خالچهر
پرچنان:
برای کنکور میخواندم و عاشق روزنامه و روزنامه نگاری بودم ، تقریبا همه پول توجیبی ام را روزنامه میخریدم، البته از اواخر دهه هفتاد صبحت میکنم و هنگام انتخاب رشته روزنامه نگاری اولیت آخرم بود و تقدیرم روزنامهنگاری نبود. اکنون از خود متعجبم که چگونه است سالهاست روزنامه نخریده ام.
باری این جستار یا شاید مقاله ادای دینی است به ذوق آن روزگارانم، با گوشه چشمی به فرضیه ناظر خاموش، که در پایان گزارش بدان اشاره خواهم کرد.
خالچهر
برای سرویس ماشین به راسته تعمیرگاه ها مراجعه کرده بودم. تعمیرگاه ماشین را دید و گفت یک ساعت کار میبرد. چک و چونه ها را زدیم و قبول کردم و ماندم و خیابان را گَز کردم.
بیست سی متر جلوتر، یک تعمیرگاه دیگر، با راننده یک ماشین پژو ۲۰۶ بحثشان شده بود.
تعمیرکار، چهره ای عجیب داشت، تقریبا همه چهره، گردن ، پس گردن، بنا گوش، حتی پیشانی اش را تتو، یا همان خالکوبی کرده بود، و اگر بر لایه زیرین تر آن تتو ها تمرکز میکردی آثار خط و زخم ناشی از کشیده شدن تیزی را میشد دید. از اینجا داستان، این فرد را خالچهر( چهره خالکوبی شده) مینامم.
بحث بین راننده ۲۰۶ و خالچهر بالا گرفت، من هم که ماشین را به دست تعمیرکاران خود سپرده بودم آرام و شمرده سمت دکان خالچهر رفتم و ناظر و مشاهده گر سپهر پرخاشگری شهری شدم، ابتدا فحاشی بهم میکردند پس از آن زد و خورد.خالچهر مسلط تر به نظر میرسید و با اینکه راننده یک سر و گردن از او بلند تر بود و جوان زورش به او نرسید. لباس هایش پاره شد و از دکان بیرون آمد و دوباره شروع به فحاشی به هم کردند. دشنام ها بسیار درشت بود.
از اینجای روایت، راننده ۲۰۶ را جوانک نام مینهم.
جوانک وقتی با لباس پاره از دکان خارج شد ، آثار متعددی از خود زنی های سابق جوش خورده و گوشت اضافه درآورده قدیمیِ پنج تا ده سانتی به صورت مورب بر بدنه و سینه اش مشهود شد.
جوانکِ خشمگین که دشنام های کلفتش نمیتوانست آرامَش کند، خم شد و از روی زمین آسفالت، یک چکش فلزی برداشت.
نمیدانم دکان های صافکاری را دیده آید و در خاطر دارید یا نه، معمولاً ستونی جلوی دکان بر زمین قرار دارند و دهها وسیله سنگین فلزی از پتک و دیلم و چکش های فلزی گوناگون بر روی زمین جلوی دکان ریخته شده است و اینگونه بر روی ماشینی که بدنه نیاز به کشیده شدن دارد، اُستاد، کار میکند.
جوانک سنگین ترین چکش را برداشت، همسایه ها دویدن و تلاش کردند او را آرام کنند و چکش را از دستش بگیرند و او را از صحنه دور کنند، اما جوانک کوتاه نمی آمد و حتی ممکن بود دیگران پا پیش گذاشته آسیب ببینند. خالچهر نیز آمده و مهیا مبارزه شد ، پس او هم پتکی فلزی برداشت، با توجه به پا پس کشیدن همسایه ها و کیسه کردن ماست ها، کم کم دور آنها خلوت شد، یک جنگ تن به تن گویا در حال شکل گیری بود. من هم مشاهده گری میکردم در نزدیکترین فاصله ، آقا صلوات بفرست هایم هم اثری نمیکرد و همین که دیدم مسلح به چکش های فلزی شدند دو قدم عقب کشیدم.
در واقع خود را چون روحی ناپیدا میدیدم که گویی کسی او را نمیبیند و چون پرنده ای کنجکاو میتواند از این سو با آن زاویه سَرَک بکشد.
