جوی ولیعصر

یکی از معدود قسمت های جوی ولیعصر است که در این گرما تهران و بی آبی جوی هنوز سبزِ سبز است و حسی از خوبی را نثار مشاهده گر خود میکند.

جوی ولیعصر قبل ترها اینگونه نبود، درختان ستبر چنار همه خیابان را پوشانده بودند و همیشه آبی از کنار درختان جاری.

این پنداره های ( خاطرات) دوران کودکی ام است.

اما این روزها دیگر در آن آبی جاری نیست. چند سال است شهردارهای گوناگون تلاش میکنند چنارها را بدان باز گرداند اما گویی نمی‌شود.

در بستر خشک جوی، قسمت‌هایی سنگ فرش شده ، قسمت هایی خاکی_ رس که پای چنارهای کاشته شده معمولا هست و بیشتر خاکی خشک است.

اما این قسمت جوی سبز است چون دامنه کوهستان ، چون پای کارِ قله ای.

حتی موشی که در آن میدود را علی رغم حس نه خوبی که از دیدن موش های شهری میگیرم را دوست دارم.

این روزها به خانه که میرسم گاهی از خشمی که بواسطه تغییر جو این خیابان و امنیتی شدن بدست آورده است بهنگام پارک و قفل کردن چنبر ( دوچرخه ام) حس میکنم که فک و دهانم درد میکند، آن قدر که در طی رکابیدن دندان بر هم فشار داده ام.

اما

اما

اما

این نیز بگذرد.

هم‌چنان که آن نیز گذشت

https://t.me/parrchenan

جبر

در پارک مشغول ورزش هستیم اما میبینم آنهایی که با مربی و بلندگو و‌درجا ورزش گروهی دارند لبخندی بر چهره نقطه ای از میدان مرکزی پارک را نظاره میکنند.

معمولاً دوچرخه های مان را در نزدیکی آنها می‌بندیم و اکنون با آنها که گروه صورتی لقب داده این چون لباس های یک شکل صورتی می‌پوشند بیشتر آشنا شده ایم و اینگونه امنیت چرخ ها نیز بالاتر رفته است.

ورزیدن های ما زودتر از آنها تمام می‌شود و میروم چرخ ها را از قفل آزاد کنم و میبینم مردی ریزه با ریشی پر و جو گندمی با یک کلاه بگ و شلوار لی و یک تیشرت قرمز کهنه در سکوی بالای میدان همزمان با موسیقی گروه مشغول رقص و حرکات ریتمیک است.

نگهبان پارک که ما او را چون اصرار دارد که جدی و خشن به نظر برسد، آقای ناظم بین خود در پنداره بایگانی کرده ایم غصب آلوده نگاهش می‌کند و ورزشکاران لبخند زنان حرکات زیبای ریتمیک آن مرد را تماشا می‌کنند.

دقایقی این فضا را مشاهده کردم.

مرد رقصنده که احتمالا کارتون خواب بود و یا اینگونه به نظر می‌رسد به گمانم از هوش حرکتی بالایی برخورد بود با هر آهنگ و حتی کف زدن های ریتمیک ورزشکاران رقص متناسب با آن را به خود می‌گرفت و هنرنمایی می‌کرد. در واقع او از گمان من یک هنرمند ذاتی در این زمینه بود و دارای نبوغ از این جنس هنر.

روزهای بعد خبری از او نشد و نمیدانم سرنوشت او را حراستی ها چگونه رغم زدند.

وقتی که پیرامون آن روز می‌خواستیم با هم‌ورزی ها گفتگو کنیم تلاش می‌کردم آن را مرد رقصنده معرفی کنم که نشان از هنرمندی، باشد تا « آن کارتون خواب ِ» که نشان از طبقه فرودست و حقیرانه دیدنِ« دیگری » است و نگاهیست تحقیری هر چند ناخودآگاه باشد.

باری

این روزها که جای خالی او را در سکوی میدان پارک می‌بینم ، جبر جغرافیایی در پندارم دوباره برجسته شده است.

اینکه اگر این مرد مثلا در فرانسه زیست می‌کرد او را هنرمند و استاد شاید لقب می‌دادند و در کلیپ ها هنرنمایی می‌کرد و شاگردانی احتمالا می‌داشت و نه اینگونه حقیرانه که مفتخر زیست می‌کرد اما حالا در این جبر جغرافیایی و این سرزمین اما از لونی دگر است.

اگر این جبر جغرافیایی را به همه شئون زندگی، از خانواده و فرزند کسی بودن تا شغل و درآمد و همسر و نوع زندگی و... تسری دهیم میبینیم که تا چه مقدار عظیمی این شانس یا همان جبر بوده که زندگی ما را در دست گرفته است و نه تلاش و استعداد و تکاپوی خود لزوماً.

پی‌نوشت‌:

تابستان را دوست دارم چون کارتون خواب ها هر جا در هر زمینی اراده کنند می‌توانند بخوابند و از سرما به خود مپیچند، هرچند که زمین سفت باشد. تابستان را اگر صفتی باشد آن صفت سخا است.

https://t.me/parrchenan

وانت

پرچنان:

در خبرها آمده بود گرم ترین روز سال است و خرید زیادی را در بازار انجام داده بودم و منتظر وانت، که با یک وانت مزدای خسته توافق کردم.

بارها را سوار کردیم و راه افتادیم. راننده تاکید داشت مسیر را به او بگویم، پس از دقایقی گفت سواد ندارد و نمی‌تواند چیزی بخواند و پرسشی سخن را ادامه داد که، میدانی چرا؟ چون بی پدر و مادر بزرگ شدم.

گرمای آفتاب که به مغز سرم خورده بود رخت بر بسته بود و از سنگینی کالاها که سبک شده بودم سخنش را ادامه دادم که چرا؟ و گفت پدر و مادرش در حادثه ای کشته شدند و تا نوجوانی نزد خواهرش بزرگ شد.

