تاب بی تاب

تابم ده مرا
تا بپیچم بهم
تا در خود پیچنده تر شوم. 
بچرخانم تابم بده
 بپیچم
بپیچم 
تا نخی شوم در پیراهانی از تو
 که  در  پیچ و تاب با هم بودن
بدرانم آن را

 اما نه،

 تابم بده
 تاب تاب عباسی، خدا مرا نندازی!
تا در آونگ منظم آن، بالا روم
 پایین آیم
 سرگیجه گیرم
 بخندم، بگریم، گیج زنم
 و التماس کنم:
 بس است مرا
 تابم مده
 تاب تاب عباسی بس است مرا 
تابم مده


اما تابم بده 
که بی‌تاب تو باشم.
 بیتابم مکن که تابم کم است.
 بیتابم بکن
 بی طاقتم کن
 بکن که تابم را بسیار کنی.

 معلقم، 
 در تاب، در بیتاب
 در تو
معلقم.
شاید نخی باشم اما پاره شده از چَک مرد ایل بر رُخ زنش، بر چهر دخترش
 از تابیده شدن در دست زن ایل، فرو غلطیده بر زمینِ خاکیِ عشایری 
با نم اشکی گِلی شده از پس سالها در باد و آفتاب و زمستان مانده
 تا  درنگ پوسیدن.

معلقم
 همچون تابی روغن نخورده که افتادست  و سر کودکی، شکسته.
 و مهندس، حکم به حذف تاب کهنه میدهد:
ضایعاتی را خبر دهید.


 معلقم
 در بیتابی و تاب آوری
 کدامم من؟
کدامم من؟

 هر آنچه 
تو خواهی

س.ر
شهریور ۹۹

@parrchenan

چنبر خان

سال پیش بود، بعد از برنامه رکاب زنی بلوچستان، چنبر خیلی اذیتم میکرد، رکاب نمیداد، دنده میپراند، انگاری که لگد بزند. تهدیدش کردم:
« ردت میکنم میری ها»
باز گوش به حرفم نداد، چموشی کرد.
دادم تعمیر ،آنی که میخواستم نشد.
اینبار گمرک رفتم، به تعمیر کار نشان دادمش و همین که داشت، روش کار میکرد، حرف از این که بفروشم، زدمش که یکی گفت من می‌خواهمش. سر قیمت توافق کردیم. ترس رو تو نگاه چنبر می‌دیدم، ساکت شده بود. حرفی نمیزد. اما زیر لب زمزمه داشت:
« تولوخدا، تولوخدا، نه نکن، گُل( قل) میدم ( آخه چنبر ق رو گ تلفظ می‌کند)»
شُل شدم، با طرفی که به توافق رسیده بودم، یک شرط کردم که لوازم اضافی که روی چرخ نصب کرده ام را بر خواهم داشت، 
یک چیز الکی بود. بیشتر سر معامله بهم زدن بود، تا شرط.
 دلم رضا نمیداد از چنبر جدا بشوم.

طرف هم قبول نکرد، گفت همه اش با هم.
و اینگونه شد که معامله مان نشد.
چنبر هم تعمیر شد و رکاب داد.
دیروز با پیمان قرار گذاشته بودیم گمرک، تا برایش دوچرخه ای بخریم.
وقتی که چرخ را خریدیم، گفت آسیب دیدگی دارد و نمیتواند الان رکاب بزند. قرار شد دوچرخه تازه خریده او را ببرم پیش خودم، و مسیر ولیعصر را به بالا رکاب زدم.
حس خوشی دارم از سوار شدن بر چرخ نو دیگری،چرخی که به دست صاحبش خواهم رساند. در خیابان، حواسم جمع تر است، هندزفری ندارم، امانت مردم دستم؛
اما با چنبر،
 یک جورهایی یله هستم، هر چه بادابادم.
ولشدگی داریم، هم او و هم من، 
دیشب زیر باران شدید تهران ، تا به خانه با چنبر
اِجغ( عشق) کردیم.
توت های افتاده از برخورد قطره باران را خوردیم و خیس رسیدیم خانه.


