عنکبوت

فیلم عنکبوت مقدس را دیدم

آن سال‌ها که قتل ها اتفاق می افتاد روزنامه خوان تیری بودم و روزگار خوش مطبوعات بود و از این رو پیگیر آن شده بودم.

فیلم به جنبه فلسفی این موضوع پرداخته بود و با آن هم نظر بودم.

بعد از دیدن فیلم به سراغ نقدهای آن رفتم و تقریباً هیچ کدام فیلم را نقد نکرده بودند و از این زاویه که تقدس مشهد را زیر سوال برده است با این فیلم مواجه شده بودند.

قاتل آیه ای از قرآن پیرامون رفتارش خواند و خود را دیوانه امام خواند( بسیاری از نزدیکان من نیز به این صفت خود را مفتخر میدانند) سابقه دو سال حضور در خط مقدم جنگ را داشت.

پازل چینی فیلم‌نامه ای او کمتر سیؤال و ابهامی برای نیت عمل او می آورد. در واقع این فیلم نشان میدهد باورمند به امر قدسی اگر دچار اختلال باشد مثلا وسواس که در فیلم به آن اشاره ریزی کرد، با آمیختگی باورهای فرهنگی سنتی و دینی امکان بد شدن را داراست.

پی‌نوشت:

۱. فیلم مستندی از این قاتل ساخته شده که اگر بیابم خواهم دید

۲. فیلم عنکبوت ورژن ایرانی اش را خواهم دید

۳.اگر کسی فایل فیلم را خواست اعلام کند

https://t.me/parrchenan

شیمی خون

این روزها سخت است اما من چه باید بکنم؟اینکه مبارزه راهی بسیار طولانی است و من در این مسیر نیازمند آنم که در مسیر سلامت و شخصیت باشم مهمترین رکن زندگی است.چند ماه قبل یک درس‌گفتار از دکتر سرگلزایی پیرامون این نوع سبک زندگی قرار دادم که پیشنهاد میدهم آن را گوش دهید.برای رسیدن به مسیر سعادت فردی و جامعه ای نیازمندیم که فضیلت دوراندیشی را در خود تقویت کنیم و فاضل باشیم.اماچگونه در این روزگار سخت اجتماعی سیاسی اقتصادی حسی خوب یا سعادتمندی داشته باشیم؟گمان دارم این روزها علی رغم آنکه سیاست و اجتماع و اقتصاد گونه ای دگر است شرایط روزانه خوبی دارم و از این رو می‌خواهم یک روز خود را شرح دهم:صبح قبل از ساعت پنج بیدار می‌شویم و این یعنی که شبها زود می‌خوابیم،تقریبا ده. و این یعنی تلویزیون و خبر و شصت دقیقه و بیست و سی نمی‌بینیم. پس از بیدار شدن به همراه سرو‌چمان سوار دوچرخه هایمان شده و به پارکی در بیست دقیقه ای منزل رفته و یک ساعت و نیم ورزش میکنیم و میدویم. این دویدن های روزانه اثر خود را در عملکرد بهتر جسمانی بر ما گذارده است و در اصلاح ورزیده تر از قبل شده ایم.سپس صبحانه ای مختصر که از منزل آورده را در پارک و سبزترین قسمت آن تناول میکنیم.معمولاً خیار و گوجه را در ظرف های کَنکُو میگذاریم. اما این ظرف ها دقیقا چیستند؟ جاهای پلاستیکی خودکار های کنکو است که در طول سال فروخته شده است( البته که شغل و دکان من لوازم التحریر است). بسیاری استفاده از این ظروف را امری پسندیده شاید ندانند. اما برای ما ظروفی کاربردی هستند و ضمن آنکه استفاده از آن محیط زیستی است( اگر نیاز دیدید این دیدگاه را بصورتی مستقل در جستارهای آینده بیان خواهم کرد)چای که در فلاسک نیم لیتری دم کشیده شده را با عطر یاسمینا میل میکنیم.اما چای یاسیمنا چگونه دم می‌کشد؟این چای در بازار نسبت به چای های معمولی گران تر است و برند دو غزال آن را دارد.اما چای ما متفاوت است.یک قاشق چای ایرانی لاهیجان به همراه دو تا سه گل یاسمنی که از گلدان واقع در بالکن کنده شده است و در فلاسک دم کشیده چای یاسْمین ما میشود.اما یاسمین.ما بالکن کوچکی در حد چهار متر داریم و تلاش کرده امم گلدان‌هایی در آن قرار دهیم. یکی از این گلدان ها، یاس رازقی است. اگر کود سه‌بیست هر بیست و یک روز به آن بدهید، گلدان پر از گل های پنج پر سفید رازقی میشود. شب به شب، چندتایی از آن را چیده و در اتاق خواب قرار میدهیم و تا صبح از عطر دل انگیز همان دو سه تا اتاق معطر می‌شود و در نهایت هنگام دم کردن چای یا در فلاسک ریخته و یا بر روی چای ریخته شده در استکان قرار میدهیم و چایی یاسمین ما آمده است.خیلی از متن دور ماندم.دو نفره در فضایی که گویی شمال است و پارکی که همه افراد حاضر در آن در آن ساعت روز در جنب و جوش اند و تحرک و به همین واسطه شیمی خونشان پر از هورمون های شادی است، پس، عبوس و گرفته و دمغ و فِسرده نیستند، صبحانه میل میکنیمپس از صبحانه هر کدام متناسب با برنامه روزانه اش سوار دوچرخه اش شده و راه خود می‌رود. من نزدیک پنجاه دقیقه سربالایی رکاب میزنم تا به مقصدم برسم. کار روزانه ام نسبتا یدی است و باید سفارشات اینترنتی مشتریان را بسته بندی کنم و در نهایت ساعت چهار پنج عصر در حالیکه همه شهر را ترافیک گرفته در سرپایینی خیابان ولیعصر آزاد و رها به سمت منزل سُر میخورم.گرانی، اوضاع نابه سامان اجتماعی و سیاسی برای ما هم هست حتی شاید بعضی از آن ها غلیظ تر اما به واسطه این سبک زندگی حسی از شادی را داریم چرا که حواسمان به شیمی خون هست. تا به کمک تحرک سلولی امکان ترشح هورمونهای شادی آور را در شیمی خون ایجاد کنیم.شاید نخواستیم یا نتوانستیم به کشورهای جهان اول مهاجرت کنیم اما تا آنجا که امکان داشت و در دست خودمان بود تلاش کردیم سبک زندگی آن کشورها ( مثلا هلند) را وارد زیست خود کنیم.پی نوشت:برای این سبک زندگی نیاز حداقلی به منابع مالی است و مهمترین آیتم این سبک زندگی تندرستی و سلامت جسمانی است.فاضلانه آن است که دور اندیشی کنیم و به بدن و تندرستی آن اهمیتی ویژه قایل شویم.https://t.me/parrchenan

تفکر انتقادی

تفکر انتقادی چیست؟

مجموعه‌ای از جملات که در یک جستار یا یک کتاب است؟

یا آنچه میتوان با آن زیست؟

برای تفکر انتقادی به گمانم حداقلی از همدلی و خیال پردازی نیاز است.

