هشت مارس

بار سنگینی بر روی چرخ گاری بازار بسته ام و کارگر مشغول جا به جایی آن است. گاهی که شیب کوچه سربالا می‌شود دستی به کاری میگیرم و هل میدهم تا شاید کمکش باشد. با بار سنگینی بر روی گاری بی فرمان و کوچه پس کوچه‌های باریک و ناهموار بازار سخت ترین کار حرکت است، حال روزهای شلوغی شب عید بازار هم باشد و انبوهی از مردان و زنان نیز به آن اضافه شود. خانها کمتر حواسشان به این موضوع است که گاری با بار در حال حرکت توسط انرژی عضلانی انسانی یعنی چه. به گمانم به این دلیل که چون با سپهر بازار آشنا نیستند و از برای خرید عید آمده اند و بازار را با پاساژ و ویترین بوتیک ها وجه اشتراک می‌یابند حال آنکه بازار اینگونه نیست و توقف خیلی معنایی ندارد. گاری چی فریاد میزند خانم خانم، و چه بسا آنها نشوند...

گاری چی زیر بار سنگین دانه دانه عرق های ریز و درشتی بر سر و صورتش بسته بود و سنگین شیب کوچه را به کمک من و یکی دو رهگذر دیگر رد کرد که خانمی که حجاب اجباری نداشت روبرویش آمد. اما

گاری چی ملایم گفت عزیزم خانمی !!و خانم راهش را یافت و به سلامت همه عبور کردیم

من اما خنده ام گرفته بود اینکه این کارگر با خانمی که پوشش اجباری نداشت از واژه عزیزم استفاده کرد.

بعید میدانم و گمان ندارم که گاری چی هیزی بوده باشد، اما گویا برای او اینگونه جا فتاده بود که با آنها که پوششی غیر دارند میتواند اینگونه جمله بندی داشته باشد.

هر چند که این جمله بندی را به شخصه نمی‌پسندم و آن را نامناسب میدانم و حریم شکنی دیگری، اما این که عدم پوشش اجباری، رفتارهای خشن و سرد را به رفتاری از جنس ملاطفت تبدیل کند برایم معنا دار بود.

امروز روز جهانی زن است. بیایید با خود مرور کنیم در پس از جنبش مهسا که عده ای در خیابان آمدند عده ای غم کردند کردند عده ای وسط باز شدند، عده ای مهاجر، ما چه کردیم ؟ آن زمان که رگ گردنمان، سیب گلوی آدممان، ضخیم میشد و بالا و پایین می‌رفت، چه ایده و باوری در اندیشه ما کاشته شد ؟ ما هنوز همانی هستیم که قبل از جنبش مهسا بودیم؟ با همان باور و اندیشه؟

به گمانم اگر این پرسش برای شما نیز مطرح شده باشد، میتوانیم در پاسخ، به نزدیکانمان مراجعه کنیم ، به نزدیکان و عزیزانی از جنس زن که پیرامون مان هستند، اینکه رفتار و کردار و پندار ما پیرامون آنها از کدام جنس بوده است؟ مثلا آیا همچنان نقش های سنتی در باورمان میچرخد یا امروزین ؟ از نقش های در خانه تا بیرون و منزل.

با پاسخ به این پرسش میتوانیم خود را در سپهر این دو ساله ارزیابی کنیم.

پی نوشت:

در یکی از درس‌گفتار های مکری، کتابی معرفی میکند از اینکه ذات خشن انسان امروز کمتر از مردان گذشته است و یکی از دلایل چندگانه آن را بسط و توسعه نگاه فمنیست در جهان میداند.

گرامی باد روز هشت مارس، روزی که ما را به جامعه انسانی تر نزدیک تر می‌کند.

https://t.me/parrchenan

رباط

انسان امروز و مدرن چیزهای زیادی از آسایش را بدست آورده است که قابل قیاس با گذشته نیست.

اما چیزهایی را لذت های بسیار ساده‌ای را نیز از کف داده است. مثل آسمان شب پرستاره، مثل حضور و مأنوس بودن با اسب و...

به گمانی یکی از آن چیزهایی که ساکنان در اقلیم این سرزمین از دست داده است. از بین رفتن کاروان و کاروانسرا هاست. دیدن و مشاهده کاروان و کاروانسرا یک ایده و بینش به انسان گذشته می‌داده کاملا عینی و شهودی که ما آن را نداریم. این ایده و بینش و باور در ساختار انسان های خردمند آن زمان گسترش می‌یافته و زندگی را از لونی دگر می‌زیستند و از درون آن شاعرانی چون حافظ و سعدی و خیام و... بیرون می آمده است.

حافظ بیتی بس زیبا دارد که برای من حکم قاموس و قانون و نُرم زندگی ام است:

از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل

رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

رباط به معنای کاروانسرا و در این شاه بیت مفهوم کلی غزل را میتوان استخراج کرد.

آخر هفته مشغول جا به جایی گل ها و گلدان هایی از خانه ای به خانه خودمان بودیم. خانه ای که مهاجرت کردند و صاحب سخاوتمندش گلهایش را به ما بخشید.

در لختی و عریانی آن خانه که ذره ذره در حال کاهیدن بود در حال کار بودم خانه ای که زمانی پر بود، از وسایل، آدم ها، نفس ها، این را میشد از نوارخانه بزرگ اتاق حدس زد. عبدالواسط، پرهیزگار ، شجریان ، پینک فلوید، سیاوش- ابی، هایده جدید!!...

چه نواها چه گفتگوها در این منزل شده است چه ها شده چه ها رفته

اما کم کم مهاجرت شروع می‌شود ، این را میشد در حجم زیاد نوارهای آموزش زبان دریافت. تا آنکه هر چقدر هم دل در اینجا داشته باشی چیزی چون مغناطیس، چون ناپیدا چون نیرویی نامرئی تو را می‌کشاند سمت آنجایی که مهاجرانت رفته اند و تو هم کم کم میروی.

اگر فرصتم زیاد بود دوست داشتم ساعتها در آن فضای منزل بمانم و مشاهده کنم و بی اندیشم.

عکس بگیرم ، جستار بنویسم، همه پیرامون مهاجرت. همه پیرامون ایده_ باور« کاروانسرایی» این که خانه مان ، شهر مان ، سرزمین مان، زیستن مان، مدلی از کاروانسرا است.

این ایده را میشود این روزها در خانه های نیمه خالی و کم کم خالی مهاجرین یافت و زیستی کاروانسرا وار را در زندگی خود جاری کرد.

کاروانسرا، ایده ای متفاوت از ایده اهل ایمان است. اهل یقین. ایده اهل ایمان رسیدن به سر منزل مقصود است، در آغوش راجعون درآمدن و دریا شدن و یگانگی.

اما اما اما ایده کاروانسرا، سرگشتگی است.

از این جا به آنجا از آن کاروانسرا بدین کاروانسرا از آن مقصد به این مبدا از این سرزمین تا به آن دور...

یک سیر بی پایان تا به انتها و عدم شدگی.

فهم این سرگشتگی دروازه ورود به خوشی ها سهل و ساده است.

غزل:

1) شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست / صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

2) اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود / ببین که جام زجاحی چه طرفه اش بشکست

3) بیار باده که در بارگاه استغنا / چه پاسبان و چه سلطان چه هشیار و چه مست

4) از این رباط دو در چون ضرورت است رحیل / رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

5) مقام عیش میسر نمی شود بی رنج / بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست

6) به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش / که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

7) شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر / به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

8) به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی / هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

9) زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید / که گفتۀ سخنت می برند دست به دست

https://t.me/parrchenan

دوران همدلی

کتاب دوران همدلی

درس های طبیعت برای جامعه ای مهربان تر

فرانس دِ وال

برایم کتاب بی نظیری بود . اجازه دهید کمی از ماجرای آشنا شدنم با این کتاب بگویم. کتابی را بصورت جمعی می‌خوانیم که در قسمتی از کتاب همدلی را مشروط تعریف کرده که دو رو از یک سکه دارد. قسمتی از آن که مهربانی است و روی دیگرش، بی‌رحمی!!

استدلال های قانع کننده ای برایم میآورد و گیج تر می‌شدم. من سالها مددکار اجتماعی بودم و همدلی یکی از اصول و رکن های این شغل است و حالا از زاویه ای دیگر نیز آن را مورد ارزیابی میکنم

من دو روز در هفته باشگاه ورزشی میروم و قبل از رفتن به باشگاه سری به کتابخانه عمومی محل میزنم. در لالوی کتاب‌ها پرسه میزنم و کتابها را از لانه و زندان و قفسه های خود بیرون آورده و تورق میکنم. تا که چشمم به کتاب همدلی خورد و تورق کردم دیدم خود خودش است پس از قفس و زندان آزادش میکنم و به مرخصی و مهمان آغوش خود می‌آورم. این کتاب هم همدلی را بررسی کرده هم با نگاه به تکامل آن را در حیوانات ارزیابی کرده است و هم پر از نتایج و آزمون و بررسی از حیوانات است و هر سه اینها همه آنچه میخواهم بود.

سالها پیش کتابی به نام چرا گورخرها راه راه هستند دستم بود و می‌خواندم، دوستی به طنز پرسید واقعاً این پرسش را داری یا ادای خواندن در آن را می‌آوری؟

باری اما خود کتاب، متنی شیوا دارد، ناخنک های قشنگی به سیاست، دین، فلسفه زده و بخش پایانی درخشانی دارد. فرضیه ای که دارد این است همانگونه که انسان جسمانی در تکامل بوده و از کپی ها و نخستی ها شروع به دو پا راه رفتن کرده، عواطف و مناسبت اجتماعی او هم در سیری از تکامل بوده است و آن یک جهش ژنتیکی نبوده است. چرا که نخستین ها حیواناتی اجتماعی هستند و همدلی و حسادت و بی عدالتی و ... سر در تکامل و زیست اجتماعی آن دارد.

شاید اگر جهان امروز با جمله هابزی انسان گرگ انسان شکل گرفته است اگر بدانیم حیوانات هم دلی دارند جهان آینده را با لطافت بیشتری بسازیم که عناصر همدلی در آن قوی تر باشد.

این کتاب به موضوع انسان اشرف مخلوقات نقد وارد داشته و از بستر جغرافیایی آن را کالبد شکافی کرده است و دلایل جالبی را مطرح می‌کند و توضیح میدهد وقتی خود را چه از لحاظ جسمانی و چه عواطفی جدای از دیگر حیوانات ببینیم آنگاه است که اینگونه عمل میکنیم که تا به اینجای تاریخ انسان انجام داده است.

این کتاب را به دوستداران حیوانات

آنها که در منزل حیوان خانگی دارند و از نزدیک رفتارشان را مشاهده می‌کنند

و آنها که باور دارند ما از گذشته دور تکامل تا به اینجا آمده ایم پیشنهاد میدهم، بخصوص آنکه این افراد معمولا عواطف و احساسات را در مناسبات تکاملی کمتر می‌بینند

https://t.me/parrchenan

قسمت دوم اسنپی

پرچنان:

قسمت دوم

به راننده اسنپی تازه کار در تهران اما چند پیشنهاد دادم.

اما اجازه دهید قبل از آن به موضوعی دیگر اما مرتبط بپردازم.

به طبع سالها نوشتن و خواندن، برای من واژه پر بهاست. با واژه ها انسی دگر دارم، و لذت واژه برای من چون سرکشیدن پیاله می کهن است. در بین همه واژه ها اما یک واژه در پیشانی سپهر باور واژه شناسی ام می‌نشیند و آن واژه «شریف» است. و در همین سپهر دشنام ترین دشنام هایم، واژه «بی‌شرف».

رانندگان تاکسی اینترنتی که نه دستی در تاکسیرانی و زد و بند های آن داشتند و نه تحمل بیکاری و بیگاری. نه اینکه بخواهند کدخدای خود باشند و نه اینکه گوش بفرمان مطلق و مرئوس کامل، جز شریف ترین ها هستند. آنها با غول ترافیک و شلوغی تهران می‌جنگند اما نانی به خانه و خانواده میبرند. چه بسیار رانندگانی که به واسطه بازار بهتر تهران، از دیار خود قصد غربت تهران میکنند و از صبح تا شام ماشین را میدوند و در تنهایی خود شب را به صبح میکنند با حداقل ترین ها.

اینها شریفانند. اما متاسفانه خرده فرهنگ نژادپرستی هست و این حرکت آمدن به تهران و کار کردن با ماشین را تحقیر میکند. مدعی تنگ شدن این شهر برای این خان‌زادگان است و این دیده تحقیر را در گفتار و کردار خود جاری میکنند و متاسفانه گاه گذاری کارگزاران حکومتی نیز به این برداشت نزدیک شده و افاضاتی میفرمایند.

باری برای من اینان از شریفان شهرمان اند.

به او این پیشنهاد هایی کردم با توجه به آنکه خودم مدتی اسنپ کار کرده ام و تقریبا هر روز از آن استفاده میکنم:

۱. بهترین ماشین برای شهر تهران و کار کردن در این صنف، پراید است. هزینه کم، مصرف کم و کالاهای جانبی و مصرفی آن ارزان.

۲. حتما از استند گوشی استفاده شود. چرا که استند زاویه دید روبروی راننده را تغییر نمی‌دهد و امکان تصادف بخصوص با عابرهای کم حواس تهران را پایین می‌آورد

۳. فاصله جانبی مناسب با ماشین روبرو رعایت شود. در خارج از تهران معمولاً ماشین ها کیپ تر بهم راه میروند و توقف می‌کنند. اما ترافیک تهران با بقیه شهر ها فرق دارد و اگر اینگونه رانندگی شود احتمال برخورد با ماشین جلو زیادتر می‌شود و هزینه های باور نکردنی و الکی تحمیل راننده می‌کند.

۴.خوش بو بودن و تمیز بودن ماشین مهم است.

۵. تلاش شود نام خانوادگی مسافر در یاد بماند که اگر گفتگویی صورت پذیرفت ، حس صمیمیت بیشتری انتقال داده شود.

۶. اگر قصد اجاره خانه در تهران است. بهتر است در منطقه طرح ترافیک باشد که سپس به کمک اپلیکشن تهران من و امکاناتی که در اختیار افراد ساکن در این منطقه می‌گذارد ، امکان مسافرگیری بهتر با قیمت مناسبت تر و تخفیف ویژه تر را بیابند.

۷. حتما ورزش کنند تا از پس ساعتها پشت رل ماندن دچار درد و بیماری و در نتیجه هزینه های درمان نشوند. برای اینکار پیشنهاد ویژه ام ، باشگاه های ورزشی زیر مجموعه شهرداری تهران است که هزینه شش روز حضور در باشگاه با تعرفه هزار و چهار و دو نزدیک به پانصد هزار تومان است. تقریبا پانزده هزار تومان در روز. حسن این باشگاه ها آن است که دوش آب گرم نیز دارد و هر روز پس از ورزش راننده میتواند استحمام کرده و بوی نای و تعرق که از صبح دچار آن شده است را از خود بزداید و یک رفرش و رلکسی و آرامشی پیدا کند جهت ادامه کار در طول شب. بخصوص این موضوع در تابستان ها اهمیت بیشتری می یابد با توجه به تعرق بالاتر.( با تاکید مجدد، ورزیدن روزانه فراموش نشود)

۸. به هیچ عنوان ماشین را در شبانگاه استراحت و خوابیدن شبانه، بیرون و بدون پارکینگ پارک نشود. جدای از دزدی و احتمال آن، این باعث می‌شود دل نگران بوده و خواب شبانه با کیفیت را از دست داده و صبح خسته از جا بیدار شود و کیفیت حال و احوال راننده برای روز کار و تلاش افت کند که این در نحوه رانندگی و نوع مواجهه با مسافر خود را نشان داده و در امتیازی که از مسافر خواهد گرفت اثر مستقیم خواهد گذاشت.

۹. به کمک آپارات یا یوتوب، نحوه تعویض لنت و آنچه که نیاز به کارشناس ماهر ندارد را یادگرفت تا از هزینه های جانبی کاسته شود.

۱۰. حدالمکان، شیشه های ماشین بسته باشد تا صدای شهر و ترافیک کمتری به داخل منتقل شود تا حس آرامش بیشتری به مسافر انتقال یابد.

۱۱. موسیقی با صدای پایین، که نه از طریق موبایل بلکه از طریق فلش به ضبط صوت ماشین متصل است حس خوشایندی به مسافر انتقال خواهد داد. برای استفاده از اپلیکیشن های مسیر یاب، هنزفری که یک گوش را اشغال کند مناسب این کار خواهد بود.

و سخنی با مسافران این تاکسی ها:

گِرد کردن هزینه سفر برای جیب من و شما شاید خیلی اثر گذار نباشد. مثلا هشتاد و دو هزار تومان را هشتاد و پنج حساب کردن.

اما برای راننده اثرگذار خواهد شد اگر هر مسافر از صبح این کرده باشد، مثلا اگر در طول روز بیست مسافر این کنند و هر کدام سه هزار تومان اضافه دهد، میشود روزی شصت هزار تومان و هزینه باک اضافی بنزین آن روزش درخواهد آمد از این رو پیشنهاد میکنم هزینه مستقیم و از طریف شماره کارت راننده پرداخت شود.

https://t.me/parrchenan

عزیز خواننده ای برای این پست کامنتی گذاشتند و در پاسخ آن متنی نوشتم، دیدم پتانسیل جستاری مستقل شدن را دارد:

Mador:

پیشنهادهای حتما خیلی کاری و عالی به ایشون دادید امیدوارم ازش استفاده کنن و کار و زندگی در تهران بزرگ بر ایشان آسونتر شود.

از موسیقی در خودرو نوشته بودید، فقط امیدوارم آهنگهای غمگین نذارن،😁🙏ما که ایران آمده بودیم اکثر تاکسی‌ها آهنگهای قدیمی غمگین پخش میکردن من به شخصه در هر جا و هر شرایطی باشم با شنیدن این آهنگها گریه ام میگیره و غم عالم دنیا میاد سراغم و غمگین میشم. البته ناگفته نماند که آهنگهای قدیمی را خیلی دوست دارم و باهاشون خاطرات بسیاری دارم . موسیقی کلاسیک فکر کنم تو روح و روان هم راننده و هم مسافرها آرامش بخش باشه.

بهترینهابراتون آرزو دارم🙏🙏

کامنت پرچنان:

به گمانم موسیقی یا بهتر بگویم ذائقه موسیقی به نوع تربیت و پرورش و از همه مهمتر جغرافیا ربط دارد

در این جغرافیا زبان به گونه ای دگر گسترش می یابد و در نتیجه پندارها و ذائقه ها هم با آن تناسب می بندد‌

بینش و نگرش مردم حاضر در این جغرافیا یعنی ایران در بستر زبان های حاضر در این پهنه دوگانگی دارد. یگانه اکثریت باور دینیست. نگاه به آن‌دنیایی است و مفهوم پر رنگ گناه.

وقتی مردمی دایم خود را گناهکار بدانند و چون خوفناکان از این سو بدان سو جهت یافتن شفیع و پارتی برای آن روز سهمگین و خوف آور روند، دگر چه جای موسیقی شاد و مطربی؟

که خاطر که حزین باشد کی شعر و موسیقی خوش انگیز بیرون ریزد؟

اما آن نگاه دومی که به گمانم در اقلیت هستند، نگاهی از جنس نگاه خیامی است.

یک «که‌چه؟» بزرگ. یک پرسش ویران‌گر در پس هر پندار. اگر هم پیشنهاد بزم و می و خوش باشیست از جهت فراموشی و فرار از این پرسش است. این پرسش مرد افکن را مگر میشود جز با می و بزم و خوش باشی به پس ذهن، به ناخودآگاه راند؟ و آیا با همه اینها آیا مگر پرسش پاسخی می یابد؟

از این رو باز این انسان فِکرتناک، بزمش، خوشش و موسیقی اش در پس آن پرسش بزرگِ مرد افکن باقی خواهد می‌ماند.

اما آن موسیقی که به معنای واقعی بزمی و خوش باشی و شادی بخش است بدون این دو گانه، آنی است که به طبیعی به طبیعت به آنچه شیمی انسان و هر موجود زنده از آمیب تا درخت تا گربه تا شامپانزه، معطوف است و نه هیچ ایده و نگاه و زاویه دیدی دیگر. چیزی چون همه موجودات زنده در طبیعت و نه اندیشه‌های پس و پیش. از این رو هم میتوان دانشمند بود و کشف و اختراع کرد و هم در این دوگانه نبوده و در بزم خود ماندگار شد.

به گمانم هر چه نگاه و زاویه دید جامعه ای به طبیعت خود فارغ از پندارها و انتزاعی ها و پرسش های مرد افکن نزدیکتر شود این نوع موسیقی خوش باشی بدون پس و پیش، نیز افزون میگردد چرا که زبان نیز تغییر خواهد کرد.

از این رو موسیقی که من هم دوست دارم از جنس همان هایی است که شما و بسیاری از ساکنانش آن را دوست دارید.

یک غم پنهانی در لالوهای این نوع موسیقی سرک می‌کشد و از این پرده به آن نوا و از این ریتم به آن ساز، چنگ می‌زند.

https://t.me/parrchenan

طوبی آزموده

پرچنان:

مورد عجیب کوچه ی

توبا ( طوبی آزموده)

هر وقت که با دوچرخه از کنار تابلو کوچه رد می‌شدم ، نام اش نظرم را جلب می‌کرد.

واژه قرمز رنگ شهید بر تابلو نخورده بود. پس راز این نام چیست؟

https://t.me/parrchenan

تا این که یک فایل چند دقیق ای از این شخصیت تاریخی دیدم.

پس از دیدن کلیپ، با خود گفتم بروم در نقشه تهران این کوچه را پیدا کنم که شگفت زده شدم

و این میتواند نشانه و آیینه ای از اکنون ایران باشد. اولین زنی که مدارس دخترانه را در ایران همت گمارد و تأسیس کرد نامش بر روی خیابانی است که نیست. نصف جمعیت کشور در طول نزدیک به صد و اندی سال، رُشد و تربیت خود را مدیون همت این شخصیت می باشند اما دریغ.

در قیاس اتوبان شیخ فضل‌الله و کوچه توبا که نام رسمی کوچه حتی این نیست، میتوانیم امروز خود و بینش و نگرش خود را با این آیینه بسنجیم و ببینیم در کجای آن هستیم.

متن امروز را تلاش کردم بصورت مجله وار منتشر کنم لطفاً اگر مقدور بود نظرتان را پیرامون این شیوه و قیاس آن بصورت یک جستار واحد و منجسم بفرمایید.

اما از متن امروز دو برداشت ابتدا و انتها دارم:

ابتدا

با قیاس نامگذاری اتوبان شیخ فضل‌الله و کوچه غیر رسمی طوبی( توبا) آزموده، نتیجه ای که می گیرم، تا حدودی محافظه کاری است. اینکه در این قیاس متوجه زور و تسلط کدام فکر و اندیشه میشویم؟

و اگر این مقدار نابرابری در این دو نگاه و دو ایده و دو اندیشه هست نیاز است اگر در نگاهِ خُرد طوبی هستیم، محتاط تر باشیم که اتوبان عظیم و بزرگ فضل الله و نواب خُردوکی چون کوچه طوبی را به راحتی می‌بلعد. بخصوص اگر ساکن این سرزمین هستیم. اگر شرایط تو را به تنگ درآورده، و خود را از جنس طوبی تصور میکنی‌ دور از عقل و خرد است که فریاد و دشنام دهی مرواجان این تنگی بودگی را.

اینجا هنوز با ایده طوبی فاصله بسیار دارد. این را از نام های خیابان ها بخوان و محافظه کار شو، یا اگر نمیتوانی نمان و برو.

انتها

شاید بسیار کسان از جلوی این کوچه پیاده و سواره هر روز رد شده باشند. میدان حسن آباد یکی از شلوغ ترین های تهران است. اما شاید کمترین کسی به نام این کوچه و تغییر آن دقت کرده باشد.

به گمانم این مشاهده جزئیات، از معجزه دوچرخه و دوچرخه سواری است. وقتی وسیله نقلیه ات دوچرخه شد، حتی نام ها برایت اهمیت دار میشود و بدنبال تبار آن خواهی گشت. دوچرخه سواری یعنی دقت کردن در جزئیات. چرا که از لحاظ مغزی، نه آنقدر تند عبور میکنی چون ماشین که داده را ببینی و نه آن قدر کند چون پیاده که تغییر را حس نکنی.

پی نوشت:

پرسش: چرا طوبی را توبا نوشته اند ؟

گمان اولیه ام آن است که از حساسیت نگاه ایده شیخ فضل‌اللهی ها کاسته شود و اجازه نام شدن در کوچه ای محقر را بیابد.

پرسش دوم: چرا این کوچه برای این نام انتخاب شده است؟ آیا تبار و تاریخی از آنچه طوبی انجام داده در این کوچه مستتر و پنهان است؟

https://t.me/parrchenan

دوست

این فیلم و مصاحبه پر از تحلیل و تفسیر جامعه شناسانه است که بزرگان این کرده و می‌کنند. زاویه دید من اما متفاوت است.

این که خود خواستن و دیگری را وسیله و شی دیدن برای رسیدن بیشتر و بالاتر به خود و خواسته های خود یک طیف است که تقریباً بسیاری از ما آن را داریم.

بیش از ده سال است که با جمله ای از رساله قشیریه از قرن سوم و اهل تصوف روزگار میگذرانم و آن را مزه مزه میکنم. بعد از دیدن این فیلم یاد آن سخن افتادم:

«هر که جز دوست دوست بدید دوست ندید»

معنای این سخن برایم این گونه است که همه لذت بودن در دیگری است و پندار و کردار و گرفتار نیازمند معطوف به آن دیگریست و چون این نشد ، آن لذت ناب آن نهایت خوشی نصیب نمی‌شود و بهره ناب از خوشی و روزگار نخواهد برد.

این سخن قرن سومی یک لذت و خوشی حداکثری پیشنهاد دارد که معطوف به آن دیگری است و نه خود و برای خود.

این نهایت دیدن دیگری به عنوان یک انسان و نه شی و کلا و نردبان و ابزاری برای خود_ «من» است.

به گمانم هر چه به این سخن نزدیک تر باشیم احساس خوشی و سعادت و لذت بیشتر خواهیم داشت و هر چه کمتر، در فراغ و رسیدن به آنْ درخواستِ خود و « من» بیشتر خواهیم سوخت.

شاید این سخن مرز بین دوزخ و پردیس باشد.

هر که جز دوست دوست بدید دوست ندید

در ادامه داستانی از تولستوی که به فهم مطلب کمک خواهد کرد.

https://t.me/parrchenan

سه جستار

پرچنان:

چند روزی یک فیلم از یک کتابفروشی در آن نقطه دور شهر دست به دست می‌شود که فروشنده پیشنهاد میدهد شش جلد کتاب برای تهرانی ها و نُه جلد کتاب برای شهرستان ها میتواند به افراد بدون نیاز به هیچ مدرکی، امانت دهد و و افراد امانت گیرنده شش ماه بعد میتوانند آنها را بازپس دهند.

چند تن از دوستانم این فیلم را برایم فرستادند. از اینکه دوستان و آشنایان مرا از اهل کتاب و کتابخوانی میشناسند که فیلم را برایم ارسال کرده‌اند، سپاسگزارم. امیدوارم اهلش شوم.

حال پرسشی در پندارم چرخید:

آیا این نه فقط یک فیلم تبلیغاتی و جهت گسترش مارکت موضوعه است؟

به گمانم نه، این یک فیلم رندانه( با وجه مثبت و حافظی کلام) جهت تبلیغ مارکت و بازار و محصول خود است.

اما به گمانم آنچه که دلیل خوش آمدن بسیار کسان شد، این است که این تبلیغ بر کنش امانت تمرکز دارد. امانت دادن و گرفتن برای بسیاری از ما مغتنم بوده و هست.

اما با خودم پرشس را ادامه می‌دهم. چرا ما نسبت به نهادهای کتابخانه کشور بی تفاوت هستیم؟ این نهادی که در همه نقاط ایران جا و مکان دارد. امکان دسترسی به ذخیره همه کتاب خانه ها به صورت مجازی را فراهم نموده و اینکه امکان دسترسی به آن برای هر کس که عضو آن باشد مهیا است.

مثلا من کتابی را میخواهم ، کافیست در سایت کتابخانه آن را سرچ بزنم تا به من نشان دهد در کدام کتابخانه موجود است و با تماس با آن کتابخانه مطمیم شوم آیا امانت داده شده یا نه؟

در واقع پیشنهاد دارم اگر ما با این مفهوم امانت دادن کتاب ، سر ذوق و کیف آمده ایم، در یکی از کتابخانه های نهاد کتابخانه کشور عضو شویم و با منبعی گسترده از کتاب ارتباط ایجاد کنیم.

من از نُه سالگی عضو نهاد کتابخانه کشور بوده ام. از همان زمان بیشتر حجم مطالعه من ناشی از کتابهای امانتی بود و نه کتابهای خریدنی.

آن زمان‌های کودکی تا جوانی من، کتاب امانت گرفتن، برجسته تر بود تا از برای خود داشتن و کتابی را به مالکیت خود درآوردند و در زندان و قفس کتاب خانه شخصی زنجیر کردن. شاید از این روست که بسیاری کتاب های خودم را هم به آنها که خواسته اند داده ام بدون آنکه نام و نشانی و تاریخی از برای بازگشت دهم. کتابِ آزاده و بدون مالکیت را پاسدارش هستم.

یادم می آید اپل بار که با مفهوم ورود با لباس آستین کوتاه ممنوع رپبرو‌شدم در ده یازده سالگی ام و همین نهاد کتابخانه کشور بود!! حیرت سیاسی ایدولوژیک من آن زمان کلید خورد!

همچنان پیشنهاد خود را تکرار کنم که با حداقل هزینه عضو نهاد کتابخانه کشور شوید.

پی نوشت: اکنون از کتاب خانه مرکزی، کتاب بی نظیری به نام« دوران همدلی » در دست خواندن دارم که نگاه تکاملی دارد و آگاهی های کم نظیری برایم داشته است. این کتاب را مدیون پَرسه زدن در لالو های کتابخانه هستم.

https://t.me/parrchenan

در دکان محقر بقالی خود نشسته بود و از تلویزیون چهارده اینچ جعبه مانندی بازمانده از نسل های قبل تر تکنولوژی، بازی ایران در فوتبال جام ملتها را

به تنهایی تماشا می‌کرد.

یاد گذشته افتادم که تقریباً همه مردم و در هر کجای این سرزمین و حتی جهان چه مشتاقانه بازی های تیم ملی ایران را نگاه و دنبال میکردیم. یکی از حسن های آن زمان و این پیگیری آن بود که فارغ از طبقه اجتماعی و ثروت و مکنت افراد بود. همه مشتاق بردن تیم ملی بودیم. چون تیم ملی مان بود و ما ملت ایران.

اما اکنون گویی دیدن بازی فوتبال، طبقاتی شده است. طبقات متوسط به بالا کمتر پیگیرند و طبقات پایین تر هنوز دنبال کننده آن هستند.

این فقط یک گمان با استفاده از مشاهدات شخصی ام است و نمیدانم حظی از واقعیت دارد یا نه.

حال اگر فرض بگیریم که در واقعیت همینگونه است.

میتوان پرسش کرد چرا؟

دیروز همایش هوای پاک رفتم. دو مدیر مسئول آمده و کلی ارقام و آمار دادند پیرامون خودرو و حمل و نقل عمومی اما دریغ از یک جمله پیرامون مازوت سوزی. وقتی با پرسش من مواجه شدند پاسخ دادند باید بین خاموشی و سرما و آلودگی انتخاب کرد و... و حواله دادند به شیوه حاکمان...

اگر آمار کشته شدن پنجاه هزار نفر در سال بابت آلودگی هوا در کشور درست باشد( بیشتر نباشد!)

و این بی تفاوتی تک تک ما به آن که وقتی چاره نیست، ناچار تحمل بایدش.

وقتی با خبر کشته شدن سه سرباز اجنبی در سرزمینی دور، تمام تن و بدن و روانمان می لرزد و به طبع آن ساختارهای اقتصادی لرزان تر میشوند.

وقتی از نشست زمین در همین یک میدان بالاتر از منزل به راحتی عبور میکنم

وقتی با این همه برفی که در کوهستان پایتخت ریخت، خط برف را بالای ۲۵۰۰ می‌بینم

متوجه میشوم فوتبال و بی تفاوتی جامعه به آن، به همه چیزمان می آید. ما نسبت به همه امور ناچار به بی تفاوتی شده‌ایم و این بی تفاوتی مهمترین میوه نامبارکش، سست کردن و سست شدن چسب ملی و ملیتی مان را رغم می‌زند.

در واقع اینها از فوتبال تا آلودگی هوا می‌توانند بهم مربوط باشند.

و چاره چیست جز بی تفاوتی.

https://t.me/parrchenan

آمده ام خانه و به سرو‌چمان میگویم امروز قله های ارتباط برقرار کردن را درنوردیدم و سپس قصه ام را بازگو میکنم:

سوار ماشین اسنپ شدم و حرکت کردیم. آدرس را سخت پیدا کرده بود و انتظار نق و غر را داشتم.

دقایقی گذشت و گفت فرصت نکردم کناری بزنم و دقایقی استراحت کنم. از این رو پایم گرفته و شروع به مالیدن پای سمت چپ که مسئول کلاژ ماشین است کرد.

خودمانی حرف میزد. تا همان ابتدای مسیر از یک میلیون و هشتصدی که بابت تعمیر ال سی دی گوشی داده و نتیجه خوبی نداده بود گفت.

پیشنهاد دادم میخواهد تا مقصد من برانم و او استراحت کند. چند لحظه بعد دیدم ماشین را کناری زد و گفت بیا بشین.

حالا او لم داده بود و من می‌راندم. او بیشتر از زندگی و کسب و کارش و تجربه های زیسته و شغلی اش گفت و من می‌راندم و گوش میدادم.

وقتی به مقصد رسیدم. بار را به کارگر مربوطه تحویل دادم. کارگر پرسید با ماشین آمدی!! پاسخ دادم راننده خسته بود من رانندگی کردم.

کارگر در همان هنگام ساق پایش را مالید. پرسیدم اگر پای تو هم گرفته بیام بارها دریافتی را من تحویل بگیرم؟

با خنده گفت: به خدا یک لحظه پام خارید!

حس خوبی از این اعتماد پیدا کرده بودم و خاطره ای در پندارم چرخید.

چند سال پیش بود. با لباس رسمی اورژانس اجتماعی به درب منزلی رفتیم. در آدرس نبود. خانه کناری اما دربش باز بود و چندین کیسه آرد را می‌خواست از بار ماشین خالی کند در خانه.

نحیف و ناتوان میزد. پرسیدم کمک میخواهی ؟

تعجب کرد و نگاهم کرد. گفتم آن سر گونی را بگیر با هم تا گوشه حیاط حمل کنیم و اینگونه همه بار را خالی کردیم.

البته گاهی هم این کردار درست جلو نمی‌رود.

در بازار، حمل بارهای حجیم و سنگین توسط باربر های چرخی انجام می‌گیرد و معمولاً در مسیر سربالایی ابتدا و انتهای کوچه ها، به چرخ در مسیر کمک میدهم تا راحت تر آن سربالا را عبور کند.

در یکی از این کمک هام که باربر نوجوانی پانزده ساله می‌زد و ناتوان از کشیدن چرخ شده بود ،یک زور مَشتی( زیادی) دادم و سربالایی را تند بالا رفت و به ناگاه با بار چرخ جلویی متوقف شده که کارتون های چیده شده چون دیوار بود برخورد کرد. یک آخی ناشی از درد گفت و سر خود را مالید و چند تا کُلفت و ناسزا بدون آنکه برگردد و بدنبال شخص خاطی باشد، نثار کرد!!

اما من یک خصلت عجیبی دارم. با اینکه ناراحت بودم و‌شرمگین از این برخورد، تا بیرون بازار خنده ام بند نمی‌آمد. البته تلاش کردم جلوی آن چرخی نخندم. اما بند آمدنی نبود و نیست این خنده های بی موقع و مکان.

https://t.me/parrchenan

بوستان

از وقتی هوای تهران ناشریف شده است عملا امکان دویدن صبحگاهی و رکابان شدن تا دکان را ندارم و برای آنکه بدنم به بی تحرکی عادت نکند و همچنان هورمون های شادی بخش که بدان گویی معتاد شده ام در شیمی خونم جریان داشته باشد هفته ای دوبار به باشگاه بدنسازی رفته و آنجا می‌ورزم.

باشگاه داخل همان پارکی است که در آن می‌دویدیم و در جوار همین باشگاه و داخل همین پارک، کتابخانه نسبتاً خوبی نیز هست که اگر زمانی و فرصتی داشته باشم میروم داخل و پرسه در بین کتاب‌ها می‌زنم و امانت میگیرم.

