ نیروگاه برق پایین جاده تهران کرج با ابرهای بالادستی در آسمان ترکیب می‌شوند و هوا را سمی میکنند و باران را اسیدی، چه ساز و کاری دارند .

به گمانم مهم‌ترین نگرانی هر ایرانی آلودگی هوا می تواند باشد. بالاتر از جنگها و صعود و نوسانات ارز.

اما چه میشود کرد ....

( همایشی پیرامون آلودگی هوا روز یکشنبه به کوشش گروه کندو برگزار می‌شود که بودن و شنیدن آن خالی از لطف نیست).👇👇

https://t.me/parrchenan

قله پرسون و‌ سه پست دیگر

پرچنان:

معمولاً کفش و کوه کوهنوردی زمستانه ام از اواسط آبان جایش را در کمد کوه تثبیت میکرد، اما امسال تا اواخر دیماه به تاخیر افتاد.در واقع برف نبود که کوهستان، شوق حضور بطلبد.

برای من زمستان و کوه بی برف مثل چلو بی خورشت است.

باری

این هفته چکاد پرسون را صعود کردیم.

دشت گرچال ( دشت هویج) مثل همیشه برف نداشت ، از آن برف هایی که تنه درخت های بید کنار چشمه را بپوشاند و تنها شاخه ها از برف بیرون زند.

آن قدر برف کم بود که نیاز ندیدیم از مسیر زمستانه صعود کنیم و همان مسیر تابستانی را انتخاب کردیم، مسیری که اگر مثل همیشه برف می بود، احتمال بهمن را میشد جدی گرفت.

در هنگام بازگشت از قله، برف ها بشدت آب شده بودند و برف‌آب جاری. اتفاقی که معمولا در از اواخر بهمن و اسفند می آغازید.

و در هنگام عبور از روی رودخانه جاجرود از پل آهنی ماشین رو بود که میشد به عظمت دز و کارون پی برد و به تابستان تشنه تهران با آن رود که نه جویِ لاجون جاجرود بیمناک شد.

به واسطه آلودگی که امکان دویدن و دوچرخه سواری روزانه در شهر را از من گرفته است، دو‌ سه کیلو اضافه وزن پیدا کرده ام و کوهستان آن مقدار صادق هست که این موضوع را کاملاً جلو چشمت آورد و بهت این موضوع را یادآوری کند که تو این نبودی!

برای رسیدن به قله و بازگشت مثل همیشه نبودم، خسته شدم و فشار آورد.

https://t.me/parrchenan

امروز سال‌مرگ هایده است که نزدیک به سی و پنج سال پیش اتفاق افتاد.

اما آنچه برای من این موضوع را برجسته میکند آن است که او هنوز بین ایرانیان، حتی جوان ترینشان محبوب است.

شاید یکی از دلایل این محبوبیت پاز شدن و توقف خوانندگی زن در جغرافیای ایران نزدیک به این نیم قرن است.

به گمانم، هایده شاید عرفی ترین خواننده مسلمان آن دوره باشد، آنچه که عموم مردم ایران آن دوره بوده اند. هم از علی گفته و هم از صدای اذان و آنها را با مقوله عشق ترکیب میکرد و این چنین ترانه هایش با آن صدای نازنینی که داشت بر دل می نشست. بر دل می‌نشیند هنوز.

اما آنچه که مرا وادار به نوشتن کرد از لونی دگر است. به گمانم هایده در این دو قطبی کنونی که در جامعه مشاهده می‌کنیم سهیم است. این که این چنین هنوز زنده و پویاست نسبتی از آن تاریخ دارد که می‌توانست بخواند اما دریغ از پارسال نباشد.

به گمانم یکی از راه های بر هم زدن این دو قطبی، که حاکمیت می‌تواند بکند، کم کردن مطلوبیت هایده بخصوص در نسل های جدید تر است، از این رو شاید نام و رسم معین این روزها در سپهر سیاسی کشور پر رنگ شده است.

( یک تیزر موسیقی رپ در قیاس بین معین و هایده سال پیش در آمد که نیافتمش)

خلاصه آنکه هایده تنها یک خواننده نیست. چیزی شبیه به سبک زندگی آن هم از نوع ایرانی ترین شاید باشد. امید، ناامید، سلام سلام، روزهای روش خداحافظ و دعا برای رسیدن به حاجت چون‌ زائر، نه سبک زندگی ایرانی است؟

از این رو می‌توان او را جدی تر گرفت.

چیزی شبیه به ایده ها و ایسم ها.

https://t.me/parrchenan

برای اولین بار بود که تاتر جشنواره فجر میرفتم، تاتری از برای شهرستان فسا در تالار وحدت که با لهجه آن خطه پیرامون ایل و با الهام از مکبث ، نمایش پر نفرات خود را اجرا کردند. از لحاظِ رنگ در لباس و صحنه و پارچه های رنگارنگ استفاده شده، تاتر کم نظیری بود و نامش ایل خونی.

برجسته کردن جن و طایفه جنیان که در رسم و آیین ایلات آن منطقه بوده برایم جلب توجه کرد. اینکه سالها پس از زندگی ایلی، جادو و جن و خرافه بعضاً با نامهای جدید و شبه علمی چگونه در زندگی امروز آدمیان دوباره در حال نشر و توسعه است.

شاید پاسخ در «اثر متیو » نهفته باشد.

( یک درس‌گفتار کم نظیر از دکتر مکری با نام «موفقیت و شانس

خوش‌شانسی و افسانه‌ی شایسته‌سالاری» در ادامه مطلب میگذارم که به فهم آن پرسش کمک میکند).

اما چیزی دگر نیز در تاتر، پندارم را شکل داد.

به لطف بلیط هایی که وزارت ارشاد به ارگان های مختلف داده بودند، خانواده و افرادی بشدت مذهبی یا انقلابی نیز در جمع تماشاگران پر تعداد تالار وحدت خود نمایی می‌کرد. آنها که بعضی‌شان شاید از سر خشم به بانوان شل حجاب و پوشش اختیاری می‌نگریستند. از هر دو قطب تعداد قابل توجهی بود. اما ندیدم تذکرجدی و درگیری بین این دو قطب انجام شود. حال آنکه با توجه به چهره ها انتظارش را داشتم.

به گمانم این اتفاق و حضور جامعه بشدت مذهبی در فضای عرفی و متجددانه و روشنفکری تاتر، امری مثبت و مفید و حتی آگاهانه از سوی دولت است.

این اتفاق امکان دیده شدن و نشستن در کنار هم و شاید گفتگو این دو قطب را فراهم می‌کند. آن بیگانگی که این دو قطب با هم دارند را کاهش می‌دهد. دیدن تاتری که زنان و مردان پر شمارش بیخ بیخ هم بودن و شئون فقهی را رعایت نمی‌کردند، از جانب قطب مذهبی شدید و اعتراض نکردن و برهم نزدن، امری مبارک است.