جوانک مجدد اینبار با چکشی فلزی به دست وارد دکان شد و با خالچهر درگیر تن به تن شدند.
اما همچنان از سلاح های خود استفاده نکردند. جوانک که رُخش سراسر خشم بود و از چشمانش آتش خشونت شعله میکشید هنگامی که ا میخواست از دکان خارج شود یک دیلم برداشت و زد ویترین تمام شیشه دکان را پایین آورد. آواری از خُرد شیشه ها، آبشار گون پایین ریخت و من بدو خودم را عقب کشیدم تا شیشه ها بر روی من نریزد.
زودتر از جوانک، خالچهر با چکشی که در دست داشت بیرون پرید و اقدام کرد!
تقریباً تمام شیشه های ۲۰۶ را خرد کرد و شکست. مراقب آن بود که به بدنه ماشین اما آسیب نرسد. جوانک نمیدانست چه کند، تقریباً همه وجود و تعقلش را خشمش کنترل میکرد. چکشی دیگر از روی زمین پیدا کرد و شروع کرد به شکستن ماشین پرایدی که خالچهر داشت بر روی آن کار میکرد و صافکاری آن را مشغول بود.
ماشین مردم را آسیب شدیدی خورد و شیشه سالم در آن نماند.
سپس در حالیکه تی شرتی تنش نمانده بود و عریان بود، صحنه را ترک کرد.
تقریباً همان زمان که جوانک ویترین دکان را پایین آورد خالچهر با پلیس تماس گرفت اما هنوز که بیش از بیست دقیقه از آن زمان میگذشت، هنوز نیرویی نیامده بود.
ترافیک ناشی از توقف لحظه ای ماشین ها سبک شده بود، دکان دار ها هم به دکان های خود بازگشته بودند و من هم رفتم به ماشین خود سری زدم و تقریباً کار تمام بود. اما هنوز نگاهم از دور به خالچهر بود. دیدم ویترین خود را دید و با حسرت و لهجه لوتی ها، با خود گفت: پَ، این ها را کی میخواهد( میخواد) جمع کند( کنه)؟
فرصت را مناسب دیده و نزدیک خالچهر شدم و پرسیدمش: چرا وقتی دکان دار ها، دوستات ، همسایه ها، تلاش کردند پادرمیانی کنند و قائله را ختم دهند مقاومت کردی و کار را ادامه دادی؟
سری به نشانه افسوس تکان داد و به دنبال کارگش به داخل دکان رفت.
من هم دوباره سمت ماشین بازگشتم و روال طبیعی خیابان برقرار بود تا آنکه چشم برگرداندم و مشاهده کردم، جوانک که با دو موتوری دیگر، با یک قداره ( چیزی شبیه شمشیر اما پهن تر و کوتاه تر) تقریباً یک متری بازگشته و با فریاد و عربده به دنبال
خالچهر است ، اینبار با یک دل نگرانی و به سرعت خود را به صحنه رساندم، احتمال قتل بسیار جدی به نظر میرسید...
پایان قسمت اول
https://t.me/parrchenan
قسمت دوم
در این قسمت ادامه جریان را بازگو نمیکنم و به روایتش میپردازم.
بعد از دیدن آن جریان عجیب از خشونت و شمشیر و قداره و خون ...
با دهان باز مانده از حیرت به خانه آمدم، سروچمان متعجبانه پرسید چه شده ؟ که من روایاتی از آنچه دیده بودم را شروع کردم، در اوج داستان که دیدم سراپا گوش شنیدن است، آن قسمت ژن اذیت کنم فعال شد و بهانه شام آوردم و گرسنگی و او که منتظر شنیدن ادامه ماجرا بود، گفت تا نگویی از شام خبری نیست و وقتی که روایتیم را با آن آب و تاب شنید، چند بار اَه گفت، از اینکه خود آنجا نبوده و خود به شخصه مشاده کننده اش نبوده است. از این که روایتم به گونه ای بوده که افسوس ندیدن داشته باشد حس خوبی گرفتم.
