پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت چهارم.
از مُنج به در آمده و بیرون زده بودیم.  افکارم سرگرم سروی بود که دیده بودم. سرو منج خیلی خاص بود ریشه های بیرون زده داشت و شکل هندسی آتشی تری داشت.
حتی دلم نبود به این زودی ازش جدا شوم.
 بنشینم کنارش غزلی بخوانم و به او تکیه دهم و...
رکابان بودم و در پنداره خود غرق. اگر کودکی از منج بودم، در کودکی ام، هر روز قایم باشم بازی می‌کردم. بر روی تنه اش چشم می گذاشتم و به دنبال از نظرها پنهان می‌گشتم.  ابتدا در لا به لای ریشه خوب می‌گشتم، شاید که در همین ریشه ها باشد و وقتی می یافتم سرعت می‌گرفتیم تا هر که زودتر به سرو برسد به ریشه سرو، تا که زودتر ساک ساک کنم.
به سوی سرو دویدن با همه سرعت با همه توان، دیدنی است. خواستنی است.
سرو همیشه سبز تو را به خود بکشاند.
گویی که گم گشته خود را قرار است در ریشه های او بیابی. 
###
در شهر حسامی هستیم و صبح زود عازم سفر. بچه های مدرسه ای در حال رفتن به مدرسه هستند.
سلام میدهد. سلام میدهم.
چند ثانیه مکس میکند. 
: کجا میروی؟
من دور تر میشوم و میگویم: شیراز
چند ثانیه مکس.
مرا هم می‌بری؟

فکر میکنم اگر با ماشین بودم چنین دیالوگی صورت می‌پذیرفت؟
خیر. احتمالا خواب آلود خواب آلود یک بوق دُرُشت میزدم بدین معنی که بچه حواست باشه زیرت نگیرم‌
پنداره ام سوالی دیگر مطرح میکند:٫؛خوب بر فرض مثال، با ماشین باش و این دیالوگ را انجام نده. چه چیز از دست میدهی؟ چه چیز بدست میاوری؟
اینکه تو در هر لحظه و هر مکان بتوانی با همان زمان و همان مکان ارتباط برقرار کنی، میشود لحظه حال و هر چه در لحظه حال بیشتری باشی، لذت بیشتر می‌بری.
 آن دیالوگ با کودک، شد قسمتی از سفرم.
اما بعید میدانم بوق ماشینی در ابتدا صبح خاطره ای از سفری را تشکیل دهد. در واقع قلمرو حالم وسیع تر از زمانی میشود که با ماشین بوده ام. 
 @parrchenan

پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت سوم

گزارش پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت سوم

در همه استان هایی که رکاب زده ام استان یزد، به طور سیستمی و یکپارچه چه بصورت نرم افزار و چه سخت افزار، یک سر و گردن از دیگر استان های کشور، به روز تر، مدرن تر، رشد یافته تر بود. به نظرم این اتفاق را در یک پروسه زمانی چندین ساله میتوان ارزیابی کرد. اجازه دهید با مثال‌هایی از سفرم این نوشته ام را در محَک نقد قرار دهم.
اول
به واسطه جاده و دوچرخه، سیستم دستشویی رفتن من تغییر میکند و رها میشوم. تقریباً هر جا نیاز احساس کنم، یک خاک ریزی، پشت تپه ای، بیابانی، زیر پلی از جاده پیدا میکنم و آنجا برای من توالت می‌شود ( یکبار هم برای خودم فرضیه‌ توالتی در چندمین سفر رکاب زنی نوشتم)
در کل استان یزد هرگاه اراده ای در من برای دستشویی نیاز شد. یک دستشویی با کیفیت نیز حضور داشت. در حالی‌که واقعاً نگاه اول من به دستشویی نبود، و یک زیر پل هم برایم کفایت میکرد.
این برایم بسیار عجیب بود و تقریباً باور نکردنی.
شاید عده ای از خوانندگان در پندارشان این شکل گیرد که ای بابا گشته گشته چی برای نوشتن پیدا کرده.
حال آنکه فکر نمیکنم موضوع به این سادگی باشد.
یک سری عوامل  پیچیده دست به دست هم میدهد تا این اتفاق در نگاه اول ساده که هر جا اراده کنی، دستشویی باشد
اتفاق افتد.
اعتماد عمومی، عدم بیکاری مطلق، عدم اعتیاد، نگاه کلان مسیولین ده و روستا و شهر و فرماندار و استاندار به توریسم یا مهمان، یا مسافر. باور این نکته در مردم که ما میتوانیم و ظهور عملی این ما می‌توانیم در بطن زندگی مردم و لمس آن در زندگی جاری، میتواند از عوامل این موضوع باشد.
به نظرم استان یزد راه درستی در آغوش باز کردن به توریسم، یا مسافر، یا گردشگر را پیدا کرده است، ( در استان یزد به ما دوچرخه سوارها، ماشین های عبوری بوق نمی‌زدند) و  شهر یزد، مسیر اشتباهی را در راه صنعتی شدن در حال گام برداریست. کارخانه فولاد و ماشین سازی، نیاز مفرطی به آب دارند که یزد تقریباً فاقد آن است. و دوم آنکه صنعتی شدن یزد، راه مخالف توریسیمی است که در روستا ها و شهر های کوچک در حال شکل گیری است. چرا که باعث مهاجرت نیروی کار  به شهر می‌شود.
حال این دستشویی، یکی از ملاک‌های مهم میشود که نرم افزار و سخت افزار با هم گره خورده است. تاریخ و سنت  آن به امروز و مدرنیته اش بافته شده است. دستشویی امکان مقدس و انبوه حسینه ها و امامزاده ها در خدمت زندگی مدرن امروز قرار گرفته اند.
فکر کنم در جایی خوانده بودم، حتی  تعداد دستشویی ملاکی برای رشد کشوری برای بعضی از سازمان های جهانی است. از سازمان های جهانی مربوط به زنان بگیر تا سازمان بهداشت و اقتصاد.
دو:
بارانی شدید ما را فراگرفت و در روستای زردین گنبد مسجدی دیدیم و وارد آن مسجد شدیم. خادم پیر آنجا هم از ما استقبال کرد‌
عملا در مسجد همیشه باز بود و در دستشویی هایش
دستشویی مجهز به سنسور نوری بود و چراغ اتوماتیک روشن و خاموش میشد. جنس شیر آبها، فلزی بود.
درب مسجد باز بود و یا به راحتی باز میشد. فرش های دست باف،  دستگاه پژورکشن پخش فیلم بر روی پرده سینمایی، ظروف مسی، سیستم صوتی نیز در  مسجد بود. اما احتمال بسیار زیاد دزدی از این مسجد اتفاق نیفتاده بود که نیاز به قفل و بست  احساس شود. 
در مسیر همین روستاهای یزد بودیم، پسرکی نوجوان نگاهم میکرد. سلام دادمش. سلام داد و گفت: خوش تشریف آوردید ( نقل به مضمون با فوکوس به کلمه تشریف). از نوع گفتار این پسر روستایی تعجب کرده و حاج و واج بودم.
به روستایی که قرار بود شبمانی کنیم، رسیدیم و در قدمگاه منزل کردیم. دو نوجوان با ما هم کلام شدند. دل نگران درس و مشق خود بودند. از معلم زبان شأن ناراضی!! ( نگاه کلان به توریسم را نیز در پس پنداره خود داشته باشیم)
پرسیدم کلاستان چند نفر است؟.
و با پاسخ خیره کننده ای روبرو شدم: پانزده نفر.
مهاجرت، نگاه منطقی خانواده به تعداد فرزنذان، بالاتر رفتن کیفیت زندگی فرزند در خانواده، حضور توریست و مهمان و مسافر  با الگوی یکی خوبه دو تا بسه، و دلایلی بیشتر اقتصادی و کمتر فرهنگی احتمالی دیگر ...از پس سالها توانسته بود، مدرسه را به حالت استاندار از بعد نفرات در آورد. یادمان باشد که جمعیت ایران چند روز پیش، به ۸۳ میلیون نفر رسید و آن را رد کرد و به زمان خود که جمعیت ۶۰ و سپس ۷۰ میلیون شد نگاه انداخته و تعداد دانش آموزی خود را به یاد آوریم و قیاس گیریم.
در واقع در طول سفر، قطعات پازل این تغییر در استان را می یافتم و قطعه آخر را در کلام آن دو کودک، پیدا کردم: آموزش، آموزش، آموزش. در یک جمله:
معلم فرصت و توان کافی دارد که با دانش آموزان کار کند.
کودکان بسیار اجتماعی بودند. پیرامون حل مسئله و کتابخانه شأن با هم صحبت کردیم.
سه
در طول سفرمان در استان یزد، دوبار پلیس راهنمایی و رانندگی به ما از بابت مراعات نکردن قوانین و عدم دور زدن میدان بهمان تذکر داد!!

@parrchenan

پلیس اولی نگاه اخم آلود و جدی نیز داشت.
بقدری متعجب شده بودم که تا مدتها به فرد خاطی می‌خندیدیم. اما این یک نشانه بسیار مبارکی بود.  تقریباً در هیچ کجای ایران و رکاب زنی مان ما با این برخورد، مواجه نشده ایم. استان یزد، در باور مردمانش نیز کار کرده است.
چهار:
یکی از دلایلی که در استان فارس ، دعوت مهر بانو برای اقامت در خانه اش را پذیرفتیم آن بود که مسجد روستا دو قفل آویز یُغور داشت. دو قفل!!٫

 


@parrchenan

پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت دوم

پس از سفر قسمت دوم:
ما شانزده روز در سفر بودیم و در نتیجه شانزده شبمانی داشتیم. خانه معلم، مسافر خانه، بوم گردی، مسجد، امام‌زاده، حسینه، آشپزخانه حسینه، اتاقک های قبرستان، و خانه مردم محلی، منازلی بود که ما شبمانی کرده ایم.
مهمترین چیز برای شب مانیمان، حضو در یک چهار دیواری‌ بود، بعد از آن برق و دستشویی و همین.
و دقیقاً به همین خاطر نه زرق و برق آنجا و نه کم و کاستی هایش برایمان مشهود نبود. فوقش اگر حمام داشت، سر ذوق می آمدیم. مهم این بود که یکی دو ساعت نشسته چایی بنوشیم و تا صبح  جایی باشد که بخوابیم.
سفر اینگونه، ارزش های زندگیت را دستخوش تلاطم می‌کند.
واقعاً نیاز است که برای  داشتن خانه ای، بیشتر وقت و عمر خود را صرف آن کنیم؟
شاید این سوال مطرح شود که ما در این سفر، فقط برای یک شب ، مکانی می‌خواستیم و اما خانه برای یک عمر است.
اما
 اما گویی  در هر دو حالت ما مسافر هستیم. از مبدا تولد یک سفر تا مقصد پایانش‌. و اگر در زمان چهار میلیارد سال عمر زمین، سفر زندگی مان را قیاس کنیم،  طول عمر زندگی حتی اندازه ثانیه ای از یک شبمانی ما نمیشود.
اینکه در آشپزخانه حسینیه ای اتراق کنی و در دلت گویی، دمش گرم، اجاقی دارد که بتوان گرم بود، معیارهای زندگی و خانه و فلسفه ات را کن فیکون می‌کند ‌
در هر سفر و هر شب مانی این بیت غزل حافظ برایم باز تعریف میشود:
 از این رباط* دو در چون ضرورت است رحیل
رواق و تاق معیشیت چه سربالا و چه پست.

 معنای ساده بیت:
 از این دنیا که چون کاروانسراست و دو درب تولد و مرگ دارد باید عبور کرد
 پس چه نیازی است که اتاقک کاروانسرایت  دارای رواق و تاق باشد و مجلل باشد یا ساده؟ چرا که باید رفت و اینها مهم نیست.

رباط: کاروان

@parrchenan

پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت اول

روز آخر رکاب زنی است و به شیراز رسیده ایم. حافظ و سعدی و غزل خوانی از آنها و رفتن به ترمینال همانا و سوار اتوبوس شدن و برگشت به تهران.
 به شب قبل  و« مهربانو،»،مادربزرگی که ما شب را در خانه اش مهمان شدیم فکر میکنم.
کل ماحصل سفر شانزده روزه ما شاید در نام این زن نهفته باشد. نامی که اثری از اسطوره های کهن سرزمین، از مهر پرستی و میترایسم تا آناهیتا تا زرتشت تا اسلام تا تشیع را در برگرفته است.
همان اسطوره های که به کمک آنها انسانهای مهم این سرزمین، کاریز و قنات کشیدند، درخت کاشتند. آنهم درختانی هزارساله و آبادانی فراهم ساختند و نگاه پر از احترامشان به طبیعت و درخت و آب  را حفظ کردند. که اگر این اساطیر و باورها نبود، آبادی و آبادانی پا نمی‌گرفت.
«مهربانو» نماد همه این هزارها سال سرزمین است. خاکی و راحت بر زیلو خود نشسته است و ما را همچون فرزندانش میدید. مهربانو، سرزمین ماست.
این سفر مرا آموخت، همچون ماهی که در آب زندگی میکند و میپرسد آب کو؟ در دل اسطورها نفس میکشیم و می‌پرسیم ، اسطوره کو؟
نفس گرم درختان هزار ساله و رنگ هنوز سبزشان مرا آموختند نگاه دوباره و مدرنی به اسطوره ای که در آن در حال زیست و نفس کشیدن هستیم بی اندازم.
نگاهی مدرن که از اسطوره هم‌چنان بوی زندگی آید.
در این سفر ما« نسفی ، عارف قرن ششم »را با همه بی مهری که در گزارش های قبلی اشاره کردم، یافتیمش و به کتابی از او حتی علاقمند شدم. چگونه؟ به کمک تکنولوژی جدید. به کمک رسانه های آزاد، به کمک اینترنت، به کمک ویکی پدیا و گوگل مپ توانستیم کشفش کنیم و اگر این تکنولوژی نبود، ما در حصار سانسور او را ندیده بودیم.
بسیاری از این درختان را و راه رسیدن به آنها را به کمک همین تکنولوژی و ویکی پدیا و گوگل مپ شناسایی کردیمش.
دو
یکی از اصطلاحات رایج در زندگی روزمره ما که در باوری اسطوره ای نهفته است، نذر است که در باور زرتشتی، دَهِش گفته میشود.
 نذر و وقف و دهش از گذشته دور در این سرزمین نفس کشیده اند به درازای عمر قناتی به نام عایشه در شهر ارسنجان و حتی بیش از آن و قدیم تر.
 در این فکر بودم که این نذر و دهش را این اسطوره و آگاهی جدید را چگونه به نگاه مدرن و تکنولوژی پیوند زنم.
و پنداری جرقه زد.
نذر مدرن کنم، اینکه من هم و تو خواننده هم ویکی پدیا نویس شویم.
هفته ای، برجی، فصلی، بتوانم یک مطلب در ویکی پدیا اضافه کنم تا به کمک این دانشنامه آزاد جهانی باغ بشری را آباد کنم به اندازه قطره آبی حتی.
این کار یک سود بسیار مهم دیگر نیز در بطن خود دارد. اینکه  می‌تواند به دید پروژه ، به دید هدف ، به دید قسمتی از معنای زندگی دید و خود را مفید دانست. قطره ای از کاریز عایشه شدن دانست و هدف دار شدن در زندگی.
به همین دلیل از دوستم پیمان خواستم مرا راهنمایی کند تا بتوانم ویکی پدیا نویس شوم.
احتمالأ من و پیمان در گروهی که پیرامون این موضوع تشکیل خواهیم داد، عضو شویم تا هم اقدامات انجام شده را در گروه بگذاریم و هم نحو کار را بیشتر و به کمک هم بی آموزیم.
اگر فردی چنین نذر و دهشی فرهنگی داشت  یا به آن علاقمند شد، بخصوص پیشنهاد میکنم به ایرانیان دور از سرزمین، اما هنوزم دلبسته بدان، به آنهایی که فرصت خانه نشینی شأن کم نیست، در پی وی ام اعلام کنند که در گروه جدید اد شویم.
این نذر فرهنگی نیز ماندگار خواهد بود، همچون کتاب‌خانه ای که در سفر قبلی نهالش  کاشته شد و اینکه درختی پابرجا و گیراستو بذر دهنده، و حتی شاخ و برگهای بیشتری از خود داده است.

در واقع در پایان این سفر دو تقاضا را دارم:
۱. به احترام این همه درخت هزار ساله که دیدیم، در همین فصل پاییز، درخت بکاریم
۲. دَهش یا نذری فرهنگی کرده و ویکیپدیا نویس شویم و اگر تمایلی بود در گروهی که پیرامون این موضوع تشکیل خواهد شد، عضو شویم.
باشد که قطره ای از کاریزها هزارساله شویم.
باشد که برگی از سرو های هزار ساله شویم.

پس از سفر ، قسمت اول  

@parrchenan

سقف اتاق مهمان مهر بانو.
مهر بانو به زهرا تعریف کرده بود که همسرش دست طولانی در گرفتن دست مسافران داشته است و چه بسیار مهمان در جاده مانده را همسرش در این اتاق اسکان نداده است

@parrchena

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهاردهم

پرده اول
در جاده و سوار دوچرخه هستم یک موتور دو ترک با راکبین جوان کنارم می‌رسند و سرعت کم میکنند.
حوصله هِلو و هاواریو ندارم.
یک سلام علیکم غلیظ تحویل می‌دهمشان.
:کاکو شما ایرانی؟ من فکر کردم خارجییی؟
میگم آخه به قیافه هامون میخورد خارجی باشیم؟
: کاکو سبیلات شبیه خارجیاست.
از کوره در میروم میگویم تو رو قرآن سبیل را از مرد ایرانی نگیرید دیگه.
و راکب جوان تر به دوستش می‌گوید:
خو راست میگه دیگه، سبیل شیرازی داره !!

پرده دوم
در ارسنجان با یک راننده همآهنگ میکنیم، ما را به سمت مروارید سبز، یعنی همان درختی که بر سنک روییده است ببرد. بسیار صبور و آرام و با وقار است. عاشق پراید مدل ۸۹ اش است و با ماشینی دیگر تاخت نمی‌زند و می‌گوید ارتباط عاطفی با او برقرار کرده است.
راننده سبیل شیرازی دارد و مرا اسیر این جذابیت خود کرده است. حس خوبی از این مرد گرفتم‌

پرده سوم:
نام ارسنجان احتمالا در تاریخ دور ارزنجان بوده است و از به معنای مقدس. و زن ، نشان از آناهیتا.
قبل از ارسنجان یک بند دختر نیز داریم و اینکه نام قنات اصلی که شهر از آن تغذیه میشد، عایشه است که در زبان محلی عایشه می‌گویند.
مغنی ها برای قنات ها جنسیت تعیین میکردند. اما قناتی به شهرت عایشه تا به حال نشنیده بودم

پرده آخر:
جلو در خانه معلمی رسیده ایم.
 زنگ در را میزنم. خبری نمیشود. با شماره تلفنی که نوشته شده تماس می‌گیرم و از خود و مسافرتم میگویم و اینکه امشب به اینجا نیاز داریم. 
مخاطب پشت خط به بعلاوه(+) زیر در حوالت می‌دهد که بندی زیر آن قرار دارد که با کشیدن آن در باز میشود.
قرار میشود ما در آنجا استراحت کنیم تا او برسد.
ساعت هفت شب است و هنوز نیامده، دوباره تماس می‌گیرم.
و قرار بر این میشود که پول را به شماره کارتش واریز کنیم و به او زحمت آمدن ندهیم و صبح هم در را بسته و برویم!!

به حوالی شیراز خوش آمدیم.
 

روز چهاردهم رکاب زنی

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سیزدهم

از جاده ای بسیار و زیبا و پر پیچ و خم و پر از درختان زیبا بنه و شیلی به سمت پایین، به خواجه جمالی رسیده بودیم.
در مسیرمان حتی بوته های کم یاب هوم که گیاه ‌بسیار مقدس زرتشتیان و  قبل از آن مهر پرستان بوده است را هم می بینیم‌.
از مسیر سربالایی، خود را به امامزاده خواجه جمالی می‌رسانیم. یک سرو بسیار کهن که عمر آن به هزار و صد سال می‌رسد و دو بنه کهنسال، در محوطه امامزاده است.
مدیران پروژه بازسازی امامزاده که آدم های ساده دو با صفایی هستند نیز آمده و توضیح میدهند. اینکه چند سال پیش چهار متر از تنه درخت را با خاک پوشاندند، تا سطح ارتفاع امامزاده درست شود. اینکه در باغات روستا، چناری کهن بوده که صاحب زمین برای چوبش!!! آن را فروخت.
بر روی تنه قطع شده اش، فرشی چهارمتری میتوان انداخت!!
حالم بده شده بود. انگار که خبر عزای عزیزی را شنیده باشم.
نتوانستم ادامه حرفها را بشنوم.
لخ لخ تنم را کشاندم سمت سرو و غمین به این زیبا تکیه داده و نشستم.
اینکه هنوز، هزار سال بعد از سروده شدن شاهنامه فردوسی و ابیاتی که از بریدن سرو عظیم کاشمر دارد و گریستن مردمان آن زمان، هنوز فردی، در این روزگار پیدا میشود که اینگونه فکر کند. درختی هزار ساله را از برای چوبش، ببرد!!
اینکه حقیقتی چون این درخت سرو هزار ساله را نبینی و میلیون ها تومان هزینه ساختمانی داستان امامزاده شود و به این سروی پا برجا آسیب زنی.
به مدیر پروژه امامزاده که از هزینه ها و چگونگی اقدامات عمرانی اش می‌گفت، توضیح دادم که ما از برای این درخت آمده ایم و نه امامزاده اش.
این درخت است که نام روستا را جهانی کرده و می‌کند.
 این درخت از هزار سال پیش زنده است که جایگزین ندارد، امکان بازسازی ندارد.
اگر بریده شود، اگر خشک شود، تمام می‌شود. خود اهالی روستا می مانند و امامزاده شأن.

در مسیر این سیزده روز، آدرس یک درخت در روستایی دیگر را نیز داشتیم، اما وقتیکه خبر و عکس شکستن و سقوط اش را خواندیم، از رفتن به آن روستا، صرفه نظر کردیم.
این درختان باستانی است که نام محلی را زنده نگاه می‌دارند.
امکان رشد اقتصادی و مالی را ممکن می‌سازد ورنه به طول متوسط، از هر دو روستا، که یک روستا امامزاده دارد . ولی سرو هزار ساله، درخت هزار ساله، است که نایاب است.

اکنون تو از زیر امامزاده، شی ای هزار ساله پیدا کنی، نامش را گنج می نهی، عتیقه میشود و قیمتی. حال آنکه همین جلو چشمت درختی هزار ساله، گنجی زنده، عتیقه ای کهن حضور دارد و آن را نمی‌بینی.

بعد که روستا را ترک کرده و در حال رکابیدن شدم به حال خودم پس از شنیدن قطع درخت، بر من مستولی شد فکر میکنم. اینکه چرا اینگونه شدم؟
اثر سیزده روز سفر و یافتن یکی یکی درختان و ارتباط گرفتن با آنها به نظرم در این حال بی تاثیر نبوده است.
 این سفر مرا با درخت بسیار نزدیک کردست.
روز سیزدهم رکاب زنی


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوازدهم

وارد چنار ناز شده و با حجم انبوهی مردم بازگشته از تشیع جنازه روبرو شدیم. حجم انبوه برای کسی که به خلوتی و بی کسی بیابان عادت کرده است، معنایی دیگر دارد.
 بر روی صندلی که در میدانگاهی چنار ناز بود نشسته بودم، خانمی از اهالی  آمد سمت دیگر صندلی نشست. عذرخواهی کردم و بلند شدم. گفت چرا رفتی؟ دعوت کرد برویم منزلش. چند بار هم تکرار کرد و گفت شما ها جا پسر من که آواره شهر ها شده است.
باری
شب را در مسجد خوابیدیم رو صبح دوچرخه ها را آماده کرده که ادامه مسیر دهیم. چنار نازی ها هنوز کامل بیدار نشده بودند. هنوز پا رو رکاب نگذاشته بودم که سوار چنبر شوم، همان خانم با کیسه ای پر از انار آمد و دعای خیر بدرقه راهمان کرد و رفت‌.

ای کاش شب قبل را منزل او می‌رفتیم. آنارهایش بوی دلتنگی میداد. بوی دلتنگی مادری از برای پسرش

روز دوازدهم رکاب زنی

@parrchenan

در کنار سرو خواجه جمالی هستیم که فردی از اهالی ما را دعوت به تماشای نارتکونی  و درست کردن کُرش کرد
قبلش چند انار محلی و صادراتی هم به ما بخشید.
وارد باغ که شدیم، مراسمی برپا بود.
که پر از صمیمیت و چسب خانوادگی بود.
چندین نفر از خانمها، که بعضی شأن مسن بودند، مشغول ضربه زدن با چوب انار به میوه غنار، جهت تکاندن دانه هایش بودند.
چند آقا آنها را در دیگ ریخته، یک نفر آنها را هم میزد و یک نفر آنها را له کرده و یک نفر مراقب آتش دیگ بود.
 و دهها نفر دیگر مشغول چای و ناهار و غیره بودند.
 و اینکه رب انار ساخته میشد.
انار، به قربانگاه رفته و بسمل. خون سرخ اش جاری می‌شد و در آتش عشق، قوامی دگر می‌گرفت.
مراسمی بود که با استقبال زیاد همراه بود.
همه حس مفید بودن پیدا می‌کردند حتی خانمهای کهنسال.
روابط سرد شده در این آتش گرم می شد ختی
 بیش از رب انار، قوام می‌گرفت.
آدمی اینجا تنهاست* را حس نمی‌کرد.
مراسم جالب و پر اناری بود.
انار میوه بهشتی است چون دلها را بهم نزدیک میکند.
چون سر یک سفره می نشینی میل می‌کنی.
چون هر انار مزه اش با دیگری فرق میکند و از مزه برای هم تعریف می‌کنی.
چون تک تک دانه های یاقوتی در جمعی با نظم و ترتیب یک‌جا که نامش میوه انار هست، نشسته اند.
چون مجموعه یاقوت های انار، نشانه اجتماع است.
انار میوه بهشتی است، چون تو را از تنهایی به در میکند
 و بهشت جایی است که مفهوم تنهایی وجود ندارد.


* قسمتی از شعر سهراب
روز دوازدهم رکاب زنی

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دهم و صبح یازده

زبان، اثری عمیق بر مغز انسان نهاد و شد خواستگاه آگاهی.
نام ها هم به طبع آن بسیار مهم است، چرا که  نامی ممکن است سالهای زیادی دوام آورد. مثلاً گذشتگان نام ابرکوه( برکوه) را بر شهر ابرقو( به گویش عربها) نهادند.
متأخرین سعی بر اصلاح آن نهادند و نام شهر شد، ابرکوه.
قدما می‌توانست نام برِ سرو( با توجه به حضور سرو کهنش) بر آن نهند، اما آنها کوه را ترجیح دادند و این شد تا به امروز.
در این قسمت رکابان بودنمان، ما رسیدیم به روستایی به نام چنار ناز. گویی کس یا کسانی که این نام را بر ده انتخاب کردند، شاعر بودند. استان فارس است و حافظ و سعدی شاعر. استان فارس است و نام روستایی شاعرانه:
چنار ناز.
و اینگونه شد که نام بیشمار انسانی که در این روستا زاده شدند، شاعرانه شد.
مثلاً از کسی از مردم محل بپرسی، کجایی هستی؟
چنار نازی ام.
حتی سنگ قبرها شاعرانه می‌شود‌
طلوع و غروب متوفی: چنار ناز.
مردم روستایش نیز با صفا و اهل صلح بودند.
اکثر بچه ها دو اسمه بودند. اسم شناسنامه ای، مذهبی و اسمی که صدا می‌شدند، سوگند و سوگل و صبا و عالیه و...
آقای شعله دهیار بود و فامیلی خادم مسجد : صحرا گرد.
گویی شاعرانگی در بطن زندگی شأن جاری بود.
مردم نازی بودند. همچون چنارشان، همچون دور اندیشانش که نه نامی از آنها مانده و نشانی که چه کسی بود چنار ناز را نام روستا نهاد.

به چنار میرسم و از دور که میبینمش شیفته اش میشوم و پشیمان از آنکه او را نسبت به سرو، کمتر دانستم.
من در زندگی ام دو آرزو دارم که فعلا یکی از آنها را تلاش دارم عملیاتی کنم.
اول آرزو 
دویدن در دو ماراتن
و دوم
یکبار چله نشینی کردن، آموختن آنچه در چله میبایست تا به آخر.
اولی را از سال پیش عملیاتی کرده و می‌دوم تا که به مرز ماراتن برسم. اما دومی در همان حالت آرزوست.
با دیدن این چنار دانستم که در کجا، چله نشینی خواهم.
در چنار نازم
 دقیقاً در دل چنار.
همچون جنینی در زهدان مادرش.

