قسمت دوم

قسمت دوم

اما به خنده ها و صدای بلند جوانانی اندیشیدم که ساعت سه بامداد، بعد از تعطیل کردن حسینه در کوچه ایستادن و حرف زدند.

یادم می‌آید نوجوان بودم و با گروه کوهنوردی خودمان به کوه میرفتیم، صبحگاهان، به روستا یا دهی می‌رسیدیم احمد آقا، بزرگ گروهمان به ما تاکید داشت با صدای بلند حرف نزنیم، چرا که ممکن است مزاحمتی برای خواب اهالی درست کنیم. یا اگر عصرگاهی به روستایی می‌رسدیم به زوج هایی که دست هم گرفته بودند تاکید می‌کرد فضا روستا با شهر فرق است و مناسبات روستا شاید این نوع روش راه رفتن را بر نتابد.

آن شب به همه این خاطراتی که در بالا اشاره کردم اندیشه ام رفت.

این جوانها که اکنون در حال هِر و کِر در ساعت سه بامداد هستند را چه کس آموزش داده که رفتار نه‌اینست. اگر کم کاری و گناهی باشد گردن آموزش و پرورش ماست که اینها را یاد فرزندانش نداد. یاد نداد واقعیت های عینی زندگی در شهر، در آپارتمان چیست؟ و اگر ما آنها را در دوازده سال تحصیل یاد نگریم در کجا و چه معلمی یادمان خواهد داد؟

نتیجه‌گیری:

تا میتوانیم ابتدا خود و سپس فرزندانمان را با امر واقعی و واقعیت، آشنا کنیم همین چیزهای حسی که قابل ادراند و راهکارهای مواجه با آن را بیابیم و واژه بیکران و ناپیدا و انتزاعی و مبهمی چون حقیقت را با احتیاط استفاده کنیم چرا که قابلیت کرداری کمتری دارند.

https://t.me/parrchenan

شب احیا

شب قدر است و دل دردی مرا فرا گرفته است. در کش و قوس آن دلدردم که ساعت دوازده و ربع درب حسینه پایین منزل باز میشود و مداح آن پشت میکروفون که یک باند آن به خارج حسینه راه دارد الغوث الغوث میخواندن می آغازد. دل دردم تشدید شده است و مداح تا اینجا با صدای بلند خود به مسمار سرخ شده و قدرت لگد آن نانجیب و چند صحنه از کربلا و بریده شدن دست و... اشاره کرده است. نزدیک های ساعت دو بامداد برنامه آنها تمام می‌شود. مداح به حضار اشاره کرده و دعای قبولی این شب زنده داری را برای جمع میکند و جمعیتی بین بیست تا سی نفر خارج میشوند و در نهایت یکساعت نیز عوامل بیرون حسینه به خنده و صحبت کردند با صدای بلند می‌پردازند‌ و سه بامداد، سکوت شب فرا می‌رسد.

در این که این رفتار با قاموس دین و مذهب در تضاد است شکی نیست و روح دین و مذهب چیزی دیگر بوده است را باورمندم و اما از زاویه ای نقادانه به این موضوع می نگرم: این که همین رسم که نام دین و مذهب را یدک می‌کشد و دین مداری مذهبی عده ای از انسان‌ها بدین گونه ظهور و بروز کرده است مرا به شک می اندازد. این که این نوع دین مداری گویی درک خود را با واقعیت با بدهی ترین امور ممکنه از دست داده است. این که تا نیمه های شب داد و فریاد و نعره زده و مزاحم خوابیدن دیگران در عمق شب باشی و از آن مهمتر آن را عملی نیک شمرده و برای قبولی این عمل دعای قبولی از خداوند کنند مرا می‌ترساند. چرا؟

چون که این نوع دینداری درک خود را با واقعیت آن هم بدیهی ترین نوع واقعیت از دست داده است. واقعیتی چون برآمدن خورشید و روز و آمدن سیاهی شب و خوابیدن عموم انسان ها عموم پستان‌داران و حتی عموم حیوانات از دست داده است. بر چنین افرادی که به این از دست دادن دچار شده باشند بیمناکم. اصولاً هر ایده و اندیشه و فکری که انسانها را از واقعیت بدیهی دور و به امری غیر واقعیت رهنمون سازد، واقعیت را قربانی غیر واقعی کند میتوان به آن با دیده تردید نگریست.

https://t.me/parrchenan

چشمهایش

چَشمهایش
بزرگ علوی

چند کتاب همزمان با هم در حال خواندن هستم و خیلی کند جلو میروم، چَشمهایش را روزهای عید در کتابخانه منزل سروچمانم یافتم و خواندم.

