بستنی

مادرشان داد و فریاد میکرد و از بالکن خانه نزدیک به یک ساعت در و همسایه ها را فراخوانده بود.

وارد خانه که شدم هر سه کودکِ خُرد در حال گریه بودند. کلان ترینشان ده سال داشت و خُردکان دیگر شش.

سعی در آرام سازی خانم کردم، سپس اولیت بعدیم، کنترل استرس و اضطراب آن خُردکان بود. پس از یکساعت، که دیگر گریه ای نبود و بین زن و مرد آتش‌بس برقرار، قرار بر این شد که تا فردا و فکر کردن به راهکارهای پیشنهادیم، دعوا و فریاد و... را فریز کنند. مثل مرغ گرمی که داخل فریز میرود تا در موعد لازم طبخ شود ( معمولاً این مثال را میزنم تا آن افرادی که پر از خشم و غم و استرس هستند را شیر فهم کنم)

 این فریز کردن وسط دعوا دقیقاً شبیه جبهه جنگ است. در جبهه جنگ ما سه حالت داریم، حالت اول، جنگ. که حالت حمله و دفاع است. دوم آتش‌بس که گاه گداری، تیری خمپاره ای، در میشود و فضا شکننده است و سوم صلح.

در حالت فریز، مرد خانه کنایه هایی به زنش میزد که احتمال شعله ور شدن دوباره میدادن را میداد. هر چه هم به او یادآوری میکردم که توافق کردیم موضوع فریز شود، دستانش را به نشانه قبول بالا می‌برد.

مرد خانه را باید به کاری وا میداشتم.

از گُل دخترکانِ خُرد پرسیدم بستنی دوست دارند. با قیافه های مملو از خنده و نشاط و شادی که ابتدا در چشمانشان و سپس در چهرهشان نُمود یافت سر، به معنای آری، تکان دادند. انگار نه انگار که تا ساعتی قبل پر از گریه بودند. پر از جهنم درگیری بین آنهایی که همه جهان و امنیتشان هستند.

پس، پدرشان را وادار به تهیه بستنی کردم و او نیز پذیرفت.

 نتیجه:

 بستنی را دوست دارم. نه به خاطر سرمایش، نه به خاطر شیرینی اش، نه به خاطر آنکه جگر آدم را در گرمای تابستان خنک میکند، نه به خاطر رنگ و مزه اش، نه به خاطر حال خوشی که ایجاد می‌کند. بل، بدین خاطر که گریه و استرس خُردکان و کودکان را به خنده می‌کشاند. بستنی معجزتی است از برای تبدیل حال خُردکی و کودکی به دگر سو.

 

 فرضیه ای در پندارم شکل گرفته است: اینکه به هر میزان که علاقمند به بستنی هستیم، به همان میزان با کودک درونمان، دوستیم.

تابستان را از برای بستنی هایش دوست دارم و بستنی چیزی است چون دیدن لبخندِ محبوبِ از سفر باز آمده. همان قدر دلنشین.

 

آن را که تو از سفر بیایی

حاجت نبود به ارمغانی

گر ز آمدنت خبر بیارند

من جان بدهم به مژدگانی

دفع غم دل نمی‌توان کرد

الا به امید شادمانی

گر صلح کنی لطیف باشد

در وقت بهار و مهربانی

سعدی

 

@parrchenan

روح یک خانه

در حوزه کارم، معمولاً برای حالات غیر جسمانی آدم ها، کلمه روان بکار میبرم و از بکار بردن کلمه هابی چون روح یا روحی اجتناب میکنم.

 اما معتقدم هر چیزی یک روح دارد. اما برای تعریف آن واژه نمی یابم. منظورم از روح نیز امری غیر مادی نیست. شاید نزدیک ترین تعریف به معنای جمله « هر چیزی روح دارد» تشابه فامیلی ویتگنشتاین باشد. یا مثل روح برجام که چندین بار در ادبیات سیاسی آن را شنیدیم.

 با این مقدمه سراغ نتیجه گیری ماجرا میروم:

هر خانه ای روحی دارد و بدون آن، خانه، کالبدی و ساختاری مرده است. از نظر من روح یک خانه در حضور یک زن تجلی می یابد و بدون آن، کالبدی بیش نیست.

خانه ای که در آن محبوبی، همسری، مادری، خواهری، نباشد، کالبدی بی جان است و از معنا تهی است، فرقی ندارد یک اتاقک سه در چهار باشد، یا خانه ای چند صد متری.

