.این داستان واقعی نیست.
پسر سرباز بود در یکی از پادگانهای تهران
همه بهش می گفتند خوب شد تهران افتادی!
جاهای دیگه می افتادی پدرتو در میآوردند.
اما خودش این نظر را نداشت . یک روز در میان پاسدار بود. خواب و خوراک نداشت.
اما همه سعی و تلاشش را می کرد تا از وقتهای اضافه استفاده کند و درس بخواند.
دانشگاه برود. راهی پیدا کند که خودش را بالا بکشد
آخه وضع مالی مناسبی نداشتند. همه پولی که در یک ماه بدست می آورد همان ۲۰ هزار تومانی بود که ارتش بهش می داد.
با هزار مکافت توانست مرخصی بگیرد و در کنکور شرکت کند.
شهریور که نتایج دانشگاه آمد بال در آورده بود. در دانشگاه تهران قبول شده بود. در خیالتش خود رادانشجویی می دید که همه دختران کلاسشان از او جزوه می خواهند. چشم وچراغ دانشگاهشان شده است .
حالا می توانست درس بخواند. کارهای ترخیصش را شروع کرد از ۲۰ - ۳۰ نفر که تا حالا ندیده بود امضا گرفت و کار ترخیصش بعد از یک هفته تمام شد. ماه رمضان بود و اخبار اعلام کرده بود ادارات ساعت ۹ شروع به کار می کنند.
او ساعت ۷ طبق معمول رفته بود نظام وظیفه تا آخرین کار که همان نامه نظام به دانشگاه است را انجام دهد و نامه را بگیرد و بشود دانشجو.کارمندان ساعت ۹ آمدند و ساعت ۱۰ شروع به کار کردند. نمی دانست چه خورده بودند که هر ۱۰ دقیقه یک بار نیم ساعت می رفتند دستشویی.
آفتاب مستقیم رو ملاجش می خورد.ساعت ۱۲ بود و تنها کار ۱۰ نفر از گروه ۳۰۰ نفری راه افتاده بود.سحری هم آب نخورده بود و حالا بد تشنه بود. یادش میآمد که از ۱۱ سالگی روزه اش رو گرفته.
تو این فکر ها بود که یک دفعه داد زد:
-آقا چرا کار نمی کنی؟ مگه پول نمی گیری که کار کنی؟
- چه جوری این پول رو به دست زن و بچت می رسونی؟
کارمند انگار نه انگار که چیزی شنیده مشغول لاسیدن با موبایلش بود.
- آقا با توام چرا کار نمی کنی؟
حرفی هست برو به رئیسم بگو.
یواش یواش کار بالا گرفت.
در این بین بقیه هم با او هم صدا شدند. دژبان آمد و سرگرد مسئول گفت اونو بندازید بیرون.
۳ تا سرباز قوی هیکل آمدند کل مدارکی که برایشان زحمت کشیده بود را از دستش گرفتند و او را کشان کشان بیرون بردند
-مدارکم مدارکم مدارکم و بدید.
کارمندی که با او قاطی کرده بود حسابی از بقیه کلفت شنیده بود آمد گفت مدرک می خواهی؟
این هم مدرک:
قچ- قچ...
در حالیکه اشک در چشمان پسر حلقه زده بود-رقص خورده کاغذها را در آسمان دنبال می کرد.
بیرون پادگان کنار بساط یک سیگار فروش کز کرده نشست. مات و مبهوت.
به پادگان نگاه می کرد و مردمی که فوج فوج به داخل می رفتند.
این نوشته را بر دیوار دید:
عبادت جز خدمت خلق نیست...
دیگه بقیه نوشته ها پشت دود سیگار محو شد.