کتاب عاشقانه خوبی بود، حال و هوای جغرافیای کتاب را به واسطه حضور فعلی منزل در همان حول و حوش بیشتر درک کردم و مزه ویژه‌ای بخشید.وقتی آدرس های داستان که در حول و حوش دهه بیست می‌گذرد را مرور میکردم و می‌دیدم هنوز بعضی همان نام را دارد که در کتاب بود.
حس عاشقی را از زبان یک زن شیوا و رسا معرفی کرد. اما آنچه که من از این کتاب دریافتم:
رجوع به تاریخچه آنچه که برایم مهم است، بخصوص آثار هنری، و یافتن عواطف و احساسات انسانی پیرامون آن، اثر هنری را تر میکند.
گفتگو پیرامون اثر هنری غنای آن را بیشتر می‌کند و اجازه می‌دهد در جان آدمی نَشت کند.
نتیجه‌گیری:
پیرامون آثار هنری که دیده ایم، از جمله فیلم و سینما، تابلو ها و پرده ها گفتگو کنیم، حتی شده به تاریخچه آنها رجوع کرده و آن ها را دریابیم.

پی نوشت:
واژه چَشمها را با فتحه ادا میکنم. گاهی بر من خرده گرفته اند که چرا مثل افغانها میگویی چَشمه؟ این چه لهجه است که صحبت می‌کنی؟
در پاسخ از آنها پرسشی مطرح میکنم: کلمه جایگزینی که به جای باشه در محاوره استفاده میکنند چیست؟ مثلا وقتی بگویند این کار را بکن و اگر پاسخ تو باشه باشد کلمه جایگزین چیست؟
پس از درنگی، اندیشیده و می‌گوید: چَشم. یعنی در پاسخ فلانی این کار را بکن می‌گوید چَشم.
اینجاست که توضیح بیشتری از این واژه میدهم. چَشم به معنای باشه ای که استفاده میشود جمله بر روی چشم است که به مرور زمان بر روی، حذف شده و تنها چَشم مانده است. با این دیالوگ به فرد پرسش کننده نشان میدهم که خود نیز واژه را چَشم استفاده می‌کرده و از آن غافل بوده است.

اما پیشنهاد میکنم هیچ گاه واژه چَشم به معنای باشه را استفاده نکنید و به همان باشه بسنده باشید. این ادبیات به گذشته دور زبان فارسی باز میگردد، زمانی که قرار بود سخن و دستور و فرمان آن مهتر و ارباب و سلطان بر عزیزترین جای آدمی که همان چَشمهایش است نشیند که اگر دستور انجام نشد کوری را مستحق خود بداند.
برای چیزهای خُرد و کلان از چَشمهایمان مایه مگذاریم.

https://t.me/parrchenan

کارگردان قصه‌های مجید

سلام، می دانم که در زمینه ی مددکاری اجتماعی تجربه هایی دارید.

به وبلاگی برخوردم که نویسنده اش گویا قصد خودکشی دارد. آیا می توان از طریق مجاری قانونی نشانی نویسنده را پیدا کرد و خانواده اش را از این خطر خبردار کرد؟

به نظر شما بهترین شکل مواجهه با این مشکل چیست؟ و آیا کاری از دست کسی بر می آید؟ لطفاً اگر ممکن است در یک پست در این مورد توضیح دهید

سلام دوباره

گویا موضوع به خیر گذشت،

شاید با لطف و تدبیر شما یا دوستانی چون شما.

به هر حال ممنونم و ببخشید که شما را درگیر کردم.

البته امیدوارم پستی بگذارید و به خوانندگان بگویید در چنین مواقعی چه می‌توان کرد، و آیا اصولاً با این عدم دسترسی به فرد، کاری از کسی برمی‌آید؟

یا اگر قبلاً چنین پستی داشته‌اید، لطف کنید و نشانی‌اش را بدهید.