میخورد بیش از پنجاه داشته باشد. کمی خود افشایی نیز من کردم، گفتم: سالهای سال در بهزیستی و مربی کودکان بی سرپرست بودم و دیده ام خیلی از بچه ها که مشکلی چون شما داشتند اما هیچ یک از اقوام سرپرستی آنها را بر عهده نگرفتند.

گفت شوهر خواهرم مرد خوبی بود، اما یک روز در بازی فوتبال پسر خواهرش که هم سن او بود به بچه محل ها گفته او بچه صغیر است و از آن زمان به بعد او تصمیم گرفته بود مستقل شود.

« از صبح تا شب مثل سگ تا همین الان کار کرده ام» سخنی بود که از دل برآورد و بر زبان راندش.

دقایقی گذشت و قرآنی که روی داشبورد ماشین گذاشته بود را در آورد و گفت به این قسمت می‌دهم چیزی که می‌گویم را به کسانم نمی‌گویی؟ مثلا شماره پلاکم را ذخیره کنی و بگردی دنبالشان.

خنده ای زدم یعنی بابا آخه این چه حرفیه؟

گفت دهه شصت بود که از کار و کاسبی، انتهای شب به خانه باز می‌گشتم.

در ضمن این نکته را بیان کنم که راوی و قصه گویی فوق العاده بود آقا کاظم ، راننده وانت.

در بین زباله های نزدیک محل زندگی صندوقی دیدم، نظرم را جلب کرد، وقتی که نزدیک آن رفتم دیدم کودکی درون آن است.

برداشتم و بردم خانه

آقا کاظم چشمانش خیس شد و با دستمال کاغذی چشمان نمدار خود را پاک کرد.

به قدری زیبا مواجه خود و همسرش را با این کودک را در آن شب بیان کرد که بسی لذت بردم.

اقدس خانم همسرش وقتی کودک را دیده گفته است چیست این؟ نکند یک زن دیگر داری و اما او داستان نوزاد را و یافتنش را شرح می‌دهد.

تصمیم میگیرند آنها که فرزندی هنوز نداشتند آن را برای خود بردارند!!

فردا صبحش به امامزاده صالح می‌رود و خرید کودک و شیرینی میکند اما هنگامی که باز میگردد، جلو در منزل پاسبان و سرباز شهربانی را میبیند و از او می‌خواهند که با نوزاد به شهربانی مراجعه کنند.

او به همراه همسر و نوزادش به آنجا مراجعه می‌کند و ریس شهربانی به او توضیح می دهد که این کودک باید در اختیار بهزیستی قرار گیرد و برای تو نیست.

آقا کاظم در حالیکه دوباره چشمش نم اشکی گرفته بود ادامه می‌دهد که بچه را محکم‌تر بغلم گرفتم و گفتم نمیدهم. ریس شهربانی خشمگین میشود و‌ شروع به فحاشی و ضرب او میکند. آقا کاظم در حالیکه با دست نشانم می‌داد می‌گفت محکتر بچه را بغلم گرفتم و هر کار کرد بچه را ندادم،

و گفت پس از ساعتی ریس شهربانی آمد و رویم را بوسید!! متعجب شدم که این کار یعنی چه؟ لباس و شلوارم را عریان کردم گفتم ببین کبود و سیاهم کردی، این بوسیدن پس چه معنی میدهد؟

گفت فردا به آدرسی که میدهم با مامور می‌روی و همین مقاومت را برای هر کسی که آنجا بود انجام می‌دهی.

آدرسی که آقا کاظم میداد درست بود و مربوط به این نوع دادرسی ها میشد.

در نهایت در حالیکه خنده گریه میزد گفت بهم دادن و یکسال بعد نیز اجازه شناسنامه را هم دادند.

آمپر ماشین بالا رفته و اشک های آقا کاظم تلاش داشتند حرارت ماشین را کاهش دهند.

رو کرد به من و با گریه گفت نامش را هدیه گذاشتم، چون هدیه خدا بود.

اینجا بود که بغض خودم نیز به چشمم رسید و سرم به سمت شیشه ای که تا نصفه پایین کشیده بودم کردم تا باد پر حرارت و گرم به چشمانم بخورد و اجازه سُریدن نیابند آن اشک ها.

آقا کاظم تا به مقصد هفت هشت روایت دیگر که بهم ربط داشتند تعریف کرد و نفهمیدم کی به مقصد رسیدم. روایت هایش به گونه ای بود که باور پذیر نبود اما باور پذیر میشد. نمیدانم چه مقدار واقعی بوده یا خیالی.

اما از این رو با من این موضوع را مطرح کرد که در داستان هشتمی نیاز به مشاوره فردی داشت که این کاره باشد و مشکلات حقوقی احتمالی را بررسی کند.

شاید داستان های دیگرش را به مرور نوشتم.

تا شب و هنگام خواب و فردا صبحش هنگام دویدن سحرگاهی پندارم درگیر روایت های آقا کاظم بود. اینکه چگونه داستان اینگونه پش رفته است.

به گمانم مهمترین دلیل برای این رفتار عجیب آقا کاظم این بوده که خود یتیم بوده و از کودکی با آن فقدان بزرگ شده و وقتی نوزاد را دیده یک همذات پنداری کامل با کودک یافته و داستان اینگونه جلو رفته است.

من کتابهای مقدس را همه را نخوانده ام ، اما به گمانم قرآن نسبت به اخلاف خود یعنی تورات و انجیل سفارش بیشتری به ایتام دارد و آن نه آیا زندگی شخص محمد بن عبدالله و یتیم بزرگ شدن او است؟ تجربه زیسته او در آیات کتابش رسوخ کرده است ؟

ماشین داغ کرد و کنار اتوبان ایستاد اما همان معجزه زندگی آقا کاظم ، رخ نشان داد، مامور شهرداری از پشت درخت بیرون آمد در حالی که فضای سبز کناره اتوبان را با شلنگ قطوری آبیاری می‌کرد، شلنگ پر آب را به رادیات ماشین گرفت و آمپر پایین آمد.

