ایمان به خانه

این روزها سخن ها، توئیت ها، کامنت ها به این سمت کشیده شده است که کانون خانواده امن نیست. 

نمی خواهم وارد فضایی این چنین در این نوشته شوم اما تلاش دارم ، برای خانواده خود، خانواده دیگرای های آشنا و نا آشنا، امنیت و امن و ایمانی بیشتر و جدید بسازم. پس پیشنهاد دارم:

برای شدن در ایمان و امنیت در خانواده بیایید درون خانه مان سفری کنیم.

و سفر من در خانه ما:

صدای گنجشک ها و پرنده ها از درخت توت قدیمی خانه همسایه می آید. درختی که به آن دسترسی نداریم اما سرشاخه‌های آن با باد برایمان حالت دست تکان دادن های درخت برای ما دارد و هر لحظه آن را تماشا کنانیم.

درختی قدیمی که همه پرندگان دور و بر آن را میشناسند. سارها، بلبل اهوازی ها، سِهره ها، مرغهای مینا و انبوه گنجشک ها و کبوترهای چاهی و سفید و قمری آن را میشناسند. نسل اندر نسل، والد به جوجه جای این درخت را نشان داده و خاطرنشان کرده است که در بهار انبوه توت هایش تو را سیر و گُنده و چاق خواهد کرد. توت های سفیدش اجازه رشد، به توِ جوجه خواهند داد. هر والد‌پرنده به جوجه اش با نشان دادن این درخت توضیح داده است که رخصت عبور از زمستان پیش رو، در دستان این درخت است. حواست به این درخت ، مکانش و تاریخ فصل ها و جایگاه مهمش در زنده ماندن تو، باشد.

درخت زیبایی است با باد برای ساکنین خانه که، ما باشیم و فاصله معناداری با او داریم دست تکان می‌دهد.

آنها که نزدیک اویند، مالک آن خانه که توت در حیاط آن است به علت نزدیک بودن به او، این دست تکان دادن و مهربانی اش را نمی‌بینند. آنها فقط ثمره و توت هایش را می‌بینند. انگار گاهی برای دیدنِ بهتر هر چیزی، از جمله مهربانی، فاصله معنا دار به دید بهتر خواهد دید. فاصله معناداری را در فاصله های کانونی چَشم و بصیرت مان پیدا کنیم، دایم در حال تنظیم این فاصله های کانونی باشیم.

اما سفر در خانه را ادامه میدهم، همیشه آرزو داشتم ، رقص بسیار ببینم. و این روزها رقص پرده با باد تمامی ندارد. پرده، با هر نسیمی به رقص در میآید و بی تابی های اندامش را به رُخ میکشد.

رقص پرده با هر نسیمی و بادی یکی از زیباترین تماشاهای هر خانه می‌تواند باشد. تماشای ای زایش شده از درون خانه. خود امن خانه و خانواده، چرا که اگر ایمان در این خانه نباشد، تو پرده رقصان و پرنده های آوازه خان و درخت شاد را نخواهی دید. تو حجم انبوهی از سیاهی خواهی دید که در آن ایمان و امن جایی ندارد و ترس در ترس، وحشت بر وحشت می‌آفریند. شاید بهمین دلیل باشد که برای واقعه شوم و دهشتناکی، انبوهی از هزلیات و سخن های مسخره ساخته میشود. چرا که بدون مسخره و مسخرگی عبور از دهشت کار سخت و ناممکنی است. یا شاید لااقل برای من اینگونه است.

این رقص پرده ها با باد، این تماشایی خانه نه نیاز به تلویزیون دارد و نه موبایل و و اینترنت. این تماشا،زاییده ایمان به خانه و خانواده است.

 مومن به خانه و خانواده هایشان باشیم. بیشتر از پیش تر به قول حضرت حافظ:

 

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

@parrchenan

قسمت دوم

و اما شوهرش:

 

در فرهنگ ایرانی مردان نه یاد گرفته اند و نه حتی بلدند ابراز عشق به همسرشان را.

 این که بیان کنند من همسرم را دوست دارم. من عاشقشم را یاد نگرفته اند.

پس با زبان استعاره با زبان بی زبانی این جمله را بیان میکنند.

باری

با زن به توافق رسیده بودیم که ترک کند و دیگر تریاک نکشد و زن داشت امکان سنجی می‌کرد که دیگر نکشد که شوهرش پرید وسط حرفمان و اشاره به زنش کرد و گفت این چند وقته میکشد، به خاطر دردهایش هم میکشد، اگر نکشد داخلش ( داخل بدنش) بهم می‌ریزد و میمیرد ( یعنی درد بسیار خواهد کشید)

 و این عاشقانه ترین جمله ای بود که شنیدم. مرد نسبت به دردهای زنش حساس بود. و نشان از تجربه داشت از دردهای خماری، نمیشد به همین سادگی و به همین زمان کوتاه آن هم بعد از زایمان دیگر مصرف نداشته باشد.

توضیحات لازمه را دادم و از اتاق بیرون آمدم

 اما دلم با مردی بود که زنش را دوست داشت و دردهای او را بر نمی‌تافت.

جمله های عاشقانه مردان ایرانی کشف کردنی است.

پی نوشت:

کامنت های پست قبل را که مرور میکنم، می اندیشم چقدر قضاوت کردن و قاضی بودن سخت است. بعضی از ما در دامن اختیار افتاده ایم و هر رفتار و پنداری را ناشی از انتخاب فردی میدانیم. از قضاوت های اینگونه که عمل و رفتار فرد را ناشی از انتخاب هایش میپندارد میترسم.