از این لحاظ که این بوستان پکیج کاملیست حتی تاتر و نزدیک تر آن سینما دارد، آن را بسیار دوست میدارم و گاهی که چند روز به آن سری نمی‌زنم دلم برایش تنگ میشود. در روزهای گرم سال صبحانه را هم در همین بوستان میل میکردیم و لذت ما را افزون تر می نمود

باری دیروز باشگاه رفتم و یکی از ورزشکاران که اینک بهم نشان دار شده ایم، با لبخندی و به آرامی گفت: یک هفته نبودی.

آری یک هفته تنبلی کرده و نرفته بودم و در پارک متوجه شدم دلم هم برایش تنگ شده بود، اما حسی از رضایت به سراغم آمد. اینکه کسی بود و هست که بود و نبودم را متوجه شود حس خوبی داشت. خیلی خوب.

در زندگی تلاش داشته ام نسبت به دیگری ها اینگونه باشم. تغییر در مدل مو، آرایشگاه رفتن، لباس نو پوشیدن تا لبخند داشتن و نداشتن را به آنهایی که حداقلی از آشنایی پیدا کرده ام را بازگو کنم. بازگو کننده مشاهده ام باشم و اینک فردی نسبت به من اینگونه رفتار میکرد

پی نوشت:

چند تا از پسرهای هفده هجده ساله باشگاه در حال وزنه زدن بودند که یک حاجی از آنهایی که رسمی می‌پوشند و ریش و مویی سفید کرده و احتمالاً سمتی دارند وارد باشگاه شد. اول بار بود که میدیدمش.

با اشاره به این پسرها که ته سالن بودند به یکی شان گفت بگو به محمد بیاد اینجا کارش دارم

ممد داستان که متوجه سخن شد و به سمت حاجی حرکت کرد، دوستش به او گفت: وقتی داشتی پشت حاجی را کیسه می‌کشیدی سفارش مرا هم بکن.

خنده ای مرا از این طنازی گرفت که نگو. خیلی به جا و به موقع خرج کرده بود هرچند تمسخر آمیز می نمود.

https://t.me/parrchenan

سه پست

پرچنان:

سوار اسنپ شدم و شروع به حرکت کرد.

راننده، جوانی با تتو های زیاد بر دستانش بود. دقایقی بعد پرسید موسیقی باب طبعم هست و یا اگر میخواهم موسیقی که خودم دوست دارم را بر رادیو ضبط ماشین بلوتوث کنم. پاسخ دادم من هر روز با سلیقه خودم موسیقی گوش می‌دهم در مواردی اینگونه تلاش میکنم با سلیقه دیگری که موسیقی گذاشته ارتباط برقرار کنم و تعداد موسیقی هایی که گوش داده ام را گسترش دهم. پرسید، یعنی این موسیقی را عوض کنم؟ پاسخ دادم بستگی به تمایل خودت دارد.

در حالیکه فولدر را عوض میکرد گفت حوصله ام از دست این موسیقی های سطحی سر رفته بود، پس یکم تتلو گوش کنیم.

گویی که جرقه ای در پندارم خورده باشد پرسیدم یعنی تتلو موسیقی عمیق و پیچیده‌ای است؟

و توضیحاتی تا رسیدن به مقصد داد، از تتو «این نیز بگذرد»ی که برپوست نقطه اتصال انگشت شصت دست چپ با چهار انگشت دیگر زده بود گفت و اینکه این تنها تتو مشترکش با تتلو است و از فلسفه این نیز بگذرد در زندگیش و کمی که در طول این سال‌ها این نگرش برای عبور از زخم ها و دردها کرده است گفت.

گمان نداشتم که تتلو در پندار دیگران موسیقی پیچیده و عمیق ثبت شده باشد و همین تتو های بدنش مشتاقانش را به اندیشیدن و فکر کردن وادارد.

پی نوشت:

پادکست اول پیرامون گفتگو جامعه شناسی با پیده موسیقی تتلو است.

پادکست دوم، یک رادیو از جنس خودمانی و همین ما مردم است و به گمان ریشه های زایش تتلو ها، این ریشه با حذف و ممنوع کاری ها از ترانه سُرا تا خواننده آغاز می‌شود.

https://t.me/parrchenan

از مامان میپرسم این کارت که رو سفره است داستانش چیست؟

پاسخ میدهد در روضه پخش اش می‌کردند!!این روزها در روضه ها هم میتوانید آجیل مشکل گشا پخش کنید هم نذری، هم کارت ویزیت طب اسلامی،

هر روز که از مشروطه دور و دور تر می‌شویم به دوران ماقبل نزدیک و نزدیک تریم، شده ایم یک جزیره در دوران مدرن. یک جزیره در جهان

اگر سرعت اینترنت و فیلترینگ را هم اسلامی کنند بر میگردیم همان‌جایی که بودیم.

آیا تک تک ما نیز نقشی در این بازگشت داریم؟

به گمانم بلی. نقشی پر رنگی داریم تا هنگامی که افکار و پندارهای مان متناسب با دوران مدرن باز سازی نشده‌اند.

https://t.me/parrchenan

در یزد مهمان خانواده سروچمانیم و در نتیجه تلویزیون روشن به یمن حضور نوه های خردسال شبکه های کودک همیشه فعال است.

این چند روز حسابی تلویزیون روشن بود و بعضی از برنامه ها را مشاهده کردم. فیلم خواهران غریب نیز به نمایش درآمد. فیلم پر از آواز بود ، دختران آواز خوان محصل. در حجاب دو قلوها سختگیری نشده بود و به راحتی می‌توانستند موهای خود را نمایش دهند و از همه جالب تر و عجیب تر تهیه کننده ی آن حوزه هنری تبلیغات اسلامی بود!!( واقعا وقتی آن را در انتهای تیزر فیلم دیدم مغزم سوت کشید)

در شبکه پویا نیز برنامه ای با مجری گری دو دانش آموز دختر و بازیگری چند دانش‌آموز دختر دیگر اجرا میشود که آن را هم مشاهده کردم و متاسفانه اکنون نام آن برنامه را فراموش کرده ام. همه دختران با پوشش صد در صدی مقنعه هستند، و برای محکم کاری هدبند دارند و حتی یک تار موی آنها معلوم نیست.

از سال ۱۳۷۴ که تاریخ ساخت آن فیلم بود تا ۱۴۰۲ که نزدیک به سی سال است جامعه چه راهی را رفته که از آنجا به اینجا رسیده ایم؟

این مهمترین پرسشی است که شاید بتوان از طریق آن به فهم حاکمیت امروز رسید.

به گمانم در نبود حاکمیت جمهوری و در نتیجه آن، نگاه جمهورِ مردم، امکان بروز نیافته و به ایده هایی رسیده که بی نیاز از آرا و نظر مردم هستند و...

بیش از این نتیجه گیری را ادامه نمیدهم که به گمانم هر یک از ما تحلیلی داریم نزدیک بهم که حظی از واقعیت را درون خود پنهان دارد.

اما پرسشی مرا رها نمی‌کند؟

که چی سهیل، اینها را که بیشتری ها هم می‌دانستند. نوشتی که چی؟

با این پرسش سراغ تنه اصلی سخنم شکل می‌گیرد.

اگر کسی مرا بشناسند می‌داند که دوست بچه های مراسمات هستم و با هر کودکی دوست میشوم و غرق در این دوستی می‌مانم. در محفلی شاید برایم راهگشا تر باشد که با بچه ها بازی کنم تا نق های سیاسی حاکمیتی بزرگترها را بشنوم. در واقع حضور یک کودک و امکان دوستی با او را در بیشتر محافل یک ابن الوقتی میبینم که از آن نهایت استفاده را ببرم و با کودکی کودکی کنم آن هم در بهترین حالت وجودی شان و ساد ترین لحظاتشان و گریه و درد های احتمالی کودکانه و دوران انتظار بزرگ شدنشان را به والدینشان بسپارم. در واقع در این لحظات دوستی و بازی کردن با کودکان، در حال بودن در بهترین لحظات یک کودک هستم.

شاید در این زمان‌ها اگر مرا مشاهده کنید ببینید در حال قلقلک بازی هستم یا خاله بازی می‌کنیم و کودکی دو ساله بر روی تاج مبلی نشسته است و نقش آرایشگرم را بازی می‌کند و پانصد بار موهایم را شانه می‌زند و خشک میکند!!

از دور شاید این گمان در پنداری جرقه بخورد که او هوس داشتن فرزند یا فرزندانی دارد.

و اینجاست که به مقدمه سیاسی متن باز می‌گردم.

اینکه آیا در سرزمینی که این چنین شده است و به گفتمان بازگشت به تاریخ رسیده است در این زمانه مدرن و پست مدرن، که تک تک ما به واسطه‌ی رسانه_گوشی همراهمان از آن بی خبر نیستیم، آیا داشتن فرزند یا فرزندانی امکان خوشبختی و سعادت، امکان شادی و آرامش بیشتر را برای والد و مراقب و خود آن کودک فراهم می‌کند؟

گمان نمیکنم و گمان ندارم.

https://t.me/parrchenan

تحلیلی چند از رمان موزه معصومیت

رمان موزه معصومیت

نوشته اورهان پاموک

کتاب را چند سال پیش مرحوم حمید یکی از یگانه ترین دوستانم که فقدانش را گاهی به گونه ای حس میکنم که گویی کسی گریبانم را تنگ گرفته، امانتم داده بود و اما مُرد و نشد بهش پس بدهم و پیرامون اش ساعتها در وقت خلوتی شیفت گفتگو کنیم.

رابطه‌ی من با رمانی که گرفته باشدم اینگونه است که گویی جزئی از آن می‌شوم و آن را زندگی میکنم. با غمهایش غمینم و با هیجاناتش پر هیجان.

رمان، آنی داشت که با آن حسی بیش تر از یک رمان معمولی گرفتم، گویی به شخصیت کمال خان داستان نزدیکی یا قرابتی داشته باشم.

اواسط کتاب که می رسیم فصل فصل کتاب را می‌بندم و میروم در اعماق خیال خود. در همین فضا هستم که کارتی از لای صفحات کتاب به زمین می‌افتد. میبینم دست خط حمید است و شماره چند مرکز و همکار سابق بهزیستی را نوشته است. دیدن دست خط کسی که نیست، آن نزدیکی که دیگر نه حتی دور که گم است را نمیدانم تجربه کرده اید یا نه! تو را در مرز درون و پنداره هایت حتی رها نمی‌کند.

باری

تحلیلی مختصر بر رمان

معمولاً تلاش میکنم لایه های اولیه داستان را اول دریابم ضمن آنکه نشانه گذاری و نماد و استعاره بسیار در لایه های زیرین تر رمان وجود دارد و آن را خواندنی تر میکند.

موضوع رمان، سبک زندگی است. زیستن است. ما می‌خواهیم در کدام جهان و نگاهی زیست کنم؟

در جهان اصالت، اصیل بودن، با همه شئونی که در فرهنگ عامه از آن تعریفی نسبتاً مشترک دارند؟ وجه بارز جهان اصالت آن است که قضاوت و تفسیر دیگری- دیگران از تو، از زن تو، از کیف دستی تو، از خانه تو ، از آدرس خانه تو، از ماشینی که بر آن سواری و...، مهم است، بسیار مهم است و اثر گذار در روانت و احساس خوشبختی که در خواهی یافت این نگاه دیگران اثری کاملا مستقیم دارد.

و دومْ زیستن؛ دریافت خودت با توجه به آنچه درون تو فارغ از قضاوت دیگران حادثه میشود. آنچه شخص خودِ خودت دوست داری تمایل داری شیمی خونت با آن به تب و تاب می افتد، آنکه چون در درون تو است ماندگار است ، طولانی و عمیق است و چون بیرون تو نیست نمیتوانی آن را به سادگی ترک کنی.

کتاب از تو می‌پرسد در کدام دو جهان میخواهی زیست کنی؟ جهان اصالت مندی، چرا که گویی یک ضمانت حداقلی برای رسیدن به احساس خوشبختی یا حداقلی از خوشبختی یا گمانی از احساس خوشبختی را در خود نهفته دارد یا در زیست جهان دومی؟ که آنگونه که اولی بود نیست، ممکن است در آسمان و اوج باشی یا مچاله شده در جسم و جانت. ممکن است خوشبخت ترین آدم عالم باشی و ممکن است یک زباله گرد.

کتاب یک هُشدار جدی دارد، بر آدمی که نمی‌داند ، تردید دارد، شک میکند که میخواهد در کدام دو جهان بزید. زیست کند، نفس کِشد.

هشدار می‌دهد در این تردید هم این را از دست می‌دهد و هم آن ، هم گمان احساس خوشبختی را گم می‌کند و هم لحظه رسیدن به دومی را مرگ آور در می یابد. در این تردید، هشدار می‌دهد. تردید را رها کن و تصمیم گیر و در تردید نمان، تصمیم بگیر و زان پس عمل نما ورنه تا به ورطه زباله گردی در خواهی رسید. در این تردید، زیستن حتی اگر زندگی دوربرگردان داشت و تو توانستی بازگردی نمی‌توانی آن چه قبل بود را دریابی چرا که زندگی یعنی جنبش ، یعنی تغییر هر لحظه و دم به دم.

یعنی نفس کشیدن تا رسیدن به لحظه مرگ.

آن مرگی که ما بارها آن را در تشییع ها و مقبره ها و گورستان ها نظاره‌گر بوده ایم.

پی نوشت:

این اول کتابی بود که از پاموک می‌خواندم و با توجه به نزدیکی فرهنگ ما به فرهنگ کشور ترکیه، این نویسنده و کتاب را دوست دارم. اگر اهل تردید در آن دو نکته به زندگی هستید پیشنهاد خواندن این رمان با همه سانسوری که دارد را دارم

https://t.me/parrchenan

یلدا

پرچنان:

در گستره تاریخ گاهی بیشمار انسان ها به دنبال معجزه هستند. مرده ای به انفاسی زنده شود، رودی شکاف بردارد یا بیماری شفا یابد یا چاهی نامه بخواند...

من نیز به دنبال معجزه هستم، اما معجزتی این جهانی. رخصتی می طلبم تا این طلب را با اشاره به رویدادی بیان کنم:.

شب چله یا همان شب یلدا است و اندکی از همه در خانه کلان ترین مان جمعیم.

شب چله، به گمانم جشن خوردن است، ریزه خواری از هر چیز. نه اینکه چون جشن پاک مسیحیان یک بوقلمون ببلعی یا چون عید قربان چهارپایی ذبح کنی و تناول کنی، از جنس دم دستی ها و ریزه ها و ریزه خواری ها، دانه دانه انار ، دانه دانه تخمه ها و مغزها، دانه ای چند شلغم های نقلی، بُرشی از تکه خوراکی و قاشق قاشق آشی...

بعد از این رسومات مألوف، به نیت و حافظ خوانی و حافظ بازی رسیدیم که اینجا معجزتی که میخواهم بیام کنم اتفاق افتاد.

با توجه به آنکه نسبت به دیگر اقوام کمی بهتر میتوانم اشعار را بخوانم یا رو داری بیشتری دارم و از خواندن و اشتباه خواندن کمتر می‌هراسم خواندن غزل هایی که دیگران نیت میکردند و کتاب می‌گشودند با من بود.

نفر دوم جمع کتاب را گشود.

سالهای دور در شب یلدا دیوان حافظ نمیبردم می‌گفتم در هر گوشی اینترنتی هست و امکان نصب یک دیوان. اما کتاب گشودن چیزی دگر دارد تو همزمان چند غزل و حال و هوای آن را با نگاهی در میربایی و اگر بتوانی میتوانی با شخصیت صاحب نیت همساز کنی، و آنگاه می‌نشیند سر جای خود چون قطعه پازلی.

دیوان را گشودم و چشمم به غزلِ با بیت معروف شکری با شکایت و نکته دانی عشقی افتاد.

قبل از خوانش غزل گفتم اصلا حافظ این غزل را برای تو سروده است باور نمیکنی گوش فرا ده

به بیت دوم که رسیدم:

بی مُزد بود و منت! هر خدمتی که کردم!! یارب! مَبــاد کَس را، مخـدوم بی عنایت

چشمه ای از چشمانم جاری شد. گویی که خصلتی از جنس مداحان داشته باشم، بیت را ول نکردم، چند باره این بیت را تکرار میکردم و های های میگفتم ( اینجاش را در دل میکفتم، به تقلید از مداحان) و به قول بچه هیئتی ها مجلس داغ بود.

برای دیگران هم متناسب با تاریخچه و روان و حالی که می شناختم در بین آن دو سه غزلی که گشوده بود می‌گشتم و می‌خواندم

تا رسید به نیت غزل خانواده ما که سرو‌چمان گشود.

تا گشود و صفحات چپ و راست را نگاه کرد غزل سمت راستی را نشان داد و گفت این هست ها، اما وقتی که صفحه چپی را دیدم گفتم، فکر کردی. دقیقا غزل انتهایی سمت چپ است.

چشم غُره‌لبخندی بر من زد و اما پا پس نکشیدم.

قبل از آنکه آن غزل را در اینجا بیان کنم از شما درخواست دارم پست روز قبل را مروری کنید و اینکه جنس این غزل را با آن پست و آن روزم، یعنی یک شب مانده به یلدا را با این غزلی که حافظ از برای ما سروده بود قیاسی کنید:

https://t.me/parrchenan/5827

ابتدا غزل این بود و از شدت خنده ای که وجودم را فرا می‌گرفت نمی‌توانستم مصرع اول را شروع کنم:

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می

به آب زندگانی برده‌ام پی

و همین گونه چندین بار این مصرع را تکرار میکردم جمعی که تا چند دقیقه پیش با بیت مخدوم بی عنایت گریان شده بود اینک پر از خنده می نمود، تا توانستم غزل را از بین خنده های خودم و دیگران رو به جلو برانم و کمی از شدت خنده ها کاهیده شد در اواسط غزل رسیدم به این بیت:

لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام

رخش می‌بیند و گل می‌کند خوی

و دوباره طوفان خنده ها و این‌جا سرو‌چمان زیر لبی به گونه ای که دیگران خیلی متوجه نشود گفت: بخون دیگه اینقدر کِششش نده!

خوب معجزتی که در بیان آن کوشیدم این بود:

معجزه زبان پارسی.

اینکه در این زبان پیغمبری چون حافظ این امکان را یافته از پس هفتصد سال با من امروزین سخن گفته و در ظرف چند دقیقه بخنداند و گریان کند.

معجزه ای واقعی و حقیقی که با همه شئون خود هر فرد از کهنسالمان تا خردکمان آن را با گریه خنده اش در وجود خود فهم کرد و نیاز به راوی و سند و اصالت، هیچ نبود.

در انبوه پلشتی های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و آب و هوا که در هر روز سرزمین و هر ساعت آن ما ساکنان آن درگیر آنیم و با آن در حال کاهیدن. از معدود زمان هایی بود که از زیستن در اینجای تاریخ و جغرافیا راضی بودم.

بستر بروز و ظهور اینگونه زبان به گمانم در همین جغرافیا ممکن است و نه در دیگر جغرافیا که زبانهای غالب، زبانی دیگر است و در نتیجه پندارها به گونه ای دگر سیستم بندی شده است.

https://t.me/parrchenan

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می

به آب زندگانی برده‌ام پی

نه رازش می‌توانم گفت با کس

نه کس را می‌توانم دید با وی

لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام

رخش می‌بیند و گل می‌کند خوی( خی، عرق کردن)

بده جام می و از جم مکن یاد

که می‌داند که جم کی بود و کی ( کی‌کاووس)کی

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب

رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند

بساط زهد همچون غنچه کن طی

چو چشمش مست را مخمور مگذار

به یاد لعلش ای ساقی بده می

نجوید جان از آن قالب جدایی

که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی

حدیث بی زبانان بشنو از نی

https://t.me/parrchenan

دوچرخه

در هنگام کار، کسری بوجود آمده بود و باید میرفتیم از بورس کالای مربوطه که در بازار است آن را تهیه کنیم.

من مسئولیت آن را برعهده گرفتم اما، با دوچرخه بودم و پس، پیشنهاد ها شروع شد:« بیا با ماشین من برو، ماشین من نزدیک تره با آن برو» و چندین بار از آن سرباز زدم و تاکید کردم با دوچرخه خواهم رفت

باز هم این دیالوگ تکرار شد و تقریباً به حالت حرصی پاسخ دادم با دوچرخه خواهم رفت نه با ماشین.

هنوز برای عموم مردم باز تعریف مجدد نشده که دوچرخه وسیله‌ی نقلیه بوده در گذشته و هنوزم هم هست اگر بخواهی.

اما دلیل دوم و فرعی که به این پیشنهاد ها فکر نکرده و نمیکنم آن است که تمام تلاشم را دارم که امانتی از فردی نگیرم چرا که در آن داستانی از گذشته به یادگار با خود در پندا بایگانی دارم.

ده دوازده سال پیش که دوربین های عکاسی دیجیتال وارد بازار شده بود، یکی از همنوردان آن زمانِ بسیارِ جوانم یکی از آنها را داشت و در کوهستان و هنگامه بازگشت به سمت پایین بودیم. در کنار رود خروشانی که باید از آن رد می‌شدیم، رو کرد به من و گفت:« میشه دوربینم را شما از رودخانه رد کنی؟»

پاسخ آری دادم و در جیبم انداختم، اولین گدار را که پریدم و معلق و کج و معوج با چشم به دنبال گدار دوم بودم به ناگاه، دست به جیب سینه ام زدم که دوربین را در آن آشیان داده بودم.

پریده بود!!

چون مرغکی آب دوست به آب زده و احتمالاً هنوز اکنون نیز در اعماق سد لتیان باشد.

آن زمان در طول چند هفته بازار لوازم صوتی را گشتم تا بتوانم مدل آن را پیدا کرده و امانتی را بازگردانم، البته بدون عکس هایی که در کوه گرفته شده بود.

این تجربه زی‌قیمت برایم درسی است که کمتر بدنبال امانت گرفتن باشم.

مسیری که با دوچرخه و در روز تعطیل طی کردم مسیری مستقیم از غربی ترین نقطه تهران تا مرکز تهران و بازار بود. باور نداشتم چنین خط کاملا مستقیم، خیابان هایی داشته باشند که ما بعلت شلوغی یا ممنوعیت ورود و خروج مجبوریم دائما آن را شکسته و بالا پایین و دراز و کش دار کنیم.

به گمانم اگر در اتوپیای شهری تهران همه فقط با دوچرخه جابجا میشدیم، سریع‌تر به مقاصد خود می رسیدیم.

پی نوشت:

گویا و در شنیده هایم حاکی است که میانگین سرعت ماشین ها در کل تهران برابر با گاری های عهد قاجاریه بین بیست تا چهل کیلومتر بر ساعت است

https://t.me/parrchenan

کامنت

دفتر کار پرچنان:

بیشتر نوشته های پرچنان در مترو متولد میشود. اگر شما فردی را دیدید در حالیکه مسافران عقب و کناری در حال فشار بر هم هستند و او یک دست میله واگن را گرفته و با دست دیگر با موبایل چیزهایی می‌نویسد یا فردی را در دالون های مترو دیدید در حالیکه پنج دانگ حواسش بر روی صفحه موبایلش است و یک دانگ هم حواس گذاشته برای رفت و آمد تا قطار بعدی، لطفاً سری به نشانه تأسف برایش تکان ندهید تاسف از این که مردم این دوره و زمان همه چی شأن موبایل شده است.

معمولاً جستارهای پرچنان در چنین حالی نوشته می‌شود. از این رو ممکن است نمره و دیکته مطلوبی نگیرد.

اما بهشت من آن زمانی است که اول خط سوار قطار شده و به راحتی جایی برای نشستن دارم. در هنگام نوشتن زمان و مکان را گم میکنم ،چه کسی آمد چه کسی رفت، چه کس نشسته و‌چه کس سرپاست، در کجا هستم ؟ تقریباً نه چیزی می‌شنوم و نه چیزی میبینم جز کلمه هوایی که در پس پندارم آمده و نوشت انگشتانم به نوشتار مبدل میشوند. بدنم از خشکی و بی تحرکی چهل دقیقه ای که درد گرفت یادم میآید که در مترو هستم، سری بالا میگیرم و متوجه میشوم سه تا چهار ایستگاه دیگر باید پیاده شوم. اگر متن تمام شده باشد ایستگاه اولی و اگر نه جا دارد در ایستگاه بعدی پیاده شوم.

به راستی در چنین موقعیتی حسی از دفتر و جایی برای نوشتن دارم، چیزی در مایه اتاقی از آن خود ویرجینیا وولف.

اما از این نوشتن بسیار مسرورم، با این که خُردی و نه کلان آدم هایی، خواننده پرچنان و جستارهای آنند.

اگر قرار بود برای خود رسالتی قائل باشم، آن رسالت جرقه زدن بود، جرقه و ایده و بذری از من، آتش و نهال و درخت از افرادی دیگر که آن را برپا دارند و نگهدارش باشند و آتش دآری و باغبانی اش کنند.

گمان دارم از طریق پرچنان گاهی میتوانم این رسالت فرضی را به انجام برسانم.

شما را با کامنت یکی از خوانندگان تا جستاری دگر تنها میگذارم تا درودی دیگر:

Parisa Behabadi:

داستان این کتاب جز آثار برگزیده ی جشنواره ی اصفهان است که دراین شهر نیز به چاپ رسیده است. یادم می آید ایده ی این داستان از دل نوشته های دوست عزیزی که یک مددکار اجتماعی ( با نام پرچنان) بود بیرون آمد. اتفاقی که این دوست عزیز تجربه کرده بود، نداشتن مهارت کنترل خشم در جامعه بود و عواقبی که به دنبال داشت. موضوع این داستان نیز هم مربوط به همین چالش است. داستان دختری که از عصبانیت مثل یک بادکنک بنفش به آسمان می رود و با این چالش روبرو می شود که چطور پایین بیاید. البته باید بگویم چهارچوبی که جشنواره در قطع کتاب و تعداد فریم ها در نظر گرفته بود باعث شد محدودیت هایی در صفحه آرایی و تصویرگری کتاب بوجود بیاید. از شادی جان عزیز تشکر می کنم که با تمام این محدودیت ها تصویرگری این کتاب را به عهده گرفت.

سلام آقای رضازاده این مطلب را من در صفحه ی اینستاگرام گذاشتم. برای شما فرستادم، تا بدانید نوشته های شما چقدر تاثیر گذار است. موفق باشید همیشه 🙏☘

یادم می آید از خانه ای بازدید داشتید که مادر نمی توانست خشمش را کنترل کند و کودکش را می زد . همان موقع این سوال را کردید که این کودک وقتی بزرگ شود چطور با این خشم کنار می آید.... آن موقع فکر کردم ای کاش داستانی بنویسم که کودک عواقب عدم کنترل خشم را متوجه شود و در نهایت به راهکاری برسد... شاید ادبیات بتواند کمکی کند حتی اگر در چنین خانواده ای بزرگ شود.

https://t.me/parrchenan

تکثیر

پرچنان:

با دوستی پیرامون ترافیک و تاخیری که روز قبل دچار آن شده بودم حرف میزدم گفت میفهمم چون... پریدم وسط سخن، گفتم نه اینگونه نیست تو تا به حال با این شرایط روبرو نشده ای و درمس از آن تخپاهی داشت. اینکه در ترافیکی باشی که باید تا ساعتی مشخص و بسیار آن تایم به آن برسی تا کالاهایی که ساعتهای برای بسته بندی آن وقت گذاشته ای را تحویل دهی آن هم در شرقی ترین نقطه تهران و فکر کن اینگونه نشود. مجبوری به غربی ترین نقطه تهران رفته، جایی بین تهران و کرج و آنجا آن کالاها را تحویل دهی. این یعنی ساعتها و ساعتها ماندن در ترافیک.

دقایقی اندیشید و گفت راست میگویی من تا به حال چنین تجربه ای نداشتم.

چندی قبل بود که هنگام تحویل کالاهای فروخته شده به کامیون مربوطه یک تاکسی آمد و به کارگران داخل کامیون گفت باید این کالاها را تحویل بگیرید. آنها گفتند شما خودت باید از ماشین تخلیه کنی. راننده عصبانی شد تماس گرفت با فرستنده کالاها و...

در آخر با نهایت خشم و‌ دُشنام شروع به پرتاب کردن جعبه ها از ماشین سمت داخل کامیون کرد. از راننده خشمگین خواستم اجازه دهد کمکش کنم. کمی آرام شد و به کمک هم جعبه های باقی مانده را به داخل کامیون انتقال دادیم.

اینجا جستار را دو شاخه کرده و در انتهای سخن در دلتایی گسترده بهم متصل خواهد شد.

شاخه اول:

هر روز که خودم باید جعبه های بسته بندی شده و چه بسا سنگین و حجیم را به افراد داخل کامیون بدهم، با توجه به ارتفاع بیش از حد معمول قسمت بار، تلاش میکنم تا آنجا که ممکن است بار را بالاتر آورده تا فرد گیرنده کمتر خم شود و به کمرش فشار کمتری آید. هر روز دقایقی بسیار مختصر چاق سلامتی با افراد داخل کامیون دارم و می فهمیمم از جنس همیم در اصلاحی که برای خود ساخته ام، هم‌دمای‌وجودی هستیم.

شاخه دوم:

تقریبا هر روز نیاز به تاکسی اینترنتی دارم و گاهی که اجناس زیاد باشد مثلا اول مهر ، وانت درخواست داده و اگر کمتر باشد سواری. همین که اسنپ تأیید می‌کند سواری گرفته است با راننده تماس گرفته و یک پرسش با جمله بندی که روی تک تک واژه های آن اندیشیده ام را میپرسم:

جناب سلام، من با خودم چند جعبه لوازم التحریر دارم که باید ببرم ، ماشین شما شرایطی دارد که بتوانم با خودم بیارم؟

در واقع حق انتخاب راننده برای تایید یا عدم آن را محترم می‌شمارم.

معمولا با این پرسش روبرو میشوم: در سواری من جا می‌شود ؟ پاسخ میدهم آری( آره بابا) در صندلی عقب جا میشود و حتی صندوق نیاز نیست.

معمولاً خیالشان راحت شده و موافقت میکنند.

جعبه ، ایهامی دارد. از بیان واژه های بار ( بار را ماشین باربری می‌برد)یا کارتون ( که یاد آور اجناس حجیم و سنگین است اجتناب میکنم).

شرایط ماشین ، جمله ای مبهم در پرسش که وقتی با پرسش متقابل از ایهام در می آید، سریع خاطر جمع می‌شود و رضا میشود.

قبل تر ها که فرد دیگری ماشین می‌گرفت و این تماس اولیه انجام نمی‌شد و راننده در عمل انجام شده قرار می‌گرفت، خُلقش تنگ و شاید خشمگین می‌شد و این نا خوشایند بود.

در هنگام حساب کتاب نیز تلاش میکنم عدد گرد و رُند به سمت راننده شود.

دلتای جستار:

در ترافیک عجیبی گرفتارم مسیر بیست و شش دقیقه ای به یک ساعت و بیست دقیقه رسید ه است و زمانم رو به پایان. از استرس به همان دلایل که در مقدمه بیان شد خیس عرقم و گُر گرفته ام. پازل های خیابان های متعدد را امتحان کرده و حتی گوشه چشمی به خلافکاری رانندگی راننده نیز جواب نداده است. همه خیابان ها و اتوبان ها قفلند.

سه دقیقه مانده به پایان زمان با افراد داخل کامیون تماس می گیرم و از آنها میخواهم که منتظرم باشند و البته هزینه این انتظار بیست دقیقه را نیز می‌پردازم( اقناع سازی)

نتیجه‌گیری:

گمان دارم اگر این پازلی که در حق هم مهربان بودن ، به صورت بسیار ریز و در روندی زمان دار و دائم نبود، کامیون بخاطر من و آن هزینه ناچیز نمی ایستاد. این جستارهای متعدد از گفتگو با اسنپی ها در پرچنان شکل نمی‌گرفت و مهربانی تکثیر نمیشد و حتی ممکن بود به کاسبی و مارکت های خرد آسیب وارد کند( مثلا، پرتاب کردن و احتمال تخریب و مرجوع شدن)

و اما سخن آخر:

این جستار طولانی را از این جهت نوشم که نُمود عملی لطف و محبت کردن در حق دیگری را نشان داده و تلاش کنم به نشر بیش از پیش آن تا محبت و مهربانی در حق دیگری به روندی درونی در تک تک ما بی انجامد که نتیجه‌ی مثبت آن را ممکن است در بزنگاهی دریافت داری.

https://t.me/parrchenan

پیرامون داستان ارتفاع

‌نوشته استیون کینگ ما ایرانی های ساکن در سرزمین که با تقویم قمری و میلادی کمتر مراوده داریم بعضی از ماه ها و برج های این دو تقویم را در جوف حافظه بایگانی میکنیم. در تاریخ میلادی برای من سپتامبر به دلیل فرو ریختن بهت آور برج ها،و نوامبر به آن دلیل که باجناق با بیان این تاریخ میلادی ترشی می اندازد و دسامبر به دلیل آنکه گلدان کما ایرانی های ساکن در سرزمین که با تقویم قمری و میلادی کمتر مراوده داریم بعضی از ماه ها و برج های این دو تقویم را در جوف حافظه بایگانی داریم. در میلادی برای من سپتامبر به دلیل فرو ریختن بهت آور برج ها و نوامبر به آن دلیل که باجناق با بیان تاریخ میلادی ترشی می‌اندازد، و دسامبر به دلیل آنکه گلدان کریسمس مامان کم کم شروع به گل دهی میکند و ژانویه و عید سال نو میلادی ماه هایی است که از میلادی در خاطر دارم.

گلدان کریسمس مامان گل داده و این نشان از نزدیکی پایان سال جاری است.

با توجه به نزدیکی کریسمس و دلیل آیینی آن که مسیح بود پیشنهاد شنیدن این داستان را دارم.

برای درک بیشتر این داستان نیاز است کمی تاریخ مسیحیت بدانیم( حتی ویکیپدیا) درکی از دویدن داشته باشیم و اگر فیلم وال را دیده باشید که چه عالی.

اگر تمایلی بود در دیدگاه ها به بررسی و کشف نشانه ها و اِلمانهای پنهان داستان بپردازیم و پیرامون آن گفتگو کنیم.

در پایان من نمیدانم که این کتاب صوتی حق کپی رایت داشته یا نه. گوینده فرد بسیار توانایی است. اگر کسانی که گوش دادند و پیگیر شدند و فهمیدن که حق کپی رایت رعایت نشده بود لطفاً یک راه‌کاری بر من نشان دهند که بتوانم هزینه آن را برای تولید کنندگان آن پرداخت کنم.

وی خانم موس‌‌وی

در جمع مختصری مشغول لال بازی هستیم ( این نام را بر پانتومیم ترجیح میدهم)

تیم ما دو نفره است و گمانم بر این است که معمولاً در لال بازی مهارت خوبی داشته باشم از این رو دیگران تمایل به بودنم در تیمشان را دارند.

واژه، « خانم موسوی» بود و هر چه سرو‌چمان تلاش کرد من نتوانستم این « وی» را به موسی بچسبانم.

یکی از خُلق های من این است که درساعت نه، ده شب به بعد هوشم کم میشود. اصلاحی که گذاشته ام: این ساعت ها خِنگم.

مهمانی تمام میشود و در ماشین به سمت خانه در حرکتیم. موضوع این واژه را با سرو‌چمان مطرح کرده و او استدلال ساعت خنگی را می آورد.

اما به گمانم این تنها دلیل یا دلیل اصلی نبود.

من تنها بودم و تنها مجبور بودم واژه را حدس بزنم. اما در مجامعی از لال بازی موفق بوده ام که تیم ما چند نفر بوده است. دیگر هم تیمی ها نیز اشاره های ریز و درشتی کرده بودند و «ما» توانسته بودیم واژه را حدس زنیم و اگرچه واژه از زبان من خارج میشد.

نتیجه‌گیری:

گاهی این وهم به سراغمان می آید که هوشِ من، تلاش من، استعداد من ...

اما در واقع آن تلاش جمعی پیدا و ناپیدا بوده که این رخصت را بر من بخشیده که بروز پیدا کنم.

چیزی شبیه به فوتبال که هر چقدر بازیگر برتر باشی اصلا رونالدو اما تک نفره با تیم یازده نفر دسته پنجم دوقوز آباد هم نمیتوانی پیروز شوی. یا ده ها پاس ریز و درشتی در فرایند بازی انجام میشود تا یک مهاجم گل آخرین را بزند آن پاس های ریز و درشت مهم ترین است حکم ساختار و اسکلت بندی آن گل را دارد.

آن « وی» واژه موس‌وی برایم تکرار درسی پر بها بود که در جمع و ارتباط انسانی، و به کمک دیگری است که امکان بروز و ظهور پیدا می‌کنی.

