موسیقی

در جایی نشسته که درب مترو خراب بود و باز نمیشد. بعد از سه ایستگاه نوایی که مینواخت همه ما مسافران را گرفت، حتی دستفروشان نیز که به واگن وارد می‌شدند لحظاتی توقف کرده و همین که توجه جمع را سوی او می‌دیدند از آن عبور کرده و روزی خود را در ولگن های دگر جستجو می‌کردند.

در کار و ساز و نوای خود خِبره میزد. در لحظاتی هم مبلغ خوبی از مسافران دریافت کرد.

باری

چند روز پیش یکی از بچه های سابقم که در بهزیستی مربی اش بودم پیام داد که یک bitساخته است و برای یک نوازنده کانادایی ارسال کرده و او ازش خریده و به دنبال حسابی خارجی بود که بتواند پولش را به ریال تبدیل کند. با دوستی از خوانندگان پرچنان هماهنگ شدم تا کار انجام شود اما نکته مهم خود این پسر است که دیگر اکنون جوانی برناست.

سالهای سال کارگری از سن چهارده سالگی، با حداقلی از سواد ولی عشق رپ و اِمینِم بود که با اولین موبایل های زیقی آن زمانها و آکارُدهای برنامه ای داخل گوشی در حال ساخت آهنگ میشد و در دلم میگفتم دل خوشی دارد ها!

اما بهم ثابت کرد آنچه ثابت کردنی بود.

با خود در این اندیشه ام که به راستی چه استعدادی در این نوع موسیقی دارد؟

https://t.me/parrchenan

من و کلیدر

من و کلیدر
اولین سال ورودم به دانشگاه، بود که با دولت آبادی و پس از آن کلیدر، آشنا شدم، داستان مفصلی داشت، بعضی جلدهایش را چند بار خواندنم.( در وبلاگ پرچنان، و پیوند کلیدر خوانی، آن سالها را نگاریده ام)
و این که همیشه از کتابخانه دانشگاه امانت می‌گرفتم یا از کتابخانه های دیگر.
اگر قرار بود هدیه ای ناب برای کسی متفاوت، تهیه کنم، آن کلیدر بود و چند بار تهیه کردم، اما خود، آن را نداشتم. چند تن از دوستان چند ساله ام را به واسطه کلیدر و خوانش آن و شِیر کردن بعضی از جملات نابش یافتم. کلیدر رمان نیست، مقاله نیست، فلسفه نیست، اما همه اینها هست کلیدر اوج نئشگی از کلمه است.
و سرانجام، دیشب ،خود در آبانم، کلیدر را هدیه گرفتم.
بعد از این که انار، دون کرده بودم و لذت دانه کردن انار و مزه آن زیر زبانم بود، با هر بار ترکاندن انار و دیدن رنگ یاقوت گون آن، تیره گون آن، سرخ گون آن، به رنگ لبهای آن، در دل حجم سفیدی اش، وبه به ای که از ته دل با دیدن رنگ به رنگ آن میگفتم،
کلیدرـ هدیه خود را گرفتم.
شاید این زمستان کلیدر را چون دانه های انار دوباره خوانش کنم.
این بار کلیدر خودم را.
دلم برای ستار تنگْ گرفته است. برای نئشگی از کلمه.
شاید این زمستان با زورق کلیدر در دریای تنهایی خویش، پارو زنم. کلیدر بخوانم و دلم برای خودم تنگ شود.
اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود
آری:
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
چه گونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای کنم:
انگارکوه کن بودم
من آن زُلال پَرستم در آب گَندِ زمان
که فکرِ صافیِ آبی چنین لجن بودم
غریب بود وگشتم غریب تر
اما:
دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم.