@parrchenan

مادری

وارد اتاق شدم. خانه سرایداری یک ساختمان مجلل بود. مادر اعتیاد به تریاک داشت و نوزاد مسمومیت پیدا کرده بود. بیمارستان نوزاد را تحویل خانواده نمی‌داد مگر آنکه ما تأیید کنیم.

 خانواده از قومی بود که در فرهنگشان، تریاک بسیار مرسوم است. شوهرِ زن توضیح داد از چند ماهگی حاملگی، دردهای شکمی بر همسرش عارض شده است و او مجبور به درمان سنتی محلی شأن شده است. یکم سُوسِه آمدم که ممکن است نوزاد تحویل داده نشود تا نسبت به ترک اقدام کنند و برای این امر جدی تر شوند. زن که بسیار پر از حس مادری بود( احتمالا ناشی از شیمی خونش) با اشکهایی ران گفت دو نوزاد قبلی اش سقط شد...از آن ولایت دورمان آمدیم تهران که کار هست، هیچ کس را نداریم، حتی نام هم را دیگر صدا نمی‌کردیم، آمدیم در این دخمهِ زیر زمین. گفتیم بچه اگر بیایید، حالمان دگرگون می‌شود. حالا شما میگوید بچه به ما نمی‌دهند؟ وقتی بدنیا آوردمش، همه وجودم می‌خواست به او شیر بدهد. اما شیر ندادم. تا حالا هم شیر نداده امش، در حالیکه همه وجودم می‌گوید شیرش دهم.

شما بگید ترک کن، از همین امروز ترک میکنم اما بچه ام را میخواهم.

زنی روستایی بود و پُر از حس مادری. مهاجرت، دوری از اقوام، دردهای زنانه، دوری نسبت به شهر، سرایداری و اتاقی زیر پارکینگ و فرهنگی که مصرف تریاک را مجاز کرده بود، او را به این جای زندگی اش رسانده بود.

تهران همه دوزخش بود و نوزاد بهشتی نقد که لازم نبود معطل روز داوری بماند.

 وقتی که گفت، بدنیا آوردمش همه وجودم میخواست شیر بدهم اما نکردم، بغض گنده ای را قورت دادم.

دلایل قانع کننده ای برایم آورده بود...

اما شوهرش:

در پستی دیگر...

 

@parrchenan

کشک

این چند روز در عطر و رنگ و مزه غرق شده ام. خانه نشینی مرا با آنها آشنا تر کرده است.

گاهی فرضیه هایی در پندارم شکل می‌گیرد که با هم تناقض دارند. 

 

مثلا میشود یکی از راه های کشف زندگی خوب بین دو نفر، بغیر از مشاوره ها و تست های عدیده ای که هست، مزه باشد.

 بله، مزه.

مزه تلفیقی از عطر و قوه چشایی هر فرد است که در طول سالهای کودکی به واسطه خاطره های ژنتیکی از زندگی های دور در هر فرد شکل گرفته است.

حال اگر دو فرد در مزه ها تفاهم داشته باشند، احتمالأ از خاطره های جمعی مشترکی بهره میبرند.

 دو نفر که در مزه ها تفاهم دارند احتمالأ در طول زندگی نیز این چنین خواهند بود.

 

 یکی دیگر از فرضیاتم کشف تناقضات و یافتن زیبایی است. بگذارید با مثالی آن را توضیح دهم.

چند روز پیش بود که دیدم محبوب، پارچه ای بر روی فرش انداخت و ظرفی سفالی را وسط آن قرار داد. این ظرف را در کودکی دیده بودم. طغار ماست میزد، اما آن نبود. با حیرت مشغول تماشا شدم. محبوب گلوله های سفید رنگی را با آب قاطی کرد و شروع به سابیدن به دیواره ظرف کرد. محبوب مشغول کشک سابی بود و من برای اولین بار کشک سابی را می‌دیدم. در فرهنگی که من از کودکی بزرگ شده ام کشک سابی وجود نداشت، اما در فرهنگ محبوبم، یکی از نکات مهم است. و ظرف کشک ساب یکی از اصول مهم هر خانه.

 عطر پسته در مشامم پیچیده بود و از آن لذت بردم که نشان از خوراکی بدیع میداد، کلجوش پسته.

 

 در این نظاره گری چیزی کشف کردم:

 در این زندگی که یکبار بیشتر نیست، به گونه ای زیست کن، که تنوع زیستی فرهنگی انسانی را بیشتر لمس کنی.

 

اگر من با محبوبم جز به جز از یک فرهنگ بودیم، احتمالاً کشک سابی که از دیدن آن حیرت کردم، برایم عملی ساده میزد.

 با دیدن محبوبم هنگام کشک سابی، تلفیق واژه های: رنگ و زن و زندگی هجوم نمی‌آورد و فرهنگ لغت را بالا پایین نمی‌کردم که آیا واژه زن و زندگی از یک ریشه هستند یا نه؟

 

https://t.me/parrchenan

کرونا

برای درک بهتر این پست میتوانید به لینک پست دو سال پیش رجوع کنید که این جستار بدان پیوست خورده است.

 

دو سال پیش بود که عضله درد بسیار بدی گرفته بودم. امکان رانندگی نداشتم به سختی خود را به تاکسی رساندم. هر کار میکردم نمیشداز در پشت سوار ماشین شوم. مسافر درب جلو پیاده شد و اجازه داد من آنجا بنشینم. تقریباً پنج دقیقه تلاش کردم تا بتوانم سر و گردنم را پس از آنکه بدنم داخل اتاق ماشین رفته بود از چهار چوب در داخل کنم. وقتی که سوار تاکسی شدم، گوشه چشمانم به دلیل درد مفرط، تر شده بود.

