'گزارش برنامه رکاب زنی از قزوین به اردبیل که در اردیبهشت ماه انجام شد.
برای نگارش این پست پرچنان
تغییر رویه داده ام و نوشته ها و متن هایی که در گروه رکاب زنی تلگرامی نوشته شده بود را خواهم آورد.
( عکسها با نوشته ها مطابقت ندارندو بالا پایین است)

یکی از اعضا:
پیشنهاد میکنم کانال درست کن. این جوری فقط مطالب سفر رو میخونیم سهیل جان

اون جوری مشارکت دوستان رو از دست میدم
شاید عکسی قطعه شعری در ذهن کسی یاد آوری کرد

اینم هست ولی کسی که این جا عضو میشه علاقمنده که سفرنامه خودت رو بخونه فقط
تو برنامه رکاب زنی مشهد بیرجند
بخاطر همین فضای گفتگو و تاملی به نظرم
بود که شروع نوسازی سرویس بهداشتی مدرسه نواب اتفاق افتاد
یا گفتگو انتهایی سفر برای خودم و دلایل دوستان برای انتخاب دوست داشتنی عکس برایم مغتنم بود
و آموزنده
در فضای کانال
یک نوع دیکتاتوری انگار حاکمه
و عدم اطمینان به دیگری
اما در فضای گروه
یک مشارکت جمعی
و اطمینان به یک دیگر وجود دارد و یک نوع حس با هم بودن🙏🌻

🌺به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمندِ زمین شد سپهر رام شما / سایه /
آنجا که زمین با تو رکاب می زند
وآسمان به روی تو لبخند
بی گمان شکوفه هایی خواهد رویید ازجنس بنفش
ببین رودهایی راکه باتو می جوشد؛
تو کوهی
واین همه زیبایی به تو پابند
این هم بداهه ای بدرقه راه سهیل اقای گرانقدر
به به چه گلهای زیبایی

پا برهنه
تا کجا دویده ای
که این همه
گل شکفته است...
کیکاووس_یاکیده

هوا عالی و زمین سبز سبز
ما هم سریع از قزوین بیرون زدیم و به دشت بزرگ قزوین رسیدیم
کلن از تبار دشتهاییم.
گویی شهر قفس دشتی هاست.
از سمت روستای فارسیان به سمت تاکستان امروز را رکاب خواهیم زد.
این منطقه
تات نشین هستند.
زبانی کمتر شناخته شده از ایران زمین.
و یک سوال.
چرا قزوین آن قدر مجموعه قبرستانی دارد؟

در
روستای اک
نشستیم صبحانه و ناهار میخوریم
اسم روستا جالبه
اک
دو حرف
اما سنگین در دهن میچرخه

با توجه به این که دوستان جدیدی به گروه ملحق شدند
به نظر میرسه
گروه را یک معرفی بکنم
سرپرست گروه
آقا امیر
امیر شجاعی
یک مهندس واقعی- منظم و حساب شده کار میکنه. برای این برنامه چند هفته وقت گذاسته. دونه دونه جاده ها رو با گوگل ارث چک کرده
نفر دوم
آقا داود
داود جلائیان
یک آچار فرانسه واقعی
یعنی اگر در دل کوه یا کویر به
مشکلی بر خوری و چیزی دم دستش نباشه از همون وسایل دور و بر میتونه چیزی بسازه که کارت رو راه بندازه
و بنده
سهیل هستم
البته اگر من زنگ بزنم به گوشی آقا داود
نمایشگر گوشیش یک نام دیگه رو نشون میده
یک لنگه جوراب
ایشون من رو به این نام سیو کردن خوب
آخه همش یکمی شالخته هستم و شده آخر برنامه که یک لنگه جوراب نداشتم.

دوستان روستای اک پیشنهاد یک جای جدید دادند و ما الان امدیم خوابگاه پمپ بنزین اک
شبیه سرخ پوستها شدیم که در چند دقیقه اردوگاه هاشون رو جابجا می کردند

کم کم اتفاقات روز را بنویسم و بخوابم
در قزوین
میدانی بود به نام مینو در
و ما امروز از قزوین تا اک را در خود مینو بودیم
در روستا یک جشن عروسی بود که همه بیلبرد هاش زده شده بود
عروسی بی گناه
پرس و جو که کردیم به این منظور بود که عروسی که گناه در ان نیست( موسیقی ریتم دار)
و با بچه ها که صحبت می کردیم
نقدهای جالب و ساده ای بر آن داشتند
کلن بچه ها روستا مودب و باوقار بودند
و آداب دان
جالب بود برام

حرف و کلمه در ذهنم زیاد چرخیده
اما خسته هستم
باشد تا وقتی دگر
تا فردا که روزگار ما را چه خواهد برد
شب آرام

ما که از سال هشتاد و نه رکاب زدن رو شروع کردیم
تقریبا همیشه به سمت شرق رکاب زدیم
تولد خورشید رو همیشه اولین نفر دیده بودیم و از همون اول با ما بود تا آخرش.
جلوی رویمون
انگار داریم بسمت او رکاب میزنیم
انگار میخوایم خاستگاه او را کشف کنیم.
همیشه هم آخر برنامه
جور این تلاش نافرجام رو میکشیدیم.
صورتهایی بشدت سوخته
پوست تبدیل به چرم شده
اما
اما
این بار
بسمت غرب در حرکتیم
تا چند ساعت بعد از ظهر هنوز جلوی رویمان نیامده
گویی این بار او
ما را نظاره گر است.
چشم انتظاری ما را میکشد
از چسم بد هراسان است.
و ما در غروب با هم دیدار میکنیم
شده ایم شازده کوچولو که عاشق دیدن غروب آفتاب بود
و یک روز چهل و سه بار آن را دید.
و خدا میدانه اون روز دلش چه جور بوده.
ما که رکاب میزنیم برای دیدن غروب آفتاب
یکبار دیدیمش غروب را
اما بیش از چهل و سه بار صندلی مان را حرکت داده ایم
هر لحظه حرکتش داده ایم و اون یک بار کمتر از چهل و سه بار نخواهد بود
تماشای
غروب خورشید گوارای زندگیتان.
امروز یادتون نره
و با یاد دلتون
عزیرتون
به تماشا بنشینیدش
همان طور که نشستم

