گزارش برنامه رکابزنی لاهیجان و حومه   روز اول

گزارش برنامه رکابزنی لاهیجان و حومه

روز اول

روز اول را با کلید واژه کاشف السلطنه در پندارم بایگانی میکنم.

باورش برایم سخت بود که با کاشف السلطنه هم عصریم. در سده ای به دنیا آمده ام که او در دهه اول آن بر اثر تصادف با ماشین مُرده است.

شاید به خاطر لقبش است که فکر میکردم در سده های قبل تر زیسته است و از هم بسیار دوریم. او حتی شهردار تهران نیز یک سال بوده است.

او میتواند یکی از گزینه های قهرمانی و الگویی زیسته من باشد. اما او که بود؟

اگر ساده و مختصر بخواهم توضیح دهم او فرد متولی بود که صنعت کشت و فرآوری چای را در ایران متولد کرد و انبوه هزاران انسان ایرانی که در این یک قرن از چای و مزه آن لذت می‌برند با آن خستگی از تن می‌زدایند مدیون او هستیم.

در موزه چای لاهیجان با او آشنا شدم. یکی از روشنفکران اواخر قاجار و اینکه به کمک چای توانست پارادایم اقتصادی و فرهنگی شهر لاهیجان و کشور را تغییر دهد. اتفاق جالب تر برای من حرکت مدنی و از درون مردمی بود که اتفاق افتاده است. چای کاران شهر نسبت به او ادای دین کرده و برای او سالها پس از مرگش مقبره باشکوهی ساخته اند که هنوز زیبای خود را دارد و می‌تواند چون برج آزادی نماد شهر لاهیجان شود. از دل مردم چای کار این پندار جوشیده که او اقتصاد خسته ما را فقر ما را شرمندگی پیرامون خانواده که دچارش بودیم را متحول کرد و ما به او مدیونیم پس مقبره اش را بسازیم.

برای من این یک حرکت فرهنگی تام و تمامی است نه از جنس واژه از نظر من منفی فرهنگ‌سازی بل فرهنگ زایی.

دولتی و حکومتی نه. دقیقا از دل همان مردمی که زیست کرده اند و با آن نفس کشیده اند.

کاشف السلطنه برای من نماد خیر خواهی عمومی است. فردی که خود متول است و ثروتمند، اقداماتی می‌کند که هم خود متول میشود و هم دیگران از فقر خا ج می‌شوند. خیر کثیر می یابند و به واسطه اقدام او فقر نسبی منطقه به ثروت کلی می انجامد.

این اقدام و رفتاریست که این زمان سرزمین، سخت بدان نیازمندیم. رسیدن به خیر جمعی و عبور از خَیرِ حزبی و مرامی و مسلکی و ایده ای که برای کثیری حتی سر می آید.

در کنار باغات بسیار زیبای چای هشتاد و خرده ای کیلومتر رکاب زدیم. چون باغات چای حتما باید در تپه ها کاشته شوند تا آب پای گیاه نماند در نتیجه رکاب زدن های ما در شیب‌های تپه ها اتفاق می افتاد و این، رکابیدن را سخت تر می‌کرد. جاده پَرَشکوه بارانی بسیار تند ما را فراگرفت و به مدت پانزده دقیقه در شیروانی پای دری خبردار ایستادیم منتهی این شیروانی کوتاه بود و تنها تا نوک دماغ امتداد می یافت.

و در نهایت مجبور شدیم شبانه رکاب زده تا به روستای پیمان که محل اتراق ما نیز بودیم برسیم.

پی نوشت:

لازم به ذکر است که بیان کنم ما مهمان پیمان بودیم و سرپرست و راهنمای برنامه ایشان بود. از این رو بیشتر عکسهای انتخابی را از کانال او در اینجا فورواد می‌کنم

گزارش تصویری کاملی از سفر در کانال پیمان موجود است

https://t.me/parrchenan

مشاهده

گزارش از برنامه رکاب زنی اردبیل به تبریز و پیوند آن با زندگی:

 برای چندمین بار در گل فرو رفته بودیم و چرخ ها به علت حجم گل‌های چسبیده به آنها و چسبندگی شأن حرکت نمی‌کردند و مجبور بودیم دوچرخه ها را با آن بار سنگین بر ترک بندشان بر روی گِل سُر دهیم.
بارم سنگین بود و از آخرین گل نیز توانستیم عبور کنیم.  با توجه به آنکه تمایلی به جاده های اصلی و پر تردد نداریم، این نوع جاده ها را انتخاب میکنیم و امان از روزی که شب قبلش در آن نواحی باران آمده باشد.
در حال رسیدن به روستایی بودیم که  برای شب مانی در نظر گرفته بودیم.
 زنجیرم  به واسطه چندین بار در گل ماندن، خشک می‌چرخید و از صدایی که میداد کاملاً مشخص بود که با آن بار سنگین تحت فشار است. با خودم گفتم نیم ساعت دیگر به محل شب مانی میرسم و سپس زنجیر چرخ را روغن کاری میکنم. به یک سربالایی تند رسیدیم آمدم دنده سبک کنم که زنجیر عاری از روغن تاب نیاورد و پاره شد.
مانده بودم که چگونه درست کنم؟ بچه ها آمدند کمک، یکی آچار مخصوص زنجیر آورد و دیگری قلاب زنجیر و در کمتر از بیست دقیقه درست شد. تا به حال از تکنولوژی قلاب زنجیر بی اطلاع بودم.
روکش سیم تعویض دنده ام پاره شده بود و دنده عوض نمیشد، دوستی آن پارگی را دید و بهم نشان داد، من هم امتحانی با لنت برق آن را دوباره بهم بستم در کمال تا باوری درست شد و دنده عوض کرد.
 در طول مسیر پیش آمد چرخی خراب باشد که چندین نفر  فوکوس بر آن میشدیم و چرخ درست میشد.
نتیجه‌گیری گیری:
۱. آقا با زنجیر خشک رکاب نزنید از ما گفتن.
۲. جدای از مزاح بالا، تجربه ای که برای خودم به دست آمد طلایی بود. اینکه اگر مشکلی پیش بیایید در جمع دوستان و عزیزانم مطرح کنم. یک جفت چشم را به چندین چشم تبدیل کنم، و مغز و یک تفکر را به چندین تفکر با تجربه های متفاوت، آنگاه است که راه حل  مشکل به دست می آید.
چندین چشم، احتمال مشاهده دقیق تر دارد.
 چندین عقل آن هم با تجربه های متفاوت اثر بخشی قوی تری دارد.
حال این جاست که به سخن گفتن با دیگری و اهمیت دیگری پی می‌بریم. مثلا اگر یک مشکل در زندگی داریم آن را مطرح کنیم و اجازه مشاهده بیشتر به دیگری ها را دهیم تا احتمالأ با نتایج  و پاسخ های بهتر و دقیق‌تری روبرو شویم. از گفتن آن نزد عزیزانمان نترسیم.
 یکی از مهم‌ترین دلایلی که گروه درمانی را در مشاوره ها دوست داشتم و دارم این مشاهده جمعی زیر نظر کارشناس خبره است. از گفتن غم ها و دردها و رنج های خود به عزیزان مان و شنیدن تجربه و راهکارهایشان و تامل کردن بر آنها غافل نشویم. شاید مصداق دقیق تر شعار  با من حرف بزن سازمان بهداشت جهانی در این موضوع نهفته است و نه که از آب و هوا و سیاست جهانی و از این قبیل  حرف زدن، بعید میدانم حتی دردی دعوا کند و مصداق شعار با من حرف بزن باشد.
https://t.me/parrchenan

سفر

بر این گمانم انسان موجودی است که دوست دارد ابراز کند و مورد ابراز قرار گیرد. محبت کند و مورد محبت دیگری قرار گیرد که این در تکامل انسانی ما به عنوان موجودی اجتماعی احتمالا باز میگردد به نوازش کردن و مورد نوازش واقع شدن.

 بسیاری از ما، بصورت گفتاری مورد محبت یا ابراز قرار می‌گیریم و یا دیگری را به صورت گفتاری همینگونه بیان میکنیم و کمتر این روش را به کردار انتقال میدهیم.

 مثلل برای کرداری کردن این موضوع میتواند این باشد: برای یار خود میوه پوست بگیری و سالاد میوه درست کنی، ظرف بشوری، چیزی که نیاز به تعمیر دارد و دوست دارد را سریع سرویس کنی و از این قبیل...

در سفر با دوچرخه ابراز کردن و مورد ابراز واقع شدن در راحت ترین مسیر خود قرار میگیرد و به آنی می‌تواند بصورت کردار در آید. در کمک ها، لطف ها ، تعارف ها. عمل کرده ها، سرعت آهسته کردن ها، سرعت تند کردن ها...

مثلا از یادآوری کرم ضد آفتاب تا مالیدن آن بر گَل و روی یار. دیدن پرنده ای و با دست نشان دادن آن جهت حظ بردن دیگری از مشاهده آن.

تعمیرات ریز و خرد و کلان دوچرخه یار، سبک کردن ریز و خرد بار او. چیدن چند شاخه گل صحرایی خودرو از کنار جاده و گل سر کردن کلاه یار و...

این شیوه سفر هر چند کوتاه و چندین روزه این امکان را فراهم میکند که مناسبت محبتی و مهری خود را با یار و دیگری ها، غنی تر کنی و امکان لذت بردن از لحظه حال یا درک لحظه حضور را بیشتر کسب کنی.

 

 

 وی نوشت: 

*واژه یار مترادف واژه هایی چون همسر، پارتنر، دوست دختر/ پسر است

** درک لحظه حضور به معنای اداراک کردن هر چه بیشتر و عمیق تر محیط پیرامون خود شخص حاضر در هر زمان از هر موقعیت است.

 

https://t.me/parrchenan

دوچرخه

یکی از حسن های سفر با دوچرخه وجود توأمان دو عامل اصلی زندگی است.

 یکی فردیت و دومی جمع یا اجتماع.

در سربالایی ها، سختی ها، سرما، گرما تو مسئول خودت و دوچرخه خودت هستی، هر چقدر هم دیگر دوستانت بخواهند کمک رسان باشند در نهایت این تو هستی که رکاب خواهی زد، کسی نمی‌تواند تو را، دوچرخه تو را یدک بکشد و این تا حدودی مبتنی بر واقعیت زندگیست که امروزه آن را کم رنگ میبینم. در جامعه شهری مسیولین انتخاب های خود را کمتر می‌پذیریم. اگر مشکلی پیش آمد تلاش می‌کنیم دوپینگی آن را حل کنیم. به راحتی میتوانیم زیر میز فردیت خود زنیم و از آن شانه خالی کنیم. حال آنکه به واقع اینگونه نیست و اثرات دراز مدت این نوع تفکر بعد ها در زندگی فرد با یک رسوب زیاد، خود را نشان میدهد.

اما در سفر دوچرخه ، سفر به تو یادآوری می‌کند که تو در نهایت با دوچرخه ات تنها هستی و خودت از پس رکاب زنی آن بر خواهی آمد

 اما قسمت جمعی آن اینگونه است که با یک گروه هستی در خوردن، تا حدودی در استراحت کردن، در درست کردن غذا در انتخاب محل و نوع سکونت شبانه.

 در کمک هایی که از جمع میگیری به جمع می‌بخشی و این اجازه بزرگ شدن کاریکاتور وار فردانیت را به تو نمی‌دهد. اتفاقی که در جامعه امروز گریبان بسیاری از کسان را گرفته است.

 

https://t.me/parrchenan

سفر

پرچنان: عکس منتخب من این است. چیزی است همانند زندگی. نه از پس معلوم است نه از پیش زندگی در جاده ای پیچ در پیچ. نمی‌دانی جاده در پس مه، سربالا یا پایین است، نمی‌دانی بارانی یا آفتابی است. نمی‌دانی سرد یا گرم است. نمی‌دانی هموار یاناهموار است اما میدانی باید رکاب بزنی تا بروی، تا نمانی. این ناپیدا بودن این در مه بودن این در هیچ بودن دو انتخاب برای آدمی می‌گذارد انتخاب اول، اضطراب است و انتخاب تو میشود اضطراب دایم زندگی. و تعریف از زندگی مترادف اضطراب میشود و آن را اضطراب وجودی نام مینهی. و یا انتخاب آنکه آن لحظه همان لحظه از این بودگی از این حضور، لذت ببری چون که از پس و پیش آگه نئی، کاری کن که از لحظه بین پس و پیش که هستی و بدان آگاهی لذت ببری. اگر انتخابت، دومین حالت باشد، تلاش می‌کنی توانایی‌های خودت را افزایش دهی تا به درک بیشتر لحظه بین پس و پیش برسی و این یک تلاش دایمی است تا وقتی که جادهِ تو به انتها برسد و از جاده جدا شوی و مه تو را بپوشاند. https://t.me/parrchenan ازم پرسشی کرد و پاسخم را به سمت این نوع رکاب زنی بردم اینکه این نوع رکاب زنی را دوست دارم چون با هر رکاب یک سخن بلندبا زبان سکوت می‌گوید: اینکه بیش از این چیزهایی که همراه داری و می‌بری، اگر داری اضافه است. لازم نیست. با همین چیزها میتوانی با کیفیت زندگی کنی با کیفیت ها را ببینی، نفس بکشی و لذت ببری زندگی امروزه سخت پیچیده شده است. برای نشان دادن ارادت به محبوب ممکن است کسی آی‌فون فلان بگیرد، برند بهمان و... در حالیکه زندگی اینقدر سخت نبود در این نوع زندگی خیلی ساده ابراز میشد. همین که بیایی سپار دوچرخه شوی ببینی دسته گلی از محبوب آنجا خوش نشسته است. همین که بینی زنجیر چرخ محبوب افتاده و بگویی پیاده نشو من می اندازم سر جایش. به همین سادگی شاید مهم‌ترین و بلندترین سخنی که از این نوع سفرها می‌شنوم این است که زندگی ساده است، لذت بردن ساده است. مرگ نیز ساده. قبل از رسیدن به این سادگی به سادگی زندگی کن به سادگی لذت ببر https://t.me/parrchenan

قیاس

این روزها دو دوچرخه داریم. یکی چنبر و دیگری ساکورا. اولی دوچرخه کوهستان است و دومی شهری.

اولی اصالتی آلمانی دارد و دومی ژاپنی.

بیشتر مواقع این روزها با ساکورا جا به جا میشوم. مدل نشستن بر روی ساکورا اینگونه است: راست قامت، بدون قوز کمر می‌نشینی،به راحتی فرمون خرگوشی اش را میگیری بدون آنکه بدنت را کِش دهی. سبد روی فرمانی دارد که حکم داشبرد دارد. هر چیز که اراده می‌کنی جلوی دستت است و من معمولاً میوه روزمره ام را بر روی ساکورا در حالیکه رکاب میزنم میل میکنم. ساکورا سرعت نمیگیرد، حداکثر بیست سی کیلومتر سرعتی است که میتواند شتاب بگیرد.بر روی آن نهایت آرامش را دارم، به طراحی آن فکر میکنم که مثل خود ژاپنی ها که راست قامت می نشینند و بدون قوز هستند و تعظیم میکنند، گویی دوچرخه هم متناسب با این فرهنگ طراحی شده است. 

اما چنبر، دایم بر روی آن خم هستی، گویی آماده تهاجم. میخواهی اول مشت محکم را تو حواله طرف کنی و هوک چپ و راست بزنی. دایم به فکر آن هستی که سرعت را زیادت کنی. بیخود نیست نام آن را چنبر قرار دادم، از بس که حالت تهاجمی دارد.ماشینی برایت بد بپچید، چشم غره بر او میروی.

به طراحی های این دو دوچرخه و حس و حالی که بر من می‌بخشند فکر می‌کنم.

 بر روی چنبر کابوی غرب وحشی را دارم که به دنبال پاداش دستگیری یک راهزن است می تازد تا در پیچ بعدی آن کوه به او برسد اما

برروی ساکورا در خیالم خود را دخترکی هفت ساله میبینم که در پارکی دوچرخه‌سواری میکنم در حالیکه آن طرفش پدر و مادرش نشسته است و آرام و عاشقانه با هم حرف میزنند و نیم نگاهی هم به دختر خود دارند.

 

@parrchenan

چنبر خان

سوار چنبر(دوچرخه ام) هستم و در خیابان ولیعصر تهران در حال عبور که، یک پراید کنارم سرعت کم میکند و شیشه مخالف راننده را پایین میکشد و می‌گوید: خسته نباشی ورزشکار.

سری تکان میدهم و رو به مسیر خود میکنم که، میپرسد، نشناختی؟

 و نارضا گاز ماشین را می‌گیرد و می‌رود.

در ذهنم چهره اش را مرور میکنم، در درون اعماق میلیارد ها دیتای حافظه ام میگردم و یهو می یابمش. 

 همین که در حال رکابم، میبینم جلوتر ایستاده است. اینبار من کنار شیشه راننده می ایستم و میگویم: شما همانی نیستی که در بقالی فلان محله کمک دست بقال مُسنش بودی؟ چهره اش از خنده می‌شکفد و سری به نشانه آری تکان میدهد. ادامه میدهم اما تغییر چهره بسیار دادی. آن زمان ها گویا ریش نداشتی؟ و باز با چهره ای که حتی چشمانش می‌خندید سری به نشانه آری تکان میدهد و

از هم خداحافظی می‌کنیم.

 

او شاگرد افغانستانی یک بقالی بود که گاه گاهی هنگام مراجعت به منزل از آن خریدکی میکردم.

 نام و نشانش را نمی‌دانستم. او هم.

اما ما یک حلقه ارتباطی ویژه داشتیم و خبر نداشتیم. چیزی به نام دوچرخه که او بتواند از پس هزاران نفری که در خیابان هر روزه می‌بیند ( ظاهراً مسافر کشی می‌کرد) بتواند یک آشنا را شناسایی کند.

اتفاقی که در دوچرخه می‌افتد آن بوده که فاصله های عرفی، طبقاتی، قومی و... را زدوده و توانسته به یک یگانگی برساند. به نگاهی فقط از دید یک انسان به انسان، بدون صفت و موصوف و مضاف و مضاف الیه.

او در این شهر آشنا دیده بود. و خنده از چهره‌اش نمی‌افتاد.

به نظرم معجزه دوچرخه همین جا است. اینکه آدم را با آدمی برادر میکند. درست مثل همان میلیون ها سال پیش که از زهدان یک مادر خارج شدیم.

 دوچرخه هر صفتی که ممکن است در تو بدَمد را هَرس می‌کند و تو را از خود می‌رهاند و چون رهانده شدی می‌توانی با هر انسانی به دید برادر یا خواهرم بنگری.

 آن سلام علیک و آن خنده و آن چشمان خندان روزم را ساخت مثل چای تازه دم کشیده ی دارچینی. 

 

سئوال:

با این که چهره اش بسیار تغییر کرده بود و من آن زمان هم خیلی گفت و گویی نکرده بودم و سالها از آن زمان می‌گذشت، چگونه او را شناختم؟ دقیقاً این حافظه کجای ذهن من مستتر است و چه حجم داده منفعل و خاموش را در خود نگهداری می‌کند؟

 

پی‌نوشت:

" نقل است که شیخ ابوسعید ابوالخیر، به دهی رسید. آنجا زاهدی بود در خودمانده و دماغی در خود پدید کرده.

شیخ او را به دعوت خواند.

او اجابت نکرد.

گفت :"من زاهدم و سی سال است تا به روزه‌ام و خلق دانند که چنین است."

شیخ گفت: "برو و غربالی کاه بدزد تا از خود برهی!"

 

#چشیدن_طعم_وقت

از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر

شفیعی_کدکنی

 

 ابوسعید را سکولار ترین ایمان دار و پرچم دار ایمان میدانم. ابو‌سعید با این، من این‌جهانی کار دارد. این منی که می‌تواند با کم و زیاد کردن چیزهایی در خود، رضایت و لذتهای ناب تر و پر شکوه بکشد.

زاهد را در این‌جا می‌تواند هر صفتی تعریف کرد که « خلق دانند که چنین است» از پول و مقام و منزلت و جایگاه... تا رفتارهای دینی و معنوی...

 

@parrchenan

دوچرخه و ماشین ها

سوار دوچرخه هستم و از فرعی به اصلی خیابان میپیچم. برای آنکه ارزیابی از ماشین های پشت سرم داشته باشم تا به متنها الیه خیابان برسم سرعتم کم است. ماشینی بوق کشان از کنارم رد میشود.
دَرد. 
 بلند واژه بالا را فریاد میکشم.
 کلا تا حدودی به صدا و آلودگی صوتی و بوق حساسم.
۲۰۶ است و یکهو جلویم می‌پیچد و از ماشین پیاده میشود. چنبر را به جک میزنم. منتظر رفتار او می مانم. لحظه ای یادم می‌آید بند کفشم را محکم نکرده ام. و در دعوا خیلی ضایعست کفش آدم از پایش در بیایید. یک جوری فانتزی است. جک می‌شود، دعوا با پای برهنه و کفش وسط خیابان. هیچ وقت بند کفشم را جز در ورزش و دویدن محکم نمیکنم. یعنی حتی پوتین سربازی بهم بده، از آن یک دمپایی در می‌آورم که در هر گام لِخ لِخ کشیده شود.
قدی از من بلند تر داشت اما هیکلی پفکی. دوچرخه و رکاب زدن هم عضلات آدم را در دقایق اولیه گرم می‌کند و بدن را برای واکنش های بدوی_ غیر متمدنانه (دعوا) آماده و گرم نگه میدارد.
 رفتم چشم تو چشم شدم، پرسیدم چته؟
 به چشمانم را زد و جملات بی سر و تهی گفت.
اتفاق خاصی نیفتاد و سوار چنبر شدم و راهم را ادامه دادم.

چند نکته:
صبحش صورتم را اصلاح کرده و سبیل خنجری مرتبی را بر چهره ام کاشته بودم. به نظرم برای دوچرخه و رکاب زنی شهری تا حدودی قیافه ای اینگونه برای رانندگان معمولاً حق به جانب تهرانی و مدعی مالکیت خیابانها، راهگشاست.
 این لباس های استرج و شلوارک ، معمولاً به نقطه ضعف رکاب زنی در تهران در مواجهه با رانندگان بد قلق تبدیل میشود. پیشنهاد چنین پوششی را به رکاب زنان شهری، به خصوص بانوان رکاب زن، اصلا نمیدهم.
اگر برای ما اصل، رکاب زدن باشد، پوشش خیلی خاص آخرین ورژن رکاب زنی کشورهای اروپایی، فرع ماجرا ست.
 داشتن چهره و قیافه ای مصمم برای رکاب زنی در شهر های ایران، حتی گاهی ضرورت است.
۲. از حق خود دفاع کنیم. در مجموع کلی و کل زندگی  اصلی داشته باشیم که مظلوم واقع نشوم. یا دقیقتر گفته باشم، از جانب فرد و افراد، به راحتی ظلم پذیر نباشم. 
این صفت چه فایده ای خواهد داشت؟
پاسخم این است:  در رویه کلی زندگی میتوانم، چنین خصلتی داشته باشم و در نتیجه به راحتی از حق خود نخواهم گذشت و ظلم پذیر نخواهم شد.
 مثلا اگر کارمند بانکی به ناحق، رفتاری انجام دهد. حتما با بازرسی بانک تماس میگیریم. و اکثر مواقع راهگشاست.

۲. اگر راننده هستیم. به فرهنگ دوچرخه سواری که کم کم در حال پا گرفتن هست، بهای بیشتری داده و از سر صبر و همدلی با آنها مراودات داشته باشیم. چند ثانیه صبر کردن برای  عبور دوچرخه سواری که به جای نیروی بخار و احتراق موتور بنزینی به عضلات خود تکیه کرده است، کار سختی نیست.

پی نوشت:
با بازگشایی مدارس و کرونا و احتمال سرایت از طریق سرویس مدارس، میشود پیشنهاد دوچرخه را با فرزند و اولیا مدرسه داشت.
پدرم برای من از سال اول دبیرستان برای رفت و آمد به مدرسه دوچرخه خرید و اینگونه دوچرخه قسمتی از زندگی ام شد.


@parrchenan

دشت لار

دیالوگی داشتم، 
 فرد روبرویم تعریف میکرد که فلانی گفته تو اینگونه گفته ای
و پس از شنیدن روایت او، بیان کردم که من این نگفتم.
 با خودم دیالوگ را مرور کردم.
 می‌توانستم بگویم فلانی دروغ گفته. اما این نگفتم.
در واقع به لحظه حال و خویشتن و خودم متوجه بودم و نه دیگری.
دنبال یافتن گناه در دیگری نبودم، رفتار و عمل خود ملاکم بود.
حس خوبی از این موضوع گرفتم، این که از پس سالها تمرین، در ناخودآگاهم و در گفتگو هایم به این منطق رسیده ام که آنچه یافتنی است را اول در خود بنگرم.
شاید این امر به تجربه زیسته ام برگردد که کنجکاوی در بسیاری از چیزها نکنم.
پی نوشت:
 چند سال پیش بود، با دوچرخه و موسیقی تند و عالی سحرگاهان به اداره رسیدم. یک ساعت زودتر از دیگران.
پرونده همکار دیروزی رو میز بود، کنجکاو شدم موضوع آن را بدانم، و خواندم، پرونده‌ای سخت و بسیار آزاردهنده از رنج و شکنجه و...
تا آخر شیفت و شب، حالم گرفته بود و از دست خود عصبانی بودم که چرا به چیزی که به من مربوط نبود ورود کردم.


 @parrchenan

بعد از دو ماه
دوباره با دوچرخه عجین شدم
جمعه دشت لار را رکاب زدم و از شنبه همه کارهایم و حمل و نقلم دوباره دوچرخه ای شده است.
دوباره جرئیات به چشمم می آید، دوباره دنیا زیباتر شده، دوباره لحظه لحظه زندگی را لمس میکنم.
اما امان از اولین روز سوار شدن،
بدن نامرد است، عضله همه سابقه پیشین را زود فراموش میکند. و همین که دوباره سوار دوچرخه می‌شوی، میبینی عضله تنبل شده است.
بعد از اولین روز رکاب زنی، عضلات پایم دردناک شده بود. آن قدر که حتی تا دقایق ابتدایی رکاب زنی، نشستن بر زین، برایم سخت بود.
این را مخصوصا قید کردم، که حتی از پس سال‌ها، این گزینه دردناکی باسن در رکاب زنی همیشه روی میز فرد رکاب زن می ماند. از پس سالها.
چند عکس از برنامه دشت لار و 
تامام 

@parrchenan

گزارش پس از سفر قسمت ششم

پس از سفر قسمت ششم

در یزد بودیم و در حال دیدن آثار تاریخی شهر. توریستها ی ایرانی و خارجی نیز بودند. تور لیدر گروهی به نخلی رسید و گفت: این وسیله ایست که در ایام محرم هیئت های عزاداری به نشانه تابوت امام حسین بر دوش خود حمل می‌کنند!
و گروه نیز آن را باور کرد، کسی نپرسید؛ مگر تابوت این شکلی است؟ و چرا به این عظمت؟
تابوت چیزی مستطیلی شکل است که جای یک نفر است. اما این چیزی گنبدی شکل است که گنجایش تا ده ها نفر را دارد.

گذشت و در طول سفر، با فضای جغرافیایی و فرهنگی منطقه آشنا شدیم.
حال از شما بپرسم این شبیه چیست؟
چه پاسخی دارید؟
اگر کمی راهنمایی کنم و بگویم شبیه کدام درخت است احتمالأ حدس درست بزنید.


شبیه یک درخت سرو است.
 یا نُماد درخت سرو است. عظیم است همچون سرو و نه تابوت.
و جغرافیایی منطقه چند ده عدد درخت سرو هزار ساله داشت.
نام خانوادگی سروستانی احتمالأ شنیده باشید؟ منطقه ایست و  شهری .
و اشعار فردوسی بزرگ در شاهنامه که پیرامون سرو کاشمر که در افسانه آمده بود به دست زرتشت کاشته شده و به دستور خلیفه عباسی بریده شد نیز هست.
در واقع سرو نُمادی مهم و بازمانده از ایران باستان است.
یک احتمال بر این هست که چون همیشه سبز بود و شکلی از آتش برافروخته داشت، به درخت مقدس  آیین های باستانی تبدیل شد.
هر چه هست این چیز شبیه نخل نیست. به سرو شبیه ترین است.
حال چرا به نخل تبدیل شد؟
حدس می زنم، مُغان های کهن برای حساسیت زدایی اعراب مسلمان نام آن را از سرو به نخل که هر دو درخت هستند و هر دو مقدس، یکی در بین ایرانیان و دیگری در بین اعراب، تبدیل کردند و این‌گونه توانستند، سنت و آیینی را هزار سال دوام بخشند. شاید اگر درایتی اینگونه، سروبانانان کاشمری داشتند و افسانه ای می‌ساختند که مثلاً در خواب، عالمی دیده است که سرو کاشمر را حضرت ابراهیم یا حضرت آدم کاشته است، اینک آن نیز، همچون این نخل های آیینی زنده بود.

اما نکته مهم تر اینکه
صدها سال است که مردمان، حتی اندیشمندان ایرانی، از جمله جلال آل احمد، آن چیز را سرو نمی‌بینند!! نخل می بینند!!
و داستان «تابوت آن حضرت» را میپذیرند.
در واقع تبدیل کلمه سرو به نخل، برای مخاطب نیز اینگونه تداعی می‌شود که آن، لابد نخل است که همه می‌گویند نخل!!
و در حیرانم:
چه مقدار، کلمه میتواند آدمی را از واقعیت، جابجا کند.
حتی آنچه میبیند را باور نکند و حتی عجیب تر چیزی دیگر ببیند.
کلمه یا واژه، گویی قابلیت جادو کردن آدمی را دارد.
در عین آنکه« وکلمه خدا» بود، می‌توان انتظار داشت که جادو نیز میتواند باشد، و خدا چیست؟ جز خالق؟ و کلمه برای انسان خلق میکند. و گاهی او را فریب میزند.

حال اگر یزدیها، به جای کلمه نخل، سرو بکار ببرند، امانتی هزار ساله را تحویل گرفته اند و چه اتفاقی می افتد؟
فکر کنم کل بنیاد و باور و اعتقاد فکری آنان زیر و زبر خواهد شد و احتمالا بتوانند آگاهانه وارد سرزمین فکری پست مدرن شوند و به طبع آنان، ایرانیان نیز هم.
تنها با بکارگیری کلمه سرو به جای کلمه نخل.
آیا این معجزه نیست؟


@parrchenan

پس از سفر قسمت چهارم

پس از سفر قسمت

چند نوشته پراکنده:
۱. از چنار ناز به بعد و هنگامی که از استان یزد وارد استان فارس شدیم، از خشک سالی که چندین سال بود، در این خطه افتاده بود، همه می نالیدند.
و جالب آنکه در همه این روستا ها، و شهر ها، شیر های آب چکه میکرد، یا در واقع بهتر است بگویم، شُره می‌کرد. و خودشان به این امر التفاتی نداشتند( در استان یزد چنین چیزی ندیدم)
در واقع گویی خودشان داستان خشک سالی که بیان میکردند را گویی باور نداشتند چرا که جهدی بر این امر نداشتند.

گویی سخنی تا در رفتار و عمل فردیمان ننشینید، خود هنوز به آن باورمند نشده باشیم.

چرا استان یزد، و استان فارس در آن خطه که مرز بین‌شان، یک رشته کوه چندان بلند بود، این چنین متفاوت بودند؟
نمیدانم
اما فرضیه ای دارم. بیشتر روستاهای استان فارس، سابقه عشایری داشتند. هنوز قبوض آب و برق شأن با تعرفه عشایری حساب میشد( پایین ترین تعرفه قبوض) و اینکه سابقه یکجا نشینی و تاریخچه یکجا نشینی در رفتار متناسب با  زندگی در آن، گویی نقش کلیدی در ساحت بشریت دارد و الزامات مواجهه با ساختار متناسب با اقلیم را انسان ها در طول نسل ها می آموزند.

۲.
در روستا مستقر شده بودیم و با چند تا از کودکان روستا، هم کلام.
موتوری آمد و جلو مسجد ایستاد. موتور شاسی بلند و مخصوص کوهستان بود.  با ما گرم برخورد کرد. چوپان بود و از جنس اراده و به کاری که انجام میداد مفتخر بود. پسرش کنار دستمان بود، رفت با بابایش دست داد و روبوسی کرد و پدر او را گرم در آغوش گرفت.

در طول سفر، این رابطه گرم پدر پسری را ندیده بودم. و برایم جالب آمد. گویی وقتی تو از خود رضایت داشته باشی، در همه شئون زندگیت جاری میشود. حتی در مواجهه با فرزندت وقتی که از صحرا بازگشته ای. مهم نیست مهندس ی باشی کارمندی، بازاری، مددکاری، صحراگردی، یا چوپانی، مهم آن است که بتوانی رضایت  رو چون ماهی کوچک زیبا، در دل سیاه دریای آرام عمیق بیابی.
۳.
مسیر سربالا بود و به آرامی رکاب میزدم، گرمم شده، ایستادم تا لباس کم کنم، دو پسر هفت هشت ساله، در حالیکه شال و کلاه کرده بودند، روی جدول خیابان نشسته و ما را تماشا می‌کردند ‌ سلام دادم، اولی فرار کرد سمت خانه اش و دومی چند ثانیه مکث کرد و سپس پاسخم داد. کلاه دوچرخه و دوچرخه های با بار، و لباس های گرم زمستاتی، هیبتمندم کرده بودند‌
اولی برگشت و پشت سر دومی مخفی ماند. سیزده آبان بود و مدرسه شأن تعطیل.
هنگام خداحافظی پرسیدم دست می‌دهید؟ آنکه فرار کرده بود با سر به علامت خیر، جوابم داد و دومی دست خداحافظی داد.

_ شجاعت را شاید اینگونه باید در کودکی، کشف کرد.

داستان های من و‌چنبر

داستانهای من و چنبر


جمعه است و سوار چنبر هستم که، یادم می افته که ورود دوچرخه به مترو آزاد است. پس متناسب با این موقعیت، قرارهایم را تنظیم مجدد میکنم.

برای اول بار است که با دوچرخه وارد مترو میشوم.
 اگر خواستید این کنید این موارد احتمالاً کمکتان خواهد کرد:
۱. هنگام سوار شدن بر پله برقی به سمت پایین، در پله ای که چرخ جلو قرار دارد ایستاده و پاها نزدیک چرخ باشد.  چند ثانیه بعد، هنگامی که تمام دوچرخه بر روی پله برقی قرار گرفت ترمز عقب حتماً گرفته شود تا دوچرخه فیکس بماند. 
۲. حتما از مسئول کنترل بلیط بخواهید که درب پهنی که در ورودی ها هست را برای شما بگشاید. همکاری خیلی خوب و همراهی دلپذیری دارند.
۳. هنگام سوار شدن بر پله برقی به سمت بالا ، دو پله عقب تر از چرخ جلو ایستاده و فرمان را کج کرده تا در پله فیکس شود. بهتر است برای کنترل بیشتر یکی از ترمزها نیز گرفته شود. برای فیکس شدن دوچرخه اجازه دهید، ابتدا پنج تا ده سانتی متر دوچرخه به عقب آمده تا چرخ عقب بر روی پله بنشیند و در هوا نباشد.

سوار قطار شدم. تقریباً اکثر مسافران چشم بر من دوختند. دخترکی فال فروش نزدم آمد و گفت این را چرا به دوچرخه ات زدی؟
به تُپلک اشاره میکرد.
گفتم تا خوشگل شِ.
خوشگل شده؟
سر تکان داد به معنای آری.
ادامه حرف را پی گرفتم: از تو خیابان پیداش کردم.
چشم گشاد کرد.
رفت جلوتر و دوباره برگشت و بهم گفت:
بهش گل بچسبونی هم خوشگل تر میشود.


یکی از دردناک ترین لحظات من در مترو هنگام مواجه شدن با کودکان فال فروش و گداست.
اینکه چه برخوردی از جهت آنکه خیر سرت مددکار هستی و سالها با این کودکان هم بودی و.. دارم
 بی تفاوت باشم. بی خیال باشم. با خیال باشم، پس چه کنم؟ تقریباً همیشه گیر مسئله هستم.

اما این‌بار به لطف دوچرخه و تپلک یک گفتگو ناب انسانی داشتم. انسان در برابر انسان، مواجه انسان با انسان. لذت بخش بود و لحظاتی عزیز را برایم رغم زد.

پیشنهاد اکید دارم
 با خانواده، در یک جمعه، تلفیق دوچرخه_ مترو، شرق تا غرب، شمال تا جنوب تهران را  گز کنید. به دیدار اقوام رفته و لذتی ناب را در خود ، خانواده، اقوام و شهرمان پخش کنید.
و بر بنزین گران شده برای لحظاتی برای یک روز حتی، بخندید.
 یک چیز یواشکی بگویم که: ( دوچرخه سواری، مُسری است و قابلیت سرایت به دیگری دارد)


@parrchenan

صبح شدست و با صدای رعد و برق از خواب بیدار میشوم. شش و نیم صبح است. به خودم نهیب می زنم که: باید بروی  در پارک بدوی.
صدای برخورد تند قطره های باران با شیروانی پاسیو ، مرا متوجه این امر میسازد که داستان دویدن امروزم به این سادگی ها نخواهد بود.
صدای باران قطع میشود و  «ایولی» در دل آواز میدهم.
لباس زمستانه می‌پوشم تا  حسن استفاده کرده و در این موقعیت بند آمدن باران سوار دوچرخه شده و خود را به پارک برسانم. با دو سه دور دویدن، بدنم هم داغ میشود و سرما و خیسی احتمالی را میتوانم رد کنم.
لباس مناسب سرما و باران، پوشیده و دوچرخه بدست بیرون می آییم که میبینم همه جا سفید شده، کمتر از نیم ساعت، برف زیادی نشسته است.
 در واقع قطع شدن صدای شیروانی به خاطر تبدیل شدن باران به برف بود، 
فضای کوچه سکوت مطلق بود. برف خاصیت عجیبی در ایجاد سکوت دارد. صدا خفه کن است، گویی.
در برف سوار چنبر میشوم. ماشین ها سرسره بازی می‌کنند و در شیب تند خیابان دربند در چاله و جوی می افتند و خسارت های جدی می‌بینند.
چرخ های چنبر را به تازگی عوض کرده ام و گوشت و عاج خوبی دارد. چرخ جلویش، شبیه چرخ تراکتور است. پهن ترین تاتیری که تا به حال به خود دیده را برایش انداخته ام. و همین، عاملی میشود که سُر نرود. در برف بکسوات نکند.
به پارک ملت که میرسم، برف زیادی رویم نشسته است و بدنم بشدت سرد شده است.  انگشتان پاهایم دردناک شدست و حسی ندارند. امکان دویدن نیست، پس خودم را به سر کار می‌رسانم. هات چاکلتی خورده و در جلوی بخاری بزرگ اداره خودم را گرم میکنم.
پیاده بیرون می زنم.
پیرمردی دست فروش نشسته و دستفروشی می‌کند.
سرمای رسوخ کرده بر بدنش را کاملاً درک میکنم.
چرا که لحظاتی پیش خود در چنین حالی بودم. کرختی سرما، لاجونم کرده بود. من امید گرما داشتم اما او... احتمالاً نه.

پیشنهادی دارم:
اگر امروز بیرون رفتنی هستیم، فلاسک آبجوش و چند عدد لیوان کاغذی و هات چاکلت ،نسکافه و از این شمول با خود همراه کرده و برای لحظاتی گرما بر چنین انسان هایی، بر همان پلیس راهنمایی و رانندگی، بر همان مامور شهرداری که شن میپاشد، بر همان دست فروش، بر هر که سرما بر او غالب شده، لیوانی نوشیدنی گرم، دهش( نذر) کنیم.
و شما را با حکایتی از عطار که در کانال سهند ایرانمهر خواندم بدرود میگویم:

‍ در سفری بودم، صحرا پربرف بود، و گبری را دیدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می‌رُفت و ارزن می‌پاشید. ذالنون گفت: ای دهقان! چه دانه می‌پاشی؟
گفت: مرغکان چینه نیابند. دانه می‌پاشم تا این تخم به برآید و خدای بر من رحمت کند.
گفتم: دانه ای که بیگانه پاشد - از گبری- نپذیرد.
گفت: اگر نپذیرد، بیند آنچه می‌کنم؟
گفتم: بیند.
گفت: مرا این بس باشد...
ذوالنون از آن سخن در شور شد. گفت: خداوندا! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می‌فروشی؟
هاتفی آواز داد: که حق تعالی هرکه را خواند، نه به علت خواند، و هرکه را راند نه به علت راند. تو ای ذوالنون! فارغ باش که کار انفعال لمایرید با قیاس عقل تو راست نیوفتد!
@parrchenan

کتاب اگر به خودم برگردم

از قبل از سفر رکاب زنی به کرمانشاه کتاب را برداشتم بخوانم که نشد، که اواخر هفته پیش تمامش کردم.
کتابی بود که به دلم می‌نشست
 اگر کسی اهل نوشتن باشد بر دلش خواهد نشست.
 حتی نوشتنی  آماتور، چون من.
حُسن بزرگ این کتاب آن بود که فهمیدم نوع سبک نوشتاری پرچنان چیست؟
جُستار، سبکیست که پرچنان آن را دنبال میکند و من این را تا به امروز نمیدانستم. ضمنا یک جور هایی یک جستار نویس هستم. احتمالأ بتوانم کتابی این چنین از میان جستارهایم در بی آورم.
کتاب « اگر به خودم برگردم» ده جستار درباره ی « پرسه» زدن در شهر است و نوشته یک دختر جوان مکزیکی ایتالیایی. قسمتهایی ار این پرسه زنی مربوط به  مانیفیست دوچرخه سواری را در اینجا نقل میکنم:

«طرفداران پیاده روی، راه رفتن را تا حد فعالیتی ادبی بالا برده اند. از فیلسوفان مشایی تا فلانورهای مدرن...از آن طرف دوچرخه سوارها درست به اندازه نامرئی اند و چیزی دارند که عابر پیاده دستش به آن نمیرسد، حرکت در خلوت و رها شدن در جریان شیرین افکار. دوچرخه درست وسط کفش و ماشین قرار دارد...[خولیو توری]، جایی به این نکته اشاره دارد که نه هواپیما و نه ماشین هیچ کدام با انسان تناسب نداردچون سرعتشان بیش از نیاز انسانی ایست، [اما دوچرخه نه]...
دوچرخه فقط در رابطه با ضرب آهنک بدن از خودش سخاوت به خرج نمیدهد، در برابر فکر هم دست و دل باز است... دو چرخِ دوچرخه سوار و ایده ها را هماهنگ با هم به پیش میبرند. وقتی هم فکری ولگرد سراغ دوچرخه سوار می آید،... کافیست سراشیبی تندی پیدا کند و بگذارد جاذبه و باد با معجون نجات بخشش دست به کار شود [ماشین سوار روحش هر بار پشت چراغ راهنمایی له میشود]... برخلاف کسی که  با ماشین حرکت میکند، دوچرخه سوار میتواند به سرعت آرامبخش و بی دغدغه ای برسد که اجازه دهد ذهن رها شود و برای خودش بداهه بنوارد‌...
این روزها فقط کسی که آن قدر عقلش برسد دوچرخه داشته باشد، میتواند ادعا کند ذهنش کاملاً رها و آزاد دارد...»


نمیدانم چند صباح هست که پرچنان را دنبال میکنید؛ اگر ایامی که مددکار اورژانس اجتماعی گشت سیار بودم را دنبال کرده باشید، نقش چنبر( دوچرخه ام) را در جُستارهایم خوانده اید. که چگونه آن همه دهشتی که دیده بودم را و افکار ولگردی که بعد از آن به سراغم می آمد، در شبانه تهران از بازار گل محلاتی تا دربند، میرکابیدم و خالی میشدم و ذهنم بداهی می‌نواخت و فردا صبحش، جستاری و نوشتاری چون نان تازه در پرچنان ثبت میشد.
این دِینیست که چنبر بر گُرده ام دارد.


حلقه مفقوده شادی و خوشنودی سبک زندگی ایرانی شاید عدم تحرک روزانه و منظم باشد. چرا که ما فراموش کرده ایم  در جسم هستیم، معنویت، خدا، افکار، اذهان، برنامه های پیش رو ... را همه باید در قالب این جسم ارزیابی کنیم.
در پایان این جستار، عکس صفحه ۱۱۶ کتاب ۲۱ درس برای قرن ۲۱ حراری را قرار میدهم. باشد که با جسمانن مهربان باشیم و بورزیمش.

@parrchenan 

سفر در سرزمین کرد  پس از سفر سه

روزهای پیش رو، روزهای سختی برای کارگر ایرانی ایست. ما در سفر رکاب زنی ، در چندین شهر، رستوران رفتیم.
تقریبا یک نفر کار گارسون، آشپز، صندوق دار، را میکرد، یا کبابی بزرگی، نقش گارسون، کباب زن، کباب پز، شاطر، نانوا، صندوق دار و...را ایفا میکرد و این یعنی، آن بنگاه اقتصادی برای آنکه روی پا بماند، از هزینه هایش زده است و کارگرانش را کم و یا حذف کرده است.
این در دراز مدت آسیب زیادی را بر پیکره کارگری و خانواده آنها وارد می‌کند و کارگر ایرانی را به طبقه های زیرین فقر میکشاند.
###
ما در این سفر اگر در نانوایی ایستادیم، در بعضی نانوایی ها، نان مان رایگان شد، زنی به هر کدام ما سیب بخشید، خوراک رایگان و ...
این بخشش ها که کم هم نبود، یکی از صفات بارز کرد را برجسته میکند:
مهمان نوازی.
اما بغیر از مهمان نوازی، به دنبال تحلیل های دیگر هم هستم، چه اتفاقی در سفر بخصوص دوچرخه می افتد که مردم سخاوتمندانه با راکب دوچرخه رفتار میکند؟
 یک حدس اولیه ام آن است که به دوچرخه سوار یک نگاه طفیلی هست. چون دوچرخه و خاطره کودکی بسیاری از انسانها با هم گره خورده است. پس همان نگاه به دوچرخه سوار نیز انداخته میشود.
حدس دومم آن است که تو در دوچرخه سختی مسافر بودن و سفر کردن را در چهره ات نُمود میدهی و دیگری آن را دریافت میکند
و دیگری با تو نرم و مهربانانه روبرو میشود.
به دنبال پاسخ این سوال همچنان خواهم اندیشید.
@parrchenan

رکابیدن در دیار کرد پس از سفر

اهل کجایی؟
به کجا میروی؟
معمولاً این پرسش آشنایی است که اگر با دوچرخه سفر کرده باشید، بسیار خواهید شنید.
با این پرسش و پاسخ احتمالی بعدی دیالوگی آغاز میشود و ممکن است به  سرپناهی، خوراکی، نوشیدنی و تعارفی که نشان از یک آشنایی دهد برسد.
شروع دیالوگ انسان با انسان همینگونه است و تا کجا ها که امتداد پیدا نمیکند.
برای من این دیالوگ ها و این پرسش ها یکی از لذت بخش ترین قسمتهای زندگی ام بوده است. حس ناب و تمام و کمال انسان بودنم را در این چنین فضایی درک میکنم.
تازگی ها متوجه شده ام دیالوگ اگر با نوشیدنی همراه باشد، از چای تا شربت و یا هر چیز، ماندگاری بالاتری دارد، گفتگو عمق بیشتری می‌گیرد برعکس آنکه با خوراکی همراه باشد.
 در خوراکی تا شکم سیر میشود، گویی زبان بریده میشود و بدن میخواهد همه انرژی اش را بگذارد برای هضم آنچه خورده و حوصله تفکر و چرخیدن زبان را از تو میگیرد.
خوشا دیالوگی دلنشین در عصری با چای نباتی داغ.

اگر تصمیم به گفتگویی با دوستی یا عزیزی یا همدمی داشتید و مختار به رستوران یا چایخانه  و کافه بودید، پیشنهادم دومی ایست.

@parrchenan

به  روستای ابتدای جاده خاکی رسیده بودیم و از جاده و کیفیت آن را از مردم محلی میپرسیدیم.
من حواسم به پرنده ها بود که به فاصله نیم متر از ما به تعداد انبوه بالاسرمان جست و خیز میکردند. بیشتر گنجشک بودند. با خودم فکر کردم، اگر من کودکی تولد یافته در دهات بودم، احتمالا در دوران کودکی ام در روستا، با تیر و کمانی، به جان گنجشک ها می افتادم
و نمیدانم چرا؟
چندین روز بعد در امتداد رودخانه گاماسیاب به دهاتی رسیدیم که بر سر هر تیر چراغ برق، یک لانه لک لک بود.
وقتی از اهالی  بیشتر پرسیدیم، گفتند، چون اینجا غذا به اندازه کافی هست و هوا در طول سال تعادل دارد، اینها مهاجرت نمیکنند و همیشه مهمان اینجا هستند.
یکی از دلایل عدم مهاجرت شان، احساس امنیتی بود که میکردند.
باز خودم را کودکی متولد شده در روستا فرض کردم، دیدم هیچگاه راضی نمیشد با تیر و کمانی در همان دوران کودکی به جان لک لکی تعرض کنم.
با خود اندیشیدم چرا  در فرض کودکی متولد شده در روستایی پر از پرنده، جان گنجشک برایم ارزشمند نیست و لک لک هست؟

شاید بخاطر جثه و اندازه شان است. گویی برای کودک انسانی ام، هر چه موجودی ریز تر باشد، جانش کم ارزش تر است.

اینها که همه حدس و گمان و فرضیات بود، اما در عالم واقع هم گویی اینگونه است.
یعنی مثلا در حوزه گیاه خواری، آن دسته از گیاه خواران که به دلیل احترام به جان حیوانات از خوردن گوشت صرف نظر کرده اند ( و نه دلایل دیگر مطرح در این باب) جان یک گاو یا گوسفند یا مرغ برایشان ارزش بیشتری نسبت به موشی که با سم در مزارع گندم از بین میرود یا جوجه پرندهایی که هنگام درو گندم، در بین خیش های کومباین له میشوند دارد.
این پرونده برایم همچنان مفتوح خواهد بود
 و  به دنبالچرایی آن خواهم بود.

@parrchenan

سفر در سرزمین کرد      پس از سفر دو

تماس گرفته بود که حالم را در سفر جویا شود.
حالت چطوره؟
حال « ما» خوبه،  ما شش تا آدم با شش تا دوچرخه هستیم که حالمان خوبه و اگر حال یکی از این دوازده تا بد شود حال همه بد میشود چرا که از حرکت باز می مانیم و متوقف می‌شویم، اینجا حال من تنها، ملاک نیست، حال ما مهم است.
حال ما بد شود و دیگر نتوانیم جلو برویم، عکس نخواهیم داشت و خبر و گزارش و اتفاق جدید و اندیشه نویی هم نخواهد بود.
از گروه عقب افتاده بودم و خداحافظی کردم و در مسیر سراشیبی جاده افتاده و سُر خوردم پایین و به دیالوگی که در تماس تلفنی داشتم فکر میکردم.
این که با تکنولوژی و ارتباطات، این «مای ما »قوی تر و بزرگتر شده است. اینکه میشود این ما به گروه و جامعه و جهان مان گسترش پیدا کند، اینکه یکی از ما گویی همه ما باشد و حال خوب و بد ما حال خوب و بد همه ما باشد.
راستش این بهار و این سبزی به این آینده شیرین خوشبینم کرده است.
از سفرنامه ناصرخسرو تا سفر رکاب زنی ما راه درازی بشر آمده و این ما شکل قوی تری پیدا کرده است تا آینده چگونه رغم زند.
 آینده ای این چنین را آرزومند:
ماهای گره خوردمان بیشتر شود و مجبور باشیم هوای هم را داشته باشیم، حتی موجودات غیر زنده ای چون دوچرخه. 
###
از شهر خارج میشدیم که بوی نان محلی آمد و ایستادیم تهیه کنیم.
به ناگاه دیدم، دوستی که برای خرید مراجعه کرده بود، در حال فرار است و زنی که پزنده نان ها بود با پولی به دنبال او.
در نهایت متوجه شدیم که زن نانوا، هر کیلو را ۸۵۰۰ قیمت داده و دوست ما هر قرص آن را این قیمت شنیده است. مشکل حل شد و خرید کردیم.
اما یک لهجه نا آشنا به گوش، و یک بد شنیدن، به راحتی تصویر فرد را در ذهن انسان از نیک به بد و از بد به نیک تصویر کرد.
بارها شده بود که جلوتر بر دوستان رکاب زن، کسی سلام داده و او به دلیل داشتن هندزفری نشنیده بود و من علیک اش را که دادم، از آن موضوع شاکی بود.