اجازه دهید با این مثال توضیح دهم.

وقتی خواننده با این کامنت مواجه می‌شود چه می‌کند؟

خود را جای خانواده فرد گم شده یا خود فرد گم شده می‌گذارد و همدلی صورت میدهد و این خبر را جهت رساندن گم شده تکثیر میکند.

اما عنصر مهم خیال پردازی و همدلی امتداد دادن آن است.

ما خود را جای فرد نگذاریم و تمام.

حال که خود را جای خانواده گذاشتیم دل نگرانی به سراغمان میآید آنگاه اول کار رجوع به کلانتری ها یا تماس با ۱۱۰ یا ۱۲۳ است.

حال اگر فردی کودک در خیال ما را پیدا کرده باشد بجای تماس با ۱۱۰ یا ۱۲۳ نزد خود نگه داشته باشد، یک روز دو روز سه روز یک هفته یک ماه و در نت چنین پیامی داده باشد

نسبت به آن قطعاً سو ظن خواهیم داشت و احتمال آدم ربایی و نیت سو را میتوان داد.

این رفتار شبیه لطیفه است کثیف که طرف در سینما آشغال بین اش را در می‌آورد و به صندلی کناریش می‌گوید دست به دست کنید تا بمالید به دیوار!!

تکثیر این خبر مرا یاد بلاهت نهفته در این لطیفه انداخت.

در واقع تکثیر این پیام، نوعی تبلیغ جهت این نیات شوم است.

اما باز هم تفکر نقادی را داشته باشیم.

از کجا میدانیم این شماره و این نام درست است. شاید جهت آزار دارنده شماره اقدام کرده باشند.

آیا خودمان تماس گرفته ایم و از صحت آن اطمینان پیدا کرده ایم؟

اگر نه چرا آن را تکثیر می‌کنیم؟

و سئوال مهمتر، چرا باید به انبوه کامنت هایی که در نت به ما می‌رسد حسن ظن داشته باشیم؟

چه شواهد و منابع معتبری این انبوه کامنت ها را پشتیبانی میکند؟

نتیجه‌گیری:

با تفکر نقاد در اینترنت حضور داشته باشیم و همچون شطرنج بازی برای هر فوراد و کامنت دریافتی، فسفر سوزی به معنای خرد ورزی و خیال پردازی کنیم.

در نت با توجه به عدم ارتباط مستقیم با انسان و عواطف انسانی و احساس های انسانی با سو ظن به کامنت های دریافتی بنگریم.

https://t.me/parrchenan

دوچرخه

در حال رکاب زدن بودم که یک موتوری و در خلاف جهت خیابان از کنارم رد شد و ترمز میخ زد و بلند فامیلیم را صدا زد. توقف کردم و نگاهی کردمش، از بچه‌ها سابقم بود، سه چهار سالی به همراه برادرش در شبانه روزی زندگی کردند و من مربیشان بودم.

حال و احوال کردم ، روزگارش بد نبود، دو فرزند داشت و با موتور کار میکرد.

گفت آقا از سبیل هات شناختمت، هنوز همان دوچرخه است؟ پاسخ دادم آری همان، ما دوچرخه سواران کم مصرف ترین مردمانیم.

این اتفاق ششمین مورد از این دست بود که برایم در هشت ماه اخیر رخ میداد،در حال رکابیدن من آشنایی دیده ام و گاهی نیز بلعکس.

این هم یکی دیگر از حسن های دوچرخه و رکابیدن در سطخ شهر است، دیدن آشنایی در گذر و عبور، گفتگویی مختصر و اثری مطلوب که تا ساعتها در وجودت نشر میکند.

بسیاری از دوستانم گاهی زنگ می زند فلانی الان اینجا بودی؟ و وقتی دلیل این پرسش را جویا میشوم پاسخ میدهند دوچرخه سواری دیدیم شبیه تو. با دوچرخه گویی شهر کوچکتر از آن است که می‌نماید

تا رسیدن به مقصد انواع پندارهای دوران مربی بودن و بچه ها در پندارم چرخید

پی نوشت:

یکبار سبیلم را کوتاه کردم اما با بی میلی همسرم روبرو شدم ، می‌گفت چهره ام برایش غریب شده است. گویا این سبیل دالاسی هم امضا چهره ماست و بدون آن غریبِ در وطنم حتی.

https://t.me/parrchenan

صورت سوخته

بار اول که در بازار با رُخَش روبرو شدم، چیزی از جنس حیرت، دل آزاری و ناتوانی وجودم را فرا گرفت، چشم به دکانی ثابت کردم و گذاشتم عبور کند.

وجودم دو حالت دارد. اگر بدانم و یا با خود فرض کرده باشم که امکان مشاهده ، تجربه، اتفاق ناگواری و دل خراشی وجود دارد، با توجه به آمادگی در پندار به راحتی میتوانم آن را درک کرده و موقعیت را فهم کرده و فضا را مدیریت کنم ، حتی اگر دلخراشی ترین یا دلهره آور ترین چیزها باشد.

اما اگر این مانور فکری یا پیش زمینه پنداری را نداشته باشم و در چنین موقعیتی قرار بگیرم، دلم هُری می‌ریزد و امکان مدیریت فضا را کمتر خواهم یافت. حتی اگر تلویزیون در حال نشان دادن یک عمل جراحی قلب باشد.

بر میگردم به قصه ای که میگفتم،

باربری که چرخ بار را حمل می‌کرد، قدی رشید داشت اما چهره ای سوخته و دفرمه پرچمدار آن قد و هیکل رعنا بود، بینی نداشت، چشمها با پوست در آمیخته و همه اینها چیزی انسانی را بیان میکرد، رُخش تجسم فریاد درد بود و فریاد درد، ترسناک ترین است.