 

 

اوایل هفته بود که نیمه شب لرز شدیدی گرفتم. تا صبح تب و لرز با هم شیفت عوض میکردند. اوایل صبح، محبوبم حالم را دریافت. ابتدا مقاومت داشتم که او از خوابش بزند و برایم نبات داغ یا درمان های ابتدایی را انجام دهد. میگفتم به ادامه‌ی خوابش برسد و من هم تا ساعت اداری، خود را به اداره می‌رسانم.

از قدیم از زمان مجردی، تلاش داشته ام اگر بیمار شدم، خودم گلیمم را از آب بیرون بکشم، خوب یک عمر تنها بودم و تمایل نداشتم زحمتی بر عهده عزیزانم و والدینم تحمیل کنم. یا اگر هست زحمت حداقلی باشد. اما در دنیایی که این روزها در حال تجربه کردن هستم داستان فرق دارد. محبوب به همان میزانی که حبیب شوق به او دارد، او نیز در راه خدمت به حبیبِ در بستر بیماری می‌سوزد.

پس در نتیجه از مقاومت دست کشیدم و او مرا تیمار کرد. و این شد که در سه روز سخت با بدن درد شدید و تب و لرز و بی حالی مفرط مرا پرستار بود و در ادامه روند بیماری ام هست.

 اکنون که یک هفته از بیماری ام می‌گذرد و تقریباً از تمام دردهای آن رهایی پیدا کرده ام، نمیدانم بگویم خوشبختانه یا شوربختانه تشخیص آزمایشگاهی مرکز بهداشتی که این چند روز به آنجا مراجعه کرده بودیم، کرونا است و نیاز به قرنطینه ای چندین روزه دارد. حالا چرا خوشبختانه!!

 انگار دلم به روشنای حضور دو سه هفته ای در محضر محبوب چهلچراغ است و نورانی. نه مرا در دکان راهم میدهند و نه در اداره پذیرایم هستند. من جنم و همه دیگران بسم الله.

 و تنها حضور گرم محبوب خانه امید من است. این چند روز متوجه شدم، تنهایی امکان کمک کردن دیگری بر من را گرفته بود و اکنون تا میتوانم خودم را در زیر دِین کمک های محبوب غرق میکنم رخصت نوازش کردن و‌ نوازش دیدن پیدا میکنم. اصلا بیماری را بیابید از لونی دیگر ببینیم. اینکه به دیگری اجازه نوازش کردن های بیشتر( با انواع رفتارها و اعمال و خوراک های متناسب پختن میدهد) و به فرد امکان نوازش دیدن.

در تنهایی متوجه این کمبود هر دو سوی نوازش نبودم.

 

 دوستان عزیزی دست بر آسمان بالا برده بودند و دعا می‌کردند تستم منفی باشد و در دلم میگفتم حالا هم اگر بود، بود حالا. 

 

پی نوشت:

 حالم خوب خوب است و درد و رنجی را متحمل نیستم.

 

غمی خواهم که غمخوارم تو باشی

دلی خواهم، دل آزارم تو باشی

به بیماری، دهم جان و سر خود

اگر یار پرستارم تو باشی

کِشم بار امانت، با دلی زار

امانتدار اسرارم تو باشی

امامخمینی

 

@parrchenan

روزه

از صبح کار کرده بودم و بسیار خسته بودم. کار، توأمان با فعالیت جسمانی زیاذ بود و روزه داری رخصت تجدید قوا نمیداد. ساعت نوزده بود که از بی آرتی پیاده میشدم. 

اگر بدن را چهار بخش فرض کنیم. بخش اول سر و گردن استو بخش دوم کتف و سینه سپس بخش سوم شکم و کمر و در نهایت از کمر تا نوک انگشتان.

همین که از بی آرتی پیاده شدم، دیدم در بخش دوم بدن، که همان شانه و سینه است، خمیده شده ام. اما توانایی و انرژی که برای صاف کردن این بخش از بدن نیاز بود را نداشتم. یک کار به همین سادگی را ناتوان شده بودم و این متعجبم کرد. آخر چرا نمیتوانم؟

 نمیدانم تا به حال دویده اید یا نه. اما هر کس متناسب با توانای که دارد، می‌تواند بدود،مثلا یک ساعت، با سرعت نورمال، اما همین که توان بدن، کاهش پیدا کرد، واکنش بدن قوز کردن است، سینه ها شل کرده و به سمت جاذبه زمین خمیده میشود.

در واقع برای یافتن آنکه بیابیم انسانی در کجای خستگی است، این بخش بدن و پوزیشن آن می‌تواند نشانه مهمی باشد.

اما در آن لحظه که من پشت خمیده از بی آرتی پیاده شدم و توانایی راست قامت کردن نداشتم، تصویری جلو پندارم روشن شد.

آن هزاران تصویری که از برادرانم، در کنار و گوشه خیابان با نام کارتون خواب، معتاد و غیره تا به حال دیده بودم.

 اکنون برادرانم را بیشتر درک میکنم.

یکی از کارکردهای روزه داری فهم دیگریست. برای تبدیل شدن پندار یک معتاد یا کارتون خواب به واژه ی «برادرم»، گویی این خستگی را لازم داشتم.

پی نوشت:

 ۱.سال پیش بود که در اداره دیدیمش، یک فرد جنتلمن با ماشینی اعیانی، چند ماه آمد و کار نظافت اداره را انجام میداد. تعریف کرد که حکم دادگاه داشته است و خودش قهوه خانه ای بزرگ در فلان جای شهر دارد. اما جمله ای گفت که از آن زمان در جوف حافظه ام بایگانی کرده ام. او گفت: الان که کار نظافت اینجا را انجام میدهم، آن صحبت شاگردان قهوه خانه را می‌فهمم که وقتی گیر میدادم چرا میز را تمیز نکرده ای ، پاسخ می‌داد، بخدا تمیز کرده و اما من باور نمی‌کردم. او برای رسیدن به مرحله فهم برادری با کارگرانش نیاز به آن حکم دادگاه گویی داشته است.