عاشق گل دروغ می گوید که تحمل نمی کند خارش
سعدی

چای با طعم مرگ
اما زندگی از آن در میاید

بارونی ریز میاد و ما بیخ شهر ابهر کنار ساختمانی نشستیم تا باران بند بیاد
صبح داشتم
قاصد روزهای ابری داروک کی میرسد باران رو با صدای شجریان گوش میدادم و مست صدا و شعر بودم که
یهو
به خودم آمدم و دیدم دارم آسمان را بر انداز می کنم
( تو دلم میگفتم حالا نکنه بیاد)
از این حال خودم خندم گرفت

این شقایق در عین سادگی رنگ نسبت به گلهای دیگه
یک زیبایی خاصی داره
داغ عاشقی از ته زندگیش انگاری سوزنده و سیاه شده
داغدار عشقی است این گل

باد بود و باد
و شقایق ها رقصان
و برای خنده رفتم بر سنگ غسال خانه خوابیدم
خنده ام رو چهره ام مانده بود همچنان
یادآمد که بچه ها حتی سر کار میخوان ادای مسخره ام را در بیاورمد لبخندی بر چهرشون مینشانند و بعد ادام رو در میارن.
نگاهم که به سقف افتاد
یک آن درنگی کردم
که آیا پایان سهیل
من خندان خواهم رفت؟
و پایان نزدیک است. نزدیک تر از نزدیک
دم را غنیمت شمار سهیل
اکنون را دریاب
و تا ته مردن
ته زندگی را در بیاور
سهیل زندگی تر کن
دوستان فرصت آنچنان کوتاه است که حیف است عمر را در در غم نازیبا
در حسرت
اندوه
در بدی بگذارنیم
بیایید
شادی بکاریم
شادی بخوریم
شادی پخش کنیم

این ابر حرف زیادی برای گفتن داره
شقایق های داغ دار با او گفتگو ها دارند
و بچه هایی که تا نزدیک دو ساعت ما را همراهی کردند
این همراهی رو ناشی از مهمان دوستی خودشون میدونستند

و باد
وقتی فکر میکنی
زندگی
زندگیت چیز باارزشی نیست
آن موقع است که باید در برابر باد قرار بگیری
بر روی دوچرخه
یا در کوهستان
و باد به تو یاد آور خواهد کرد که نفس به نفس تو چقدر می ارزد
برای فهمیدن رنج
همت
و اراده در برابر باد باید باشی
تا بدانی تا کجا قصه خواهی بود
و آن وقت است که وقتی فهمیدی
میشوی بی سرزمین تر از باد
آن وقت است که باد تو را با خود خواهد برد
بی وزن میشوی
و میتوانی برقصی
برقصانی
باد می خواهد تا گلی
شقایقی
به جنبش در آید
زندگی تان خالی از باد
مباد
چرا که در سیطره عادت و ملال روز را شب خواهی کرد
زندگی مان خالی از باد مباد
تا ارزش نفس به نفس کشیدنمان را بدانیم
مباد

امروز به قدری منظر چشم مان زیبا بود که هر چقدر هم عکس بگذاریم. قطره ای از دریا نخواهد بود
این لذت توامان با تحرک بدنی و حرکت تک تک سلولها
تصاعدی بالا میبرد لذت را
تصاعد هندسی

مادرمهر
مادرمهر به آیین قدیم
پهن کرد چارقد زرینش را دم صبح
به سرکوه ، به دشت
باد اما این بار
ازسمت شمال
ازسوی باغ بهشت
یک هوا ، هوس خوب شکفتن آورد
شیشۀ عمرزمستان لگدی خورد شکست
خواب ناگه زسرتازه عروسان چمن پرزد و رفت
ابرآبستن باران بهار
دل به دریا زد و باتندرورعد
برروی دشت و دمن
به تماشا نشست
تب بوسیدن شبنم به لبان لاله
برروی ناز گل سرخ ، عرق شرم و ژاله
چشم نرگس که به لب های خشک شقایق افتاد
گفت عزیز :
سوگند به تو ، به سبزه ، به چمن
باران باز می بارد
سوسن اما ساکت
پاس باغ و گل ودشت می دارد
سنبل به خلوت خود می اندیشد
گل نیلوفرو پیچک زترس غرش و رعد به خود می پیچد
گل میخک خندان ، ازدور به اقاقی ها سلام می فرستد
پیله ی شاپرک وا شد ازهم
ودست دست کنان
روی گل ها نشست
بلبل هم مست و غزلخوان به شتاب
به کنگره ی شعر بهاری پیوست
ابرآبستن باران بهار
دل به این دشت بباخت
بازباران بارید
زندگی هم به آهنگ قدیم
نغمه اش ساز شد و
سکته ی دشت شکست /مخلص همه شما شعبانی

دوچرخه ها گلی بودند و مجبور شدیم دیر تر حرکت کنیم برای تنطیم مجدد
همیشه سعی میکنیم تا غروب خود را به جایی برسانیم. اما دیروز نشد که بشه
از ساعت ۶ صبح تا۲۰:۳۰ رکاب زدیم( بعلت بارش در ابهر دو ساعت متوقف شده بودیم)
کل منطقه و تپه ها سبز است