به گمانم هر چه این قطب های جامعه امکان مواجه و کنار هم نشستن بیشتر پیدا کنند امکان رسیدن به فهم و تحمل کردن دیگری را بدست خواهند آورد.

و رسالت تاتر چیست؟ آیا جز این است که به رشد آگاهی مردمان دیارش بی انجامد؟

از رفتن به این تاتر هم به خاطر فُرمش و هم به دلیلی که در بالا اشاره کردم راضی ام.

https://t.me/parrchenan

سفرنامه خوزستان

پرچنان:

باز آمد باز آمد.

فصل سفر باز آمد:

دوچرخه ها را جلوی انبار توشه قطار به صف کرده بودیم، کارگر حمل، با اشاره چشم به چرخها پرسید:

مخوان کجا بِرَن؟( می‌خواهند کجا بروند؟)

پاسخ دادیم اندیشمک.

اول بار بود فاعل سوم شخص غائب پیرامون دوچرخه می‌شنیدم. گویی که جاندار است. گویی که انسان است.گویی بچه های یک خانواده هستند و از طرف مدرسه به اردویی می‌روند. برایم عجیب بود که اینگونه با این فاعل مورد پرسش قرار می‌گیریم، ما نه آنها ( چنبر و گُلبه( دوچرخه هایمان))

کار تحویل را انجام دادیم و از مسئول پشت میز نشین که جای وز شده موهای کاشته شده در سرش به شدت خودنمایی میکند میپرسم کار ما تمام شد؟

پاسخ میدهد:

میتوانید ازشون( از شان) خداحافظی کنید!

چرا این ها، این کار کنان این چنین شاعرانه هستند ؟

آیا این خصلت شغلی شأن است که جاندار گونه به اشیا بنگرند یا خصلت زبان پارسی است که تِم شاعرانه در هر یک از ما ریخته است؟

از شنبه گزارش برنامه خوزستان ما برقرار است.

همچون سنت دیرین، گزارش ویژه در گروه خانه دوست کجاست نیز انجام خواهد شد.

پی نوشت:

صبحگاهان قبل از طلوع آفتاب و در تاریکی هنوز شبانه دیماه تهران از خواب بیدار شده ام و میبینم سرو‌چمان بلبلی میکند از برای خود ، شنگولانه برای خود زیر لب ترنمی دارد!

میپرسم بلبل خانم ما چرا چنین شده است؟

شوق سفر بلبل طبعش را غزل خوان نموده بود.

دیر میجنبیدم با بال بال زدنه هایش لب پنجره می پرید و بال میزد و نغمه خوانی می‌کرد چون چکاوک تا خود خوزستان.

در پیوست آواز باز آمد الهه تقدیم حضور میگردد.

به گمان این تصنیف، این صدا، یکی از زیباترین های آوازهایست که تا کنون شنیده ام.

سفرنامه خوزستان

قسمت اول

مقدمه

سفرنامه خوزستان

قسمت دوم

پیش از سفر

پرسشی در پندارم چرخ میخورد:

اگر قرار بود برای این سفر رسالتی در نظر می‌گرفتی آن چه میشد؟

دل‌نگران شدن به اقلیم سرزمین. شاید این میشد.

در حال جمع کردن و چیدمان خورجین ها هستیم، از اجاق و قابلمه گرفته تا لباس ها و وسایل فنی دوچرخه. در کمد کوه، به شلوارهایی بیس و لایه اولی بر میخورم که هنوز بدنم تا نیمه دی‌ماه بدان احساس نیاز نکرده است. قبل تر ها از اوایل آبان ، دو لایه شلوار، پوششم میشد. اما امسال!!

میگردم و میرسم به شلوارهایی زخیمی که در نیمه دوم سال همیشه آنها را می‌پوشیدم. شلوار را از سال ۹۳ دارم و اینک با کلی بخیه و بسته پینه هنوز در انتهای کمد نشسته است و نفس میکشد، اما از بس که امسال احساس نیاز بدان نکرده ام به سراغ او نیز حتی نرفته ام.

چند صباح قبل در حال مشاهده عکسهای دیجیتالی بودم که دهه نود در کوهستان ها، چکاد ها گرفته شده بود. از اینکه این مقدار از سفیدی و برف، هر هفته و هر سال عکس گرفته شده بود، خسته شدم با خود اندیشیدم که در فرصتی مناسب از این مقدار عکس برفی خلاص شوم و آنها را پاک کنم.

امسال اما در هوایی معتدل در حالیکه بر روی لباس آستین کوتاه خود کاپشن سبک بهاره ای می‌پوشم و در شهر تردد دارم حیرانم، به کوه های خالی از برف چهارهزار متری در رشته کوه البرز می‌نگرم. شاید آن برف‌ها که دیدم افسانه بود یا رویایی سفید؟

روزهای آخر رسیدن به لحظه سفر به خوزستان است اما با دلنگرانی، شاخص های آلودگی هوا شهر های استان خوزستان را دنبال میکنیم، اگر آلودگیشان کم از تهران نباشند بیشترند!!

آیا تغییر اقلیم به این سرعت در سرزمین آغازید؟

با این کوه های بی برف در کجای این سرزمین آب فصل های گرم را ذخیره خواهیم کرد ؟

آیا گذر روزگار ،تغییر اقلیم را در فلات ایران با این سرعت در این برهه زیستن ما شروع کرد؟ آیا دیدن آن همه برف هر ساله، بودن در انبوه برف های سفید کوهستانی تا زانو، تا کمر حتی تا سینه، تبدیل به افسانه و خاطره خواهند شد؟ و آیا هوای پاک آرزویی محال؟

ما به سمت پر آب ترین استان سرزمین می‌رویم و آن را مشاهده کرده و تفسیرش خواهم کرد آیا این حیرت بی برفی و گرمای زمستانه را که گویی گام اولیه تغییر اقلیم است در آن دیار خواهم دید؟

خوزستان

یعنی حوالی میان رودان (بین النحرین)

یعنی چاه شماره یک

یعنی شروع صنعتی شدن ایرانیان

یعنی طولانی ترین جنگ کلاسیک قرن بیستم

یعنی سی و پنج سال پس از جنگ

خوزستان یعنی آینده سرزمین ایران.

رسالتم در این سفر میتواند این باشد که دل نگران اقلیم سرزمین باشیم و حتی از آینده بی برف و آبش بترسیم!

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر خوزستان

قسمت سوم

در پیچ و خم های ریل جنوب قطار راهش را ادامه می‌دهد ، از نزدیک رودخانه سزار، از دل عمیق کوهستان تا رسیدن به جلگه

و کیست و کدامین نفر است که این ریل و قطار را مبارک نداند؟

این سازه عظیم راه آهن سراسری از جنوب تا شمال در زمان حکومت ۱۶ ساله او احداث شد. با کدام منبع مالی؟

شاید فکر کنید پول نفت؟

خیر آن زمانِ ایران پول نفت عدد مهمی نمی‌شد.