شاید بتوان یکی از کارکردهای روزه را فهم برادری دانست. فهم برادری طیف دارد. اینکه البته قرار نیست و امکان آن هم وجود ندارد، که با روزه فهم حداکثری از برادری را کسب کرد.

 

۲. برای فهم مفهوم برادری میتوان به کتابها یا مقاله های مربوط به لِسینگ مراجعه کرد.

۳. برادری مفهومی مدرن است که پس از انقلاب کبیر فرانسه با شعار برادری و برابری وارد فرهنگ جدید شد و نباید آن را با مفهوم دینی این واژه یکی دانست.

 

@parrchenan

حمید ثابتی

هفده هجده سالم بود که پایم بصورت جدی به کوهستان باز شده بود. یکی دوبار صعود شبانه توچال داشتم. کم کم با فضای آدم هایی که قله را صعود می‌کردند آشنا میشدم. در این میان فردی بود به نام میکائیل، چهارشانه و قوی با ته لهجه ترکی که همیشه کوله پشتی بسیار سنگینی می‌بست و هیبتی غول وار به او می‌بخشید. پا ثابت صعود های توچال بود. بیشتر شبانه صعود می‌کرد. زمستان و تابستان. کم کم عده ای از جوان‌ها کوهنورد را می‌دیدی که وقتی می‌خواستند خود را معرفی کنند، بیان می‌کردند ما بچه های میکائیل هستیم. یعنی با او صعود میکنیم. هیکل چهار شانه و قوی اش هیبتی بر او بخشیده بود. خیلی وقتها دوست داشتم با او صعود کنم. هویتی با توچال برقرار کرده بود. نمیشد توچال بروی و او را نبینی. اما فکر کنم سال 88 بود که خبر رسید در علم کوه مرد.

گذشت تا در این چند سال، فردی دیگر نیز خود را با توچال تعریف کرد. حمید ثابتی. مردی ریز نقش اما قوی، که زمستان و تابستان قله را صعود می‌کرد. چه زمستان هایی که از مسیر چال پالون صعود می‌کرد. شاعر بود و همیشه لبخند داشت. با او هم صحبت می‌شدی، یا حتی دیدار میکردی و خداقوتی میگفتی و درخواست میکردی یکی از اشعار خودش را برایت میخواند. رخی چون سهراب سپهری داشت و انصافاً اشعارش در آن فضای کوهستان به عمق جانت می‌نشست.

عاشق توچال بود و گمان دارم تلاش و جهت و فکر اولیه او بود که روزی غیر رسمی برای توچال را وارد فرهنگ کوهنوردان تهرانی کرد.

دیروز خبر مرگ او هم آمد. انصافاً غمی بر دلم نشست.

با خودم اندیشه کردم، تا کِی روزگار ما را دستچین کند، ما را از هستی برباید؟

در بی آرتی نشسته بودم و به اینها فکر میکردم و درس‌گفتاری از استاد منصوری پیرامون رودکی را گوش میداد. شعر زیبایی از رودکی را تحلیل کرد که با فضای وجودی آن لحظه ام نزدیک بود

 

تا قبل از رُبایش شاد باشم و از لحظه لحظه عمر، بهره برم که این تنها راه پیش روست.

 

 

شاد زی با سیاه چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعد موی غالیه بوی

من و آن ماهروی حورنژاد

نیک بخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهان، افسوس!

باده پیش آر، هر چه باداباد

شاد بوده‌ست از این جهان هرگز

هیچ کس؟ تا از او تو باشی شاد

داد دیده‌ست از او به هیچ سبب

هیچ فرزانه؟ تا تو بینی داد

 

رودکی

 

@parrchenan

زندگی شیرین

این چند روز دو فیلم از فلینی دیدم، آمارکورد و زندگی شیرین. با آمارکورد نتوانستم ارتباط بگیرم و از آن عبور میکنم.

 اما زندگی شیرین، فیلم خاصی بود. ذهنم را درگیر کرد. فلینی چه می‌خواست بگوید؟

داستان، زمانی از ایتالیا است که از مردم، از سنت و دین و کاتولیک بودن فاصله گرفته اند و به سمت لائیتیسه در حرکت هستند. از این در مانده و از آن وامانده اند.

فضا و بافت اجتماعی این شرایط جامعه ای را به تصویر میکشد. اینکه چه مقدار، انسان در چنین دوران برزخی پوچ، و بی معنایی از زندگی است. نه زندگی در لذت، نه زندگی در خوشی نه معنویت گرایی، نه موسیقی کلاسیک، نه موسیقی جدید، نمی‌تواند حال انسان در چنین موقعیتی را به کند. مسیح به پرواز درآمده هم کاری از دستش بر نمی آید. حرفهای فلسفی و گفتارهای فلسفی هم راهگشا نیست. عنصر زیبایی، هم، اما فلینی اینگونه مخاطب را در یک بی راه مطلق رها نمی‌کند.

در انتهای فیلم، که همه در ساحل دریا هیولایی عفن را در حال نگاه کردن هستند، شخصیت اصلی داستان، صدای کسی که ظاهری معصوم دارد را نمی‌شنود. این فرد که دختری نوجوان می‌زند و چهره ای معصوم دارد را قبلاً دیده است.

