دزد دوچرخه
دزد دوچرخه
در دنیا به دو چیز تعلق خاطر داشتم و وابستگی
یکیش یک کلاه سبز رنگ بود که همدم سرماهای زمستانه کوه ها بود از کودکی و دو سال پیش گم شد
و دیگری این دوچرخه آبی که دو سال پیش خریدمش و سهیل که به آهنی دل سپرد
امروز هم یک بنده خدایی برداشت و رفتش!!!

حالا خدا کنه که باهاش رکاب بزنه و کیف دنیا روبکنه.
وابستگی به هیچ چیز این دنیا فایده نداره، می نوش که عمر جاودانی این است
آخه که چی این آدم دو پا به یک چیزی که در ذاتش آسیب است و خرابی، نیستی هست و عدم، دل می بنده؟
خوب باید هستی درسش رو به آدم شیر فهم کنه، اگر نشد ، مجبوره که اون ادم، خر فهم بشه!
دو ساعت اولی که از دزدیده شدن دوچرخه ام گذشته بود حالم خوب نبود.
یاد صبح افتادم که همکارم می گفت ورزش و بخصوص دوچرخه سواری باعث شادی میشه و یکی از راه های مبارزه با افسردگی است
منم همچین باد تو سینه ام می افتاد
اون دو ساعت اول حس افسردگی رو چشیدم، دوست داشتم یه آوازی رو زیر لب زمزمه کنم، با یکی حرف بزنم
زیر لب این قسمت آواز شجریان و شعر حافظ رو زمزمه می کردم
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل, شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد.
نمی دانم چرا ولی همین جوری می خواندمش
دوست داشتم با دوستام حرف بزنم، هم پولش برام مهم بود و البته و هم این تعلق خاطری که بهش داشتم
در این دو سال بهترین لحظات زندگیم رو در کنارم و در تماس با من بود. یک جوری انگار این شی زنده بود. اسب گون بود برام،
یکم سردم شده بود
در خیابان که راه می رفتم دوست نداشتم سرم بالا باشه، سردم بود ، کلاه کاپشنم رو کشیدم رو سرم و آسه آسه از مترو تا خانه را آمدم،حس سر افکندگی داشتم، حس ادمی داشتم که فحش ناموسی براش مهمه و یه دل سیر از مردم تو خیابابون بابت کاری که نکرده فحش شنیده
یک جور خودم رو هم شرمنده دوچرخه ام می دانستم، فکر می کردم خوب ازش مراقبت نکردم
، تا برسم خونه سه چهار تا از دوستام زنگ زدند و مسخره گفتن و خندیدیم.مادرم که موضوع رو فهمید گفت دیشب خواب دیدم که همگی تصادف کردیم و سه نفر هم مرده، صبح صدقه دادم، صفره دیگه!!! باید این صفر تموم شه،
الحمد ا.. سرت سلامت، تنت سلامت
حوصله حرف زدن و بالا پایین کردن حرفش رو نداشتم
گفت ملوس(مادر بزرگم) فشارش بالا رفته و تو بیمارستان بستریه، دارم میرم بیمارستان.
مادرم آمد کارت پایان خدمت رو که امروز پست رسانده بود، نشانم داد،
همین که فکر کردم الان من جای ملوس تو بیمارستان نخوابیدم و تنم سالمه، با این کارت پایان خدمت و پاسپورت بعدش می توانم برم عالم رو بچرخم، ( با دوچرخه جدید) خودم رو رفرش کردم و آمدم زندگی ام رو بی دوچرخه آبی دوباره شروع کردم
اگر این دوچرخه هم مثل فیلم دوچرخه به هستی خودم و خانواده ام گره خورده بود، من هم اشکم در می آمد.