استقراض خارجی؟

خیر. استفراض برای دولت قاجار و شاهان بزرگ شده در حرمسرایش بود.

این راه آهن سراسری با این عظمت که بایست سوار قطار شد و در کوههای زاگرس و البرز به این سمت و آن سمت افتاد و کج و معوج شد تنها با مالیات بستن بر چای و قند مردم آن روز ایران ساخته شد!!

گویا نظر بر این بود که اگر فقرای آن زمان ایران با این مالیات نتوانند از نوشیدن و مصرف آن بر آیند مشکل مهم و حیاتی نخواهند یافت و کالایی استراتژیک چون گندم نیست که نبود آن به فقدان منابع مهم در انسان‌ها بی انجامد.

از پس هشتاد سال پس از آن مالیات بر چای و ساختن سازه عظیمی چون راه آهن خبر فساد و دزدی میلیارد دلاری چای در پندار ایرانی زنده می‌شود و در خودآگاه و ناخودآگاههش قیاس صورت می‌گیرد و دو قطبی شکل گرفته و یا تقویت می‌شود.

پی نوشت :

یکی از اشکالاتی که بر رضاشاه بابت ساختن راه آهن وارد میکنند آن است که از شهر های مهم آن زمان ایران عبور نمیکند، پاسخی که مرا قانع کرده است آن است که مهمترین مشکل آن زمان حکومت‌ها، ایلات و عشایر بزرگ و مسلحی بودند که در کوه ها قلمرو و حکومت داری داشتند و به سادگی تحت حکومت مرکزی در نمی آمدند و اجانب از طریق آنها اعمال نفوذ می‌کردند. به کمک راه آهن ایلات بزرگ در زیر یک پرچم قرار گرفتند. شاید نمونه معرف و داستانی این موضوع رمان کلیدر باشد.

دو

در گمانم خود را دزفولی تصور میکنم

این که سالها با رودخانه دز زیسته ام و هر روز او را دیده و نفس کشیده ام

آیا می‌توانستم دل از آن برکنم و از او و آن مهاجرت کنم؟

این مهاجرت چه سخت و جانکاه میشد.

این رود در هویت این شهر و مردمانش بسیار اثر گذار بوده است.

گویی جمعیت شهر دزفول نزدیک به سیصد هزار نفر است اما نسبت طلا فروشان شهرش بسیار بود. به گمانم بیشتر از سوپرمارکتی ها حتی و این به آب و دز ربط دارد و مربوط است.

این سرزمین با این رود موقر و پر صلابت بسیار بسیار زیباست و با توجه به این حضور الهه گونه اش با همه جنوب از بوشهر تا جزایر و تا بلوچستان بسیار متفاوت است.

اینجا حق داری آب را بپرستی و الهه اش دانی.

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر به خوزستان

روز دوم

وقتی میگویم منطقه سبز است از چه میگویم ؟

این حال زمینی است که شناز بندی شده و زمینی در اصطلاح کارگاهی است

ببینید حجم سبزی اش را!!

این‌جا که مخلوط سیمان و بتن دارد این شده است حساب کنید کل منطقه و خاک آن چه مقدار سبز است. گاهی شک میکنم نکند کسی آن ها را کاشته!!

به صد سال عقب بازگردیم در پندار

همان زمان که مستند علف ساخته شده بود

وقتی ایل از پس کوه به جلگه این چنین سبز می‌رسد و...

تا چشم کار میکرد مزرعه بود

در واقع خاکی خالی و بی محصول وجود نداشت.

آن کانال های آب این کشاورزی را ممکن کرده است. حالا میشود فهمید چرا طلا فروشی های شهر از بقالی ها بیشتر است.

باشد این آبادانی مستدام

حس خوبی داشتم از این زراعت و حال خوبی که روستا داشت.

کانال ها سرخ رگ حیاتی جلکه خوزستان است.

کسی از تاریخ احداث و بازسازی و مرمت آن ( با توجه به جنگ) اطلاع دارد؟

کار قابل تامل و خوبی بوده و دست مریزاد دارد.

فقط گویی آن شبکه مویرگی که ما در گیلان داریم اینجا نداریم یا به گونه ای دگر است.

با توجه به ساخت سد دز در سال۱۳۴۷

تاریخ ساخت داین کانالها را میخواستم بدانم.

باشد آباد و آبادانی و لب خندان و رضایت از روزگار

روز دوم

روز آب بود

آب و آبادانی

روز حال خوش خانواده کشاورز

دشتی پر از آب که از کوه های دور سر ریز جلگه میشود.

تلاش و همت می‌خواست و مرد کار

زمین و آب مهیاست.

باشد این چنین همه سرزمین

https://t.me/parrchenan

سفرنامه خوزستان

روز سوم و چهارم

شاهرکن دین...

از دور هم غلط املایی آن مشخص است. حتی تاپینگ خودکار گوگل نیز آن را اشتباه نمیکند.

اما چرا آموزش و پرورش در تابلویی که در خانه معلمش نصب کرده بود این اشتباه و غلط را میکند ؟

روز اول خانه معلم رفتیم.

معمولاً در سفرها مشکل خاصی در خانه معلم نداریم یا جا هست و یا جا نیست و متناسب با هر دو موقعیت عمل میکنیم. اما این‌بار مسیولی که بشدت چهره مذهبی انقلابی داشت گفت فقط باید آشنا معلم داشته باشید. با چند تن از دوستانِ دبیری که داشتم هماهنگ کردم و در نهایت به کمک کارت پرسنلی باجناقم، هماهنگی انجام شد.

با خود گفتم شاید مراکز گردشگری و بوم گردی که گسترش یافته است این شرایط جدید، معمول شده است.

مقام مسئول گفت سویت نداریم!!( به نظرم داشت)

و باید اتاق بگیرید.

اتاق ها سه تخته هستند اما شما باتوجه به آنکه دو متاهل و یک مجرد هستید باید سه اتاق بگیرید!!!

اینجا در پشت دین مداری تجسس گرایانه خود تلاش بر مارکت و بازارسازی خود کرد. به اسم دین و اینکه شما متاهل ها نباید با مرد مجردی باشید اتاقی اضافی بر ما تحمیل کرد.

وقتی نگاه ابزاری به مقولات داشته باشی آنگاه اگر منافعت ایجاب کند شاه رکن الدین را، هم می‌توانی شاهرکن‌الدین بنگاری حتی اگر خود خود خود سیستم آموزش و سواد این مملکت باشی

پی نوشت:

*با همه این که تهیه سه اتاق را بر ما تحمیل کرد مبلغ آن با توجه به این تجربه سه روز معقول بود و مبلغ بیشتر نمی‌زد.