شاید فلینی این میخواهد بگوید که تنها راه نجات شنیدن صدای «او»ست. ما در فیلم زنان زیبا بسیار دیده ایم. زنان زیبا و سلبریتی، آنها نجات دهنده شخصیت داستان نبودند. اما آن دختر نوجوان روستایی با آن چهره معصوم، گویی وزنه ای سنگین تر از همه آن زیبارویانی است که زندگی فاقد معنا را ناتوان از معنا دهی هستند.

 

حال و روز های این زمان سرزمینم به نظرم شباهتهای زیادی به فیلم دارد. این پیگیری و شیفتگی ما مردمان عادی از زندگی سلبریتی ها، این بهم ریختگی در مفاهیم دینی و این معلق بودن عموم مردم همه شباهتهای زیادی با فیلم را تداعی میکند.

 

 فلینی عشق را در عنصر زیبا تصویر نمیکند. گویا عشق را در مفهومی از معصومیت میتوان شنید( و نه لزوما معنی کرد)

 

@parrchenan

تماس تصویری

با تماس تصویری نتوانسته ام کنار بیایم. حس زندانی ای را که ملاقاتی دارد و از پشت پنجره با عزیزان آزادش ملاقات میکند دارم.

زندانی چهره و رُخ و منظری از خود باید نشان دهد که:

«آره زندان خیلی بهش سخت نمی‌گذرد»

 

 در تماس تصویری گویی امکان خودِخود بودن نداری. 

میبینی اش اما خیلی دور است. چشمانت گمراهت میکند. چشمانت می‌گویند همینجاست چند سانتی متر فاصله داری، اما واقعیت این نیست. این او نیست. تصویر اوست از دورترین ها.

اما صدا،

صدا اینگونه نیست. صدا از دور می آید. چون چشمانت نمی‌بینند این واقعیت را که او دور است نشان میدهد. او دور است و از دور زنگ زده است.

 

و تضمین از دو شاعر، چکه ای از شعر اخوان ثالث و دوم، برشی از فروغ:

 

...باز می بینم که پشت میله ها

مادرم استاده ، با چشمان تر

ناله اش گم گشته در فریادها

گویدم گویی که من لالم ، تو کر

 

آخر انگشتی کند چون خامه ای

دست دیگر را به سان نامه ای

گویدم بنویس و راحت شو به رمز

تو عجب دیوانه و خود کامه ای

 

من سری بالا زنم چون مکیان

از پس نوشیدن هر جرعه آب

مادرم جنباند از افسوس سر

هر چه از آن گوید ، این بیند جواب

 

گوید آخر ...پیرهاتان نیز ... هم

گویمش اما جوانان مانده اند

گویدم اینها دروغند و فریب

گویم آنها بس به گوشم خوانده ام

گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت...؟...

 

و شعر دوم:

 

...نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب‌های بادی می‌پوسند

چرا توقف کنم؟

من خوشه‌های نارس گندم را

به زیر پستان می‌گیرم

و شیر می‌دهم

صدا، صدا، تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفهٔ معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می‌ماند...

@parrchenan

کتاب سنت و مدرنیته

کتاب سنت و مدرنیته نوشته صادق زیباکلام.

 

برای من خواندن این کتاب مفید بود و پر مایه. اما چرا؟ دوست عزیزی در پست پیشین سؤالی پرسیده بود:

 مدرنیته چیز مطلبی است واقعا؟

با خواندن این کتاب شاید بتوانیم فضای سنت و مدرنیته را لمس کنیم. بخصوص نامه‌ها و مقاله هایی که مشروطه خواهان و مشروعه خواهان نوشته بودند. 

 با خواندن این کتاب کاملآ فهم خواهیم کرد که از پس ۱۵۰ سال هنوز از پس همان خواسته ها هستیم و هنوز راه درازی داریم تا رسیدن به جامعه مطلوب.

 یکی از حسن های خواندن این کتاب آن است که مرز سنت و مدرنیته را بسیار شفاف به کمک تاریخ ترسیم کرده است. این مرز امروز ناپیدا است. سنت و مدرنیته امتزاج یافته اند و تلفیقی شده اند، جهان نیز از مدرنیته رخت بر بسته است و به پست مدرنیته سفر کرده و ما با نگاه به امروز گیج می‌شویم کجای داستان هستیم. بسیاری از چیزهایی که به اسم سنت می‌شناسیم، مدرنیته‌ای هست رنگ شده. شکافی که امروز در باور و زندگی ما هست از تاریخ قاجار بسی سنگین تر است. قوانین در حال نزدیک شدن به زمان قاجار است و باورها به پست مدرنیسم نزدیکتر و این شکاف معنادار تر شده است. با مثالی توضیح میدهم.

 

 کارگری بود که از ده سالگی کار کرده بود و اکنون بیست و هفت سال داشت. از زندگی اش گفت و اینکه یک فرزند دارد. نام فرزندش را پرسیدم: رادین. میگویم چه اسم ژیگولی. و پاسخم می‌دهد از این اسم هایی که روی ماها گذاشتند باید عبور کنیم( نقل به مضمون گفته اش را بیان کردم)

و شکاف بین حاکمیت و باور مردم را شاید بشود در این مکالمه کوتاه کشف کرد

 

شاید با توجه به نزدیک شدن به انتخابات خواندن این کتاب مفید باشد و اینکه نقشه راهمان را کشف کنیم. تاریخی پر از استبداد را در دوران قاجار بشناسیم و شباهت ها و تفاوت هایش با امروز را بسنجیم.

خودمان را بسنجیم مشروطه هستیم یا مشروعه. نکته مهمی که در این کتاب فهمیدم، مشروعه بود. تا سالها فکر میکردم سخن شیخ فضل‌الله از مشروعه از مشروع و مشروعیت می آید در حالیکه سخن شیخ از لونی دگر بود. مشروعه از شرع و شریعت می آمد.