@parrchenan

من گنجشک نیستم

داشتم مرحله پایانی آکادمی گوگوش را می دیدم، نفر سوم انتخاب شد

 آمد از همه تشکر کرد اول از همه از پدر و مادرش،چرایی این کار رو معمولن ما در پرورش در دامن آنها ذکر می کنیم ،اما او دلیل دیگری آورد(او ظاهراً از پدری غیر ایرانی متولد شده و در غرب زندگی کرده است( این جمله را بیشتر برای شناخت فضای ذهنیش و مکان پرورشش عنوان کردم))، او به این دلیل از پدر و مادرش تشکر کرد که باعث شده اند او به این دنیا وارد شود و قشنگی های اون رو ببیند.

یاد حرف مادرم افتادم تو روز تولدم. دادشم یک کتاب برام گرفته بود و تولدم رو تبریک گفت، مادرم گفت این روزها تولد گرفتن ها فرق کرده ، این روز ها کسی که روز تولدش است می یاد از مادرش تشکر می کنه که به این دنیا آوردتش.

 و من با خودم خیلی کلنجار رفتم تا از او به این خاطر تشکر کنم، اما نتونستم.

با این که دیدنی ها و زیبایی های دنیا رو خیلی دوست دارم اما سر جمع که حساب می کنم، می بینم نمی ارزه آمدن در این دنیا و تحمل دردش، ، درد دانستن،درد بودن، درد مردم، درد جامعه، درد انسان، درد خود،درد شناخت، درد آونگ بودن، درد درد و... را تحمل کردن، می شد نیامد و اینها را هم ندید همین طور زیبایی ها را.

 یعنی اگر مثلن این دو روز آخر که می ریم کوه و کمر نبود، اگر چند تا شعر یا کتاب یا.. نداشتم نمی دونستم این درد ها رو چگونه تحمل می کردم.

 اما مادرم، فکر کنم بالاترین درد رو اون کشیده برای آوردن من به این دنیا و اکنون تبدیل به یک نمک نشناسی شده ام که این درد رو نادیده گرفته.

**

کتابی این روزها خواندم به نام من گنجشک نیستم مصطفی مستور .

 بعضی از کتابهای قبلی این نویسنده رو خوانده ام،او را بیشتر یک نویسنده مذهبی خوش ذهن پیدا کرده بودم، اما تو این کتاب می بینم ذهن و اندیشه مذهبی او دستخوش سوالات بنیان بر کن شده است.

این کتاب و کتاب نون نوشتن دولت آبادی را برادرم برای روز تولدم در نظر گرفته بود. با سپاس از سینا.

برش هایی از داستان:

" دانیال رو سوال هاش به کشتن داد. صد بار ، هزار بار به ش گفتم داری زیاده روی می کنی. گفتم سوال عینهو یه ماده سگ می مونه که با خودش ده تا سئوال دیگه متولد می کنه. هر سوال جدید هم که به دنیا اومد با خودش ده تا سوال دیگه زاد و ولد می کنه. خوب تا به کی؟ که چی؟ آدم که با سئوال نمی تونه زندگی کنه. اتفاقا، سوال باعث میشه مدام از لبه های زندگی بیفته بیرون..."


" بدتر از کشتن آدم ها چیزهاییه که می دونیم. منظورم خیلی چیزهاست. کاش می شد همه درها و دریچه های دانستن رو بست.کاش می شد برگشت.می شد کسی شد مثل تاجی.مقل مادر دانیال. مثل مادر من که گاهی میآد این جا و حتی جدول ضرب رو هم بلد نیست.حتی نمی دونه که زمین دور خروشید می جرخه."


 یاد خودم افتادم که با ضرب زور و تشویق و تهدید می خوام به یکی  از بچه ها جدول ضرب یاد بدم. اصلن نیازش هست؟

مصطفی ملکیان در کتاب مشتاقی و مهجوری  میگه هدف روشنفکر کاستن از رنج مردم و آگاهیه.

ازش سوال شد که اگر این آگاهی باعث افزایش رنج بشه چی؟

اون نیمچه جوابی داده است که بنده رو قانع نکرد.

 مدتهاست که کتاب رو همین جور وسطش رها کردم.

