رواقی

دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و نیاز داشتم و اینگونه مزه آن پرتقال صد چندان میشد

کنار خیابان ایستادم منتظر موتور، ترافیک اسفند ماه تهران جا برای حرکت وسیله چهار چرخ نمی‌گذارد.

موتوری آمد آدرس را در یک واژه دادم و سپس اشاره به دستم کردم که دو اسکناس ده و پنج هزار تومان از آن رخ نشان میداد. اولین موتور راهش را کشید رفت اما دومی گفت بپر بالا.

هنگام سوار شدن یک الهی شکر گفتم و ترک موتور فیکس شدم

راننده با لحنی طعن آمیز پرسید برای بازار و کسب و کار خوب شکر گفتی ؟ گویی داغ دلی داشت از کسادی بازارش.

قند پرتقال خونم را نرمال کرده بود و حوصله حرفم می آمد، دیگر لازم نبود با اشاره حرف بزنم.

گفتم:

برای همین نفسی که راحت دم میگیرد و بازدم میدهد ، همین لذت خوردن میوه ای و نوشیدن آبی و از همه مهم‌تر دستشویی راحتی که میآید خوبم کی آید و می‌رود راحت تر از آمدن و خواب عمیقی که شباهنگام میروم و سحرگاهان راحت از آن بر می‌خیزم.

دیگر حرفی نزد، هنگام رفتن سنگک تازه ام را هم تهیه کردم.

شاید باور نکنیم اما قائده اصلی مثلث زیستی ما در همین ها که بیان کردم جاری است و اینها هستند که شیمی خون ما را برای درک بهتری از زیستن بواسطه تعادل بخشیدن شیمی خون مان نشانه و نماد هستند و هر کدام که نارسا شد، نشان از چیزی، چیزی که در جسم یا روان دارد که به شکل نارسایی بروز می‌یابد

برای من این الهی شکر های ناخودآگاه نشان از رضایت و راضی بودن در اوج آن لحظه ام هست. چیزیون ایستادن بر روی قله و بُرزی در دقایقی از پس ساعتهای طولانی صعود و فرود.

پی نوشت:

در ادامه یک سخنرانی از رنانی می‌گذارم که اگر بخواهم دسته بندی کرده باشم، جز سخنرانی رواقی زیستن جمع بندی میکنم. یک زندگی صوفیانه شاید در این زمانه چنین میانه ای داشته باشد.

https://t.me/parrchenan

هشت مارس

بار سنگینی بر روی چرخ گاری بازار بسته ام و کارگر مشغول جا به جایی آن است. گاهی که شیب کوچه سربالا می‌شود دستی به کاری میگیرم و هل میدهم تا شاید کمکش باشد. با بار سنگینی بر روی گاری بی فرمان و کوچه پس کوچه‌های باریک و ناهموار بازار سخت ترین کار حرکت است، حال روزهای شلوغی شب عید بازار هم باشد و انبوهی از مردان و زنان نیز به آن اضافه شود. خانها کمتر حواسشان به این موضوع است که گاری با بار در حال حرکت توسط انرژی عضلانی انسانی یعنی چه. به گمانم به این دلیل که چون با سپهر بازار آشنا نیستند و از برای خرید عید آمده اند و بازار را با پاساژ و ویترین بوتیک ها وجه اشتراک می‌یابند حال آنکه بازار اینگونه نیست و توقف خیلی معنایی ندارد. گاری چی فریاد میزند خانم خانم، و چه بسا آنها نشوند...

گاری چی زیر بار سنگین دانه دانه عرق های ریز و درشتی بر سر و صورتش بسته بود و سنگین شیب کوچه را به کمک من و یکی دو رهگذر دیگر رد کرد که خانمی که حجاب اجباری نداشت روبرویش آمد. اما

گاری چی ملایم گفت عزیزم خانمی !!و خانم راهش را یافت و به سلامت همه عبور کردیم

من اما خنده ام گرفته بود اینکه این کارگر با خانمی که پوشش اجباری نداشت از واژه عزیزم استفاده کرد.

بعید میدانم و گمان ندارم که گاری چی هیزی بوده باشد، اما گویا برای او اینگونه جا فتاده بود که با آنها که پوششی غیر دارند میتواند اینگونه جمله بندی داشته باشد.

هر چند که این جمله بندی را به شخصه نمی‌پسندم و آن را نامناسب میدانم و حریم شکنی دیگری، اما این که عدم پوشش اجباری، رفتارهای خشن و سرد را به رفتاری از جنس ملاطفت تبدیل کند برایم معنا دار بود.

امروز روز جهانی زن است. بیایید با خود مرور کنیم در پس از جنبش مهسا که عده ای در خیابان آمدند عده ای غم کردند کردند عده ای وسط باز شدند، عده ای مهاجر، ما چه کردیم ؟ آن زمان که رگ گردنمان، سیب گلوی آدممان، ضخیم میشد و بالا و پایین می‌رفت، چه ایده و باوری در اندیشه ما کاشته شد ؟ ما هنوز همانی هستیم که قبل از جنبش مهسا بودیم؟ با همان باور و اندیشه؟

به گمانم اگر این پرسش برای شما نیز مطرح شده باشد، میتوانیم در پاسخ، به نزدیکانمان مراجعه کنیم ، به نزدیکان و عزیزانی از جنس زن که پیرامون مان هستند، اینکه رفتار و کردار و پندار ما پیرامون آنها از کدام جنس بوده است؟ مثلا آیا همچنان نقش های سنتی در باورمان میچرخد یا امروزین ؟ از نقش های در خانه تا بیرون و منزل.

با پاسخ به این پرسش میتوانیم خود را در سپهر این دو ساله ارزیابی کنیم.