تجربه خوبی شد برایم که، همیشه درصدی از خطا شناختی ام نسبت به انسانها، را برای بد فهمی زبانیم اختصاص دهم.

@parrchenan

سفر در سرزمین کرد      پس از سفر

یکی از محبوب ترین نامها از کردستان تا کرمانشاه که ما رکاب زدیم و مشاهده کردیم، فرهاد بود. بسیاری از مکان ها و روستاها نام فرهاد داشتند. مجموعه رکاب زنی های ما  از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران، کم نبوده است. اما شاید ایران ترین قسمت رکاب زنی من در این برنامه و سفر بیجار تا کرمانشاه اتفاق افتاده است. شاید به این خاطر که قبل از سفر کتابی تاریخی از ایران می‌خواندم و این سفر را، دل انگیز تر کرده بود. 
 سه درخت بید در بیدزاری مرا یک حالی قرار داد که نمیدانم آن حال چه نام دارد؟
تک درختانی که می‌دیدم، با من گویی گفت و گو میکردند
وقتی به گردنه ای و دشتی و سر سبزی می‌رسیدم، گویی  چنین مناظری را قبلا دیده بودم و این نکته برایم جالب بود. گویی فلات ایران، شباهت بسیار به هم دارد و به همین دلیل احتمالا جغرافیایی است که مردمان ساکن در این فلات شباهت های فرهنگی دارند. شاید اگر رکاب زنی هایم را به خارج از مرزها هم بکشانم،ببینم آنجا هم شبیه اینجا و اینجا شبیه آنجاست و همه انسان ها شبیه به هم هستیم.
نمیدانم.
هنگامی که به گردنه ای با آسمان آبی آبی که پاره های ابر سپید سپید عمیق اش کرده بود، می‌رسیدم، دلم برای ایران «تنگ میشد». شاید فکر کنید، غلو میکنم، اما نه، به راستی دلم« تنگ میشد »و بی نهایت خوشحال که چه خوب وجب به وجب سرزمین را دارم میبینم.
 از ایرانیانی که به سرزمین های دور مهاجرت کرده اند، تعجب دارم، این دلتنگی شان به ایران را چگونه پاسخ میدهند‌. 
میشود نام روستای تخت شیرین را دید و در افسانه ها و شعر ها فرو نرفت؟
میشود در روبروی بیستون بود و به تاریخ سرزمین نیندیشید؟
 میشود فرهاد تراش را دید و منظومه خسرو و شیرین را یاد نکرد؟

به حمد الله، حال سرزمین، بخصوص روستاهای آن، در این قسمت که رکاب زدیم، از دید یک مددکار آشنا به حوزه آسیب اجتماعی که دغدغه انسان ها را دارد، خوب بود، و این لذت ماجرا را برایم بیشتر و کرد و سرزمین کرد را برایم عزیز تر کرد.


خوشا دلتنگ بودن( اشاره به پست های پیشین)
 خوشا دلتنگ از برای سرزمین، شدن.

پس از سفر

@parrchenan

سغر در سرزمین کرد روز دهم

وارد کاخ روستای گره بان شدیم.
هوا سبک و اردیبهشتی و پرندگان شبانه، مشغول نغمه خوانی، از دور دست صدای مرغ حق می آمد.
دوستان ما روزه دار بودند و ابتدا به سالن چایخانه مجموعه رفتیم.
خانمها و آقایان در سالنی ساده و پر صفا در نیمکت‌هایی بزرگ که روبروی هم بودند و گنجایش سه تا چهار نفر را داشتند نشسته و گفتگو میکردند.
خانمها، چادرهای نمازی و گل گلی به سر داشتند و کودکان در جمع، پروانه مجلس بودند.
پرسیدیم اینجا برای همه است؟
پاسخ آری گرفتم.
کارگر و پولدار، فقیر و غنی اینجا در سالن برای چای نشسته و با هم گفتگو میکنند.
مجموعه کلی خدمه و کارگر از برای مجموعه کشت و صنعت، دارد که با توجه به شنیده ها و البته شواهدی که دیدیم در صلح و صفا با هم زیست میکنند.
 یک نمونه اتوپیای از زندگی جمعی، شاید.
کسی بابت پولش، رشته اش، تحصیلش، بر دیگری برتری ندارد.
مشکلات کارگر و کارفرما حاکم نیست، و افرادی در نقش سنتی چند هزار ساله مرید و مرادی که امروزه با تسامح می توان آن را کار داوطلبانه نام گذاری کرد، در مجموعه زندگی میکنند.
 افراد در حین کار داوطلبانه ( تلاش دارم با نام امروزی این عمل را بیان کنم) در خودشناسی خویش نیز گام بر می‌دارند. عزیز راهنمای ما، که بازنشسته بود، از ساعت ۴ تا ۸ صبح وظیفه انتظامات را داشت. حساب کنید در شبانه بلبلان 
به نظرم گره بان الگوی مناسبی برای جامعه روستایی ما میتواند باشد که اگر یک مدیر لایق راس امور باشد میتواند چنین بهشتی خلق کنند.
اگر در مپ گره بان را ببینیم، در پیچ رودخانه سیمره قرار دارد و آب و خاک و مدیریت لایق آن‌جا را به تاپ ترین قسمت ایران زمین که تا به حال دیده ام تبدیل کرده است.
 صبح که از مجموعه بیرون زدیم آرامش آن‌جا و آنهایی هم که در آنجا حضور داشتند در ما نُمود پیدا کرده بود. حتی کنش های  طبیعی زاغان و گنجشکان و پرندگان که معمولاً جنگ برای تصاحب چیزیست را نشانی از بازی شان می‌پنداشتیم.
اما در مسیر
 یک تک درخت فوق العاده زیبا دیدیم. نشانِ تا دانه اش به بلوط می‌رسید و من به آن دانه ای می اندیشم که چرا و چرا و چرا و چگونه و چگونه و چگونه، با این زیبا عزیز سبز تناور تبدیل شد.
از مشاهده اش بغضی مرا دربرگرفته بود. گویی در روزگار کهن یکی بوده ایم، او من بوده و من او.
و اگر بخواهم برای این سفر یک تصویر انتخاب کنم، تصویرم از مواجهه با این نازدار بود.
برنامه تمان شده و به تهران رسیده ام، بسیار سبکم.
همکارانم را میبینم
 می‌خواستم بگویم: عید شما مبارک!!! که سریع حرف را می‌خورم.
با خودم می اندیشم در این ده روز در روانم چه گذسته است که روزگارم را عید پنداشتم؟

 این قسمت آخر را برای این بیان کردم که شما هم به سفری این چنین اندیشه کنید، تا حتی در روزگار محنت امروز، عید شما مبارک باشد، حتی اگر یکسال تا عید باقیست. برای سفری این چنین نیاز به مواجه عریان با طبیعت سبز بهار و تلفیق آن با تحرک بدنی دارد
 روز دهم.


@parrchenan

سال‌هاست زنگ موبایلم
 تصنیف سرو روان من چرا میل چمن نمیکند، استادشجریان است.

 اگر تنها بودم بغضم را در آغوشش میترکاندم و میگفتمش
سرو روان من چرا؟

سفر در سرزمین کرد روز نهم

از مجموعه بیستون خارج شدیم. روز هشتم برنامه ما بود. سی کیلومتری کرمانشاه. اگر کنار اتوبانی که شانه خیلی خوبی برای رکاب زدن داشت، میرکابیدی، نهایت در سه ساعت، کرمانشاه بودی و به راحتی می‌توانستی بلیط اتوبوس تهران را بیابی و صبح اول وقت شنبه ، کار و بارت را شروع کنی.
اما گُل برنامه که دیدار از گره بان و مشاهده بی واسطه اهل حق بود،مانده بود.
تقریبا همه گفتند که پنجشنبه و جمعه گره بان تعطیل است و کسی را راه نمی‌دهند. آشنا و عزیز ما هم که کلی زحمت کشیده بود و برای ما در مهمان سرای ویژه مجموعه تاریخی بیستون، سوئیت در اختیارمان قرار داده بود و اجازه ویژه برایمان صادر کرده بودند که با دوچرخه در محوطه تاریخی باشیم نیز تماس گرفت که نشد که  در گره بان کسی را بیابد که جمعه که روز تعطیل آنجاست اجازه ورود دهند.
گروه ما نصف شد و جمعی  از همرکابان برای شنبهٕ تهران، رهسپار کرمانشاه شدند.
اما هنوز گل برنامه ما مانده بود و در دست ما تنها یک بیت شعر بود و دگر هیچ نبود.

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود، راه بگویدت، که چون باید رفت

عازم گره بان شده و از جاده کرمانشاه دورتر.
هنگامه صبحانه هوا کمی گرم شد ودرنگمان را بیشتر کردیم و قرار شد بخوابیم و اجازه دهیم ساعت گُل گرما عبور کند و سپس رکابان شویم. بعد از درنگ باد تندی منطقه را فراگرفت. شکاک شدیم، هنوز فرصت هست که برگشته و به سمت کرمانشاه رکابان شویم.
سوار چرخهایمان که شدیم، مسیر پیش رو، تنها گزینه رویمان شد.
 خود، راه گفت: گره بان.
کم کم باد خوابید و منطقه زیبا و زیبا تر شد.
تا که رسیدیم به جاده گره بان. هشت کیلومتر،  جاده خاکی.
ابتدای جاده، دو عزیز از خادمین مجموعه حضور داشتند که مردم و انبوه ماشین هایی که علاقمند به دیدار از گره بان را داشتند راهنمایی میکردند که مجموعه تعطیل است و نیازی نیست این جاده خاکی را بروند و با در بسته روبرو شوند.
به ما هم همین را گفتند و ما هم که ضعیف ترین بودیم ،ماندیم در راه. بقیه ماشین بودند و خرج کارشان، یک پدال گاز و مصرف سوخت بود و اما برای ما یکساعت و نیم راه و رکابیدن با چرخی که نزدیک به بیست کیلو، فقط بارش هست. 
هم صحبت با عزیزان راهنما شدیم و از اهل حق، راه و نشانشان را پرسیدیم.

در این گفتگو متوجه  یک موضوع شدم اینکه اهل حق، در یک آپدیت متناسب با جهان امروز به رهروان خود پیشنهاد اکید به کم خوری داده و پیشنهاد داده که وعده های غذایی خود را در روز به دو وعده کاهش دهند.
یاد مقاله ای با این عنوان می افتم که ابتدای سفر خواندم: چرا چاق بودن غیر اخلاقی ایست؟

بعد از گفتگو با این عریزان از آنها خداحافظی کرده و به روستایی در نزدیکی همان‌جا به نام زیبای« چمن اسماعیل » می‌رویم.
نام روستا مرا یاد اشعار حسین صفا که چاوشی در آلبوم ابراهیم خوانده می اندازد:

«ببر به نام خداوندت که لطف خنجر ابراهیم به تیز بودن احکام است. نبخش مرتکبانت را که تو حکم واجب الاجرایی و عشق جوخه اعدام است...»
منتظر خادم مسجد می‌شویم تا اجازه ورود دهد. فردی از اهالی ده، ما را میبیند و می‌گوید، مسئول مسجد به کوه زده و نیست. منتظر می مانیم. یکی از اهالی، غذایی برای ما می آورد و چایی تازه دم.
و ما در یکی از بهترین منظره هایی که چشمم به خود دیده، « شامار», ( تلفیق ناهار+ شام) میخوریم و چای مینوشیم تا مسیول مسجد برسد.
منظره چشم ما جاده ایست که از جاده اصلی جدا میشود و در دامنه ای بسیار سبز، از نزدیکی تک درختی، یک پیچ بسیار زیبا میخورد و پشت تپه ای سبز مخفی میشود. 
این همان جاده گره بان است.
این منظره و این جاده زیبا لحظه به لحظه وسوسه میکند در گوشِ چشم آدمی که بیا بیا بیا.
منتظریم و آسمان در حال غروب است و هنوز از خادم خبری نیست که تلفنم زنگ میخورد. 
« شما امشب مهمان گره بان خواهید بود، 
 پاسخ میدهم آخه شب و تاریکی فرا رسیده و ما در شب رکاب نمی‌زنیم. 
« ما با ماشین باری، به استقبالتان خواهیم آمد».
و جاده زیبا را که آرام در گوش چشم!! می‌گفت بیا بیا رکاب زدیم و همین که شب شد دوستان اهل حق ما با ماشین باری به استقبال آمدند.
به آقای جمشیدی میگویم شما امروز روزه دار هستید و زمان افطار فرا رسیده
پاسخی شاعرانه میدهد که مرا وادار به سکوت میکند:.
با دیدن و گفتکو با شما سیر شدم، افطار میخواهم چه ؟
و ما در مهمان سرای کاخْ روستای گره بان مستقر شدیم.
به دوستانی که صبح از ما جدا شدند می اندیشم.
 همان دوستانی بودند که دلشان تنگ شده بود.
«دلتنگی»

 یکبار دیگر این رباعی عطار را می‌خوانم.


گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

 سحر گاه نهم
 گره بان 
در نوای مرغ حق و چه چه بلبلان شبانه.

 

@parrchenan

سفر در سرزمین کرد شب هشتم

اگر مرده ها، زنده بودند.
اینجا
جای خوبی
      برای
« مردن» بود.
اگر «نیست ها، هست بودند
 اینجا جای خوبی
 برای
 «نیست» شدن بود.
اگر بودن ها
هنوز، « شدن» بودند
اینجا جای خوبی برای
«بودن»
بود.
دلم خوابی عمیق، چون «مردن»
در گورستاتی چنین سبز میخواست.
دلم « هیچ زنده شدن» 
در
بهاری چنین سبز
و در گورستانی چنین  بهشت،
« مردن» می‌خواست.
س.ر


هشتم شب،  کاخ روستای گَره بان


@parrchenan

سفر در سرزمین کرد شب هشتم

اگر مرده ها، زنده بودند.
اینجا
جای خوبی
      برای
« مردن» بود.
اگر «نیست ها، هست بودند
 اینجا جای خوبی
 برای
 «نیست» شدن بود.
اگر بودن ها
هنوز، « شدن» بودند
اینجا جای خوبی برای
«بودن»
بود.
دلم خوابی عمیق، چون «مردن»
در گورستاتی چنین سبز میخواست.
دلم « هیچ زنده شدن» 
در
بهاری چنین سبز
و در گورستانی چنین  بهشت،
« مردن» می‌خواست.
س.ر


هشتم شب،  کاخ روستای گَره بان


@parrchenan

سفر در سرزمین کرد رپز هفتم

در جاده در حال رکابیم
همرکابم میگوید: دلم برای بچه هام تنگ شده است.
این سخن برایم جلب توجه کرد
   چرا که من دلم برای شخص خاصی تنگ نیست.
و این نکات مثبت و منفی  دارد. 

یک جمله است و یک دنیا معنی و فلسفه زیستن که در بطن آن نهفته است

حمل کردن بار تنهایی، چگونه است؟
خوب است دلت برای کسی تنگ شود یا نشود؟


روز هفتم

@parrchenan

س.ر

همه پل های جهان شادند.
در چشم ها حضور دارند. 
در عکس ها حضور دارند.
 دیده میشوند.
رخ می نُمایند.
 از برشان رودی، رودخانه ای، آبی،چشمه ای
 گذر میکند، دیگری را به دیگری میرسانند.
وِرِسکند.
اما
اما
 اما،
 بیشتر پل ها غمگین اند.
دیده نمیشوند،
 در چشم ها،در عکس ها، در تاریخ ها، در جنگ‌ها، در صلح ها، حضور ندارند. با آنکه در هزار در هزار جاده  حضور دارند.
با آنکه هزار در هزار جاده ها را، دیگری به دیگری میرسانند.
 همه جاده های جهان،  را بر دوش خود میکشند و هیچ رودی از برشان عبور نمیکند 
و 
تنها و تنها و تنها 
یک تابلوی کوچک مستطیلی نشانی از حضور او دارد.

۱۲ اردیبهشت روز کارگر گرامی و عزیز باد
 روز ششم
 س.ر

@parrchenan

کاش درخت بودمی
درختی تناور، از دانه تا کُهن شدن
در باغی با باغبانی ساز ساز.
تناور
 کهن
ستورن
پر سایه
پرلانه
می‌رسید زمانی، آری میرسد لحظه سرانجام. میرسید به آخرین نفس
 به آخرین درنگ
 به آخرین حضور
 باغبان پیر دست کودک جوانش را می‌گرفت.
 کنارم می ایستاد
 بر تنه ام دست میزد و می‌گفت این.
همین.
 این را برای تو
ساز خواهم کرد.
 و در صبحگاه اولین روزهای اردیبهشت
 قطره اشکی میریخت و وداعم میکرد و، صدایی و شکستنی و قطعه قطعه شدنی.
هر قطعه ام سازی میشد در خانه ای و در حضوری.
اما نه
اما نه
 من و درخت بودن
 حاشا حاشا از این منِ تناور.
منِ پر از بودن.
نه، نه، که هیچم
 نی نی خود غلط بود آنچه پنداشتم.

 کاش نی بودمی، در برکه ای، کنار جویی، آب راکدی، مانده آبی، حتی لجن زاری. خود رو، بی هیچ باغبانی.
از بد حادثه چند روزی گردن کشیده بودم. 
با داس مردی ساز ساز، بریده و، نی میشدم
نی حدیث راه پر خون میکند
 هر آن که سوزم میخواست می دماندم
 آری نی از نیستان بودمی
کاش.

س.ر
روز ششم
  

@parrchenan

رکابیدن در دیار کرد

تا آخر روز که رکاب میزدم، جمعا چهار تا هدهد یا شانه بسر دیده بودم، دو تای دومی و سومی خیلی آرام و ریلکس از جلویم از سمت چپ جاده به سمت راست جاده پر می‌کشیدند. انگاری که دو دلداده.
سایه کوچکشان بر آسفالت افتاده بود و یکی از پس دیگری میرفت.
من در شهر هیچگاه  شانه بسری ندیده ام.
اینک گردنه را رد کرده ایم و سمت استان همدان افتاده ایم. این منطقه گرم تر است و گندم زار هایش رشد بیشتری کرده اند. با باد به رقص می افتند و زیبا و دلکش تر میشوند.
هر چه گندم زار غنی تر، پرندگان ساکن در آن بیشتر. صبح ها پرنده ها آواز نمی‌خوانند که عربده میزنند. چنان از خود بیخود می‌شوند و شروع به آواز خوانی میکنند که گویی هوش و حواسی برایشان نمانده اما از ظهر و عصر به بعد صدای آوازشان را داد نمیزنند. با یک درجه معمولی خوانش میکنند. منطقی میشوند. متوجه میشوند دنیا، همان دنیاست.
و هر صبح این روند تکرار میشود.
 شاید پرنده ها آلزایمر دارند و صبح دوباره عاشق و شیدا «ترین» بیدار میشوند. شاید شبها در خواب، رویا می‌بینند که محبوبشان را از دست داده اند و صبح ناله و عربده آن را میزنند تا شب که متوجه واقعیت می‌شوند. شده رویایی در خواب شبانه ببینید و صبح ساعتها مشغول آن باشید؟

آواز صبح پرنده ها شبیه این مجالس هیئتی است که روضه خوان، مجلس را حسابی گرم کرده و پا مجلسی ها از خود بیخود شده و عربده سر داده اند.

ما شب را در روستای لک لک خوابیدیم.
وقتیکه دیروز رسیدیم در گروه پیام دادم ما لک لکیم.
 در واقع بدین معنی  که ما در لک لک هستیم. 
اما ای کاش معنی دیگری را هم میداد ما لک لک شدیم.

یاد فیلم لابستر افتاده ام.  سهیل لک لک.

روز پنجم

@parrchenan

جاده خاکی را تا گردنه آمده بودیم و در گردنه نشسته بودیم و از منظره لذت میبردیم.
در دور دست یک تک درخت دیده میشد
 دلم رفت سمتش، گفتم از آن درختهاست که بار تنهایش را زمستان و تابستان، گرما و سرما، خود تنها، حمل میکند. آن که تنها مونولوگ دارد و دلش میخواهد در زندگی یکبار هم که شده دیالوگ کند، پس هی دانه پخش میکند که هی اگر شد، یاری محبوبی، هم دمی برای خود خلق کند.
هی به باد و آب و باران و آفتاب التماس میکند، اجازه دهید تنها یک همچون منی کنارم باشد. این فردیت خفه ام میکند.
استراحت خود کرده و سوار چرخ ها شدیم و به سمت دشت، سُر خوردیم. نزدیک همان تک درختی که از دور، از گردنه، به نظر می‌رسید، رسیده بودم که دیدم،
 ای کلک
 این تک درخت نیست که
 دو درخت است.
 تنها نیست که، تنها یار جهانش با اوست، مونولوگ ندارد که، که همه دیالوگ است. من نیست که ، همه تو است. خیلی خیلی خیلی از دیدن این دو درخت خوشحال شدم. تنها دو درختی که اینگونه دیده ام بودند.
خوش باشید و سرحال

روز پنجم

@parrchenan

سفر در سرزمین کرد رپز پنحم

در جاده ای که به سمت گردنه بود میرکابیدیم با شیبی نسبتا ملایم و در جاهایی تند. رودخانه ای آرام از دو سوی جاده و دو جوی از کناره های جاده روان بودند. منطقه هم سبز سبز سبز. خود اردیبهشت به معنای اخص کلمه. عقابی اطراف ما پرواز می‌کرد. ناگهان سایه پروازش بر سر امیر که جلوی من رکاب میزد افتاد. به وجد آمدیم. وجدی فوق‌العاده. یکبار تجربه این سایه افتادن عقاب بر سر را داشته ام. در نور آفتابی و ناگهان، در ثانیه ای نور به سایه تبدیل میشود، عظمت و نزدیکی شاهی را به خود احساس میکنی، شاه از جنس آنچه عارفان و مولویان در  اشعار خود آورده اند. در وجد خود پیچ و تاب می خوردیم. به خودم میگویم، ما در وجد و شعف افتاده ایم اما اگر جثه ای ریز ، مثل خرگوش و کبک و تیهو داشتیم، شاید لحظه مرگ خود را دیده بودیم.
 طعام شاهی بودیم اینک.
با خودم فکر میکنم، اگر با ماشین در این جاده بودیم، باز این سایه عقاب و فهم پروازش را داشتیم؟
بعید میدانم. لذت ناب در آهستگی ایست. بدن و فکر و اندیشه بتواند آرام آرام آرام، فضا را جرعه جرعه جرعه، قطره قطره قطره، درک کند. با این که بار چنبر سنگین است و جاده هم سربالایی، دلم نمی آید به گردنه برسم.
کم کم بازی ابر سپید و آسمان آبی و کوه های برف دار شروع میشود و با ریتم آهسته رکابیدن ما گره میخورد. تشخیص واقعیت و خیال برایم سخت شده، بیشتر می اندیشم در خیالم تا واقعیت  و در این فضا میرکابم و نفس میکشم که،

تلفنم زنگ میخورد، از اداره بود. زنگ موبایل، متوجه ام کرد که در خیال نبودم، خود واقعیت خیال انگیز بود.
شما را دعوت میکنم به دیدن عکس های خیال انگیز

@parrchenan

پرچنان:
بچه ها بیرون مدرسه زده بودند و با همرکابان صحبت میکردند. گاردریل اجازه نزدیک شدن بیشتر را نداده بود و یک جورهایی در صف رفته بودند.
با خودم فکر میکنم اگر ماشین بودیم این چنین جلوه گری میکردیم؟ این چنین جلوه توجه میکردیم؟

وسوسه ای به جان هر انسان انداخته میشود.
با همین دوچرخه که من دارم، من در کودکی داشتم.

چرا من نه؟

روز پنجم

@parrchenan

رکابیدن در سرزمین کرد سه

من بر روی دوچرخه با « صدا» زندگی میکنم. سه چهار ساعت اول با صدای پرندگان ساکن در مزارع و کشت زارها. به آنها پرندگان کشاورز لقب نام نهاده ام.
روزی خود، عشق خود، جفت خود، روز خود را از کشت زار بدست می آورند.
بعد از آن که مسیر عوض میشود، و از کشت زار فاصله میگیریم یا جاده ای پر تردد را رکاب بزنیم، معمولا پادکست گوش میکنم. پادکست رادیوی، تنهایی من است. رادیو من، صدای من. منی که سوار چنبرم. چه وقتی تهرانم و شبها  از سر کار به منزل بر میکردم و چه اکنون.  اول نمی‌خواستم از این موضوع بنویسم و اما با خودم وعده کرده بودم از حالم بنویسم اما دیدم پادکست های سفر، حالم را گاهی کارگردانی میکنند،
 با این مقدمه به این پادکست می‌پردازدم.

دقیقا به سمت کوه های بسیار زیبای بدر و پریشان  در حالیکه دو سویم مزارغ سبز گندم هست و بازی نور و ابر ادامه دارد، در حال رکاب زنی هستم.
پادکست پیرامون شهر آشوب است و اتفاقا فضای کردی داستان. داستانی بسیار تلخ، مجری خیال اندیش، پیرامون شهر آشوب، خیالش را در گفتارش منعکس میکند و من این خیال را خیال تر میکنم و به بدر و پریشانی نگاه میکنم، که با جنگ و بی جنگ زیباست. بغضی میگیردتم و نگاهم به بدر و پریشان گره میخورد. اشکان جاری میشود و رو به پریشان میکنم و آرزویی:
 الهی پریشان حال نشوی تا انسان هست.
 سرزمینهای کرد، سالها درگیر جنگ ایران و عراق بود و در همین گروه نیز عزیزانی هستند که تأثیر آن را در زندگیشان دیده اند. این پادکست را گوش دهیم تا یادمان باشد، سرزمین ما، همه گوشه گوشه خاکش به جنگ نیازی ندارد و زندگی در صلح جاری می‌شود در بدر و پریشان بسیار زیبا که قروه در دامن آن آرام گرفته است..

روز چهارم

@parrchenan

به شهر سریش آباد رسیدیم و آقا رضا چای چی دعوتمان کرد به چای خانه اش.
آقا رضا چای چی مرتب، لباس هایش در شلوار جمع شده ( کاری که هیچ‌گاه یاد نگرفتم) کلاه انگلیسی در سر، یک ته ریش مرتب و سبیلی خاکستری، چایخانه اش را اداره می‌کرد. جاده خاکی نسبتا زیادی را رکاب زده بودیم و از صبح هم چای نخورده بودیم و خستگی در همه جوارح، بخصوص نشیمنگاه احساس میشد. معمولا روز دوم و سوم برنامه،  نشیمنگاه، دردناک میشود و سپس خود را با شرایط جدید وقف میدهد.

چای خانه بسیار ساده بود، دو سماور بزرگ و دو قوری سفید و تمیز بالای سر آن، میزهایی باریک که بر روی آن جاسیگاری از مواد بازیافتی قرار داده شده بود و یک یخچال و یک رادیو آنالوگی و صندلی هایی ساده همه چای خانه آقا رضا را تشکیل میداد.
 خستگی از چشمانم بیرون میزد و ته زمینه ای از سر درد، احتمالأ بدلیل کم آبی بدن بدست آورده بودم.
همین که چای دوم را نوشیدم، به معنای دقیق کلمه، از بدنم خستگی، همچون دزدی که صاحبخانه ورودش را متوجه شده باشد و فریادش را بالا برده و صدایش را بر دماغش انداخته باشد که آی دزد آی دزد،
 فرار کرد.
فرار کرد دست خالی.
از همرکابم میپرسم اگر تنها دو گزینه پیش رو داشتی و مجبور به انتخاب بودی کدام را انتخاب میکردی
حضور در حمامی در مسافر خانه ای در قروه
یا این چای و فضا و باز بیست کیلومتر رکابیدن.

 انتخاب او همچون همه ما بود.

چای را مهمان آقا رضا چایچی شدیم.

ای کاش تهران هم چنین پاتوق های باصفایی داشت

روز چهارم
@parrchenan

به روستای بَلَه دستی رسیدیم و آدرس ماموستا  را گرفته و منتظر جابجایی و شب مانی در مسجد امام غزالی بودیم.
دوستانمون( بچه ها)، با دوچرخه و بی دوچرخه دورمان جمع شده بودند، از شأن اسمشان را می‌پرسم و سپس خودم و اعضا گروه را معرفی میکنم.
پسرک دندهایش ریخته بود و شش سال بیشتر نداشت و پیش دبستانی میرفت، خود را سعدی معرفی کرد که بعدا متوجه شدیم سَدَیا نام دارد. قشنگ فارسی صحبت می‌کرد
 و همین یعنی خیلی، شاید دست کم گرفته شود و یا اصلا متوجه موضوع نباشیم، کسی که در این سرزمین زندگی میکند و از بودجه عمومی کشور باید بهره خود را ببرد، باید بتواند حق خود را بگیرد، چگونه؟ همین که بتواند دیالوگ کند با حاکمان قدرت مرکزی، چگونه؟ با زبان مشترک طراحی شده. زبان فارسی.
 کسانی می توانند شروع به حق خواهی کنند که ابتدا بتوانند دیالوگ کنند.
یکی از دلایلی که ما در بلوچستان کتابخانه ساخته و آن را رونق دادیم همین بود:
اینکه زبان فارسی از طریق خواندن کتاب در فرزندان سرزمی، تقویت شود تا بتوانند حق قانونی خود را از حاکمیت مرکزی مطالبه کند.
کسی که زبان فارسی بلد نباشد و ساکن سرزمین باشد نمی‌تواند از مظلومیت خود دفاع کند.
 این موضوع صحبت کردن کودک شش ساله کرد، را اصلا کوچک فرض نکنیم.
ایران در طول تاریخ از این بی همزمانی لطمات بسیاری خرده است. در دوره اول و دوم مشروطه، حرف زدن به زبان فارسی یکی از شروط نمایندگی مجلس بود و خیلی از رزمندگان مشروطه بخصوص از آذربایجان به همین دلیل نتوانستند وارد مجلس شوند.
در طول تاریخ یکی از عوامل ظلم و جنگ و خشونت، همین وجود افرادی بوده که نمی‌توانستند فارسی صحبت کنند تا احقاق حقه خود کنند، تا دیالوگ کنند. 


روز چهارم
 
@parrchenan

رکابیدن در دیار کرد

در مسیر رسیدن به بیجار، کشاورزانی را مشاهده میکردم که زمین های خود را شخم میزدند. همین که خیش تراکتور، زمین را شیار میداد و به جلو میرفت، انبوه کلاغها از بر یافتن غذا، پشت زمین تازه شخم خورده بر هم می تاختند و به دنبال کرمهای تازه زمین را می کاویدن. اجازه حضور هیچ پرنده دیگری را هم نمیدانند.
یک جور خودخواهی، گویی.
یاد شعر عقاب و کلاغ ناتلی افتادم. اینکه کلاغ باشی و پشت تراکتوری برای یافتن کرمی که دیگری زمین اش را کاویده باشی
 یا عقاب، در اوج ، دور از دست رس،چرخ زنی و گلیم خویش را خود از آب برگیری.

یکبار دیگر شعر عقاب را امروز گوش خواهم کرد.
روز دوم

@parrchenan

رکابیدن در دیار کرد

آخرین رکابان شدن و سفر دوچرخه ای در پاییز سال پیش بود. قرار بود برنامه از جمعه شروع شود،
در سطح شهر رکاب می زدم و به برنامه فکر میکردم. گویی به این ریتم در شهر « عادت» کرده ام. به آسمان نگاه میکنم و به خودم میگم: دوباره بی سقفی و سرپناهی.
شما در سطح شهر خود که سفر کنی، مقصد و مبدا ات مشخص است، از سقفی به سقفی دیگر می‌رسی، یک سرپناه حداقلی، گرمایی، آرامشی و آسایشی و کم کم تکرار و تکرار و در نهایت « عاددت».
اما وقتی که با دوچرخه رکابیدن در سرزمین را بی آغازی، از این سرپناه و سقف فاصله معنا داری گرفته ای. سقفت میشود آسمان و سرپناهت آفتاب. از صبح در معرض باد و آفتاب و شاید باران باشی و احتمالأ شب در جایی مسقف بخوابی یا که در چادر. بر میگردی به زمانهای دور تاریخ، قبل از این تمدن، قبل از انقلاب کشاورزی انسان ، وقتی که  انسان نه سقفی داشت و نه سرپناهی، اما همه سرزمین خانه اش بود.
و چون این دو را نداشت، تکراری نداشت و در نتیجه « عادتی» هم.

برای یافتن انسان خالصمان لازم است که از عادت خارج شویم. دکمه پاز تکرار را بزنیم و به رویه ای دیگر رو کنیم.

خوشا بی سقفی
 سقفی چون آسمان،
حتی بارانی
 خوشا بی پناهی
پناهی چون آفتاب،
حتی سوزان.

دلم برای کتاب ایران بین دو انقلاب نوشته آبراهامیان تنگ میشود، فصل پایانی آن بودم. نمی‌توانستم تند بخوانم و از آن گذر کنم، با هر خط و صفحه اش، خاطراتی و نوشته هایی برایم تداعی میشد و‌نمیشد از آن به راحتی گذر کرد. خوانش پایانی آن می ماند بعد از سفر. کتتب لاغری را با خودم همسفر کرده ام که از آن خواهم نوشت.

همچون سالهای گذشته، گروه مجازی هست برای عکس و گزارش و تبادل اندیشه.
 با توجه به ربات های بی تربیتی که هست، لینک گروه را نمی‌گذارم. اما اگر شخصی تمایل داشت در پی وی ام اعلام کند تا لینک آن را برایش بفرستم.

برنامه سفر با دوچرخه در  اردیبهشت ( گوڵان):

مسیر:
بیجار، 
قروه، (در دامنه کوه های بدر و پریشان) 
دزج، 
سنقر، (در دامنه کوه های دالاخانی) 
فش، (روستای تنبور) 
کنگاور، (معبد آناهیتا) 
صحنه، (در حاشیه رودخانه گاماسیاب) 
بیستون، (کتیبه داریوش، هرکول و...) 
کرمانشاه. 

مسافت،
حدود 500 کیلومتر. 
زمان شروع، 
ششم اردیبهشت، به مدت حدود ده تا دوازده روز.

 

 

روز اول

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

برش‌هایی از سفر رکابزنی تا یزد:
در کاروانسرای زیبا و بازسازی شده خراتق نشسته ایم و قرار شده شام را هم یکی از اهالی برایمان پخت کند.
دخترک ده یازده ساله ای دارد که به مادرش کمک می‌کند. آسمان تاریک شده و شبِ پاییز چادرش را بر دشت و باغ و روستا و ویرانه های خرانق کشیده است . دخترک، به ما که در کاروان سرا نشسته ایم می‌گوید، میخواهد برود ده تا آش نذری بگیرد. همرکابم می‌پرسد: نمیترسی؟
« مگه، آش گرفتن ترس دارد!!

ما آدم بزرگها هر روز پیچیده تر شده ایم و استعاره ای تر و شهری تر
و منتظریم تا کی، کودک ساده و واضح و شفاف تبدیل به وضعیت ما شود، تبدیل به مای پیچیده.

این دیالوگ کوتاه برایم درس و سوغاتی بزرگ به همراه داشت.
برای دیالوگ، برای فهمیدن و فهماندن، چه در حوزه کارم و مددکاری، چه در حوزه دوستانم و گپ و گفتگو ها، برای فهمیدن و فهماندن نیاز به ساده سازی زبان دارم.
@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

سفر در جاده و پرنده هایش:
۱
ناگهان سایه چیزی در نور شدید آفتاب بر روی من و چنبر افتاد. اول، ترسم آن بود که ماشینی با سرعت زیاد بهم نزدیک میشود، اما در همان صدم ثانیه کودکم، دستم گرفت که گاگول!!، مگه ماشین از« آسمان» به سمت زمین می آید؟
نگاهی به« آسمان» انداختم و دیدم از نزدیکی ام، یعنی از بین من و آفتاب، عقابی از بالای سرم پرواز میکند. آنقدر نزدیکم شده بود که سایه اش کل حجم من و چنبر( نام دوچرخه ام) را بگیرد. خیال شکار ها را گرفته بودم، و آن گیجی که شاید به سراغ شکار ها قبل از شکار شدن و شکسته شدن گردنشان اتفاق می افتد. خودم را خرگوشی گیج و حیران تصور میکردم که نزدیک بود شکارِ شکارچی تیز چنگال شود.
ای عقاب، آمدی و خوب آمدی، خوش آمدی ، من اما از تبار انسانهایم. شکارم کن.

«کجاست شیر شکاری و حمله‌های خوشش
که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را»
۲

در جاده میرکابم و عقابی در دور دستهای « آسمان» میبینم. گویی دو بینی پیدا کرده باشم، یک عقاب را دو عقاب میبینم. یادتان می‌آید عکس های نگاتیوی قدیم را، گاهی از یک صحنه دو عکس پشت سر هم چاپ شده بود در یک عکس. به چشمانم شک کردم. تا به حال این دو بینی را نداشتم. همچنان سر به هوا بودم و « آسمان» را می نگریستم. نزدیک تر که شدم، متوجه شدم دو عقاب در حال پرواز هستند و چون در دور دست «آسمان» بودند گمام کردم دو بینی برایم اتفاق افتاده است. به هر حال پاییز است و جفت گیری طبیعت‌. و آن دو عقاب از نزدیکی هم پرواز می‌کردند و اوج می‌گرفتند و میچرخیدند.
روزهای آخر سفر است و چشمانم تازه تازه بی‌کرانگی « آسمان» را باور میکند.
۳
پرنده کوچکی به اندازه دو بند انگشت، از میان بوته های معطر دِرمَنه ی رُسته از کناره ی جاده، در ارتفاع خیلی کم، موازی جاده به پرواز در می آید. تا ثانیه هایی این موازی کاری من و او، امتداد پیدا می‌کند. او پرواز میکند و من رکاب میزنم.
یعنی او در دلش نسبت به من چه فکر میکند؟
من اما در خیالم بر او اینگونه می اندیشم:
با نیمچه هیکلش، هماوردی می طلبد. از برای مسابقه ای، کرکری میخواند برایم، از برای آنکه تو رهاتر و چابک تر و « پروازی تری» یا من؟

 

همه این من و پرندگان در سفر با دوچرخه در جاده و در سفر اردکان به یزد بود. در سفر با دوچرخه تو در جزئیات سفر غرق میشوی. تو خود قسمت مهمی از داستان سفری. مبدا و مقصد از اعتبار ساقط میشود.

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

یکی از عجیب‌ترین اتفاقات در سفر با دوچرخه دست شویی رفتن مسافران یا رکاب زنان است. اینکه هر گاه اراده ای برای wc در بدن آدمی شکل گرفت، تو به آن پاسخ مثبت میدهی. به هر حال خاکی، تپه ای ، پلی، خاکریزی، بوته ای، درختی میتوان یافت که پشت آن رفت. شاید بگویید در سفر با ماشین هم چنین است. اما به راستی اینگونه نیست. ماشین سرعت بالا دارد و نمی‌تواند محیط را خوب ارزیابی کند . سریع نمی‌تواند بی ایستد و امکان اینکه هر جا بایستد را ندارد و تازه از همه مهم تر یک آموختگی مرحله رشد آدمی در مکتب فروید که مرحله مقعدی است هم در افکار راننده هست،
راننده اینگونه فکر میکند:
به اولین پارکینگ به اولین استراحت گاه، اولین مسجد، اولین پمپ بنزین تا چند کیلومتر دیگر خواهم رسید.
و این یعنی همانی که در دو سالکی به بعد والدین به نمایندگی از جامعه به تو آموخته اند: تاخیر در لذت رها کردن.
اما دوچرخه اینگونه نیست. و تو هر جا اراده کنی میتوانی لحظاتی بعد زیر پلی پشت خاکریزی، رها کنی.

حال سوال دیگری مطرح میشود. واقعا این موضوع مهم بود که ذهنت را به آن مشغول کردی؟
برای پاسخ به این سوال باید کمی روانشناسی فرویدی بلد باشیم. اگر فردی مرحله مقعدی را در دوران رشد که در سن دو تا پنج سال اتفاق می افتد پشت سر بگذارد به سلامت وارد مرحله بعدی می‌شود. اما اگر نه، تثبیت مقعدی اتفاق می افتد. شاید یکی از مراحل درمانی این تثبیت در چنین سفرهایی باشد. خساست را یکی از نُمودهای تثبیت مقعدی می دانند.

دوم بحث تکامل است. وقتی که انسان روی دو پا ایستاد و انگشت شصت اش را برای ابزار سازی تکامل داد، کم کم فاصله خود را از دیگر موجودات زیاد کرد. به جمع آوری و شکار پرداخت. به ییلاق و قشلاق پرداخت و در نهایت یکجا نشین شد و کشاورزی و ... . یکجا نشینی دروازه ورود انسان به تمدن بود و این امر اتفاق نمی افتاد اگر کودک انسان یاد نمی‌گرفت، هر زمان و هر مکان موقعیت رها سازی نیست. اینگونه شد که تمدن انسان شروع به رشد کرد، آموزه های دینی این امر را هدایت کردند تا به تمدن اکنون رسیده ایم.

اما گاهی شاید بهتر باشد، زمانی،آدمی به آن طبیعت بکر خود برگردد، تا بفهمد هنوز حیوان است، حیوان ناطق اما، حیوان قصه گو. پس آنگاه دیگر از غرور و تعصب و من من هایش شاید رهایی یابد، شاید چون خود را همانند دیگر موجودات دید، نسبت به آنان مهربان تر شود. و وقتی با همه وجود فهمید حیوانی ایست در قامت انسان، قدم به سوی رهایی از تفکر زائد بردارد و صفتها و موصوفات فرضی خود را شناسایی کند و بفهمد اینها فرضی است.
تاخیر در لذت رها سازی مهمترین گام در امر آموزش انسان است و تو اکنون در سفر با دوچرخه «آگاهانه» به شرایط دو سالگی ات گام برداشته ای. میتوانی ارزیابی کنی، تمدن چه به تو داده و چه از تو گرفته. بتوانی همه آموزش هایی که دیدی را از زاویه نقادانه به آن نگاه کنی.

آیا بازگشت « آگاهانه» به شرایط دو سالگی امر پر ابهتی نیست؟
آیا این امر آنچنان که ابتدا ساده می‌نمود، به پیچیدگی نرسید؟
معتقدم بشر امروز انقدر خود خواسته با طبیعت ابتدایی اش فاصله انداخته که به از خود بیگانگانی، زمانهایی، دچار میشود. اما این نوع سفر، تو را باز با خود هنوز رام نشده ات، هنوز شرطی نشده ات ، هنوز مودب نشده ات، هنوز حیوانت، دوباره روبرو میکند و میتواند تو را به یگانگی رهنمون سازد.
موضوع پیچیده تر از یک wc رفتن است.
موضوع فهم دوباره انسان است از همان جایی که شروع کرد لذت رها سازی را تاخیر بی اندارد.

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

از همراهان مجازی سفر درخواست کردم که اگر عکس برگزیده ای داشتند، بیان کنند. بعد از خودم پرسیدم
سهیل عکس برگزیده تو چیست؟
یاد سوال شمس از مولوی در رمان ملت عشق افتادم:
مولوی ظرف تو چیست؟ پیاله، خمره، دریا ...

انگار عکس های منتخب ما هم نشان از ظرف روانی ما دارند. روانمان آن لحظات در چه حالتی سیر میکند.

عکسها را نگاه کردم و اندیشیدم. این سفر برای من آسمان، آسمان تر بود. اصلا دلم برای دیدن آسمان و خط افق هایش تنگ شده بود. دلم به آسمانی که هر چه سر بچرخانی باز آسمان باشد تنگ گرفته بود.
حضور در این حجم از آسمان سبکم کرد
استخوان سبک کردم. روانم روان گشت و باری که بر دوشم احساس میکردم را از میان برد.
در زیر حضور آسمان ملتفت میشوم که در کجای هستی و چه مقدار هستم. پس غنیمت دانی ام پر میشود. آسمان و حضور در آن و نگاه کردن به خاک و صخره از پشت عینک فیلتر لنز قهوه ای برایم سیر نشدنی بود
عکس منتخب من عکسی از آسمان است
« تهنا » در زیر لحاف آسمان

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

سهیل رضازاده:
در خرانق هستیم، دخترکی زبر و زرنگ کمک دست مادرش است و برای ما چای و غذا سرو میکند. نامش را میپرسم؛ ساجده. کلاس چندمی؟ ششم. و اینکه تک فرزند است و خرانق تا نهم بیشتر ندارد و برای ادامه تحصیل دادن باید اردکان بروند. میپرسم، از دوستانت که کلاس نهمی بودند چند نفر برای ادامه تحصیل رفتند اردکان؟
همه شأن.

یکی از تفاوت های این سفر با سفر سیستان و بلوچستان، در همین « دوستامون» بود. در این سفر کودکان کمتری دیدیم، و یا ما را کودکی یا کودکانی بر عکس بلوچستان احاطه نکرد. ما کودکانی که به دیدارمان می آیند را « دوستامون» لقب داده ایم.
چرا؟
چرا آنجا کودک اینقدر زیاد و اینجا آن قدر کم است؟
تغییر سبک و توجه به کیفیت زندگی کودک، گویی در مرکز ایران بیشتر از قبل و بیشتر از حاشیه جنوب شرقی سرزمین شده است.
چرا؟
با توجه به دیدار خانواده هایی با سبک تک فرزند، که از شهر و روستاهای آنها دیدن و عبور میکنند برایشان الگوهای زیستی بیشتری رخ نشان داده و از همه مهمتر، فُتواهای عالمان دینی است. در سمت بلوچستان، استفاده از پوشش های جلوگیری از بارداری حرام است هنوز و اما در خطه های شیعه نشین حرام نیست. و وقتی همه عوامل با هم ترکیب میشود، زائیده اش بافت جمعیتی روزگار آینده است.
با خودم فکر میکردم یک جمله ی: استفاده از کاندم حرام است یا حرام نیست، چه تاثیر عمیقی در چهره منطقه و بافت تاریخی و آینده سرزمینی می‌گذارد.
در کتاب ملت عشق که در طول سفر گوش میدادم، شمس جمله ای داشت: آدم ها بیشتر اسیر الفاظ اند تا حقیقت. و در اینجا لفظی و جمله ای این چنین تغییراتی را در پی داشته است.
راستش از اینکه دوستامون در این سفر کم بودند خوشحالم. با این که کلی عروسک و کتاب برایشان در نظر گرفته بودیم.
همیشه کیفیت را بر کمیت ترجیح میدهم.

به حرفهای ساجده فکر میکنم. این که دوستانش برای کلاس دهم به اردستان رفته اند.
به خانواده هایی که مجاب شده اند « دخترانشان» را به شهری دیگر از برای تحصیل بفرستند.
به تاریخ که رجوع میکنیم یادمان می آید که یزد آخرین شهری بود که اجازه تاسیس مدرسه « دخترانه» را داد.
اتفاقات مبارک در راه است. سیر تاریخی ماجرا را که می‌بینم دلم روشن است. کاوه تاریخی داستان سرزمین ما از دختران سرزمین خواهد بود، نیازی به اسکندر نیست. همانهایی که رشیدترین هستند و رشادت بسیار نشان داده و نشان خواهند داد و حصارها را یکی پس از دیگری از هم خواهند گسست.

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

دوستان ابتدای سفر دعای خیر بدرقه راه کردند و برکتی چون سفر بلوچستان را امید دادند.
در سفر بلوچستان، به لطف دوستان و جرقه ای که زده شد و طی سه بار سفری که خانم ناهید عاملی به همراه عزیزانی از همین گروه به منطقه داشتند، آتشی گیرا شد. کودکانی از چند روستا که در مدرسه شبانه روزی شهر مهرستان درس میخواندند صاحب کتابخانه ای شدند و صدها جلد کتاب که توسط شورای کتاب کودک پیشنهاد شده بود را اکنون در دست دارند .حالا از هفته ی دیگر سفر چهارم این عزیزان به منطقه و ارزیابی فرهنگی و کتابخانه شروع خواهد شد. خانم عاملی استاد بازنشسته دانشگاه و معلم بازنشسته به همراه خانم سیادتی موسس ان جی او شکوفا و خانم هنگامه هدایتی مدرس بلند خوانی و کتاب خوانی فعال و خانم محمد رضا پور یار جوان این گروه عازم استان سیستان و بلوچستان هستند.
هم یک ارزیابی از این که آیا کتابخانه برای بچه‌ها مفید بوده خواهند داشت و اینکه آیا بچه ها واقعا با کتابها ارتباط برقرار کرده اند یا خیر. هم لوازم التحریر و کتابهایی که برای مناطق و مدارسی که در نظر گرفته شده را به دست دانش آموزان خواهند رساند و هم ارزیابی برای ادامه حضور در دیگر مناطق استان و کتابخانه سازی و غیره خواهند کرد.
سفر این عزیزان از زاهدان سمت زابل و از آنجا سمت مهرستان( زابلی) و سپس چابهار خواهد بود.

از شما دوستانی که هنوز عضو آن گروه نشده اید خواهشمندم سفر انها و عکسها و گزارش های آنان را دنبال کنیم و آتشی که پیرامون کتاب و کودک و کتابخانه گیرا شده است را بیشتر بدمانیم.
این حضور مجازی ما در سفر آنها همان برکت این سفر خواهد بود
الهی زیادت شویم
آدرس گروه «کتابخانه دوست کجاست؟»

https://t.me/joinchat/AvQTmEjUAvoYnEzHLHbG9w

رکابزنی اردستان - یزد

از این که صبح تنبلی کردم ننوشتم از خودم ناراضی بودم،سرد بود و ترجیح میدادم در کیسه خواب بمانم.
بعد از اینکه از خیله ( زایر سرای زرتشتی)به سمت جاده امدیم ، قبل از سوار شدن بر چرخها دلم برای شیطونک همراهم تنگ شد. از جیب کیف کمری ام در آوردم و به داود نشانش دادم، داود نیز کودک باصفایی دارد چند بار زمین زدش و به من پس داد. سوار چنبر شدیم و در شیب جاده حرکت کردیم. در مسیر انحرافی ، راه، به آب انباری میرسید. همرکابم به آن سمت رفته بود و متوجه شده بود آبیاری قطره ای درختانی که کاشته شده اند از منبع آب قطع شده است. برقرار اش کرد. یک دهش یا عمل خیر. با خودم تصمیم گرفتم از این به بعد هرگاه در سفر بودم،جایی درختی نهالی دیدم، به آن سری بزنم، شاید مفید باشد و درختی را از بی آبی نجات دهد.
تا همرکابم از کنار آب انبار از جاده انحرافی بیایید با «شیطونکم» در جاده بازی میکردم. میزدم زمین و باز بر دستم پرتاب میشد. حالا با دست چپ تمرین میکنم، تعادلش بهتر شده، اما به چابکی دست راستم نیست.
همزمان با اینکه همرکابم از جاده انحرافی به من میرسد اینترنتم وصل میشود و از یک دوست قدیمی که تا به حال با چشم سر ندیده اما با چشم نوشته‌ها و عکسهایش بسیار دیده امش یک پیام بهم میرسد:
حمید رضا:
«سهیل عزیز

به واسطه تجربیاتی که در کانال میگذاشتی و بیان علاقه کودکان به شیطونک، قبل از سفر کربلا تعدادی توپ شیطونک خریدم تا در راه به کودکانی که در موکب ها خدمت می کردند هدیه دهم.

وقتی دختر بزرگم شیطونک را بدستشان میداد، ابتدا با کنجکاوی نگاهش می کردند و سپس انگار که آشنایی را به خاطر آورده باشند خنده بر لبهایشان مینشت و چشمانشان برق میزد.

در همان لحظات هم تو را یاد میکردم و هم از شادیشان شاد می شدم.

عزت مزید و سفرِ نو بیخطر»
تفسیر این توالی اتفاقات پیرامون «شیطونک» با شما.
اما این برایم نشانه ای بود که در اینجا مطرح کنم. و آن را چون راز بنگرم
یاد جمله ای از زرتشت که در چک چک خوانده بودم افتادم و دلم لرزید:
خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد.