*آخر هفته هم یکی از قله های تهران  یا حومه- یک روزه

از هر دری:

از هر دری:


کتاب تماماً مخصوص تمام شد، با شیوه مخصوص عباس،

تا یکی دو ساعت تلخ بودم، بخصوص که همزمان با انتهای کتاب- شبکه نمایش داشت من ترانه 15 سال دارم را نشان می داد و بچه ها داشتند آن را می دیدند.

 قسمتی از فیلم :

ترانه:تو بچه ات را نگه داشتی؟

آره.

پس الان کو؟

: دادمش بهزیستی.

 همین که بچه ها این کلمه رو شندند دو سه تایی هم که الکی ول بودن میخ کوب شدن جلو تلوزیون .

 دقیق شدن.می خواستند چرایی این کار را بشنود. حداقل از زبان بازیگری.

و  من با یانوشکا رفتم، عباس - تماماً مخصوت خیلی تلخ بود، خیلی . انتظارم این بود بعد از فریدون سه پسر داشت و مهاجرت از تلخی زندگی کم کنی. اما گویی در 2001 هم تلخ می شود زندگی کرد. حتی در برلین.

آقای ایرانی!

تمام آنچه که در شهر و واقعیت جریان دارد از تلخی حکایت دارد که تو قصه گوی آن بوده ای.

 اما نمی دانم چرا بنده هنوز شادم و به زندگی امید وار؟


امروز سوار ماشین بودم پسر بچه ای اسپند دود می کرد و آمد برای ماشینی که ما هم در آن سوار بودیم اسپند دود کرد و  چون جوابی از ما نگرفت رفت.

با خودم فکر کردم چقدر راحت از کنار این بچه گذشتم . قبل ترها این نبودم.یاد حرف استادمون(موسوی چلک) افتادم که می گفت ما مددکارا پوست کلفت می شیم و من حرف او را آن روز باور نکردم.

اما گویی باید باور کنم

اما راستش این که دوست ندارم پوست کلفت باشم.

**

یکی از بچه ها از انقلاب  کارت پستال خریده بود از اشعار حمید مصدق:

من ندانم که کیم
من فقط می دانم
 که تویی
شاه بیت غزل زندگیم

بهم نشان داد گفت چطوره آقا؟

:خوش به حالت شاه بیت غزل زندگیت رو پیدا کردی!

: آقا برو دلت خوشه ، همین جوری خریدم.

مگه بیکارم!!


احساس می کنم بعضی از بچه ها شیوه زندگی بنده را بنوعی ، الگوی خودشون قرار دادند.

 با هم که بحث می کنیم بعضی هاشون میگن آقا...               (نوشتم و ترجیح دادم پاک کنم)

اما از این که قسمتی ازاسلوب روش زندگیم الگو بچه ها باشه بیمناکم.

بریده هایی از کتاب:

"آندره ! عشق یعنی چه؟یعنی تپش های بی دلیل قلب! یعنی نگاهی که روی اجزای صورتت می چرخد و بعد دیگر نیست؟ یعنی دیر جنبیدن و حسرتی که می ماند؟..."


" احمد بن بن می گفت: سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی. وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی می روند به جای دیگر. هیچ درختی برایشان تازگی ندارد. این که سفر نیست"

 



سرطان و آخرین نوشته پیرامون کلیدر

گفتم این قسمت دوم پست را تنها نیاورم.

برای همین قسمت اول را اضافه کردم.

 حالا دوستان پایه هستند در روزها تعطیل از غم بنویسیم(تک چهره) بنده هم شروع می کنم.

یکی از اقوام دور مادری بنده که دختری 20 ساله بود بدلیل سرطان چند هفته پیش در گذشت. مادر می گفت سخت جنگید ، حتی آثار بهبودی هویدا شد و قربانی در راه خدا انجام دادند به شکرانه سلامتی بازیافته . اما...