فردا صبحش در یک روز برفی در میان دویدن بر روی برف ها با ریفیق مهدی میدویدیم و شروع به بازگو کردن ماجرای شب قبلم کردم، در اوج داستان بودم و رسیدیم به پله های پارک. از آن بالا میرفته و میدویدیم و برای آنکه نفس کم نیاورم، سکوت کردم، اما او در همین پله ها میپرسید خوب بقیه اش چی شد؟
همین پرسش های بر روی پله دویدن، نفس او را در بالای پله ها کُشت.
روایت آن قدر جذابیت داشت که آدمی،کشیده ی، شنیدن اش شود.
نتیجهگیری:
ما آدم ها تشنه روایتیم. شاید اگر بسیاری از ما در موقعیت بودیم، به سرعت صحته را ترک میکردیم اما از شنیدن آن روایت نخواهیم گذاشت.
بیایید هر شب که بازگشت به منزلی هست و اگر در آن منزل فرد دیگری حضور دارد از صبحمان روایتی داشته باشیم. این بازگویی روایت ها چسپ های ما آدمیان به هم هست چرا که ما موجودی اجتماعی هستیم ( با توجه به آخرین مطالعه ام از کتاب هم دلی در حیوانات که در پستی جداگانه آن را معرفی خواهم کرد)
https://t.me/parrchenan
قسمت سوم
برگشتم و دیدم جوانک با یک قداره به سراغ خالچهر آمده است. این بار دل نگران شده بودم و منتظر حادثه ای شوم بودم، خودم را به سرعت به صحنه رساندم.
خالچهر در کسری از ثانیه خود را در نزدیک ترین حالت ممکن به بدن جوانک آورد و در قدم دوم توانست دستی که قداره را نگه داشته بود مهار کند. به این طریق اجازه و فرصت آنکه جوانک بتواند شمیرش را تکان بدهد نداشت، در واقع جوانک با وسیله و سلاح بیش از حد درازی آمده بود، و ابزار دراز برای تحرک خود نیاز به فضا دارد و خالچهر با نزدیک شدن به جوانک این فضا را از او گرفته بود. با هم گلاویز شدند و خالچهر با مهارت و تسلطی که بر خود و موقعیت داشت کم کم خود را به سمت ویترین شکسته دکانش کشاند و با توجه به میله ای که در پایین در دکان قرار داشت و تا زیر زانو بود، در فرصت مناسبی با بدن خودش که مماس بدن جوانک بود، او را هل داد و جوانک به زمین افتاد در حالیکه خالچهر بر روی او قرار گرفت. حالا از دست جوانک قداره در آمده بود و در اولین فرصت خالچهر، آن را به نیم طبقه دوم دکانش پرتاب کرد.
در همین هنگام ماشین گشت نیروی انتظامی از آن روبرو دکان در حال رد شدن بود، گویا این فضا را ندیده بودند و از روبروی دکان عبور کردند و رفتند پس من دوان، برگشتم سمت ماشین پلیس و بلند فریاد زدم پلیس!!
فریاد پلیس من همانا، آن سه تن همراه جوانک، که با او و با موتور آنها، در حال قداره بدست آورده بودند همانا که: داد نزن، مامورها میفهمند! اما دیگر دیر شده بود
پلیس کنار خیابان توقف کرد.
گمان دارم فریادم برای کمک طلبیدن پلیس، بیش از هر چیز ناشی از دل نگران شدن برای جان هر دوشان بود.
مرگ یک انسان هر چند از جنس خشونتی که بیان کردم، برایم دردناک است و زیستن انسان را به نزیستنش ترجیح میدهم.
سه مأمور پلیس به داخل دکان رفتند، جوانک را دست بند زده و به سرعت او را سوار ماشین پلیس کردند. هنگامی که جوانک دست بند بدست هنوز داشت برای خالچهر کُری میخواند، اولین کشیده را از دست مامور خورد.
حال من بین ماشین پلیس و دکان در رفت آمدم.
مأموری دیگر به داخل ماشین رفت و چند کشیده دیگر به صورت جوانک زد.