نتیجه:
اینها را برای چی گفتم؟
اینکه اگر کسی خواست دوچرخه ای بگیرد و فکر میکرد  حضور من در خرید بهتر او مفید خواهم بود،دریغ نکند، بگوید تا برویم بخریمش.
بیش از انگشتان دو دست اینگونه در انتخاب چرخ مناسب برای دوستان و آشنایانم، اقدام کرده ام.

باشد که لذت رکابیدن زیر باران تابستانه و فریاد ناشی از لذت بعد از شنیدن رعد، را بچشید.


@parrchenan

راستی عید شما مبارک.

شاید داستانواره

پسرک خطرناک بود. هرکسی که وارد شبانه روزی می شد یک هم چین احساسی در برابر او پیدا می کرد. می خورد 17- 18 سال را داشته باشد. در بدنش جای جای خودزنی و تیغ مشهود بود. بچه های دیگر از او کناره می گرفتند.

تا یک شب مست و پاتیل وارد شبانه روزی شد.

فردایش همه می خواستند او را برانند. همه. آخیش از دستش راحت شدیم. بچه های  خود خوابگاه. مسئولان رده پایین و بالا. همه.

اما او  تنها 14 سال داشت. او کودک بود. غم جدایی از مادر دیوانه اش کرده بود. شنیده بود برای فرار از غم باید عرق نوشید اما نشنیده بود الکل سفید کورش خواهد کرد.

با غریب نوازی تازه آشنا شده بود. غریب ن.از با یک ساندویچ و کمی محبت توانست دل بچه را بدست آورد. پسر ک تازه محرم رازی پیدا کرد. دفتر خاطرات زندگیش را داد  تا بخواند.

مادر دلم برات تنگه. خدا می خوام من و بکشی. 14 سالم اندازه 10 تا مرد 40 ساله سختی به هم دادی...

پسرک کودکتر از آنچه که حتی سنش بود می نمود. شاید کودکی 6 ساله که محتاج و وابسته مادری که دیگر نیست باشد.

اما  از این به بعد جای کودک در شبانه روزی نبود. آخه چه معنی دارد فردی که جثه اش به 17 سال و 18 سال می خورد، عرق خوری کند.

اما او کودک بود. نه کودک 14 ساله شناسنامه ای

کودک 6 ساله زندگی.

خدا کند شب کارتون خوبی پدا کند.

راستی عید شما مبارک.

عکس های سنگچال - ولیران و داستانک

گفتم عکس کم اما با کیفیت بهتری بگذارم.

01.JPG

خدا با همه زیبای هایش


05.JPG

در این خانه حتماً کسی هست== بازآی_بازآی_ هر آنچه هستی باز آى*

02.JPG

3 یارو یاور و خانه شان=من اناری را میکنم دانه/به دل می گویم/ ای کاش
این مردم دانه های دلشان پیدا بود.*


04.JPG

بر افراشته


03.JPG

حسرت کودکی خاله*

داستانک:

تازه شهرداری دیوارهای بتونی شهر را کاشی کرده بود. زیر گذر آزادی هم از این قاعده مستثنی نبود.خیلی قشنگ کنجشکک اشی مشی با تمام ورجه ورجه هایش را در داخل آن دخمه به تصویر کشیده بودند.

دست کارگرا و سرامیک کارا و هنرمنداشون درد نکنه. خیلی زحمت کشیده بودند.

اما گنجشک واقعی، همونی که از اندازه نقاشی روی دیوار خیلی خیلی خیلی کوچیک تر بود حیرون و سرگردون داشت دنبال لونه و جوجه هاش می گشت حیونکی.

آخه روی لونش را کارگرای زحمت کش با گچ و بتن و سیمان و سرامیک ،گنجشکک اشی مشی گذاشته بودند.

پیشنهاد:پنجشنبه ها ضمیمه روزنامه اعتماد صفحه آخر ُداستان کوتاه احمد غلامی و داستانک تاکسی نوشت سروش صحت را از دست ندهید./

*اسامی که دوستان در آن نقش داشته اند. با تشکر از خاله و لیلی عزیز خانی

دزد و پلیس

داستانک

تو اتوبوس خط بی آرتی آزدای – امام حسین نشسته بودند.

نزدیک های انقلاب که رسیدند خیابان شلوغ شد. مردم شعار می دادند و پلیس های زره پوش  بر آنان حمله ور می شدند.