شب دهم رکاب زنی

@parrchenan

چنار ناز یک درخت گردوی بسیار بسیار کهن نیز داشت.
 به گونه ای کهن، که گویی کالبَد شکافی کرده و به نخاعش رسیده اند. قطر درخت به نظرم تا پنج متر بود. چرا که آنجا که ایستاده بودم نیز تنه اش بود.
درخت گردو
 در باغ علی جوونی بود. یعنی او وارث چندم این درخت بوده است؟


@parrchenan

وارد چنار ناز شده بودیم.
 تشییع جنازه پدر شهید روستا بود و همه روستا بیرون زده بودند و ما و آنها در یک زمان به میدانگاهی اصلی چنار ناز ورود کردیم.
بیابانی و صدای باد و درختچه های قیچ و خلوتی و روزهای با  خودت و چنبرت بودن و به آنی روبرو شدن با انبوهی جمعیت.
کمی زمان میبرد به روز رسانی شوی و دوباره در انبوه جمعیت باشی، به خلوتی و سکوت، خو کرده بودی.
در روستا منتظر خادم مسجد بودیم و انبوه بچه ها دور و برمان. تپُلک را نشانم دادند که چیست؟
توضیح شأن دادم که عروسکی بود که در چالدران واقع در استان آذربایجان غربی یافتمش. بردم منزل و از مادرم تقاضا کردم بشورد و تعمیر اش کند‌.
پرسیدم کسی آذربایجان را می‌شناسد؟
پاسخ منفی دادند
پرسیدم نقشه ایران را کسی دیده است؟
باز پاسخ منفی دادند.
بچه ها کلاس دومی و سومی و پنجمی بودند.
فکری به ذهنم رسید
نشسته و گوگل مپ گوشیم را باز کردم، اول چنار ناز را نشانشان دادم. کم کم فاصله گرفته و استان یزد و فارس و سپس ایران و گوشه ایران و شباهتش به گربه نشسته را
که یکی از بچه های کلاس بالایی گفت، ما این را در کلاسمان داریم.
حدودا مفهوم شکلی ایران را نشان دادم.
و تپلک برایشان داستان دار شد. تاریخ دار و برند شده، و هر کدام از اینها علاقمند به داشتنش.
این لحظات دقیقاً خودم را در ترانه ایران ماست داریوش حس میکردم.
ترانه ای که بارها گوش دادمش.
صدایی در پندارم با صدای داریوش یکی شده بود و داشت ایران را نشان میداد.
 منتظر فریاد یکی از کودکان بودم که بپرد وسط حرفم و گوید
کمی آزادی است.
آرزومندم معلمان این کودکان هم تشنه آموختن شوند.
کسی که تشنه آموختن باشد
می‌تواند بیاموزد.
آب کم جوی، تشنگی آور بدست...

پی نوشت:
برند سازی در بازار سرمایه از داستان شروع میشود. اگر اهل حضور در سرمایه هستید، حضور داستان را فراموش نکنید.
اگر خریدار سرمایه هستید، این نکته که شما قبل از خرید، داستانی را می‌خرید را در هیچ لحظه از زمان فراموش نکنید.
دو
احتمال قوی میدهم، عباس برزگر که دوستی در روزهای پیشین به آن اشاره کرد داستان پرداز قابلی باشد.


صبح یازدهم رکاب زنی


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دهم قسمت دوم

از روستای مُنج به سمت سه راه توتک به راه افتادیم.
در توتک به فکر صبحانه خوردن بودیم که درختی نظرمان را جلب کرد.
بلی اینجا هم قناتی بود و چناری چند صد ساله. 
صبحانه را با صفای وجودی که این چنار باوقار و عزیز درست کرده بود خوردیم.
با خودم فکر میکنم اگر با ماشین بودیم و سرعت ماشین رو،
این درخت را نمیدیدیم. خوشا صبر در رکاب آموختن، فهم کردن، جرعه جرعه لمسیدن.
در هیچ منبعی هم اشاره نشده بود توتک درختی کهن دارد.
از توتک تا کَرخنگان مرز استان یزد و فارس است و منطقه حفاظت شده
سمت یزدی نامش بروئیه و سمت فارس توت سیاه.
با توجه به نام توت سیاه و نامهای زیادی چون روستای چناریه که در این منطقه وجود دارد، احتمالأ توتک نیز به درخت توتی در گذشته دور این روستا اشاره داشته است.
در مرز این دو استان در حال رکابیدن هستیم. جاده ای بسیار خلوت از میان منطقه حفاظت شده. جاده شیب ملایمی به سمت بالا دارد.
آرام میرکابی، از کنار درختچه‌های قیچ رد می‌شوی. صدای باد است و قیچ ها.  شمایل قیچ چون هیمه آتش است که باد بر او خورده باشد و شعله کشیده بادش. شکلی دل نشین دارد که عاشقش شوی.
آرام میرکابم.
تند هم برکابم اثری ندارد. جاده تا دور تا آنجا که چشم کار میکند مستقیم میرود
گویی که خود دنیاست. تند بروی، آرام هم.
تفاوتی ندارد. 
به کجا میخواهی برسی؟
به آن نقطه در جاده که چون بی نهایت میزند.
به کجا؟
 صبر می آموزی صبر صبر صبر.

بیابان و قیچ ها پنداره ام را تصاحب کرده اند.
جایی برای عکسبرداری می ایستیم.
به امیر میگویم.
اینجا تصادف کنیم  ، پدرمان در می آید. چرا که در بین دو مرز یزد و فارسیم. اورژانس دو تا استان، ۱۱۰ دو تا استان زیر بار ما به این سادگی نخواهند رفت‌
در ۱۲۳ هم که هستیم، خیابان های مرز بین دو مرکز همیشه داستان دارد. اینکه پیاده رو راست یا چپ، شمال خیابان یا جنوبش، مهم میشود و هر مرکزی تلاش میکند، توپ را در زمین دیگری اندازد. 
از قیچ عکسم را می‌گیرم و به صدای باد و آن نقطه بی انتهای جاده که همچون مثل دنیاست خیره می مانم.
همان نقطه که من و این درختان کهنسال با هم در یک برهه اش، هم مسیر شده ایم.


پی نوشتی از عباس جعفری، نویسنده وبلاگ آزاد کوه که ده سال است که نیست بنویسدش.
ده سال!؟ 
آبهای نپال را به قیچ های بیابان ترجیح دادی عباث...

 

اصلا رها كن همين چهار تا كلام رو هم و بزن به بيابان به اون جايي كه پست ترين و بي ادعا ترين نقطه زمينه ! اين تنها" ترين" هايي است كه دوستشان مي داري بي ارتفاع ترين در برابر همه بلندي ها ي شلوغ و و خالي تر از همه سالنها يي پر از يك مشت آدم كه در دست گل دارند و در دل كينه و بر زبان خار ! خارزاري است جلساتشان و حضراتشان.!پس به خارزار خودت دل خوش باد با درمنه زار و طاغ زار و دشت قيچ و قليچ ! سه تار عثمانش را عشق است و قيچك خالورا . كشك و قروت بي بي هزار هزار بار بهتر از نان منتشان! . گور پدر روزگار!
گو برويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي خواهد باغ بان ورهگذاري نيست!

عباث


روز دهم رکاب زنی


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دهم قسمت اول

سیب نذری آقای شعله 
 بی‌نهایت خوشمزه و معطر بود و از باغ خودشان چیده بودند.
ایشان شعری که صدها بار شنیده بودم رو با اینکار برایم روشن کردند. معنی کردند ‌. ترجمانی شدند
شعله( آقای شعله) تا سرگرم کار خویش شد( سیبها را نذر کرد)
هر نی( ما دوچرخه سوارها) شمع مزار خویش( خوشمزه بود و چسبید ) شد

روز دهم

انار رو باید در آفتاب خورد
 که زیباترین 
که یاقوت تر است
که آنقدر زیباست که نمیتوان خورد
به دلایل عدم مهاجرت میتوان
دلیل انار هم اشاره‌ کرد

در اروپا و آمریکا انار نیست
 و بی انار چه کنم؟

روز دهم

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز نهم

بعد از بیست و پنج سال خانه عوض میکردیم و قرار بود اسباب کشی کنیم و من مانده بودم چگونه از دو درخت سرو مان دل بکنم، بعد از یک ماه اسباب کشی کردیم و به خانه ای رفتیم که حیاط اش سروی نداشت.
با دیدن سرو مُنْج و حسی از دوستی که در نگاه اولم به او یافتم، یاد این موضوع افتادم. یاد اولین دوستْ درختان که از شش سالگی در زیر آنها بازی کردم، با بدرقه آن‌ها مدرسه رفتم و.. درخت سرو، گویی دلگشاده است و با روی باز استقبالت می‌کند. زود مهمان دلت می‌شود. به آنی اُخت می‌شود.
دیدید بعضی چقدر گرم، در همان برخورد اول با آدمی برخورد میکند. مثل بندری ها، جنوبی ها، می‌گویند برزیلی ها.
سلام را نگفته، در علیک یخ ایجاد رابطه شکسته است و یک آن میبینی، در یک ظرف دارید با هم غذا می‌خورید.
سرو از همان جنس است 
بر عکس چنار که همچون عصا قورت داده هاست، همیشه فاصله ای میان خود و تو را حفظ می‌کند. مثل این شهری ها که  یک دهاتی دیده باشند. مثل همسایه‌ها یک برج مسکونی، فاصله من، تو همیشه باید باشد و چنار از آن جنس است.
سرو منج بسیار کهن بود با ریشه های بیرون زده و شکلی حیرت انگیز از آتشی که گُر گرفته و الو می‌کشد.
عظمتی داشت این درخت، هنگامی که دیدارمان تمام شد و سمت چرخم می‌رفتم، بر می‌گشتم و نگاهش میکردم، دل کندن از او سخت بود.


روز نهم


@parrchenan

هواشناسی موبایل ها با توجه به ایستگاهی که موبایل از آن خط میگیرد، اعلام دما می‌کند.
گوشی را نگاه کردم دیدم نوشته، ژیان فلان درجه.
خود بَواناتی ها آن محله را جیان می نامند.
به منج رسیده ایم و سرو هزار و چند ساله اش و خرابه ای که در بالای تپه و مشرف بر سرو می باشد.
آثار کاوش برای یافتن گنج در قسمت‌هایی مشهود است. سنگ قبرهایی با قدمت بیش از چهار صد سال ( با توجه به نوشته روی سنگ) با خطی بسیار خوش و زیبا که گویا به تازگی از زیر خاک خارج شده است نیز وجود دارد.
در آنجا پرسه می‌زنیم.
به امیر میگویم، امروز پلیس را خواهیم دید.
همین که سمت سرو حرکت می‌کنیم. فردی نظامی با کلاشینکفی در دست را میبینم. بسیج منطقه است.

نام آن خرابه را میگوید:
قلعه دختر و احتمالأ این سرو نیز با توجه به این نیاشگاه باستانی به زمان ساسانیان و حتی قبل از برسد و نام روستا نیز مُنژ باشد.
احتمالأ در زبان گذشته «ژ» یک مفهومی را تداعی می‌کرده است.
به کمک تکنولوژی ( ایستگاه هواشناسی) و کنار هم قرار دادن قطعه پازل های دیگر، میشود فرضیه های این چنین و احتمالاتی اینگونه داد.

روز نهم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز شب نهم

حسین تا سلام کرد صورت ورم کرده اش برایم برجسته شد
 حرف انداختم و انداختم تا شرح حادثه داد
فوتبال بازی میکردیم فلانی شوت زد خورد صورتم ...
برام جالب بود که صورت ورم کرده کودکی 
اول در چشمم آمد
گویی سالها مددکار ۱۲۳   بودن
 نگاهم را نیز و توجهم را جهتی دیگر داده باشد

شام درویشانه دیشب

بی‌نهایت گرسنه بودم 
 بی‌نهایت
کل روستا رو به دنبال نان گشته بودم و در بقالی نومیدانه تخم مرغ خریدم که خانمی با دو قابلمه آش وارد دکان شد.
همچین نگاه مظلومانه ای به دو قابلمه آش داغ کردم که یکی از مشتری ها که نگاهم را دید گفت ظرف داری؟ آش میخوای؟
 نه نیاوردم.
گفتم ناهار هم نخوردم.
دو طرفم را پر کردم و سمت دوستان شتافتم
صبحش با خودم فکر میکردم چرا دو طرف آوردی وقتی همیشه یک ظرف می‌آوردی.

آنقدر گرسنه بودم که عکسی از آش نگرفتم

با جاده فاصله داشت
 دلم نیامد نروم کنارش.
درونش پُر بود از صدای پرندگان
 پُر

 مُخش را خورده بودند بخدا

جان سهیل قسم
 زیبا نیست؟

شام امشب
و نان های گرد


نان براتی که
از جهت شب اول متوفی در  رسم  روستای چنار ناز است
 امروز که وارد روستای چنار ناز شدیم
پدر شهیدی را که مرحوم شده بود دفن کردند

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز هشتم

از صفا شهر تا بوانات ما در دره ای پهن رکاب زدیم که طول دره شاید نزدیک به صد کیلومتر است. دره ای سبز. بسیار سبز. راستش انتظار دیدن این مقدار سبزی  و درخت  را اینجا نداشتم، خصوصا آنکه از پشت همین کوه آمده ایم و بیابان و برهوتش را دیده بودم. شهر های صفاشهر و بوانات هر دو به تازگی شهر شده اند. بواناتشاید از طولی ترین شهر های ایران باشد که به دلیل جغرافیایی خود که همان قرار گرفتن در دره باشد، اینگونه شهری طولی همچون کشور شیلی از لحاظ جغرافیایی شده اند.
نام بوانات و سوریان با هم گره خورده است. اول بار سوریان را در کشتی فرنگی و قهرمان اش شنیدم و تا اینکه در این برنامه رکابش زدیم. گویی که آشنا بودم.
برایم جالب بود، دلالت های کلامی، آن هم در نام خانوادگی فردی، قهرمانی، چگونگی مدال ذهنی برایم ایجاد کرده و ذهن آشنا شده بودم. نقش کلمه و ذهنیتی که ایجاد میکند، به نظرم بسیار پیچیده تر از آنچه فکر می‌کنیم هست.

نتیجه ای که گرفتم، در امر زبان، نوشتن و سخنوری کردن، تمام دقت خود کنم، 
در شیدان هستیم و امیر در کتابی از ایرج افشار خوانده بود که یک درخت چنار کهن به نام دوازده امام هست.
وارد روستا شدیم و در باغات کهن گردویش پُرسان پرسان خود را به معبدی کهن با یک درخت چنار چهارصد پانصد ساله و درخت داغداغان کهن و یک ساختمان و گنبدی به نام زیارتگاه دوازده امام رسیدیم. عجیب بود، در بین این همه درخت گردو حضور این دو درخت. شاید، تک درخت بودند. در طول رکابان بودن در بین باغات، چنار و داغداغان دیگری ندیدم.
با خودم فکر میکنم این معبد، چه رازی در خود دارد؟ آیا توان کشف و رسیدن به رازش خواهد بود؟
مسیر را در باغات روستای شیدان بر میگردیم. با این که روستا این همه درخت گردو داشت، گویی حالش خوب نبود. یک فقر پنهانی در آن سوسو میزد و بسیاری از خانه هایش لاجون بودند.
و در انتهای برنامه ما به روستای بزم رسیدیم.
و وجودم، پر از حیرت شد. هفت چنار بسیار کهن و عظیم در محوطه دو امامزاده نزدیک به هم قرار داشت.
گویی پارک ژوراسیکی است که باستانی هایش نفس می‌کشند.
عمر چنارها را بیش از  هزار سال تخمین زده اند و بسیار قدیمی رُخ می نُمایاندند.
امامزاده حمزه بزم، کهن بود و گویی از زمان شاه عباس شکلی به خود گرفته بود و بی بی خاتون که منسوب به امام موسی کاظم است. در سمت دیگرش.
در دو سمت ضریح اش دو آینه بود و تزیینات زنانه چون پروانه ای ساخته شده از اسپند.
همین که نامش بی بی خاتون بود، احتمالاً اشاره به تاریخ بسیار کهن و آناهیتا می‌تواند باشد که در طول زمان به بی بی خاتون روزگار ما درآمده است.
این منطقه و کوه هایش نیز یک چکاد دارد که نامش بی بی خاتون است.
شب را در صفّه امامزاده در هوای نسبتا سردی خوابیدم که درب اصلی امامزاده است. با گشودن درب، چشمت به هیکل غول مانند، یکی از چنارها می افتد.

روز هشتم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز ششم و هفتم

به ابرکوه رسیده بودیم و  به دنبال یافتن مهمانسرا .از جلوی تابلوی خیابان نسفی رد شده و وقتی مستقر شدیم، از امیر پرسیدم، این آیا صوفی نیست؟( در سفرهایمان، متوجه شده ام، بیشتر امامزادگان و خانه فلان و بهنام (دارنده املاک و دارایی) و یا فقیهان در تابلو ها معرفی به مردم، معرفی می‌شوند)
و او که چند کتاب از او خوانده پاسخ مثبت میدهد.
از هر کس و بخصوص از مردم بومی ابرکوه می‌پرسیم آرامگاه نسفی کجاست؟
نمیدانند. با گوگل مپ!! ( راهنمایی غیر بومی و بیگانه)پیدایش میکنیم.
مقبره داخلش ویران است و ضمن آنکه دربش قفل است.
مجبور می‌شویم با همین بیرون ساختمان عکسی بگیریم و کار را تمام کنیم.
مردم آنجا را به نام پیر حمزه سبز پوش میشناسند که داستانی دیگر دارد.
 با نسفی از کتاب یک حرف صوفیانه آشنایی مختصری داشتم و این سفر مرا مصمم کرد او را و کتاب مهمش، « انسان کامل» را بخوانم. بخصوص که وقتی در نت، چرخی میزدم، یک رَدیه طولانی از آیت‌الله صافی در لباس فقیه بر نسفی دیدم.
تقریباً در هیچ یک از امکان دیدنی و خانه فلان خان و خان زاده و دولتمرد، هیچ عکسی از آرامگاه نسفی نبود. حتی تابلویی در شهر. و این بر من نشان میداد که برای حاکمان ،در و دیوار آجری و کاهگلی ارجحیت دارد بر در و دیواری که پندار و پنداره ای را سامان دهد.
آن گِلی است و این دلی.
با خودم وعده داده بودم در فضای آرامگاهی اش چندین بند از نوشته هایش را بخوانم و پنداره آنروزم را هنگام رکابان شدن با افکار او ببافم. اما با درب بسته مواجه شده بودیم و سرگردان در جلوی آرامگاهش.
پیر مردی محلی از جلوی ما عصا زنان رد شد و  با یک سخیف کردنی گفت: «او ابرکوهی نبود!!!»
 از پس سالها زندگی کردن و مردن در ابرکوه و هشتصد سال حضور آرامگاهی، حاکمانی که با جنس اندیشه های او ناساز هستند، اینگونه به موضوع پرداخته اند که او بومی نبود!!
در واقع شاید، اتفاقاً بومی ترین همو باشد که زمانی دراز، فقط در همین جا و همین شهر آرمیده است.
 


یا عزیز! آخرِ کار دانا در معرفت خدا و معرفت عالم حیرت است؛ و هرچه حیرت بیشتر نظاره کردن بیشتر، از جهت آنکه عقل علت حیرت است، و حیرت علت نظاره کردن است. پس آنکه عقل او بیشتر است حیرت او بیشتر است؛ و برای آنکس که حیرتش بیشتر است، نظاره کردن بیشتر خواهد بود. نظاره کردنِ بدون شکایت، مقامی عالی و کاری عظیم است.

پی نوشت:
۱. تکنولوژی ( گوگل مپ)و بخصوص اینترنت و آزادی ( کتابهایش) که در آن هست به ما اجازه حضور در نزدیکی آرامگاه او و اندیشه اش را داد.
و این یعنی از پس هشتصد سال  داستان را فقط از جریان حاکم  دیدن بدر آمده است
۲. نشانم داد مرز خودی و ناخودی تا چند سال میتواند در پس پندار مردمان رسوب کند؟
( روز ششم)

@parrchenan

به اول مسیر خاکی تا گردنه رسیده ایم، آب کم برداشته ام و حدس میزنم این سربالایی با این باری که پشت چرخ دارم حسابی از بدنم آب بگیرد.
یک چند درخت و سبزی در ابتدای دره میبینم و سمتش می‌رویم. چشمه ای فووران میکند. و درخت بیدی کهن و زیبا خودنمایی‌. شاخه های درخت چون هشت پا به هر سو کشیده شده اند.
چشمه هنشک و درخت هنشک جایی در تاریخ و اینترنت و کتاب ثبت نشده است و اگر باشد از برای معدن کوه بالادستی اش است. اما درخت کهنی بود‌. نه همچون سرو ابرکوه، شاهی می‌کرد و فخر می‌فروخت، با چون دراویش، چون چوپانی که چای آتیشی اش به راه باشد، تو را دعوت به خودش می‌کرد. نه ملازمی داشت و نه قمیش می آمد. نه حصاری. 
پس بر شاخه اش دراز کشیدم
چون نوزادی  و او چون لَلِه ای
من چون کودکی و او چون مادری
 و به کمک باد برایم لالا سر داد.
و من از او رسم درویشی آموختم.
عمری سرو چمان من چرا گوش فرا داده بودم
 و اینک بیدی کهن میلِ منش آمده بود، میل من چون گل، فانی.
( روز هفتم)


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز شب ششم

ما در اسفند آباد هستیم.
شاید اسفند آباد کلمه ای ساده برای دهات ایران باشد. مثل تقی اباد، اکبر اباد، علی آباد و...
اما اجازه دهید داستان را به گونه ای دیگر تعریف کنم، شاید اسفند آباد را همچون من بینید.
ما از روستای اردی رد شدیم، از مهر آباد هم، از بخشداری بهمن نیز.
طبق روایتی که دکتر ایرج افشار آورده این منطقه دوازده روستا به نامهای برج های سال از فروردین تا اسفند دارد که از ایام بسیار کهن سرزمین مانده است.
ابتدا روستا نیز نوشته بود این منطقه  از شهر های هخامنشی بوده است.

این منطقه از مسیرهای جاده ابریشم بوده است.
روستای اسفندآباد، خوی جنوبی ها، استان فارسی ها را دارد. تغییر لهجه و زبان را متوجه می‌شوی.
حتی قیافه و چهره.
خادمه امامزاده که نام امامزاده، امامزاده دختر امام موسی کاظم!! است( در واقع نام ندارد)
خانمی است جوان، که بسیار گرم با ما برخورد کرد. 
از اینکه در حضور مردانی غریبه باشد واهمه نداشت.
 و فشار اجتماعی از جانب جامعه محلی بر او نبود.
نوع ارتباط زن و مرد این‌جا به سختی و دیوار گونگی مناطق بیابانی و سرد سیر و خراسان نیست. 
و همه اینها نشان از تغییر میدهد.
تغییر در جبر جغرافیایی.
اسفندآباد ریشه در اعماق تاریخ دارد.

شب ششم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز ششم

سهیل رضازاده:
نمیدانم از چند سال پیش، اما قطعاً بیش از شش سال است که زنگ موبایلم قطعه از غزل حافظ است که شجریان آن را خوانده است:
« سرو» چمان من چرا، « سرو »چمان من چرا، میل چمن نمیکند؟ همدم گل نمیشود؟ یاد سمن نمیکند؟
و دیروز پاسخ این  چرایم را که حافظ  گویی از زبان من آنرا پرسیده  در کنار ابَرْ سروِ ابرکوهی یافتم.


از تاکسی که پیاده شدم، سرو سبز و سرزنده و سرحال و عظیمی را دیدم. ناخودآگاه به زبان تحسین افتادم و زیر لب «به به»گویان شده و بسمتمش حرکت کردم
این« به به » گفتن، گویی ذکریست که وقتی تحسین و حیرت و لذتم از چیزی به اوج میرسد،  ناخودآگاه ورد زبانم میشود.
درختی بزرگ و تنومند با قدمتی که از دو هزار و پانصد تا چهار هزار سال سن آن را تخمین زده اند.
دور درخت را حصار کشیده اند و امکان رفتن در کنارش، بوییدن و در آغوش شدنش نیست. در محوطه کسی نبود و حصارش هم حصار بلندی نبود و می‌توانستم در حرکتی غیر فرهنگی خود را به او رسانم.
اما حتی این فکر به ذهنم خطور نکرد.
خود را درویش و سالکی و بی نوایی می‌دیدم که به شاه و مهتری رسیده است و البته که شاهم، بارگاه عام نمی‌دهد.
البته که مرا تنها دیدن از پشت محافظش راه است.
خود را کهتر و فرو دیده و خُردکی می‌دیدم در حضور والایی.
و از دور او را سیر تماشا می‌کردم.
معنای این همه سال چرایی که با هر بار زنگ خوردن تلفنم می‌شنیدم را اینک در حضور سرو چمان چهار هزار ساله پیدا کرده بودم.
چون،خُردکی بیش نیستم و حتی اگر زیبا باشم، عمری چون گل و سمن خواهم داشت و البته که سرو چمانم، بسیار زی است و کاریش مرا نیست‌ 
تنها میتوانم بعد از این همه سال، روبروی سرو چشمانم از پشت حصار بایستم و سیر تماشایش کنم. همچون درویشی، یوسفم را تماشا کنم.
 احتمال میدهم تا بیش ازصد سال آینده موضوع کلی فیلم آواتار به حقیقت مبدل شود و مردمانی درخت پرست شوند.
این درخت، آن زمان، کعبه مومنیش خواهد بود.
با خودم فکر میکنم اگر این درخت هر سال یک سانتی متر در زمین ریشه دوانده باشد. اکنون ریشه های چهار کیلومتری دارد.

در حال تماشایش بودم و شاهْ سروِ زمین را با سرو حیاط خانه قبلی مان قیاس میکردم، لاغرکی بیش نبود.
این که هزاران سرو از او ریشه دوانده اند، این که هزاران پرنده و حیوان در او لانه گزیده اند و آرامگهشان شده است،  بزرگی یک عظیمی را اینگونه میتوان درک کرد.
این که او هم بذری بوده و نهال خُردکی و اینک چنین مهتری شده است. پس، دیگری را، خُردکی را، نهالی را، به دلیل خٌردکی، خفیف نبینمش. که شاید شاهی این چنین شود.
سرو چمان من چرا...


روز ششم
@parrchenan

در جای جای شهر ابرکوه
آبسرد کن های آشامیدنی وجود دارد
آن هم با شیرهای فلزی استیل.
و این یعنی دلِ دزدی، اعتیاد، بیکاری و...
نیست یا خیلی کم است.

روزگاری همه شهر ها، این چنین آب آشامیدنی و در دسترس بود

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز پنجم

از جاده اصلی به سمت روستای سنگ دراز راه کج کردیم، تا که درخت کهنی دیگر را سلام کنیم.
وارد روستا با سنگ های عجیبی شدیم. درخت را نمی یافتیم.
حال و هوای سنگها و شکل و شمایل ما با کلاه های دوچرخه ذهنم را فانتزی، سوررئال کرده بود. سکوت پس از بارانی در روستای از جمعیت خالی شده سنگ دراز حاکم بود.
خود را موجودی فضایی که به مریخ ورود کرده است می‌دیدم. یا انسانی فضایی که پس از صدها هزار سال، دوباره به زمین بازگشته است. زمین خالی از سکنه‌ را با فضاپیما دوچرخه ای در مأموریتی آمده ایم.
زنی کهنستال را که فرغونی را می‌کشید سلام میکنیم و از خیالم خارج میشوم.
نشانی درخت را گرفته و سمتش می‌رویم.
شکل و شمایل درخت، دوباره مرا خیالی می‌کند. درخت،
شبیه گیسوان سفید زنی کوهنسال است که از فرق سر دو سوی شانه شده باشد. یک سوی این زلف را بریده تا زیر سر دخترک بیماری بگذارند که گفته اند موی کهنسالی شفای اوست( فکر کنم باوری این چنین پیرامون زنان سید باشد).

(یک سمت درخت این اواخر بر اثر طوفان شکسته است)
درخت ۸۵۰ ساله توتِ روستای سنگ دراز را در ذهنم چون گیسوان زن ثبت میکنم و درخت چنار دیروزی را که در روستای تنگ چنار دیدیم و تو خالی شده بود را اینگونه در ذهنم ذخیره میکنم: پاهای غولی بزرگ.
(روستا از جمعیت جوان خالی بود و بیشتر آنان به شهر رفته بودند. و زنان و مردان کهنسال به تنهایی در روستا و دور از فرزندان خود زندگی میکردند).
درخت توت، مشرف بر دشت روبرویش بود. دشتی که کوه ارنان در آن خودنمایی می‌کرد و ما تقریباً یک روز کامل از کنارش در حال عبور بودیم. شکل کوه ارنان وسط دشتی که هیچ بلندی نیست آنچنان است که اگر ادعای خدایی می‌کرد، مومن بسیار می یافت. شکلی خداگون داشت و ما تقریباً آن را طواف کردیم. لحظه آخر که در جاده اصلی افتادیم و ارنان( اسم زیبایی است) پشت ما افتاد، لحظاتی ایستادم و بدرود گفتمش. با او ریفیق ( رفیق) شده بودم. 
دیروز ما، روستای دهشیر بود. دروازه ورود به کویر. مرز کوه و بیابان.
و در واقع ما بعد از چندین روز رکاب زدم، تازه امروز، بیابان و کویر را خواهیم دید. و زائر به سمت ابرکوه خواهیم شد. زائر کهن ترین درخت‌.

روز پنجم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهارم

در یزد هستیم و تور لیدری وقتی به یک نخل ( نوعی شئ آیینی که در مراسم محرم صفر کاربرد دارد) می‌رسد به اهل تور توضیح میدهد که نخل را در عزاداری ها به نشانه تابوت امام، بر سر و دوش می‌کشند!! 
چرا که امام تشیع کننده نداشته است!!! 
حال بیاییم دقیق تر به موضوع بنگریم
کدام تابوت این شکلی هست؟
این چنین بزرگ و سنگین است؟
به شکل نخل دقت کنیم. اول از همه شبیه سرو است. بخصوص حاشیه آن.
دوم شبیه آتش و هر دو از نُمادهای ادیان کهن این سرزمین است.
یعنی اگر شما از نزدیک نخلی را ببینی و از فردی بپرسی آیا این شبیه سرو نیست؟ بعید میدانم کسی پاسخ منفی دهد.
سرو و چنار دو درخت مقدس در ایران باستان است. سرو از جهت شکلش و سبزی دائمی که دارد و عطرش و ... و چنار به دلیل پوست اندازی اش و ...
وقتی نخلی به آیینه تزئین می‌شود که از گذشته بسیار دور ایران( آیینه های فلزی) برجای مانده. میتوان دید ماجرا به سادگی روایت مداحان نیست و داستان های زیادی از پس تاریخ آن وجود دارد.
حضور آیینه در مراسم مربوط به محرم، در دُرُخش که آنجا هم محیطی کوهستانی بود و شرق کشور، توانسته بود آیین های خود را تا حدودی با جنبه های تاریخی اش حفظ کند، مشاهده کرده بودیم.
 این قسمت یزد که ما در حال رکابیدم، کاملا کوهستانی است و درختی مثل بادام، درخت اصلی منطقه است و هنوز آیین های کهن را نگهداشته است.
نخل و سنگینی اش و احترامش از برای نماد درخت سرو شدن است. و برای یافتن حضور آن در مراسم، باید  ریشه های زرتشتی و میترایستی و زربانی و کهن سرزمین ایران را کاوش کرد.
 حال باید از مردمی که اولین روایت و داستان را پیرامون تابوت بودن باور کرده اند، خُرده گرفت؟
یادم می‌آید در یکی از کتابهای جلال آل‌احمد، درباره نخل کشی در یزد جستاری نوشته بود که او هم این روایت را پذیرفته بود.
وقتی محقق و پژوهشگر ما این چنین با اولین پاسخ قانع میشود و در کتاب خود میآورد، آیا میتوان از مردمی که نه مدعی روشنفکری هستند و نه ادعای تحقیق دارند خُرده گرفت؟

متاسفانه ما در فرهنگ قانع شدن با هر پاسخی نُمو کرده ایم و چنین روحیه ای. روحیه چلااا( چرا) چرا کردن را از همان کودکی در ما با سوال دیگر اِ بچه چقدر حرف میزنی؟ کشته اند.