با ارادت فراوان.

چند صباح قبل بود که این پیام و یک روز بعد پیام دوم را دریافت کردم. با توجه به خودکشی خالق قصه‌های مجید زمان را مناسب دیدم که پیرامون آن، جستارکی بنویسم.

به قول همکاران سابقم آن زمان که در خط تلفن ۱۲۳ کار میکردم، فرد مناسبی برای گفتگو با اقدام کنندگان به خودکشی بودم. اما در کارنامه ام یک خودکشی موفق پرتاب از بلندی را نیز متاسفانه دارم. باری

معمولاً در هنگام مواجهه با فردی که اقدام کرده بود یک روش داشتم که در همه زندگی نیز آن را پیاده کرده ام: موقعیت را کتمان نکنم و حتی آن فضا و موقعیت را در آغوش بکشم.

مثلاً فردی اگر افسرده است اگر غمگین است اگر در مرگ عزیزی سوگوار است آن موقعیت روانی که فرد در آن شناور است را می‌پذیریم در نتیجه بیشتر شنونده هستم و کمتر گوینده. در زمان گفت نیز سعی در کم رنگ کردن آن ندارم، حتی شاید بر آتش آن نیز بِدَمَم. هیچ گاه به فردی که اقدام کرده بود نمی‌گفتم این کار را نکن. خودکشی را یک راه حل بیان میکردم اما آخرین راه از میان صدها راه حل های دیگر.

در واقع خود را در مسیر رودخانه عواطف و احساسات و تاریخچه فرد قرار میدهم و تلاش میکردم در آن رودخانه موافق جریان خروشان عواطف و احساساتش شنا کنم و روی آن آب بمانم و تلاش کنم او نیز هم.

تا جایی که رودخانه عواطف در مسیری هموار سرعت کم کند و یا از میان تکه سنگ محکم و استواری عبور کند و آنکه دست بر آن آویزیم.

خودکشی را همچون آخرین تیر یک سرباز نشان می‌دادم و اما به او می‌گفتم همه جیب‌ها و لالوهای لباسهایش را بگردد شاید چند فشنگ ( راه حل های دیگر) برایش باقی مانده باشد.

اصولاً خودکشی را با صفت منفی در زندگی ندیده ام. حتی وقتی برای خودم مانورهای فکری در شرایط سخت جسمانی بیماری فرض کرده ام به آن به عنوان یک راه نیز اندیشیده ام.

در هنگام خودکشی بیشتر تلاش میکردم علمی صحبت کنم اما آن علم شیمی بود!! و به کمک آن پیشنهاد میدادم بر تصمیمش درنگی افکند. اصولاً علم شیمی، سخت به کمک هر انسان خواهد آمد اگر با همه وجود بپذیریم تحت تاثیر شیمیایی خون هستیم.

مثلاً برای فردی که در غم فقدان عزیزی است پیشنهاد ورزیدن میکنم اما نه اینکه باشگاه ورزشی برود که آهنگ های انگیزشی بلندی در حال پخش است. برای او در روزها و ماه های ابتدایی مثلا یوگا پیشنهاد می دهم که با روح کلی فضای وجودی آن فرد که ناشی از شیمی خونش است در تناسب باشد.

مثلِ این موسیقی های پاپ وطنی نباشد که تم تحریک کننده و تندی دارد با شعری پر از غم.

غم را در موقعیت، نه تنها منفی که حتی مثبت میبینم این که در این فضای وجودی غمانه، شعر بخوانیم، غزل بخوانیم سعدی و حافظ ، آنگاه به واسطه‌ی شیمی خون، آن شعر آن غزل ، شعر تر است، غزل تر است و همین تر مایه تغییر شیمی خون و در نتیجه تغییر فضای وجودی فرد در مسیر و مدت زمانی تدریجی میشود و فرد از غم خود نیز لذت می‌برد و شاید بشود بر آن غم زیبا نام نهاد.

در واقع این «تر» پناه بردن بر سخن داستایوفسکی است که گفت: و زیبایی است که انسان را نجات خواهد داد.