تب بوسیدن شبنم به لبان لاله
بر روی ناز گل سرخ٫ عرق شرم و ژاله..🌻🌻🙏🙏🙏

این بچه هااون گوشه دیوار کتاب بدست داشتند درس میخوند.
زودی عکس گرفتم و در رفتم تا مزاحم درس خوندنشون نشم
آی اونهایی که ارشد میخواید بخونید
یه همچین جایی پیدا کنید برای درس خوندن
ولی من هیچ گام اینجا نمیتونستم درس بخونم
تا شروع می کردم درس بخونم
حواسم به شقایق روبرویم میرفت و ساعتها نگاهش می کردم و باهاش حرف میزدم
آخرش هم میافتادن درس رو😊🌻

پیرمرد با ترکی فارسی گفت
فصلش می آمدین آلما( سیب) میوه میدادم( با یه شرمندگی میگه)
میگم
حاجی آلما وار( هست)
بیز گلمیشوخ سنی جوراخ
( ما امدیم تو رو ببینیم)
هدف
ما دیدن این مردم - این فرهنگه
از پیرمرد خداحافظی می کنیم
تو فضا هستیم
داود میگه
تا خوبی هست بدی چرا؟
میگم
اصلن چرا بدی
بینمون گفتگو شد
ما خوبی می بینم چون در گذر هستیم
همین که ماندگار شیم انگار بدی ها رو میان
دنیا اگر دنیای گذر دیدی دیگه حس تعلق نخواهی داشت
یعنی تو هم از حس مالکیت داشتن در هر بعدی
بهش بغض داری؟
آره
حس مالکیت داشته باشی
یعنی باور نکردی دنیا دنیا گذاره
تو مسافری
همین که فکر کردی
مسافر نیستی
دوست داری مالک بشی
مالک هر چه بیشتر مال و آدم ها
و آزادی و آزادگی خودت و آنها را ازشان خواهی گرفت

وقتی ابرهای بازیگوش را در آسمان میبینی
دراز میکشی و عمیق تر میبینی
گفتیم شاید مرده ایم
اینک در هیچستان عدم به مقام حیرانیت رسیده ایم
واقعا میشد این حرف را جدی گرفت. از بس رویایی بود

کنار کتری چوپان نشستیم و چای خوردیم
میگفت ده سال بیشتر بوده که منطقه اینگونه سبز نشده بود.
و ما درست در وقت حادثه اینجاییم
آی مردم با شما هستم.
این شهر ها شما رو گول میزنن
نمایشگاه گل میگذارند
چهار روز
مقام حیرت
رو باید در دشتها و کوه ها جستجو کرد
اسیر این شهر ها نباشید
فرزند انسان هزاران سال در این دشتها و کوه ها بالا پایین رفته
و تنها دو تا پنج هزار ساله شهر نشین شده
انسان بی تحرک اسیر
اسیر شهری که
درست و نادرست را اون بر انسان شهری تحمیل می کنه

و بچه ها تا یک ساعت همراهیمان کردند
و این همراهی را ناشی از مهمان نوازی میدانستند
پسرک که خیس عرق شده بود
ایستاد و داد زد:
دایان
و من ایستادم
آبی بهش دادم و حرکت کردیم
باسلام اقا سهیل میشه به ما هم بگی تاکجا میخوای سفر کنی
تا ناکجای زندگی
تا هر جا که زمان بهمون وقت بده
درست مثل خود زندگی

وصف لذتی که امروز بردیم تقریبا محال است

گندمزار تو بسيار زيبايی – هر فصلی با رنگی می آيی بی رنگی پررنگی كم رنگی – با هر فصل همراهی همرنگی گندمزار گندمزار گندمزار رنگ ابر رنگ برف رنگ آب – رنگ زرد رنگ شب رنگ خواب گاهی خشك گاهی سبز گاهی زرد – گاهی خيس گاهی گرم گاهی سرد پررنگی كمرنگی – با هر فصل همرنگی گندمزار گندمزار گندمزار رنگ برف رنگ آب – رنگ شب رنگ خواب گاهی سبز گاهی زرد – گاهی گرم گاهی سرد گندمزار گندمزار گندمزار

ما تو گل گیرکردیم
قفل شدن چرخها

دیشب ما در مسجد روستای آغاجری خوابیدیم
همراه اول رومینگ بود و نمیشد به نت وصل شی
اگر بخوام دیروز و رکاب زدنمان را تعریف مختصری کنم با این عبارت خواهد بود
رکاب زدن داخل یک تابلو نقاشی

چه اسمی!!
برای این کلمه میشه ساعتها رکاب زد

هی از این عکسا بذار... دارم تشویق میشم دوچرخه سوار شم ... بزنم به دل دشت و کوه

ما رسیدیم زیر گردنه
روستای چایر لو
و شب را هم همینجا خواهیم بود
امروز هم تصاویر کارت پستالی بودند.

