خاطره

سنت، معمولاً پنجشنبه آخر سال را از جهت رفتگان، یک یادآوری دارد. اما کارکرد آن چه می‌تواند باشد؟

شاید حضور پر رنگ خاطره در زیست انسانی. گویی انسان با خاطرات است که انسان است. خاطرات برای انسان قدرت قصه گویی را ایجاد میکند و نطفه و بستر قصه برای حیوان قصه گو میشود. از این جهت به گمانم خاطرات را میتوان جدی گرفت:

۱.

از صبح کلی کیف کرده ایم، در ماشین هستیم و یک آن گویی جرقه ای در خاطراتش میخورد و شمعی لرزان از شعله ای گم در پندارش روشن: « این دیوار باغ سعد آباد است؟ »آری پاسخ دادن من همانا و شیرجه در خاطره اش همانا. از اولین دیدارش و چگونگی وقوع آن با محبوب و یارِ‌ماضی، یاری که فلک او را از او گرفت در این باغ می‌گوید که چگونه دست تقدیر آن دو را با هم مربوط. و پس از دقایقی از این قصه و خاطره از یارماضی در سکوت ادامه مسیر میدهیم.

۲.

 به جشنی دعوتیم. کت دامادی ام را که از سال پیش در خانه اش( کاورش) جا خوش کرده خانه خراب و جا کن میکنم. در آن کرواتی میبینم. از سروچمانم میپرسم گره کراوات بلد است؟ پرسشم را با سیؤالی جواب میدهد: سال پیش در جشن ازدواج مان چه کس کراواتت را بست؟

هر دو به اندیشه این پاسخ از کمد ذهنی خاطرات سال پیش، بالا پایین میکنیم. خودش پاسخ اش را می یابد. اویی که سال پیش بود و اینک اما نیست.

غم و بغض در حال خانه کردن درون سینه را درخت کن میکنم به بهانه ای، میروم خودم را سرگرم کنم و کفش مجلسی ام را واکس بزنم. در حال تمیز کردن کفش هستم که خاطره ای دوباره سرک می‌کشد. این کفش دست دوز تبریز را مرحوم بابا برایم خرید و من هم که از کفش مردانه خوشم نمی‌آمد فقط آن را برای مراسمات می‌پوشم و هنوز از پس سالها، به کارکرد خود ادامه داده است. 

 

 

از باهار، کام دل بگیریم که ما همخاطره خواهیم شد.

 شاید مهمترین نتیجه ای که بتوان از خاطرات لانه کرده در پس پندار گرفت این باشد که ما هم خواهیم شد.

 

 خوش به حال آفتاب...

 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

 

@parrchenan

باهار

ما انسان های عصر جدید نسبت به فصول سال و تغییرات آن کم التفات شده ایم. فصول را بیشتر در تقویم جستجو می‌کنیم تا در دشت و دمن. 

اما گذشتگان اینگونه نبوده‌اند. مثلا آقای حافظ را دقت کنیم. آقای حافظ در شیراز که منطقه ای نسبتا گرم و خشک است زندگی می‌کردند. آنها سبزه و گل را تنها در طول چند هفته و نهایتا یکماه می‌دیدند. چرا که با شروع گرما سبزه ها و گلها خشک می‌شدند. آن زمان‌ها مثل این زمانها نبود که گلخانه باشد و به کمک آب چاه که با پمپ بالا کشیده در چهار فصل سال گل بروید و از شمال کشور به کمترین سرعت به جنوب برده و بالعکس باشد. تنها موقعیتی که می‌توانستند گل و باهار و سبزه های روییده را ببینند چند هفته ابتدا و انتهای اسفند و فروردین بود. خودمان را بگذاریم جای آقای حافظ با آن دل نرم و روان ساده و عاطفه حساسش، یکسال چشم انتظار گل و سبزه میماند تا تنها چند هفته از آن حظ ببرد، و اینگونه گل چه نایاب و نیافتنی و چه عزیز و گرانبها می‌بود، برای همین معتقدم باهار برای گذشتگان بدلیل کمیابی، بسیار ارزشمند تر و پر بهتر می بود، جدای از آنکه گرم کردن خود در زمستان مشکل تر بود و قرار نبود شیر گاز را بچرخانی و کبریت بر بخاری زنی یا درجه شعله موتور خانه را تنظیم کنی.

در واقع هم از منظر زیبایی و هم از منظر کاربردی، برای گذشتگان از جمله آقای حافظ، باهار به گونه ای دگر بوده که ما امروز از آن مراد می‌کنیم.

هنوز برای من عجیب است که چگونه شاخه ای خشک از درونش نازنازی، ناز داری، چون شکوفه میزایاند.

باری اگر دل شما هم برای باهاری از جنس طبیعت و بکر تنگ شده است، نه از جنس پارک و باغ که باغبان دارد و بوستان‌بان، سری به دشت و دمن اطراف شهر زنید و به این اندیشه کنید باهار برای آقای حافظ چه چیز گران‌بها و کم پیدایی بوده و آنگاه این بیت را سروده است:

 

چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش

 

شما را دعوت بدیدن عکس های در کانال تلگرام و رکاب زنی ما در دشت و دمن اطراف تهران و نشست و برخواست کردن با عروسان بادام دعوت می‌کنم. با تشکر از سرپرست برنامه، پیمان و دوچرخه اش، پاندای گوش شکسته.

@parrchenan

ندیمه

این روزها برای بار دوم به همراه سروچمانم مشغول دیدن سریال ندیمه هستیم.

از دو جهت پیشنهاد دیدن این سریال را دارم:

یک_ طرح صیانت که در مجلس در حال کلید خوردن است و اتفاقاتی که می‌تواند در حالت ایده آل در سرزمین رخ دهد را می‌توان با این سریال شبیه سازی کرد. اینکه طرح ها ابتدا بصورت آزمایشی اجرا میشوند و سپس قانون می‌شوند.

اینکه با صیانت ممکن است برای خود و آیندگان چه صحنه های را بوجود آوریم. اینک بتوانیم مقاومت فعال داشته باشیم تا این امر صورت نپذیرد

دو_ در خبرها بود که پلیس با ۶۰۰ سایت اینترنتی فروش وسایل جلوگیری از بارداری برخورد کرده و تعدادی را بازداشت. حساب کنید در این بلبشوی فساد و دزدی و موبایل قاپی و کفش دزدی و ... برای این امر به این تعداد پلیس بسیج شده است یعنی چه؟

این سریال این پرسش را مطرح می‌کند آیا در سرزمینی که ابتدایی‌ترین حقوق دست نیافتنی است فرزند داشتن و نگه داشتن آن اخلاقی است؟

 

برعکس تم اعصاب خورد کن فیلم به مرور، به مخاطب خود انگیزه و امید مقاومت فعال میدهد. اینکه اگر از پای در نیامدی پس قوی تر شده ای. اینکه در دل تباهی محض چگونه میتوان امید واقعی و نه خیالی داشت.

 

پی نوشت یک:

 در پارک مشغول دویدن هستیم، همقدمم پرسشی مطرح می‌کند؟ تو اگر جای زلانسکی بودی چه میکردی؟

به شیب تند پارک رسیده ایم و باید نفس قبراق کنم، پاسخ میدهم کار او را انجام می‌دادم، اینکه با توجه به تاریخچه تهاجمی کشور مهاجم، اگر جایی نی ایستی و مقاومت نکنی هضم میشوی. شاید نمود هنری این پاسخ را در سرگذشت ندیمه و سیر رسیدن به نقطه‌ی تباهی دید.

 پی نوشت دو:

در پس زمینه های منازل فرمانده هان در سریال ندیمه عجیب، فرش و نقش ایرانی خود نمایی میکند.