پی نوشت:
۱.پُرسه گرامی‌داشت متوفا پس از چهل روز ( اربعین) را در آیین زرتشت گویند که خانواده متوفی یاد او را گرامی میدارد.

۲. بی بی شهربانو نام کوهیست در شهر ری که گویند دختر یزدگرد و همسر امام حسین بوده است( در داستان ها و افسانه های محلی). در واقع در تاریخ امام حسین داماد ایرانیان محسوب می‌شده است


روز چهارم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سوم قسمت دوم

این برنامه
برنامه درخت است. دیدار. رُخانه نکریستن، رخ به رخ با درختان کهن.
رخ به رخ با چناری شده ام.
درختی بسیار کهن، آنقدر کهن که حتی نمی‌توانم او را دوستْ درخت خود خطاب کنم. همچون بزرگی که نگاه نافذ داشته باشد، و سریع از آن، چشم بدزدم.  همی در حضورش نفس کشم و عکسی با این موجود بسیار زی گیرم و بدرود گویش. همین.
در کنار چنار ۱۲۰۰ ساله بودیم.
چنار تنه اش همچون سرو بو ندارد. و چون سرو آدمی را از همه حواس پنج گانه درگیر نمیکند. نمک گیرش چون سرو نمیشی. سنگینی حضور دارد.
در کنار چناری بودیم که چون مادر بود.
مادر دهی بسیار قدیمی. تنگ چنار، نام روستا است. تنگ در معنای مخالف گشاد، به معنای جنب. دیدی عاشقی بیخ معشوقی. اگر از او بپرسی کجایی؟ گوید تنگِ یارَمَم.

حال ما در روستای تنگِ چنار هستیم.
همه هویت روستا به چناری بند است‌. از او وام گرفته اند. وقت تولد او را دیده اند. در زیرش بازی کرده اند. همسر اختیار کرده اند و در مرگشان از زیر سایه او، مرده شأن را بدرقه کرده اند.
مردمی تنگِ چناری زندگی میکنند و میمرند و باز متولد می‌شوند. فامیلشان به او گره خورده است. مثلاً فامیلی اش شده علی ای که تنگِ چنار زندگی میکند. علی تنگ چناری.
و من در حضور او بودم
تنگِ او بودم.
اویی که هزار سال تنفس  داشته است. فتو سنتز داشته است و هزاران کیلو اکسیژن، هزاران در هزار کیلو اکسیژن تولید کرده است. این چنین مفید و من اینگونه بی‌ثمر، در تنگِ او حس حقارت دارم.

روز سوم
@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سوم

رابطه من با سرو، از کودکی شکل گرفت. حیاط خانه ما دو سرو شیراز بلند داشت. و ما که در طبقه سوم آپارتمان بودیم، با این دو سرو، همطراز. سه سرو دیگر نیز حیاط همسایه داشت که چند سال آخری که در آن خانه بودیم، خشک شدند. اما سرو های حیاط خانه ما تُپل تر و سبز تر میشدند. گاهی اوقات در عالم کودکی تصور میکردم اگر یک جهنده قوی باشم بتوانم با یک جهش از ایوان خانه خودم را به نوک سرومان پرتاب کنم . همسایه طبقه اول ما همیشه از حضور این دو سرو ناراضی بود. می‌گفت، اجازه نمی‌دهد آفتاب به کف باغچه بتابد و در نتیجه نمیتوان سبزی و گلی کاشت. درختی کوتاه قد دوست داشت، نه سرو بلند والا.
چون از کودکی با این دو آشنا بودم، به آنها دقیق تر شده بودم. مثلاً عاشق عطر پوست تنه آب خورده اش هستم. یا گاهی که در حیاط بودم، به برگها و تنه اش آب می‌پاشیدم که عطر خاصی از آن خارج شود. بوی تنه سرو با بقیه درختان فرق دارد.
و چون ما طبقه سوم بودیم با انبوهی از گنجشکان که صبح زود در لا به لای این سرو، کلی سر و صدا میکردند از نزدیک همسایه می‌شدیم. و با جست و خیز آنها من هم بیدار میشدم.
این مقدمه را گفتم تا به داستان  دیروز برسم
ما دیروز با سروی کهن دیدار کردیم. قدمتش را از ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ سال تخمین میزنند.
و وقتی در آغوشش قرار گرفتم، همه آن عطرها و بو هایی که از کودکی با آن دو سرو منزل خودمان بزرگ شده بودم، بر من محیط شدند.
این درخت عطری قوی تر داشت، در نزدیک اش که بودی، بوی خودش را در هوا می‌پراکند. همچون شیری که در قلمرو خودش، عرض اندام کند. مقتدرانه، از عطرش، از حضورش سخن میراند.
این درخت پر قصه، می‌تواند هزاران در هزار داستان داشته باشد. به بذری که این درخت از آن سبز شد، فکر میکنم. چه کس گمان داشت، این چنین عمر کند. حتی خود بذر!! به باغبانی که آن را کاشت.( اگر کاشته شده باشد) و اینکه ما به هیچ عنوان از باغبان و مالک آن، همانی که می‌گفت درخت من، مال من، نمی‌دانیم. در تاریخ گُمند. گویی نبوده اند، اما«این» هست.
مالکیت ها همه هیچ شدند. اما هست ها، هنوز هستند و چون هست اعتبار دارد. با زبان سروی گویی این شنیدم، تا هستی با هستت سخن گوی، نه از قراردادها و صفت ها و مضاف الیه ها.
مثل سرو در هست، حرف بزنم. هست زبان قوی بودن است. و نه مالکیت. 
و به هزاران در هزار گنجشکی فکر کنیم که در هست او زندگی کردند و به باغبان و مالکی که نیست شدند و نشانی، حتی اندک از آنان نیست. همچون همین هزاران در هزاران گنجشک.

این سرو نُماد هست بودن است.
 نُماد من در از زندگی هستم. چون هستم. نه چون موصوفم به این صفت‌ها. چون اینها را داشته ام. چون مضاف الیه اینها هستم


روز سوم

@parrchenan

سرو چون شراره های آتش

به هستی چون او التماس کنیم، تا بیاموزدمان، چگونگی هست بودن.
هستی ناب.

@parrchenan

سرو، جایگاه ویژه ای در باور ایرانی دارد از زرتشت تا گذشته دور تاریخ این سرزمین.
سرو شبیه شعله های آتش است.
به این عکس از این زاویه دقت کنیم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوم

سوار چرخمان هستیم که به  روستای خَویدک ( طبس ها به جای جالیزار خوید می‌گویند)میرسیم. بچه های خُرد روستا در حال بازی بودند.
یک شیر آب سرد کن دیدم و رفتم آب خُنُک بنوشم.
:کجایی هستی؟ خودش، جوابش را در قالب سوالی میدهد. خارجی هستی؟
من : نه
فرجی( فهرجی، روستایی نزدیک روستای خویدک) هستی؟
من: نه
پس کجایی هستی؟
داخلی هستم.
: آهاااان

و چند نکته:
یک
گاهی دنیای ما کوچک است به اندازه روستاهای دور و برمان.
با آگاهی با سفر در مکان و کتاب و تجربه ها، متوجه می‌شویم دنیا، همین خانه و روستا و شهر و کشور و جهان من نیست. بسیار عظیم تر از آنچیزیست که می پنداریم.
دو
برای فهم این جهان، سوال کنیم. چلااا ( چرا) کنیم.
فرضیات خود را در قالب پاسخ سوال، نکنیم. ذهنیات و داستان های ذهنی خود را، جزئی از دانستن هایمان ندانیم.
سوال را در ندانستهمان بپرسیم
(پس کجایی هستی)، هیچ بویی از دانستن نمی‌دهد. و آنگاه سوال اصلی پرسیده می‌شود‌.
سه
پسرک با پاسخ من قانع شد و یک آهااان بلندی کشید.
در حالیکه من پاسخی نداده بودم، یک بی ربطی پرانده بودم، اما او قانع شد. و این مهمترین نکته ای بود که آموختم، به پاسخ پرت، به حرف پرت، به گفتار پرت قانع نشوم.
شاید این سخت‌ترین قسمت ماجرا باشد. برای فهمیدن پاسخ پرت، مجبورم به معیارهای عقلی رجوع کنم یا اینکه پاسخ را در چندین مواجهه با چلااا (چرا) قرار دهم. اینگونه اگر پاسخی سست باشد، احتمالأ فرو خواهد نشست. بسیاری از پاسخ های مهم زندگی در این دایره احتمالا قرار خواهد گرفت.

 

روز دوم سفر 


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز اول

اوایل هفته بود که گویی سرما خورده بودم. انگاری که در بام جمجمه ام باران ببارد و بینی ام ناودان باشد. سر درد مختصری هم بود. شیفت شب بودم و باید اداره میرفتم. مادر دم نوش کرد و نوشیدم و حاضر شدم برای حرکت. کلاه ایمنی دوچرخه را که گذاشتم، مادرم گفت با این حالت با دوچرخه میروی؟ و من با دماغ چون ناودان پاسخ مثبت دادم.
دیفالت ذهنم دوچرخه شده است و وقتی که پرسید با دوچرخه میروی، پاسخ بدیهی که در ذهنم چرخید، «آره دیگه» بود. گویی توان فکر کردن به وسیله ای دیگر را نداشته باشم.
از وقتی که با دوچرخه هستم، تقریباً ماشین شخصی از زندگیم حذف شده است و ترافیک های وحشتناک تهران و محله مان برایم بی معنا شده است.
وقتی ماشین ها پشت به پشت هم در ترافیک ایستاده اند، از لایه به لای آن‌ها، آرام آرام راه خود را میروم.

باری
 از فردا ( جمعه سوم آبان)سفر رکاب زنی از یزد به شیراز خواهیم داشت.
امروز یزد را چرخیدیم، شهری که نسبت به پانزده سال پیش که دیده بودم بسیار تغییر کرده بود. قیمت‌های توریستی آن را میشد با جاهایی از استانبول حتی قیاس کرد.
اگر خوانندگان جان ،تمایل به همسفر مجازی بودن داشتند، در لینکی که قرار میدهم عضو شوند. در گروه خانه دوست کجاست همچون سفرهای قبلی گزارشی از هر روز سفر قرار خواهم داد.

برنامه پاییزه سفر با دوچرخه :

درخت و دوچرخه(ملاقات با درختان کهنسال ایران)

مسیر برنامه :
یزد، خویدک، فهرج ، هرفته، سریزد، مهریز، خورمیز، زیارتگاه زرتشتی پیرنارکی ، طزرجان ،تنگ چنار ،نیر ،دهشیر ، ابرکوه ، اسفند آباد، گردنه هنشک، خرم بید، بوانات ،سوریان ،بزم، منج، توتک، چنارناز، حسامی، آباده طشک ، دریاچه طشک ، ارسنجان ، سلطان آباد ، داریون ، شیراز.

مدت برنامه: با احتساب رفت و برگشت به تهران، حدود 14 روز

مسافت برنامه: حدود 800 کیلومتر

زمان برنامه: هفته اول و دوم آبان ماه


روز اول

@parrchenan

رکاب زنی تالش به اردبیل ۷

ادامه گزارش رکاب زنی تالش تا اردبیل

سوار اتوبوس از تهران به مقصد تالش که بودیم، گفتگو راننده با دوستش را می‌شنیدم و آنها هم، ما را در این گفتگو مشارکت میدادند. آسمان ابری بود و ما هم دوچرخه سوار، سقفمان تا چند روز بعد، تنها، آسمان بود. آسمان و ابر و باد و آفتابش. هوا گرفته تر میشد و حضور باران ملموس تر. راننده، باغ کیوی داشت و دوستش، شالی برنج. راننده می‌گفت باران در این فصل برای کیو خوب است و دوستش باران را در این زمان قاتل دست رنج خود و برنج ها می‌دانست.
 اتفاقی که افتاد این بود که راننده که باغ کیوی داشت گفت: با این که باران برای من خوب است، اما واله دعا میکنم باران نیایید تا شالی ها آسیب نبینند. چند بار قسمش را تکرار کرد.
برای من جالب بود که آدم های سن و سال داری این چنین به اثر سخن خود با امر مطلق باور داشتند و حتی باب گفتگویی اجتماعی و مستحکم کردن روابط اجتماعی خود را از این راه انجام میدهند.
راننده نگاهی به جاده و از آینه نگاهی به دوستش می انداخت و می‌گفت با اینکه باران برای باغ کیوی من لازم است اما دعا میکنم نبارد.
 گویی عوامل طبیعی منتظر دستور او بودند.
جالب بود برای من. گویی سخن دو کودک را می‌شنوم که دنیا و علم و دانش و آگاهی را یک طرف ماجرا گذاشته اند و همچون کودکان در خاله بازی، از معطل بودن عوامل طبیعی سخن می راندند.
این دعا و عدم دعا،  برای آنها، در واقع یک کارکرد پنهان داشت که همانا استحکام روابط اجتماعی این دو بود. در واقع دعا و خدا بهانه ای برای روابط اجتماعی شأن بود.
 اما
 شب تا صبح بی توجه به دعای عدمی انها، باران شدیدی بارید.
بسیاری از خوشه های برنج کمر تا کردند و خفته ماندند.

در مسیر رکاب زنی، تغییر بافت  زمین های کشاورزی را میشد دید. بیشتر مزارع سابقا برنج تبدیل به باغ کیوی شده بودند. کیوی فکر کنم از دهه هفتاد وارد بازار ایران شد. بچه بودم و یادم است لطیفه ای در آمده بود که وقتی می خواست کیوی را معرفی کند، بیان میکرد، همان تخم مرغ است که پوستش را موکت کرده اند.
منطقه تالش با توجه به شرایط آب و هوایی و زیان و سودی که کشاورز از محصول خود می‌برد، آرام آرام به سمت کاشت کیوی میل کرده است.
 درختی که گویی با آب و هوای آن منطقه بیشتر هماهنگ است.
و این است شاید دعای اصلی، تطبیق پذیری انسان با تکنولوژی و آگاهی از چیزی جدید و پذیرش این ماجرا.
دعای اصلی شاید این باشد.
اما من از درخت کیوی خوشم نمی آید. کوتوله و بی سایه است. خانه ای که در باغ کیوی باشد، بی پناه در برابر آفتاب است و هیچ درخت کیوی کوتوله ای سایه‌سار آن منزل نیست.
خوشا درخت بی‌ثمر اما پر سایه ، بلندا بالا و پهن برگ، که زیر خُنُکای سایه اش، خانه ای، نفسی، آنی، بی آسایی.

تنگ چشمان نظر به میوه کنند...

مولوی در امر دعا، حکایتی دارد که جماعتی بی دعا را معرفی میکند. آن حکایت به نظرم، ناظر بر رشد عقلی
 جماعت ها و گروه های مختلف است.

@parrchenan

رکاب زنی تالش به اردبیل ۶

ادامه گزارش رکاب زنی 

 همین که تونل را رد کردیم و در سراشیبی جاده به سمت اردبیل افتادیم، کم کم سبلان خود را نشان داد. آفتاب دم غروب، نزدیک سبلان در حال لانه گرفتن بود. زیبای داغ و قرمزِ خوشگل، خوب جایی برای لانه گزینی یافته بود.
حُسن منطقه اردبیل آن است که تو فقط ارتفاعات سبلان را میبینی و عظمت آن با این «فقط وارش» چند برابر میشود. مردم دور تاریخ که در این منطقه زندگی میکردند و آب و باغشان به خاطر این کوه جاری و سبز بود و گرمای آبهای معدنی اش، آنها را حیران میکرد،  را تصور میکنم؛ میشد به آنها حق داد که او را پرستش کنند و از خدایگانش شمارند. که به حق، چهره ای خداگون دارد. خدای چهره مند و واضح و آشکار.
اردبیل : ارد + ویل : مقدس شهر. ارد مثل اردستان، اردکان، ویل مثل ویلا، ویلا دره.

کم کم وسوسه صعود آن، ما را فرا گرفت.
زمزمه هایش شروع شد. برویم؟ با هم گمانه زنی میکردیم، برنامه را بالا پایین میکردیم تا جای خالی برایش بیابیم، اما همین که شام خورده و مستقر شدیم، تازه خستگی ناشی از رکاب زدن  شیب گردنه حیران، رُخ نشان داد. ماه پشت ابر رفت و همان را بهانه کردیم و از صرافت صعود افتادیم.
چشم ، نظری دید و، دل امنایی افتاد و خواهشی کرد و اما جسم، از حق وتو خود استفاده کرد.
هر دو شما وامدار منید و من اما خسته.
نمیروم.

 برعکس دو روز قبلش.
از تالش که رکاب زنی را شروع کردیم، بعد از یکی دو ساعت، جاده بیخ دریا رسید و با دریا مواجه شدم. دریای شمال، دریای دوران کودکی و تابستان و شمال رفتن هایش و دریا افتادن هایش. سالی یک بار،  بابل ماشین را آماده سفر میکرد و ما  چند روزی در تابستان، شمال بودیم و سفر و دریا و آب تنی اش.
 جاده های پر پیچش، که در کودکی همیشه بالا میاوردم. جاده اش را دوست نداشتم، اما دریایش را خیلی. نمیدانم از کی و چه زمانی جاده اذیتم نکرد و جاده دوست شدم.
کودکی ام همیشه با خودم کلنجار میرفتم که چرا این دریایی که ما هر سال می آییم، آبی نیست. گویی فقط در نقاشی ها آبی است. تا اینکه  یکی دو سال بعدش، با دریای آبی جنوب مواجه شدم و فهمیدم، آبی دریا، حقیقت دارد. حقیقت دریا، آبی است.
 سه سال قبل که بلوچستان را رکاب میزدم، همین که پیچ جاده را رد کردم، یک آن، با آبی بیکران و عجیب دریای مکران مواجه شدم و حیران شدم، دهانم به نشان حیرت وا ماند و من عاشق آبی دریایش ماندم.
باری
 کنار دریا، در هوایی دلچسب و بارانی و تابستانی و نه گرم رکاب زدیم و آنقدر آن دریا با موج هایش وسوسه مان کرد که تصمیم گرفتیم شبی کنار دریا سر کنیم.
چشم و دل و جسم هر سه هم پیمان شدند و جان یکی. برعکس سبلان که جسم، قلدری کرد و نگذاشت.

تنی به آب زدیم و در موج های سفیدش، رها شدیم. دریا شمال اگر موج نداشته باشد، گویی دریا نیست، حوضیست در قامت دریا.
 دریا با موج هایش است که خیال انگیز میشود.


@parrchenan

رکاب زنی تالش به اردبیل ۵

ادامه گزارش سفر رکابزنی تالش _ اردبیل

 گردنه حیران رو به پایان بود، این شیب جاده هم با سرعت لاک پشتی ما تمام شد. مثل همه راه ها، همه سختی ها، همه مشکلات، انسان به همان دلیل که فانی ایست، همه خوب و بدی که در زندگی میبیند، پایانی دارد. رسیده بودیم به تونل، تونلی که آن سمتش سراشیبی و اردبیل بود.
یک مسیر هفت کیلومتری خاکی در کنار تونل بود که اگر می‌خواستیم داخل تونل نرویم، میشد از آن استفاده کرد. اما زانوان، خسته تر از آن بودند که دوباره شیبی تند را بالا کشند . مسیر پانصد متری داخل تونل وسوسه انگیز بود. پانصد متر، کجا و هفت کیلومتر کجا؟
کلا از تاریکی خوشم نمی آید، حتی اکنون که به مدد الکتریسیته شبها روشن است، ترجیحم آن است که زودتر بخوابم و صبح ها با تولد آفتاب، برخیزم. نفسهای بیداریم در حضورِ آفتاب باشد.
از همان دوران نوجوانی که کوه میرفتم، از غار و غارنوردی خوشم نمی آمد، آن را دنبال نکردم، تاریکی غار، مرا از امیدم و خورشیدم، جدا می‌کردند. در تاریکی و بی نوری می انداخت. در بی بصری، به اندک نوری قانع بودن. در چُسه نوری، چیزی، دیگری،  ندیدن، گویی ندیدن دیدنی. من اما پُر میخواهم. پُر از نور. پُر از آفتاب.
 باری
چند بار پیشنهاد رفتن از جاده کنار تونل رو مطرح کردم، اما نشد.
باید دل به تاریکی میسپردیم‌ و وارد تونل می‌شدیم. سرعت ده پانزده کیلومتری ما کجا؟ و ماشین های که سرعت به ناسوت می‌کشاندند کجا؟ در آن تاریکی ما را خواهند دید؟ بی تفاوت از ما عبور خواهند کرد؟ 
پر یادشان گیر کند، من به کجا گریزم؟ کنارم دیوار است و سنگ.
 هر چه بود و نبود
دل به تاریکی داخل تونل زدیم. یک دقیقه، دو دقیقه گذشت و متوجه شدم، ماشینی از کنار ما عبور نمیکند. عجب!! جاده و تونل را چه شدست؟
چه اتفاقی در پشت سرما افتاده است؟ دقیقه ای گذشت که متوجه شدم، راننده تریلی که پشت ما افتاده بود، سرعتش را با ما تنظیم کرده است و همچون غولی مهربان  از ما در برابر این ماشین فینگیلی های ضیغی بی حوصله، محافظت میکند.
 همچون مرغی از بر جوجه هایش. همچون فدایی، بادیگاردی از بر شیخش، مریدش. اواخر تونل، صدای بوق ماشین های بی‌حوصله پشت تریلی در آمده بود. نور روشنایی انتهای تونل را دیدم،  گردن چرخاندن  و دستانم را به نشانه تشکر از برای راننده خندان تریلی بالا بردم. نور خورشید اجازه دیدن چهره شاد او را داد و او هم بوق بم تریلی را به نشانه پاسخ بر تشکر، می‌نواخت. 
به انتهای تونل رسیده و کنار جاده در زیر نور طلایی رنگ هنگام غروب خورشید جانم ایستادیم.
راننده تریلی، در یک کلام چه بود؟
او «جوانمرد» بود. ساده، مختصر، مفید، بخواهم او را تعریف کنم، جز واژه ی جوانمرد، کلمه ای به ذهنم نمیرسد.
دوچرخه و رکابیدن در جاده ها، چیزی و حالی و صفتی را بر من فهم کرد:
 اینکه در سایه سارِ، در خصورِ، یک جوانمرد بودن، چه مقدار اطمینان بخش و اطمینان آفرین است. مایه زندگیست. بی مهبا و بی ترس میشوی، گویی که حتی مرگ نیز نیست. ما حکم جوجه اردکانی را داشتیم که گربه ای سیاه و قوی از آنها  در برابر کلاغان مراقبت میکرد.
اگر رکابزنی در جاده نبود، احتمالاً معنای جوانمرد را مراد نمی‌کردم و همچون شما فقط خواننده آن میشدم.
در بازگشت به خانه، به کتاب یک حرف صوفیانهِ محمود عابدی سرکی کشیدم و فصل جوانمردی اش را خوانش  مجدد کردم:
«کسانی دیده ام که به تفسیر قرآن مشغول بوده اند؛
جوانمردان، به تفسیر خویش مشغول بوده‌اند.( خراقانی)

ایثار زاهدان، به وقت بی نیازی بوَد؛
و ایثار جوان مردان، به وقت حاجت.
( محمد فضل)

اهل بهشت به بهشت فرود آیند و اهل دوزخ به دوزخ.
پس جای جوانمردان کجا بوَد؟ که او را جای نبوَد، نه در دنیا نه در آخرت!
( ابوالعباس قصّاب)

جوان مردی باید، که جوان مردان بیند.
( بوالخیر حبشی)»

برای خوانندگان جانم آرزومندم، حضور جوانمردی را در زندگی خود روزی ، آنی، لحظاتی، فهم کنند.

@parrchenan

رکاب زنی تالش به اردبیل۴

به اردبیل که رسیدیم، در منزل آقای برمکی، پدر آقا مرتضی اسکان یافتیم.
پدری که اگر بخواهم با یک واژه تعریف کنم، « میهربان» بود.
ابتدا که به شهر وارد شدیم پیرمردی دوچرخه سوار با ما گرم گرفت و به منزلش دعوت کرد دعوتی که تعاریفی و تو خالی به نظر نمیرسید. فرد دوچرخه سوار دیگری به جمعمان اضافه شد و او هم دعوت کرد،پیرمرد گفت، او، پسرش است.
همین فضای گرم، ادامه داشت، تا در منزل جناب برمکی. شیفته حیاط با صفا منزل شدیم و با گفتار جناب برمکی به جهان او وارد شدیم. خود را هنوز هم، _معلم قرآن، معرفی کرد و منزلی که ما، در آن ساکن شدیم را خانه معلم.
پروژه معلمی اش را، اینگونه خلاصه کرد که میخواهد خواننده غیر عرب زبان، خود بتواند، ترجمان متن را فهم کند. در واقع نیازی به مترجم نداشته باشد.
از این موضوع به سادگی عبور نمیکنم.
آیا چیز مهمی ایست؟
معتقدم هست. ما در تاریخ مذهبی غرب، فردی به نام لوتر داریم که مذهب پروتستانی وام گرفته از اوست و یکی از سه آیتم مهمی که باعث زاویه پاپ با او شد پروژه او بود، اینکه کشیشان، باید ترجمه متن را در اختیار مردم قرار دهند، و مردم به کمک و عنایت خداوند، خودشان از متن، آنچه در توان دارند را مراد کنند و اولین ترجمه متن  را  از لاتین خودش انجام داد و در نهایت یکی از جرقه های مهم تاریخ روشنگری شد.
با این توضیح کوتاه حالا پروژه شخصی معلمِ میهربان ما رنگی دگر میگیرد، نمیدانم او از لوتر و این داستانهایش مطلع بوده یا نیازی که خود احساس کرده، او را به این پروژه مشترک با لوتر کشانده است.
 اما نقطه نگاه او در آینده دور میتواند نقطه عطفی در تاریخ سرزمین ما باشد. فهم خود خواننده از متن، بدون نیاز به مترجم. 

همچنان در حال ورود به دنیای معلم میهربان بودیم. شاه توت های درشت و سیاه و گویی خون آلودی درون سطلی بود و به ما تعارف شد. شروع به خوردن کردیم. معلم گفت: از میوه های درختان همین حیاط است و درختی را نشان داد.
گفت:
« پانزده سال پیش با دوچرخه، بیرون شهر سمت باغی میرفتم. در راه نهالی را دیدم که در سطل زباله انداخته اند. گفتم این درخت جان دارد، گناه دارد،  به لطف خدا نجاتش خواهم داد، برداشته و سوار چرخم کردم، یک هفته ریشه اش را در آب گذاشتم تا جانی دوباره بگیرد. سپس آمده و در حیاط منزل کاشتم».
به جرئت میگویم یکی از آبدار ترین و خوش طعم ترین شاه‌توت های زندگیم را خوردم.
ایمان در لایه لایه های کلام و رفتار معلم، نُمود داشت و تکیه گاهی اش را میشد در زندگی معلم دید. آری او تکیه گاه داشت، و میشد آن را درک و لمس و مزه کرد، حتی چشید، ساعتی چند تو هم به ایمان او تکیه کنی و حتی در سایه سار، آبچکان ایمانش بخوابی. خوابی شیرین.
 گربَک بسیار بازیگوشی در حیاط می‌چرخید و بازیگوشی میکرد، معلم نامش را مرمر نهاد بود و با دیدن او کیف میکرد و می‌خندید. 
یاد جمله ای از علامه طباطبایی افتادم:
«شخصی بیان میکند که گفتم؛
عجول و بی صبرم، حوصله معطلی ندارم!
در یک جمله برایم عصاره همه معارف اسلام را بیان کنید !
خنده ملیحی کرد وفرمود :
باهمه مهربان باش !»
 تا صبح تمشک های رسیده، درخت را وانهاده و بر بالای پارچه آلاچیق ما که در حیاط خوابیده بودیم، می افتادند.
همچون قطرات باران.
این دوستْ درخت را این آغاجِ میهربان و غرس کننده معلمش را  سخت فراموش کنم. آغاجی از جنس ایمان بود که این روزها دیگر نمیبینمش، بویی  از آن نیست که در مشام پیچد .
 آغاجی از جنس میهربانی بود.

@parrchenan

رکاب زنی تالش به اردبیل۳

گاو میش گُلی در سه پرده


 یکی از حسن های چشمه های آب معدنی گرم، امکان بیشترِ داستان سُرایی، برای ذهنِ انسان ِ داستان ساز است.
همین که درون خزینه جوشان و پر از بخار گاو میش گلی قرار میگیری،ذهنت شروع به داستان سُرایی میکند.  
خود را در حال ارتباط گیری فرض میکنی.
یک ارتباط بی‌واسطه با حرارت ناشی از ماگمای زمین.
مادرْ زمین، با وجود گرمش مرا در برگرفته و عضلات منقبض شده چند روزه را آرام می‌کند. همچون بالای مادرانه برای نوزاد در آغوش گرفته شده.
 این ارتباط با عمیق ترین لایحه های زمین، با هسته زمین، برایم دوست داشتنی است. خود را درختی فرض می‌گیرم که ریشه اش تا هسته سرخ و مذاب  زمین رسیده است. تا رسیدن به نقطه پرگار.
گاهی شاید اینگونه باید مادرزمین ما را احاطه کند تا دل نگران حالش شویم.

