مهاجرت
این روزها خبر از مهاجرت اوکراینی ها به کشورهای همجوارشان است، به چه دلیل؟ البته که جنگ.
یکی از بچه هام زنگ زد که آقا کوله پشتی بزرگ میخواهم. خوشحال شدم و گفتم ای ول لابد به کوهنوردی و طبیعت گردی علاقمند شده است. از آن افسردگی که سالها اسیرش شده است راه فراری یافته. پرسیدم چرا؟ گفت میخواهم قاچاقی بروم یونان. زدم به سیم آخر.
او میخواست مهاجرت کند. چرا؟ احتمالأ در این کشور هم جنگی است اما ناپیدا، که طبقات فرو دست بیشتر صدای خمپاره های نامرئی آن را در سکوت شنیده و منفجر میشوند.
میپرسد دکانی سراغ داری کوله ارزان داشته باشد. پاسخ میدهم نمیخواهد بخری. یکی اضافه دارم بیا بگیر.
قرار میگذاریم و به دیدار هم میرویم.
از قبل از کرونا ندیده امش. چاق شده است. همین که در آغوش هم میرویم، دستی بر موهای سیخ شده ام میکشد که بخواباند و دم گوشم نجوا کنان و با کمی حرص میگوید: آقااا دیگه زن گرفتی به خودت برس.
از آغوش هم جدا شده ایم و اینک با سروچمانم سلام و خوش و بش میکند.
از دوازده سالگی با هم بودیم و او را به رشته تربیت بدنی سوق دادن. تقریباً همیشه به درس و مدرسه اش من میرسیدم و...
کمی از برنامه و نقشه راهش میپرسم. توضیحاتی میدهد. پیشنهاد میدهم کنسرو هم از ایران بخرد و با خود همراه کند. یادم میآید سروچمانم در سفر اخیر خود از یزد، کیسه ای نان خشک شده یزدی آورده است. آن را هم درون کوله میاندازم برای روز مبادا...
دوباره در آغوش هم میرویم. دم گوشش دعا میکنم دیگه هم رو نبینیم. با غمی در صدا میگوید آری. ادامه دعا و آرزویم را از سر میگیرم. اگر هم خواستیم ببینم ما آمده باشیم فرانسه به دیدار تو. خنده بر لب میآورد میگوید آری.
در حال سوار شدن به ماشین هستم و میگویم هر جای دنیا اگر مشکل خوردی بهم زنگ بزن. من همه جا یک آشنا دارم. میگوید زنگ بزنم جواب میدهی. میگویم آری.
سوار ماشین شده ایم. سروچمانم میپرسد: بچه خوبی بود؟ به ماشین های روبرویم خیره هستم و گویی هیپنوتیزم شده، میگویم بچه خوبی هست.
پی نوشت:
۱. تا سالها موهایم را بچه ها اصلاح میکردند. کلاس های آموزش آرایشگری میرفتند و اولین فرد برای اینکه دستشان به اصلاح بخوابد، من بودم.
۲. دیگر خبرهای غرق شدن ، خودکشی ...هیچی ولش کن
خدا پشت و پناهش و همین
۳.زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
زندگی شستن یک بشقاب است.
هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟
سهراب سپهری
@parrchenan