 زمینه، فرش ایرانی است با نقش های سنتی آن.

https://t.me/parrchenan

رضایتی ذاتی

خیلی خوش تیپ آمد داخل اداره،

 شلوار جین آبی کلاسیک و تمیز که با کاپشن یخه پشمی جین همرنگ با شلوارش ست کرده بود، عینک دایره ای بر صورت داشت که جذاب تر نشان میداد. نوزده سال دارد، در حالیکه سبد کمک نوروزی پدرش را میدهم میپرسم هنری هستید؟ تیپ خیلی زیبایی زده ای! در حالیکه خنده همه صورتش را پوشانده است پاسخ میدهد برقکار ساختمانی است.

 او یکی از فرزندان اتباع است که در یک روستای دور افتاده زندگی میکند و معلول است، پنج فرزند دارد که یکی از آنها این جوان خوشتیپ بود، همه فرزندانش کوشا و اهل جنب و جوش هستند. اهل زندگی و رضایتی ذاتی

دو

 دوستی از سرایدار افغانش می‌گفت که چهارمین فرزندش را بدنیا آورده است و نامش را گذاشته روح ا.. سومی هم حزب الله نام داشت، دوستم به مزاح می‌گوید پس منتظر جند الله نیز باشیم؟!

در یک اتاق سرایداری در روستایی کوهستانی و پر برف زندگی کنی و آن وقت چون خانمت دوست داشت دختر داشته باشد چهارمی را هم بیاوری!!

 زندگی رو هوا، خانه رو هوا، کشورش رو هوا، کشور میزبان در حال هوا شدن، آن وقت دل به دل همسرت دهی و به فکر دختر داشتن و فرزند چهارم باشی!! معرکه است!

 فارغ از محاسبات عقلانی که رفتاری بسیار غیر منطقی است نشان از دلی خجسته دارد، این رفتار و کنش.

یک رضایت ذاتی شاید.

سه

 در سفر رکاب زنی در شرق ایران، شب را در منزل فردی بین مرز ایران و افغانستان ماندیم، تعریف می‌کرد در هجوم شوروی به افغانستان، منطقه پر از جنگزده ها شده بود. چه بسیار افغان هایی که صبح دست و پایشان به وسیله خمپاره و گلوله قطع شده بود و شباهنگام جلوی چادر با دبه ای می‌زد و می‌رقصید!!

 باور این سخن برایم مشکل بود تا به این رضایت ذاتی که بخصوص در بعضی از افغانستانی ها دیده ام، رسیدم.

 

https://t.me/parrchenan

بازی

سروچمانم تعریف می‌کند، سال پیش که به خانواده آنها ملحق شده بودم، بچه ها اواخر شب او را کشیده اند کنار و پرسشی مطرح کرده اند:

 اینکه این بنده خدا که میخواهی باهاش ازدواج کنی مثل ما بچه هاست که؟!

یکسال از آن زمان گذشت و اینک همبازی های در رده سنی کودک دارم. کودکان از حضورم استقبال می‌کنند و هم بازی خوبی برای هم هستیم.

معمولاً اگر کودکی در جمع باشد تا ته بازی با آنها هستم، چه در خنده ها چه در کتک‌بازی ها. 

یاد شبانه روزی می افتم، با بچه ها گاهی تا چهار صبح بازی میکردیم. معمولاً بعد از شیفت گویی که کوه رفته باشم. فقط دو بار تاندون پاهایم در والیبال با بچه ها، کشیده شد و در گچ رفت.

نتیجه گیری:

 این فرضیه که دارم کاملا شهودی است و هیچ ادله ای برای آن ندارم. اینکه اگر مشتاق به بازی باشی، معمولاً تلاش داری آمادگی جسمانی نسبتا مناسبی داشته باشی در نتیجه عنصری از ورزش در سبک زندگی خواهی داشت. فعالیت و بازی با کودکان حتماً نیاز به عضلات و هجم اکسیژن قابل قبولی دارد و برای ارزیابی خود از امید به زندگی را میتوان در اشتیاق به بودن و بازی کردن با کودکان سنجید. هر چه این شوق بیشتر، امید به زندگی عمیق تر.

 

@parrchenan

آزمایش

در اتاق آزمایشگاه نشسته و آستین ها را بالا زده ام. مردآزمایشگر که مثل کادر بیمارستان روپوش سفید پوشیده و از پشت دو ماسک بر صورت فیکس کرده، میزد که جافتاده باشد، با نگاهی به برگه آزمایش با کمی تعجب می‌گوید: چقدر آزمایش! و شروع به شمردن آنها میکند: ۲۸ آزمایش!

به سخن درآمده و با حالتی مثلا نارضا که آره من هم همچین راضی نبودم ای بابا این چه وضعی! میگویم: خانمم گیر داده باید چکاپ سالانه بروی، خودش رفته از دکتر برای من این آزمایش ها را گرفته است.

 با پاسخی متفاوت روبرو میشوم:

چه کار خوبی کرده است. آفرین بر او

میپرسم: قند پنهان یا همان قند سه ماهه هم دارد،به برگه نگاهی میکند میگوید همه را دارد، تشخیص و احتمال سرطان تا هر چیز دیگر.

به سخن اول خودم بر میگردم و داستان اول صبح و ناشتا را برای او روایت میکنم:

 من صبح های زود میروم میدوم، امروز صبح همچین پاور چین پاور چین آمدم برم بیرون خونه دیدم خانمم همانند عقابی در حالیکه دست بر زیر سر گذاشته است، رصدم میکند: نسخه آزمایش را هم برداشتی؟

دیگر بهانه ای برای فراموش کردن نداشتم و امروز آمدم برای آزمایش.

 نمونه گیر همین که در حال پر کردن چندین لوله آزمایش از خونم است می‌گوید:

 آزمایش سالانه خیلی خوب است . پدرم از سرطان مرد و هر سال خودم همه آزمایش ها را برای خودم تکرار میکنم.

پایان مقدمه جستار.

ما در ادبیات روز مره و روزانه واژه ها و جمله های متعددی داریم که چه بسا از مفهوم اولیه آن خبر نداشته باشیم. یکی از این جمله ها خانواده «به قربانت برم، قربونت برم، قربونت، قربونتون برم» است، و این جمله یعنی چه؟ بر میگردد به چهار هزار سال پیش و ابراهیم و اسماعیل یا اسحاق اش. که قربانی کردن انسان را نفی کردند. واژه ایست خونی که در گذشته های دور کاربرد داشته است. نمیدانم تا به حال قربانی کردن گوسفند و از آن خشن تر گاو یا شتر را دیده اید یا نه؟ اما در این عمل دو چیز در بستر چیزی بالا تر موج میزند. خشونت و خون در بستر مرگ و مرگ خواهی برای موجودی دیگر.

 اینبار که خواستید این واژه را برای فردی بکار ببرید این تصویر را ذهن و پندار خود آورده تا عمق این جمله ای که به نشان عاطفه و احساس یا شاید تملق می‌گویید را بیشتر فهم کنید.

اما جور دیگری نیز به این جمله قربونت برم نیز میتوان نگریست. این که برای یارت، عزیزت آنگونه که راوی رفتار سروچمانم شدم رفتار کنیم. یار و عزیزانمان را اینگونه برای پی بردن به داستان های پنهان بدنهایشان وادار کنیم، که در بستر حداقلی از خون دادن شکل می‌گیرد. تا بدن های سالم و آگاه به بدن و درون آن داشته باشیم، به نظرم میتوان برای جمله قربونت برم، یک تداعی امروزی و مدرن و آگاهی بخش و پر از سلامت داشت و آن چکاپ کامل سالانه است.

 منظور از یار میتواند همسر، پارتنر، دوست دختر پسر باشد.

 پی نوشت:

نویسنده پرچنان قربان خوانند هاش با مفهوم تصدیر جدیدی که ارایه کردم. لطفاً هم خودتان و هم یارتان را وادار به چکاپ سالانه کنید.

کافیست یکی از شما دو نفر برود دکتر متخصص و برای هر دو نفر چکاپ را بنویسد که شامل ۲۸ مورد آزمایشی برای مردان و کمتر برای زنان است.