 در رسومات ما ترکان رسم بر این است که برای شب چهل، دعوت در سالنی می گردد و مجلسی برپا شود وکارتی دعوتی برا نه همه کس می فرستندو تقریباً رسمی ترین قسمت سوگ را تشکیل می دهد.کارت مراسم چهلم این شادروان هم به درب خانه ما رسید. مادر گفت از اشعار خودش که در دفتر خاطره اش می نوشته اشعاری انتخاب کرده اند و بر دعوت نامه چاپ شده، بخوان.

 اشعار را بی کم و کاست برای شما بازگو می کنم. تا ملتفت شوید، کسی که با غم دست به گریبان است با کسی که از دور نگاه می کندو بعضاً از آن ایده میگیرد برای داستانی، بسیار تفاوت دارد:

گاهی گمان نمی کنی و می شود 

                             گاهی نمی شود که نمی شود

                   گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است       

 گاهی ناگفته قرعه به نام تو می شود

                                   گاهی گدایی و بخت با تو نیست           

        گاهی تمام شهر گدای تو می شود.

خواندم و از مادر درخواست کردم روزی من مردم برای چهلم دعوت نامه بدهید ما بگوید جمعه روزی به کوهی بروید و برایش خرما پخش کنید و بعدش همه خانواده را جوجه مهمان جیب خودتان کنید.البته خانواده ما آنقدر که پایبند اصول هستند که فکر نکنم اجابت کنند این درخواست را ، اما شاید شما بتوانید. البته حالا حالا هستم ها، گفته باشم. تا حلوا امیر  رو 100 سال دیگه نخورم عمراً داداش.

 

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<< 

 

{" ما برای زندگی و به عشق زندگی کشته می شویم، نه اینکه به عشق کشته – شدن، زنده باشیم! اما تو... خودت هم متوجه نیستی که برداشت وارونه از اصول پیدا کرده ای. عشق قربانی شدن، عشق مرگ؛ نه ! این روحیه ای که در تو سر برداشته، عرفانی ست. شادی برای اینکه زیاد در بیابانهای خشک و خالی تنها راه رفته ای. اما من منصور حلاج نیستم و نمی گذارم که تو هم ابراهیم ادهم باشی! من یک شُعری بافم و تو هم یک پینه دوز! ...

نه ! پی من اجازه نمی دهم ، مثل ابلهان بایستم و بیبنم که عزی من به عشق مرگ و فنا به طرف مرگ و فنا می رود. نه، این یک شکل از نهلیسم ناب است!

 

 

-    می ترسیم، بله که می ترسیم. از همه چیز و از همه کس می ترسیم. از همدیگر می ترسیم ، از خودمان می ترسیم، از بچه هایمان می ترسیم، از زنهایمان می ترسیم، از شما می ترسیم، از در و دیوار و از باد و بیابان هم می ترسیم! ترس ، در دل ماست، عمو جان

دروغ هم می گویید، دروغ!

پیرمرد گفت:

_ بله ، دروغ هم می گوییم، دروغ!}

 و این پایانی باشد بر تکیه برشهای  بنده از کلیدر.

این گفتار دوم بود که کمر گل محمد را شکست. باور کرد که شکت خورده.

شاید سخت باشد واقعیت جامعه ای را از زبان پیرمدی در داستانی بشنوی که 40 سال از نوشتن آن می گذرد.اما به نظر می رسد این واقعیت دست خوش تغییر است.

کلیدر آخر

... یک بار است زندگانی. یک بار. همان یک بار که نسیم صبح را به سینه فرو می دهیم، همان یک بار که عطش خود را با قدحی آب خنک فرو می نشانیم، همان یک بار که سوار بر اسب در دشت تاخت می کنیم، یک بار.. یک بار و نه بیشتر. بعد از آن دیگر تمام عمر را ما دنبال همان چیزها می دویم، بعد از آن دیگر تمام مدت را به دنبال همان طعم اولینِ زندگانی هستیم. در پی لذت اول. سیب را به دندان می کشیم تا طعم بار اول را در آن بیابیم،آب را سر می کشیم تا لذت رفع عطش بار اول را پیدا کنیم. در آب غوطه می زنیم تا به شوق بار اول برسیم و نسیم را می بلعیم تا نشانی از آن اولین نسیم بیابیم. زندگانی یک بار است، در هر فصل... تو چه می پنداری ، ستار، تو در باره ی زندگانی چه فکر می کنی؟

_شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی نشیند، اما تلخی هایش هر بار تازه اند، هر بار تازه تر.

