گزارش شده بود دختری ویلچر نشین در پارک ولست و از مردان پارک درخواست های نامتعارفی دارد.

به آدرس اعزام شدیم. دخترک را روی ویلچر برقی دیدم.

با او مصاحبه کردم و متوجه شدیم از مرکز نگهداری معلولین فرار کرده است. پس به توافق رسیدیم که او را به مرکز خودش بازگردانیم.

دختر، معلول جسمی حرکتی بود و گمان دارم تا حدودی هم آیکوی بالایی نداشت.

می‌گفت:« فرار کردم چون دلم گرفته بود، چون می‌خواستم هوای تازه بخورم. آقا، چرا ما هیچ وقت بزرگ نمیشویم؟ چرا این‌قدر بدبخت هستیم؟ استرس دارم میترسم تنبیه ام کنند...»

پاسخ دادمش خوب فرار کرده ای حدی از تنبیه را میشود انتظار کشید. و اینکه برای شب و نیمه شب چه تدبیری اندیشه کرده بودی؟ پاسخم داد هیچ.

وقتی که به مرکز مربوطه تحویل دادمش، اولین کاری که انجام دادند، ویلچر برقی اش را گرفته و ویلچر معمولی دادند...

اما حسم:

۱. در کل مسیر در این حس و پندار بودم که با پاییون همراه شده ام. پاییونی که همه عمر میخواست از جزیره گویان برای رسیدن به آزادی فرار کند. حتی اگر امواج سهمگین و مرگ‌آور اقیانوس مانعش باشد.

۲. وقتی ویلچر برقی اش را گرفتند یاد کودکی ام افتادم. محله ما محله کفتر بازها بود. و من کفترهایی داشتم که رها بودند و در قفس نگهداری نمی‌کردم. در نتیجه بسیاری از کفترهای سِلِ های کفتر بازها دیگر را گمراه کرده و با خود به پشت بام خانه ما می‌آورند.

وقتی کفتر سِلِ دیگری را به صاحبش میدادم، اولین کاری که میکرد، پَرِشان را می‌چید. پر پروازشان را. اولین تنبیه ممنوعیت پرواز است.

نتیجه راوی:

آزادی، دلم برای این واژه تنگ شده بود.

 

پی‌نوشت:

اما چه شده بود که شهروندی به ما زنگ زده و آدرس پارک را به ما داده بود! زنی بود که نه از حب علی که از بغض معاویه زنگ زده و گزارش کرده بود. چرا؟ چون به دوست پسر این خانم شهروند، پیشنهاد رابطه داده بود و این زن، رابطه خود و پارتنرش را در خطر دیده بود!!!

 

@parrchenan