پی نوشت دو:

 ما مردان نمیدانم چرا معمولا مقاومت نادان واری داریم

@parrchenan

برائت

پیک آخرین کرونا در حال عبور است و اینبار بدنم به آن واکنش خاصی نشان نداد. در پیک های قبلی معمولاً بدنم چند روز درگیر میشد و محنتی بر آن عارض. اوایل کرونا بعد از آنکه در اداره زیر بار به قول مدیران، فرمان نرفته و بنا به اظهارات نافرمانی کردم، از اورژانس جدا و در نهایت به روستایی تبعید شدم. اما برعکس پیک های قبلی بدنم توانست به راحتی با امیکرون کنار آید. از دوستان و همکاران قبلی که در مراکز نگهداری و کارهای پر استرس هستند پرس و جوی میکنم، اظهار می‌کنند اینبار نیز سخت به امیکرون مبتلا شدند علی رغم آنکه واکسن را در همان روزهای اولی باز یادآوری کرده بودند. مرحوم حمید( همکار و دوست بسیار عزیز و مرحومم) نیز که دچار سکته مغزی شد دو هفته قبلش این بیماری را گرفته بود، چند همکار مراکز نگهداری نیز با این بیماری اسیر چنگال مرگ شدند.

حال با این مقدمه سراغ متن میروم. معتقدم فشار و استرس، سیستم ایمنی بدن را دچار نقصان میکند و احتمال آسیب و مرگ را افزون.

اوایل کرونا بود که اعلام شد کارمندان دولت یک سوم شده اند، اما با کمال تعجب گفتند شامل حال ما در آن زمان نمیشد. من زیر بار این حرف زور نرفته و آن چند هفته را یک سوم رفتم. تهدید به اخراج شدم، اما به آن منش ادامه دادم، تا پس از دوسال از آن تهدید و اولدرم های فرماندهان( مدیران) که هر سخن خود را فرمان می‌دانند و هر عدم پذیرش را نافرمانی، حکم داوری پیرامون کُنش آن برهه زمانی ام از تخلفات اداری آمد:

برائت.

بعد از مشاهده حکم، از خودم راضی بودم سیستم بروکراتیک طراحی شده اجازه دیکتاتوری را به مدیرانی که ادعای فرمان‌داری دارند را نمی‌دهد. این نکته مهمی است که سیستم به گونه ای طراحی شده باشد که حتی حکم اخراج نیازمند ضابطه و قانون باشد و از آن مهمتر، آن که افراد و کارمندان به این موارد آگاه. معتقدم بسیاری از مشکلات سرزمین ما نا آگاهی به این فرایند های قانونی است و دقیقا مدیران دیکتاتور و نابلد که خواهان زیر دستان بله گو قربان اند سیستم را به سمتی چرخانده اند که کارمندان به شکل شرکتی و خرید خدمت باشند تا به راحتی گره های شخصیتی خود را در کار پیاده و فرمان ( و نه مدیریت)برانند و دیگران را فرمانبردار ببینند.

 معتقدم برای حصول به جامعه مدنی تقویت سیستم بروکراتیک و حذف کردن خرید خدمت بهتر است باشد، ضمن آنکه فرد فرد ما شهروندان نیازمند آگاهی از قواعد و قوانین و مقررات موجود هستیم، تا مدیران کارنابلد اما خود شیفته به سمت مفهوم فرماندار، فرمانبردار، نافرمان و صفتی که بر من بستند، یاغی، کشیده نشوند( در واقع با آگاهی از حقوق خود به این افراد ( مدیران کار نابلد) نیز کمک کرده تا شخصیت والایی که می‌توانند داشته باشند را به دست آورند)

باری

از صبح تا نه شب ساعتها راه رفته و کار کرده بودم. بار یک وانت که برای دکان از بازارخرید کرده بودم را در زیر باران به تنهایی خالی کرده بودم.

  تازه قرار بود سرپایین خیابان ولیعصر را برکابم و به سرو‌چمانم و ماشین در حال رانندگی اش خود را برسانم. باران شدیدی شروع به باریدن کرد، پس منصرف شدم و سر بالایی خیابان ولیعصر و سمت منزل را هدف گرفتم تا هم بدنم گرم شود، هم سرعتم کم باشد و باد کمتری بخورم و لباس های خیسم یخ نشود. خستگی کل روز را میشد با نئشگی حکم برائتی که گرفته بودم شست و برد. زیر باران تندی میرکابیدم و هوا تمیز و پاک بود. نزدیک های پارک ملت، یک آن پیچ زین دوچرخه شکست و دوچرخه بدون زین شد. 

چند ثانیه مبهوت بودم این چه اتفاقی است؟ یعنی حالا باید ادامه مسیر را دوچرخه بدست بروم و نیمه های شب به منزل برسم؟!

اما پا پس نکشیدم و سست عنصری نکردم، پا به رکاب شده و اسپرینت کردم. این روشی است که ایستاده بر روی رکاب باشی و رکابان شوی. مسیر سربالایی تا تجریش.

چالش خوبی بود، یادآوری کرد که مهم‌ترین چیز و سرمایه، سلامتی و آمادگی جسمانی ام است که افق ها دیگر زندگی و آرامش و خوشبختی و رضایت از پس آن محقق می‌شود.

پیشنهاد:

 به دوچرخه سواران پیشنهاد دارم مسیر های چند کیلومتری برای خود تعریف کرده و سپس زین خود را از دوچرخه درآورید و خود را مجبور و مکلف به اسپرینت کنید. قدرت عضلات و ریه ها را تضمین می‌کند.

 

 یی نوشت:

زمانی که مجرد بودم و تمایلی به ازدواج نیز نداشتم افرادی با من پیرامون ازدواج و ملاکهایم صحبت می می‌کردند، یکی از آنها همین اسپرینت بود، اینکه آن فرد، بتواند چندین کیلومتر در سربالایی به این صورت رکابان باشد. معمولاً ، پس از شنیدن این ملاک خاص، سکوت اختیار می‌کردند و صحبت به وضعیت جوی و آب و هوا می‌کشاندند و لابد در دل فحشی نثارم و به عقلم شک می‌کردند

 پی نوشت دو:

 وسایل مکانیکی که چند سال بصورت فشرده کار کرده اند نیاز به چک کردن بیشتری دارند.

 

https://t.me/parrchenan

معلولیت

بازدید از منزلی رفته ام.

 منزل محقر است و کوچک. دو اتاق کوچک و یک دستشویی و همه جا نم. سر و صورت معلول در خانه را میبینم که کبود است و زخمی. علت را جویا میشوم. مرد خانه که تمایلی به حضور برادر زن معلول اش در خانه ندارد او را با کمربند زده است. به خواهرش میگویم چرا نمی بری مراکز نگهداری؟ و پاسخ میدهد نمی آید. حال آنکه دل خواهر هم با اوست. تنها کس و کار هم هستند در این شهر غربت. تاکید میکنم باید ببری، این شرایط نمی‌تواند بادوام بماند، همین که از برادر معلول خود میپرسد که میروی، گریه بی صدایی میکند و سر را به علامت نفی بالا می‌اندازد. خواهرش می‌گوید با این سن و قدش دکتر گفته اندازه بچه دو ساله میفهمد، امکان صحبت ندارد اما حرفها را می‌فهمد.

 تا حرف از مرکز نگهداری می اندازم، بی صدا گریه میکند، خواهر هم چشمش تر میشود و می‌گوید مادرشان در بستر مرگ سفارش کرد او را پیش خود نگهداری کند.

میپرسم چرا به دیار خود باز نمیگردد. می‌گوید مخروبه شده است و آنجا برادر معلولش را بیشتر اذیت میکنند. چندین بار به او تجاوز کردند. 

ادبار و بدبختی از خانه بیرون می‌ریخت.