پی نوشت:

یک جستار پیرامون آخرین کتابی که خوانده ام دارم که نیاز به تورق و مداقه در کتاب دارد که در مترو این فراهم نیست. لذا اگر فرصتی بیابم عصرگاه امروز خواهم نوشت.

https://t.me/parrchenan

خلا

به مرور در حال افزایش حساسیت به حضور مهاجران بخصوص افغان‌ها هستیم که هفته گذشته تبلور آن در استان یزد بود.

صبح اول وقت رفتم دستشویی مسجدی در بازار.

دربان یا نظافتچی آنجا تازه پشت صندلی ریاست و میز خود تکیه زده بود و داشت با الفاظ بسیار رکیکی غُر میزد.

پس از اتمام کار و رفتن سمت روشویی و شستن دستها، رو به من کرد و گفت: فقط این افغان های فلان فلان شده هستند که صبح اول وقت می آیند اینجا وگرنه ایرانی جماعت ظهر ساعت یازده به بعد می آید از بس که آقا هستیم ! این فلان فلان شده ها کارگر های مغازه دار ها هستند و کلی هم درآمد دارند آن وقت ایرانی باید جاش اینجا باشه؟( منظورش جایگاه خودش بود)

در حالیکه پله های خروج از دستشویی را رو به بالا طی میکردم در دلم خنده کنان گفتم اون فحش های چاو دار که پیرامون مشتریان اول وقت افغان می‌دادی که دانه دانه اش اکنون مصداق کنونی اش من هستم!!

نتیجه گیری:

*والاع مملکت و نژاد پرستی را به مرحله ای رسانده ایم که باید اول وقت هر چی داری نداری را در خانه بگذاری و سپس بیرون روی.

** از معدود پشت میز نشینانی بود که از جایگاه خود ناراضی بود و این جایگاه را از لحاظ نژادی مناسب این نژاد و خود ارزیابی نمی‌کرد.

*** یاد پنداره ای از بابا افتادم. زمان‌های بچگی ما به گمانم در جامعه بیشتر دعوا میشد و بطبع دشنام ناشی از آن بیشتر جاری بود برعکس اکنون که آن الفاظ پویا تر شده‌اند و گویندگان آن جوان تر و دیگر نیاز به ستیز نیست و حتی نشان از دوستی و رفاقت استوار است گویی!!

در ماشین بابا کودکی ده یازده ساله بودم که یادم نمیاد چرا اما ماشین کناری شروع به دشنام دادن به بابا که راننده ماشینمان بود، کرد. دیدم از بابا حرکتی بر نمی‌خیزد.

به بابا گفتم: فحش داد.

بابا: با درخت ها بود!!

خلاصه آنکه اگر بدنبال آسایش روان هستید گردن گیر دشنام ها نشوید و آنها را مصداق هر چیزی جز خود بدانید شاید که در خاطره ای بعد ها بصورت طنز بایگانی شود

https://t.me/parrchenan

جستارک

دو جستارک

روی چنبر( دوچرخه ام) هستم که می‌بینم پا رکاب تند کرده ام.

یک هفته به دلیل آلودگی پا رکاب نشده بودم و با مترو سرکار میرفتم. سر یک هفته گویی عادتی درونم شکل گرفته است، آماده پوشیدن بودم که یادم افتاد شاخص آلودگی را ببینم.

همین که شاخص را نزدیک صد دیدم و افق چشمم که کوه های شرق را دید، درنگ نکرده و... پوشش دوچرخه ای تنم بود. آن پوششی که کمی جنگولکی است ، لایه لایه است، و حتی شاید تا حدودی بچه گانه و کودک مرا با آن بس شاد است. شاید در نظر آداب دانان، آبروآپاران!!

اما مرز بین پوشش عرفیِ سوار شدن به مترو و پوشش دوچرخه و عادتی که این یک هفته کرده بودم برایم گوش زد کننده بود. ما به همه چیز حتی ناشریف ترین عادت می‌کنیم.

به قول دوستم در کانال کندو از سال ۱۳۵۶ میخواهند آلودگی هوا را بهبود بخشند اما گویی همه و چندین نسل به این ناشریف ترین عادت کرده ایم.

سروچمان ( همسرم) روزهای ناشریف هوای تهران می‌گوید من آلودگی هوا را از چهره تو می فهمم:

رُخ‌ات فسرده است.

این سخنش برایم جالب بود. گویی شبیه گلدانی که آب نخورده ام. پژمرده. و این برایم نشانی است که هنوز به علت ها واکنشی وجودی دارم.

دو

هر چقدر که از بیداری و زیستن در هوشیاری لذت میبرم از روز و خورشید، از خوابیدن هم صد چندان ترم. آنهایی که از نزدیک میشناسندم می‌دانند توانایی خوابیدن در هر جایی را دارم و خواب شبانه را مفت از دست نداده و ساعت ده نشده خوابم.

یکی از دلایلی که خوابیدن دوست دارم، آن است که رویا میبینم. در رویا بسیار کسان را که اینک نیستند میبینم.

این با دیدن عکس های قدیم فرق دارد. گویی در عکسی سیاه سفید در حال زیستنی، چنین حتی دارد خوابهایم.

چند شب پیش بابا را دیدم و در خواب با خودم گفتم ایول حُسن این خواب آن است که بابا را میبینم. یا چند وقت قبل تر داشتم رویا می‌دیدم که با باجناقم دارم درباره رویایی که دیده ام گفتگو میکنم.

خواب هایم بیشتر از جنس حرف زدن و گفتگو است تا حادثه ای و اکشن

قبل تر ها که روانشناس می‌رفتم بهم پیشنهاد داده بود رویاهایم را همان لحظه که از خواب پریدم بنویسم. چند شبی این کردم، اما ترسیدم. از آن کسی که در خوابهایم، من نیست اما درون من است و شبها بیدار ترسیدم. خواب شبانه ام کاملا بهم ریخته بود و صبحگاهان نمی‌توانستم لذت کافی ببرم و این شد که از آن کار صرف نظر کردم تا دیدن افتاب، روبرو شدن با سحرگاهان برایم همچنان باشکوه بماند و اویی که من است و اما گویی من نیست را در شبانه ها آزاد و رهایش بگذارم.

https://t.me/parrchenan

تاکسی

۱. در تاکسی خطی نشسته ام، خانم محجبه و بار بدستی رسید و تعداد مسافران تکمیل گشت و ماشین حرکت کرد.

هنوز ماشین سرعت نگرفته بود که خانم اعلام کرد کارت بانکی اش را گم کرده است.

ماشین توقف کرد و شروع به گشتن دور و اطراف ماشین کردیم ما عقبی ها چشمی. یافت. ماشین دوباره شروع به حرکت کرد. به سخن درآمد که الان بچه هام و شوهرم دعوایم میکردند که چرا با چشم عمل کرده بیرون رفتی و این کارت هم اگر گم میشد بدتر.

با خنده، پرسشِ فرضی بچه ها را ازش پرسیدم، خوب یا چشم عمل شده چرا بیرون آمدید؟ چشم سمت چپش با محافظ چشمی پوشیده شده بود.

پاسخ داد دخترم از مشهد به دیدارش می آید و دوستدار تافتون است و برای آنها آمده بود نان تافتون تهیه کند. تا یک دقیقه و سی ثانیه بعد از تاریخچه خودش پدر شوهر با ایمانش گفت و دعا در حقم کرد که جای صندلی جلویی که در ابتدا نشسته بودم را به او داد تا با بار راحت تر باشد. دقیقا تا لحظه ای که پیاده شده بود و درب ماشین را بست داشت سخن می‌گفت.

۲. در اسنپ نشسته ام و در گفتگو هستیم. رانندهِ مسن و بازنشسته از خاله اش میگوید و سخن را به شوهر خاله مرحومش می‌کشاند و سنگ قبرش:

مرحوم وصیت کرده بود بر روی سنگ قبرش حک کنند، قرمزته!! از بس عاشق پرسپولیس بود. بازی نبود که در ایران برگزار کند و او به تماشایش نرود.

با خودم که خلوت میکنم و این گفتگو ها را مرور می‌کنم متعجب میشوم: تافتون دوست داشتن فرزند خانم چشم عمل کرده!!!

شوهر خاله مَرد بازنشسته!!

از کجای انسانی و گفتگو به این جای سخن میرسیم؟

اگر مهاجرت کرده بودم به گوشه دیگری در این دنیا و میخواستم به یک علت به کشور بازگردم. دلیل خاصی نداشتم اما یک بهانه شاید.

این نوع گفتگو های با یک دیگری غریب و نه آشنا که گویی در لحظه آشنایش می‌شوی، آن بهانه بود.

https://t.me/parrchenan

اتکا

سوار اسنپ شدم. راننده ای فربه و خوش برخورد انتظارم را می‌کشید.

یک اتفاق مهمی که در تاکسی اینترنتی سوار شدن هایم دارم این است که اگر در صندلی عقب بشینم تقریباً گفتگویی با راننده اتفاق نمی افتاد اما اگر در صندلی جلو بشینم تقریباً امکان ندارد که گفتگو نکنیم حتی اگر بسیار خواب آلود باشم، حداقلی از گفتگو انجام می‌شود.

به گمانم این اتفاق ربط معناداری به حوزه حضور در میدان چشمی هر آدم میتواند داشته باشد، اگر در حوزه میدان دید چشم انسانی باشی احتمالاً دیگر بیگانه نیستی پس گفتگو می آغازد

جای کار و مطالعه روانشناسی اجتماعی دارد و یا شاید تحقیقی پیرامون این موضوع شده باشد.

باری بازگردم به ابتدای جستار.

با هم حرف می زدیم، دو قلو داشت و یک فرزند بیست و چند ساله و یکی دیگر را هم انتظار میکشید چهار فرزند مجموع خانواده پر جمعیت است بود. پرسیدم سخت نیست گفت نه.

در داستانی که از زندگی اش گفت اتفاقات عجیب زیادی داشت و من به دنبال راست و دروغ آن نیستم. داستان و قصه و روایتی از مردی شنیدم که خندان بود و حال روانش نسبت به دیگر آدم های ساکن در این شهر گویی بهتر بود.

در داستان و قصه زندگی اش از سالها کار کردن در خارج از کشور ، تا مغازه و کاسبی راه انداختم با پول های پس انداز شده تا سقوط از ارتفاع و افتادن در چاه ساختمان و مدتها کما رفتن و فروش خانه و مغازه بابت سه سال زمین گیر شدن در منزل و هزینه های درمان تا دیه کارگرهای فوت شده در آن حادثه تا بدن و جوارح آسیب دیده داشت.

گویی هر بار سختی بیشتر را تجربه کرده بود اما یک نقطه ثابت و نقطه اتکا داشت.

همسرش، در جای جای قصه هایی که می‌گفت از حضور پر رنگ و نقطه ثبات زندگی اش، لنگر گاه زندگی اش که همسرش بود دم می‌زد. اینکه با هم دوست بودن با مهریه یک سکه همسرش شده و اکنون نیز هر چه در آمد دارد را به حساب کارت همسرش واریز میکند.

حال نتیجه ای که میخواهم بگیرم این است که با توجه به تجربه مواجهه ام با آدم ها، آنهایی را نسبتا دارای روان بهتر ارزیابی کرده ام که یک نقطه ثابت در زندگی داشته اند. عشقی، ایمانی، باوری، ایده ای... در واقع گویی زمین سفتی در پندار به وجود آورده اند که بتوانند پا بر روی آن بگذارند و یافتن این نقطه ثابت در زندگی سخت است بسیار سخت.

https://t.me/parrchenan

چهره‌مند

برای خرید اجناس دکان به بازار رفته بودم . معمولاً حال و احوال مختصری با فروشندگان ثابتی که از آنها خرید میکنم دارم. به عباس آقا رسیدم. یادم آمد که هفته های پیش گفته بود سرش سیاهی رفته است و از هوش رفته بود. چند باری که پیگیر شدم ، روند عکس های پزشکی را پشت گوش می انداخت. این بار نیز از حالش و اقداماتی که کرده پرسیدم، بهانه آورد از سر شلوغی و کم کاری شرکایش و از روند پرداخت چک های مشتری ها نِق زد.

به سخن درآمدم که در پاساژ کاشفی یکی از فروشنده‌ها یکی از دکان ها که گاهی از آن خرید می‌کردم عکس ترحیمی اش را بعد از عید دیدم نه نامش را می‌دانستم و نه فامیل اش اما تا چند روز غمی مرا فرا گرفت هر بار هم که به بازار می‌آیم و از روبروی پاساژ کاشفی رد میشوم دلم میگیرد.

عباس آقا که فامیلی شما را هم نمی‌دانم کاری نکن که حتی ما غریبیه ها از نبودت غم به سراغمان آید و با مثالهایی از دوستانم و سر درد ها و عواقبی که داشتند سخنانم را به پایان رساندم.

چند هفته بعد که برای خرید به دکان آنها سر زدم تا مرا دید بدون مقدمه از روند پی‌گیری و پاسخ پزشکان داد و اینکه مشکل خاصی نداشته است.

به گمانم ما آدم ها بیش از هر چیز چهره‌مند هستیم. یعنی از طریق چهره است که حس آشنایی در ما تقویت می‌شود و از نبود بقال محل، همسایه نا آشنا ، نگهبان ساختمان چهار واحد آن طرف تر و... غمین می‌شویم. ما انسان‌ها نه تنها نسبت به آشنایان که آنها که برایشان چهره‌مند هستیم نیز مسئولیم.

اما سخن عباس آقا وجه دیگری نیز برایم داشت. اینکه گفت بلافاصله پس از آخرین گفتگویی که با هم داشتیم دو ساعت زودتر از بازار بیرون زده و همان روز به پزشک مراجعه کرده است.

گمان دارم آن روز بیش از آنکه در نقش خریدار و فروشنده و در قاموس بازار بوده باشم به ناگاه و ناخودآگاه به نقش مددکاری اجتماعی که سابقا فعال بودم بازگشته بودم.

چه بسیار مواردی که از پشت تلفن مجاب می‌کردمشان قرص برنج اصلی که چند ماه بدنبال آن در شهر های شمالی رفته و بدست آورده بوده و اینک در جلوی رویش است را بردارد و برود در سنگ توالت ریخته و سیفون را بکشد. دقایقی پشت خط سکوت میشد و سپس صدا می‌آمد که: انجام دادم

این دل نگران شدن بر آدمهای چهره‌مند زندگی هایمان را دوست دارم و برای این شدن نیاز است مشاهده گر قوی آری باشیم و جزئیات را دیده و شنیده و تا حدودی بایگانی کنیم

https://t.me/parrchenan

ثواب

پرچنان:

خسته از کار و جا به جایی اجناس خریداری شده به خانه مامانم سری میزنم.

مشغول تماشای مراسم ختم پروانه معصومی بود که از صدا و سیما پخش می‌شد.

معمولاً تلاش دارم گفتگو های سیاسی با ایشان نداشته باشم. مامان به کلام آمد که مراسم این بازیگر بود، دقایقی بعد از عکس هایی توضیح دادم که نشان از خالی بودن تشییع جنازه او حکایت داشت و مقایسه ای بین مراسمات این چنینی دیگر هنرمندان و انبوه افرادی که در آن شرکت میکنند، کردم.

پاسخ مادرم اما جالب بود از جنس عمق سنت بود. مامان پاسخ داد: ممکن است هزاران آدم برای تشیع بیایند اما اگر فاتحه‌ای نفرستند چه فایده؟ ولی برای این بازیگر در مراسم ختمش خیلی فاتحه فرستاده شد و ثواب آن را برد.

اجازه دهید به متن یک آنتراک دهم و سپس مقصود خود را در بند دوم جستار بیان کنم:

اگر میان سهی‌قامتان کمان باشی

به باشگاه قوی‌هیکلان نَوان باشی

به بزم غنچه‌لبانی که رشکِ حورانند

به عرض و طولِ فلک صاحبِ دهان باشی

همیشه تحتِ هجوم و تجاوزِ دشمن

و در نتیجه گرفتارِ زایمان باشی

در امتدادِ اتوبانِ شیخ فضل الله

میانِ آن‌همه خودرو دوچرخه‌ران باشی

وگر پی اتوبوسی که می‌رود تجریش

ز شوش تا سرِ پاستور دوان دوان باشی

به شعرِ حافظِ قدسی‌کلامِ فرم‌شناس

ردیف و قافیۀ حشو و شایگان باشی

به ترکیه وسطِ کودتاچیانِ عبوس

ز فرط بی‌خبری سمتِ اردوغان باشی

میان قوم نصارا، ز سهو، بی‌هنگام

به صوتِ انکر، گویندۀ اذان باشی

به یک جزیرۀ متروک بینِ پیره‌زنان

یگانه‌مردِ نکوچهرۀ جوان باشی

کنارِ ارتشیانِ رژیمِ غاصب نیز

شریکِ قتلِ دو صد طفلِ بی‌زبان باشی

به است از آن که نگیرد کسی ترا گردن

به است از آن که به مترو حجاب‌بان باشی

رضا موسوی طبریطبری

با گوشه چشمی به این آنتراک جستار را ادامه می‌دهم. بسیاری از مردم بر این گمانند که هر کس که رفتارهایی از جنس حجاب بانی، یا امر به معروف و یا شرکت در راهپیمایی ها و از این قبیل انجام میدهند به دنبال نفع مادی هست و از بهر نمدی برای کلاه خود این میکنند و صد البته که شواهد بسیار که ممکن است تک تک ما از آن شواهد و مشاهداتی داشته باشیم. اما این همه ماجرا نیست و اگر تنها بر این دلیل پافشاری کنیم نشان از عدم و فهم ما از سنت هزار ساله دارد. ما در سنت چیزی به نام ثواب داریم که بهره آن در دنیایی دیگر بر مومن می‌رسد.

به گمانم مهمترین ستون سنت در مفهوم ثواب خلاصه میشود. بیش از این پیرامون این موضوع سخن به درازا نمی‌کشم که هر کدام ما از آن سخنها داریم اما جنس پایان بندی که بر این جستار فرض میکنم را متفاوت مینگارم.

این که اگر بدین باور ثوابی هستیم و داد و دهش یا خیراتی، بدانیم و آگاه باشیم در کدام زمین فکری ایده، مشغول بازی هستیم و پیشنهاد دارم اگر به دنبال دنیای بهتر هستیم، از این پندار فاصله گرفته و داد و دهش و خیراتمان را به این پندار ثوابی گره نزنیم و به قول علی ابن ابی طالب رفتاری تاجر مسلک و کاسبکارانه نداشته باشیم و آن اعمال را به نیت خود عمل و پیامدهای مثبت آن، انجام دهیم. مثلا گرسنه ای سیر کردن فارغ از پندار ثوابی آن.

اینگونه برای خود آن باور و ایده نیز به گمانم بار مثبت خواهد داشت.

در واقع پندار و ایده هایی از جنس ثواب و آن دنیای، امکان آمار و قیاس را از انسان میگیرد و مثلا میتوان شهرداری باشد که اندازه هزاران و میلیون ها بال مگس برای امام سوم گریه کرده و ثواب برده اما با این هوای ناشریف و کثیف مشکلی نداشته باشد. هر کدام ما میتوانیم صدها مثال ردیف کنیم. این پندارهای ما در لایه های پنهانمان هستند که ایده و باوری را پر قدرت حفظ میکند و حتی آن را آبیاری و تقویت می‌کند هر چند در ظاهر و لایه رو با آن پندار ناسازگار باشیم.

https://t.me/parrchenan

گاهی از دوستان به ما هدیه ای می‌رسد

جلد دوم کتاب ریگو و رزا از طرف مترجم کتاب خانم مقدسی به دستم رسید.

جلد اول کتاب را وقتی خواندم که مجرد بودم و تنها، شاید تنهایی که کتاب تلاش داشت نشان دهد و رسیدن به پروای دیگری را فهم کنم را اینک در جلد دوم با فهمی متفاوت در یابم.

آن زمان‌ها با کودکان بیشتر حشر و نشر داشتم و با اجازه مترجم آن را به صورت صوتی خواندم.

از طرف یکی از خوانندگان نیز کتابهای تألیفی شأن بدستم رسید که به مرور خواهم خواند. قبل تر ها فرصت بیشترین برای مطالعه داشتم و اکنون بسیار بسیار کم

آن زمان‌ها که کارمند بودم تقریبا هفته ای یک کتاب می‌خواندم و اکنون شاید ماهی یک کتاب.

با تشکر از خواننده پر بار و کنش‌گر در کامنت دانی پرچنان ، خانم نسرین مولا

نوای نی

وانت گرفتم، بار زدیم و با هم سوار شدیم. خسته بودم و کمی سرم سنگین، در نتیجه مستعد خوابیدن در هر حالتی.

راننده به حرف آمد که سی و شش ساعت است نخوابیده و شیفت بوده و مجبور است امروز نیز تا یازده شب کار کند.

شصتم خبر دار شد که اگر بخوابم ممکن است در عین حرکت خوابمان دو نفره شود و احتمال تصادف بالا برود. پس بهترین حالت آن است که به حرف افتیم. و او در سراشیبی سخن با دنده چهار به سخن در آمد و در شتاب از سختی روزگارش گفت.

وسط های راه یک نی در داشتبُرد ماشین دیدم و داستانش را پرسیدم

سخن شِمُرده کرد و دنده سنگین ادامه داد:

«نی تنها سازی است که کوک ندارد و فقط خود حال آدمی است که باید کوک باشد تا ساز، نوایش در آید. این ساز در همه جا، جشن و عزا، سر کار و خانه با من است. یک روز که بچه هام( زن و بچه را در فرهنگ ایرانی با واژه بچه ها، نام می‌برد مرد ایرانی) رفته بودند شهرستان و کارم سخت گره افتاده بود، در خانه شروع کردم نی زدن، طبقه دوم مستاجر بودیم و طبقه اول صاحبخانه ساکن. بعد از مدتی صاحبخانه به فریاد آمد: نزن، نزن، جون مادرت نزن و در حالیکه همچون سیل بهار اشک می‌ریخت به طبقه ما آمد و با لهجه آذری گفت: مشکلت چیه تا من بتوانم حلش کنم...».

قسمتی از نوای نی اش را که در موبایل رکورد کرده بود برایم گذاشت، سنگین بود.

اگر غول چراغ جادو در برابرم حاضر میشد و می‌گفت تنها یک درخواستت را بگو تا برآورده کنم پاسخش میدادم دوست دارم غمگین ترین نوای عالم را برای عالمیان بنوازم. همین.

https://t.me/parrchenan

سه پست آخر

پرچنان:

این چند روز که کثافت و آلودگی هوا افزون تر شده با وسایل حمل و نقل عمومی، رفت و آمد می‌کنم.

چند ایستگاه مانده به آخرین، مترو خلوت شد و نشستم. صندلی کناری که میزد، جوانی هجده نوزه ساله باشد با صدای بلندی داشت اینستایش را چک می‌کرد

دقایقی گذشت و مجبور به تذکر شدم، توجه چندانی نکرد و دقایقی بعد دوباره تکرار کردم، طلبکارانه و پرسشی گفت: نخوابیدی که؟ پاسخ دادم اینجا مکان عمومیست و نیازمند آن است که مناسبات عمومی رعایت شود و صدای بلند گوش دادن رسانه شخصی در حوزه خصوصی امری ما مطلوب است.

خیلی حوصله سخنرانی مرا نداشت و صندلی عوض کرد.

قبل از تذکر، با خودم بسیار کلنجار رفتم، آیا باید از قلمرو امر عمومی که اینک در زمان و مکانی که من در اینجایم دفاع کنم؟

و در نهایت آن رفتار و گفت و گویی که در بالا بدان اشاره کردم سر زد.

به گمانم امر عمومی در سرزمین ما بسیار لاغر و نحیف شده است و به مرگ نزدیک تر، حال و روزش شبیه دریاچه اینک مرده ارومیه شاید نزدیک تر باشد.

گمان دارم در یکی از کتابهای هانا آرانت بود که می‌خواندم: امر عمومی در دیدگاه او برجسته بود و با استناد به تاریخ یونان باستان و برجسته کردن امر عمومی آن را شرح داده و با شکوه ترسیم کرده و توضیح میداد در حکومت های توتالیتر این موضوع( امر عمومی) اصولاً حذف می‌شود ( این برداشتم از آن کتاب بود که از پس سالها در پندارم باقی است)

به گمانم در بسیاری از حوزه ها که طرف ماجرا حکومت باشد ، امکان امر عمومی از ما ساکنین سرزمین تا حدود زیادی ساقط شده است اما هنوز اندکی باقی است.

اینکه مناسبات بین فردی و رفتاری را در مکان های عمومی برای خود محترم شماریم.

اینکه میتینگ ها و مکان های عمومی نیمه خصوصی را غنیمت دانیم همآن اندکی است که از امر عمومی باقی است.

ما برای آنکه خود را مقید به حضور در امر عمومی کنیم معمولا در برنامه هفتگی خود یک روز را به این موضوع اختصاص می‌دهیم.

به بهانه دیدن تاتر یا سینما یا نشست و معرفی کتاب، یا فعالیتی هنری رفته و پس از آن درمکان و کافه ای عمومی دور همی و گفتگو میکنیم.

این روزها پیرامون تک تک ما ساکنین اتفاقات مهمی در حوزه حکومتی و قوانین افتاد، از طرح های عزیزم شالت!! تا چندین سال تاخیر در بازنشستگی!!! اما چون امر عمومی در جامعه ما تقریبا نابود شده است، کمتر کنش و واکنشی پیرامون مردم صورت پذیرفت.

مکررات آلودگی هوا و عادت بدان اما تعطیل نشدن مدارس!!

ترافیک های تخریبی روان اما بی تفاوت شدن جامعه

حتی کشتار مردمی که هر لحظه تلویزیون آن را به نمایش میکشد

و عدم کنش و واکنش جامعه بدان از دیگر علائم مرگ امر عمومی است.

پی نوشت:

*به گمانم تلاش تک تک ما را می‌طلبد که دریاچه امر عمومی به طور کامل خشک نشود

** معمولا عصرگاهان دوشنبه یا سه شنبه دورهمی ماست که در متن بدان اشاره کردم اگر کسی از خوانندگان مشتاق حضور بود اعلام بفرماید به ایشان نیز از جزییات آن هفته خبر دهم.

https://t.me/parrchenan

هوای باران خورده و تمیزی بود

وعده صبحگاهیِ دویدن در پارک را شروع کردیم، همان ابتدای ماجرا کاپشن را کنده با یک لا لباس در سرمای صبگاهی اول آذر ماه دویدم ، و این باعث میشد تند تر بدویم تا گرم شویم و عمیق تر اکسیژن استثنایی آن روز تهران را برباییم.

بعد از ورزش صبحگاهی سوار چنبر( دوچرخه ام) شدم و سر بالایی ولیعصر را رکاب زدم، نزدیکی های زرتشت بود که اولین عرق از شقیقه ام چکید. هم دو سه کیلو بار داشتم و هم با دنده سنگین رکاب میزدم تا آنکه رسیدم به تقاط ولیعصر بهشتی، نگاه به چپ کردم که ماشینها را بپام که...

دماوند سفید

این مادرِ سرزمین با آن دامن چین دار سفیدش رُخ نشانم داد.

کمی جلوتر چندین نفر منتظر تاکسی بودند و با دست به ماشین ها اشاره مستقیم می‌کردند در حالیکه پشت شان به دماوند بود و او را، این زیبای پنهانِ تهران این آشکار مخفی را ندیده بودند.

هومون های شادی آور با این همه رکاب زدن و اکسیژن نایاب تهران به قل قل افتاده بودند در شیمی خونم.

همانجا میخواستم رو کنم به آن مسافران در انتظار و فریاد بزنم: ای بندگان خدا شما را چه شدست که این چنین زیبایی را از آن غافل شده اید؟ به پشت سرتان بنگرید و ببیند مادرمان را. ببینید آن چه دیدنی است اما مدتها است که نمیتوان دید.

اما اینجا یاد جمله ای از مادرم افتادم:

« سهیل هیچ وقت از خودت در نیا»

مادرم بر این گمان است که من آدمی جو گیر هستم.

نتیجه گیری:

*روزهای ناب تهران را به تمامی باید دزدید.

**در روزهای پاک تهران از دیدن دماوند غافل نشویم. از خیابان های دماوند، فاطمی و بهشتی و قبرستان بهشت زهرا من او را دیده ام(این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟)

*** خوش به حال ساکنین در شهر هایی با آب و هوای تمیز و پاک

https://t.me/parrchenan

این هفته گالری گردی داشتیم.

با دوچرخه بودیم و دوستان دیگر با ماشین.

‌و پانزده دقیقه زودتر رسیدیم.

تا به حال گالری به این کوچکی نرفته بودم. با توجه به حضور نقاشِ اثرها و گفتگو با ایشان، گرما و کوچکی جمعی که در گالری بودیم و محتوای نقاشی ها که با خیابان و کسب و کار آنجا هماهنگ بود، بسی لذت بردم.

به استاد نقاش بابت انتخاب آن گالری و دقت نظری که داشتند آفرین گفتم و ادامه دادم: اینجا شاید یک بقالی کوچکی می‌توانست باشد که کیک و چیپس و پفک بخرند ولی اکنون یک گالری کوچک است که میتوانی بروی تماشای هنر و نقاشی بخری و اینها را که نگفتم: ادا و اطوار گالری ها را ندارد، در بطن خود زندگی است و نه جدای از آن و تزیینی. و یاد آور میشود هر کدام از ما نوای خود را در این هستی خواهیم زد، خاص خاص خود هر چند شبیه به دیگری اما منحصر به فرد.

https://t.me/parrchenan

هشتاد بیست

امروز اتفاق بسیار بسیار عجیبی برایم افتاد.

مامان منزل نبود و سرو‌چمان دیشب، شام بیشتری درست کرد تا امروز نهار داشته باشم.

انبار ما نزدیک منزل مادرم است و معمولاً نهار در حضور او هستم.

امروز وقتی که قیمه سرو‌چمانپز را در خانه مامان می‌خوردم متوجه شدم که و طعم این خوراک، با دیشب فرق کرده است. این فرق از روی تازگی و غیر آن نبود. از جنس دیگری بود اینکه هشتاد درصد مزه و طعم غذا با امضای سروچمانم بود و بیست درصد طعم غذای مادرم را میداد در حالیکه مادرم در این خوراک هیچ نقشی نداشت. این عجیب میزد.

من مشام قوی ای دارم و بسیاری از خاطره ها و پنداره ها و حتی گاهی اوقات، بوی آدم ها را از این طریق در جوف حافظه بایگانی می‌کنم

حال امروز خوراکی خوردم که مزه هشتاد بیست داشت. چرا؟

به گمانم و حدس اولیه ام آن است که من به آن مکان ( منزل مادرم) شرطی شده طعم و مزه غذاهای او هستم و همین که غذای دیگری را هم بخواهم در آن مکان بخورم، آن شرطی شدگی خود را بر متن( خوراک) تحمیل می‌کند.

اگر زمانی کافی داشتم دوست داشتم پیرامون این موضوع در موتور جستجوی گوگل سرچی میزدم و اگر پژوهش یا یافته یا داستان های این چنین که آدمیانی اگر داشته‌اند را می‌خواندم.

اگر این موضوع جنبه علمی داشته باشد چه بسا می‌تواند در انتخاب های آدمی اثرات بسیار زیادی داشته باشد

و از جنبه های علمی و فلسفی به آن میشود نگریست.

https://t.me/parrchenan

دوچرخه در باران

روز بارانی یک خانواده دوچرخه سوار

زمانی بود که به تنهایی رکاب زده و دوچرخه وسیله حمل و نقلم در تهران بود. اما اینک سروچمانم نیز به این جرگه وارد شده است و مقصد های خود را بیشتر با دوچرخه اش( گُلبه) طی مسیر می‌کند.

دوچرخه سواری نیز می‌تواند سلوکی باشد برای خود و دوچرخه سوار سالک، اگر که در معنای دقیق واژه و نه استعاره ای آن به کار بریم.

باری

صبحگاهان با چنبر( دوچرخه ام) سر کار رفته و اینک که زمان بازگشت به منزل فرا رسیده باران شدیدی این شهر بزرگ را فرا گرفته است.

یادم آید او نیز با چرخش رفته و اینک حیرانیم که چه کنیم؟ خود را به ترافیک عظیم ماشین ها یا خیل بسیار مردم در اتوبوس ها و تاکسی ها و مترو بی افکنیم و‌چرخ ها را در همان مکان گذاشته، یا دل به باران زنیم؟

انتخاب هر دو ما دل به آب زدن است.

پوشش بارانی خود را به کمک نایلون ضخیم تر کرده و زیر باران میروم و بیشتر مسیر را در پیاده رو رکابانم.

مردم دو دسته اند عده ای بیشتر که از باران در حال فرار و کمتر در آن به آرامی راه می‌روند و لذت میخرند و نصیبشان خنده ای دُرشت بر لب است.

میرسم منزل، اما گُلبه او در انباری نیست نکند که... اجازه تکثیر افکار بد نمی‌دهم. خود را زود به درب منزل میرسانم و اجاق را آتش دوانده و کتری روی آن گذاشته و شلغم و لبو های تو یخچال را همه در دیگ انداخته و سپس رفته لباسهای خیسم را عوض میکنم.

وقتی که درب منزل را می زند گُل از گُلم می‌شکفد. همانگونه که انتظار داشتم بسیار بشاش و سرحال است با آنکه به خستگی کار و تلاش روزانه اش رکاب زدن زیر باران نیز جمع خورده بود.

او شاد بود به این دلیل که از کوچه چراخ روشن خانه را دید زده و ام را روشن یافته است، پس هر آن کس که زودتر رسیده باشد ، او هات چاکلت و لبو و شلغم را حتماً طبخ کرده،

و تو چه میدانی لذت نوشیدنی داغ، و دیدن بخار لبو پس از بُرش، و لبوی سرخی که شرمزده ی کم شیرین بودن از لب یار است.

روزی آن گونه بارانی پایان میگیرد اینگونه.

در خانواده‌ دوچرخه سوار رقابت بر این است که زودتر رسی به خانه تا تو اول فنجان گرم را آماده کنی و به دست آن دیگری نِهی.

https://t.me/parrchenan

درخت

آدرس انبار جدید شأن را نمی‌دانستم مرز انتهای روز و شب و بازار بود و

اگر آدرس در بازار بلد نباشی با آن کوچه های تو در تو و تنگ، سخت میشود.

اما طرف کار بلد بود، نه از پلاک گفت و نه از شماره حرف زد

گفت روبروی تک درخت کوچه.

در کوچه تنها یک درخت هنوز نفس می‌کشید. تک درختان بسیاری در طول سفرها دل از من ربوده اند در بیابان ها و کوهستان ها، اما این تک درخت کوچه تنگ از لونی دگر بود. نه آنچنان زیبا و دل ربا، اما به راستی تنها بازمانده بود، تنهای تهنا

https://t.me/parrchenan

سالروز

وارد میوه فروشی شده و مختصری خرید کردم.

فروشنده که جوانی بیست و چهار پنج سال میزد گفت ایشاا.. عروسیت. پاسخ دادم برای ما انجام شده پاسخ داد دوباره و چند باره و خندید.

در حالیکه از دکان بیرون می آمدم گفتم این گونه میندیش، تو با عشق زندگی کن، عشق به یک آدم حتی عشق به یک حیوان اما عشق باشد و عاشقی کنی برایش، زیستن و زندگی از لونی دیگر میشود.

این گزاره که به فروشنده جوان دادم عصاره دقیقاً چهل سال زیستنم است. فیلتر عشق_ عاشقی کردن به هر کس و هرچیز و نوع، این دنیا را قابل هضم میکند. میخواهد این معشوق یار نام گرفته شده باشد پارتنر یا سگ و گربه ای حتی.

متأسفانه مشاهداتم اینگونه نشان می‌دهد این باور در پندارها، در حال کم فروغ شدن است و مروجان آن سخن فروشنده بیشتر از جنس صرف لذت بردن از جسمانیت زن و فقط همین و نگاهی مردسالار آن را تقویت می‌کند. ضمن آنکه مشکلات اقتصادی نیز بر آن دامن میزند و سمبه این نوع باور را پر زور. برای عشق و عاشقی بغیر از موارد مالی مهمترین آن ، زمان هزینه کردن است زمانی که این روزها بسیاری آن را مجبورند خرج اقتصاد کنند تا حداقل درآمد خانوار را تأمین کنند.

اگر عاشقیت شما در یک انسان تبلور یافته و در دیگر گونه های دیگر آن ، انتزاعی و غیر انتزاعی ( مثلا عاشق علم بودن) نیست، گفتگو کردن با هم اکسیر طلا این عشق است.

با دماسنج چه مقدار زمان صرف کردن برای گفتگو می توانیم درجه و حرارت عشق در زندگیمان را بسنجیم.