پوستی چسبیده به استخوان جمجمه بود.

چند هفته از این مشاهده گذشت تا هفته گذشته که از بازار بار خریده و میخواستم جمع کنم، همین که از دکان بیرون آمدم برای یک چرخی دست بالا کردم.

او بود.

چند ثانیه مکث کردم و سپس سر پرداخت و بار و مکان های که باید می‌رفتیم توافق کردم.

در انباری منتظر تحویل بار بودیم و سر حرف را با او باز کردم و از داستان صورت سوخته اش پرسیدم:

[شش سال پیش کپسول خانه آتش گرفت دو برادر و سه خواهرم مردند و تنها من زنده ماندم].

همین گفتگو و چهره به چهره شدن با او، فهمیدن قصه این آدم و این چهره آن ترسناکی در رخش را به یک هم‌دردی انسانی تبدیل کرد.

در نهایت شماره تلفنش را گرفتم تا هر بار با او جهت حمل و نقل در بازار هماهنگ کنم.

پی نوشت:

خبر مرگ مادر دوستی از خوانندگان پرچنان غمینم کرده است و از صبح چند مصرع غزلی از مولوی در سرم می‌چرخد و تکرار میکنم، در مترو که نشستم پرسشانه از خود به دنبال دلیل این تکرار می‌گشتم، یادم آمد هنگام مرگ بابا آن را بسیار زمزمه میکردم.

بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن

مهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی

قصد کدام خسته جگر می‌کنی مکن

از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو

دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی مکن

ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست

ما را خراب و زیر و زبر می‌کنی مکن

چه وعده می‌دهی و چه سوگند می‌خوری

سوگند و عشوه را تو سپر می‌کنی مکن

کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده‌ای

از عهد و قول خویش عبر می‌کنی مکن

ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو

از خطه وجود گذر می‌کنی مکن

ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو

بر ما بهشت را چو سقر می‌کنی مکن

اندر شکرستان تو از زهر ایمنیم

آن زهر را حریف شکر می‌کنی مکن

جانم چو کوره‌ای است پرآتش بست نکرد

روی من از فراق چو زر می‌کنی مکن

چون روی درکشی تو شود مه سیه ز غم

قصد خسوف قرص قمر می‌کنی مکن

ما خشک لب شویم چو تو خشک آوری

چشم مرا به اشک چه تر می‌کنی مکن

چون طاقت عقیله عشاق نیستت

پس عقل را چه خیره نگر می‌کنی مکن

حلوا نمی‌دهی تو به رنجور ز احتما

رنجور خویش را تو بتر می‌کنی مکن

چشم حرام خواره من دزد حسن توست

ای جان سزای دزد بصر می‌کنی مکن

سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیست

در بی‌سری عشق چه سر می‌کنی مکن

https://t.me/parrchenan

جزیره

جستاری پیرامون دو موضوع جاری:

در خبرها اعلام شد مدیری که پیرامون بحران صندوق های بازنشستگی با مثال فروش جزایر سخن گفته بود برکنار شد. بعضی چون زید آبادی به مغز سخن که ابر بحران پیش آمده چیست پرداخته و بعضی دیگر درباره فروش کیش و قشم درست نیست. اما من میخواهم از زاویه سوم بدان بپردازم. از چند ماه پیش که ما به کمک چشم بادامی های چینی با عرب های خلیج، دوباره برادر شدیم، اتفاقات جدیدی افتاد. یادمان باشد که چین از یکی از بیانیه های مجمع خلیج حمایت کرده بود، میدانیم امارات چندین دهه است که پیرامون سه جزیره تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی ادعا دارد( و نه قشم و کیش)، شاید این سخن مقدمه ای برای حل این موضوع باشد!!!

به نظر شما شیوخ عرب چه مقدار پول برای مالکیت این سه جزیره‌ حاضرند بدهند؟

آیا این سه جزیره سرمایه ای از جنس الماس در دستان دولت نیست ؟

بازنشسته هایی که در این چند سال پا ثابت معترضین بوده اند آیا اگر این احتمال را بدهند چند سالی زندگیشان به خواهد شد آیا به پیشنهادهای این چنینی نه خواهند گفت؟

آیا اگر قرار باشد رابطه ما با کشورهای ثروتمند جنوبی استراتژیک شود و برای مردم این موقعیت اثری عمیق در رفاه و زندگیشان بگذارد آیا مثلا در یک رفراندوم احتمالی پیرامون این موضوع نه خواهند گفت ؟

بیشتر میتوان اندیشید.

به گمانم این سخن، الکی و همین جوری و یهویی از دهان مدیری کلان از مجموعه اقتصادی اجتماعی خارج نشده است!!

جستار دوم:

تابلوهایی با عکسهایی از حجاب غلیظ در سطح شهر نصب شده است با این جمله که: حجاب میراث مادران است.

نکته های بسیاری از نقادی بر این سخن خواندم( و حتی یک سخن حمایتی نه) من نیز پیرامون آن سخن دارم.

کلید واژه این جمله برای من در واژه میراث خلاصه می‌شود. آیا میراث ، واژه ای مثبت در عرف، شرع و عقل است؟ یا متناسب با جمله معمای مثبت یا منفی میگیرد؟

با مثالهایی پاسخ این پرسش را میدهم:

مردم در سال پنجاه و هفت بر میراث پدرانه و ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی خود قیام کردند و آن میراث را پاره پاره کرده و از آن زمان حکومت هر سال جشنی برای این میراث زدایی انجام می‌دهد. پس لزوماً واژه میراث بار مثبتی در تاریخ و کنش مردمان ندارد و در عواطف و احساسات می‌گنجد و نه در عقلانیت.

دوم، آیه های از قرآن در مواجهه ابراهیم با بت پرستان و ستاره پرستان و خورشید پرستان هست بسی قابل تأمل، آنها در پاسخ ابراهیم که چرا اینها را عبادت میکنید پاسخ میدهند پدرانشان این گونه بوده اند( میراثی از گذشته بوده اند) و ابراهیم بر ضد این میراث داری قیام میکند و میشود پدر ایمان.

در واقع برهان میراث رفتاری غیر قرآنی و به طبع آن غیر شرعی می‌تواند باشد.