 یاد حرف مددجویی می‌افتم: همین که وارد خانه شأن شدم، بوی شدید تریاک دماغم را نوازش کرد.

 مادر معلول که دختری هجده ساله است گفت، این بچه هنوز سرکوچه را ندیده است. همیشه همراه اوست، حتی هنگامیکه دست‌شویی می‌رود. همسایه ها که کارگران فصلی هستند هر آن ممکن است در نبود او بلایی سرش بیاورند.

 

نتیجه گیری:

۱. هابز روزگاری گفت انسان گرگ انسان. 

 اگر بره باشی یا بره داشته باشی سخن هابز را خوب درک خواهی کرد حتی اگر بیسواد باشی و ندانی واژه هابز یک نوع غذا است یا یک نوع بیماری یا نام یک انسان!

۲. طبق حساب و کتاب خودم، یعنی نتوانستم آمار دقیقی از نت بیابم و این برایم جالب بود!! چیزی حدود سه درصد متولدین هر سال معلول هستند یعنی از هر صد نفر سه نفر. تعداد متولدین ۹۹ را حدودا یک میلیون و دویست هزار نفر و تعداد معلولین را در سال نود و شش حدودا سی هزار نفر بیان کرده اند که با توجه به این لاپوشانی و مخفی کاری معتقدم آمار از این بالاتر است. ضمن آنکه با قانون اخیر طبق گفته های پزشکان متخصص امر، آمار باز هم بالاتر خواهد رفت. 

در فرزند آوری این نکته را از دو منظر، مد نظر قرار دهیم، یک.زیست رنجر آور و پر از محنت سال‌های سال یک معلول، شرایط جامعه که گرگ وار حمله می‌کند معلول بره گون را و دو فرسایش آدم ها و مراقبین او در طول سالها.

 

معلول داشتن یعنی سوق دادن خانواده سمت فقر، سمت افیون. سمت افسردگی.

 

دنياي ما قصه نبود

پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه

هر کي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره

بيابوناش مار داره

هر کي باهاش کار داره

دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي هي هي !

عقب آتيش - لي لي لي !

آتيش مي خواي بالا ترک

تا کف پات ترک ترک ...

شاملو

 

 

@parrchenan

فیلم فروپاشی حلقه شکسته

فیلم فروپاشی حلقه شکسته:

 فیلم خوبی است. روایت جالب و متفاوتی برای قصه دارد و مثل پازل قطعات مختلف فیلم را به هم می‌چسباند.

فیلم درباره معنا زندگی است. دو بُعد از باور و معنا را روبروی هم قرار میدهد. باورمندی به معنا زندگی، ساختن قصه ها و صد البته باور کردن همان قصه ها و نگاه تقدیر گرانه و یا یک آتئیست( بی‌خدا) بودن و جائل معنا شدن از طریق خلاقیت و هنر، معناهای کوچک زندگی را ساختن، به کمک آهنگری، به کمک موسیقی، به کمک سک.س، عشق و... تا حدودی معنا کوچک دم دستی ساختن برای تنفس هر لحظه.

فیلم اشاره به یک درگیری بسیار قدیمی فلسفه دارد:

 اصالت ماده یا اصالت ایده؟

 سئوالی که 

  این دو را در تقابل هم قرار می‌دهد. اینکه کدام یک امکان تاب آوری انسانی را در این عصر ممکن می‌کند؟

 معمولاً هنرمندان، دین ورزان، از اصالت ایده سخن میگویند و در این فیلم ما با دو هنرمند روبرو هستیم که یکی بر عکس بقیه هنرمنداض به اصالت ایده باور ندارد.

 فیلم هلندی_ بلژیکی است و هلند از سنت تاریخی تشکیل این کشور تا به اکنون مرکز و مروج بی خدایی بوده است. از جدایی از کاتولیک و گرویدن به پروتستانیزم تا به اکنون که گویا بی خدایان آن از باخدایانش طبق آمار رسمی بسی افزون تر است.

 این که ما در کدام مکتب نفس بکشیم و کدام یک برای ما، برای انسان این عصر مفید است و تاب آوری بر او می‌بخشد را به چالش می‌کشد.

 موضوع فیلم تاب آوری است، تاب آوری دنیا، تاب آوری زندگی.

ما اینجا با دو هنرمند روبرو هستیم.

هنرمند اولی زندگی اش را در تَنَش به هنرمندی، عریان و عیان کرده است. قصه ها را میسازد و باور می‌کند و به اصالت ایده باورمند است. اما این باورمندی نه تنها او را نجات نمی‌دهد بل، او را به سمت مرگ رهنمون و هدایت می‌کند. یَهُوَه، آن ایده و تصویری است که ساخته و باورش کرده اما به کمک فرزند و خودش نمی آید و سر بر چاه نیستی می‌گذارد تا در دنیای ایده ها مادر و فرزند با هم مجموع گردند. و می‌شکند حلقه ای که زندگی نام داشت و بر تن خود کشیده بود

اما هنرمند دومی که مادی باور است و به علم معتقد، به کمک همان چیزهای دم دستی، که گویا برجسته ترین حالت آن هنر و موسیقی است، از دل هر مرگی، زایشی میسازد تا به قول فرهاد: با اینا زمستون رو سر میکند.

او نیز معترض است اما نه به یهوه بل به سیاستمدارانی که گسترش دانش را فدای ایده کرده و میکنند.

سخنرانی اعتراضی مرد در اعتراض به یهوه و سیاست مداران را شاید بشود تاریخ سیصد سال خونین هلند و جنگ های مسیحیت دانست. سخنرانی از جنس اسیپنوزا.

 این فیلم را به دوستداران فلسفه پیشنهاد میدهم.

 

چنانچه این فیلم را دیده و علاقمند به فهمیدن و درک بیشتر از مفهوم اصالت ماده یا اصالت ایده بودید، در کامنت ها اعلام کرده تا رشته سخنرانی ساده و فهم پذیری از آن را قرار دهم.

 

@parrchenan

مهاجرت

این روزها خبر از مهاجرت اوکراینی ها به کشورهای همجوارشان است، به چه دلیل؟ البته که جنگ.

 

یکی از بچه هام زنگ زد که آقا کوله پشتی بزرگ میخواهم. خوشحال شدم و گفتم ای ول لابد به کوهنوردی و طبیعت گردی علاقمند شده است. از آن افسردگی که سالها اسیرش شده است راه فراری یافته. پرسیدم چرا؟ گفت می‌خواهم قاچاقی بروم یونان. زدم به سیم آخر.

او میخواست مهاجرت کند. چرا؟ احتمالأ در این کشور هم جنگی است اما ناپیدا، که طبقات فرو دست بیشتر صدای خمپاره های نامرئی آن را در سکوت شنیده و منفجر میشوند.

میپرسد دکانی سراغ داری کوله ارزان داشته باشد. پاسخ میدهم نمیخواهد بخری. یکی اضافه دارم بیا بگیر.

قرار میگذاریم و به دیدار هم می‌رویم.

 از قبل از کرونا ندیده امش. چاق شده است. همین که در آغوش هم میرویم، دستی بر موهای سیخ شده ام میکشد که بخواباند و دم گوشم نجوا کنان و با کمی حرص می‌گوید: آقااا دیگه زن گرفتی به خودت برس.

از آغوش هم جدا شده ایم و اینک با سروچمانم سلام و خوش و بش میکند.

از دوازده سالگی با هم بودیم و او را به رشته تربیت بدنی سوق دادن. تقریباً همیشه به درس و مدرسه اش من می‌رسیدم و...

کمی از برنامه و نقشه راهش میپرسم. توضیحاتی میدهد. پیشنهاد میدهم کنسرو هم از ایران بخرد و با خود همراه کند. یادم میآید سرو‌چمانم در سفر اخیر خود از یزد، کیسه ای نان خشک شده یزدی آورده است. آن را هم درون کوله می‌اندازم برای روز مبادا...