یاد یک تلفن افتادم در آن سال‌ها که پشت خط اورژانس اجتماعی کار میکردم:

زنی زنگ زده بود با صدای حزین و نا امید. در حالیکه صدای مردش نیز گاهی در تلفن می آمد پرسشمندانه گفت این زندگی یعنی چه که از صبح میروی سر کار و در انتهای شب می آیی و یک سکس خروسی می‌کنی و سپس می‌خوابیم؟ زندگی یعنی همین واقعاً ؟

( با خودم می اندیشیم بی عشق این زیستن دیر هضم و نا هضم شده نیست؟)

ادامه گفتگو خاطرم نیست اما آن پرسش از پس سالها در پنداره ام باقیست.

خانه و زندگی که در آن گفتگوی از صمیم دل، جریان نداشته باشد کم از مرغداری شاید نباشد.

https://t.me/parrchenan

رخ

پرچنان: رُخم در بیشتر زندگی از آن زمان که بر چهره موی شروع به برخواستن کرد اینگونه بوده است. رُخی مردانه که نُمود بارز آن سبیل است، گاهی کوتاه و بیشتر بلند. در این رُخ دو اتفاق جالب می افتد، معمولاً در حالت رکابان بودن حالتی جنگجو بهم بخشیده و میتوانم از حقم پیرامون موتوری ها و ماشین ها دفاع کنم و مسیر خود را بِرُبایم اثر آن را دیده ام. اما جالبترین، پیرامون کودکان اتفاق می‌افتد. تقریباً هیچ کودکی بالای سن سه سال از این رُخ نمی‌ترسد و آن را برعکس نگاه راننده ها و متواری ها تهاجمی و جنگجو نمی‌بینند. حتی شاید وسیله ای برای بازیشان بشود. این را در انبوه تجربه هایم در بهزیستی و کودکان آسیب دیده و کودکان اقوام و‌خویشانم به وفور دیده ام. اینکه کودکی از آن سوی سرزمین با بزرگتری همراه شود و بیایید این سو که دوستش دُئِل را ببیند برایم عجیب است. بازی خاصی هم با آنها نمیکنم اما نمیدانم چگونه آنها مرا دوست خود می‌پندارند. پی نوشت کارگری افغان داشتیم که بیشتر با همکارم مراوده داشت.‌در قبال من می‌گفت ، او جنگجوست، این واژه را از گفتار او به یادگار در پندارم بایگانی کرده ام. https://t.me/parrchenan

برق های کارگاه رفته بود و امکان بُرش کالایی که خریده بودم را نداشتم، تصمیم گرفتم به انتظار آمدن جریان برق در سایه سار دیوار حیاط کارگاه نشینم. مسئول کارگاه هنگامی که در حال عبور به سمت دفترش بود آدرس مقصدم را پرسید، اشاره ای به سمت کوه ها کرده که اینک با توجه به حجم آلودگی دیده نمی‌شد و حول و حوش کلی آدرس را بیان کردم. خنده ای زد و از جوانی و کوهنوردی هایش گفت، من هم کم نیاوردم و جزییات ریز تری از آنجاها که نام میبرد دادم، دعوتم کرد به دفترش و یا هم نشستیم و دقایقی خاطره بازی کردیم و خنده زدیم، در انتهای این قصه که روایت کردم برق نیز آمد. ما یک مثل داریم که میخواهم با توجه به این روایت به چالش بکشمش: همه چیز دان و هیچ ندان آیا در این مثل نکته ای منفی است که از هر موضوعی اگر مقدور بود تا حدودی آگاهی و دانسته داشته باشی؟ پاسخم به این پرسش منفی نیست و حتی مثبت است. این آگاهی های به قول دکتر شریعتی سطحی و نه عمیق این امکان را برای آدمیان فراهم میکند که وارد گفتگو شوند. معمول این گفتگو ها اینگونه است که وجوه اشتراک پیدا میشود و این وجوه امکان هم دلی و در نتیجه امکان خوشبین بودن آدمی را فراهم می‌کند. و وقتی خوشبینی درون آدمی جاری باشد حال و احوال و شیمی خونی بسیار متفاوتی را تجربه خواهد کرد که در صورت منفی آن حتی ممکن است نیاز به درمان دارویی و هورمونی را متصور شد. این از وجه فردی مثبت قصه بود و از جنبه اجتماعی امکان تکثیر خوش‌بینی را فراهم می‌کند و چسب اجتماع تقویت می‌شود. https://t.me/parrchenan

هدیه

مهمان داریم و مشغول گفتگو.

از دست رنج باغ خویش برایمان هدیه آورده است و از بودن با هم مسرور.

کودکی بین ماست که برایش هدیه مختصری تهیه کرده ام. مهمان مان به شوخی بیان میکند که فقط برای او هدیه لحاظ شده است؟

پاسخم آری است و برهان می آورم که او به خاطر دوستش که من بودم آمده است اما شما برای دیدن عزیزانتان.

کودک که زبان با مزه ای دارد و ابتدا هر واژه دِ اضافه می‌کند هنگامی که مشاهده کرده آنها عازم تهران هستند و قرار نیست او همراه شود استدلال آورده که منم میخواهم بیام دوستم، دُهِل( سهیل) را ببینم و این سخن اقناع کننده شده و پس در سفر همراه.

نتیجه‌گیری:

* هدیه، دادن و گرفتن از جنس انسانی ترین هاست، آدمیت آدمی را تقویت میکند.

** اقناع کردن مهم است، بسیار، میتوان قانع کرد آدمیان را حتی اگر زبان واضحی نداشته باشی و کودکی چهار پنج سال، در اقناع کردن دوشادوش عقل و خرد ، عاطفه و احساس نیز درگیر است و‌ چه بسا اثر گذاری عمیق تری داشته باشد.

*** امان از دوست و دوستی . سفر آمدن به دیدار دوست. میتوان شاعری کرد و شعر آفرید بخصوص که کودکی شاعر آن باشد نه در گفتار بَل در کردار.

https://t.me/parrchenan

مشاهده

سوار وانت شدم، ماشین نو نواری بود از این پراید وانتی ها، همین که نشستم، پرسشانه گفتم مهندسی؟

پاسخ داد نه هنوز.

معماری خوانده بود و امسال نتوانسته بود در آزمون پذیرفته شود. حقوق شرکتی که در آن مشغول و پیرامون آزمایش بتن بود تنها ده میلیون تومان بود و کفاف گوی هزینه هایش نمیشد. این شده بود که عطای مهندسی را به لقا وانتی بودن بخشیده بود.

اما چه شد که به این پرسش رسیدم آن هم زمانی که هنوز کامل در صندلی نشسته ام؟ همین که سوار ماشین شدم کنار در، پایین سمت پای مسافر دو کتاب سبز رنگ رُخ نشان می‌داد. و این کتاب ها آیین نامه و سرفصل های چند دهگانه مهندسی است. این همان کتاب‌هایی است که سروچمانم سال پیش آنها را میخواند و برای تهیه ی بعضی از آنها به کتاب فروشی های خیابان انقلاب مراجعه کرده بودیم و در کتابها غوطه‌ور شده و لحظاتمان را خوش کرده بودیم.

این شد که این مشاهده و پیوند آن با پنداره های گذشته، پازلی را تکمیل کرد که احتمالاً او نیز مهندس است.

اما حال چرا این پنداره ( خاطره)را مکتوب کردم؟

سالهای دور که چندین سال مربی کودکان بی سرپرست و بد سرپرست بودم به آنها تاکید داشتم هرگاه چیزی از آنها خواستم، یا گفتم انجام دهند. اگر پرسیدند چرا من باید دلیل قانع کننده ای داشته باشم. مثلا اگر شب هنگام گفتم تلویزیون را خاموش کنید نباید پاسخم این باشد که چون من میگم، یا چون دلم میخواد، یا چون من بزرگترم و کوچکتر باید حرف گوش دهد، یا بگم بودیکیوار( اینکه هست). بهتر است پاسخم از جنس اقناع باشد که اگر خرد جمعی فرضی آن را شنید حدودا از آن قانع شود. مثلا در پاسخ همان مثال توضیح دهم که صبحگاه مدرسه دارید و باید به هنگام و سرحال از خواب برخیزید و عدم خواب شبانه...

حال با توجه به این پنداره از گذشته دور، پرسش را پاسخ میدهم و باز پرسشی دیگر در ادامه بیان میکنم تا به آنجا که خرد جمعی ای اگر بود قانع شود.

پرسش را دوباره مطرح میکنم:

چرا این پنداره ( خاطره)را مکتوب کردم؟

به گمانم مشاهده گری این امکان را بهتر و بیشتر فراهم میکند که آدم ها به گفتگو بنشیند و تا حدودی از هم رازگشایی معمول کنند و بر این گمانم که مشاهده گر بدی نیستم.

اگر این پاسخ را درست فرض کنیم این گفتگو چه کمکی میکند؟ گفتگو کردی با وانتی و فهمیدی مهندس است که چی؟

یکی از میوه های پر بار و پر محصول گفتگو، آن هم گفتگو بین دو غریبه هنوز نا آشنا آن است که با هم آشنا می‌شوند، میفهمند از یک جنس اند، آدمی هستند، اگر در گفتگو این حاصل شد ، اتفاق عجیب و مثبت بعدی در پندار اتفاق می افتاد.

حدوداً به آدمی خوشبین می‌شوی ، از بدبینی که اخبار و رسانه ها و در درون خود رفتن ها و فاصله گرفتن از دیگری آن را دامن زده اند، رها شده و به یک خوش‌بینی حدودا لذت بخش می‌رسی ، چیزی از جنس یک کاپشن گرم در زمهریر زمستان، شاید خیلی گرمت نکند اما اجازه لرزیدن را دیگر نمی‌دهد.

مهمترین میوه گفتگو خوش‌بینی به آدمی است.

حتی مشاهداتم نشان میدهد خانواده هایی که گفتگوی بیشتری بین‌شان در جریان است نسبت به آدمی خوشبین تر هستند.

امیدوارم این ادله برای شما اقناع کننده باشد.

https://t.me/parrchenan

وزن بدون وزنه

معمولاً دوست دارم در جمع های فامیلی - آشنا با بچه های حاضر در جمع بازی کنم. حرف بزنم، سر به سرشان بگذارم و در نتیجه در بین بچه ها معمولاً فرد محبوبی هستم.

پسرک تازه کلاس اول رفته است و داشت با موبایل پدرش یک بازی آنلاین می‌کرد و من هم سر به سرش می گذاشتم و اجازه تمرکز بر روی صفحه موبایلش را نمی‌دادم. او نیز شاکی از آن حالتهایی که دوستی با دوست دیگرش ، راحت صحبت بگیرد جمله ای به کار می بردکه معنای آن این بود که سر به سرم نگذار. چند بار این رفت و برگشتی بین ما ادامه داشت تا آنکه مادرش آمد و همین که این جمله را از زبان فرزندش شنید متعجبانه به او نگاه کرد و گفت این چه حرفیست که به آقا بیان میکنی.

اما آن چه که برای من تازگی داشت این بود که تا آن لحظه که مادرش بیایید و از گفتار فرزندش متعجب شود من اصلا متوجه نبودم که او سخنی خلاف عرف بین کوچکسال و بزرگسال میزند. احتمالأ خود را کودکی تصور میکردم که با دوست خود سر به سر می‌گذارد و در نتیجه مرز و وزن جملات و آدابی که بین سنین لحاظ میشود برایم بی رنگ شده بود.

چه بسیار اوقات که ما برای خودمان وزنی ناشی از جنس و سن لحاظ میکنیم که مفهومی عینی ندارد.

من چون مَردم پس حق با من است

من چون برادرم پس سهم بیشتری دارم

من چون شوهرم پس باید توِ زن حرفم را گوش کنی

من چون سِنم بیشتر است، پس کوچکتر ادب مند باید باشد و...

در حالیکه همه این وزن ها و مرزها نه واقعی است و عینی و تنها در بستری از تاریخ هر فرهنگ ستبر، یا نازک و تُرد شده اند.

https://t.me/parrchenan

سرباز

اسنپ گرفتم و سوار ماشین شدم.

راننده سربازی بود که یک ماه تا پایان خدمت بیشتر نداشت. در این مدت سربازی با ماشین کار کرده بود و توانسته بود مختصر سرمایه ای برای خود دست و پا کند.

ما مردها وقتی به روزگار سربازی برسیم به اندازه نه دو سال که بیسال خاطره داریم و حسابی می توانیم با هم گرم بگیریم و صمیمی شویم.

منتظر بود این یکماه نیز بگذرد تا راحت شود. خبرهای جنگ را دنبال نمی‌کرد و فقط انتظار برآمدن و‌تامام شدن این سی روز را داشت.

شاید بسیاری از ما مردم ایران نیز در انتظار او شریک هستیم. این که این جنگ لعنتی تامام شود و به سرزمین و مردم ما آسیب نرسد.

خبرها را که مرور میکردم یک مصاحبه با یک خانواده از طبقه متوسط در غزه را می‌خواندم که زندگی خوبی داشتند هفته ای یکبار بیرون رفته و پیتزا سفارش می‌دادند، گاهی اسب سواری دخترانش و...

با خودم فکر میکنم آیا آن خانواده از اینکه در آن سرزمین ماند و مهاجرت نکرد اینک پشیمان نیست؟ آنها که می دانستند ایده های حاکمانشان چیست.

آیا ممکن است ما نیز روزی این پرسش در پندارمان شکل گیرد و از اقدامات و‌ تصمیماتی که می‌توانستیم در گذشته بگیریم اندوهناک شویم.

چند مطلب این روزها داشتم که بنویسم ، طنز، شرح حال، گفتگو اما دلم نیست و دستم کمتر میرود به نوشتن.

گویی من هم منتظرم.

امیدوارم آن سرباز پایان خدمت خود را به سلامت انجام دهد.

نتیجه‌گیری

گاهی واقعیات نزدیک چشم انسان است اما آن قدر هول انگیز است که چشم آدمی تلاش می‌کند آن را نبیند و اینجاست که دنیای انتزاعیات به کمک قوه خیال تجلی می یابد. چیزی چون عرفانِ از جنس مولوی در هجوم مغول که شروع به درخشش میکند.

و شاید همه ما مردم این سرزمین به واسطه سالهای سال زیستن در این سرزمین جنگ خیز چنین ژنی از عرفان و انتزاع را با خود حمل می‌کنیم تا زیستن را تاب آوریم.

امروز با خود فکر میکردم آیا من نیز عرفانی ام؟

پاسخی که یافتم آن بود که دوست داشتم باشم.

و آیا این نه همان دور شدن از واقعیت به کمک قوه خیال است.

https://t.me/parrchenan

نکو

معمولاً عادت داشتم و دارم که اگر قرار بر دیداری بود، به دوستان یک دلِ دیگرم نیز پیام دهم و جمعی پربار تر را سر قرار حاضر کنم .از این خصلت شادانم چرا که حس و مهر بیشتری را در حضار آمده به قرار ایجاد میکند.

چند صباح قبل فرصتی پیش آمد و دوستانی که یکی دو سال بود ندیده بودمشان را در چنین وعده گاهی ملاقات کردم. در ابتدای جلسه دوستان ناآشنا را بهم معرفی کردم. ابتدا برای هم غریب می‌آمدند. اما یکی از دوستان با تنگ کردن چشم و فوکس بر چهره دوستی دیگر گفت آشنا میزنی. پس، از من توضیحات اضافی خواست. از اینکه چگونه با او دوست شده ام و در کجای مهم زندگی ام حضور داشته است. توضیحات اضافی را که دادم، به ناگاه چهره اش تغییر یافت از آن تغییرهای که نشان از یافتن پاسخِ پرسشی سخت که مدتها فکر و پندار در سیناپسهای عصبی با هم کُشتی گرفته اند را میداد.
دوستم چهره رها کرده از خطوط افتاده از پرسش، به دوست دیگرم رو کرد و گفت: من شما را دیده ام.
اما اتفاق باشکوه تر برای من جملات بعدی بود که بیان کرد. اینکه از پس هفت سال خاطره و جرقه اندیشه که در پندار کسی رُخ داده اما به بیرون درز نکرده به ناگاه از پس هفت سال چون بذری جوانه زده این چنین هویدا میشود. این چنین پنداری در زایشی به گفتار تبدیل میشود و اکنون من آن را به نوشتار تبدیل میکنم. این جریان مدت دار از پس اندیشه، برای من بسیار حیرت زاست.
باری گفت: «من شما را دیده ام، در ختم بابای سهیل شما یک پیراهن آبی پوشیده بودی و از میهمانان سهیل با سینه چای پذیرایی می‌کردید، با خودم گفتم آفرین بر این رفتار رفاقتانه که فقط از یک رفیق سر می‌زند. من هم خودم را رفیق میدانم اما کنش او کجا و کنش من کجا»

چند نتیجه‌گیری مختصر:
* یک کنش( رفتار) تا سالها امکان ماندگاری دارد. اگر نکو باشد چه بذری شادابی می‌تواند باشد که درخت کهن نکویی را همراه باشد
** مرزهای رفاقت در حق ریفیق ناپیدا و بیکران است
*** مهر و مهربانی تا کجای پندار یک انسان توان رسوخ دارد.
**** بیش از پیش به این جمله معروف بیاندیشیم: پندار نیک گفتار نیک کردار نیک

https://t.me/parrchenan

معنا

در راستای پست سنجاق شده، کامنت بسیار رفت. تلاشی ندارم برهانی موافق یا مخالف بیاورم.

این روزها ترانه ای گوش میدهم که از آن بسیار خوشم آمده تلاش میکنم با توجه به مواجهه ام با این ترانه آن را تحلیل کنم و گوشه ای هم بر پرده آن کامنت ها بزنم.

در این گمانم که امروزه والدین انگیزه کمتری نسبت به تلاش دانش‌آموز و فرزند خود در امر آموزش و پرورش و درس خواندن و جدی گرفتن آن دارند، در قیاس با گذشته، آن زمان‌ها که ما دانش آموز بودیم. جدا از آنکه سیستم آموزشی و نمره دهی نیز شباهت کمتری به زمانه ما دارد، دلیل دیگری را هم میتوانم بر آن بشمرد. حتی در این دوره والدینی را دیده ام که از جدی گرفتن درس و مشق فرزندانشان در آن زمان که دانش آموز بوده اند پِشمانند( پشیمان).

این نوع تغییر نگاه که به گمانم منشأ واحدی دارد: بی معنا شدن ایده هاست، یک پوچی سیال که در افکار این روزهای مردمان حاکم شده است. دیگر قواعد و سنتها و پاسخ های گذشته توان خود را برای پاسخگویی ، اقناع و پر توان کردن از دست داده اند. مدرنیته و معیارهای دوگانه حقوق بشری نیز نتوانسته جایگزین آن شود و اینگونه مردمان معلق بین دو هیچستانند. شاید با خود بگوید فرزندم درس بخواند که چه؟

این «که چه» یک باور جدید است و در مردمان در حال ریشه دواندن، چون موریانه که چوب های ایده و باوری قدیم را میخورد. ملی گرایی ، اسلام گرایی، علم گرایی، برابری، برادری، آزادی و بسیاری ایده های دیگر توان بال زدن زنبور اندیشه و رسیدن به شهد گل معنای زندگی را دیگر نمی‌دهند.

و اینگونه نه خیلی داغ هستیم ( داغی از جنس ایمان ابراهیم) و نه خیلی سرد، ولرمیم.

این نوع سبک زندگی ولرمی با خود سبک گفتاری و واژه شناسی متفاوتی می آورد. واژه ها نیز ولرم میشوند. قرار نیست گداخته باشند و حتی اگر هنوز گداخته هستند در درون رطوبت این ولرمی، هُرم گرمای خود را از دست می‌دهند.

اما آن ترانه:

به گمانم در گمشدگی ِ معنای زندگی و یافتن پاسخی دم دستی است. پاسخ چیست؟ عشق.

نه آن عشق های بزرگ و ابدی و خیلی عجیب و خاص که حتی خوانندگان پاپ کنونی از داذیدش و آبی تا عصار و مرضیه خوانده اند.

مرد این قصه دنبال آنها نیست. او یک پوچ پوچ است در این بی معنایی زیست میکند، تلاش کرده دمی با کوکایین ، دمی با دُپامین ( احتمالا ناشی از ورزش های پر خطر مثل پارکو( پاژن)) پوچی کمتر پوچ بیابد. اما فرق این یافتن معنا با دیگر یافتن ها چیست؟ آنکه در شیمی خون خود جستجو میکند. نجوای شیمی خون را جدی می‌گیرد اما مرد قصه این ترانه به ناگاه روزی، عشقی یافته که در شیمی خون او همان رفتاری را انجام میدهد که مواد. پس برای او این عشق میشود معنای زندگی.

از این که این ترانه این مقدار در شیمی خون دقیق شده و معنای زندگی را نه در ایده ها که در شیمی خون جستجو کرده است برایم باشکوه بود.

شیمی خونی که طبق قواعد علمی بعید است که همیشه در اوج باشد و پس دوباره تهی شدن از معنا را با خود یدک میکشد. یک معنای عشقی باز هم پوچ.

در پایان یک پادکست علمی پیرامون تکامل و سکس میگذارم نه از بابت محتوای آن، بل به این دلیل که نوع مکالمه‌ی مجری و اساتید برنامه را بشنوید و ببینید این ولرمی را، این شکستن قواعد کهن را. زمانی برنامه های علمی جدی ترین برنامه ها بودند. اما اکنون حتی آن نیز ولرم است.

دنیای قدیم، ایده های قدیم، سبک زندگی قدیم و قواعد و گفتار و وزن واژگان آن در حال دگردیسی است.

https://t.me/parrchenan

تندرستی

دو جستارکی مختصر:

از ایستگاه بی آرتی صدای فریاد می آمد که نشان از نزاع بود. معمولاً چون بیشتر ایرانیان نسبت به نزاع کنجکاوم( حتی بخوان فضول). گونه ای متفاوت از رویه معمول را مشاهده میکنم و هر رفتار متفاوت هرچند با چاشنی خشونت، برایم قابل تامل است و ارزیدنی جهت رسیدن به پنداری نو.

جلوی اتوبوس بی آرتی را چند موتور گرفته بودند و مدعی بودند به عابری زده و فرار کرده است. راننده فرد متینی بود گفت به کناری میزنم تا مامور پلیس بیاید و رسیدگی کند. اما آنها که چندین نفر بودند نماد کامل اوباش گری شدند، با سر به شیشه جلوی اتوبوس زدند و آن را به طور کامل شکستند. شیشه درب ورودی اتوبوس را نیز هم ( در حالیکه مسافر در اتوبوس بود و قسمت زنانه و مسافرانش خانم) در حالیکه مدعی برخورد با عابر پیاده بودند و اینگونه اوباش گری می‌کردند به ناگهان تصمیم گرفتند محل را ترک کنند!!

راننده بیچاره اتوبوس که فحش کش شده بود و ترس بر وجودش حاکم، ماند اما بی پناه.

این جریان بیش از یک ربع در اصلی ترین خیابان شهر جریان داشت. به جز یک سرباز وظیفه پلیس که گویا در حوزه وظایف کاری اش رسیدگی به این امور نیست هیچ پلیس دیگری اما نیامد.

اوایل هفته با خبر مرگ فجیع داریوش مهرجویی آغاز کردیم.

امیدوارم این امکان برای پلیس که وظیفه ذاتی اش یعنی حفظ امنیت شهروندان است، فراهم شود.

دو

به ناگاه دو روز مریض شدم و کمتر از دو روز خوبِ خوب و در سلامت و تندرستی!!

تجربه وجودی از آنچه در این دو روز داشتم:

صبح پس از بیدار شدن حالت تهوع و بیرون روی داشتم و دویدن صبحگاهی با دوستانم اما برقرار

تصمیم گرفتم علی رغم شرایط جسمانی به پارک بروم. دو دقیقه دیرتر رسیدم. نمی‌توانستم بدوم اما پیاده آنها را دنبال میکردم.

من یک چیز درونی دارم که در این گونه موارد معمولاً دشمن یا شاید دوست من است و اجازه حرکتی معمول تر و عرفی تر را نمیدهد، مثلا دویدن صبحگاهی را کنسل کنم، یا نروم. چیزی که شاید نامش وجدان باشد.

در این مدت با پودر اوآراس توانسته بودم تا حدودی روده هایم را کنترل کنم.

سوار مترو شدم اما شرایط عمومی ام حادتر شده بود، به گمانم در حال تجربه کردن افت فشار شدیدی بودم از سرما می لرزیدم و دست و بال یخ زده بود ( کلا موجودی گرمایی هستم) اینجا باز هم اون چیز درون، نجوا کنان گفت: کم نیار فوقش از حال می‌روی، تنها شانسی که آوردم آن بود که در ایستگاه دوم صندلی روبرویم خالی شد و توانستم بنشینم. به هر سختی خود را به محل کارم رساندم در حالیکه شرایط جسمانی مساعدی نداشتم. شانس دیگری آوردم. همکارم خواب مانده بود و فرصت یافتم نیم ساعت تا آمدن او بخوابم. مادرم که حالم را اینگونه دید( محل کارم نزدیک منزل مادرم است( گفت باید نبات سوخته بنوشی!!

در محل کار امکان جابه‌جایی اجناس را نداشتم، تاعصر که سمت منزل بروم بیرون روی کنترل شده بود و به کمک مُسکنی درد بدن را محدود کردم و توانستم چند ساعت بخوابم. یک پارچ پودر او آر اس سرو‌چمانم درست کرد و تب نیم درجه ای را به کمک آن در طول متوقف شد.

صبح قبراق بودم و میخواستم به خواستگاه دویدنم بروم که با نگاه پر جلال و جبروت سرو‌چمان بر جای خود نشستم.

چند نکته از این روایت:

* جایی که گمان میکنید بدن دیگر انرژی ندارد، به ناگاه خود بدن انرژی نهفته، انرژی روز مبادا را آزاد می‌کند، نمیدانم این سخن آیا اعتبار علمی دارد و راستی آزمایی شده است یا خیر

** در آن حال نزار به بیماران و مجروحان فلسطینی گمانم رفت. اینکه با این حال چه طاقت فرساست حرکت در شارع شمالی جنوبی. چه روزگار سختی می‌گذرانند.

*** دعوای بین سنت و علم، مادرم که سلامتی ام را دید، فاتحه‌ای بر خاله جون پدرم!! که درمان نبات سوخته!! را به او یاد داده بود فرستاد و تندرستی ام را ناشی از آن درمان می‌دانست. من اما پودر او آر اس را چون معجزتی همیشه همراه دارم. در گوشی بگم، همیشه در خورجین دوچرخه ام یک بسته از آن یافت میشود. ترکیب همه اینها با حدودی تاب آوری، امکان گذر از ناسلامتی را برایم فراهم کرد.

نتیجه‌گیری:

آرزومندم تندرست باشید در امنیت کامل

https://t.me/parrchenan

قسمت دوم

قسمت دوم

در جستار قبل دو روایت از مشاهده ام را بیان و سپس پرسشی را مطرح کردم که در این جستار بدان پاسخ خواهم داد.

آن فضای گرم و آشنا شدن با هم در عین غریب بودن و دور بودن بسیار چگونه ممکن شد؟

در هر دو روایت یک چیز مشترک است و آن گفتگو است. در فرایند گفتگو دو ناآشنا دو دیگری دو غریب امکان می یابند شانس خود را برای آشنا بودن آشنا شدن آشنا ماندن در همان دم را و شاید کمی بیش تر از دم را بیایند.

گفتگو این امکان را میدهد که به قول یکی از خوانندگان دنیا کوچک شود و زمانمندی تاریخی، بی زمان شود، گویی قبل از انفجار هستی، گویی بودن در لحظه الست و این همان معجزه انسانی است.

برای گفتگو مهمترین مصالحی که لازم است، خاطره یا قصه است که تجربه انسانی آن را تولید می‌کند. می‌ماند مهارت چگونگی تبدیل این مصالح و ترکیب آن با هم.

و همین چیز به ظاهر واضح مشکل اصلی انسان، بشر ، آدمی است.

بگذارید با چند مثال آن را بیان کنم:

این جنگ و کشتار دهشتناکی که در جریان است را در پندار آورید. آیا اگر گفتگو وجود داشت و صورت می‌پذیرفت این جنگ شروع میشد؟ اما به چه علت این گفتگو صورت نمی‌پذیرد چون در انکار دیگری هست پیدا میکنند. آن یکی ، دیحری را جمعیتی دو درصدی از انبوه عرب میبیند که آن قدر کم هستند که برای او گویی دیدنی نست و میشود حرف مرد و نادیده گرفت و آن دیگری در پی محو کردن. و چون نگریستن اینگونه رفت امکان گفتگو نا ممکن می‌شود.

یک مثال انتزاعی تر که با نهی از منکر این سال‌ها در بطن جامعه جاری است. این که فردی کردار و کنش و باور خود را در مقابل کردار و پندار و گفتاری یک دیگری درست و صحیح فرض میکند و پس دیگری ما صالح را مخاطب خود می‌گیرد یا به زور تلاش میکند مخاطب خود کند. آیا اینگونه امکان گفتگو بوجود می آید؟ اینجا دیگر گفتگو ممکن نیست. امر است و کسی که امر می‌دهد امیری میکند. در این ناترازی و نا تعادلی این نگریستن و سیطره کامل نگاه از بالا به پایین چه جای گفتگو؟

اما گفتگو هایی که در جستار قسمت اول بدان اشارات رفت، نه نگاه بالا به پایین و نه امر و امیری است. دو انسان در تراز ترین حالت ممکن به گفتگو می‌نشیند و از پنداره های خویش قصه مشترک می‌یابند و اینگونه زمان را بلعیده و دنیا را کوچک ساخته و بهم نزدیک می‌شوند.

آری گفتگو معجزتی انسانی است اما اول شرط گفتگو تراز بین شنونده و گوینده است.

و برای رسیدن به این تراز، انسان راهی بس ناتراز و دور و سخت دارد.

سخت است اما بیایید تلاش کنیم ترازمند شویم که هر چه از این ترازمندی دور باشیم به کشتار کنندگان کنونی نزدیکتریم.

https://t.me/parrchenan

وانتی

با توجه به این فضای کشتاری که این چند روز در فضای خاورمیانه از افغانستان تا مدیترانه هست و پندارم را به خود مشغول کرده خیلی دل و دماغ نوشتن نداشتم. پوزش از دیر به روز رسانی پرچنان.

این هفته دو اتفاق جالب برایم پیش آمد که هر دو در دسته روایت های وانتی ام جا می‌گیرد:

روایت اول:

بار را زدیم و سوار ماشین شدیم. پسر خوش برخورد و سرزبان دار و مودبی بود و بلافاصله گفت‌وگو را با هم شروع کردیم. بر روی پل ورودی به سمت امام علی بود که متوجه شدیم هر دو هم رشته هستیم و یک رشته دانشگاهی را خوانده ایم. رشته ما کم رونق است و این برای بار اول بود که با چنین مشاهده ای روبرو میشدم و تا دقایقی بعد متوجه شدیم هر دو در سازمان بهزیستی مدتی مشغول بودیم و حتی چند نفر دوست مشترک داریم.

اجازه دهید نتیجه‌گیری را پس از روایت داستان دومم بیان کنم، با هم صمیمی تر شدیم و فضای دلچسبی را در ترافیک تهران با هم گذراندیم.

اما روایت دوم:

وانتی آمد با سبیل های نه خیلی انبوه‌ از همان ها که قدیمی ها داشتند یعنی سبیل روی لب بالا را می‌پوشاند و دقیق انکارد میشود و از اطراف در موازی خط بینی محدود. با لهجه مخصوص تهرانی ها صحبت می‌کرد و زبان بدن خوبی داشت و حرکات دست‌هایش با مهارت مکمل حرفهایش میشد.

بار را زدیم به سمت مقصد حرکت کردیم. از او پرسیدم که او را در آنلاین نرم افزار رصد میکردم مسیر متفاوتی را انتخاب کرده بود. پاسخ داد قدیمی آن محله هاست و میداند از کجا و کی و کجا بپیچد تا زودتر برسد. حرف رفت از اینکه من هم تباری از آن محله ها دارم و پدربزرگم سر همان خیابان شیشه بری داشته است. کمی فکر کرد و گفت شیشه بری برادران؟

اگر گفتگو اینگونه جلو می رفت و از من پرسش میکرد نام دکانشان چه بود یادم نمی‌آمد و نمی‌دانستم اما گفتگو به گونه ای دگر کشیده شد. سالها پس از آنکه شیشه بری برادران که دکان پدربزرگم بود فروخته شد و دکانی و صنفی دیگر در آن تشکیل شد، انبوهی از فاکتورهای مخصوص شیشه بری برادران مانده بود و این برای من بواسطه خلاقیت بابا، شده بود اوراق چک نویس، چندین سال حساب و هندسه و ریاضی را پشت فاکتورهای برادران جمع و تفریق و حساب میکردم و این فاکتور برادران برای من حکم ساعتهای سخت حل ریاضی و لحظه های اندک خوشحالی رسیدن به پاسخ را داشت. دوست داشتم تمام شود تا از ریاضی رهایی یابم اما فاکتور های شیشه بری برادران تمامی نداشت.

تا گفت شیشه بری برادران پرتاب شدم به آن فاکتورها و ریاضی و بابا که همیشه روی ریاضی حساس بود. آمدم پاسخ بدهم آری که گفت دو تا داداشِ ترک زبانِ شوخ بودند. گفتم آری خود خودش است و توضیح داد که برادران بزرگترش که اینک مرحوم شده اند چه بسیار اوقاتی که به او زنگ می‌زدند که بیا برویم شیشه بری برادران بگیم بخندیم. ادامه داد با آنکه ترک زبان بودند اما آنها هم خوب بلد بودند از پس شوخی ها بر آیند و تاکید اکید کرد که اما آنها فقط زبانی شوخی می‌کردند و به آن معروف بودند و از شوخی دستی اجتناب می‌کردند.

به قدری گرم گفتگو صمیمانه ای شده بودیم که نفهمیدیم چگونه به مقصد رسیدیم. شاید یک ترافیک بیشتر حتی ته دلمان میخواست. گویی از دل تاریخ هم را یافته باشیم. وجوه مشترک تاریخی. بین بیست تا بیست و پنج سال از مرگ آجانم( پدربزرگم) و آق‌عمو( برادرش) می‌گذرد. آن محله تغییرات ساختاری و بنیادین عظیمی بر آن حادث شده است اما از پس این همه سال و آن همه تغییر به وجوه مشترک می‌رسی آن هم با یک غریبه. حالا حساب کنید این فضای گفتگو همزمان بود با سالگرد مرگ بابا که بسیاری از خاطرات و پنداره ها به واسطه او شکل گرفته است، باری

اینجا دو پرسش برایم پیش آمد:

پرسش اول اینکه به راستی مرا از پس بیست سال پس از مرگم آیا کسی به خاطر خواهد آورد و اگر آری چگونه؟ با چه صفتی؟ این که آنها اهل بگو و بخند بودند با چه عنوان و صفتِ برجسته ای در پنداری باقی خواهد ماند؟ در واقع پرسش را اینگونه باز تعریف کنم که با چه صفتی در پنداری ممکن است باقی بمانم ؟

اما پرسش اصلی و بنیادین ترم این است که چگونه به وجوه مشترک در این دو روایت که تعریف کردم رسیدیم ؟

اجازه می‌خواهم به این پرسش در جستاری دیگر بپردازم. ضمنا از مشارکت احتمالی خوانندگان استقبال می‌نمایم

https://t.me/parrchenan

پرسه در شهر

در دهه چهل زندگی هستم و از بدو تولد در تهران ساکن بوده ام اما تا به حال گالری های متنوع تهران را ندیده بودم.

جمعه فرصتی پیش آمد که به بازدید گالری های هنری تهران برویم. گالری اُ، ای‌یان دارای معماری خاص و چشم نوازی بودند و حضور جمعیت هنری که کمتر با این طبقه سر و کار داشته ام، مشاهدات و پندارم را به خوبی مشغول کرد.

بعضی کارهای ارائه شده برای من هیچ معنایی را باز تولید نکرد و با بعضی از آنها حتی بغضی مرا فراگرفت.

حُسن پاییز آن است که روز تمام نشده شب است. میتوانی چهار ساعت در شب، شبگردی کنی و در کوچه های خاص شهر کشّافی ، پرسه بزنی اما هنوز ساعت دو دانگ مانده به بیست و یک باشد.

این شبها و تعادل دما و خنکای تهران جان میدهد برای دیدن« آن دیگریِ جز من».

این شبها جان میدهد از پوسته بزرگ من، منزل من، خانه من، خانواده من، فامیل من بدرآیی و با دیگری جز من سر کنی. شب‌های پاییزی یعنی با دیگری دمی به فنجان چای زدن.

این شرایط معمولاً تا بیست آبان در تهران فراهم است از دست ندهیم که عمرمان کوتاه تر از آن است که گمان داریم.