پی نوشت:

در یکی از درس‌گفتار های مکری، کتابی معرفی میکند از اینکه ذات خشن انسان امروز کمتر از مردان گذشته است و یکی از دلایل چندگانه آن را بسط و توسعه نگاه فمنیست در جهان میداند.

گرامی باد روز هشت مارس، روزی که ما را به جامعه انسانی تر نزدیک تر می‌کند.

https://t.me/parrchenan

کتاب از خداحافظی

خانم نسرین مولا از خوانندگان قدیم هستند و از زمانی که مددکار اجتماعی بودم با پرچنان همراه بوده اند. چند صباح قبل لطف کرده و هدیه ای برای نویسنده پرچنان ارسال کردند که آن عبارت بود از سه جلد از کتاب‌ها منتشر شده از ایشان بود.

هفته قبل بود که کتاب از خداحافظی را در دست گرفتم و تقریباً در چهار جلسه کتاب را تمام کردم. کتاب خوش خوانی است و پیرامون زندگی نویسنده و مهاجرت و نحوه این هجرت در دهه شصت تا اقامت دایم و ماندگاری در آن سوی آبهای دور است.

با توجه به شاخه برگی که ابتدای داستان به کتاب داده که نشان از هنرمندی نویسنده است، با پایان دور از انتظاری خواننده روبرو می‌شود. تلخ و گَس.

اما این کتاب را به چند گروه پیشنهاد میدهم از برای خواندن:

نخست: آنها که قصد جدی از برای مهاجرت دارند. چه آنها که تمایل به مهاجرت از طریق قانونی دارند و چه آنها که غیرقانونی اقدام خواهند کرد. سختی هایی که ممکن است انتظارش را نداشته باشید را خواهید شناخت. البته که سختی آن زمان به گمان بیش از اکنون است با توجه به امکان ارتباط گرفتن بسیار راحت تری که این روزها فراهم است.

اینکه مهاجرت ممکن است تغییرات زیادی در باور شما ایجاد کند و باعث انتخاب های نامناسب شما شود را خواهید شناخت و در تصمیم های مهم با دقت بیشتری عمل خواهید کرد

دوم: آنها که مهاجرت کرده‌اند. این کتاب مشوقی است جهت نوشتن داستان خودتان. نوشتن تراپی راهی برای عبور از تنگناهای احوال مهاجرت است.

ای مهاجرین لطفاً بنویسد از خود و احوال مهاجرت تا گنجینه زبان فارسی از این فقری که پیرامون داستان مهاجرت دارد به درآید.

اما نتیجه‌گیری من از این کتاب:

نتیجه‌گیری من مربوط به بطن داستان نمیشود. از خداحافظی نامی برازنده کتاب است. گویی مهاجرت یعنی خداحافظی های بسیار. خداحافظی بیش از نرمال زیستن انسان. شاید اگر روزی نیاز به مهاجرت داشتم باید این کلید واژه را برای خود نگه دارم که تو با خداحافظی های بسیار روبرو خواهی شد و این یعنی در بطن ارتباط انسانی، تلاش وافری می‌کنی ارتباط میسازی و سپس مجبور، به خاتمه آن میشوی. گویی دکانی را چراغش را روشن میکنی اما مجبوری به دکان و صنفی دگر روی. این آباد و ویران کردن در ارتباط انسانی گویی مهمتر از آن چیزی است که گمان میکردم.

پی نوشت :

این کتاب را من دارم و اگر کسی تمایل داشت اعلام کند به او امانت دهم. تقریباً مسیر شمال تا جنوب تهران را هر روزه میروم و در یکی از ایستگاه های مترو میتوان به روش رُخانه( به قول سرو‌چمان) آن را به خواهنده اش تحویل خواهم داد.

https://t.me/parrchenan

حتما و نقل عمومی

به گمانم مانیاز داریم مشخص کنیم در کدام دو قطبی که بیان خواهم کرد هستیم.

انتزاعی یا عینی. این یا آن؟

من یکی از پا ثابتهای استفاده کننده از حمل و نقل عمومی هستم. این روزها تقریباً هر ایستگاه یک پله برقی خراب یا آسانسور خراب در مسیر های رفت یا برگشت دارد.

بی آرتی تقریباً موجودیت خود را از دست داده و ازدحام جمعیت حتی در ایستگاه های ابتدایی امکان جا به جایی مسافر نمی‌دهد.

ایستگاه های جدید مترو ابلهانه ساخته و پرداخته شده اند و ورودی آنها به سمت قطار در ابتدای و انتهای سالن است. همان جایی که واگن قسمت بانوان تعبیه شده است. برای آنکه ازهجوم مسافران مرد که وارد ایستگاه می‌شوند جلوگیری شود چند ماهی است که نیروی محافظ مترو گذاشته اند حال آنکه این امر بخاطر معماری ابلهانه بوده است .

تقریبا هر ده روز با یک قطار نیاز به تعمیر و پیاده شدن اجباری روبرو می‌شوم و این نشان از خستگی حمل و نقل عمومی است.

اما با تعجب در و دیوار ایستگاه ها در این ده روز تبلیغی خودنمایی می‌کرد بدین مضمون: اینکه رای دادیم( داخل پرانتز موضوعی مطرح میشود ) چی شد؟

و در کامنت فردی که معمولا عکس پروفایل یک زن است توضیحات آماری می‌دهد و کامنت دومی که معمولا مرد است میپرسد جدی می‌فرماید و...