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

در روز اول ما زواره را دیدیم. شهری با خانه های تک طبقه و حیاط دار، هر حیاط یک درخت، شهر ساکت، بی عجله، شهری که آفتاب همیشه مهمانش است شهری پر از بوته های بزرگ شاه پسند. بعد از آن اردکان با آن معماری عجیب و پر از خلاقیت و نو آوری مسجدش و کاریز دو طبقه اش، بعد از آن نایین و عقدا و اردکان. تقریباً همه تکیه ها و مساجد شبیه هم ساخته شده است. در اردستان متوجه شدیم، استاد محمود اصفهانی آنجا را ساخته و سیصد ، چهار صد سال معماران بعدی از او در اقصا نقاط دیگر مرکزی ایران ،تقلید کرده اند. ذهنم را مشغول کرد، این که کاری، رفتاری، عملی، سازه ای پتانسیل آن را دارد تا صدها سال زنده بماند و به حیات خود بی حضور مولفش ادامه دهد. انصافا چیزی پر ابهت و خف انگیز است. و آدمی را نسبت به رفتارش، مسیولیتش هشدار میدهد. هشدار به این که مراقب آنچه میکاری، چه رفتار، چه گفتار، چه نوشتار، چه سازه، چه عمل، باش. شاید صدها سال بعد از تو دوام آورد. و این ترس و اضطراب تو را افزون میکند. نکند بذری نا مطلوب بکارم!!
باری از موضوعی که ابتدای نوشته در نظر داشتم پرت شدم. تا به حال به این اندیشه اید که چرا در مرکز ایران شهرهایی چنین بزرگ در طول تاریخ بوده است؟ از آن شهرهای بزرگ ، یزد و کرمان و اصفهان، اردکان، همچنان بزرگ مانده اند و آن دیگری ها در حال افولند.
پاسخ آن شاید در نقب زدن در تاریخ باشد. این که این شهر ها در راه کاروانیان ساخته شده است. کاروانهای بزرگی که از دریا به عمق فلات ایران کالا میبردند. از چین « تولید گرِ» ابریشم به روم و ونیز کالا میبردند و بلعکس. از شرق اسلام به غرب آن و بلعکس. و همه این کالاها در کاروان های بزرگ در حال حرکت بودند. پس شهرهای تجاری بزرگی در وسط بیابان ساخته شد.
اما یک اتفاق بزرگ ورق را بر گردانید. انقلاب صنعتی.
و دیگر کاروانهای کالاها که با ریل و تریلی و هواپیما جابجا میشوند نیازی به شهرهای مرکزی بیابانی ندارند. اصولاً شهرهای بزرگ عصر بعد از صنعتی شدن در کنار دریاها ساخته شد که به منبع بی پایان آب وصل بودند. و این شد که شهر های بیابانی چون سالها حاکم بودند و قدرتمند، نخواستند این تغییر قائده بازی را بپذیرند. و مدعی تولید شدند. ذوب آهن به عنوان نماد تولید در قرن پیش را در بیابان ترین شهر ایران دایر کردند نه در سواحل مکران و خلیج. و آمدند بر شهرهایی که نه خاکش و نه آبش و نه فرهنگش ، تولید نبود، آن را تحمیل کردند. فرهنگ این شهر ها تاجری و تجارت و خدمات تجاری بود وچون شهرها ی بیابانی دیگر محل رفت و آمد کاروانهای تجاری نبود این فرهنگ را نادیده گرفتند. مدعی تولید شدند. برجستگی عضلات کارگری کارخانه ها چشمانشان را گرفت و نه پاهای کشیده مردمان تاجر همراه کاروانها. شعار مرگ بر این و آن دادند؟ چرا؟ چون در خیال ما میتوانیم و تولید گر شدن و صنعتی شدن افتاده بودند. حال آنکه فرهنگ تجارت و تاجر، مرگ این و آن نیست. لبخند زدن بر هر فرهنگ و قوم و قبیله ایست که کاروانش از آن‌جا گذر میکند. برای همین فرهنگ مهمان نوازی ایجاد شد تا کاروانها دوباره از این شهر و راه عبور کنند. فرهنگ تولید گر بودن که فرهنگ مهمان نواز نیست. سر شب میخوابد که کله سحر با سوت کارخانه شروع به کار کند و مهمان نوازی یعنی از شبت بزنی و صبح ات تا مهمان ات آسوده باشد. نمونه مجسم این حرف و اسنادم برای این سخنان سه محراب کنار هم مسجد اردستان است که برای هر مذهبی محرابی تعریف کرده بود. زندگی مسالمت‌آمیز ادیان به دلیل رونق کاروان. اما وقتی توهم تولید گرفتیم مرگ بر این و آن مان هم شروع شد. تحمل ها کم شد بی طاقت شدیم و این شد که بستر رشد این شهر را در عصر جدید که همان سفر شرقیان و غربیان بود را بستیم و شهرها رو به زوال رفت.
حتی اگر صد سال دیگر هم بگذرد و قائده بازی، همین عصر صنعتی باشد. شهرهای مرکزی ایران توانایی این بازی را نخواهند داشت. و اگر ظرفیت های تاریخی، فرهنگی، مهمان نوازی را دیر بجنبانیم، توریست را نیز برای ابد از دست خواهیم داد چرا که آدم های مرکزی دست به مهاجرت خواهند زد و زبان منطقه در طول زمان می میرد و با مردن آن فرهنگ منطقه هم می میرد. راه عبور ما در تاریخ، تجارت و تاجری و خدمات تجاری بوده و نه تولید. فرهنگ تجارت، تاب مرگ بر این کشور و این فرهنگ و این آیین و این مذهب را ندارد. فرهنگ تولید اما کشنده است، جنگنده است. ویرانگر است تا دوباره بسازد.
از انگلیس استعماری بگیر تا آلمان نازی تا آمریکای فعلی. راه ما« برجا ماندگانِ» در فلات ایران، احیای فرهنگ تجارت و تاجری و خدمات آن در قالب توریسم است.
پی نوشت: مسجد سه محرابی اردستان بهانه این نوشتار بود و به نظرم الگویی برای زیست در این خاک و آب و اندیشه.

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

تپلک را نزدیک دو سال پیش وسط جاده یافتمش در شمال غربی ترین قسمت ایران. احتمالا از ماشین مخصوص حمل زباله وسط جاده افتاده بود.
از آن زمان تا به اکنون همسفر ماست. یکی از خصوصیاتی که سعی میکنم داشته باشم، نگاه کارکرد گرایانه است. یعنی اعمال و رفتار و ابزاری را بیابم و انجام دهم که کارکردی، هر چند جزئی دارند.
تپلک، پاره پوره و کثیف بود، بعد از سفر و بازگشت به خانه « مادرم» او را شست ، دوخت و ترمیمش کرد. و وقتی «دست مادری» بر چیزی بخورد نه مگر که آن، روح پیدا می‌کند و چون عیسی ، مرده ای را زنده می‌کند؟ تپلک روح پیدا کرد و شد« یک پنجمین» نفر ما، همسفر ما برند سفر ما، بطوریکه اگر سفر هم نروم بخاطر و بهانه تپلک هم شده برنامه ای، سفری. رکابیدنی، جور میکنم.
اکنون همرکابان دلنگران تپلک هستند. با کِش به خورجین بسته ام و معلق گونه است. چند بار امیر بهم متذکر میشود. در خیالم تپلک را جان میدهم، و خود را «مادری» میبینم. از این مادر بی حوصله ها، که بچه تا بچگی اش را میکند، تا شیطنتی میکند، تا با رفتارش اجازه نمیدهد مادر در عوالم خود باشد،« مادر» خُرده ای بر او میگیرد. چشم غره بر او می رود. دست به کمر می‌شود و در حالیکه دلش پر از خنده است. پر از محبت است، پر از کودکش است، بر او یک اِه‍ه‍ه‍هَ میزند. و بچه دقایقی آتش سوزاند را متوقف میکند. از این خیال « مادرانه» بر روی چنبر و در جاده ای در مرکز ایران زمین لبخندی بر چهره ام مینشیند.

در کنار بزرگراه، وقتی بند خورجین رهاست و چنبر متوقف با باد تریلی های عبوری، تپلک جست و خیزهای بیست سانتی میکند، بالا و پایین میرود. میروم بند خورجین را سفت کنم و چند بار تذکر امیر نسبت به احتمال افتادن تپلک را جدی بگیرم. چشم غره ای بر او می روم و یک اِه‍ه‍ه‍هَ بر او میزنم.

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

روز چهارم:

به امامزاده زواره رسیدیم. متولی دعوتمان کرد به چای تازه دم. اجابت کرده و در اتاقش مهمان شدیم. مدعی بود این امامزاده بسیار پر شکوه تر از امامزاده سید عباس کاشان بوده، چرا که این منطقه تا چهل سال پیش آبادی های بسیار داشته است. اما بواسطه کم آبی و خشکسالی امروزه دیگر اثری از آنها نیست و شاید یک خانوار بیشتر جمعیت ندارد، در نتیجه این امامزاده کم رونق شده است. زواره و این امامزاده تا قرن ها دروازه ورود کاروانها به کویر بوده است. هم آب فراوان داشته و هم پای کویر بوده است. اساسا زواره به معنای کنار دریا نیز گفته اند، و این زمانی ست که دق سرخ آب داشته است. کاروانیان اگر قصد تهران و شمال ایران را داشتند از زواره وارد کویر شده و از ورامین خارج میشدند. میشود عزمت زواره و تکیه و مساجدش را با این توصیف درک کرد و فهمید،
متولی از بی آبی منطقه گفت و با یک حسرت عمیقی به گوشه فرشی که روی آن نشسته بودیم نگاه کرد و گفت: «لعنت به ما، خودمان را عرض میکنم، که خدا از ما نگذرد»، با چاه های آب همه آبی که بود را کشیدیم و خشکاندیم. زمانی این منطقه نمی‌توانست مردگان خود را دفن کند، چرا که به آب میخورد و امروزه دیگر روستاهای دور و نزدیک منطقه وجود ندارند چرا که آب نیست!
ابتدای سفر، عده ای از دوستان پر برکتی این سفر را چون سفرهای گذشته، دعا کردند و آیا پر برکت تر میتوان بود این که همه ما حساس به خطر « آب نیست» شویم!؟
در طول قرن ها مردمان زیسته در فلات ایران، به اندازه هشتاد درصد فاصله کره زمین تا ماه در دل زمین قنات کنده اند،تا آب باشد تا زندگی باشد تا هویت من، هویت سرزمین باشد. هر قنات تا چهل سال کشیدنش طول می‌کشیده است!! شما این چهل را ضرب در هشتاد درصد فاصله زمین تا ماه کنید تا ببینید چه تعداد مردم و چه زمانی، صرف اینکار شده است. اگر آب نباشد مثل همین دهها روستایی که دیگر نیستند، هویت ما، هویت سرزمینی ما نیز نیست خواهد شد. ما ، همین ماهایی که مانده ایم، این ما «بجا ماندگان» در سرزمین هستیم که هویت فردا یا نیستی آن را رقم خواهیم زد. هویت و زبان و فرهنگ و زندگی فلات ایران به آب گره خورده است و این خطر بی آبی، خطر هویتی ما هم هست. این نبود آبادی های اینک ویران چشم انداز آینده ما «بجا ماندگان » در سرزمین است، اگر بی آبی را جدی نگیریم. ما هم مجبور به مهاجرت از سرزمین و هویت مان خواهیم شد.
در کتاب خاطرات زید آبادی، می‌توان جلال و شکوه و آبادانی روستایی را پس از ورود موتور آب و حفر چاه ها و پسته کاری و ... دید، اما تاریخ نشان داد، موتور آب، قاتل سرزمین بود.( کتاب از سرد و گرم روزگار) و قنات به عنوان رگ و پی این سرزمین را خشکاند.

حسرت و نگاه غمگین مرد متولی امام‌زاده، از خشکسالی و بی آبی شبیه پدری بود که ده فرزندش را به خانه دعوت کرده تا بخاری جدیدی که برای منزل خریده را نشانش دهد و صبح که بیدار شده، همه فرزندان را مرده در بستر خود آرام یافته است.
هویت ما یعنی آب.
@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

سهیل رضازاده:
روز سوم
تریلی پوزه دار ماک بود، از آن قدیمی ها. از آنهایی که عمری را با راننده ساختن. روزی یک خانواده را عمری داده. چرخش چرخیده و سکوهایی را سیر کرده.
کنارمان ایستاد از برای صبحانه.
اماده حرکت شده بودیم. شاگرد شوفر که پیاده شد، دیدم یک بانوست و اتفاقاً همسر راننده بود.
میشد یک عکس گرفت. اجازه دادند. اهل کجایید؟ :کرمانشاهان. سر پیری ماه عسل آمدیم. همه را فرستادیم رفتند.
پدر چند بچه دارید؟ پنج تن.
گویی به تازگی اخرین بچه را هم سر سرنوشت خود قرار داده بودند و تصمیم گرفته بودند، نو شوند. از نو. به قول مشهور نظامی: از نو فرمودند.
و مادر خانواده شاید به افسردگی آشیانه خالی دچار نشود. عشق را دوباره زمزمه کنند و از نو شروع کنند
حس خیلی خوبی داشتم
از دیدارشان
پیشنهادی دارم از برای دوستان خیال اندیش.
اگر شد عکس را به خیال برده بپرورانید
و از آن
داستانی
داستانکی
حسی
شعری
خلق کنید و با ما به اشتراک بگذارید. فکر کنم تجربه خوبی باشد. تجربه « نو»

تریلی و بارش از کنارم رد شد. بوق آرامی زد به نشانه همین آشنایی سر صبحانه. یعنی دمت گرم و سرد خوش باد و‌سفرت بخیر.

@parrchenan

رکابزنی اردستان - یزد

روز سوم:
نیمه شب به اردستان رسیده و در مسجدی بیتوته کرده و صبح تازه از مسجد بیرون زده بودیم، سمت زواره در حرکت بودیم قرار بود دوباره به اردستان باز گردیم و با خود در حال پیش‌بینی بودیم که شب دوباره در همین مسجدی که شب را گذراندیم بخوابیم.
کنار جاده رکابان بودیم که ماشینی کنار ما ایستاد و حال و احوالمان را پرسید و شماره تلفن خودش را داد تا اگر کاری بود، با ایشان هماهنگ کنیم. جمله ای کلیدی گفت که ذهنم را درگیرش کرد:
« من هم یک دوچرخه سوار هستم» و را خود را گرفت و رفت
و این شد که شب به کمک رایزنی ایشان، با شهردار در آتش نشانی مستقر شدیم. به همراهی ایشان با دوچرخه، همه شهر و دیدنی هایش را دیدیم، در باغات مرکزی شهر، رکاب زدیم.
این که« من هم یک دوچرخه سوارم»، دقیقا چه بود؟ فردی صفتی را بر خود منصوب میکند، و با تو« هم صفت» می‌شود. هم دل میشویم. هم آوا میشویم. گویی هم اندیشه و هم فکر هستیم و در نتیجه مهر و محبت و مهربانی که در این «هم صفتی» بودن وجود دارد سرازیر میشود، سر ریز میشود، وجدش را پر میکند
نمیدانم مطلب و پرسشی که ذهنم را مشغول کرد را رسانده ام یا خیر؟ دقیقا این« هم صفتی» چه چیز ایجاد میکند؟ و چرا این «هم صفتی »یافتن، چنین کارکردی را پیدا میکند؟ و کلا کارکرد دقیق تر آن چیست؟ چرا ایجاد میشود؟ گویی که فردی، در این جهان زیست خود، کسی، کسانی دیگر را بیابد و خود را دیگر تنها
نپندارد؟ یا جهان اندیشه خود را در همان «هم صفت» خود باز یابیده باشد. نمیدانم اما هر چه هست، پاسخی از جنس اندیشه، زبان و روان می طلبد.
ای کاش ادمی به روزی و روزگاری برسد که تا دیگرئ ای دگر دید بگوید:« من هم انسانم چون شما »و پس از آن مهر و محبتش را به این هم صفتیش!! ارزانی کند.
شاید اتوپیای انسانی این باشد که اینک عده ای با دوچرخه آن را شروع کرده اند.

تو پای به راه در نِه و هیچ مگوی
خود راه بگویدت که چون باید رفت

@parrchenan

روز سوم
در موزه زواره سنگ قبر را نشان داد و گفت این قسمت را هم چال مانند در می آوردند تا اگر کسانش سنگ را را شستن، یا بارانی آمدد، آبی جمع شود از برای پرندگان [خزندگان].
قدیمی ها چرا حتی برای بعد از مرگ خود این چنین اندیشیده بودند؟
از فرعون ها بگیر که اهرام مصر را ساختند تا همین سنگ قبر؟
شاید پاسخ دم دستی که بتوان یافت، آن است که به آن جهان دیگر باور قلبی داشتند. و این فرد،حتی با سنگ قبر خود و سیراب کردن پرندکی، برای خود میخواست ثواب جمع کند. خیراتی ای.
چه جهان آرام و قراری بود جهان زیسته آنان و چه جهان پر از تردیدی است جهانی که در آن نفس میکشیم. حساب کنید از فرعون تا این سر طیف آن که مردی خدایی بوده، همه در جهانی برقرار و معتقد و مومن به زیست جهان بعدی نفس کشیده و کوشیده اند و مقایسه کنید با این جهان خودمان که هر دو سر طیف از لائیک و مومن، پر از تردید و سئوال اند.

تو پای به راه در نِه و هیچ مگوی
خود راه بگویدت که چون باید رفت

@parrchenan

برنامه رکاب زنی دریاچه دیو آسیاب دشت لار

شلاق.

آقا داود زنگ زد که میای با دوچرخه بریم دیو آسیاب؟
دریاچه ای خاص در ارتفاعات عمیق دشت لار.
سه هفته کم تحرکی یا بهتر بگم بی تحرکی ناشی از روزه داری حوصله ام را سربرده بود. پس لبیک گفتم و رفتیم.
گزارش برنامه رکاب زنی دشت لار_ دریاچه دیو آسیاب:
دوچرخه ها را بار ماشین آقا داود کردیم و به سمت روستای ایراء رفتیم. ساعت ۶.۰۰ از ابتدای محیط بانی در ارتفاع ۲۲۰۰متر تا گردنه بادارتفاع ۳۰۰۰ متر ، نزدیک ده کیلومتر شیب تندی را در جاده خاکی رکاب زدیم و بعد از دو ساعت به گردنه رسیده و از آنجا سرازیر دشت بسیار سبز لار شدیم. به لطف بارندگی های مدام امسال، دشت بسیار سبز بود و البته رودخانه پر آب و عبور ما از رودخانه را دچار مشکل میکرد. هنگام عبور از آب، رودخانه محکم هل میداد انگاری که در مترو و در یک ایستگاه شلوغ باشی، با این تفاوت که اگر هل دادن آب موثر واقع میشد، تو در رودخانه می افتادی و آب با خود چنبر و کوله و موبایل ات را می‌برد.
ارتفاع دشت لار ۲۶۰۰ متر است و ما در جاده خاکی ناهمواری تا ارتفاع ۳۰۰۰ متری که دریاچه در آنجا واقع شده بود دوباره رکاب زدیم و اوج گرفتیم و در ساعت ۱۴.۰۰ به دریاچه بسیار زیبا و در حال قلیان رسیدیم. بر عکس حالت بسیار قلیان دریاچه، آبی بسیار سرد داشت با بوی گوگرد زیاد. ده دقیقه آخر رکابیدن، گویی در حال صعود دماوند هستی و از کنار تپه گوگردی به سمت قله میروی.
انصافا شیب جاده و سه هفته کم خوردن، باعث تحلیل بدنم شده بود و فشار بی حدی بر ما وارد میکرد. فکر کنم در رودربایستی هم مسیر را تا دریاچه ادامه دادیم.😉😁 ساعت ۱۴.۰۰ دریاچه دیو آسیاب بودیم.
فکر کنم دریاچه به این دلیل «دیو» نام گرفته که بوی گوکرد در اطرافش هست. و در گذشته تاریخی _ زبانی ایران زمین، دیو مظهر پلشتی و بدی بوده که امروزه آن معنایی که گذشتگان ما مراد میکردند، در اذهان ما گم رنگ تر شده و ماجرا، به فانتزی تقلیل پیدا کرده است.
انصافا برای رسیدن به این دیو، آن هم با دوچرخه، میبایست اندازه رستم، توان و انگیزه میداشتی.
خسته و لِه دوباره مسیر تا دشت را رکاب زدیم.
صدای زنجره های آرام گرفته در لای گلهای منطقه، چنان حسی از آرامش و بهشت میداد که وصف ناشدنی بود. از بدن خودم متعجب بودم که با چند تا کشمش و ساقه طلایی و یک عدد کاکایو و‌ دو تا پرتقال و خیارچگونه توانسته است نزدیک به ۶۵ کیلومتر ،۱۳۰۰ متر ارتفاع در نزدیک به دوازده ساعت طول برنامه که نیم ساعت هم در آن استراحتی نشد، رکاب زند.! به قول داود، روزه داری معده ام را کوچک کرده است. اگر قرار باشد دشت لار را با عطری در ذهنم ماندگار کنم، آن عطر آویشن و کاکوتی( کهلیک ٱتی) خواهد بود. در آن نیم ساعت استراحت کمی چاه کوهی و آویشن چیدیم.
این برنامه فوق سنگین هم بدنم را و هم چنبر را به خودشان آورد. حکم شلاقی بود که ای نشسته به پا خیز که هزار راه نرفته، هزار جای ندیده هزار حرف ناشنیده انتظارت را میکشد.

parrchenan@

سفر خانه دوست کجاست؟

پرچنان:
وقتی دوباره، جاده ای که در دشت های پهن، چون رود، راه خود کشیده و رفته است را دیدم، و این که خود بر روی این جاده هستم، لبخندی از رضایت بر لبانم نشست. جاده و سفر و مسافر بودن، کلماتی هستند که بار معنایی ویژه ای برایم داشته و دارند. گویی بدون اینها، بی وزن میشوم، چون خار و خاشکی و هر تند بادی، میتواند زیر و زبرم کند، پخش و پلایم کند، اما با اینها، چون تک داری در دل طوفان میشوم. چون گرگی در دل طوفان که هنگامه سختی میخندد و زوزه میکشند. همان چند سال پیش که دور جزیره قشم رکاب میزدیم و یک موتور سوار ، ما را دید و فریاد زد، تروریست و در واقع میخواست بگوید توریست، از این کلمه فاصله گرفتم. و واژه و کلمه های پر طمطراق سایکو توریست و توریست را به اهلش سپردم. من مسافرم. یک در حال سفر. مسافری که معمولا به لایه های زیرین درونی هم گاها سرک میکشد. برای همین سعی کرده ام پوششم ، چمبرم، و نگاه و زبان و اندیشه ام نه همچون یک سایکو توریست که یک مسافر باشد. روزهای دیگر شاید بیشتر از مسافر نوشتم.
خواب دیدیم. که در خانه ای هستیم که همچون فیلم فروشنده در حال لرزش است. اول حدس می‌زنم شاید موتور خانه به صدا افتاده و لرزش را باعث شده، اما وقتی لرزش بیشتر شد، گفتم زلزله است. رفتم مادرم را یافتم و در بغل امن خود گرفتم و منتظر حادثه شدم که بیدار شدم. در سفر قبلی و طی کردن لوت، در هیچستان تنهایی لحظاتی از عمر خود سپری کردم و ناخودآگاهم با استعاره هایی از مرحوم پدر با من سخن گفت و در این سفر ، گویی از استعاره آنا، استفاده میکند. گویی رکاب زدن در سرزمینی که زبان مادری روزگاری، آنجا بوده، راه را بر درونم، هموار تر کرده. همیشه در زندگی تلاش کرده ام، ریش و قیچی ، زندگی ام دست خودِ خودم باشد. اما هیچ تسلطی بر احوالات درونم ندارم. برایم خیلی عجیب است که این قسمت زیرین کوه یخی ، چه خوابی برایم دیده و اینکه به چه راحتی، طنابی گردنم انداخته و به هر آن کجا که" دلش می خواهد" می کشاند. در سفر این روزهایم، نامه های جودی آبودت را گوش میدهم، و سهیل مسافر در جاده های گسترده شده در دشت های پهن، بسیار نازکم میکند. تردم میکند. یاد کودکانم می اندازد. این سفر میخواستم از کار و شغلم، فاصله بگیریم. اما گویی دستی، نمیگذارد. و شما چه میدانید، رکاب زدن در حالیکه هد هدی با آن ایجاز و معجزه بال زدنش و سیاه و سفیدی که طیف درست میکند و در کنار رکابیدن تو بال میزند، یعنی چه؟ این که د ها متر، یا بقصد فرار و ترس یا به استعاره ، آوردن پیام و خبر، با تو همراهی کند چه کیفی میدهد؟ این که از عمق جانت، از ان تردینه نازکت، دلت بر سگی که پوزه اش آبسه کرده و دفورمه شده برحم آید و دلت و‌ وجودت و چشمانت با رنج او همراه شود یعنی چه؟ همین دو سال پیش بود که خود را تعریف این شعر شاملو میدیدی: سلاخی می‌گریست، دل به قناری کوچکی سپرده بود و اینک ، سفر و مسافر بودن، تو را در نازُکانه خویش قرار داده و در انزوای خویش، بر سگ، دل میسوزانی.


@parrchenan

رکاب زنی دیگر در راه است

پرچنان:
@parrchenan
به لطف خدا اگر برقرار باشیم، به رسم سابق، برنامه سفر و رکاب زنی از این سه‌شنبه برقرار خواهد بود و برنامه از این قرار است:


مسیر و زمان تقریبی برنامه دوچرخه سواری سفر به گوشهای گربه:
مسیر:
اردبیل، دشت مغان، پارس آباد، جاده کرانه رودخانه ارس، جلفا، پلدشت، قره کلیسا، چالدران، خوی، سلماس، جاده کرانه دریاچه ارومیه، ارومیه.
مسافت تقریبی: 1100 کیلومتر
زمان تقریبی:
حداقل زمان تقریبی کل برنامه : 21 روز
که شامل:
حداقل تعداد روزهای رکاب زدن: 17 روز
حداقل تعداد روز های توقف جهت استراحت یا احتمال بارندگی:
2 روز
زمان رفت وبرگشت با اتوبوس: 2 روز


حال چنانچه دوستان تمایل دارند، همسفر مجازی باشند. بسم ا..

این هم لینک مستقیم گروه:

https://t.me/joinchat/AAAAAD7Z_gwXLSr5hXVaWg

بنده خود در ایام عید همسفر مجازی دوستم بود که از قوچان تا ترکمن صحرا را رکابید و حظ و بهره آن را بردم. همسفر بودم با او و لذتی حداقلی از آن داشتم.
فقط به این نکات دقیق شویم:
۱. فوروارد کردن مطالب و کانال ها و گروهای دیگر ممنون
۲. متناسب با فضای سفر، گفتگو کنیم و آن هم نه خیلی اطناب دار
۳. با توجه به ایام انتخابات، مطلقا از آن نه حرفی بزنیم و نه فوروارد کنیم، له و علیه، هیچ کاندیدای صحبت نکنیم. هدف ما فقط بودن در فضای سفر است.
۴. از اضافه کردند افراد نا همجنس با فضای گروه اجتناب کنیم
۵. تلاش کنیم مولف باشیم و از کپی کردن اجتناب کنیم
۶. اگر با دیدن عکسی، خواندن نوشته ای-٬ حالی، شعری، غزلی، ترانه ای، موسیقی ، مطلبی خاطرمان آمد با دیگر همسفران، آن را به اشتراک بگذاریم.


@parrchenan

گزارش و شرح دلی برنامه رکاب زنی بیرجند کرمان( عبور از لوت)

گزارش و شرح دلی برنامه رکاب زنی بیرجند کرمان( عبور از لوت) که در حین برنامه نگارش شده است:

 

گزارش فنی برنامه نیز در این پست ارائه شد:

این


ما حرکت خود را از بیرجند به سمت خوسف شروع کردیم.
قلعه بیرجند چیز دندان گیری نبود. از بس که غیر اصولی بازسازی کردند( داخلش نرفتیم البته )
شهر تعطیل است.
چیز جالب آن است که بیرجند هم ترک دارد!!.
و محاوره های ترکی را میشه در عابر راه ها شنید.

نذری خودش میرسه. جلوت ترمز میکنه. میپرسه کفایت میکنه؟ و میره.
لذت سفر این در راه بودن است

صدا سکوت بیابان و جاده که گاه گاهی با گذر یک کامیون یا ماشین شکسته میشه و بادی که سرد اما ملایم از روبرو میآید و صدایش تو را وقتی رها میکند که متوقف باشی

ما به خوسف رسیدیم.
زادگاه بانو
سیما بینا

خوسف گویی از طوایف گرجی اسمش را گرفته. خوس + اُف
و عده ای دیگر معتقدند از طوایف عرب
خوسف به معنای زمین گود.

شهر - روستا
بافت تاریخی و قدیمی خود را حفظ کرده
ما امشب در روستای نصر آباد در پنج کیلومتری خوسف در امامزاده سلطان ابوالقاسم ماندگاریم.
امروز چهل کیلومتر رکاب زدیم

تازه وارد دانشگاه شده بودم و با بچه های خوابگاه رفت و آمدی پیدا کرده بودم. پسری بود اهل داراب که موسیقی های نابی گوش میداد. پرسیدم که نام خواننده اش چیست؟
سیما بینا
و من با صدای سیما بینا سالها مانوس شدم
باکتابهای باستانی پاریزی فهمیدم سیما بینا نه دارابی که بیرجندی است و دیروز فهمیدم زادگاهش خوست است.
چقدر تدریجی فهمیدن ها اتفاق می افتد

دیروز که در زائر سرای امامزاده مستقر شدیم
بخاری روشن شد
چند استکان چای نوشیدیم به همراه نان خرمایی
دوچرخه ها را اوردیم داخل
با امیر واگویه ای کردم.
وقتی به این سادگی و راحتی
میشه لذت ناب برد چرا خودت رو به درد و رنج بندازی برای لذتی که یک هزارم این هم نیست؟

امیر:
وقتی که دقیقا در حال زندگی میکنیم اینگونه اندیشه ها آغاز میشه

سلام
صبح بخیر.
من حس عجیبی از کنجکاوی نسبت به کلمات دارم
گویی تبار و تاریخی پشت آنها خوابیده.
خوسْتْ
شاید دقیقه های زیادی از رکاب زنی ام رو به آن فکر کردم
و دقیقا نمیدانم به چه فکر کردم

چیزی که جلب توجه میکرد
نوعی آزادی اجتماعی است که زنان این خطه نسبت به زنان دیگر جاهای خراسان دارند است.
پوشش ها بیشتر مانتو و نه چادر است.
میتوانند به مردان غریبه دوچرخه سوار اول نفر سلام دهند.
اگر آدرسی پبرسی با جزییات کامل جواب میدهند و خجالت نمیکشد یا قایم نمیشوند.

بیرجند
مثل تاشکند
خجند
بیر + جند( کند ترکی )
بیر به معنای چاه در عربی
گویی در گذشته به دلیل وسعت قناتهایش به این نام پذیرفته شده

در ادامه مسیر به روستا
ماژان
گیو
گیو شاد
داریم
طاهر اسامی اینگونه نشان میدهد که روستاها در گذشته زرتشتی بودند
ماژان به کردی یعنی بزرگ

( اطلاعات امیر)

یک امامزاده خیلی خفن در دِهِک هست به نام سد حسین

ما دیروز هفتاد کیلومتر و امروز پنجاه کیلومتر رکابیدیم.
دیروز ماموران خدوم نیروی انتظامی اسامی مان را پرسیدن و از لحاظ امنیتی ما را زیر چتر امنیتشون قرار دادند. جناب سروان کاظمی برای شبمان جا درست کرد و شب نیز از مسجد ده نذری گرفت و أمد با ما خورد.
شب در جای بسیار دنج و زیبا و خلوت و بی برقی خوابیدیم.
عکسهای دیروز را با دوربین اصلی گرفتم و امکان انتقال ندارم

از امروز هم اقا داود به ما ملحق شدند و گروه سه نفره شد

امروز که پنجاه کیلومتر رکاب زدیم یک گردنه سمج داشتیم با شیب ده درصد که گاها دوچرخه از پشت بر میگشت.

این گردنه خیلی ازمان انرژی گرفت

یکی دیگر از دلایلی که امروز سد حسین برنامه را تمام کردیم این است که اینجا ساعت چهار و نیم تاریکه و ناگهان سرد میشود و تا روستای بعدی بیست کیلومتر بود که هفت کیلومتر أن سربالایی است

روستای دیشبی بی برق بودیم و اینجا هم که زود تاریک میشه. با نور شمع تا هفت سر کردیم و خوابیدیم

شام ار امروز هم( تلفیق شام و ناهار)
به کته اش با من
خورشت مرغش با اقا داود

 

تا حالا دقیق شدید فرق لهجه های دشت نشین ها با کوه نشین ها
جنوب با شمال
نقاط سرد سیر با گرم سیر ببینید در چیه.
این ده که ما هستیم نامش
دِهِک است.
شاید اگر اعراب گذاری نمیکردم شما
دَهَک یا دِهَک میخواندید.
حالا میخواهم فرم صورت و دهانتان را با هر سه حالت امتحان کنید و در آینه مشاهده کنید
ببینید اتفاق خاصی می افتد
اگر أری
چیست؟
و چرایی آن را چه حدس میزنید

ما در مسیر از کنار روستای گیو رد شدیم
کنار امامزاده گیو امیر پنچری دوچرخش را گرفت
و اینکه هر چه به شرق می أییم نامهای اصیل و قدیمی بیشتر میشود
گیو نام پهلوان ایران زمین است که در سوگ سیاوش بر سر خود قمه زد

دیشب که ما در مقبره کوچکی بودیم و من و امیر و چندتا شمع
تنها همین نور شمع ها بودند که محفلمون رو روشن میکردند.
از مقبره بیرون می أمدی چون چشم با نور شمع أپدیت شده بود
با خیل عظیمی از ستاره روبرو میشدیم.
ماشینی می آمد و نور زیاد ماشین آسمان و ستاره هایش را میدزدید.
با خودم فکر کردم
تکنولوژی گویی با نور جدید
نور واقعی را از انسان جدید دریغ کردند. بدا به حال ما که از دیدن قوس آسمان شب محرومیم

در لهجه اصیل
لب و دهان کمترین حرکت خود را دارد. گویی انسان سنتی با این سبک روش صحبت میخواسته کمتر سخن بگوید. کمتر حالت درونی اش را هویدا کند. تنها برای خود مکشوف باشد.
اما با دِهَک گفتن
دهان زیادِ از حد باز میشود.
چهره حالتی مسخره به خود میگیرد و خود را برای سخنرانی اطنابی آماده میکند.

دیروز که گوشی نداشتم بطبع آن موسیقی نداشتم. موسیقی ما باد بود و باد. و یک آن به خودت میای و میبینی مسخ باد شدی. فکر میکنی و فکر میکنی اما تا به خودت میای نمیدونی به چی فکر میکنی

دوستی ازم پرسید جایگاهت در هستی چیه؟
راستش در روز به این سوال فکر کردم
منظور از هستی چیست و‌کجاست؟ اگر همین عالمی که میبینیم منظور باشه و برای اشخاص جایگاه تعیین هم بشه. شاید
جایگاه من
یک مشاهده گر بودن و راوی بودن است.

أیا شما برای خود جایگاهی قائل هستید؟
و اگر آری
چیست؟

دیروز هفتاد و نه کیلومتر و امروز هم چهل و سه کیلومتر
امروز سبک رکابیدیم تا برای کویر لوت آماده شویم
به مرزهای لوت نزدیک شدیم

در این قسمت از سرزمین کلی راننده خانم در جاده دیدیم.
یعنی اگر تعداد رانندگان فعال خانم را به درصد جمعیت در نظر بگیریم
حتی بیش از شهری چون تهران احتمالن باشد.
و این خیلی خوب است.
در این حاده زنی و مردی جلو ما را گرفتند و کارت شناسایی خواستند.

با احترام از ما خداحافظی کردند.
امنیت مقوله ایست که همه مردم این سرزمین سهمی در آن دارند
و این خیلی خوب است

و ما در مرز لوت هستیم
از فردا به لوت خواهیم زد.
احتمالن تا چند روز ارتباط اینرنتی نباشد.
قرار است فردا
در دهسلم بمانیم(۹۵ کیلومتری) اینجا
و از آنجا هیچ آبادی نیست تا شهداد. یک شب را هم در کویر خواهیم ماند.

یادمه اولین سال که با امیر رکابیدن را آغازیدیم
همیشه تو نقشه راه های ایران این مسیر دویست و چند کیلومتری را مرور میکردیم و آرزوی رکابیدنش را در سر میپرورانیدیم.
و اینک از فردا آرزوی چند ساله را خواهیم رکابید

ده سلم


فریدون سه پسر داشت
سلم و تور و ایرج

دیروز در مسیر بیچند
یک تک درخت هم بود که خییییلی زیبا بود اما به علت نور کم
سرمای هوا
خستگی رکابیدن
و این بیست کیلومتر آخر
نشد عکس بگیرم
پس ترسیم میکنم
در مسیر جادهذفیروزکوه
نرسیده به گردنه گدوک
یک تک درخت هست
بیخ کوه های فیرزکوه و روبروی خط الراس قره داغ.
چنین شباهتی داشت
این تک درخت
به آن تک دار

اتفاقا دیروز که از سِمْکْ رد میشدم
باز به این موضوع فکر کردم
این لهجه و گویش گویی میخواهد کمترین اتفاق در چهره بی افتد.
و کمترین انرژی و کمترین صوت خارج شود.
و وجود لغاتی با دو ساکن کنار هم
در محاوره و کلمات امروزی چنین چیزی کمتر می بینی
دو ساکن در کنار هم مثل زنجیر چرخ روغن نخورده است
سخت میچرخد چه در دوچرخه چه در دهان.
چرا؟
مردم این مرز و بوم با آفتاب شدید سر و کار دارند و اکثرا چهره پوشیده دارند. گویی در طول تکامل زبان حالت چهره زیاد مهم نبوده در برقراری ارتباط
دوم
انسان گذشته( با توجه به اینکه این قسمت از سرزمین کمتر مورد تاخت و تاز بوده دست نخورده تر است)
چه داشته بگوید
جز کلامی مختصر پیراموم رمه و تقسیم کار جزئی.
ولی انسان جدید با آمدن فرهنگ کار جدید و تکنولوژی مجبور شده از کلمات غیر روغن زده( دو ساکن کنار هم) چشم پوشی کند تا بتواند به اطناب سخن بگوید.
فکر کنید اکنون من درباره کُرپی دوچرخه بخواهم صحبت کنم
حداقل دو پاراگراف جمله لازم دارم.
اما انسان گذشته انسان عملی بوده
در مجموعه استاد شاگرد
پدر به پسر
و بیشتر بیننده بوده
پس نیاز نبوده کلمات را روغن زده کند
( پوزش از اطناب و خام بودن این افکار)

با خود فکر کردم این
آنِ
کویر چیست؟

مگر در برنامه اردبیل کم گل دیدی؟
کم زیبای بهار دیدی؟
پس چرا دلت با اینجاس؟

شاید معنای زیبایی فرق کند.
شاید یک تک دار از جنگلی زیباتر باشد
از همه مهمتر
در کویر چشم در نهایت افق دید است. حجم عظیمی کیلومتر مربع را از همان دوچرخه که نشسته ای میتوانی ببینی.
چشم
چون عقابی بال میگشاید و اوج میگیرد
حال آنکه کمتر مکانی چنین فراخی به عقاب چشم میدهد.
تنها چکاد کوهستان این چنین اوجی به منظر چشم میدهد
و برای همین خاطر خواهان بسیار دارد.

 

شاید این
آن
برای من در همان منظر چشم باشد.
شاید

آقای سیامی

در برنامه سال پیش در فریمان عابری حالمان و برنامه شب ماندنمان را پرسید و تلفنی داد از کارمندان تربیت بدنی فریمان.
ما شب خانه ای دگر مستقر شدیم و اقای سیامی را ندیدم هیچ وقت
اما در طول سفرمان
خیلی به ما کمک کرد
زنگ میزدند با تربیت بدنی شهر های مختلف و لازم بود هماهنگ میکردند.
امروز حلو تربیت بدنی نهبندان بودیم و به چه کنم و چه نکنم افتاده بودیم که یاد این مرد بزرگوار افتادیم.
با کلی خجالت زنگ زدیم به ایشان و در کمال ناباوری تربیت بدنی نهبندان به ما جا دادند.

این خطه مردانی با صفتهای شاخص و ناب دارد.
باز هم ممنون از ایشان

دیروز صبح در امامزاده با حاج اقا امامزاده سلام و علیکی شد.
مردی بود که به منطقه از طریق کتابها و نقشه های جغرافی خیلی آگاه بود.
سر کوکمان آورد.
پرسید
به سازمانی وصل هستید؟
گفتم خیر
ز هر چه رنگ تعلق آزادیم.

گفت
شما رنگ تعلق را پاره کرده اید

بادهای ۱۲۰ روزه سیستان رو سرچ بزنید.


در تابستان شروع میشه و از تغییر دمای بین رشته کوه هیمالیا با جریان گرم اقیانوس هند اتفاق می افتد.
شبها بسیار پر زور است.


این آس بادها
مثل آسیاب ها هستند فقط بجای آب با باد کار میکنند.
در نشتیفان آسبادها کامل تر بودند.
در نت سرچ بزنید اطلاعات کاملی بدست می آورید

ما صبح زود رفتیم نشتیفان و آس باد ها رو دیدیم و در حال برگشتیم( با تاکسی)
نشتیفان
نیش + طوفان
آس باد
وسیله ای که با باد کار می کند جهت آسیاب گندم
آس
سنگ زیرین آسیاب

نیرگاه های بادی نیز در منطقه درست شده
و این احتمال آنکه اسامی این منطقه بر گرفته از عوامل طبیعی باشد را بیشتر می کند
با تشکر از مهندس امیر که این اطلاعات را در اختیارم می گذارد

چند شب است که خوابهایی که میبیم را بخاطرم می ماند.
در عمق خوابهای نصفه شبانم
خوابهایی میبینم که شاد نیستم.
یا غمناکم یا گریان.
دیشب تو خواب میدیدم در آغوش محمد بخشی( دوست نیک ضمیرم که در گروه نیز حضور دارد) های های گریه میکردم. در زندگی به خاطر ندارم این چنین گریه کردن را.
کویر گویی ناخود آگاهم را در دست خود گرفته.
تقریبا هر شب مرحوم پدرم را میبینم.

یاد داستان یا ضرب المثل چینی افتادم نیمه شب.
مردی دوازده ساعت میخوابد و خواب میبیند پروانه ای خوش بخت است و در دوازده ساعت بیداری مزدی است که به سختی روزگار میگذراند.
حال نمیداند براستی آن پروانه است یا این مرد !!

اکنون فکری دگر در سرم میچرخد که شاید آن مردمی که افسردگی شدید دارند و به خواب زیاد پناه میبرند.
در خواب و خوابهایشان شاید پروانه ای ریز نقش و زیبا وشادان هستند

اینجا آخرین روستای لوته
از اینجا به بعد هیچ نیست تا شهداد
ما دو شب بعدی در کویر چادر خواهیم زد

ما امروز از نهبندان شروع کردیم پس از عبور از کوه های مریخی وارد دشت لوت شدیم.
یک روستای بزرگ به نام چاه داشی بود و بعد یک گردنه و سپس بیابان و کویر.
تا اینکه رسیدیم به دهسلم.
وسط بیابان نگین سبزی از درختان خرما.
جایی بسیار با صفا.
حساب کنید چشمان به کویر عادت کرده یک هو در درختان خرما قرار گیرد. حساب کنید کاروان های قدیم با دیدن این روستا چه حسی داشتند.

این روستا
روستای گردشگری هست و ابتدای کویر از سمت شرق اش

پیرمرد روستا سر نماز گفت قدیمها چهار روز و چهار شب باشتر تا شهداد راه بود

قبل از نهبندان نیز یک جا به نام قدمگاه بود که بالای کوه است و زائر سرا مجهزی گویی داشت

داشتیم صبحانه میخوردیم دیدیم مرد جوان فرانسوی از تریلی پیاده شد و آمد سمت ما و گفت تا شهداد را با تریلی میروند.
پسر با نگاه حسرت بار ما را نگریست.
دیروز به امیر گفتم زن فرانسوی خیلی خسته بود
کویر مرد ره میخواهد

بانو دهسلمی خیلی ما را تحویل گرفت
گفت پسرش را در تهران پیوند کلیه کرده و در تهران حس غربت و غریبی نداشته
و تهرانی ها را با مرام شناخته بود.

او گفت جوانان روستا
میروند نخل هایی که از افتادن دانه خرما در زمین های بی صاحب افتاده را میبرند و پنیرش را بین اهالی تقسیم میکنند

در بیابان که زیاد برکابی دیگر حوصله حرف زدن هم نداری. مختصر حرفی
گفتگو را به پایان میبری
آری گقتگو آیین درویشی نیست
و دل به نجوای بیابان میدهی
دوباره
و
آنگاهست که
دلت فریاد میخواد
اما
در انزوای خویش

از فردا به کویر خواهیم زد و احتمال خیلی کمی میدهم که اینترنت باشه تا عکس و گزارشی بفرستم.

تا شهداد احتمالن نت نباشه( تا سه روز آینده)
دویست و چهارده کیلومتر تا شهداد داریم
و در طول مسیر از کلوتها نیز رد میشویم
کلوت از کلاله
یا کَلا ( شمالی )
به معنای آبادی می آید و چون کلوتها شبیه آبادی هستند به این نام خوانده شده اند.
پس اگر به نت وصل نشدیم مشکل خاصی نیست و جای نگرانی ندارد

ما دیشب در این برهنه زمین
آنتن نداشتیم. اکنون داریم و وسط این برهنه زمینیم

من برم چای.
آب پیدا کردیم.
برای این چند روز هشت و نیم لیتر آب با خودمون برداشتیم.
یکی از سنگین ترین خرجین های چند سال اخیر بود

دیروز که از دهسلم جدا شدیم
و از رودخانه شور بعد از روستا ردشدیم و گردنه بعد از آن وارد قسمت اصلی بیابان لوت شدیم.
تقریبا هیچ گیاهی.
هیچ گیاهی نبود.
حتی خار و خاشاک
به معنی واقعی کلمه لخت بود
کم کم بیابان مرا داشت میگرفت.
در قبضی فرو میبرد.
با گوش دادن صدای مرضیه
همونی که بابا گاهی زیر لب میخوند
غمی که مقاومت میکردم در دلم نشینه
رفت اون گوشه دلم
دو زانو نشست.

از بعد از ظهر که آفتاب روبرو میشود
تا میتوانستم چشم میچرخواندم
پایین بالا
چپ راست
و بیابان داشت جایش رو در گوشه دلم جایش را باز تر میکرد.
به معنی واقعی کلمه به هیچ داشتن رسیده بودم...

بیابان برهنه
مرا هم برهنه کرده بود
لخت و عُر شده بودم.
گویی بهم میگفت که هیچ نخواهی داشت
دایم دیدار با پدرم لحظاتی بعد از فوتش در ذهنم می آمد
این که هیچ نداشت
نه دمی نه باز دمی.
چادر زدیم
بی نهایت گرفته بودم
و غروب را به تماشا نشستم
غروب آخرین حرکت لوت بود در حقم
بغض داشت خفم میکرد با دوستان حتی نمیتوانستم حرف بزنم.
دستشویی را بهانه کردم و رفتم پشت خاک ریز نزدیک چادر
و ترکیدم و اشکم جاری شد
پیش لوت هیچ نمیتوانستم بکنم.
تا به حال نشده بود در برنامه های دوچرخه و کوه این چنین حالی به سراغم

شام خوردیم و سپس ستاره ها را به تماشا نشستیم.
دلم نمی آمد در فضای بسته چادر قرار بگیرم
ترجیح دادم در زیر سقف آسمان شب و در حالیکه ستاره ها را تماشا میکنم بخوابم
و شب و نصفه شب که بیدار میشدم
حجم عظیمی از ستاره باز چشمانم را گرم میکردند

صبح که از خوتب بیدار شدم
شنگول بودم
داود گفت همان سهیل سابق شده ای

و
...

کمی قبل از غروب داشتیم تماشا میکردیم دو تا موسیقی که تو گروه از آلبوم شب سکوت کویر گذاشته بودند را گوش میدادیم. منتو حال خودم بودم و دور و برم را نگاه میکردم.
داود دراز کشیده بود و به سقف چادر خیره شده بود
امیر سرش رو از چادر بیرون آورده بود و داشت ماه و زهره را نگاه میکرد
و من فکر میکردم همه عالم چون من قبض دارند.

صبح در حالیکه با امیر و داود سر اینکه آیا میتوانیم نگاه دوستان و آشنایانمون رو به سفر کردن و طریقه سفر کردن عوض کنیم گفتگو میکردیم.
سر از ژنتیک و جبر و اختیار و تربیت در آورد.
گویی عده ای هستند که ژن کولی وار دارند و از سفر کولی وار لذت میبرند

صبح سر خوش بودم
گویی آسمان شب و ستاره هایش حالم را به کرده بود
لوت کم کم بهم راه میاد.
لوت هر چند ساعت رخی نشان میداد و رنگی عوض می کرد

در این قسمت بیابان دلت به هر چه موجود زنده دلت تنگ میشود
دلت دیدن موجود زنده میخواهد
گیاهی
بته ا درختی
مارمولکی که عرض جاده را طی کند
عنبر خلطانی که بدو بدو خود را به کناره جاده میرساند
و تو هیچ نمیبینی
و محبوری با مگسهایی که نمیدانم از کجا همراهت شده اند کنار بیایی و به دو مگسی زوم شوی که پشت نفر جلویی نشسته اند و گاهی نزدیک و گاهی دور میشوند

به جاده فکر میکنم به این که اگر قرار بود داشته ای داشته باشم چیست؟

مادرم
دوستانم
و لذت ساده
شاید داشته هایی باشد که دارم
و این خوب است.
کلوتها رخ نمایی میکنند
و در این برهنه زمین
مردمان قدیم
صخره ها را چون آبادی میدیدند.
و در زبان خودشان بجای کلات
کلوت میگفتند.
بیابان رخ عوض کرده یادم آمد اول بار کلوت را به همراه پدر آمدم
و لبخندی چون همان درخت اکالیپتوس کنار نمازخانه بر چهره ام می نشیند

خواب دم صبحم یادم آمد که در کولاک رسیدم جانپناه امیری و سرکیف بودم
جوانی ازم تقاضا کرد بریم قله
رفتم به احمد آقا گفتم بریم...

امشب آخرین شب حضور ما در بیابان خواهد بود و فردا هم به شهداد خواهیم رسید.

سه روز و سه شب
در آرزوی چندین ساله رکاب زدیم.
چه آرزویی بود
و چگونه به پایان آمد.
با امیر آرزوهای دگر چیده ایم

سر راه ماشینی ایستاد
چ تقاضای آتش کرد برای گیراندن سیگارش.
فندکم را در آوردم و سیگار بهمنش را روشن کردم
و علی رغم انتظارم
حس خیلی خوبی گرفتم
چرا؟
شاید به این خاطر که جرقه لذت بردن چند دقیقه ای را زدم
تا از راندنش لذت برد
شاید

به تهران رسیدم میخوام در جیبم فندک باشد
تا هر که گفت آقا آتیش داری
با فندکم سیگارش را خودم روشن کنم

سلام صبح بخیر.
شبی دیگر نیز در بیابان به سر آمد.
این آرزویی را هم که من و امیر شش سال پیش در سر پرورانیدیم به سر آمد.
بیابان اول مرا چون خودش لخت کرد و سپس همچون خودش آباد( کلوت در معنای آبادی).
کلوت ها چون ابر شهر هایی هستند که گویی هزاران مردم ساکن آن هستند.
شبیه ترین به فیلمهای تخیلی.