 

 آیا میتوان امروز مشروعه مشروطه بود؟

پیش شرط های نظری شیخ فضل‌الله را باید خواند و سپس به پاسخ آن سیؤال فکر کرد.

 

و در آخر، مرا با خودم روشن تر کرد به واسطه‌ی سالها تربیت در آموزش و پرورش این سرزمین تقریباً همه ما باور به توهم توطئه داریم. حسن این کتاب آن است که سیر تاریخ را بررسی کرده و تو را از توهم توطئه دور می‌کند و به سرزمین واقعی و عینی می‌رساند که توطئه در آن جایی ندارد

 برش هایی از کتاب:

او( شیخ فضل‌الله) مجلس را کفر خانه ای میخواند:« بحمدا.. و با تأیید ولی امر مسلمین (محمد علی شاه) ویران گردید و کفار ملاحده و مفسدینی که در آنجا مامن گرفته بودند به مصداق و من یعمل مثقال ذره شرا یره به سزای اعمال و مفاسدی که علیه اسلام انجام داده بودند رسیدند»

 

@parrchenan

روزه

کتاب سنت و مدرنیته زیبا کلام را دارم میخوانم و بذری که در پندارم بوده را تبدیل به نهال کرده است:

 فرضیه ای دارم مبنی بر اینکه، سرزمین و مردم و ایران ما به مدرنیته و رشد نمیرسد مگر در قامت سکولار. پس تا میتوانیم و تا آنجا که امکان دارد بهتر است باورهای قطور سنتی را از حالت اسطوره ای و کهن و آسمانی به امر سکولار پیوند دهیم

راهی که غربیان رفته اند کم و بیش همین بوده است. مثلا عید کریسمس، که مفهومی صد در صد دینی و مسیحی بوده و حتی به لاتین نام مسیح را یدک می‌کشد را نقطه تغییر سال خود و به امری صد در صد سکولار تبدیل کردند. مهمترین اتفاق در این امر آن است که از گذشته و تبار و تاریخشان گسست پیدا نکردند. با این مقدمه سراغ پنداره خود میروم:

 

 یکی از امور آسمانی روزه است. و آیا می توان آن را به امری سکولار و این دنیایی تبدیل کرد؟ و یا با نگرشی اینگونه نیز می‌توان آن را فهمید؟

 پاسخ من آری است و سال پیش چند مورد از ادله هایم را نوشتم. معتقدم میتوان روزه دار سکولار بود. اجازه دهید برای این سخن ادله های دیگری را نیز ذکر کنم:

۱.آخرین کتاب نوح حراری، ( بیست و یک درس) از زندگی خود می‌گوید و اینکه در سال چند هفته خود مراقبتی انجام میدهد. و اگر با او آشنا باشیم، میدانیم فردی سکولار و احتمالاً آتئیست است. ما با امر روزه و به کمک آنچه سنت در اختیار ما قرار داده است و عرف و فرهنگ و باور ما آن را به ما انتقال داده است میتوانیم یک دوازدهم سال به خود مراقبتی بپردازیم. گویی انسان مدرن فرهیخته که نمونه آن را میتوان حراری دانست، نیز به این نتیجه رسیده است که برای داشتن روان سالم نیاز به فضایی خود مراقبتی ، فضایی ذن گون، عرفانی دارد.

۲. انسان با نخوردن و نیاشامیدن در زمان و ساعتی نسبتاً طولانی، اتفاقاتی در شیمی خونش به جریان می افتد. این شیمی خون ناشی از نخوردن و نیاشامیدن آگاهانه تغییراتی در پنداره و تصورات ذهنی و خیالات انسانی رقم میزند. این تصورات احتمالاً همانی است که به عرفان تعبیر می‌شود و طیف های گوناگونی دارد.

ما با نخوردن و نیاشامیدن امکان بروز و ظهور عرفان که ناشی از تغییرات شیمی خون است را بدون هیچ ماده خارجی، در خود ایجاد می‌کنیم. شاید افرادی معتقد باشند که با شراب و دارو و مواد تخدیر کننده نیز می‌توانند چنین امکانی را بدست آورند. اما این با آن فرق دارد. مهمترین فرق آن است است که در اولی قائم به ذات و خود بنیان است و در دومی اینگونه نیست و چون اینگونه نیست امکان عوارض دارد.( از شرح بیشتر آن عبور میکنم)

ما به کمک روزه حظی از عرفان را کسب میکنیم، پنداره های عرفانی را با خود همراه میکنیم. لذت شعر، موسیقی، هنر که از مظاهر عرفان است را امکان یابی میکنیم. 

معتقدم اینکه معراج و نزول قرآن بر پیامبر تاکید شده است که در ماه رمضان اتفاق افتاده است( سوره قدر) به این شیمی خون آدم از پس نخوردن و نیاشامیدن بی ارتباط نیستو ارتباط معناداری دارد.

 

 پی نوشت:

۱.اگر اهل روزه هستیم میتوانیم با این نگاه نیز به روزه داریمان بنگریم و کشف و شهود و ماهی های عرفانی از اقیانوس عالم خود بدست آوریم. ماهی های سکولار عرفانی.

۲. اگر اهل روزه نیستم، میتوانیم یک یا چند روز از آن را با این نگاه سکولار روزه گرفته و سر کنیم. 

۳. اگر بدلیل نیاشامیدن که برای بدن مضر است، امکان عقلانی روزه داری را سلب می‌کند. میتوان روزه آب گرفت. یعنی روزه ای که فقط نخوردن را شامل شود.