هوای روح یک خانه را داشته باشیم.

 

 

 شیفتم تمام شده و عصر جمعه ای لعنتی بود. ماموریت اورژانسی خورد و به آدرس رفتم. دعوایی زناشویی بود که سه دخترک این خانه بسیار گریه می‌کردند. شاید اگر جمعه نبود، تنهایی نبود، گریه دخترکان نبود این چنین بهم نمیریختم. باری

 علاقه ای به یادآوری یک ساعت و اندی که در آن خانه بودم ندارم. فقط یادم است که همچون یک معدنچی دانه های عرق چهره و بدنم به هم متصل میشدن و شُره می‌کردند.

 زن آن خانه که از مرد نابلد زندگی اش به ستوه آمده بود، در پایان و هنگام خروجم گفت با شما حرف دارم. میخواهم درد دلم را بگم. 

 ده دقیقه ای مسلسل وار گفت. مرد زندگی اش، همسر داری بلد نبود. به این باور نرسیده بود روح یک خانه یعنی زن.

 

@parrchenan

جامعه‌شناسی خودکامگی

جامعه‌شناسی خودکامگی

 نوشته علی رضا قلی

 

 هر متن تحلیلی که با استناد و تحلیل ابیات و ادبیات گذشتگان باشد دوست دارم و آن را دنبال میکنم. نوشته ها و تحلیل های اینگونه گویی با زبانی امروزی، ترجمان آن چیزی میشوند که در گذشته سروده شده است و پس از معجزتی چند صد ساله هنوز زنده مانده اند و این یعنی هنوز مخاطبانی دارد و زنده هستند.

این کتاب به ضحاک و ابیات مرتبط با آن در شاهنامه فردوسی می‌پردازد و برای من سخت آموزنده بود.

 رضا قلی با تحلیل خود نگاهی سراسر نقادانه را به فرهنگ ایرانی وارد دانسته است. همان نگاهی که فردوسی می‌توانست امروز به این فرهنگ داشته باشد.

 این نگاه نقادانه، حتی گاهی گریبان مخاطب را نیز میگیرد. از این کتاب دو نکته را برداشت کردم و تلاش دارم در جوف پنداره ام بماند، البته که جای نکات بسیار دیگری دارد.

یک، فردوسی ایران را جادوستان، نام می‌نهد. رضا قلی در تحلیل این نان ،اینگونه بیان میکند که: سرزمینی که عواطف دست بالاتر نسبت به تعقل‌ورزی دارد. 

یعنی از هزار سال پیش نکته ای که فردوسی دیده است در بطن زندگی ما حضور دارد.

بگذارید مثالی بزنم:

آیا شده است که یک خرابکاری یا یک بی نظمی یا یک چالش نا خواسته در زندگی پیش بیایید و دیگرانی آن را به مصلحت، قسمت، حکمت!! صلاحدید و... تعبیر کنند و کم کم خود نیز بدان باورمند شویم؟؟

یا اتفاقی را به چشم زخم و چشم خوردن نسبت دهیم؟

 این فضا آیا پر از عواطف و احساسات و جادوستانی و خالی از تعقل ورزی نیست؟

 ما هنوز چشم داشت نیروهای اهورایی و غیر مادی هستیم؟ و حتی بدان پوشش های پزشکی و علمی پوشانده ایم. نمونه اخیر آن این بود که برای درمان و پیشگیری از کرونا، علمای حکیم طب اسلامی!! انِ الاغ و بنفشه تجویز کردند و مردم را از واکسن های مخوف و بحران زا و نابود کنند هوش معنوی!! برحذر داشتند.

دوم، از زاویه ای دیگر به روایتی که در کتاب رضاقلی اشاره کرده است می‌پردازم.