** در شاه رکن الدین با توجه به فضای سبز و هوای سبک و معماری عارفانه ای که داشت، حسی از معنویت و درون پر شدگی را میشد پیدا کرد. باغ آبادی داشت. پر از نارنج و نخل و سخپتی سرشار از ناگفته ها پر از راز

https://t.me/parrchenan

سفرنامه خوزستان

روز سوم و‌ چهارم

شوش عظمتی که انتظارش را نداشتم.

شاید به اتفاق، همه ایرانیان مجموعه تخت جمشید را اثری عظیم از ایران کهن بدانند اما امروز و این سفر و دیدن مجموعه تاریخی شوش نظرم را تغییر داد. شوش کم از تخت جمشید ندارد حتی کمی هم افزون تر چرا که یک قلعه صد و ده ساله استوار و محکم نیز داشت و مجموعه عظیمی از تاریخ شش هفت هزار ساله نیز هنوز در زیر خاک پنهان در خود دارد.

اما غمگین میتوان بود

از اینکه در زمان ناصرالدین شاه، فرانسویان با شاه یک قرارداد می‌بندند و توانستند به کمک این قرارداد کاوش های خود را در شوش انجام دهند، قلعه بسازند و اشیاء بی نظیری از جمله قانون حمورابی را کشف و از طریفغ عثمانی به موزه لوور ببرند. سر ستون های عظیم کاخ آپادانا و هزاران قطعه دیگر را.

آنها با این کار موزه خود را جهانی کردندُ و ثروتمند‌. و ثروت از طریق توریست به آن کشور در طول قرون روانه شد تا به اکنون.

شاید میتوان غمگین بود از اینکه این میراث دست ما نیست.

و اما میتوان خوشحال بود از اینکه از طریق آنان و دانش آنان توانستیم تبار کهن تری از این مرز و بوم را بشناسم که اگر نبودند شاید هویت ملی ما اینگونه نبود که هنوز هم از زمانه فردوسی تا قرن گذشته از وجود امپراطوری هخامنشیان شاید بی‌خبر مانده بودیم هنوز اگر آنان نبودند.

پاسارگاد را به عنوان قبر مادر سلیمان یاد میکردیم!!!( اشاره به سخنان چندی پیش )

آنها از طریق موزه های خود ما را و مردم جهان را با ما آشنا کردند. اشیا را از گورستان و وادی خاموشی به فریاد وا داشتند. و صد البته مزد آن را هم گرفتند و ثروت این سرمایه گذاری را تا اکنون برداشت میکنند حال آنکه آن چاه های نفتی که آن سالها در سرزمین استخراج شد اینک اما دگر خشکیده است.

از طریق آنها و موزهایشان ما شدیم ما، ما آدمیان، این دست آورد ماست فارغ از قوم و قبیله‌ و نژاد

ما، گونه نا، این تمدن ماست

در دیدن موزه، آقای کثیری که ازبخش خصوصی بود ما را لیدر شد، روایتگری و قصه گویی و رفرنس های تاریخی که میزد ، خوب بود که اشتیاق او را به کار خود نشان می‌داد و ما را مشتاق تر.

به گمانم موزه ها و محوطه های تاریخی را حتما باید با چنین لیدرهایی دید تا ارزش کار دستمان بیایید.

آنها یک سناریو دارند که از کجا به کجا برسند حتی نحوه دیدن اشیا را سناریو دارند. راوی هستند و روایت های جذابی را می‌توانند ارائه کنند.

امید آنکه این بخش خصوصی روز به روز قوی تر و فربه تر گردد که البته ایشان خلاف این امید را به ما خبر دادند.

به نظرم اگر خود را و هویت خود را ایرانی میدانیم، نیازمند سفر به شوش و دیدن آپادانا هستیم.

این فصل بهترین زمان برای دیدن و آموختن و هویت سازی و هویت یابی است. لحظه تراشیدن اندیشه هویتی مان. همه ما سبز و بدور از گرما و شرجی

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر به خوزستان

روز پنجم

چند صباح قبل بود که پیرامون کافه های تهران صحبت می‌کردیم و مدعی بودم که کافه و قهوه بازی در تهران ادایی شده است.

بر این گمانم قهوه جهت کار کردن بهتر طبقه کارگری در سیستم آمریکایی توانست در همه نقاط عالم فراگیر شود. اصل موضوع کارکرد بهتر جهت کاپیتالیسم بود. حالا این همه اسم فانتزی و کافه بازی یک سرگرمی طبقه نسبتا مرفه می‌تواند باشد و ادا بازی.

باری

گذشت تا رسیدیم سفر خوزستان.

امروز صبح در مسیر بودیم که ابوجلال را دیدیم. قهوه فروشی دست فروش که مشتریان عرب خودش را داشت.

و قهوه بسیار ترشش را نوشیدیم و سپس چای زعفرانش را، گفت پیاله را با دست راست میگیری و اگر نمیهواستی دوباره پر شود پیاله را تکان تکانش میدهی.

اهل سخا بود هزینه کرد خود را نمی‌خواست بپذیرید و با هزار ترفند به او پرداختیم.

اما با خود می‌اندیشم چرا در شهر که دنبال کافه محلی قهوه فروشی محلی بودیم یافت نکردیم برویم بنشینیم و بنوشیم؟

پاسخ ساده است. قهوه را سرپا، بدو، می نوشی که پر انرژی بر سرکار روی، برعکس چای که نیاز به نشستن دارد گفتگو دارد سرد شدن دارد، حجم بیشتری از قهوه دارد و از این رو چایخانه محل نشستن و گفتن است و قهوه سرپاست

ابوجلال همانی بود که میبایست می‌بود، آنچه در سنت هزارساله اش میخواست. بهترین عکس را از ما گرفت ، سخا و معرفت نشان داد، کارش را دوست داشت و همه ابو جلال را و قهوه اش را دوست داشتند و برای او با توجه به رفتارشان هویت و احترام قایل بودند.

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر خوزستان

روز پنجم

صبح سرد شوش است و مهی شدید از رودخانه شاوور بلند است. منظره بی نظیری از رودخانه پیش رُخمان بود.

شاوور نقش مهمی در حیات شهر و تمدن ایلامی و امپراتوری هخامنشی داشته است. مهم تر از آنچه در دیده آید. ظهور این امپراطوری و زبانی که در آن گسترش یافت و اکنون ما ادامه دهنده‌ی آنیم. شاید در خود ریشه هایی از تبار دورمان را به قصه و روایت هخامنشیان گره زده باشیم.

رود شاوور در زمستان‌ها گرم است و در تابستانها سرد و ضرب المثلی عرب دارند که به شاوور می‌گویند هر زمان که در تو شنا کردم لرزیدم.

اما این روزها نمی‌توانی در آن آب تنی کنی، رود کثیف و آلوده است. برای عکس گرفتن مجبور بودیم جای خالی میان زباله ها بیابیم.