تجربه نو و بدیعی بود این پرسه زنی شبانه در گالری ها و کوچه ها و حالم را خوش کرد در گفتگو با دیگری بودم که گفتم: قبل تر ها از تهران خوشم نمی‌آمد حتی شاید بتوان گفت بدم می‌آمد ، کثیفی و شلوغی و ترافیک و بی عدالتی و بزرگی بی حد و حساب و... آن را این چنین در منظر چشمم قرار داده بود اما این روزها نه. چند سالی هست که دیگر اینگونه نمی‌بینمش، دلیلی که برای این تغییر در نگرش یافتم، به گمانم حضور یار در زندگی ام است. آن زمانها تنها بودم اما اکنون در حضور یارم و این فیلتر همه نگاهم را تغییر داده است. گویی زیستن با یار جهانم را بزرگتر کرده و همه پلشتی های شهر را میتوانم ببینم و اما از آن عبور کنم

تهران این روزها برایم مثبت است و مهمترین دلیل برایم آن است که برای همه این امکان را فراهم می‌کند که نان به سفره زندگی برند.

هر چند کم یا زیاد یا ناعادلانه. اما این صفت مثبتش را دوست دارم. با این صفت است که همه ما دیگری ها نانی در سفره زندگی داریم.

در پایان پرسه زنی هایمان امیر ترانه شبها تهران را گذاشت. ترانه ای که مادربزرگش آن را زمزمه میکرد

روزگار ما هم خواهد گذشت. برای خود خاطره سازی کنیم تا هستیم.

پی نوشت:

جویای کار( نان) برای یکی از فرزندان قدیم خود هستم با جای خواب متولد ۷۴

https://t.me/parrchenan

وال

این متن مواجهه من با فیلم وال ( نهنگ) در بستر کتابی که به تازگی خواندم است:

خلاصه بسیار مختصر از فیلم:

این فیلم درباره مردی بسیار چاقی است که تقریباً تمام مدت زمان فیلم در یک خانه میگذرد.

در بازار نگاه کنجکاوم همیشه مردی را در آستانه شصت سالگی میدید که بسیار چاق است و توان خروج از بازار را بصورت پیاده ندارد. پس یک چرخی او را چون یک گونی، یک جنس خریداری شده چیزی چون شی ( و نه انسان) بر روی گاری چهار چرخ خود سوار کرده و تا بیرون بازار می‌برد.

این روزها میدانم دکان بسیار بزرگی در بازار دارد و اصطلاحاً از حاجی بازاری های مطرح صنف خود است. شاید سخت ترین کار برای او راه رفتن بر روی دو پای خود باشد، حتی برای اجابت مزاج.

فیلم پیرامون زیسته یک مرد بسیار چاق است. چاقی چون زندان، چون محبس ( خانه ای که ترک نمیشود)،یک انسان دائم شرمنده، شرمنده از زیسته خود، از کُنشی که در گذشته‌اش داشته است.

درباره تنهایی آدمی است که میخواهد دیگر آدم نباشد. دیگر نباشد و از سلاح غذا( مثل تفنگ، یا تیغ بر روی رگ) برای این نبود و فقدان استفاده میکند.

فیلم ارجاع بسیاری به رمان موبی دیک دارد. آن ناخدای عجیب و تنهایش، با مرگی سخت و بازماندگانی که مجبور به خوردن اجساد دیگر ملوانان میشوند( هنوزم نمیدانم چرا در این رمان ملوان و عارف مسلک ایرانی حضور دارد؟)

گویی ما آدم ها قسمتی از وجودمان به سمت نیستی هدایت‌گری می‌کند و این روزها لازم نیست ناخدای کشتی شکار نهنگ باشی، کافیست با خوردن خود نهنگ شوی. کافیست در انزوای حقیقی اما در جمع مجازی باشی، کافیست بدنت را جدی نگیری. دل نگران بدنت نباشی، بدنی که میتواند تولید اندیشه کند. یک معلم خوب باشد.

تنهایی، افسردگی، خوردن و خوردن گویی ارتباط معناداری با هم دارند و اینترنت بواسطه فضای مجازی به تو الغای حضور در جمع را بدهد.

این فیلم به من مخاطب نشان داد که:

۱. دل نگران بدنت باش، دچار اضافه وزن شدن گویی با عنصر روان و افسردگی و تنهایی ممکن است مرتبط باشد.

این بدن دوست داشتنی را گرامی بدار و اجازه نده که به نهنگ تبدیل شوی. این فیلم به تک تک ما نشان داد که میتوانیم سرنوشت آن مرد را داشته باشیم، حتی با بدن اکنون لاغر خود.

۲.در جمع های تنهاییِ مجازی نمان. جمع های مجازی را به حقیقی و دیداری واقعی تبدیل کن تا از دیدن هم لذت ببرید.( مثلا چند روز قبل دوست ندیده و دور از سرزمین خود را که در فضای مجازی با هم آشنا شدیم را دیدم و از حضور هم بسی لذت بردیم ). در حضور بیشتر انسان هستیم.

۳.بر عواطف و احساسات آنی و لحظه‌ای غلبه کن تا یک شرمندگی بزرگ را تا به آخر عمر یدک نکشی، شرمندگی که در این فیلم گوشت مند شده بود.

۴. بدنت را دوست بدار، این بدن دوست داشتنی را گرامی بدار و دلنگران گرم به گرم اش باش، دل نگران تندرستی اش باش، دل نگران روان اش باش( برعکس همه آموزهای زهدی و عرفانی و حتی دینی)

و در پایان کتاب راهنمای مقدماتی دویدن را که به تازگی خواندم را پیشنهاد میدهم که اگر اهل پیاده روی یا دویدن هستید یا تمایل بدان دارید آن را بخوانید. این کتاب برنامه پیشنهادی دارد که در طول سیزده هفته شما را از صفر مطلق به یک دونده یا پیاده‌رو مناسبی تبدیل میکند که از پیاده‌روی یا دویدن لذت ببرید و در نبود آن دچار فقدان شوید.

https://t.me/parrchenan

مهر

از صبح در سرم بود عکس های این چند ساله که با دوربین دیجیتال گرفته ام را ببینم یعنی تقریباً از سال ۸۹ که با دوربین دیجیتالم عکاسی کردم.

ساعتی به تماشای آن نشستم.

سپس خود به خود چیزی چون فرایند ساخته شدن یک استالاگمیت در پندارم پرسشی شکل گرفت:

چرا دوست داشتم عکسهای این سالها را ببینم؟ ( ضمن آنکه خیلی مشتاق دیدن عکس های گذشته نیستم)

برای این پرسش پاسخی نیافتم.

در عصرگاه آخرین روز شهریور به تماشای فیلم تحسین شده و دریافت کننده خرس طلایی برلین به نام آلکاراس نشستیم.

فیلم زیبا و دل نشینی بود بخصوص با پنداره های که سرو‌چمان از روزگار کودکی خود با بعضی از کادرهای فیلم برایم تعریف میکرد.

بعد از آن رفتم سراغ ظرف های که قرار گذاشته بودم بشورم.

برای من شستن ظروف یک نوع مدیتیشن است و حسی از آرامش و سکون. به نوعی درجمع کردن افکار و رسیدن به روشنای پندار و افکارم کمک رسان است.

به ناگاه پاسخ آن پرسش صبحگاهی که در بالا اشاره کردم را یافتم.

هوا بوی مهر میدهد. یک سبکی خاصی دارد. بدین مدرسه بنی خاطرات همه کودکی و... در مهر ماه بود که میهربانم را یعنی پدرم را بدرود گفتیم. از این رو به گمانم دلتنگ خاطرات و عکس ها شده بودم ناخودآگاه.

مهر بوی میهربانی میدهد. مردم سحر خیز می‌شوند و صبحگاهان شلوغ. شبها زودتر فرا می‌رسد و با دیگری بودن زمان افزون میکند و همه اینها برای من تجسم میهربانی برج مهر است.

مهرتون افزون باد.

نتیجه‌گیری:

گاهی چون یک معدن کار نیاز و تلاش است که در معدن افکار و پندار کوشش کنی تا به ناخودآگاه رسی.

https://t.me/parrchenan

ایستگاه

سرو‌چمان ار سفر بازگشته و نوبرانه ای از پسته باغ پدرش را برای ملوس ( مادربزرگم) آماده کرده بود و پس به دیدار ملوس رفتیم.

به اواخر مهمانی رسیده بودیم که ملوس از سرو‌چمان در حضور من اما به گونه‌ی ای که گویی سوم شخص غایب هستم پرسشی کرد:

از ایستگاه قطار چگونه آمادی خانه؟

و‌ وقتی پاسخ شنید که سهیل آمد دنبالم، سری به نشانه تأیید تکان داد.

«من حیرتناک به سرو‌چمان نگریستم»

این پرسش اما برایم بسیار جالب آمد و برایش اینگونه تفسیر کردم: تو که مدعی عشق و عاشقی هستی، چه کنشی داری؟

نتیجه گیری:

ما مردان چگونه عشق خود را نشان می‌دهیم؟ و یا پرسش دقیق تر شاید اینگونه باشد که زنان چگونه کنش‌گری را از مردان پیرامون ادعای عشق، مدعا میکنند؟

شاید بیش از هر چیز برای اثبات این ادعا وجود گذاشتن از خودِ خود خود است.

در مثال بالا میشد پاسخ شنید با تاکسی ، با آژانس ایستگاه ، با اسنپ، با اتوبوس، خودم آمدم

شاید در زندگی، دو یار به این مرحله برسند که بعضی از کنش‌گری ها را به واسطه بهتر شدن زندگی از لحاظ مالی بصورت نقدی جایگزین کنش از جنس خودِ‌خود کنند.

پول گذاشتم، از رستوران سفارش بده، پرستار بچه بگیر و...

به گمانم چند سالی که از زندگی دو زوج می‌گذرد نیازمند نگاه کردن به رویه ها و عادت ها و تکرار های شکل گرفته است.

شکستن بسیاری از آنها و یافتن زاویه دید تازگی و بکر و حیرت زاست آنگاه دوباره عاشق شدن شاید.

این پرسش را از خود کنیم که برای یار خود( همسر، شوهر ، زن، مرد، پارتنر، دوست پسر، دوست دختر) آخرین بار چه کنشی که ناشی از عشق بوده است مثلا شعر خواندن کرده ایم؟

گاهی زندگی نیازمند ارزیابی است تا نور خورشید عشق گرمتر بتابد.

من از خودم می‌ترسم

که این‌همه دوستت دارم

من از تو می‌ترسم

که این‌همه دوستت دارم

و از مردم این شهر

که تحملِ استعارۀ یک رنگ را

در حاشیۀ میدانی شلوغ ندارند

با چشم‌هایی چون دو چاهِ تاریک ایستاده‌ام در باد

و صدایم در اندوهِ نگاهم پیچیده است

نگاه کن:

«چشم‌های من آنقدر سیاه هستند

که سال‌ها بتوانی مخفیانه در آن‌ها زندگی کنی

و من آنقدر عاشقت هستم

که قلبم به رنگ سرخ،

اعتباری دوباره ‌بخشیده است.»

#لیلا_کردبچه

https://t.me/parrchenan

انتظار

پوزش از تاخیر به روز کردن پرچنان.
بازار لوازم التحریر این روزها شلوغ است و فرصت اندکی برایم می ماند.


در یکی از خیابان های بالاشهر، پیاده درحال حرکت هستم که میبینم در لاین مخالف ماشین ها توقف کرده اند و ترافیک ایجاد شده است. چون پیاده هستم آرام آرام به نزدیک محل ترافیک میرسم و میبینم یک گونی ، از همان گونی های بزرگی که زباله گردها بر دوششاش می اندازند وسط خیابان افتاده است و ماشین های عبوری ترجیح می‌دهند به لاین مخالف آمده و آن را دور بزنند.

گیومه:
« راننده ای تعریف میکرد مجبور به توقف بوده و منتظر همسرش تا برود و بیایید، این توقف در کنار سطل زباله های آهنی بوده است. در طول یک ساعت پارک ماشین بیش از بیست زباله گرد به آن مخزن زباله نظری انداخته و آن را بررسی کردند.»

وقتی که این موقعیت را دیدم راهم را کج کرده و رفتم آن گونی را برداشته به گوشه خیابان انداختم و در نتیجه ترافیک روان شد و حالت عادی خود را پیدا کرد.


اما
پرسش های در درونم شعله کشیدن:
هیچ کدام از راننده ها این کاری که به این سادگی بود انجام ندادند؟
و در درون من:
گویی منتظر تشکری از جانب راننده ها بودم، نور بالایی، دست تکان دادنی، بوقکی، اما هیچ.
چرا این انتظار در من ایجاد شده است؟


معمولاً در دوچرخه سواری شهری تلاش بسیار دارم رانندگانی که « مراعاتِ» من دوچرخه سوار را کرده و راه داده اند، یا هنگامی که در پشت دوچرخه افتاده اند و ناچارند با سرعت آرام من کنار بیایند بوقی نزده اند یا با فاصله ایمن از من عبور کرده اند، سپاسگزاری کرده باشمشان.

این که نتیجه‌ی رفتار شایسته را با دست به بالا آوردن یا بر سینه قرار دادن به نشانه سپاس داده باشم.


این حرکت ها که بر شُمردم و نشانه ای از سپاسگزاری است چه کنش و واکنشی در انسان می‌گذارد؟
مراعات کردن، واژه ایست پیچیده تر از آنچه گمان داریم‌.
مراعات در کدام فضیلت انسانی می‌تواند گنجانده شود اگر فضیلت تلقی شود؟


https://t.me/parrchenan

حرف های زنانه

فیلم حرف های زنانه

فیلمی شاعرانه و فمینیستی و پر از سخن‌پراکنیست، هیچ بالا و پایینی ندارد و شاید هر مخاطبی آن را نپسندد.

فیلم پیرامون انتخاب بین دو شیوه عمل است و اکثر مخاطبین شاید این جریان اصلی فیلم را ببینند اما برای من فیلم نقطه عطفی دارد و آن هنگامی است که زنی از آن زنان تفنگ را از معلم آن روستا به امانت می‌گیرد و می‌پرسد تفنگ چرا داری؟ معلم داستان لحظاتی مکس میکند و سپس زن می‌گوید لطفاً خودت را نکش و معلم گریه میکند.

معلمی که سخت تلاش می‌کند فرهنگ مردان آن روستا را به واسطه تربیت پسران روستا تغییر دهد اما گویا یک مأیوس امیدوارم است، گاهی در یاس زیست میکند و گاهی در نا امیدی.

برای من این قسمت فیلم تابناک بود.

همچون آن معلم، خودم را یک مأیوس امیدوارم میبینم.

در عین آنکه فیلم کش دار و‌ کسل کننده ای است و فقط یک جا آن که ماشین به صحنه می‌آید حسابی من مخاطب را گیج کرد، اما می ارزد دیدن آن به همان دلیل و آن صحنه تابناکی که اشاره شد اگر شما نیز خود را یک مأیوس امیدوارم می پندارید ببینید.

پ.ن:

خبرهای مربوط با روز جهانی مبارزه با خودکشی را که می‌خواندم یکهو یاد این فیلم و نقطه عطفی که برایم داشت افتادم

https://t.me/parrchenan

سه رو هفت

کودک مشتاق دویدن با ماست پس او نیز عضو گروه ما شده است با دوچرخه می آید و نرمش ها را با ماست و شاید بازیمان شود یک دست پینگ پنگ پارکی با میزهای شیشه ای اش. آرزو دارد در هنگام مدرسه ها نیز با ما همراهی کند.

آرزویی که بزرگ ها جدی اش نمگیرند

هنگام صبحانه و پس از پایان پیاده روی _نرم دوی از دیدن عنکبوتی متعجب است و من متعجبم که چرا از دیدن عینکوبتی متعجب و حیران، دیگر نمی‌شوم‌. دیگر نیستم.

در گل فروشی از دیدن گلی به نام حَسن یوسف ( حُسن یوسف) تعجب میکند و از اینکه دوستش دوچرخه او را بر می‌دارد و وقتی که می خواهد به او تحویل دهد سه رو هفت است، خشمی با پیرنگ لبخند دارد.

« همش دوچرخه مرا سوار میشود و در مقایسه با دوچرخه خودش می‌گوید خوب نیست. تازه سه رو هفت تحویلم میدهد»

و تو اگر دوچرخه سوار باشی ادبیات و واژه هایی از جنس مشترک با یک نسل قبل تر پیدا می‌کنی و سه رو هفت را درک خواهی کرد و ظلم آشکاری که دوستی میتواند در حق دوستش کند را.

نتیجه‌گیری:

چرا جریان زندگی برای ما عادت شد؟

چرا حیرانی زندگی از چشمانمان ربوده گشت؟ و از همه مهمتر

با ریفیق خود سه رو هفت نباشیم.

https://t.me/parrchenan

وانتی

در شلوغی عجیب آخر وقت بازار، وانتی خود را به عمق بازار رساند و با هم آن را بار زدیم.

ماشین خوب و قوی و جادار و جانداری بود که راحتی خوبی برای دو سرنشین آن فراهم می‌کرد

مسیری طولانی و پر ترافیک در پیش داشتیم و برای شنیدن داستانهای او آماده میشدم.

ابتدا هر دو دو بطری نیم لیتری را بر گلوی خشک خالی خود خالی کردیم و سپس سخن آغازید.

از ورشکستگی اش گفت از نزول گرفتن از اینکه ساعتها و ساعتها هر روز تلاش میکند اما هنوز پول نزول میدهد. از خسته شدنش از زندگی...

در داستانهای او دنبال آن روزنی می‌گشتم که روشنایی زندگی اش هنوز از آن است:

به قصه دخترش رسید

اینکه زود ازدواج کرد و البته خانواده آنها چون خانواده خودشان بسیار مومن بودند.

اما خیلی زود فهمیدند که پسر بد دل است. دخترش را از رفتن به دانشگاه منع کرد و او را وادار به چادر بر سر کشیدن کرد. و در نهایت دخترش تصمیم گرفت از آن مرد جدا شود اما مرد به هیچ عنوان رضایت نمی‌داد.

راننده وانت که مردی قوی هیکل بود توضیح داد برای بار آخر با خانواده آنها جلسه گذاشتیم اما زیر بار نمی رفتند.

و او حرف آخر را در آن جلسه زد:

بعد از کلی قسم گفته بود که فردا هر چه دارد به نام همسرش خواهد کرد و زان پس، پسر را خواهد کشت، هر حال بیابد( سرش را بر سینه اش خواهد گذاشت)

به گونه ای گفته بود که کلامش اثر گذاشته و در نهایت طلاق دختر هجده ساله اش را گرفته بود.

رو میکند به من و می‌گوید: «آن شب با خودم قسم خوردم سر پسر و پدرش را ببرم اگر اجازه طلاق ندهند!

مطمین بودم که این کار را خواهم کرد»!!

شاید خانواده پسر جان و قوت کلامش و بوی جسارتی که پشت آن سخن بود را شنیده بودند و به جان خودشان بیم ناک گشته و در نهایت رضایت داده اند.

من آن نوری که از روزن زندگی او، می‌آمدم را دگر یافته بودم. آن نور فرزندانش بخصوص دخترش بود. از اینکه توانسته بود جلوی سیه بختی دخترش را بگیرد راضی بود راضی راضی.

نتیجه‌گیری:

برای ازدواج ملاک های بنیادین که هر انسان باید آن را داشته باشد اصل قرار دهید و آن روان و خوی سالم و عرفی داشتن است.

من علی رغم رفتار و کنش کلام غیر انسانی آن مرد، اما آن را پسندیدم. در قانون ناعادلانه نیاز است گاهی قانون خود را دیکته کنی.

دوست دارم اگر قرار بود پدری باشم، پدری می‌بودم مسیولیت پذیر از این جنس.

https://t.me/parrchenan

tahrirmelal.com

چسب نواری را میکشم، صدای جیر آن با توقف بر رنده تیز ابتدای جاچسبی قطع میشود نوار جدا شده را برداشته و به درب نایلون بسته بندی شده مداد اتود میزنم و انگشتم را جهت محکم کاری و چسبندگی بیشتر بر روی نوار بُرش خورده میکشم. این کاری است که این روزها ساعت‌ها انجام میدهم و کالاهای درخواستی مشتریان را بسته بندی میکنم. قبل تر ها یعنی چیزی در حدود سیزده سال خودم را و هویتم را با مددکاری اجتماعی بودن تعریف میکردم، اما اکنون بیش از یکسال است که این هویت مرا همراهی نکرده و در نهایت یک کاسب هستم. از بازار جنس خریده و بعضی از آنها را فرآوری کرده و به دست مشتری می‌رسانیم. در حالیکه چسب میزدم دلم به هویت سابقم برگشته است. اینکه هفته ای نبود که جانی را از مرگ، فردی را از محنت شاید می‌توانستم نجات دهم یا امکان تخفیف رنج هایش را میسر میکردم. بعضی شاید موفق می‌بودند. با طبقات و سلیقه و نگرش های گوناگون مواجه میشدم. بیش از همه با قصه زندگی بسیاری قصه ام حتی برای لحظه ای گره می‌خورد. قصه ها امان از قصه آدم ها که عاشق آنها هستم. وزن اعتباری آنکه جانی را نجات دهی کجا و چسب زدن به پلاستیک اتود کجا؟ اما آن از لحاظ مالی کم بود و این اما نه. در هویت مددکاری اجتماعی می‌توانستی چون کار آگاهی پازل های یک زندگی را کنار هم بگذارم و آن پازل گم شده را در چشم آن فرد برجسته کنی و جای خالی آن را نشان دهی. آنگاه بود که به تو اعتماد می‌کرد. تو چیزی را نشانش داده بودی که ندیده بود. اما در کاسبی مجبوری نبظم بازار را، حداقل قیمت را، امکان فروش را بیابی. آنجا یک آب باریکه ای بود که می آمد حتی اگر نمی رفتی و مرخصی بودی. اما اینجا نه و تلاش توست که دِبی آن آب باریکه یا پر آبی را مشخص می‌کند. نه هیچ چیز دیگر. باری گل بازار ما با بهار آموزش گره خورده است چون لوازم التحریر می فروشیم. زمانی دکانی بزرگتر داشتیم و اکنون کوچکتر و چون این شد، فروشگاه اینترنتی مان قوی تر گشت. لطفاً سری به سایت ما بزنید. tahrirmelal.com این نوشتار نیز در ادامه همان تلاش کسب روزی بدون پشتوانه غیردولتی است. اگر اهل نوشتن هستید و قلمی با نوک بسیار باریک به شما چون من حالی دگر می‌بخشد خودکار های ۰.۵ سی کلاس و تس‌گود شما را راضی خواهد داشت. ### در بازار خرید کرده ام و فروشنده یک رسید میدهد که امضا کنم. می‌پرسد خودکار داری؟ از کیف کمری ام یک اتود پری دریایی که بال انتهایی آن شکسته در نتیجه با درپوش اتود هویج شکسته ای آن را تلفیق کرده ام را در آورده و نشانش می دهم، فروشنده که ریش کَلانی دارد غضب آلوده به من و اتود تلفیقی پری دریایی هویجی ام نگاه می‌کند و از همسایه خودکاری میگیرد تا من رسیدش را امضا کنم. لطفاً سری به ما بزنید: خ ولیعصر بالاتر از بیمارستان دی نبش کوچه شاهین و آدرس فروشگاه اینترنتی ما: tahrirmelal.com

قسمت دوم

قسمت دوم

هنگامیکه به گوسفند سرای احسانی یا همان پای کار دماوند رسیدیم انبوهی از ماشین های سیاه گارد ویژه را دیدم که در محوطه پارک شده بودند. پرسش و پاسخی با قاطر چی ها و راننده های لندرور کردم و فهمیدیم این پلیس ها جهت صعود به قله دماوند اقدام کرده اند.

به گمانم پس از سخنان رهبری و این جمله که قله نزدیک است فرماندهان این نیروها تصمیم به این صعود گرفته اند.

باری، تیم هفت نفره ما به سمت بارگاه حرکت کرد. تیمی متشکل از مرد و زن که بر پایه دوستی و صمیمیت ایجاد شده است.

دوساعتی از حرکتمان نگذشته بود که چندین کوهنورد که در حال فرود بودند ما را دیدند، با توجه به ته ریش و قیافه های جدی و پوتین سربازی که به پا داشتند گمان دارم از صعود کنندگان همان ماشین ها بودند.

در بین دوستان همنورد ما، چند خانم حضور داشتند با پوشش های اختیاری که یکی از همنوردان پوششی که اختیار کرده، چادر بود.

همین که این مردان با ما روبرو شدند و این همنورد چادری ما را دیدند شروع به تحسین او کردند و برای سلامتی اش صلواتی فرستادند و از ما عبور کردند

این موضوع اما تا همین اکنون پندارم را درگیر کرده است.

تیم ما مَثل و ماکت و مینیاتوری از جامعه بود. زنانی با طیف های پوشش اختیاری متنوع که در صلح و صفا با هم زندگی میکنند و دوستی های صمیمی دارند، فارغ از ایده و آرمان هایی که بدان باور دارند. این مردمان هم را فهمیده و در لذت بخش ترین لحظات زیستن که سفر کوهنوردی است با هم در غم ها و دردها و رنج ها، در کیسه خواب و‌چادر در اجاق گاز و حتی لباس گرم هم و... شریک می‌شوند و از آسایش خود به نفع دوست خود حتی عبور میکنند و از بودن با هم احساس خوشبختی دارند.

به گمانم این رسم هزاران ساله این سرزمین بوده است چرا که اگر غیر از این بود اکنون در پیشانی این سرزمین شاید تباری همچون نسل کشی که در عثمانی و بین ارمنیان آن اتفاق افتاد نوشته شده بود.

و همین مدارا و دوستی و صمیمیت بوده که توانسته واژه و قاموس ملت را در طول این صد و اندی سال چون لباسی بر این سرزمین بپوشاند و تقویت کند.

اما نگاه تنگ بعضی از حاکمان در حال شکستن این رسم هزارساله است. از این جهت است که دل نگران واژه های ملت و ملی و رساندن آن به نسل های بعدی هستم.

اما به گمانم این صعود برای این نیرو‌ها می‌تواند مفید باشد، بی فیلتر و در فضایی نسبتا غیر رسمی و نیمه نظامی با ملت مواجه شدن ، به همین طریق که در مواجهه با ما اتفاق افتاد میتواند حدوداً رنگ و بوی جامعه را بر آنان بشناساند.

دماوند

کتابی به نام دولت مدرن و بحران قانون نوشته مرحوم فیرهی را از پیمان امانت گرفته و مطالعه میکنم و این جستار به تاسی از آن است. در مسیر قله دماوند هستیم. دماوند نسبت به سالهای گذشته حجم زیادتری از مشتاقان خود را دارد. چند زاویه نگاه به این موضوع هست: -شلوغی کوهستان و عدم انطباق با حسی از خلوتی و سکوت _ مشکلات زیست محیطی انبوه جمعیت در کوهستان و موارد دیگر اما زاویه دید من از نگاه مثبت به دماوند و شرایط کنونی اش است. صعود به دماوند نسبتا زمانی طولانی می‌طلبد و پیمایش زیادتری نسبت به دیگر قله های ایران دارد. در هنگام صعود هنگام مواجه شدن با دیگر کوهنوردانی که در مسیر بازگشت هستند معمولا خدا قوت یا درود و ابراز لطفی انسانی میشود اما من بلافاصله از گروه یا آدم ها می‌پرسیدم از کدام منطقه سرزمین به این نقطه آمده اند. خراسان، یزد، اصفهان ، قاینات و... اسامی بودند که پاسخ میگرفتم. یکی از همنوردانمان اظهار کرد به آنهایی که گفتند از سنندج آمده اند به به و آفرین بیشتری گفتی گویی از حضور آنها لذت بیشتری برده ای... ساعتها گام برداری به سمت بالا امکان و فرصت گفتگو را بیشتر می‌کرد. از گروه پرسیدم میخواهید دلیل این پرسش و این که از کدام منطقه جهت صعود دماوند آمده اند را بدانند؟ مشتاق بودند، پس بیان کردم: در مقالات شمس تبریزی، گفتاری بدین مضمون آمده است: اینکه از نظر او کعبه سنگ و گلی بیش نیست. و مومن در سجده کردن به آن نقطه در واقع بر دل مومن سجده میکند. در واقع آن نقطه محلی است که مومنین سوی دلها هم سجده می‌کنند ( متاسفانه نتوانستم اصل سخن را بیابم) اینکه از نظر انسانی اینگفتار چه جای سخن دراز دارد بماند در جای خود. اما دماوند به تاسی از گفتار شمس گویی چون نقطه ای خاص در سرزمین است که دل‌های کوه‌نوردان به سوی او می‌تپد. عزیمت میکند.دلهای کوهنوردان را در نقطه ای مشترک تجمیع میکند. اما منظور از دل چیست؟ اینکه در زمانه ای که ثانیه ها مهم اند، زمانها اندک، فست، شعاری جهانیست، مردمانی چند روز از زمان خود را صرف رسیدن به این نقطه میکنند، در زمانه عسرت اقتصادی هزینه مالی میکنند، از جسم و جان خود هزینه میکنند. چندین هفته برای آن تلاش می‌کنند، و مدت زمانی طولانی افکار خود را معطوف به آن میکنند اینها همه مرادم از دل در این نوشتار است. اینگونه میشود دماوند نقطه ای از سرزمین که دلهای ملت بر آن متمرکز میشود و ملت در آن دلهای هم را زیارت میکنند. شاید گفته شود که این فوکوس دل ها در حرم امام رضا یا مکان های زیارتی نیز اتفاق می افتد و اینجاست که به مقدمه ابتدایی نوشتار باز می‌گردم. مرحوم فیرهی در کتاب اشاره شده نشان داده که در ایران معاصر چه فرایند سخت و پیچیده ای مفهوم دولت و ملت پشت سرگذاشته است. در واقع نقطه عطف شدن دماوند و سرازیر شدن از اقصا نقاط سرزمین برای دیدار و صعود به آن از جنس مدرنیته و فرزند آن است که با مشهد و مکانهای زیارتی فرق بسیار دارد. نقطه عطف دماوند از جنس مدرنیته و مدنیتی امروزی است و ابر داستان سرزمینی پیرامون دماوند برای ملتی است فارغ از مذهب و قوم و رنگ و قبیله و دین. دماوند عنصری از برای ملت در سرزمینی که مرزهای مشخص دارد. جان کلام آنکه نقطه دل ها شدن دماوند میوه مدرنیته است و یکی از میخ های چادر ملتی که از انقلاب مشروطه تلاش شده آن ملت را شکل داده و ملت ایران بودن انسجام دهیم. راهی سخت و طولانی. شاید از این روست که هر گاه بر روی آن قرار گرفته ام چشم ترم میشکند چرا که نگاه دلهای ملتی به آن است. چرا که یکی از میخ های ملت سرزمین ماست شاید از این رو بود که لذت بیشتری بردم از کوهنوردان سنندجی که به صعود دماوند اقدام کرده بودند. این مفهوم «ملت ایران» که صد و سی سال نیز از آن نمی گذرد راه سختی را تا به اینجا طی کرده و متاسفانه امروزه با توجه به سیاست های بنیاد گرایانه مذهبی در حال تخریب است. فرزند ما حس کمتری به ملت و سرزمین پیدا کرده اند و شاید این پرسش که چرا ما مهاجرت نمی‌کنیم از زبان فرزندان در بسیاری از خانواده ها شنیده باشیم. باری پس از بارها صعود اما برای اول بار در قله دماوند سروچمانم را در آغوش گرفتم و چه لذتی بالاتر از آن که در این نقطه دلها ( دماوند)محبوبت را آغوش بگیری و چشم تَرم میشکند https://t.me/parrchenan

دربند

برای هم ارتفاع و هم فضا شدن با دماوند، نیازمند پیش برنامه هاییست. پیش برنامه هایی با کوله های سنگین که در آن چادر و وسایل پخت و پز و کیسه خواب گنجانده شده باشد اینگونه امکان ارزیابی دقیق تری از بدنت را بدست میاوری و به بدنت نیز امکان شهودی فضای صعود را میدهی پدر اصلاح هم ارتفاع می‌شوی.

بدین جهت با سروچمانم صعود توچال و چادر زنی در ارتفاع را اجرا کردیم.

اتفاق عجیبی که با آن مواجه شدم اما از جنس دیگری است که بیان خواهم کرد.

تقریباً از هشت سالگی خود مسیر دربند و شیرپلا را رفته ام و این مسیر برایم چشم آشناست، از آن زمان که کافه ها اتاری و فوتبال دستی داشتند تا اکنون و مناظر همانی است که حتی شهریار پیرامون پاییز پس قلعه سروده است.

اما این بار فرق میکرد

بیش از نیمی از دکان های مسیر( مسیر از تله سی تا کافه رجب) شاید دو سوم کافه ها، تعطیل شده بودند. به چه علت؟ نمیدانم اما می‌توان گمانه زنی کرد: هزینه‌های رستوران داری زیاد شده و از حالت سود دهی در آمده است و به قول معروف نمی ارزد. توان مالی مشتریان دربند این قدیمی ترین تفرجگاه تهران پایین آمده است. البته اینها همه حدس و گمان است که اگر درست باشد با آیینه اقتصاد کشور، مردم و این روزهای ملت گویا همسان است.

اما این فقط بحث اقتصاد کلان و حاکمیتی است ؟ گمان نمیکنم. اجازه دهید با مثالی آن را توضیح دهم.

هنگام صعود و در اواخر شب در کافه رجب ایستادیم و از مسئول آنجا پرسیدم اجازه میدهد در آنجا املت درست کنم، قبول نکرد با اینکه قرار بود مخلفات نوشابه و غیره را از او تهیه کنم در نتیجه مسئولش را با کافه خلوتش تنها گذاشته و در نزدیکی همان جا مشغول طبخ املت خود شدیم.

اما شیوه نو و به روز مارکت چه میگوید؟ اینکه تو به هر طریقی افراد را به داخل فروشگاه بکشانی، آنها در نهایت مشتری تو خواهند شد. این اتفاق را در منطقه آلوارس سبلان و عشایر ترک زبان آنجا دیدم، اینکه هر آلاچیق تلاش داشت به نحوی تلاش داشت تو در آنجا توقف کنی، یکی با تزئین شتری دیگری با نگهداری انتری و... و همین که می ایستادی امکان فروش عسل و نان و دیگر محصولات خود را پیدا می‌کرد.

در واقع گمان میکنم کافه داران دربند نتوانسته‌اند خود را با شرایط جدید وفق دهند. تعداد تفرجگاه ها افزایش یافته، تنوع رستوران ها بیشتر و در نتیجه رقابت تنگاتنگ.

مثلاً اگر من جای آنها بودم سوبسید خوبی بابت تله سی می‌پرداختم تا هزینه آمدن به بالای کوه نازل شود و ساعت استفاده از آن نیز افزایش یابد تا شرایط لندن افراد بیشتری به مسیر میسر شود...

باری

همه اینها احتمالأ نشان دهنده وضعیت مالی نه خوب ساکنین شهر باشد.

https://t.me/parrchenan

دو جستار

در اسنپ نشسته ام و اول تلاش میکنم بخوابم.

معمولاً تنها زمانی که در روز فرصت دارم قیقوله ای کرده باشم همین زمان ظهر است که در استنپ نشسته ام.

اما خوابم نمی‌برد دایم پنداره های( خاطرات) کودکی ام جلو چشمانم رژه میرود خاطرات بابا و پیکانی که اوایل دهه‌ی هفتاد تهیه کرد و به پراید که در دهه هشتاد تبدیل شد.

طاقت نمی آورم و به راننده مشاهده ای که از طریق حس بویایی کرده بودم را بیان می‌کنم:

« آقا ماشینت خیلی بوی نویی ( نو) میدهد»

پاسخ میدهد ده روز است که ماشین را از کارخانه تحویل گرفته است.

شنگول میشوم و تبریک گفته و امید میدهم: چرخش برایش بچرخد. نمیدانم چرا هر چیز نو، از جنس و اجناس و اشیا گرفته تا فصل نو تا روز نو تا حال نو حسی از خوشی و لبخند بر من میآورد و گمان دارم این یک رفتار عام انسانی و جهانی باشد، همه آدم ها با دیدن نوزاد( آدم نو) حتی بچه گربه ( حیوان نو) لبخند بر چهره می‌شوند.

سپس احساس و خاطراتی که در پندارم از زمانی که سوار ماشینش شده ام را با او در میان میگذارم و توضیح میدهم عامل آنها بخاطر همین بوی نویی ماشینش است که مرا اینچنین به دور پرتاب کرده و همین گونه میشود که تا به مقصد گرم گفتگو می‌شویم گویی که دو گنجشک در انبوه شاخه های یک درخت از این شاخه سخن بدان شاخه بپرند و وراجی کنند.( خدایی تنها وراجی شیرین، انبوه صدای گنجشک های یک درخت سبز پر شاخه است).