حکایت:

«احمدبن عبدالله خجستانی را پرسیدند که تو مردی خربنده (خرکچی) بودی امیری خراسان چون افتادی؟ گفت به بادغیس در خجستان روزی دیوان حنظله بادغیسی همی خواندم به این دو بیت رسیدم:

مهتری گر بکام شیر در است

 شو خطر کن زکام شیر بجوی

یا بزرگی و عزت و نعمت و جاه

یا چو مردانت مرگ رویاروی

داعیه‌ای در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم راضی نتوانستم بود خران را فروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و به خدمت علی بن لیث شدم علی بن لیث مرا به خراسان به شحنگی اقطاعات فرمود و من از آن لشکر سواری صد به راه کرده بودم و سواری بیست از خود داشتم چون به کروخ رسیدم فرمان عرضه کردم آنچه به من رسید تفرقه لشکر کرده‌ام و به لشکر دادم، سوار من ۳۰۰ شد چون به خواف رسیدم و فرمان عرضه کردم خواجه گان خواف تمکین نکردند و گفتند ما را شحنه ای باید با ده تن. رای من بر آن جمله قرار گرفت که دست از طاعت صفاریان بازداشتم و خواف را غارت کردم به بیهق درآمدم ۲۰۰۰ سوار بر من جمع شدند بیامدم و نیشابور را گرفتم و کار من بالا گرفت و ترقی همی‌ کرد تا جمله خراسان خویشتن را مستخلص گردانیده و احمدبن عبدالله به درجه ای رسیدیم که به نیشابور یک شب سیصد هزار دینار و پانصد سر اسب و هزارتا جامه بخشید و امروز از ملوک قاهره یکی اوست»

 رضا قلی از بستر و زاویه ای دیگر این موضوع را دیده است. اما من از منظری دیگر بدان می‌پردازم.

 این که دو بیت شعر،یک خرکچی را به امیر خراسان تبدیل کرد. اینکه اثر حرف و سخن و واژه و داستان را بیابیم. این که یک جمله میتواند کارها بکند.

پس

 بیایید داستان ها و روایت‌های خود را برای دیگری ها بیان کنیم. شاید جرقه ای شعله ای و آتشی شد. اثر سخن را جدی تر بگیریم و تا میتوانیم راوی داستان های خود باشیم و شنونده داستان های دیگران که شاید جرقه ای شدند بر ما.

 

این کتاب را به دوستای که دغدغه انتخاباتی شرکت کردن یا نکردن داشتند پیشنهاد میکنم، چرا که از فردا روز انتخابات باید خودمان را در بستری فرهنگی و اجتماعیِ دیگر رشد دهیم.

 

 

@parrchenan

پوچی

پرچنان:

مدتیست مدل نثر نویسی ام را از جستار نویسی به کوتاه نویسی ( توییتری) تغییر داده ام

 ممنونم میشم اگر نظری پیرامون این تغییر داشتید بیان کنید

 

پوچی

 

همیشه، دائم آگاه نیستی که این هست‌بودن،چه مقدار پوچ و تو خالیست، گاهی خیلی جدی فرض میکنیمش. گاهی اعمال و رفتار و شغل و زندگی و خانه و...در حد کمال، در اوج کمال میگیریم . 

 

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش

که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

 

چرا؟ چون یادمان رفته است پوچیِ هستی را. زندگی را بازی فرض نگرفته ایم. یک عنصر بسیار جدی لحاظ کرده فراموش کرده ایم، پوچیش را.

 معتقدم زندگی شبیه بازی گُل یا پوچ است. حتی گل اش هم پوچ است و بی معنا.

 باری چه شد به این افکار در پندار رسیدم؟

هوس تخمه کرده بودم. تخمه خوردن بدون تماشا کردن چیزی برایم بی معنی است. معنا ندارد، چیزی نگاه کنم و تخمه بشکنم. تلویزیون را باز کردم، فوتبال تیم زردها و قرمز ها را نشان میداد. تا تخمه تمام شود، بازی این دو تیم را دیدم، و چون تخمه تمام شد، تلویزیون را خاموش کردم.

صبح که بیدار شدم، از اخبار تلگرام فهمیدم، تیم زرد سوئد بود و تیم قرمز اسپانیا.

مدتها بود تلویزیون ندیده بودم و بواسطه هوس تخمه کردن، تلویزیون را روشن کردم. تلویزیون برای من پر از پوچی است. پوچی را حناق میکند در وجود آدم. سکوت خانه را، کتاب را، حتی فیلم خود خواسته دیدن را به تلویزیون بی‌معنا روشن ترجیح میدهم. گویی در حال اول کارگردان پوچی زندگی هستی و در حالت دوم منفعلِ پوچی خود. تخمه شکستنِ تنها بر روبروی تلویزیون، برای من لحظات باز کشف پوچی است.