دیروز راننده تریلی گیر محکم کردن بار خودش بود. داود به کمک او شتافت.یک ساعت بیشتر کمک اش کرد.سپس با یک چای و دور همی بدرقه اش کردیم.
اول صفت یک راننده جاده شدن آن است که با تنهایی خود کنار آمده باشی و از آن لذت ببری.
ما نیز از بعدی دیگر شبیه راننده تریلی ها شدیم.
در خودمان و با خوذمان هستیم تا یکساعت. ده دقیقه ای با رفیق سر میکنیم و دوباره با خود ٬ همراه میشیم

اما چرخهایمان.
ارتباط عاطفی عمیقی با آنها پیدا کردیم.
بین خودمان باشد
گاهی با آنها حرف میزنیم.
چمبر با آنکه تایر هایش خسته شده اند برام کم نگذاشته. اگر تا عید تاب آوری کند شاید نو نوار شود
سوغاتی ( دوچزخه امیر الهام گزفته از سوغاتی که به آن آویزان است) دردی کهنه دارد. یک صدایی در شیبها دارد که تا به حال هیچ دکتری( تعمیر کاری) درمانش نکزده.
و اما چرخ داود که هنوز اسم ندارد و اگر توان اجرایی داشتم به دلیل مسامحه( یکی از مصداق های کوذک آذاری که در نگرفتن سجل شناسنامه مامور۱۲۳ اقدام میکند) میرفتم پا پی داود میشدم

دیشب از هنگام چادر زدن تا صبح
پاپتی بودم
حس خوبی داشت.
به اجدادش فکر میکنه آدمی

مسیر سحت و بسیار طولانی
بشر
از اجدادش
تا به
اکنون

تو اشعار شاعران آمده کویر وحشت
بیابان هول

تا لوت رو نبینی
اینگونه
آرام و آهسته
درکی از این کلمه و منظور شاعر نخواهی داشت.
حمید جان
ما بیابان و کویر کم نرفته ایم.
اما این لوت و این قسمت لوت تا کلوتها
با همش فرق داشت.
معمولن در یرنامه ها و سفر
من در نهایت شعفم هستم
اما آن روز
نمیدانم لوت چگونه گریبانم را گرفته بود که رها نمیکرد.
از این راهکارها خواستم پیاده کنم که ده دقیقه لبخند الکی بر چهره بزن تا بدن فرمان غلط بدهد و هورمون شادی ترشح کند
نشد
لوت گفت کجا
کمی در بر ما نشین

این قسمت لوت از اینها که تو فیلمها نشون میدن ( اصطلاح مامانمیما)
نیست.
هیچ خود آدمی را بر او نُمایان میکند

اگر قرار باشه باری دگر این خطه را بیاییم.
بخاطر درختان جنگل گون تاق و گزش هست.
این درختان با آدمی حرف دارند.
بیایی بنشینی
صداش را گوش کنی( بادی که لابلای شاخ و برگش میپیچد)
به آن تکیه دهی و شعر بخوانی

این درختها
از کلوتها امروز خییییلی بیشتر مزه داد
باید
از لوت لوت لوت
بیابان لوت
گذشته باشی
تا به این درختان مومن شوی
اشهد ان ...

از بیست کیلومتری کم کم
روستاها دارند هویدا میشوند
نخلستان ها
زندگی...

دوستان ما به شهداد رسیدیم و در امامزاده زید ساکن شدیم

 

همین را بگویم که شهداد زیباترین شهریست که یک کویر گذشته میتواند ببیند.
بوی اکلیپتوس
مستت میکند
و صدای نغمه پرندگان

واای
بر فریاد پرندگان
باور کردنی نیست

این شهر
خبیص
نیز نام داشته در گذشته


این شهر خود بهشت برین است
سر سبزی شهر را که میبینم
نخل هایش
سبزیش
بغض گلویم را میبندد

دلم کمی گرفت
داستان
و آرزو مون
چه زود تمام شد
انگار همین دیروز بود که آرزو رکابیدن در لوت رو کردیم
چه زود عمر میگذره

در لوت که باشی
روز اول خردت میکنه
حسابی که ازت گرفت و هیچ
تنها برایت ماند

در نهایت
لذت ناب مهمانت میکند
سوغاتت میکند
لذت آب نوشیدن
لذت سایه
لذت دیدن سبزی
لذت دیدن درخت
لذت بوی مطبوع گیاهان
لذت شنیدن نغمه پرنده
لذت شنیدن پاسخ سلام
لذت هیچ نبودن
لذت هیچ شدن

یک افسوسی هم به حال خودمون خوردم
که به جای اینکه
نبکا را تکریم کنین
و شهداد و لوت را با نبکا بشناسیم
با کلوت شناخته ایم😒

عزیزان نبکاها بینهایت دیدنیست
و در تمام روستاها کمپ های کویری برای مهمانانشون وجود دارد

شهر یعنی تو خیابونهتی شهر راه بری و از درخت کهنسال
اکالیپتوس
برگی بکنی
زیر انگشت و لب بینی بترکانیش لذت سفر در لوت را در ریه هایت پخش کنی

آخه چرا شهر
خانه دو طبقه ندارد؟؟

چون
مرتفع ترین قسمت شهر
نخل هایش
هست

بله

بعد از خوردن حجم متنابهی خوردن همبرگر و کباب لقمه
باصفا زولبیا بامیه ای بود

کویر تمام شد

اما

کوهستان شروع شد

ارتفاع شهداد
۴۰۰ متر بالاتر از سطح دریاست
و ارتفاع بلندترین قسمت جاده که از آنجا سرازیر کرمان شوی
۲۷۰۰ متر بالاتر از سطح دریاست.
در واقع ما ۲۳۰۰ متر باید ارتفاع بگیریم.


یک نکته بگویم و کلام خود را خاتمه بدهم که
برای صعود به قله توچال تهران
۲۲۰۰ متر ارتفاع میگیرند برای صعود

ما چند روز هست که نانمان را اهالی روستاهای سر راه میگرفتیم.
این نان را هم خادم بسیار باصفای روستای دهسلم به ما داد.
پنج عدد نان که هر کدام بقدری چانه شان زیاد بود که سه شبانه روز ما را پاسخ گفت

این نانها چون ضخیمند چون خانگی اند
چون خمیرش خوب استراحت کرده
خیلی دیر بیات میشود

اندازه ساقه طلایی
بل بیشتر
خوشمزه تر هستند
مردم خراسان بزرگ
مردم خراسان جنوبی
خیییلی سپاس
نمک گیرتان شدیم
سرزمینتان آباد

شهر یا نباید جوی داشته باشه
یا اگر داره پر آب باشه
همچون شهداد

شهر باید مردمش با لهجه شیرین صحبت کنن
بخوان رفیقشون رو صدا کنن
بگن
سعیدووو
بیا

شهر باید چراغ قرمز نداشته باشه
چون شهداد

امیر هم اسم دوچرخه اش را انتخاب کرد

 

نبکا

و امروز کوهستان شروع میشود.

دیشب تو خواب و بیدارم به آرزومون
بیابان لوت
روز اول و نشان دادن هیچ ام
هیچ اش
تا روز آخر
و لذت بردن هایم
از عادی ترین ها که در واقع پر شکوه ترین ها هستند فکر میکردم
یاد تاتری که چند سال پیش رو صحنه آمد افتادم.
هفت شب مهمان ناخوانده در نیویرک که
علی نصیری و فرهاد آئیش بازی میکردند.
این که فرهاد آئیش در نهایت چون کودکی شد در بر مهمان
و توانست مشاهده کند
توانست کشف کند.
به قول مسیح
به ملکوت علی نمیرسد کسی که چون کودکی زاده نشود.

بسیاری از مردم این دست لوت
هیچ گاه آن دست دیگر لوت نرفته ان بیابان لوت توسط دو کوه در دو سر شرقی و غربی احاطه شده
و این یعنی اینها اجازه نمیدهند گرمای بیابان به شهر های پشت کوه
کرمان
و
نهبندان برسد

امروز ۱۳۰۰متر ارتفاع گرفتیم
چهل کیلومتر هم رکاب زدیم
شیب جاده از سه تا هفت درجه متغییر بود

با مردمان سیرچ
نتونستم ارتباط بگیرم
ذهنم بهشون منفیه

منطقه بسمت ویلاسازی رفته و مردم هم فرهنگشون تغییر کرده

بشر پول پرست یادش رفته بعد از شصت هفتاد هشتاد سال ریق مرگ رو سر خواهد کشید اما
این مقدس درخت هزار ساله مانده
آتشدرست کردن کنار این مقدس درخت
حقیرانه ترین رفتاریست که میشه کرد.

امشب هم در قسمتی از مسجد که در و دیوار دارد اما پنجره هایش بی شیشه هست اتراق کردیم.
پسرک خادم سه تخته پتو هم داد که کمتر سردمان شود

ما برنامه مان در کرمان تمام شود
کرمان را رها کرده و سال بعد دوباره به نهبندان خواهیم رفت
و برنامه ای بیست روزه از نهبندان به زابل
زاهدان
چابهار
خواهیم داشت.

بهار امسال هم ادامه برنامه اردبیل را تا آذربایجان غربی خواهیم رکابید
برای بعد از چابهار هم
برنامه چابهار - بندر عباس و سپس بندر عباس - آبادان را خواهیم داشت
و احتمالن تا سه سال آینده این دو خط بهاره پاییزه که در دورترین حالت خود نسبت به یک دیگر هستند در استانهای ایلام یا خوزستان بهم خواهند رسید

از دیشب سه تا گربه خوشگل دو رو برمون چرخیدن.
نیم ساعت اول قبل از خواب به رفتارهای اونها زوم بودیم و کلی حس فیلم راز بقا گرفتیم

با توجه به عکس بدون شرح
باد نسبتا شدید که گاها کنترل دوچرخه را در جاده باریک کوهستانی از دست خارج میکرد
و البته شاید شیب جاده و
تونل
۱۳ کیلومتر پر شیب جاده را با وانت آمدیم

هزینه برنامه هر نفر ۳۱۳ هزار تومان شد
که از این مبلغ ۲۰۰ هزار تومان آن هزینه رفت و برگشت اتوبوس بود

این هزینه نزدیک به دو هفته سفر می باشد.

یک تشکر ویژه از سرپرست گروه
مهندس شجاعی نیز بدهکارم
و یک تشکر از آقا داود که خیلی عزیز هستند

 


و تشکر آخری را از امیر قاضی دوست تهران نشینم بکنم که
هم رفت برام از علاالدین گوشی گرفت
هم مدیریت اینجا را داشت تا اطالعه کلام صورت نگیرد

امیر که سفرنامه گابریل رو خوانده میگه
گابریل که از لوت گذشت
و به شهداد رسید
یکماه در شهداد ماند
دل کندنی نبود به واقع

یکی از دوستان پرسیده بود که چرا این برنامه را بر برنامه اردبیل ارجح دانستید و جواب های مرا قانع کننده نیافته بود

 

 

اکنون که در اتوبوس هستم حسی از رضایت و لبخندی گوشه دل و چهره ام نشسته
از کار خود راضی هستم
اول اینکه آرزویی از آرزوهای خود را به هدف تبدیل کرده و سپس انجام دادم
دو اینکه سفر در کویر بخصوص در لوت
گویی دو سفر هست
سفر آفاقی که میکنی و انفسی که در خود میکنی

تا به حال به این صورت سفر درونی نکرده بودم
خودم با احوالاتم اینگونه گره نخورده بودم
گویی
گل و بستان
توانایی ایجاد این عمل را در من نداشتند و کویر داشت
لوت داشت
لوت
لختم کرد
و در شهداد بر من بخشید

در غروب روز اول لوت
خود را بشدت تنها و جدا مانده یافته بودم
گویی پرتاب شده ای از شیشه ماشینم و
منتظر برخورد با سیاه داغ و تیره جاده هستم

و شاید کلمات نتوانستند
دل آشوبم را
غم بزرگم را
دل در هم پیچیده ام را نشان دهند.

هر سه ما ازعان داریم در این سفر شدیدا خواب میدیدیم
گویی در دل شب سفری دیگر آغاز میکردبم
هشت شب تا پنج صبح فرصتی فراهم آورده بود
تا ما با قسمتهای غریبمان
کمتر غریب بمانیم

راننده و دخترش
ما را سوار وانت تویوتای خودشون کردند
وانت خسته ای بود
زوزه میکشید
اما برای ما که این جاده با شیب زیادش و باد که دست به یکی کرده بودند که حرکت نکنیم
وانت او نعمت بود
راننده با وانت

جور بود
جورِ جور.
وقتی به سمت دیگر تونل رسیدیم و پیاده شدیم.
حرف پول را که زدیم
چهره راننده در هم رفت
با اون گوش ها شکسته کوشتی گیرش آمد جلو ما را گرفت تا دست در کیف نکنیم.
از او در خواست عکس کردیم.
دخترک در ماشین بود
گفتم یک عکس
راننده گفت:
فاطی٬ بابا
بیا
یه عکس بگیریم😊
مردی بود در داستان سفر ما
نقشش کوتاه بود
اما پر رنگ بود

اول سفر خواب دید
که در طول سفر کفشش
نخواهد ماند
و روزی
به امیر بیگ ما
قلی خان
زد
و کفشش را به یغما برد
قلی خان دزد نبود
راهزن بود( برگرفته از سریال روزی روزگاری که حکایت آن در کلام دوستی رفت)

همیشه به تکنولوژی خوش بین هستم
اما با نگاه کنجکاوانه بر آن مینگرم

ما در سفر بعد از رکاب زدن
ساعت هشت میخوابیدیم
در طول شب دو بار بیدار میشدیم
آبی خورده یا دست به آبی برویم.


فرصت داشتیم خواب ببینیم و در بین بیدار شدن ها
خوابهایمان را به حافظه بلند مدت انتقال بدیم


اما

امروزه
با آمدن تکنولوژی
برق و تلوزیون و ...
خواب یا نمی بینم یا فراموش میکنیم
گویی این آمد که
آن رفت
آنچه خود داشتیم و مال خودمان بود و از دیدن آن مسنفیض میشدیم را از دست دادیم و فیلم و تلوزیون و اینرنت و... که از خود شخص خودمان نبود و نیست ( بیگانه هست) را جایگزین کردیم.


معامله بسودی به نظرم نبوده

عکس منتخب خودم
این است

دوستی عمیقی بین درخت و انسان گویی بر قرار است
انسان به درخت پناه برده
از کویر بی انتها
گویی تنها دست آویز اوست
تنها
تکیه گاه اوست
برای معنا شدگی زندگیش.
این درخت حکم همان تار مویی را دارد که اگر نبود
در دشت هول
رها میشد

این برنامه
را برای خود نام نهادم
داران خاص( درختان خاص)


تک درختان
اون درختی که در عکس منتخب اشاره کردم
و سروی که او را در آغوش کشیدم
نبکاهای عظیم
نخل های زیبای سهداد

نشانی است بر این نام

گزارش فنی برنامه رکاب زنی از بیرجند به کرمان(عبور از بیابان لوت)

گزارش فنی برنامه رکاب زنی از بیرجند به کرمان(عبور از بیابان لوت)


روز اول، یکشنبه 7.9.95
ساعت شانزده حرکت با اتوبوس بیرجند

روز دوم، دوشنبه 8.9.95
ساعت هشت و نیم با تاخیر حدود یک ونیم ساعته به علت تصادف به بیرجند رسیدیم.
ساعت نه و ربع حرکت از ترمینال، پس از خرید ساعت ده و نیم خروج از شهر.
ساعت سیزده خوسف، و اسکان در زایرسرای امامزاده سلطان ابوالقاسم روستای نصرآباد خوسف.
مسافت ، چهل کیلومتر

روز سوم، سه شنبه 9.9.95
ساعت هفت و ربع حرکت،
ساعت ده دوراهی قلعه زری،
ساعت ده و ربع روستای ماژان،
ساعت دوازده و پنجاه روستای گیو
ساعت پانزده و ربع روستای مختاران و اسکان در قدمگاه امامزاده بی بی زینب خاتون.
مسافت، هفتاد کیلومتر.

روز چهارم، چهارشنبه، 10.9.95
ساعت هفت و نیم حرکت.
ساعت یک و نیم روستای دهک و اقامت در زایر سرای امامزاده سید حسین.
مسافت، پنجاه کیلومتر.

روز پنجم، پنجشنبه، 11.9.95
ساعت هفت و پنجاه حرکت.
ساعت یازده روستای برک.
ساعت یازده و پنجاه روستای سمک.
ساعت سیزده روستای مهل آباد و سپس سه راهی بیچند.
ساعت چهار روستای بیچند، و اقامت در مسجد روستا
مسافت، هفتاد و نه کیلومتر.

روز ششم، جمعه، 12.9.95
ساعت هفت و نیم حرکت.
پس از عبور از چهارفرسخ،ساعت یازده و ربع نهبندان. اقامت در نمازخانه اداره ورزش جوانان
مسافت، چهل و سه کیلومتر.

روز هفتم، شنبه، 13.9.95
ساعت شش و چهل و پنج حرکت،
ساعت ده روستای چاه داشی،
ساعت پانزده و ربع روستای ده سلم، اقامت در مسجد روستا.
مسافت، هشتاد و چهار کیلومتر.

اینجا ستاره موج میزد و حتی بر روی دربها شکل ستاره کار شده بود

روز هشتم، یکشنبه،14.9.95
ساعت شش و ربع حرکت،
ساعت هشت و ربع روی گردنه،
کیلومتر بیست و پنج بعد از ده سلم، اولین نمازخانه و آب انبار در جاده.
ساعت یازده و چهل و پنج، چهل و پنج کیلومتر بعد از ده سلم، نماز خانه و آب انبار دوم در جاده،
ساعت پانزده، توقف و اسکان در چادر.
موبایل آنتن نمی دهد.
مسافت هشتاد کیلومتر.

روز نهم ، دوشنبه، 15.9.95
ساعت هفت حرکت،
در کیلومتر بیست کلوت ها شروع شدند.
ساعت دوازده و چهل و پنج،در کیلومتر شصت امروز به هلال احمر رسیدیم.
ساعت سه و چهل و پنج توقف و اسکان در چادر
مسافت، هفتاد و پنج کیلومتر.

روز دهم سه شنبه، 16.9.95
ساعت هفت و پانزده حرکت.
کیلومتر چهل و پنج مانده به شهداد کلوت ها تمام شدند.
کیلومتر سی مانده به شهداد، نبکا ها شروع شدند.
ساعت یک روستای ده سیف
ساعت سه و ربع، امامزاده زید شهداد و اقامت در امامزاده.
مسافت، شصت و پنج کیلومتر.

روز یازدهم، چهارشنبه، 17.9.95
ساعت هفت حرکت.
ساعت دو نیم، روستای سیرچ.
و اقامت در مسجد جامع
مسافت، چهل کیلومتر

روز دوازدهم، پنجشنبه،18.9.95
ساعت هفت و نیم حرکت،
ساعت نه و نیم، توقف صبحانه، و تصمیم به گرفتن وانت برای مسافت ده کیلومتر مانده به تونل.
ساعت دوازده و نیم کرمان
ساعت سه حرکت با اتوبوس به مقصد تهران.
مسافت، پنجاه کیلومتر به علاوه دوازده کیلومتر توسط وانت.

 

هزینه برنامه 313 هزار تومان

 کل مسافت رکاب زده شده:در حدود 700 کیلومتر

 اعضای شرکت کننده:

 مهندس امیر شجاعی(سرپرست)

 داود جلاییان

 سهیل رضازاده

 

با تشکر از مهندس شجاعی که زحمت نوشتن گزارش فنی را بر عهده گرفتند

گزارش رکاب زنی از قزوین به اردبیل(خوش گلیب سیز)

 

'گزارش برنامه رکاب زنی از قزوین به اردبیل که در اردیبهشت ماه انجام شد.

 برای نگارش این پست پرچنان

 تغییر رویه داده ام  و نوشته ها و متن هایی که در گروه رکاب زنی تلگرامی نوشته شده بود را خواهم آورد.

( عکسها با نوشته ها مطابقت ندارندو بالا پایین است)

 

 

 

 

یکی از اعضا:

پیشنهاد میکنم کانال درست کن. این جوری فقط مطالب سفر رو میخونیم سهیل جان

 

 


اون جوری مشارکت دوستان رو از دست میدم
شاید عکسی قطعه شعری در ذهن کسی یاد آوری کرد

 

 

 


اینم هست ولی کسی که این جا عضو میشه علاقمنده که سفرنامه خودت رو بخونه فقط


تو برنامه رکاب زنی مشهد بیرجند
بخاطر همین فضای گفتگو و تاملی به نظرم
بود که شروع نوسازی سرویس بهداشتی مدرسه نواب اتفاق افتاد


یا گفتگو انتهایی سفر برای خودم و دلایل دوستان برای انتخاب دوست داشتنی عکس برایم مغتنم بود
و آموزنده
در فضای کانال
یک نوع دیکتاتوری انگار حاکمه
و عدم اطمینان به دیگری
اما در فضای گروه
یک مشارکت جمعی
و اطمینان به یک دیگر وجود دارد و یک نوع حس با هم بودن🙏🌻

 


🌺به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمندِ زمین شد سپهر رام شما / سایه /
آنجا که زمین با تو رکاب می زند
وآسمان به روی تو لبخند

بی گمان شکوفه هایی خواهد رویید ازجنس بنفش
ببین رودهایی راکه باتو می جوشد؛
تو کوهی

واین همه زیبایی به تو پابند
این هم بداهه ای بدرقه راه سهیل اقای گرانقدر
به به چه گلهای زیبایی

 

 

پا برهنه
تا کجا دویده ای
که این همه
گل شکفته است...

کیکاووس_یاکیده

 


هوا عالی و زمین سبز سبز

ما هم سریع از قزوین بیرون زدیم و به دشت بزرگ قزوین رسیدیم
کلن از تبار دشتهاییم.
گویی شهر قفس دشتی هاست.
از سمت روستای فارسیان به سمت تاکستان امروز را رکاب خواهیم زد.
این منطقه
تات نشین هستند.
زبانی کمتر شناخته شده  از ایران زمین‌.
و یک سوال.
چرا قزوین آن قدر مجموعه قبرستانی دارد؟

 


در
روستای اک
نشستیم صبحانه و ناهار میخوریم
اسم روستا جالبه
اک
دو حرف
اما سنگین در دهن میچرخه

 

 

 


با توجه به این که دوستان جدیدی به گروه ملحق شدند
به نظر میرسه
گروه را یک معرفی بکنم

سرپرست گروه
آقا امیر
امیر شجاعی
یک مهندس واقعی- منظم و حساب شده کار میکنه. برای این برنامه چند هفته وقت گذاسته. دونه دونه جاده ها رو با گوگل ارث چک کرده

نفر دوم
آقا داود
داود جلائیان
یک آچار فرانسه واقعی
یعنی اگر در دل کوه یا کویر به
مشکلی بر خوری و چیزی دم دستش نباشه از همون وسایل دور و بر میتونه چیزی بسازه که کارت رو راه بندازه
و بنده
سهیل هستم
البته اگر من زنگ بزنم به گوشی آقا داود
نمایشگر گوشیش یک نام دیگه رو نشون میده

یک لنگه جوراب

ایشون من رو به این نام سیو کردن خوب
آخه همش یکمی شالخته هستم و شده آخر برنامه که یک لنگه جوراب نداشتم.


دوستان روستای اک پیشنهاد یک جای جدید دادند و ما الان امدیم خوابگاه پمپ بنزین اک

شبیه سرخ پوستها شدیم که در چند دقیقه اردوگاه هاشون رو جابجا می کردند


کم کم اتفاقات روز را بنویسم و بخوابم
در قزوین
میدانی بود به نام مینو در
و ما امروز از قزوین تا اک را در خود مینو بودیم
در روستا یک جشن عروسی بود که همه بیلبرد هاش زده شده بود

عروسی بی گناه
پرس و جو که کردیم به این منظور بود که عروسی که گناه در ان نیست( موسیقی ریتم دار)

و با بچه ها که صحبت می کردیم
نقدهای جالب و ساده ای بر آن داشتند

کلن بچه ها روستا مودب و باوقار بودند
و آداب دان
جالب بود برام

 


حرف و کلمه در ذهنم زیاد چرخیده
اما خسته هستم
باشد تا وقتی دگر

 

تا فردا که روزگار ما را چه خواهد برد
شب آرام

 


ما که از سال هشتاد و نه رکاب زدن رو شروع کردیم
تقریبا همیشه به سمت شرق رکاب زدیم
تولد خورشید رو همیشه اولین نفر دیده بودیم و از همون اول با ما بود تا آخرش.
جلوی رویمون
انگار داریم بسمت او رکاب میزنیم
انگار میخوایم خاستگاه او را کشف کنیم.
همیشه هم آخر برنامه
جور این تلاش نافرجام رو میکشیدیم.
صورتهایی بشدت سوخته
پوست تبدیل به چرم شده

اما
اما
این بار
بسمت غرب در حرکتیم
تا چند ساعت بعد از ظهر هنوز جلوی رویمان نیامده
گویی این بار او
ما را نظاره گر است.
چشم انتظاری ما را میکشد
از چسم بد هراسان است.

و ما در غروب با هم دیدار میکنیم
شده ایم شازده کوچولو که عاشق دیدن غروب آفتاب بود
و یک روز چهل و سه بار آن را دید.
و خدا میدانه اون روز دلش چه جور بوده.
ما که رکاب میزنیم برای دیدن غروب آفتاب

یکبار دیدیمش غروب را
اما بیش از چهل و سه بار صندلی مان را حرکت داده ایم
هر لحظه حرکتش داده ایم و اون یک بار کمتر از چهل و سه بار نخواهد بود

تماشای
غروب خورشید گوارای زندگیتان.
امروز یادتون نره
و با یاد دلتون
عزیرتون
به تماشا بنشینیدش
همان طور که نشستم


عاشق گل دروغ می گوید که تحمل نمی کند خارش
سعدی

 


چای با طعم مرگ

اما زندگی از آن در میاید

 

 


بارونی ریز میاد و ما بیخ شهر ابهر کنار ساختمانی نشستیم تا باران بند بیاد
صبح داشتم
قاصد روزهای ابری داروک کی میرسد باران رو با صدای شجریان گوش میدادم و مست صدا و شعر بودم که
یهو
به خودم آمدم و دیدم دارم آسمان را بر انداز می کنم
( تو دلم میگفتم حالا نکنه بیاد)
از این حال خودم خندم گرفت


این شقایق در عین سادگی رنگ نسبت به گلهای دیگه
یک زیبایی خاصی داره
داغ عاشقی از ته زندگیش انگاری سوزنده و سیاه شده
داغدار عشقی است این گل

 

 


باد بود و باد
و شقایق ها رقصان
و برای خنده رفتم بر سنگ غسال خانه خوابیدم
خنده ام رو چهره ام مانده بود همچنان
یادآمد که بچه ها حتی سر کار میخوان ادای مسخره ام را در بیاورمد لبخندی بر چهرشون مینشانند و بعد ادام رو در میارن.
نگاهم که به سقف افتاد
یک آن درنگی کردم
که آیا پایان سهیل
من خندان خواهم رفت؟
و پایان نزدیک است. نزدیک تر از نزدیک
دم را غنیمت شمار سهیل
اکنون را دریاب
و تا ته مردن
ته زندگی را در بیاور
سهیل زندگی تر کن
دوستان فرصت آنچنان کوتاه است که حیف است عمر را در در غم نازیبا
در حسرت
اندوه
در بدی بگذارنیم
بیایید
شادی بکاریم
شادی بخوریم
شادی پخش کنیم

 


این ابر حرف زیادی برای گفتن داره
شقایق های داغ دار با او گفتگو ها دارند


و بچه هایی که تا نزدیک دو ساعت ما را همراهی کردند
  این همراهی رو ناشی از مهمان دوستی خودشون میدونستند

 

 


و باد
وقتی فکر میکنی
زندگی
زندگیت چیز باارزشی نیست
آن موقع است که باید در برابر باد قرار بگیری
بر روی دوچرخه
یا در کوهستان
و باد به تو یاد آور خواهد کرد که نفس به نفس تو چقدر می ارزد
برای فهمیدن رنج

همت
و اراده در برابر باد باید باشی
تا بدانی تا کجا قصه خواهی بود
و آن وقت است که وقتی فهمیدی
میشوی بی سرزمین تر از باد
آن وقت است که باد تو را با خود خواهد برد
بی وزن میشوی
و میتوانی برقصی
برقصانی
باد می خواهد تا گلی
شقایقی
به جنبش در آید

زندگی تان خالی از باد
مباد
چرا که در سیطره عادت و ملال روز را شب خواهی کرد
زندگی مان خالی از باد مباد
تا ارزش نفس به نفس کشیدنمان را بدانیم
مباد

 

 


امروز به قدری منظر چشم مان زیبا بود که هر چقدر هم عکس بگذاریم. قطره ای از دریا نخواهد بود
این لذت توامان با تحرک بدنی و حرکت تک تک سلولها
تصاعدی بالا میبرد لذت را
تصاعد هندسی


مادرمهر
مادرمهر به آیین قدیم
پهن کرد چارقد زرینش را دم صبح
به سرکوه ، به دشت
باد اما این بار
ازسمت شمال
ازسوی باغ بهشت
یک هوا ، هوس خوب شکفتن آورد
شیشۀ عمرزمستان لگدی خورد شکست
خواب ناگه زسرتازه عروسان چمن پرزد و رفت
ابرآبستن باران بهار
دل به دریا زد و باتندرورعد
برروی دشت و دمن
به تماشا نشست
تب بوسیدن شبنم به لبان لاله
برروی ناز گل سرخ ، عرق شرم و ژاله
چشم نرگس که به لب های خشک شقایق افتاد
گفت عزیز :
سوگند به تو ، به سبزه ، به چمن
باران باز می بارد
سوسن اما ساکت
پاس باغ و گل ودشت می دارد
سنبل به خلوت خود می اندیشد
گل نیلوفرو پیچک زترس غرش و رعد به خود می پیچد
گل میخک خندان ، ازدور به اقاقی ها سلام می فرستد
پیله ی شاپرک وا شد ازهم
ودست دست کنان
روی گل ها نشست
بلبل هم مست و غزلخوان به شتاب
به کنگره ی شعر بهاری پیوست
ابرآبستن باران بهار
دل به این دشت بباخت
بازباران بارید
زندگی هم به آهنگ قدیم
نغمه اش ساز شد و
سکته ی دشت شکست /مخلص همه شما شعبانی

 


دوچرخه ها گلی بودند و مجبور شدیم دیر تر حرکت کنیم برای تنطیم مجدد

همیشه سعی میکنیم تا غروب خود را به جایی برسانیم. اما دیروز نشد که بشه
از ساعت ۶ صبح تا۲۰:۳۰ رکاب زدیم( بعلت بارش در ابهر دو ساعت متوقف شده بودیم)
کل منطقه و تپه ها سبز است


تب بوسیدن شبنم به لبان لاله
بر روی ناز گل سرخ٫ عرق شرم و ژاله..🌻🌻🙏🙏🙏

 

 


این بچه هااون گوشه دیوار کتاب بدست داشتند درس میخوند.
زودی عکس گرفتم و در رفتم تا مزاحم درس خوندنشون نشم
آی اونهایی که ارشد میخواید بخونید
یه همچین جایی پیدا کنید برای درس خوندن
ولی من هیچ گام اینجا نمیتونستم درس بخونم
تا شروع می کردم درس بخونم
حواسم به شقایق روبرویم میرفت و ساعتها نگاهش می کردم و باهاش حرف میزدم
آخرش هم میافتادن درس رو😊🌻

 


پیرمرد با ترکی فارسی گفت
فصلش می آمدین آلما( سیب) میوه میدادم( با یه شرمندگی میگه)
میگم
حاجی آلما وار( هست)
بیز گلمیشوخ سنی جوراخ
( ما امدیم تو رو ببینیم)

هدف
ما دیدن این مردم - این فرهنگه


از پیرمرد خداحافظی می کنیم
تو فضا هستیم
داود میگه
تا خوبی هست بدی چرا؟
میگم
اصلن چرا بدی

بینمون گفتگو شد
ما خوبی می بینم چون در گذر هستیم
همین که ماندگار شیم انگار بدی ها رو میان
دنیا اگر دنیای گذر دیدی دیگه حس تعلق نخواهی داشت
یعنی تو هم از حس مالکیت داشتن در هر بعدی
بهش بغض داری؟
آره
حس مالکیت داشته باشی
یعنی باور نکردی دنیا دنیا گذاره
تو مسافری
همین که فکر کردی
مسافر نیستی
دوست داری مالک بشی
مالک هر چه بیشتر مال و آدم ها
و آزادی و آزادگی خودت و آنها را ازشان خواهی گرفت

 


وقتی ابرهای بازیگوش را در آسمان میبینی
دراز میکشی و عمیق تر میبینی

 


گفتیم شاید مرده ایم
اینک در هیچستان عدم به مقام حیرانیت رسیده ایم
واقعا میشد این حرف را جدی گرفت. از بس رویایی بود

 


کنار کتری چوپان نشستیم و چای خوردیم
میگفت ده سال بیشتر بوده که منطقه اینگونه سبز نشده بود‌.
و ما درست در وقت حادثه اینجاییم
آی مردم با شما هستم.
این شهر ها شما رو گول میزنن
نمایشگاه گل میگذارند
چهار روز

مقام حیرت
رو باید در دشتها و کوه ها جستجو کرد
اسیر این شهر ها نباشید
فرزند انسان هزاران سال در این دشتها و کوه ها بالا پایین رفته
و تنها دو تا پنج هزار ساله شهر نشین شده
انسان بی تحرک اسیر
اسیر شهری که
درست و نادرست را اون بر انسان شهری تحمیل می کنه

 


و بچه ها تا یک ساعت همراهیمان کردند
و این همراهی را ناشی از مهمان نوازی میدانستند
پسرک که خیس عرق شده بود
ایستاد و داد زد:
دایان
و من ایستادم
آبی بهش دادم و حرکت کردیم


باسلام اقا سهیل میشه به ما هم بگی تاکجا میخوای سفر کنی
تا ناکجای زندگی
تا هر جا که زمان بهمون وقت بده
درست مثل خود زندگی

 


وصف لذتی که امروز بردیم تقریبا محال است

 


گندمزار تو بسيار زيبايی – هر فصلی با رنگی می آيی بی رنگی پررنگی كم رنگی – با هر فصل همراهی همرنگی گندمزار گندمزار گندمزار رنگ ابر رنگ برف رنگ آب – رنگ زرد رنگ شب رنگ خواب گاهی خشك گاهی سبز گاهی زرد – گاهی خيس گاهی گرم گاهی سرد پررنگی كمرنگی – با هر فصل همرنگی گندمزار گندمزار گندمزار رنگ برف رنگ آب – رنگ شب رنگ خواب گاهی سبز گاهی زرد – گاهی گرم گاهی سرد گندمزار گندمزار گندمزار

 


ما تو گل گیرکردیم
قفل شدن چرخها

 


دیشب ما در مسجد روستای آغاجری خوابیدیم
همراه اول رومینگ بود و نمیشد به نت وصل شی
اگر بخوام دیروز و رکاب زدنمان را تعریف مختصری کنم با این عبارت خواهد بود
رکاب زدن داخل یک تابلو نقاشی

 


چه اسمی!!
برای این کلمه میشه ساعتها رکاب زد

 


هی از این عکسا بذار... دارم تشویق میشم دوچرخه سوار شم ... بزنم به دل دشت و کوه

 


ما رسیدیم زیر گردنه


روستای چایر لو
و شب را هم همینجا خواهیم بود

 


امروز هم تصاویر کارت پستالی بودند.


به آسمان آن قدر نزدیک شده بودیم( ارتفاع گرفته بودیم) که اگر روی پنجه می آمدیم. دستمان میرسید.
میشه بر روی این ابرها یک آب نبات چوبی در دهان انداخت و بگذاری کودک درونت تا ته کودک بودن برود
گاهی اوقات باید دست میکشیدی جلو رویت
تا ببینی کارت پستالی دیواری
چیزی هست یا نه

 


تو و پسرات و غزاله خانم
اشتباه اگر این نوع سفر رو تجربه نکنی
به بچه هات طعمش رو نچشانی

بچشان بگذار خودشون تصمیم بگیرن کدام راه
برای زندگی کردن
بر خواهند گزید

 


و آفتاب
اگر رو به غرب باشی
میتوانی بعد از سر بر آوردن خورشید
یکی دو ساعتی بی عینک دودی سر کنی
اما بسمت شرق که میرفتیم
نیامده بیرون
چشمت در پشت عینک بود.

در سمت شرقآفتاب در آمده و تو هنوز سردی
دخترکان نور آفتاب پشتت را نوازش می کنند
و تو از صورت و دست یخ میزنی
با خودم در حین رکاب زدن فکر می کردم
دنیایی که این قدر در آن لذت
رهایی و خوبی هست
را میشود در خورجین یک دوچرخه جای داد.
آیا بیش از آن اضافست؟

نمی دانم
ای کاش دوستی پاسخ این معما می دانست


یک روز در این سفر با دیدن این همه خوبی تکه شعری از صالح علا که در برنامه سمت خدا دکلمه می کنه تو ذهنم تا شب چرخید:
( کسی از دوستان داره اون شعر رو با صدای خودش)

ای کاش من همه بودم


روی من تکیه نمی کردم
این که ای کاش میشد لذت و خوشی و خوبی که دارم بدست می آورم را همه می بردند.
در سمت توام

 

 

دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...

هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند ...

هر اسم تو را که صدا می زنم 
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...

کاش من همه بودم
کاش من همه بودم

با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...

کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...

تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...

"محمد صالح علاء"


در ابتدای مسیر که می آمدیم
انبوهی از مزارع انگور یا همان تاکستان ها بود
خیلی زیاد بود
و هر چه از قزوین فاصله گرفتیم تا اینجای مسیر زمین های زیر کشت گندم زیاد شده
امروز فکر کنم صدها صدها هکتار زمین های زیر کشت را دیدیم‌
و به لطف بارندگی گندم دیم هم خوب به عمل آمده

هنگام عبور از کنار مزارع انگور
با خودم زمزمه می کردم
نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.
شاعر به من مخاطبش با نماد تاک چه میخواسته بگوید؟

 

 


و از گردنه سرازیر میشی
تعرق هنگام صعود خیس ات کرده اند
در خنکای باد یخ میکنی
فسرده میشوی
دل به آفتاب خوش می کنی
امید میبندی
اما
تو که به شرق رکاب نمیزنی. در مغرب زمینی و به سمت مغرب
چاره چیست؟
به ایستی و رو به آفتاب کنی
پس در شیب تند ترمز می کنی هم لنتهای داغ شده سرد شوند. هم بدن فسرده داغ شود.

و تو حس گل آفتاب گردان داری که می چرخد تا آفتابش را بیابد

ممنون آفتاب که هستی( نوشته شده در لحظات پنچر گیری)


به شش دانش آموز می رسی
یک پسر و پنج دختر
سعی می کنی با آنها ارتباط برقرار کنی
اُغلان آدُن نده؟
عباس
و...
میخواهیم عکس بگیرم
یادمان می آید دخترند و ما مردیم
و فرهنگی که...😔
عکس نمیگیریم
در این قسمت سرزمین نسبت به شرق اش
ارتباط گیری انسانی سخت تر است

 


امروز
سهیل نا جنس خواهم بود
میخوام شما رو وسوسه کنم
حریصتون کنم
میخوام یک وسوسه گر شوم
بر شما

به
به دیدن گل
بویدن آن
حریص مشاهده گل
میخوام دلتنگتون کنم بر گل سرخی که دارید و دارید ازش مراقبت می کنید.
به اون گلهایی که چهارتا خار دارند و فکر می کنند با ببری میتوانند بجنگند
میخوام حساس کنمتون
به گل تون
حبابش رو عوض کردین.
نفسش خوب میاد و میره.
اگر حوصله حریص شدن
مشاهده کردن
دل تنگ شدن
برای گلی ندارید
عکسهای ادامه را نبینید

ای شال
ا..
گل سرخ تک تک تون برقرار باشه
دلتنگ ش باشین
هر روز
هر لحظه
اگر تنستید
به سیاره های دگر سفر کنید😊🙏

 


دیدید یه ناظم به یه شاگرد گیر میده
بعد شاگرد فکر می کنه دعوا رو کرد ناظم باهاش دیگه کاری نداره
اما یهو چشم ناظم میخوره بهش میگه فردا بابات بیاد مدرسه

هنوز باهاتون کار دارم سر این کامنت
ول کنتون نیستم
کجا میرین
میگین خسته نباشید
مشیری یک شعر داره
که شجریان خوانده بوی باران
بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک
عطر نرگس ...

ای دریغا اگر کامی نگیری از بهار
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
...
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت ...
هفتاد رنگ

( ذهنم یاری نمیکنه
صبح رو چمبر بیشتر یادم بود٫ خسته که میشی نسبت به صبح فراموش کار تر میشی)

بله این شعر که جنازش یادم بود را عرض میکردم
اگر دوستی - خواننده ای واقعا آفتاب مستش نمی کنه
اگر عطر گلها دیوانش نمی کنه
اگر گل خندانش نمی کنه
بدونه یک جای کار می لنگه
و بجای اونها
رنگ فلان ماشین
فلان مدل
فلان خونه
فلان و فلان
مستش می کنه
بدونه کار خطرناک تره
خوبی و خوشی زندگیش در معرض خطره
بره مشاور
نه مشاور به معنای مصطلحش
بره یک گل پیدا کنه
بخره
گلدونی
اسم روش بگذاره
و دو زانو جلوش بشینه
ازش تقاضا کنه
به من لطف کن
مرحمت کن خوبی و خوشی رو کشف کنم
تو آموزگار من باش
اما به قسمت آخر این کامنت فکر کنید
اگر گل زندگیتون براتون عادی شده
راه شازده کوچولو رو در پیش بگیرید
برید سیارک های دیگر
راه دلتنگی برای گلتون رو پیدا خواهید کرد

 


از ظهر کنار رودخانه قزل اوزن
به معنای رودخانه قرمز
یا طلا
در حال رکاب زدن هستیم
ظاهرا در زبان ترکی قزل
گر
آق
برای چیزهای مهم کاربرد دارد

 


منطقه ظاهرش عوض شده
دو سه روز اول همه چیز سبز بود
اصلن چشممون درد گرفته بود از بس سبزی دید
چه معنی داره آخه
ولی الان منطقه چشم آشناست
دامنه هاس سبز و کوه های لخت و عور
امروز کوه های رنگی را پشت سر خواهیم گذاشت به سمت میانه.
دیشب باران خوبی زده و هوا عاایست
بلبلان نغمه خوان
عکس ها
امیدوارم گویا تر از نوشته ها باشند
چند روز اول شبیه اروپای قدیم بود
همان هایی که تو فیلم ها دیدم
آنشرلی
اما
مناظر اکنون
همان چشم آشنای همیشگی هستند.
همانی که از کودکی به همراه پدر آخر هفته ها به تماشا می نشتم

 


عکسهای شما منو باد شعر حیدر بابا انداخت...
حیدر بابا کندین تویون توتاندا
قیز گلینلر حنا پیلته ساتاندا
بیک گلینه دامنان آلما آتاندا

منیم ده اوقیزلارتدا گوزوم وار
عاشبقلارین سازلاریندا سوزوم وار
قاری ننه گحه ناغیل دینده
کولک قالخیپ قاب باجانی دوینده
قورت گچینین شنگلیسین یینده

من قاییدیپ بیر ده اوشاق اولایدم
بیر گل آچیپ اوندان سورا سولایدم
تصویری ساخته از قصه گویی شبانه در فصل زمستان

وقتی که شب مادر بزرگ پیر قصه می گفت
و کولاک در وپنجره ها را به هم می کوبید
و گرگ شنگول را می خورد..(داستان شنگول و منگول )
ای کاش میشد برگردم و دوباره بچه شوم
مثل یک شکوفا می شدم و بعد می پژمردم...

 

 

کودک:
هاردان گلمیسوز؟
قزوین ان
یاالاااانچی
اوزون یالانچی سان

برامون همین که گفت یالانچی
اخرش رفت پتو اورد که رو زمین نشینیم

 


یه اسم زینب تو بازی بچه ها میشنوم
میگم زینب خانم بویر صبحانه؟
میگه
منیم آدیم یلدا دِ
اون یکی از اون ور
میگه
منیم دَ
هانیَه
و همه خودشون رو معرفی می کنن

به هدفم می رسم

 


صبح است و شب قبل باران زده
دوباره عازم جاده میشوم
شقایق ها را می بینم
سر به زیر انداخته و عرقی از شرم به بدن دارند
می پرسم از آنها
احساس گناه داریم.
چرا دخترکان؟
شب( گجه)
محبوب بود و من
پس با هم در عشق گام برداشتیم
ابر سیاه جامه آمد و گفت گناه کردید
جای شما در دوزخ است
و اینک شرم سار و خجل عرق شرم میریزیم و خواستار توبه ایم

دخترکان
شقایق ها
این ها همش سخنان گجه( شب ) است
اون همیشه تو را سر به زیر میخواهد
نمیخواهد برافراشته باشی
بر خودت افتخار کن
دل بر سخن فقیهانه ابر سیاه نده
اندکی درنگ کن
خورشید تابان
آفتاب خواهد آمد
و نه در گوشت
که بلند فریاد خواهد زد
مبارک بادت گناه عشقت
و تو عرق ریزان دیگر نخواهی بود
از تنت دانه های شرم شبانه گناه عشقت را خواهد زدود
و استوارت خواهد کرد
و تو به گناه عشقت افتخار خواهی کرد
کمی صبر کن
آفتاب در راه است

 

 


سلام
آدون نده؟
محسن
مدرسه نیَ گتمیسن؟
...
او دو گارداش کوچکتر از خودشو یک باجی کوچکتر دارد
و با پدر رمه را جابجا می کند
تا کلاس پنجم خوانده
اما خوب زندگی شش نفره هزینه دارد
و او فدایی است
برادرانش درس می خوانند و او فدا میشود
جبر تاریخی یعنی همین
که یکی می افتد در خانواده ای متوسط و میشود سهیل
پس رکاب میزند
و یکی میشود محسن و ...

ای کاش
ای کاش من همه بودم

 


گلی تو عطر و بویت ازکجایه
همه حرف و حدیثت بی ریایه
دلم می ره به آن سوی نگاهت
گمانم این گل ازباغ خدایه/تقدیم به شما گروه دوچرخه سواری

 


نمیدانستم
اما حالا میفهمم
وقتی ابر میبارد
قسمتی از وجودش نیز با آن کنده میشود و میریزد زمین
نثار بی رنج
امکان ندارد

 


و بچه های روستا. انصافا باهوش بودن.
اسم زرنگترینشون معراج بود

 

 


مرا حالی ست درجانم که اندرخانه حیرانم
نه باده میکند چاره نه ساقی کرده درمانم
به حیرانی در افتادم نه درخوابم نه بیدارم
نمی دانم چوحال خوددراین گردانه گردانم

 

(شاهد)

 


دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه‌زاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت
ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌یی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند."

 

#سهراب_سپهری
حجم سبز

 


این روستا ادم های بسیار مهمان نوازی دارد
بخاطر ما حتی نیامدند اذان صبح بدهند.
شب هم برایمان دعای خیر کردند و با صلواتی
جمعی
آن را به منزلگه خود فرستادند
مسجد بسیار تمیز است
ولی یک گیاه زنده نزدیک منبر در حال رشد و نمو است
ارتباط این آدم ها با موجودات زنده
مثال زدنی است
لک لک ها
گیاهان رسته شده و دست نزده و...
چقدر مردمان اینجا زبانشون
گویششون شبیه اقوام من هستند
احساس نزدیکی می کنم باهاشون

حتی شوخی های زیادی که با هم می کنند

 

 


کلید واژه
بودا٫
همچون کرگردن سفر کردن٫
هرمان هسه٫
سیذارتا

روایت:
رسیدیم به روستای ینگ کند
نانی نداریم.
به خانه ای رو می اندازیم
اُلار بیر دانا چرک وار ورسیز( یک دانه نان هست بدید)

میرود خانه و میگوید
( ایندی گتیرلل)
الان میارن
و مادر خانه
با یک مَجمع( سینی)
نان و قاتق( ماست) سبزی و پنیر محلی آمد.
و ما در آن لحظه در اوج خوبی همان صفت همان واژه ای که باید حس کزد و فهمید بودیم.
نان و سفر و بودا و سیذارتا
را فهم کرده باشی
این خوبی را هم ملتفط خواهی شد.
باد حادثه
ما را در بین مردمان خوووووب
انداخته بود
و ما مسافران کم بضاعت در آن لحظه شرمنده نشدیم کاسه خالی را با کشمشی و تنقلاتمان پر کردیم.
چه زیبا سنت پسندیده ایرانی است که کاسه نزری را پر کنی بدهی
یاد مادر می افتم وقتی همسایه کاسه ای نزری میدهد
میدود تا آنچه بهترین است را پیدا کند و در ظرف برزید

گفتم با چیزیکی ریختن در کاسه شرمنده نشدیم
یاد آن کودکی می افتم که وقتی برای مهمان ها قند پخش می کند
خیال می کند مهمترین و قوی ترین کار عالم را کرده
چقدر کودکانه شده ایم.
و بعد از چرک قاتق
چشمانمان سنگین میشود. زیر سایه دیوار مسجد
در غلغل صدای پرندگان
به چرت ظهرگاهی میرویم
و
ابر سنگین و سیاه میرسد
ماشینی می گوید
یاقوش گلیر ها( باران می آید ها)
میگویم
گاچیروخ( فرار می کنیم)
و ابر سیاه می رسد
و باران می گیرد
قبل باران به یک تو رفتگی در کوه میرسیم و آنجا می مانیم تا باران بند بیایید.
از باران لذذذذذذذذذت می بریم.

 


من مددکار هستم و باید امید داشته باشم.
هنوز امید دارم بر دوستانی که دل به گلی نداده اند
این که گلی را بر کشند و لذت ببرند‌
امیدوارم عکسهای در ادامه
آنها را تشویق کند
بزرگ خانه ای که گناخ کرمش بودیم
مسجد و لک لک ی که هنوز نیامده و روستاییان معتقدند او خواهد امد
رسیدیم روستای ساری قمیش
۶۲ کیلومتر رکاب زدیم
ابتدای روستا
پیرمردان باصفا نشسته بودند
اکبر آقای آهنگر که متل اکثر آذربایجان شرقی ها طناز بود
با ما طنازی کرد
و گفت از دیدن شما خیلی انرژی گرفتم و خستگیم در رفت
و کلی تعارف که امشب مهمانش باشیم.
گفتیم
مسجد
گفت بفرمایید
رسیدیم مسحد
بالاجا بچه ای بود
پرسیدم اسمت
گفت بنی کوچولو( فکر کنم یک شخصیت کارتونی)
از همین کودکی
طناز است

می پرسیم خادم

ادرس کربلایی زینالی رو میدهند
می رویم
نیست
صدایش می کنند
می آید
می گویم گناخ هستیم

 

خوش گلیب سوز


همین
نه نامی
نه نشانی
نه کارتی
خوش گلیبسوز
و ما در مسجد می رویم
یاق در ده پیدا نمیشود
چون همه گاودار هستند
برایمان
یاق و سبزی از خانه شان می آورد
دیگر دست خودم نیست
در بغلش می افتم و گرم بغلش می گیرم

 

 

به راستی شیخ خراقانی با آن جمله معروفش در اینجا خیلی مصداق دارد خیلی
بی خود نیست
شهریار برای حیدر بابا
و روستایش
آن گونه شعر سروده
تازه دارم فهمش می کنم چرا که
مهربانی هست
ایمان هست
آری آری تا شقایق هست
زندگی باید کرد
پیر مرد
عشق بود خود عشق
غذا گذاشته بودند که شام مهمانشان( گناخ) باشیم

 

 


غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم فسانه شیرین و بخوابش کردم

 


وای ادم روستاش لک لک داشته باشه
و چشم انتطار اونها باشه که میخوان برگردن

واای

مستند دنیای زمین بی بی سی نیست
ها

 


دو تنها
دو سرگردان
دو بی کس
که از خیل میلیون ها بابونه داخل دشت جدا و تنها
اما با هم بودند

 


خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت


وقتی کودکانه مان اسمارتیز میخواهد
ما به آخرهای برنامه رسیدیم
۵۴ کیلومتری اردبیل
امروزتا مرز زمین و ٱسمان
تا ارتفاع ۲۳۰۰ متر رفتیم
جاده خاکی جانداری بود و
اکنون در استان اردبیل و روستای کریق
در خانه یکی از اهالی که تعارف زد بفرما چای
هستیم
چای لازمیم خدایی
و شب را هم مهمان این مرد بزرگ و مهمان نوار خواهیم بود
برای یک چای رفتیم و شد ناهار- شام و شب خوابی
چه مهمان نواز آدمیست
کشاورز مرد روستا

 


تو چه میدانی
تو چه میدانی سفر یعنی چه
وقتی سویچ اتومییلت را روشن می کنی؟
مقصد تعیین می کنی.

