داستانک

تو اتوبوس خط بی آرتی آزدای – امام حسین نشسته بودند.

نزدیک های انقلاب که رسیدند خیابان شلوغ شد. مردم شعار می دادند و پلیس های زره پوش  بر آنان حمله ور می شدند.

پسرک در بغل مادرش گریه می کرد و می ترسید. مردی که درصندلی کناری پسر نشسته بود، دستی به سر پسرک کشید و گفت نترس. اینها دارن دزد و پلیس بازی می کنند. دزد و پلیس بزرگترها این جوریه.یکم دعوا زیاد داره. ببین من سیبیل دارم تو نداری، دعوای ما هم سیبیلویه!!

پسرک آرام شد .

نزدیکهای میدان فردوسی بود که پسرک رو کرد به مامانش و گفت:

 من بزرگ شدم دیگه نمی خوام پلیس بشم.