و اما مثال عرفی: احتمالا بسیاری از ما سابقه ای از ارث داشته باشیم یا خواهیم داشت. کمتر موردی از ارث بوده است که وقتی به وراث برسد ( بخصوص قیمتی) بیان کنند این زمین این باغ، این ماشین..

یادگار متوفی است و ما میراث دار اوییم و نباید به آن دست بزنیم!!

اگر کسی این سخن را بگوید معمولا دیگران در قوه تفکر و استدلالش تردید میکنند.

با این سه مثال سست بودن این سخن که در و دیوار شهر را بدان مشغول کرده اند برای خودم مکشوف شد و دوم اینکه تا چه مقدار مسیولین ارشد، از خردمندی بدور.

https://t.me/parrchenan

تعریف خوش‌بین این روزها

دوستی در کامنها پرسیده بود تعریف از خوش‌بینی چیست؟

در مهمانی بودیم و از تک تک حاضران فارغ از جنس و شغل و مدرک و رشته تحصیلی پرسیدم برای اول اردیبهشت ۱۴۰۳ قیمت دلار را چند می‌بینند؟

قبل از خواندن ادامه مطلب خود شما نیز به این پرسش پاسخ دهید.

میانگین قیمتی که در آن جلسه احتمال داده شد بین شصت و پنج تا هفتاد هزار تومان بود و این یعنی چهل تا چهل و پنج درصد تورم. حال آنکه خود دولت تورم امسال را بین پنجاه تا شصت درصد اعلام کرده است و تجربه زیسته این چند ساله به من نشان داده دوبرابر پیش‌بینی دولتی معمولاً در عمل اتفاق می افتد. پیش‌بینی من عددی بالاتر از صدهزار تومان می‌باشد و در آن جلسه جز بدبین ها بودم.

پی نوشت:

...چند روز پیش سالگرد ترور ناصرالدین شاه بود، قسمتی از دفترچه استنتاخ میرزا کرمانی را در ادامه می آورم، تفسیر با شما:

...س(در صورتی که شما اقرار می‌کنید، که تمام این صدمات را وکیل‌الدوله برای تحصیل شئونات و نایب‌السلطنه برای حبّ به او، به شما وارد آورده‌اند، شاه شهید چه تقصیر داشت؟ شما بایستی این تلافی و انتقام را از آنها بکنید که سبب ابتلای شما شده بودند، و یک مملکتی را یتیم نمی‌کردید!

ج – پادشاهی که پنجاه سال سلطنت کرده باشد، و هنوز امور را به اشتباه‌کاری به عرض او برسانند، و تحقیق نفرمایند و بعد از چندین سال سلطنت، ثمر این درخت، وکیل‌الدوله، آقای عزیزالسطان- آقای امین‌الخاقان – و این اراذل و اوباش و بی‌پدر و مادرهایی که ثمر این شجره شده‌اند و بلای جان عموم مسلمین شده‌اند، باشند، باید چنین شجره‌ای را قطع کرد که دیگر این نوع ثمر ندهد. ماهی از سر گنده گردد نی ز دم. اگر ظلمی می‌شد، از بالا می‌شد.

س(در صورتی که به قول شما این‌طور هم باشد، درباره شخص شما، وکیل‌الدوله و نایب‌السلطنه تقصیرشان بیش‌تر بود. شاه شهید که معصوم نبود، و از مغیبات خبر نداشت. یک آدمی مثل نایب‌السلطنه که هم پسرش و هم ] خودش [نوکر بزرگ دولت] بود، [مطلبی را به عرض می‌رساند، خاصّه با اسنادی که از شما به دست آورده و به نظر مبارک شاه شهید رسانده بود، برای شاه شهید تردیدی باقی نمی‌ماند. آنها که اسباب بودند، بایستی طرف انتقام شما واقع شوند. این دلیل صحیحی نبود که ذکر کردید. شما فرد منطقی و حکیم مشربی هستید؛ جواب را با برهان باید ادا کنید....

قدری پایتان را از خاک ایران بیرون بگذارید، در عراق عرب و بلاد قفقاز و در عشق‌آباد و اوایل خاک روسیه، هزار – هزار رعایای بیچاره ایران را می‌بینید که از وطن عزیز خود، از دست ظلم و تعدّی فرار کرده، کثیف‌ترین کسب و شغل‌ها را از ناچاری پیش گرفته‌اند. هر چه حمّال و کنّاس و الاغ‌چی و مزدور در آن نقاط می‌بینید، ایرانی هستند.

آخر این گلّه‌های گوسفند شما، مرتع لازم دارد که چرا کنند، شیرشان زیاد شود، هم به بچّه‌های خود بدهند و هم شما بدوشید؛ نه اینکه متّصل تا شیر دارند، بدوشید و شیر که ندارند، گوشت بدنش را بدوشید. گوسفندهای شما همه رفته و متفرّق شدند. نتیجه ظلم همین است که می‌بینید! ظلم و تعدّی بی حدّ و حساب چیست و کدام است؟...

https://t.me/parrchenan

اسمال تاک

در این یک هفته چند اسمال تاک ( گفتگو بسیار کوتاه) دردآوری داشتم که فرد به سخن درآمده و این موضوع سخن را اظهار می‌کرد:

اگر زن و بچه نبود خودم را خلاص میکردم.

زمان و مکان اجازه نمی‌داد سخن را به ریشه های پیدا و ناپیدای فرد ببرم، اما گویا احتمالاً بیشتر این درد عظیم ناشی از اقتصاد و گرانی بود اینکه بیشتر می‌دوند و کمتر می‌رسند.

تجربه سالها کار در شغل قبلی ام( مددکاری اجتماعی) به من اینگونه می‌گوید که اکثریتی در این گونه موارد احتمالاً به فکر پایان رساندن زندگی خود داشته باشند، اما اندکی به فکر دیگر کشی نیز می‌افتند. از آنکه نفرت پیدا کرده و باعث و بانی وضعیت کنونی خود میداند دست به اقدام می‌زند.

خبرهای هفته پیش و برخورد خشونت آمیز با روحانیون را ریشه در این فضا می‌دانم.

دویدن و نرسیدن انسان را از انسانیت تهی میکند و آدم تهی، تنهاست.