به آسمان آن قدر نزدیک شده بودیم( ارتفاع گرفته بودیم) که اگر روی پنجه می آمدیم. دستمان میرسید.
میشه بر روی این ابرها یک آب نبات چوبی در دهان انداخت و بگذاری کودک درونت تا ته کودک بودن برود
گاهی اوقات باید دست میکشیدی جلو رویت
تا ببینی کارت پستالی دیواری
چیزی هست یا نه

تو و پسرات و غزاله خانم
اشتباه اگر این نوع سفر رو تجربه نکنی
به بچه هات طعمش رو نچشانی
بچشان بگذار خودشون تصمیم بگیرن کدام راه
برای زندگی کردن
بر خواهند گزید

و آفتاب
اگر رو به غرب باشی
میتوانی بعد از سر بر آوردن خورشید
یکی دو ساعتی بی عینک دودی سر کنی
اما بسمت شرق که میرفتیم
نیامده بیرون
چشمت در پشت عینک بود.
در سمت شرقآفتاب در آمده و تو هنوز سردی
دخترکان نور آفتاب پشتت را نوازش می کنند
و تو از صورت و دست یخ میزنی
با خودم در حین رکاب زدن فکر می کردم
دنیایی که این قدر در آن لذت
رهایی و خوبی هست
را میشود در خورجین یک دوچرخه جای داد.
آیا بیش از آن اضافست؟
نمی دانم
ای کاش دوستی پاسخ این معما می دانست

یک روز در این سفر با دیدن این همه خوبی تکه شعری از صالح علا که در برنامه سمت خدا دکلمه می کنه تو ذهنم تا شب چرخید:
( کسی از دوستان داره اون شعر رو با صدای خودش)
ای کاش من همه بودم
روی من تکیه نمی کردم
این که ای کاش میشد لذت و خوشی و خوبی که دارم بدست می آورم را همه می بردند.
در سمت توام

دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران
روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...
هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند
یاد تو کوران می کند ...
هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...
کاش من همه بودم
کاش من همه بودم
با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...
کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی با توست
زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...
"محمد صالح علاء"