در واقع این تبلیغات انتزاعی میخواهد به مسافر بقبولاند که آن آسانسور آن پله برقی خراب، این وضعیت تقریبا از کار افتاده حمل و نقل عمومی که مشاهده می‌کند را نبیند و به آمارهای خیالی دل خوش کند

بله دوستان اگر تک تک ما از باور انتزاعی به بینش تفکر عینی حرکت نکنیم داستان همین است. تفکر انتزاعی این روزها با عناوین و نام های مختلف عرصه میشود. تصوف، مولانا شناسی،انرژی کیهانی، کارما، استاد برحق در قید حیات و اسامی نوظهور دیگر همه همان باور انتزاعی در سنت های قدیم است.

با توجه به فضای جدید سیاست در کشور گمان دارم طب اسلامی سنتی رشد شتابان بیشتری به خود گیرد و تقریباً موازی با سیستم بهداشت نوین شود. و حتی از آن جلو بزند و بودجه های بیشتری به خود اختصاص دهد و این شاید از لحاظ اقتصادی این معنی را دهد که سهام دارویی هایی از این جنس افزایش خیره کننده ای به خود گیرند و داستان فیلتر و صیانت و وداستانهایی از این دست اولویت اصلی سیاست شود و در مجموع تخاصم با تکنولوژی و بروز و ظهور های آن بیش از پیش شود.

برنده این انتخابات باورمند ترین به انتزاعی ترین ها بود.

https://t.me/parrchenan

پاسخ کامنت

عزیز خواننده ای برای این پست کامنتی گذاشتند و در پاسخ آن متنی نوشتم، دیدم پتانسیل جستاری مستقل شدن را دارد:

Mador:

پیشنهادهای حتما خیلی کاری و عالی به ایشون دادید امیدوارم ازش استفاده کنن و کار و زندگی در تهران بزرگ بر ایشان آسونتر شود.

از موسیقی در خودرو نوشته بودید، فقط امیدوارم آهنگهای غمگین نذارن،😁🙏ما که ایران آمده بودیم اکثر تاکسی‌ها آهنگهای قدیمی غمگین پخش میکردن من به شخصه در هر جا و هر شرایطی باشم با شنیدن این آهنگها گریه ام میگیره و غم عالم دنیا میاد سراغم و غمگین میشم. البته ناگفته نماند که آهنگهای قدیمی را خیلی دوست دارم و باهاشون خاطرات بسیاری دارم . موسیقی کلاسیک فکر کنم تو روح و روان هم راننده و هم مسافرها آرامش بخش باشه.

بهترینهابراتون آرزو دارم🙏🙏

کامنت پرچنان:

به گمانم موسیقی یا بهتر بگویم ذائقه موسیقی به نوع تربیت و پرورش و از همه مهمتر جغرافیا ربط دارد

در این جغرافیا زبان به گونه ای دگر گسترش می یابد و در نتیجه پندارها و ذائقه ها هم با آن تناسب می بندد‌

بینش و نگرش مردم حاضر در این جغرافیا یعنی ایران در بستر زبان های حاضر در این پهنه دوگانگی دارد. یگانه اکثریت باور دینیست. نگاه به آن‌دنیایی است و مفهوم پر رنگ گناه.

وقتی مردمی دایم خود را گناهکار بدانند و چون خوفناکان از این سو بدان سو جهت یافتن شفیع و پارتی برای آن روز سهمگین و خوف آور روند، دگر چه جای موسیقی شاد و مطربی؟

که خاطر که حزین باشد کی شعر و موسیقی خوش انگیز بیرون ریزد؟

اما آن نگاه دومی که به گمانم در اقلیت هستند، نگاهی از جنس نگاه خیامی است.

یک «که‌چه؟» بزرگ. یک پرسش ویران‌گر در پس هر پندار. اگر هم پیشنهاد بزم و می و خوش باشیست از جهت فراموشی و فرار از این پرسش است. این پرسش مرد افکن را مگر میشود جز با می و بزم و خوش باشی به پس ذهن، به ناخودآگاه راند؟ و آیا با همه اینها آیا مگر پرسش پاسخی می یابد؟

از این رو باز این انسان فِکرتناک، بزمش، خوشش و موسیقی اش در پس آن پرسش بزرگِ مرد افکن باقی خواهد می‌ماند.

اما آن موسیقی که به معنای واقعی بزمی و خوش باشی و شادی بخش است بدون این دو گانه، آنی است که به طبیعی به طبیعت به آنچه شیمی انسان و هر موجود زنده از آمیب تا درخت تا گربه تا شامپانزه، معطوف است و نه هیچ ایده و نگاه و زاویه دیدی دیگر. چیزی چون همه موجودات زنده در طبیعت و نه اندیشه‌های پس و پیش. از این رو هم میتوان دانشمند بود و کشف و اختراع کرد و هم در این دوگانه نبوده و در بزم خود ماندگار شد.

به گمانم هر چه نگاه و زاویه دید جامعه ای به طبیعت خود فارغ از پندارها و انتزاعی ها و پرسش های مرد افکن نزدیکتر شود این نوع موسیقی خوش باشی بدون پس و پیش، نیز افزون میگردد چرا که زبان نیز تغییر خواهد کرد.

از این رو موسیقی که من هم دوست دارم از جنس همان هایی است که شما و بسیاری از ساکنانش آن را دوست دارید.

یک غم پنهانی در لالوهای این نوع موسیقی سرک می‌کشد و از این پرده به آن نوا و از این ریتم به آن ساز، چنگ می‌زند.

https://t.me/parrchenan

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

کتاب

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

نوشته عطیه عطارزاده

رمان عالی است. بخصوص که با فضای وجودی ام بسیار همخوان شده بود . شاید شما هم در جستارهایم بسیار از دو قطبی انتزاعی- عینی خوانده باشید. ولی هنرمند توانایی چون این نویسنده توانسته است با بهترین تصویر سازی این دو قطبی را بدون پیش داوری پیش روی مخاطب قرار دهد. کتاب جزئیات بسیار ریزی را از فضاها ترسیم می‌کند که می‌توانست به اطناب برسد و حوصله سر بر. اما هنر نویسنده آن بوده که این جزییات را در خدمت متن درآورده است و تلاش داشته جنبه سنت و تربیت و درمان را با رجوع به شیوه های سنتی مورد کنکاش قرار دهد.