پی نوشت:

موج تورمی که امسال انتظار دارم را با هیچ دوره ای از زندگی ام، قیاس نمیکنم. مجبوریم موج سوارهای ماهری باشیم تا بر روی این موج سوار باشیم ورنه هرچقدر شناگر خوبی باشیم در این دریا نیست خواهیم شد. در جمع دوستانه ای که بودیم یک گمانه زنی از تک تک آدم های جمع، چه زن چه مرد، با هر حوزه کاری و درسی و فکری کردم از وضعیت اقتصادی. تا حدودی جمع خوشبینانه به اقتصاد کشور می‌نگریست و این در حالی بود که من بدبینانه بدان می اندیشم.

https://t.me/parrchenan

قسمت آخر

نیرنگ ( بخش پایانی سفر به لاهیجان و رکاب زنی)

قرار شد سه بامداد به قصد تهران حرکت کنیم تا از ترافیک برگشت مسافران چند روزه جدا باشیم. خواب شبانه نسبتا مختصری کردیم و نیمه شب عزم تهران کردیم. در مسیر بودیم که کم کم دیدم ماشین‌هایی کنار اتوبان توقف کرده اند هر چه جلوتر آمده این اتفاق بیشتر شد تا به یک خط ممتد از توقف ماشین، چادر زنی لاین اضطراری اتوبان و پتو پیچ شدن ها مردم کنار آسفالت تبدیل شد و در نهایت بیست کیلومتری رودبار به توقف ماشین در ترافیک انبوهی منجرب شد.

نزدیک به سی کیلومتر ماشین بود که کنار اتوبان متوقف شده و شبمانی کرده بودند و نشان از ترافیک وحشتناکی میداد که از آخرین روز تعطیلات و مسیر برگشت به تهران بود. وضعیت شبیه کشوری جنگ زده، منطقه ای زلزله زده بود تا کشوری مغرور از شکوهی ازلی!!!

به حجم میلیون ها لیتر بنزینی که این حجم از ماشین ساعتها در توقف خود سوزانده بودند فکر می‌کردم و از خود پرسشی داشتم که چرا اینگونه شده است؟

پاسخ را یافتم: همه ما مردم به حرف سیستم اعتماد کرده بودیم و سیستم و حکومت چه می‌گفت: بزرگراه قزوین رشت. اما این یک نیرنگ بزرگ است. یک دروغ عظیم. این بزرگراه وجود خارجی نداشت. در واقع اگر بخواهم دقیق گفته باشم بزرگراه قزوین رودبار بود و کمربندی رودبار را سال‌ها پس از افتتاح بزرگراه!!! هنوز نساخته و دوباره از رودبار تا رشت ادامه بزرگراه. و اینگونه میشود که لاین های پر تردد سه بانده بزرگ‌راه به ناگاه به تک لاین خیابان های شلوغ و پارک ماشین شهر رودبار می‌رسد و از این قیف تنگ همچون قطره های سرم چکه چکه باید از رودبار عبور کنند.

ما باور کرده بودیم این بزرگراه چون افتتاح شده است کامل است و فریب این نیرنگ را با همه وجود و جسم و روان لمس کردیم.

نتیجه:

سیستم واژه ها را خائن است و خیانت در حق کلمات میکند پس با آگاهی از این موضوع نیاز است برنامه ریزی دقیق تری داشته باشی .

پیمان در این چند روز کتابی از بیژن نجدی در دست داشت به نام واقعیت رویای من است.

گویی در این کشور ایده زده، ایدولوژیک، انتزاع باور، تنها واقعیت موجود را در رویا خواهی یافت. پس اگر اینگونه است چرا مناهی می‌شود بنگ و جرس و مخدر و محرک و مسکرات؟ که با اینها میتوان در رویا واقعیت را زیست!! چرا به آن فردی که در این وادی رفته است حق نداد !! که واقعیت را در رویای بنگ و گل جستجو کند؟

پی‌نوشت

روز عذاب آوری بود. به اندازه یک تهران تا یزد بدون اندک استراحتی با سرعت مجاز و غیر مجاز رانده بودم.

و از این موضوع ندیدم رسانه ای سخن بگوید. در حالی‌که از چند جهت قابل بررسی است. میلیون ها ساعت وقت تلف شده و بعد اجتماعی. میلیون ها لیتر بنزین و بعد اقتصادی و زیست محیطی و...

https://t.me/parrchenan

و اما پیمان

و اما پیمان

پیمان یکی از دوستان ناب و اهل فکر و پر مایه من است. بخصوص بعد از مرگ حمید حسم به او بیشتر شده است. جای حمید را هم برایم پر میکند. دوستان من در چند دسته و رسته قرار می‌گیرند و پیمان قبل تر جز رسته روشنفکری و اکنون با حفظ رسته دوچرخه سوار قرار میگیرد. قبل تر نیز از پیمان نوشته ام و با سرچ این واژه به آنها میتوانید دسترسی پیدا کنید. مهمترین کاری که پیمان و تیمش کرد لابیگری اصولی جهت قانون شدن شناسنامه مادر ایرانی ها بود. به عنوان یک مددکار اجتماعی سابق که دستی در مناسبات اجتماعی داشت آن را حرکتی عظیم می‌دیدم نسبت به کارهای خرد مددکاری فردی کم اثر یا بی اثر ما. هر چند که در این دو ساله تقریباً هر چه رشتند در حال پنبه شدن است. تقریباً دیگر امکان لالی گری اجتماعی و حضور در اندیشکده ها را از دست داده است.

از این رو تصمیم گرفته مجدد درس بخواند اما در خارج از ایران. رزومه خود را به دانشگاه های دنیا ارسال کرد و البته که پذیرش گرفت. آن وری ها میدانند او چه دُردانه ایست. اکنون احتمالاً تا شهریور به برلین رفته و رشته سیاستگذاری اجتماعی را بخواند. اما هنوز دو دل بود او دل در فرهنگ و زبان و تاریخ این کشور دارد.

پیشنهادش دادم بماند تور دوچرخه سواری در همین خطه و استان گیلان بگذارد. جاده ها و راه های این مناطق را خدایی می‌کنی در این چند سال دوچرخه سواری مسلط به کوره راه‌های منطقه شده است. تو پر از دانش و تاریخ این منطقه هستی تور دوچرخه سواری فرهیختگی دایر کنی آنگاه که رسیدی به منطقه سیاهکل قصه های پر غصه آن را برای حاضرین در تور بیان کنی. علامت سئوال در پندارشان ایجاد کنی، از میرزا کوچک بگی از رابطه روس و گیلان از تاریخ و تاریخ تو که قصه های این منطقه را خوب بلدی. روستا و ریشه و خانه در اینجا داری و اینها یعنی امکانات موجودت پتانسیل آن را داری. مسلط به زبان انگلیسی هستی و این یعنی میتوانی گوشه چشمی به تورهای خارجی داشته باشی. ماشین و امکان حمل و نقل دوچرخه داری ...