داستان آقا کاظم، نوع روایت گری خاصش هنوز پندارم را درگیر کرده است و اینکه این یک روایتی از واقعیت بود یا خواب و رویا و قصه ای؟

https://t.me/parrchenan

تاسف

فیلم جان ویک چهار را دیدم و برعکس انتظارم از آن خوشم آمد!!! فیلمی سورائال که یک نفر صدها نفر را میتواند بکشد، یک تنه هزار کاره است و سراسر متضاد با واقعیت اما از آن خوشم آمد!! ، سه ساعت فیلم بود اما باز از آن خوشم آمد!!

و همین برایم عجیب بود.

نمیدانم چرا؟ و اینکه چهار قسمت از آن ساخته شده احتمالا نشان از استقبال جهانی آن دارد. اما چرا باید چنین قصه ای را خوشم بیایید؟ اگر بخواهم این پرسش را عمومی کنم چرا نوع انسان از این نوع قصه ها خوشش می آید؟ مثلا قصه ای چون داستان رستم و قصه های اساطیری که هنوز در بافتار انسان قصه ساز حی و حاضر است؟ ریشه های این ماندگاری، این خوش آمدن در کجای قصه انسان نهفته است؟

###

در حال رکاب زدن بودم که صحنه بی‌نهایت تاسف آوری را دیدم ، ابتدا با خود گفتم از آن عکس بگیرم اما دیدم حتی این هم نمی‌توانم. چند نفر زباله گرد که من دو نفر آنها را مشاهده میکردم و رُخشان زیر پانزده سال میزد زیر پل روی جوی ولیعصر پایین تر از تقاط زرتشت خوابیده بودند.

چند صباحی است به واسطه درختکاری بستر جوی را با خاک پوشانده اند و آنها در زیر پلی که از کوچه به ولیعصر می‌رسید خوابیده بودند.

فضای پل بین نیم تا یک متر میباشد و حضور انواع حیوانات موزی بخصوص موش، و انواع آلودگی و زباله های بجا مانده از بالای خیابان تا به آنجا امر طبیعی آن فضا است و از این که می‌دیدم انسان های فارغ از جنس و رنگ و نژاد و طبقه در این فضای بشدت غیر انسانی خوابیده اند، دردم گرفت.

احتمال میدهم به این دلیل آنجا خوابیده بودند تا از دست مأموران شهرداری و غیره در امان باشند.

انتظار نداشتم با چنین صحنه ای در این منطقه روبرو شوم.

این روزها فقر از بالا تا پایین شهر چون سیلاب در حال بالا آمدن است و حتی پاچه های بسیاری از ما را که در این گمانیم که طبقه متوسط هستیم را خیس کرده است.

https://t.me/parrchenan

وانت

اجناس را بار وانت کردم و سوار شدیم. همین که راننده خواست بپیچید به خیابان اصلی یک شعر از حافظ را زیر لب زمزمه کرد:

غیرِ این نکته که حافظ ز تو ناخشنود( تاکیدش بر این واژه بود) است

در سراپایِ وجودت هنری نیست که نیست

هنوز به میدان نرسیده پرسشی که با شنیدن این بیت در کاسه سرم وُل ول میخورد را ازش پرسیدم:

انگاری با حافظ خیلی دم خورید؟

از حال خودش بیرون آمد و متعجبانه مرا نگاه کرد.

بیت حافظ را که سر پیچ خوانده بود را برایش بازگو کردم و سری تکان داد و تا رسیدن به مقصد برایم شعر و شعر خواند.

سالها در انجمن شهر سبزوار رفت و آمد داشته و این دانش وسیع را از آن روزگار بر پنداره اش ثبت کرده بود. یک شعر از سروده های خودش نیز خواند که به معنای دقیق کلمه مناسب این روزگار بود و با بافتار روانشناسی اجتماعی جامعه هم راستا. به نوعی درماندگی آموخته را تداعی می‌کرد .

از سعدی و زبان ساده او گفت این که از پس هفتصد سال زبان مان به سادگی زبان شعر سعدی به تازگی رسیده است. شاعران محبوبش اما بهار بود و ایرج میرزا.

از این مقدار دانش و شعر اندوخته اش بسی آموختم و لذت بردم، برای من حضور در آن وانت حکم کلاس درس را داشت.

با خود در این اندیشه بودم اگر حافظ در زمانه ما بود شاید او هم با یک وانت مشغول به کار بود، با توجه به گیری که به نظام های دینی و سیاسی داده است بعید میدانم به نان های پر مایه دولتی می‌رسید و مثلا مسئول کانون پرورش فکری کودکان میشد!!

از اینکه با آقای شاعر دانا و لا ادری مشغول پایین آوردن اجناس بودم شاد بودن و در خیالم که با حافظ گویی مشغول بدین کارم:

شعری از شاعر سبزوار حسن دلبری برایم خواند سخت زیبا:

دوگام مانده به هم، سيبي از هوا افتاد

چه اتفاق قشنگي ميان ما افتاد

دو گام مانده به هم، لحظه‌ها طلايي شد

فضا پر از هيجان‌هاي آشنايي شد

نه حزن ماند و نه حسرت، نه قيل و قال و نه غم

سکوت بود و تماشا، دوگام مانده به هم

زمين پر آينه شد، زيرگام ما دو نفر

فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر، درهجوم هم گم شد

دو گام مانده به هم،ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقي اين است

رسيدن و نرسيدن، چقدرشيرين است...