کلا در این چند روز که در میان دشت ها و رود ها رکاب زدیم، آبها را آلوده دیدم، آبها کف آلود می‌شدند و اثرات آلودگی را مشهود می‌کردند.

به گمانم معزل اصلی منطقه آب آلوده و ورود فاضلاب و کودهای مزارع به رودهای منطقه است.

حال آنکه رگ حیاتی خوزستان ، کشور و تک تک ما به همین آبها بستگی دارد.

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر به خوزستان

روز ششم

هفت تپه

از مطالعه تا احداث سد دز اتفاقات مهمی در خوزستان افتاد، حکومت وقت تلاش داشت زمین های بسیاری را زیر کشت ببرد و از این رو شروع به مسطح کردن زمین ها کرد، که در هنگام مسطح کردن به هفت تپه رسیدند و زان پس در همان حکومت باستان شناسان اقدام کردند...

چیز مهمی که در آنجا مرا فرا گرفت معماری خاص موزه بود اجازه دهید قبل از آن به یک معماری دیگر بپردازم تا اهمیت و درخشش الماس معماری خوب هویدا شود.

در شوش یک هتل سه ستاره گرفته بودیم که افتضاح بود. اتاق پنجره نداشت و دستشویی و حمام فاجعه باری داشت که درش به کابینت آشپزخانه گشوده میشد و...

نیمه های شبی که در آنجا خوابیده بودم خواب زلزله دیدم زلزله در لحظه یعنی در خواب تکان میخوردم، از خواب که پریدم سه و نیم شب بود و شروع کردم به بررسی وضعیت ساختمان، زمین دو بر بود و مربع و با خود به حماقت معمار آن فکر میکردم و اینکه چه مقدار میتواند نادان باشد که چنین ساختمانی را طراحی کرده باشد از خودم حرصم گرفته بود که این موقع شب پس از آن همه خستگی چرا نمی‌خوابی که صبح گاه باید کیلومتر ها رکابان شوی...

اما معماری موزه، با توجه به یافته شدن آرامگاه ، چیزی شبیه آن را در پندار تداعی می‌کرد ، با سه پله کوتاه وارد ساختمان می‌شدی و هنگام خروج با انبوهی از درختان نخل سر به فلک کشیده و سر سبز و محوطه سازی سبزی روبرو می‌شدی.

چیزی چون بیرون آمدن از آرامگاه و حضور در زمین. از معماری آن بسی لذت بردم.

و اما

چغا زنبیل

که به معنای تپه سبد وارونه به زبان عربی است. چیزی عظیم که کوهی را تداعی می‌کرد از پس سه هزار و دویست سال قبل.

حیرت از عظمت و بزرگی آن که دو طبقه اول آن فرو ریخته است هنوز از پس این همه سال آدمی را شگفت زده میکند چه رسد به مردم آن زمان که همه سازه پنجاه و دومتری را با آن ابعاد و کوه مانند می‌دیدند.

از خود خجلت زده هستم که تا به امروز زیستنم وقتی برای آن نگذاشته بودم و آن را ندیده بودم، برای هویت ایرانی دیدن جلگه خوزستان، تمدن ایلامی و زیگورات چغازنبیل لازم است.

و در پایان شب

در روستای خماط مستقر شدیم، روستایی عرب نشین، آقای بدوی میزبان ما هستند و اطلاعات خوبی از فرهنگ اجتماعی و قبیلگی آنجا داد.

در آشپزخانه مشغول تهیه شامار( ناهاری که به شام چسبیده و اصلاحی من درآوردی) هستم پسر پنج ساله عرب مشغول بازی گوشی، تلاش میکنم با او بتوانم سخن بگویم، ناتوانم ، یادم میآید در یکی از آیه های شنره بقره پیاز میشد بصر، آن را نشانش میدهم و میگویم بصر و سیب زمینی را نشان میدهم و میخواهم نامش را بگوید اما در ایجاد ارتباط ناتوانم ، تنها میتوانم تا یه لغت بکار ببرم و لغت چهارمی اما در کار نیست

یاد سوسن تسلیمی در فیلم باشو می افتم و تلاشش برای ارتباط با پسرک جنگ زده و پایان بندی فیلم که باشو با چشمانی گریان کتاب فارسی خود را پیدا میکند و میخواند: همه ما فرزندان ایرانیم...

زبان فارسی به عنوان چسب بهم متصل کننده ما بهم، این زبانی که من از اینجا می‌نویسم و شما در هر نقطه از عالم میتوانی بخوانی ، اثر جادویی زبان مشترک هر سرزمین است و زبان مشترک ما فارسی است و این ایران، ایرانی که باید شناخت و آن را در نظر داشت با دل رنج هایش دل نگران شد. ریشه ها و تبارهایش را در آثار بجا مانده در جغرافیا و تاریخ و فرهنگ و اجتماع و جامعه اش شناخت ، با دردهای کارگران هفت تپه اش ، با اختلاسهایش ، دل نگران شد، در غم آنها شریک شد ... که ایران یعنی همه اینها، از کشته شدگان ترور کور کرمان تا حکم انفصال از خدمت کارگران معترض به دزدی در شرکت نیشکر هفت تپه

که

ما گل های خندانیم

فرزندان ایرانیم

ایران پاک خود را

مانند جان می دانیم

ما باید دانا باشیم

هشیار و بینا باشیم

از بهر حفظ ایران

باید توانا باشیم

آباد باش، ای ایران

آزاد باش، ای ایران

از ما فرزندان خود

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر به خوزستان

روز ششم

امروز اولین دیدارم با کارون بود، اولین بازدید از شوشتر و پر از اولین ها...

اما پیرامون آنها نخواهم نوشت، چرا که امروزم را چیزی دیگری ساخت.

مردم منطقه تا حدود زیادی از گذشته و رژیم گذشته تعریف میکنند. نسبت به آن دوره مثبت اند و این دوره نسبتاً منفی.

حتی راننده تاکسی مبنایی فلسفی بر گفتار خود چیده بود، معتقد بود افرادی چون خودش که ضد آن رژیم قیام کردند باید بمیرند که نفرین پدر پشت سر آنهاست و آنگاه پدر بعدی خواهد آمد.

گفتارش مرا یاد پادشاه دورناش انداخت، گویی ناخودآگاه و خرد جمعی این منطقه روح جمعی آنها هنوز در تاریخ چرخ میخورد:

بر کتیبه ورودی چغازنبیل جملاتی با عنوان «نفرین نامه اونتاش ناپیریشا، پادشاه تمدن ایلام باستان» حک شده است: «من اونتاش ناپیریشا با آجرهای طلایی رنگ، نقره ای رنگ، سنگ های عقیق و سنگ های سفید این معبد مطبق را ساختم و به خدایان ناپیریشا و اینشوشیناک از محله مقدس هدیه کردم. کسی که آن را ویران کند و کسی که آجرهای آن را منهدم کند، کسی که طلاو نقره اش را، سنگ های عقیق سیاه، سنگ های سفید و آجرهایش را بردارد و به محل دیگری ببرد، باشد که نفرین خدایان محل مقدس ناپیریشا، اینشوشیناک و کریریشا بر سرش نازل شود و باشد که نسل او زیر خورشید برچیده شود.»