 

 

 

@parrchenan

سیگار

پدر به همراه فرزند و نامادری اش به اداره آمده بودند و مشکلشان را مطرح کردند. یکی از مشکلات سیگار کشیدن کودک یازده ساله شان بود.

 پدر کودک گفت من هیچ وقت جلو پدر و مادرم سیگار نکشیده ام! در خانه هم که هستم بالکن میروم و سیگار میکشم!

از کودک پرسیدم چرا گاه گاهی سیگار میکشد؟ پاسخ های توجیه گرایانه ای داد، چیزی چون پاسخ های پدرش:

 اعصابم خورد میشود، عمویم سیگار دستم میدهد و...

 

 در نهایت آنها را به مشاور کودک ارجاع دادم و به پدر تاکید کردم اگر دل‌نگران سیگار کشیدن فرزندش می‌باشد، احتمالأ نیاز است در سبک زندگی و استایل زندگی خودش نیز تغییراتی ایجاد کند.

 

نتیجه راوی:

الگوی هر کودکی اول از همه والدینش می‌باشد، چرا؟ چون بیشترین زمان ممکن را در همه شرایط روانی، شادی، غم، خنده گریه، عصبانیت، با هم می‌گذرانند. بخصوص این ایام کرونا و بودن های بیشتر و بیشتر و بیشتر.

والدین گرامی اگر دل‌نگران سیگار کشیدن فرزندتان هستید. اگر دل‌نگران نوع گفتار و رفتار فرزندانتان با دیگری‌ها هستید، اگر دل‌نگران چگونگی تاب آوری فرزندانتان در برابر شدائد زندگی هستید، خودتان سیگار نکشید، خودتان با هم روابط محترمانه داشته باشید، خودتان الگوهای بدوی من مَردم تو زنی نداشته باشید، خودتان تاب آوری را نه با خشم نه با دود، نه با فحش، انجام ندهید که، کودکانتان از شما خواهند آموخت.

پی نوشت:

۱. این روزها تهران به تسخیر عطر گل‌های درختان اقاقیا در آمده است. شبها در عطر آنها میدویم، نه بهتر است بگویم در عطر آنها شنا میکنیم. 

۲. چه اهل روزه باشید یا نباشید شما را دعوت میکنم ساعت هفت و سی و پنج دقیقه غروب که با رادیو پیام همراه شوید. صالح اعلا مجری این نزدیک چهل و پنج دقیقه رادیو است و واژه‌دوانی ها، کلام‌دوانی ها می‌کند و با صدای اذان دل شما هم میدان عشرت آباد میشود.

 

 

@parrchenan

روح

کارتون روح

 پیشنهاد دیدن آن را دارم. سر راست میرود سر موضوع. موضوع معنای زندگی.

به کمک همه سنتها و باورهای پیشین و حاضر ِ انسانی مفهوم معنا زندگی را برجسته میکند. به کمک مفاهیم انتزاعی و ذهنی که سال‌ها در پنداره انسانی شکل گرفته است آدمی را به زندگی عینی دوباره پیوند می‌زند.

این کارتون بیشتر برای بزرگسالان است و البته نوجوانان.

 این کارتون برای چند دسته می‌تواند مفید و حتی تراپی باشد.

۱. انسانهایی که به تکرار افتاده اند

۲. انسان‌هایی که از این باور دور شده اند که: زندگی هدیه گران بهایی است

۳.انسانهایی که با این سیؤال درگیرند زندگی چیست؟

۴.انسان هایی که اهداف زندگی را با خود زندگی اشتباه گرفته اند.

و من با دیدن این کارتون به این نتیجه رسیدم که آری آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 

پی نوشت: اگر کسی لینک فیلم را خواست اعلام کند

 

@parrchenan

هپلی

گزارش آزار جنسی که از بیمارستان به ما داده بودند و به بیمارستان اعزام شدیم. چیزی شبیه هتل بود با لابی شیک و چلچراغ بلندش.

 به بخش اطفال رفته و با کودک مصاحبه کردیم. کودکی غمگین که ارتباط چشمی برقرار نمی‌کرد. چند بار در حین مصاحبه گفت: آدم بزرگ‌ها مرا اذیت نکرده اند و این پاسخش را از روی صداقت ارزیابی می‌کردم. بیشتر سئوالات را پاسخ نمی‌داد. در حال کشیدن نقاشی بود. ازش رخصت طلبیدم و نقاشی هایش را نگاه کردم. نقاشی ها حسی از بهم ریختگی روانی نداشت. یک نقاشی ماهی بود که پندارم را پرتاب کرد سالهای پیش. یک اقیانوس بود که یکی از ماهی ها دندان داشت، احتمالاً به نشانه کوسه. و دلم رفت به پیش او...

باری، کودک سخن خاصی نداشت. دیدم مداد رنگی هایش را بسیار مرتب میچیند، پرسیدم خیلی مرتب و منظم هستی؟ سر تکان داد. ارشادش کردم!! ول کن مثل من هپلی باش. موهایم را ببین شانه نشده است.

 با شنیدن واژه هپلی خنده اش گرفت و دستش را به جلو دهان آورد و خندید. چند بار دیگر این واژه را تکرار کردم و او باز خندید. حجم فشار فضای اتاق در پندارم گویی کاسته میشد

با توجه به گزارش پزشک نیاز به اقدامات جدی تر پزشکی قانونی بود. با پدر کودک که صحبت کردم، چشمش دریای خون بود. می‌گفت هیچ کس نمی‌داند در دلم چه می‌گذرد. دعایش کردم الهی دریای دلت از طوفان غمی که داری بزرگتر باشد. 