یک سخن مشهور سقراط را از پس سال‌ها شنیدن برایم تفسیر کرد:

اولین ندانم گرای (اَگنوستیسیزم )تاریخ و بزرگترین آنها سقراط بود با این جمله: دانم که نمیدانم.

هیچ گاه ان جمله را از این زاویه ننگریسته بودم.

و در پایان غزالی از زبان خود شاعر که در فایل پیوست میگذارم.

https://t.me/parrchenan

آزادی

آزادی زوایای پنهانی دارد همین واژه که از انقلاب ۵۷ تا به همین اکنون، بازار خواهندگانش کساد نشده است.

در پست پیشین پیرامون گزارش دوچرخه لایه پنهان تری از این واژه را شرح دادم. به گمانم اینکه آزادی را در حد پوشش اختیاری بیان کردن، جفای به معنا و مفهوم این واژه باشد.

در این جستار تلاش میکنم لایه زیرین تر از این واژه را در زیر شعار زن زندگی آزادی بیان کنم:

مسابقات بوکس محلات بود و عزیزی از آشنایانم تماس گرفت که اگر میتوانم بروم مسابقه پسرش را ببینم چرا که او به عنوان مادر، قیم و ولی فرزندش اجازه حضور در سالن را ندارد!!!

چرا؟ چون او یک زن بود و در تفسیری بنیادگرایانه زنان نباید پوشش نیمه لخت مردان را نظاره گر باشند ( اینکه از تلویزیون ببیند گویا در تفسیر سنتی مشکلی ندارد یا مجبور شده اند به چنین تفسیری برسند)

زن در این روایت آزادی آن را نداشت که مسابقه ورزشی پسرش را ببیند.

حال چه مقدار خانواده های هست که به دلیل جدایی یا مرگ شوهر یا ترک خانه توسط مرد، سرپرستی خانواده با زن افتاده است اما او همچنان پاگیر تفسیر سنتی از زنان است و آزادی آن را نمی یابد که نقش والد، تربیتی، مراقبتی خود را به درستی ایفا کند.

وقتی که در پست پیشین از سبک زندگی تنها سخن رفت این نوع سبک زندگی یعنی سبک زندگی « زنان بی حضور مرد» را نیز میتواند شامل شود و با توجه به گسترش خانواده های سرپرست زن، با توجه به نقش مراقبتی تربیتی والدی، میتوان مطالبه گری کرد آزادی ورود زنانی از این دست را.

در واقع آزادی در بطن و لایه های پنهان خود به این‌جا ها که بسیار کارکردی هستند و برای انسجام و رشد جامعه لازم است سَرَک می‌کشد و رُخ نشان می دهد.

حُسن عمومی کردن این نوع سبک زندگی و بیان عمومی ، آن است که به این نوع از خانواده ها و افرادی که زندگی تنها را برگزیده اند، اجازه مطالبه گری مجال سخنوری پیرامون خود را میدهد.

پی نوشت:

این تفسیر بنیاد گرایانه را با عکس دسته جمعی رهبران اصول گرا به همراه ورزشکاران زیبای اندام که در حداقلی ترین پوشش ممکنه هستند قیاس کنیم تا پوک بودن تفسیرهایی از این دست بیشتر معلوم گردد.

۲. در جاده‌ها و سفرها اگر خانواده ای دیدیم از این دست یعنی مثلاً زنی راننده به همراه فرزندش یا زنی تنها مشغول رانندگی امکان بهتر را برایش مثلاً با رانندگی مطمین تر فراهم آوریم.

۳. در کل شهر پلاکاردهایی برای تجمع بزرگ مردمی!! عفاف و حجاب برای چهارشنبه ساعت ۱۷.۰۰ در یکی از میادین تهران از ابتدای هفته نصب شده بود اما از دیشب هر چه بیشتر پیرامون این تجمع در تهران میگردم کمتر خبر و عکسهایی از تجمع انبوه می یابم! و این برایم پرسشی را مطرح میکند: آیا در این تهران چند میلیونی اندازه یک استادیوم والیبال!! نیز دیگر جمعیت مشتاق به این نوع ایده ها، که ۳۲ ارگان و وزارت کشور و پلیس و وزارت ارشاد و ... بر آن هر روز و هر روز تأکید می‌کند وجود ندارد؟

https://t.me/parrchenan

شرحی مختصر بر گزارش برنامه دوچرخه

از رویا تا شروع سفر

از آمستردام تا سنگلج با دوچرخه

شرحی مختصر از این گزارش برنامه ها:

تا به حال به این خانه ( پدر دکتر حسابی)نرفته بودم و این گزارش برنامه بهانه ای شد جهت مشاهده این خانه. این خانه در نزدیکی کوچه کلیسا واقع شده است که این کوچه اولین مواجهه من با یک کلیسا بود. چرا که منزل پدر بزرگ مادرم آنجا بود و همیشه در کودکی خود حیران بودم که این کلیسا اینجا چه میکند؟

شاید در داستانی جدا آن را نوشتم.

گزارش پیرامون دو سفر بود

اولین ، گزارشِ فردی به نام تام بود که از آمستردام هلند شروع به رکابیدن کرده تا به ایران. جوانی بیست و هشت ساله که سفری چهار ماه را آغازیده است. از سفر تنها گفت و اینکه پیرامون گفتگویی با یک فرد در سفر آمریکا جنوبی جرقه این سفر در پندارش کلید خورده است. آنچه در گزارش او برایم جلب توجه می‌کرد، آن بود که ارتباط خانوادگی قوی ای، گویی بین او و والدینش حاکم است، از لحظه خداحافظی با مادر و پدر و مادربزرگ و خواهرش گفت و چند بار دیگر پای خانواده اش را به قصه سفرش باز کرد و این برای منی که حکومت این داستان را در پندارم شکل داده که غربیان چون ما خانواده دوست نیستند جالب بود. بخصوص که این روزها حاکمیت خانواده را به حجاب و خانواده گره زده است و بی حجابی را گرگِ خانواده !!! نشاندار کرده است. او حمایت خانواده اش را در سفر داشت و نشان از رشد سالم در محیط گرم خانوادگی داشت.