گفتار مرد راننده و نفرینی که بابت تاوان انقلابی گری دوران جوانی داشت مرا یاد این کتیبه انداخت، جنس سخنش تباری تاریخی به خود می‌گرفت. بیشتر درد راننده از حجم دزدی‌هایی بود که در طول عمر خود آنها را در منطقه خود دیده بود.

اما راننده از رزمنده بودن خود در دوران نوجوانی اش گفت و دلیل حضورش را حیثیت نامید( با تلفظ صحیح این واژه به عربی) و ای کاش معمای آن را در ایل و عشیره فهم میکردم و نه معنای لغوی آن را.

و مهمترین سخنی که از او شنیدم که حیرتناکم کرد چیزی دگر بود وقتی از جریان کشته شدن زنی توسط شوهرش و قضایای او که در اهواز که دو سال پیش اتفاق افتاد پرسیدم، تلاش کرد از سخن تفره برود و بگوید ما آن را فراموش کردیم ما آنگونه نیستیم ما تغییر کرده ایم. پرسیدم از چه زمان، گفت از بیست سال پیش و فیلم عروس آتش!!

با فیلم عروس آتش ما شروع به تغییر کردیم و انصافا گویی اینگونه بود

در روستا ما زنان بیشتری را در معابر می بینیم ، همسر مرد بوم گردی ما گرم میگیرد فراری و گریران نیست و ...

هیچ گاه باور نمی‌کردم هنر این کند و یاد جمله ای از فیلم علی حاتمی می‌افتم، اگر نیت صد ساله دارید سینما درست کنید ، سینما آدم تربیت می‌کند..

وی نوشت:

*کارون را بسیار دوست داشتم

** دورنتاش نام قدیم شهری بود که چغازنبیل در آن قرار دارد

https://t.me/parrchenan

سفرنامه خوزستان

روز هشتم سفر

دو روز آخر سفر، ما در بطن فرهنگ عربی بودیم. فرهنگی برخواسته از طایفه و عشیره که هنوز بسیار پر رنگ است و در زندگی هنوز جاری. تقریباً در تاریخ ایران، بسیاری از مردمان به ایل و طایفه وابسته بوده اند اما به مرور با توجه به ظهور دولت مدرن ، از آن رها شده و به افراد مستقل از ایل و طایفه تبدیل شده اند و هر فرد به تنهایی میتواند حافظ پاس‌داشت آزادی و امنیت خود به کمک دولت مدرن باشد اما در این خطه این اتفاق کمتر صورت گرفته و آن طایفه و عشیره بزرگ هنوز کاملاً پر رنگ است و هنوز مظهر دولت مدرن که حمایت از آزادی افراد در همه شئون است اتفاق نیفتاده است.

هنوز ریش سفید و شیخ امکان قوی در حل اختلاف دارد و محاکم دولت مدرن تقریباً ناکار آمد و فاقد اعتبار!!

چیز دیگری که در اینجا ایران دیدم یا بهتر است بگویم شنیدم و در جاهای دیگر ندیده بودم، آن بود که در دست تقریباً بسیاری از مردمان ساکن در روستا اسلحه است آن هم از نوع کلاشینکف ( به قول خودشان کلاش) هر فشنگ مبلغی دارد و عیاری است برای وزن افراد.(هر فشنگ صد هزار تومان است)

مثلا شبی که ما در روستا بودیم صدای تیری آمد ، پرسشی که مطرح کردم، پاسخ دهنده توضیح داد که جوانی مرده است و آن تیر را بدین جهت پرتاب کردند. حال اگر بزرگی و شیخی بمیرد تیرها رگباری است که آسمان را خواهد شکافت.

اطلاعات جالبی را یحیی یکی از روستاییان منطقه هنگام صبحانه به ما داد، اینکه در آن مناطق شاید ماهی یک جنگ بین دو طایفه صورت می‌پذیرد و آن جوان مرحوم که ما در روز قبل از آن صدای تیری شنیدیم در جنگی که بین دو عشیره صورت گرفته بود کشته شده است. جنگی که سیصد نفر در آن شرکت داشتند و یازده روز ادامه داشته است و تا میلیون ها تومان تیر در آن استفاده شده بود. با توجه به شیوه طنزی که گوینده در بیان این روایت ها داشت، زهر و تلخی ماجرا کاسته میشد.

از فضا و گفتگو اینگونه متوجه شدم که وقتی شخصی خود را در قاموس طایفه و عشیره ببیند معمولاً از فردانتیت فرد کاسته می‌شود از این رو شاید مرگ افراد آنگونه که در جامعه مدرن دارای بار حقوقی، مالی، کیفری، و جان یک انسان هست دیده نشود.

منطقه سردار سلیمانی را بسیار دوست میدارد چرا که در سیل نود و هشت او با امکانات موجود در دستش به کمک آنها شتافته بود. روایت می‌کرد هنگامی که به روستای آنها آمد ، مردم روستا یزله می‌کردند و تیر می انداختند. سردار به صورت طنز گفته شما که از برادران سپاه بیشتر اسلحه دارید!!

راوی ما روایت می‌کرد بعضی از طوایف آن قدر اسلحه شأن را دوست دارند که حتی شبا هنگام هم در نزدیک به آن می‌خوابد.

شاید یکی از مهمترین چیزها در منطقه برای هر فرد اسلحه اش هست و سپس زمین و زان پس حیثیت و این مثلث می‌تواند تبدیل به مثلی خونباری شود

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر به خوزستان

روز هفتم

یحیی

در روز هفتم سفر با یحیی در امامزاده ای آشنا شدیم ، کشاورزی متمول، متولد ۱۳۶۴، جهان دیده و اهل سفر و سفر کرده به یونان و استانبول.

از دیدن ما بسیار بسیار خشنود بود و آثار این خوشحالی همه صورتش را در بر گرفته بود. بسیار زیاد ما را دعوت کرد که به منزلش برویم اما ابتدای روزمان بود و ما باید سی چهل کیلومتری رکاب می‌زدیم هنوز.

توضیحات خوبی داد برای ادامه سفرمان، اینکه در راه ممکن است فردی اعرابی به زور جلو ما در بیایید و بخواهد ما را در منزلش مهمان کند،

اول ما سخنان او را جدی نگرفته و ناشی از طنز وجودی اش گمانه زنی کردیم اما این اتفاق به نوعی افتاد،

در ادامه رکاب زدن فردی فرمان دوچرخه امیر را به زور گرفت و ول نمی‌کرد و می‌گفت باید مهمان من شویدو یا یک نفر دیگر با کلام میخواست ما را متقاعد کند که مهمانش شویم و یا اینکه پیر مردی قوی بنیه و عرب وسط جاده ایستاد و آغوشش را چون صلیب باز کرد و به امیر اشاره کرد که در آغوشش در آید تا راه را بگشاید. از دیدن ما صورتی بسیار بشاش پیدا کرده بودو خطوط چهره هاش که چون زمینی کم آب خورده خط و ترک داشت از خنده شکفته بود.