پسرک در بغل مادرش گریه می کرد و می ترسید. مردی که درصندلی کناری پسر نشسته بود، دستی به سر پسرک کشید و گفت نترس. اینها دارن دزد و پلیس بازی می کنند. دزد و پلیس بزرگترها این جوریه.یکم دعوا زیاد داره. ببین من سیبیل دارم تو نداری، دعوای ما هم سیبیلویه!!

پسرک آرام شد .

نزدیکهای میدان فردوسی بود که پسرک رو کرد به مامانش و گفت:

 من بزرگ شدم دیگه نمی خوام پلیس بشم.

ترخیصی

.این داستان واقعی  نیست.

پسر سرباز بود در یکی از پادگانهای تهران

 همه بهش می گفتند خوب شد تهران افتادی!

جاهای دیگه می افتادی پدرتو در میآوردند.

اما خودش این نظر را نداشت . یک روز در میان پاسدار بود. خواب و خوراک نداشت.

اما همه سعی و تلاشش را می کرد تا از وقتهای اضافه استفاده کند و درس بخواند.

دانشگاه برود. راهی پیدا کند که خودش را بالا بکشد

آخه وضع مالی مناسبی نداشتند. همه پولی که در یک ماه بدست می آورد همان ۲۰ هزار تومانی بود که ارتش بهش می داد.

با هزار مکافت توانست مرخصی بگیرد و در کنکور شرکت کند.

شهریور که نتایج دانشگاه آمد بال در آورده بود. در دانشگاه تهران قبول شده بود. در خیالتش خود رادانشجویی می دید  که همه دختران کلاسشان از او جزوه می خواهند. چشم وچراغ دانشگاهشان شده است .

حالا می توانست درس بخواند. کارهای ترخیصش را شروع کرد از ۲۰ - ۳۰ نفر که تا حالا ندیده بود امضا گرفت و کار ترخیصش  بعد از یک هفته تمام شد. ماه رمضان  بود و اخبار اعلام کرده بود ادارات ساعت ۹ شروع به کار می کنند.

او ساعت ۷ طبق معمول رفته بود نظام وظیفه تا  آخرین کار که همان نامه نظام به دانشگاه است را انجام دهد و نامه را بگیرد و بشود دانشجو.کارمندان ساعت ۹ آمدند و ساعت ۱۰ شروع به کار کردند. نمی دانست چه خورده بودند که هر ۱۰ دقیقه یک بار نیم ساعت می رفتند دستشویی.

آفتاب مستقیم رو ملاجش می خورد.ساعت ۱۲ بود و تنها کار ۱۰ نفر از گروه ۳۰۰ نفری راه افتاده بود.سحری هم آب نخورده بود و حالا بد تشنه بود. یادش میآمد که از ۱۱ سالگی روزه اش رو گرفته.

تو این فکر ها بود که یک دفعه داد زد:

-آقا چرا کار نمی کنی؟ مگه پول نمی گیری که کار کنی؟

- چه جوری این پول رو به دست زن و بچت می رسونی؟

کارمند انگار نه انگار که چیزی شنیده مشغول لاسیدن با موبایلش بود.

- آقا با توام چرا کار نمی کنی؟

حرفی هست برو به رئیسم بگو.

یواش یواش کار بالا گرفت.

در این بین بقیه هم با او هم صدا شدند. دژبان آمد و سرگرد مسئول گفت اونو بندازید بیرون.

۳ تا سرباز قوی هیکل آمدند کل مدارکی که برایشان زحمت کشیده بود را از دستش گرفتند و او را کشان کشان بیرون بردند

-مدارکم مدارکم  مدارکم و بدید.

کارمندی که با او قاطی کرده بود حسابی از بقیه کلفت شنیده بود آمد گفت مدرک می خواهی؟

این هم مدرک:

قچ- قچ...

در حالیکه اشک در چشمان پسر حلقه زده بود-رقص خورده کاغذها را در آسمان دنبال می کرد.

بیرون پادگان کنار بساط یک سیگار فروش کز کرده نشست. مات و مبهوت.

به پادگان نگاه می کرد و  مردمی که فوج فوج به داخل می رفتند.

این نوشته را بر دیوار دید:

عبادت جز خدمت خلق نیست...

دیگه بقیه نوشته ها پشت دود سیگار محو شد.