 دوباره در آغوش هم می‌رویم. دم گوشش دعا میکنم دیگه هم رو نبینیم. با غمی در صدا می‌گوید آری. ادامه دعا و آرزویم را از سر می‌گیرم. اگر هم خواستیم ببینم ما آمده باشیم فرانسه به دیدار تو. خنده بر لب میآورد می‌گوید آری.

در حال سوار شدن به ماشین هستم و میگویم هر جای دنیا اگر مشکل خوردی بهم زنگ بزن. من همه جا یک آشنا دارم. می‌گوید زنگ بزنم جواب می‌دهی. میگویم آری.

 سوار ماشین شده ایم. سروچمانم میپرسد: بچه خوبی بود؟ به ماشین های روبرویم خیره هستم و گویی هیپنوتیزم شده، میگویم بچه خوبی هست.

 

پی نوشت:

۱. تا سالها موهایم را بچه ها اصلاح می‌کردند. کلاس های آموزش آرایشگری می‌رفتند و اولین فرد برای اینکه دستشان به اصلاح بخوابد، من بودم.

 

۲. دیگر خبرهای غرق شدن ، خودکشی ...هیچی ولش کن

خدا پشت و پناهش و همین

 

۳.زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

زندگی شستن یک بشقاب است.

هر کجا هستم ، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت؟

سهراب سپهری

 

@parrchenan

مجله

امروز کمتر جستار نویس خواهم بود و مد نظرم بیشتر مجله نویسی است. شاید نامش جستار مجله ای.

 

 

۱. در ترافیک شبانه اسفند ماه تهران رسیده ام خانه مادربزرگم ( ملوس) و از ترافیک میگویم.

شما اگر در دیالوگ باشید چه گفته ای بعد از گفتار من که از ترافیک غُر میزدم بیان می‌کردید؟کمی فکر کنید و پاسخ آن را در جوف حافظه بگذارید.

پس از غر های ترافیکی ام، ملوس به سخن دارم و پرسشی کرد:

 ماشین عروس هم دیدی؟!

 

شاید در نگاه اول بی ربط ترین گفته به گفته گوینده باشد اما در این پرسش، امید، امیدواری، شوق، نگاه سرشار از زندگی، تربیت و پرورش دخترانه این سرزمین، نگاه کودک وار دختری اینک پا به سن گذاشته و زمین گیر بر زیبایی عروسی و... موج می‌زند.

 

 

 ۲. رکاب زده ایم و در کنار درختی حیرتناک، دقیقا در بیخ شهر آتشناک و آلوده تهران نشسته ایم. ماشین محیط بانی از کجای بیابان ظاهر میشود و سیم جین میکند. اینجا چه می‌کنید؟ مجوزتان کو و...

 ما هم همه اندرزها او را با پاسخ باشد و حتما، پاسخگو می‌شویم و تکه کلامی در انتها به او گفتم:

 این درخت زیبا را دیدیم و گفتیم دمی در کنارش بنشینیم. لحن و گفتار مرد عوض شد، آری زیباست. خیلی.

 

فکر کنم او دل نگران معشوق زیبای خود بود و دوست نداشت رقیبانی برای خود بسازد. همانگونه که ما هم دوست نداریم جا و مکان این زیبارُخ را عمومی کنیم.

 

۳. این چند صباح به هنرمندی که حتی نامش را نمیدانم، حسودیم شد، از این مقدار خلاقیت، اینکه از بستر صد در صد آن وری، پیام و مفهوم این وری به کمک خلاقیت و هنر ایجاد کرده است. اینکه از یک چیز به ظاهر ساده مفهوم اندیشه سیاسی و هستی شناسی استخراج کرده است. شاید بهتر است باور کنیم وقت ما هم تمام میشود.

 

 

۴.خود را دموکرات و دوستدار جامعه مدنی میدانم و گفتمان و اندیشه و کردار را تلاش دارم در این پندار، تربیت کرده و ترویج دهنده این نوع از اندیشه و فلسفه باشم. یکی از کارهایی که این چند سال کرده ام، تلاش برای تقویت فعالیت ها و اجتماعات که به این مهم کمک میکنند است. در بعضی تا حدودی موفق و در بعضی کاملا ناموفق بوده ام. مثلا تاسیس کتابخانه در نقطه ای دور یا گروه افتابکاران ، به عنوان پروژه هایی تا حدودی موفق، و ویکیپدیا نویسی فارسی پروژه ای کاملاً ناموفق بوده است.

در سنت ما پدیده ای به نام وقف، خیرات، داد و دهش داریم که دوست دارم این نوع عملکرد سنتی را به طریقی با آن نگاه اولیه که ذکر کردم پیوند دهم. یعنی با فعالیتهایی که کمک به تشکیل جامعه مدنی است.

معتقدم این روزها که تلویزیون ملی، برای افرادی کاملا از دور خارج گشته اند، جایگزینی مناسب یافته است و آن پادکست ها هستند که جمعیتی اقلیتی از آن استفاده کرده و از دست قدرت بدور هستند و بعضی از آنها با دادن آگاهی و نشر دانایی امکان رسیدن به جامعه مدنی را فراهم میکنند. هر فعالیتی نیازمند به بازار یا مارکت است. بعضی از این پادکست ها اما ضعیف تر از آن هستند که بتوانند مارکت خود را بیابند و پس به ناچار حذف شده یا خواهند شد.

 پیشنهاد دارم یک گروه از علاقمندان به این موضوع ایجاد کنیم و پادکست های خوبی که ترویج دانایی میکنند و ناشناخته و با مارکت و بازار ضعیف هستند را در آن به اشتراک گذارده و به کمک همان فرهنگ سنتی داد و دهش و خیریه حامی مالی آنها شویم هر چند اندک. یعنی در گروه پادکست را معرفی کنیم و مثلا هر برج به روش دموکرات، به یکی از آنها رای داده و هر یک مبلغی را واریزی داشته باشیم. در حال حاضر این پادکست ها را چیزی چون همان روزنامه‌های آگاه دهنده زمان مشروطیت میبینم که نیازمند تقویت هستند.

 

هر کس تمایل داشت اعلام کند که در یک گروه جدا به همفکری بیشتر و سازمان یافته تر دست یابیم

 

 

 

عکسها و صوت ها و فیلم های مرتبط با این مجله چهار بندی در کانال قرار داده خواهد شد

 

@parrchenan

چطوری

پرچنان:

گرم گفتگو با عزیزی هستم. گویی مونولوگ های درونی اش را به دیالوگ تغییر می‌دهد:

 هی زنگ می‌زدیم می‌گفتیم چطوره؟ میگفتن خوبه خوبه. تا اینکه این جوری شد.

 

 

 در فرهنگ ایرانی ما چیزی به نام دروغ مصلحتی داریم. تقریباً همان را در ادبیات دینی به نام تقیه. مثلا معمولاً تلاش می‌کنیم با دروغ، افراد سن بالا را از واقعیت دور کنیم.

آیا این دروغ به حال افراد مناسب است؟ من به آن شک و تردید جدی دارم. و پاسخم از لونی دگر است: به این دلیل که عملکرد و کنش‌گری فردی که تلاش کرده حقیقت را بداند اما از واقعیت دور مانده است را می‌گیریم. کنش‌گری عاطفی احساسی تا کنشگری عینی و عملیاتی. معتقدم انسان آنگاه انسان تر است که کنشگر باشد و هر چه از این کنشکری دور شد به مرگبودگی نزدیک‌تر. در واقع با این دروغ او را انسانی بودن از زندگی بودن دور میکنیم و به مرگبودگی نزدیک.

 اما در عمل این دروغ مصلحتی چه اتفاقاتی ممکن است بی افتد:

 ۱.خود گوینده دروغ محروم شود از کمک های فکری، عینی و احساسی از فرد مقابل که معمولاً عزیزترین افراد نسبت به هم هستند.