عرب به معنی واقعی کلمه عاشق مهمان است. عاشق مهمان داشتن.

آنچیزی که بسیاری از مهمان نوازی اعراب عراقی در اربعین دیده اند این سو و در مرز و بوم خود ما نیز هست چرا که این یک سنت در اعراب است.

شبا هنگام یحیی به من زنگ زد و اینکه اقوامش او را نکوهش کرده اند که چرا ما را دو سه روزی نبرده مهمانش، او در پاسخ گفته من التماس شأن کردم ولی اقوامش شانه بالا انداخته و گفتند باید آنها را می‌گرفتی و به زور می بردی مهمانشان میکردی!

چنین خصلتی از مهمان نوازی را به چشم دیدم من در همین سوی سرزمین.

چند روز قبل که در نزدیکی چغازنبیل بودیم ما را از انتخاب این مسیر و رکاب زدن در این خطه نهی می‌کردند و مسیر اصلی و ترانزیتی را پیشنهاد می‌دادند تا رسیدن به اهواز اما ما این را انتخاب کردیم و در آغوش فرهنگی هزار ساله رکاب زدیم.

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر به خوزستان

روز نهم( روز پایانی)

یک

در بازار ماهی فروشان اهواز صبح گاهان، اول وقتِ بازار در حال پرسه زدنیم، ماهی جنوب میبینم و بلند ، فکری که ناشی از احساسیست را بیان میکنم:

کاش میشد ماهی خرید و ماهی درست کرد ، جنوب آمدیم و ماهی نخوردیم اما حیف که وسایل پخت و پز نداریم.

هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای خانمی از پشت سرم آمد که پسرم من برات درست میکنم. برگشتم دیدم، خانمی میان سال با چهره بشاشی‌ صاحب سخن است. جا خوردم و گفتم نه خانم آخه چرا به شما زحمت بدهم؟ اما ته دلم غنج رفته بود از پیشنهادش. سروچمان و زهرا هم به سخن در آمدند که نه این چه حرفی است و ممنون و... و ده دقیقه گفتگو و نه گفتن خانمها گروه و آری گفتم خانم بشاش و خون گرم ادامه یافت و من هم هی شل شدم و در تیم خانم رفتم و در نهایت خانمهای گروه رضایت دادند. خانم با توجه به آنکه شاید ما خیلی بوی تند ماهی نپسندیم، ماهی مزلک پیشنهاد داد و خریدم و گفت ساعت دوازده زنگ می زند که برویم ماهی های طبخ شده را تحویل بگیریم.

و ظهر در کنار کارون زیبا، کارون عزیز ماهی بسیار خوش پخت و خوش طبخی را که توسط یک زن اهوازی چیره دست طبخ شده بود میل کردیم.

آیا اگر شما از خوانندگان این صفحه نبودید این به صداقت این روایت تردید روا نمی‌داشتید؟

اینجا چیزی از معجزه در روابط گرم انسانی حاکم است. معجزه واژه برحقی است در میان روابط اجتماعی

دو

با دوچرخه ها دیگر به نزدیک اهواز رسیده بودیم و پایان رکاب زنی را میشد حس کرد.

اما دیگر جاده خاکی ، و جاده فرعی وجود ندارد و شش کیلومتر را باید از جاده اصلی و ترانزیتی و شلوغ ، گذر کنیم. حس امنیت نداریم و ترجیح می‌دهیم این مسافت را وانت بگیریم. در حال بستن دوچرخه ها به وانت هستیم و چشم به راه یک سواری تا بقیه با ماشین سواری برویم. یک پراید می ایستد و می‌پرسم اهواز میروی، ثانیه ای می اندیشد و پاسخ مثبت میدهد ، پیرامون هزینه ماشین میپرسم ، پاسخ کاملی نمی‌دهد و می‌گوید سوار شوید.

وقتی که خورجین یکی از دوچرخه ها را میخواهم در صندوق عقب ماشین بگذارم یک قابلمه بزرگی درون آن بود میکشم به کناری تا خورجین راحت جا شود. قابلمه هنوز گرم است. سوار شدیم و از راننده شماره کارت خواستم، پاسخی نداد، التماس کردم، پاسخ داد: خودت را خسته نکن، من کارم مسافر بری نیست. با خانواده در بیشه بودیم و آمدم از منزل چیزی ببرم شما را دیدم و سوار کردم!!

بدون هزینه ای ما را به اهواز رساند و برگشت!!

حتی نامش، حتی پلاک ماشین را نمیدانم.

در طول دو روزی که در اهواز بودیم پیش می آمد پرسشی بابت جای بهتر، جای دیدنی، بازار مناسب... پیش آید ، نگران بودیم از فردی بپرسیم، که شاید فرد پاسخ دهنده کار و بارش را ترک کند و به کار و بار ما برسد. از این رو نگران می‌شدیم و چه بسا نمی پرسیدیم حتی!!

سوم

در اواسط سفر ما را حذر دادند از عبور از جاده و مسیری که انتخاب کرده بودیم ، در حالیکه تقریباً هیچ کدام حذر کنندگان در ده سال اخیر از آن مسیر عبور نکرده بودند، دل نگران امنیت ما بودند. در آن زمان یاد رکاب زنی بلوچستان افتادم، وقتی که گفتیم میسیرمان از زادگاه ریگی عبور کنیم فکر کنم نامش لادیز بود اگر درخاطرم درست مانده باشد.

چهارم

ماه گذشته کتابی به نام آدمی می‌خواندم که هنوز در پرچنان آن را معرفی نکرده ام. یکی از اتفاقات مهم این کتاب آن بود که نسبت به آزمایش های علمی و روانشناسی و انسانی مرا دچار تردید کرد، در واقع آزمایش های علمی در حوزه اجتماعی و انسانی آنگونه که فکر میکردم نبود. آزمایشات معروف و مهم گذشته پر اشتباه و حتی شاید مغرضانه بودند و این را نه یک فرد، بلکه آزمایش های علمی جدیدتر که کارشان بررسی درستی آزمون هاست می‌گفت. در واقع نشان می‌داد مناسبات انسانی پیچیدگی های بسیار بیشتری دارند که آزمایشات گذشته آن را لحاظ نکرده اند. روابط انسانی پیچیدگی زیادی دارند و علت و معلول ساده ، خطی یا نقطه ای نیستند و شبکه ای و چند وجهی اند.