 

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده کیست تا بما گوید باز

 

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز

خیام

 

 

@parrchenan

تاور

بالای تاور رفته بود، خیلی بلند بود، کلان بود، حتی نردبان آتش‌نشانی هم به آن نمیرسید برای رسیدن به نزدیک ترین جا برای با او گفتگو کردن نیاز بود از ساختمان نیمه ساز بلندی از طریق راه پله ها بالا بروی، صدها پله.

رفته بود نوک نوک نوک تاور، یعنی هیچ کاری نمیشد کرد جز سخن شنیدن و سخن گفتن. پس از کلی حرف، به بهانه سیگار کشاندیم نزدیک اتاقک تاور.

 نزدیک هفت ساعت فرایند امداد طول کشید.

وقتی که از روی میله های تاور بدون هیچ ایمنی این سمت و آن سمت می‌رفت ضربان قلبم شدت می‌گرفت. سه چیز را آرزو داشت تجربه کند:

 درد تیر خوردن! درد پاچیدن!! و درد مرگ.

شاید ساعت‌ها کار کردن در آن ارتفاع بسیار بلند، هر روز و هر روز، تنها تنها تنها، آفتاب آفتاب، هر آدمی را به افکاری این چنین جریان دهد.

نتیجه راوی:

به نتایج احتمالی منفی شغل‌هایمان، واقف باشیم و در صورت لزوم از یک کارشناس مرتبط کمک بگیریم. آثار منفی می‌تواند جسمی یا روانی باشد.

 

 در روزهای بعد بیشتر از این پرونده خواهم نوشت.

 

@parrchenan

کلان

از بیمارستان برای طفلی سه ماهه زنگ زده بودند. لگنش شکسته بود. تبعه افغانستان بودند. از مادرش شرح حادثه را میپرسم، می‌گوید: از دست برادرم افتاد. میپرسم چند سال دارد؟

ابتدا، سخنش را درست متوجه نمی‌شوم، یک «ک»و «ل»ای شنیده ام. میپرسم: کرو لال است؟

 اینبار تلاش می‌کند گویاتر پاسخ دهد.

می‌گوید: کلان است.

نئشه این واژه میشوم. یعنی بزرگ است؟ و سر تکان میدهد.

چقدر از این واژه میشود بیشتر استفاده کرد و ما کم تر استفاده میکنیم.

مثلا در جمله بیاورم: او کلان تر از علی است و علی خُرد تر از ناصر.

فارسی بکری دارن افغان‌ها.

 

@parrchenan

ادامه قسمت قبل

به مادر کودک تاکید میکنم

حتما روانشناس کودک و در صورت لزوم روانپزشک، او را معاینه و مصاحبه نماید. اما پاسخ میدهد: مردم نگویند فرزندش را قرصی کرد!؟

مجبور میشوم به تاریخچه خودش رجوع کنم:

خانم انتخاب اشتباهی که برای ازدواج کردید را دوباره تکرار نکنید. فرزند شما نیاز به مشاوره دارد.

پی نوشت:

۱. لا یلدغ المؤمن من جحر مرّتین

مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمى شود. پیامبر

۲. انتخاب هایمان را به حرف و نظر دیگران مربوط نکنیم.

 

 

 

 

@parrchenan

تهدید

از بازدید منزلی در حال بازگشت به اداره هستیم. تا میرسیم ، دست به گزارش میشوم و پرونده را قضایی میکنم. 

چرا؟

در مصاحبه بیان شده بود که پدر کودک که مصرف کننده و شیشه ای هست، کودکش را تهدید های گوناگون میکند. یکی از انواع تهدید هایش آن بود که با ساطور انگشت هایت را قطع میکند. یا از بالکن پراش میکند.

 پدر کودک گاهی دچار توهم میشد.

 کودک شبها خوابش نمی‌برد.

نتیجه:

۱. کودکانمان را تهدید نکنیم. هر تهدیدی. اگر این تهدید نمره صد از صد میگیرد، تهدید نمره ده از صدی هم نکنیم. 

۲. مرز تنبیه و تهدید و خشونت و انتخاب کردن را بشناسیم.

 

پی نوشت:

از مادر کودک سیؤال بی ربطی میپرسم، چی شد شما با این آقا ازدواج کرده اید؟ سیستم خانوادگی و تربیتی تان به فضای این مرد نمی‌خورد؟ 

 پاسخ:

پانزده سالم بود و عاشقش شدم، بچگی کردم و پایم را در یک کفش کردم که او را میخواهم.