چند ثانیه بعد از آن، چهره پر خشونت، آن چشمان پر از عصبانیت جوانک، رخت برکشید و چشمانش ترسان شد، چهره اش دل نگران شد( این دو چهره بسیار با هم فرق دارند و من در شبانه روزی تفاوت را دیده ام)
پیری از آنجا رد میشد که فامیل هر دو آنها بود به داخل ماشین سرک کشید و جوانکِ اینک ترسان شروع کرد:
به فاطمه زهرا!!! غلط کردم هزینه هایش را میدهم عمو!!! برو ببین چی به پلیس میگوید. این جوانک متهور به کودکی شش ساله تبدیل شده بود و عمو عمو میکرد و قسم به امامان میداد.
آن سه دوست جوانم در گوش پیرمرد چیزی گفتند و او به سراغ پلیس و خالچهر رفت. گفت جوانک میگوید هزینه های و آسیب های زده را میدهد و به ماموران پلیس گفت: جوانک رو قرص بوده و با ضربه های کشیده پلیس به خود آمده و فهمیده چه گهی خورده است. حالا فلسفه کشیده ماموران پلیس را میفهمیدم، با آن کشیده ها، شیمی مغز از اثر دارو خارج و امکان منطقیِ تفکر کردن را بدست آورده بود. ( اگر فردی مقالات علمی پیرامون این موضوع داشت لطفاً به من نیز نشان دهد). شاید در واقع آن کشیده ها حکم شوک به مغز را دارند و امکان آگاهی را افزایش میدهد.
باری
به دکان مراجعه کردم. پلیس آن قداره را یافت و لای پارچه ای گذاشت و به خالچهر گفت با مامور نیروی انتظامی موتور سوار به کلانتری مراجعه کند.
خالچهر هنگامی که میخواست برود و موتورش را سوار شود، زیر لب به آن سه جوانی که جوانک به همراه موتور آنها آمده بود زیر لبی گفت میخواهید بگم شما ها او را آوردید؟ اما این نکرد، لوتی و جوانمرد تر!! از آن بود که بچه محل هایش را در عذاب مامور بی اندازد. خودم را جای او میگذارم، احتمالاً آنها را هم معرفی میکردم، اما او این نکرد با اینکه یک قدمی مرگ بود و پنچه در پنچه مرگ رقصید. هنگامی که با هم درگیر شده بودند و قداره هم در آن فضا رقصان، مرا یاد تصویر هایی می انداخت که از شاهنامه و جنگ رستم با سهراب در پندارم شکل گرفته است. فضا برای من حتی تا حدودی اساطیری شده بود.
خالچهر همین که آمد سوار موتورش شود، شاگردش را صدا کرد و چاقویی که در زیر زین موتور قرار داشت را درآورد و برای او انداخت و با مامور رفت.
و من متعجب از این هم تسلط خالچهر بر خودش و موقعیت اش، آینده نگری که دارد و بررسی جوانب از لحاظ حتی حقوقی و احتمالاتی که ممکن است در کلانتری عارض اش شود. عجیب بود این دور اندیشی که داشت. تقریباً مثل یک شطرنج باز حرفه ای چند پوزیشن جلوتر را میدید و برای آن راهکار داشت.
در اینجا نقش درخشان و مسلط نیروی انتظامی برایم پر رنگ و برجسته بود. اینکه چگونه آن جوانک سراسر شعله ور از خشم را به موشی ترسو بدل کردو...
فردایش عصرگاه طاقت نیاوردم راهم را دور و کج کردم تا از راسته تعمیرگاه ها بگذرم و دکان خالچهر را ببینم که دوباره شگفت زده شدم.
اجازه دهید این داستان قسمت چهارمی هم داشته باشد و تحلیلم را در پایان آن بیان کنم.
پی نوشت:
به گمانم عناصری از خالچهر دیدم و یافتم که میتوانم او را قهرمان قصه بدانم.
https://t.me/parrchenan
قسمت چهارم( پایانی)
اجازه دهید به صحنه درگیری بازگردم.
پس از آنکه خالچهر به همراه مامور کلانتری رفت، فضای دکانش آرام شد و شاگردان صافکاری مشغول مرتب کردن و جمع آوری وسایل و شیشه خرده ها شدند.