اما این پیشنهاد، چیزی چون پژواک فریاد در هواست. امکان موفقیت آن اندک است و راه بسیار بسیار مشکل.

اما پیمان برود میدانم چیزی چون شجاع الدینی شفا خواهد بود جسم در آن جا و پندار و روان در اینجا.

چهار پنج سال پیش که با هم رفتیم و پاندا را خریدیم گمان نمی‌کردم این چنین دوچرخه زندگیش را زیر و زبر کند، با کمک آن به ریشه های عمیق تری از سرزمین درون و برونش نفوذ کند.

در حالی‌که گویی با خود واگویه میکند گفت دوچرخه را دیر شروع کردم.

حال از شما خوانندگان پرچنان تقاضا دارم اگر پیشنهادی چه پیرامون مهاجرت چه ماندن دارید با او در میان بگذارید. اگر اهل آلمان هستید به او در این راه کمک حال باشید. اگر اهل ماندن هستید با او همفکری کنید از برای ماندن و نان درآوردن و در عین حال بالنده شدن.

این شما و این امکان ارتباط با او:

@peyman_haghighattalab

روز سوم

روز سوم روز پایانی رکاب زنی ما بود. اگر بخواهم این روز را نیز در پندارم با واژه ای بایگانی کنم آن پُل‌های گیلان است.

استان های شمالی را با هم قیاس میکنم، در استان گیلان بیشترین پل را بر روی رودخانه ها و جویبارهایش نسبت به استان مازندران و گلستان دیدم. اطلاعات پیمان کمک شایانی به این فرضیه های که در پندارم شکل گرفته است میکند. چرا اینگونه است؟ پاسخ را باید در ساختن سد عظیم سفید رود قبل از انقلاب دانست. باورش سخت است که تا قبل از این سد، زمین های برنج به صورت دیم!! آبیاری می‌شدند اما با ساختن این سد و سدهای کوچک‌تر توضیع و انتقال آب و شبکه عظیم کانالهای ذوزنقه ای و کانال های خُردتر آب سد را در کل استان پخش کرد. این کانال های کوچکتر که اینک از جلو زمین‌ها با شیبی بسیار ملایم عبور میکند و در جلوی ورودی هر خیابان به کمک خود سازه و بدون برق و انرژی، سیفُن شده و دوباره از آن سر بیرون می‌زند و به راهش ادامه می‌دهد را ایتالیایی ها در قبل از انقلاب ساخته اند. به کمک این شبکه عظیم استان توانایی کشت غرق آبی برنج را پیدا میکند و متحول می‌شود. زمین‌های کشت مستطیلی شده و مکانیزه ( اصطلاحی که محلی ها بکار می‌برند) شده و سند دریافت می‌کنند و هنوز نیز قسمت اعظم این شبکه آبیاری جریان دارد. اما به دلیل خشکسالی این جریان آب اکنون دائمی نیست و تنها چند روز در سال در این کانالهای مویرگی در هر محله و روستا آب جاریست. در واقع سد سفید رود همچون قلب توسط این شبکه سُرخرگی و مویرگی کل زمین های استان را سیراب می‌کند.

در بعضی از قسمتها این شبکه مویرگی تخریب شده بود و در واقع مرمت و نوسازی و نگهداری صورت نپذیرفته بود و دقیقا در همین جاها مشاهده می‌شد زمین های شالی به ویلا تبدیل شده است!!

در واقع این سد کاری کرد که مردم به جای آنکه نگاهشان به آسمان باشد در انتظار باران های دایمی ، نگاهش به زمین و کرانه های دورتری بود تا دریچه های توضیع انتقال آب باز شود. به این خاطر که زمین ها سند پیدا کردند نیز هویت گیلکی که عنصر مهم آن بگمانم برنج است ماندگار شد و تاثیر مهمی در حفظ هویت گیلکی ایفا کرد. حال آنکه به گمانم مازندران چون این سیستم در آن پیدا نشد یا با وقوع انقلاب فرصت آن فراهم نشد اینگونه نماند، زمین های شالی تبدیل به عراضی مسکونی شد و هویت مازندرانی تقریباً از بین رفت و شاید گاهی کاریکاتور گونه ای از آن را در موسیقی چون گانگستر شهر بیابی. در واقع مهمترین عامل حفظ هویت که بین این دو استان قیاس میکنم همین عامل حضور تکنولوژی و عدم آن است. دوم آنکه در این رکابزنی ها دریافتم سد سازی بدون سازهای مویرگی چیزی چون جگرکیست. قلبی که مرده است و ایستا چون دل و جگر در دکان‌های کبابی و نه پویا و زنده چون قلبی که در اندام تپش دارد. حاکمیت مدعی سد سازی های بسیار در این چهار دهه است. چند مورد از این سدها با این شبکه های عظیم کانال کشی همراه بوده است؟ و چون این سازه ها نیست نه تنها عامل ثبات اقتصادی و فرهنگی منطقه نمیشود که عامل افتراق و جداییست. عامل گران شدن زمینهای اطراف برای ویلا سازی به واسطه ویُوی بهتر !! و ارزان شدن زمین‌های زیر آب رفته و همه اینها یعنی تخریب.

روز سوم برای من یک آیتم سرزمینی نیز اضافه کرد هر جا پل های بیشتری داشت، آن منطقه در رشد اقتصادی و فرهنگی بهتری نیز هست. عامل پل عاملی اثر گذار در استاندار های سرزمینی است. عاملی که با زندگی تک تک مردم رابطه مستقیمی ایفا می‌کند. در اقتصاد و فرهنگ، رابط و پیوند دنده به تاریخ خود است.

روز سوم را در کنار رودهای سفید رود و خرارود بیش از پنجاه کیلومتر رکابیدیم و سفر به پایان رسید.