نتیجه:

 دختران و پسران جوان، زود ازدواج نکنید. درد و رنج آثار این حرکت را انسانی دیگر به شدید ترین حالت، ممکن است تحمل کند و درد و رنج شما را مضاعف کند.

 تا سن بیست سال به تجربه بزرگسالان خود اعتمادی نسبی داشته باشید و به وزن این تجربه بر عقل و عواطف و درایت خود سنگینی بیشتری دهید.

 

@parrchenan

جوجه

بازدید از منزلی رفته بودیم و منتظر که مصاحبه کنیم.، خانه و خانواده درون آن تِم مذهبی داشت.
یک جوجه وسط فرش راه می‌رفت و جیک جیک می‌کرد. میشد حدس زد حیوان خانگی کودکی است.
پرتاب شدم به کودکی خود. احتمالأ خیل عظیمی از دهه شصتی ها که تنها حیوان خانگی مجاز جوجه بود نیز با دیدن این صحنه پرتاب میشدند. آن زملن ها خبری از پِت و سگ و گربه انواع و اقسام نژاد ها نبود.
دمپایی  پاره می‌دادی و جوجه می‌گرفتی. سر هر کوچه دست فروشی جوجه رنگی می‌فروخت.
معمولاً تابستان با چند تایی جوجه شروع می‌شد و اگر زیر دست و پا له نمیشد یکی دوتا شاید آخر تابستان می ماند و همین که به اولین قوقولی قوقول ها افتاد سر از دیگ غذایی در می‌آورد.
 در خانه مددجو بودم و به توک زدن های جوجه بر روی فرش خیره بودم، راه رفتنش بر روی نقش های قالی  هر دم مرا در کودکی خود پرتاب می‌کرد.
اما روزگار، تنها چند سال زمان لازم داشت تا آن سبک زندگی به سبک زندگی پِت محور و دلسوزی بی امان به سگها تبدیل شود.
پی نوشت:
همچنان جوجه داشتن را دوست دارم  هم فال بود و هم تماشا و هم در نهایت پروتئین خانه ای میشد.
@parrchenan

آب بازی

آب بازی، به نظرم یکی از ساده ترین و بی دردسرترین تراپی های تابستانه است.

 اگر به هر دلیلی در قبض روحی( روانی) گرفتار شدیم. کافیست آب بازی را امتحان کنیم.

هوا هرچه گرم تر، پس، آب سرد تر باشد، اثر آب بازی و خیس بازی عمیق تر. این یک تجربه شخصی است و برای آن عیار علمی و معرفتی ندارم.

در این جور مواقع آدم حوصله آب بازی اش هم نیست. آن وقت چاره چیست؟

حضور یک آدم خُل، یک دوستِ ریفیق، یک دیوانه کامل، اینجا ها بدرد میخورد. کافیست به او بگویید و او راه حلی پیدا میکند برای خیس بازی. حتی اگر منصرف شوید آن خُل، کار خود را خواهد کرد. تابستان گرم امسال از آب بازی به راحتی عبور نکنیم و تابستان را تا میتوانیم خیس بمانیم.

دو

گاهی با دوچرخه که سربالایی ها تهران را رکاب میزنم، از خیسی تعرق، جای خشکی در لباس هایم نمانده است. این خیسی ناشی از فعالیت شدید بدنی_ ورزشی را هم دوست دارم.

سه

 دوچرخه سواری های عصرگاهی تهران را هم.

 با محبوب کوچه های شهر را رکاب میزنی، پارک و بوستانی بین راه توقف می‌کنی و چای و تنقلاتی که محبوب بیاورده را نوش می‌کنی و گرم صحبت میشوی. گفتگوهای تلفیقی با دوچرخه یکی از لذت بخش ترین گفتگو هاست.

 

@parrchenan

افغان

صبح اول وقت خودکشی خورده بود و به آدرس اعزام شدیم.

مهاجری افغان از بلندی تهدید به پرتاب می‌کرد. مدعی بود حسابش را پرداخت نکرده اند. زنگ زدیم صاحب کار آمد او مدعی بود حق و حقوق اش را پرداخت کرده است.

در نهایت پایین آوردندش‌.

پلیس رو به او کرد و پرسید مگه قرارداد نداری؟، که بروی شکایت کنی؟

نه ندارم هیچی ازشان ندارم. گرسنه هستم.

