هپلی
گزارش آزار جنسی که از بیمارستان به ما داده بودند و به بیمارستان اعزام شدیم. چیزی شبیه هتل بود با لابی شیک و چلچراغ بلندش.
به بخش اطفال رفته و با کودک مصاحبه کردیم. کودکی غمگین که ارتباط چشمی برقرار نمیکرد. چند بار در حین مصاحبه گفت: آدم بزرگها مرا اذیت نکرده اند و این پاسخش را از روی صداقت ارزیابی میکردم. بیشتر سئوالات را پاسخ نمیداد. در حال کشیدن نقاشی بود. ازش رخصت طلبیدم و نقاشی هایش را نگاه کردم. نقاشی ها حسی از بهم ریختگی روانی نداشت. یک نقاشی ماهی بود که پندارم را پرتاب کرد سالهای پیش. یک اقیانوس بود که یکی از ماهی ها دندان داشت، احتمالاً به نشانه کوسه. و دلم رفت به پیش او...
باری، کودک سخن خاصی نداشت. دیدم مداد رنگی هایش را بسیار مرتب میچیند، پرسیدم خیلی مرتب و منظم هستی؟ سر تکان داد. ارشادش کردم!! ول کن مثل من هپلی باش. موهایم را ببین شانه نشده است.
با شنیدن واژه هپلی خنده اش گرفت و دستش را به جلو دهان آورد و خندید. چند بار دیگر این واژه را تکرار کردم و او باز خندید. حجم فشار فضای اتاق در پندارم گویی کاسته میشد
با توجه به گزارش پزشک نیاز به اقدامات جدی تر پزشکی قانونی بود. با پدر کودک که صحبت کردم، چشمش دریای خون بود. میگفت هیچ کس نمیداند در دلم چه میگذرد. دعایش کردم الهی دریای دلت از طوفان غمی که داری بزرگتر باشد.
نتیجه راوی:
۱.گاهی اگر هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم، شاید خنده ای بر لبی اما بتوانیم. از آن دریغ نورزیم. عاقد ازدواج ما هنگام عقد چنین سبکی داشت و با خنده هایی که در جلسه میانداخت حجم سنگین فضا را میکاست. فضای سنگین و غمبار اتاق کودک در آن بیمارستان با خنده هایی که میزد میشکست. طنز و طنازی را چاشنی سخن خود کنیم و در جوف حافظه آن را داشته باشیم.
۲.خودم را هر کار کردم نتوانستم نتوانستم جای آن پدر بگذارم. حجم دردش بالا بود. معمولا برای آنکه خودم را جای کسی بگذارم، در پندارم خود را با مشکل او تصویر میکنم و سپس حس و حالم را بررسی میکنم. در این مورد، تصویر و پنداری که میخواستم جای او بگذارم جایی متوقف میشد و امکان ادامه پیدا کردن، نمی یافت.
پی نوشت:
۱. اظهارات پزشکی قانونی آن بود که کودک مشکلات روده ای داشته است و احتمال ابیوز نیست.
@parrchenan