گزارش دوم را یک خانم معمولی ایرانی ارائه کرد.

معمولی یعنی واقعا معمولی

خانمی نسبتا تُپل، با یک دوچرخه کاملا معمولی، با یک گزارش آماتور و نه حرفه ای و عکس‌های سلفی و معمولی .

اما این معمولی بودن او بود که گزارشش را که آماتوری و نسبتا ضعیف بود را اتفاقا خاص و قوی !! می‌کرد.

اینکه زن های معمولی نیز می‌توانند تنها، به سفر بروند. سفری از جنس دوچرخه و روبرو شدن با حداکثر فضا و مکان و مردم با حداقلی از ثُبات.

گزارش سفری سه روزه و تنهای تنها در شمال را معمولی و نسبتا ضعیف ارایه کرد.

خوب چرا با این همه معمولی و حتی ضعیف، این برنامه را نقطه قوت داستان میدانم؟

چرا که به زن ایرانی، زن معمولی ایرانی بخصوص در این یکسال زن زندگی آزادی نشان داد که می‌تواند «تنها» به سفر رود.

این تنها سفر کردن آن هم با دوچرخه در هر دو گزارش نقطه مشترکشان بود.

اما نشان دادن زندگی، نشان دادن سفر به عنوان بخشی از زندگی در سبک زیست تنها برای امروز ایران بسیار بسیار مهم است.

چرا که خانواده و افراد بسیاری این سبک از زندگی را برگزیده اند اما به دلیل قواعد کهن و سنتی هنوز نتوانسته اند به سبک زندگی کامل خود دست یابند.

چرا که بسیاری از ماها معمولی هستیم.

این گزارش یک تابو شکنی بود از جهت این زنان معمولی تنها، شاید تپل، بدون ماهیچه های خیلی قوی، دوچرخه ای نه برند و... که بدنبال رسیدن به آزادی از ابعاد گوناگون و زاویه های پنهان این واژه هستند

به دست اندرکاران این انجمن تبریک می‌گویم که به کمک این برنامه به لایه های زیرین از واژه آزادی در اجتماع پرداخته بودند.

پی نوشت:

همیشه از حضور در برنامه ها و انجمن ها که در حوزه شهروندی است( و نه ایده و ارزش های مطلق طلبی) حس بسیار خوبی میگیرم

https://t.me/parrchenan

پوزش

در زیر تیغ هرم آفتاب با موتور به همراه برادر در خیابان هستیم که مسافر یک تاکسی بی هوا در را باز می‌کند و برادرم موتور را کنترل کرده و پخش زمین نشدیم و در کناره جدول خیابان اما متوقف می‌شویم.

خشمگین از این حرکت مسافر با حمله ای پرسشی می‌گویم: احمقی؟

و او همچنان ما را نگاه می‌کند. راننده می‌گوید من پشت چراغ توقف کرده بودم و مقصر خودتان هستید.

مکان میدان هفت تیر است و به او حالی میکنم که تو وسط چهار راه در حال پیاده کردن بودی و باید بعد از چراغ و محل خط عابر پیاده، مسافر سوار و خالی کنی که برادرم را هل میدهد و می‌گوید به ماشین آسیب زده اید. آفتاب شدید و گرمای این هفته اجازه عقلانی بودن نمی‌دهد و او را هل می‌دهم.

این هل و آن هل حساب زور آزمایی و رفتار نه انسانی و بیشتر حیوانی را به شرعت مشخص میکندو تماس فیزیکی مان قطع میشود و میگوید به پلیس زنگ میزنم. رفتارمان دوباره مدنی می‌شود و استقبال میکنم. موتور روشن نمیشد و مشغول آن بودیم. دقایقی بعد اشاره کرد که حضور پلیس نیاز نیست و برویم، خشم او به یک حساب و کتاب و محاسبه عقلانی تبدیل شد و تصمیم ختم ماجرا را گرفت.

موتور ما نیز درست شد و به سمت مقصد رفتیم، در راه تی‌شرت نویی خریده تا برادرم لباس پاره شده اش را که به آینه موتور گیر کرد و پاره شد را عوض کند.

شبا هنگام که به این حادثه می اندیشیدم از هل دادن راننده شرمگین شدم. رفتاری ناپسند بود و غیر شهروندی و غیر انسانی.

مهمترین دلیل برای آن به گمانم گرمای آفتاب بود که احازه عقلانی اندیشیدن و رفتار کردن را از من گرفت.

و شاید به همین دلیل مسافر نیز در ماشین بی کولر را در جای نامناسب گشود تا از اتاقک گرم ماشین رها شود.

این روزها در گرمای روزانه که هستم با خود زمزمه میکنم که اگر خشمی تو را فرا گرفت عامل تشدید کننده آن گرماست، این نکته را در نظر بگیر.

نتیجه‌گیری:

۱.به عنوان یک شهروند از عموم شهروندانی که این نوشتار را خوانده و از این رفتار و حادثه آگاه شدند پوزش می‌طلبم که رفتار درست را انجام ندادم

این موضوع را با سر افکندگی عمومی کردم تا نسبت به امکان های مشابه و این چنین رفتار درست را در آینده انجام دهم.

۲. مراقب گرمای تابستانی و اثر آن بر کنش و اندیشه و پندار و کلام خود باشیم

https://t.me/parrchenan

دو جستار

پرچنان:

در مراسمات مرحومی که از آن در جستار پیشین نوشتم، فردی بود که کمک حال در خدمت رسانی به مهمانانِ خانواده متوفی بود.