در ابتدای مسیر که می آمدیم
انبوهی از مزارع انگور یا همان تاکستان ها بود
خیلی زیاد بود
و هر چه از قزوین فاصله گرفتیم تا اینجای مسیر زمین های زیر کشت گندم زیاد شده
امروز فکر کنم صدها صدها هکتار زمین های زیر کشت را دیدیم
و به لطف بارندگی گندم دیم هم خوب به عمل آمده
هنگام عبور از کنار مزارع انگور
با خودم زمزمه می کردم
نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.
شاعر به من مخاطبش با نماد تاک چه میخواسته بگوید؟
و از گردنه سرازیر میشی
تعرق هنگام صعود خیس ات کرده اند
در خنکای باد یخ میکنی
فسرده میشوی
دل به آفتاب خوش می کنی
امید میبندی
اما
تو که به شرق رکاب نمیزنی. در مغرب زمینی و به سمت مغرب
چاره چیست؟
به ایستی و رو به آفتاب کنی
پس در شیب تند ترمز می کنی هم لنتهای داغ شده سرد شوند. هم بدن فسرده داغ شود.
و تو حس گل آفتاب گردان داری که می چرخد تا آفتابش را بیابد
ممنون آفتاب که هستی( نوشته شده در لحظات پنچر گیری)
به شش دانش آموز می رسی
یک پسر و پنج دختر
سعی می کنی با آنها ارتباط برقرار کنی
اُغلان آدُن نده؟
عباس
و...
میخواهیم عکس بگیرم
یادمان می آید دخترند و ما مردیم
و فرهنگی که...😔
عکس نمیگیریم
در این قسمت سرزمین نسبت به شرق اش
ارتباط گیری انسانی سخت تر است
امروز
سهیل نا جنس خواهم بود
میخوام شما رو وسوسه کنم
حریصتون کنم
میخوام یک وسوسه گر شوم
بر شما
به
به دیدن گل
بویدن آن
حریص مشاهده گل
میخوام دلتنگتون کنم بر گل سرخی که دارید و دارید ازش مراقبت می کنید.
به اون گلهایی که چهارتا خار دارند و فکر می کنند با ببری میتوانند بجنگند
میخوام حساس کنمتون
به گل تون
حبابش رو عوض کردین.
نفسش خوب میاد و میره.
اگر حوصله حریص شدن
مشاهده کردن
دل تنگ شدن
برای گلی ندارید
عکسهای ادامه را نبینید
ای شال
ا..
گل سرخ تک تک تون برقرار باشه
دلتنگ ش باشین
هر روز
هر لحظه
اگر تنستید
به سیاره های دگر سفر کنید😊🙏
دیدید یه ناظم به یه شاگرد گیر میده
بعد شاگرد فکر می کنه دعوا رو کرد ناظم باهاش دیگه کاری نداره
اما یهو چشم ناظم میخوره بهش میگه فردا بابات بیاد مدرسه
هنوز باهاتون کار دارم سر این کامنت
ول کنتون نیستم
کجا میرین
میگین خسته نباشید
مشیری یک شعر داره
که شجریان خوانده بوی باران
بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک
عطر نرگس ...
ای دریغا اگر کامی نگیری از بهار
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
...
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت ...
هفتاد رنگ
( ذهنم یاری نمیکنه
صبح رو چمبر بیشتر یادم بود٫ خسته که میشی نسبت به صبح فراموش کار تر میشی)
بله این شعر که جنازش یادم بود را عرض میکردم
اگر دوستی - خواننده ای واقعا آفتاب مستش نمی کنه
اگر عطر گلها دیوانش نمی کنه
اگر گل خندانش نمی کنه
بدونه یک جای کار می لنگه
و بجای اونها
رنگ فلان ماشین
فلان مدل
فلان خونه
فلان و فلان
مستش می کنه
بدونه کار خطرناک تره
خوبی و خوشی زندگیش در معرض خطره
بره مشاور
نه مشاور به معنای مصطلحش
بره یک گل پیدا کنه
بخره
گلدونی
اسم روش بگذاره
و دو زانو جلوش بشینه
ازش تقاضا کنه
به من لطف کن
مرحمت کن خوبی و خوشی رو کشف کنم
تو آموزگار من باش
اما به قسمت آخر این کامنت فکر کنید
اگر گل زندگیتون براتون عادی شده
راه شازده کوچولو رو در پیش بگیرید
برید سیارک های دیگر
راه دلتنگی برای گلتون رو پیدا خواهید کرد
از ظهر کنار رودخانه قزل اوزن
به معنای رودخانه قرمز
یا طلا
در حال رکاب زدن هستیم
ظاهرا در زبان ترکی قزل
گر
آق
برای چیزهای مهم کاربرد دارد
منطقه ظاهرش عوض شده
دو سه روز اول همه چیز سبز بود
اصلن چشممون درد گرفته بود از بس سبزی دید
چه معنی داره آخه
ولی الان منطقه چشم آشناست
دامنه هاس سبز و کوه های لخت و عور
امروز کوه های رنگی را پشت سر خواهیم گذاشت به سمت میانه.
دیشب باران خوبی زده و هوا عاایست
بلبلان نغمه خوان
عکس ها
امیدوارم گویا تر از نوشته ها باشند
چند روز اول شبیه اروپای قدیم بود
همان هایی که تو فیلم ها دیدم
آنشرلی
اما
مناظر اکنون
همان چشم آشنای همیشگی هستند.
همانی که از کودکی به همراه پدر آخر هفته ها به تماشا می نشتم
عکسهای شما منو باد شعر حیدر بابا انداخت...
حیدر بابا کندین تویون توتاندا
قیز گلینلر حنا پیلته ساتاندا
بیک گلینه دامنان آلما آتاندا
منیم ده اوقیزلارتدا گوزوم وار
عاشبقلارین سازلاریندا سوزوم وار
قاری ننه گحه ناغیل دینده
کولک قالخیپ قاب باجانی دوینده
قورت گچینین شنگلیسین یینده
من قاییدیپ بیر ده اوشاق اولایدم
بیر گل آچیپ اوندان سورا سولایدم
تصویری ساخته از قصه گویی شبانه در فصل زمستان
وقتی که شب مادر بزرگ پیر قصه می گفت
و کولاک در وپنجره ها را به هم می کوبید
و گرگ شنگول را می خورد..(داستان شنگول و منگول )
ای کاش میشد برگردم و دوباره بچه شوم
مثل یک شکوفا می شدم و بعد می پژمردم...
کودک:
هاردان گلمیسوز؟
قزوین ان
یاالاااانچی
اوزون یالانچی سان
برامون همین که گفت یالانچی
اخرش رفت پتو اورد که رو زمین نشینیم
یه اسم زینب تو بازی بچه ها میشنوم
میگم زینب خانم بویر صبحانه؟
میگه