کتاب پر از استعاره است. شاید مهمترین استعاره و کلید واژه آن زالو باشد.

اگر شما نیز چون من، دل نگران رشد شیوه های درمانی طب سنتی هستید پیشنهاد دارم این رمان را بخوانید.

در این رمان به شما نشان داده خواهد شد که شیوه نگرش ما، در درمان و طب و سبک زندگی مان چگونه اثر گذار خواهد بود. این که اگر ما به یک ایده ای باورند شویم در طول روندی همه شئون زندگی را در بر خواهد گرفت.

اگر شما با دیدن این پوستر👇👇👇 به خشم آمدید یا پر از شعف و شادمانی شدید، این رمان لاغر که شاید در رسته داستان بلند قرار گیرد مناسب خواندن شماست.

با توجه به روند عمومی سیاست در این مملکت میتوان حدس زد سیستم درمان کشور در سال‌های آینده به سمت و سویی رود که کتاب در پایان بدان رسید.

https://t.me/parrchenan

رباط

انسان امروز و مدرن چیزهای زیادی از آسایش را بدست آورده است که قابل قیاس با گذشته نیست.

اما چیزهایی را لذت های بسیار ساده‌ای را نیز از کف داده است. مثل آسمان شب پرستاره، مثل حضور و مأنوس بودن با اسب و...

به گمانی یکی از آن چیزهایی که ساکنان در اقلیم این سرزمین از دست داده است. از بین رفتن کاروان و کاروانسرا هاست. دیدن و مشاهده کاروان و کاروانسرا یک ایده و بینش به انسان گذشته می‌داده کاملا عینی و شهودی که ما آن را نداریم. این ایده و بینش و باور در ساختار انسان های خردمند آن زمان گسترش می‌یافته و زندگی را از لونی دگر می‌زیستند و از درون آن شاعرانی چون حافظ و سعدی و خیام و... بیرون می آمده است.

حافظ بیتی بس زیبا دارد که برای من حکم قاموس و قانون و نُرم زندگی ام است:

از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل

رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

رباط به معنای کاروانسرا و در این شاه بیت مفهوم کلی غزل را میتوان استخراج کرد.

آخر هفته مشغول جا به جایی گل ها و گلدان هایی از خانه ای به خانه خودمان بودیم. خانه ای که مهاجرت کردند و صاحب سخاوتمندش گلهایش را به ما بخشید.

در لختی و عریانی آن خانه که ذره ذره در حال کاهیدن بود در حال کار بودم خانه ای که زمانی پر بود، از وسایل، آدم ها، نفس ها، این را میشد از نوارخانه بزرگ اتاق حدس زد. عبدالواسط، پرهیزگار ، شجریان ، پینک فلوید، سیاوش- ابی، هایده جدید!!...

چه نواها چه گفتگوها در این منزل شده است چه ها شده چه ها رفته

اما کم کم مهاجرت شروع می‌شود ، این را میشد در حجم زیاد نوارهای آموزش زبان دریافت. تا آنکه هر چقدر هم دل در اینجا داشته باشی چیزی چون مغناطیس، چون ناپیدا چون نیرویی نامرئی تو را می‌کشاند سمت آنجایی که مهاجرانت رفته اند و تو هم کم کم میروی.

اگر فرصتم زیاد بود دوست داشتم ساعتها در آن فضای منزل بمانم و مشاهده کنم و بی اندیشم.

عکس بگیرم ، جستار بنویسم، همه پیرامون مهاجرت. همه پیرامون ایده_ باور« کاروانسرایی» این که خانه مان ، شهر مان ، سرزمین مان، زیستن مان، مدلی از کاروانسرا است.

این ایده را میشود این روزها در خانه های نیمه خالی و کم کم خالی مهاجرین یافت و زیستی کاروانسرا وار را در زندگی خود جاری کرد.

کاروانسرا، ایده ای متفاوت از ایده اهل ایمان است. اهل یقین. ایده اهل ایمان رسیدن به سر منزل مقصود است، در آغوش راجعون درآمدن و دریا شدن و یگانگی.

اما اما اما ایده کاروانسرا، سرگشتگی است.

از این جا به آنجا از آن کاروانسرا بدین کاروانسرا از آن مقصد به این مبدا از این سرزمین تا به آن دور...

یک سیر بی پایان تا به انتها و عدم شدگی.

فهم این سرگشتگی دروازه ورود به خوشی ها سهل و ساده است.

غزل:

1) شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست / صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

2) اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود / ببین که جام زجاحی چه طرفه اش بشکست

3) بیار باده که در بارگاه استغنا / چه پاسبان و چه سلطان چه هشیار و چه مست

4) از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل / رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

5) مقام عیش میسر نمی شود بی رنج / بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست

6) به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش / که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

7) شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر / به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

8) به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی / هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

9) زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید / که گفتۀ سخنت می برند دست به دست

https://t.me/parrchenan

دوران همدلی

کتاب دوران همدلی

درس های طبیعت برای جامعه ای مهربان تر

فرانس دِ وال

برایم کتاب بی نظیری بود . اجازه دهید کمی از ماجرای آشنا شدنم با این کتاب بگویم. کتابی را بصورت جمعی می‌خوانیم که در قسمتی از کتاب همدلی را مشروط تعریف کرده که دو رو از یک سکه دارد. قسمتی از آن که مهربانی است و روی دیگرش، بی‌رحمی!!