۲.با توجه به دنیای پیچیده امروز امکان اقدامات مناسب در زمان مناسب را از دست دهیم.

 

 یکی از دروغ های رایج که به تکه کلام مبدل شده پاسخ به سیؤال حالت چطوره است که تقریباً همیشه پاسخ : خوبم می‌باشد. من اما برای مواجهه با این پرسش دو پاسخ دارم. یکی که همه بیان میکنند: خوبم و دومی که اگر حالم خوب نباشد: هستم.

حال اگر سیؤال کننده به پاسخ من دقیق شود می‌توان حرف دل با او زد و بار خاطر را کم.

معمولاً در گفتگو ها خودم این سیؤال را از کسی نمی رسم و به جای حالت چطوره؟ دعای الهی حالت خوب باشد را دارم. معمولاً در گفتگو ها در میانه سخن، در وسط های صبحت این پرسش را میکنم که حالت چطوره؟ که دقیقاً بتواند پاسخ دقیق تر بدهد و از پاسخ های روتین استفاده نکند.

نتیجه گیری:

 ساختارهای زبان ما پندار و کردار ما را می‌سازند. با تغییر ساده این ساختار پیچیده،می‌توانیم، عنصری مهم و انسانی، اجتماعی را ظهور و بروز دهیم و آن مهرورزی و مهر طلبی هر انسان است اگر شما هم ارادتی تام و تمام به واژه مهر، مهربان، مهری و... دارید تلاش کنیم از دروغ های این چنین ساده گریزان باشیم و شجاعت بیان واقعیت را در خود بدست آوریم. ما مهرورز و مهربان و مهر دوست و مهر طلب( در مراد مثبت) نمی‌توانیم باشیم جز آن که شجاع باشیم و شجاعت نسبتی کامل با واقعیت دارد.

پی نوشت تاکیدی:

 حالت چطوره:

 پاسخ : خوبم

پاسخ: هستم

 

@parrchenan

 

پی نوشت دو: حال و روزگار ایران و روس و این روزهای اکراین شاید:

 

دریغا که بگذشت عهد جوانی

درآمد ز در پیری و ناتوانی

جوانی به راه وطن دادم از کف

دربغا وطن‌رفت‌و طی‌شد جوانی

وگر بازگردد وطن بار دیگر

نیارد جوانی به ما ارمغانی

دو ده ساله بودم که آشفت ایران

برآمد ز ری بانگ عالی و دانی

به مشروطه بر پیشوایان شیعه

بدادند فتوی و گشتند بانی

دو سال دگر انقلابی بپا شد

که شه عهد بشکست در ملکرانی

سپس فتنه نو شد به هنگام‌ شوستر

کجا بد تزار اندر آن فتنه‌بانی

سه سال دگر جنگ بین‌الملل زد

شرار از اقاصی جهان تا ادانی

ببود آن محن تا به شش سال قائم

جهان گشته ویران و مخلوق فانی

تبه گشت آداب و گم شد فضایل

کهن شد اصول و نگون شد مبانی

غمی گشت ایران که دشمن درآمد

ز هر سو درین کشور باستانی

بپا خاست ستار و گردش جوانان

ز ارانی و آذر آبادگانی

به ستارخان حمله‌ور شد شه‌، اما

بر او چیره شد جیش ستارخانی

بهم یار گشتند مردان کشور

خراسانی وگیلی و اصفهانی

ز ناگه به هرسو غریوی برآمد

ز نیریزی و لاری و بهبهانی

دو لشگر ز رشت و سپاهان برآمد

به تنبیه شه کرده با هم تبانی

برآن پیشوا یپرم و نصر دولت‌

بر این پیشوا دودهٔ ایلخانی‌

دلیران و آزادمردان گیتی

زگرجی و ارانی و ایروانی

شده همعنان با جوانان ایران

همه‌دست‌شسته ز جان و جوانی

پی‌دفع این‌هر دو لشگر برون شد

ز ری لشگر شاه خونریز جانی

سلام چطوری

به سرباز سیلاخوری همعنانی

ز خون وطن‌دوستان مست یکسر

چو میخواره از بادهٔ ارغوانی

به بادامک اندر فتادند برهم

ز خون‌، دشت در گشته حمراء‌قانی‌

یکی جسته رزم از پی سود کشور

دگر جسته رزم از پی بیستگانی‌

یکی‌ را به سر کبر و دل پر معونت

یکی‌ را به‌سر عشق‌‌ و دل بر معانی

یکی در ره منفعت گشته کشته

دگر در ره مملکت گشته فانی

یکی‌ را به کف ساز و برگی مکمل

ز خمپاره و توپ و دیگر مبانی

ولی این‌ دگر را نه برگ و نه سازی

جز امید اصلاح و دیگر امانی

یکی دور زد بخشی‌ از جیش ملی

کش‌ آمد به کف‌ شهر از آن قهرمانی

تهی کرد قزاق ازین دور، میدان

که آمد به سر دورش از ناتوانی

ببستند سنگر به هرکوی و برزن

دم توپشان کرده آتش‌فشانی

ز سنگر گذر کرد تیر مجاهد

چو تیر تهمتن ز درع کشانی

به پیرامن مجلس و مسجد آنگه

مصافی‌قوی رفت چونان که دانی

ری آمد به چنگ دلیران کجا بود

از آزاد مردانشان پشتبانی

وزان‌پس‌به‌مجلس نشستند و آمد

ز مردم بر ایشان درود وتهانی

چو شه دید ازینگونه نکبت روان شد

به زرگنده از قصر صاحبقرانی

 

ملک‌الشعرای بهار, قصاید

 

 

@parrchenan

اتباع

بازدید از منزلی رفته ام. از اتباع هستند و سرپرست خانواده، مردی حدودا چهل ساله است که دچار معلولیت و دردهای جسمانی مرتبط با آن و عدم امکان درمان و پروتز و فیزیوتراپی های معمول است.

سه فرزند دارد و برادر و خواهر خانمش نیز با آنها زندگی میکنند. هر چه میکنم آدرس را نمی یابم. تماس میگیرم و زنش به سر کوچه می آید. با هم سمت آدرسی دیگر می‌رویم. توضیح میدهد، صاحبخانه هزینه رهن و اجاره را بالا برد. چند ماه نتوانستند پرداخت کنند. آخر گفت اگر تخلیه نکنی در ورودی را جوش میدهم!

 ساختمانی قدیمی و نمور در بافت قدیمی روستا بود و عدد رهنی که گفت مغزم سوت کشید. و اینگونه بی قانونی حاکم میشود و خود فرد مجری قانون میشود وقتی هویت حقوقی نداشته باشی.

اسباب و اساسیه بیرون مانده بودند تا خانه ای بیابند

اکنون در منزل یکی از هم ولایتی هایشان هستند و مخروبه ای را اجاره کرده اند و تا حدودی رنگ و آبی به آن زده اند تا در آن زندگی کنند و تا چند روز آینده کار تمام است.

پدر با توجه به معلولیت توانایی کار کردن ندارد.

پس هزینه زندگی را کودک دوازده ساله و برادر زن شانزده ساله با کار کردن ۱۴ ساعته در رستوران تا دو بامداد باید تامین کنند.

پسرک ازم فاصله می‌گرفت. خاله اش خنده کنان گفت، بعضی روزها گریه میکند و خندید. دلیلش را پرسیدم، مادرش گفت صاحب کارش او را گاهی میزند. کار در آشپزخانه کار سنگینی است. حساب کن با ملاقه یکی به ملاجت هم بزند.

 از خودش پرسیدم با شرم و خجالتی گفت دوست دارد درس بخواند و نمی‌تواند و کارش سنگین است.

 

 از خانه که بیرون آمدم غمی بر دلم نشسته بود که از جنس غم‌های دیگرم نبود. از جنس غم کودکانه همسالی در غم همرفیق کودکش.