پی نوشت:

۱.خانه های میلیاردی ما چه تباری در خود نهفته دارند؟

۲. مهاجر، مهاجر، مهاجرت و...

۳. کارگر، کارگر، کارگر...

و کجاست حق و عدالت؟

 

 نتیجه‌گیری:

گاهی بدون آنکه بدانیم خود مروج بی عدالتی در حق دیگری می‌شویم. حواسمان باشد این گونه نشویم. در مثال بالا شاید مالک ساختمان از اتفاقاتی که شریک سازنده در آن دخیل بود روحش خبر دار نباشد. روح ناخبر نباشیم.

 

دو. اگر فردی غیر بود مثلا مهاجر بود، همان برخوردی را کنیم که با یک ایرانی میکنیم. در مثال بالا آتش نشانی رفتاری بدون تبعیض داشت

@parrchenan

دختره زیره

این جستار خیلی کوتاه با این مقدمه و ادله ها شروع میشود. اگر a مساوی b باشد و b مساوی c آنگاه a مساوی c است.

۱. معتقدم آشپزی هنر است

۲. هر هنرمندی امضا دارد

در نتیجه هر آشپزی امضا انحصاری خود را یا با طرح یا با مزه یا عطر و یا یک نوع غذا بخصوص نشان میدهد.

مثلا ممکن است یکی در هر سفره غذایی، یک سالاد بگذارد. امضا او میشود سالاد.

این ایام و حضور سرو چمانم که اینک میل چمن کرده است، در حال کشف امضا او بودم و در لحظه ای، هنگامی که عطر آن در دهانم پخش شد، یافتمش و زان پس گاهی با اسم هنری- آشپزی اش صدا میکنمش:

دخترِ زیره.

با توجه به تبار کرمانی سرو چمان، و حضور زیره در آن اقلیم، زیره به بهترین نحو و دم در اکثر خوراکهای او حضور دارد.

و آن قدر این عطر برایم لذت بخش است که پرسیدمش کیک زیره هم میشود درست کرد؟

 و باید باشید و ببینید که با نگاه و زاویه مردمک هایش چگونه پاسخ می‌دهد.

 

پی نوشت:

۱. شاید این سوال برای خواننده ای پیش آید که این جُستارک را برای چه نوشته ام؟ دو هدف را دنبال میکنم. اینکه خودم با جزئیات بیشتری به ریز ترین به

 

چکه های زندگی ام نگاه کنم و از لحظه لحظه‌هایش لذت ببرم و از نکات جزئی حداکثر لذت را بر خود و محبوبم تحمیل کنم. و دوم آنکه به خوانندگانم نیز این پیشنهاد را بدهم که به زندگی از این زاویه دید نیز بنگرند و بر خود و عزیزانشان مهر و مهربانی را بیشتر ببخشایند.

۲. چندین پست پیرامون امضا آشپز در سال‌های پیش نوشته ام که آنها را هم دوست دارم.

 

@parrchenan

ادامه

بعد از این پست اندیشیدم، با آنکه با دیدن دخترک معلول و فضایی که برایم ترسیم کرده بود حسی از واژه آزادی و پاییون یافته بودم، اما اگر در مقام عمل بر می آمدم و با توجه به تجربه سال‌ها مربی گری، احتمال بالا، پس از بازگشت دخترک معلول، ویلچر برقی اش را می‌گرفتم، البته بصورت دموکراتیک تر و تجمیع و سمع و نظر همه نظرات و اجازه دفاع به فرد خاطی.

داشتم می‌اندیشیدم مقام پندار و سورئالم با واقعیت و رئالم فرق بسیار دارد. در مقام عمل گاهی بسیاری از پندارها زیبا و عزیزمان را مجبوریم قربانی کنیم.

 

@parrchenan

پاپیون

گزارش شده بود دختری ویلچر نشین در پارک ولست و از مردان پارک درخواست های نامتعارفی دارد.

به آدرس اعزام شدیم. دخترک را روی ویلچر برقی دیدم.

با او مصاحبه کردم و متوجه شدیم از مرکز نگهداری معلولین فرار کرده است. پس به توافق رسیدیم که او را به مرکز خودش بازگردانیم.

دختر، معلول جسمی حرکتی بود و گمان دارم تا حدودی هم آیکوی بالایی نداشت.