 

رفته بودم جلد 9 و 10 کلیدر را از کتابخانه بگیرم که گفت امانت است. در دل خوشحال شدم. دلم نمی خواست کلیدر را تمام کنم. شاید می گذاشتم تا سالهای بعد ، تا دوباره از نو شروع به خواندش کنم.

از سال 80 بود که شروع به خواندن کردم و بار اول تا 2 جلد خواندم و بعد ول کردم. یعنی نکشیدمش.گنجایشش را نداشتم. جنم نداشتم. آخر کلیدر خوانی قدرت می خواهید. بار دوم چند سال بعدش بود که باز ولش کردم. ترسیدمش.کلیدر ترسناک است. وهم بر انگیز است. با موقعیتهایی رو بروی می شوی که دست و پایت را گم می کنی. حتی برای فرار می خواهی چشمانت را سر بدهی. هی سر بدهی و هی بترسی. نمی توانسم قلمش را دریابم . تا آنکه از اواسط سال پیش دوباره خواندمش. اما این بار گویی ققنوس خود، سیمرغ خود را یافته بودم.

گویی دیگر رامشگر این شیر نر کهن شده بودم. نمی دانم در وجود بنده اتفاقی افتاد یا در ماهیت کتاب. این دومی که نبود پس همان اولی باید باشد.اما دیگر از خوانش آن ترسی نداشتم که حتی لذت می بردم . گویی بر لبه ترسناک پرتگاهی مشغول شاد خواری هستم و از این کار لحظه لحظه لذت می برم. پر و بال گرفته بودم. حکم شاهینی را داشتم که در طوفان به دنبال هماوردی برای خود می گردد.برای اینکه در کلیدر غرق نشوم، با خود عهد بستم که تنها در مترو و یا در اوقات مرده بین کاری بخوانمش و من شیفته تر به کلیدر شدم. اول بار خود را در ستار می دیدم و در آخر دوست داشتم با گل محمد وجودم آویخته شود.

آری بعد از چند روز دوباره به کتابخانه رفتم تا کتاب دیگری را که امانت گرفته بودم را برگردانم، همینجوری پرسیدم جلد آخرش را آوردند که گفت : بله آورده اند. و من شاد نشدم. غمگین ، ... آری غمگین شدم از یک طرف نمی خواستم بگیرم، تا خیال خود را رها ساخته داشته باشمش و از طرف دیگر کا را باید به اتمام می رساندم. گویی وحی منزلگه این راه پر نشیب را بر آدمی نمایان ساخته بود. دیگر کتاب توامان با احترام و خاموشی بود.گویی واژه واژهایی که در آخری آمده است را می دانی و از این بابت باید بترسی. همان ترس اولی دوباره وجودت را فرا گرفته بود. اما اما چاره چیست که کار را باید تمام کرد.

 دوست نداشتم کلمیش ها را ناگوار ببینم .با نارضایی و رضایی گرفتمش و خواندش را شروع کردم. کم کم پایان قطعی داستان نمایان شد که به چه سرنوشتی خواهد رسید و اما حال جلد آخر جور دیگری بود.مانیفیست دولت آبادی شده بود و تو نمی توانستی به کلمات او نه بگویی!

 از جلد هفت بود که عهد خود با خود شکستم و خوانش آن را اضافه کرده بودم و اینک دل، قرا نداشت، نمی توانست آرام بگیرد و...