پرده دوم
گاو میش گلی از آن جاهایی است که فقیر و غنی، فرو داشت و فرا دست، لخت و عر شده و در کنار هم با قدرت تسامح بالا، با یک آرامش گویی عرفانی،تاکید میکنم « در کنار هم» به لذتی ناب و آرام و آهسته می‌رسند.
در زمانه ای که فرا دست امکان آن را دارد فرودستی را نبیند، و هم کلام و همنشین او نشود و فرو دست نیز با نگاه از حسرت، نگاه شایدْ خشم، فقط او را نبیند، 
 این مکان و این لحظه را شاید حتی قدسی کند.
فرادست هیچ جلوه ی دیگری برای عرضه و نمایش قدرت و اقتدار خود ندارد. لخت و عر است و تنها بدن اوست که نشان میدهد، او هم، چون دیگران، بدنی فانی، بدنی چرب و چیلی، بدنی از گوشت و پوست و نه طلا و دلار و منزل میلیاردی دارد. بدنی همچون دیگران
 و فرو دست نیز، زمانی برای نفس کشیدن پیدا میکند، بدون آنکه نیاز باشد، مِکنت نداشته اش را، ماشین خسته اش را با ماشین تانک‌های جدید، با مِکنت فراوان او، مقایسه کند.
 او هم، چون، من
 این لحظه دیدار فرودست و فرادست میتواند مکان مقدسی باشد، برای فهم دیگری، دیگری به مثابه انسانی از پوست و از رگ و از پی و از پوست.
 تقریباً هیچ کجای دیگری را به یاد ندارم اینچنین، دو طبقه در کنار هم حاضر شوند، بی هیچ نشانی از طبقه خود.
آن را غنیمت بدانیم.
فرادست نمی‌تواند ادا ی متفرعنانه خود را در بیاورد ما از اینها نمی‌خوریم، ما از اینا نمیپوشیم...
در همان آب خزینه ای که آن کم نوا، آن بینوا، آن فرودست، چرک بدنش را به آن داده و تازه هم، از همین طریق آب درمانی میشود.
 زیبا نیست؟
 آب درمانی، از خزینه ای در ذهن قصه ساز انسان فرداست اتفاق افتد که فرودستی در آن دست و پایی زده.

پرده سوم
روزگار کودکی ام را به خاطر می‌آورم. پدربزرگم، که آجان می گفتیمش، در آب بود. من سرما زده و گریزان، در کنار خزینه و تابِ آب داغش را نداشتم و پدر، هم در وسط آب، در کمینگاه مناسب که پسر سرما زده را به آب بکشاند
یعنی سه نسل در یک آب.
و هنوز ساختار و ساکچر کلی گاومیش گلی، همان ایست که سه نسل، آن را به همان شکل دیده است.
در زمانه ای که کشور، شروع به تغییرات آنی میکند، مثلاً آخرین باری که از حیران عبور کردی، مراتع و چادر و کلبه جنگلی دیدی و اینک خانه ویلاهای چند ده میلیاردی، خانه حیاط داری که سال پیش از کنارش رد شده بودی و اینک برجی جایش را گرفته.
گاو میش گلی، همانیست که بوده.
هنوز زور تکنولوژی و سرمایه‌گذاری و سرمایه داری و پول و پول و پول به آن نرسیده است و این خوب است. برایم با شکوه است.
 بگذار همین بماند، هرچند آبش مثل سابق داغ نیست!!  ( احتمالاً بخاطر فروش آبش به هتل های اطراف)
گاهی انسان به یک نقطه اتکا نیاز دارد. نقطه ای در دل خاطره های مشترک نسلی.
 
این که تو در فضایی قرار بگیری که نسل های پیشین هم در همان فضا بوده اند، نوستالژی ات و شاید ناخود آگاه ات را فعال میکند، 
 و همین شاید بشود نقطه تسکین دردهای روان آدمی.
 این نقطه اشتراک را دوست دارم. از تهران تنها میدان آزادی مانده که نسل پیشین دیده اما با نام شهیاد( و این تغییر نام مهم است) اما گاومیش گلی همانیست که بوده، حتی در نام.

@parrchenan

رکاب زنی تالش به اردبیل۲

در این ده دوازده سال تقریباً هر اداره و سازمانی که مستقر شدم و یا جا به جا شدم، به لباس پوشیدنم گیر میدادند.
 آقا عرف اداری نیست!
رنگش شاد
 خیلی گشاد
 خیلی تنگه
آخرینش این بود:
 با لباس های خونه می آیید اداره؟

البته از پاسخ نمی ماندم. اگر من قرار بهترین گفتار تلفنی را در خط هات لاین و بزنگاه یک انسان داشته باشم، پوششم البته که مهم نیست و چه بسا پوشش دلخواه و راحتی ام،  و در نتیجه با حوصله تر یا، بی حوصله تر بودن در گفتگویی، مرگ و زندگی فردی، تشخیص درست برای تشکیل پرونده ای  اتفاقا مهم تر باشد.

باری

حتی در خانواده هم برای لباس پوشیدنم، فشاری، فشارکی بوده است:
این لباس برای مهمانی نیست
با کت بیا
کت بخر
با لباس ورزشی نیا...
تقریباً اگر جایی دعوت باشم که مادرم هم آنجا باشد بهم اعتماد نکرده و برایم معمولا لباسی مناسب مهمانی می آورد.
زیاد اهل خرید لباس نیستم. در واقع اصلاً اهلش نیستم. آنقدر می‌پوشمش که یا پوسیده شود یا پاره.
کسی هم در اهل منزل پیرامون این موضوع وارد مباحثه شود این شعر سعدی را می‌خوانم:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

این روزها که در تابستان بارانی تالش، در حال رکابیدن  با کمترین حالت ممکنه و نخی ترین لباسهایم هستم، بر روی زین چرخم، حس رهایی دارم.
 حس آزادی دارم
 به کتاب انسان خردمند حراری فکر میکنم که معتقد بود و معتقدم کرد که انقلاب کشاورزی ده هزار سال پیش بشر، بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بی افتد.
 همین لباس و پوشش، هم ، یکی از همان کلاه های بود که سر بشر، رفت و مجبور اش کرد در این تابستان، بپوشاند خودش را و بشود وسیله ای برای اعمال حاکمیت و زور و برتری و نژادی و طبقه ای و...
هر چه رهاتر باشی از پوشش،گویی آزادتری برای فکر کردن.
@parrchenan

رکاب زنی تالش به اردبیل

خانه دوست کجاست؟

چند روز رکاب زنی از تالش تا اردبیل در یک آسمان ابری و بارانی داریم و دیروز روز اول آن بود.
دیروز با خودم فکر میکردم، این گزارش را مثل گزارش های قبل بنویسم یا نه؟ بیشتر منفی بودم،
چرا بنویسم؟
آخه چند روز بیشتر که نیست؟
 دلیلم آن بود که چهار، پنج روز برنامه که نوشتن ندارد. زیر دویست کیلومتر را، تو بوق کردن ندارد،
 
 یک آن به خودم آمدم و دیدم زمان مند و عدد مند شده ام و با اون هدف کلی ام که رها شدن از بسیاری از مناسبات خاص انسانی و ذهنی و نه حقیقی است، ناسازگار شده ام.
من به جاده میزنم، به کوه و در و دشت، تا از این فضا فاصله بگیرم، نه اینکه، خودِ این فضا، مرا وارد داستانی دیگر و رسم و سِرمونی جدیدی کند.

این بود که هر چند سفر کوتاه، ترجیح دادم بنویسم.
چرا که خانه دوست کجاست؟ عدد مند و زمان مند نیست. از جنس فهمیدن و پذیرفته شدن است، حتی از جنس یافتن نیست، از جنس یافته شدن اما.

درس بزرگی اولین روز سفر گرفتم. این که من هم انسانم و همچون بسیاری از انسانها قابلیت ذهنی ای دارم که برای خودم رسوم جدید و دست و پا گیر بسازم
 خوشا رهایی
 رهایی از ذهن خود
حتی.


دیروز به دوبار پنچری خورده و به شب رسیده بودیم، زیر بارش شدید باران، به دنبال آدرسی بودیم که در اتوبوس گرفته بودیم.
ده کیلومتر  هنوز مانده بود و هر آن انتظار پنچری دیگری داشتم.
ماشینی کنار ما ایستاد و دعوت به منزلش کرد.
نه نیاوردیم و اینگونه شد که اولین خانه دوست، هویدا شد.
اینگونه بود که در شبی خیس، در خانه ای خشک و مهربان، به صبحی با هوایی با چَشمانی ابری رسیدیم که منتظر چَکی از آسمان است

@parrchenan

کارخانه تولید حسرت

سفر بلوچستان و این روزها

در خانه مرد بلوچ مهمان شدیم. خانه دو اتاق داشت و دیوارهای اتاق جهت پوشش و ندیدن سیمان زمخت اش، با سفره یکبارمصرف مصرف پوشیده شده است. یک خلاقیت ارزان و مناسب. با بچه های کرد بلوچ در اتاق تلوزیون نشسته بودیم و تلوزیون هم روشن. مرد بلوچ از روزی کمش در راه گفته بود. پراید مدل ۸۶ ای که، قرار بود شکم هفت هشت نفر را با مسافر کشی سیر کند. آن هم مسافر کشی در روستاها.
تلوزیون، تبلیغات نشان میداد، بچه های لوکسی که انگار در ناف گران ترین محله از گران ترین شهر دنیا، مشغول زندگی هستند. تلوزیون سریال نشان میداد. زندگی های لوکس. ادا ها و پوز های طبقات بالا دستی و...

و کودکی که اینها را با من در این اتاق تماشا میکرد. و پدری که میدید
و حسرتی که تولید میشد. حسرتی همچون آتش، که تلوزیون ثانیه به ثانیه آن را میدمید و زغالش را میگُراند.

مسیولین صدا سیما به نظر شما فضای این خانه را ادارک دارند؟
من معتقدم ، خیر . درکی از این فضا، ندارند. البته که از این خانواده ها اطلاع دارند. اطلاع داشتن و خبر داشتن کجا، ادارک و فهم کردن کجا؟

شده یک موسیقی را ده ها بار شنیده باشید اما فقط یکبار در یک موقعیت خاص، جوری دیگر شده باشید. کلمه ای را شنیده باشید که در دفعات قبل تر نشنیده باشید. این یعنی ادارک کردن.

ای کاش مسیولین ارشد ما در هر نهاد و سازمانی، در سال میرفتند چند شب مهمان میشدند. فقط مهمان. می‌رفتند در روستاهای ورزقان و کردستان و کرمانشاه و ورزنده اصفهان و سیستان و...
چند شب مهمان میشدند. با چند شبانه روز یک انسان، زمان خود را میکس میکردند و روحیه و عواطف را در ان فضا فهم میکردند.
پس از آن سفر ،برنامه ها و رئوس خود را تنظیم میکردند.
ای کاش.

پدر خانواده درباره یکی از فرزندانش میگوید. این بزرگ بشود دو حالت ندارد. یا خیلی موفق میشود. یا دزد و قاچاق چی

به حسرتی که تلوزیون در حال دمیدن از طریق تبلیغات و‌سریالهای خودش بر روح این خانواده هست می اندیشم و حرف مرد بلوچ پیرامون پسر.
ای کاش این خانواده ماهواره داشت و وقتی این تبلیغات و فیلم ها پخش میشد، می گفتیم برای اون ور آبی هاست. همه ما در یک این طرف جمع بودیم و آنها، آن آشپز شبکه نسیم که قابلمه تبلیغ میکند، آن بچه مای بی بی پوش که گویی در بهشت است،... هم آن ور آب. با زبانی بیگانه. زبان آنگولاساکسونی.

اگر دولتمردان فقط چند شب مهمان طبقات فرودست میشدند، درک این روزهای کشور برایشان، هضم شدنی تر بود.

«هیچ قطاری وقتی گنجشکی زیر میگیرد از ریل خارج نمیشود»
غلامرضا بروسان

@parrchenan

پس از خانه دوست کجاست

نگاهی به فرهنگ بلوچ از بعد تربیتی و اقتصادی: در سفر بلوچستان و سیستان اکثرا مشاهده میکردی بچه ها در بازی کردن در آزاد ترین حالت خود هستند. در خاک و خل غلت بخورند و خاکی و خلی بشوند. خاک بازی و گل بازی کنند و کسی نبود از اهل خانه و محل و بزرگترها که بر آنها خرده بگیرد؛ کثیف میشوی و غر و لند کند و بازی بچه را برایش کوفت کند.
وقتی هم که به خانه می آمدند، لباسی میتکاندن و پایشان را می‌شستند و تمام.
معمولا هنگام سفره انداختند برای مهمان، اجازه نشستن در کنار یک سفره و مهمان نداشتند. تا آداب سفره به کمال رعایت شود و بچه را از برای مهمان به بکن و نکن و زشته و دست نزن و حالا جون مامانی بخور و... نندازند.
اولین گام کودک و گذار از کودکی به بزرگسالی، زمانی است که نوجوان، اجازه حضور در سر سفره بزرگتر ها را می یابد.
این سیستم تربیتی را پسندیدم، بکن و نکن کمتری داشت و آزادی و کودکانه کودک را نمی‌کشت.
و از اینکه سفره و جمع بزرگتر ها و مزه و عطر غذا، عنصری میشود برای فهم کودک از گذار به بزرگسالی، پسنیدم. این که به نوجوان حالی میکنی این مرحله با مرحله قبلی فرق دارد. و این که نوجوان دریابد مورد پذیرش قرار گرفته است و اینک کودک نیست. این را شما با دوران کودکان شهری قیاس کنید که ملتفط نمیشوند از کی بزرگ شده اند. و از همان کودکی کت و شلوار پوش شده و جلو مهمان چون باید آبرو داری کرد، دایم در حال شنیدن امر و نهی است.
این کودکی شهری را دوست نمیدارم.
آزادی و رهاشدگی کودک سیستانی و بلوچی، برایم دوست داشتنی تر است


دوم سیستم حرام بودن بهره است.
چون بلوچ، اهل سنت است و روح کلام کتاب مقدس که ربا، بد است را با هیچ میانبری دور نمیزند و بهره را حرام و گناه میداند، پس پولی در بانک با بهره فلان درصد نمیگذارد. نه بهره ای میدهد و نه میگیرد. پس حجم سود و پولی که بدست میآورد را وارد جامعه و سیستم اقتصادی میکند.
مثلا ما شبی مهمان حاج نصرا.. بودیم که راننده تریلی بود. ماشین برای فردی دگر بود و او راننده و در واقع کارمندش بود‌ و حقوق می‌گرفت.
پس شخصیت‌ و پرستیژ اجتماعی بالایی داشت. حج رفته و حاجی شده بود. کفاف گو و پاسخ گوی خانواده اش بود.
حال اگر فقیهان آنجا به روح حرام بودن ربا پایبند نبودند و با کلی اصطلاحات سنگین عربی آن را بی اشکال می‌دانستند، آن وقت ، جناب نصرا.. احتمالأ بیکار بود و در تگنا و خانواده اش بی سامان. چرا چون صاحب ماشین، چهارصد میلیونی که برای خرید تریلی را وارد باز کرده بود، در بانک گذاشته و بهره ۲۷ درصد نوش جان میکرد.

شاید اگر به ریشه این ناآرامی های این روزها بتوانیم نفوذ کنیم ، ریشه را در همین خالی شدن کالبد موقعیت ها و آدم ها و نهادها از روحی که برای آن از گذشته و سنت به یادگار مانده بود، فهم و ادارک کنیم.
اگر به همین یک نکته واقف می‌شدیم که روح آیه هنگامی که ربا را جنگ با خدا اعلام کرد، پایبند بودیم، اوضاع اکنون این نبود و خیل بیکاران و فرو افتادگان اینگونه مستاصل و نابینا و بی هدف، مشت بر هوا پرتاب نمیکردند.
۳۰۰۰ میلیارد تومان، پول من و شمایی بود که در بانک گذاشتیم تا سود فلان قدر بگیریم و سیستم فاسد بانکی هم نه مثل کشورهای غربی که در جهت تولید هدف گذاری میکند عمل کرد و از درونش کلی مفسد خارج شد که نه اشتغالی درست کردند برای دیگران و نه خود حداقل زندگی مناسبی یافتند.
آری برادر ما هم متهمیم.

این دو فرهنگ تربیتی و اقتصادی بلوچ را دوست میدارم

و هیچ کس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته،
« ایمان» است.
فروغ


@parrchenan

خانه دوست کجاست ( مثبت چهل ،نیاز)

نیاز

ابتدای سفر بودیم و هنوز در استان خراسان جنوبی، در بقالی سر راهی مشغول خرید بودم که شامار درست کنیم.
مردم روستا به ما در مسجد راه داده بودند و ما را تکریم کرده بودند‌. همین مغازه دار که از او خرید میکردم، زنگ زده بود، با برادرش هماهنگ کرده بود که او بیایید مغازه را اداره کند و خودش با ما آمده بود که مسجد را به ما نشان دهد و با بزرگان ده هماهنگ کند. در آخر هم کلی مقاومت کردیم که مزاحم مردم روستا نشویم و در خانه خدا بمانیم‌
آخرین خرید ها را هم کردم و داشتم حساب میکردم که یک ماشین شاسی بلند جلو مغازه ترمز زد. راننده داخل مغازه آمد، سیگار میخواست. مغازه دار که سیگار را دستش داد، راننده پرسید اصله؟ اینجاها همه سیگارها تقلبی است.!
منتظر جواب فروشنده نشد. سیگار را برداشت و رفت سوار ماشین خود شد و رفت.
فروشنده به خریدار روستایی که در مغازه بود گفت: حالا فلان شهری بود ها( یکی از شهرهای استان سیستان و بلوچستان) ادا و شکل تهرانی ها را در می‌آورد.

در این چهل روز به این صحنه فکر میکردم، چی شد که همان فروشنده با ما آن گونه تکریمانه برخورد داشت و با آن دیگری اینگونه خفیف کننده؟

شاید به آن خاطر که ما مسافر بودیم و او گردشگر.( این دو مفهوم یکی نیست و تفاوت بسیار دارند)


ما دوچرخه‌سوار بودیم، و هنگامه غروب نیازمند سرپناه، از برای محافظت خود از برای سرما، از برای روشنایی، از برای سرویس بهداشتی، از برای امنیت، از برای راحتی و...
پس همان نگاه اول ما و تلاقی نگاه ما با فروشنده، سراسر ناشی از« نیاز »است، مسافری هستیم که اینک به لطف انسان دیگر «نیاز» پیدا کرده ایم
پس برخوردمان، گفتارمان، نگاه مان، از موضع نخوت، از موضع بالا به پایین، از موضع غرور نیست. دو انسان هستیم که هر دو در یک جمله مشترک هستیم: «نسان ها به هم «نیاز» دارند»
پس احترام میشویم
اما آن دیگری خود را «نیاز»مند نمی‌بیند، وارد مغازه میشود، از سر نخوت ، غرور و ... حرف میزند، اینجا همان نگاه، همان گفتار، همان زبان بدن، اجازه شکل گیری ارتباط انسانی را نمیدهد. در حد خریدار، فروشنده در نازل ترین شکل خود می ماند و عجله برای پایان این دیدار است.
اما در برخورد ما عجله وجود ندارد
صبر، آرامش، خرید زمان اجازه ارتباط انسانی را به دو طرف میدهد.


آن فرد گردشگر ماشین شاسی بلند سوار اشتباه میکند که خود را از اهل «نیاز »نمیبیند. میگوید سیگاری بر لب میگیرانم و پا بر پدال میفشارم و میرسم به این شهر و دیار و آنجا امکانات لازم مهیا است
اشتباه او در این است که اعتماد کامل به ماشین اش دارد، به جاده دارد، تکنولوژی گولش زده و به گوش او فریبانه نجوا کرده تو به خود اعتماد کامل کن،« نیاز»مند هیچ انسانی نیستی و نمیشوی. هیچ فردی.
اما نمیداند، شاید ماشین اش عیب پیدا کند، خاموش کند و دیگر روشن نشود، پنچر کند و امکان درست کردن آن را نداشته باشد، شاید تصادف کند، و آن پقت حتی نتواند تکان بخورد، آن وقت است که می فهمد او هم ، همچون همه انسان ها اهل «نیاز» است، «نیاز» به انسان هایی دگر.
شاید حسن سفر با دوچرخه این باشد که به تو میفهماند اهل« نیازی».

فرق مسافر و گردشگر در همین است، مسافر اهل نیاز است.
هرگاه اهل نیاز شدی، مهم نیست با دوچرخه یا ماشین به سیستان و بلوچستان سفر کرده باشی یا هر کجای سرزمین. تو مهمان آنان خواهی بود و تو را به همان سورت سنت هزار ساله خود مهمان خواهند کرد.

با خودم فکر میکردم، چگونه شده که این فرهنگ غنی و به واقع عجیب مهمان نوازی اینگونه در بلوچ و سیستان بوجود آمد؟

بدنبال کارکِرد آن در طول زمان و سنت هزاران ساله آن گشتم.
جوابی برآن یافتم نمیدانم، فرضیه و احتمال است، مردم‌شناسی باید به آن پاسخ علمی بدهد، من احتمالم را میدهد.
این مهمان نوازی کارکرد داشته است.
در طول هزاران سال که قبایل و طوایف از مکران تا خاش و زاهدان و هامون رفت و آمد داشتند « نیاز» آن را داشتند که در طول سفر در بین راه در طوایف و قبایل دیگر بخاطر امنیت، آب، و...( همان دلایل ما که برای اسکان در بالا ذکر کردم) مستقر شوند. خرما را از سراوان به مکران و نمک را از فلان جا به مکران و از مکران ماهی را به فلان جا ببرد. پس یک سنت را در منطقه جا می اندازند.
مهمان حبیب خداست.
چون همانگونه که دیگری مهمان او ست، فردا او مهمان دیگریست، با سنت مهمان نوازی دیگر،« دیگری» مطرح نمیشود، همه« ما» میشوند،‌چون بهم « نیاز» دارند.
فکر کنم پاسخ عزیزی که پرسیده بود بلوچ ها در هر شرایطی مهمان نواز هستند را داده باشم.
و تفاوت مسافر و گردشگر را

و این نکته که انسان عصر جدید به اشتباه می‌پندارد، لزومی ندارد اهل« نیاز» باشد و تکنولوژی پاسخگوی اوست.

روزهای پس از چهل

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( شب اخر)

Soheil R:
بلوچستان و سیستان سرزمین بسیار بزرگی است. بعضی شهر هایش با مرکز استان ۸۰۰ کیلومتر فاصله دارند. چیزی اندازه تهران نیشابور.
و با توجه به دروازه ورود کالا به کشورهای آسیا مرکزی
استعداد قابل توجهی از برای رشد دارد
هنوز صنعت لبنیات، دامداری و غیره در این استان رشد متناسب با پتانسیل منطقه را پیدا نکرده
و از استان های همجوار تامین میشود. هیچ کارخانه لبنیانی در آنجا ندیدم
حال آنکه هم جمعیت منطقه بالاست و همجوار با پاکستان و جمعیت زیاد این کشور است.

هر سرمایه گذاری که در این صنعت وارد شود با توجه به حضور منطقه آزاد و رودخانه های فصلی و کمی مدیریت خودش
امکان سود آوری بالایی دارد

تقریبا هر شب که یا در رستوران یا در خانه عزیزی مهمان بودیم، به آدرس دستمال کاغذی ها توجه میکردیم. بغیر از یک مورد که کارخانه در زاهدان بود، بقیه از مازندران و تبریز و کاشان و لار و... بودند.
یقین دارم هر کس در این صنعت با توجه به انکه دستمال کاغذی و محصولات جانبی آن، اینک، جز لازمه زندگی شده اند و در هر خانه و مکانی یافت میشود
ورود کند
از سود تضمین شده ای برخوردار خواهد بود
و مشکلات ناشی از بروکراتیک منابع داخلی و یا مواد خام آن حتی اگر وجود داشته باشد، منطقه آزاد چابهار میتواند آن را از طریق وارادات جبران کند.

به نظرم اگر سرمایه دارید یا کسی را سراغ دارید که خواهان سرمایه گذاری است
به او پیشنهاد دهید از شمال تا جنوب استان را به صورت زمینی طی مسیر کند، کلی ایده های بکر اقتصادی و پر سود را خواهد یافت.

روز آخر
@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز آخر)

چند روز مانده بود، سفر را شروع کنیم.
نمیدانم چقدر از گزارش اول روز سفر خاطرتان مانده است،
این که چهل روز قرار بود جایی برویم که میگفتند، امنیت کاملی ندارد. چهل روز قرار بود در مواجهه عریان با جاده و کامیون و تریلی و سرعت باشیم. احتمال اینکه بروی و بر نگردی بود و احتمال معناداری هم بود. اینکه این آخرین سفر باشد. آخرین نفس. آخرین درنگ. وقتی به این آخرین ها فکر میکردی، میگفتی بروم یا نه ؟ و تصمیم گرفتی بروی. حال شروع میکنی از همه، حلالیت طلبیدن. درست است که تصمیم گرفتی بروی، اما آن احتمال ها همچنان سر جای خود هست. شاید این روزها آدم های بسیار اندکی، مفهوم حلالیت گرفتن را ادراک کنند. نهایت امر، میخواهند سفر حج بروند که کلی امکانات هست، پزشک هست و اعتبار هست، یک حلالیت ویترینی گرفته میشود و تمام. به نظرم کسی این مفهوم را درک میکند که در عرصه هستی نیستی، بودن یا نبودن، مرگ و زندگی گام برمیدارد، کسی که مثلا به جبهه ای جنگی برود و یا کسی چون ما که در سفری چهل روزه به دورترین نقاط مرزی با دوچرخه و در جاده های ناشناخته رکابان خواهد شد، فهم خواهد کرد مفهوم حلالیت را.
از همکارانم، بستگانم، برادرم، حلالیت طلبیدم اما راستش، نتوانستم از مادرم حلالیت بطلبم. نمیخواستم دلش را بلرزانم. بگذار حلالم نکند، اما کمتر دلش بلرزد.
به نقطه صفر مرزی، در گواتر رسیده بودیم و مفهوم خانه، در ذهنم موج میزد، خود را با کلمات و جملاتی که در طوفان ذهنم در جریان بود، به ساحل جمجمه ام میکوبید. دورترین نقطه از خانه بودم.
مادر، خانه. این دو گویی یک چیز است، خانه ای که کودک ابتدا میشناسد، مادر است و بعد از «او» دورتر میشود. خانه ما، مادر ما دقیقا کجاست؟ آن جایی که تبار خونی و قبیله ای پیدا میکنیم؟ نمیدانم
اما مفهوم مادر و خانه برای من امن ترین جای ممکن است.
مفهوم مادر به همین کسی که ما را متولد کرد خلاصه میشود؟
در این سفر برایم فهم شد که اینگونه نیست. مادر یعنی خاک، مادر یعنی زمین، مادر یعنی باران. مادر هر آن چیزی است که زایش دارد.

در این سفر درک کردم، مادر مریض است. مادر تشنه است، مادر درد دارد، مادر زمین تشته سیستان، مادر خشکسالی بلوچستان، مادر بی حالی درختان نخل میناب است. مادر مریض از شایعات و دروغ هاست. مادر مریض شد از بس گفتن سیستان و بلوچستان امنیت ندارد، و چون شنیده ها را باور کردیم، به دیدارش نرفتیم و مادر مریض شد.
اما مادر نگران من و توست، چه کند، مادر است دگر.
یاد دیالوگ تلفنی که با مادرم در زاهدان داشتم می افتم. زنگ زده بودم اصرار داشت به دیدار دوست بلوچ پدرم که سالهای کودکی ما، با او تجارت داشت بروم و من دوست نداشتم بروم، نمیخواستم در مواجهه با او مجبور بشوم کلی خاطرات از پدر را که همین گونه هم سیل وار به ذهنم می آمدند را مرور کنم. با او دیدار میکردم، نقطه اشتراک ما مرحوم پدر میشد و کلی خاطره می آمد و مهارش برایم مشکل میشد و در طول سفر، اندیشه ام به جایی دیگر کشیده میشد.
از مادر پرسیدم چرا اصرار دارد به دیدار حاجی بریچی بروم؟

اگر دزدیدنت بردن پاکستان، دستم به جایی بند باشد که از طریق او تو را پیدا کنم.

مادر مثل بسیاری دگر، این دروغ را که اینجا امنیت ندارد را باور کرده بود و برای هر احتمالی خود را آماده کرده بود.

مادرمان، سرزمینمان و کره خاکی مان را دریابیم و از او حلالیت طلب کنیم. او دل‌نگران ماست و خود را برای هر احتمالی آماده کرده است.

روز آخِر

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز سی و هفتم, برش)

برش هایی از سفر

چند کودک بدو بدو خود را به کنار جاده رساندند و سلام دادند. امیر و زهرا را دیده بودند و تا بدوند و برسند، من آنها را نصیبم شد.
ترمز زدم. ایستادند، جلوتر نیامدند. هر چه گفتم، بیایید جلو تا جایزه بدهم، نیامدند. گفتم اول کسی که بیایید مداد رنگی خواهم داد. ترسان ترسان، پسرکی آمد، به او مداد رنگی و کتاب و مداد و پاک کن دادم، چند تای بقیه هم آمدند، به آنها بغیر از آن مداد رنگی ، بقیه اش را دادم. یکیشان بسیار اصرار داشت که به او مداد رنگی بدهم و من امتناع میکردم.
آخر پرسید چرا به او مداد رنگی دادی و به ما نمی‌دهی، ما هم گناهی هستیم.
: چون او شجاع بود و نترسید و آمد اما شما ترسیدید و بعد از او آمدید. ترسو نباش تا آنچه لایقش هستی نصیبت شود.
بی رحمی شده بودم برای خودم، رکابان شدم و دوباره من بودم و« جاده»

***


به ایست بازرسی پلیس راه رسیده و سرعت کم کرده و متوقف شده بودیم، تا وضعیت جاده را از پلیس جویا شویم، چند سرباز وظیفه با لباس فرم بودند و یک سرباز وظیفه با لباس شهری که مهیا رفتن به مرخصی بود.
گفت بیا مرا هم برسان.
یک رکاب گرفت رفتم جلوتر به تپلک اشاره کردم، گفتم اگر میخواهی، جای او بنشین.
خنده سربازها به آسمان پرتاب شد.