اما هنوز دو جستار از این سفر باقی مانده است که در روزهای بعد خواهم نوشت:

۱. پیمان

۲. نیرنگ( دروغ)

پی نوشت:

۱.حال که خوانندگان با فضای ما به واسطه نوشته ها و عکسها آشنا شده اند بهتر است اعضای گروه را معرفی کنم. پیمان و دوچرخه اش پاندا، البته یک روز سوار بر چرخی که پدرش استفاده میکند یعنی اوشین بود ( دوچرخه ژاپنی شش دنده زنانه ) نویسنده کانالهای سپهرداد https://t.me/sepehrdad_channel و پاندای گوش شکسته https://t.me/manopanda

حمید و دوچرخه اش سیامک نویسنده کانال حمیدوو برگِ بیدو https://t.me/hamidoobargebidoo

هدی دختر خاله ام و دوچرخه بی نامش.

سرو چمان و دوچرخه اش گُلبه نویسنده کانال دیزه https://t.me/DailyDize

و خودم و دوچرخه ام چنبر.

۲. اگر اهل رکاب هستید پیشنهاد میکنم برای چرختان نامی بگذارید تا بر آن هویتی ببخشید. این نام پندار شما را نسبت به رکابان شدن نیز تغییر خواهد داد.

https://t.me/parrchenan

روز دوم

پرچنان:

روز دوم

خستگی روز اول در تنمان بود و دیرتر بیدار شدیم و با پنچر گیری چرخ جلو گُلبه( نام چرخ سروچمان) ساعت هفت، رکابان شدیم. به کجا؟ جنگلهای سیاهکل. برای دهه پنجاه و شصت جنگل سیاهکل نامی بسیار آشنا است اما دهه هفتادی ها و هشتاد، احتمالأ بدان غریب باشند. اما شاید به لطف هنر و بازخوانی زیبای تارا تیبا از سرود آفتاب کاران ( سرآمد زمستون) هنوز در لایه پنهان تاریخ جا خوش کرده باشد. پیشنهاد میکنم اگر با این سرود و تاریخچه آن آشنا نیستید به کمک ویکی‌پدیا، درنگی در آن داشته باشید. گنگ نوشتم تا بیشتر علامت سوال ایجاد کنم و پاسخ را خواهان آن خواهد یافت.

در جنگل سیاهکل به دیدار دوست‌درخت پیمان رفتیم. قطور، ستبر، ایستاده در اوج و در انبوه جنگل، گویی تک درختی است. صاعقه قسمتی از شاخه اصلی را سوزانده، اما همچنان پابرجا و استوار. گویا دوستارانی بغیر از پیمان نیز دارد که نشان آن سنگچین شدن پای درخت است. گویا محلی ها یا بهتر بگویم غیر محلی های اینک ویلا دار شده نامش را درخت آرزو ها نهاده اند و دوستداران خاص خودش را داشت.

اما دوست‌درخت با این نوع املایی که می‌نویسم دقیقا چیست؟

وقتی در طبیعت رکابان شدی، کم کم مشاهده ات از همه چیز رنگ و لونی دیگر می یابد، گویی همچون سرخ پوست ها، تمایل به حرف زدن با طبیعت یا شنیدن صدای او را میکنی و کم کم دوستان و دوستارانی نه از جنس انسان بل انسان وارگی طبیعت را پندارت غلیظ تر میکند و می یابد و بعد از مدتی دوست‌درختانی مخصوص خود را کشف میکنی و آنگاه دوستانت را به ملاقات او می‌بری همچون قراری در کافه. این کار دوچرخه سواری مستمر در طبیعت است.

باری هنوز رسیده نرسیده به پای دوست‌درخت پیمان ، متوجه شدیم یکی از موبایل ها هنگام صبحانه گم شده است. ملاقات ما نیمه تمام ماند و در شیب خاکی جاده بدنبال موبایل رفتیم و در نهایت یک دوچرخه سوار دیگر که آن را یافته بود به ما رساند. حس های ترس و غم و شادی جالبی در آن بود که شاید در جستاری جدا بدان پرداختم. و از آنجا به تشرف ( وام گرفته از شعر بیژن نجدی) مقامی، در بالادست لاهیجان رکابیدیم.

اگر روز دوم را بخواهم با کلید واژه ای در پندارم بایگانی کنم آن شیخ زاهد است.

موقعیت خاص مقبره، گنبد خاص تر آن که به گمانم تنها مورد از این نوع گنبد در ایران است که آن را بیشتر شبیه معابد شرق دور میکند و معماری و کاشیکاری و قبر چوبی آن برایم دل نشین بود. اما چرا شیخ زاهد در پندارم برای روز دوم بایگانی شد ؟

برای پاسخ بدان نیاز است، او را بشناسیم. او مرشد شیخ صفی الدین اردبیلی است و میدانم سلسله صفویه داستان خود و حرکت خود برای تشکیل حکومت را بدان متصل میکنند.

رسیده ام ایستگاه توپخانه. ادامه جستار چون برایم داری اهمیت است و نیازمند دقت و زمان بیشتری می‌طلبد، فرصتی بیابم تا ابتدای شب خواهم نوشت.

https://t.me/parrchenan

و اما شیخ زاهد گیلانی.

بر این گمانم ما مردم ایران با همان تعریف فرهنگی سید جواد طباطبایی، در طول تاریخ خود چند شیفت پارادایم عظیم داشته ایم. از میترائسم به زتشتی شاید اولین آن بود که خود را در اسطوره جنگ بین رستم و اسفندیار به عنوان نماینده دین‌بهی نشان می‌دهد. حمله اعراب و دین اسلام از نوع مذهب اهل سنت که چند صد سال حاکم در این سرزمین بود دومین شیفت پارادایم فرهنگی عظیم مردم بود و سومین شیفت پارادایم توسط صفویه رخ داد و مذهب شیعه مبنای رسم و رسوم ما مردمان گشت.

حال چه دخلی به شیخ زاهد گیلانی دارد؟ شیخ زاهد مراد شیخ صفی‌الدین اردبیلی بود و صفویه خود را منسوب به او می‌داند. البته که هر دو فرد ذکر شده سنی مذهب بودند و تا شاه اسماعیل که شیعه را مذهب رسمی اعلام کرد دویست سال طول کشید. اما ریشه های این تغییر گویا از همین شیخ زاهد و خطه لاهیجان عبور میکند.

در حالی‌که در آرامگاه باشکوه، خاص و ویژه او ایستاده ام به این پارادایم فکر میکنم. اگر او و تصوفی که ترویج کرد نبود اینک زیست جهان من نیز به گونه ای دگر بود.

از این رو این آدم در تاریخی که میشناسم بسیار مهم میشود. شاید بتوانم ریشه های قانون اساسی کنونی را در آموزه های او بیابم. مرشدی و مطلقه بودن پهلو به پهلو هم نفس می‌کشند.