بعضی از همراهان وبلاگ پرسیده بودند که تو از کلیدر چه دیدی که در آن غرق شده ای؟

شاید جوابم با شعار آمیخته باشد از نظر همراهان پرچنان، اما ... اما...

کلیدر را تنها وقتی می توانی بفهمی که تجربه زیستیت افزون شده باشد. شاید حتی فخر فروشی بکنم  و بگویم :که باید پیر باشی و بخوانی. اگر بنده این سفرها و کوهها را نرفته بودم و گر کارم ایجاب نمی کرد که تجربه های متفاوت زندگی انسانی را مشاهد کنم، شاید همانند بسیاری کلیدر را یک کتاب، مثل دیگر کتابها می دیدم. اما کلیدر کتابی بود معجز گون، داستان و تاریخ ایرانیان مدرن از صد سال پیش تا به امروز. دوران گذار مردمان ما از این دو دوران. دوران زایش و درد آن ، دردی که هنوز جاری است . جامعه شناسی بود از آداب مردم سرزمین من، از درد خود کامگی ها و ظلم وستم. روانشناسی بود از شخصیت های مختلف ایرانی و در آخر  فلسفه زندگی بود ، بدون آنکه مدعی هیچ فلسفه ای باشد. فلسفه عشق به زندگی.عشق به زندگانی. پس باید که درد بکشیم.

 اما در بین این همه عشق، تنها نفرت ماند.

منطقه ای هم که برای موضوع داستان انتخاب شده بود ، ملغمه ای بود که بسیاری از اقوام ایرانی را در خود جای می داد.

 کلیدر هنوز هم در جامعه و روان و فلسفه امروز ما مردمان جاری است.

 و در آخر این ادعای گزاف را می کنم که اگر کسی کلیدر را آنگونه که باید خوانده باشد. یعنی جمله جمله، کلمه کلمه آن را درک کرده باشد ، تجربه زیستی اش 10 سال افزون تر خواهد بود.

 حال با دو تار شریفی بگذارید تنها باشم یک خاکی بر سرم بریزم که امتحان فردایم را چه بکنم.

محبت دو رفیق از نگاه دولت آبادی

قسمتی از کلیدر:

 

برادر، برادر را دوست می دارد. مادر، فرزند را دوست  می دارد؛ و فرزند مادر را، پدر را. ایشان می توانند دلباختگان باشند. محدود و نامحدود، چنین دلباختگی هایی در خور سنجشند. در این مایه، هر دیگری می تواند پنداری از شیفتگی در خود داشته باشد. لیک، پیوند موسی به ستار از آن گونه بود که پندار و معیاری از آن به دست نمی توان داشت. بیش یا کم، نتوان بر شمرد.

گرهی کور و دشوار در شناختن چگونگی این پیوند بود. شناختن مشکلی که موسی پیش از این تجربه اش نکرده بود، عشقی مجهول و گنگ و نیرومند. هم از آن مایه که گاه مردمانی را به جنون کشانده است. از آن مایه که دوست، خود در دوست باز می یاد. گمان را که در جانها، وحدتی هستی یافته باشد. یگانگی، شاید عشقی هولناک و پر آشوب. بی پروایی و شتاب. شتابِ بی پروا در شیفتگی، بیم تکه تکه – شدن روح را در بطن خود می پرورد. در شتاب مهار گسل خویش، نازک اندام می شود، عشق. با همه آتشی که در رگها می دود، ساقه گلی را مانند، بس شکننده است؛ شکننده، دستیاب و هم هولناک.

شتابِ بی پروا، هول شکستن، هول شکسته شدن را اندامهای خود می پرود. مغاک هول آن دم دهان می گشاید که خاری در ساقه- نیشتری در قلب_ موسی- فرو بشکند. هول و خطر،آن دم که ستار پینه دوز ، واتاب شوق موسی نتواند باشد. بیم  به هم در شکستن... شک! شک! که موسی در شیفتگی پر غلیان خویش، به تردید در نگی کند. تردید و شک! که فاصله  ای، شکافی در قلبِ عشق دهان باز کند. که شوق، ترک بردارد.