آری تو چه میدانی
سفر یعنی چه
وقتی پا به رکاب میشوی
برای سفری ده روزه
تو چه میدانی وقتی صدای اصطحکاک لاستیک چرخ و آسفالت
و صدای لاستیک چرخ و جاده خاکی
چه احساسی بر رکاب زننده ایجاد می کند؟
تو چه میدانی
وقتی با مرغ زنبور خواری که بر سیم های برق نشسته شروع به بازی می کنی و او جوابت میدهد
هم بازیت میشود و ده ها متر با تو می آید.
تو چه میدانی وقتی لک لکی می بینی
وقتی عشق بازیشان و وقتی جوجوهاشان را می بینی
اصلن تو در جاده لک لک ی خواهی دیذ
تو در اتوبان مراقب پلیس هستی
مراقب دوربین
مراقب سرعت
مراقب دیگر ماشین ها
تو چه میدانی
سبز قبا دیدن چه کیفی دارد
وقتی بال میگشاید و آبیش با آبی آسمان نگارین میشود
تو چه میدانی
چه چه مرغان شنیدن؟
تو چه میدانی خداقوت عابر و سواره بر رکاب زن؟
تو چه میدانی
نوشیدن آب بعد از خستگی
گاز زدن گوجه فرنگی برای رفع تشنگی
خوردن موز و سر تکان دادن از به به ای که در وجودت می آید
تو چه میدانی نان پتی خوردن و کیف کردن

نه
نه. حاجی
تو نخواهی دانست
مراقب باش چراغ بنزین ماشینت روشن شده
پمپ بنزین را رد نکنی
که آن وقت تویی و صدها کیلو آهن که نمیتوانی بکشانیش.
تو نخواهی دانست
مراقب جراغ قرمز بنزینت باش
همین
تو چه میدانی ساعتها کنار قزل اوزن رکاب زدن یعنی چه؟

وقتی میرانی چند ثانیه از پل میگذری و تمام
تو چه میدانی
بفرماید چای
چوپان. باغدار
کشاورز
یعنی چه
تو اصلن نخواهی شنید
تو چه میدانی چه لذتی دارد
وقتی برای ماندن در جایی
خوش گلیبسان یعنی چه

 


 خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می گشودم

می رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب وهوایی

 


بودن به از نبود شده
خاصه در بهار...
شاملو

 


زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم.

و من به یاد آن یار اساطیری که زلفش

گیسوانش
دل و عقل شاعران این سرزمین را برده
از چمبر ادامه بند کیف را آویزان کردم
گاهی با باد نی رقصید
و گاهی بر چرخ جلو گیر می کرد

و هر بار که باد آن را به تکاپو می آورد
سمند خیال مرا هم با خود پرواز میداد.

آری کمند است آنچه وی دارد نه گیسو

 

 

پایان سفر و کامنتهای انتهایی دوستان


نمیدونم گفتگو بنده با علی اقا را در ابتدای سفر خواندید یا نه
ولی محتوای گفتگو آن بود که ایشان گفتند کانال درست کنم
و دلایلی عنوان کردند و بنده تاکید بر گروه داشتم و دلایلم رو عنوان کردم
میخواستم درخواست کنم که
شما با توجه به حضور ده روزه در این سفر
کدام یک را ترجیح میدادید
گروه
که دو سویه ارتباط دارد
یا کانال که یک سویه می باشد
سهیل عزیز

اگرچه من در این سفر به صورت مجازی همراه شما بودم و تجربه ها و لذت ها و سختی ها یی که شما با آن مواجه شدین به واقع حس نکردم اما برای من مثل یک کلاس درس بود.
من از شما همراهی..همدلی ساده زیستی بی تکلف بودن تحمل سختی ..اراده ..لذت بردن حقیقی از طبیعت
پشتکار و بسیاری چیزهای ویگر را یاد گرفتم ..
حقیقتا من هرگز نخواهم فهمید که بفرمایید چای چوپان یعنی چه..
من هرگز خنکای باد را ...آبی آسمان را..سرخی شقایق را ..سختی رکاب زدن روی گل چسبناک را ..آرامش خواب بعد از ساعتها خستگی را ...نخواهم فهمید ..
من زندانی قالب های از پیش تعیین شده ام....

پاینده باشید شاعر شعرهای نگفته..
راستی...

سلام منو به چنبر برسونید و بهش بگید خسته نباشی مرد آهنین ...
بار گرانی بر دوش داشتی....
پنجشنبه
روز اول
قزوین
فارسیان
شاهین تپه
ارداق
اک( شبمانی)
۴۶ کیلومتر پیمایش
روز دوم

ضیا آباد
فارس جین
وارد استان زنجان شدیم
قِروه
حصار قاجار
قمچ آباد
نورین
ابهر
خرمدره
صائین قلعه( امامزاده یعقوب شب مانی)
۸۶ کیلومتر پیمایش
روز سوم
پیر سقا
عمید آباد
ارهان
( شیب تند)
داش کسن( معبد)
ویَر
اسد آباد
راهداری ده جلال
( شب مانی روح ا.. منصوری کارمند راهداری)
۵۵ کیلومتر
روز چهارم
طهماس آباد
گل گیر کردن

جاده را دور زدیم
سُجاس

آقا جَری( شب مانی
حاج یعقوب بقال و اولین لک لک ها)
۷۰ کیلومتر
روز پنجم

جوقین
زرین آباد) پرنده ای که سر صبحانه سوزناک میخواند و یارش میخواست)
یدی گلاق
خاتون کندی

سر جاده زنجان - دندی
چایرلو( شب مانی در مسجد راه )
۶۰ کیلومتر
روز ششم
گردنه قلاش( خودمون اسم قلاش گذاشتیم)

قره آیی
( بچه هامنتطر معلم بودند)
قزل اوزن شروع شد
سر جاده ماهنشان
قرا گل
بیرون قشلاق
ایلی بلاغ

ماهنشان
ین گیجه سینار
۸۰ کیلومتر
روز هفتم
کوه رنگی ها شروع شد
ساری کند
مشپا( مهمان نوازی ها
خاله بازی بجه ها
و رکاب محمدی شاطر)
قره بوته
لانه های لک لک ها

قیطول
آراز
( دو کیلومتر داخل اتوبان)
وارد آذربایجان شرقی شدیم

قوی جاق
طغای
قره آور
( شب مانی)
اقا رضا و نمازگذاران مسنش
۷۰ کیلومتر
روز هشتم
وارد جاده قدیم میانه شدیم
پل دختر قرن هشتم
آچاچی
وارد جاده خلخال شدیم

گوندوغدی
لک لک ها
پیرمردی که بی حال افتاده بود
قفل کردن رکاب من
یند کندی( نون و ماست و سبزی دادن و باران گرفت و با دو جوان روستا زیر صخره ای پناه گرفتیم
ساری قمیش
( شب مانی)
زینال محمدی
و اکبر عبادی
منتظر لک لک ها بودند
همه روستا گاو دار بودن
سگهای بسیار بزرگی داشتند
۶۳ کیلومتر پیمایش

روز نهم
آرماداق
سربالایی
خاکی تا گردنه
تا ارتفاع ۲۳۰۰

کری بزرگ( شب مانی)
سهراب قهرمانی
۳۸ کیلومتر( بیشترین فشار برنامه)
روز دهم
جلوگیر
( در داخل چمن ها رفتیم)
خانه شیر
مهمان دوست
اردبیل

تا ترمینال ۶۰ کیلومتر

کل هزینه ده روز برای هر نفر
۱۹۳ هزار تومان
کل مسافت پیموده شده
۶۲۸ کیلومتر

که جاده خاکی آن
۱۵۰ کیلومتر یا یک چهارم کل مسیر بود

 

 

 

 
عکس منتخب خودم همین است
از لحاظ زیبایی هنری حرفی برای گفتن ندارد
اما
داستان پشتش
که نوشتم
این که او پیاده و ما سواره
این که ما تحصیل کرده و
او نکرده
این که او کار و فدا کردن خود
و ما در فراغت
این که در دو جهت مخالف هست دو جهره عکس
اینکه محسن قیافش معلوم نیست
این که
امید به راهی روشن دارم
که فرزندان
سرزمین
فرزند انسان
در راهی غیر از راه محسن گام بردارم
و تلاشم را خواهم کرد
برای محسن ها
برای درد های انسان
با داود حرف زیاد می زدیم
میگفتم رنج زندگی من زیاده
و هربار که با هوایی
بادی گلی آبی
غذایی
بویی
غرق لذت میشدم
میگفت رنج تو زیاده؟

همین بس مرا که محسنی هست
همه رنجم خواهد یود
حتی کاری براش نتونم بکنم
ای کاش من همه بودم
😔🙏🙏
او بیرون جاده است حتی و ما درون جاده در خطی سفید رو به جلو
او تیره پوشیده و ما سفید
او در سراشیبی و ما در حال اوج گرفتن

 


ولی گاه محسن ها بهتر از بقبه می تونن راهشون رو پیدا کنن
نمیدانم


تواین جا
که گیر کرده بودیم
شرایط سخت شده بود
نه راه پس داشتیم
نه راه پیش
اما هنگام صبحانه خوردن در همان جا
هر سه تایمون حالمون خیلی خپب بود
یک رضایت خاصی داشتیم

این که میگن در اکنون زندگی کن
شاید تو لحظات تجربه کردیم
این که در ادبیات عرفانی
بحثی به نام رضایت
هست
این که سالک در هر شرایطی در مقام رضا قرار میگیره

شاید در اون لحطات خاص فهمش کردیم
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست

 


و اما این گروه
من خودم خیلی رضایت داشتم

خیلی
اول اینکه
سالهایی که ما بزرگ شدیم
سالهای خاتمی بودن بود
روزنامه بود
وهمبشه روزنامه نگار و خبرنگار برام خوب بودن
روزگار آرزوی کاوه گلستانه شدن داشتم

و شما بزرگواران یک جورهایی این آرزوی مرا بر ٱورده کردید
حتی این جمع بزرگ نباشه

دوم
شما بزرگواران
اجابت کردید در خواست مرا
و کامنتهای پر باری گذاشتید

یک جورهایی شبیه زنبورها شده بودیم
هر کس کار خودش را میکرد
و درنهایت عسل تولید شد

ای کاش در جامعه خودمون هم
مثل این جامعه کوچک خودمون
هر کس کار خودش رو بکنه
تا کندو عسلش رو تولید کنه
اینجا جا داره
از دو دوست عزیزم
امیر و داود
هم تشکر بسیار ویژه کنم
این برنامه یک هفته و بیشتر بخاطر بنده و شرایط ناپیدارم
عقب انداختند
تا من هم در برنامه باشم
و بودن من باهاشون خدایی زیاد فایده نداره
از این دو عزیز که رفاقت رو در حقم تمام کردند
سپاس
به امیر می گم چی شد تعارف اش رو قبول کردی( یک تعارف هم بیشتر نکرد
بفرما
چای)
امیر گفت
خیلی از ته دل بود

و بعد از یک شبانه با او بودن واقعا فهمیدم امیر راست می گفت
دل دریایی بود

 

گزارش برنامه رکاب زنی از مشهد به بیرجند قسمت سوم(آخر)

 انتهای  روز سه شنبه 28-7 رسیدیم مجن آباد

در منزل بزرگ روستا حاج آقای تیموری ساکن شدیم

 

 

 

 

 

 

 

 

منزلی بزرگ و باصفا

 هوا در اوج تعادلش بود و باغستانش پر از انار

 نوه هایش حاجی بابا صدایش می کردند( همانند من که پدر بزرگم را حاجی بابا صدا می کنم، چقدر دلم برای حاجی بابای خودم تنگ شد)

کل روستا بغیر از یک خانواده اهل سنت بودند و پسر حاجی بابا با این خانواده وصلت کرده بود

 حرف از همه جا رفت

 و برای من خیلی خوب و آموزنده

 کاملن در بطن فرهنگ جامعه بودیم

 حاجی بابا اناهرایش را می ترکاند و به دست ما میداد

 چقدر انار خوردم من آن شب.

 

 شب نیز سفره پهن شد و مهمان خوان حاجی بابا بودیم

 صبح نیز خود حاجی بابا آمد بهترین مسیر را نشانمان داد و رفت.

 کوهی در دور دست بود گفت بابد پشت آن کوه بروید

 خدا حافظ

چهارشنبه 29-7

6.00 حرکت کردیم

 جاده را در کلمه تصویر نمی کنم و  در عکسها خواهید شناخت

 

نزدیک 45 کیلومتر جاده خاکی – ماهوری بود

 و تلاش توامانی لازم داشت برای رکاب زدن.

 

 

 

ساعت 11.00 به اولین روستای پشت کوه رسیدیم

 چاه پایاب

 وارد خراسان جنوبی شدیم

 

 

 

13.45

 و جاده خاکی های ما تمام شد

و در مسجد اسفاد لحظاتی استراحت کردیم

 خارهای بیابان حسابی در گوشت لاستیک فرو رفته بود و پنچر میشدم

 

 

 

 ساعت 16.30 حاجی آباد بودیم

 یک مصاحبه تلوزیونی داشتیم و شب در کمیته امداد شهر خوابیدیم.

 

 

 البته بعد از گرفتن  5 تا پنچری.

پنجشنبه 30-7

7.00 حرکت کردیم و ساعت 9.15 اسفدن بودیم

دوست آباد

 چیزی که قابل توجه بود

 ساختمان جمعیت  دفاع از حقوق کودکان بود

 که پس از زلزله منطقه ساخته شده بود

 با مسئولینش صحبتی کردیم

 ظاهرا استقبال دختران بسیار بیشتر از پسران منطقه می باشد

 که به نظرم نیاز است این مسئله توازنی پیدا کند

 چقدر مددکار اجتماعی  می تواند در این منطقه راه گشا باشد( من جای جمعیت بودم به خرج خودم یکی دو تا از افراد مستعد منطقه را در این رشته می گذاشتم درس بخواند از هر دو جنس)

 

 

12.10  اِفین بودیم

 با زرشک کاران منطقه چای خوردیم و صحبت کردیم از محله تاریخی روستا دیدن کردیم

 این وسط دعوایی بین دو تا از بچه ها روستا اتفاق افتاد

 جالب بود نوع دعوایشان

 اولن فحشهای ناموسی به هم ندادند و در نهایت کار، به کمر گیری ( یکی از فنون کشتی) گره خورد و در آخر  قوی تر کمر دیگری را خواباند.

 در سکوت مطلق هر دو کمر هم را گرفته بودند

 و در نتیجه هر دو متفرق شدند.

 مقایسه می کردم با دعوای بچه های خودم

 که از اول دعوا تا آخر دعوا

 و چندین ساعت بعد اول و آخر ناموس  هم را می آورند جلو بعد در دعوا در نهایت خشم هر چی و هر کجا باشد هدف قرا می گیرد

 شیشه و ابزار سنگین نباید دم دست قرار گیرد

 و در دعوا گویی دشمن ترین لحظه هم هستند

 و  تا گرفتن جان فرد مضایقه نمی کنند

 

 

 این بچه ها افین در نهایت خشم یک کنترل و عقلانیت بی نظیری داشتند.

 عامل ژن  و محیط بی تاثیر نیست.

 

 کل این منطقه زیر کوه نام دارد و  چشم اندازها از بیابان به کوهستان تغییر کرده اند.

 

 

 15.30 به پایهان  و 16.00 به زهان رسدیم و در نهایت در آتش نشانی شهر مستقر شدیم

 حمامی کردیم و پر طراوت  شدیم

به اسامی این مناطق که نوشتم  دقت کنید و غرق لذت در کلمه شوید.

 

زهان شهر بسیار زیبایی بود

 جوب خیابانهایش را سنگ  مرمر کرده بودند!!

 شهر بسیار دلچسبی بود

 کوچک  و جمع و جور

 در زمستان باید دیدن تر باشد

 شبیه روستاهای زیبای سویس

 شاید

 

 

 

 

 

 

 

تمیزی

 

 

 

بهترین عکسی که در این سفر گرفتم

لذت چشیدن این همه طعم

جمعه 1-8

 تاسوعا

7.00 حرکت کردیم

9.30 شیرگ بودیم

12.30 دَرَخش

 ریس شورای شهر برای ما در حوزه علمیه جایی فراهم کرد و ماندیم تا مراسم تاسوعای تاریخی شهر را ببینیم

نخل کشی عجیبی داشتند

و مراسم سنگ زنی  و عود  و سینه زنی جالبی

 پیشنهاد اکید دارم برای سال بعد ایام محرم مراسم درخش را در گوشه ذهنتان بگذارید و بروید و ببینید

هفت مسجد به نام های هر روز دارند

 در مراسم عاشورایی شان نور،اتش  و دود نقش برجسته ای دارد

کل شهر هنگام مراسم، بوی مطبوع عود و هیزوم بادام و انبر که خوشبوست پیچده می شود

 و یادمان باشد این مسیر مسیر تاریخی رفتن به هند می باشد

 یعنی اسکندر و نادر از این مسیر برای لشکر کشی به هند استفاده کرده اند و

 

و

 

 پارسیان دوران ساسانی که می خواستند به هند بروند( پس از حمله اعراب)

 حال نور، دود، آتش را که در این مراسم نقش قوی داشت دوباره از نظر بگذرانید.

 

 

 

شنبه2-8 عاشورا

 6.30 حرکت کردیم و ساعت 9.40 گردنه بودیم و سرازیر شدیم و 12.00 بیرجند بودیم

  سریع اتوبوس گرفتیم و برای تهران اقدام کردیم

 و دیدن شهر بیرجند را گذاشتیم  برای برنامه بیرجند  - کرمان سال بعدمان.

 

 

 

 

 هزینه برنامه دوازده روزمان

 سیصد هزار تومان شد

 که نزدیک به 200 هزار تومان آن هزینه  بلیط و  حمل و نقل دوچرخه در اتوبوس بود

 

 نزدیک به 600 کیلومتر رکاب زدیم

 که از آن 250 کیلومترش خاکی بود

 

و پولی که برای سویس بهداشتی مدرسه نواب سنگان جمع شد

 در حدود چهار و نیم میلیون تومان بود

 که به معاون مرکز داده شد

 و او هم با شرکتهای معدنی رایزنی کرده و قرار شده تا یک سرویس بهداشتی کامل درست شود که استارت آن زده شده است.

 

 

 احتمالن در آینده ای نزدیک یک پرزنت عمومی  در یکی از مراکز فرهنگی شهر داشته باشیم

گزارش برنامه رکاب زنی از مشهد به بیرجند قسمت دوم

 

وقتی بخوام عکس بگیرم

 مجبورم بی فیلتر عینک ببینم این شد یکی از عکسها

 

 

یکشنبه 26-7

 صبح در حالیکه آسمان گرفته بود و از شب باران زده بود، تربیت بدنی و تربت جام را ترک کردیم

 برای رسیدن به مقصد و عقب نماندن از  برنامه باید تا آنجا که می توانیم خود را با شرایط تطبیق بدیم.

 از شهر دور شدیم و سرانجام در جاده لوله  گاز افتادیم( برای این جاده  نمی توانی از محلی ها پرس و جو کنی بعضی شان زیاد اطلاع ندارند و این تسلط امیر را نشان می دهد به جاده ها و منطقه)

 باد  خوبی از پشت ما را همراهی می کرد، کم کم با باران همراه شد .  باد از پشت باران می زد و سرمای کمتری داشت، کم کم بارش  بیشتر شد و برای رسیدن به جاده لوله گاز مجبور شدیم یک انحرافی برویم و سمت راست بدنمان نیز خیس شد

 حالا از دو طرف خیس بودیم ، بارش شدت بیشتری گرفت و  گفتیم کمی درنگی کنیم زیر درختی که در جاده ای که به پادگانی نظامی می خورد.

 نیم ساعت ایستادیم و بارش  بیشتر شد و کم کم لباسهای خیس و کم تحرکی لرز بر بدنمان انداخت، درخت نیز دیگر پاسخگوی حجم بارش نبود.

 مانده بودیم چه کنیم، یاد امیر آمد که دو کیلومتر قبل تر یک پل نیمه ساخت بود و بهتر است برگردیم زیر آن تا پناه بگیرم

 برگشتیم و سمت چپمان هم خیس شد و در نهایت بادی که با باران همراه بود و از پشت می زد اینک رویرویمان قرار گرفت و از جلو نیز خیس شدیم

 به قول عرفا از شش جهت  خیس بود و تر.

 زیر پل لباسها را عوض کردیم و گذاشتیم کمی نمش کشیده شود، بدنمان لرزناک شده بود و امیر شروع کرد به دویدن

 

 

 

 

 

 

 صبحانه را خوردیم و در بادی که زیر پل می پیچید منتظر ماندیم تا باران  تکلیف را روشن کند

 آن مدت که زیر پل بودیم شاید  بیشترین خنده هایی را که میشود یک انسان انجام دهد داشتیم.

 سر چیز  هایی کاملن معمولی

 خنده مان طوری بود که حتی نمی توانستیم شاتر عکاسی را فشار  دهیم.

این که عارفان و خردمندان می گویند در حال زندگی  کن

  و این حال شاید  با غم ، سختی ، رنجش همراه باشد و ما می پرسیم چگونه؟و اینکه  می گویند دم را غنیمت شمار

را

 شاید ما لمسش کردیم، وقتی  سلولهای بدنت چندین روز در تکاپو هستند ودر حال تلاش کردن

 وقتی هدفی داری و وقتی مسافر بودن در این دنیا را باور کردی

 و در نتیجه خود را در جریان و رود خانه تاریخ حس کردی دیگر سختی و محنت نیز برای تو در حال زندگی کردن میشود و دم غنیمت شماری

 باری بیش  از این توانایی توضیح حالت وجودی که آن زمان داشتیم  را ندارم، امیدوارم توانسته باشم حداقلی از مفهوم را توضیح بدهم.

 

 

 

 

 ساعت 10.00 وقتی باران و آن ابرهای سیاه و خشمگین ما را رد کردند ، شروع به حرکت کردیم

آسمان واقعا بی نظیر بود و ابرهای و نوارهای زیبای نور خورشید واقعا رویایی بود.

 آه که من چقدر تکه ابرها را دوست دارم و از دیدنشان سیر نمی شوم

.

 

 

ساعت 13.30 کاروانسرای عباسی بودیم ، یک مجتع کاروانی که در گذشته  اهمیتی حیاطی برای کاروانها داشته که به هرات می خواستند بروند.

 چنیدن کاروانسرا کنار هم.

 باد سردی ما را می نواخت و هر چه که رکاب می زدیم این بدن داغ نمی کرد، حرارت بالا نمی رفت.

 

 از روستای کاریز وارد آسفالت شدیم و نیم ساعتی را  در جاده اصلی حرکت کردیم و  در نهایت ساعت 16.30 تایباد بودیم و تا جای گرم پیدا کنیم شد 5.5 شد و در نهایت به کمک تربیت بدنی در استادیوم شهر و اتاق داوران ساکن شدیم.

 آخ جون بخاری

 و تو چه می دانی بخاری یعنی چه؟

 همین

 

 شب هم برنج خالی خوردیم( با زیره فراروان) خسته تر از آن بودیم که بقالی برویم و یک خورشتی چیزی بخریم.

 تایباد= طی + باد

 

 

و ما بعد از پنج سال عاشق طاقستانهایم

 صفایی دارد در جمعشان بودم

 

دوشنبه 27-7

 صبح سرحال و گرم از خواب بر خواستیم و داود جلائیان را که تصمیم گرفته بود ادامه مسیر را با ما باشد در جمع خود دیدیم.

 گروه ما شد سه نفر

8.00 حرکت  کردیم و 8.30 مولانای تایبادی بودیم.

 فضای آن هم عمیق بود و جالب اما به اندازه تربت جام  نه.

 اما صحنش زیبا تر بود. وقتی مسافران خسته با کاروانهای  خود به صحن زیبای آن می رسیدند چه حالی داشتند؟

اکنون که آسمان خراشها هستند برای ما این صحن و دوخته شدندنش به آسمان زیبا بود

 برای آنها زیباتر

 

 

 

 

9.30 از تایباد در آمدیم و در مسیر جاده آسفالت  به سمت جاده قائن حرکت کردیم.

ساعت 12.00 میل کرات بودیم که در گذشته برای نشان کاروانها ساخته شده بود

 و مسیر کوهستانی شد و شیب گرفت و زیبا تر شد

 

 

 

 

 

ساعت 16.00 به روستای بر آباد رسیدیم

 روستایی شیعه و سنی نشین و در نهایت در مسجد شیعه ها و در کتابخانه اش شب را ماندیم.

 با دست عزاداری   در روستا بودیم( روستای نمیز و شیکی بود، پیاده رو ها سنگ فرش و اکثر مردم ماشین سوار و کمتر پراید سوار)

 شیعه و سنی زندگی مسالمت آمیزی داشتند.

 این منطقه مشکلی از این بابت نداشتند.

 اینگونه که پیدا بود و تعریف می کردند روز عاشورا دسته به سمت محله سنی نشین حرکت می کرد و امامان جمعه اهل سنت به استقبال می امدند و اسفند دود می کردند.

اما به نظرم در این مناطق تکیه و خیمه با حجم عظیمی صدا لزوم چندانی ندارد و در این مناطق باید با حساسیت این نوع حرکات را انجام دهند تا  این آرامش شان بهم نخورد.

 جالب بود در دسته بودیم

 یکی از خانه ها شیر کاکائو داد

 یک نفر لیوانهای مصرف شده را زمین ننداخت!!

 روستا

 1300 کیلومتر از پایتخت دور

 و این چنین با فرهنگ

 به مسئولی که در دسته بودم تعجبم را بیان کردم.

 گفت به هر حال ما باید طوری رفتار کنیم که اهل سنت منطقه و روستایمان بر ما خرده نگیرند!!

( این جمله چقدر جای واکاوی دارد چقدر!!!)

یک خورشتی درست کردم و شب را  در کتابخانه خوابیدیم

 

سه شنبه 28-7

 صبح زود بیدار شدیم و با تاکسی به نشتیفان رفتیم

 نشتیفان

 آس باد ها بودند

 

 

 

 زمانی این سرزمین  صدای چرخش آس بادها بود و  این منطقه از آن جهت رونق داشت.

مسافران تاریخ  در سفرنامه هایشان نوشته اند که قبل از ورود به شهر صدای چرخش آس بادها بوده.

 

 بادهای 120 روزه که از هیمالیا بر می خیزد و در نهایت به زابلستان می رسد آس باد ها را می چرخاند.

 آس در لغت به سنگ زیرین گفته می شود که گندم بر روی آن آرد میشود.

 

 و این باد رونقی بود در طول تاریخ برای این سرزمین.

 اکنون نیز در حال تاسیس نیروگاه های بادی هستند.

 

نشتیفان= نیش + طوفان

 صبحانه را در بر آباد خوردیم و ساعت 8.30 راه افتادیم

 سر راه نیروی انتظامی اطلاعاتی از ما گرفت و در نهایت 9.5 سنگان بودیم و

 ناگهان سر از کجا در آوردیم؟

 مدرسه

 مدرسه نواب صفوی سنگان

 سنگان بزرگترین معدن  آهن خاورمیانه را دارد و کل منطقه به وجود این معادن احیا شده است.

معاون مدرسه استقبال بسیار گرمی از ما کرد.

 معلمان شیعه و سنی و دانش آموزان شیعه و سنی در مدرسه بودند.

 با معلمین صحبت کردیم و در نهایت در یک کلاس رفتیم و چند دقیقه ای برای بچه ها از سفرمان گفتیم و عکسی و یادگاری و...

 

 سپس مناطق تاریخی سنگان

 مسجد عتیق آن و خوانقاه و تصوف نقشبندی  را دیدیم

 جالب است که به تازگی تصوف نقشبندی که در شرق ایران ساکن است پیوندی با قادری که در غرب ایران است برقرار کرده

 باشد که این اتفاق مبارک باشد و به معنویت این انسان سرگشته کمک کند.

 

 

 

هنوز گیج مدرسه و بچه ها بودم

 گیج

 

 در مردسه دو دوست خوب پیدا کردیم

 آقای جنگی و مختاری

 که ادمان نیک منطقه بودند

 با امام حمعه اهل سنت دیداری داشتیم و

 سخنان بسیار زیبای آقای حسنی یکی از معلمان مدرسه را شنیدیم

 و گیج بودم

 ساعت 12.30 از سنگان به سمت مجن آباد و بیابان ترستناکش که حتی گابریل نتوانسته بود بخاطر شن زارهایش از آن رد شود حرکت کردیم

 در مسیر رکاب زدن به مجن آباد در خودم غرق بودم

 غرق

 به اتفاقاتی که از صبح بر ما گذشت می اندیشیدم

 این که شاید اثرات عمیق و جدی  در طرز زندگی و سبک زندیگی بعضی از این بچه ها گذاشته باشیم.

 در کلاس درس که بودیم بغض داشتم و اکنون که خودم با خودم بودم و می رکابیدم گاهی بیرون میزد

 گویی دیگر در فضا و مکان  نبودم

  سری تکان میدادم

 شدید، تکانی تا خود را از این فضایی که غرق شده بودم نجات دهم.

ما که 5 سال پیش خیلی ساده حرکت خود را شروع کردیم اکنون یک رسالتی را گویی داشتیم.

 سالها گذشت تا امیر در کتابی که به بچه ها هدیه می داد نام گروه را گروه رکاب زنی دوستی بیان کند

رسالت!!

 ما؟؟

 و این کودکان که وقتی می بینمشان از عمق وجودم عاشقشان می شوم، دوست دارم کاری برایشان بکنم.

 و شاید سالها بعد آنها نیز در فضایی دیگر قدم زدند و رنج  کمتری داشتند

 با ورزش خو کنند و از چیزهایی دیگر رها شوند.

 من سنم که کمتر بود

 در استخر زیر آبی می رفتم

 ان قدر که نفسم تمام میشد

 وقتی تمام میشد در عمیق ترین قسمت استخر بودم ، تازه کارم را شروع می کردم

 میخواستم مقاومتم را بسنجم و بالا نمی آمد

 ان قدر که برای رسیدن به سطح آب تقلا می کردم

 بدنم پیچ و تاب می خورد تا سریعتر به سطح برسد تا خفه نشوم.

 

 

 

 

 روی دوچرخه و و رکاب زنی بعد از مدرسه و افکاری که در ذهنم می چرخید مرا یاد آن حرکات در آب می انداخت.به عمیق آبی آب می برد مرا آن حس تقلا کردن و در ذهنم تداعی میشد آن تکان ها و نگاه م که به بالا بود به نوری که از چراغها به ته آبی آب می خورد.

 و هی تلاش می کردم خودم را به سطح هوشیاری و آگاهی که لازم داشتم بکشانم و از فضا و تخیل عمیقی که در آن بودم رها شم

 مدرسه 270 دانش آموز داشت.

 در دو نوبت  دخترانه و پسرانه.

 اما تنها 3 چشمه توالت داشت.

ظاهرا جابجا شده بودند و نتوانسته بودند مسئولین مدرسه  بهتر اقدام کنند.

 آموزش و پرورش هم که کلن گدا

 

 ما ابتدای برنامه یک گروه تلگرامی درست کردیم و عده ای که شماره شان را داشتیم

 اد شدند

 با آنها این موضوع را مطرح کردم و دو دوست عزیز اعلام کردند که می خواهند  دستشویی ها آنجا را متناسب با تعداد دانش آموزان بهینه و باسازی کنند و یک کمپینگ تشکیل شد و در نهایت مبلغی جمع شد( در انتهای گزارش مبلغ را ذکر خواهم کرد)

و به دست آقای مختاری معاون مدرسه رسید تا هر چه سریعتر کار را شروع کند.

 5 سال پیش ما کجای رکاب زنی بودیم و اکنون جه می کردیم ؟

 

شب را به روستای مجن اباد رسیدیم

 دوباره نیروی انتظامی از ما اطلاعات گرفت و وقتی فهیمد ایرانی هستیم

  با مرکز شان ارتباط گرفت

:

 آقا اینها خودی اند ، خارجی نیستند

( در نهایت بعد از سالها در جمع خودی ها قرار گرفتیم. این خودی چه تعریفی دارد؟)

 

 شب مجن آباد بودیم و در خانه بزرگ ده که اهل سنت هستند  بوددیم

 آقای تیموری.

 اجازه دهید  ماجرای شب و عبور از بیابان مجن آباد بماند در پستی دیگر  تا بیان کنم

 

 

گزارش برنامه رکاب زنی از مشهد به بیرجند

 

گزارش برنامه رکاب زنی مشهد – بیرجند

 اوایل محرم است و در تاریخ 22-7-94 عزم مشهد می کنیم.

 با اتوبوس مشهد می رویم و در ملک آباد پیاده می شویم

 دوچرخه ها را بر قرار می کنیم و میرویم در پارک  ملک آباد زیر آلاچیق می خوابیم تا صبح

5 شنبه 23-7  ساعت 7.15 از ملک آباد در مسیر باغچه و جاده خاکی لوله گاز  که جاده قدیم مشهد است به سمت سنگ بست حرکت می کنیم و ساعت 9.00 آنجاییم

 از کوچه پس کوچه هایی که گابریل رد شده بود  به سمت  برج و میل مشهور سنگ بست می رویم و صبحانه را آنجا می خوریم.

مسیری که انتخاب کرده ایم برای رسیدن به بیرجند، تقریبا همان مسیری است که آلفونس گابریل در سال 1930 با شتر از آنجا در مدت 26 روز  با شتر حرکت کرده بود و کتاب عبور از صحاری ایران و افغانستان را نوشته است.

در کوچه پس کوچه های این روستای تاریخی بوی گَل می اید

 امیر می گوید بوی هزار ساله ایست که در این خطه همچنان پایدار مانده.

پس از حرکت از سنگ بست ساعت 13.00 به فیض آباد می رسیم

 تقریبا در بیابان تنهای تنها بودیم و در جاده لوله گاز بالا و پایین می رفتیم

 فیض آباد روستایی وسط بیابان است و در این وسط بودن یک وانتی میوه فروش آمد و ما یک هندوانه خردیم به مبلغ 800 تومان( پول یک آب معدنی کمتر)

 و در پارک بسیار تمیز و پر گل  وسط بیابان  خوردیمش.

 جالب آن بود که گلهای این پارک را گله های روستا نخورده بودند.

 خیلی  برام جالب بود.

 در مسیر مزارع ی که اینک در زمستان کاری رویش انجام نمی شود مترسکی خود نمایی می کرد و ما با تنهایش عکسکی انداختیم.

 ساعت 16.00 فریمان بودیم.

 باغ ملی را دیدیم

 جالب است تربت حیدریه هم باغ ملی داشت

 ظاهرا در نوارهای مرزی شرق ایران

 ملیت در گذشته و اکنون کمتر نقش برجسته ای در هویت سازی ملی ایفا می کرد.

 فریمان بهشتی در آن خطه است.

 خیابان های سبز و پهن

 مردم بسیار با صفا

 و میوه و و خوراکی های خوش مزه

 و سدی  که مردم در آن ماهی می گیرند و شنا می کنند و تفریح

 و سد در نوع خود بسیار زیبا و بی نظیر است

 از زاویه دید معماری.

آقایی در خیابان ما را دید و گفت در منزلی که اکنون خالیست برویم.

 آقایی به نام سیامی از طرف تربیت بدنی تماس گرفت که سوئیت آماده است( تلفن ما که به چند تن از اهالی و شهروندان داده بودیم سریع پخش شده بود و به دست ایشان رسیده بود)

شب آقای خوبدان به همراه چند دوست دوچرخه سوارش آمد و با هم دمی صحبت کردیم

 علی آقای بیابانی

 از شهروندان این شهر خوب پیگیر کار ما بود و کلن خیلی تحویلمان گرفتند.

حسن دوچرخه این است

 که به اندک زمانی ارتباط  قوی با مردم پیرامون خود پیدا می کنی و البته این خاصیت را تنها این وسیله و سفر با این وسیله دارد.

 

 دوستان آقای خوبدان( چه فامیلی خوبی) تاکید داشتند بمانیم و فردا با آنها سد بروم و و خوش باشیم با آنها که بدلیل برنامه ریزی  برای رفتن به بیرجند عذر خواستیم.

 در سفرنامه گابریل آمده است که فریمان به تازگی از افغانستان جدا و به ایران پیوند خورده( نوار مرزی قبل از آن زمان گویی دقیق نبوده)

جمعه 24-7

7.00 حرکت کردیم

تماما در جاده خاکی

 جاده خاکی که در وسط بیابان به نقطه تبدیل می شد و ما باید دایما به آن نقطه می رسیدیم

ساعت 16.00 به روستای خرم آباد رسیدیم.

تیپ قیافه ای مردم این منطقه تغییر کرده بود و گویی در وسط آسیای مرکزی  در حال رکاب زدن هستیم

 مثلاً قرقیزستان

 

 شب را در روستا ماندیم و طعام مسجد و هیئت را خوردیم

 با بچه های روستا دمی صحبت کردیم

 بعضی هاشان اصرار داشتند که صبح مدرسه شان برویم

 یک خشونت درونی در وجودشان گویی بود

 بچه ها با هم خشونت داشتند و تقریبا می خندیدند در این خشونت.

 انگار این خشونت ژنتیکی بود و از گذشته ای دور مانده بود.

 بچه هایی که پدر نداشتند در کودکی ترک تحصیل کرده بودند و اگاهی کمتری نسبت به بقیه داشتند.

 ( وقتی در این فضا با کودکان سرزمینم هستم دوست دارم کاری- کمکی-   بکنم بر آنها. دستی بگیرم. و حسی و مهری عمیق به تمام آنها دارم که در قالب کلمه جا نمی گیرد)

 پسرکی به نام علی ازم پرسید شب می مانید؟

 گفتم آری.

 علی: آخ جون

  و من حیران شدم چرا ماندن ما برای او خوشحالی داشت.

علی: باز هم سال دیگه میایید؟

 نه

 در گروه تلگرامی که درست کرده بودم و گزارشات و عکسهای لحظه به لحظه می گذاشتم سر این موضوع صحبت زیادی کردیم اما همچنان حیرانم)

من: احتمالن برای اولین و اخرین باری است که هم را می بینیم.

در انتها مجبور شدم یکم مربی بازی در بیارم و بچه هایی که طبقه دوم مسجد را داشتند به واقع می ترکاندن به بیرون هدایت کنم.

شنبه 25-7

 6.00 حرکت کردیم

همچنان در مسیر خاکی و جاده لوله گاز

 و ساعت 9.00 صبح تربت بودیم

 تربت جام

آقای جواد موصلی بین راه ما را دید ( همین که سوار دوچرخه باشی و فردی هم دوچرخه سوار باشد این حس مشترک در آنی همچون صاعقه ای منتقل میشود)

 و با راهنمایی و کمک ایشان در تربیت بدنی  جام استقرار یافتیم

 ابتدا از ما نامه و مدرک از هیئت دوچرخ سواری خواستند

 گفتیم آزاد 

 آزادیم

 هیچ بند و گره ای و تعلقی به سازمان و جایی نداریم

 گفتند از کجا بدانیم شما دوچرخه سوارید

 گفتیم از دوچرخه ها و بارمان و این وضعیت گلی

برام جالب بود آنچه دیدنی بود را رها کرده بودند و دنبال مجوز و نامه بودند.

 به کمک آقا جواد و آقای سیامی که در فریمان در تربیت بدنی بود  ( و ما هرگز ایشان را ندیدم  و تنها صدای گرمشان گرمی بخش دل ما بود)جا به ما دادند و حمامی کردیم و به سمت مزار شیخ احمد جام  یا همان ژنده پیل رفتیم.

 چقدر این آقا جواد خوب بود

ای کاش در قالب کلمه میشد این خوبی ها را جا داد.

شب نیز لحظاتی مهمان ایشان بودیم.

***

 وقتی به مزار شیخ رسیدیم

 با مجموعه  آرامگاهی بی نظیری روبرو شدیم

 گویی به هزار سال قبل پرتاب شدیم

 فضا بوی عرفانی – روحانی -بودایی به خود گرفته بود

 گویی در مزار شریف هستی

 یا شاید تبت

و با دیدین مزار شیخ مو بر تنم راست شد

 بی نظیر بود و به راستی شاگردان و رهروان او مجموعه بسیار با شکوهی درست کرده بودند

 من مجموعه  آرامگاهی بسیاری مثل  عطار و سعدی و ... دیده ام اما به راستی هیچکدام این نمی شد.

 و چه حیف که بسیاری از ملت این جا را نمی شناسند

 150 کیلومتری مشهد است و سری به آنجا نمی زنند

 چقدر دوست داشتم  در این فضا مراقبه کنم

 چندی ، چند روزی چله نشینی کنم

 اگر روزی تصمیم گرفتم  چند روزی با خود خلوت کنم  و در سکوت خود فرو روم

 اینجا را انتخاب خواهم کرد.

 

در پیرامون خود شیخ احمد حرفهای متفاوت و متضاد بسیار است

 اما این که این مجموعه بعد از او و توسط  شاگردانش مجموعه ای از آرامش، معنویت و  وحدت گرایی و صلح شده بسیار قابل  تامل بود.

 

 با خادم بسیار پر و باصفای این مجموعه که خود آدمی غنی بود( خواجه محمد صدیق  جامی احمدی ) گفتگو ها کردیم و من شیفته ایشان شدم

 چقدر کم مقدار است آدمی وقتی بزرگان بی نام و نشان این سرزمین را می بیند.

عصر هم با جواد آقا و ماشینش رفتیم کوه بزد که شیخ جامی سالهای بسیاری در آنجا خلوت گزیده بود.

 آدم فکر نمی کند در این منطقه کوهی به این بزرگی باشد.

 ای کاش میشد زمستانی و برفی قله اش را صعود کرد

 اجازه دهید این قسمت را با عکسهای این مزار به پایان برسانم

تا نئشگی این

 عکسها و فضا نیز بر تن شما نیز نشیند و در زیر عکسها توضیحات بیشتر بدهم

 

«کویر کسی را که یکبار گرفتار افسونش شود دیگر هرگز رها نخواهد کرد.»

آلفونس گابریل

 


آلاچیقی که شب اول خوابیدیم

 

کوچه های کهن سنگ بست

میل و گنبد سنگ بست

... و اسمان

سد زیبای فریمان

 گویی سی و سه پل است

پارک تمیز وسط بیابان

دو تنها

 

جاده های سینوسی لوله گاز

تک درخت یک دوست

محل شب مانی دوم

 و  از ما گندم خواهد رویید

 آن و آنی

بدرقعه کنان و دست گردان منتظر ما بودند و بدرود سپردند ما را

در طول مسیر از گوجه گاران  گوجه می گرفتم

 و فصل برداشت گوجه و چغندر بود و چه قدر قند این منطقه سقید و معطر و خوش طعم تر بود

جاده و انتهای نقزطه ای آن

جاده و شن های روان

هندوانه دیم

 

آن و انی

آن و آنی

دو شیفته آفتاب

و سجده در بر آفتاب

رکورد زدم با شش بار پنچری

گدوخ زیبا

لذت ناب دوچرخه سواری

امان از گل

 و در هیئت ها خود را می بستیم به چای

 چای  چای...

نذری

فرزندانم

 فرزندان سرزمینم

و  از تولد آفتاب تا مرگش ما رو در روی او بودیم

 پس چاره ای باید می اندیشیدم

وقتی 99 کیلومتر در جاده خاکی لوله گاز رکاب زده باشی

تاکسی و دو نفر جلو نشستن هایش یادش بخیر

کاج قدیم اما خشک شده مزار

 و  از این به بعد سکوت

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و درخت 800 ساله پسته که از مزار شیخ روییده

 

دری ششصد ساله

یادگاری هایی که دراویش در خانقاه بعد از چله نویسی در این ششصد سال نوشته اند

 ببیندید چه خوش خط و زیبا

 اهل فرهنگ و هنر

یادگاری های مدرن

 

مرغابی کاشی کاری شده در مزار شیخ

خادم

 

 

 

 

 

 

 

 ادامه دارد

گزارش برنامه رکاب زنی از بوشهر به عسلویه

 

گزارش برنامه رکاب زنی از بوشهر به عسلویه

 بهمن نود و سه

 

برای این برنامه دنبال یک همراه و همرکاب می گشتم. هر جا میرسیدم درباره این برنامه که در ذهنم بسته بودم صحبت می کردم. دوستان  همیشه همراه ،برای این ایام، برنامه ای دیگر در نظر داشتند.

  تصمیم داشتم تنها اجرا کنم که در نهایت دوستی ، دوستی دیگر را معرفی کرد و با آقا امید همرکاب شدیم.

از تهران ساعت 15.00 به سمت بوشهر با اتوبوس حرکت کردیم  و ساعت 6.30 به بوشهر رسیدیم. بوشهری که در مه صبحگاهی فرو رفته بود. جایی را نمی شد دید. ساعت 7.30 از ترمینال خارج شدیم و بعد از چند دقیقه به خلیج رسیدیم. بوی ناب دریا بود که به مشام می خورد. کم کمک با طلوع آفتاب مه کنار رفت و شهر زیبای بوشهر را دیدیم وزیر پا گذاشتیم. عمارت ملک، قبرستان انگلیسی ها، محله بهبهانی ها ، ساحل زیبای بوشهر  و...

 اول از همه رفتیم صبح فلافل جنوب خوردیم. چه مزه ای !! فلافل را باید داغ خورد و در جنوب خورد.

با سس قرمز تند.

 جالب بود که روز جمعه اولین مغازه هایی که باز می شدند فلافل فروش ها بودند و از همان اول صبح نیز شلوغ!!

 کلاً دور کاملی در بوشهر زدیم که خود شهر شبه جزیره ای است و یک راه ورود و خروج دارد. انگار ته ایران است.شکل شهر در دو بخش مجزا همانند ریه های انسان است.

 چند نفر تلفن هایشان را در شهر دادند تا اگر مشکلی پیش آمد با آنها در تماس باشیم. !! انسانهایی هستند این جنوبی ها. دریا دل .

 ساعت 12.00 از شهر خارج شده و چندین کیلومتر را در اتوبان بوشهر - برازجان رکاب زده و در نهایت در خروجی دلوار قرار گرفتیم و ساعت 14.30 دلوار بودیم.

 آنجا در مکانی مذهبی به نام قدمگاه امام حسن مستقر شدیم و سپس به تماشای دلوار و موزه ریس علی دلواری رفتیم.

 متولی قدمگاه آقا سلیمان، فردی گنگ بود که اگر می خواست اشاره صحبت نکند اصوات بسیار نارسایی تولید می کرد و بچه ها عموما از او می ترسیدند. اما مردی بود.

 با عزت نفسی فوق العاده. مهمان نواز، حیف که آموزش های لازم برای این معلولیت را دریافت نکرده بود.

 ما در امامزاده زیر درخت کنار که می گویند از خنک ترین سایه هاست بودیم و با هر باد که می امد و کناری بر زمین می ریخت ،میوه کنار می خوردیم.

 

شنبه روز سوم:

از دلوار ساعت 7.40 حرکت کردیم  ، دایم در امتداد دریا و ساحل بودیم . جاده بسیار خلوت و دل انگیز بود

آفتابی تابان بر ما می خورد اما اذیت کن نبود و چون مسیر ما به سمت شرق بود از لحظه تولد آفتاب تا خداحافظی او نور خواری می کردیم.

 ساعت 12.30 دلوار رسیدیم. رفتیم و ماهی گرفتیم و تا درست کنیم و بخوریم شد ساعت 15.00

 ساحل بسیار بسیار زیبایی بود. تصمیم گرفتیم شب را هم آنجا بمانیم. دایما اهالی محل می آمدند و می گفتند که  در خانه آنها مهمان شویم . اما ما دلبسته دریا بودیم و نمی خواستیم از ان فاصله بگیریم. در نهایت  یک کلبه صیادی در همان بیخ ساحل بود که گفتند آنجا مستقر شویم و شب را مهمان آقای محمودی و صیادان  بویدم.

 ساعاتی با هم هم کلام شدیم و کلی در فرهنگ صیادی غوطه خوردیم. چه شبی بود.

صیادان انسان هایی بسیار خون گرم و سخی هستند.

 بنده فکر می کنم دو عامل محیطی این صفات بسیار پسندیده را در آنها ایجاد کرده.

 یکم، دریا و  اینکه در دل آن هستند هر روز و روزی شان از اوست و مجبور به متوکل بودن هستند  و دوم آفتاب بی دریغ جنوب.

 این دو عامل بزرگ که هر یک به تنهایی  برای انسانی کافی است آن مردمان را ، دارای صفات نکو و بزرگ منشانه کرده است.

 بشاشیت خاصی دارند، رضایتب عمیق و درونی ، کمتر بینشان افراد چاق می بینی و  کلاً در  مسیر که مشاهده می شد، چیزی به اسم اعتیاد ندیدم.البته سیگار زیاد است.

کسی به سمت افیون پناه می برد که شادی  و خوشی نداشته باشد و بخواهد کسب کند، اما این مردمان  با همین دریا و آفتاب تامین می کنند خوشی و شادیشان را.

 کلی کلمه و نظریه و حرف پیرامون دریا و آفتاب و رابطه شان با انسان و خصلت جنوبی ها در ذهنم در حین رکاب زدن می چرخید. اما دیگر حوصله ای برای نوشتن اکنون در تهران نمانده است.

روز چهارم:

بنا به گفته ی صیادان بادی شرقی – غربی تا چهارشنبه در منطقه خواهد بود که سرعتش گاها به  و 50  و حتی 70 کیلومتر می رسد و دریا رفتن ممنوع می شد برای صیادان. و ما صبح تصمیم گرفتیم زود تر حرکت کنیم که با باد برخورد نداشته باشیم.

6.40 حرکت کردیم و ساعت 9.30 باد شروع شد. دقیقا به پر سینه می خورد و گویی با دوچرخه ای که در حال ترمز گرفتن است رکاب می زنیم. سرعتمان را پایین آورده بود و انرژی زیادی از ما گرفته بود. در نهایت ساعت 16.40 به بندر دیر رسیدیم. در شهر دنبال جایی می گشتیم که یک موتور سوار آمد و گفت که از شاگردان اینالو ست و ایران گرد. همین یک صفت مشترک کافی بود  تا با هم رفیق شویم. آقای احمدی ،مسجدی  برایمان جور کرد و ما شب را آنجا ماندیم. در همین فضا نیز چند ده نفر ما را به خانه هایشان دعوت می کردند و حتی تلفن  ما را گرفته بودند و تماس می گرفتند که اگر هنوز مستقر نشده ایم برویم منزلشان!!

 

 این روز 95 کیلومتر رکاب زدیم  که با آن باد مخالف انرژی به مراتب بیشتر از ما گرفت.

روز پنجم:

8.40 از دیر خارج شدیم و از نقاط تاریخی آنجا و بردستان دیار کردیم و در بادی بسیار شدید که واقعا قدرت حرکت را از ما می گرفت به سمت شرق رکاب زدیم. ساعت 11.00 کنگان بودیم.

 در کنگان مانده بودیم چه کنیم، ماشینی آمد و چون خود دوچرخه سوار بود با او رفیق شدیم. آقای ملاهی تاکید زیادی داشت که در منزلشان مستقر شویم. اما دریا به راستی زیبا و پر هیبت و خشمگین شده بود و حیف بود از آن جدا شد.گفتیم که نمی خواهیم از دریا فاصله بگیریم. از بازار ماهی  فروشان ماهی گرفتیم و ناهار را خوردیم. در نمازخانه همان جا که رو به دریا بود و هر لحظه می شد پرندگان ماهی خوار و موج های خشمگینی که در طول اسکه همچون موج مکزیکی به صخره ها می خوردند را  ببینیم مستقر شدیم.

 در آن لحظه ، زیبا ترین مکان انجا را ما داشتیم. تا انتهای شب رو به دریا نشسته بودم و تماشایش می کردم. دریایی چنین پر هیبت تا به حال ندیده بودیم. مرغان دریایی (یادش بخیر جاناتان مرغ دریایی)در باد مبارزه می کردند که در هوا بمانند و موج به صخره ها می خورد و در ساحل پخش می شد.

 اگر شاعر بودم یک دیوان می توانستم در آن فضا شعر بنویسم.

 منظره های بکری بود که می دیدم

از بازار میوه فروشان کلی میوه گرفتیم و رو به دریا خوردیم.

 ساعتی با ماهی فروشان و میوه فروشان صحبت کردم و دمی از آرامششان، آرامش کسب کردم. چه آرامشی دارند این مردم.

 در انتهای شب نیز با صدای خورشان دریای مواج که آن قدر محکم به صخره ها می خورد که زلزله مانندی زیر خود احساس می کردیم، خوابیدیم.