@parrcenan

خانه دوست کجاست ( روز سی و ششم، نامه)

مسلم جان برادر خوبم
سلام.
وقتی که از کتاب و نوشت افزار فروشی شما در راسک، خرید کردم، شما را جوانی نیکو و ورزشکار یافتم و از آن جهت این نامه را به اسم شما مینویسم.
دوست ما وحید که ما در ساحل درک با او آشنا شدیم، و به همراه همسرش بصورت کوله گردی از چزابه تا گواتر را طی کردند، شبی به من زنگ زد. گفت از درک تا گواتر، دایم حرف آن سه دوچرخه سوار بود و من هم به آنان میگفتم که از دوستان ما هستند.
این روایت را از برای آن ذکر کردم که نشان دهم، نمایان کنم، اثر کاری تا چند روز پس از ما میتواند ماندگار باشد. بعضی ، ثانیه ای بعد فراموش میشود، بعضی ساعاتی بعد، و بعضی روزها و هفته و سالهای بعد. با توجه به آنکه پر انگیزه هستی و کوهنورد و در این دو با هم، هم صفت هستیم، پیشنهادی برایت داشتم: این که برنامه ای ردیف کنی و تیمی درست کنی که هر سال، در زمان و تاریخی، مسیر های مختلف استان تا چابهار را رکابان شوید. نه بصورت سرعتی و گذرا، بل آرام و تدریجی، چندین روز، طول بکشد، با خورجین باشید و بدون اسکورت از روستاهای مختلف عبور کنید، به فرزندان روستاها، کتاب، به نشانه آگاهی، مداد رنگی، از جهت پر و بال دادن به خیال‌های قشنگ و یک توپ ورزشی به مدرسه شان، از جهت تکاپو و جهت دادن جنب و جوش هدیه دهید. مهمان مردم روستاها شوید، هر چه باشد مهمان نوازی بلوچ را خوب میدانی چیست. خود را وامدار مردم پر محبت روستاها کنید. اگر شد با یک مولوی هم داستان و هم فکر با شما صحبت کنید که با تیمتان همراه شود و در مساجد بین راه، در یکی از وعده های یومیه نماز، با مردم روستا پیرامون ورزش و دوچرخه و این بدست آوردن سرخوشی موعظه کند و به مردمان و کودکان بلوچ راه و رسمی دگر بصورت عملی و نه فقط شعاری، بی آموزید که زندگی با دوچرخه، زیباتر است.
یک تصویر سازی در ذهنم انجام میدهم:
تیم شما رکابان است و کودکان روستا به شما رکاب زنان با دیده حیرت مجذوب شده اند نور آفتاب به چشمانشان می‌خورد و از برای تشخیص شما، دستهایشان را سایه بان چشمانشان کرده اند. با اولین تکان دستی از جانب رکابنده ای، دستانشان را بالا میاورند و خنده بر لب رشد میدهند.
عاشق این تصویر ذهنی شدم. عاشق این کودکان سرزمینم هستم.
خورجین های تان را از برای کودکان سرزمینم پر از عشق کنید و به آنان نشان دهید که دل نگران شان هستید، دل نگران خشکسالی ها، کم آبی ها و با این کار، با این رکابان شدن، به دنبال ترویج زندگی هستید که با آب که با خاک که با محیط زیست، سازگار تر است.
مسلم جان، به نظرم اگر این کار را کنی، سنت حسنه نیکی از خود به یادگار گذاشته ای و استعداد آن را دارد از شمال و جنوب و شرق و غرب استان به محوریت، شهری زیبا و اقتصادی و از نظر من مهمترین شهر استان و یکی از مهمترین شهر های ایران، یعنی چابهار، گسترش پیدا کند. استعداد های این شهر از برای اشتغال را به کل جوانان استان معرفی خواهد شد و جهت فکری و شغلی پیدا خواهند کرد. از طریق دوچرخه و ورزش و رکابیدن، این گسست بین بلوچ و زابلی میتواند ترمیم گردد. از طریق دوچرخه زنجیره سلامت را گسترش خواهی داد، به مبارزه با ناس و ماوا و هم خانواده هایش که هر چه روستاها شرقی تر و به پاکستان نزدیک تر میشوند، شیوع مصرف آن و آثار مانده بر زمین و کنار جاده ها بیشتر میشود خواهید رفت. این دروازه اعتیاد، یعنی ناس و ماوا و هم پیاله هایش را با این کار یعنی شناخت و آگاهی دادن خراب کنید بر سر سودگیرندگانش.، به بچه های سرزمینم نشان دهید، لذت در ناس بالا انداختن نیست، لذت در تکاپو و سالم بودن است. مسلم جان این سخن پیامبرمان را حسن ختام نامه ام قرار میدهم که فرمود:
«كلّكم راع و كلّكم مسؤول عن رعيّته»

مسلم جان ، ما نسبت به فرزندان سرزمین، مسئولیم.
درود خدا بر تو باد
بدرود

دوستت سهیل


روز سی و‌ششم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز سی و پنجم، زلزله)

هر کار کردم آنتن نداشتم و نشد به خانه زنگ بزن و با مادرم صحبت کنم، در این شبهای سفر و مسافرت، تلاش داشتم هر روز با ایشان صحبت کنم، صدایش را شده برای دقایقی بشنوم. اما آن شب آنتن نداد که نداد.
صبح که پا به رکاب شدیم و در جاده رکابان شدیم، جاده جایی رسید که آنتن و نت داد. در گروه خانه دوست کجاست، نوشتم

صبح بخیر
روز سی و‌پنجم

کامنتی نظرم را جلب کرد
در حال رکابیدن آن را باز کردم و خواندم:
تهران دیشب زلزله امده، ۵.۲ ریشتر.

گوشی را بستم و در جیبم گذاشتم و چند دقیقه ای رکاب زدم. کم کم خبر جای خود را در وجودم باز کرد، مثل قطره جوهر مرکبی که در آب زلال ریخته شود و کم کم رنگ و وجود آب را به تسلط خود آورد. فکرم رفت به زندگی، به همان نوشته ای که پیرامون « ما» و « دیگری» نوشته بودم. زلزله بلاخره به ما هم زد.
به این زندگی مسخره فکر میکنم
به پیرمردی که در خانه معلم جاسک، بیشتر اوقات مینشست و تنباکو جاسکی در قلیان کوزه ای اش می‌گذاشت و آن را میکشید. به این فکر کردم چقدر زندگی بیهوده ای دارد!! و پرسشی از خود مطرح کردم،
که چی؟
بعد باز تصور کردم پیرمرد در حال خوانش کتابی مهم از عالم ادبیات است و آن پرسش را دوباره مطرح کردم
که چی؟
پاسخ هر دو حالت پیرمرد، یکی آن چه واقعی بود و در حال کشیدن تنباکو و دیگری که خیالی بود و در حال خواندن کتاب، یک چیز بود
هیچ
زندگی هنین قدر مسخره است که زلزله می آید و به تو مینوازد، آن کشیده اش را که ای هیچ بر هیچ مپیچ

مسخره را مسخرگی کن
مسخره را زندگی کن
پیش از آن که مسخره، مسخره ات کناد.
مسخرگی ام بیش باد.
اگر شما هم اهلش هستید
بر شما هم .


شب سی و پنجم
@parrchenan

 

جاده و چرخ و سلام هایش.
از قبل از تولد آفتاب بیدار شده باشی و پا به رکاب در « جاده» ، یک واژه بر تو غالب میشود:
«سلام علیکم»
تو تقریباً هر کسی را که ببینی، از آن دور دور تا این نزدیک نزدیک، از فردی در گوشه مزرعه اش تا شاطری که سرش را از پنجره نانوایی بیرون داده، از کودکی که خواب آلود جایی میرود و نگاه حیرت بر تو میکند، تا پیرمردی که از شب تا به صبح خواب بر چشمانش نیامده ، سلام خواهی کرد. هیچ دستی که به نشانه سلام بالا آمده را با دستی دومی که خود بالا ببری و بلعکس را بی پاسخ نخواهی گذاشت و نخواهی شَنید.
تمام چراغ بالا های اتومبیل ها، تمام بوق های به نشانه سلام را با دستی که بالا برده ای جواب میدهی.
شاید از طلوع تا غروب جاده، صدها بار سلام علیک گفته باشی و خود همین صدها سلام برای تو شعفی، شوری، سرخوشی درونی ایجاد میکند.
سلامتی روحی و روانی و جسمی را گویی با این پیکسل های ریزِ «سلام سلام»، چون پازلی تکمیل میکنی. جاده هیچ نداشته باشد، همین سلام هایش گویی همه چیز است. سلامتی و سر خوشی ات را با آنها بیمه میکنی. این فضای انسانی، این فضایی که تنها بشر تجربه آن را دارد، تو تمام قد معنا کرده ای.
حتی اگر عابری نیافتی به درختی، پرنده ای، سلام خواهی کرد.
این فضا را با فضای شهری قیاس کنیم، شاید درک بهتری از موضوع پیدا کنیم. صبح که از خواب بیدار میشوی، تنها با خانواده سلام علیک خواهی داشت و دیگر با انبوه مردمانی که در خیابان، در مترو، در اتوبوس، و... ملاقات خواهی کرد، سلامی و علیکی رد و بدل نمیکنی، تا برسی به محل کار و آنجا هم چند تایی سلام و دگر والسلام.
گویی سلام شهری در کودکی و نارسی میمیرد و به جوانی و بلوغ خود نمیرسد. اما سلام مسافر ِ جاده ها، تا غروب، هر فردی که جلویش بیابد، هر درخت زیبایی که ببیند، ادامه می یابد. حتی خسته باشد و نتواند دستی را برای چراغ ماشینی بالا بیاورد و تکان دهد، سری بالا پایین خواهد کرد.
جاده و سلام هایش را بسیار دوست میدارم.
اما دوستار ترین برای دستی است که کودکی بالا میاورد و آن را تکان میدهد.

روز سی و پنجم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز سی و چهارم، ابرهای شام خورده)

Soheil R:
دوچرخه ها را از کانتر تریلی خارج کردیم و دوباره در آغوش جاده بودیم. توقف پشت رودخانه، اجازه نداده بود، طبق پیش بینی، حرکت کنیم.
به روستایی رسیدیم و تا خواستیم، آدرس دهیار را بگیریم که یک کلاس مدرسه معرفی کند، پسر جوانی، ما را برد منزل برادرش و اتاق میهمان خانه.

در بلوچ رسم است که بجای چای، دودپتی صرف شود، و ما آن شب کلی دود پتی نوشیدیم.
متکاهای بزرگ بلوچی جای خود را به بالشت‌های زیبا، تغییر داده بودند، اثرات تغییر فرهنگی از بلوچستان تا هرمزگان، از بلوچی سرحدی و مکرانی، تا بلوچی مکرانی و فارسی با لهجه هرمزگانی را میشد از تغییر در اندازه متکا به بالشت بلوچی دید.
شب، بسیاری از دوستان میزبان آمدند و با هم، هم کلام شدیم. از داشته ها و نداشته هایمان گفتگو کردیم. گفتگویی خودمانی و صمیمانه.
آسمان ابری عصر، باز شده بود و ستاره ها پیدا. تاکید داشتند فردا هم مهمانشان باشیم. نه تاکید الکی بل تاکید جدی و مصرانه. گفتند هوا بارانی است. اما من ستاره ها را شاهدی برای نقض حرف ناخدا که کارش صیادی بود، آوردم. جوانی بود سی و دو ساله که یک شیطنت قشنگی داشت و دوستانش با او زیاد مزاح میکردند.
ناخدا جواب داد: ابرها رفتند شام بخورند، بر خواهند گشت‌.
و دو ساعت بعد ابرهای سیر از شام شبانه، نعمت خود را باریدند ، رعد و برق زدند و مناظر را زیبا تر کردند‌
اهالی روستا به مناسبت باران مدرسه و کار را تعطیل کرده بودند. نه به خاطر طغیان رود و گل و شُل زمین.
بخاطر آنکه چون در منطقه شان باران اتفاقی نادر است. هنگامه باران، میروند گشت و گذار، زیر باران به شادی می‌گذرانند. کار را تعطیل میکنند که در زیر ریزش خنده خدا، خنده کنند.
شما این رفتار متناسب با نعمتی چون باران را با رفتار شهری ها قیاس بگیرید که تا باران میبارد، چتری می‌گیرند که خیس نشوند و در ماشین و ترافیک غر غر غر میزنند که این باران آمد و ترافیک شد که خیس شدیم که کثیف شدیم که الان سرما میخوریم.
در حالیکه این باران اگر قوت زمین های اینجا باشد، برای شهری حکم اکسیژن تمام شده شهرشان را دارد و برای او نعمت تر است. اما رفتار این روستایی ها را که میروند زیرباران، شادی میکنند، در گِل و شُل ، گلی میشوند را با آن رفتار فرار از باران شهری ها قیاس کنید.
و در انتهای شب هنگامه خواب شبانه و پس از صرف شام، حیرت ما افزون شد. بعد از آن هم اصرار که فردا نیز مهمان شان باشیم. میزبان آمد کلید خانه را به دستمان داد و گفت خانه در اختیار شما، میزبان خانه را ترک کرده و در خانه مادر خانم شأن شب خواهند بود!!
مهمان نوازی و شیوه حبیب شمردن مهمان در فرهنگ بلوچ
شیوه های باور نکردنی است.
حیران میشوی از این همه محبت‌

روز سی و چهارم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز سی و سوم، فداکاران)

پشت رودخانه طغیان کرده کاشی گیر کرده ایم. کم کم با بچه ها گرم گرفتیم. عمو حسن با یکی از بچه ها وارد گفتگو شد. زیاد موافق این نوع بحث نبودم، اما پسرک می‌توانست بهتر از دیگر بچه ها صحبت کند. وقتی ماشینی جدیدی به توقفگاه اجباری پشت رود طغیان کرده میرسید، میرفت به آنها کمک میکرد، راه میداد، مشورت میداد، همچون مددکاری از گذشته مشکل بحث میکرد ‌، از این که یکی از تریلی ها دیشب گیر کرد، با لودر در آوردن اش. تنها بچه ای بود که عمو حسن برای او چای ریخت و با ما چای خورد.
پر جنب و جوش و شاد فعال بود.
رفتم لب رود تا صدایش کنم. محمد جان بیا، کارت دارم. با هم به سمت چرخها که سی صد متر با رود فاصله داشت در حال حرکت بودیم. ناگاه دیدم نیست. برگشتم پشت سر را نگاه کردم، مشاهده کردم خم شده قلوه سنگهای درشتی که سیل به جاده اورده است و پس از کم شدن آب، بر جاده مانده را بر میدارد و به کناری می اندازد.
یعنی حس مسئولیت اش، در اوج اوج بود. برایم باور کردنی نبود، صحنه ای را که می‌دیدم. شاید حتی خانواده اش، ماشین نداشتند. کلاس هشتمی بود و نمیدانم این همه معرفت را چگونه و از کجا یاد گرفته است؟ شاید فرهنگ غنی بلوچ، که هنوز نفس میکشد و زنده است.
به کنار دوچرخه ها میرسیم. به او یک توپ فوتبال میدهیم که به نمایندگی بچه های مدرسه که بخاطر سیل تعطیل شده است، تیم را کاپیتان باشد و مربی باشد و داور. لیدر خوبی است و خوب تر هم خواهد شد.
خوشحالی در چشمان بچه ها میبارد، همچون بارانی که از دیروز باریده است.
یکی از بچه های شیطان و شلوغ آنجا میخواهد توپ را از دست محمد بکشد بیرون و از من می‌پرسد توپ مال همه ماست دیگر؟
خیر برای تیم مدرسه است که کاپیتانش محمد است.
به کمک شلنگ باد تریلی عمو حسن، توپ را باد میکنم و به دست محمد میدهم.
به کمک محمد و بچه ها، دوچرخه ها را پشت تریلی میگذاریم. محمد و چند تا بچه دیگر، نیز سوار میشوند تا آن سمت رود برسند
داخل کانتر تریلی از محمد می‌پرسم نام تیمت را چه خواهی گذاشت؟

«فداکاران».


این کلمه، جای هزاران شرح و تفسیر دارد، ترجیح میدهم خودم از این داستان و از این کلمه نئشه باشم. تفسیرش با دیگری.

من عاشق فرزندان سرزمینم.

روز سی و سوم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز سی و دوم، ما شدن)

پس از باران است که میزنیم به جاده، کل روستا، به جاده آمده اند و یک نگاه حیرت سرخوشانه به محیط پیرامونی خود دارند. گویی باورش سخت است که این خانه، این آبادی، این منطقه همان منطقه ایست که دیروز بوده، روزهای قبل بوده، همه چی رنگ عوض کرده و خیس شده و زیباتر به نظر میرسد. رودخانه کناری روستا آب در آن جاری شده و به جاده زده است. چند دقیقه ارزیابی میکنیم که به اب بزنیم یا نزنیم، در نهایت به رودخانه ای میزنیم که از جاده ما عبور میکند. در قسمتی از جاده هر دو، ، ما و رود ،مسافریم، ما در جاده می‌مانیم و « او » به دریا میرود. هوا بسیار بسیار فرح بخش است ورکابانیم ، تا میرسیم به روستای کاشی و رودخانه طغیان کرده اش. در دو سوی رود که از وسط جاده رد شده است. انواع تریلی ها و کامیون ها و سواری ها و وانت ها متوقف شده اند. ما همچون آنان متوقف میشویم. نزدیک به دو‌ساعت پشت رود طغیان کرده توقف داریم. بچه های روستا، یک سرگرمی و بازی خوبی گیر اورده اند. سوارها و و پیاده ها پشت رودی که خشک بود و اکنون طغیانی است به هم رسیده اند. بچه ها به کمک پلی که روی رودخانه هست اما گویا چون دولت با پیمانکار تسویه نکرده است، امکان عبور سواری ها نیست، به این سو و آن سوی رود میروند. کم کم همه با هم دوست میشویم. ما اهل رکابان با راننده ها، راننده تریلی ها با کامیون ها، راننده کامیون ها با وانتی ها، بچه های روستا با همه ما. عمو حسن راننده ترانزیت، ما را به صبحانه ای که در آشپزخانه مجهز تریلی اش تهیه کرده دعوت میکند. از داستان هایش از سفرهایش، از جاده هایش میگوید، از هجده سال سفر در جاده ها. سفر از او انسانی عمیق ساخته است. سهم بچه های پیاده که بوی املت به مشام آنها هم خورده بود میدهد.
یکی از بچه ها داد میزند:
پراید رو آب برد!
میرم ترک یک موتور مینشینم که میخواهد برود لب رود، تا سریعتر به حادثه برسم.
یک تویوتا آخرین مدل به آب زده و وسط آب خفه کرده است. هر آن ممکن است آب ببرتش. یکی از بچه پیاده ها ( بچه های روستا) به خود طناب میبند و به رود میزند و خود را به تویوتا میرساند و در نهایت ماشینی دگر، آن را بوکسل میکند. راننده ماشین خفه شده بلوچ است اما از آن سوارهایی که حوصله پیاده بودن نداشت. حالا محبور است حالا حالا ها پیاده باشد تا ماشینش را یدک کش به یک تعمیر گاه برساند.
اولین تریلی که رد میشود ما هم ،دوچرخه ها را سوار کانتر تریلی عمو حسن میکنیم و به رود میزنیم.
آن سمت رود هستیم و میرکابیم.
کامیون ها و تریلی های دیگر که به رود زده اند، از کنار ما رد میشوند و دست بلند میکنند و بوق میزنند،
ما هم دست بالا میکنیم. چقدر دلهایمان بهم نزدیک شده، دوستی برای دوستی دست تکان میدهد. فارغ از جثه مان، فارغ از وسیله نقلیه مان، فارغ از رنگ و نژاد و مذهب و اندیشه مان.

یک زمان دوساعته، یک هدف مشترک( عبور از رودخانه طغیان کرده) و گفتگو پیرامون آن و از سفر و جاده و زندگی، این مقدار، ما سوارها ها را فارغ از وسیله نقلیه ای که داشتیم به هم نزدیک کرد. ما سوارها را با پیاده ها نزدیک کرد. ما، ما شدیم.
مهمترین درس جاده و سفر به ما شاید این بود، که تا سفر نکنی ، تا دل ندهی، تا گفتگو نکنی، من، ما نمیشود. من، من میماند و در درد خودپرستی، میمیرد.
خوشحالم از این هر لحظه ما شدن.


روز سی و‌ دوم سفر

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز سی و یکم، باران)

تقریباً در حال خروج از منطقه بلوچستان و ورود به استان هرمزگان هستیم.
در این سفر حس های متفاوتی گرفتم، اما عجیب ترین آن حس نوزادی است که در فیلم children of men , متولد میشود ، بود. موضوع فیلم که پیشنهاد دیدن آن را بسیار دارم اینگونه است که زمانی از تاریخ فرا میرسد که انسانها نمیتوانند بچه دار شوند، و از آخرین نوزادی که در زمین به دنیا آمده ۲۵ سال گذشته است. همه ناامید و خاک خاکستری شهرها و اذهان را پوشانده است. به ناگاه زنی سیاه پوست کودکی به دنیا می‌آورد و جنگ قدرتی بین گروه های مختلف بر سر تصاحب این نوزاد در میگیرد.
قسمتی از فیلم است که حکومتی ها با گروه های مخالف برای تصاحب این نوزاد، در حال جنگند و تیر و انفجار و کشتن و کشته شدن هست و صدا و صحنه و میزانسن ها در اوج است که ناگهان، صدای گریه این نوزاد بلند میشود، صدای جنگ و کشتار متوقف میشود و زن به همراه نوزاد خویش از بر چشمان مبهوت و گریان سربازان دو سوی جنگ به آرامی گذر میکند و صحنه جنگ را ترک میکند.
نشد این قسمت فیلم را ببینم و چشمانم گریان نشود، افکارم به سمت مسیح بن مریم کَشیده نشود.
باری
حال چرا من حس این نوزاد را گرفتم؟
چون همه طیف ها، طایفه ها، هوای ما را در طول سفر و جاده داشتند، مردم بومی، بلوچ ها و سیستانی ها،
نیروی انتظامی و قاچاق برهای سوخت
زنان و مردان
کودکان و پیران
سرحدی و مکرانی

که گاها حتی با هم در تخاصم هستند. نیروی انتظامی و قاچاقچیان سوخت با هم کارد و پنیرند اما هر دو ما را احترام کردند، برای ما به نشانه سلام، نور بالا زدند، بوق زدند، حالمان را پرسیدن، سوخت کشی که از گواتر تا درک آمد و شد داشت، ترمز میزند و حال و احوال میکند، سرعت کم میکند، سوخت کشی که با خانواده اش کنار ما می ایستد و به یادگار عکسی میگیرد
و...
حق نمیدهید حس نوزادی که همه با همه وجود از او مراقبت میکند را داشته باشم؟
از همه مردمان این مناطق فارغ از مرام و مسلک و مذهب و شغلشان، تشکر میکنم، امید که قدردان این همه خوبی شان باشم.

روز سی و یکم سفر

@parrchenan

حوالی عصر دیروز بود که اولین قطره باران بر آستین آبی رنگ لباس ورزشی ام نشست.
جاده در حال ساخت بندرعباس_ چابهار بود و کفی و ما رکابان که این اولین قطره نشست.
خوب تماشایش کردم، گفتم از همین باران سبک هاست که برای هر آدم گویی جیره دارند . از آن ابرهای خسیس که جیره مشخص میکنند. هر آدم هشت تا و نصفی قطره باران، یا شانزده قطره باران، یا صد قطره باران، در این فکر بودم که قطره دوم باران نزدیک جای قطره اول نشست. جاده در حال احداث تمام شد و ما افتادیم در جاده قدیمی و خسته آسفالت اصلی. کم کم بوسه های باران شروع شد. شما معنایی از بوسه باران در ذهنتان متصور نخواهید کرد تا بر روی چرخ نباشی و یه لا لباس مخصوص دوچرخه که بافت سوراخ سوراخ دارد را نپوشیده باشید .هر دانه باران چون نیشگون ریز محبوب ،شما را به خود نخواهد اورد و ‌پران، نه متوجه نخواهید شد.
بوسه باران پاییز بر عکس بوسه های دیگر گرم نیست، سرد است، خلسه آور نیست، آگاه دهنده و به خود آوردندست. مست هوشیاری میشوی و از هوشیاری مست.
به خودم می آیم که میبینم، در حال و هوای باران، تند رکاب زده ام و خیس خیسم. ابرش از این ابر گداها نبود، کرم داشت و سخاوت و ما زیر رحمت خاصه« او», خنده « او» خیس باران شده بودیم. این باران از جنس دیگری است. سی روز از کم آبی زمین شنیده باشی، از خشکسالی، از بی آبی، از زمین های تشنه، زمین های سوخته، مردمان به خاک نشسته، کوه تفتیده، روستای بی آب، پس تو تشنه باران شده ای، سر بر آسمان دوختی و جز آفتاب ندیدی. چشم انتظارش شدی و ندیدی اش، دعا کردی و آمین گفتی و نیامد.
در سِب سوران سراوان، راننده از کودکی اش و منطقه می‌گفت که سراسر سبز بود،
حاج اقا چاه ها خشک شد؟
بله. خدا گفت ، برای آب سر بر آسمان کن، نه نگاه به زمین.
و اکنون سیراب میکنی این تشنگی سی روزه را.
ببار باران، سرتاسر سرزمین تشنه را سیراب کن. خود را زمین تشنه بلوچستان یا دشت سیستان میبینم که باران بر او بوسه میزند، چه تماشایی منظری است؛ خنده مردمان بر باران، شادی کودک زیر باران و دلی که نرم میشود، چهره ای که گشاده میشود و زبانی که الهی شکر گوید.

بزن باران، که منتظرانت، چشم بر تو بسیار داشتند و دارند

سی و یکمین روز بارانی سفر


@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز سی ام، درَک)

از جاده اصلی به جاده فرعی میروی و شیب تندی را بالا میکشی. بر روی بلندا که میرسی، بویی حس میکنی، بویی آشنا، کهن، بوی دریا. چند متر جلوتر دریا خود را نُمایان میکند.

ساحل و شن و دریای آبی عمان منظره ای شگرف خلق میکنند و تو به کمک بچه هایی که اینک دوستت هستند دوچرخه را در تپه ماهور های مشرف به دریا میکشانی و از این همه بودن و خندیدن و دریا و آفتاب و شن غرق لذت میشوی.

به همسایگی نخل و دریا رَسیده ای و چشمانت از این همه زیبایی سیر نمیشود. کاش میشد حتی پلک نزد.
شب را در حضور این دو همسایه کهن، یعنی نخل و دریا به صبح میرسانی. در درختان خرما، سنجاب های بلوچی حضور دارند و مسافران دیگر این سفر آنها را مشاهده کرده اند. این دو همسایه زبانی مشترک دارند. با هم گفتگو می نمایند، زبان ، نسیم یا باد است. بادی که گاهی از جانب همسایه خشک به سمت همسایه تر می‌رود و گاهی بلعکس. و هر دو بر دوست مهتر خود، یعنی آفتاب، احترام قایلند و حرمتش را واجب میدانند. هر چه باشد، چند میلیارد سال از آنان بزرگتر است.
تا به اینجای سفر ،گاهی برای شَنیدن صدای باد، دلت تنگ میگرفت. اکنون صدای آرام امواج به این دلتنگی، افزون شد.
نیمه شبان هرگاه بیدار میشدی، دریا با صدای امواج ریتم دارش، لالا سر میداد که آرام بخواب مسافر من.
که صبح تولد آفتاب سی ام ات را خواهی دید.
تو با لالای امواج دریا، چشمانت گرم میشد و در خواب به آن همه ستاره که در آسمان شب ساحل، مشاهده کردی، پرواز میکنی تا کوکب بخت مرا ز چه طالع زادند بیایی.
کدام ستاره؟ از بین این همه ستاره؟ کدام؟


روز سی ام

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و نهم، او)

در بنادر صیادی شرق ایران زندگی کنی
همه زندگی تو متأثر از دریاست.
روز تعطیلی ات با طوفانی بودن دریا شناخته میشود. رزق و روزیت با اوست. اگر بخواهی تفریح کنی و دست بچه هایت را بگیری ببری جای خوبی، آنجا ساحل دم دمای غروب می‌باشد. میتوانی روی قایق ات که کنار ساحل کشیده ای و دارد خستگی روزانه اش را در میکند بنشینی و شروع به تعمیر تور ماهیگیری ات کنی.
موسیقی هم میخواهی؟ خیر
شوخی ات گرفته؟
امواج آرام دریا که بر ساحل میزند و ریتم خاصی به خود گرفته، برایت زیباترین موسیقی است. و هنگام اذان به مسجدی که کنار ساحل قرار دارد میروی و پر از معنویت میشوی.
دریا برای این قسمت از سرزمین
یعنی همه چیز.
یعنی « او»

روز بیست و نهم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( شبانه ترین بیست و نهم سفر)

رسیدیم به روستا و با دهیار هماهنگ کردیم شب را در مدرسه شبانه روزی باشیم. دم در مدرسه منتظر مسئول مدرسه بودیم و طبق معمول « دوستانمون، یعنی کودکان روستا» دورمان جمع بودند.
از پسرک نامش را میپرسم . کلاس چندمی؟ چهارم، آقا. چه درسی دوست داری؟ فارسی. میتونی برام یک شعر بخوانی؟
یک کمی؟ آره یک کمی. شروع میکند به خواندن: باز باران با ترانه با گوهر های فراوان ...
تقریبا هشتاد درصدش را میخواند.
جایزه یک مداد رنگی دریافت میکند و فقط اوست که جایزه میگیرد. و نه هیچ کس دیگر. میپرسم درست خوبه؟
بله. معلم مان می‌گوید تو آدم متفکری هستی.
متفکر بمانی الهی.
در مدرسه، با معلم هم کلام میشویم.
درس بچه ها چگونه است؟ افتضاح. بغیر از چهار پنج نفر بقیه شون حتی شاید نتوانند اسم خودشان را بنویسند. او معلم راهنمایی است.