نتیجه راوی:

 ۱.گاهی اگر هیچ کاری نمی‌توانیم بکنیم، شاید خنده ای بر لبی اما بتوانیم. از آن دریغ نورزیم. عاقد ازدواج ما هنگام عقد چنین سبکی داشت و با خنده هایی که در جلسه می‌انداخت حجم سنگین فضا را می‌کاست. فضای سنگین و غمبار اتاق کودک در آن بیمارستان با خنده هایی که میزد می‌شکست. طنز و طنازی را چاشنی سخن خود کنیم و در جوف حافظه آن را داشته باشیم.

۲.خودم را هر کار کردم نتوانستم نتوانستم جای آن پدر بگذارم. حجم دردش بالا بود. معمولا برای آنکه خودم را جای کسی بگذارم، در پندارم خود را با مشکل او تصویر میکنم و سپس حس و حالم را بررسی میکنم. در این مورد، تصویر و پنداری که میخواستم جای او بگذارم جایی متوقف میشد و امکان ادامه پیدا کردن، نمی یافت.

 

 پی نوشت:

۱. اظهارات پزشکی قانونی آن بود که کودک مشکلات روده ای داشته است و احتمال ابیوز نیست. 

@parrchenan

قطار

با ریل قطار سابقه ای دیرینه دارم. سال هشتاد و نه بود که از کنار ریل قطار تهران مشهد، سفر شروع کردیم. هر سال قسمتی از مسیر را می‌رفتیم. با ریل قطار و لوکوموتیو و بوق کشیدنشان عجین شده بودیم. حس بیگانگی با او پیدا کرده بودیم. در طول سفر صدها قطار از کنارمان عبور کرد. آن قدر دیده بودیم اش که آشنا میزد. مثل بچه محل ها. آن قدر در طول روز فردی را در محله می‌بینی که آشنا می‌زند و سپس آشنایت میشود. 

قطار، ارادت خود را به من نشان داده بود. در سفرها و رکاب زدن های بعدی مان اما مسیر مان کمتر با قطار پیوند خورد. 

 باری این آشنای قدیمی بود تا آنکه به واسطه قطار به سرزمین محبوب رسیدم. برای همه رسم و رسومات رفتن ها، قطار وسیله حمل و نقل مان بود. دو خط موازی ریل که هیچ‌گاه بهم نمی‌رسند اما صدها نقطه را بهم متصل می‌کنند، ما را هم بهم متصل کرد.

حال به قطار حس دوست و نا دوست دارم. وقتی محبوب را بهم می‌رساند و یا مرا به او، ارادتم به او افزون میشود و اما وای به زمانی که محبوب را از من دور می‌سازد!! شعری از رسول یونان که در روستایی بزرگ شد که قطارها از کنارهای آن عبور می‌کردند و او را شاعر کردند.

 

 

 

من فکر می کنم که فقط عشق می تواند

پایانِ رنج ها باشد

به همین خاطر

همیشه آوازهایِ عاشقانه می خوانم

من همان سربازم 

که در وسط جنگ 

محبوبش را فراموش نکرده است!

 

 

@parrchenan

لنگی

نزدیکهای افطار بود و با چنبر (دوچرخه ام) در راه منزل. عطر نان در هوا پیچیده بود و دو به شک بودم بگیرم یا نه. تصمیم گرفتم در صف پر ازدحام نانوایی قرار بگیرم. چنبر را کناری پارک کردم و در صف نانوایی قرار گرفتم.

خانمی نان گرفت و سوار ماشینش شد نتوانست شیب تند محله را کنترل کند، زد به چنبر و انداخت و از تایر آن رد شد.

 به زور جلوی حرکت ماشین را گرفتم. خانم قبول نمی‌کرد خساراتی به دوچرخه زده باشد. می‌گفت چیزی نیست. چرخ عقب لنگی گرفته بود. چند نفر از صف آمدند دم گوشم: آقا ول کن خانم است دیگر!!

زیر بار حرف نمی‌رفت. می‌گفت از کجا بدانم که قبلاً اینگونه نبوده است. صدایم بالا رفته بود. گرسنگی و تشنگی و عدم تفاهم عصبی ام کرده بود. 

در نهایت به همسرش زنگ زد. با همسرش صحبت کردم و کمتر از یک دقیقه به تفاهم رسیدیم.

فردا صبح اش آمد دوچرخه را تحویل گرفت و برد تعمیر کرد و فردایش آورد. گفت پنج شش جا برده تا بتواند تعمیر کار دوچرخه بیابد.

نتیجه راوی:

۱. گاهی برای رسیدن به یک تفاهم به یک فرد واسطه نیاز است. این افراد واسطه در همه زندگی مهم است.

۲. به مغالطه ی، چون لاغر و کوچک است پس آسیب دیدگی آن نیز بی اهمیت است نیافتیم. همین که برای درست کردن لنگی دوچرخه یک روز گشت، نشان از سختی و مشکل درست کردن داشت. گاهی در این پندار اشتباه ذهنی می افتیم. مثلا به راحتی دلی را می‌شکنیم، در حالیکه درست کردن آن بسی مشکل است.

۳. لوازم دوچرخه به مراتب از لوازم ماشین های ساخت داخل گران تر است، چون کالای وارداتی است و دلاری. درست کردن آن سخت تر است چون تعمیر کارهای کمی در سطح شهر برای دوچرخه است تا انبوه تعمیرگاه های ماشین ها.

۴. چرا چون خانم است باید از حقت بگذری را نمی‌فهمم. 

۵.لنگی یک دوچرخه شاید برای یک ماشین سوار خیلی بی اهمیت باشد، چرا؟ نمیدانم. اما همین وسیله کوچک بی موتور، حمل و نقل یک آدمی است که هزاران کیلومتر در سطح شهر و ایران رکاب زده است.

 

https://t.me/parrchenan