در این چند مدت که رکاب می زدیم دایما در کنار مزارع گوجه فرنگی بودیم و هر روز کلی گوچه فرنگی می خوردیم. گوجه های قرمز و خوشگل و خوشمزه. حتی گاهی گوجه نذری از مردمان جنوب می گرفتیم.

 

روز ششم:

 از کنگان ساعت 7.15 حرکت کردیم، باد مثل روز قبل نبود و کمی آرامتر شده بود. اما همچنان انرژی می گرفت. ساعت 12.00 سیراف بودیم و در آنجا از آثار تاریخی دیدن کردیم و ساعت 14.20 به سمت عسلویه حرکت کردیم

کم کم فضای ساحل و دریا صنعتی می شد و ان مناظر بکر کمتر می شد. بندر سیراف دریای بسیار خوشگلی داشت. همین دریای خروشان  زیبایی خاصی به منظره ها بخشیده بود.

 در این چند روز دلبسته دریا شده بودم و از اینکه می دیدیم به پایان سفر نزدیک شده ام و باید از آن جدا شوم غمی در دلم کاشته می شد.

 در  ذهنم دایما مَثل  مولوی ، قطره و دریای و مثالشان که در  وحدت وجودی ها عنوان می شود را مرور می کردم و خود را قطره ای می دیدم که به دریا رسیده ام و حال باید از آن کم کم جدا می شدم.

به نظرم  مثال جالبی زده مولوی با این مانیفیست قطره و دریا که اگر کنار دریا رکاب بزنی عمق آن را عمیق تر احساس می کنی.( با خودم بین مولوی شاد که قطره  به دریا می رسد و بودای آرام که انسان را در ناامیدی چرخه می بیند و در نهایت به بیرون افتادن از این چرخه دارد مرور می کردم)

 ساعت 18.30 به عسلویه رسیدیم. هوای شهر بوی گوگرد و آمونیاک می داد.

 مسیر در انتها کوهستانی شده بود و سربالایی با باد قاطی می شد و معجونی انرژی بر از آن خارج می شد. اول از همه رفتیم مرکز شهر و تا توانستیم فلافل خوردیم.( من چهارتا خوردم با یه سمبوسه) سپس در مسجدی شب را ماندیم و صبح نیز در کنار  دریا و در ساحلی آرام صبحانه را خوردیم و یک ساعتی بر دریا که اینک آرام شده بود خیره شدیم . از دریا خداحافظی کردیم و ساعت 12.00 با اتوبوس عازم تهران بودیم.

در اینجا جا دارد از تمام افرادی که در این سفر کمکمان کردند تشکر کنم

 اسامی زیادی در ذهنم می چرخد

 پس با صفتی کلی تشکر می کنم، سپاس مردم جنوب، سپاس

 و تشکر از آقای دهقان از دوچرخه سوارن بنام برازجان که دایما جویای حال بود.

 دریایی باشید.

 

 بوشهر مه گرفته

 

عمارت ملکی بوشهر

!!!!!!!!

هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این کار رفت

بازی باد و صخره

 

ساحل زیبای لاور

 

 

 

 

شاطران  شاد شاد شاد...

 

 

 

 

نظاره گران ستاره سهیل!!

محل گفتگو صیادان

مزارع گوجه و مترسکانش

کوچکترین مدرسه دنیا

سرباز معلم بود ایم معلم بزرگ

 و پارک روبروی مدرسه( حیف که امسال مدرسه بدلیل نبود دانش آموز خالی بود!!!)

ماهی تازه جنوب رو عشق است

جاناتان مرغ دریایی

 یادتون میاد؟

سرد نشده بنوشید!

چه آرامشی داشت این مرد و چه سلیقه ای

دوچرخه و محیط زیست!!

 

بفرمایید کنار

خلاقیت برای جلوگیری از باد

پیر کهن

ماهی فقط ماهی جنوب

قشنگ ترین جای دنیا

کجا زندگی می کنی؟

 تمبک

 این ها می توانند شاد نباشند؟

 

بندر زیبای سیراف(طاهری)

فلافل

آدم نازنین فلافل فروش

 

گشنم شد!

 

و مسافر بودن و درویشی

هر چه بر تجربه می افرایم خود را فقیر تر می یابم. و این وسیله برای فقیرانه زیستن ناب است.

 ناب

گزارش برنامه رکاب زنی از سبزوار تا مشهد الرضا آبان نود و سه قسمت چهارم(آخر)

 

 

صبح از خواب برخواستیم

آسمان سیاه  بود و هوا سرد

صبح عاشوراست و امروز می خواهیم به مشهد برسیم

 

 

پناهنده

 

 

در هوایی ابری و بارانی از ایستگاه قطار جدا شدیم و به دلیل بارشباران که اط شب شروع شده بود، تصمیم گرفتیم از مسیر آسفالت  طی طریق کنیم

 یکم نامردی بود در حق رفیقمون

 کدوم رفیق؟

 ریل قطار – لب خط

 همونی که چهار سال راهنمای ما بود و گاهی که گم می شدیم مثل فرزندی که دست مادرش رو رها کرده هراسان به دامانش بر می گشتیم

 آره  حس نامردی در حق رفیقم رو داشتم

 اما بارش باران جاده خاکی لب خط رو خیلی گل کرده  و احتمال اینکه بتونیم توش رکاب بزنیم کم می کرد

 

خداحافظ رفیق خوب

 هیچ فکر نمی کردم دو خط موازی، دو آهن سرد، با کلی سنگهای بینشون اینگونه رفیقمان شوند

 

 شاید کمتر کسی حال ما را در رابطه با  لب خط بداند

 بگذار این حال برای  خودمان باشد

 بگذار

 

افتادیم در جاده

 از نان ها و کنسرو هایی که داشتیم چند سگ ولگرد را سیر کردیم

یکی از سگها برای رسیدن به ما سینه خیز می آمد، افتاده ترین حالتی که می توانست داشته باشد

نمی دانم چرا نوع آمدن آن سگ نزد ما مرا یاد رابطه مطاق  عبد با معبود انداخت

 به راستی رابطه این دو چگونه تعریف شدنی بود؟

 

هوا بسیار سرد بود

کمی که رکاب زدیم تابلوی مشهد بیست و پنج کیلومتر را دیدم

 همین که تابلو را دیدم بغضی در گلویم نشست

 راستش از دیدن این بغض در گلویم  متجب بودم

انتظار این بغض را نداشتم

 سالهاست که  آن حال و هوایی که برای مشهد در دوران کودکی را داشتم ترک شده.

هر سال که والدینم می روند می گو یم برای من بلیط نگیرید!

 چرا؟ خوب معلومه حوصلم سر می ره و...

 کلی استدلال منطقی و بیانی و زبانی  میارم برای اینکه :

اصلاً شما چرا میرید؟؟؟

 این حرفها  و بحث ها را باید متحول کرد و...

 

آری متجب بودم

 هر لحظه که تابلو نزدیک تر می شد گاهی این بغض می شکست

 

 نزدیک های مشهد باران شدید تر و هوا سرد تر شد

انگار  رکاب زنی ما هم شده بود یک  کوهنوردی

 این که به قله نزدیک می شوی هوا درهم تر می شود باد سریعتر می شود کولاک می شود سرما در جانت می افتد

 هر چه به مشهد نزدیک تر می شدیم اینگونه بود

مشهد قله  چهار هزار متری ما در زمستان شده بود

 

 یاد سوالی می افتم که چند هفته پیش در کلاس عطار داشتیم؟

 در مواجهه پرندگان با سیمرغ  در منطق و الطیر عطار چرا سالکان هر لحظه و دم به دم سختی  راهشان و سلوکشان بیشتر می شود؟

در جاده حس سالکی رو داشتم که داره به سیمرغ جانش می رسه

در لحظه رسیدن به مشهد یکی از دوچرخه  ها پنچر شد در آن سرما پنچری گرفتن کار سختی بود و گویی ما باید در شداید گرفتار می آمدیم. اما در این شداید ما خندان تر بودیم بشاش تر بودیم، اصلاً حالمان عجیب بود

 زیر باران و در آن هوای سرد

 باور کنید عاشقان سینه چاک موسی بن الرضا هم اینچنین نمی کردند در آن هوا و آن باران و آن آسمان  چه برسد به ما که هدف رکاب زدن بود نه مقصد.

 

 خود مشهدی ها وقتی که ما را با آن شرایط می دیدند که رکاب می زنیم می آمدند می گفتند : التماس دعا!!

نزدیک های ظهر رسیدیم به نزدیک های حرم

 در خانه ای نزدیک مسجدی دوچرخه  ها را گذاشتیم و در مسجد وارد شدیم

 بخاری آن فضا را گرم کرده بود

 ما هم رفتیم بیخ بخاری نشستیم

 

ظهر عاشورا و نوستالوژِی نوشابه شیشه ای

 

بازی روزگار را ببین ، منی که رفتن یا نرفتن به مشهد علی السویه هست

 ظهر عاشورا در مشهدم!!

مادرم قبل از سفر گفت برو حرم و سلام مرا به امام برسان.

گفتم من اصلاً حرم نمیروم ، این مسخره بازی ها چیه!!

 اما اما

 در طول راه آن قدر اینگونه سخن مادر را بر ما گفتن ، گفتن که شرمم می آمد که نروم، نگویم. اصلن همین که رسیدم مشهد  دوست داشتم برم حرم

 دلم گویی تنگ شده بود.

دنبال نوستالوژی های کودکیم بگردم.

 برم زیر گنبد گوهر شاد دراز بکشم و نقش های اون رو ببینم تا یه خادم بیاد گیر بده.

 برم رواق آزادی  ، اونجایی که بابا بزرگم دوست داشت و ما می رفتیم براش جا می گرفتیم بشینم و..

 

 

لحظه ذیدار

 

 

در مسجد خوشمزه ترین قیمه  ای که می شد خوردم

 دلمان برای قیمه  امام حسین تنگ شده بود

 

 سپس پیاده  به سمت حرم رفتبم

 در داخلی یکی  از رواق ها نشستیم

 امیر گفت ما که نمی دونیم اما اون هندوانه فورش

 اون  زعفران کار اون.... و اون هایی که تو این چهار سال گفتن سلام ما را برسانید

 سلام می رسانند

 

 یکی گفت آداب رفتن به حرم غسل کردن است و...

 گفتم من می خوام با همین خاک و عرقی  که  رو تنم نشسته برم

  اینجوری بیشتر حال می کنم

 زیر باران پنجره پولاد

 چه صفایی  داشت

 

 

چشمان آویخته در دستان آویخته

 

 

 فکر کنم از سال 86 نرفته بودم

 و دستانی که قفل می شدن بر پنجره

 می دانید آنجا چه حسرتی در دلم بود ؟

 اینکه ای کاش من هم همچون اون پیرزن ویلچر نشین، همچون اون دستی که پینه بسته با عمق جانبا ا همان ایمان به پنجره آویزان می شدم

اما نتونستم

 هر کار کردم نتونستم

حتی روز بعدش هم نتونستم

 ایمان عطاری و شک خیامی

 آدم رو خرد می کند  کم توان می کند به مرور می چکاندت.

 اما در دلم بر واژه ایمان خوشبین تر شدم

 بعد از این جنایت ها که داعش انجام داده و می دهد کلمه ایمان برام یک کلمه ترسناک شده بود

 اما آن پنجره، آن دست،آن صفا و آن خوبی که در آنجا حس می کردم یا شاید بگم لمس می کردم این فضا را برایم شکست

 به ایمان نرسیدم اما  بی ایمانی هم  برایم ترسناک تر آمد

مسافت طی شده در روز عاشورا 35 کیلومتر

 

چقدر این پست طولانی شد

 اما  در این حس و حال دوست دارم ادامه دهم

 نه حتی برای خوانندگان که برای خودم

در هتل انواع خوراکی ها و نوشیدنی ها بود و بنده هم از آن دریغ نمی کردم اما، در آن خوردن ارتباط انسانی شکل نمی گرفت

به قولی، هیچ گارسونی با ما یک دل نبود و ما با او.

 اما در سفر ما هر لقمه که می خوردیم در آن انبوهی از  رابطه و احساس جاری بود

و مزه این کجا و آن کجا

 

 

 روز بعدش  در آرامگاه فردوسی بزرگ بودیم، فردوسی که نماد آن شده گل نیلوفر، همچون بودا

 

 

 و  شب پنجشنبه در هوایی برفی به سمت ترمینال اتوبوس  برای رسیدن به تهران بودیم

 چرا که نیازی  به ماندن احساس نمی کردیم آن قدر رضایتی درونی در ما شکل گرفته بود از این سفر و زیارت که همین که حرم رسیدیم ، آن حس رضایت به حد کمال خود رسید مثل کوهنودری که در یک روز برفی و بعد از یک برف کوبی به قله می رسد

 لحظاتی می ماند و می رود، لحظه رسیدن لحظه تمام شدن است

 و سفر ما به راستی اینگونه بود

 

 

یکی از دوستانم که به  گردنم حق استادی دارد متنی برایم فرستاد که لذت این رکاب زدن چهار ساله را همچون شرابی  کهن که از پستو خانه ای فراموش شده بدست آید

 مستم کرد این متن کلام پایانی:

زیارت  از ریشه ز- و- ر است  به معنی میل کردن به سمتی در واقع از محل زندگی خود برای دیدن کسی بسوی او میل کردن است. از طرفی در عربی از اشتقاق اکبر و اصغر در معنی استفاده می شود و معانی پر بار تری بدست می آید. کلمه زور ریشه زیارت است اگر بهمش بریزید (وزر) در میاید. وزر به معنای مسئولیت است. در واقع کسی که زیارت می رود بعد از برگشت بار مسئولیتش بیشتر می شود. این اشتقاق اکبر.

 حالا اگر اصغر را در نظر بگیریم میتوانیم(زود) که ریشه زیاد شدن است را بگیریم. پس با  هر بار زیارت باید در شما زیادتی هم اتفاق افتد. این زیادت با اضافه شدن  فرق دارد زیادتی به جان شما و روح شما.

 

امیدوارم با نگارش این گزارشات مسئولیت و وظیفه ام را نسبت به دوستان و خوانندگانم انجام داده باشم و اگر کسری بود

 نقدم کنید تا اصلاح کنم گزارشات دیگر و وظایف دیگر

 

رضایتی درونی

گزارش برنامه رکاب زنی از سبزوار تا مشهد الرضا آبان نود و سه قسمت سوم


و عبادت چه صفایی خواهد داشت

 

 ساعت 8.5 حرکت خود را شروع کردیم و در ساعت 9.5 دهکده چوبی بودیم

 یک بهشت در خط نیمه خشک ایران زمین

خزان

 

آسمان ابری - بارانی بود و سبزی این دهکده چشم نواز تر می شد

 گویی از کویر سمنان به جنگل  گلستان گام نهاده باشیم

 فرق بسیاری است دیدن سبزی در بیابانی و دیدن سبزی در منطقه ای خوش آب و هوا

نمی دانم تا به حال دیدن واحه در دل بیابان را تجربه اش را داشته باشید

 چنان  تجربه ی عجیبی است که بنده یکبار در طبس سالها قبل تجربه کردم

بی خود نیست در قرآن بهشت همچون آن واحه های بیابانی ترسیم شده است

 و ما در دهکده چوبی چنین حسی داشتیم


فردیس

 

 دهکده ای که سراسر از چوب ساخته شده بود

 آن قدر این سکونتگاه در نظرم زیبا آمد که حیفم آمد که آرزو کنم  ای کاش من هم در چنین جایی زندگی می کردم

چرا؟

آن وقت دنیا در نظرم شیرین و قشنگ می آمد که سخت بود از آن جدا شدن

 آن وقت  سبک زندگیم ، نوع  نگرشم ، برابری و مساوات و نگاه چپی که دارم کمتر می شد

 شاید یک کاپیتالیست تمام عیار می شدم

 احتمالاً دیگر مسافر نمی بودم ، یعنی توان مسافر بودن را نداشتم.  و در نهایت روزی که قرار است از این دنیا جدا شوم با نگاهی حسرت بار به این زیبایی  از آن جدا خواهم شد

 کل زندگی به حسرتی نمی ارزد.

 

در دهکده چوبی صبحانه خوردیم و ساعت 9.50 آنجا را ترک کردیم

 دیگر مزارع زعفران و آن رنگ بنفش و مایل به آبی اش چشم مان را نوازش می داد

 در یوسف آباد دیدیم در مزرعه ای یک  نفر تنها کار می کند از او پرسیدم می خواهد برا یکساعت ما هم در جمع اوری گلها با او همراهی کنیم؟

 جواب مثبت داد

 و کار ما شد حیرت کردن در ناز  و عشوه گل زعفران

  بیست دقیقه ای از کار ما نگذشته بود ، که بارانی سیل آسا ما را فرا گرفت و آقای زرندی مسئول آن مزرعه ما را به خانه اش برد، آمدیم کمک حال باشیم اما حال وبال گردن شدیم!!

 

 

 

 

 

در خانه  تا ساعت 13.00 بودیم ، لباسهایمان وضعیت بهتری پیدا کرد و ابرهای سیاه از ما جلو زدند

 آقای زرندی ما را برد به کارگاه فرششان

یکی از بزرگترین کارگاه فرش جهان شاید

یک سوله بزرگ با دارهایی غول پیکر

 نصیبمان شد که در گره گره فرش هایی با وزن هایی چندین تنی گره زنیم خیالمان را

 ساعت 14.00 از روستا خارج شدیم و در جاده خاکی لوله گاز سرخس رکاب زدن خود را ادامه دادیم

 ابرها تکه تکه شده بودند بیابان دلمه دلمه آب بسته بود و گاهی آسمان و محیط طلایی به معنای ناب کلمه می شد

 واقعاً ترسیم این فضا و حال خودمان در کلمه بسی مشکل است شاید عکس ها گویا تر باشند

در راه یک تراکتور که بارش هندوانه های مخصوص تخمه ژاپنی بود از کنارمان رد شد و چند عدد از بارش را زد ترکاند( دقت کنید ترکاند، یعنی برد بالا و کوبید بر زمین)

آن قدر خوردیم که سیراب شدیم

فقط شرط کرد که تخم ها را در جایی که در نظر گرفته بود بریزیم

پسر دل نشینی بود به نام جواد که یک شباهت ظاهری با یکی از دوستان کوهنوردمان داشت

ساعت 16.40 دیزآباد بودیم

 دیز یا همان تیز است که با بادهای تند خود معروف است ، ما اقبالی که داشتیم با آن باد مخصوص برخورد نکردیم

 شب را به لطف مهربانی های محل و شورای روستا  و بخصوص آقای نجاتی و مرادی در مسجد روستا خوابیدیم

 آقای نجاتی رفت از چندین کیلومتر آن طرف تر حلیم نیشابوری برایمان یک پاتیل آورد و ما شب تاسوعا نذری خود را خورده و خوابیدیم. حلیم نیشابوری اگر نخورده اید احتمالاً این قسمت از گزارش برنامه ارتباطی بین نویسنده و مخاطب ایجاد نخواهد کرد، چرا که مراد نویسنده چیزی است و فهم مخاطب از سخن چیز دیگری!!

55 کیلومتر مسافت طی شده

دوشنبه – تاسوعا

ساعت 8.15 حرکت خود را شروع کردیم در همان جاده گاز

 سر راه باز مزارع هندوانه دیدیم ، لحظاتی برایش هنودانه ها را جمع اوری کردیم و یک دل سیر هندوانه خوردیم  آن قدر جسور شده بودم که حتی بطری آب هم  دیگر نگرفته بودم! از بس که می شد هندوانه خورد

 ساعت 4.15 به  سی کیلومتری مشهد رسیده بودیم

اگر یه همراه داشته باشی از جاده خسته نمی شی!!

 

 اما هر چه سمت شرق می رفتیم آفتاب زود تر غروب می کرد و ساعت 4.30 غروب آفتاب اتفاق می افتاد در  نزدیکی روستای سنگ بست و در روستایی کم جمعیت با بیست خانوار که پشت ایستگاه  قطار فریمان بود ماندیم، شب را در مسجد ساده و با صفایش مهمان امام حسین بودیم

 

و برای خواب نیز در خوابگاه ایستگاه خوابیدیم

 

نذری

اگر بدانید آن لحظه  عکس چه زیبایی حاکم بود!!!

رخ

گردو و دوچرخه پنچر

 شبیه مرتاض ها اگر قسمت نذری ها را فاکتور بگیری با چند گردو می رکابیدیم

پبیرمد 89 ساله که هر روز می آمد هنودانه در سر زمین می خورد و میرفت!!

بیشترش رو ما خوردیم

 

 

شیب خفن

 

کال

 

 

 

 دوچرخه و پیچ زلف رفیق

 

گزارش برنامه رکاب زنی از سبزوار تا مشهد الرضا آبان نود و سه قسمت دوم


 


 خانه به دوشی

 

 

جمعه از روستای شم آباد ساعت 7.45  زدیم بیرون و ساعت 10.5 شهر سلطان آباد بودیم

آسمان صاف بود و ما در بیابان  می رکابیدم  و در اوج لحظه خوش بودن انسانی بودیم

 در انتهای شهر صبحانه خوردیم و ساعت 11.45 حرکت کرده و در مسیر نیشابور قرار گرفتیم

 چون جاده خلوت بود از جاده آسفالته رفتیم

زندگی یعنی سفر

 

 در طول مسیر مزارع گوجه  بود و برداشت آن تمام فضای جاده بوی گوجه فرنگی گرفته بود

 بنده مشامم نسبتا قوی است و با بوی خیلی چیز ها حال می کنم و سر خوش می شوم و بوی های نا مطلوب هم سریع می فهمم مثلاً سر کار بوی پای و جوراب بچه ها...و بوی یک چیز آشنا سریع هل ام می دهد به آن بوی در خاطره ای  دور

 مثل پرتاب سیبی بر گنبد آبی  آسمان

 پرتابی که می روی بالا اما دوباره بر می گردی دست کسی که پرتاب کرد

 بوی گوجه پرتابم کرد بیست سال پیش زمانی که قوم و خویش ها همه با هم می رفتیم مشهد

 حاجی بابا شولت داشت و پدر من تازه پیکان صفر خریده بود، سفید یخچالی 

 چند تایی از خاله و دایم ازدواج نکرده بودند

 دوست داشتم تو ماشین حاجی بابا باشم با این که کیپ آدم بود بنشینم وسط  ماشین و مادر مرا از آن نهی می کرد

 می رسیدیم مزارع گوجه خراسان

 حاجی بابا به دایم که اون موقع ها گواهی نامه هم نداشت و سالها مانده بود به سن تصدیق گرفتنش می گفت بزند کنار

 می رفتیم دل مزرعه و پدر بزرگ جعبه ای گوجه می خرید برای ادامه سفر

 همانجا گوجه ها را نصف می کرد و به آن نمک می زد و می داد دست ما

 چه مزه غریبی داشت وسط  مزرعه گوجه خوردن

چه روزهایی ...

 و سیبی که بل اخره آمد کف دست صاحبش. سهیل رکاب بزن

 اما همه پرتاب کنندگان  مهارت قهاری در گرفتن سیب ندارند ممکن است

 سیب را نگیرد و بیفتد روی خاک و سیب بترکد- بشکند- ناقص شود

 نه اصلاً مهارت دارد اما  ناگاه ستیغ آفتاب چشمش را بزند - سیب را نبیند

 و تو در خاطرات خود غرق شده بمانی

 آن سیب ترک خورده، شکسته، آب انداخته، دگر سیبی نیست که بماند آن دگر سیب نیست.

 

دوستان هم دل

 

 

در ساعت 15.20 در روستای همت آباد توقف کردیم

 اینجا نیز آقای اکبر همت آبادی برای ما مسجدی جور کرد و شب را آنجا ماندیم

 آدم باصفایی بود ، از فقر رنج می برد اما عاشق کمک کردن به زائران بود

 با شرمندگی خاصی صحبت می کرد که نتوانسته میزبان ما در خانه خود باشد

 می گفت قدیم ها که اتوبان را نزده بودند و مسیر مشهد این مسیر بوده یک زائر سرای بزرگ داشته و دنیا ورق خورده و جاده اصلی جایی دگر رفته و این شده حال و روز اش

 باز هم تاکید می کرد که برویم خانه اش و زن و بچه اش را می فرست خانه اقوام

 

مردی بود ناب از آنهایی که دیدن او می ارزید به تمام رکاب زدن هامان

 به همه سراشیب ها و تعرق هامان دمی با او دم زدن ما را بس.

 

و این سومین اکبری بود که سه شب متوالی مهمانشان بودیم.

مسافت رکاب زده شده 65 کیلومتر

 

صبح برایمان آش نذری بلغور با گوجه فراوان آوردند و اکبر آقا برایمان شیر

 چقدر چسبید

 زائر بودن ، مسافر شدن، بی خانمان بودن ،بی سقفی رفتن،  درویشی شدن،در راه ماندن، متوکل شدن،  با خدا بودن با خدا بودن ...   چه لذتی دارد با این مردمان مهربان تر از برگ

نمونه ساده تر از غذایی من درآوردی به نام سورک

 

و آن قدر با دوچرخه هامان رفیق هستیم که سر یک سفره بنشینیم!

 

شنبه ساعت 8.00 از مسجد زدیم بیرون و 8.50 شهر فیروزه بودیم

 نامش دل نشین  بود

 طبع ما در سفر ان قدر نازک می شود که با نامی و واژه ای دلمان قنج می رود

 با نام های کهنی که می بینم بازی می کنیم ، بحث می کنیم ، سعی می کنیم به ریشه آن توجه کنیم..و معمولن امیر این مهندس کم ادعا اما پر محتوا جوابی و استدلالی و تعقل ورزی برای ما دارد.

در سفر نازکای دلمان پذیرای وزن قاصدکها می شود.

نازکای دلمان

 

 

از انجا به روستای کمال  رفته تا خانه کمال الملک را که اواخر عمر در آنجا بود را ببینیم که بسته بود

  و ساعت 12.10 نیشابور بودیم و ساعت  13.00 نزدیک دو بزرگ ادبیات ایران زمین عطار و  خیام رسیدیم

 در راه با دوستان شعر هایی از این  دو را می خواندیم

 بازی روزگار است یکی عند مذهب و دیگر ی لامذهب در دو سر  منطقه ای خفته اند

 یکی حکیم و یکی دارو ساز و عطار

 گویی این تشخیص می دهد و آن نسخه می پیچاند

 این مطب دارد و آن داروخانه

 

و فرزندانی که در دامن خیام بپروند تا چند ، چند وچون خواهند کرد؟

 

 

 و دل من ایرانی و هویت  سهیل این زمانه گاهی خیامی می شود و گاهی عطاری

 هم زیر گنبد سوراخ و هندسه وار خیام می رقصد  و هم در زیر قبه فیروزه ای عطار ارام می گیرد

 یک سال است که چهارشنبه ها با عطار می زیم و لحظاتی در فضایی  ارام و خلسه آور با بارانی نم گرفته واسمانی ابری در کنار عطار دم زدیم

و یک تک بیت از ابیان منطق الطیر را مزه مزه کردیم که در آرامگاهش در تابلویی زیبا نوشته بودند:

 

گر تو هستی مرد کل، کل ببین. کل طلب، کل باش، کل شو ،کل گزین

 

عشق عطاری  و خوش باشی خیامی می شود این مجسمه در بین راه هر دو .

 فصل مشترکشان

 

 

خوش باش دمی که زندگانی این است

 

 

 

 تردید متخلخل اما زیبا و هندسی سقف آرامگاه خیامی

  در این تردید اندیشه خیس می شوی اما ....

بیشتر روزهای سال آفتابی است!!

 

به نظرم نیشابور اگر بیش از شیراز نداشته باشد کم از ان نیست و این همه غافل شدن اما چرا؟

شب را در خانه معلم در جوار خیام به صبح رسانیدیم

 مسافت طی شده 45 کیلومتر

 

در مقام حیرت

 

  وآرامش مرغان رسیده به سیمرغ جان

 

 

چه ستونی استوار خواهد بود

اندیشه وحدت وجودت

 

 

و چه مغرض اما اگاه به اندیشه تو بود آنکه نوشته سنگ تو را  اندیشید و سپس حجاری کرد


 

گزارش برنامه رکاب زنی از سبزوار تا مشهد الرضا آبان نود و سه قسمت اول


صبح چهارشنبه از تهران با اتوبوس عازم سبزوار شدیم

 ساعت 19.00 سبزوار بودیم و از آنجا به خانه اقوام یکی از دوستان رفتیم و شب را آنجا به سر بردیم شب اول در حدود ده کیلومتر تا شهرک توحید سبزوار رکاب زدیم

پنجشنبه

صبح به گشت و گذار در سبزوار پرداختیم و از نقاط تاریخی و آرامگاه های معروف سبزوار دیدن کردیم

 اما بهترین قسمت سبزوار از لحاظ مردمشناسانه و انسان شناسی نه موزه مردم شناسی آن که محله غرشمال ها بود

 گویا آن گونه که مردم محلی می گفته اند برای اولین سر شماری که زمان پهلوی اول انجام  شد این محله که مردمان آن را غربتی ها یا کولی ها یا جوکی ها تشکیل می داده اند  به هیچ عنوان  با ماموران سرشماری هماهنگ نشده اند و مامور سر شماری در برگه مخصوص خود نوشته غیر قابل شمارش و اینگونه  شده که بعد از مدتی به محله غرشمال  تغییر نام داده است

 گویا در قصص تاریخی هست که مردمان غربتی را که در سبزوار و ساری و بجنورد بیشتر پخش هستند و در تهران در محله دروازه غار و شوش ، نادر شاه برای مهارت های فنی شان از هند وارد ایران کرده است که سه مهارت ناب داشته اند آهنگری – نجاری و خراطی و نوازندگی که این سه را برای جنگ های خود و تولید اسلحه لازم داشته است

 این محله سبزوار نیز اکثرا آهنگر و یا خراط بودند و با مهارت خاص و به شکل کاملاً سنتی آهنگری و خراطی می کردند

کوره های کوچک و دمیدن در آتش ان آدمی را پرتاب می کرد به عمق تاریخ انسان این که انسان چگونه آهن سرد را با زور و بازوی و رای  خود به نرمی و رقصندگی وامی دارد.

ملا حسین کاشفی

 

 

ملا هادی سبزواری

 

موزه مردمشناسی سبزوار

 

مردمشناسی ناب و زنده

 

 و آخرین بازماندگان تاریخ

و کدام گرگی به گله ای خواهد زد که سگانش چنین قلاده ای دارند؟

تصویر ذهنی ما از کاوه اهنگر چگونه می تواند باشد؟

شاید اینگونه

پیمرد زنگ فروش:

 دختر جان سرم رو بردی (خطاب به یکی از همرکابان ما)

 و ما کسانی هستیم که با زنگ های خود دنگ زنگ فروش را بردیم

 

 

بعد از بازید از سبزوار ساعت 12.00 سوار دوچرخه ها شدیم و عازم منطقه ییلاقی سبزوار به نام طبس شدیم که  باید به  پشت کوهستان می رفتیم و شیب نسبتاً خوبی داشت ساعت 14.5 روی گردنه بودیم و در ساعت 15.50 روستای شم آباد

این طبس آن طبس نیست ها

 به کوه هایش دقیق شوید

یک دو سه

چیلیک

و جاده تو را فریاد می زند

 

 همرکابی پنچر می شود و ما هم سوژه پیدا می کنیم

 حیفه بریم کمک کنیم سوژه از دست می ره

 

 

 

 و پاییز

 

در چادری که برای ایام محرم بر پا شده بود دمی درنگ کردیم و در نهایت  آقای علی اکبر شم آبادی ما را در منزلش جای داد. هر چه از ما تاکید که نمی خواهیم مزاحمتان باشیم از او تاکید که مهمان ما هستید و زائر امام رضا.

 در مراسم عزای حسینی روستا نیز شرکت کردیم

چای چی های با صفای روستای شم آباد

 

 هنگام غروب یک برنامه بیست دقیقه ای به نام حس حسین داشتند که در حلقه ی کوچکی عزادارن حسینی دایره وار می چرخیدند و سینه می زدند

این روستا با 200 خانوار 45 شهید در جنگ داده است به طوری که کل روستا در واقع  از اقوام شهید محسوب می شوند

 سخنران مراسم فرد نکته سنجی بود ، این روستا به روضه های انچنانی و رگ بردین های در گودال ها نیاز ندارد

 همین  که روضه را شروع کرد:  علی اکبر اخرین نگاهش را به امام کرد

 شما خودت آخرین نگاه فرزند شهیدت یادت بیاد ...

 و مجلسش را برد آنجا که دوست داشت

 گوییا همه اینجا آخرین نگاه علی اکبر به  امام را خود دیده بودند.

روستای باصفایی است شم آباد و مردم آن دل نشین تر

علی اکبر خان شم آبادی خصوصیات برجسته مردمان این خطه را به واقع برای ما ترجمان کرد، خانه و ملک اش آباد و روستا یش برقرار. روز دوم نیز سی و پنج کیلومتر رکاب زدیم

آقای علی اکبر شم آبادی و مهربانی هایش

نذری

 دو حامل یکی دو چرخه و یکی نامه بر

درنگی در خوشی

در پوست نمی توان گنجید

 می توان؟؟؟

 نه نمی توان

 

نیشابور

 نیک شاپور

 و دوچرخه ای که تا به حال تراختور ندیده!!

 آقا آرش منظورمه ها

 

و یک ماشین چندین انار  و میوه داد و گفت : التماس دعا

 خدایی اناری بود

 سابه ها بلند است و انارها چشم نواز

2چرخه


مدتها بود می خواستم مطالبی درباره دوچرخه هایم از کودکی تا به امروزم بنویسم

که امروز احساس کردم وقتش فرار رسیده است:

اون قدیم ها نمی دانم خانواده شما چطوری بود، اما ما بیشتر قرضی بودیم. یعنی از این آدم به اون آدم وسایلی که کوچکش شده بود یا اندازه اش نمی شد جابجا می شد.

 اولین دوچرخه من هم یک دوچرخه سبز رنگ کوچیک بود که تو 4-5 سالگی سوارش می شد و از دایم بهم رسیده بود، خاطرات کمی از آن دوران در ذهنم جاری است، اما باشکوهترین روز ، همان روزی بود که بابام دو پایه های کمکیش رو باز کرد و من مثل جیمبو پریدم، اون قدر تند از تو پیاده رو ها می رفتم ، که هنوز مزه اش در ذهنم باقی مانده

 بعد ها بابام دو تا دوچرخه دست دوم برای من و داداشم خرید، برای من آبی بود و فرمان خرگوشی و برای داداشم کوچکتر بود و قرمز رنگ، برای اون پشتی داشت و برا من نه،

 مدتها در کوچه بن بست خودمون رکاب می زدم و گاهی یواشکی  به سمت محل کولی ها که آوارگان جنگ بودند می رکابیدم که همیشه مامانم مرا از رفتن به آنجا بر حذر می کرد

 بزرگتر که شدم یک روز بابام دو تا دوچرخه یاماها دیسکی به شکل موتور که باک پلاستیک داشت آورد.

 داشتم بال در می آوردم، چه ساعتها که با آن رکاب زندم، همه محل به داشتن چنین دوچرخه ای بر ما حسرت می خوردند و ما هم( من و داداشم) جلو آنها ویراژ می دادیم

تا سال سوم راهنمایی که یک مینی کورسی گرفتم( بازم دست دوم)

فرمون دوچرخه بیست و هشت رو داشت(اصطلاحاً لحاف دوزی) و بدنه کورسی

و 6 خورشیدی عقبش بود و 2 تا جلو

اولین بار بود که دوچرخه دنده ای سوار می شدم و کل تابستان را با آن رکاب زدم

 دنده اش مثل دنده ماشین بود  و وسط بدنه قرار گرفته بود و بعضی وقتها شل می شد و حین رکاب زدن خودش دنده رو عوض می کرد!!

 مدرسه دبیرستانمون اجازه می دادند که دوچرخه ببریم

 با بابام نشستم یک دو دو تا چهار تا کردم و گفتم این قدر هزینه رفت و آمد تاکسی ام می شود و با نصف این پول می توانم دوچرخه بگیرمو هزینه تاکسی در جیبت بماند

 او هم قبول کرد و یک کبری خریدم، نمی دانم تبلیغاتش رو یادتون می یاد یا نه، یک کمر فنر خر وسطش بود و تو گل و شل فرو می رفت و باز دوچرخه سوار از آن بیرون می آمد.

خریدم118 هزار تومان و هر روز با آن مدرسه می رفتم

 زمان دوم خردادی ها بود و من همیشه با دوچرخه روبروی دکه روزنامه فروشی می ایستادم و روزنامه می خواندم ، تا صدای روزنامه فروش و مردم در بیاد که جا بجا شو(چقدر آن روزها مردم روزنامه خوان بودند و جلو دکه ها صف می ایستادند!!!)

با این دوچرخه چند بار تصادف کردم، یکبارش که یک پیکان خلاف می آمد زد به من و من هم مثل فیلم ها پرت شدم رو کاپوت ماشین و در نهایت افتادم روبرو چرخش،

راننده آمد پایین و مردم جمع شدند، می گفتن ببرینش بیمارستان و من هم انکار می کردم که نه کاملاً حالم خوبه!!(اون موقع ها فکر می کردم نباید از خودم ضعف نشون بدم، الان هم همین فکر ابلهانه رو گاهی دارم)

 یکبار هم با دوچرخه ای دیگر در چتگر زدم به یک دورچرخه سوار دختر و جفتمون با دوچرخه ها منگنه هم شدیم، جفت دوچرخه ها له شدند، دوچرخه من که حسابی کج و کوله شد(هنوز هم بعد این همه سال اون کمک فنر خرش نرم نشده و سفت و تزئینی مانده!!!)

، بعد دانشگاه شروع شد و چون در کرج بود از دوچرخه غافل شدم، تا رسید به پایان درس و رفتن به بازار،

 من دوچرخه کرسی دایم رو قرض گرفتم و با آن هر روز به بازار می رفتم، سرعتی و تند و تیز، با داداشم که با موتور می آمد رقابت می کردم، بعد از چندی ریه ام آسیب دید و مجبور شدم دوچرخه رو متوقف کنم( این ها را یکبار نوشته ام)

 تا 3 سال قبل که یک مریدا تی اف اس 100 گرفتیم و دوباره دوچرخه در متن زندگیم وارد شد 

 و در نهایت زمستان سال قبل آن را دزدیدند.

از زمستان تا به این اواخر با دوچرخه قرضی کارم را راه می انداختم

 تا در نهایت تصمیم گرفتم دوچرخه ای برای خود بگیرم

 و هفته قبل آن تصمیم را عملی کردم

شاید سالها بود، که از خرید چیزی شادی کودکی بر تنم نشته بود، اما آن روز یک شادی کودکانه که سالها بود آن را فراموش کرده بودم بر وجودم حاکم شد(از آن شادی هایی که در دوران کودکی از خرید وسیله بازی بر من حاکم می شد)

 حتی دوچرخه دزدی شده هم که اول روز خریدم این حال را در من ایجاد نکرد، شاید به این خاطر که الان مزه دوچرخه را چشیده ام

 اما حال و روز خوبی بود

 فقط یک بدی که دارد بشدت از تنها گذاشتن آن می ترسم و نمی توانم به راحتی در هر جایی قفلش کنم، چشمانم ترسیده و دیگر اجازه نخواهم داد این را از من بربایند

حتی دوچرخه را داخل خانه می آورم و در گوشه حیاط خلوت می گذارم تا در امان باشد

 این بود تاریخچه دوچرخه های بنده تا به امروز

***

کتاب سیذارتا نوشته هرمان هسه ، کتابی خواندی است که این روزها دستم است

به جای کلی کتاب های بازاری و کلیشه ای در پناه نور و معنویت و ...می توان آن را خواند.

 نکات تفکر برانگیز و در عین حال ساده خوبی دارد، پیشنهاد خوانش آن را دارم

 

***

 این هفته پس از مدتها به همراه امیر پنجره چوبی به سینما رفته و فیلم زندگی مشترک آقای محمودی و بانو را دیدیم

 

 فیلمی که در آن روابط سنتی و مدرن  و تفکر مربوط به آنها و صفاتی همچون غیرت ، مردانگی و ... به چالش کشیده می شود

 

 پیشنهاد می کنم همه افرادی که درگیر روابط هستند یا خواهند شد این فیلم تفکر برانگیز را ببینند، قطعاً قسمتی از خودشان را در آن یافت خواهند کرد

***

 مجله زنان اولین شماره آن خرداد ماه امسال در ویترین دکه ها مشاهده شد

 و پس از گزارش مغرضانه 20.30 و همفکران آنها ،تصمیم گرفتم آن را تهیه کنم، مجله ای پر محتوی و  قوی است که نیازمند همراهی همراهان است، اما بیش از همه سخن ابتدایی خانم شهلا شرکت در ابتدای مجله که سرشار از عاطفه و درد 7 ساله و احساس بود مرا به خود جلب کرد

 

 

دزد دوچرخه

دزد دوچرخه

در دنیا به دو چیز تعلق خاطر داشتم و وابستگی

 یکیش یک کلاه سبز رنگ بود که همدم سرماهای زمستانه کوه ها بود از کودکی و دو سال پیش گم شد

 و دیگری این دوچرخه آبی که دو سال پیش خریدمش و سهیل که  به آهنی دل سپرد

 امروز  هم یک بنده خدایی  برداشت و رفتش!!!

 حالا خدا کنه که باهاش رکاب بزنه و کیف دنیا روبکنه.

 وابستگی به هیچ چیز این دنیا فایده نداره، می نوش که عمر جاودانی این است

 آخه که چی این آدم دو پا به یک چیزی که در ذاتش آسیب  است و خرابی، نیستی هست و عدم، دل می بنده؟

خوب باید هستی درسش رو به آدم شیر فهم کنه، اگر نشد ، مجبوره که اون ادم، خر فهم بشه!

 دو ساعت اولی که از دزدیده شدن دوچرخه ام گذشته بود حالم خوب نبود.

 یاد صبح افتادم که همکارم می گفت ورزش و بخصوص دوچرخه سواری باعث شادی میشه و یکی از راه های مبارزه با افسردگی است

 منم همچین باد تو سینه ام می افتاد

 اون دو ساعت اول حس  افسردگی رو چشیدم، دوست داشتم یه آوازی رو زیر لب زمزمه کنم، با یکی حرف بزنم

 زیر لب این قسمت آواز شجریان و شعر حافظ رو زمزمه می کردم

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل, شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد.

 نمی دانم چرا ولی همین جوری می خواندمش

دوست داشتم با دوستام حرف بزنم، هم پولش برام مهم بود و البته و هم این تعلق خاطری که بهش داشتم

در این دو سال بهترین لحظات زندگیم رو در کنارم  و در تماس با من بود. یک جوری انگار این شی زنده بود. اسب گون بود برام،

یکم سردم شده بود

 در خیابان که راه می رفتم دوست نداشتم سرم بالا باشه، سردم بود ، کلاه کاپشنم رو کشیدم رو سرم و آسه آسه از مترو تا خانه را آمدم،حس سر افکندگی داشتم، حس ادمی داشتم که فحش ناموسی براش مهمه و یه دل سیر از مردم تو خیابابون بابت کاری که نکرده فحش شنیده

یک جور خودم رو هم شرمنده دوچرخه ام می دانستم، فکر می کردم خوب ازش مراقبت نکردم

 ، تا برسم خونه سه چهار تا از دوستام زنگ زدند و مسخره گفتن و خندیدیم.مادرم که موضوع رو فهمید گفت دیشب خواب دیدم که همگی تصادف کردیم و سه نفر هم مرده، صبح صدقه دادم، صفره دیگه!!! باید این صفر تموم شه،

الحمد ا.. سرت سلامت، تنت سلامت

 حوصله حرف زدن و بالا پایین کردن حرفش رو نداشتم

گفت ملوس(مادر بزرگم) فشارش بالا رفته و تو بیمارستان بستریه، دارم میرم بیمارستان.

مادرم آمد کارت پایان خدمت رو که امروز پست رسانده بود، نشانم داد،

همین که فکر کردم الان من جای ملوس تو بیمارستان نخوابیدم و تنم سالمه، با این کارت پایان خدمت و پاسپورت بعدش می توانم برم عالم رو بچرخم، ( با دوچرخه جدید) خودم رو رفرش کردم و آمدم زندگی ام رو بی دوچرخه آبی دوباره شروع کردم

 اگر این دوچرخه هم مثل فیلم دوچرخه به هستی خودم و خانواده ام گره خورده بود، من هم اشکم در می آمد.

گزارش برنامه دوچرخه سواری از دامغان به سبزوار عاشورای 92

 

گزارش برنامه دوچرخه  دامغان به سبزوار

سه شنبه یک روز قبل از تاسوای حسینی در دامغان بودیم

ساعت 6.00 صبح از ایستگاه راه آهن انجا رکاب زدن خود را شروع کرده در ساعت 8.10 صبح به برج مهمان دوست رسیدیم.

 

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ

 

 

 جاده خاکی کنار ریل مسیری است که سه سال است در آن رکاب می زنیم تا به مشهد برسیم

http://parchenan.blogfa.com/post-587.aspx

http://parchenan.blogfa.com/post-588.aspx

http://parchenan.blogfa.com/post-589.aspx

http://parchenan.blogfa.com/post-683.aspx

http://parchenan.blogfa.com/post-684.aspx

http://parchenan.blogfa.com/post-685.aspx


ساعت 9.00 به ایستگاه زرین رسیدیم.

 دیگر بیابان و کویر عنان ذهن و اندیشه ما را در دست خود گرفته بود، بخصوص که اشعار خیام را با صدای شاملو و شجریان را به آن چاشنی کنی

 

زندگی کردن در دایره تردید و شک

 تو را چون خسی از این وادی به آن منزل اندیشگی می پراند

 و تو نمی دانی  و نمی توانی بین مولوی و خیام  یکی را انتخاب کنی

 گاهی دل بسته اینی و گاهی آن

گاهی عقلت به سمت خیام می کشاندت و گاهی دلت  به سمت مولوی ، دلی که عقل را هم شاید پشتوانه داشته باشد.

ساعت 13.10ایستگاه  کلاته خان بودیم که با پنچری چرخ امیر مواجه شدیم

 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

 

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست

 

کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

 

 

ساعتها در جاده ای خار زار رکابیدن اولین میوه آن است که امیر چید!

ساعت 15 به ده مغان  رسیدیم و ساعت 15.30 به شاهرود رسیدیم  و در انتها ساعت 16.40 در پارک آبشار چادر زدیم.

 مسافت طی شده در روز اول:75 کیلومتر



 

 

چهارشنبه

ساعت 7.20 حرکت خود را شروع کردیم

میوه خار زار به چرخ بنده هم رسیده بود و صبح با چرخ پنچر مواجه شدم

ساعت 13.30 به ایستگاه شیرین چشمه رسیدیم

دیگر ساعتها با جاده آسفالت  فاصله داشتیم

 ما بودیم و ریل و بیابان و کوهک های بیابانی، گاهی هم قطاری از کنار ما رد می شد.

وارد فضایی بس تاریخی شده بودیم. تاریخ از آن می بارید.

از روز دوم نجوای بیابان و کویر نیز شروع شد.

این گونه بود که اگر می ایستادی چیزی نمی شندی ، اما همین که پا به رکاب می شدی یک باد ریز و مختصر از پهلو بر یکی از گوشهایت نجوا شروع می کرد

ساعت15.30  ایستگاه جیلان

روز دوم سه نفر شده بودیم

در تاریکی هوا ساعت 17.20 به اول جاده آسفالت رسیدیم.

از دور نور سبز یک مسجد یا امامزاده را می دیدم و ما تنها  و تنها بودیم اما مهتاب حمایتمان میکرد. اما این حمایت کجا و حمایت مهر کجا؟

 آن نور سبز را نشان کرده و به آن سمت رفته و در ساعت 17.45 روستای حسین آباد بودیم. این مسیری است که از میامی شروع و به استان های شمالی ختم می شود و بزرگترین روستای آن بَکران است.

 تا به روستا و آن چراغ سبز رسیدم  بزرگ روستا آمد  و پس از حال و احوال پرسی از ما گفت: زائر امام رضا هستید و عزادار حسین. شما مهمان ما هستید.

و ما در خانه سید ابوطالب موسوی ساکن شدیم. خانه ای گوشواره ای که قدمت از آن می بارید. از آنها که دیواره هایی کاهگلی دارند و دیوارهای قطوری دارند و فضای خانه کوچک است. از کودکی آرزو داشتم که در چنین خانه هایی باشم.

برایمان چای آوردند و خستگی و بی آبی روز را جبران کردیم.

 تصمیم گرفته بودیم در روز دوم که صبحانه و ناهار را یکی کنیم و تنها صبحانه خورده بودیم.

آن قدر احساس مهربان بودن می کردم که حتی مورچه هایی که سر راهم بود را نیز سعی میکردم ردشان کنم  و به انان آسیب کمتری برسانم

ای کاش می شد این احساس های خوب را در جایی از بدن ذخیره کرد تا وقتی کمبود آن را حس می کنی از آن پس انداز برداشت کنی.

 

با خود در اندیشه آن چراغ سبز بود م درآن کویر تاریک

با خود می اندیشیدم اگر در فضای اندیشه و ایمانم نیز با چنین نوری برخورد می کردم ، این چنین مشهود، چه راه ساده و راحتی داشتیم برای ابراهیم شدن. حسین شدن.

 

شام نیز مهمان و عزاردار ابا عبداله بودیم و با اهالی بودیم. ابتدا شام را دادند و سپس سینه زنی را شروع کردند. ما هم که شام خوردیم ، خستگی تن را به آنان یاد آور شدیم و رفتیم که بخوابیم. در فضایی که ساده و زیبا بود.

مسافت طی شده روز دوم80 کیلومتر

پنجشنبه همزمان با عاشورای حسینی

ساعت 8.00  از روستا حرکت کردیم. دو چرخ دیگر پنچر شده بودند

دوچرخه جواد مشکل داشت و از ما جدا شد و عازم میامی(نام قدیم این شهر مَی مَی میباشد، چرا که در این قسمت از سرزمین تاکستانها بوده و هست و مَی هم از آنها تشکیل می شود. جالب است که درخت مُو  با مَی نیز شباهت های واژگانی زیادی دارند)

ساعت 9.00  دوباره خود را به ریل رساندیم. وارد منطقه جوین شده بودیم

جاده کنار ریل سینوسی شده بود و کار ما مضاعف.

من و امیر تنها بودیم و دو خط ریل رفت و برگشت!

10.20 ایستگاه جهان آباد رسیدیم

هوا ابری بود و دل من از آن ابری ترنواهای کویر گویی مرا به افسون خود در آورده بودند . گویی نوا و ناله ای را برایم تکرار می کردند. در راه با چند روستای متروک نیز مواجه شدیم که دلم را ابری تر کرد

12.30 ایستگاه ابریشم بودیم و 13.30 کال شور بودیم،پلی قدیم رودخانه ای شور دل دل کویر.

 آسمان گشادگی پیدا کرد  و مهر تابان تر شد.

در کویر ابری دلم بیشتر می گیرد تا آفتاب روشن. آفتاب روشن را با تمام سوختن هایش ترجیح می دهم بر آسمان ابری کویر.گویی کویر و مهر با هم رفاقتی دیرین دارند که اگر ابری بر سر این دو قرار گیرد دلشان برای هم تنگ می شود و دل ساکنان زمین به تبع آن هم.

ساعت 14.00 به یک روستای کوچک به نام چاه چمن رسیدیم.در کل امروز که به ریل رسیدیم این اولین روستا بود.

 خیلی دوست داشتم شب را آنجا باشم. ده راز آلودی به نظرم آمد




15.40 ایستگاه جا جرم بودیم.

16.00 اول آسفالت بودیم و 16.30 به روستای صادق آباد رسیدیم و شب را در حسینه آنجا با مردمان با صفایش ماندیم و شام غریبان را هم.

 آن قدر مردم با صفایی بودند که به خاطر ما شام غریبان را زود تمام کردند.

 از دهیار آنجا آقای حسن زاده و علی عباس زاده که به ما لطف ها کردند تشکر می کنم.

 

ناکرده گنه در جهان کیست بگو 

آن کس که گنه نکرده چون زیست بگو

  من بد کنم و تو بد مکافات دهی

  پس فرق میان من و تو چیست بگو ؟

 

با خود در فکرم که سیستم آموزش و پرورش سلسله صفویه دست  بر کجای انسانی ما ایرانیان قرار داده است که هنوز بعد از 400 سال این مراسم محرم  را در دورترین و مرکزی ترین قسمته های سرزمینی مشاهده می کنیم.