اگر شیمی خون در افسردگی خود قالب ماند پیشنهاد روانپزشک میدادم تا به کمک علم داروسازی که زیر شاخه شیمی است شیمیایی خون به سمت نورمال حرکت کند.

نتیجه‌گیری:

۱.شیمی خون را جدی بگیریم همه ما ، عواطف و احساسات ، حافظه و مذهب و خدا و نیکی و خشم و غضبمان به آن وابسته است.

۲. نُرم رودخانه وجودی خود را بشناسیم و آن را کتمان نکنیم با آن کنار آییم و در آن شنا کنیم و به دنبال زیبایی های احتمالی در آن مسیر باشیم.

۳. روح کارگردان قصه های مجید که در کودکی جمعه ها ساعت دو در برنامه کودک میدیدم شاد، تاثیر عمیقی بر شیمی خونم و نُرم رودخانه وجودی ام تا به اکنون گذاشت.

شاید. به این خاطر حتی اکنون با دوچرخه اُخت هستم که از همان کودکی دوست داشتم با دوچرخه مدرسه بروم و چند سال بعد تر که دبیرستانی شدم، رفتم.

https://t.me/parrchenan

برادران لیلا

پرچنان:

تحلیلی مختصر بر فیلم برادران لیلا

فیلم از همان دقایق اول اعلام می‌کند که گُل درشت است. جمله های قلمبه ای که شخصیت ها در طول دیالوگ هایشان استفاده میکنند نماد این گل دُرشتی است.

ولی آیا این گل دُرشتی ناپسند است؟

و اما یک خاطره: کرونا گرفته بودم و گوشهایم سخت می‌شنید. گوش سمت چپ هیچ و گوش سمت راست به سختی به همین دلیل برای گفتگو با فردی دیگر نیاز داشتم که فرد روبرو ماسکش را پایین بکشد و به نحوه ادا شدن کلمات در دهان نیز دقت کنم و از آن در خواست کنم واضح تر و شمرده تر سخن بگوید تا بفهمم.

با ذکر این خاطره پرسشم را پاسخ میدهم: برای سیستمی که گوش ناشنوا دارد و گیرایی آن اندک است اتفاقا گل درشتی حسن حساب میشود چرا که این امکان را برایش فراهم میکند که به درک بهتری از واقعیت برسد و در سیطره ایده ها و رویاها و خواب ها نماند.

اما پرسش دوم: این فیلم چه نتیجه ای برای تو داشت: به گمانم بسیاری از مخاطبان این فیلم پاسخی که من بدان رسیده ام را شریک هستند:

به سیستم اعتماد نکن. اعتماد کردن به سیستم، حماقت است.

اما تحلیلی مختصر :

فیلم توضیح این چند سال اقتصاد مقاومتی است که با ما مردم چه کرد! سنت‌ها و ادب و احترام را کشت. بیکاری، دزدی، کلاه برداری دیگری از دیگری تا به آخرین نفر را رواج داد و کار کردن و تلاش کردن را بی ارزش قلمداد کرد. به معنای دقیق کلمه کار به معنای تولید چیزی تهی از معنا کرد در واقع فیلم نشان می‌دهد این سیستم ناکارآمد تحت عنوان های رنگارنگ کارگر را به رفتاری ابلهانه و فردی ابله و صد البته ترسو تبدیل میکند که در نهایت با مشتی تو خالی در بستری از خاکستر مجبور به شادی است( سیگار نیم کشیده و کشیدن ادامه آن توسط کارگری دیگر و برف شادی چون خاکستر سیگار که بر سر می‌ریزد).

اما فیلم با تک تک مخاطبین ارتباط برقرار میکند و از آنها پرسشی دارد. در واقع اجازه وسط بازی به مخاطب نمی‌دهد، بیننده باید این یا آن پاسخ را بدهد و دو پهلو و وسط باز و در ایهام و استعاره چون همیشه تاریخ این سرزمین نمی‌تواند پاسخ گوید. و همین دیدن این فیلم را چون حضور در امتحان ریاضی دوران مدرسه می‌کند. سخت. جدی.