و اما نتیجه گیری:

پندار انسان احتمالاً به دلیلی تکاملی ذهنی تأمیم دهنده است. پتانسیل آن را دارد که جز را به کل تامیم دهد و در نتیجه دچار سوگیری شناختی شود.

به دلیل تکاملی پندار انسانی منفی ها را بیشتر از مثبت ها در پنداره و حافظه بایگانی میکند.

از این رو ممکن است این ساز و کار تکاملی افکارش را رهزنی کند. مثل همه آنهایی که آن مسیر انتخابی ما را نرفته بودند اما می‌گفتند شنیدیم چیزهایی، نروید بهتر است( اگر کتاب آدمی را بخوانید احتمالاً بیشتر مراد سخنم را درخواهید یافت)

ما بسیاری از نقاط ایران را رکاب زده ایم اما نگاه من این است که به گرمی و پذیرا بودن عرب ها و جنوبی ها کمتر دیده ام. البته که هر فرهنگی جای رشد دارد که فرهنگ انسانی بسان رود، رونده است نه چون مرداب. فرهنگ عربی را نیز پویا و رونده دیدم چون همه فرهنگ ها و چون آدمی.

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر به خوزستان

روز پایانی

کتابی در بازار هست به نام ایران کجاست و ایرانی کیست؟

انصافاً پرسش سختی است.

این تعریف و مرز بندی در کجا میگنجد ؟ در جغرافیا؟ در فرهنگ؟ در زبان؟ در خون؟ در سرشت ؟...

به گمانم هنوز ما این مای ایرانی نتوانسته ایم در تعریفی به جمع بندی برسیم و نشان های این سخن در دو دستگی ها و دو قطبی های اکنون جامعه است. خوشحال شدن از مرگ این وری، یا آن وری غضب آلود یا هر کی دوست نداره جمع کنه بره... است

ما نیازمند فهم و ادارک این موضوع هستیم نه در بیان نه در حافظه که در کل وجود و در سه ساحت پندار و گفتار و کردار.

لذا پیشنهادی دارم چیزی چون ساختن کتابخانه ولی نه آن گونه

اینبار پیشنهادم کنش‌گری فعال خود ماست.

در سفر ما با فردی به نام یحیی آشنا شدیم. او ما را دعوت به خانه اش کرد وقتی ما نتوانستیم منزلش نرفتیم گفت پس اربعین یا عاشورا باید بیایی.

اربعین نماد سفر به کربلا است و نمادی از پیوند مذهبی

من اما پیشنهاد دارم اربعین یا عاشورا در سرزمین خود به سفر رویم، مناسبات خاصی که از عربهای آن سوی سرزمین تعریف شنیده ایم را این سو آزمون کنیم.

لذا پیشنهاد دارم در سفری با قطار به اهواز به دیدار یحیی و فرهنگ عربی اش رویم و در جستجو ایران کجاست و ایرانی کیست باشیم

https://t.me/parrchenan

گزارش سفر به خوزستان

قطار، قم رود، لحظاتی قبل از رسیدن به ایستگاه تهران

معمولاً پس از برنامه به جریان سفر نگاهی می اندازم تا یک سرتیتر برای آن بیابم، عکسها و پنداره ها را مرور و بررسی میکنم، مشاهدات و ارزیابی هایم را کنار هم میگذارم، از همراهان و همرکابان میپرسم و اینگونه از جزئیات به یک کل واحد میرسم.

برای سفرنامه خوزستان اکنون از خود میپرسم سر تیتر آن چه خواهد بود؟

این مای ایرانی برای هویت خود برای این ما بودیم خود معمولاً به تبار و تاریخ خود مراجعه می‌کند و از آن قصه های تاریخی بدنبال هویت و این چسب «ما»شدگی است. بعضی در برهه ای از تبار توقف می‌کنند و از آن هویت فردی می سازند. مثلا باستان گرا شده و آثاری چون تخت جمشید و پاسارگاد را در قصه هویتی خود پر رنگ می‌کنند یا بعضی در تیتر دینی این هویت را کشف میکنند و از تبار مذهبی و دینی بدان می‌پردازند و تبلور آن را در مناسک مذهبی و اماکن تاریخی مذهبی چون مشهد می‌یابند.

اما این گونهِ هویتی ما یک جای خالی بزرگ و عمیق دارد، همه هویت این ایرانی ما به تبار و تاریخ گِره خورده است. یا تاریخ باستانی و یا تاریخ دینی مذهبی. در واقعی همه این هویت چیزی از جنس تاریخ است و تاریخ گذشته است. آنچه بوده ، عنصر زنده و پویا ندارد چون در گذشته و ماضی است.در حالیکه ما به چیزی زنده و جاری نیاز داریم. چیزی چون فعل ستمراری.

آن چیز جاری و زنده چیزی نیست جز رودخانه های کلان و تاریخ ساز این مملکت که اکنون در جغرافیای سیاسی حال حاضر ایران زمین جاری هستند.

در تاریخ ایران زمین رودخانه های آمو دریا، سیر دریا، سند، دجله و... بوده اند و اکنون اما نه. پس در هویت کنونی ایران ما جایی ندارند. اما

هویت ایرانی زنده و جاری نمی‌شود این ما، رگی جاندار در آن به گردش در نمی آید تا من ایرانی رودخانه های چون دز، چون کارون، چون اروند رود، ارس، سفید رود، زاینده رود، شاوور، گرگر، کرج، اترک و... را ندیده باشیم. در آنها نفس نکشیده باشم. آن را لمس نکرده باشم.

به گمانم این رگ های حیاتی و جاری و زنده حتی از تبار تاریخی و باستانی ما مهمتر است، چرا که فرهنگ و روزمره مردمان کنونی، همین الانی ما بدان وابسته است.

من ایرانی نیازمند حضور در کناره های این رودها هستم، لمس آن هستم، شنیدن قصه و روایت آنها هستم، شنونده تاریخ و تمدنی که ساخته و نابود شده در حضور آنها بوده، باشم .

و چون هویت ایرانی ما این هویتی که در جغرافیا و اقلیم خشک ما اگر به رودهایش گِره بخورد آنگاه است که دولتمردان و حکومت‌ها به آسانی روی آنها برنامه نخواهند ریخت؟ خود ما تک تک ما، آن ها را آلوده نخواهیم ساخت، دل نگران آن ها خواهیم بود و زنده بودن این مای ایرانی به رودهای جاری اش گِره زده خواهد شد.

به گمانم آگاهانه یا ناآگاهانه تلاش بر این بوده که هویت ما تنها تبار تاریخی در آن حضور داشته باشد و از گره خوردگی آن با زنده ترین و جاری ترین عنصرش، یعنی رودها غفلت شود.

تیتر سفرنامه خوزستانم را این خواهم گذاشت:

رکابان شدن در حضورِ حضرت رودخانه دز و کارون

پی نوشت:

سفرنامه با عنوان پس از سفر در پرچنان چند جستاری ادامه خواهد یافت.

https://t.me/parrchenan