 ای کاش می دانستم، می فهمیدم و خود در پرورش بچه هایم آن را به کار می بستم

 

مردمان عوض شده بودند، گویش ها، چهر ها و بوی سبزوار و منطقه سبزوار ملموس بود.

 از این جا به بعد با باشتین و شیخ حسن جوری  و سربداران و مارال و گل محمد و بیگ محمد و ستار کلیدر رکاب زدم. البته که کلیدر شمال شرقی سبزوار است.
.

مردم منطقه سبزوار در ابتدا خشن به نظر می رسند اما همین که دمی تنها دمی با هم همراه می شوی چهره با صفا و مهربانشان را برایت رو می کنند.

به نظرم کویر و بیابان و موقعیت جغرافیایی تاثیر بسیار عمیقی بر این نوع رفتار و فرهنگ داشته است.

 شب جمعه بود و شب تولدم.

تازه فهمیدم که چرا صبح این چنین دلم ابری بود. همیشه در ایام آمدن به این دنیا چنین حالی مرا می گیرد،نا آگاهانه  و یا نیمه آگاهانه. امسال آن قدر که روز شمار آمدن آبان بودم( به خاطر پایان سربازیم) این حس تنها در همین روز اتفاق افتاد.

از من رمقی به سعی ساقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده است

مسیر طی شده80 کیلومتر

 

جمعه ساعت 7.05 حرکت کردیم و ساعت 7.35 روستای قلعه نو بودیم( چه اسم هایی!!)

8.05 روستای آزاد وار بودیم

11.45 ایستگاه سنخواست بودیم.

امروز را دائما کنار مزارع رکاب می زدیم، فضا شمال کون شده است.

گاهی سگهای گله که اینک در مزارع آماده برای کاشت می چرند دنبالمان می کردند و هیجان برنامه را افزون تر!!

14.45 ایستگاه جوین بودیم.

 بعد از آنکه دو نفر شدیم با توجه به تاریک شدنزود آسمان با امیر تصمیم گرفتیم صبحانه و ناهار را هم صرف نظر کنیم و تنها هله وهوله  بخوریم تا  به مقصد مورد نظر برسیم و آخر شب شامار (ناهار= شام) بخوریم

ساعت 16.15 ایستگاه کمایستان بودیم.

شب را هم در مسجد آنجا بودیم

مردم این قسمت از خراسان ترک زبان بودند.

منطقه خراسان ترک و کرد و کمانج و لهجه ها و گویش های متفاوت در فاصله ای کم را در خود جای داده است

 مسیر طی شده 70 کیلومتر

شنبه و روز آخر

7.00 صبح در هوای سردی حرکت کردیم

نوک انگشتان دستم از سوز سرما دردناک شده بودند

 نجواهای باد بیابانی بر من و امیر تاثیر خود را گذاشته بود، نوعی افسون زدگی، کمتر با هم حرف می زدیم. گاهی سر چیزهای ساده و مورچه ها و سوسک ها بحث ها می کردیم

8.00 ایستگاه نقاب بودیم(اسم رو دارید، نقاب!!)

دیگر از جاده خاکی لب ریل خدا حافظی کردیم و با نشانی که از اهالی پرسیدیم مسیری جایگزین و آسفالت انتخاب کرده و رکاب زدیم

از کنار کارخانه و منطقه صنعتی جوین  رفته تا ساعت 10.40 سر جاده آسفالت جغتای بودیم(سریال سر به داران و جغتای خاطرتان هست؟)

 هنوز دو ساعت نبود که از ریل خدا حافظی کرده بودیم که دلمان برایش تنگ شد. آدمی چه زود وابسته می شود.

 آدم خیلی تنهاست

خیلی

 حتی به آهنی بی جان عادت می کند

 بیچاره آدم

 

 با نشانی هایی که گرفته بودیم در جاده آسفالت رکاب می زدیم سربالایی زیادی بود و در راه وانتی ایستاد و دست خود را بیرون آورد و خدا قوتی گفت و یک شکلات به هر یک از ما داد، خیلی چسبید.

محبتی بی گفت و گوی و آنی

دمَش گرم

 رکاب می زدیم  در کوهستان و سربالایی  و تا آنکه به آخرین گردنه رسیدیم

 با امیر در آخرین گردنه جشنی برپا کردیم  که برنامه تمام شد و شادان بودیم که چه زود  به سبزوار رسیدیم. قرار بود بیست و پنج کیلومتر جاده را سربالایی رکاب بزنیم اما این نبود، چه جالب!!!

 پس از آنکه وارد سرازیری شدیم با تابلو جغتای 35 کیلومتر مواجه شدیم

 تازه فهمیدم که از ساعت 10.00 دقیقا خلاف جهت رکاب زده ایم. همه آن جشن و یقینی هم که داشتیم اشتباه بوده است!!

 همین که من تابلو را دیدم و به امیر گفتم امیر یک آن با یک دست به کلاه خود ضربه ای زد و فهیمدیم که چه شده است

 قیافه مان می دانید چگونه شده بود؟

مثل این بچه هایی که شب امتحان خر خونی کرده اند و کتاب را جویده اند

 اطمینان دارند که امتحان را با نمره بالایی قبول خواهند شد

 امتحان ساعت 10.00 صبح قرار است برگزار شود. همین که 9.45 وارد مدرسه می شوند متوجه می شوند که امتحان 8.00 شروع شده و 9.00 هم تمام.

 آن روز خیلی خسته شدم اما اکنون به آن روز خود لبخندی می زنم.

 محل جشن

با خود در این اندیشه بودم هنگام برگشت آن همه راه سربالای که  در زندگی هم حتما اینگونه خواهد بود که فکر می کنی در یقین گام بر میداری و زمانی متوجه می شوی که دقیقا عکس این یقین بوده. چقدر به آن چراغ محتاجم

 

تا آب شدم سراب دیدم خود را               دریا گشتم حباب دیدم خود را

آگاه شدم غفلت خود را دیدم                 بیدار شدم به خواب دیدم خود را  

[منسوب به ابوسعید ابوالخیر]

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

11.30 دوباره همان جای قبلی بودیم  و 12.50 چهار راه برغمد و از آنجا در جاده ای کوهستانی رکاب زدیم تا ساعت 15.20 بر روی گردنه بودیم. 4 ساعتی بود که آب نداشتیم. در گردنه از یک راننده تریلی آب گرفتیم و جشنمان را با آب و خرمای و آجیل باقیمانده امیر به سرانجام رساندیم

در راه یقین باید تا می توانی بپرسی. همه توجه خود را به همه اطراف خود داشته باشی و آنکه گام در مسیر درست برداری

  از آنجا تا خود سبزوار سرپایینی بود و 16.30 سبزوار بودیم

مسافت طی شده در روز آخر 90 کیلومتر

مسافت طی شده در کل برنامه ، با توجه به رکاب زدن های تهران حدود 420 کیلومتر

 با تشکر از امیر شجاعی، سرپرست برنامه که دقت مهندس وار خود را در لحظه لحظه مسیر انجام داده و روزها و ساعتها قبل از برنامه جهت شناخت مسیر تحقیق کرده و مطالب مهم و اموزشی مسیر را استخراج کرده است.

سپاس

 گزارش فنی برنامه دوچرخه دامغان به گرگان (2)


گزارش فنی برنامه دوچرخه دامغان به گرگان:

 

3شنبه6.15 حرکت از مسجد حضرت ابوالفضل دامغان

10.50 چشمه علی     30 کیلومتر

13 حرکت مجدد

14 کلاته

16.15 دیباج

مسافت روز اول 55 کیلومتر

 

چهارشنبه

7.20 حرکت

10.30 گردنه(بالاترین نقطه به ارتفاع 2450 متر)

11.30 سرخه گریوه

12.30 حرکت مجدد

14.00 پیته نو

14.45 سفید چاه

مسافت روز سوم53 کیلومتر

 

پنج شنبه

6.40 حرکت

8.10 نیالا

8.20 حرکت

8.50 ابتدای جنگل( صبحانه)

10.00 حرکت

12.00 گلوگاه

13.30 الی 14.00 استراحت

17.30 ابتدای گرگان

 مسافت روز سوم 97 کیلومتر






گزارش برنامه دوچرخه سواری از دامغان به گرگان 23 -24-25-7 -92(قسمت اول )


 

گزارش برنامه دوچرخه سواری از دامغان به گرگان 23 -24-25-7 -92(قسمت اول )

دوشنبه شب سوار اتوبوس دامغان شده و 4 صبح دامغان بودیم


 باد شدیدی می وزید تا گرم شدن هوا و کاسته شدن از شدت باد، تا ساعت 6:30 در مسجدی ماندیم

اما گویا باد قصد رام شدن نداشت

 بادی شدید از سمت کوهستان به سمت کویر، به عبارتی دقیقا از روبروی بر ما می وزید و حرکت را بسیار سخت می کرد


به سمت چشمه علی و دیباج شروع به رکاب زدن کردیم و نزدیک غروب  به دیباج رسیدیم.

 چیزی بیشتر از 60 کیلومتر رکاب نزده بودیم(البته 90 درصد بیشتر سر بالایی بود) اما باد که از روبرو می وزید کار را خیلی سخت کرده بود و ما بسیار خسته بودیم

 خشمگین و مست و دیوانه ست
 
خاک را چون خیمه ای تاریک و لرزان بر می افرازد
 
باز ویران می کند زود آنچه می سازد
 
همچو جادویی توانا ، هر
چه خواهد می تواند باد
 
پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است
 
مست و دیوانه
 
بر زمین و بر زمان تازد
 
کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد
 
چه تناورهای باراو مند
 
و چه بی برگان عاطل را
 
که تکانی داد و از بن کند
 
خانه ازبهر کدامین عید فرخ می تکاند باد ؟
لیکن آنجا ، وای
 
با که باید گفت ؟
 
بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور
 
وز مسیر جویباران دور
 
آِشیانی بود ،مسکین در حصار عزلتش محصور
 
آشیان بود آن ، که در هم ریخت ، ویران کرد ، با خود برد
آیا هیچ داند باد ؟*

 

 



به لطف آ سِد ممد در حسینه دیباج مستقر شدیم و ناهار و شام یکی شده رو خورده نخورده  خوابیدیم.دیباج شهری بسیار زیبا از نظر طبیعی و مردمی باصفاست. ورودی  و خروجی شهر با مزارع و باغات احاطه شده و در کوهستان به تنهایی نظاره گر کویر روبروست و دعا و بدرقه باران های پشت کوه رو با خود دارد.

در این مسیر 90 کیلومتری که ما در استان سمنان و در منطقه دامغان رکاب زدیم انواع معادن و محصولات کشاورزی و باغی را مشاهد کردیم

 و از این نظر، دامغان، بسیار منطقه غنی است

صبح از دیباج به سمت گردنه  و پشت کوه شروع به رکاب زدن کردیم. قسمت هایی ازجاده خاکی بود و شیب هم زیاد ، خوشبختانه باد دیوانه حضور نداشت.کم کم ک از کویر و منطقه کویری به سمت کوهستانی تر وجنگلی ارتفاع می گرفتیم، شیب مسیر زیاد بود و برای رکاب زدن اراده و قدرتی مردانه می طلبید

 نزدیک های ظهر در ارتفاع 2500 متری و بالاترین ارتفاعی که جاده و گردنه می رفت حضور داشتیم

از استان سمنان خداحافظی کرده و به استان مازندارن سلام

 به کویر به درود گفتیم و به مراتع مازنی درود. به این منطقه ،هزار جریب هم گفته می شود که ظاهراً در ایام قاجار این نام را گرفته است.

سرازیر با درصد بالا بود که جاده خاکی باعث می شد تمام بدن ویبره بگیرد و ما که در سر بالایی حریص سراشیبی شده بودیم نیز تازاندیم دوچرخه چموش را.لرزش کوچکترین عضلات بدن را، از عضلات چهره بگیر تا عضلات بازو را می شد احساس کرد

باید سربالایی آن چنان را رکاب زده باشی تا لذت سراشیبی را درک کنی.

شیب جاده گاهی موافق و گاهی مخالف بود تا به روستای عجیب سفید چاه رسیدیم، با قبرستان بسیار بسیار بزرگ و قبرهای عجیب و بعضاً هزار ساله آن

برای آگاهی بیشتر 



شب را در سفید چاه بودیم ، وقت داشتیم و دیگر خستگی دیروز را نداشتیم، کته ای فراهم شد و شام مفصلی خوردیم( در دوچرخه سواری وعده ناهار را حذف کرده تا هم زمان بیشتری داشته باشیم و هم راحت تر برکابیم)

صبح دوباره یک سربالایی 6 درصد به طول 15 کیلومتر تا اول جنگل داشتیم، اول صبح رکاب زدیم و 9.15 ابتدای جنگل بودیم

باید از استان مازندارن نیز خداحافظی می کردیم و وارد گلستان می شدیم، یک صبحانه مفصل، املت زدیم و سرازیر جنگل شدیم،

چه لذتی داشت رکاب زدن و سرازیر شدن در جنگل، مشعوف مشعوف بودیم، یک سرخوشی بی حد و حصر

اصلاً یک حالی برایم بود غیر قابل وصف.

 

در این مدت سه روز که از کویر به مراتع و پوشش استپی و درختچه ای و سپس جنگلی رسیدیم، حالات گوناگونی مرا فرا گرفت.

در کویر دامغان که رکاب می زدیم با آن باد عجیبش، یک حالت قبض مرا فرا گرفته بود، حتی علاقه ای به گوش دادن به نوایی و وموسیقی را در خود نداشتم و در واقع نمی توانستم گوش بدهم. به نوعی درون گرایی  پناه برده بودم در خیالاتی چون ، بود و نبود، هست وشد  و مرگ و زندگی... بودم( در دوچرخه سواری و رکاب زدن، عوالم خیال اسبی شود سرکُش، که هر جا اراده کند خواهد رفت. به کوهستان هایی با دره هایی عمیق، به لب هایی خوف انگیز، به بیابان وحشت زای، یا به بوستان و گلستان و چمن زاران)

 اما در مناطق مراتعی  و جنگلی یک بسطی پیدا کرده بودم ودنبال نوا و موسیقی بودم و برون گرایی را تجربه می کردم، به نوعی در پوست خود نمی گنجیدم، گویی مستانه می چرخم، سرخوشم و دنبال پیاله ای دگر می گردم از دست ساقی سیم ساقی.

 

 ظهر رسیدیم گلوگاه و از آنجا هم گرگان

20 کیلومتر آخر، جاده شلوغ بود و از لذت رکاب زدن می کاست.

هنگامه غروب هم به گرگان رسیدیدم و شام و ناهار یکی شده را مهمان امیر شجاعی در اکبر جوجه بودیم!!!


نفرات برنامه:امیر شجاعی، سینا رضازاده و بنده

سرپرست برنامه : امیر شجاعی

گزارش دقیق و ساعات و کیلومتر های آن جهت استفاده مطلوب تر در پستی دیگر خواهد آمد.


دوست و عزیزی آرزوی نابی داره

امید دارم به آروزش برسه و بتوانم در ساختن آرزوش سهمی داشته باشم

*مرثیه(اخوان ثالث)

قسمت سوم و پایانی(تاری)

روز تاسوعا و آخرین روز برنامه ما بود، قرار بود اگر دیشب را به دامغان رسیدیم تا شاهرود برویم که نتوانستیم برسیم.

 یک آقای مهربان مسئول ایستگاه شده بود و به ما آب جوش داد و ساعت 8.30 به سمت دامغان حرکت کردیم. هوا خیلی سرد بود و دائم چشمانم پر اشک می شد. رکاب زدن هم گرمم نمی کرد.

 ساعت 9.30 به ایستگاه سرخده رسیدیم، البته قسمتی از مسیر از روستا های معصوم آباد آسفالت بود.


مردم محلی در حال عزاداری بودند. در ایستگاه عدسی های خود را داغ کردیم و در آن هوا خیلی مزه داد. ساعت 10.30 به سمت دامغان حرکت کردیم و 12.00 به دامغان رسیدیم.

 دیگر از ریل جدا شده بودیم و او و مسافرانش را تا سال بعد به خدا سپردیم.

 هنگامی که به دامغان رسیدیم، با انبوهی از ماشی های دامغانی بر خورد کردیم که به سمت دهات های اطراف می رفتند.

 از اهالی که پرسیدیم گفتند مردم از شهر به سمت روستا ها می روند و نذری آنجا پخش می شود و در شهر خبری نیست.

 به امیر گفتم، بیا بریم سمت کمربندی تا ماشین بگیریم.

 گفت : تاری خانه مسجدی قدیمی هست برویم آن را ببینیم و بعد برویم.

ظاهراً امسال از نذری خوردن محروم بودیم. به سمت تاری خانه رکاب می زدیم که خانه ای که عده ای بر سر آن جمع بودند ما را دعوت کردند که در نذری آنها شرکت کنیم.


این سیستم ظاهراً در استان سمنان است که صاحب خانه بیرون خانه می ایستد و عابرین را دعوت به خانه می کند.

 ما هم از خدا خداسته ، اجابت کردیم دعوت صاحب خانه را.

هنگامی که وارد خانه شدیم، یک گرمای لذت بخشی بر من حاکم شد که بسیار دل چسب بود. از صبح احساس سرما می کردم.

گرمای خانه از آن گرما هایی بود که بخاری تولید کرده، فرق می کند گرمای تولید شده از شوفاژ با بخاری.

 گرمای شوفاژِی مثل مردمانی است که مبادی آداب هستند، متشرع هستند . اگر به گرما بخواهیم جنسیت قائل شویم، مثل بانویی می ماند که متشرع است و او یک حریمی را با تو سعی بر رعایت کردن آن دارد و آرام آرام تو را گرم می کند، فاصله را رعایت می کند. اما گرمای بخاری اینگونه نیست، اهل شرع و شریعت نیست، حریمی بین خود و خودش قائل نیست، تا داخل فضای گرمایی او شوی تنگ در آغوشت می گیرد، تو از آن جا می خوری، اما او تنگتر تو را می چسبد و تو در لحظه اول لباسهایی که برای محافظت از سرما پوشیده بودی را کم می کنی ، او نیز از تو آویخته است و تو از او، با محبت به تو می نگرد و تو هم متوجه او هستی.

در کشا کش لذت بردن از گرما هستی که چای می آورند. استکان پشت استکان چای می نوشیم. چه می چسبید. پسرک چای پخش کن از آن هم چای خوردن ما چشم درشت می کند.

 جواد می گوید هوس شیر کاکائو کرده ام.چند دقیقه بعد شیر کاکائو داغ می آورند.

چنان حس خوش آیندی بر من غالب شده بود که در هنگام زیارت عاشورا خوانیشان دوست داشتم بخندم، دوست داشتم این حس شادی رو به تمامی مردمان شرکت کننده در مراسم پخش کنم، دوست نداشتم روی زمین کسی غمناک باشد.اگر آن حس شادی ام را به تمام مردمان عالم در آن لحظه می دادم فکر نمی کنم از آن چیزی کم می شد.

بعد از آن چلو گوشت مخصوص دامغانی آورند. آن قدر معطر بود که دوست نداشتم بخورم. اگر هم خوردم دوست نداشتم تمام شود. با بوی آن زندگی کردم.


بعد از مراسم سوار دوچرخه شدیم رفتیم مسجد تاری خانه( تاری در ترکی به معنای خدا). بسته بود و ما رفتیم ترمینال که دیدیم آن هم بسته است. در میدان امام حسین به انتظار اتوبوس ایستادیم.


2.5 ساعت در فضای انتظاری بودیم. دریغ از یک اتوبوس. باید این فضا را در هوایی سرد تجربه کرده تا مفهوم انتظار را فهم کرده باشید، به نظرم آنهایی که مدعی انتظار هستند اصلن نمی  فهمند که یعنی چه؟ فضایی است که بیم و امید در آن توامان جریان دارد. دائم چشم به راه هستی، حتی راه مخالف!!

 خلاصه اتوبوس گیرمان نیامد. یکی از رانندگان تاکسی پیشنهاد کرد با قطار بروید. رفتیم راه آهن. دوباره به ریل رسیدیم!!

گفتند که باید توشه کنید و دو روز بعد می رسد دستتان.

بلیط فروش گفت قطار اتوبوسی از شاهرود حرکت کرده و تا 20 دقیقه دیگر می رسد

 امیر گفت برگردیم کمربندی

 گفتم امیر بیا با ریس قطار صحبت کنیم شاید اجازه داد.

هنگام نماز بود و قطار توقف بیست دقیقه ای داشت. با ریس قطار صحبت کردم، گفتم سه روز است کنار ریل هستیم و یک جورهایی نان و نمک هم را خورده ایم!! و اینکه 600 تا جای خالی دارید.

 قبول کرد و ما دوچرخه ها را وارد قطار کردیم.

قبل از آنکه دوچرخه وارد قطار کنیم ، مفهومی دیگر در ما وارد و درونی شد،

امید

 امید همچون بذری است در دل کویر

ناگهان  ببینی گلی زیبا و خوش بو از آن کویر سر برکشد. امید  در بی امیدی تعریف می شود. دقیقاً مرزی به این باریکی دارد.امید در بی امیدی معنا می یابد و از آن تغذیه می کند و ناگهان و دقیقا ناگهان

 گلی معطر می شود

شب تهران رسیدم و در خانه حاجی بابا (پدر بزرگم که خانه شان نزدیک راه آهن است)خوابیدم

 صبح هم منیریه و گلوبندک و حسینه کربلایی ها و بازار را چرخیدم. 5 سالی بود که نذری مسجد ملک بازار را نخورده بودم. در یک سینی و سه نفر با هم دو یا سه خورشت را خوردند، صفایی دارد.

هزینه برنامه به لطف امام حسین

31000 تومان شد!



قسمت دوم(رقابت  با یکی از عناصر چهار گانه)

یک نکته آخر درباره پست آخر آنکه اگر به این باور رسیده اید که اتفاتات زندگی از سر تصادف نیست و به دنیال راز گشایی از نماد های زندگی هستید

شاید بتوان گفت نماد و نشانه را نمی شود قبل از انجام فعل بیان کرد،متوجه شد، به آن پی برد.البته  میتوان فعل اتفاق افتاده را واکاوی کرد و در نهایت نماد و نشانه های آن را استخراج کرد.

باری

  به سوی هدایت

ساعت 9.40 از تهران حرکت کردیم

 و13.30 سمنان بودیم

 تا خرید های خود را بکنیم ساعت 14.00 از میدان استاندارد سمنان  به سمت جنوب و ریل تغییر مسیر دادیم

بعد از آنکه به کنار ریل رسیدیم، 9 کیلومتر ابتدایی جاده کنار ریل آسفالت بود و بعد از آن  همه خاکی .

15.50 به ایستگاه میان دره رسیدیم. توقفی نکرده و راه خود را ادامه دادیم

 16.50 به ایستگاه متروکه ای رسیدیم که قبل ترها استفاده می شد و اکنون بلا استفاده شده بود. یک مزرعه قشنگ نیز در کنار آن بود. دیدن درخت در وسط بیابان صفایی دیگر دارد که قابل مقایسه با دیگر نقاط  کشور نمی باشد. یک آرامشی در دل نهیبی آرامش گون بر انسان نشست می کند.دیدن درخت و مزرعه در دل بیابان.

 خلاصه شب را در ایستگاه چادر زدیم و چون وقت زیاد داشتیم با دوربین خود به شکار سوژه رفتیم.

 هات شاکلتی خوردیم که در هوای سرد بیابان گرممان نگه دارد  و کوکو های امیر را خوردیم و کم کم منتظر خواب شدیم



 سکوت مطلقی داشت بیابان که هر یک ساعت با غرش لکوموتیو شکسته می شد یا با صدای بادی، گاهی قوری بر روی اجاق تکانی می خورد.

 تنها یک بار به خاطر صدای قطار از خواب بیدار شدم . قطارهای باری با کل توان خود حرکت می کنند و صدا و قدرتی عجیب دارند. از دور که صدای آن آمد و از خواب بیدار شدم منتظر بودم که تا یک دو سه دیگر از رویم رد شود که وقتی دیدم رد نشد دوباره خوابیدم!!

جمعه:

 6.30 از خواب بیدار می شویم

تا چادرها و وسایل را جمع و جور کنیم می شود 7.30

8.30 ایستگاه آب گرم هستیم و صبحانه را می خوریم.

9.30 حرکت کرده و ساعت 11.00 به ایستگاه گرداب می رسیم.

 فضای بیابان عوض می شود. کوه های رنگی هویدا می شود و مسیر زیباتر می شود.

گرداب!

 چه اسم رمز گونی

 گرداب می رباید و خوابم نمی برد*

در مسیر گرداب کلی عکس می گیریم

 لکوموتیو ران ها برای ما سه تا پیزوری بوق سلام می زنند

و دست ارادتی از ما به سوی آنها  به پرواز در می آید.

 از معدود بوق هایی است که دوست داشتنی است.

 قطاری به آن بزرگی و آن جلال ، ارادتی بر تو عرضه می کند که تو   بر خود  با خود شوی.شکوه پیدا کنی ، بر خود مفتخر شوی

از گرداب به بعد حال و هوایمان عوض می شود، بازی ابر و کوهک ها و  بیابان، بازی زیبایی است که هوش از سر می ربایید

 در مجموع برای عکاسی بیست دقیقه توقف داشتیم

13.45 به ایستگاه هفت خوان می رسیم (توقف 15 دقیقه ای)

14.00 حرکت می کنیم

 هوا سرد شده است، بیشتر آب بدن از طریق ریزش اشک و ریزش آب بینی تلف می شود، گویی بیابان اشک ریزانمان کرده، یا به دیار شوق یا برای تنبیه!

 دیدار شوق گون متصورتر است برایمان

 ابرهای زیبایی که ساعتی پیش می دیدم منسجم تر شده اند، اما هنوز زورشان بر پهنه گسترده بیابان و کویر نرسیده است. تا می خواهند منسجم تر شوند در عمق بیابان گم می شوند.

 اما ابری سیاه ما را تعقیب می کرد، یکی دو قطره بارید و ما دیدیم اگر بمانیم او ما را خواهد گرفت، بر رکابیدنمان افزودیم، ناهار را حذف کردیم. تا می آمدی نفسی تازه کنی ابر سیاه به تو می رسید، مسابقه ای شده بود میان دوچرخه و ابر، قدرت دوچرخه در پاهای ما بود و قدرت ابر در اختیار باد

 و ما با یکی از عناصر چهار گانه در حال رقابت بودیم. رقابتی بس دل چسب بود

15.00 به لارستان می رسیم و در ساعت16.00 بن بار هستیم و 17.30 امروان

 خستگی بر تنها و چشمانمان نشسته است. آسمان گرگ و میش است

 شب را در همانجا و در خانه های ویران پشت ایستگاه می خوابیم.

اما لذت خوابیدن شب قبل را نداشت، یکی دو ساعتی یک قطار در ایستگاه بود و صدای آن زیاد.

شنبه روز تاسوعا در پستی  دگر

* پر کن پیاله (فریدون مشیری)



راهی








 

 

گزارش برنامه  دوچرخه از سمنان به دامغان از جاده خاکی کنار ریل راه آهن( خضر گون)

از پنجشبه تا عاشورای امسال یک برنامه دوچرخه سواری داشتیم که برایم خیلی حرف داشت، پیام داشت، آگاهی داشت. این برنامه مفاهیمی را برایم درونی کرد، نه ،مفاهیمی را در خون  و رگم جاری کرد،

 می شود این برنامه را برای خودم این جوری تعریف کنم،

 نماد و نشانه شناسی در زندگی را ،راه و روش و اسلوب باز خوانی و باز شناسی آن را فهمیدم

 و واژه هایی چون معجزه، انتظار و امید را باز تولید و باز فهم و باز آفرینی کردم.

  دیدار دو دوست قدیمی( دوچرخه - ریل)

قرا شد 5 شنبه صبح  ساعت 7.00 صبح ترمینال جنوب باشیم و سریع حرکت کنیم تا وقت کم نیاوریم  و برنامه را تا به انتها اجرا کنیم.

ساعت 6.35 امیر زنگ زد که در هفت تیر چرخ عقبش پنچر کرده  و دیر می رسد

ساعت 7.35 باز زنگ زد که دوباره چرخ عقبش پنچر شده

 آخر خود را ساعت 8.30 رساند با چرخی دوباره باز پنچر

 به دلیل نا معلومی چرخ عقبش پنچر می شد( این را هم بگم که اصول اولیه پنچر گیری و ریز کاری های ان را خوب بلدیم)

من تویپ اضافه خودم را به او دادم که از تویپ من استفاده کن.

 دوباره پنچر گیری کردیم دیدم ای دل غافل تویپ نو من پاره است!!!

انگار کسی یا چیزی می گفت نروید!!

یک نگاه هایی به هم می کردیم که این یعنی چه؟

 با از رو نرفتیم و دوچرخه پنچر را سوار اتوبوس کردی و و عازم سمنان شدیم

 بعد از ظهر به سمنان می رسیدیم و تاسوعا و عاشورا برایمان امیدی برای خرید تیوپ نگذاشته بود

 هنگامی که اتوبوس می خواست از تهران حرکت کند.

 رننده مسافری را با بار زیاد سوار کرد.

 اول گفت نمی شود، دوچرخه هست و بعد به او گفت بگذار ببینم چه می شود کرد

 و ما در دل بر این مسافر کلی غر و لند کردیم که الان بارش را روی دوچرخه های ما می اندازد و دوچرخه ها خراب می شوند.

 مسافر پسر جوانی بود، سر زنده

 همین که آمد از کنارمان رد بشود، گفت دوچرخه  ها مال شما هستند؟

 جوابی دادیم. گفت من هم مریدا دارم. تیری در تاریک انداختم ، گفتم یکی از دوچرخه ها پنچر است و همه تیوپ ها استفاده شده در سمنان کجا وسایل دوچرخه می فروشند؟

گفت:اون موقع روز معلوم نیست باز باشند و رفت ته اتوبوس نشست

رسیده بودیم سمنان و داشتیم دوچرخه ها را پیاده می کردیم که دوست این مسافر آمد با 4 تا تیوپ نو!!!

گفت نادر زنگ زد که برو بگیر و بیار به ترمینال.

 از آنها بسیار تشکر کردیم . امید آنکه همه جا ره گشا باشند.


مسیر پیچیده شناخت

اما برای خودم مفاهیمی تازه هویدا شدند.

 بسیار شنیده ایم که موسی عصا انداخت و اژدها شد

 عیسی مرده زنده کرد

 و اینها را معجزه نام نهاده بودند.

 اما مفهومی بود در این حد

 در این برنامه مفهوم معجزه برایم درونی و فهم شد

 این مسافر، اون غرو لند اولیه ما و در آخر نتیجه انتهایی سفر او، از درون آن ترکیبی بیرون آمد که معجزه نام می نهم.معجزه مفهومی بس عمیق تر پر شکوه تر و درونی تر از این قصصی است که ذهنم در آن مانده بود. معجزه یعنی یک تیوپ وسط شهری غریب.

 بسیار شنیده بودیم از کمک هایی غریبی که مسافران(دوچرخه سوارهایی که در طول عالم رکاب می زنند) بر آنها می شود ، اما در این برنامه این بار ما خود قسمتی از آن بودیم

 دو دوست!! یکی دوچرخه سوار   یکی فانوس به دست

 و اما قضاوت:

در نگاه اول و نظر اول هر چیز و هر کسی را قضاوتی کردن، شرمندگی نهایی بر بار خواهد آورد.

و من شرمنده از قضاوتی که در برابر این مسافر جوان داشتم هستم هنوز.

یاد گرفتم این برنامه مردمان را قضاوت نکنم

 حداقل نه تا زمانی که شناختی نسبی از او پیدا نکرده ام

 و این یعنی قضاوت سخت می توان کرد، قضاوت کردن نادر است، از روی ناچاری است ،چرا که شناخت فرایندی زمان بر ، طولانی و متناسب با محیط و شرایط و زمان های متفاوت است.

 اون پنچر شدن های پیایی که ما نشانه ای از نرفتن می پنداشتیم، در واقع این چنین نبود،در واقع درسی بود برای شناخت آن دو مفهوم بالا


در صبح عاشورا مهمان پدر بزرگم بودم، یک گفتگویی شیرینی بین ما در گرفته بود،

این اتفاقی که برایم در این مسافرت افتاده بود را به او گفتم:

 او گفت: او  حضرت خضر بود که جوان شده و به شما کمک کرده، حضرت خضر به مسافرها کمک می کنه

در انتهای گفتگویمان گفتم: حاجی بابا ظهر نمی ری مراسم عزاداری؟

 گفت همین چیزی که تو برام تعریف کردی برای امروزم بس بود!!


 خیلی دوست دارم سراسر زندیگم مسافر باشم و تند تند این چنین دوستان خضر گونی ببینم

نور بازی

روزم سوم برنامه دوچرخه اصفهان - میبد

روز سوم است و تو هنوز نئشه روز دوم هستی

5.30 از خواب بر می خیزیم و 6.30 حرکت می کنیم

در سرپاینی خوبی می افتیم. البته هوا سرد است و یخ کرده ایم. منظره دشت و کوهستان بقایت زیبا و چشم نواز شده است. تکه کوهی و سورک در زیر پای آن.

 کوهی هست تا آبی باشد تا زندگانی

7.30 به دو راهی ندوشن - عقدا می رسیم

 تقریباً در وسط ایران هستیم

باز مسیر سر بالایی و سر پایینی می شود. در جاده ای خلوت که تنها کامیونهای معادن در حرکت هستند رکاب می زنیم

9.20 در ندوشن هستیم

 ندوشن مرا یاد کتاب زبان فارسی فکر کنم اول دبیرستان می اندازد که عکس اسلامی ندوشن را در پشت جلد آن انداخته بودند(اگر یادم بیایید)

 ندوشن تقریباً بافت اصیل و قدیمی خود را حفظ کرده است، کوچه های کاهگلی و در هم و رنگ خاکی آن

به نظرم یکی از دست نخورده ترین قسمتهای استان یزد است.

 در ابتدای شهر یا روستا  پیرمدان آفتاب نشین جمع اند. چقدر فضا کلیدری شده است.

چه منظره ای از کهولت انسانی.

شاید نشستن آن چند پیر مرد در آفتاب به انتظار!! در آن فضای بیابانی عمیق ترین حس ها را بر درونم ریخت. منار جنبانی ندوشن داشت که نمی جنید. اما من به تک درخت پسته وسط آن بافت قدیم محله پشت حسینه عاشق شدم

10.45 بعد از صرف صبحانه حرکت می کنیم.12.00 نیوک هستیم . در مسیر باد مخالف همراه است و رکاب زدن سخت است

 از نیوک به بعد سر بالایی است و نتیجه ،کند شدن حرکت ما. تا به انتهای  سر بالایی می رسد و به سر پایینی می رسی و می رهی چون تیری از کمان. آن وقت است که حتی از کامیونها سبقت می گیری. باد مخالف شدید است و برای آنکه سرعت بگیری مجبوری روی فرمان دوچرخه بخوابی تا سطح تماس کمتری با باد داشته باشی، همچون دوربین فیلمبردای از نمای نزدیک که آسفالت خیابان را بگیرد  به آسفالت نزدیک شده ای هیجان کار را زیاد تر می بینی حتی بوی آسفالت را می توانی احساس کنی.

 در این باد راهی برای سرعت هست. نفر اول بر باد بتازد و رکاب بزند و دوست دومی در سایه شکن باد تو بی آساید. دوستی در همین خلاصه شود که تو برکابی و او نرکابد  و زمانی بعد او برکابد و تو نرکابی تا نفسی براری. همچون برف کوبی های کوه.

 دوستی های این چنین چه پا بر جاست، چه عمیق است، چه دل نشین است. چرا که از تک تک سلول های خود از ذره ذره جان خود خرج کرده ای.

 در راه می روی  و وقتی از دوست همرکابت سبقت می گیری دستی بر شانه اش می زنی یا نوک انگشت بر نوک انگشت او می سایی و چه انرژی می گیری، دوستی در چه لحظات کوتاهی خلاصه می شود، دوستی در چه فضای اندکی ، چه تماس باریکی قوام می گیرد. دوستی همین است، اما نباید بر آن مومن باشی چرا که انسان در جدایی در تنهایی انسان بودن خود را درک کرده و می کند.جدایی مخصوص انسان فانی است ،وباقی همه اوست

ساعت 13.35 میبد هستی ، چهره ها سوخته و خستگی از آن هویدا است.

 روز سوم نیز 100 کیلومتر رکاب زده ای و در کل برنامه با چرخیدن های اضافه 314 کیلومتر .شیتل رکاب زدن در تهران هم که هیچ.

آن قدر در مسیر اتوبوس های به سمت تهران قرار می گیری تا اتوبوسی از بندر میآید بی مسافر و تنها ما 4 نفر سوار میشویم . چه راننده های مرموزی چه فضای مرموزی. اتوبوسی با 6 راننده و یک زن و یک بچه و ما 4 نفر . همین!!

 از کوره راه ها می رفت. یکی دو تاشون که تا خر خره کشیده بودند!!

 در جایی بین اردستان متوقف می شویم تا شام بخوریم. آنجا نیز مرموز تر از اتوبوس ،به رهگذران که می نگری کج و کوله هستند، نوعی دگر، نگاه می کنند گویی قسمت بخصوصی از ایران است.

 و شب ،در دل آن به تهران می رسی

 سرپرست برنامه : امیر شجاعی

 همرکابان: داود حسنی- علی سلطانی و بنده


یکی دو روز از برنامه که می گذرد می فهمی که نه برنامه هنوز ادامه دارد حال و روزت جور دیگری است . در فکری

 در فکر مسافرت

 یک مسافر شدن، یک گم شدن، یک ناپیدا شدن. از این که تا این سن و سال غلطی نکرده ای از خود شرمگینی.



پایان

این پست را همان هفته برنامه نوشته بودم


دوچرخه از اصفهانه به میبد یزد (قسمت دوم)

روز دوم:

 5.30 از خواب بر می خیزیم و ساعت 6.30 به سمت پل ورزنه حرکت می کنیم و ساعت7.00 کنار پل هستیم و 7.30 ابتدای جاده گاو خونی هستیم.

و در جاده ای آسفالت و خلوت به سمت میبد حرکت می کنیم.

 در مسیر یک شاهین با ما بازی می کند، در طول مسیر و جلوی ما پرواز می کرد و می نشت بر خاکریزهای کنار جاده و تا ما می آمدیم به او برسیم باز به جلو پرواز می کرد.

ساعت 9.00 به قلعه شاخ کنار می رسیم .

 کلن این روزمان و حالی که کویر و بیابان بر ما قالب شده بود را نمی شود در واژه بندش کرد و تحویل کسی داد.

 کویر بود و دشت خیال تو و آرزوها و اندیشه هایی که هر لحظه بر تو می آمد و چیزی دیگر می رفت، بیابان و کویر تو را به جنون عرفی شاید نزدیک تر کند. این که تو را به راهی بخواند که راه و زادی نداشته باشی و تو را به امید وادی اَیمَن به راه نا ایمن بسپارد.

در هیمن روز و همین رکاب زدناز خود پرسیدم بقیه زندگی را چگونه خواهی گذر کرد؟

از هستیم گرفته تا هستی از مستی گرفته تا نیستی همه در این روز در سرم چرخید و اثری گذاشت و رفت

 ساعت 9.45 حرکت ر ادوباره بعد از خوردن صبحالنه شروع می کنیم

 صبحانه در دل تاریخ در ویرانه های تاریخ

10.20 مقابل گاو خونی و تالابی که دیگر نیست می ایستیم. کوه سیاه خود نمایی می کند

 از دور که به سوی آن می رویم کوهی است معمولی، همین که هی نزدیک تر می شویم، پر هیبت تر می شود در این کویر، گویی هیولایی دامن خود را گسترده تا ما در دامن او پا بگذاریم.

حیف و صد حیف که تالاب نیست تا دامن او را نقره فام و چشم زن نشان دهد.

دوستی از ما جدا می شود و سرعت می بخشد بر دوچرخه اش و سرعتش ، از بس که این راه تو را حالی دگر می بخشد

 دوست از دور با دوچرخه یکی شده، تو از دور یک موجود می بینی ، گویی دوست در دوچرخه  و دوچرخه در دوست اقدام شده و وحدتی که باید شکل می گرفت، شکل گرفته است.دوست ما دوستدوچرخ شده!!!

ساعت 14.10 به قلعه خرگوشی می رسیم ، قبل از آن از چشمه ای که شور بود و از دل کوه کناری سر در میآورد و بر کویر تشنه می ریخت رد می شویم. در کویر آب زیباست حتی شورآب. گویی بیابان و کویر تو را در دست گرفته و با تو و تخیلت ، با تو اندیشه ات ، با تو آینده ای که می خواهی ترسیم کنی، بازی می کند، خط می دهد ، فرمان می دهد، مدیریت می کند. و فکر می کنی که تو داری بر بیابان می گذری و خبر نداری که بیابان بر تو می گذرد و در تو می ماند.آؤی می ماند

ساعت 16.30 به مزرعه می رسیم. این قسمت ها دیگر بیابانی است با پوشش وسیع خار که زیبایی خاصی می بخشد. بیابان و دشت و کوهستان، چه ترسیمی می توان کرد؟ چه می توان نوشت؟

ورزنه ارتفاع 3460 متر داشت و ما اکنون در 2070 متری هم رسیده ایم!!

 مزرعه دیگر  استان یزد است و مردمان آن و لهجه آن.

 آنجا فردی را می بینیم و از او ادامه مسیر را می پرسیم و سورک را نشانمان می دهد و می پرسیم، آنجا امامزاده ای هست؟که بشود شب را در آنجا خوابید؟

 می گوید در آنجا سید و روحانی و گاو نیست!!!


ساعت 17.00 به سمت سورک حرکت می کنیم و ساعت 18.30 سورک هستیم.

 نزدیک به نیم ساعت را در تاریکی آسمان حرکت کرده ایم ، امروز  کلی سر بالایی رفته ایم  و از سر صبح تا سر شب رکاب زده ایم.

 در روستای سورک که سنگ فرش است و یک چشمه از وسط روستا خارج می شود در مسجد پایین شب را می مانیم.در مسجدی کهن ، ستون هایی کهن و شبستان هایی هلالی.

 در آنجا برای شام ، شامی جدید کشف می کنیم که برای برنامه های این چنین حکم چلوکباب سلطانی دارد.

پیاز داغ با روغن فراوان را با سیب زمین آب پز می کوبیم و یک تخم مرغ می زنیم و رب و فلفل و زرد چوبی چاشنی کار می کنیم و خوب به هم می زنیم.

 این غذا آماده است، به لطف کشف یا اختراع این غذا ، شبی دل سیر می خوابیم، می مانیم آن شام را چه نام دهیم؟ با توجه به انکه در سورک(بر روی ر ساکن قرار دارد) این غذا به بشریت عرضه شده آن را سورک نام نهادیم!!

(خادم  مسجد ملکی نامی است. البته کسی نیامد به ما گیری بدهد)

 مسافت طی شده در روز دوم:95 کیلومتر

 24 کیلومتر از ابتدای مسیر آسفالت

 6 کیلومتر خاکی  4 کیلومتر دوباره آسفالت و دوباره بقیه مسیر خاکی است.

شاخ کنار

حسرت!!!!!!!!!!!


علایمی کوچک و حیاتی



دوچرخه از اصفهانه به میبد یزد

گزارش سفر  با دوچرخه از اصفهان به میبد یزد:

پنجشبه خبر رسید که بلیط برای اصفهان نیست و من سر کار بودم، دوچرخه رو سریع از مددکاری بیرون کشیدم و خودم رو رساندم خانه. تا بیام ترک ببندم و خورجین ، علی آمد و دوباره رکاب زنان رفتیم ترمینال جنوب و به سرپرست برنامه امیر شجاعی ملحق شدیم.

 اتوبوس شیراز گیرمان آمد با یک راننده باحال شیرازی و عازم اصفهان شدیم.

 ساعت 7 شب اصفهان بودیم. تصمیم گرفتیم اول بریم  میدان نقش جهان و بعد شامی بخوریم و سپس برای خواب فکری بکنیم.

در حین حرکت موتور سوار ها و ماشین ها که فکر می کردند ما توریست خارجی هسیتم هی های و هللو می کردند

 یک موتور سوار که کم سن و ستال بود آمد کنار دوچرخه که داشتم رکاب می زدم به دوستش گفت:

 نه بهقیااافشون نیمی خوره!!

 یه سلامی فارسی داد و رفت!

میدان نقش جهان در شب و با نور پردازی هایش در حالیکه میدان را رکاب می زنی قشنگ بود، با اسبانی که درشکه می کشند زیاتر. اما سی و سه پل و پل خواجو و جویی چه بی صفا بودند. از بس که زاینده رود مرده رود بود و این پل ها کار کرد خودشون رو از دست داده بودند.

 مسیر ما قرار بر این بود که از کنار زاینده رود تا باتلاق گاو خونی برویم و اکنون می دانیم که این رودی که زانیده است تا آخر برنامه در کنارمان نخواهد بود.

در همان میدان رفتیم رستوران سنتی و بریانی و خورشت ماستی خوردیم و شب هم در کنار پارکهای بزرگ کنار رود خوابیدیم.

 چون گفتند که به چادر گیر می دهند بی چادر خوابیدیم و حسابی کارتون خوابی دگر تجربه کردیم.

کلن در سفر به هر تجربه ای دست می زنیو این خود سفر را عمیق می کند

 یاد بچه ها می افتم:

 :حق نداری این ساعت شب بیرون بری 

:نه من  می خوام برم

: خوب پس از این کارتون ها که دم در افتاده بر دار شب بندازی زیرت بخوابی، در قفل بشه فردا صبح میایی!!

صبح ساعت 7.00 از اصفهان به سمت جاده آبشار حرکت می کنیم.

ساعت 8.00 به روستای دشتی می رسیم

8.50 به روستای ازیران می رسیم و در آنجا صبحانه می خوریم.

یک مسجد و امامزاده قدیمی با معماری زیبا نیز در آنجا خودنمایی می کرد

10.10 بعد از خوردن صبحانه و عکاسی حرکت می کنیم

10.15 زیار می رسیم

10.50 برسیان می رسیم

 مسجدی با مناری 35 متری از دوران سلجوقی با بیش از نزدیک به 1000 سال قدمت

 قطر مناره به این بزرگی تا به حال ندیده بودم.

 این مسجد با این منار و محراب بسیار زیبا نشان از گذشته ای بسیار پر ابهت می داد.

کلن سفر ما در این مسیر  باستانی یعنی رکاب زدن در دل تاریخ

رفتیم با منار و مسجد عکس گرفتیم و 11.25 حرکت کردیم و 13.35 به اژیه رسیدیم.

 اژیه را می توان  پایتخت کبوترخانه های ایران  نامید.

 در شهری که شهر نبود و روستا بود، اما دولتیهای دوست داشتند شهر بنامندش مسابقه الاغ سواری برپا بود و جوانان شهر (روستا) جمع بودند.

 در طول مسیر در دو طرف مسیرمان زمینهای کشاورزی بود که هزاران سال زاینده رود آن زمین ها را زنده نگاه داشته بود.

 بعد از آن که زاینده رود را از حرکت باز داشته بودند

مردم شروع به چاه زدن در زمین های خود کرده اند.

 متاسفانه بسیاری از زمین ها خشک شده بود، چرا که چاه ها خشک شده بودند!!

 و هر چه به انتهای زاینده رود می رسیدیم این وضعیت وخیم تر می شد

 در شهر بیکاری کشاورزان موج می زد.

پل های تاریخی که الان کارکردی از خود نشان نمی دادند

 زمین هایی که سوراخ سوارخ شده بودند برای قطره ای آب شاید!!!

 و مردمی که هزاران سال با غرور زندگی کرده بودند و این روزها...

در اژیه ناهار خوردیم و ساعت 15.30 حرکت کردیم و ساعت 17.00 به آخرین شهر در مسیر زاینده رود رسیدیم

 ورزنه

 شهری که زنانش به جای چادر سیاه چادر سفید به سر می کنند

 البته ظاهراً زنان نسل جدید دیگر تمایلی یه این رنگ ندارند و چادر سیاه را ترجیح می دهند.

ورزنه با پل های قشنگ خود

 ورزنه در دل کویر با پلی که روی زاینده رود داشت از بابلسر حتی زیباتر بود( آب در زیر آن پل هنوز وجود داشت.

 شهری که کویری است اما بسیار پر ابهت بود، چرا که رگ پر خونی چون زاینده رود داشت!!

 حیف حیف از این انسان که اینگونه گذشته خود را به تاراج می برد

 شب را در امامزاده شاه زین العابدین می مانیم.(خادم: آقا مرتضی 09133676419)

 ماکارونی دبشی علی درست می کند و شب در دل کویر می خوابیم. قبل از طلوع ماه ستاره ها دل می ربودند از آدمی و ماهی که رنگ پریده سر از جیب خود در می آورد.

ادامه در قسمت بعدی...


بهشت در کویر

سراب تاریخ!!!

مسافت طی شده در روز اول 119 کیلومتر


کوه رنگی های کاشان

این هفته سمت بیابان ها و کوه های رنگی کاشان بودیم

 شب در روستای شیرین آب(چهل کیلومتری کاشان در مسیر اتوبان تهران کاشان) که اتفاقا آبش شور بود( در واقع این چند وقته شور شده بود) بودیم. مهمان انارهای روستا و مردم با صفایش بودیم و صبح در کوه های و بیابانها رفتیم. بیابانهایی که پر از بوته های اسپند بود

 شبی با دوستان و حاج احمد  بودیم  و خاطرات خوش آن.

در این روستای یک غار نمکی با ورودی باریک هم وجود دارد که شاید روزگاری آن را رفتیم.


لخت و عور


یک عکاس


عکس بر عکس

یک حوض پر از ماهی

کوله -آفتابه رنگی



دهانه غار نمکی

پایان

دوچرخه سوارم می روم سمت اکباتان از نواب به بعد یک پسرک 12 ساله با دوچرخه اش ازم جلو می زند و دائم به من که در پشت سرش هستم نگاه می کند و تند تند رکاب می زند

 هوسم را هوس می اندازد

 سرعتم را زیاد می کنم می روم نزدیکش، میگم تو که می خوای مسابقه بدهی  دنده ات را سنگین انتخاب کن

و کلاه هم بگذار

 و ازش سبقت می گیرم

 و می روم

 همین جوری آرام دارم رکاب می زنم وسط ترافیک که یک دفعه عین برق از تو پیاده رو ازم سبقت می گیرد و می رود و...

***

 با بچه ها چیتگر رفته بودیم

 کلی دوچرخه سواری کردیم

 الان هر کدمشون میان التماس می کنند که کی دفعه بعد بریم؟؟


در پیست می رفتم کنارشان و هی داد می زدم سرشان و تحریکشان می کردم که سرعت بیشتری بروند

 در پیست سرعت کلی هیاهو راه انداخته بودم و تهیج شون کرده بود

 یکیشون که زیاد دوچرخه سواری  بلد نبود ترمز جلو رو میگره و پرت می شه از رو دوچرخه

 در حالیکه عصبانی بود و من رو نگاه می کرد

 گفت:

 دیگه گه بخورم که تند راه برم آقا!!

خوب چرا من رو نگاه می کنی؟

 تو من رو جوگیر کردی

هی به زخم پاش نگاه می کنه و شلوارش رو بالا می زنه

 پاچه شلوارش رو می کشم پایین می گم هیچی نشده ولش کن

 آقا دوا

می پرم وسط حرفش و می گم دوا هم نمی خواد چیزی نشده و می کشم می برمش

 خدا می دونه چقدر تو دلش بهم فحش داده

***

این چند وقت با تاتر و سینما آشتی شدم

 تاتر کانگورو را رفتم

 در فضای این روزهای زن و شوهری امروز خیلی جالب بود

 خدای کشتار که حرف نداشت

حتی گفتگویی که انسان نوین مدعی آن است را به تمسخر گرفته بود


 و سینمایی روی ماهش رو ببوس

 با این که فیلم دستوری بود اما قشنگ بود و تاثیر گذار

 اوج فیلم برای من لحظه گذشتن از حقی بود که مادری برای مادری دگر انجام داد

فیلم نامه را خیلی خوب در آورده بود.

**

 و این روزها باران است که به انسان امید زیستن می دهد.