 

به راستی، زندگی بر باد می‌کردند آنها زندگی بر باد رفته را. معلق، آویزان. در منطقه ای که شدت فاصله طبقاتی بی نهایتی وجود دارد و با چند کوچه حتی چند خانه فاصله دارند.

 از مادر کودک میپرسم اگر دستگاه سبزی پاک کنی برایش جور کنم تا او و خواهرش در خانه سبزی پاک کنند و خُرد، در نتیجه این کودک درگیر این کار سخت نباشد و بتواند به درسش برسد، تمایلی دارد؟

قبول کرد. تا ببینم کجا و چگونه و چه منزلی جابجا می‌شوند.

در ماشین نشسته ام و تنها نقطه ای که از مشاهده آن آرام میشوم و دلم نمی‌آمد به جایی دیگر از شهر و کوچه و خیابان نگاه کنم، آبی آسمان بود و رقص نرم ابر سپید بر آن.

پی نوشت:

 خبر دارید هفته پیش در شیراز پدری سه فرزند خردسال خود را آب میوه مسموم داد و کشت و سپس خودش و زنش را هم.، چون در فقر مطلق دست و پا می‌زدند؟

خبر دارید ترک مردان خانواده و رها کردن زندگی بدلایل فقر دیگر در داستانی به نام جای خالی سلوچ نیست و در بعضی خانواده ها در حال شدن است؟

 

خبر دارید با این فقر خزنده باید حتی در خیابانی که با ماشین مطمئن خود می رانیم بهتر است بترسیم چرا که ممکن است سنگی رها از دستی رهاتر و بی چیز انتظار شیشه و بدنه و جان و چشم ما را بکشد؟

و آیا به این کل واقف شده ایم که خوشبختی، فردی نمیشود؟

 

 

@parrchenan

مرگ

بعد از چند هفته در کوهستانم.

عضلاتم تنبل شده اند. از جا کندن صبح گاهی نیز مشکل.

 پایم که به برف می‌رسد حس دوگانه ای دارم. انگار طبیعت سکه دو رو در وجودم کاشته است. در عین آنکه عضلات اینک تنبل شده ام به شیب کوه دوست دارند واکنش منفی نشان دهند، قسمتی از درون وجودم که صدایش را فقط و فقط من میشنوم، راضی و خندان هستند، گویی یکی از شیرین ترین خاطرات شیرخوارگی که هیچ یک به یاد نداریم قهقهه سر داده باشد.

 با خود در این اندیشه بودم که شاید قصه های روز الست و بهشتی که از آن رانده شدیم در چنین خاطره ها و سرزمینهایی ساکن بوده است که به کلان روایت و قصه ای تبدیل شده است.

۲.

با خودم مفهوم مرگ را بالا پایین میکنم. نمیدانم تا به حال جان دادن انسانی را دیده اید یا خیر؟ ساعت‌ها تلاش متناقض. از یک سمت قلب همه تلاش خود را میکند و میکوبد همچنان بر قفس تنگ سینه. و از طرفی دیگر کل وجود شخص که از آن می‌توان « من» یاد کرد، (وجودی که هر کس با آن دید کلی به آن من میگوید.) تلاش دارد رها کند این درد و رنج و زیست را.

در این مشاهده طبیعی ترین اتفاق زندگی را میتوان مشاهده کرد. گویا ما هنوز یک شکل کاملا بکر از طبیعت را درون خود داریم. 

و آن مرگ است. همان اتفاقی که برای ملخ، خرگوش، مگس درخت، کرگدن، ویروس، باکتری، میکروب... نیز می افتد. در تولد و زایش دست دانش و تکنولوژی امکان طبیعت محض را از اکثر آدم ها گرفته است، تمدن و فرهنگ امکان زیست صد در صد طبیعی را با بوجود آوردن لباس، آتش، توالت، قاشق، سازه ها و... نیز از انسان گرفته است. اما هنوز دستش به مرگ نرسیده است و تنها می‌تواند آن را به تاخیر اندازد.

مرگ طبیعی ترین و شاید یگانه ترین فصل مشترک ما با بقیه موجودات است. 

 از این زاویه دید، آن را با شکوه دیدم و کاملا طبیعی.

۳. 

 به تهاجم روسیه فکر میکنم، اینکه جهان چقدر کوچک شده است که درد و بدبختی برای مردمی در آن سوی دریای دور، اثر مستقیم، کاملا مستقیم بر زندگی شخصی من می‌گذارد. اینکه با این عمل سیاست مداران ما تن به برجام ندهند ( در پست پیشین به آن پرداختم و ساعاتی بعد نیز چنین تحلیلی را از عباس عبدی رویت کردم)

و ادبار و بدبختی ما نیز بیشتر و شدید تر شود.

این غم و رنج تنها از جنس عاطفه و احساس نیست، از جنس لمس و درک وجودی بدبختی پیش رو است و آن را پراگماتیسم وار می‌کند.

 تا حدودی در تحلیل ها و غم ها و شادی هایم تلاش دارم با روایتی کلان اثر جز آن را در زندگی خود، بیابم و مشاهده کنم، اینگونه به ماجراها به گونه ای دگر خواهم نگریست.

پی نوشت:

 اهل مطالعه تاریخم و در تاریخ بخصوص این دویست سال از سرزمین روس اینقدر ادبار بر سرزمین ما، بخصوص آذربایجان و تبریز تاریخ خوانده ام که با آن حاکمیت هیچ گاه دلم از سر مهر نبود و نیست.

شاید اگر بخواهم ماجرای این روزها را با تاریخ قیاسی کنم، جریان مشروطیت و حمله قزاقان روس به مجلس و تبریز بارز ترین آن باشد.

و سیوالی در پس پندارم چرخ میخورد؟ آیا ما تا حدودی ، حتی بصورت اقلی و کم، دموکرات شده ایم؟ و از تک صدایی و هرچه مرشد بگوید پس همان است فاصله گرفته ایم؟ از مشروطیت ( عدم تک صدایی) تا به اکنون به نظرم بهتر است.

  همان سیستم تک صدایی است که مشروطه را مشروعه میخواست و اوکراین را ضمیمه خود.

به این سیؤال در فرد فرد خود بنگریم.

 

 

@parrchenan

ادبار

بعد از مدتها بازدید از منزل رفته ام.

 اگر در یک کلام ، در یک واژه، بخواهم خلاصه کنم و بکسی توضیح دهم، واژه « ادبار» است.

بعد از خروج از تیم عملیاتی ۱۲۳ و رجوع به تبعیدگاه، مدتها بود با «ادبار» سر و کار نداشتم و پوست نازک شده ام. در پایان بازدید ها غمی در دلم نشسته که اگر بخواهم سخن بگویم ممکن است صدایم بلرزد.

 زمانی برای خود پوست کلفت بودیم و کرگدن. به همین زودی از کرگدنی با شاخ های سفت به گنجشکی با تعداد ضربان نبض بالا تبدیل میشود دل.

 

پی نوشت:

1 : [اِ]دبار 

 (اِمص) بدبختي.

 عُسرت.

 عُسر.

 نحوست.

 قضاي بد.

 برگشت کار.

 داهيه.

 سيه بختي.

 سيه روزي.

 تيره بختي.

 صدمه.

 بيدولتي.

 وبال.

 مقابل اقبال.

 ممالهء آن ادبير است :

اي ساخته بر دامن ادبار تنزل

غماز چو ببغائي و پرگوي چو بلبل.

منجيک.

 

امروز همي بينمتان بارگرفته

وز بار گران، جرم تن ادبار گرفته.

منوچهري.

 

چون ادبار آمد همهء تدبيرها خطا ميشود.

 (تاريخ بيهقي چ اديب ص134).

 نعوذ باللّه چون ادبار آمد همهء تدبيرها خطا ميشود.

 (تاريخ بيهقي چ اديب ص203).

 بوعلي را اين ناخوش نيامد که آثار ادبار ميديد.