نتیجه گیری:

عطرها را جدی بگیریم، با بیان مشاده خود امکان آشنا شدن با غریبه و سپس امکان گفتگو را بیابیم. اینگونه حس برادری در جامعه شاید نشر پیدا کند.

جستار دوم:

این روزها که در خط ویژه عبور میکنم یک موضوع آزار دهنده به دیگر موضوعات آزار دهنده اضافه شده است.

اینکه گشت های موتوری پلیس که به تازگی جهت مقابله با پوشش اختیاری در خیابان ها مستقر هستند یک علامت تعجب بزرگ دارند!!

این موتورها جهت برخورد با موتوری هایی که مسافر خانمی بدون حجاب دارند برنامه ریزی شده اند و موتور راکب این نوع مسافر را در اصطلاح می‌خوابانند و به پارکینگ انتقال می‌دهند.

این که به کدام ماده قانونی این اعمال قانون انجام می‌شود برایم هنوز پرسشی است که پاسخ نگرفته ام.

اما آن تعجب چیست؟

اینکه این موتورهای پلیس که دو نفره سوار آن هستند تقریباً در اکثریت موارد خود کلاه ایمنی نگذاشته اند، حال آنکه بسیاری از موتور سوارهای سطح شهر بخاطر همین رفتار غیر قانونی اعمال قانون شده و جریمه و حتی موتورشان توقیف شده است. یعنی ممکن است موتور یک شهروند بدلیل عدم استفاده از کلاه ایمنی، در کفی کنار خیابان باشد و در همان لحظه موتور سواران پلیس بدون کلاه ایمنی در حال گشت زنی!!

ای کاش میشد این نکته مهم قانونی که تبعیض آشکار است و امکان تفسیرهای متعدد را می‌دهد به مسیولین دژبانی نیروی انتظامی گزارش کرد تا ااین روند متوقف گردد.

https://t.me/parrchenan

وانت

قسمت دوم:

با راننده وانتی گرم گرفته بودم و به مقصد رسیدیم، در راه متوجه شده بودیم منازلمان تقریبا نزدیک به هم است و گفت بیا با هم برگردیم.

پاسخ دادم باید یک سر مادرم را ببینم و قبول کرد و فرصت دیدار را داد. در برگشت از روزگار تا سالخوردگی اش گفت. دو بار تا مرز مرگ رفته بود و اکنون اما سرپا و قوی است. شبها نماز شبش را به نماز صبح مسجد گره میزند و در ایام محرم آبدارخانه را تا انتهای مجلس می‌چرخاند و ورزش و پیاده روی صبحگاهی را اما هرگز فراموش نمی‌کندو اکنون پنج شش ساعت با وانت اش کار میکند. بیش از سی و پنج سال از بازنشستگی اش می‌گذشت و من مشتاقانه سخنانس را می‌شنیدم. گفت گیر پیرمرد پرگویی افتاده ای اما گفتم من از شنیدن داستان زندگی آدم ها لذت می‌برم.

شوخ بود و سرحال در میدان سپاه به مرد چهار شانه ای که دست به کمر بود سلام شنگولانه ای داد، گویی پسری شش ساله باشد.

رو کرد به من که از این رفتار خوشدل شده بودم گفت: هنوزم از پس این همه عمر از پس این همه اتفاقی که در زندگی برایش افتاده است خود را در درون خود، کودکی می‌پندارد.

وقتی دید هم سبیل هستیم عکس پرسنلی زمانی که کارمند بود و هنوز بازنشسته نشده بود را نشانم داد و گفت خوشحال است از این که امروز با من همسفر شده است.

نتیجه:

گفتگو آدم ها را با هم مهربان میکند. یا شاید امکان مهربان شدن را مهیا

https://t.me/parrchenan

کتاب رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ

به آخرین صفحه کتاب که رسیدم با دست خط خود روبرو شدم: پایان خوانش کتاب را در تاریخ نود و هفت نوشته بودم و اکنون بعد از پنج سال دوباره این کتاب را خواندم:

رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ

آندره کنت اسپونویل

دکتر مرتضی کلانتریان

انتشارات آگه

کتاب ۱۸ فصل دارد، ترجمه خوبی ندارد، گاهی سخت و قامض میشود اما ارزش دوبار خواندن را حتما دارد.

در طول عمر خود بسیار شنیده ایم که فلانی فاضل است، بهمانی فرزانه است اما به واقع فاضل یا فرزانه چه ویژگی های را داراست؟

جامعه مذهبی و فرهنگ دینی شدیدی که در چند سال گذشته در مملکت حاکم بود، تعریف از فاضل و فرزانه را به سمت و سوی ایده و آرمان خود میکشاند و هر چه فرد در ظاهر اهل تقوا و تعبد و عبادت بود را به عنوان فضیلت و فرزانگانی به جامعه نشان می‌داد حل کنه آن را نام زهد است. اما اکنون که آن فضا و شدت مذهبی در باور عمومی به گمانم کاسته شده است میتوان با درنگی بیشتر به این موضوع نگریسته و از این رو این کتاب مهمی برای اکنون ما، و برای عده‌ای از ما که دوست داریم صفت ها و خصیصه های مثبت و نه لزوما دینی و مذهبی داشته باشیم است.

در ابتدای هر فصل خود نویسنده پرسش های مرد افکنی مطرح میکند که چه بسا تا انتهای فصل نیز نمی‌تواند پاسخ دقیقی بدان بدهد

از این رو تلاش میکنم هر هجده فصل را گذرا نام برده و مختصر معرفی کنم.

۱. ادب!! و عجیب آنکه آن را دروازه فضیلت و نه خود فضیلت نام می‌برد، پیرامون این فصل میتوان حاشیه های بسیار داشت. مثلا آیا ادب حجاب داریم؟!

۲. وفاداری و بحث وفاداری و عشق و زناشویی را به چالش های سختی می‌کشاند. چه مقدار وفادار به مفاهیم و ایده ها و پیمان های خود هستیم؟

۳. دور اندیشی که جز فضیلت های چهارگانه و ریشه آنهاست که در فصل های بعدی بیشتر بیان میشود

۴. میانه روی که با نام ارسطو اینجا گِره میخورد. ( بحث های خوبی پیرامون لذت بردن از امر زیبا نیز در این فصل دارد)

۵. شجاعت. من با خواندن این فصل از خودم پرسیدم قهرمان من در زندگی کیست؟ (به عنوان فرد شجاع) و بحث مهمی پیرامون شجاعت ناامیدی دارد که به گمانم برای این روزهای ما میتواند راه گشا باشد.

۶. عدالت، مرد افکن، گم و ناپیدا اما مطلق. با این فصل فهمیدم که در حال حاضر این فضیلت را ندارم و نیاز به تلاش مضاعف دارم. مهمترین جمله آن قرار دادن خود به جای دیگری است که قانون طلایی نیز نامند

۷. بخشندگی که در فارسی کهن دَهِش گویند

۸. دلسوزی که شاید با نام بودا و مسیح گره خورده است و بحثهای پیرامون گیاه خواری و حق حیوانات را در اینجا به پرسش کشیده است

۹ بخشایش که به مثابه پیروزی بر نفرت است( آیا منِ زیسته در اکنون سرزمین میتوانم این باشم؟ بی نفرت)

۱۰. سپاسگزاری، دلپذیرین ترین فضیلت ها، فرایند سوگواری را در این فصل به زیبایی معنا کرد. هر چه مرسی زندگی ام از دیگران بیشتر در روز داشته باشم گویی در این فضیلت بیشتر غوطه‌ورم.

۱۱. افتادگی یا همان فروتنی. البته که اینجا نیچه این فضیلت را به چالش میکشد

۱۲. سادگی و حرفی نمیماند، چقدر ساده ای یعنی چقدر فاضلی.

۱۳. بردباری، که فکر میکردم فصل ساده ای باشد اما قامض بود و سخت بخصوص در امر اجتماعی آن

۱۴. پاکدامنی و خود پاسخ آن را داده که پاکدامنی یک راز است!! فقط خود را دوست داشتن بد است این یعنی بی اعتنا بودن نسبت به رنج دیگری، دوست داشتن دیگری به عنوان یک شی! چیزی شبیه شهوت اربابی خود پرست، پاکدامنی خلاف سود جویی است. پاکدامنی عشقی است بی آرزومندی. بدین سان انسان زیبایی یک منظره شکننده یک کودک، تنهایی یک دوست را دوست دارد( شاید یکی از بحث های حجاب و متولیان ریز و درشتی که دارد در نبود این فضیلت در چشم ها و نگاه هایشان خلاصه شود)

این فصل نیز جای گفتگو دارد

۱۵. نرم دلی، فضیلنی زنانه. و این پرسش که آیا انسان حق کشتن دارد؟

۱۶.حسن نیت یا همان صمیمیت و صداقت که بحث های سخت کانتی داشت برعکس نامش که ساده می‌زد

۱۷. شوخ طبعی و چه عالی که این یک فضیلت است و البته مرز باریکی با ریشخند دارد

و سرانجام و حسن ختام فضایل عشق که طولانی ترین فصل است.

اما به گمانم می‌توانست فضیلتی دیگر را نویسنده در لابه لای این فصلها بگنجاند و آن فضیلت ورزیدن بود. ورزیدن و ورزش کردن در انسان اکنون که همه چیز را با اشاره دست و چشم می‌توان انجام داد در قاموس یک فضیلت میتوان دید که ریشه های در فضیلت های ارایه شده دارد.

حال با این عیار هجده گانه میتوانیم ببینیم در کجای راه هستیم و چه مقدار دور یا نزدیک تا رسیدن به قله های فضیلت، بدون آنکه عیارهایی که حاکمیت تبلیغ میکند و بیان میکند را ملاک قرار دهیم.

https://t.me/parrchenan

سبلان

چند روز گرمای تهران و بی برقی ایران و در نتیجه تعطیلات ناگهان، به پست ما که برنامه ریزی شهر سرعین و قله سبلان کرده بودیم، خورد و قله ای بسیار شلوغ را صعود کردیم. قله و مسیر بقدری شلوغ بود که گویی بی آرتی در بین راه خراب شده باشد و مسافرانش در نتیجه خالی و یا در مترو انتهای خط گشوده شده باشد و حجم زیادی مسافر خالی کرده باشد. اما هوا سرعین عالی و در گرمای این روزهای ایران ما کاپشن پوش بودیم.

سرعین برای تُرک های آن منطقه شبیه کعبه است، یادم می‌آید کودک که بودم و آجانم ( پدربزرگم) مشتاق بدان و از همان کودکی به این شهر می رفتیم. آن ده نسبتا بزرگ آن زمان کجا و این شهر نسبتاً کوچک اکنون کجا؟

احتمال میدهم این دوست داشتن این شهر به واسطه گرمای آبگرم ناشی از حرارت ماگمای زمین یک اثر ژنی بر مردمان آن خطه گذاشته باشد و به این دلیل هنوز این شهر را بسیار دوست دارند. سرعین شهر خوردن و خوراک و یله شدن در آبگرم است و اگر قله سبلان و صعود بدان در برنامه نباشد احتمالاً با اضافه وزن به شهر خود بازگردی.

باری

نزدیک قله شده و سنگ مهراب را پشت سر گذارده بودیم، اولین بار است که با سرو‌چمان به این ارتفاع آمده ایم و حس و حال خوبی دارم.

به گمانم قله سبلان به واسطه دریاچه آبی و درخشانش، زیباترین قله ایران باشد.

زیر لب بابت شلوغی مسیر و قله که انتظار آن را از این جبهه صعود اصلأ نداشتم، میکردم که با این صحنه مواجه شدم:

زنی نسبتا چهار شانه با موهای به رنگ طلایی شده بر روی تخته سنگهای مشرف بر دریاچه ایستاده بود و آواز ایران سالار عقیلی را میخواند در حالیکه جمعیتی مخاطبش نبود اما با ادا کردن هر کلمه دستها و بدنش را به نشانه این سرزمین و این خاک تکان می‌داد و کلمه های مرتبط با سرزمین را اشاره میکرد. صدایی شش دانگ داشت و می‌توانست در بین باد صدایش را به دورتر پرتاب کند.

من که ته دلم در حال نق زدن از شلوغی بودم به ناگاه با این کادر روبرو شدم،کلمات شعر و آواز در من چون افتاد، به ناگاه چیزی چون یک شهود، قلبم پر از دوست داشتن ایران شد. این که چقدر ایران را دوست دارم. عشق سرزمین همه وجودم را فرا گرفت و این گمان که شاید روزی مجبور به دور شدن از سرزمین شوم دلم را چنگ زد و چون زمین لرزه، تکان می‌داد ، دلم برای آنها که مجبور به دور شدن از این خاک شده بودند، به گریه افتاد و گونه هایم از اشک ممتدی، تر شده بود. یاد صعود هایم با بابا افتاده بودم، آن سنگ وسط دریاچه که بابا تلاش کرد بر روی آن بپرد و در آن حال از او عکس بگیرم و همه اینها احساسات و عواطفم را به قلیان انداخته بود.

احتمالاً این حال ناشی از اثر ارتفاع در شیمی خونم بود اما حالی بس غریب میزد.

به خود آمدم و آن بانوی خواننده را دیگر نیافتم.

به گمانم او صدای قله بود صدای مادر- سرزمین_ وطنم، ایران بود

همانی که هنوز داغ ها می‌بیند، این روزها بیشتر.

مادر داغ دار وطن چه پر شکوه خواند.

سبلان برایم در آن صدا و آواز در پندارم جاودانه شد.

پی نوشت:

با تشکر از آقا فرهاد مقتدر که رفاقت را در حق دوستان چند ده ساله اش به کمال، رساند.

ایران فدای اشکو خنده ی تو

دل پرو تپنده ی تو

فدای حسرتو امیدت

رهایی رمنده ی تو , رهایی رمنده ی تو

ایران اگر دل تو را شکستند تورا به بند کینه بستند

چه عاشقانه بی نشانی که پای درد تو نشستند

که پای درد تو نشستند

متن آهنگ سالار عقیلی ایران فدای اشک و خنده تو

کلام شد گلوله باران

به خون کشیده شد خیابان

ولی کلام آخر این شد که جانه من فدایه ایران

تو ماندیو زمانه نو شد خیاله عاشقانه نو شد

هزار دل شکستو آخر

هزارو یک بهانه نو شد

ایران به خاک خسته ی تو سوگند به بغض خفته ی دماوند

که شوق زنده ماندن من به شادی تو خورده پیوند

به شادی تو خورده پیوند

ایران اگر دل تو را شکستند تورا به بند کینه بستند

چه عاشقانه بی نشانی که پای درد تو نشستند

که پای درد تو نشستند.

مرحوم افشین یداللهی

https://t.me/parrchenan

حجاب _حسینیه

منزل ما در نزدیکی انبوهی از حسینه هاست و در ایام محرم دقیقا زیر پنجره خانه مان، حسینه ای با بلندگو تا قبل از دوازده شب بدین گونه فعال است:

مردان در داخل حسینه مشغول سینه زنی و روضه هستند و زنان در بیرون حسینیه و حد فاصله موتورهای پارک شده ی مردان عزادار داخل حسینه و سطل زباله سر کوچه روی فرشی که یک سوم از کوچه را پوشانده نشسته اند. از این رو بلندگو بیرون حسینیه برای این زنان است تا بهره ای از نوحه و سینه زنی و روضه خوانی مردانه ببرند.

این چند وقت یعنی بیش از ده روز است که عده ای جلوی روابط عمومی قوه قضاییه بست نشین هستند و مطالبه حجاب دارند و پلاکارد هایی را دور و بر خود نصب کرده اند که عوامل گرانی و فساد اقتصادی و رانت خواری را به حجاب گره زده اند و علت العل میدانند.

هر شب که از پنجره به جمعیت زنان بیرون حسینیه که بدون وسایل سرمایشی و با کمترین بهره از آسایش، بیرون نشسته اند و شنونده اندرونی ها هستند ( چه جالب و عجیب که اندرونی و عزادارن مردند برخلاف معماری هزار ساله ایرانی و اندرونی بیرونی که داشت) و به بست نشینانی که هر روز با دوچرخه از روبروی آنها رد میشوم می اندیشم

اینکه این زنان می‌توانستند همچون مردان در داخل حسینه باشند و نه مابین موتورهای پارک شده و سطل زباله سر کوچه که به واسطه تابستان محتمل است سطلی بویانک باشد.

اگر حسینیه هیئت امنای رندی نداشت و نزدیک به یک پنجم فضای حسینه را جدا نکرده و به کسب و کارها اجاره نمی‌دادند احتمالا زنان نیز می‌توانستند شأن عزاداری خود در این حسینه را بیابند.

در ماجرا مطالبه حجاب نیز به گمانم چنین فضایی حاکم است و بی حجابی که در پلاکارد ها علت العل معرفی کرده اند غایی مطلب نیست.

به واسطه عملکرد حاکمیت، بخصوص در این یکسال اخیر، باورهای زیادی شروع به تَرَک برداشتن کرد و تردید جای باوری پسینی تر را گرفت. این تردید نه در فقط زنان که در مردان نیز اتفاق افتاد و همین ماجرا بسیار مهم است. باور دینی و شعایر مذهبی نگهبانش در خانواده، مرد ایرانی بود. این پدر خانواده بود که به دخترش امر به حجاب می‌کرد حتی اگر بدان معتقد نبود، این مرد ایرانی بود که همسرش را به حجاب مجبور می‌کرد چرا که در این باور بود که نبود آن یا مجازاتی اخروی دارد و یا تنبیهی اجتماعی. و این باور در این یکسال در پندار مرد ایرانی شکست و هزاران هزار نگهبان و پاسدار باور به حجاب که در هر خانواده ای بود حذف شد. حال جای خالی این انبوه جمعیت نگهبانی که دیگر نیست را چگونه میتوان با هزار ها هزار پلیس و گشت پر کرد؟ و این به گمانم چیزی نشدنی است.

اما نکات بسیار مهم دیگر نیز این موضوع دارد.

در حسینه زیر پنجره منزل ما امسال تقریباً یک سوم جمعیت زنان نسبت به سال پیش حضور دارند و کمتر شده اند.

یکی دیگر از علت ها گرماست.

در موضوع حجاب نیز این امر به گمانم آگاهانه نادیده گرفته می‌شود. تغییرات اقلیمی که هر روز خبری از آن می‌خوانیم چه جایگاهی در پویش حجاب دارد؟

اجازه دهید با ذکر مثالی آن را توضیح دهم

اولین تمدن های تاریخ در میان‌رودان یا همان بین النحرین اتفاق افتاده است. جایی در همین خوزستان و عراق و سوریه کنونی. حجم عظیم آب دجله فرات و کارون دریایی از آب را فراهم می‌کرد، در واقع زنی که تا دویست سال پیش در این اقلیم حجاب داشت چنین آبی از کنارش می‌گذشت و هوایی متاثر از آن، اما حالا که با توجه به تکنولوژی سازه های عظیم آبی این خواستگاه تمدن را به بیابانی آتشین تبدیل کرده است چگونه میتوان و انتظار داشت پوشش به گونه ای قبل از این تغییرات عظیم محیطی و دمایی باشد. این تغییر اقلیم و تغییر دما در همه جغرافیای ما اتفاق افتاده است و در نتیجه پوششی متفاوت از گذشته ب را طلب می‌کند.

عامل آخرین که بدان باید پرداخت هزینه انرژی است که هنوز در ایران پایین است و امکان خنک شدن آسان و کم هزینه را می‌دهد. اما اگر این نیز بطبع قیمت های جهانی آن بالا برود و مثلا هزینه یک باک ماشین بیش از یک میلیون تومان شود و یا هزینه برق و گاز بسیار زیاد شود آن وقت نیز پوشش نیز تغییر خواهد کرد چرا که کولر گرفتن و خنک شدن پر هزینه خواهد شد.

نتیجه گیری:

در مناسبات اجتماعی و پوشش نمی‌توان ساده نگری داشت و باور و عواملی که آنها را تقویت یا تضعیف کرده را نیز بهتر است لحاظ کرد و تغییرات اقلیمی بیش از آنچه که فکر میکنیم در بطن زندگی ما حضور دارد در واقع نزدیکتر از هر چیز به پوست بدن.

https://t.me/parrchenan

پستان

اجناس خریداری شده از بازار را بار وانت کردم و پیرمرد، آرام شروع به حرکت کرد، عجله ای نداشت، جایی از خیابان که هنوز خیلی از بازار دور نشده بودیم یک موتورسیکلت را که جلوی ما در حرکت بود نشانم داد و گفت: چی می مونه؟!

اشاره او به دختری بود که پشت راکب موتور سیکلت نشسته، شلوار تنگ و کوتاهی پوشیده بود که ساق های سفید پاهایش را در گرمای آفتاب بازار درخشان می‌کرد، گیسوانی سامورایی بسته و با این همه به کمر می‌رسید.

خنده ای زدم ، اما ادامه داد حالا صادقیه نرفته ای. دخترها ناف هایشان معلوم، گَل و گردن بیرون، آستین ها تا اینجا ( با اشاره دست نشانم داد که حلقه ای)، فقط یک پستون بند بستند!!

اینجای سخنش خنده ای زدم و پرسیدمش حاج آقا متولد چه سالی هستی ؟

۱۳۲۱

برای نوشتن این متن از دیروز در حال اندیشیدن و کلنجار هستم ، این که آیا حریمی و شرمی را خواهد درید؟ حتی اگر آری این لازم و مفید میتواند باشد؟

باری تصمیم به نوشتن گرفتم اما.

چه شد که سن پیرمرد را از او پرسیدم؟

چون او واژه ای را بیان کرد که در طول تقریباً سی چهل سال، از واژه ای عرفی و عمومی و معمولی به واسطه‌ی به گمانم ایده های حاکمان، به واژه ای شرمی ، پنهانی، مخفی تبدیل شد و اتفاقا همین کنش ها از قضا صفرا افزود. یعنی به جای آنکه این نوع اضافه شدن واژه های شرمی ( نمیدانم این نوع واژه ها را زبان شناسان چه می نامند) باعث مکارم اخلاق شود که برعکس از اخلاق کاربردی جامعه زوده شد.

اما در سن پیرمرد که اکنون نزدیک به هشتاد و دو سال بود واژه پستان، واژه ای عادی و ساری بود.

شاید هنوز این جملات برای خوانندگان در این درگاه نوشتاری و پرچنان عجیب باشد.

در زندگی شبانی و ایلاتی که تا همین صد سال پیش و قبل از تخت قاپو شدن ایلات توسط پهلوی اول اتفاق افتاد پستان و‌ شیر دوشیدن از پستا بز و گوسفند و اصطلاحات مرتبط با آن، لازمه هر روزه زبان بود. آن زمان که زنان شیر به شیر بچه می‌زاییدن، اتفاق عادی همین حضور همین واژه در زبان بود.

آن قدر این واژه در زبان عادی و جاری بود که ما در زبان فارسی میوه ای به نام سه پستان داریم و از همه مهمتر ما واژه ای به نام پستانک ( پوستونک) را هنوز به وفور استفاده میکنیم و ما در رده پستانداران هستیم!! اما در طول چند دهه‌، به واسطه شرم سازی در این واژه کم کم آن را حذف کرده و واژه ای غلط به نام سینه را که از لحاظ زبانی کل تنه بغیر شکم و دستها را شامل میشود مصطلح کردند.

اما حالا چرا من علی رغم یک شرم کلی که از نوشتن این مطلب داشتم، آن را در این جستار مرقوم کردم؛

به گمانم ما برای رسیدن به جامعه ای که از سال پیش فریادهایش به صدا در آمد و شعار زن زندگی آزادی نیازمند عرفی کردن واژه ها هستیم. واژه های عرفی شده کمک بیشتری در انتقال معانی میکند. هر چه واژه های شرمی که به گمانم در بستر پنهان زندگی بیشتر حضور دارند کمتر شده و به واژه های عرفی تبدیل شوند امکان بیشتر زبان و در نتیجه امکان بیشتر زندگی است، وقتی این واژه از حالت شرمی به حالت عرفی تبدیل شود دیگر معنایی برای احکام عجیب شرعی که با تیتر پوشاندن برجستگی‌ها بیان میشود نمی ماند.

متأسفانه برای این جستار هیچ پیوند علمی و منبع ندارم تنها و تنها گمانم است و فرضیه ای بدون هیچ پشتوانه از کتاب و فرضیه. بدنبال کتاب زن زبان از عبدالله غدامی رفتم اما آن را نیافتم، لذا چنانچه نقد و نظری بود لطفاً بفرمایید تا اگر این اندیشه و فرضیه خطا بود آن را اصلاح کنم.

https://t.me/parrchenan

جوی ولیعصر

یکی از معدود قسمت های جوی ولیعصر است که در این گرما تهران و بی آبی جوی هنوز سبزِ سبز است و حسی از خوبی را نثار مشاهده گر خود میکند.

جوی ولیعصر قبل ترها اینگونه نبود، درختان ستبر چنار همه خیابان را پوشانده بودند و همیشه آبی از کنار درختان جاری.

این پنداره های ( خاطرات) دوران کودکی ام است.

اما این روزها دیگر در آن آبی جاری نیست. چند سال است شهردارهای گوناگون تلاش میکنند چنارها را بدان باز گرداند اما گویی نمی‌شود.

در بستر خشک جوی، قسمت‌هایی سنگ فرش شده ، قسمت هایی خاکی_ رس که پای چنارهای کاشته شده معمولا هست و بیشتر خاکی خشک است.

اما این قسمت جوی سبز است چون دامنه کوهستان ، چون پای کارِ قله ای.

حتی موشی که در آن میدود را علی رغم حس نه خوبی که از دیدن موش های شهری میگیرم را دوست دارم.

این روزها به خانه که میرسم گاهی از خشمی که بواسطه تغییر جو این خیابان و امنیتی شدن بدست آورده است بهنگام پارک و قفل کردن چنبر ( دوچرخه ام) حس میکنم که فک و دهانم درد میکند، آن قدر که در طی رکابیدن دندان بر هم فشار داده ام.

اما

اما

اما

این نیز بگذرد.

هم‌چنان که آن نیز گذشت

https://t.me/parrchenan

جبر

در پارک مشغول ورزش هستیم اما میبینم آنهایی که با مربی و بلندگو و‌درجا ورزش گروهی دارند لبخندی بر چهره نقطه ای از میدان مرکزی پارک را نظاره میکنند.

معمولاً دوچرخه های مان را در نزدیکی آنها می‌بندیم و اکنون با آنها که گروه صورتی لقب داده این چون لباس های یک شکل صورتی می‌پوشند بیشتر آشنا شده ایم و اینگونه امنیت چرخ ها نیز بالاتر رفته است.

ورزیدن های ما زودتر از آنها تمام می‌شود و میروم چرخ ها را از قفل آزاد کنم و میبینم مردی ریزه با ریشی پر و جو گندمی با یک کلاه بگ و شلوار لی و یک تیشرت قرمز کهنه در سکوی بالای میدان همزمان با موسیقی گروه مشغول رقص و حرکات ریتمیک است.

نگهبان پارک که ما او را چون اصرار دارد که جدی و خشن به نظر برسد، آقای ناظم بین خود در پنداره بایگانی کرده ایم غصب آلوده نگاهش می‌کند و ورزشکاران لبخند زنان حرکات زیبای ریتمیک آن مرد را تماشا می‌کنند.

دقایقی این فضا را مشاهده کردم.

مرد رقصنده که احتمالا کارتون خواب بود و یا اینگونه به نظر می‌رسد به گمانم از هوش حرکتی بالایی برخورد بود با هر آهنگ و حتی کف زدن های ریتمیک ورزشکاران رقص متناسب با آن را به خود می‌گرفت و هنرنمایی می‌کرد. در واقع او از گمان من یک هنرمند ذاتی در این زمینه بود و دارای نبوغ از این جنس هنر.

روزهای بعد خبری از او نشد و نمیدانم سرنوشت او را حراستی ها چگونه رغم زدند.

وقتی که پیرامون آن روز می‌خواستیم با هم‌ورزی ها گفتگو کنیم تلاش می‌کردم آن را مرد رقصنده معرفی کنم که نشان از هنرمندی، باشد تا « آن کارتون خواب ِ» که نشان از طبقه فرودست و حقیرانه دیدنِ« دیگری » است و نگاهیست تحقیری هر چند ناخودآگاه باشد.

باری

این روزها که جای خالی او را در سکوی میدان پارک می‌بینم ، جبر جغرافیایی در پندارم دوباره برجسته شده است.

اینکه اگر این مرد مثلا در فرانسه زیست می‌کرد او را هنرمند و استاد شاید لقب می‌دادند و در کلیپ ها هنرنمایی می‌کرد و شاگردانی احتمالا می‌داشت و نه اینگونه حقیرانه که مفتخر زیست می‌کرد اما حالا در این جبر جغرافیایی و این سرزمین اما از لونی دگر است.

اگر این جبر جغرافیایی را به همه شئون زندگی، از خانواده و فرزند کسی بودن تا شغل و درآمد و همسر و نوع زندگی و... تسری دهیم میبینیم که تا چه مقدار عظیمی این شانس یا همان جبر بوده که زندگی ما را در دست گرفته است و نه تلاش و استعداد و تکاپوی خود لزوماً.

پی‌نوشت‌:

تابستان را دوست دارم چون کارتون خواب ها هر جا در هر زمینی اراده کنند می‌توانند بخوابند و از سرما به خود مپیچند، هرچند که زمین سفت باشد. تابستان را اگر صفتی باشد آن صفت سخا است.

https://t.me/parrchenan

وانت

پرچنان:

در خبرها آمده بود گرم ترین روز سال است و خرید زیادی را در بازار انجام داده بودم و منتظر وانت، که با یک وانت مزدای خسته توافق کردم.

بارها را سوار کردیم و راه افتادیم. راننده تاکید داشت مسیر را به او بگویم، پس از دقایقی گفت سواد ندارد و نمی‌تواند چیزی بخواند و پرسشی سخن را ادامه داد که، میدانی چرا؟ چون بی پدر و مادر بزرگ شدم.

گرمای آفتاب که به مغز سرم خورده بود رخت بر بسته بود و از سنگینی کالاها که سبک شده بودم سخنش را ادامه دادم که چرا؟ و گفت پدر و مادرش در حادثه ای کشته شدند و تا نوجوانی نزد خواهرش بزرگ شد.

میخورد بیش از پنجاه داشته باشد. کمی خود افشایی نیز من کردم، گفتم: سالهای سال در بهزیستی و مربی کودکان بی سرپرست بودم و دیده ام خیلی از بچه ها که مشکلی چون شما داشتند اما هیچ یک از اقوام سرپرستی آنها را بر عهده نگرفتند.

گفت شوهر خواهرم مرد خوبی بود، اما یک روز در بازی فوتبال پسر خواهرش که هم سن او بود به بچه محل ها گفته او بچه صغیر است و از آن زمان به بعد او تصمیم گرفته بود مستقل شود.

« از صبح تا شب مثل سگ تا همین الان کار کرده ام» سخنی بود که از دل برآورد و بر زبان راندش.

دقایقی گذشت و قرآنی که روی داشبورد ماشین گذاشته بود را در آورد و گفت به این قسمت می‌دهم چیزی که می‌گویم را به کسانم نمی‌گویی؟ مثلا شماره پلاکم را ذخیره کنی و بگردی دنبالشان.

خنده ای زدم یعنی بابا آخه این چه حرفیه؟

گفت دهه شصت بود که از کار و کاسبی، انتهای شب به خانه باز می‌گشتم.

در ضمن این نکته را بیان کنم که راوی و قصه گویی فوق العاده بود آقا کاظم ، راننده وانت.

در بین زباله های نزدیک محل زندگی صندوقی دیدم، نظرم را جلب کرد، وقتی که نزدیک آن رفتم دیدم کودکی درون آن است.

برداشتم و بردم خانه

آقا کاظم چشمانش خیس شد و با دستمال کاغذی چشمان نمدار خود را پاک کرد.

به قدری زیبا مواجه خود و همسرش را با این کودک را در آن شب بیان کرد که بسی لذت بردم.

اقدس خانم همسرش وقتی کودک را دیده گفته است چیست این؟ نکند یک زن دیگر داری و اما او داستان نوزاد را و یافتنش را شرح می‌دهد.

تصمیم میگیرند آنها که فرزندی هنوز نداشتند آن را برای خود بردارند!!

فردا صبحش به امامزاده صالح می‌رود و خرید کودک و شیرینی میکند اما هنگامی که باز میگردد، جلو در منزل پاسبان و سرباز شهربانی را میبیند و از او می‌خواهند که با نوزاد به شهربانی مراجعه کنند.

او به همراه همسر و نوزادش به آنجا مراجعه می‌کند و ریس شهربانی به او توضیح می دهد که این کودک باید در اختیار بهزیستی قرار گیرد و برای تو نیست.

آقا کاظم در حالیکه دوباره چشمش نم اشکی گرفته بود ادامه می‌دهد که بچه را محکم‌تر بغلم گرفتم و گفتم نمیدهم. ریس شهربانی خشمگین میشود و‌ شروع به فحاشی و ضرب او میکند. آقا کاظم در حالیکه با دست نشانم می‌داد می‌گفت محکتر بچه را بغلم گرفتم و هر کار کرد بچه را ندادم،

و گفت پس از ساعتی ریس شهربانی آمد و رویم را بوسید!! متعجب شدم که این کار یعنی چه؟ لباس و شلوارم را عریان کردم گفتم ببین کبود و سیاهم کردی، این بوسیدن پس چه معنی میدهد؟

گفت فردا به آدرسی که میدهم با مامور می‌روی و همین مقاومت را برای هر کسی که آنجا بود انجام می‌دهی.

آدرسی که آقا کاظم میداد درست بود و مربوط به این نوع دادرسی ها میشد.

در نهایت در حالیکه خنده گریه میزد گفت بهم دادن و یکسال بعد نیز اجازه شناسنامه را هم دادند.

آمپر ماشین بالا رفته و اشک های آقا کاظم تلاش داشتند حرارت ماشین را کاهش دهند.

رو کرد به من و با گریه گفت نامش را هدیه گذاشتم، چون هدیه خدا بود.

اینجا بود که بغض خودم نیز به چشمم رسید و سرم به سمت شیشه ای که تا نصفه پایین کشیده بودم کردم تا باد پر حرارت و گرم به چشمانم بخورد و اجازه سُریدن نیابند آن اشک ها.

آقا کاظم تا به مقصد هفت هشت روایت دیگر که بهم ربط داشتند تعریف کرد و نفهمیدم کی به مقصد رسیدم. روایت هایش به گونه ای بود که باور پذیر نبود اما باور پذیر میشد. نمیدانم چه مقدار واقعی بوده یا خیالی.

اما از این رو با من این موضوع را مطرح کرد که در داستان هشتمی نیاز به مشاوره فردی داشت که این کاره باشد و مشکلات حقوقی احتمالی را بررسی کند.

شاید داستان های دیگرش را به مرور نوشتم.

تا شب و هنگام خواب و فردا صبحش هنگام دویدن سحرگاهی پندارم درگیر روایت های آقا کاظم بود. اینکه چگونه داستان اینگونه پش رفته است.

به گمانم مهمترین دلیل برای این رفتار عجیب آقا کاظم این بوده که خود یتیم بوده و از کودکی با آن فقدان بزرگ شده و وقتی نوزاد را دیده یک همذات پنداری کامل با کودک یافته و داستان اینگونه جلو رفته است.

من کتابهای مقدس را همه را نخوانده ام ، اما به گمانم قرآن نسبت به اخلاف خود یعنی تورات و انجیل سفارش بیشتری به ایتام دارد و آن نه آیا زندگی شخص محمد بن عبدالله و یتیم بزرگ شدن او است؟ تجربه زیسته او در آیات کتابش رسوخ کرده است ؟

ماشین داغ کرد و کنار اتوبان ایستاد اما همان معجزه زندگی آقا کاظم ، رخ نشان داد، مامور شهرداری از پشت درخت بیرون آمد در حالی که فضای سبز کناره اتوبان را با شلنگ قطوری آبیاری می‌کرد، شلنگ پر آب را به رادیات ماشین گرفت و آمپر پایین آمد.

داستان آقا کاظم، نوع روایت گری خاصش هنوز پندارم را درگیر کرده است و اینکه این یک روایتی از واقعیت بود یا خواب و رویا و قصه ای؟

https://t.me/parrchenan

تاسف

فیلم جان ویک چهار را دیدم و برعکس انتظارم از آن خوشم آمد!!! فیلمی سورائال که یک نفر صدها نفر را میتواند بکشد، یک تنه هزار کاره است و سراسر متضاد با واقعیت اما از آن خوشم آمد!! ، سه ساعت فیلم بود اما باز از آن خوشم آمد!!

و همین برایم عجیب بود.