جوانی حدودا در دهه سی و چهل زندگی، قد بلند، آرام و ساکت. برای مهمان های تازه وارد چای و خرما و حلوا می‌گرفت، لازم بود چیزی را جا به جا می‌کرد و همه اینها را در نهایت سکوت و آرامش انجام می‌داد.

بعدتر یکی از حضار به من توضیح داد که به تازگی از فنلاند به ایران آمده و کمتر از دو هفته دیگر بدان جا باز خواهد گشت. در آنجا در سطوح عالی در رشته ای مخصوص همان کشورهای اسکاندیناوی در حال تدریس است .

فرصت و وقتی نبود که بتوانم با او گفتگو و تأمل دو نفره و دوستانه ای داشته باشم، از این رو یک تفسیر_ قصه از همین مشاهده ای که داشتم را بیان می‌کنم که بیشتر به قصه شبیه تر خواهد بود تا واقعیت.

به گمانم او دلتنگ «مای» جمعی بود که در آنجا آن را یافت نکرده بود. از این رو خود را چون تخته چوبی بر روی دریای عواطف و احساسات که از باران تک تک حضار حاصل میشد رها کرده بود. در واقع او داغدار مرحوم نبود. او دلتنگ در حضور بود.

این مایِ جمعی که احتمالاً در آن سرزمین از آن کم تر بهره بوده است( احتمالاً به دلیل زبان)

این ما، همانی است که ممکن است در ظِل گرمای تابستان در آن حاضر باشی و خیس از عرق و در حزین تسلیت ها اما لذت ببری و این ما را درک کنی و آورده است از این سفر دو هفته ای دقیقا همانی باشد که میخواستی.

وزن این « ما» را هیچ فردی نخواهد فهمید جز آنکس که از « مایی »که در آن رشد و نمو کرده, نفس کشیده چون ماهی در آن غوطه‌ور بوده، فاصله گرفته باشد.

این ما، پدر و مادر، برادر و خواهر، اقوام و خویشان، نیست، و همه اینها هست، بقال محل، سرویس کار ساختمان، خدا قوت کوهنوردان آخر هفته ها، چونه زدن با کاسب، گِله و شکایت از گرانی و ترافیک، فحش دادن به سیاست های ابلهانه حاکمیتی و... هم هست.

https://t.me/parrchenan

چند صباح قبل در محله مان فردی متوفی شد که فرزندان او را می‌شناختم. در اعلامیه ترحیم او قید شده بود شاهزاده ...، بعد از مداقه متوجه شدم با توجه به نام خانوادگی که دارند احتمالاً به یکی از شاهزادگان عصر ناصری دوره قاجار می‌رسند.

ترحیم متفاوت و خاصی گرفته بودند و نتوانستم در آن شرکت کنم ، تقریبا بی صدا و کم جمعیت.

تفسیری که از این اعلامیه ترحیم و رفتارهای سوگواری آن داشتم آن بود که گویی نشان، «از خاص بودن ما» میدهد. ما شاهزادگان، ما سید ها، ما خاص ها، و همه شما رعیت ها.

با خود در این گمانم این نام ها و پیشوند ها که از گذشتگان دور‌ یا نزدیک به ما رسیده و ما را حامل آن قصه کرده است احتمال رهزنی دارد. احتمال آنکه به این باور خاص بودگی برسی و در نتیجه تنها شوی. منزوی شوی نگاه از بالا به پایین داشته باشی، توجیه کننده رفتار نامطلوب شود( خرافه سید ها جوشی هستند) و ... در نتیجه تو را از رشد و شکوفایی از استعلایی شدن از رسیدن به فضیلت باز دارد

اگر قرار بر ریشه باشد ریشه همه ما بر روی درخت می‌زیست و هنوز امکان علمی آن هست که ژن های از اجداد نخستی ما( استرالوپیتکوس آفارِنسیس) که جد مشترک انسان و شامپانزه بود در ما نفس بکشد.

کارکرد این نوع پیشوند ها را هم از لحاظ علمی و تبارشناسی هم تاریخی و مدرنیته، پایان یافته می‌دانم.

پی نوشت: یکی از عملکردهای صدا و سیما و سیاست های این ده ساله اتاق فکر حاکمیت آن بوده که قاجاریه را نسبت به پهلوی در رتبه بالاتری قرار داده و به نوعی آن را تکریم می‌کند ( به واسطه سریالهای ساخته شده) چرا که نزدیکی بیشتری به این سلسله بخصوص از لحاظ ایده وجود دارد. از این رو بر عده ای این گمان حاصل شده که شاهزاده قاجاری بودن و آن را عیان کردن حسن محسوب میشود.

https://t.me/parrchenan

دارآباد به توچال

بعضی کنش ها، از جنس چالش با خود است. مرزهای خود، عمق های عمیق خود را کشف کردن، زاویه های پنهان پنداری خود را واکاوی کردن ، نور به قسمت های تاریک انداختن. یافتن خودی غیر از آنچه من می‌پنداشتی، غریبه ای داخل خود و او را آشنا کردن با من.

برای من این چالش اگر بخواهم با زبان ریاضی بیان کنم معمولاً در یک معادله سه مجهولی بروز و ظهور می یابد.

مجهول اولی: کنشی طولانی از فعالیت جسمانی، سلول های دائم متحرک عضله، انقباض و انبساط لحظه به لحظه ماهیچه ای و هماهنگی گام و تنفس و ضربان قلب

مجهول دوم: حضور در بین دوستان و گفتمان با دوست، بده بستانی از سخن و شنیدن و اندیشیدن بدان

مجهول سوم: خلوت با خود و پنداره های خود در بین لحظات طولانی حرکت و گفتگو که به مونولوگ با خود تبدیل میشود.