 (تاريخ بيهقي ص205).

 

مي بينم که کارهاي زمانه ميل به ادبار دارد.

 (کليله و دمنه).

 

بدسگالان تو از هر شادئي کوتاهدست

مانده از اقبال کوتاه اندر ادبار دراز

سوزني.

 شمس المعالي در آن ميان روي خود بمن کرد و گفت بدان خواجه بنويس که الحرب سجال کار محاربت همواره در ميان ملوک متفاوت بود و بر اقبال و ادبار دولت اعتماد نيست.

 (ترجمهء تاريخ يميني ص53).

 به نيشابور بنشست و خود را بميخ ادبار بزمين فروبست.

 (ترجمهء تاريخ يميني ص 118).

 

اندرآوردش بر قاضي کشان

کاين خر ادبار را بر خر نشان.

مولوي

 

@parrchenan

چهار راه

یهو به خودم آمدم دیدم وسط چهار راه هستم و ماشین ها بوقم میزنند. شبا هنگام بود و بارانی. همچون کارتون خوابی گوشه چهار راه را هدف گرفتم و رفتم سمتش بدون آنکه چپ و راستم را ببینم و نگاه کنم.

گویی عبور از خیابان را یاد نگرفته ام. کاری که بابا اول بار کلاس سوم دبستان بودم آموزش داد اول چپ بعد میروی تا خط سفید وسط خیابان و سپس راست.

 

شدیداً غمین بودم و به هستی و زندگی فکر میکردم. «که چی لعنتی ای»گریبانم را گرفته بود.

 

 تلفنی داشتم و متوجه شدم تولد دوست و همکار عزیزم حمید که بیشترین شباهت فکری و اندیشه ای را بهم داشتیم است که چند ماه قبل مرد و چند پست از او نوشتم. تلفیق آن تلفن با اتفاقات این چند روز و مرگ عزیز دیگری به مشغله فکری سختی مرا فرو برد که سر از وسط چهار راه در آوردم.

 

۲.

برای سرگرمی در حال خیال پردازی هستند با این پرسش که ده سال بعد اعضا حاضر در اتاق چه میکنند و چه کاره هستند و کجا؟

 هر کس چیزی می‌گوید و پیش‌بینی می‌کند، فلانی دکتر است فلانی مهندس است فلانی فنی است

 از من می‌پرسند اما من یک سیؤال ابتدایی تر میپرسم این که ده سال بعد آینده و وطن و سرزمین کجاست؟ در کجای دانش و تکنولوژی و ایدولوژی و مهارت ایستاده ایم؟

 با پاسخ به این سوال میتوان پیش بینی های بعدی را کرد.

خاورمیانه تجربه های تاریخی مهمی دارد. انقلاب پنجاه و هفت، جنگ سوریه و... و آخرین آن ظهور مجدد طالبان.

به آینده خوشبین نیستم و پیش‌بینی می‌کنم سرزمین در نزول از تکنولوژی و صعود به ایدولوژی است.

نتیجه:

 بعد از طرح صیانت اگر پرچنان را خواستید دنبال کنید، خانه اولیه اش در بلاگفا است.

 

 

http://Www.parchenan.blogfa.com

پارادایم

گرم گفتگو هستیم و سخن ها سمت سیاست میل کرده است، بعد از دقایقی هر دو از آینده سرزمین نا امید و تا مطمئن به جمع بندی می‌رسیم تقریباً هر دو در طول سالها، سایت ها و تحلیل ها را دنبال کرده ایم. دستی بر آتش در دوران دانشجویی داشته ایم و معمولاً اسیر و ابزار رسانه نبوده ایم.

 تکه کلامی از دوستی را ذکر می‌کنم: خاتمی ما را گول زد. وگرنه اگر می‌دانستیم سیستم اینگونه می‌شود و است با این کشتی‌بان و سیاست مداران، مهاجرت میکردیم قبل از اینکه ریشه دوانده باشیم.

همسرش شنونده سخن بود رو کرد به من و سرو‌چمان گفت بچه دار نشید!!

مادر دو فرزند است و آینده ای که برای آنها تصویر می‌کرد او را به این پند و اندرز کشاند.

شما هم دل نگرانی یک مادر را از آینده ای نامطمئن حس کردید؟ عدم امنیت روانی و فکری و پنداری مادری را از این سخن شنیدید؟

با خودم گفتگو را مرور کردم و نتیجه ای غیر سیاسی از آن در آوردم. اینکه یک پارادایم و باور در مجموعه های کلان و در طول سالها زمان شکل می‌گیرد. باور یا پارادایم و شیفت های پارادایمی را اگر بخواهم تعبیر کنم چیزی شبیه شراب یا سرکه است که انگور شیرین در طول فرایند زمانی به مُسکر یا ترش مبدل میشود.

 اینکه هزاری بیایی قانون بگذاری، کاندوم و وسایل پیشگیری را محدود کنی و نایاب و مخفی، یا در تحلیل های ساده به اقتصاد و مناسبات اقتصادی آن را تقلیل دهی، گم کردن صورت مسئله است. پارادایم فرزند آوری یا فرزند ناآوری از مجموعه بسیار کلان تر شکل می‌گیرد و تغذیه میکند. حتی محتوای کتب درسی و نگرش والدین احتمالی در پذیرفتن یک پارادایم مهم میشود. این که بی اندیشد در نبود و مرگ احتمالی والد، چه بر سر کودک آینده اش می آید و اقدامات حمایتی دولتی چه می‌تواند باشد، مهم میشود. و هزاران سیؤال دیگر.

در سرزمینی که فایل صوتی تصریح شده و تصدیق شده به اصالت حرف از فساد۸.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰ دارد و روحانیون آن به جمله ای از سخن حاشیه ای نویسنده‌ی یک فیلم متوسط پرداخته و وا مصیبتا میکنند، باور و پارادایم فرزندآوری شکل نمی‌گیرد. 

 پارادایم ها اینگونه خُرد خُرد شِکل می‌گیرند و تقویت می‌شوند و یا بلعکس.

نتیجه گیری:

به پارادایم هایمان اهمیت دهیم و متناسب با آن اقدام کنیم، نه حرف مردم، نه اجبار دولت، نه چون طبیعت این است نه چون حالا شد شد نشد...

پی نوشت:

 امیدوارم تعداد صفر های هشت هزار میلیارد تومان را درست نوشته باشم.

پی نوشت دو

پارادایم لغتی است که در انگلیسی آن معنا و مراد بیشتری حاصل می‌شود و واژه باور آن بار معنایی را حمل نمیکند

 

@parrchenan

کلاغ

پرچنان:

کلاغ قسمت دوم.

مجسمه ای کوچک، به اندازه یک پرنده سالهاست در قسمتی از شهر خود نمایی میکند. 

مجسمه کلاغی نشسته بر روی یک تکه سنگ، کمی قوز کرده از همان حالتی کی آماده قار کشیدن میشود.

اما نکته جالب آن است که روبروی بیمارستان آتیه است این مجسمه احتمالاً کار معماران همان ساختمان و بیمارستان باشد.

کلاغ در فرهنگ های مختلف نماد های مختلفی دارد.

نماد هوشمندی و پیش بینی آینده نیز هست که احتمالاً مراد معماران ساختمان این بوده باشد.

***

میپرسد بآلآم یعنی چه؟ پاسخ میدهم عزیزم. درنگی میشود و ادامه میدهم نه این معنی را نمیدهد. گویی در فارسی معادل ندارد. جگر گوشه آن معنایی که در ترکی، بآلآم میدهد را گویی مراد نمی‌کند.

این بآلام وقتی از زبان مادری داغ دیده باشد، معنای خود را ملتفت میکند حتی اگر هیچ از زبان ترکی ندانی

 

نوشته دوازده سال پیشم پیرامون این مجسمه

 

http://www.parchenan.blogfa.com/post/309