 در باران اگر دیدید یک آدم دیوانه داره رکاب می زنه آواز می خونه و خودش به خودش می گه به به  احتمالن مرا دیده اید

دوچرخه از مسگر آّباد به سرخه حصار

 این هفته که گذشت برنامه دوچرخه سواری از سمت جاده خاوران و منطقه مسگر آباد به سمت ورزشگاه تختی در وسط بیابان و کوهستان برنامه ای اجرا کردیم

 متاسفانه قسمت آخر مسیر را اشتباه کرده و سر از یک پادگان نظامی در آوردیم و مشکلات خاص خود را داشتیم

ابتدا و انتهای مسیر منطقه نظامی است و رفتن در این مسیرها مشکل زاست.

 در انتهای مسیر و در دشت رزک  کلی غزال و کل و قوچ  می دیدم که بالا پایین می پیریدند

 کلی کیف کردیم حتی با سختی هایی که در انتهای مسیر گریبانگیرمان شد.

 در مجموع و در کل رکاب زدنمان بین 60 تا 70 کیلومتر شد

 اصل گزارش را از این وبلاگ بخوانید.

***


 این فوتبال باعث شد لحظلاتی از شادی در زندگی ها به جریان بی افته ممنون از بازیکنان تیم

با توجه به فضای غمبار جامعه خیلی به خود سانسوری دچار شده ام

  از دچار شدنم به نوشتن در پرچنان به دچار شدن در خود سانسوری

اگر این هفته دیر جمبیدم برای نوشتم پوزش می خواهم

زندان هارو الرشید


به دنبال سایه

 با این تیپ و قیافه لحظاتی بعد رفتیم پادگان نظامی!!



این هفته روز حافظ بود بر سر خیابان حافظ مجسمه ای نصب کردند. هنرمند آن مانیفیست حافظ را برای مخاطبینش این غزل قرار داده است.

حالا چرا دست به ریش؟

 دست به پیاله که بهتر بود!!

 

خواند کل غزل خالی از لطف نیست

رنجاندن

دارم رکاب می زنم، فصل پاییز است و رکاب زدن لذتی افزون تر، در بلوار هستم، برگهای تازه که می افتد بر زمین اولین کسی هستم که صدای  خش خورد شدنشان رو زیر لاستیک دوچرخه احساس می کنم(فراتر از شندین)

 هی فرمان را جابجا می کنم و برگی که هنوز به زمین نرسیده رو زیرش می گیریم و از صدای آن لذت می برم،

دوچرخه ام مست کرده یا من نمی دانم، اما هر دو از این هوا و فضا لذت می بریم!!

آفتاب پاییز، آفتابی دیگر است، تیز تر می شود و مایل تر و دیگر نقاب دوچرخه نمی تواند بر چشمانت سایه بگستراند و از لابلای شیارهای کلاه نور آفتاب بر چهر ات می نشیند.آفتاب پاییز دل نشین است، گرم کننده است و خواهان است و آزار رسان البته نه.

دوستی حالم را می پرسد، شکری می گویم، در این جور مواقع سپس حال اقوام و خویشان را جویا می شوند وولی برای من از حال دوچرخه ام می پرسد!

می گوید حال دوچرخه ات چه جور است؟

 می گویم  زنده است هنوز!! بعد با خودم فکر می کنم این چه جوابی بود که دادی، گویی شی برایم جان گرفته، جان دار شده، همچون پینکیو ی  پدرژپتو.

دوچرخه ام را بیرون بسته ام و نمی توانم نظاره گر ان باشم حال مادری را دارم که نگران است بچه شلوغش که در بیرون بازی می کند اتفاقی برایش نیفتد.

دوستی می بنیدم و از سفر خارجش تعریف می کند و می گوید در آنجا هر دوچرخه ای را که می دیدم یاد تو می افتادم، یاد پسر عموم می افتم که دو سه بار همین جوری تو شهر مرا همین گونه اتفاقی دیده بود، می گفت بار آخر دیگه نگاه نکردم تویی یا نه؟ دادم زدم سهییییل.بغیر از اسکلی مثل تو دیگه کسی این کار را نمی کنه!!

در شهر دارم رکاب می زنم، تاکسی می پیچد جلویم و من با سوتی متوجه اش می کنم و اجازه رد شدنم را می دهد، در شلوغی تاکسی گیر می کند و بعد از چند دقیقه بهم می رسد، از کنارم رکه رد می شود سوتی حواله ام می کند. راستش نفهمیدم سوت تاییدی بود یا اعتراضی اما احتمالن دومی بود، ظاهرا برای تاکسی اش بر خورده بود که دوچرخه ای به او سوت بزند!!

قضیه این سوت زدن هم برای خودش داستانی دارد.

 بماند زمانی دیگر  و وقتی دیگر.

***

در شیفت هستم و دارم با بچه ها ورزش می کنم، من دارم وزنه می زنم با یکی دو تا و دو نفر داردند پینگ پنگ بازی می کنند. یکی از بچه های می آید و به کوچکترین بچه آنجا زور می گوید و دسته را از او می گیرید و خود بازی می کند. مغموم کناری می نشیند، می خواستم واکنش نشان بدهم، اما هم آن پسر را می شناختم و هم دیگری را، می گذارم زمان بخورد، یاد گرفته ام در شیفت که از واکنش های سریع پرهیز کنم.

 صدای هق هق پسرک آمد، دست فرد زور گو را گرفتم و اوردمش کنار پسرک

 چرا گریه می کنی؟

 آقا بهم گفت تخم سگ

، چرا گفتی؟

 آقا شوخی کردم

فلانی یادت می یاد چرا از مدرسه اخراج شدی؟

 آره

 چی بود؟

 معلم بهم گفت بی پدر مادر

 من هم زدم شیشه ها رو پایین آوردم

خوب خوشحال شدی؟

 نه، معلومه که نه

 خوب تو دقیقا همون رفتار معلمت رو در قبال فلانی انجام دادی؟

 خیلی بی معرفتی می خواد آدم از چیزی که خودش رنجش شده به دیگری انجام بده.

 یک آن شکه شد، هی کاری کرد تا از دلش در بیاره

 شب می ریم حیاط تا با هم صحبتی کنیم.

می گم چیکار کردی،؟

 رفتم براش گریه کردم که من و ببخشه

 بخشید؟

آره آقا

بعد اتفاقات اون روزش را مرورمی کنم براش

 میگم شب حالت گرفته بود تنگ بودی، غمباد داشتی،

آره؟

آره

فکر نکن نفهمیدم، رفتی یکی دو تا پک به سیگار هم زدی؟

(اجازه حرف زدن نیمی دم که دروغ بگه و بهانه تراشی کنه)

 در حالیکه شیفت قبل گفتی همه این چیزها تموم شده

 می دونی چرا این جوری شد؟

چرا؟

چون یک انسان را رنجاندی

رنجی عمیق، رنجی که خودت تجربه اش را داشتی، از هق هقش می شد فهمید چقدر رنج برده از اذیت تو

تو اون موقع یک لبخند شرارتی هم داشتی رو چهر ه ات. بعد به خودت آمدی و جبران کردی


اما

اما اون کارت عواقبی داشت، غم او، رنج او باعث شد تو هم غمباد بگیری و غروب حالت خراب بشه و قولت به خودت رو بشکنی

فلانی یک چیز می خواهم بهت بگم فکر کن بهش. هر کاری کردی، هر گناهی کردی، هر منکری مرتکب شدی، اما کسی را رنج نده، انسانی را نرنجان

گوشیش داره داریوش می خونه و اون رو با داریوشش تنها می گذارم


با خودم فکر می کردم اگر زود مداخله می کردم نمی توانستم چنین تاثیری روی هر دو بچه بگذارم، بعضی وقتها حتی باید عدالت را به تاخیر انداخت، خوبی کارم این بوده که صفتهای اخلاقی که همیشه در ذهنم درگیرشون بودم را عملیاتی می کنم و خودم را برای خودم پالایش می کنم.


فرحزاد تا امامزاده داود


این جمعه برنامه دوچرخه سواری از فرحزاد تا امامزاده داود را اجرا کردیم.

ساعت 5.15  از خانه و در بزرگراه یادگار امام از جنوب به شمال  حرکت کرده و ساعت 6.15 دقیقه  به فرحزاد رسیدم( شیب تندی است و نفس گیر)

 منتظر دوستان شدیم و در نهایت ساعت 7.00 به سمت امامزاده حرکت کردیم و ساعت 8.00 چشمه آب زندگانی بودیم و صبحانه خوردیم

 ساعت 9.40 دوباره به سمت کتل خاکی حرکت کردیم  و ساعت 10.40ابتدای گردنه بودیم و در نهایت ساعت 10.45به تپه سلام رسیدیم و ساعت11.00 نیز امامزاده بودیم.

 فضای امامزاده بسیار نوستالوژیک است، بازاری شلوغ و مذهبی، مسافرخانه هایی تو هم و بازی هایی جاری

 یاد بیست سال پیش سرعین می افتم که با کل خانواده می رفتیم آنجا.

 زائران بسیاری دارد امامزاده که بسیاری از انان از افاغنه می باشند، گویی ارادت عجبی به این امامزاده ای دارند که از زیر امامزاده آب رودخانه جریان دارد. و من مانده ام که او را چگونه و در کجا دفن کرده اند.

 خطی های جاده فرحزاد امامزاده داوود از مسیر جاده خاکی مشغول هستند. نفری 3500 تومان می گیرند و مسافران خودر ار از فرحزاد به آنجا می برند. مسافر خانه ها هم در اواسط هفته بین 10 تا 25 هزار تومان  نیز اتاق 12 متری اجاره می دهند

 قرار بود از جاده خاکی به پایین و تهران برویم که  باز حس سرعت فریبمان داد و از جاده به سمت تهران حرکت کردیم.ساعت 11.30به سمت تهران حرکت کردیم و 12.30 ابتدای کن بودیم

 سرعت سرسام آوری برای برگشت گرفته بودیم که ریسک کار زیاد بود و از بسیاری از ماشین ها سبقت می گرفتیم. جنون سرعت را برای لحظاتی تجربه کردیم

 و در نهایت ساعت 13.45 خانه بودیم

 برنامه های دوچرخه این حسن را دارد که می توانی خانه به خانه اجرا کنی

 از خانه به خانه!!




وطن - انسان

سلام

 عید همگی مبارک

 چه آنهایی که روزه دار بودند و چه آنهایی که نبودند.

 چرا که معتقدم از هر لحظه ای که میشود برای شادی استفاده کرد باید استفاده کرد.

 چند روزی مسافرت بودم و نتوانستم آپ کنم، شمال خیلی گرم بود ، اما در جمع خانواده و اقوام این گرما مجالس ما را گرم تر کرده بود. چون مجبور بودیم همه در سالنی که کولر گازی دارد بنشینیم و با هم بودنمان را گرما تضمین کرد.

مادر بزرگم هم بود، کهن سال است و همه مراقب او هستند، فرزندانش ، نوه هایش. که اتفاقی برایش نیفتد.

با خودم فکر می کردم چه عاملی باعث می شود که این رابطه رخ دهد؟ این که این مراقبت از او صورت پذیرد.

 تنها عامل به نظرم رابطه خونی است ، این که ما از طریق خون به هم ربط داریم، اگر غیر از این بود شاید اصلن نگاهی به او هم نمی شد، اما چرا رابطه خونی باید این رابطه را بوجود بیاورد نمی فهمم!!

خودم معتقدم اگر نگاه ما از این روابط خونی به روابط انسانی تغییر می کرد، دنیا جای بهتری برای زندگی کردن می شد.

 در همین فضا ها هستم که در کلینیک با یکی از دوستان بحثی پیرامون وطن شکل می گیرد و می گویم زیاد به وطن به آن که عموم انسانها به آن معتقد هستند معتقد نیستم.

 درد من درد وطن نیست، درد انسان است، حال چه این جا چه آنجا. شاید یکی از دلایلی که تا به حال به ذهنم خطور هم نکرده رفتن همین باشد، این که در همین جا می توان شاد بود، می توان شادی آموخت و بالا تز از آن همچون معمار و بنا  و شطرنج باز( تلفیق هر سه با هم) آن را ساخت، ان را پرورش داد و با این شادی  و آموختن آن و کاستن از رنج دیگران ، در شادی دیگران شریک شد.

نمی دانم آن دنیایی که دنبال آن هستم کی سر خواهد رسید، اما خواهد رسید، شاید صد ها سال بعد، پس آی کسانی که شاید صد ها سال بعد این نوشته را بخوانید بدانید که در دنیای آرمانی من زندگی می کنید!!

نوشته ای دلنشین از مهاجرانی پیرامون آن که لندن را دوست دارد خواندم، تا این که این نوشته عباس عبدی را هم خواندم، راستش این دومی شیرین ترم آمد.پیرامون این رفتن ها و نرفتن ها.

جالب است وقتی ذهنی در گیر موضوعی می شود، پیرامون آن موضوع کلی مطلب نوشته ، فهمیده، خوانده  و یا تولید می شود.

لاستیک دوچرخه ام ترکیده بود و بعد از مدتها با مترو و اتوبوس و تاکسی رفت و آمد کردم. چقدر کرایه تاکسی بالا رفته!!

 در اتوبوس نشسته ام و دارم مردم وسط بلوار رو تماشا می کنم، همان مردمانی که هر روز با دوچرخه از کنارشان می گذشتم، در هنگام رکابیدن در رفتارشون، نگاهشون، حالتشون دقیق مییشوم، یک جورهایی با آنها ارتباط بر قرا می کنم، اما راستش در اتوبوس هیچ حسی بهشان نداشتم.بی تفاوتی بدی داشتم.

 انگار گویی تکنولوژی باعث دوری روابط انسانی می شود. ای کاش می شد ریزتر روی این موضوع دقیق شوم و یا اگر کسی بحثی علمی پیرامون این حدسیات( انگار نامه ) خوانده بود معرفی کند.


 و البته حدس هایی میزنم، تو در رکابیدن یک کنش گر هستی یک فعال و در بدنت یک تاپویی در جریان است و ریتم کار کرد سلول ها تند است و دقیقا یک رفتار طبیعی داری انجام می دهی، حال آنکه در اتوبوس با این که در حال حرکت هستی یک ساکن هستی  و در سکون مانده ای و در واقع بدن دارد یک رابطه غیر طبیعی را تجربه می کند( رفتن و حرکت در عین سکون و بی حرکتی!) و در نتیجه نمی تواند با عناصر طبیعی به راحتی ارتباط بر قرار کند.


  شاید اگر بخواهیم به آن دنیایی که آرمانم نامیدم برسیم آن است که فعالیت بیشتری  به معنای واقعی هر انسان انجام دهد. در دنیایی که همه انسان ها فعال هستند ، بیشتر می شود هم را درک کرد.


برگردیم به دنیای کهن سالگی، راستش زیاد شنیده ام دعایی را: الهی پیر شوی

 اما راستش دوست دارم در لحظه رها بودن در اوج سفرم را آغاز کنم. نه اوج به معنای تاپ قله. بلکه فرود از اوج وقتی که در حال فرود هستی، همچون عقابی که خود را با تمام سرعت بر زمین پرتاب می کند.

 در واقع دوست ندارم وقتی که لهیده شده ام و رسیده ام به زمین و پستی و درد ، زندگی ام امتداد داشته باشد.

** راستی شلوغ بودن صف های خون دادن باعث شد نتونم خون بدم


تلخی خیار

 این هفته برنامه ما قله شاه دژ در بالای سد کرج بود. قله ای سنگی که نیاز به مهارت داشت

 گزارش کامل آن را در این وبلاگ می توانید بخوانید.

تلاش بر روی سنگ  و صخره روحت را محکم می کند و این از آن برنامه ها بود.

***

دوستی از اصفهان خیار جالیزی آورده بود و چند روز این خیارها را می خوردم خیارهایی که تهش تلخ بودند و با لذتی وصف ناشدنی می چسبید.

 یاد و خاطره دوران کودکی و را زنده کرد.

کی فکرش رو می کرد آن زمانها که روزی روزگاری آدم دلش برای تلخی ته خیار تنگ بشه!!.

***

 این روزها که مواد پروتئین گران شده اند سفره ها بسمت گیاه خواری پیش می روند و باز دوران کودکی که انواع خوراک ها را می خوردیم.

 یادش بخیر یتیمچه هایی که خودریم. می پرسیدم اسمش چرا یتیمچه است؟ می گفتن چون گوشت نداره غذا یتیمه!!!

***

 سوار دوچرخه هستی و داری وسط بلوار کشاورز می رکابی وسط ظهر.

دسته دسته مردمی را می بینی که آمدن اون وسط چمن و خنکی که از آب وسط بلوار بر خواسته خوابیده اند.

 و چه خوابی. خواب هفت پادشاهی. اتوبوس است که کنارش بر گاز می فشارد و صدای موتور ها و بوق ماشینها هم نمی توانند آن ها را از آن آرامش برانند.

بعضی وقتها آرامش همین بغل است. همین بغل.

اگر آرامش در زندگیتان کم شده کافی است یکبار ساعت 3-4 بعد از ظهر همت کنید از وسط بلوار کشاورز رد شوید. آن وقت خواهید دید که آرامش خیلی ساده بدست می آید.

شاد باشید

شمااز نوشتن یا ننوشتن ها نوشتید.

اجازه بدهید بنده هم برای ادامه این راه بیان کنم برهان خودم را.

همانطور که گفتم پرچنان را همچون زندگی می دانم، دارای فرود و صعود - بالا و

پایین، غم و شادی

اما مگر نه آنکه آرزو دارم شادی را در دیگران متولد کنم؟ پس این نوشتارها  چیست؟

راستش با این نوشتارها می فهمیم مشکل کمبود و خستگی روحی داریم. می فهمیم برای شادی و شاد بودن باید بیشتر تلاش کرد. چون حریف - قوی است. باید خلاقیت بخرج داد تا از میان این همه ، شادی را دریابیم و دٌر یابیم.

جدا از اثرات اجتماعی و درگیر کردن مخاطب با مشکلاتی این چنین( که در نوع خود پسنیده است و در نهایت باعث حساس شدن جامعه به مشکلات اجتماعی می شود)

جدا از آن که از اشارات شما نویسنده سود می برد ، هم از لحاظ اخلاقی و هم حرفه ای

جدا از آنکه  عنصر تفکر در جریان می افتد و مجبور میشوم دمی بی اندیشیم

می فهمیم برای شاد بودن چه مقدار باید بیشتر انرژی صرف کنیم.

شادی های خود را غنیمت دانیم و در حفظ ان بکوشیم.

اگر نیستم نیز به دنبال آن بگردیم.

شاد باشید

***

خسته رفتم سرکار

بچه ها پرسیدن آقا خسته ای و جرریان موردی که این هفته درباره اش بحث کرده بودیم را تعریف کردم

(می خواست اثری تعلیمی داشته باشد و از مواد روانگردان رویگردان شوند)

اما نتیجه  ای بالعکس گرفتم!!!

پسر ما:

دم پسره گرم بکن در رو بوده ای ول!!( با پوزش از بکار بردن اصطلاحاتی این چنین)!!!

 و بنده ای که حالا حالا هاباید تلاش کنم تا بتوانم اثری حداقلی بگذارم

***

آخر شب بود و خاموشی زده بودم.

پسره هی سر به سرم می گذاشت و هولم می داد.(شوخی می کرد) چشم غره رفتم، گفت: به من مربوط نیست خودت زور دارم کردی و می خوام الان بهت زور بگم.( یکسالی هست با هم ورزش می کنیم)

 و خنده ای که ته دلم نشست.

***

4 -5 تا از بچه ها می خواهند پولهایشان را جمع کنند و دوچرخه بخرند

 میگه اقا می خوام تابستونی برم فرمانیه تو یک استخر کار کنم. 

به نظرت تا فرمانیه چقدر طول میکشه رکاب بزنم؟!!!

و من دلنگران میشم نکند اتفاقی برایشان بی افتد!!

***

یکی از کرم های دوچرخه که بعد از متبحر شدن در رکاب زدن شهری درونت می افتد آن است که دوست داری از هر لایی و سوراخی رد بشوی.

از بین دو تا ماشین، کامیون و اتوبوس گرفته تا از بین میل های پیاده رو.حالا این حس وقتی خطرناک تر میشه که می خوای با سرعت زیاد و بی ترمز این همه رو رد کنی!!!

دشت لار با دوچرخه 91

این هفته برنامه دشت لار از گرمابدر به سمت پلور به سنت این چند ساله انجام شد با این تفاوت که با دوچرخه پیمایش انجام شد.

از گرمابدر تا گردنه خاتون بارگاه یک ساعت و نیم طول کشید

 یک ساعت و نیم دست و پنجه نرم کردن با برف و یخ و رودخانه در تنگه گذشت و یک ساعت هم  تا چشمه دو برار ادامه پیدا کرد

 ناهار و شام را تجمیع کرده و جوجه کباب دست پخت سینا را خوردیم و شب در هوای نسبتا سردی خوابیدیم

 و صبح پس از صرف مرغانه(نیمرو)از ساعت 7:35 حرکت کرده و در ساعت 16:15 در راهدار خانه پلور بودیم.

بیش از این کیبورد فرسایی نمی کنم و شما را به دیدن عکس ها دعوت می کنم.

 اگر به بهشتی معتقد هستید و تصوری از آن دارید ما دو روز در آن تصویر شما زندگی کردیم.

 هزینه برنامه با گرفتن وانت از تهران و به تهران و جوجه کباب سه و نیم کیلویی 35300 تومان شد.

 


بی خود شده ام لیکن بی خودتر از این می خواهم

با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی خواهم، من تخت نمی خواهم

در خدمتت افتاده بر روی زمین می خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی؟گفتم که همین خواهم


با باد صبا خواهم تا دم بزنم، لیکن

چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم


در حلقه ی میقاتم، ایمن شده از آفاتم

مومم ز پی ختمت، زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است، ای جان، اندر دل مه پنهان


زین علم یقینستم،آن عین یقین خواهم

 همین خواهم

 همین خواهم

...


...



 مولانا(دیوان شمس)


وابستگی

از استاد منصوری چیزها آموخته ام.

 یکی از آنها مفهوم مرزی بودن احوالات انسانی است.

روزهای اولی که با دوچرخه می رفتم سرکار، بچه ها تقاضا می کردند که سوارش شوند و بنده هم با قاطعیت رد می کردم. به دوچرخه خیلی وابسته شده بودم. با خودم هم می گفتم هر مهارتی نیاز به تمرین دارد و مهارت نه گفتن را هم باید در اینجا تمرین کنم. به بچه ها هم چنین جواب هایی می دادم.

 مهارت نه گفتنم قوی شده بود. قوی.

روزی به خود آمدم دیدم این مهارت در وجود و احوالات انسانیم تغییراتی بوجود آورده، کم کم راه را برای خودپسندی باز کرده، دل دیگری شکستن را تاب آوری می کند و...

از همه مهمتر وابستگی آورده. آن هم نه وابستگی انسانی به انسانی. نه حتی وابستگی انسانی به حیوانی( مثلن سگ و گربه و مرغ عشق و طوطی و قناری). یا حتی وابستگی انسانی به گیاهی ، گلدانی، گلی، درختی.

وابستگی انسانی به موجود غیر زنده ای به نام دوچرخه.

 وابسته شده بودم به دوچرخه ام. یادم می آمد روزهایی که نمی دیدمش هنگام باز کردن در انباری سلامی حواله اش می کردم!!

 مگر ن آن بودم که :

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود  زهر چه رنگ تعلق پذیر آزاد است.

پس با اولین درخواست بچه ها برای سوار شدن در هفته گذشته بر دوچرخه موافقت کردم و این روزها بچه ها ساعتها با آن سواری می کنند( امیدوارم بلایی سرش نیاورند، هنوز دل نگرانم!!).

وسوسه دوچرخه در آنها زنده تر شده ، تصمیم گرفته اند بعضی شان بخرند ، بعضی شان از خانه اقوام بیاورند و من به هدف درونی( کاهش وابستگی) و بیرونی( دوچرخه سوار بودن به منظر شاد بودن) خود رسیده ام.

دیگر این روزها کمتر وابسته هستم.

 اون بحث مرزی بودن احوالات انسانی را برای خود و در خود این گونه جستجو می کنم. در هر کار و فعل و صفت و چیزی دقیق شوی نمی تونی خوبی یا بدی بودن آن را با قاطعیت اعلام کنی، بستگی به احوالات خود دارد.

برای رها بودن باید هزینه  مالی، روحی ،و... کرد.

 حال یک سئوال باقی می ماند:

 چرا رها بودن در نظر بنده و شاید افرادی دیگر نسبت  به  وابسته بودن برتری دارد خود به تفکری دیگر، شاید پستی دیگر . یا گفتگویی نوشتاری با شما

***

 فحش رکیک

برای فحش رکیک کار کردهایی می توان در نظر گرفت. مثلن خالی شدن از یک فشار عصبی، خار کردن فرد مقابل و ...

 یک کار کرد دگیر آن احساس بزرگ شدن است.

 بچه هایی که به بلوغ می رسند و متوجه می شوند که بزرگ شده اند، راحت تر بی ابا تر و دلپذیر تر فحش رکیک می دهند و از گفتن آن حتی شاد می شوند.با چنین ادبیاتی به دیگران اعلام می کنند، اقا از این به بعد من هم هستم، رو من حساب باز کنید. من هم قاطعی دنیای شما شدم. کودکی خدا حافظ

 آی تو مربی که فکر می کنی من بچه ام فلان در فلان اگر فکر می کنی!!(البته این ها رو بیتشر تو دلشون می گن ها)

این روزها ،همه تلاشم این است که فضا را کنترل کنم و اجازه ندهم مدتهای زیادی فضا در الفاظ نا مطلوب بچرخد.

 یک دعوای سخت و جانانه بین نگهبان با یکی از بچه ها بدلیل عادی شدن این نوع حرف زدن آن بچه رخ داد و ذهنم بیشتر درگیر این موضوع شد.

 حال اصلن یک تفکر و بحث ذاتی بشود که چرا این فضا بر فضای غیر رکیکی بهتر است نماند برای وقتی دگر و حالی دگر.

این وقت و حال دگر را در کامنتها امیدوارم پیدا کنیم

***

 اگر دوچرخه سوار باشید و در خیابان های تهران رکاب بزنید، خواهید دید گنجشک ها چه مانورهایی بالای سر عابرین پیاده در پیاده رو ها می دهند. گویی می خواهند مهارت پرواز و جسارت خطر کردنشان را به رخ پرنده مد نظر برسانند.

 و شما عابر گرامی مراقب باشید یک وقت گیر یک گنجشک جسور اما کم مهارت، نیفتی که چش و چالت در نیاد!!

شادی

قبل ترها و این روزها  بیشتر زیاد به آدرس توجه نمی کردم و نمی کنم. مثلاً اگر آدرس خیابان فلان بود تو ذهنم ثبت می کردم همونی که سر کوچه اش شیرینی فروشیه!!!

 حال و هوای کوهی داره زندگی در شهر ما هم

 این روزها حتی به ممنوع یا آزاد بودن کوچه ها هم دقت نمی کنم، فقط شیب یا سرآشیبی ها برام مهم است

 قبل از مسیر یک ارزیابی می کنم مسیر را در ذهنم و آن وقت با آیتم پستی و بلندی و البته نبودن در اتوبان مسیر را انتخاب می کنم

، یکی از بچه ها را برده بودم مشاوره. به مشاور گفت: پیش پزشک هم رفته بوده است، می پرسد اسمش چیست؟میگوید معصومه!!

میگه فامیلی نداشت؟

 میگه چشماش آبی بود!!!

 کارت خودش رو می دهه می گه خوب اسم من رو یاد گرفتی؟

 میگه : مریم!!!

 میگه بابا فامیلی ها رو یاد بگیر .

می بینم  سبک زندگی در طبیعت هم که این بچه داشته به سبک آدرس دهی بنده هم نزدیکه.

اصولن بعضی ها هستند که شهری نمی شن، هر کاریشون که بکنی.

اصولن ما ها از پشت کوه آمدن را دوست داریم.


***

پسره برداشته ابرو کمون برای خودش درست کرده و خوب چند روزی راهش ندادیم. بعدش که وضعیت قابل قبولی پیدا کرده می گیم بیاد

می بینم دست و بالش رو خط خطی کرده.

 با خودم فکر می کنم بنده تا 20 سالگی حتی این خط کشی در بدن رو نمی دونستم، اما این روش آرامش رو این بچه ها می دانند.از هم می آموزند

روش ها و سبک های زندگی بشدت قابل آموختن هستند حتی از کودکی

 شما ها که بچه دارید مراقب باشید چه چیز یاد کودک خود می دهید.

***

با دوچرخه که در شهر رکاب می زنی سرعت متوسطی داری، معمولن در چهره ها دقیق می شوم و از کنار چهره ها به آرامی می گذرم.

خوشا نظر بازی که تو آغاز کنی

آنها متوجه دقت بنده در تیپ و چهره شان نمی شوند، چرا که زود گذر است. همین رفتار را در مترو داشتم، یک نوع تیپ شناسی، چهره ها را می دیدم و برای خود تفکر می کردم. اما در مترو طرف می فهیمد و مجبور بودی چشم بدزدی.

اما دوچرخه این حسن را دارد که فرد متوجه نمی شود. دیگر لازم نیست نگاه بدزدی.تیپ ها هم  و از هر جنس و سنی هستند.گاهی شد و اکثر غمگین. گاهی شنگول اکثراً جدی.گویی کوهس هستند ، اما آتشفشانی، نیمه فعال.

بعضی وقتها می بینم درون این چهره ها و تیپها شادی وجود ندارد، یا بگویم شادی کمی وجود دارد و بنده در آن لحظه سرشار از شادی هستم.انگار رکاب زدن و نفس کشیدن هر لحظه باعث می شود در تک تک سلول ها چیزی به اسم شادی ایجاد شود. کاش می شد آن هم همچون بیماری های مسری دار مسری می کردیم.

آرزو  دارم می توانستم این شادی را بین آن مردمان و آن چهره ها و تیپ ها پخش می کردم تا همه با هم تصاعدی شادی بی آفرینیم.

طفلی به نام شادی

دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر



شفیعی کدکنی

بوی خوش سفر ( قسمت دوم)

روز دوم  ،صبح  از ابوزید آباد حرکت کرده و پس از گذشتن از روستاهای پیش رو و خوردن صبحانه در بین راه، ساعت 11:00 به بادرود رسیدیم.

 در نگاه اول نام باد رود برایم جالب آمد که پس از پرس و جو مشخص شد بر گرفته از عناصر 4 گانه فلسفه دوران کهن که همان آب ، خاک ، باد ، آتش است.

شهر همانند دیگر مناطق سفرمان معطر بود ، از پرستشگاه آدینه و خانه قدیمی تفنگدار قدیم رضا شاه و موزه شخصی دکتر رهگشای دیدن کردیم

 در خانه دکتر رهگشای که استاد زمین شناسی دانشگاه شهید بهشتی است و تنی چند از دوستان زمین شناس را می شناخت، بیشتر ماندیم و با ایشان و همسر مهربان و خون گرمشان صحبت کردیم و از مهمان نوازی این خاندان نصیب و بهره ای بردیم.

 این خانه زیبا بود و پر معنا. خانم رهگشا ، اصلیتی فرانسوی داشتند و با توجه به آنکه با چندین فرهنگ در ارتباط بوده اند توانسته اند از هر فرهنگ نقاط برجسته آن را کسب کنند و خود را به مراتب بالا برسانند.

 به قول امیر، دکتر کسی است که با زندگیش حال می کند. از ان معدود افرادی که اینگونه می زیند.

 از ابوزید آباد تا بادرود 35 کیلومتر بود.

 به لطف و سعی و مهربانی آقای اختری(09139617488) شهروند بادرودی  ، بود که توانستیم نقاط برجسته شهر را ببینیم.

اگر بادرود بودید با ایشان هماهنگ کنید.

لطف ماجرا آن است که در همین هین رکاب زدن بود که با ایشان آشنا شدیم.

ناهار را باد رود خورده و سپس به سمت مغار رکاب زدیم. ساعت 18:30 بعد از 25 کیلومتر موغار بودیم . دهی از دنیای کهن.

 یک قلعه ، یک مسجد زیباتر، (معماریش همانند مسجد جامع ورامین است)و خانه های کهنی که متاسفانه رو به ویرانی میرود در این روستا وجود دارد.

 در آنجا نیز به لطف کمک آقای خدامی(09133631440) در حسینه روستا شب را ماندیم.

 در روستا نهری وجود دارد که از کوه های بالادست سرچشمه می گیرد ، اهالی و کهن سالان روستا می گفتند قدمت آن بیش از 2500 سال است در انجا جاری است. این نهر شاهرگ روستا است. در آنجا با آقا رضا آشنا شدیم، پسری 13-14 ساله که آروزی محیط بان شدن دارد.

 با معلومت محیط زیستی خوب.شاید قسمت شد که باز هم ببینیمش.

 پر آب و مصفا بمانی موغار.

صبح از موغار به سمت مهاباد و از آنجا به سمت زواره رفته و و نرسیده به زواره از روستای میران به سمت اردستان رفته و ساعت 12:00 اردستان بودیم.(25 کیلومتر)

 جالب آن است که از ابوزید آباد تا اردستان چند گویش و زبان وجود دارد که این روستا نسبت به روستای هم جوار آن را نمی فهمد، قدمت از سر و روی منطقه می بارد و راز آلودگی آن را چند برابر می کند.

 در راه اردستان فردی از امیر پرسیده بود، شعاری هم برای سفر خود دارید، امیر هم پس از کمی تفکر، گفته بود تداوم و تقویت رفاقت ها و دوستی ها. به نظرم رکاب زدن در روستا ها و شهر ها چنین خاصیتی دارد، حال آنکه در کوهنوردی این خصیصه کمتر است.

به نظرم شاه بیت غزل این سفر ، کلام امیر است. امید آنکه تا می توانیم ابتدا بین خود و سپس بین مردمان رفاقت و دوستی ایجاد کنیم، زمانی برسد که در آرمانشهری مردمانی زندگی کنند که همه با هم دوست باشند.به امید آن روز

برای برگشت 12000 تومان داده و 3 نفره در قسمت پایین اتوبوس (قسمت خواب راننده)چنباتمه زدیم.

 

 در قم اتوبوس ایستاد و نفری دو تا بستنی یخی خوردیم.

 دومی را در همان صندوقچه و در تاریکی داشتم می خوردم، لذت آن بستنی هنوز زیر زبانم است.دوست نداشتم تمام بشود اما حیف که تمام شد.

 ساعت 19:00 تهران بودیم و ساعت 20:00 خانه.

هزینه برنامه سی هزار تومان.که بیست و دو هزار تومان هزینه حمل و نقل بود.

افراد شرکت کننده :

امیر و شجاع شجاعی، زهرا صمدی( خانم امیر شجاعی)، جواد اسفندانی و بنده

 با تشکر از امیر و همسرش و دیگر دوستان.

دوچرخه یک خانواده(کارونسرای ابوزید آباد)

دریای گندم زار، رقص کنان در برابر ما عشوه می فروخت

سرای رهگشای

گندم ، درخت ، دوچرخه

ضد نور


«آدمی پرنده نيست‌
تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی‌
برگ‌،
وقتی از بلند شاخه‌اش جدا شود،
پايمال عابران کوچه‌ها شود»

علی تاش شاعر افغان

بوی خوش سفر ( قسمت اول)

 گزارش برنامه دوچرخه سواری از کاشان به اردستان مورخه 6 تا 8 اریبهشت 91


 ساعت 15.30 بعد از ظهر  چهارشنبه به کاشان رسیدیم.با دوچرخه ها نفری 10 هزار تومان اتوبوس از ما گرفت و آورد کاشان.

 از آنجا تا روستای ابوزید آباد که نزدیک 30 کیلومتر بود رکاب زدیم

 به امامزاده آنجا رسیدیم پرسای متولی آنجا شدیم. بر خلاف روستا های دیگر که تعصب نسبت به صحبت کردن آقایان با خانمهای روستا دارند، اینجا چنین مسائلی مطرح نبود و دختر متولی ما را به سمت پدر هدایت کرد که ما به اقای مزرعتی برخورد کردیم. ریس شورای ده.

با آغوش باز از ما استقبال کردن و با هماهنگی ایشان شب را در کارونسرای عباسی  روستا که اینک به سفره خانه دیر کهن تبدیل شده است رفتیم و شب ماندیم.

 در کارونسرا یک اتاق را به صورت سوئیت در آورده و تمام امکانات رفاهی از قبیل آشپزخانه ، دستشویی، حمام در آن ایجاد کرده اند

 شب مهمان آقای مزرعتی بودیم و در دل تاریخ خواب رفتیم

تلفن آقای مزرعتی:09133613826

مرد نازنینی از دل کویر که مهمان برایش حبیب خداست.

 اما از ابوزید آباد بگویم که روستا سراسر  معطر به عطر شکوفه های درختی به نام زیتون تلخ بود که در همین روزها اوج عطر افشانی اش است( درختی شبیه اقاقیا با گل های آویزان و میوه های شبیه عناب). مست از بوی این درختان بودیم. قبل از آن که به روستا برسیم عطر میوه های پسته ما را با خود همراه کرده بود و گاهی عطر شکوفه های سنجد هوش از سر می ربایید. بقدری این سه روز فضا عطر آگین بود که تصمیم گرفتم نام گزارش را بوی خوش سفر قرار دهم.

ابوزید آباد محصور بین چند موقعیت جغرافیایی است. در شمال  آن خط الرس لطیف و یخاب است و بالا دست آن کویر مرکزی ایران و در جنوب آن رشته کوه مرکزی با محوریت قله کرکس قرار دارد.

 به دلیل چنین موقعیتی توانسته است خود را از تاریخ بیرون بکشد. و زبان یا گویش راژی را همچنان محفوظ دارد.گویشی که از پارسی پهلوی به یادگار با دستمان رسانده اند

 همچنین به خاطر این موقعیت و نزدیکی به کوه های رشته کوه مرکزی ایران آب در آنجا هست و زمین ها بزرگ  و گندم زار و کشتزار های وسیعی منطقه را احاطه کرده است.

صبح روز بعد به سمت بادرود حرکت کردیم. در راه گندم زارها خود نمایی می کرد و کشاورزان سرگرم محصول خویش بودند.

 در حال رکاب زدن بودم و با باد بر گندم زارهها رقصان.

 دلم حسرت برد بر لذت کشاورز.

هیچ یک از ما مردمان شهر نشین لذت یک کشاورز را درک نخواهیم کرد.

 اصولن ما متوجه عمق و معنای کلمه دست رنج نمی شویم.

کشاورز زمین را اماده می کند سپس بذر می پاشد . بعد از آن منتظر می ماند. به انتظار می نشیند، خود انتظار کلمه پر معنایی است در دل آن صبری نهفته است که کتاب مقدس و شاعران یکی از وسیله های سعادت انسان معرفی کرده اند. توکل می کند بر خدایی که همان نزدیکی است و البته چاره ای جز توکل ندارد. و چه پر شکوه است ایمان کشاورز و چه زجری می برد انسان شهری بی توکل. انسان شهری که توکل جز لق لقه زبانش بیش نیست. طبیعی است البته . چرا که تمرینی عملی برای این واژه نمی تواسته انجام دهد.

 بعد از آن گندم ها رویش می کنند. اول سبزند و روح افزا. سپس طلایی می شوند و دریای طلاست که در روزهای آخر با باد رقصان می شود. کشاورز از دیدن آن هم طلا چشمانش طلایی است، پس چه نیازی به طلای سکه ها

 و در آخر حاصل دست رنج خود را برداشت می کند، می بیند و برداشت می کند، می بوید و برداشت می کند، می شنود و برداشت می کند،

 حاصل آن همه را می بیند و این عمق رضایت را در عمق چشمانش ، عمق جانش می چکاند، می سراند.

اما انسان شهری سعادت این لحظه آخر را هرگز نخواهد فهمید.

 بی خود نبود که مارکس از الینه شدن انشان شهری دل نگران بود. از کارگرانی که لذتی از کار خود نمی برند.

 همه سختی کشاورز در دیدن حاصل دست رنج به لذتی شگرف تبدیل می شود، لذتی که ما ان را نخواهیم فهمید.

 باد رود و شهر باد و خانه دکتر رهگشا  و روزهای دیگر سفر باشد برای پستی دیگر.

 جرعه ای از باد و خاک

در گندم زار

دوچرخه کشاورز

پیام آشنا یان

قیافه ندار


این روزها با توجه به بهبود هوا و بهاری شدن هوا رکاب زن های شهر هم زیاد شده اند.

 در حال رکابیدنی( فعل تازه تولد یافته!)

 دوچرخه سواری از دور می بینی و دستی تکان می دهد و او هم پاسخی نثارت می کند. از  دوچرخه سواری سبقت می گیری، یک خدا قوتی و جوابی

در حال رکاب زدنی، یک دوچرخه سوار دیگر از تو سبقت می گیرد و خسته نباشی.

 ظاهارً این روزها چشمان دوچرخه سوار، به دوچرخه سوار های دیگر حساس شده است.

 این روزها رکاب زنهای شهر در حال ما شدن هستند


**

جالب است موتورها را در پیاده رو میگیرند و می خوابانند و مجبورند با دهان باز و چشمان حیرت به تو بنگرند و از تو بگذرند!!!

***

بیتشرین کنجکاوی از جانب شهروندان برای دوچرخه سواری  و دیدن دوچرخه سوار  می دانید از جانب کدامشان است؟

کودکان تا 15 سال هستند که بیشترین کنجکاوی را به دوچرخه سوار نشان می دهند.

ظاهراً باید دنبال یک شباهت بین دوچرخه سوار و کودک پیدا کرد.

***

با بچه ها ورزش صبحگاهی کرده بودیم و روی کابینت نشسته بودیم و صبحانه می خوردیم.

 یکی از بچه ها در آمد و گفت آقا

 خدایی قیافت به تحصیل کرده ها نمی خوره!!

 و بنده شادان از این سخن تا به امروز هستم. بعضی وقتها باد نخوت غرور بر هر انسانی می وزد، مهم ان است که بگذرد و بر تو  ننشیند و بنده بعد از سخن آن روز آن پسر چنین حسی پیدا کرد. و خدا را سپاس گذار ، که بر این بنده رحمت آورده او را از باد نخوت و غرور  محافظت کرده است.

 فکر کنم دوچرخه بی تاثیر نبوده بر این حال، چرا که دائم مجبوری التماس کنی

 التماسی که تنها دورنت می شنود. التماس به پاها و عضلاتت.

این التماس خشوع می آورد

***

یکم هم از کار این ور بگویم:

 می دانید بعضی وقتها چرا مردان  به مواد، بخصوص تریاک و فراورده های آن معتاد می شوند؟

 به خاطر ضعف در عمل جن س ی!

 ای کاش این حیا  و شرم را در مردمان در این مرحله زندگی  کنار بگذارد و برود پول یک بست  را بدهد دکتر متخصص و مشاور این امر و تلمذ کند آنچه یاد نداده اند بهش.

** دختر خاله پرسید:

چرا قیمت ها ی مسافرت کیش را هم نوشته ای؟

 :می خواهم از لذتی که بردم دیگران هم اطلاع برند و آن لذت را تکرار کنند.

 اگر این روزها می بیند پیرامون دوچرخه - کوه - طبیعت زیاد می نویسم ناشی از این فکر است.

باران

 این چند روز بارندگی، برای بنده تجربه ای فراموش نشدنی بود.

اتفاقی که در 50 سال اخیر می گویند بی سابقه بوده است. بعد از عید تقریباً تمام مسیرهای کار و منزل و غیره را با دوچرخه می روم. رکاب می زدم و باران می بارید.

 هی باران شدید تر  و شدید تر شد. دیگر لباس های بادگیر جواب نمی داد. آن قدر شدید بود که تاکسی ها به کناری زدند.و من رکاب زدم و فریادی از شعف بر می کشیدم. دیوانگی برای  خودش عالمی دارد .


***

باران می بارد و تو نگاهت به قطره ایست که در کلاهت به این  سمت و آن سمت می رود. تلالو دنیای خود، شهر  خود، خود خود را در آن می بینی و می افتی ، نه می افتد و تو آن را دنبال می کنی .قطره ای دیگر تشکیل می شود و این جریان ادامه دارد. همچون زندگی و غم ها و شادی های آن.

 به قطراتی که از لاستیک چرخ به بالا پرتاب می شوند می نگری و فراز و فرود آن تو را به زندگی می کشاند، قطره ها این روزها بلای جان من شده اند. آن قدر به آنان می نگرم که گاهی فراموش می کنم جلوی خود را  بینم. گویند زندگی نیز قطره ای است. قطره ای که در خود تکرار نمی شود اما بیرون خود هر لحظه تکرار می شود.

***

پسر درس نخوان را یادتان هست ، رفت مرکزی دیگر و  دوبار بازگشت؟

هفته پیش بود دیدم از گوشیش مهستی انداخته و یک دیوار گوگوش و دائم در حال تکرار است.افسرده بود، عید ،بودن با خانواده ای که قرار است تنها مهمان باشی چند روز اول بازگشت را سخت می کند.حرف زدیم و حرف و...

دیروز رفتم شیفت دیدم نرفته مدرسه و خوابیده.

 میگم چی شده؟

 میگن  زده شیشه های مدرسه رو آورده پایین

چرا؟

 پسر پاشو ببینم ، پاشو( داد می زنم)

چه غلطی کردی؟

آقا معلممون گفت بی پدر مادر، اون هم جلوی 30 نفر.

 می خواستی چیکار کنم؟

خوب فحش باد هواست، فکر می کنی تا حالا این همه آدم فحش نخوردند؟ اون ها شیشه آوردن پایین؟ اون هم تو مدرسه؟ اصلن زندگی بعضی روزها همش فحشه فحش.

اما ته  ته ته دلم می گم اون معلم خیلی خره خیلی. میگرده میگرده میگرده اون لغتی رو که شاگرد رو بچزونه پیدا می کنه .

***

 در سر کار جدیدم، با اصلاحات جدید دارم آشنا می شوم

 چند نمونه از آن را ذکر می کنم:

آه سرد: لغتی که مردم دیار افغانستان جهت بیان افسردگی خود عنوان می کنند. تا آخر شب کیفور این کلمه بودم.

یه لامپی: زنان چادری که تنها یک چشمشان معلوم است. تازه از دیدن همان یک چشم عاشق هم بشوی!!

مفت کشی: دردی که از نظر بیمار ، معتاد را بی غیرت می کند و اراده او را در ترک از بین می برد.

***

 امید آنکه هیچگاه آه سرد از دهانمان خارج نشود و روزی به آه سوزان گرفتار آییم!!

***

 برای چهارشنبه -5 شنبه و جمعه  که تعطیلات است برنامه دوچرخه سواری از دامغان به گرگان در نظر گرفته شده است. اگر توانایی و تمایل دارید اعلام فرمایید.

برای جمعه پیش رو هم قله کلوگان می باشد.


جزیره کیش

برنامه کیش اجرا شد، می خواستم این گزارش را در دو پست بگذارم، اما به دلیل حجم کاری این روزهایم  نمی توانم در تمام ابعاد کیش را شرح دهم و بدین منظور به مختصری بسنده می کنم.

هزینه کلی برنامه 280 هزار تومان شد

 بدین صورت : بلیط رفت 30 هزار تومان

بلیط برگشت 90 هزار تومان

غواصی - جت اسکی- شاتل ورزشهای دریایی و رکاب زدن دور جزیره  با دوچرخه های خود کیش در زمین از برنامه های ورزشی برنامه بود.

 وعده های ناهار ، انواع ماهی و کوسه بود که خورده شد

 و البته دو شب نیز خانه کرایه شد.

علت کم خرج شدن برنامه به این علت است که بعد از 13 فرودین، مسافران کیش افت زیادی می کند و جا برای تخفیف زیاد است.امیدوارم سال دیگر شما نیز از این موقعیت استفاده کنید.

 روز اول برنامه، ساعت 20.00 به کیش رسیدیم. تصمیم گرفته شد که در شمال جزیره و پارک میر مهنا شب را بگذرانیم.در همان ساحل کوله ها را در بین درختان گذاشته و به قدم زدن در کوچه های زیبا و پر نور کیش پرداختیم و در آخر جوینده ، یابنده است. یک جشن عروسی کاملن سنتی مردم بومی عرب کیش در حال برگزاری بود که ما هم به آنها اضافه شدیم و یکی از مردمشناسی ترین برنامه های خود را اجرا کردیم و جشن مردم جزیره را مشاهد کردیم. با مردم شادی کردیم و در شادی آنان دست افشان بودیم.

 روز دوم نیز، خانه گرفته و به گشت و گذار در خود کیش و قسمت شرقی جزیره که قسمت اصلی و مدرن شهر است گذراندیم.

کیش شهر گل های  اطلسی ست. در شب سرمست از بوی گل میشوی.

کیش بهشت خانم هایی است که  دوست دارند بهشت نیز پاساژ داشته باشد!!!

 کیش شهری است که با خانوده باشی بهت خوش می گذرد، البته با جیب پر پول!!

 روز سوم، دوچرخه کرایه کرده و مسیر 45 کیلومتری دور جزیره را رکاب زدیم، در کیش ، برای دوچرخه شآن و منزلت قائل شده اند و جاده ای مخصوص  برای آن تهیه شده است.

هوا ابری بود و لذت دوچرخه سواری را دو چندان می کرد. دیدار از کشتی یونانی با رکاب زدن صفایی دیگر داشت.

در کیش رکاب زدن جنسیتی معنایی ندارد، کلن نگاه جنسیتی به آن نمی شود، چه بسیار مادر بزرگانی که دوچرخه گرفته بودند و با نوه های خود رکاب می زدند. چه مردان و زنان فربه ای که می توانستند لذت رکاب زدن را حس کنند.

 امیدوارم آن بانوانی که از نوشته های دوچرخه ای بنده حسرت در دلشان روییده بود به این جزیره دوچرخه بروند و لذت رکاب زدن را بچشند. البته تقریباً تنها افرادی بودیم که دور جزیره را رکاب زدیم، اکثراً تنها در همان ساحل شرقی رکاب می زنند.امیدوارم این جزیره الگویی برای دوچرخه سواری ایران شود.

 در جزیره تقریباً موتور سیکلتی وجود ندارد.دوچرخه هایی طراحی شده است که باطری دار هستند و می توانند یکساعت با آن بی رکاب زدن حرکت کنند.

 در شهر همچنین ماشین های مدرن و مدل های 2012 وجود دارد، دو روز اول از دیدن آن هم ماشین آمریکایی و زیبا گیج می شوی. این ماشین ها صدای بسیار کمی دارند. در شهر هم ترافیکی نیست و در نتیجه صدایی هم نیست ، موتوری هم نیست و در نتیجه یکی از پاک ترین شهر های ایران از نظر آلودگی صوتی است.

 روز چهارم نیز به غواصی پرداختیم و از جزایر مرجانی جزیره نهایت استفاده را بردیم. در واقع در آکواریوم بزرگی با کلی ماهی شنا کردیم.به صورت معلق بودیم و شنا کنان به دل کلونی ماهیها می رفتی و از ماهی بودن خود لذت می بردی.

ساحل جزیره یکی از آرامتریم ساحل هایی است که تا کنون دیده ام. تقریباً موجی وجود ندارد. دریای کیش پر عظمت است، عظمت خود را در موج ها نشان نمی دهد، بل در آرامش عمیقی که در دریای خود دارد  استفاده می کند. همچون پیر مردان و پیر زنانی که آرامش چهر شان تو را وادار به تحسین می کند.

 خنده های روی شاتل سواری هم که جای خود دارد.

با ما سینا هم بود، در نتیجه ماهی شیر  و آمون و کوسه ناهار های ما شد.

اگر ماهی خور هستید از هتل استفاده نکنید و خانه تهیه کنید.

حال شما را به تماشای لذت خود می نشانم:

درخت انجیر معابد

 مردمان جزیره احترامی ستودنی بر درخت و درختان قائل هستند

در ورودی مسجدی

کاش مساجد همه شهر ها این چنین با صفا بود

عکس این روزهای دسک تاپ کامپیوترم

 من به این درخت مومن شدم!!!

دوچرخه عظیم و کشتی حقیر!!

چه حوسی داشتم برای رکاب زدنی و جمبیدنی بیشتر

چاکریم!!!

لنگر و دوچرخه


کشتی که به جاده بر خورد کرد!!!


این خوشحالی مردی است که از رکاب زدن مست شده

تا رکاب نزنی این لذت را نمی فهمی

سینا سرآشپز در حال خریدن کوسه!!

لذت رکاب زدنی که چشیدیم