منیم آدیم یلدا دِ
اون یکی از اون ور
میگه
منیم دَ
هانیَه
و همه خودشون رو معرفی می کنن
به هدفم می رسم
صبح است و شب قبل باران زده
دوباره عازم جاده میشوم
شقایق ها را می بینم
سر به زیر انداخته و عرقی از شرم به بدن دارند
می پرسم از آنها
احساس گناه داریم.
چرا دخترکان؟
شب( گجه)
محبوب بود و من
پس با هم در عشق گام برداشتیم
ابر سیاه جامه آمد و گفت گناه کردید
جای شما در دوزخ است
و اینک شرم سار و خجل عرق شرم میریزیم و خواستار توبه ایم
دخترکان
شقایق ها
این ها همش سخنان گجه( شب ) است
اون همیشه تو را سر به زیر میخواهد
نمیخواهد برافراشته باشی
بر خودت افتخار کن
دل بر سخن فقیهانه ابر سیاه نده
اندکی درنگ کن
خورشید تابان
آفتاب خواهد آمد
و نه در گوشت
که بلند فریاد خواهد زد
مبارک بادت گناه عشقت
و تو عرق ریزان دیگر نخواهی بود
از تنت دانه های شرم شبانه گناه عشقت را خواهد زدود
و استوارت خواهد کرد
و تو به گناه عشقت افتخار خواهی کرد
کمی صبر کن
آفتاب در راه است
سلام
آدون نده؟
محسن
مدرسه نیَ گتمیسن؟
...
او دو گارداش کوچکتر از خودشو یک باجی کوچکتر دارد
و با پدر رمه را جابجا می کند
تا کلاس پنجم خوانده
اما خوب زندگی شش نفره هزینه دارد
و او فدایی است
برادرانش درس می خوانند و او فدا میشود
جبر تاریخی یعنی همین
که یکی می افتد در خانواده ای متوسط و میشود سهیل
پس رکاب میزند
و یکی میشود محسن و ...
ای کاش
ای کاش من همه بودم
گلی تو عطر و بویت ازکجایه
همه حرف و حدیثت بی ریایه
دلم می ره به آن سوی نگاهت
گمانم این گل ازباغ خدایه/تقدیم به شما گروه دوچرخه سواری
نمیدانستم
اما حالا میفهمم
وقتی ابر میبارد
قسمتی از وجودش نیز با آن کنده میشود و میریزد زمین
نثار بی رنج
امکان ندارد
و بچه های روستا. انصافا باهوش بودن.
اسم زرنگترینشون معراج بود
مرا حالی ست درجانم که اندرخانه حیرانم
نه باده میکند چاره نه ساقی کرده درمانم
به حیرانی در افتادم نه درخوابم نه بیدارم
نمی دانم چوحال خوددراین گردانه گردانم
(شاهد)
دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزیها
غفلت پاکی بود، که صدایم میزد.
پای نیزاری ماندم، باد میآمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف میزند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجهزاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوتههای گل رنگ
و فراموشی خاک.
لب آبی
گیوهها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، میچرخد گاوی در کرت
ظهر تابستان است.
سایهها میدانند، که چه تابستانی است.
سایههایی بیلک،
گوشهیی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا میخواند."
#سهراب_سپهری
حجم سبز
این روستا ادم های بسیار مهمان نوازی دارد
بخاطر ما حتی نیامدند اذان صبح بدهند.
شب هم برایمان دعای خیر کردند و با صلواتی
جمعی
آن را به منزلگه خود فرستادند
مسجد بسیار تمیز است
ولی یک گیاه زنده نزدیک منبر در حال رشد و نمو است
ارتباط این آدم ها با موجودات زنده
مثال زدنی است
لک لک ها
گیاهان رسته شده و دست نزده و...
چقدر مردمان اینجا زبانشون
گویششون شبیه اقوام من هستند
احساس نزدیکی می کنم باهاشون
حتی شوخی های زیادی که با هم می کنند
کلید واژه
بودا٫
همچون کرگردن سفر کردن٫
هرمان هسه٫
سیذارتا
روایت:
رسیدیم به روستای ینگ کند
نانی نداریم.
به خانه ای رو می اندازیم
اُلار بیر دانا چرک وار ورسیز( یک دانه نان هست بدید)
میرود خانه و میگوید
( ایندی گتیرلل)
الان میارن
و مادر خانه
با یک مَجمع( سینی)
نان و قاتق( ماست) سبزی و پنیر محلی آمد.
و ما در آن لحظه در اوج خوبی همان صفت همان واژه ای که باید حس کزد و فهمید بودیم.
نان و سفر و بودا و سیذارتا
را فهم کرده باشی
این خوبی را هم ملتفط خواهی شد.
باد حادثه
ما را در بین مردمان خوووووب
انداخته بود
و ما مسافران کم بضاعت در آن لحظه شرمنده نشدیم کاسه خالی را با کشمشی و تنقلاتمان پر کردیم.
چه زیبا سنت پسندیده ایرانی است که کاسه نزری را پر کنی بدهی
یاد مادر می افتم وقتی همسایه کاسه ای نزری میدهد
میدود تا آنچه بهترین است را پیدا کند و در ظرف برزید
گفتم با چیزیکی ریختن در کاسه شرمنده نشدیم
یاد آن کودکی می افتم که وقتی برای مهمان ها قند پخش می کند
خیال می کند مهمترین و قوی ترین کار عالم را کرده
چقدر کودکانه شده ایم.
و بعد از چرک قاتق
چشمانمان سنگین میشود. زیر سایه دیوار مسجد
در غلغل صدای پرندگان
به چرت ظهرگاهی میرویم
و
ابر سنگین و سیاه میرسد
ماشینی می گوید
یاقوش گلیر ها( باران می آید ها)
میگویم
گاچیروخ( فرار می کنیم)
و ابر سیاه می رسد
و باران می گیرد
قبل باران به یک تو رفتگی در کوه میرسیم و آنجا می مانیم تا باران بند بیایید.
از باران لذذذذذذذذذت می بریم.
من مددکار هستم و باید امید داشته باشم.
هنوز امید دارم بر دوستانی که دل به گلی نداده اند
این که گلی را بر کشند و لذت ببرند
امیدوارم عکسهای در ادامه
آنها را تشویق کند
بزرگ خانه ای که گناخ کرمش بودیم
مسجد و لک لک ی که هنوز نیامده و روستاییان معتقدند او خواهد امد
رسیدیم روستای ساری قمیش
۶۲ کیلومتر رکاب زدیم
ابتدای روستا
