خانه دوست کجاست؟( روز نهم، تاسوکی)
اتوبوس یک تور بود و مسافرانش از کل ایران به این منطقه بابت شهر سوخته آمده بودند و جالب آنکه تور تصمیم نداشتبه زابل و کوه خواجه و مناطق تاریخی آنجا برود!!
اتوبوس به سرعت داشت در جاده ای که ما به آهستگی میرکابیم، میرفت. چشمم به تابلوی تاسوکی خورد، تا آمدم نسبت به اسم و فضای جغرافیایی آن حس بگیرم، اتوبوس صدها متر فاصله گرفته بود و جاده را به جلو رفت و میرفت.
اگر سوار دوچرخه باشی اما اینگونه نیست. ابتدا با نام و واژه و سپس با جغرافیای محل و در نهایت روح تاریخی آن، قسمتی از وجودت درگیر خواهد شد
.
نزدیک ده سال پیش بود که در این منطقه عامل ترور دست به کشتار یک اتوبوس مسافرتی زد.
اگر من جای لیدر تور این اتوبوس بودم، با راننده هماهنگ میکردم، هر منطقه ای که از آن بوی تاریخ می آمد، اتوبوس سرعتش را کم میکرد ،بعد میکرفن در دست میگرفتم و شروع به تصویر سازی برای اهل تور میکردم.
ابتدا تاریخچه ای از آن مکان خاص که در اینجا تاسوکی است میبردم بعد میگفتم چشمانتان را به منطقه ثابت کنید و به عالم خیال گام بردارید.
اتوبوس مسافران، توسط عوامل ترور متوقف و مسافران پیاده شده و مردها و زن ها را جدا کرده اند.
صدا های ناله و شیون زنها و کودکان را در ذهن زیاد تاب ندهید، ذهن تاب نگهداری شیون آنها را ندارد
حال خود را جای مقتول و در حالیکه کلاش بر شما نشانه رفته تصور کنید. لحظات آخر هستی تان هست،
در آن حالو آن لحظه، به چه می اندیشیدید؟
چرا من، چرا آمدم، چرا در طول زندگی این کارهایی که میخواستم را انجام ندادم، شاید بتوانم فرار کنم، فرزندانم چه میشود؟ الان زوده برای استقبال از مرگ، نه این چنین مرگی ، وحشت و وحشت و وحشت... و امیدکی که شاید زنده بمانم، شاید دلشان به رحم آید، ای کاش اسیر کنند، ای کاش
تَتَتَ...ق
مسافر تور احتمالا دگر خوابش پریده باشد.
شاید دگر صدای خُر خُری که از صندلی عقبی می آید نبود، اگر این خیال را داشت تصویر سازی میکرد.
اگر تور لیدر بودم کار را در اینجا تمام نمیکردم،
از مسافرانم میخواستم خود را در جای قاتل اینک بگذارند و به عالم خیال بروند.
آری باید بکشم، اینها دشمنن، اینها دشمنن؟؟! اون موقع که بیکار بودم، نان برای زن و بچه ام نداشتن اینها کجا بودن؟ کمکم کردن؟ پول آدم کشی گرفتی برای این چنین روزی. ای کاش ریس بگوید اینها را اسیر ببریم، ای کاش نکشیم. ای کاش زود تمام شود این وحشت، وحشت وحشت، من چرا اینجام؟ و چرا این کاره شده ام؟ گفتن چون و چرا نکن. فرمان را اجرا کن.
صدای فرمان آمد : آتش
تَتَتَ...
صدای خرو پف لحظه ای قطع شد و مسافر صندلی پشتی جا بجا شد و باز صدای خرو پف اش از نو شروع شد.
تلاش میکنم خودم را از دامن خیال جدا کنم، احوالاتم و افکار و اندیشه و قوه استدلالم و چرا چرا چرا ها یم سخت مرا درگیر خود کرده.
شاید باید خوابید و شاید وقتی که مردیم بیدار شویم.
به پل بزرگ شیله که بر روی رود اینک خشک شده ، میرسیم. اگر تور لیدر بودم داستان هزاران ساله این رود را تصویر سازی دگر میکردم.
مردم هزاران کیلومتر اینجا نمی آیند که خیال پرواز دهند. می آیند که در اتوبوس بخوابند.
اگر با این بیابان ارتباط نگیری، سفری بیهوده خواهد داشت ، آن تور. برای من که اینگونه خواهد بود. هنوز افکارم به آن خیالات تاسوکی پهلو میزند، چرا چرا چرا:
هرگاه فقر وارد شود، از در دیگر، ایمان( در معنای احساس خوب بودن و میل به خوب شدن) خواهد رفت.
روز نهم
@parrchenan