پرسش فیلم: توِ ببینده حالا که کل داستان فیلم را تا انتها دیده ای کدام طرف این تصمیم و رفتار لیلا می ایستی؟ آیا تصمیم لیلا را می‌پسندی؟ یا رفتار پدر؟

این‌جاست که وسط بازی ممکن نیست.

احترام به تصمیم لیلا یعنی پا گذاشتن بر روی اخلاق، چه در معنای قدیم و شرعی و عرفی و چه در معنای جدید و حقوق بشری و مدرن و لائیک.

و احترام گذاشتن به تصمیم پدر یعنی حماقت. آن هم حماقت محض چیزی نزدیک به نیستی،یعنی ادبار و بدبختی و آواره شدن در هستی.

گویی کارگردان به مخاطب می‌خواسته اینگونه بگوید که در این سیستم هر پاسخی نمره اش مَردودی است. چه اخلاق مدار باشی چه دیندار باشی و چه لائیک و سکولار.

به گمانم بسیاری از بینندگان فیلم با تصمیم لیلا هم دل باشند و شرمی نهان در دل که ما را چه شد که اینگونه به این بی اخلاقی عریان تن دادیم، تن می‌دهیم؟

گویا هنرمن. اینگونه به ما می‌گوید در سیستم ناکارآمد هر رفتاری هر پاسخی جز بدی ندارد. سیستم ناکارآمد افراد را شبیه خود میکند تهی از خوبی ها.

اما کارگردان چون هنرمند است و هنرمند یک گام از روح زمانه خویش جلوتر به گمانم پیش‌بینی نسبتا دقیقی از نیمه دوم سال صفر یک داشت. آنجا که نتراشیده ای ( واژه بیشعور) و کشیده ای حوالی پدر خانواده رفت مرا یاد آور شعارهای نخراشیده و مشت‌های گره کرده آن شش ماهه انداخت و پایان بندی فیلم و حضور آن همه دختر رقاصان گویای جلو بودن هنرمند از تاریخ است.

در فیلم همان گونه که واقعیت نیز اینگونه است، افراد پیر را پیر نشان میدهد. وا مانده در سنت، غوطه‌ور در مشکلات جسمی، تا حدودی نادان( زوال عقل)و از این قبیل. به گونه ای که حتی توان دراز کشیدن توان اجابت مزاج، نیز دیگر ندارد.

و تجربه زیسته من نیز همین است. پیرمرد هشتاد ساله جز این نیست. اما سیستم و حتی ادبیات این سرزمین که به شعر و افسانه می‌زند چون در دنیای ایده و انتزاعی زیست میکند اینگونه نمی‌بیند. پیر فرزانه ، پیر می‌فروش، پیر خرد نمونه های کلاسیک این نگاه بدور از واقعیت است. واقعیتی که تک تک ما اگر عمر به کمال کنیم با آن روبرو خواهیم شد.

افول نگاه مرد سالاری را می‌توان در تخت پادشاهی و تخت نکبت( مبل در مراسم و مبل در خانه) دید. انبوه پسران به تک پسر بایرام ( که شباهت عجیبی به فِرد در سریال مدینه دارد)تبدیل میشود و خردمند داستان زنی است در آستانه چهل سالگی‌.

نتیجه‌گیری:

این فیلم مهم است چرا که عدم اعتماد به سیستم را به تک تک ما، با پازل چینی آماری قیمت‌ها که همه ما در این چند سال آن را زیسته ایم نشان میدهد.

در سیستمی که اعتماد بدان نیست به گونه ای دگر می بایست زندگی کرد تا در ناملایمات کمتری افتیم.

آیا در این سیستم من فرزندآوری کنم سیستمی که وضعیت بهداشت و آموزشش غیر قابل اعتماد است؟

آیا من حق بیمه پرداخت کنم؟ در سیستمی که بازنشسته هایش هر روز معترض به حقوق ناکافی خویشند. آیا من تولیدی راه بی اندازم؟ به دنبال ساخت و ساز باشم؟ به شعارهای زیبای اول سال مومن باشم؟ قیمت دلار اول سال را باورمند باشم؟ چشمم به درصد اضافه شده به حقوق ها که توسط دولت اعلام میشود باشد؟

به مسکن ملی اعتماد کنم؟ و...