برایم پرسش بزرگی شکل گرفته بود: چرا اینها اینگونه اساطیری گون به جنگ تن به تن با هم رفتند؟ تا مرز جان دادن و جان گرفتن؟
نام کوچک شاگردش را در خاطر سپرده بودم، نوجوانی سیزده چهارده سال، افغان و تَرکه ای اما زیر و زرنگ. در طول صحنه درگیری یک دم باریک نازک را چون خنجری در دست گرفته بود به گونه ای که دسته قرمز رنگ در دستش بود و نوک بیرون زده انبر از کناره انگشت کوچک بیرون زده بود تا که اگر لازم شد با آن از خود دفاع کند. گونه اش زخم شده بود و یک خون شفاف صورتی آن را پوشانده بود.
رفتم سمتش و گفتم ممد صورتت زخم برداشته برو آبی بزن. پاسخ داد نیازی نیست. پرسشم را مطرح کردم: چی شد اینها این چنین ستیز کردند؟
و اینگونه بود که نطفه و جرقه این آتش را برایم روایت کرد:
« اینها با هم دوست بودند و فامیل، جوانک، عصری آمد که سپر را خوب نبستی، قبل تر ماشین ۲۰۶ اش را به این دکان سپرده بود و سپس یک کشیده به من زد. اُستام پشتم در آمد و در نهایت اینگونه شد».
در واقع نزاعی این چنین طوفانی از چنین بستری برخواسته بود.
و حالا باز میگردم، به ادامه قسمت قبلی.به روز بعد که شگفتی ام رغم خورد.
اواخر وقت کاری بود و پندارم درگیر آنچه روز قبل دیده ام، دلم رضا نمیداد و روایتیم ابتر و ناقص میزد. پایان آن باز بود چون فیلم های اصغر آقا فرهادی.
. راهم را دور کردم و کج کردم و تا از نزدیک دکان خالچهر عبور کنم.دستم یک جعبه شیرینی بود و نزدیک دکانش شدم که دیدم بیرون نشسته و یک پیت آتش هم جلویش. ممد هم مشغول تمیز کردن دکان. رفتم نزدیک. مرا شناخت، آن روح ناپیدایی که فرض میکردم نبودم و دیده بودتم. شرینی را تعارفش کردم، ابتدا امتناع میکرد گفتم برای ممد هم بردار، دیگه ما همه نام شما دو نفر را میدانیم. خندید و لب به شیرینی زد. پرسیدم چی شد؟ جوانک را چه کردند؟
گفت هم خودش و هم جوانک مبلغ قابل توجهی داده اند تا شتر دیدی ندیدی بشود!!
پرسیدم تو چرا؟ پاسخ داد من هم شیشه های ماشین او را خرد کرده بودم. حالا هم جوانک که فامیل شأن است و معتاد به قرص های محرک قرار است هزینه های او را بدهد و فامیل تضمین سخن او شده است.
شگفتی ام وقتی کامل شد که فهمیدم با مبلغی میشود شتر دیدی ندیدی کرد! حتی اگر آثار جرم مشهود یک متری و صدها شاهد و ناظر باشد.
آن تصویر اولیه که در هنگام ختم غائله دیده بودم اکنون چکش کاری شد و فضایی از واقعیت به گمانم نصیبم شد.
اما نتیجهگیری من از این داستان:
شاید مهمترین آن که برای خودم درسی باشد، آن است که طوفان های سهمگین از خُرده اتفاقات حاصل می آید، در واقع نیاز هست این خُرده ها، این خُردک ها این کم ها را جدی گرفت و مدیریت کرد که به قول آقای سعدی:
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
اما تحلیلم:
تقصیر اصلی این فضا، ساخته و پرداخته و بها دهندهی آن ، به گمانم سیستم فشل آموزش و پرورش است. در واقع کودک با حضور در نهاد آموزش ، امکان پرورش کمتری می یابد. و اینگونه خرده فرهنگ های لغت بازی و نزاعی تولید و باز تولید میشود. فیلمی از گذشته شصت سال پیش مالزی و جنگ های قبیله ای آن دیده ام که مو بر تن آدمی راست میکند. اینکه آن مردمان با آن فرهنگ، چگونه به مالزی امروز رسیده اند؟ و این نیست جز با آموزش و پرورش اصولی. برخواسته از علم و خرد و نه ایده ها و انتزاعی های خیالی.
https://t.me/parrchenan