رباط
انسان امروز و مدرن چیزهای زیادی از آسایش را بدست آورده است که قابل قیاس با گذشته نیست.
اما چیزهایی را لذت های بسیار سادهای را نیز از کف داده است. مثل آسمان شب پرستاره، مثل حضور و مأنوس بودن با اسب و...
به گمانی یکی از آن چیزهایی که ساکنان در اقلیم این سرزمین از دست داده است. از بین رفتن کاروان و کاروانسرا هاست. دیدن و مشاهده کاروان و کاروانسرا یک ایده و بینش به انسان گذشته میداده کاملا عینی و شهودی که ما آن را نداریم. این ایده و بینش و باور در ساختار انسان های خردمند آن زمان گسترش مییافته و زندگی را از لونی دگر میزیستند و از درون آن شاعرانی چون حافظ و سعدی و خیام و... بیرون می آمده است.
حافظ بیتی بس زیبا دارد که برای من حکم قاموس و قانون و نُرم زندگی ام است:
از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
رباط به معنای کاروانسرا و در این شاه بیت مفهوم کلی غزل را میتوان استخراج کرد.
آخر هفته مشغول جا به جایی گل ها و گلدان هایی از خانه ای به خانه خودمان بودیم. خانه ای که مهاجرت کردند و صاحب سخاوتمندش گلهایش را به ما بخشید.
در لختی و عریانی آن خانه که ذره ذره در حال کاهیدن بود در حال کار بودم خانه ای که زمانی پر بود، از وسایل، آدم ها، نفس ها، این را میشد از نوارخانه بزرگ اتاق حدس زد. عبدالواسط، پرهیزگار ، شجریان ، پینک فلوید، سیاوش- ابی، هایده جدید!!...
چه نواها چه گفتگوها در این منزل شده است چه ها شده چه ها رفته
اما کم کم مهاجرت شروع میشود ، این را میشد در حجم زیاد نوارهای آموزش زبان دریافت. تا آنکه هر چقدر هم دل در اینجا داشته باشی چیزی چون مغناطیس، چون ناپیدا چون نیرویی نامرئی تو را میکشاند سمت آنجایی که مهاجرانت رفته اند و تو هم کم کم میروی.
اگر فرصتم زیاد بود دوست داشتم ساعتها در آن فضای منزل بمانم و مشاهده کنم و بی اندیشم.
عکس بگیرم ، جستار بنویسم، همه پیرامون مهاجرت. همه پیرامون ایده_ باور« کاروانسرایی» این که خانه مان ، شهر مان ، سرزمین مان، زیستن مان، مدلی از کاروانسرا است.
این ایده را میشود این روزها در خانه های نیمه خالی و کم کم خالی مهاجرین یافت و زیستی کاروانسرا وار را در زندگی خود جاری کرد.
کاروانسرا، ایده ای متفاوت از ایده اهل ایمان است. اهل یقین. ایده اهل ایمان رسیدن به سر منزل مقصود است، در آغوش راجعون درآمدن و دریا شدن و یگانگی.
اما اما اما ایده کاروانسرا، سرگشتگی است.
از این جا به آنجا از آن کاروانسرا بدین کاروانسرا از آن مقصد به این مبدا از این سرزمین تا به آن دور...
یک سیر بی پایان تا به انتها و عدم شدگی.
فهم این سرگشتگی دروازه ورود به خوشی ها سهل و ساده است.
غزل:
1) شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست / صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
2) اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود / ببین که جام زجاحی چه طرفه اش بشکست
3) بیار باده که در بارگاه استغنا / چه پاسبان و چه سلطان چه هشیار و چه مست
4) از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل / رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
5) مقام عیش میسر نمی شود بی رنج / بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست
6) به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش / که نیستیست سرانجام هر کمال که هست
7) شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر / به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست
8) به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی / هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست
9) زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید / که گفتۀ سخنت می برند دست به دست
https://t.me/parrchenan