 و باز هم قسمتی از کلیدر

و باز هم قسمتی از کلیدر...

 با این توضیح که در کلیدر اینگونه، شخصیتها ترسیم می شوند که اگر دنیا بکامشان باشد ، منظره پیش رویش ناب ترین تصویر و و بغیر  آن ، پست ترین می باشد.

 اما در هر دو حالت تفکر بر انگیز است .

 

راستی که زن هم جانور عجیبی است!همان دم که چشم به تو دارد، می تواند دل به دیگری چار چار بزند. دست در دست تو دارد، اما می تواند زبانش را به دلخوشی دیگری بجنباند. زبانش روح تو را قلقلک می دهد، اما می تواند با نوک انگشتش کف پای دیگر را قلقک بدهد. در وجود او یک پیچ نا گشودنی، یک دروغ خدایی، یک شعله ی نمیرنده، انگار نهفته است! شعله ای هماره، و دروغی که گاه بیزار کننده است، اما هیچگاه زشت نیست. و از آن رو که بسیار کهنه و قدیم است، خوبردار می نماید.به خالی می ماند بر کنج لب. زیبا، سمج و همیشگی است.

 

 

_خدا خلقشان کرد تا مرد را بشکنند. زن را خدا خلقت کرد تا مرد را ناکار کند. آدم می ماند که با این جانور ها چکار بکند! خوب و بد! نفرت به دل آدم می اندازند و... باز هم آدم بی آنها نمی تواند روزگار خودش را بگذراند. حتی اگر کنار دست تو نباشد، فکر و خیالشان، یادشان با تو است. حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی. حتی اگر قدرت  مردی نداشته باشی، باز هم به یک زن فکر می کنی. یک زن؛ یک زن! برای چی، ستار؟ یک رمزی در این کار باید باشد؟ برای این نیست که مرد، به تنهایی، یک نیمه است، یک لِنگ؟

قسمتی از کلیدر.  

شما تا به حال چیزی به نام آرمیتا شنیده اید؟ (اگر درست تلفظ کرده باشم)

مارال - گل محمد

"جای سخن ، دیگر نبود. گل محمد دست دختر را گرفت و پیچاند، آهوی خوش قواره را خواباند و بر او سوار شد و در کشمکشی غریزی و وحشیانه که خود به شود آدمی دامن می زند ، تب را فرو نشاند،آبی بر آتش.عطش بیست ساله ی مارال را ورچید. تاراجش کرد. همچنانی که نریانی، مادیانی را. و مارال، مرد را به کام کشید، همچنان که دریا، خورشید را..."

و تو در مترو همچنان کلیدر می خوانی، واژه واژه.

حال دیگر نمی خوانی. دوست داری لذت معجزات کلمات را مزه مزه کنی. حقاً که کلیدر چون شرابی کهن می ماند.

و اما اندیشه ای بر سر می دود. از حصار استخوانی جمجمه ات به درون چروکی مغز می آید.

چرا این لحظات مارال و گل محمد بر تو گران نیامد؟ چرا از آن جرعه جرعه لذت بردی؟

چرا خاموش ماندی و خیانت گل محمد بر زیور را دم مزدی؟

مگر همین تو نبودی که از دروغ و خیانت متنفر بودی، حال چرا خیالت با گل محمد همراه شد؟، چرا خیانت در خیالت گران نیامد؟

چرا کلیدر تو را فریفت؟ این چنین از دل اندیشه به ظاهر محکمت، ویرانه ای ساخت!!! هزار ساله 

مگر همین تو نبودی که بر شناسها و خیانتهاشان در زندگی خرده می گرفتی؟ دوستی را دگر نه آن دوستی کهن می کردی؟ فامیل را دیگر نه آن فامیل؟از درون دل چرکین خبانتهاشان می شدی و سعی در ماست مالی کردن آن خیانت ، برای همراه کردن ادامه زندگی شان. حال چرا با گل محمد همراه شدی؟