شب است و می‌خوابم. خواب میبینم:
در یک حیاط بزرگ مدرسه ای مشغول امتحان دادن هستیم. بچه هایی که خودم زمانی مربی شبانه روزی بودند هم با من در حال امتحان دادن هستند. من جلو جلو نشسته ام. با ممتحن هم کلام میشوم و یکهو متوجه میشوم، آقای گلپایگانی است. معلم عربی ما در سه سال دبیرستان. از دانشگاه رفتن میگویم و.. که وقت امتحان تمام میشود. یکی از بچه هام ورقه ها را جمع میکند و جواب سوالات را چک میکند و میبیند کتاب جوری دگر گفته و فحش میدهد. من تقریبا چیزی ننوشته ام و دارم آقای گلپایگانی را نگاه میکنم.
از خواب بیدار میشوم. تقریبا عصبانی و ناراحتم. از این که معلمی به راحتی میگوید بچه های راهنمایی هنوز سواد نوشتن ندارند و به راحتی از کنار این موضوع میگذرد. هیچ کار و خلاقیتی از خود بروز نمیدهد.
در خواب و بیدار یاد دوران دانشجویی می افتم که جهت کوهنوردی رفته بودیم قروه کردستان. مهمان خانواده یکی از همنوردان بودیم که پدرش معلم مناطق روستایی بود. و با چه شوق و هیجانی از دانش آموزانش می‌گفت. هنوز درخششی که در چشمانش و هیجانی که در صدایش از گفتن درباره دانش آموزانش بود یکی از زیباترین دیده ها و شنیده هایم است.

عجب گیری کردم ها
خسته رکابیدن باشی و در وسط خواب شبانه ذهنت تا کجاها برود!
باید کاری کنم، شاید وقتی که تهران رسیدیم از طریق ۱۲۳ بشود با مسئولان رده بالای اموزش و پرورش مرتبط با مدارس روستایی ارتباط گرفت. همه تلاشم را خواهم کرد.
از نظر من مددکار
کودک روستایی ،در این مناطق محروم، از خانواده بزند بیایید مدرسه شبانه روزی، سالهای سال و در آخر بی سواد بماند، مصداق بارز کودک آزاری است.
دلم خیلی گرفته برای این دوستانم که همیشه خوش آمد گویان و بدرقه گویان ما در جاده ها هستند.
چرا باید اینگونه باشد؟
کجای کار گیر دارد؟
ما مدرسه ای در منطقه سرباز رفتیم که معلم به رایگان روز جمعه برای دانش‌آموزان اش کلاس مکالمه انگلیسی گذاشته بود. معلمی دیدم که صبح زودتر از بچه‌ها به اشتیاق، در مدرسه حاضر بود.
ما مسئولیم. برادران و خواهرانم مسئول ایم. اگر دین مدار هستیم، که کلکم راع کلکم مسئول سخن پیامبر حجت را بر ما تمام کرده. اگر نه دین مدار که آتئیست یا غیر دین دار هستیم، سخن سارتر را بخاطر آوریم که در پرسشی که کدام کار و رفتار درست است، پاسخ داد: آن بهترین کاری که قرار باشد جلوی میلیون ها میلیون چشم آدم ها انجام گیرد.

شاید این خواب و بی خوابی شبانه اشعار لورکا از زبان شاملو باشد. گفتگوی ماه و کودک. خودم خواستم بشنوم و حال به این بی خوابی دُچارم.

کودکان سرزمینم را دریابیم.

شبانه ترین بیست و نهم سفر
@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و هشتم، چابهار)

چابهار و مجموعه اقماری منطقه آزاد، یکی از قطب های اقتصادی استان هستند. شهر ساعت به ساعت و روز به روز در حال رشد است. اما رشدی ناهمگون.
شاید این را از روی مجسمه صیادی که در شهر نصب شده است بتوان دید.
صیادی که با تنی عضلان، در حال فرو کردن نیزه بر کوسه ای تیز دندان و پهن پیکر است!!
واقعا صیادها اینگونه همچون اسطوره های یونانی، زئوس وار صیادی می‌کنند؟
من احتمال آن را نزدیک به صفر میدانم. صیاد بلوچ توکلی میکند و تور خود در آب پهن میکند.
تا روزی اش چه باشد.
در این مقام بلوچ ارام و صبور و صلح طلب است اما این مجسمه که خشونت از آن میبارد و هیچ تناسبی با بافت تاریخی ، معرفتی و واقعی ندارد، داستان را جوری دگر روایت میکند.
گویی مجسمه ساز هیچ احاطه ای به تاریخ منطقه نداشته و تنها می‌خواسته آن چه در دانشگاه آموخته را اینجا پیاده کند.

چابهار دقیقا اینگونه است. ناهمگون و پر از مهاجر. از کل استان و حتی پاکستان و افغانستان و کل ایران.
البته شهر حق دارد پر از غیر بومی چابهاری باشد. شهر نمیتواند منتظر بماند صبوری کند تا لوله کش و جوشکار و تاسیساتی در اینجا تازه شروع به اموزش کند. شهر تشنه استاد ماهری است که بیایید تا لوله کشی، انجام گیرد، بومی یا غیر بومی آن مهم نیست.

متعجبم که منطقه چابهار در استان هست و باز نرخ بیکاری استان بالاست. به نظر، مسئولین بومی استانی کم کاری کرده اند. متناسب با نیارمندی این منطقه، برنامه ریزی درسی و شغلی انجام نشده است.
من جای مسئولین مدارس استان( معلم ها و معاون ها و مدیران هر مدرسه) بودم با مسئولین فنی حرفه ای چابهار ارتباط برقرار میکردم و نیازهای شغلی ده ساله این منطقه را از آنها گرفته و لیست میکردم( معمولا در سایت هایشان وجود دارد) و متناسب با این لیست، دانش آموزانم را به آن سمت سوق میدادم. در حالیکه من چنین چیزی در کل مدارسی که از آن گذر کردم ندیدم.
این منطقه آماده جهش اقتصادی است و میشود حدس زد تا ده سال آینده‌ اگر مشکل خاصی برای کشور، بوجود نیایید یک عسلویه از نوع تجاری آن بشود.
حساب کنید
منبع ورود کالا از پر جمعیت ترین کشورهای جهان، هند و پاکستان یا همان شبه قاره به کشورهای افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، مغولستان، ترکمنستان اینجا خواهد بود، مساحت جغرافیایی که در بر خواهد گرفت را دقت کنید چه میزان میباشد!
دلتای ورود کالا و خدمات این نقطه استان خواهد بود.
حال برای آن روز آماده نباشیم، منطقه و شهر راهش را ادامه خواهد داد، اما با استفاده از نیرو متخصص ماهر خارجی و غیر بومی.
آن وقت دوباره لب به شِکوه باز نکنیم چرا از نیروی غیر بومی استفاده شد؟
در طول سفر از این شکوه ها از شمال استان تا جنوبش خیلی شنیدم. سیستانی بلوچ را متهم میکرد و بلوچ زابلی را. اما حقیقت اش چیزی دگر هست. استان نیرو ماهر و متخصص و در اصطلاح دست به آچار ،کم دارد.
رستورانی که دیروز در کنارک رفتیم را یک اصفهانی اداره می‌کرد، مدیرت اش، پختش، جوابگویی اش، خوب بود. چیزی که از شمال استان تا جنوبش از سیستان و زابل تا زاهدان و چابهار نبود و ندیدم.
مثلا نیروی بومی با عرق گیر در رستوران حاضر بود. غذایی که میاورد ناقص بود( در بافت سنتی خیر، در بافت مدرنیته شهر ها)
در واقع یک نیروی بومی هنوز یک رستوران حرفه ای نتوانسته بود برقرار کند و ما ندیدیم. این یک مثال بود.
حرف به درازا کشید، و اگر فرصت بود یک متن دیگر این چنینی خواهم نوشت.
نیروی بومی چون سالهای سال مرز باز بوده، ذهنش، فکرش جایی دگر سیر می‌کرده.
یک روایت و تمام
در چابهار کتاب و لوازم التحریر که گرفته بود مجبور شدم تاکسی بگیرم، به سخن در آمدیم. اهل زابل بود وقتی فهمید با دوچرخه آمده ایم روایاتی از سال ۷۲ اش بیان کرد:
آن سالها هر روز میرفتم شهر نو افغانستان، یک دوچرخه می‌خریدم ۱۸ هزار تومان و از آنجا تا زابل رکاب میزدم و در شهر می‌فروختم،۲۸ هزار تومان و آنها هم میبردند مشهد. بر روی دوچرخه یک ضبط می‌گذاشتم و میاوردم، آن هم ده هزار تومان سود میکردم. یعنی روزی ۲۰ هزار تومان سود خالص.
برادرم می‌گفت درس بخوان. میگفتم برادر جان‌ تو کارمندی ماهی پنجاه و هشت تومان میگیری. من روزی بیست تومان در میاوردم، درس میخواهم چه کنم؟
این روایت کل داستان استان است و باعث شده درس و مهارت کمتر بها داده شود. اما اینک مرزها بسته شده است‌‌.

تاکسی رسید به خانه معلم، و نشد بقیه داستان را دریابم که چطور بعد از بیست و پنج سال با یک پراید! در چابهار! در حال مسافر کشی است!!
این شاید، همان چیزی بود که برادرش میگفت:
درس بخوان تا بدانی چگونه عمل نُمایی.

روز بیست و هشتم
@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و هفتم، پسرک سیاه)

در بریس بودیم و حال و احوال و افکاری دگر بدست آورده بودم. روستایی صیادی، با انواع و اقسام قایق های ریز و درشت، اسکله ای جمع و جور و خودمانی، ساحل دریایی بسیار بسیار زیبا و مردمانی پر مهر و مهربان. از بالای کوه مشرف بر دریا میشد دم غروب رفت، قایق ها و دریای اینک طلایی شده را و غروب آفتاب را و هم لحظه غرق شدن آفتاب در دریا را دید.
از کار صیاد پرسیده بودم. اینکه صیاد سحرگاهان، به دریا میزند، و قلاب به دریا میریزد و آنچه روزی آن روزش هست را از دریا دریافت میکند. نیازی نیست سکوت باشد، با خود ضبط میبرد و از موسیقی بر روی آب لذت میبرد.
به این کلمات که در متن استفاده کردم دقت کنید:
سحرگاه، دریا، آفتاب، غروب
و این صیادان ، کلمه را در خیال حسش نمیکنند، در واقعیت هر روز شان تجربه میکنند.
رویایی ترین زندگی که انسانی میتواند داشته باشد.

شروع به رکابیدن میکنم، در خیال، خود را پسرکی سیاه پوست میبینم. سیاه سیاه سیاه. از آنها که برق دندان سفیدشان، چشم را خیره میکند. صیادی که هر روز به دریا میزند و هدیه خود را از دریا میگیرد. لنگی به خود بسته ام و دیگر هیچ. رنگ سیاه ام اجازه میدهد در حضور آفتاب، بی‌پروا تر باشم. با او یک دله تر هستم. لازم نیست نگران سوختن پوست و ملتهب شدن اش باشم و هی حرف این پزشکانی که به تلوریون میآیند و حضور بی محابا، بَرِ خورشید را استقبال از سرطان میدانند.
سیاه باشم و قبل از تولد خورشید از زُهدان دریا، به تماشای آن بنشینم و وقتی هوا روشن شد، شروع کنم به کتاب خواندن. تمام کتابهای مهم انسانی را در حضور دریا و آفتاب بخوانم. جسمم مسافر دریا باشد و افکارم مسافر فضای کتاب و رمان. اگر عمر به کمال میکردم، اینگونه تقریبا تمام کتاب های اثر گذار انسانی را میخواندم.

جاده شیب پیدا کرده است و باید دنده عوض کنم . از خیال پسرک سیاه پوست لنگ بر خود پیچیده کتاب خوان خارج میشوم و به قامت مسافر رکاب زن در می آیم
الهام این خیال شاید این شعر از لورکا با ترجمه شاملو بود:

دریا خندید در دوردست، دندان‌هایش کف و لب‌هایش آسمان. تو چه می‌فروشی دخترِ غمگینِ سینه عریان؟ من آب دریاها را می‌فروشم، آقا. پسر سیاه ، قاتیِ خونت چی داری؟ آب دریاها آقا


جاده شیب پیدا کرده است و باید دنده عوض کنم . از خیال پسرک سیاه پوست لنگ بر خود پیچیده کتاب خوان خارج میشوم و به قامت مسافر رکاب زن در می آیم
و کاش صیاد بودم، کاش سیاه بودم در ذهنم می ماند. بریس، یک حسرت از زندگی ایده آل را در دلم جنباند.
حاجی پرهیزگار میگفت اینجا همه خانواده دور هم غذا میل میکنند. پدر و ما
و کاش صیاد بودم، کاش سیاه بودم در ذهنم می ماند. بریس، یک حسرت از زندگی ایده آل را در دلم جنباند.
حاجی پرهیزگار میگفت اینجا همه خانواده دور هم غذا میل میکنند. پدر و مادر و برادرانش و کلی نوه و بچه .

این قسمت دنیا هنوز نگهبان و مراقب سنت های اصیل و خوبشان هستند
پایدار بمانند الهی.
روز بیست و هفتم
@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و ششم، وقت بگذاریم)

صبح تنها رفتم کنار ساحل، دریا حتی اخمالو ترین آدم روی زمین را خندان میکند. دلم فراخ و فراخ تر میشد.
بی خود نیست مردمان جنوب روحیه ای دگر دارند.
سه پر هیبت ترین مظاهر عالم را پیش روی دارند
دریا ،افتاب، آسمان شب

دیدم ملای بلوچی بر صخره ای نشسته
رفتم با او گرم گرفتم. گفت اهل خاش هستند و برای تفریح آمده اند. گفتم با دوچرخه آمده ایم و از آنجا هم رد شدیم.
با هم صمیمی شدیم.
بلوچ دل بزرگی دارد، و دل نازک چون گنجشک است. بچه ها و نوه هایش هم امدند و با آنها هم دوست شدم. میخواستم خداحافظی کنم و بروم دریا کوچک، پسر کوچک حاجی گفت ما هم میاییم. حاجی هم گفت با هم برویم.
سوار ماشین حاجی شدیم و رفتیم دریا کوچک. آنجا دریا ارام بود. لباس ها و کیف و موبایلم را به حاجی سپردم با بچه ها تنی به آب زدیم و ارتباط حسی و لامسه ای نیز با دریا مکران برقرار کردم.

کلی با بچه ها شنا و آب بازی کردیم و خندیدیم و خندیدیم و سپس رفتیم سوار ماشین شدیم و گفتم میخوام دکه بازار بروم
و حاجی مرا جلو دکه بازار پیاده کرد.


دلم به من میگوید اینجا با همه بلوچ ها آشنا هستم. رکابیدن چندین روزه در بلوچستان، مرا با آنها گویی خویشاوند کرده
شاید آشنایی دیرین اینجا داشته ام.

روز بیست و ششم

@parrchenan

امروز که کنار ساحل راه می افتم گفتم چند تا صدف خوشگل و زیبا هم جمع کنم
اما همین که حواسم رفت که سالم و زیبا پیدا کنم، محدود شدم
اکثرا شکسته و ناقص و نا زیبا بودند

تازه فهمیدم زحمتی که بابا سالها پیش از برای فرزندانش که ما باشیم انجام میداد چه بود.
هر وقت می آمد چابهار، وقتی به «خانه» باز میگشت برای ما سوغات،
کلی مرجان و صدف های زیبا میآورد.
و برای یافتن چنین صدف های خوشگل و زیبا و سالمی باید ساعتها با دقت در ساحل قدم بزنی و این یعنی برای کسانی که دوست داری شان ، وقت گذاشتن، تا در یادشان حک شوی.
فکر کنم هنوز در خانه مانده باشد.

برای عزیزانمان، دوستانمان، وقت بگذاریم حتی در سفر و مسافر بودن
شاید زمانی که به نیستان تبدیل شدیم
هستان یاد و خاطره ی وقت گذاشتن هایی سبکشان کند.

شب بیست و ششم سفر
@parrchenan

خانه دوست کجاست ( شب بیست و ششم، کار)

دیروز
نزدیک رمین بودیم و بابت فرار از گرما رفتیم بقالی و بستنی یخی خوردیم
پسر نوجوانی آمد
با او گرم گرفتم.
با یک لحن مضلومانه پرسید:
تهران کار پیدا میشه؟
آقا من زبانم را تیز کردم و یک حمله تمام عیار را شروع کردم.
گفتم کنار عمان باشی دریا این گونه بهت برکت بده و ماهی بهت ارزانی کنه و تو بگی من بیکارم میخوام تهران بروم؟

_ صیادی در این فصل به کمک قایق های کوچک و بصورت قلابی انجام میشود.
صبح ساعت سه ملوانان به دریا میزنند و تا ده یازده صبح هر چه دریا بهشان داد بر میگردند. ماهی شیر کیلو ده هزار تومان و میش ماهی بابت کیسه ای که دارد و از جهت نخ بخیه استفاده میشود را با قیمت بالاتری می‌فروشند. یک صیاد ممکن است بین سی تا دویست هزار تومان در روز صید کند._

گفت قایق ندارم, گفتم بین این همه قایق ران رفیق نداری با او همراه شوی؟ اگر نه میخواهی همین الان سفارشت را به بزرگ بریس بکنم که تو را با یک قایق ران همراه کند.
گفت ماهی گاهی هست و گاهی نیست.
و من دو روز بریس مهمان صیادان بزرگ منطقه بودم. گفتم دو سال است که این دریا پر برکت ترین روزهای خود را دارد. اگر توکل به خدا نداری، که هیچ. اما توکل به خدا در همین جاها ست که خود را نشان میدهد.
کم کم دیدم ورق برگشت.
آره من هم میروم اما امروز نرفتم.
و تیر اخر را زدم. پس همان، تنبلی کردی. حوصله سه صبح بیدار بودن و به دریا زدن را نداشتی.
دگر هیچ نگفت.

واقعا کسی کناره دریای مکران باشد و دم از بیکاری بزند، بر دهانش خاک بپاچید. این دریا آن قدر بزرگ است و بزرگوار که حتی کنار ساحل قلاب بی اندازی نا امید باز نمی‌گردانت.
کلی لنچ هست که به سمت سومالی از جهت صید ماهی تن میروند. و حاجی پرهیزکار میگفت کمتر بلوچ ایرانی حاضر است جاشو این لنچ ها باشد و ما مجبوریم از بلوچ های پاکستانی استفاده کنیم.
یا جناب ریسی میگفت اگر آب باشد برای برداشت هندوانه معروف این منطقه به صدها و حتی هزاران کارگر نیاز است. اما بلوچ ها نمی آیند و محبورند از کارگران افغانستانی استفاده کنند.
به نظرم یکی از لنگی های اموزش و پرورش منطقه هم هست که نتوانسته این مفاهیم را بین جوانان و نوجوانان درونی کند که کار عار نیست.
شب بیست و ششم
@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و ششم، دریای عمان)

در کناره دریای آبی عمان دارم رکاب میزنم، ابهت دریا مرا گرفته است، عظمت و «سکوتی »که در این پهنه کرانمند شده وجود دارد، وجودم را فرا گرفته است.
یاد هفته دوم سفر می افتم، سمت لادیز بودیم که مردم روستا در حال تشیع جنازه یکی از اهالی در آرامستان روستا بودند. از ما نسبتا دور بودند و جاده به آرامستان مشرف بود و سربالایی. تو مجبور بودی آرام برکابی و میشد همه مراسم را دید.
در مراسم تنها مردان روستا شرکت داشتند و سکوت عجیبی در مراسم حاکم بود. سکوت کامل. سکوت مواجهه با خاموشی یک هستی .هستانی. مراسم پر از فریاد ترین «سکوت »را داشت .
یاد لحظات و ساعات ابتدایی خبر مرگ بابا افتاده ام، آن دو سه ساعتی که هنوز دور و برمان شلوغ نشده بود، حرف مراسم و رسوم که اینگونه باشد و کی دنبال چی برود ها نبود. «سکوت» بود و لحظه ملاقات با این شبیه خون
حس دزد زده ای را داشتم که آمده منزلش را لخت و عر دیده و حیران است. به این دزد _ « مرگ» ، فکر میکنم، اینکه بلاخره به« ما» هم شبیخون زد، به یغما برد از «ما »هم، رهزنی کرد، آن قدر بالای آن کوه بلند نشست تا به کاروان «ما» زد، تاراج کرد، به «ما »هم زد، مگر نه فقط برای همسایه بود، برای« دیگری» بود، چرا حال «ما» همان «دیگری» هستیم، گویی« دیگری» همان« ما» بود.

لحظات مواجه شدن با« مرگ» از این نوع که عزیزت باشد، مثل ایستادن در نزدیک ترین حالت ممکن، کنار ریل راه آهن است، وقتی که لوکوموتیو بزرگ سیاه با واگن هایش، همچون قطاری، از برت رد میشود، باد حرکتش، تکانی میدهدت، نگاهت را خیره میکند و صدای سکوتش تو را کر.( چند سال کنار ریل راه آهن رکاب زدیم و این لحظات را دیده ام)

اگر این «سکوت مواجهه» همچنان ادامه داشته باشد ، هیبت «نیستی»، هستی ات را هر لحظه عریان تر میکند. شاید برای همین است که بعضی فرهنگها، قوم ها، عرف ها، مذاهب، سعی در پر سر و صدا کردن ، پر مراسم کردن داستان «نیستی » دارند ، تا این فریاد سکوت کرکننده اش وجود انسانی را نشکند.
و وقتی زنان در مراسم نباشند، همچنان با شدت کمتری نسبت به لحظات اولیه نیستی، سکوت ادامه می یابد، شیوه و شونی نیست. مردان سنگینی تابوت را بر دوششان احساس میکنند و آرام و در «سکوت» به سمت حفره ، گودال ، چاله زمین گام بر می‌دارند. این فضا، برای اهل خرد بسا پر اندیشه خواهد بود. حسابش را با خودش با بودنش و پایان داستان نبودنش روشن میکند.
اگر یک روز زودتر آنجا بودم و توانسته بودم با مردم محلی ارتباط بگیرم و خودم را از بیگانه به آشنا، تبدیل کنم، حتما در مراسم تشییع میرفتم که بسیار برای احوال دنیایم و سبک زندگی که انتخاب میکنم مفید می بود.

اما این نوع مراسم یک احتمال روانشناسانه از عدم حضور زنان شاید داشته باشد. اینکه زنان خویشان مرحوم، اگر نتوانسته باشند مرحله سوگ را بدلیل عدم همراهی در مراسم تشییع انجام دهند، دُچار مشکلات روحی یا تشدید آن، در آینده شوند. بیماری هایی چون افسردگی. این یک احتمال است و چون مواجهه ای با زنان سوگوار نداشتیم، این فقط یک حدس و گمان است.

با خودم بیشتر فکر میکنم. رکاب زدن است و مشاهده محیط و فکر کردن .
اینکه چرا از وقتی آبی دریا را دیده ام، ذهنم، افکارم، خاطراتم اینگونه بسمت مرگ رفته است؟ تاخته است؟
شاید چون، دریا
بیکرانگی اش، عظمتش، هیبتش، افق نامحوداش ,
به اندازه مرگ است،
دریا، به مرگ، به نیستی ,نزدیکترین است.
وقتی به دریا و موجوداتی که آن زیر زندگی میکنند، فکر میکنی، میتوانی به عظمتی دگر پی ببرد، که دریا نیستی نیست. هستی است
و شاید مرگ هم.

روز بیست و ششم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و پنحم، مرز)

در مرز گواتر هستیم
دیواری به نام مرز. ما را از آنها جدا میکند. «مایی »و «دیگری» را تشکیل می‌دهد. دیواری که دیوار نیست. اما محکم‌ترین هاست. میلیون ها آدم و میلیون ها واحد پولی هزینه ساخت و نگهداری آن در سراسر کره خاکی میشود. قرار نیست «دیگری», به سمت« ما» بیاید و یا از «ما »بی اجازه بی عوارض به سمت «دیگری» برود. اما این مفهوم مرز شاید ساختگی ترین و ذهنی ترین ذهن ساز بشری باشد. مفهومی که عمرش به دویست سال نرسد. چه معنی دارد بلوچ آن سمت «دیگران »باشد و بلوچ این سمت از« ما»؟ چه معنی دارد ها برای سیستان و آذری ها و کردها و عرب ها و ترکمن ها و... نیز مصداق دارد. چرا باید یک مرز ذهنی و خیالی که عمرش به دویست سیصد سال هم نمیرسد اینگونه« ما »و «دیگری» کند؟
چرا؟
من هیچ گاه این چرا را ملتفط نشدم میدانید چرا؟ چون آن دیگری هم که آن سوی مرز است، انسان است و کرمنا بنی آدم این سو و آن سوی مرز نکرده است و کرامت انسانی حقوق بشری نیامده بگوید این سو و آن سوی مرزها بشریتش با هم فرق دارد.
«ما» همه انسانیم و در یک مرز واقعی و حقیقی و محکم به نام « مرگ» مشترکیم.
از «ما» هستی ها به «دیگران» بی هستی، از ما هستان به نیستان قرار است رد مرز شویم. این حقیقی ترین و واقعی ترین مرز مشترک انسانی را اما آگاهانه فراموشش میکنیم تا توجیهی داشته باشیم برای این مرزها و دیوار های محکم سخت قابل نفوذ نامرئی به نام مرز کشورها. تا آدمیت دیگران را به اسم ملیت، جنسیت، قومیت، دین، مذهب، رنگ، زبان و... نادیده بگیریم.

اما در کنار گواتر با پدیده ای نادر نیز برخورد کردم. ما چند هزار کیلومتر در مرزهای ایران از بازرگان تا گواتر رکابیدیم اما همیشه یک این سری و آن سری وجود داشت. ما و دیگرانی. اما گواتر به غیر از مرز ایران و پاکستان، مرز ایران و رهایی، آزاده ای ، کرانمند بلندوالا و عظیمی به نام اقیانوس بود. میشد آن سوی مرز رفت و مرزی دیگر نبود، کشوری دیگر نبود. رها بود. رها بود. رها بود. آزاد بود. آزاد بود. آزاد بود. آزاد از این فضاهای ذهنی و زاید خیالی انسانی که آدم ها را در قفسی به نام مرز کشور حبس میکنند.
مگر این قفسی که با مرز «مرگ» برای آدمی طراحی شده است. دردش، ابهتش، کم بود؟ ، کوچک بود ؟، بی اهمیت بود که مرزهای دیگر این انسان اندیشه گر اختراع کرد؟
بی مرزی بودن در اقیانوس را آرزوست.
میخواستم از مفهوم خانه بنویسم و دورترین فاصله ممکنه که تا به حال در این مرز کشوری از خانه گرفته ام که سر از کجا در اوردم.
باشد وقتی دگر.

روز بیست و پنجم

@parrchenan

 

گفتم نه اما سلام کردم و دست دادم و نامش را پرسیدم و اینکه کلاس چندمی؟
گفت سوم. کتاب و مداد به او دادم و کمی با هم گرم گرفتیم. با این که سوم بود، هیچ نمی‌توانست بخواند. برایش کتاب را شروع به خواندن کردم. کتاب شعر و کودکانه درباره صدای حیوانات بود. باعث شد با هم صمیمی شویم.
پرسید گردشگری؟
نه
مسافرم.
به او گفتم: وقتی مهمان هایت آمدند نگو پول بده شعر بخوانم.
برو جلو دست بده، خودت را معرفی کن، بگو من صنیع ا.. هستم. من یک هنرمندم، میخواهید برایتان یک آواز بلوچی بخوانم؟
با هم شروع کردیم تمرین کردن، ابتدا همینگونه که در نمکهای کنار دریاچه نشسته بودیم. سپس به صورت سرپا و تاتر گونه، به اینکه یکبار او گردشگر میشد و من صنیع ا.. و یکبار دیگر برعکس.
امیر هم به جمع ما اضافه شد و یک بار با او رفت تمرین گردشگر و هنرمند را اجرا کرد.
یک گروه گردش گر داشتند از کنارمان رد میشدند، اشاره کردم رفت جلو

سلام. من صنیع ا.. هستم، یک هنرمندم، میخواهید یک آواز بلوچی بخوانم؟ از اوازش فیلم گرفتند( انصافا قشنگ میخواند)
اجابت کردند و در پایان پنج هزار تومان به او دادند.
وقتی رفتند به فرزندم گفتم:
صنیع اگر براشون به شیوه خودت میخواندی چند میگرفتی؟
جواب داد: هزار تومان
الان چند گرفتی؟
و جواب داد
پنج هزار تومان.
پس این شیوه را ادامه بده.
سوار چنبر شدم و شیب بسیار تند جاده را بالا کشیدیم.
با خودم فکر کردم اگر دو تا گردش گر دیگر هم به او با این روش پول بدهند، او شرطی میشود و این روش در او درونی میشود و شاید به دنبال هنر برود و بیشتر در آوازهای بلوچی کنکاش کند. شیب تند جاده را میرکابم و در خیالم او را بیست سال بعد تصویر میکنم، هنرمند موفقی شده است و در تلوزیون ظاهر میشود و داستان هنرمند شدنش را بازگو میکند:
سه دوچرخه سوار یک روز ظهر آمدند و...

چه عیب دارد من هم در خیال خوش بروم، اگر نمیتوان واقعیت را تکان داد!

امیر میگه یاد قسمت اجرا بدوک تاتر ترانه های محلی رحمانیان افتادم.
راست میگوید،خیلی شبیه بود.
اگر کسی این قسمت تاتر را دارد و می‌توانست، در گروه بگذارد( به صورت سی دی نیز در بازار آمده است)
خیال شیرینی بود
ای کاش واقعیت شرینی هم میبود😔

شب بیست و پنجم

@parrchenan

 

خانه دوست کجاست ( روز بیست و چهارم، دلتنگی)

آفتاب در حال غروبیدن بود و دریا پیش رویمان و ما در بلندای اسکله .
دل غمکی گرفتم. به افکار چند روز پیش خودم در نزدیکی رودخانه سرباز فکر میکنم. اینکه چه شد و چه انگیزه ای مرا تا به اینجای سرزمین کشانده است.