نمیدانم چرا؟ و اینکه چهار قسمت از آن ساخته شده احتمالا نشان از استقبال جهانی آن دارد. اما چرا باید چنین قصه ای را خوشم بیایید؟ اگر بخواهم این پرسش را عمومی کنم چرا نوع انسان از این نوع قصه ها خوشش می آید؟ مثلا قصه ای چون داستان رستم و قصه های اساطیری که هنوز در بافتار انسان قصه ساز حی و حاضر است؟ ریشه های این ماندگاری، این خوش آمدن در کجای قصه انسان نهفته است؟

###

در حال رکاب زدن بودم که صحنه بی‌نهایت تاسف آوری را دیدم ، ابتدا با خود گفتم از آن عکس بگیرم اما دیدم حتی این هم نمی‌توانم. چند نفر زباله گرد که من دو نفر آنها را مشاهده میکردم و رُخشان زیر پانزده سال میزد زیر پل روی جوی ولیعصر پایین تر از تقاط زرتشت خوابیده بودند.

چند صباحی است به واسطه درختکاری بستر جوی را با خاک پوشانده اند و آنها در زیر پلی که از کوچه به ولیعصر می‌رسید خوابیده بودند.

فضای پل بین نیم تا یک متر میباشد و حضور انواع حیوانات موزی بخصوص موش، و انواع آلودگی و زباله های بجا مانده از بالای خیابان تا به آنجا امر طبیعی آن فضا است و از این که می‌دیدم انسان های فارغ از جنس و رنگ و نژاد و طبقه در این فضای بشدت غیر انسانی خوابیده اند، دردم گرفت.

احتمال میدهم به این دلیل آنجا خوابیده بودند تا از دست مأموران شهرداری و غیره در امان باشند.

انتظار نداشتم با چنین صحنه ای در این منطقه روبرو شوم.

این روزها فقر از بالا تا پایین شهر چون سیلاب در حال بالا آمدن است و حتی پاچه های بسیاری از ما را که در این گمانیم که طبقه متوسط هستیم را خیس کرده است.

https://t.me/parrchenan

وانت

اجناس را بار وانت کردم و سوار شدیم. همین که راننده خواست بپیچید به خیابان اصلی یک شعر از حافظ را زیر لب زمزمه کرد:

غیرِ این نکته که حافظ ز تو ناخشنود( تاکیدش بر این واژه بود) است

در سراپایِ وجودت هنری نیست که نیست

هنوز به میدان نرسیده پرسشی که با شنیدن این بیت در کاسه سرم وُل ول میخورد را ازش پرسیدم:

انگاری با حافظ خیلی دم خورید؟

از حال خودش بیرون آمد و متعجبانه مرا نگاه کرد.

بیت حافظ را که سر پیچ خوانده بود را برایش بازگو کردم و سری تکان داد و تا رسیدن به مقصد برایم شعر و شعر خواند.

سالها در انجمن شهر سبزوار رفت و آمد داشته و این دانش وسیع را از آن روزگار بر پنداره اش ثبت کرده بود. یک شعر از سروده های خودش نیز خواند که به معنای دقیق کلمه مناسب این روزگار بود و با بافتار روانشناسی اجتماعی جامعه هم راستا. به نوعی درماندگی آموخته را تداعی می‌کرد .

از سعدی و زبان ساده او گفت این که از پس هفتصد سال زبان مان به سادگی زبان شعر سعدی به تازگی رسیده است. شاعران محبوبش اما بهار بود و ایرج میرزا.

از این مقدار دانش و شعر اندوخته اش بسی آموختم و لذت بردم، برای من حضور در آن وانت حکم کلاس درس را داشت.

با خود در این اندیشه بودم اگر حافظ در زمانه ما بود شاید او هم با یک وانت مشغول به کار بود، با توجه به گیری که به نظام های دینی و سیاسی داده است بعید میدانم به نان های پر مایه دولتی می‌رسید و مثلا مسئول کانون پرورش فکری کودکان میشد!!

از اینکه با آقای شاعر دانا و لا ادری مشغول پایین آوردن اجناس بودم شاد بودن و در خیالم که با حافظ گویی مشغول بدین کارم:

شعری از شاعر سبزوار حسن دلبری برایم خواند سخت زیبا:

دوگام مانده به هم، سيبي از هوا افتاد

چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد

دو گام مانده به هم، لحظه‌ها طلايي شد

فضا پر از هيجان‌هاي آشنايي شد

نه حزن ماند و نه حسرت، نه قيل و قال و نه غم

سکوت بود و تماشا، دوگام مانده به هم

زمين پر آينه شد، زيرگام ما دو نفر

فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر، درهجوم هم گم شد

دو گام مانده به هم،ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقي اين است

رسيدن و نرسيدن، چقدرشيرين است...

یک سخن مشهور سقراط را از پس سال‌ها شنیدن برایم تفسیر کرد:

اولین ندانم گرای (اَگنوستیسیزم )تاریخ و بزرگترین آنها سقراط بود با این جمله: دانم که نمیدانم.

هیچ گاه ان جمله را از این زاویه ننگریسته بودم.

و در پایان غزالی از زبان خود شاعر که در فایل پیوست میگذارم.

https://t.me/parrchenan

آزادی

آزادی زوایای پنهانی دارد همین واژه که از انقلاب ۵۷ تا به همین اکنون، بازار خواهندگانش کساد نشده است.

در پست پیشین پیرامون گزارش دوچرخه لایه پنهان تری از این واژه را شرح دادم. به گمانم اینکه آزادی را در حد پوشش اختیاری بیان کردن، جفای به معنا و مفهوم این واژه باشد.

در این جستار تلاش میکنم لایه زیرین تر از این واژه را در زیر شعار زن زندگی آزادی بیان کنم:

مسابقات بوکس محلات بود و عزیزی از آشنایانم تماس گرفت که اگر میتوانم بروم مسابقه پسرش را ببینم چرا که او به عنوان مادر، قیم و ولی فرزندش اجازه حضور در سالن را ندارد!!!

چرا؟ چون او یک زن بود و در تفسیری بنیادگرایانه زنان نباید پوشش نیمه لخت مردان را نظاره گر باشند ( اینکه از تلویزیون ببیند گویا در تفسیر سنتی مشکلی ندارد یا مجبور شده اند به چنین تفسیری برسند)

زن در این روایت آزادی آن را نداشت که مسابقه ورزشی پسرش را ببیند.

حال چه مقدار خانواده های هست که به دلیل جدایی یا مرگ شوهر یا ترک خانه توسط مرد، سرپرستی خانواده با زن افتاده است اما او همچنان پاگیر تفسیر سنتی از زنان است و آزادی آن را نمی یابد که نقش والد، تربیتی، مراقبتی خود را به درستی ایفا کند.

وقتی که در پست پیشین از سبک زندگی تنها سخن رفت این نوع سبک زندگی یعنی سبک زندگی « زنان بی حضور مرد» را نیز میتواند شامل شود و با توجه به گسترش خانواده های سرپرست زن، با توجه به نقش مراقبتی تربیتی والدی، میتوان مطالبه گری کرد آزادی ورود زنانی از این دست را.

در واقع آزادی در بطن و لایه های پنهان خود به این‌جا ها که بسیار کارکردی هستند و برای انسجام و رشد جامعه لازم است سَرَک می‌کشد و رُخ نشان می دهد.

حُسن عمومی کردن این نوع سبک زندگی و بیان عمومی ، آن است که به این نوع از خانواده ها و افرادی که زندگی تنها را برگزیده اند، اجازه مطالبه گری مجال سخنوری پیرامون خود را میدهد.

پی نوشت:

این تفسیر بنیاد گرایانه را با عکس دسته جمعی رهبران اصول گرا به همراه ورزشکاران زیبای اندام که در حداقلی ترین پوشش ممکنه هستند قیاس کنیم تا پوک بودن تفسیرهایی از این دست بیشتر معلوم گردد.

۲. در جاده‌ها و سفرها اگر خانواده ای دیدیم از این دست یعنی مثلاً زنی راننده به همراه فرزندش یا زنی تنها مشغول رانندگی امکان بهتر را برایش مثلاً با رانندگی مطمین تر فراهم آوریم.

۳. در کل شهر پلاکاردهایی برای تجمع بزرگ مردمی!! عفاف و حجاب برای چهارشنبه ساعت ۱۷.۰۰ در یکی از میادین تهران از ابتدای هفته نصب شده بود اما از دیشب هر چه بیشتر پیرامون این تجمع در تهران میگردم کمتر خبر و عکسهایی از تجمع انبوه می یابم! و این برایم پرسشی را مطرح میکند: آیا در این تهران چند میلیونی اندازه یک استادیوم والیبال!! نیز دیگر جمعیت مشتاق به این نوع ایده ها، که ۳۲ ارگان و وزارت کشور و پلیس و وزارت ارشاد و ... بر آن هر روز و هر روز تأکید می‌کند وجود ندارد؟

https://t.me/parrchenan

شرحی مختصر بر گزارش برنامه دوچرخه

از رویا تا شروع سفر

از آمستردام تا سنگلج با دوچرخه

شرحی مختصر از این گزارش برنامه ها:

تا به حال به این خانه ( پدر دکتر حسابی)نرفته بودم و این گزارش برنامه بهانه ای شد جهت مشاهده این خانه. این خانه در نزدیکی کوچه کلیسا واقع شده است که این کوچه اولین مواجهه من با یک کلیسا بود. چرا که منزل پدر بزرگ مادرم آنجا بود و همیشه در کودکی خود حیران بودم که این کلیسا اینجا چه میکند؟

شاید در داستانی جدا آن را نوشتم.

گزارش پیرامون دو سفر بود

اولین ، گزارشِ فردی به نام تام بود که از آمستردام هلند شروع به رکابیدن کرده تا به ایران. جوانی بیست و هشت ساله که سفری چهار ماه را آغازیده است. از سفر تنها گفت و اینکه پیرامون گفتگویی با یک فرد در سفر آمریکا جنوبی جرقه این سفر در پندارش کلید خورده است. آنچه در گزارش او برایم جلب توجه می‌کرد، آن بود که ارتباط خانوادگی قوی ای، گویی بین او و والدینش حاکم است، از لحظه خداحافظی با مادر و پدر و مادربزرگ و خواهرش گفت و چند بار دیگر پای خانواده اش را به قصه سفرش باز کرد و این برای منی که حکومت این داستان را در پندارم شکل داده که غربیان چون ما خانواده دوست نیستند جالب بود. بخصوص که این روزها حاکمیت خانواده را به حجاب و خانواده گره زده است و بی حجابی را گرگِ خانواده !!! نشاندار کرده است. او حمایت خانواده اش را در سفر داشت و نشان از رشد سالم در محیط گرم خانوادگی داشت.

گزارش دوم را یک خانم معمولی ایرانی ارائه کرد.

معمولی یعنی واقعا معمولی

خانمی نسبتا تُپل، با یک دوچرخه کاملا معمولی، با یک گزارش آماتور و نه حرفه ای و عکس‌های سلفی و معمولی .

اما این معمولی بودن او بود که گزارشش را که آماتوری و نسبتا ضعیف بود را اتفاقا خاص و قوی !! می‌کرد.

اینکه زن های معمولی نیز می‌توانند تنها، به سفر بروند. سفری از جنس دوچرخه و روبرو شدن با حداکثر فضا و مکان و مردم با حداقلی از ثُبات.

گزارش سفری سه روزه و تنهای تنها در شمال را معمولی و نسبتا ضعیف ارایه کرد.

خوب چرا با این همه معمولی و حتی ضعیف، این برنامه را نقطه قوت داستان میدانم؟

چرا که به زن ایرانی، زن معمولی ایرانی بخصوص در این یکسال زن زندگی آزادی نشان داد که می‌تواند «تنها» به سفر رود.

این تنها سفر کردن آن هم با دوچرخه در هر دو گزارش نقطه مشترکشان بود.

اما نشان دادن زندگی، نشان دادن سفر به عنوان بخشی از زندگی در سبک زیست تنها برای امروز ایران بسیار بسیار مهم است.

چرا که خانواده و افراد بسیاری این سبک از زندگی را برگزیده اند اما به دلیل قواعد کهن و سنتی هنوز نتوانسته اند به سبک زندگی کامل خود دست یابند.

چرا که بسیاری از ماها معمولی هستیم.

این گزارش یک تابو شکنی بود از جهت این زنان معمولی تنها، شاید تپل، بدون ماهیچه های خیلی قوی، دوچرخه ای نه برند و... که بدنبال رسیدن به آزادی از ابعاد گوناگون و زاویه های پنهان این واژه هستند

به دست اندرکاران این انجمن تبریک می‌گویم که به کمک این برنامه به لایه های زیرین از واژه آزادی در اجتماع پرداخته بودند.

پی نوشت:

همیشه از حضور در برنامه ها و انجمن ها که در حوزه شهروندی است( و نه ایده و ارزش های مطلق طلبی) حس بسیار خوبی میگیرم

https://t.me/parrchenan

پوزش

در زیر تیغ هرم آفتاب با موتور به همراه برادر در خیابان هستیم که مسافر یک تاکسی بی هوا در را باز می‌کند و برادرم موتور را کنترل کرده و پخش زمین نشدیم و در کناره جدول خیابان اما متوقف می‌شویم.

خشمگین از این حرکت مسافر با حمله ای پرسشی می‌گویم: احمقی؟

و او همچنان ما را نگاه می‌کند. راننده می‌گوید من پشت چراغ توقف کرده بودم و مقصر خودتان هستید.

مکان میدان هفت تیر است و به او حالی میکنم که تو وسط چهار راه در حال پیاده کردن بودی و باید بعد از چراغ و محل خط عابر پیاده، مسافر سوار و خالی کنی که برادرم را هل میدهد و می‌گوید به ماشین آسیب زده اید. آفتاب شدید و گرمای این هفته اجازه عقلانی بودن نمی‌دهد و او را هل می‌دهم.

این هل و آن هل حساب زور آزمایی و رفتار نه انسانی و بیشتر حیوانی را به شرعت مشخص میکندو تماس فیزیکی مان قطع میشود و میگوید به پلیس زنگ میزنم. رفتارمان دوباره مدنی می‌شود و استقبال میکنم. موتور روشن نمیشد و مشغول آن بودیم. دقایقی بعد اشاره کرد که حضور پلیس نیاز نیست و برویم، خشم او به یک حساب و کتاب و محاسبه عقلانی تبدیل شد و تصمیم ختم ماجرا را گرفت.

موتور ما نیز درست شد و به سمت مقصد رفتیم، در راه تی‌شرت نویی خریده تا برادرم لباس پاره شده اش را که به آینه موتور گیر کرد و پاره شد را عوض کند.

شبا هنگام که به این حادثه می اندیشیدم از هل دادن راننده شرمگین شدم. رفتاری ناپسند بود و غیر شهروندی و غیر انسانی.

مهمترین دلیل برای آن به گمانم گرمای آفتاب بود که احازه عقلانی اندیشیدن و رفتار کردن را از من گرفت.

و شاید به همین دلیل مسافر نیز در ماشین بی کولر را در جای نامناسب گشود تا از اتاقک گرم ماشین رها شود.

این روزها در گرمای روزانه که هستم با خود زمزمه میکنم که اگر خشمی تو را فرا گرفت عامل تشدید کننده آن گرماست، این نکته را در نظر بگیر.

نتیجه‌گیری:

۱.به عنوان یک شهروند از عموم شهروندانی که این نوشتار را خوانده و از این رفتار و حادثه آگاه شدند پوزش می‌طلبم که رفتار درست را انجام ندادم

این موضوع را با سر افکندگی عمومی کردم تا نسبت به امکان های مشابه و این چنین رفتار درست را در آینده انجام دهم.

۲. مراقب گرمای تابستانی و اثر آن بر کنش و اندیشه و پندار و کلام خود باشیم

https://t.me/parrchenan

دو جستار

پرچنان:

در مراسمات مرحومی که از آن در جستار پیشین نوشتم، فردی بود که کمک حال در خدمت رسانی به مهمانانِ خانواده متوفی بود.

جوانی حدودا در دهه سی و چهل زندگی، قد بلند، آرام و ساکت. برای مهمان های تازه وارد چای و خرما و حلوا می‌گرفت، لازم بود چیزی را جا به جا می‌کرد و همه اینها را در نهایت سکوت و آرامش انجام می‌داد.

بعدتر یکی از حضار به من توضیح داد که به تازگی از فنلاند به ایران آمده و کمتر از دو هفته دیگر بدان جا باز خواهد گشت. در آنجا در سطوح عالی در رشته ای مخصوص همان کشورهای اسکاندیناوی در حال تدریس است .

فرصت و وقتی نبود که بتوانم با او گفتگو و تأمل دو نفره و دوستانه ای داشته باشم، از این رو یک تفسیر_ قصه از همین مشاهده ای که داشتم را بیان می‌کنم که بیشتر به قصه شبیه تر خواهد بود تا واقعیت.

به گمانم او دلتنگ «مای» جمعی بود که در آنجا آن را یافت نکرده بود. از این رو خود را چون تخته چوبی بر روی دریای عواطف و احساسات که از باران تک تک حضار حاصل میشد رها کرده بود. در واقع او داغدار مرحوم نبود. او دلتنگ در حضور بود.

این مایِ جمعی که احتمالاً در آن سرزمین از آن کم تر بهره بوده است( احتمالاً به دلیل زبان)

این ما، همانی است که ممکن است در ظِل گرمای تابستان در آن حاضر باشی و خیس از عرق و در حزین تسلیت ها اما لذت ببری و این ما را درک کنی و آورده است از این سفر دو هفته ای دقیقا همانی باشد که میخواستی.

وزن این « ما» را هیچ فردی نخواهد فهمید جز آنکس که از « مایی »که در آن رشد و نمو کرده, نفس کشیده چون ماهی در آن غوطه‌ور بوده، فاصله گرفته باشد.

این ما، پدر و مادر، برادر و خواهر، اقوام و خویشان، نیست، و همه اینها هست، بقال محل، سرویس کار ساختمان، خدا قوت کوهنوردان آخر هفته ها، چونه زدن با کاسب، گِله و شکایت از گرانی و ترافیک، فحش دادن به سیاست های ابلهانه حاکمیتی و... هم هست.

https://t.me/parrchenan

چند صباح قبل در محله مان فردی متوفی شد که فرزندان او را می‌شناختم. در اعلامیه ترحیم او قید شده بود شاهزاده ...، بعد از مداقه متوجه شدم با توجه به نام خانوادگی که دارند احتمالاً به یکی از شاهزادگان عصر ناصری دوره قاجار می‌رسند.

ترحیم متفاوت و خاصی گرفته بودند و نتوانستم در آن شرکت کنم ، تقریبا بی صدا و کم جمعیت.

تفسیری که از این اعلامیه ترحیم و رفتارهای سوگواری آن داشتم آن بود که گویی نشان، «از خاص بودن ما» میدهد. ما شاهزادگان، ما سید ها، ما خاص ها، و همه شما رعیت ها.

با خود در این گمانم این نام ها و پیشوند ها که از گذشتگان دور‌ یا نزدیک به ما رسیده و ما را حامل آن قصه کرده است احتمال رهزنی دارد. احتمال آنکه به این باور خاص بودگی برسی و در نتیجه تنها شوی. منزوی شوی نگاه از بالا به پایین داشته باشی، توجیه کننده رفتار نامطلوب شود( خرافه سید ها جوشی هستند) و ... در نتیجه تو را از رشد و شکوفایی از استعلایی شدن از رسیدن به فضیلت باز دارد

اگر قرار بر ریشه باشد ریشه همه ما بر روی درخت می‌زیست و هنوز امکان علمی آن هست که ژن های از اجداد نخستی ما( استرالوپیتکوس آفارِنسیس) که جد مشترک انسان و شامپانزه بود در ما نفس بکشد.

کارکرد این نوع پیشوند ها را هم از لحاظ علمی و تبارشناسی هم تاریخی و مدرنیته، پایان یافته می‌دانم.

پی نوشت: یکی از عملکردهای صدا و سیما و سیاست های این ده ساله اتاق فکر حاکمیت آن بوده که قاجاریه را نسبت به پهلوی در رتبه بالاتری قرار داده و به نوعی آن را تکریم می‌کند ( به واسطه سریالهای ساخته شده) چرا که نزدیکی بیشتری به این سلسله بخصوص از لحاظ ایده وجود دارد. از این رو بر عده ای این گمان حاصل شده که شاهزاده قاجاری بودن و آن را عیان کردن حسن محسوب میشود.

https://t.me/parrchenan

مرگ

انسان بزرگی از آشنایان ما تصادف کرد و کشته شد، او برای من الگویی از فضیلت بخشایش، نیکوکاری و دَهِش بود. بسیاری او را بدین صفت می‌شناختند، اما برای من صفتی دیگر از او نیز الگو بود، فروتنی.

اگر بخواهم فروتنی را در انسانی بجویم در خاطره هایم او برجسته میشود.

اما الگو چیست؟ و آیا لازمه زیست انسانی هنوز الگو برداریست؟ به گمانم بلی، انسان ها به همان دلیلی که در مدنیت انسانی می‌شوند ، در مواجهه با دیگری، فضیلت مند و یا رذیلانه می‌شوند نیازمند الگو هستند، بخصوص الگو های دمِ دست و دارای دَم.

فریدونِ فرّخ، فرشته نبود

ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود

ز «داد» و «دَهِش» یافت او نیکویی

تو داد و دهش کن، فریدون تویی

من بعضی از مرگها را مراسم سوگواری خصوصاً خاک‌سپاری می‌روم.

اول بار که از مرگی شوکه شدم ، دوستی جوان را از دست داده بودم در ابتدای جوانی، باور آنچه که او دیگر او نیست و نیست یعنی چه را نمی‌کردم، اما در این میانه زیستنم مرگ را باور دارم چون لحظه بازدم، چون اکسیژن در هوا. شوکه شدن گویا که دیگر نه.

معمولاً خبر مرگ برای انسان، رفتاری از کاهلی میآورد چرا که او را با پرسش لخت و عر و عریان و برهنه ی « که چی؟» روبرو می‌کند و گویی یک دکمه پاز ، دکمه توقف، را در زندگی کلید می‌کند ، اما برای من نه، به زندگی حریص تر میکند و این حریص شدن خود را در فعالیت های جسمانی بیشتر یا شدیدتر معمولاً بازنمودی می یابد. شاید بدین معنی که: حالا که نیست شدن چرا کم؟ بیش از بیش، نوشا نوش.

کتابی این روزها مشغول مطالعه هستم درباره فضیلت( رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ)، یک فصل آن پیرامون سپاسگزاری است و در این فصل درباره سوگواری چند خطی وجود دارد، سوگواری نه از جنس آداب و رسوم، نه از جنس فقدان و جدایی از جنس فضیلت‌مندانه، رفتاری فاضلانه. شما را به خواندن چند سطری از آن دعوت میکنم:

« مسئله قبول آن چه هست، بنابراین قبول آن چه نیست و دوست داشتن آن به همین صورت در واقعیت آن در ابدیت آن: بحث گذشتن از رنج جان‌کاه از دست دادن به شیرینی دلپذیر خاطره، از سوگواری انجام دادنی به سوگواری انجام شده است « خاطره ی حق ستانده آن چه انسان از دست داده است» از بریدن به قبول کردن از رنج به شادی از عشق پاره شده به عشق آرامش یافته است. اپیکور می‌گفت: خاطره ی دوستِ از رفته شیرین است سپاسگزاری همین شیرینی است. با وجود این رنج در ابتدا قوی تر است: چقدر هولناک است که او مرده باشد چگونه میتوانیم این مطلب را بپذیریم؟ به همین خاطر است که سوگواری لازم است به همین خاطر است که دشوار و دردناک است ولی شادی علی رغم همه این ها باز میگردد: چقدر خوب است که او زندگی کرد! کار سوگواری ، کار سپاسگزاری.»

بستگی به خاطرات که با مرحوم داشته ای،کم یا زیاد، با او در سوگواری سپاس میگویی و جسمش را به طبیعت باز می‌گردانی.

سوگواری‌ از جنس سپاسگزاری است و عنصر پنداره ( خاطره) در آن پُر رنگ است، اصولاً گویی انسان و خاطره سازی هایش است که او را انسانی تر می‌کند، خاطره سازی و نه خاطره بازی! که اولی کنش گر است و در دومی در جا زدن در گذشته.

بازگردم به آشنای کشته شده

او که نیکو کار بود و اهل داد و دهش و البته فروتن.

جاده خراب، ماشین های با استناندار پایین که همه دلایل حاکمیتی دارد و از آثار رفتارهای نه بخردانه، و این یعنی سیستم آیا در این نیست شدن ( مردن) سهمی دارد؟

او که جهت رسیدگی به خانواده های تحت پوشش مرکز نیکوکاری در غرب کشور می‌رفت آیا نمی‌توانست با مراکز و سیستم های حاکمیتی آن منطقه در رابطه باشد و از آنها بخواهد بازدید های مربوطه را انجام دهد؟

شاید نا آگاهی از مراکز خصوصی و دولتی، عدم ارتباط بین مراکز، عدم اعتماد خصوصی ها به دولتی ها و حتی بنزین ارزان!!! همه دست به دست هم می‌دهند تا داستان اینگونه اتفاق افتد.

https://t.me/parrchenan

دو جستار

پرچنان:

پوزش از خوانندگانم که تاخیر پرچنان افزون شد.

این روزها تلاشم بسیار شده است و فرصت نوشتنم اندک. کلا تابستان ها جنب و جوش و کنش هایم بیش از فصل های دیگر است و معمولا وزن کم میکنم.

باری چند روز پیش از بازار باری داشتم که با وانت به سمت مقصد می آمدیم. یادم باشد این وانتی چند داستان داخل خود دارد به مرور آنها را بیان کنم

در گرمای تابستانی عرق ریزان بار را داخل وانتِ خسته او جا کردم و داخل نشستم. راننده وانت گفت آتش است که از آسمان می‌بارد. تشنگی و خستگی رمق صحبت نمی‌داد. سری تکان دادم.

کم کم حالم جا آمد و به صحبت هایش کنش نشان می‌دادم. گفت از شش صبح بیرون زده ا م که پریدم وسط حرفش، نجوا کنان، نه اینکه صدا خیلی پُر زور باشد گفتمش باوَرَت می‌شود من از ساعت پنج بیرون زدم.

پاسخی که داد را دوست دارم جمله طلایی نام نهم. از آن جمله قدیمی ها که می‌گفتند با آب طلا باید نوشت.

گفت: باور میکنم، کسی که از آبروش بترسه خاطر زن و بچه و زندگیش را بخواهد، زحمت میکشد

اول کلمه آبرو را آورد، من آبرو را شرافت تعریف میکنم. شرافت در ارتباط انسانی، مهمترین رکن مواجهه با دیگری است بدون آن گویی «انسانی» اتفاق نمی افتد. دوم کلمه که برایم برجسته بود زندگی است. برای زندگی نیاز به تلاش است هر چه زندگی برایت باشکوه تر، تلاش بیشتر و سوم کلمه زحمت کشیدن است. واژه ای که این روزها کمتر آن را در محاوره ها می‌شنوم. زحمت کشیدن واژه ای بود که ما در کودکی و نوجوانی و جوانی مان بیشتر آن را می شنویدیم. گویی حتی این زمانه وزن منفی به خود گرفته است.

باری این روزها که فضای فسرده حاکم روح مملکت شده به آن گفتگو بیشتر می اندیشم.

شاید یکی از عیار ها، آیتم ها، معیار های که برای چسب زندگی میتوان با آن خود را سنجید همین باشد.‌ زحمت کشی و یا شوق برای زحمت کشیدن. برای زندگی زحمت کشیدن.

پی نوشت:

تصویر نامه پایانی یک زندگی که همین روزها به زندگی خود پایان داد.

https://t.me/parrchenan

جنگل

این هفته برنامه جنگل داشتیم، برای من، شمال در این فصل یعنی جنگل و رودخانه و حضور دائم در آب.

برنامه را خیلی توضیح نمیدهم و فقط برداشت خود را از این برنامه بیان می‌کنم:

فضای طبیعت گردانِ جنگل نسبتا شلوغ بود و پوشش بانوان حاضر نیز، به استانداردهای جهانی نزدیکتر و از عیارهای حاکمیتی دورِ دورِ دور.

اما این نکته ای برایم حیرت زا بود که بانوان با این پوششها حداقلی خود احساس امنیت داشتند، رفتاری که حریم فردی شکسته شود، تیکه و کنایه و متلکی پرانده شود و فردی با بی حجابی و شُل پوشیدگی دچار آن شود تقریبا ندیدم و فضای کلی نیز نشان میداد این نوع اتمسفر وجود ندارد. بخصوص که بسیاری جهت کمپینگ آمده بودند و نگرانی از بابت این امر احساس نمیشد. نگرانی بابت تعرض و از این قبیل.

و من به این جمله که از کودکی شنیده و بر دیوارها خواندم که: حجاب مصونیت است فکر می‌کنم که آیا به واقع این چنین است؟ ای کاش حاکمیت این امکان را در خود تولید می‌کرد و این جملات را اجازه راستی آزمایی میداد.

https://t.me/parrchenan

تابستان

امروز وسط دویدن صبحگاهی احساس کردم گرم است و یک مروری کردم تاریخ و متوجه شدم دو روز دیگر اول تابستان است و عجیب آنکه حسی از خوشحالی به سراغم آمد. بر این گمان بودم که گرما برایم خوشایند نباشد اما وقتی ناخودآگاهم خوشحالی را شهود کرد فرضیه سازی کردم:

اینکه نور زیاد تابستان و روزهای طولانی اش و حسی از انرژی که به واسطه گرما و نور تند تر بر من می‌آید، به گمانم رضایتمندیَم را از تابستان افزون میکند. یک اتفاق خوبی که برای بدن در این فصل می افتد این است که در تابستان امکان شلاقی کردن و در نتیجه ساختن آن در هر رشته ورزشی را راحت‌تر می‌کند. آلودگی هوا کمتر است و هوای سرد نیست که ریه اذیت شود و امکان نفس کشیدن از طریق دهان راحت تر و در نتیجه ورزش های هوازی می‌تواند پر تکاپو تر باشد.

تنها مشکل تابستان گرما ست که آن هم بواسطه نوشیدن انبوهی از مایعات کم اثر میشود. گاهی پایان شب که تعداد لیوان های آبی که خوردم را می‌شمارم از بیست افزون تر میزند.

تابستان و ورزش نتیجه اش تعرق بیشتر است و چه لذتی از این بالاتر که سیستم حیرت انگیز و عجیب بدن به واسطه تلاش خودش، خیس از عرقی باشد که در تکاپو اتفاق افتاده است.

شره های آبی که از شقیقه ها به پایین سر می‌خورند.

تابستان و دوچرخه هم لذت بخش است، ساعت اداری باشد و تشنه باشی جلو باجه های بانکی توقف می‌کنی و از آب سرد کن های بانک چندین لیوان آب می نوشی.

شاید در یک ساعت مسیر در سه بانک جهت آب نوری توقف بزنم.

تابستان یعنی درک لذت نوشیدن آب.

فهم نور خورشید و روز و تشکر از آفتاب برای بودنش که اگر این منبع بی پایان نبود حیاتِ گیاهی و میوه ای ممکن نبود.

تابستان یعنی ورزیدن بیشتر

تابستان یعنی رکابیدن بیشتر

و این یعنی موز خوردن و موز لازم شدن.

خلاصه آنکه تابستان بر، « پرستش به مستی است در کیش مهر» را باور دارند مبارک.

تابستانتان مبارک.

پی نوشت: صبحگاه های زود تابستانی امکان ورزیدن در پارک هاست، بسم ا.. اگر اهلش هستید

https://t.me/parrchenan

دوچرخه

بار سنگینی از بازار خریده بودم و یک ماشین کرایه کرده تا به دکان برسم.

راننده،کهنسال میزد و تا مقصد چند خاطره از جوانی هایش گفت، وقتی سنش را پرسیدم پاسخ داد هشتاد.

و هشتاد سال اصلأ به او نمی‌خورد. از زمانی که شاطر نانوایی بود و راننده یکی از وزارتخانه ها تا اکنونش گفت و وقتی نزدیک دکان رسیدیم، چنبر ( دوچرخه ام) را که به نرده های جلو دکان بسته بود نشانش دادم و گفتم این هم دوچرخه من.

او که داستان جزئی از زندگی مرا و آدرس خانه ام را که با او هم محل از کار درآمده بودیم می‌دانست پرسید هر روز می آیی و پاسخش دادم آری

لبخند ریزی بر چهره اش نشست. نمیدانم چرا اما، پندار قصه ساز من بر این گمان است که او همه جوانی اش را با دوچرخه سر کرده است از این رو آن لبخند بر رُخش نشست.

###

بانک رفته بودم و کسی در بانک نبود، از ساعت زودی بانکها نهایت استفاده را کرده بودم.

کارمند باجه تقاضا کرد بنشینم، اما به او توضیح دادم نمیتوانم چرا که دوچرخه ام را بیرون بانک بسته ام و میترسم هنگامی که در زاویه نگاهم نباشد بربایندش. و خاطره دزدیدن اکبر( دوچرخه آبی تی آف است ۱۰۰)که دزدیده شد را مختصر روایت کردم.

پیشنهاد داد دوچرخه را به داخل بانک بیاورم و من از آن استقبال کردم.

مراجعه کننده کم، خلوتی ،خنک های ابتدا صبح و البته شخصیت خودش، همه باعث این شده بودند خُلق بالا داشته باشد و دوچرخه و صاحبش را از نگرانی در بیاورد.

تا به اینجای زندگی خاطر ندارم کسی به دوچرخه و دل نگرانی صاحبش اینگونه احترام کرده باشد.

از حسن رفتارش نهایت تشکر و قدردانی زبانی را کردم

https://t.me/parrchenan

عطر

با دوچرخه در حال رکاب زدن بودم که عطر گیاهی به مشامم خورد

در رکاب زنی عطرها و بو های بسیاری به مشام رکابنده میخورد. اگر زمان نزدیک ناهار یا شام باشد عطر انواع خوراک هاست که از پنجره آشپزخانه ها به بیرون سرک می‌کشند مشامت را خواهند نواخت بوی اغذیه فروشی ها، کبابی ها جگرکی ها و امان از بوی کباب که با شکم شگنه در سربالای خیابان رکابان باشی. در رکابان بودن عطر گلهای را می‌شنوی که به آنی عطری پراکنده‌اند و تو آن را می قاپی،

از متنی که در پندارم چرخ میخورد دور افتادم

در حال رکاب بودم که عطری ملایم به مشامم خورد و من رفتم

پنداره های آن زمان که کارمند بودم و با همکارانم اورژانسی به آدرس می‌رفتیم. با همکارانم وارد ساختمان میشدیم و پیرامون پرونده گفتگو میکردیم

مجدد از پنداره و خاطره ای که جلوی چشمانم چرخ میخورد جدا شدم و خودم را دوباره بر روی چرخ دیدم و این‌بار پرسشی مطرح شد؟ به آنی چه شد ؟ از کجا به کجا رفتم و چرا؟

هر چه بود اثر آن عطر ملایم بود، اطراف رانگاه کردم و دیدم آن بالای شاخه گلی صورتی کم رنگ خود نمایی میکند

درخت برهان یا گل ابریشم یا شب خسبی بود که دلبری می‌کرد و مرکزی که من سالها در آن‌جا مشغول بودم یک درخت ستبر از این نوع داشت که همیشه این هنگام سال گل‌هایش را عریان می‌کرد.

حتی باورش برایم سخت بود که شبش نیز رویا پیرامون شغل سابقم دیدم.

و یک عطر با انسان و پنداره اش چه می‌کند

این روزها گاهی به شغل سابقم فکر میکنم خبرهای مشمئز کننده ای که از کودک آزاری آمده و احتمالاً نیز لاپوشانی خواهد شد و به عمر دوازده ساله ام که آنجا بودم.

اکنون که از دور و بیرون از موقعیت به آن کارها می‌نگرم بسیاری اش را گِل بازی و بیهوده کاری می‌بینم. چرا که ساختار هاست که این مناسبات و موقعیت ها را شکل میدهد و من به عنوان یک دغدغه مند مسایل اجتماعی تلاش فردی مذبوحانه ای میکردم که فردی را کمک رسان باشم.

پی نوشت:

رابطه عطر و پنداره برای من رابطه ای قوی است.

https://t.me/parrchenan

یک روز

آخر هفته تصمیم گرفتیم در خانه بمانیم و به کوه و دشت و صحرا نزنیم

صبحگاه طبق معمول پارک رفته تا ورزش کرده اما با صحنه جالبی مواجه شدیم

یک گروه از زنان و مردان با مربی های مشترکی از مرد و زن با تند ترین آهنگ های میکس شده از خارجی و هندی و عربی و بندری و ترکی با خوانندگان از هر دو جنس و باندی با کیفیت و صدای بالا در حال ورزش و جست و خیز بودند.

پس ما هم به جمع آنها افزون شدیم.

برایم باور نکردنی بود در این نقطه از تهران که مذهبی ترین لایه ها و هیئت های مذهبی در آن حضور دارند این چنین فضایی را ببینم.