استدلال های قانع کننده ای برایم میآورد و گیج تر می‌شدم. من سالها مددکار اجتماعی بودم و همدلی یکی از اصول و رکن های این شغل است و حالا از زاویه ای دیگر نیز آن را مورد ارزیابی میکنم

من دو روز در هفته باشگاه ورزشی میروم و قبل از رفتن به باشگاه سری به کتابخانه عمومی محل میزنم. در لالوی کتاب‌ها پرسه میزنم و کتابها را از لانه و زندان و قفسه های خود بیرون آورده و تورق میکنم. تا که چشمم به کتاب همدلی خورد و تورق کردم دیدم خود خودش است پس از قفس و زندان آزادش میکنم و به مرخصی و مهمان آغوش خود می‌آورم. این کتاب هم همدلی را بررسی کرده هم با نگاه به تکامل آن را در حیوانات ارزیابی کرده است و هم پر از نتایج و آزمون و بررسی از حیوانات است و هر سه اینها همه آنچه میخواهم بود.

سالها پیش کتابی به نام چرا گورخرها راه راه هستند دستم بود و می‌خواندم، دوستی به طنز پرسید واقعاً این پرسش را داری یا ادای خواندن در آن را می‌آوری؟

باری اما خود کتاب، متنی شیوا دارد، ناخنک های قشنگی به سیاست، دین، فلسفه زده و بخش پایانی درخشانی دارد. فرضیه ای که دارد این است همانگونه که انسان جسمانی در تکامل بوده و از کپی ها و نخستی ها شروع به دو پا راه رفتن کرده، عواطف و مناسبت اجتماعی او هم در سیری از تکامل بوده است و آن یک جهش ژنتیکی نبوده است. چرا که نخستین ها حیواناتی اجتماعی هستند و همدلی و حسادت و بی عدالتی و ... سر در تکامل و زیست اجتماعی آن دارد.

شاید اگر جهان امروز با جمله هابزی انسان گرگ انسان شکل گرفته است اگر بدانیم حیوانات هم دلی دارند جهان آینده را با لطافت بیشتری بسازیم که عناصر همدلی در آن قوی تر باشد.

این کتاب به موضوع انسان اشرف مخلوقات نقد وارد داشته و از بستر جغرافیایی آن را کالبد شکافی کرده است و دلایل جالبی را مطرح می‌کند و توضیح میدهد وقتی خود را چه از لحاظ جسمانی و چه عواطفی جدای از دیگر حیوانات ببینیم آنگاه است که اینگونه عمل میکنیم که تا به اینجای تاریخ انسان انجام داده است.

این کتاب را به دوستداران حیوانات

آنها که در منزل حیوان خانگی دارند و از نزدیک رفتارشان را مشاهده می‌کنند

و آنها که باور دارند ما از گذشته دور تکامل تا به اینجا آمده ایم پیشنهاد میدهم، بخصوص آنکه این افراد معمولا عواطف و احساسات را در مناسبات تکاملی کمتر می‌بینند

https://t.me/parrchenan

قسمت دوم اسنپی

پرچنان:

قسمت دوم

به راننده اسنپی تازه کار در تهران اما چند پیشنهاد دادم.

اما اجازه دهید قبل از آن به موضوعی دیگر اما مرتبط بپردازم.

به طبع سالها نوشتن و خواندن، برای من واژه پر بهاست. با واژه ها انسی دگر دارم، و لذت واژه برای من چون سرکشیدن پیاله می کهن است. در بین همه واژه ها اما یک واژه در پیشانی سپهر باور واژه شناسی ام می‌نشیند و آن واژه «شریف» است. و در همین سپهر دشنام ترین دشنام هایم، واژه «بی‌شرف».

رانندگان تاکسی اینترنتی که نه دستی در تاکسیرانی و زد و بند های آن داشتند و نه تحمل بیکاری و بیگاری. نه اینکه بخواهند کدخدای خود باشند و نه اینکه گوش بفرمان مطلق و مرئوس کامل، جز شریف ترین ها هستند. آنها با غول ترافیک و شلوغی تهران می‌جنگند اما نانی به خانه و خانواده میبرند. چه بسیار رانندگانی که به واسطه بازار بهتر تهران، از دیار خود قصد غربت تهران میکنند و از صبح تا شام ماشین را میدوند و در تنهایی خود شب را به صبح میکنند با حداقل ترین ها.

اینها شریفانند. اما متاسفانه خرده فرهنگ نژادپرستی هست و این حرکت آمدن به تهران و کار کردن با ماشین را تحقیر میکند. مدعی تنگ شدن این شهر برای این خان‌زادگان است و این دیده تحقیر را در گفتار و کردار خود جاری میکنند و متاسفانه گاه گذاری کارگزاران حکومتی نیز به این برداشت نزدیک شده و افاضاتی میفرمایند.

باری برای من اینان از شریفان شهرمان اند.

به او این پیشنهاد هایی کردم با توجه به آنکه خودم مدتی اسنپ کار کرده ام و تقریبا هر روز از آن استفاده میکنم:

۱. بهترین ماشین برای شهر تهران و کار کردن در این صنف، پراید است. هزینه کم، مصرف کم و کالاهای جانبی و مصرفی آن ارزان.

۲. حتما از استند گوشی استفاده شود. چرا که استند زاویه دید روبروی راننده را تغییر نمی‌دهد و امکان تصادف بخصوص با عابرهای کم حواس تهران را پایین می‌آورد

۳. فاصله جانبی مناسب با ماشین روبرو رعایت شود. در خارج از تهران معمولاً ماشین ها کیپ تر بهم راه میروند و توقف می‌کنند. اما ترافیک تهران با بقیه شهر ها فرق دارد و اگر اینگونه رانندگی شود احتمال برخورد با ماشین جلو زیادتر می‌شود و هزینه های باور نکردنی و الکی تحمیل راننده می‌کند.