یاد کودکی ام می افتم که بابا می آمد زاهدان و چابهار. و مسیر قدیم زاهدان چابهار، همین جاده ایست که ما اکنون در حال رکابیدنیم، وقتی به « خانه» بر میگشت، برایمان موز های کوچک این منطقه را می‌آورد. می‌گفت برای سرباز است. آن روزها تا این نام به گوشم می‌رسید، رودخانه ای را به شکل یک سرباز نظامی متصور میشدم.
گوشه ذهنم بود که آن جا کجاست؟ موز هم میشود ایرانی باشد؟
و شاید همین سفرهای پدر، همین گفتن ها، همین خاطره بازگو کردن از سفرهایش، از مسافر شدن هایش، بذری در وجودم کاشت، تخمه ای در لایه های زیرین ذهنم انداخت، که اینک که در سرزمین بلوچستان، میرکابم، از آن روزگار، رشد و نمو کرده است. هر چه بود، بذر نابی در وجودم کاشت، اینکه سهیل تو مسافری، برو ببین و کشف کن. وقتی دریچه چشمانت باز است چرا به دریچه های سودا زده گوشت اکتفا کنی که هر مرد و نامردی برایش، لالایی میخواند و افسانه های نهاد کودکی ناآرام خود را، بغض ها و عقده های فرو خورده اش را به جای واقعیت برای تو لالا کند؟ و تو خواب نُما شوی. در خواب باشی و فکر کنی بیداری.
وقتی دریچه های دیده ات باز است، به گوشت بسنده نشو، که ابلهی است.
و آمدم، رکابیدم و دیدم ، با چشمان بینای خود مشاهده کردم، خیلی از حرفها که واقعیت میخوانندش، افسانه ای بیش نبود. اکنون بر بالای صخره ای بلند دارم یکی از زیباترین غروب افتاب را مشرف بر اسکله میبینم و دل تنگ پدر شدم. دل تنگ حاجی‌. اگر او بود با هم به تماشای غروب می نشستیم. با خودم فکر میکنم، چرا یکهو غم جدایی اینگونه زخمش باز و تازه و جوان شد؟
یاد آخرین کتابی که قبل از سفر خواندم می افتم: «سه شنبه ها با موری», خبرنگار از موری پرسید، بعد از هفتاد سال پس از مرگ مادرتان هنوز شما را متأثر میکند؟
و موری جواب داد: البته.
ای کاش ما هم برای فرزندانمان، برای فرزندان سرزمینمان، بذری بکاریم که از آن، نهال و درخت جویای حقیقت گشتن و درک مسافر بودن باشد، اینکه همه ما مسافریم.

روز بیست و چهارم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و سوم، دریا)

نزدیک به هشت هزار کیلومتر در ایران رکاب بزنی، از البرز تا چالدران، از مشهد تا کویر، از لوت تا قشم، کوچه به کوچه تهران، قدم به قدم جاده ریل راه آهن تهران- مشهد، وجب به وحب خاک بلوچستان و سیستان، کم کم حس قطره ای پیدا میکنی که در در جریان رودخانه هستی روان شده است. قطره ای که گاهی کدر شد و گاهی زلال، گاهی آفتاب بیجان اش کرد و گاهی شفاف. گاهی به گوالی میرسید و متوقف میشد و گاهی آبشاری بود و سرعت باد می‌گرفت، گاهی ابری پر توانش کرد و حرارت نوری، کم‌ زور. گاهی بر بالای کوهی ایستاد و مغرور شد و کاهی در ته گندآبی ماند و مغموم. گاهی از چشم یاری چکید و گاهی سیراب تشنه ای شد. اما امروز که دریا را دید، فهمید راه نزدیک است.
لحظه دیدار نزدیک است
وقتی از دروازه های اعجاب آور کوهستانی -کویری که به کوه های مریخی شهره هستند، رد شد و چشمانش دریا را دید، فهمید وصال نزدیک است. این دریا با دیگر دریاهایی که دیده است فرق دارد. نه هامون است و کوچک و اسیر خشکسالی، نه خزر، که بزرگ هست اما بسته و نه خلیج که دریا هست، اما تنگ.
این آب دریا نیست. این آبی، اقیانوس است. بی مرز، بی دیوار، بی کرانه، بی صاحب. نه دیواری دارد نه مرزی، نه کدخدایی، نهایت آزادی که قطره آب بصورت مایع میتواند تجربه کند، در اقیانوس شدن است و ما چند کیلومتر دیگر به اقیانوس میرسیم.


بی حد
بی مرز
بی قانون
آزاد، رها، رهاترین.
شاید لحظه پایان عمر ،آدمی هم چنین تجربه ای بدست آورد. تجربه قطره ای که در حال رسیدن به بی‌کرانگی اقیانوس است. شاید.
خوشا چنین تصویر قشنگی.
خوشا خیالی چنین خوش.

امروز که چشمانم به آبی غلیظ عمان افتاد یاد بابا افتادم. نه یاد غمناکانه، یک جور شور در وجودم بود. یک جور شعف، گویی او را دیدم. گویی او را میبینم.
شاید دریا ، باباست.


گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

روز بیست و سوم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و یکم، سنت بلوچ)


دو سنت جالب بلوچ


شما در بلوچستان اگر برکابید، دو سنت را کشف خواهید کرد.
۱. بلوچ برای مهمان خود، ابتدا قبل از هرچیز، آب میاورد. برای بلوچ ، آب مهم بوده و از آن مهم تر، تشنگی مهمانش بوده است. خود را به دل تاریخ بزنید. با کاروان از دل این همه کوه و بیابان، خود را به میزبان رسانده ای و کلی فعالیت جسمانی داشته ای، و تشنه هستی. بلوچ اولین و مهمترین خواسته ات را بدون آنکه لب تر کنی، برآورده میسازد. و تو سیراب میشوی.
حال که امروزه ماشین و هواپیما، وسیله سفر گشته و مردمان نه به اندازه مردمان گذشته، گرما را متوجه می‌شوند و نه سرما را و نه آنکه برای سفر رفتن، نیاز به تحرک جسمانی سخت و زیادی است،
میهمان از این آب خوردن ابتدایی شاید مثل سابق، لذت نبرد. اما مسافری که اهل رکابیدن باشد و با رکابیدن خود را به مقصد برساند،گویی با وسیله ای مدرن، اما چون گذشتگان، خود را به میزبان رسانده است. خسته از فعالیت بدنی، تشنه از گرما و عرق ریختن جاده های پر شیب و کوهستانی. این یک لیوان آب ابتدایی، مزه خودش را مثل سابق ، مثل تاریخ ، مثل اساطیر، بر مسافر رکاب زده میدهد.
ما مسافران اهل رکابیدن، بازماندگانی از تاریخ هستیم که لذت دعوت شدن به آب را فهم میکنیم.

سنت دوم بماند وقتی دگر که، امروز دیر بیدار شدم و وقتم تمام شد.

روز بیست و یکم

@parrchena

سنت دوم بلوچ
رسم دوم بلوچ در همان لحظه دیدار اتفاق می افتد. وقتی مهمان و میزبان، دوست و دوست، آشنا و آشنا، هم را میبینند، بغل کشی میکنند‌، در آغوش هم میروند و اول قلبهای هم را به نزدیک ترین حالت فیزیکی خود وقتی که بصورت ضربدری در آغوش هم هستند تماس میدهند و سپس دست میدهند. در واقع قلبها اول دیدار میکنند تا دست ها.
یکی از بهترین رسومی که در هیچ کجای ایران ندیده ام. نزدیکی دل به دل را میشود بصورت فیزیکال حتی دید. خیالتان را به دل تاریخ ببرید، طوایف پراکنده و دور از هم وقتی خسته و تشنه و گرسنه، به دیدار هم می‌رسیدند و آغوش کشی میکردند، همه زمان فیریز شده، همه ندیدن ها، همه نبودن ها را در سریع ترین حالت ممکن به مهر و دوستی بدل میکردند.
در واقع حریم بدن( نام انگلیسی آن را فراموش کرده ام) اینجا با این حرکت به کمترین میزان خود می‌رسد. و حای هر چون و چرایی را میگیرد و به مهر و مهربانی، تبدیل میکند.
این تماس تن با تن در حس مهر و دوستی و مهربانی، معجزه میکند. اگر از سر وظیفه و عادت نباشد، کارکرد عالی در ارتباط گیری انسانی و درکی از مفاهیم بلند انسانی دارد. این رسم را در خود نهادینه خواهم کرد و مهمترین سوغات سفرم خواهد بود. این رسم در کارم، روابطم انسانی ام و زندگی ام، نقش مهمی را ایفا خواهد کرد.

روز بیست و سوم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز بیست و یکم، سنت بلوچ)

Soheil R:
دو سنت جالب بلوچ


شما در بلوچستان اگر برکابید، دو سنت را کشف خواهید کرد.
۱. بلوچ برای مهمان خود، ابتدا قبل از هرچیز، آب میاورد. برای بلوچ ، آب مهم بوده و از آن مهم تر، تشنگی مهمانش بوده است. خود را به دل تاریخ بزنید. با کاروان از دل این همه کوه و بیابان، خود را به میزبان رسانده ای و کلی فعالیت جسمانی داشته ای، و تشنه هستی. بلوچ اولین و مهمترین خواسته ات را بدون آنکه لب تر کنی، برآورده میسازد. و تو سیراب میشوی.
حال که امروزه ماشین و هواپیما، وسیله سفر گشته و مردمان نه به اندازه مردمان گذشته، گرما را متوجه می‌شوند و نه سرما را و نه آنکه برای سفر رفتن، نیاز به تحرک جسمانی سخت و زیادی است،
میهمان از این آب خوردن ابتدایی شاید مثل سابق، لذت نبرد. اما مسافری که اهل رکابیدن باشد و با رکابیدن خود را به مقصد برساند،گویی با وسیله ای مدرن، اما چون گذشتگان، خود را به میزبان رسانده است. خسته از فعالیت بدنی، تشنه از گرما و عرق ریختن جاده های پر شیب و کوهستانی. این یک لیوان آب ابتدایی، مزه خودش را مثل سابق ، مثل تاریخ ، مثل اساطیر، بر مسافر رکاب زده میدهد.
ما مسافران اهل رکابیدن، بازماندگانی از تاریخ هستیم که لذت دعوت شدن به آب را فهم میکنیم.

سنت دوم بماند وقتی دگر که، امروز دیر بیدار شدم و وقتم تمام شد.

روز بیست و یکم

@parrchena

خانه دوست کجاست ( شب نوزدهم، بچه های مدرسه میر حسینی)

بچه‌های مدرسه شبانه روزی میر حسینی مهرستان بلوچستان.

وارد خوابگاهشان شده بودیم و بچه ها کنجکاو بودند. از سرپرستی اجازه گرفتم که آیا میشود با بچه ها گفتگو کرد و اجازه دادند. با معلم پر انگیزه و دل سوزشان، همراه شدیم. ابتدا میخواستند همه بچه ها را در نمازخانه مدرسه جمع کنند ، تقاضا کردیم اتاق به اتاق ملاقات بچه ها برویم. کلا چهار ملاقات رفتیم. با بعضی از دوچرخه و سفر صحبت شد. با بعضی درباره درس و شغل صحبت شد، با بعضی درباره محیط زیست صحبت شد، بیشتر تلاش شد از آنها پرسش شود و از آنها سوال بخواهیم.
روایت یک دیالوگ:
آقا! : بفرمایید. میشه به مسیولین بگین روستای ما دچار کم آبیه:(
حرف رفت تا به بلوچستان رسید و سوالاتی که امیر از آنها پرسید، بچه ها به این نتیجه رسیدن خیلی کم از بلوچستان میدانند.
گفتم:
وقتی خود شما بلوچستانی ها این قدر کم از خودتون میدانید، چطور انتظار دارید دیگران شما و مشکل کم آبی روستاتون را بدانند؟
بچه ها بفکر فرو رفته بودند.


به لطف حضور معلم دلسوز جناب شمس براهویی، به نظرم جلسه پر باری بود. خیلی

صبح فردا که در حال ترک مدرسه بودیم، پسر آمد گفت: یک روز دیگر بمانید.
تو که میدانی، ما باید برسیم چابهار.
پس بازم بیا.
نمیدونم، شاید بیام.
نه حتما بیا
من مگه مطمئنم که تا سال بعد یا روز بعد زنده هستم که قول بدهم؟؟
راست میگی، قبول.

در راه تا رسیدن به میدان اصلی مهرستان، چند تا از بچه های داخل شهر مرا و امیر را به اسم صدا کردند و لبخندی، دستی به نشانه دوستی، تحویل دادند.
به راستی خانه دوستی دگر پیدا کردیم.
چقدر حس خوب بود هزار و پانصد کیلومتر بیشتر از خانه ات دور باشی و چند نفر در شهر تو را به اسم صدا کنند و لبخندی تحویلت دهند. آن هم کودک. آن هم بلوچ.

بچه های خوابگاه دو وقت ، خواندن اجباری داشتند. بچه ها نه در مدرسه و نه در خوابگاه کتابخانه نداشتند.
و آن لحظات که ما بینشان بودیم و حرف بلوچستان شد، علاقمند به شناخت بودند.
اگر جناب صالحی یا جناب گَرَوی کتابی پیرامون فرهنگ بلوچستان به خوابگاه اهدا کنند می توان سنگ بنای کتابخانه ای را توسط همین اعضا در گروه گذاشت و پس از تجمیع کتابها، به زاهدان رساند و جناب شمس براهویی زحمت آن را تا مهرستان برعهده بگیرند. حتی میتوان کار را تخصصی تر کرد و از شورای کتاب کودک که موسس آن بزرگ زن ایران زمین، مرحوم توران میرهادی بود، نیز کمک خواست. دوستانی در آنجا دارم که اگر لازم باشد از کمک آنها استفاده خواهیم کرد. فقط کافیست استارت کتابخانه توسط فرهیختگان محلی زده شود.
بسم ا..
فرزندان باصفا و روستایی آن خوابگاه دُر گرانبهای سرزمینی هستند. آنها عاشق کتاب خواندند.

 


شب نوزدهم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز نوزدهم مهمان نوازی)

Soheil R:
مهمانوازی
صبح اول وقت است و سوار چرخ هایمان میشویم. سمت مهرستان شروع به رکاب میکنیم. روبرو نانوایی مرد بلوچ ما را میبیند و ما را دعوت به صبحانه در منزل اش میکند. نه دعوت الکی، چند دقیقه دستانم در دستانش و او در مقام تاکید بر مهمان بودن و دعوتش و ما هم در مقام تشکر و اینکه راه بسیار داریم. آخرش هم فکر کنم از دست ما کمی رنجید از بابت عدم پذیرش دعوتش. این حرکت تا از شهر خارج شویم سه چهار بار دیگر نیز برای ما تکرار شد.

صبر کنید، زود از این تصویر کوچ نکنیم. کمی تامل داشته باشیم و تصویر سازی ذهنی.

حال خود را در ساعت هفت صبح تصویر کنیم که میخواهیم برویم برای منزل نان بگیریم. معمولا تا به مووود و شخصیت اصلی خود از بعد از خواب شبانه برسی، یکی دوساعتی باید از صبح بگذرد، وگرنه آنی نیستی که همیشه هستی، مثلا بشاش و سرخوش. حال در این وضعیت تازه بیدار شده، غریبه ای در شهر ببینی، چقدر احتمال میدهی او را دعوت به منزل ات کنی؟ خانه ای که هنوز کاملا از خواب بیدار نشده است. احتمال اش خیلی ضعیف است. حال شاید تعارف بزنی. اما این که چند دقیقه مُصر باشی که حتماً بیا و اگر نیامد کمی رنجیده خاطر شوی. شاید احتمالش، نزدیک به صفر باشد.

حالا این تصویر ذهنی خود را با تصویر حقیقی که دیروز برای ما اتفاق افتاد و شرح آن در بالا رفت، قیاس کنید تا عظمت انسان دوستی و مهمان نوازی مردمان بلوچ را اداراک کنیم.
این که نانوا هر کار کردی پول نان اش را نگرفت. این که سر راه در روستاهایی که سبز بودندو چسبیده به هم و یاد آور جاده های شمال کشور که به جای درختان متفاوت، درخت نخل زیبا هست، بارها و بارها این تصویر دعوت و تاکید بر دعوت از زبان موتوری که کنارم آمده یا ماشینی که سرعت کم کرده و هم سرعت ما شده و دعوت میکند، تکرار و تکرار شد. این که مرد بلوچ روستا گفت بیایید منزل من ، گوسفند میزنم زمین و واقعا واقعا این کار را میکرد، آن قدر که مطمئن این حرفش را زد تا جعبه های خرما که در طول مسیر به ما دادند نشان از دل بزرگ و محبت بی کران مردمان بلوچ است.
جاده سربالایی شده بود و نزدیک به سه کیلو خرما همراهمان. مردمانی را یافتم که مشغول ساختن ساختمانی بودند. شرایط جاده و شیب تند آن و محبت مردمان منطقه و شرایط محدود دوچرخه در حمل بار را توضیح دادم و تقاضا کردم بسته های خرما که مرغوبترین هر خانه بود را به آنان بدهم.

و روزی که اینگونه شروع شد، به جناب گَوَری ختم شد. در جاده ما را دید و به شهر که رسیدیم دعوت به خانه شان کرد و سفره پر نعمت خود را بر مسافر جاده گسترانید و ما را ارج نهاد و ارج نهاد و ...
و داستان هایی از رسم مهمان نوازی کهن مردمان بلوچ گفت( ای کاش اینجا تکرار کنند).
این رسم مهمان نوازی بود که ما دیدیم و نه اینکه شنیده باشیم.
حس مسافر بودن و نه گردشگر را اینجا فهم کردیم.

این داستان واقعی ما را مقیاسه کنید با تصویری که شما از مردمان بلوچ در ذهن خود توسط رسانه، زائدانه تصویر کرده اید و ببینید از کجا به کجا است. مرز واقعیت با خیال.


روز نوزدهم

@parrchenan

سوار چرخ بودم و باد موافق میوزید و از پشت هولم میداد و جاده خلوت بود و در لحظات اوج ام بودم. گوسفندها و بزها را دیدم و بعد چشمم به کودک چوپان افتاد. ایستادم.
سلام. اسمت چیه؟ : امید، درس میخوانی؟ بله.

کلاس دوم بود. سریع دو تا از کتاب داستان هایی که همراهم بودم و به همراه چند تا مداد و تراش و پاکن از برای خودش و برادرش دادم و خداحافظی کردم. چقدر دوست داشتم بغل اش کنم. نامش امید بود
و یکی از محبوب ترین نامها به نظرم امید است. از این که میدیدم چوپان است و هم درس میخواند دوست داشتم همه چیز به او بدهم. وجودم پر بود نمیدانم از چی.

خداحافظی کردم و تند رکاب زدم که به امیر و زهرا برسم.
وقتی رسیدم روایتی دگر از زبان امیر شنیدم:

کتابش را گرفت و با تند ترین سرعت خود به سمت روستا رفت و پای یک درخت نشست و کتاب اش را باز کرد.

واقعا با دو تا کتاب داستان و چند تا مداد و تراش، وقتی میتوان اینگونه شور در کودکی ایجاد کرد، چرا چرا چرا؟ چرا اینکار نکرد؟ چرا کودک اینگونه مشتاق، محروم بماند از تحصیل چرا چرا چرا. کدام کودک در دور و بر خود میشناسید که با کتاب داستان کودکانه و مداد و پا کن و تراش، بال در بیاورد. پرواز کند؟

ای کاش یدک کش داشتم و پشت آن کتاب و دفتر و لوازم التحریر داشتم و در بین این بچه ها مشتاق پخش میکردم.
ای کاش.

روز نوزدهم

@Parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز هجدهم، ۱۲۳)


هنگامی که برای خرید کتاب اقدام کردم، متوجه شدم ، آن روز شنبه است. و من روزهای زوج سر کار میروم‌ یک تماسی با اداره گرفتم و تا با همکارانم یک صحبت و خداقوتی بگویم. همکارام بعد از چاق سلامتی گفت که یکی از پرونده ها که بر عهده داشتم، مادر و فرزندان نسبت به هم طغیان کرده اند و فصای متشجنی بینشان حاکم است. ای کاش بودید و من گفتم خوشحالم نیستم و خدا را شکر که نیستم‌. ما اندیشیدم، دوباره خودت را پرتاب کنی در وسط فضای متشج و پر از فحش و فصحات و قرار شود بین آدم هایی که مشکلات شدید بهداشت روان دارند و کودکان نوجوانی که بی پدر بزرگ شده اند و از حداقل استدلال های منطقی در رفتار و کردارشان بهره میبرند و دچار فقر فرهنگی هستند، بخواهی دوباره نقطه ثابت و مطمئن و قابل اتکا بینشان پیدا کنی، هم سخت است و هم توان فرسای فکری روحی و من خوشحال بودم که کیلومتر ها از آن فضا دورم و در بیابان ها و کوه ها نخلها و میان فرهنگی غنی بلوچم و میرکابم.
اما وقتی صبح روز بعد دوباره پا در رکاب چنبر شدم و به گفتگویم و خوشحالی از نبودنم فکر کردم. خجل زده شدم. این که چهل روز کار و پرونده هایم را ول کرده ام و بر گُرده همکارانم انداخته ام. این که گویی قرارم با خود، این که به خاطر چی به دنیا آمده ام را، این که معنای زندگیم را که در مددکاری میدانم را فراموش کرده ام. این سفر آن قدر پر از همه چیز است که نسبت به کنه زندگیم ، اصل و اساس زندگین بی تفاوت شده ام، خودم را مسافر دیده ام و در آن غرق شده ام. قرارمان ( خودم با خودم) این نبود که این چنین زود از مددکار بودن استحاله شوم و مسافری باشم که هر روز روز قبلش را پشت سرش جا میگذارد.
مددکاری یکی از سخترین هاست و از همین جا به همکارانم خداقوت و دست مریزاد میگویم که بسیار انسان اند. بسیار بسیار. و شرمنده ام که بار کاری مرا آنها بر دوش کشیده اند. الهی با دست پر و قدرت روحی که از این منطقه و فضا میگیرم، برگردم، و بی معرفتی خود را با سخت کوشی جبران کنم.
خداقوت مددکاران اجتماعی گشت ۱۲۳ نواب تهران.


روز هجدهم


@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز هفدهم، خوراک)

Soheil R:
این چند روز داشتم، شیوه تغذیه خودمان را مرور میکردم
اینکه هر گاه در شهر ها ساکن میشویم غذای گوشتی، مثل همبرگر و مرغ و جوجه میخوریم و همچنین هرگاه مهمان هستیم
اما وقتی خودمان به پخت و پز مشغول میشویم، خوراکمان، گیاهی میشود و نهایتا به تخم مرغ ختم می‌شود. برنج، عدس نخود فرنگ، گوجه و از این قبیل، مواد تشکیل دهنده خوراک مان میشود.
گویی هر چه مسافر تر باشی، هر چه در مسیر تر باشی، احترام و صلحی که به موجودات زنده داری افزون تر میشود. گویی شهر و شهر نشینی، به تو ارمغان کشتار موجودی دگر را میدهد. گویی وقتی، از تحرک و کنش جسمانی فارغ باشی، وقت آزاد داشته باشی ، تکنولوژی و راحتی به خدمت تو در می‌آیند و تو از خوردن تن موجودی دگر لذت می بری.
حرف بسیار دارم و زمان کم.

روز هفدهم


@parrchenan

خانه دوست کجاست ( شب شانزدهم، عمو خیاط)

دوست و استادم هنگامی که در اتوبوس به سمت بیرجند بودیم پیشنهاد کاشتن نهال را داد و همین جوری یک باشه گفتم.
اما در طول سفر چشمم و حواسم به این باشه ای که گفته بودم، بود.
تا آنکه دیشب در سراوان گردیمان یک نهال فروش دیدیم، یک سرایدار هم دل در خانه معلم این شهر یافتیم. کلنک و بیل در اختیارمان قرار داد و قول مراقبت از نهال غرس شده و به همه اینها فکر میکنم وقتی که ذهنت را برای کاری آماده میکنی، مسیر خود نشانت میدهد راه را.
گویی شاخک هایی داری و به آن چه که موضوع ذهنت حساس شده، پاسخ مثبت یافت میکند.
فقط کافیست بگویی« باشه» و خود را به دست جریان رودخانه ای هستی بسپاری.

شب شانزدهم

@parrchenan

در گلپورگان بودیم که دختری که در آنجا کار میکرد، از زهرا پرسیده بود، عمو خیاط را می‌شناسی؟
و همین باعث شد در نت، سرچی زدیم و دیدیم در همسایه و اتاق کناری ما حضور دارد. به دیدارش رفتیم و کلی ایده گرفتیم. ایشان یک سیستم آموزشی جهت کودکان کار و خیابان طراحی کرده که ظرف یک هفته خواندن نوشتن را می آموزاند. کلی از میوه های موفق این طرح و سیستم اش گفت و مهر خوبی بر ما بخشید.
و اکنون در منطقه بلوچستان در حال آموزش کودکان و معلمین هستند.
شماره اش را گرفتم که وقتی اسفند ماه به تهران بازگشت، این سیستم اموزشی را بر ما هم بی آموزاند تا ما هم در ان جی او مان( شکوفا) آن را پیاده کنیم.
اگر کسی از دوستان نیز تمایل حضور در این کلاس و اموزش این سیستم را داشت، در صفحه شخصی اینجانب اعلام کند.

و باز هم به این جریان رودخانه ای فکر میکنم که از یوسف شروع کرده و ما را به عمو خیاط رسانده، عمو خیاطی که اتاق کناری ما ساکن است!!

شب شانزدهم

خانه دوست کجاست ( روز شانزدهم، کلپورگان)

ماشین گرفتیم و از سراوان رفتیم روستا کلپورگان.
زنان روستایی مشغول درست کردن سفال بودند. یعنی شهر سوخته و موزه زاهدان، با آمدن به این روستا کامل میشود و بدون آن درک ناقصی از تمدن پنج هزار ساله ای خاک خواهی داشت. خانم دهواری مسئول موزه زنده روستا توضیحاتی پیرامون این سفال و این کار دادند. این که با این کار زنان روستا مشغول شده اند و خود ایشان الگویی برای دیگر زنان روستا شده اند.( در گروه اد شده اند، امید که خود توضیحاتی پیرامون زنان روستا و شیوه سفالگری شأن بدهند)
در کارگاه و در میال سفال و سفال گر، قدم زدم. با توجه به این که دوچرخه وسیله ماست، دنبال کوزه ای بودم که بتوانم با خود مسافت هزار و اندی باقیمانده را همراه سازم. بدنبال لیوانی بی دسته. قدم میزدم و کوزه ها را بر دست می‌گرفتم و امتحان میکردم. در نهایت یکی را انتخاب کردم.
این انسان ماشینی عادت کرده به سری دوزی و سری سازی و سری خوری و سری پوشی کجا و این که بگردی و یک لیوان که شبیه هیچ لیوان دیگری در عالم نیست را انتخاب کنی، کجا ؟
شاید سفالی ندا سر داد مرا بخواه و سهیل آن را شَنید. سهیل دیگر حس آن انسان ماشین زده را ندارد. شانزده روز آهسته آهسته آمدن، او را از قافله تندن پر شتاب بشریت عجول جدا کرده است. حالا می‌تواند مدتها در دل کوزه ها بگردد و ندای آنها را بشنود. حال فهم بهتری از اشعار خیام دارد. از کو کوزه گرش، تا کوز خرش، تا کوزه فروش اش.

خیلی از ماها خیلی ادعا داریم از برای بشریت، از برای انسانها، اما هنوز نیامدیم به مردمانی و زنانی که این گوشه کشور، در حال ساختن زندگی خود هستند، بدون آنکه سوخت جابجا کنند، بدون آنکه ، غر بزنند چرا و چرا کنند...
سلام کنیم.
این سلام واجب است. این دِیْنْ را باید بجا آورد و سلام گفت بر مردمانی که اینگونه زندگی را تقدس می بخشند. خاک را خلقتی دوباره میکنند و جامه زندگی بر آن می بخشند و زندگی نه مگر کارکِرد داشتن است؟ که اگر این نبود به فتوای من بر او نماز کنید.


روز شانزدهم


@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز پانزدهم جاده میرجاوه خاش)

قبل از این که از میرجاوه به سمت خاش حرکت کنیم، کلی افسانه از نا امن بودن جاده به ما گفته بودند. ولی هر چه به میرجاوه نزدیک شدیم، آدم های که خود با این جاده به طور مستقیم برخورد داشتند، به ما اطمینان دادند که این حرف دروغ است. روز اول که کم کم از بیابان فاصله گرفتیم و محیط کوهستانی شد. غار لادیر و چشمه زلالش را مشاهده کردیم. باورش سخت بود بلوچستان و این حجم از باغ و مزرعه و آب. صدای روان شدن آب از چشمه،
به به چه لذت صدایی است، لذیذ صدایی. باید گوشت به صدای باد بیابان عادت کرده باشد تا این لذیذ بودن را ادراک کنی. باید چشمت به رنگ زرد بیابان عادت کرده باشد تا از دیدن سبزی به شگفتی درآیی و حیرت اندر حیرت شوی.
شب را در روستای انجره و در خانه ریش سفید منطقه ماندیم. تا به روستا رسیدم، مادر دهیار ما را به مهمان خانه شان برد و بعد کم کم بچه ها آمدند و کلی بچه شدند و کتاب و کتابخوانی و جایزه و پشت جایزه. مولوی حافظ، پیش نماز روستا و حافظ قرآن تا آخرشب با ما بود و ما را تکریم کرد. کلی دیالوگ خوب داشتیم. بعد از نماز شام که میخواست موعظه شروع کند، ریش سفید روستا از او خواست به مناسبت حضور ما، به زبان فارسی موعظه خود انجام دهد. مردم این منطقه بسیار باصفا هستند. با سمت آذربایجان که آنجا را هم رکاب زدیم، قیاس میکنم. این منطقه را دوستار بیش تر به زبان فارسی می بینم. تقریبا کسی نیست که پنج شش سال بیشتر داشته باشد و فارسی بلد نباشد. حتی کودکان خردسال هم فارسی را میفهمند. حال آنکه هنوز مدرسه نرفته اند. فارسی را تقریبا روان و با لهجه شیرینی ادا می کنند.
روز بعد هم به روستای تمین رفتیم. روستای بسیار بزرگ و طولی که زیر تفتان است و پر از باغ آلو و انار است. و تمام روستا به زیبایی سنگ فرش شده است.