پیرمردان باصفا نشسته بودند
اکبر آقای آهنگر که متل اکثر آذربایجان شرقی ها طناز بود
با ما طنازی کرد
و گفت از دیدن شما خیلی انرژی گرفتم و خستگیم در رفت
و کلی تعارف که امشب مهمانش باشیم.
گفتیم
مسجد
گفت بفرمایید
رسیدیم مسحد
بالاجا بچه ای بود
پرسیدم اسمت
گفت بنی کوچولو( فکر کنم یک شخصیت کارتونی)
از همین کودکی
طناز است
می پرسیم خادم
ادرس کربلایی زینالی رو میدهند
می رویم
نیست
صدایش می کنند
می آید
می گویم گناخ هستیم
خوش گلیب سوز
همین
نه نامی
نه نشانی
نه کارتی
خوش گلیبسوز
و ما در مسجد می رویم
یاق در ده پیدا نمیشود
چون همه گاودار هستند
برایمان
یاق و سبزی از خانه شان می آورد
دیگر دست خودم نیست
در بغلش می افتم و گرم بغلش می گیرم
به راستی شیخ خراقانی با آن جمله معروفش در اینجا خیلی مصداق دارد خیلی
بی خود نیست
شهریار برای حیدر بابا
و روستایش
آن گونه شعر سروده
تازه دارم فهمش می کنم چرا که
مهربانی هست
ایمان هست
آری آری تا شقایق هست
زندگی باید کرد
پیر مرد
عشق بود خود عشق
غذا گذاشته بودند که شام مهمانشان( گناخ) باشیم
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم فسانه شیرین و بخوابش کردم
وای ادم روستاش لک لک داشته باشه
و چشم انتطار اونها باشه که میخوان برگردن
واای
مستند دنیای زمین بی بی سی نیست
ها
دو تنها
دو سرگردان
دو بی کس
که از خیل میلیون ها بابونه داخل دشت جدا و تنها
اما با هم بودند
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
وقتی کودکانه مان اسمارتیز میخواهد
ما به آخرهای برنامه رسیدیم
۵۴ کیلومتری اردبیل
امروزتا مرز زمین و ٱسمان
تا ارتفاع ۲۳۰۰ متر رفتیم
جاده خاکی جانداری بود و
اکنون در استان اردبیل و روستای کریق
در خانه یکی از اهالی که تعارف زد بفرما چای
هستیم
چای لازمیم خدایی
و شب را هم مهمان این مرد بزرگ و مهمان نوار خواهیم بود
برای یک چای رفتیم و شد ناهار- شام و شب خوابی
چه مهمان نواز آدمیست
کشاورز مرد روستا
تو چه میدانی
تو چه میدانی سفر یعنی چه
وقتی سویچ اتومییلت را روشن می کنی؟
مقصد تعیین می کنی.
آری تو چه میدانی
سفر یعنی چه
وقتی پا به رکاب میشوی
برای سفری ده روزه
تو چه میدانی وقتی صدای اصطحکاک لاستیک چرخ و آسفالت
و صدای لاستیک چرخ و جاده خاکی
چه احساسی بر رکاب زننده ایجاد می کند؟
تو چه میدانی
وقتی با مرغ زنبور خواری که بر سیم های برق نشسته شروع به بازی می کنی و او جوابت میدهد
هم بازیت میشود و ده ها متر با تو می آید.
تو چه میدانی وقتی لک لکی می بینی
وقتی عشق بازیشان و وقتی جوجوهاشان را می بینی
اصلن تو در جاده لک لک ی خواهی دیذ
تو در اتوبان مراقب پلیس هستی
مراقب دوربین
مراقب سرعت
مراقب دیگر ماشین ها
تو چه میدانی
سبز قبا دیدن چه کیفی دارد
وقتی بال میگشاید و آبیش با آبی آسمان نگارین میشود
تو چه میدانی
چه چه مرغان شنیدن؟
تو چه میدانی خداقوت عابر و سواره بر رکاب زن؟
تو چه میدانی
نوشیدن آب بعد از خستگی
گاز زدن گوجه فرنگی برای رفع تشنگی
خوردن موز و سر تکان دادن از به به ای که در وجودت می آید
تو چه میدانی نان پتی خوردن و کیف کردن
نه
نه. حاجی
تو نخواهی دانست
مراقب باش چراغ بنزین ماشینت روشن شده
پمپ بنزین را رد نکنی
که آن وقت تویی و صدها کیلو آهن که نمیتوانی بکشانیش.
تو نخواهی دانست
مراقب جراغ قرمز بنزینت باش
همین
تو چه میدانی ساعتها کنار قزل اوزن رکاب زدن یعنی چه؟
وقتی میرانی چند ثانیه از پل میگذری و تمام
تو چه میدانی
بفرماید چای
چوپان. باغدار
کشاورز
یعنی چه
تو اصلن نخواهی شنید
تو چه میدانی چه لذتی دارد
وقتی برای ماندن در جایی
خوش گلیبسان یعنی چه
خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر می گشودم
می رفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب وهوایی
بودن به از نبود شده
خاصه در بهار...
شاملو
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم.
و من به یاد آن یار اساطیری که زلفش
گیسوانش
دل و عقل شاعران این سرزمین را برده
از چمبر ادامه بند کیف را آویزان کردم
گاهی با باد نی رقصید
و گاهی بر چرخ جلو گیر می کرد
و هر بار که باد آن را به تکاپو می آورد
سمند خیال مرا هم با خود پرواز میداد.
آری کمند است آنچه وی دارد نه گیسو
پایان سفر و کامنتهای انتهایی دوستان
نمیدونم گفتگو بنده با علی اقا را در ابتدای سفر خواندید یا نه
ولی محتوای گفتگو آن بود که ایشان گفتند کانال درست کنم
و دلایلی عنوان کردند و بنده تاکید بر گروه داشتم و دلایلم رو عنوان کردم
میخواستم درخواست کنم که
شما با توجه به حضور ده روزه در این سفر
کدام یک را ترجیح میدادید
گروه
که دو سویه ارتباط دارد
یا کانال که یک سویه می باشد
سهیل عزیز
اگرچه من در این سفر به صورت مجازی همراه شما بودم و تجربه ها و لذت ها و سختی ها یی که شما با آن مواجه شدین به واقع حس نکردم اما برای من مثل یک کلاس درس بود.
من از شما همراهی..همدلی ساده زیستی بی تکلف بودن تحمل سختی ..اراده ..لذت بردن حقیقی از طبیعت
پشتکار و بسیاری چیزهای ویگر را یاد گرفتم ..
حقیقتا من هرگز نخواهم فهمید که بفرمایید چای چوپان یعنی چه..