این معادله سه مجهولی در مسیری طولانی تا رسیدن به هدف یا مقصد باهم تعامل پیدا میکنند و تو را در چالشی خود خواسته رها می‌کنند. در این چالش ، گاهی عواطف و احساساتی چون، خشم ، خستگی، شادی و صفاتی چون صبر، بردباری، شجاعت ، ایثار و... را با خود همراه یا از آنها دور میشوی

اینالش معمولاً در برنامه کوهنوردی نه به قصد قله ای مشخص که به نیست پیمایش یک خط الراس از این قله تا بدان قله هدف گذاری می‌شود.

که نتایج روانی روحی آن برای من به مراتب بیش از جنبه های جسمانی آن است.

ما این هفته خط الراس دارباد به توچال را پیمایش کردیم و از اینکه زیر اخرین قله هدف گزاری شده می‌دیدم سرو‌چمان از من سر حال تر و قبراق تر است، حیران و خرسند بودم.

https://t.me/parrchenan

مرگ

انسان بزرگی از آشنایان ما تصادف کرد و کشته شد، او برای من الگویی از فضیلت بخشایش، نیکوکاری و دَهِش بود. بسیاری او را بدین صفت می‌شناختند، اما برای من صفتی دیگر از او نیز الگو بود، فروتنی.

اگر بخواهم فروتنی را در انسانی بجویم در خاطره هایم او برجسته میشود.

اما الگو چیست؟ و آیا لازمه زیست انسانی هنوز الگو برداریست؟ به گمانم بلی، انسان ها به همان دلیلی که در مدنیت انسانی می‌شوند ، در مواجهه با دیگری، فضیلت مند و یا رذیلانه می‌شوند نیازمند الگو هستند، بخصوص الگو های دمِ دست و دارای دَم.

فریدونِ فرّخ، فرشته نبود

ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود

ز «داد» و «دَهِش» یافت او نیکویی

تو داد و دهش کن، فریدون تویی

من بعضی از مرگها را مراسم سوگواری خصوصاً خاک‌سپاری می‌روم.

اول بار که از مرگی شوکه شدم ، دوستی جوان را از دست داده بودم در ابتدای جوانی، باور آنچه که او دیگر او نیست و نیست یعنی چه را نمی‌کردم، اما در این میانه زیستنم مرگ را باور دارم چون لحظه بازدم، چون اکسیژن در هوا. شوکه شدن گویا که دیگر نه.

معمولاً خبر مرگ برای انسان، رفتاری از کاهلی میآورد چرا که او را با پرسش لخت و عر و عریان و برهنه ی « که چی؟» روبرو می‌کند و گویی یک دکمه پاز ، دکمه توقف، را در زندگی کلید می‌کند ، اما برای من نه، به زندگی حریص تر میکند و این حریص شدن خود را در فعالیت های جسمانی بیشتر یا شدیدتر معمولاً بازنمودی می یابد. شاید بدین معنی که: حالا که نیست شدن چرا کم؟ بیش از بیش، نوشا نوش.

کتابی این روزها مشغول مطالعه هستم درباره فضیلت( رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ)، یک فصل آن پیرامون سپاسگزاری است و در این فصل درباره سوگواری چند خطی وجود دارد، سوگواری نه از جنس آداب و رسوم، نه از جنس فقدان و جدایی از جنس فضیلت‌مندانه، رفتاری فاضلانه. شما را به خواندن چند سطری از آن دعوت میکنم:

« مسئله قبول آن چه هست، بنابراین قبول آن چه نیست و دوست داشتن آن به همین صورت در واقعیت آن در ابدیت آن: بحث گذشتن از رنج جان‌کاه از دست دادن به شیرینی دلپذیر خاطره، از سوگواری انجام دادنی به سوگواری انجام شده است « خاطره ی حق ستانده آن چه انسان از دست داده است» از بریدن به قبول کردن از رنج به شادی از عشق پاره شده به عشق آرامش یافته است. اپیکور می‌گفت: خاطره ی دوستِ از رفته شیرین است سپاسگزاری همین شیرینی است. با وجود این رنج در ابتدا قوی تر است: چقدر هولناک است که او مرده باشد چگونه میتوانیم این مطلب را بپذیریم؟ به همین خاطر است که سوگواری لازم است به همین خاطر است که دشوار و دردناک است ولی شادی علی رغم همه این ها باز میگردد: چقدر خوب است که او زندگی کرد! کار سوگواری ، کار سپاسگزاری.»

بستگی به خاطرات که با مرحوم داشته ای،کم یا زیاد، با او در سوگواری سپاس میگویی و جسمش را به طبیعت باز می‌گردانی.

سوگواری‌ از جنس سپاسگزاری است و عنصر پنداره ( خاطره) در آن پُر رنگ است، اصولاً گویی انسان و خاطره سازی هایش است که او را انسانی تر می‌کند، خاطره سازی و نه خاطره بازی! که اولی کنش گر است و در دومی در جا زدن در گذشته.

بازگردم به آشنای کشته شده

او که نیکو کار بود و اهل داد و دهش و البته فروتن.

جاده خراب، ماشین های با استناندار پایین که همه دلایل حاکمیتی دارد و از آثار رفتارهای نه بخردانه، و این یعنی سیستم آیا در این نیست شدن ( مردن) سهمی دارد؟

او که جهت رسیدگی به خانواده های تحت پوشش مرکز نیکوکاری در غرب کشور می‌رفت آیا نمی‌توانست با مراکز و سیستم های حاکمیتی آن منطقه در رابطه باشد و از آنها بخواهد بازدید های مربوطه را انجام دهد؟

شاید نا آگاهی از مراکز خصوصی و دولتی، عدم ارتباط بین مراکز، عدم اعتماد خصوصی ها به دولتی ها و حتی بنزین ارزان!!! همه دست به دست هم می‌دهند تا داستان اینگونه اتفاق افتد.

https://t.me/parrchenan

دو جستار

پرچنان:

پوزش از خوانندگانم که تاخیر پرچنان افزون شد.