لحظات سگی

لحظات سگی:

اورژانس روانپزشکی(سالن انتظار):

برای دومین بار آورده ایش، از بچه های کار است که جامعه و همه و همه تا توانسته اند له ش کرده اند. دیگر نه کنترل  ادرار  دارد و نه مدفوع، شاید تا هفته  ای دیگر زندگی نباتی را آغاز کند. در میان جمعیتی حدود12  نفر به انتظار دکتر روانپزشک می مانی. دختری نوجوان  و زبیا  در حال ترخیص شدن است، دسته گلی بر دست دارد، شاید تنها زیبایی که بتواند اون فضا را برای دمی تغییر دهد همان دختر شادان بود. مرد دیگری را با لباس خانه می آورند، مات و مبهوت: سردمه

تشنمه

 پسر همراه سعی می کند آبی تهیه کند. نگاه خیره مرد را اگر در یک قاب عکس نگاه می کردی به این گمان می افتادی که عجب آرامشی دارد این مرد. اما در این جا و این نگاه ، نگاه موحشی است که درون را می خراشد.ابن را باید بود و درک کرد. شروع به خواندن کلیدر می کنی تا از این فضا و ناله های دختری دیگر که از درون زخمالش بر می آمد فرار کنی:

"چنین است. سگها هم پس از کتک خوردن ترسو می شوند. برای نیم یا یک روز ترسو می شوند. ترس. آنها دم به زیر شکم می کشند و می کوشند از هر نگاهی دور بمانند. از هر صدایی بر خود می لزند. پرهیز ار هر چه، کنجی می حویند. چشمهایشان بیم زده می شود. ترسو، گج گج راه می روند. با احساسی از گناه می روند. گناه..."

ظاهراً کلیدر هم با زمان سگی همراه شده است. ای لعنت.

دیگر نه می توانی کلیدر بخوانی ، نه می توانی دیگر انتظار بکشی . نه می توانی بمانی. پس نوشته ات را تمام کن بر خواه و هوایی تازه کن.نمان.

کلیدر

چند صباحی است که دوباره شروع به خواند کلیدر دولت آبادی کرده ام.

قبلها چند جلدش را خوانده بودم.همین که اولین جلد سری 10 جلدی آن را در دست گرفت دیدم نمی توانم آن را زمین بگذارم و دوباره از همان اول خواندم.نمی دانم چرا دلم نیامد ادامه همان را بخوانم و تمام شود. شاید می ترسم با خواندن آن ادبیات ایرانی از همه گنجینه اش خالی شود . هر چه از لاست دیدن لذت می بردم به مراتب لذتی عمیق تر از خواندن کلیدر می برم. نوع جیبی آن را هم تهیه کرده ام که همه جا بخوانم . اکنون که وارد مترو می شوم یاد کلیدر می افتم  و خدا خدا می کنم دوباره کار شهرداری و دولت گره خورده باشد و چند دقیقه ای بیشتر در مترو بمانیم.بعضی از توصیفاتش را شاید تا 3 بار بخوانم. واقعاً دلم نمی آید زود تمامش کنم.

به قسمتهایی از این توصیفات توجه شما را جلب می کنم:

پیش از آن به اصلان گفته بودند خدیج نارس است.از شوی می ترسد. اما اصلان نمی خواست باور کند. خدیج پا به سیزده سالگی گذاشته بود.

پس چطور می گفته اند که دختر از نه سالگی عروسوار است و می تواند بار بردارد؟ یعنی از  وقتی که تو کلاهت را به گرده ی دختر کوبیدی و او به ضرب کلاه تو بر زمین نیفتاد ، می توانست خودش را نگه بدارد، عروسوار است. می تواند پا به حجله بگذارد. کلاه مرد ، نشان خود مرد است.  ...