من هرگز خنکای باد را ...آبی آسمان را..سرخی شقایق را ..سختی رکاب زدن روی گل چسبناک را ..آرامش خواب بعد از ساعتها خستگی را ...نخواهم فهمید ..
من زندانی قالب های از پیش تعیین شده ام....
پاینده باشید شاعر شعرهای نگفته..
راستی...
سلام منو به چنبر برسونید و بهش بگید خسته نباشی مرد آهنین ...
بار گرانی بر دوش داشتی....
پنجشنبه
روز اول
قزوین
فارسیان
شاهین تپه
ارداق
اک( شبمانی)
۴۶ کیلومتر پیمایش
روز دوم
ضیا آباد
فارس جین
وارد استان زنجان شدیم
قِروه
حصار قاجار
قمچ آباد
نورین
ابهر
خرمدره
صائین قلعه( امامزاده یعقوب شب مانی)
۸۶ کیلومتر پیمایش
روز سوم
پیر سقا
عمید آباد
ارهان
( شیب تند)
داش کسن( معبد)
ویَر
اسد آباد
راهداری ده جلال
( شب مانی روح ا.. منصوری کارمند راهداری)
۵۵ کیلومتر
روز چهارم
طهماس آباد
گل گیر کردن
جاده را دور زدیم
سُجاس
آقا جَری( شب مانی
حاج یعقوب بقال و اولین لک لک ها)
۷۰ کیلومتر
روز پنجم
جوقین
زرین آباد) پرنده ای که سر صبحانه سوزناک میخواند و یارش میخواست)
یدی گلاق
خاتون کندی
سر جاده زنجان - دندی
چایرلو( شب مانی در مسجد راه )
۶۰ کیلومتر
روز ششم
گردنه قلاش( خودمون اسم قلاش گذاشتیم)
قره آیی
( بچه هامنتطر معلم بودند)
قزل اوزن شروع شد
سر جاده ماهنشان
قرا گل
بیرون قشلاق
ایلی بلاغ
ماهنشان
ین گیجه سینار
۸۰ کیلومتر
روز هفتم
کوه رنگی ها شروع شد
ساری کند
مشپا( مهمان نوازی ها
خاله بازی بجه ها
و رکاب محمدی شاطر)
قره بوته
لانه های لک لک ها
قیطول
آراز
( دو کیلومتر داخل اتوبان)
وارد آذربایجان شرقی شدیم
قوی جاق
طغای
قره آور
( شب مانی)
اقا رضا و نمازگذاران مسنش
۷۰ کیلومتر
روز هشتم
وارد جاده قدیم میانه شدیم
پل دختر قرن هشتم
آچاچی
وارد جاده خلخال شدیم
گوندوغدی
لک لک ها
پیرمردی که بی حال افتاده بود
قفل کردن رکاب من
یند کندی( نون و ماست و سبزی دادن و باران گرفت و با دو جوان روستا زیر صخره ای پناه گرفتیم
ساری قمیش
( شب مانی)
زینال محمدی
و اکبر عبادی
منتظر لک لک ها بودند
همه روستا گاو دار بودن
سگهای بسیار بزرگی داشتند
۶۳ کیلومتر پیمایش
روز نهم
آرماداق
سربالایی
خاکی تا گردنه
تا ارتفاع ۲۳۰۰
کری بزرگ( شب مانی)
سهراب قهرمانی
۳۸ کیلومتر( بیشترین فشار برنامه)
روز دهم
جلوگیر
( در داخل چمن ها رفتیم)
خانه شیر
مهمان دوست
اردبیل
تا ترمینال ۶۰ کیلومتر
کل هزینه ده روز برای هر نفر
۱۹۳ هزار تومان
کل مسافت پیموده شده
۶۲۸ کیلومتر
که جاده خاکی آن
۱۵۰ کیلومتر یا یک چهارم کل مسیر بود
عکس منتخب خودم همین است
از لحاظ زیبایی هنری حرفی برای گفتن ندارد
اما
داستان پشتش
که نوشتم
این که او پیاده و ما سواره
این که ما تحصیل کرده و
او نکرده
این که او کار و فدا کردن خود
و ما در فراغت
این که در دو جهت مخالف هست دو جهره عکس
اینکه محسن قیافش معلوم نیست
این که
امید به راهی روشن دارم
که فرزندان
سرزمین
فرزند انسان
در راهی غیر از راه محسن گام بردارم
و تلاشم را خواهم کرد
برای محسن ها
برای درد های انسان
با داود حرف زیاد می زدیم
میگفتم رنج زندگی من زیاده
و هربار که با هوایی
بادی گلی آبی
غذایی
بویی
غرق لذت میشدم
میگفت رنج تو زیاده؟
همین بس مرا که محسنی هست
همه رنجم خواهد یود
حتی کاری براش نتونم بکنم
ای کاش من همه بودم
😔🙏🙏
او بیرون جاده است حتی و ما درون جاده در خطی سفید رو به جلو
او تیره پوشیده و ما سفید
او در سراشیبی و ما در حال اوج گرفتن
ولی گاه محسن ها بهتر از بقبه می تونن راهشون رو پیدا کنن
نمیدانم
تواین جا
که گیر کرده بودیم
شرایط سخت شده بود
نه راه پس داشتیم
نه راه پیش
اما هنگام صبحانه خوردن در همان جا
هر سه تایمون حالمون خیلی خپب بود
یک رضایت خاصی داشتیم
این که میگن در اکنون زندگی کن
شاید تو لحظات تجربه کردیم
این که در ادبیات عرفانی
بحثی به نام رضایت
هست
این که سالک در هر شرایطی در مقام رضا قرار میگیره
شاید در اون لحطات خاص فهمش کردیم
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
و اما این گروه
من خودم خیلی رضایت داشتم
خیلی
اول اینکه
سالهایی که ما بزرگ شدیم
سالهای خاتمی بودن بود
روزنامه بود
وهمبشه روزنامه نگار و خبرنگار برام خوب بودن
روزگار آرزوی کاوه گلستانه شدن داشتم
و شما بزرگواران یک جورهایی این آرزوی مرا بر ٱورده کردید
حتی این جمع بزرگ نباشه
دوم
شما بزرگواران
اجابت کردید در خواست مرا
و کامنتهای پر باری گذاشتید
یک جورهایی شبیه زنبورها شده بودیم
هر کس کار خودش را میکرد
و درنهایت عسل تولید شد
ای کاش در جامعه خودمون هم
مثل این جامعه کوچک خودمون
هر کس کار خودش رو بکنه
تا کندو عسلش رو تولید کنه
اینجا جا داره
از دو دوست عزیزم
امیر و داود
هم تشکر بسیار ویژه کنم
این برنامه یک هفته و بیشتر بخاطر بنده و شرایط ناپیدارم
عقب انداختند
تا من هم در برنامه باشم
و بودن من باهاشون خدایی زیاد فایده نداره
از این دو عزیز که رفاقت رو در حقم تمام کردند
سپاس
به امیر می گم چی شد تعارف اش رو قبول کردی( یک تعارف هم بیشتر نکرد
بفرما
چای)
امیر گفت
خیلی از ته دل بود
و بعد از یک شبانه با او بودن واقعا فهمیدم امیر راست می گفت
دل دریایی بود