برای پاسخ به این پرسش ها نیاز است این فیلم با دقت دیده شود.

https://t.me/parrchenan

سرو چمان

ازم پرسید چرا همسرت را سرو‌چمان خطاب میکنی ؟

از همان زمان که با آلبوم سروچمان شجریان آشنا شدم یکی از کاست های محبوبم شد. بعد تر ها که گوشی همراه آمد و زنگ تلفن ها موسیقی دار، آن تِرَک شد آهنگ زنگ تلفن همراهم و اکنون به گمانم بیش از ده سال است که همچنان همان است.

تا سالها خود را چمن یا سمنی می‌دیدم که سروچمانم میلش نمیکند، تا آنکه آن دیگری مِیلش کشید و سمن زندگی بهارانه شد و در قامت ما زاده شدم. در واقع در این سالها خودم را در قاموس آن بیت و شعر و آواز قرار داده بودم و آن چرایی، پرسش من نیز بود از هستی.

در تبار خانوادگیمان نیز گویی چنین حرکت‌هایی وجود داشته است. مثلا پدربزرگم، مادذبزرگم را ملوس صدا میزد و به تبع آن همه عزیرانش نیز آنگونه که دوست داشت خطاب میکنندش. اول بار شاید در اواخر دبستان بود که تازه فهمیدم نام ملوسم چیزی دگرست.

شاید این نوع تفکر از حجم عظیم واقعیات و رئال زمخت موجود در زندگی فرو کاهد و تو را به یک بیت و هنر و زیبایی متصل کند و در نهایت بیتی از حافظ زیسته در هفت قرن پیش را زندگی کنی.

https://t.me/parrchenan

آخرین

مشتری پر و قرصش بودم و وقتی شنیدم اول بهار تعطیل میشود دلم گرفت.

تقریباً تنها رسانه شنیداری ام بین این همه رسانه های تصویری و رادیو ای بود که هر روز دنبالش میکردم و در طی پنجاه و پنج دقیقه خبرهای شب تا روز را از آن می‌گرفتم.

رادیو بی بی سی بعد از بیش از هشت دهه فروردین امسال تعطیل شد. از اواسط جنگ جهانی دوم شروع شد و تا به اکنون و دهه چهلم زندگی من رسید. در این هزاره سوم

صبحم را با چشم انداز بامدادی بی بی سی را می‌ساختم، مثلاً با شنیدن برنامه از دو سوی آموی محمد زیور شاه متوجه می‌شدم که امروز دوشنبه است.

اما با تعطیلی این رادیو بیش از همه اینها هجوم همه خاطرات بابا بود که بر پندارم هجوم آورد. رادیو بی بی سی را از طریق بابا شناختم. شبها ساعت هشت و نیم در اتاق تاریک خودش با رادیو موج بلند اش دائم بازی میکرد تا از دست پارازیت های حکومتی عبور کند و خبرهایی که میخواست را می‌گرفت و در نتیجه دائم صدای خش خش رادیو در گوش کودکانه ام می‌چرخید.

تصویر دقیق رادیو دیجیتال سونی که گمان دارم از یکی از دوستانش گرفته بود هنوز در خاطرم هست و آدابتورهایی که هر چند وقت یک‌بار خراب می‌شد.

شب‌هایی که در ماشین بودیم و تلاش بعضاً شکست خورده ای داشت تا بگیرد موج پارازیت دار را و اما هنگام سفر و در بیابان و در نتیجه شفاف به دام انداختن موج رادیو بی بی سی.

از وقتی تلگرام و کانال بی بی سی آمد بی نیاز از همه رسانه های این وری و آن وری شدم. صبحگاهان منتظر میشدم پخش زنده اش تمام شود و امکان دانلود اش را پیدا کنم. اصولاً این رادیو را دوست داشتم چرا که از جنس صبح بود و با دیگر رادیو های مشابه هم دل نبودم به این دلیل که شبانه هستند.

برای من رادیو بی بی سی منبع قابل اعتماد و مهمی از خبر و تا حدودی اندیشه و زبان و ادب پارسی بود و گمان نداشتم با نبود آن به یاد نبود بابا افتم و یادم آید که هفت سال است که دیگر نیست!! و همه این‌ها برای من یعنی این لحظه درنگ، که نامش زندگی است را بیش از پیش قدردان باشم. از دیدن هر گلی به وجد آیم که زندگی ما آدمیان نسبت به سن هستی از عمر گلِ علفِ هرز اما دوست داشتنی پیرگیاه‌ بهاری حتی کمتر است. غنیمت دانیمش، هم عمر را، هم گل را، حتی گلِ علف هرز.