۴.خوش بو بودن و تمیز بودن ماشین مهم است.

۵. تلاش شود نام خانوادگی مسافر در یاد بماند که اگر گفتگویی صورت پذیرفت ، حس صمیمیت بیشتری انتقال داده شود.

۶. اگر قصد اجاره خانه در تهران است. بهتر است در منطقه طرح ترافیک باشد که سپس به کمک اپلیکشن تهران من و امکاناتی که در اختیار افراد ساکن در این منطقه می‌گذارد ، امکان مسافرگیری بهتر با قیمت مناسبت تر و تخفیف ویژه تر را بیابند.

۷. حتما ورزش کنند تا از پس ساعتها پشت رل ماندن دچار درد و بیماری و در نتیجه هزینه های درمان نشوند. برای اینکار پیشنهاد ویژه ام ، باشگاه های ورزشی زیر مجموعه شهرداری تهران است که هزینه شش روز حضور در باشگاه با تعرفه هزار و چهار و دو نزدیک به پانصد هزار تومان است. تقریبا پانزده هزار تومان در روز. حسن این باشگاه ها آن است که دوش آب گرم نیز دارد و هر روز پس از ورزش راننده میتواند استحمام کرده و بوی نای و تعرق که از صبح دچار آن شده است را از خود بزداید و یک رفرش و رلکسی و آرامشی پیدا کند جهت ادامه کار در طول شب. بخصوص این موضوع در تابستان ها اهمیت بیشتری می یابد با توجه به تعرق بالاتر.( با تاکید مجدد، ورزیدن روزانه فراموش نشود)

۸. به هیچ عنوان ماشین را در شبانگاه استراحت و خوابیدن شبانه، بیرون و بدون پارکینگ پارک نشود. جدای از دزدی و احتمال آن، این باعث می‌شود دل نگران بوده و خواب شبانه با کیفیت را از دست داده و صبح خسته از جا بیدار شود و کیفیت حال و احوال راننده برای روز کار و تلاش افت کند که این در نحوه رانندگی و نوع مواجهه با مسافر خود را نشان داده و در امتیازی که از مسافر خواهد گرفت اثر مستقیم خواهد گذاشت.

۹. به کمک آپارات یا یوتوب، نحوه تعویض لنت و آنچه که نیاز به کارشناس ماهر ندارد را یادگرفت تا از هزینه های جانبی کاسته شود.

۱۰. حدالمکان، شیشه های ماشین بسته باشد تا صدای شهر و ترافیک کمتری به داخل منتقل شود تا حس آرامش بیشتری به مسافر انتقال یابد.

۱۱. موسیقی با صدای پایین، که نه از طریق موبایل بلکه از طریق فلش به ضبط صوت ماشین متصل است حس خوشایندی به مسافر انتقال خواهد داد. برای استفاده از اپلیکیشن های مسیر یاب، هنزفری که یک گوش را اشغال کند مناسب این کار خواهد بود.

و سخنی با مسافران این تاکسی ها:

گِرد کردن هزینه سفر برای جیب من و شما شاید خیلی اثر گذار نباشد. مثلا هشتاد و دو هزار تومان را هشتاد و پنج حساب کردن.

اما برای راننده اثرگذار خواهد شد اگر هر مسافر از صبح این کرده باشد، مثلا اگر در طول روز بیست مسافر این کنند و هر کدام سه هزار تومان اضافه دهد، میشود روزی شصت هزار تومان و هزینه باک اضافی بنزین آن روزش درخواهد آمد از این رو پیشنهاد میکنم هزینه مستقیم و از طریف شماره کارت راننده پرداخت شود.

https://t.me/parrchenan

عزیز خواننده ای برای این پست کامنتی گذاشتند و در پاسخ آن متنی نوشتم، دیدم پتانسیل جستاری مستقل شدن را دارد:

Mador:

پیشنهادهای حتما خیلی کاری و عالی به ایشون دادید امیدوارم ازش استفاده کنن و کار و زندگی در تهران بزرگ بر ایشان آسونتر شود.

از موسیقی در خودرو نوشته بودید، فقط امیدوارم آهنگهای غمگین نذارن،😁🙏ما که ایران آمده بودیم اکثر تاکسی‌ها آهنگهای قدیمی غمگین پخش میکردن من به شخصه در هر جا و هر شرایطی باشم با شنیدن این آهنگها گریه ام میگیره و غم عالم دنیا میاد سراغم و غمگین میشم. البته ناگفته نماند که آهنگهای قدیمی را خیلی دوست دارم و باهاشون خاطرات بسیاری دارم . موسیقی کلاسیک فکر کنم تو روح و روان هم راننده و هم مسافرها آرامش بخش باشه.

بهترینهابراتون آرزو دارم🙏🙏

کامنت پرچنان:

به گمانم موسیقی یا بهتر بگویم ذائقه موسیقی به نوع تربیت و پرورش و از همه مهمتر جغرافیا ربط دارد

در این جغرافیا زبان به گونه ای دگر گسترش می یابد و در نتیجه پندارها و ذائقه ها هم با آن تناسب می بندد‌

بینش و نگرش مردم حاضر در این جغرافیا یعنی ایران در بستر زبان های حاضر در این پهنه دوگانگی دارد. یگانه اکثریت باور دینیست. نگاه به آن‌دنیایی است و مفهوم پر رنگ گناه.