شاید این یکی از اثرات مثبت یگانه سازی سیاسی کشور باشد. به گمانم اگر شهرداری در طیف دیمر سیاسی بود مسیولین این پارک به صلابه کشیده شده بودند ( یعنی حتی فعل ماضی)

باری در مسیر برگشت به منزل که در جوار انبوهی از حسینه های اقوام گوناگون مقیم مرکز حتی لاهیجان!!! قرار دارد، یکی از این حسینه ها پایان دعای ندبه اش بود و زنان و مردان مسن سیاه پوش( زنان چادر سیاه و مردانی با رنگ های تیره) با رُخی محزون در حال خروج بودند.

در همین دو مشاهده پندار قیاس گرم شروع به کار کرد، رخ محزون و خنده های کش دار و عمیق، لباس های رنگارنگ و تیره، تحرک و جنبش و جست و خیز با سکون، انبوهی از هورمون های شادی آور و هورمونی متناسب با فضای حزن و گریه و این قیاس طولانی تر میشد

سپس از خود پرسشی مطرح کردم کدام سبک زندگی مناسب این روزگار است؟ به سخن علی ابن ابی طالب فرزند زمان خویش بودن در کدام سبک زندگی حضوری قوی تر دارد ؟

زمانی، سال‌ها سال فلات ایران دست خوش جنگ و تعرض شمال و جنوب و غرب اش بود از اسکندر و حمله عرب و عثمانی بخیر تا حمله خز ها و ترک‌ها و مغولان. پس این مردم نیازمند آن بودند در یک بده بستان سود و زیانی که در دایره ایده و انتزاعیات قرار می‌گرفت برای مقابله و احتمالأ از بین رفتن شخص و فدای جمعیت شدن آماده باشد

حال اما دنیا و ایده ها از لونی دگرند.فردانیت قوی تر شده.‌ایده ها و انتزاعی ها به فضاهای محدودتر خلاصه شده و زیستن اعتباری بیشتر دارد.

به گمانم خدای دهه شصت پر رنگ نخواهد شد مگر آنکه دوباره سبک زندگی که تحریر تاریخی شد دوباره کارکرد خود را بدست آورد. چگونه ؟ مثلا خطر چون محمود افغان!!!

باری بعد از آن در منزل بودیم و مربا و خیار شور و سیرسرکه انداختیم.

سرو‌چمان زنگ زد از کهنه کارهای این رشته ( مادرم بپرسد) که پاسخ جالبی شنید: ارجاع داده بود به کتاب مستطاب آشپزی.

این هم برایم جالب بود وقتی در چیزی خبره باشی ارجاع به متن اصلی میدهی.

در مجموع با اینکه آخر هفته کوهی نبود اما به واسطه اینها که برشماردم روزی لذت بخش بود.

https://t.me/parrchenan

ساعت جلو کشیدن

خیلی ها از جمله خودم از این که ساعتها جلو کشیده نشد اما ساعات کاری اداری دو ساعت جلو کشیده شد متعجبیم.

این روزها که ساعت شش در گرمای آفتاب می‌دوم و خیس عرق می‌شوم نجوای درونم را نیشنوم که میگوید منِ قانع به خنک های صبحگاهی تابستان دلگرم بودم و می‌ورزیدم، آن را هم این سیستم حرام کرد.

بلی از تعجبم میگفتم

اما ما نبایست متعجب می‌شدیم. چرا که ما با این سیستم کنار آمدیم همان زمان که ماشین مان را بیمه میکردیم که دیه آن بر اساس نفر شتر!! بود و هست ما به سیستم لبیک گفتیم. این ادامه همان است‌. فلسفه فکری اقتصادی اجتماعی این سیستم در همین موضوع خلاصه می‌شود. فلسفه ایل طایفه و شبانی کشاورزی که نمود آن را این روزها میبینم.

مفهوم توسعه در این سیستم امکان ظهور پیدا نمی‌کند چرا که در فلسفه این سیستم دنیا زندان مومن است و هر عاملی که باعث شود این دنیا راحت و خوش به نظر آید حرام میشود.

و نکته دیگر که به تازگی فهمیدم که با خدای دهه شصت، عصر سازندگی و مفهوم توسعه ارتباط دارد.

اول بار که این عمل یعنی ساعت جلو کشیدن اتفاق افتاد در دهه هفتاد و دولت سازندگی هاشمی بود که تلاش داشت مفهوم توسعه را جا بی اندازد.اما سیستم در تلاش است خدای دهه شصت را دوباره به عرصه ظهور بازگرداند. پس مجلس انقلابی تصویب میکند ساعت جلو کشیده نشود تا اضلاعی که خدای دهه شصت را آن زمان شکل داده بودند دوباره احیا شود.

ابلهی است اگر گمان بریم این کار بدون ایده و فلسفه بوده است. با این قانون و بخشنامه دو ساعت زودتر بر سر کار رفتن، عملا زیست شبانه مردم که رو به فزونی بود از بین میرود چرا که دهه شصت نیز زیست شبانه نداشتیم و ضلع دیگر نیز تکمیل میشود.

فردی که پنج صبح بیدار بوده و تا نزدیک ساعت سه مشغول و با حجم ترافیک پنج عصر به منزل بازگردد امکان زیست شبانه ای نخواهد یافت.

بسیار افرادی که دوشغله هستند آنها نیز بدلیل کمبود استراحت شغل دوم خود را ترک خواهند کرد و اینگونه دولت جمعیت بیشتری را شاغل خواهد کرد ولی فقر عمومی گسترش بیشتری خواهد یافت و آیا این نه همان ضلع دیگر دهه شصت است؟

https://t.me/parrchenan

تشنه زندگی

در این جستار تا حدودی تلاش خواهم کرد صراحت لهجه داشته باشم و با این پرسش از خود شروع میکنم:

آیا ما تشنه زندگی هستیم؟

واقعا این پرسش را از خود کنیم و بدان پاسخ دهیم.

اما شاید پاسخ دادن به آن سخت باشد و آیتم( جایگزین فارسی در خوری برای این واژه نیافتم) مثبت و منفی آن را نیابیم. اگر خورد و خوراک و پاسخ دادن به نیازهای طبیعی بدن را ملاک قرار دهیم تقریباً همه بدان پاسخ آری خواهند گفت چرا که امتناع از زیستن در نه گفتن به همین نیازهاست و در مدت زمانی کوتاه فرد را از پا درآورده و از زیستن ساقط.

به گمانم یکی از آیتم ها غُر است. اینکه ما در زندگی روزانه، در مواجهه با دیگری ها، مشاهده چیزها، چه مقدار غُر می‌زنیم؟ این غر میتواند بوق کشدار ماشین بر راننده ای خلاف کار باشد. میتواند این همانی سازی ها باشد( این هم که همونه). میتواند امتناع از مشارکت باشد. این که به بهانه ترافیک، خستگی ، مشغله کاری، بی حوصلگی از حضور در کلاس های آموزشی، میز گردهای عمومی که بخصوص بخش غیر دولتی و مدنی پایه ریزی کرده اند امتناع کنیم. از عدم عضویت در کتابخانه محله حتی.

این که حواسمان به اضافه وزن ، به کبد چرب به ریه کم حجم به عضلات لاغر به بدنه فربه شده، نباشد و در اولویت قرار نگیرد.

این که رنج های جسمی روانی فرهنگی سیاسی اقتصادی که میبینم و می‌شنویم بر ما غلبه کنند و در آنها بمانیم و زیست کنیم یا در واقع دست و پا زنیم.

به گمانم تشنه زیستن با واژه تلاش هم داستان است. اینکه از تلاش کردن دائم، تلاش کردن در هر لحظه تلاش دم به دم باز مانیم. تلاش فکری ، تلاش پنداری، تلاش قلمی، تلاش جسمی، تلاش عملی، تلاش فردی، تلاش جمعی، تلاش ملی، تلاش جهانی، تلاش محیط زیستی باز مانیم.

حال پرسشی بنیانین تر میکنم:. آیا ما باید تشنه زندگی باشیم؟

پاسخم بلی است به یک دلیل چون هستیم و چون هستیم نیازمند این تلاشیم، مگر آنکه انتخاب به نه‌هست بودن کنیم.

این شعر شاملو که ۶۴ سال پیش سروده مفهوم کلی این جستار را که با واژه تلاش بیان کردم، نُمود دارد

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلب من

اینگونه

گرم و سُرخ

احساس می‌کنم

در بدترین دقایق این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین

نتیجه‌گیری:

پس زنده باد زیستن، زندگی، دیدن و رفتن به فیلم و تاتر، غنیمت شماری تعطیلات برای سفر ( حتی درون شهری با مترو و بی آرتی و کم هزینه)، زنده باد ورزش روزانه ، رکاب زدن شهری، مراجعه به هنگام به دندانپزشک، تست و آزمایش سلامتی سالانه، حضور در کلاس های آموزشی، بودن در تجربه های نو. حضور در میزگردهای مدنی، تجربه هر روزه فضای سبز محله و...

زنده باد غر نزدن به والدین ، پدر و مادر، کشور ، حاکمیت، فرهنگ مردم، سرعت اینترنت، به فرزند، به مهاجر و مهاجرت و ...

https://t.me/parrchenan

تاتر

تحلیلی بر تاتر کابوس های آنکه نمی‌میرد

نمایش خوبی بود که از دیدن آن رضایت کامل داشتم. فرم و محتوایی غنی داشت.

اتفاقات جنبش مهسا را گِره زد تا صد و پنجاه سال اخیر و استبداد صغیر و کودتا بیست و هشتم مرداد. نویسنده خیاط ادبی خوبی بود که این اتفاقات به ظاهر متفاوت را را به لایه های مشترک رسانده بود‌ و توانسته بود به خوبی بهم ببافد

شاید این پرسش در پندار بیننده شکل گیرد که چرا حاکمیت به این نمایش اجازه اکران داده است؟

پاسخ را می‌توان این‌گونه داد که در ااین نمایش یک دو قطبی را مشاهده می‌کنیم. اعتراضی از جنس جهانگیر خان صور اسرافیل و دکتر فاطمی و مماشات و محافظه کاری و کنشی از جنس دهخدا و اینگونه از پس تاریخ از ببیننده میپرسد کدام کنش را می‌پسندد؟ در ادامه نمایش جلو میرود که به فلسفه پیامد گرایی یا فضیلت دور اندیشی تو را می‌رساند و این دو وزن کنش دهخدا یا دخو رو سنگین میکند.

در واقع این یک نمایش ضد خشونت است

بعد از مشاهده نمایش از خودم پرسیدم چرا واقعا در پندارم پاسداشت زحمت چهل ساله او را نداشته ام. آیا فرهنگ لغت او هم اعتبار شاهنامه فردوسی میتواند باشد؟

و به آرمان های دهخدا می اندیشم اینکه سوییس را رها می‌کند و به ایران برمیگردد حتی در کودتا بیست و هشتم مرداد نیز از این سرزمین دل بر نمیکَند.

تاتر در پندار من ببیننده پرسشهایی از جنس زبان و لهجه و نقش چسب همه‌ی اقوام و لهجه ها و ادیان را ادب فارسی است می‌کارد که احتمالاً مدتها با آن همراه خواهم بود.

ای مرغ سحر! چو این شب تار

بگذاشت ز سر سیاهکاری،

وز نفحه ی روح بخش اسحار

رفت از سر خفتگان خماری،

بگشود گره ز زلف زرتار

محبوبه ی نیلگون عماری،

یزدان به کمال شد پدیدار

و اهریمن زشتخو حصاری ،

یاد آر ز شمع مرده یاد آر

پیشنهاد مشاهده این نمایش را بر خوانندگان جانم دارم

https://t.me/parrchenan

شأن

ملاک ما برای انتخاب چیست؟

به گمانم برای بسیاری از مردم قضاوت دیگران نسبت به انتخاب ماست که با تسامح به آن شأن خانوادگی گویند. همان چیزی که در فیلم برادران لیلا پسر حاج غلام پیرامون عروسی پر طمطراق پسرش گفت که شأن خانوادگی شأن اینگونه می طلبید.

ملاک های بعدی شاید تا حدودی عقلانی شوند و در قیمت و جنس و کیفیت خود را نشان دهد.

با این واژه شأن از همان زمان که در نوجوانی اول بار آن را شنیدم هم دل نشده ام تا به اکنون که بار تجربه زیسته ام افزون تر شده است.

اجازه دهید با یک مثال آن را توضیح دهم:

برای انتخاب خانه اگر شأن خانوادگی در وحله نخست برای فرد مهم باشد، قضاوت دیگری هاست که انتخاب او را رغم می‌زند و این انتخاب احتمالأ در مثال خرید خانه اینگونه خواهد بود که ترافیک، فاصله محل کار و منزل، امکان استفاده راحت تر از وسایل حمل و نقل عمومی و... را لحاظ نخواهد کرد.

ولی اگر انتخاب به سمت خردورزی و عقلانیت باشد آنگاه این آیتم ها مهم خواهد شد. این چند سال من چند آیتم دیگر برای انتخاب کشف کرده ام. اینکه خانه نزدیک به بوستانی باشد که شهره به ورزش کردن ساکنین محل دارد( این شهره مهم است). تا حدودی زیادی منطقه صاف یا فِلت باشد تا امکان بیشتری جهت دوچرخه سوار شدن فراهم شود.

امکان دوچرخه سواری یعنی امکان عبور از ترافیک، یعنی آنکه فرزندت احتمالاً به واسطه رکابان شدن اضافه وزن پیدا نکند و در کودکی آداب ورزیدن را بی آموزد و...

به حمل و نقل عمومی نزدیک باشد تا مجبور نباشی با وسیله شخصی به غول ترافیک بزنی.

در واقع ما در مثال بالا و جنبه انتخاب نیاز به آسایش داریم و اینکه معیار آسیایش را کشف کنیم و عیاری چون سرمایه گذاری در سالهای بعد یا مبلغ هر متراژ نباشد. عیارمان این خط فرضی ارتفاع ( بخصوص در تهران) نباشد ولی در باور عموم این شده است که هر چه ارتفاع بالاتر یعنی آسایش بهتر و چون پندار عموم به این سمت رفته کوهپایه ها تبدیل به شهر شده اند. معیار شیب را از دست داده اند. یک پیادرو ساده برای عبور عابر ندارند و با این حال چون پندار هر چه ارتفاع بالاتر خانه بهتر در عموم مردم شکل گرفته است مناطق کوهپایه ای تقاضای بیشتری دارند و در نتیجه مبلغ های بسیار بیشتری بها دارند.

واقعا برای ما پیاده رو داشتن یک خانه چقدر در انتخابمان موثر است؟ این که بتوانیم پنجره را باز بگذاریم تا جریان هوای طبیعی ورود خروج کند چه؟ ( بسیاری از خانه‌برج های گران قیمت بخصوص در مناطق دو و غربی جنب اتوبان ها ساخته شده اند)

و چند پرسش و فرضیه در پندارم شکل گرفته است

آیا شیب خانه و اضافه وزن کودکان آن محل رابطه دارد؟.فرضیه ام اینکونه است که به دلیل شیب دوچرخه بازی و پیاده روی و رفتار بچه محلی کمتر صورت می‌پذیرد و کودکان این نوع محلات بیشتر به سمت گیم و بازی های جمعی آنلاین سمت و سو می‌گیرند تا مثلا گل کوچیک)

آیا عدم وجود پیاده رو امکان آسیب و تصادف بیشتر با اتومبیلهای عبوری را برای ساکنین بیشتر می‌کند؟

آیا شیب تند خیابان امکان افتادن و سُر خوردن و آسیب دیدن ساکنین را بیشتر میکند؟ و در نتیجه شوق کمتری برای پیاده روی برای ساکنین چنین محلاتی بوجود می آید.(فرضیه)

بار ترافیک در کدام منطق مسکونی تهران در ساعت بیشتری از روز بیشتر است؟

نتیجه‌گیری:

انتخاب ها و سبک زندگی خود را خردمندانه زیست کنیم و از واژه هایی چون شأن که منِیت آدم را فربه میکند فاصله بگیریم .

https://t.me/parrchenan

و باز دوچرخه

پرچنان:

با دوچرخه به مقصدم که ضلع جنوبی میدان انقلاب بود رسیدم و بین دو لاین جنوب شمال خیابان کنار کیوسک پلیس دوچرخه را گیر داده و کنار جدول منتظر نشستم. دقایقی زودتر از موعد رسیده بودم و میدان شلوغ و عبور و مرور مردم و ماشین ها و موتورها را مشاهده میکردم.

سر ساعت سرو‌چمان ( همسرم) رسید و با هم به آدرسی که می‌خواستیم، رفتیم.

ترافیک تهران، راحت طلبی ذات آدمی، هیجان خواهی و صفت‌ها و دلایل بیشمار دیگر ممکن است آدمی را به سمت تهیه موتور بکشاند. اینکه چند بار در ترافیک گیر کنی حتی بسیاری از خانواده‌ها را راضی میکند که مرد خانواده را مجاب کند که موتور نیز در سبد حمل و نقل خانواده جاری شود. به دلیل خوانش خاص از قانون در ایران، امکان رانندگی با گواهی نامه و در نتیجه قانونمند، برای زن ایرانی نیست از این رو تنها مردان هستند که گواهی نامه و امکان قانونی، موتور سواری را دارند.

به واسطه آشنایی خانواده ما با دوچرخه و مسلط بودن بر آن در این شعر شلوغ، وسیله حمل و نقل مان در سطح شهر، دوچرخه شده است. تقریباً هر ترافیکی را از آن عبور می‌کنیم. در تهران شلوغ امکان آن‌تایم شدن را داشته و در نتیجه وفادار به قول و وعده ای که برای قراری گذاشته ایم را داریم.

اما از همه مهمتر این استقلالی است که خانواده دوچرخه سوار به آن دست می‌یابد. کسی وامدار و وابسته دیگری به آن معنا که در موتور می افتد نیست. و این اتفاقات شگرفی را در خانواده رغم می‌زند. که مهمترین آن به گمانم آن است که خانواده سمت و سوی دمکرات منشی پیدا می‌کند. تا حدودی خود بنیان میشود و مسئولیت هر شخص با خود شخص میشود. کسی نیست که قدرت مطلق باشد و در نتیجه توازن لازم در خانواده را برهم زند.

همچنان معتقدم برای رسیدن به جامعه ایده آلی که از مشروطه بدنبال آن هستیم حضور فیزیکی دوچرخه و نشر آن در زندگی و بدنبال آن تغییر در باور و فرهنگ و ایده تک تک استفاده کنندگان از آن عنصری لازم است. در واقع بدون حضور این عنصر فیزیکی امکان تغییر و اصلاح گویی ممکن نیست.

https://t.me/parrchenan

کتاب شرق بهشت

هزار سال شعر و نقاشی شرقی

ترجمه‌ی مهشید نونهالی

به لطف عضو شدن در نهاد کتابخانه کشور اردیبهشت 02 نیز با شعر و نقاشی های چند صد ساله گذشت.

این کتاب از شاعران عرب و ترک و ایرانی سخن ها داشت.

و آن شعری که بیش از همه بر من چشیدنش لذت بخش بود:

شاد زی با سیاه چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعد موی غالیه بوی

من و آن ماهروی حورنژاد

نیک بخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهان، افسوس!

باده پیش آر، هر چه باداباد

رودکی

https://t.me/parrchenan

شیمی خون

این روزها سخت است اما من چه باید بکنم؟اینکه مبارزه راهی بسیار طولانی است و من در این مسیر نیازمند آنم که در مسیر سلامت و شخصیت باشم مهمترین رکن زندگی است.چند ماه قبل یک درس‌گفتار از دکتر سرگلزایی پیرامون این نوع سبک زندگی قرار دادم که پیشنهاد میدهم آن را گوش دهید.برای رسیدن به مسیر سعادت فردی و جامعه ای نیازمندیم که فضیلت دوراندیشی را در خود تقویت کنیم و فاضل باشیم.اماچگونه در این روزگار سخت اجتماعی سیاسی اقتصادی حسی خوب یا سعادتمندی داشته باشیم؟گمان دارم این روزها علی رغم آنکه سیاست و اجتماع و اقتصاد گونه ای دگر است شرایط روزانه خوبی دارم و از این رو می‌خواهم یک روز خود را شرح دهم:صبح قبل از ساعت پنج بیدار می‌شویم و این یعنی که شبها زود می‌خوابیم،تقریبا ده. و این یعنی تلویزیون و خبر و شصت دقیقه و بیست و سی نمی‌بینیم. پس از بیدار شدن به همراه سرو‌چمان سوار دوچرخه هایمان شده و به پارکی در بیست دقیقه ای منزل رفته و یک ساعت و نیم ورزش میکنیم و میدویم. این دویدن های روزانه اثر خود را در عملکرد بهتر جسمانی بر ما گذارده است و در اصلاح ورزیده تر از قبل شده ایم.سپس صبحانه ای مختصر که از منزل آورده را در پارک و سبزترین قسمت آن تناول میکنیم.معمولاً خیار و گوجه را در ظرف های کَنکُو میگذاریم. اما این ظرف ها دقیقا چیستند؟ جاهای پلاستیکی خودکار های کنکو است که در طول سال فروخته شده است( البته که شغل و دکان من لوازم التحریر است). بسیاری استفاده از این ظروف را امری پسندیده شاید ندانند. اما برای ما ظروفی کاربردی هستند و ضمن آنکه استفاده از آن محیط زیستی است( اگر نیاز دیدید این دیدگاه را بصورتی مستقل در جستارهای آینده بیان خواهم کرد)چای که در فلاسک نیم لیتری دم کشیده شده را با عطر یاسمینا میل میکنیم.اما چای یاسیمنا چگونه دم می‌کشد؟این چای در بازار نسبت به چای های معمولی گران تر است و برند دو غزال آن را دارد.اما چای ما متفاوت است.یک قاشق چای ایرانی لاهیجان به همراه دو تا سه گل یاسمنی که از گلدان واقع در بالکن کنده شده است و در فلاسک دم کشیده چای یاسْمین ما میشود.اما یاسمین.ما بالکن کوچکی در حد چهار متر داریم و تلاش کرده امم گلدان‌هایی در آن قرار دهیم. یکی از این گلدان ها، یاس رازقی است. اگر کود سه‌بیست هر بیست و یک روز به آن بدهید، گلدان پر از گل های پنج پر سفید رازقی میشود. شب به شب، چندتایی از آن را چیده و در اتاق خواب قرار میدهیم و تا صبح از عطر دل انگیز همان دو سه تا اتاق معطر می‌شود و در نهایت هنگام دم کردن چای یا در فلاسک ریخته و یا بر روی چای ریخته شده در استکان قرار میدهیم و چایی یاسمین ما آمده است.خیلی از متن دور ماندم.دو نفره در فضایی که گویی شمال است و پارکی که همه افراد حاضر در آن در آن ساعت روز در جنب و جوش اند و تحرک و به همین واسطه شیمی خونشان پر از هورمون های شادی است، پس، عبوس و گرفته و دمغ و فِسرده نیستند، صبحانه میل میکنیمپس از صبحانه هر کدام متناسب با برنامه روزانه اش سوار دوچرخه اش شده و راه خود می‌رود. من نزدیک پنجاه دقیقه سربالایی رکاب میزنم تا به مقصدم برسم. کار روزانه ام نسبتا یدی است و باید سفارشات اینترنتی مشتریان را بسته بندی کنم و در نهایت ساعت چهار پنج عصر در حالیکه همه شهر را ترافیک گرفته در سرپایینی خیابان ولیعصر آزاد و رها به سمت منزل سُر میخورم.گرانی، اوضاع نابه سامان اجتماعی و سیاسی برای ما هم هست حتی شاید بعضی از آن ها غلیظ تر اما به واسطه این سبک زندگی حسی از شادی را داریم چرا که حواسمان به شیمی خون هست. تا به کمک تحرک سلولی امکان ترشح هورمونهای شادی آور را در شیمی خون ایجاد کنیم.شاید نخواستیم یا نتوانستیم به کشورهای جهان اول مهاجرت کنیم اما تا آنجا که امکان داشت و در دست خودمان بود تلاش کردیم سبک زندگی آن کشورها ( مثلا هلند) را وارد زیست خود کنیم.پی نوشت:برای این سبک زندگی نیاز حداقلی به منابع مالی است و مهمترین آیتم این سبک زندگی تندرستی و سلامت جسمانی است.فاضلانه آن است که دور اندیشی کنیم و به بدن و تندرستی آن اهمیتی ویژه قایل شویم.https://t.me/parrchenan

تفکر انتقادی

تفکر انتقادی چیست؟

مجموعه‌ای از جملات که در یک جستار یا یک کتاب است؟

یا آنچه میتوان با آن زیست؟

برای تفکر انتقادی به گمانم حداقلی از همدلی و خیال پردازی نیاز است.

اجازه دهید با این مثال توضیح دهم.

وقتی خواننده با این کامنت مواجه می‌شود چه می‌کند؟

خود را جای خانواده فرد گم شده یا خود فرد گم شده می‌گذارد و همدلی صورت میدهد و این خبر را جهت رساندن گم شده تکثیر میکند.

اما عنصر مهم خیال پردازی و همدلی امتداد دادن آن است.

ما خود را جای فرد نگذاریم و تمام.

حال که خود را جای خانواده گذاشتیم دل نگرانی به سراغمان میآید آنگاه اول کار رجوع به کلانتری ها یا تماس با ۱۱۰ یا ۱۲۳ است.

حال اگر فردی کودک در خیال ما را پیدا کرده باشد بجای تماس با ۱۱۰ یا ۱۲۳ نزد خود نگه داشته باشد، یک روز دو روز سه روز یک هفته یک ماه و در نت چنین پیامی داده باشد

نسبت به آن قطعاً سو ظن خواهیم داشت و احتمال آدم ربایی و نیت سو را میتوان داد.

این رفتار شبیه لطیفه است کثیف که طرف در سینما آشغال بین اش را در می‌آورد و به صندلی کناریش می‌گوید دست به دست کنید تا بمالید به دیوار!!

تکثیر این خبر مرا یاد بلاهت نهفته در این لطیفه انداخت.

در واقع تکثیر این پیام، نوعی تبلیغ جهت این نیات شوم است.

اما باز هم تفکر نقادی را داشته باشیم.

از کجا میدانیم این شماره و این نام درست است. شاید جهت آزار دارنده شماره اقدام کرده باشند.

آیا خودمان تماس گرفته ایم و از صحت آن اطمینان پیدا کرده ایم؟

اگر نه چرا آن را تکثیر می‌کنیم؟

و سئوال مهمتر، چرا باید به انبوه کامنت هایی که در نت به ما می‌رسد حسن ظن داشته باشیم؟

چه شواهد و منابع معتبری این انبوه کامنت ها را پشتیبانی میکند؟

نتیجه‌گیری:

با تفکر نقاد در اینترنت حضور داشته باشیم و همچون شطرنج بازی برای هر فوراد و کامنت دریافتی، فسفر سوزی به معنای خرد ورزی و خیال پردازی کنیم.

در نت با توجه به عدم ارتباط مستقیم با انسان و عواطف انسانی و احساس های انسانی با سو ظن به کامنت های دریافتی بنگریم.

https://t.me/parrchenan

دوچرخه

در حال رکاب زدن بودم که یک موتوری و در خلاف جهت خیابان از کنارم رد شد و ترمز میخ زد و بلند فامیلیم را صدا زد. توقف کردم و نگاهی کردمش، از بچه‌ها سابقم بود، سه چهار سالی به همراه برادرش در شبانه روزی زندگی کردند و من مربیشان بودم.

حال و احوال کردم ، روزگارش بد نبود، دو فرزند داشت و با موتور کار میکرد.

گفت آقا از سبیل هات شناختمت، هنوز همان دوچرخه است؟ پاسخ دادم آری همان، ما دوچرخه سواران کم مصرف ترین مردمانیم.

این اتفاق ششمین مورد از این دست بود که برایم در هشت ماه اخیر رخ میداد،در حال رکابیدن من آشنایی دیده ام و گاهی نیز بلعکس.

این هم یکی دیگر از حسن های دوچرخه و رکابیدن در سطخ شهر است، دیدن آشنایی در گذر و عبور، گفتگویی مختصر و اثری مطلوب که تا ساعتها در وجودت نشر میکند.

بسیاری از دوستانم گاهی زنگ می زند فلانی الان اینجا بودی؟ و وقتی دلیل این پرسش را جویا میشوم پاسخ میدهند دوچرخه سواری دیدیم شبیه تو. با دوچرخه گویی شهر کوچکتر از آن است که می‌نماید

تا رسیدن به مقصد انواع پندارهای دوران مربی بودن و بچه ها در پندارم چرخید

پی نوشت:

یکبار سبیلم را کوتاه کردم اما با بی میلی همسرم روبرو شدم ، می‌گفت چهره ام برایش غریب شده است. گویا این سبیل دالاسی هم امضا چهره ماست و بدون آن غریبِ در وطنم حتی.

https://t.me/parrchenan

صورت سوخته

بار اول که در بازار با رُخَش روبرو شدم، چیزی از جنس حیرت، دل آزاری و ناتوانی وجودم را فرا گرفت، چشم به دکانی ثابت کردم و گذاشتم عبور کند.

وجودم دو حالت دارد. اگر بدانم و یا با خود فرض کرده باشم که امکان مشاهده ، تجربه، اتفاق ناگواری و دل خراشی وجود دارد، با توجه به آمادگی در پندار به راحتی میتوانم آن را درک کرده و موقعیت را فهم کرده و فضا را مدیریت کنم ، حتی اگر دلخراشی ترین یا دلهره آور ترین چیزها باشد.

اما اگر این مانور فکری یا پیش زمینه پنداری را نداشته باشم و در چنین موقعیتی قرار بگیرم، دلم هُری می‌ریزد و امکان مدیریت فضا را کمتر خواهم یافت. حتی اگر تلویزیون در حال نشان دادن یک عمل جراحی قلب باشد.

بر میگردم به قصه ای که میگفتم،

باربری که چرخ بار را حمل می‌کرد، قدی رشید داشت اما چهره ای سوخته و دفرمه پرچمدار آن قد و هیکل رعنا بود، بینی نداشت، چشمها با پوست در آمیخته و همه اینها چیزی انسانی را بیان میکرد، رُخش تجسم فریاد درد بود و فریاد درد، ترسناک ترین است.

پوستی چسبیده به استخوان جمجمه بود.

چند هفته از این مشاهده گذشت تا هفته گذشته که از بازار بار خریده و میخواستم جمع کنم، همین که از دکان بیرون آمدم برای یک چرخی دست بالا کردم.

او بود.

چند ثانیه مکث کردم و سپس سر پرداخت و بار و مکان های که باید می‌رفتیم توافق کردم.

در انباری منتظر تحویل بار بودیم و سر حرف را با او باز کردم و از داستان صورت سوخته اش پرسیدم:

[شش سال پیش کپسول خانه آتش گرفت دو برادر و سه خواهرم مردند و تنها من زنده ماندم].

همین گفتگو و چهره به چهره شدن با او، فهمیدن قصه این آدم و این چهره آن ترسناکی در رخش را به یک هم‌دردی انسانی تبدیل کرد.

در نهایت شماره تلفنش را گرفتم تا هر بار با او جهت حمل و نقل در بازار هماهنگ کنم.

پی نوشت:

خبر مرگ مادر دوستی از خوانندگان پرچنان غمینم کرده است و از صبح چند مصرع غزلی از مولوی در سرم می‌چرخد و تکرار میکنم، در مترو که نشستم پرسشانه از خود به دنبال دلیل این تکرار می‌گشتم، یادم آمد هنگام مرگ بابا آن را بسیار زمزمه میکردم.

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن

مهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی

قصد کدام خسته جگر می‌کنی مکن

از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو

دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی مکن

ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست

ما را خراب و زیر و زبر می‌کنی مکن

چه وعده می‌دهی و چه سوگند می‌خوری

سوگند و عشوه را تو سپر می‌کنی مکن

کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده‌ای

از عهد و قول خویش عبر می‌کنی مکن

ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو

از خطه وجود گذر می‌کنی مکن

ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو

بر ما بهشت را چو سقر می‌کنی مکن

اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم

آن زهر را حریف شکر می‌کنی مکن

جانم چو کوره‌ای است پرآتش بست نکرد

روی من از فراق چو زر می‌کنی مکن

چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم

قصد خسوف قرص قمر می‌کنی مکن

ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری

چشم مرا به اشک چه تر می‌کنی مکن

چون طاقت عقیله عشاق نیستت

پس عقل را چه خیره نگر می‌کنی مکن

حلوا نمی‌دهی تو به رنجور ز احتما

رنجور خویش را تو بتر می‌کنی مکن

چشم حرام خواره من دزد حسن توست

ای جان سزای دزد بصر می‌کنی مکن

سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست

در بی‌سری عشق چه سر می‌کنی مکن

https://t.me/parrchenan

جزیره

جستاری پیرامون دو موضوع جاری:

در خبرها اعلام شد مدیری که پیرامون بحران صندوق های بازنشستگی با مثال فروش جزایر سخن گفته بود برکنار شد. بعضی چون زید آبادی به مغز سخن که ابر بحران پیش آمده چیست پرداخته و بعضی دیگر درباره فروش کیش و قشم درست نیست. اما من میخواهم از زاویه سوم بدان بپردازم. از چند ماه پیش که ما به کمک چشم بادامی های چینی با عرب های خلیج، دوباره برادر شدیم، اتفاقات جدیدی افتاد. یادمان باشد که چین از یکی از بیانیه های مجمع خلیج حمایت کرده بود، میدانیم امارات چندین دهه است که پیرامون سه جزیره تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی ادعا دارد( و نه قشم و کیش)، شاید این سخن مقدمه ای برای حل این موضوع باشد!!!

به نظر شما شیوخ عرب چه مقدار پول برای مالکیت این سه جزیره‌ حاضرند بدهند؟

آیا این سه جزیره سرمایه ای از جنس الماس در دستان دولت نیست ؟

بازنشسته هایی که در این چند سال پا ثابت معترضین بوده اند آیا اگر این احتمال را بدهند چند سالی زندگیشان به خواهد شد آیا به پیشنهادهای این چنینی نه خواهند گفت؟

آیا اگر قرار باشد رابطه ما با کشورهای ثروتمند جنوبی استراتژیک شود و برای مردم این موقعیت اثری عمیق در رفاه و زندگیشان بگذارد آیا مثلا در یک رفراندوم احتمالی پیرامون این موضوع نه خواهند گفت ؟

بیشتر میتوان اندیشید.

به گمانم این سخن، الکی و همین جوری و یهویی از دهان مدیری کلان از مجموعه اقتصادی اجتماعی خارج نشده است!!

جستار دوم:

تابلوهایی با عکسهایی از حجاب غلیظ در سطح شهر نصب شده است با این جمله که: حجاب میراث مادران است.

نکته های بسیاری از نقادی بر این سخن خواندم( و حتی یک سخن حمایتی نه) من نیز پیرامون آن سخن دارم.

کلید واژه این جمله برای من در واژه میراث خلاصه می‌شود. آیا میراث ، واژه ای مثبت در عرف، شرع و عقل است؟ یا متناسب با جمله معمای مثبت یا منفی میگیرد؟

با مثالهایی پاسخ این پرسش را میدهم:

مردم در سال پنجاه و هفت بر میراث پدرانه و ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی خود قیام کردند و آن میراث را پاره پاره کرده و از آن زمان حکومت هر سال جشنی برای این میراث زدایی انجام می‌دهد. پس لزوماً واژه میراث بار مثبتی در تاریخ و کنش مردمان ندارد و در عواطف و احساسات می‌گنجد و نه در عقلانیت.

دوم، آیه های از قرآن در مواجهه ابراهیم با بت پرستان و ستاره پرستان و خورشید پرستان هست بسی قابل تأمل، آنها در پاسخ ابراهیم که چرا اینها را عبادت میکنید پاسخ میدهند پدرانشان این گونه بوده اند( میراثی از گذشته بوده اند) و ابراهیم بر ضد این میراث داری قیام میکند و میشود پدر ایمان.

در واقع برهان میراث رفتاری غیر قرآنی و به طبع آن غیر شرعی می‌تواند باشد.

و اما مثال عرفی: احتمالا بسیاری از ما سابقه ای از ارث داشته باشیم یا خواهیم داشت. کمتر موردی از ارث بوده است که وقتی به وراث برسد ( بخصوص قیمتی) بیان کنند این زمین این باغ، این ماشین..

یادگار متوفی است و ما میراث دار اوییم و نباید به آن دست بزنیم!!

اگر کسی این سخن را بگوید معمولا دیگران در قوه تفکر و استدلالش تردید میکنند.

با این سه مثال سست بودن این سخن که در و دیوار شهر را بدان مشغول کرده اند برای خودم مکشوف شد و دوم اینکه تا چه مقدار مسیولین ارشد، از خردمندی بدور.

https://t.me/parrchenan