روز بعد به سمت سنگان و درخت سرو هزار ساله اش رفتیم. درختی پر از راز. تنها و تنها. هیچ دوستی دور و بر خود نداشت . درخت غمگینی یافتمش. بار غمش سنگینش کرده بود. شاید خسته از این عمر دراز و آرزومند صاعقه ای، یا نه حتی تبری. شاید حق با اوست. هزار سال جرم و جنایت انسان ها را تماشا کنی و باز زنده باشی.
و در نهایت سمت خاش رکاب زدیم.
نزدیکی خاش از ترشاب نیز رد شدیم. سر جاده مرد بلوچی نشسته بود. رفتم کنارش و ترمز زدم. پرسیدم : از اقوام عمو قدرت هستی؟. آری. سلام ما را برسان و بگو بچه های حاج احمد که ده سال پیش آمدند خانه ات و قله تفتان را رفتند سلام رساندن.
از جلو روستای ترشاب که رد میشدم حس نزدیکی به خانه را داشتم. گویی آنجا قسمتی از خانه ام است قبل تر آشنا شده بودم و چون آشنا شدم خانه تر بود گویی.
ماه در بین کوه های منطقه طلوع میکرد و بزرگ بود و خانه عمو قدرت را خانه خود می‌دیدم، شاید مسافر از همین جهت، خانه ندارد یا خانه بسیار بسیار دارد.
و اینگونه شد که افسانه دروغی شکست.
«این که جاده میرجاوه _خاش امنیت ندارد»
این جاده امنیت بسیار دارد و مردمانش بسیار باصفا و بزرگ دل هستند. پیشنهاد دیدن این مسیر و جاده را به اهل سفر میدهم

روز پانزدهم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز چهاردهم خانواده )

Soheil R:
در روستای تمین مستقر شدیم. ماشین گرفته و بسمت محوطه تاریخی هفتاد مولا رفتیم.
محوطه را دیدیم و برگشتیم.
هنگام برگشت به راننده ای که ما را میبرد گفتم:
مهمان نمی‌خواهی؟ و این شد که شب مهمانش شدیم
چهار فرزند داشت که سه تا آنها پسر بودند، راشد، رامین و مِتین( متین). در خانه کم کم یخ هایشان فرو ریخت و با هم دوست شدیم. کلی بازی نشسته انجام دادیم و آن قدر خندیدیم و خندیدند که کل خانواده به ما ملحق شدند.
برای اولین بار در این سفر بود که در جمع کامل خانواده بلوچ بودیم. خودی حساب می‌شدیم و نه فقط مهمان. لحظاتی از یک شب را در این پانزده روز، بودن در یک خانواده گرم را در یک اتاق گرم تر تجربه کردیم.
تجربه شیرینی بود. به میزبان میگویم: دل بزرگی داری و بچه های خوبی هم.
از پشت گوش اندازی خودم خشمگین بودم که چرا لز برادرم، طرز ساخت اوریگامی درنا و گل لاله را یاد نگرفتم که اگر آن شب یاد می‌داشتم، عالی میشد.

روز پانزدهم
@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز دوازدهم حلقه)

بر روی عکس زوم میکنم. حلقه ای تشکیل شده و کسی را در وسط این حلقه تماشا میکنند.
بعضی خندانند. بعضی او را میبینند و میخنند و بعضی دیگر دوربین را. بعضی نگاه ها گویی رشکی دارد و بعضی قبطه. بعضی میگویند خوش به حالش، ای کاش ما هم. و بعضی دیگر میگویند خوش نه به حالش اما ما هم و بعضی دیگر میگویند خوش نه به حالش و ما نا هم( نه خوشبحالمون)
بعضی نگاهشون از مرکز دایره بیرون است، حواس پرتند، یا با دوست خود صحبت میکنند یا به دوربین نگاه میکنند.

یکیشان دست به کمر است، نقشه ای شاید. و دو دختر سمت راست چه زیبا با مرکز دایره، همدل شده اند. گویی خود، اویند. و بعضی دیگر چه دست به سینه و مودب، گویی تلمذ میکنند.
حال به مرکز پرگار بنگریم.
مرکز پرگار، دوچرخه ایست قرمز رنگ و در زمانه ای که هزاران بازی و کامپیوتر و تبلت آمده است باز، دوچرخه، دست بالا را دارد. کودکانه ترین حالت انسان را به تپش وامیدارد. و کودک درون انسان یعنی عاطفه، یعنی هنر ، یعنی شعر، یعنی ایمان.
چه بد می‌کنند آدم ها وقتی بزرگ میشوند، این کودکانه را از خود دریغ میکنند.
اگر برای کودک خود یا کودک درون خود چرخی خریدیم، یک چرخ دیگر هم برای یوسفی تهیه کنیم. کودکانه اش را جلا دهیم. تک خوری نکنیم، دو کودک را شاد کنیم. که شادتر میشود کودکانه ها.

اما در مرکز این دایره و تاج این دایره
دوچرخه نیست که ایستاده است.
کودکی است که محکم نشسته و نگاهش نافذ و پر اراده است. شاید غرور، شاید اعتماد به نفس، تشخیص دادنی نیست. اما
این کودک یتیم است. و این چنین حلقه ای از آدم ها با انبوه صفتهای مثبت و منفی برش حلقه زده است.
کم کم از تصویر دور میشوم
دور و دور تر فقط حلقه ای می ماند و مرکز دایره ای اش.
چیزی شبیه انگستر.
یک رکاب + یک نگین + طرح روی نگین و تاج نگین.

این مرا یاد شخصیت بزرگ بشری می اندازد. کدام بزرگترین حلقه است که دور یک یتیم جمع شده است؟


محمد بن عبدالله(ص) کودکی که هم از پدر و هم از مادر یتیم بود و اما نگینی شد برای حلقه پیرامونش که تا به امروز ادامه دارد. نگینی بر روی رکابی با صفتهای گوناگون از پیروانش.
شاید یتیم بودن او، بزرگی روحی او را باعث شد تا چنین حلقه عظیمی از آفریقا تا کناره های سند و جیحون و دور تر تشکیل دهد. همیشه که به کناره های سرزمینی سفر میکنم، با خود می اندیشم چگونه آموزه های او تا این دور ترین، کوهستان ترین، بیابان ترین ها آمده و درونی شده است ؟

شاید این یتیم ما هم کاری کارستان کند. کاری پیامبر گونه. شاید.


روز دوازدهم

@parrchenan

خانه دوست کجاست ( روز یازدهم، میرجاوه)

در ایست بازرسی نیروی انتظامی به ما گفتند صبر کنید و یکی از ما را صدا کردند پایگاه برود.
امیر رفت، همین که به درب دژبانی رسید، افسر را میبیند که پرسان پرسان از سربازهایش میپرسد:
کسی انگلیسی بلد است؟ کی بلده؟ کی؟
امیر، اما وقتی حرف میزند، خیالشان راحت میشود. می فهمند که ایرانی است ول میکنند. ول میشوند.


اما نکته:
چرا سیستم آموزش و پرورش ما این قدر فشل است که این همه آدم که دیپلم گرفته اند، ناتوان از صحبت و دیالوگی ساده به زبانی دیگر است. ما که شش هفت سال ، ساعتها و ساعتها برای زبان وقت گذاشته ایم.
پس چرا وقتی با واقعه مواجه میشویم، این چنین، آشفته میشویم.
قطعا سیستم اموزش زبان ، در کشور ناکارآمد است. و این را دهها سال خروجی آن شهادت میدهد.
وقت آن نرسیده است روشی نو، اجرا کنند؟
رفرم آموزشی لازم است.
این که قرآن و عربی یک پکیج شوند. پتانسیل آن را دارد.
هر منطقه زبان مادری خود را هم آموزش ببیند، تا از مرگ زبان به عنوان قلب فرهنگی آن جلوگیری شود تا روزگاری که تنها صنعتی که صرف میکند بماند، صنعت توریسم است، حرف زیادی برای گفتن داشته باشیم.

و مناطق مرزی، زبان کشور همجوار را به عنوان زبان سوم فراگیرند تا در گمرکات و مراودات دست بالا را داشته باشند.
ای کاش آموزش و پرورش، تکانی به خود بدهد.

***
میرجاوه و آسمانش، بادبادکها جولان میدادند. از همان قدیمی ها. دست سازها. آن قدر بر دلم نشست که حد نداشت. کودکانی که هنوز کودکی میکنند. بلدند کودکی کنند. اسیر تبلت و موبایل نشده اند. کودک است و سر به هوا بودنش، آرزویش را باید در آسمان یابد نه در سر به زیری.
ای کاش به فرزندانمان کاغذ پران دست ساز هدیه دهیم، بخاطر پرواز دادنش از شهر کم آسمان به منطقه پر آسمان رویم و امید و آرزوی کودکمان را با آن، به بالا بریم
بالا بلندش
والا همتش کنیم.

روز یازدهم
@parrchenab

خانه دوست کجاست ( روز دهم زاهدان )

Soheil R:
اما دلایل مددکاری از جهت خاص کردن کمک به یوسف.

۱. یتیم بود
دوستان شما همه خانواده داشته اید ولی
من تجربه سالها مربی کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست بودن را داشته ام
و لمس کرده ام درد یتیم بودن دیگری را
۲. یتیم بود
۳. یتیم بود

۴. نگاه ویژه رسول ا.. به ایتام در قرآن کریم و احادیثش( در واقع این آموزه دینی را پر اهمیت قرار دهیم)
۵. برادران بزرگش معتاد بودند و تجربه به من نشان داده وقتی فرزند بزرگ راهی را در پیش بگیرد دیگران خانواده هم همان راه را احتمالأ میروند خواه نیک خواه بد

۶. ما چه راهی داشتیم که در فرصت اندکمان به او بفمانیم تنها راه نجاتش از ادبار و بدبختی درس است و درس است و درس است
۷. ما با دوچرخه به روستای آنها رفته ایم
این دوچرخه امضایی از تاریخ حضور پر رنگ ما در روستا خواهد می ماند
اینکه دوچرخه را جدی بگیریم
و سبک زندگی سبز را میشود جدی گرفت
۸. محیط منطقه مواد مخدر متأسفانه بسیار زیاد و ارزان و بسیار راحت در دسترس است
ما شاید با این کار انگیزه ای باشیم برای اویی که یتیم است و برادران معتاد دارد که دیگرانی به من توجه دارند، پس من راهی دگر در پیش گیرم.
عزیزان اسلحه ما پر فشنگ نیست تک تیر است، قطار فشنگ نداریم، تک تیر بجا مانده از سنت شاید.

۹. روحیه جمعی ما با حداقل هزینه جمع شد
ما شدن را احساس کردیم
من و تویی نبودیم
ما بودیم
فقیر و غنی
جوان و سن دار
زن و مرد
مذهبی و غیر مذهبی
اما
انسان و انسان
همه در۴۳۹۱ تومان خلاصه بودیم
بیش و کم نداشتیم

۱۰. ما ما شدیم

۱۱. دیگران دیگر روستا را درگیر زندگی او کردیم
حاج نصرالله قرار شد جدی با برادرانش صحبت کند
آیا این کار را قبلا کرده بود
در واقع شاید روستا به زندگی یوسف و یوسف ها حساس شود، از دولت مطالبه کند.( تجربه ساخت دستشویی سنگان را یاد دارید، ما سه ملیون تومان جمع کردیم اما ناظم قوی آنجا به واسطه این استارت توانست هزینه ساخت دستشویی را از معادن اطراف بگیرد)
اگر قرار باشد پایه کمکی دوچرخه او را باز کند
حاجی آن را باز خواهد کرد، ( گویی پدری میتواند بکند)
روستا شاید بیشتر حواسش به او بشود
وقتی بگویند
سه نفر یک روز آمدند و حواسشان به یوسف ما بود
ما هم کمی حواس بدهیم

و دوازده
این که ما به یوسف فرصت و حق انتخاب داده ایم
اگر اینگونه کردی به ما نامه بنویس
این که می‌توانی ارتباط خود را از طریق نوشتن با ما برقرار داشته باشی
و نامه را به حاجی بده
انسان با ایمانی که مستطیع بوده و به حج رفته
و اگر خود یوسف بخواهد میتواند این ارتباط برقرار باشد
ضعیف و قوی کند
دیگر اوست که کاپیتان آینده خود و ما خواهد بود
در واقع پیگیری ( یکی از ابزار مددکاری) به نوعی میتواند انجام گیرد اگر خودش بخواهد

روز دهم

@parrchenan

تازه مدرسه میرفتم که بابا برای ترخیص کالا دائما می آمد زاهدان، چند هفته می ماند و سپس باز می‌گشت. ما می ماندیم و مامان. شبهای سرد پاییزی اوایل هفتاد، مادر دست من و داداشم را می‌گرفت و میبرد مخابرات. یک سکوی بلند بود که شش باجه زرد رنگ تلفن داشت و روی آن نوشته بود، شهرستان. مادر تلفنی که از بابا در زاهدان داشت را می‌گرفت و پس از چند بار، در نهایت وصل میشد. صدای خر خری که فقط قرار بود پیام، تبادل کند. کی می آیی؟ چطوری؟ سلام میرسانند. برای آنکه، ارتباط قطع نشود باید دایما سکه در آن می انداختی. من وظیفه داشتم ، سکه دست مامان بدهم که او در خط سیاه بالای تلفن بی اندازد و ارتباط حفظ شود ناگهان تق. ارتباط قطع میشد و سکه از زیر تلفن بیرون می افتاد. و دگر وصل نمیشد که نمیشد. بعد صدای سکه ای به شیشه باجه که یعنی زود باشید.
نمیدانم چه کسی گفته بود سکه پنج تومانی برنجی مدت زمان بیشتری از ارتباط را فراهم میکند و من هر روز که به مدرسه میرفتم، به دنبال سکه پنج تومانی بودم که شکل نقشه ایران بر روی آن بود. آن هم از نوع زرداش و نه سفیدش.
روزگار گذشت و خانه ما هم تلفن دار شد و میشد از خانه تماس گرفت.
آن شب که در خانه حاجی نصرالله در روستای حُرمک مهمان بودیم، بچه هایش او را حاجی صدا میکردند. یاد حاجی خودم افتادم و این روزها که زاهدانم یادش زیاد به سراغم می آید. یاد دوستان تجاری هندی مقیم زاهدانش. آنها هم، همچون حاجی، خاطره شده اند.

این پاییزها که زود زود میآیند و میروند، بر حجم خاطرات می افزایند. همین و همین.

شب دهم
شب سرد پاییزی زاهدان

@parrchenan

خانه دوست کجاست؟(  روز نهم، تاسوکی)

روز هفتم سفر که دیدیم جاده باریک است و باید احتیاط کرد، برای روز هشتم و برای قسمتی از جاده که احتیاط لازم داشت، با یک اتوبوس هماهنگ شدیم و آن قسمت مسیر که جاده دوطرفه یک بانده بدون شانه آسفالت جاده بود را سوار اتوبوس شدیم.

اتوبوس یک تور بود و مسافرانش از کل ایران به این منطقه بابت شهر سوخته آمده بودند و جالب آنکه تور تصمیم نداشتبه زابل و کوه خواجه و مناطق تاریخی آنجا برود!!
اتوبوس به سرعت داشت در جاده ای که ما به آهستگی میرکابیم، میرفت. چشمم به تابلوی تاسوکی خورد، تا آمدم نسبت به اسم و فضای جغرافیایی آن حس بگیرم، اتوبوس صدها متر فاصله گرفته بود و جاده را به جلو رفت و میرفت.
اگر سوار دوچرخه باشی اما اینگونه نیست. ابتدا با نام و واژه و سپس با جغرافیای محل و در نهایت روح تاریخی آن، قسمتی از وجودت درگیر خواهد شد
.
نزدیک ده سال پیش بود که در این منطقه عامل ترور دست به کشتار یک اتوبوس مسافرتی زد.
اگر من جای لیدر تور این اتوبوس بودم، با راننده هماهنگ میکردم، هر منطقه ای که از آن بوی تاریخ می آمد، اتوبوس سرعتش را کم میکرد ،بعد میکرفن در دست میگرفتم و شروع به تصویر سازی برای اهل تور میکردم.
ابتدا تاریخچه ای از آن مکان خاص که در اینجا تاسوکی است میبردم بعد میگفتم چشمانتان را به منطقه ثابت کنید و به عالم خیال گام بردارید.

اتوبوس مسافران، توسط عوامل ترور متوقف و مسافران پیاده شده و مردها و زن ها را جدا کرده اند.
صدا های ناله و شیون زنها و کودکان را در ذهن زیاد تاب ندهید، ذهن تاب نگهداری شیون آنها را ندارد
حال خود را جای مقتول و در حالیکه کلاش بر شما نشانه رفته تصور کنید. لحظات آخر هستی تان هست،
در آن حالو آن لحظه، به چه می اندیشیدید؟

چرا من، چرا آمدم، چرا در طول زندگی این کارهایی که میخواستم را انجام ندادم، شاید بتوانم فرار کنم، فرزندانم چه میشود؟ الان زوده برای استقبال از مرگ، نه این چنین مرگی ، وحشت و وحشت و وحشت... و امیدکی که شاید زنده بمانم، شاید دلشان به رحم آید، ای کاش اسیر کنند، ای کاش

تَتَتَ...ق
مسافر تور احتمالا دگر خوابش پریده باشد.
شاید دگر صدای خُر خُری که از صندلی عقبی می آید نبود، اگر این خیال را داشت تصویر سازی میکرد.
اگر تور لیدر بودم کار را در اینجا تمام نمی‌کردم،
از مسافرانم میخواستم خود را در جای قاتل اینک بگذارند و به عالم خیال بروند.

آری باید بکشم، اینها دشمنن، اینها دشمنن؟؟! اون موقع که بیکار بودم، نان برای زن و بچه ام نداشتن اینها کجا بودن؟ کمکم کردن؟ پول آدم کشی گرفتی برای این چنین روزی. ای کاش ریس بگوید اینها را اسیر ببریم، ای کاش نکشیم. ای کاش زود تمام شود این وحشت، وحشت وحشت، من چرا اینجام؟ و چرا این کاره شده ام؟ گفتن چون و چرا نکن. فرمان را اجرا کن.
صدای فرمان آمد : آتش
تَتَتَ...
صدای خرو پف لحظه ای قطع شد و مسافر صندلی پشتی جا بجا شد و باز صدای خرو پف اش از نو شروع شد.

تلاش میکنم خودم را از دامن خیال جدا کنم، احوالاتم و افکار و اندیشه و قوه استدلالم و چرا چرا چرا ها یم سخت مرا درگیر خود کرده.
شاید باید خوابید و شاید وقتی که مردیم بیدار شویم.
به پل بزرگ شیله که بر روی رود اینک خشک شده ، میرسیم. اگر تور لیدر بودم داستان هزاران ساله این رود را تصویر سازی دگر میکردم.
مردم هزاران کیلومتر اینجا نمی آیند که خیال پرواز دهند. می آیند که در اتوبوس بخوابند.

اگر با این بیابان ارتباط نگیری، سفری بیهوده خواهد داشت ، آن تور. برای من که اینگونه خواهد بود. هنوز افکارم به آن خیالات تاسوکی پهلو میزند، چرا چرا چرا:
هرگاه فقر وارد شود، از در دیگر، ایمان( در معنای احساس خوب بودن و میل به خوب شدن) خواهد رفت.

روز نهم


@parrchenan

خانه دوست کجاست؟( تصور کن ، روز پنجم )

Soheil R:
مسافر و دوچرخه

پیشنهاد دیگری دارم:

مقدمه:
بیایید یک تصویر سازی ذهنی بکنیم
خود را بگذارید به جای ما و خود را مسافری ببیند نشسته بر روی چرخ، در حال رکاب زدن بر جاده ای بیابانی.
تصوّر کردید؟

کلاه کاسکت بر روی سر و با توجه به زاویه تابش آفتاب، سایه بان آن پایین یا بالا امده و قسمت بالایی قاب تصویر شما شکل گرفته. نقاب انحنا دار کلاه، که چون به چشم شما نزدیک است ،سیاه میبیند.
اما ضلع پایینی قاب، پارچه ایست که به صورت کشیده و بینی و گونه های شما را پوشانده و تا زیر چشم آمده است. و در نهایت عینک و لنز قهوه ای آن
میشود چهار طرف قاب تصویری که شما از بیابان و آسمان میبینید.
وسعت منظر چشم، با این آسمان و این افق، در نهایتِ توان چشم آدمی است و تقریبا آنچه از لحاظ فیزیکی و کروی بودن زمین می توان دید را در حال دیدن هستید، البته از دریچه این قاب که تصویر کردم.

تصور کردید؟

حالا چشمانتان را با همین تصور ذهنی ببینید و آن تصویر عظیمی که از خاک و آسمان و تلفیق آن دو و خط جدا کننده شان را از هم
در ذهنتان تصویر کردید، ثابت کنید.

چشمانتان را باز کنید.
اگر در این بیابان با این تصویر ذهنی قرار بود، شعری بخوانید، آن شعر کدام شاعر بود؟

و پیشنهاد اصلی:
لطفاً اگر شد شعری متناسب با این تصویر ذهنی که خلق کردید را بخوانید و در گروه قرار دهید.

خجالت و ترس را به کناری گذارده و خود مولف باشید. اگر فردی از همسفران ، این کار را انجام داد، اگر خواست دلایلم را برای این پیشنهاد خواهم نوشت.
من خودم در این قاب تصویر که میبینم، اشعار رضا براهنی ، را گوش میدهم.
« آنها را هم برای تو در اینجا نوشته ام»

یا شعر
« اسماعیل» اش را
و یا اگر از شاعران کمتر شناخته شده ، شناخت داشتید، از آنها بخوانید. مثلا شعر حسن کرَمی را کمتر کسی خوانده، از شاعران بوشهری، اما کم از شاملو ندارد به نظرم.

و اگر خواستید میتوانید با خانم مومنی یا جناب دانشمند هماهنگ کنیم تا موسیقی متناسب با شعر را در آن ادیت کنند( چون کانالی مخصوص این کار دارند، به ذهنم رسید).


حال دوباره چشمانتان را ببینید و به تصویر بیابانی که خود از قابی که ترسیم شد در ذهن ساختید بنگرید و آن شعر و شاعری را انتخاب کنید

 

روز پنجم


@parrchenan

خانه دوست کجاست؟(  روز چهارم )


از نیمه های شب بود که باد شروع شد و وقتی سحرگاهان پا به حیاط مسجد گذاشتی
رقص نخل ها را زیر آسمان اینگ پر ستاره تر شب با نوای باد دیدی، گیسو جمع میکردند و به این سو آن سو میریختند.
روز سوم هم در نوای باد گذشت. به امیر می پرسم؟ تا چند روز باید زیر باد قلاژ قلاژ کنیم تا زبانش را بفهمیم؟ بفهمیمم چی میگه؟ با ما چیکار داره؟
امیر پاسخ می‌دهد که یکی از دوستانش که فهمیده عازم سفر بلوچستان است، پرسیده آنجا مگه چه دارد؟
آن جا هیچ ندارد
و ما به دنبال همین هیچستانیم.
بدنبال سهراب.
همین که جایی باشیم که با نور خورشید روشن شود و با نبود آن لباس قیر قون شب بتن کند
و باد همچنان نوا سر می‌نهد.
یاد سالروز تولدم می افتم که در محل کار کاچی خوردم. یکهو پرتاب شدم به آخرین روز پدر. خاله ام کاچی درست کرده بود و برای او آورده بود. وقتی که اولین قاشق را خورد گفت به به. بعد از مدتها غذایی برایش لذیذ آمد. چشانده بود و اینک می چشید.
نوای باد برایم شاید معنا میشود. از بودت لذت ببر. بچَش و بچَشان تا قبل رسیدن به هیچ.

بوی نان تازه پخت در نانوایی اول صبح را در نفس عمیق خود بگیر و بچش و همان جا با همسفران، پتی پتی، بخور.
بیابان است دیگر
گویی به اولین ملاقات آدم و خاک، تو را یاد آور میشود. که ای پسر، تو مسافری.
از این رباط* دو در چون ضرورتست رحیل
رواق و تاق معیشت چه سربالا و چه پس
حافظ
*کاروانسرا


روز چهارم

 

@parrchenan

خانه دوست کجاست؟( چشیدن و چشاندن، روز دوم)


وقتی که به خود نه از دید مسافر که از دید مالک نگاه میکنیم، شروع ترسهایمان میشود، ترس هایی که شاید در آینده به سراغمان آید. وقتی نگاه مالکی را در خود تقویت میکنیم، از طریق همین زندگی روزمزه و خو کردنی های انسانی
همانند صاحبخانه ای میشویم که از روی ناچاری اتاق زیبا و دوست داشتنی و پر از خاطره ای که داشته است را به موستاجر اجاره داده و دایم دل آشوب است که نکند میخی بر دیوار این منزل وارد کنند. نکند فرزند شیطان آنها، درب و‌پنجره را آسیب بزندو...
نگاه مسافر بودن نگاه سبک و تیز بینی است.
امروز که از اتوبوس در بیرجند پیاده شدیم، بعد از مدتها یک هوای سبک و شفاف ی را به ریه هایمان انتقال دادیم. مدتها بود که از این هوا بی بهره بودیم.
چرا؟
چون به هوای شهر های بزرگ خو کرده ایم. آسمان آنچنان شفاف و آبی است که گویی لنزی بر عدسی چشمانمان قرار داده ایم.
مسافر یعنی همین لحظه را دریافتن و دم کشیدن

و مدیریت اموزش و پرورش نهبندان ما را به پسته و جعبه ای کاکایویی مهمان مرد.

خوردن و نوشیدن یکی از مراحل اصلی ارتباط گیری انسانی است. این که تو بِچَشی و بچَشانی.
مواد خامی که طبیعت پیش روی تو گذارده و تو انسان، به قوه انسانی آن را تبدیل کرده ای.
امضای روابط عمیق انسانی در این چشیدن و چشاندن نفهته است.

و شاید کلید رمز این مطلب که امتمالا مردمشناسان و جامعه شناسان و محققان در آن غور خورده اند و مطلب از آن استخراج کرده اند این ضرب المثل

نمک خورده ات شدیم.
یا
بخور نمک نداره

این چِشیدن و چَشاندن حدیث مفصلی است که یادمه سالهای پیش مطلبی پیرامون آن نوشتم. این که غذایی که امضا دار است را تکریم کنیم.
یکی از اوج های محبت انسانی را در روابط حاکم انسانها، چشیدن و چشاندن میدانم

روز دوم

خانه دوست کجاست؟( و من مسافر شدم، روز اول)

Soheil R:
و من مسافر شدم

از یک هفته پیش که به زمان مسافرت نزدیک میشدم، یک حسی داشتم. هنگام رکابیدن به سمت منزل از محل کار، افکار گوناگونی بر ذهنم هجوم می آورد و می‌گذشت.
دوباره سرما، هجوم باد، هی غریبه هایی که باید با آنها آشنا شوی، و دوباره به خاطره بسپاری، هی پایداری در ناپایداری که اگر نرکابی، می افتی هم خودت هم چرخت با هم. که اگر نرکابی، نمی‌رسی، آن هم دو هزار کیلومتر. گشنه شدن، از خستگی بی خیال شام شدن و...
و من در ذهنم می چرخید:
این که به یک ثباتی در زندگیم رسیده ام. یک پایداری اقتصادی پیدا کرده ام. تلاطمات مرز هستی و نیستی خانواده و اندوه عمیق آن قدیمی شده است و یک جور با آن کنار آمده ایم و زخمی شدست اینک کهنه. دوستان و همکارانی بهتر از برگ باران خورده درختان خرمالو و کاج دارم و پیدا کرده ام و اقوام و خویشانی که میدانم در برشی از ذهن و ضمیرشان، حضوری پر رنگ دارم و همه اینها یعنی


ثبات، یعنی وابستگی، یعنی خو کردن، یعنی مرغ قفسی شدن، عادت کردن، مالک شدن، مالک زمان و مکان و آدم ها شدن، بچه من ، مادر من، مغازه من، کار من، دوستان من ، همکاران من، کانال من، گروه من، مشاور من...

وقتی مسافر میشوی، وقتی سفر را انتخاب میکنی، گویی به همه اینها و این افکار و این من ها نه بلندی میگویی، نه ایی از ته دل، با صدای بلند، آن قدر بلند که از گوشه چشم، آب تراوش کند و بعد از آن دیگر صدایت بگیرد، کیپ شود، نتوانی رسا حرف بزنی. خش دار شود صدایت.
تو مسافری

مسافرت به دور ترین و گوشه ترین و ناشناخته ترین قسمت سرزمین. آن هم بلند مدت ترین زمانی که تا به حال سفر کرده ای و به عدد رازدار چهل میرسی. و وقتی قبول میکنی سفر را
تازه به خودَت می آیی و میفهمی« مسافری» . در این دنیا مسافری، باور کنید تا در معرض مستقیم این انتخاب قرار نگیرید، این ناپیداری دنیا و مسافر بودن اش را اینگونه که همچون نویسنده، که نشسته در اتوبوس، لحظه به لحظه از پایتخت به گوشه ترین و دورترین فاصله میگیرد، ادراک نخواهید کرد. این که ما نه مالکیم و نه هیچ چیز دیگر
ما مسافریم
مسافر از ناکجاآباد تا وادی خاموشان، از زُهدان تا گورستان.
و در این مسیر چه جای مالکیت و وابستگی؟
و امروز که خورجین را بر روی چنبر( دوچرخه ام) قرار دادم و پا بر رکاب گذاشتم و رکابیدن را آغازیدم، سبک شدم
مثل پرنده ای که از قفس فرار کرده، مثل یک خنده با دوستی، بعد از یک گریه طولانی، مثل آروق بعد از نوشابه کوکا قوطی، مثل اصلا مثل حال خوب و حس راحت شدن بعد از استفراغ کردن.
و من همه تعلقاتی که ذهنم به آنها خو کرده بود، از وحشی و آزاد بودن فاصله گرفته و رام شده بود را
بالا اوردم
اینک بادم، بی سرزمین، بی جا و مکان و روزهای پیش رویم گم و ناشناخته است و
جاده مرا فریاد میزند. میخواهم بذر هایی که با این باد همراه شده اند را بکارم که شاید درختی تناور شوند روزی.
روز اول.

@parrchenan