گفتم این قسمت دوم پست را تنها نیاورم.
برای همین قسمت اول را اضافه کردم.
حالا
دوستان پایه هستند در روزها تعطیل از غم بنویسیم(تک چهره) بنده هم شروع می کنم.
یکی از اقوام دور مادری بنده که دختری 20 ساله
بود بدلیل سرطان چند هفته پیش در گذشت. مادر می گفت سخت جنگید ، حتی آثار بهبودی
هویدا شد و قربانی در راه خدا انجام دادند به شکرانه سلامتی بازیافته . اما...
در
رسومات ما ترکان رسم بر این است که برای شب چهل، دعوت در سالنی می گردد و مجلسی
برپا شود وکارتی دعوتی برا نه همه کس می فرستندو تقریباً رسمی ترین قسمت سوگ را
تشکیل می دهد.کارت مراسم چهلم این شادروان هم به درب خانه ما رسید. مادر گفت از
اشعار خودش که در دفتر خاطره اش می نوشته اشعاری انتخاب کرده اند و بر دعوت نامه
چاپ شده، بخوان.
اشعار
را بی کم و کاست برای شما بازگو می کنم. تا ملتفت شوید، کسی که با غم دست به
گریبان است با کسی که از دور نگاه می کندو بعضاً از آن ایده میگیرد برای داستانی،
بسیار تفاوت دارد:
گاهی گمان نمی کنی و می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت
است
گاهی
ناگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدایی و
بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود.
خواندم و از مادر درخواست کردم روزی من مردم برای
چهلم دعوت نامه بدهید ما بگوید جمعه روزی به کوهی بروید و برایش خرما پخش کنید و
بعدش همه خانواده را جوجه مهمان جیب خودتان کنید.البته خانواده ما آنقدر که پایبند
اصول هستند که فکر نکنم اجابت کنند این درخواست را ، اما شاید شما بتوانید. البته حالا
حالا هستم ها، گفته باشم. تا حلوا امیر رو
100 سال دیگه نخورم عمراً داداش.
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<
{" ما برای زندگی و به عشق زندگی کشته می
شویم، نه اینکه به عشق کشته – شدن، زنده باشیم! اما تو... خودت هم متوجه نیستی که
برداشت وارونه از اصول پیدا کرده ای. عشق قربانی شدن، عشق مرگ؛ نه ! این روحیه ای
که در تو سر برداشته، عرفانی ست. شادی برای اینکه زیاد در بیابانهای خشک و خالی
تنها راه رفته ای. اما من منصور حلاج نیستم و نمی گذارم که تو هم ابراهیم ادهم
باشی! من یک شُعری بافم و تو هم یک پینه دوز! ...
نه ! پی من اجازه نمی دهم ، مثل ابلهان بایستم
و بیبنم که عزی من به عشق مرگ و فنا به طرف مرگ و فنا می رود. نه، این یک شکل از
نهلیسم ناب است!
-
می ترسیم، بله که می ترسیم. از همه چیز و از همه کس می ترسیم. از همدیگر
می ترسیم ، از خودمان می ترسیم، از بچه هایمان می ترسیم، از زنهایمان می ترسیم، از
شما می ترسیم، از در و دیوار و از باد و بیابان هم می ترسیم! ترس ، در دل ماست،
عمو جان
دروغ هم می گویید، دروغ!
پیرمرد گفت:
_ بله ، دروغ هم می گوییم، دروغ!}
و این پایانی
باشد بر تکیه برشهای بنده از کلیدر.
این گفتار دوم بود که کمر گل محمد را شکست. باور کرد
که شکت خورده.
شاید سخت باشد واقعیت جامعه ای را از زبان پیرمدی در
داستانی بشنوی که 40 سال از نوشتن آن می گذرد.اما به نظر می رسد این واقعیت دست
خوش تغییر است.