وقتی مردمی دایم خود را گناهکار بدانند و چون خوفناکان از این سو بدان سو جهت یافتن شفیع و پارتی برای آن روز سهمگین و خوف آور روند، دگر چه جای موسیقی شاد و مطربی؟

که خاطر که حزین باشد کی شعر و موسیقی خوش انگیز بیرون ریزد؟

اما آن نگاه دومی که به گمانم در اقلیت هستند، نگاهی از جنس نگاه خیامی است.

یک «که‌چه؟» بزرگ. یک پرسش ویران‌گر در پس هر پندار. اگر هم پیشنهاد بزم و می و خوش باشیست از جهت فراموشی و فرار از این پرسش است. این پرسش مرد افکن را مگر میشود جز با می و بزم و خوش باشی به پس ذهن، به ناخودآگاه راند؟ و آیا با همه اینها آیا مگر پرسش پاسخی می یابد؟

از این رو باز این انسان فِکرتناک، بزمش، خوشش و موسیقی اش در پس آن پرسش بزرگِ مرد افکن باقی خواهد می‌ماند.

اما آن موسیقی که به معنای واقعی بزمی و خوش باشی و شادی بخش است بدون این دو گانه، آنی است که به طبیعی به طبیعت به آنچه شیمی انسان و هر موجود زنده از آمیب تا درخت تا گربه تا شامپانزه، معطوف است و نه هیچ ایده و نگاه و زاویه دیدی دیگر. چیزی چون همه موجودات زنده در طبیعت و نه اندیشه‌های پس و پیش. از این رو هم میتوان دانشمند بود و کشف و اختراع کرد و هم در این دوگانه نبوده و در بزم خود ماندگار شد.

به گمانم هر چه نگاه و زاویه دید جامعه ای به طبیعت خود فارغ از پندارها و انتزاعی ها و پرسش های مرد افکن نزدیکتر شود این نوع موسیقی خوش باشی بدون پس و پیش، نیز افزون میگردد چرا که زبان نیز تغییر خواهد کرد.

از این رو موسیقی که من هم دوست دارم از جنس همان هایی است که شما و بسیاری از ساکنانش آن را دوست دارید.

یک غم پنهانی در لالوهای این نوع موسیقی سرک می‌کشد و از این پرده به آن نوا و از این ریتم به آن ساز، چنگ می‌زند.

https://t.me/parrchenan

گراز وحشی

داستان گراز وحشی احسان عبدی پور را شنیدم یاد گفتگو هایم با راننده وانت و اسنپی افتادم:

یک

نیسان آبی قبراقی است و معلوم بود به آن رسیده است. بارم را که زدیم افتادیم در ترافیک تهران و گفت و شنودهایم شروع شد. از خاطرات سربازی و تویوتایی که در آن دوران دستش بود گفت و حرف زد و عکس‌هایش را نشانم میداد و می‌گفت سرم را با حرف هایش درد آورد که من مشتاقانه ادامه سخنش را طلب میکردم. اما از روزی گفت که وانت سابق اش را در شهریار دزدیدند.احازهددهید از زبان خودش روایت را بیان کنم: «دیوانه شده بودم، یک چاقو در پر شالم گذاشته بودم و به مدت دو ماه به باغها و خانه های منطقه سَرَک می‌کشیدم، از دیوار باغ ها بالا میرفتم و داخلش را ورانداز میکردم بلکه ماشین را بیام. در آخر آگاهی گفت ماشین را برده‌اند پاکستان که دیگر نا امید شدم »

پس از آن بوده که هر چه پس انداز داشته را جمع کرده و این نیسان آبی را خریده است، سفارشی برایش تولید شده بود و ترمز بهتر و کولر داشت.

برایم این دیوانگی و خطر کردن و خطرناک شدنش یادآور گراز داستان احسان عبدی پور شد که به دنبال انصاف و عدالت مُرد.

دو

اسنپ سوار شدم و راه افتاد، پس از دقایقی متوجه شدم که این دومین روز کاری اش است و اضطراب رانندگی در تهران را دارد. از همدان به تهران آمده بود از بابت روزی و نان.

«تهران هوای بد و کثافت دارد، آلودگی های صوتی و غیره، ترافیک اژدهاگون، گرانی و... اما یک چیز دارد که این همه آدم را در آغوشش میزیند: آن که نان و روزی ات را می‌دهد، تلاش کنی مزدت را می‌گیری و نان به خانه می‌بری »

اینها حرفهای چند وقت قبلم با یک راننده بود.

به راننده تازه کار امیدوارمی دادم و نکاتی که از این چند وقت هر روز سوار شدن در اسنپ و تاکسی یافته بودم و تجربه زیسته در تهران را به او بیان کردم.

وقتی به آدرس رسیدیم نمی‌خواست هزینه را دریافت کند و می‌گفت کمک بزرگی در حقش کرده ام، از این گفت که بسیار آدم ها دیده که با دیدن بدبختی دیگران حتی آدم هایی که نمی‌شناسد، خوشحال میشوند و اما تهران گویا اینگونه نیست،

از این گفت که در شهر خودشان همین کار، نانی برایش ندارد اما تهران دارد.

مشغول پیاده کردن وسایل بودم دیدم سخت، مشغول نوشتن است. گفت: نکاتی که گفتی را می‌نویسم تا یادم نرود.

ما آدم ها و حتی نخستی ها( شامپانزه ، کپی ها، بونوبوها) در تکامل خود جویای انصاف و عدالت بوده ایم، حتی عدالت در بدبختی!!(برداشت آزاد از کتاب هم دلی در حیوانات)

نتیجه‌گیری:

بدنبال انصاف و عدالت رفتن ریشه در تکامل زیستی ما دارد.