بهاران خجسته باد.

https://t.me/parrchenan

نوروزتان پیروز

پرچنان:

جمعه هفته پیش بود که شب قبلش مهمان دوستی بودیم و تا پاسی از شب بیدار.

نتیجه این شب زنده داری آن بود که جمعه صبح ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم.

اما برای اولین بار بود که این حسی که بعد از بیداری به سراغم آمد را در وجودم مزه کردم:

از آفتاب شرمنده بودم، از خودم نیز هم.

آفتاب بهاری و هوای خوشی که ساقه مرده درختان را زندگی میبخشد را بی تفاوت بدان خوابیده بودم و

و این حس شرمندگی از آفتاب را در پندارم تقویت.

چند روزی بدان فکر کردم و اندیشیدم. اینگونه نبوده که من همیشه صبح زود بیدار باشم و پیش آمده خواب مانده ام. اما این حس در وجودم نشر پیدا نکرده بود.

به گمانم چهلم‌بهار زندگیم حس و دریافتم از هستی را نیز تغییر داده است. اکنون گویا دریغ حتی یک روز را بیش از پیش درک میکنم و در دل به آفتاب میگویم بیشتر بخند تا من از اولین خنده های هر روزه ات، قوام خود را پیدا کنم.

شرمنده آفتاب نباشید.

https://t.me/parrchenan

نوروزتان پیروز.

وقتی صبح این جمله را به سرو چمان شاد باش گونه گفتم، پرسید این یعنی چه؟ و من نمی‌دانستم.

چند جستار از سرچ گوگل کردم و پاسخی حدودی، که گویی این مفهومی معناگرا و دینی است که در همه هزارهای این فلات در قاموسی دینی جاری بوده است. شاید در جنگ دایمی بین اهورا و اهرمن.

اما سالی که گذشت برای تک تک ما به گمانم نقطه عطفی از زیستن و یا مردن بود.

اگر قرار باشد یک تفسیر بر این سال عجیب داشته باشم آن را با دوچرخه بیان میکنم.

سالی که گذشت نماد حذف دوچرخه از شهر ها بود. دوچرخه های نارنجی، ایستگاه های پر از دوچرخه و مسیر های دوچرخه، و دیدن انبوه انسان دوچرخه سوار مرد و زن حذف شدند و البته که دیدیم مملکت تا کجا و به کجا رسید. از زیست بوم و محیط زیست و اقتصاد و احوالات مردمانش تا حتی ساختارهای زبانی و شعارهایی که بیان شد و تا حتی داستان پیروز و احتمال انقراض اش که به مرگی در پایان سال رسید‌.

آیا همه این ها به هم مربوط است؟ پاسخ آری است اگر که ایده و پندار در پس همه این موضوعات یکی باشد.

و این پرسش در پندارم چرخ میخورد که آیا سال جدید سال پیروز ما خواهد بود؟

به گمانم تا هنوز دشمنی با دوچرخه در ایده های حاکمیتی، و شاید در پندار و ایده های تک تک ما به دلایل حتی موجه، وجود داشته باشد به رنگ پیروزه ای مان همان رنگ سبز آبی این سرزمین نزدیک نخواهیم شد.

اما چرا تاکید دارم پیروز و نوروز ما مردمان در دوچرخه ظهور و بروز پیدا میکند؟

چرا که دوچرخه یک فرهنگ و مرام و مسلکی دارد که جنسیت زداست، پر از آزادی است و متکی به توان هر فرد.

در واقع دو گانه های استقلال _ آزادی و برادری - برابری در آن مستتر است.

بهارتان پربرکت باد وانبد آنکه امسال شرمنده آفتاب نباشیم.

پی نوشت:

در پست های پیشین در طول سالیان تا حدودی به این مفهوم نماد نو شدگی، و مدرنیته، دوچرخه است پرداخته ام

https://t.me/parrchenan