در هنگام کار، کسری بوجود آمده بود و باید میرفتیم از بورس کالای مربوطه که در بازار است آن را تهیه کنیم.

من مسئولیت آن را برعهده گرفتم اما، با دوچرخه بودم و پس، پیشنهاد ها شروع شد:« بیا با ماشین من برو، ماشین من نزدیک تره با آن برو» و چندین بار از آن سرباز زدم و تاکید کردم با دوچرخه خواهم رفت

باز هم این دیالوگ تکرار شد و تقریباً به حالت حرصی پاسخ دادم با دوچرخه خواهم رفت نه با ماشین.

هنوز برای عموم مردم باز تعریف مجدد نشده که دوچرخه وسیله‌ی نقلیه بوده در گذشته و هنوزم هم هست اگر بخواهی.

اما دلیل دوم و فرعی که به این پیشنهاد ها فکر نکرده و نمیکنم آن است که تمام تلاشم را دارم که امانتی از فردی نگیرم چرا که در آن داستانی از گذشته به یادگار با خود در پندا بایگانی دارم.

ده دوازده سال پیش که دوربین های عکاسی دیجیتال وارد بازار شده بود، یکی از همنوردان آن زمانِ بسیارِ جوانم یکی از آنها را داشت و در کوهستان و هنگامه بازگشت به سمت پایین بودیم. در کنار رود خروشانی که باید از آن رد می‌شدیم، رو کرد به من و گفت:« میشه دوربینم را شما از رودخانه رد کنی؟»

پاسخ آری دادم و در جیبم انداختم، اولین گدار را که پریدم و معلق و کج و معوج با چشم به دنبال گدار دوم بودم به ناگاه، دست به جیب سینه ام زدم که دوربین را در آن آشیان داده بودم.

پریده بود!!

چون مرغکی آب دوست به آب زده و احتمالاً هنوز اکنون نیز در اعماق سد لتیان باشد.

آن زمان در طول چند هفته بازار لوازم صوتی را گشتم تا بتوانم مدل آن را پیدا کرده و امانتی را بازگردانم، البته بدون عکس هایی که در کوه گرفته شده بود.

این تجربه زی‌قیمت برایم درسی است که کمتر بدنبال امانت گرفتن باشم.

مسیری که با دوچرخه و در روز تعطیل طی کردم مسیری مستقیم از غربی ترین نقطه تهران تا مرکز تهران و بازار بود. باور نداشتم چنین خط کاملا مستقیم، خیابان هایی داشته باشند که ما بعلت شلوغی یا ممنوعیت ورود و خروج مجبوریم دائما آن را شکسته و بالا پایین و دراز و کش دار کنیم.

به گمانم اگر در اتوپیای شهری تهران همه فقط با دوچرخه جابجا میشدیم، سریع‌تر به مقاصد خود می رسیدیم.

پی نوشت:

گویا و در شنیده هایم حاکی است که میانگین سرعت ماشین ها در کل تهران برابر با گاری های عهد قاجاریه بین بیست تا چهل کیلومتر بر ساعت است

https://t.me/parrchenan