این روزها تلاشم بسیار شده است و فرصت نوشتنم اندک. کلا تابستان ها جنب و جوش و کنش هایم بیش از فصل های دیگر است و معمولا وزن کم میکنم.

باری چند روز پیش از بازار باری داشتم که با وانت به سمت مقصد می آمدیم. یادم باشد این وانتی چند داستان داخل خود دارد به مرور آنها را بیان کنم

در گرمای تابستانی عرق ریزان بار را داخل وانتِ خسته او جا کردم و داخل نشستم. راننده وانت گفت آتش است که از آسمان می‌بارد. تشنگی و خستگی رمق صحبت نمی‌داد. سری تکان دادم.

کم کم حالم جا آمد و به صحبت هایش کنش نشان می‌دادم. گفت از شش صبح بیرون زده ا م که پریدم وسط حرفش، نجوا کنان، نه اینکه صدا خیلی پُر زور باشد گفتمش باوَرَت می‌شود من از ساعت پنج بیرون زدم.

پاسخی که داد را دوست دارم جمله طلایی نام نهم. از آن جمله قدیمی ها که می‌گفتند با آب طلا باید نوشت.

گفت: باور میکنم، کسی که از آبروش بترسه خاطر زن و بچه و زندگیش را بخواهد، زحمت میکشد

اول کلمه آبرو را آورد، من آبرو را شرافت تعریف میکنم. شرافت در ارتباط انسانی، مهمترین رکن مواجهه با دیگری است بدون آن گویی «انسانی» اتفاق نمی افتد. دوم کلمه که برایم برجسته بود زندگی است. برای زندگی نیاز به تلاش است هر چه زندگی برایت باشکوه تر، تلاش بیشتر و سوم کلمه زحمت کشیدن است. واژه ای که این روزها کمتر آن را در محاوره ها می‌شنوم. زحمت کشیدن واژه ای بود که ما در کودکی و نوجوانی و جوانی مان بیشتر آن را می شنویدیم. گویی حتی این زمانه وزن منفی به خود گرفته است.

باری این روزها که فضای فسرده حاکم روح مملکت شده به آن گفتگو بیشتر می اندیشم.

شاید یکی از عیار ها، آیتم ها، معیار های که برای چسب زندگی میتوان با آن خود را سنجید همین باشد.‌ زحمت کشی و یا شوق برای زحمت کشیدن. برای زندگی زحمت کشیدن.

پی نوشت:

تصویر نامه پایانی یک زندگی که همین روزها به زندگی خود پایان داد.

https://t.me/parrchenan

جنگل

این هفته برنامه جنگل داشتیم، برای من، شمال در این فصل یعنی جنگل و رودخانه و حضور دائم در آب.

برنامه را خیلی توضیح نمیدهم و فقط برداشت خود را از این برنامه بیان می‌کنم:

فضای طبیعت گردانِ جنگل نسبتا شلوغ بود و پوشش بانوان حاضر نیز، به استانداردهای جهانی نزدیکتر و از عیارهای حاکمیتی دورِ دورِ دور.

اما این نکته ای برایم حیرت زا بود که بانوان با این پوششها حداقلی خود احساس امنیت داشتند، رفتاری که حریم فردی شکسته شود، تیکه و کنایه و متلکی پرانده شود و فردی با بی حجابی و شُل پوشیدگی دچار آن شود تقریبا ندیدم و فضای کلی نیز نشان میداد این نوع اتمسفر وجود ندارد. بخصوص که بسیاری جهت کمپینگ آمده بودند و نگرانی از بابت این امر احساس نمیشد. نگرانی بابت تعرض و از این قبیل.

و من به این جمله که از کودکی شنیده و بر دیوارها خواندم که: حجاب مصونیت است فکر می‌کنم که آیا به واقع این چنین است؟ ای کاش حاکمیت این امکان را در خود تولید می‌کرد و این جملات را اجازه راستی آزمایی میداد.

https://t.me/parrchenan

توچال

برای بعضی از کوهنوردان تهرانی قله توچال تهران و صعود به آن از مسیر عرفی اش یک شأن دیگری دارد. یک آن دیگری نسبت به سایر قلل هم ارتفاع اش و چهار هزار متری ها دارد.

به قول مرحوم ثابت قله عشق( البته به این مرحله از شیدایی به این قله هنوز نرسیدم) بخصوص هنگامی که در یال منتهی به قله خود را همچون عقابی میبینی ایستاده بالاتر از همه این شهر و مردمش.

از این رو معمولاً از فردی که اولین صعود به این قله را انجام داده باشد شیرینی طلب می‌کنند.

مسیر صعود و فرود این قله انصافا طولانی و سخت است و نزدیک به بیست و پنج کیلومتر پیمایش دارد، از این رو اگر آمادگی جسمانی مکفی نداشته باشی، له‌له، ترکیده و خسته بر روی قله می‌رسی و نابود و نیست شده و ترکیده نیز پای کار در مسیر بازگشت خواهی بود.

یکی از راه های خوب و موفق و آزمون پس داده جهت آمادگی جسمانی دویدن های روزانه است. در کنار از دو هفته بدن را آماده این نوع برنامه ها میکند.

این هفته به همراه سرو‌چمانم و گروهشان قله توچال را صعود کردیم. وقتی با قدرت پا به قله گذاشت پرتاب شدم بیش از بیست و پنج سال پیش که چهارده پانزده سالگی اول بار این قله را به همراه بابا صعود کردم. خسته و بی نهایت خسته بودم.

یاد همه خاطرات با بابا افتادم، اینکه همیشه نزدیک قله سرعت تند می‌کرد و اشک مرا در میآورد و می فهمیدم هنوز اوست که حرف اول را می‌زند.

این صعود را به سرو‌چمان و دوستانش تبریک عرض میکنم و امیدوارم شما هم شیرینی این صعود را از او بگیرید‌ و بچشید.

https://t.me/parrchenan