پی نوشت:

نکاتی که به او گفتم در پستی دیگر.

https://t.me/parrchenan

طوبی آزموده

پرچنان:

مورد عجیب کوچه ی

توبا ( طوبی آزموده)

هر وقت که با دوچرخه از کنار تابلو کوچه رد می‌شدم ، نام اش نظرم را جلب می‌کرد.

واژه قرمز رنگ شهید بر تابلو نخورده بود. پس راز این نام چیست؟

https://t.me/parrchenan

تا این که یک فایل چند دقیق ای از این شخصیت تاریخی دیدم.

پس از دیدن کلیپ، با خود گفتم بروم در نقشه تهران این کوچه را پیدا کنم که شگفت زده شدم

و این میتواند نشانه و آیینه ای از اکنون ایران باشد. اولین زنی که مدارس دخترانه را در ایران همت گمارد و تأسیس کرد نامش بر روی خیابانی است که نیست. نصف جمعیت کشور در طول نزدیک به صد و اندی سال، رُشد و تربیت خود را مدیون همت این شخصیت می باشند اما دریغ.

در قیاس اتوبان شیخ فضل‌الله و کوچه توبا که نام رسمی کوچه حتی این نیست، میتوانیم امروز خود و بینش و نگرش خود را با این آیینه بسنجیم و ببینیم در کجای آن هستیم.

متن امروز را تلاش کردم بصورت مجله وار منتشر کنم لطفاً اگر مقدور بود نظرتان را پیرامون این شیوه و قیاس آن بصورت یک جستار واحد و منجسم بفرمایید.

اما از متن امروز دو برداشت ابتدا و انتها دارم:

ابتدا

با قیاس نامگذاری اتوبان شیخ فضل‌الله و کوچه غیر رسمی طوبی( توبا) آزموده، نتیجه ای که می گیرم، تا حدودی محافظه کاری است. اینکه در این قیاس متوجه زور و تسلط کدام فکر و اندیشه میشویم؟

و اگر این مقدار نابرابری در این دو نگاه و دو ایده و دو اندیشه هست نیاز است اگر در نگاهِ خُرد طوبی هستیم، محتاط تر باشیم که اتوبان عظیم و بزرگ فضل الله و نواب خُردوکی چون کوچه طوبی را به راحتی می‌بلعد. بخصوص اگر ساکن این سرزمین هستیم. اگر شرایط تو را به تنگ درآورده، و خود را از جنس طوبی تصور میکنی‌ دور از عقل و خرد است که فریاد و دشنام دهی مرواجان این تنگی بودگی را.

اینجا هنوز با ایده طوبی فاصله بسیار دارد. این را از نام های خیابان ها بخوان و محافظه کار شو، یا اگر نمیتوانی نمان و برو.

انتها

شاید بسیار کسان از جلوی این کوچه پیاده و سواره هر روز رد شده باشند. میدان حسن آباد یکی از شلوغ ترین های تهران است. اما شاید کمترین کسی به نام این کوچه و تغییر آن دقت کرده باشد.

به گمانم این مشاهده جزئیات، از معجزه دوچرخه و دوچرخه سواری است. وقتی وسیله نقلیه ات دوچرخه شد، حتی نام ها برایت اهمیت دار میشود و بدنبال تبار آن خواهی گشت. دوچرخه سواری یعنی دقت کردن در جزئیات. چرا که از لحاظ مغزی، نه آنقدر تند عبور میکنی چون ماشین که داده را ببینی و نه آن قدر کند چون پیاده که تغییر را حس نکنی.

پی نوشت:

پرسش: چرا طوبی را توبا نوشته اند ؟

گمان اولیه ام آن است که از حساسیت نگاه ایده شیخ فضل‌اللهی ها کاسته شود و اجازه نام شدن در کوچه ای محقر را بیابد.

پرسش دوم: چرا این کوچه برای این نام انتخاب شده است؟ آیا تبار و تاریخی از آنچه طوبی انجام داده در این کوچه مستتر و پنهان است؟

https://t.me/parrchenan

دوست

این فیلم و مصاحبه پر از تحلیل و تفسیر جامعه شناسانه است که بزرگان این کرده و می‌کنند. زاویه دید من اما متفاوت است.

این که خود خواستن و دیگری را وسیله و شی دیدن برای رسیدن بیشتر و بالاتر به خود و خواسته های خود یک طیف است که تقریباً بسیاری از ما آن را داریم.

بیش از ده سال است که با جمله ای از رساله قشیریه از قرن سوم و اهل تصوف روزگار میگذرانم و آن را مزه مزه میکنم. بعد از دیدن این فیلم یاد آن سخن افتادم:

«هر که جز دوست دوست بدید دوست ندید»

معنای این سخن برایم این گونه است که همه لذت بودن در دیگری است و پندار و کردار و گرفتار نیازمند معطوف به آن دیگریست و چون این نشد ، آن لذت ناب آن نهایت خوشی نصیب نمی‌شود و بهره ناب از خوشی و روزگار نخواهد برد.

این سخن قرن سومی یک لذت و خوشی حداکثری پیشنهاد دارد که معطوف به آن دیگری است و نه خود و برای خود.

این نهایت دیدن دیگری به عنوان یک انسان و نه شی و کلا و نردبان و ابزاری برای خود_ «من» است.

به گمانم هر چه به این سخن نزدیک تر باشیم احساس خوشی و سعادت و لذت بیشتر خواهیم داشت و هر چه کمتر، در فراغ و رسیدن به آنْ درخواستِ خود و « من» بیشتر خواهیم سوخت.

شاید این سخن مرز بین دوزخ و پردیس باشد.

هر که جز دوست دوست بدید دوست ندید

در ادامه داستانی از تولستوی که به فهم مطلب کمک خواهد کرد.

https://t.me/parrchenan