می‌گفت:« فرار کردم چون دلم گرفته بود، چون می‌خواستم هوای تازه بخورم. آقا، چرا ما هیچ وقت بزرگ نمیشویم؟ چرا این‌قدر بدبخت هستیم؟ استرس دارم میترسم تنبیه ام کنند...»

پاسخ دادمش خوب فرار کرده ای حدی از تنبیه را میشود انتظار کشید. و اینکه برای شب و نیمه شب چه تدبیری اندیشه کرده بودی؟ پاسخم داد هیچ.

وقتی که به مرکز مربوطه تحویل دادمش، اولین کاری که انجام دادند، ویلچر برقی اش را گرفته و ویلچر معمولی دادند...

اما حسم:

۱. در کل مسیر در این حس و پندار بودم که با پاییون همراه شده ام. پاییونی که همه عمر میخواست از جزیره گویان برای رسیدن به آزادی فرار کند. حتی اگر امواج سهمگین و مرگ‌آور اقیانوس مانعش باشد.

۲. وقتی ویلچر برقی اش را گرفتند یاد کودکی ام افتادم. محله ما محله کفتر بازها بود. و من کفترهایی داشتم که رها بودند و در قفس نگهداری نمی‌کردم. در نتیجه بسیاری از کفترهای سِلِ های کفتر بازها دیگر را گمراه کرده و با خود به پشت بام خانه ما می‌آورند.

وقتی کفتر سِلِ دیگری را به صاحبش میدادم، اولین کاری که میکرد، پَرِشان را می‌چید. پر پروازشان را. اولین تنبیه ممنوعیت پرواز است.

نتیجه راوی:

آزادی، دلم برای این واژه تنگ شده بود.

 

پی‌نوشت:

اما چه شده بود که شهروندی به ما زنگ زده و آدرس پارک را به ما داده بود! زنی بود که نه از حب علی که از بغض معاویه زنگ زده و گزارش کرده بود. چرا؟ چون به دوست پسر این خانم شهروند، پیشنهاد رابطه داده بود و این زن، رابطه خود و پارتنرش را در خطر دیده بود!!!

 

@parrchenan

ون

با راننده ونِ اداره در هوای ابری بارانیِ بهارهِ تهران در حال رفتن به سمت آدرس هستیم.

با او احساس راحتی دارم. مردی عاطفی و اهل دلی است. و سالها چون من مربی کودکان بوده است. و این تاریخچه مشترک ما را با هم همدل کرده است.

 مسیر نسبتا طولانی را باید پشت سر بگذاریم. در طول مسیر چندین جا را نشان میدهد در پنداره اش بایگانی شده بودند. 

وجه مشترک این نقاط جاهایی از شهر بود که در این چند وقته برای خودکشی به آدرس اعزام شده بود.

پی نوشت:

۱.مغز و حافظه چیز عجیب غریبی است. چیزهایی را نشان دار میکند و حتی چیزهایی را اجازه مشاهده میدهد که دلیلی برای آن متصور شده باشد.

۲. و به شغلی می اندیشم که خاطره هایش حافظه هایش و نشان دار شده هایش، لحظات مماس با مرگ دیگران است.

این خط مماسِ مرگ گویی اثری عمیق در خاطره و حافظه دارد

 

@parrchenan

 

 

با پیرمرد گرم سخن بودم. نزدیک به یک قرن زیسته بود و خوش صحبت میزد هنوز.

از فرزند داشتن میگفت. اما استدلالی که آورد بشدت بوی فایده گرایی آن هم از نوع فایده گرایی فردی را داشت. تا به حال به این اندازه رُک و صریح نشنیده بودم چنین استدلالی را.

گفت: فرزند باید زیاد داشته باشی، اگر فرزند یکی داشته باشی تا تب کند نگران خواهی شد اگر از دست برود دیگر فرزندی ندارم!

 

پی نوشت:

۱.شاید لازم است به نیت های عمیقاً درونی تر خود برای اعمال و رفتار و پنداره های خود برگردیم.

۲. معتقدم در هر عملی، تاکید میکنم در هر عملی، ابتدا یک نیتِ خود،خواهانه( خود+ خواهان) و سپس ممکن است یک نیتت دیگر خواهانه وجود داشته باشد.

 یعنی اولی از الزام میآید و دومی از امکان. با کنکاش در اعمال و رفتار خود میتوان این دو نیت را کشف کرد.

 

 

 @parrchenan