اما به گمانم در عصری زیست می‌کنیم که یک شیفت پارادایم دیگر در حال وقوع است شاید عبور از سنت و مذهب. و اتفاقات سال گذشته شاید نقطه عطف این شیفت پارادایم باشد.

از بالای کوه کنار مزارع چای که زیبایی منطقه را افزون تر کرده است به شهر لاهیجان می‌نگرم و اینکه در سده بعدی فردی که در جای من ایستاده در کدام فرهنگ نفس خواهد کشید؟

بعد از تشرف به شیخ زاهد کمی پایین تر به قبرستان قدیمی شهر رفته و بر سر قبر بیژن نجدی شاعر و نویسنده لاهیجانی شعر خواندیم. یوزپلنگانی که با من دویده اند تک مصرع مشهور او و کتابی است که شاید به گوش شما نیز آشنا باشد. پیمان مجموعه شعری از او در این چند روز با خود حمل می‌کرد با این نام: واقعیت رویای من است. به این شعر در ادامه گزارش روزهای آینده بر خواهم گشت. از کنار استخر معروف شهر و ساختمان شهرداری بامزه اش رهسپار روستای خودمان شدیم.

و در مسیر چند کودک ما را همراهی کردند. تک تک ما از این همراهی چند دقیقه ای پر بودیم. پر از چی؟ نمیدانم. اما می‌دانم آن لحظه قیمت ندارد و نمیدانم نام آن لحظه و آن حس چیست؟ اما از آن چیزهایی است که در دوچرخه بسیار اتفاق می افتاد.

https://t.me/parrchenan

گزارش برنامه رکابزنی لاهیجان و حومه   روز اول

گزارش برنامه رکابزنی لاهیجان و حومه

روز اول

روز اول را با کلید واژه کاشف السلطنه در پندارم بایگانی میکنم.

باورش برایم سخت بود که با کاشف السلطنه هم عصریم. در سده ای به دنیا آمده ام که او در دهه اول آن بر اثر تصادف با ماشین مُرده است.

شاید به خاطر لقبش است که فکر میکردم در سده های قبل تر زیسته است و از هم بسیار دوریم. او حتی شهردار تهران نیز یک سال بوده است.

او میتواند یکی از گزینه های قهرمانی و الگویی زیسته من باشد. اما او که بود؟

اگر ساده و مختصر بخواهم توضیح دهم او فرد متولی بود که صنعت کشت و فرآوری چای را در ایران متولد کرد و انبوه هزاران انسان ایرانی که در این یک قرن از چای و مزه آن لذت می‌برند با آن خستگی از تن می‌زدایند مدیون او هستیم.

در موزه چای لاهیجان با او آشنا شدم. یکی از روشنفکران اواخر قاجار و اینکه به کمک چای توانست پارادایم اقتصادی و فرهنگی شهر لاهیجان و کشور را تغییر دهد. اتفاق جالب تر برای من حرکت مدنی و از درون مردمی بود که اتفاق افتاده است. چای کاران شهر نسبت به او ادای دین کرده و برای او سالها پس از مرگش مقبره باشکوهی ساخته اند که هنوز زیبای خود را دارد و می‌تواند چون برج آزادی نماد شهر لاهیجان شود. از دل مردم چای کار این پندار جوشیده که او اقتصاد خسته ما را فقر ما را شرمندگی پیرامون خانواده که دچارش بودیم را متحول کرد و ما به او مدیونیم پس مقبره اش را بسازیم.

برای من این یک حرکت فرهنگی تام و تمامی است نه از جنس واژه از نظر من منفی فرهنگ‌سازی بل فرهنگ زایی.

دولتی و حکومتی نه. دقیقا از دل همان مردمی که زیست کرده اند و با آن نفس کشیده اند.

کاشف السلطنه برای من نماد خیر خواهی عمومی است. فردی که خود متول است و ثروتمند، اقداماتی می‌کند که هم خود متول میشود و هم دیگران از فقر خا ج می‌شوند. خیر کثیر می یابند و به واسطه اقدام او فقر نسبی منطقه به ثروت کلی می انجامد.

این اقدام و رفتاریست که این زمان سرزمین، سخت بدان نیازمندیم. رسیدن به خیر جمعی و عبور از خَیرِ حزبی و مرامی و مسلکی و ایده ای که برای کثیری حتی سر می آید.

در کنار باغات بسیار زیبای چای هشتاد و خرده ای کیلومتر رکاب زدیم. چون باغات چای حتما باید در تپه ها کاشته شوند تا آب پای گیاه نماند در نتیجه رکاب زدن های ما در شیب‌های تپه ها اتفاق می افتاد و این، رکابیدن را سخت تر می‌کرد. جاده پَرَشکوه بارانی بسیار تند ما را فراگرفت و به مدت پانزده دقیقه در شیروانی پای دری خبردار ایستادیم منتهی این شیروانی کوتاه بود و تنها تا نوک دماغ امتداد می یافت.

و در نهایت مجبور شدیم شبانه رکاب زده تا به روستای پیمان که محل اتراق ما نیز بودیم برسیم.

پی نوشت:

لازم به ذکر است که بیان کنم ما مهمان پیمان بودیم و سرپرست و راهنمای برنامه ایشان بود. از این رو بیشتر عکسهای انتخابی را از کانال او در اینجا فورواد می‌کنم

گزارش تصویری کاملی از سفر در کانال پیمان موجود است

https://t.me/parrchenan

قسمت سوم

گفت: «با زاهدان زاهد باش و با صوفیان صوفی باش و با عارفان چنانک خواهی باش.»

➖(چشیدن طعم وقت: مقامات کهن و نویافتهٔ ابوسعید، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی، ص۱۹۹، نشر سخن)

به گمانم حاکمیت اکنون جمهوری اسلامی، حکومت زاهدان است و از این رو نیز هم جهد و تلاش های قانونی و فراقانونی برای رسیدن به مطلوب شرعی خود، مثلا حجاب دارند. از این رو بسیاری از کسانی که سالهای سال با این نگاه زاهدانه حاکمیتی زیسته‌اند عیاری دارند جهت ایده ها و نگاه زاهدانه.

مثبت یا منفی اکنون تک تک ما توانایی قضاوت این ایده را داریم.

اما، صوفیان، حلقه اینک کوچکی در انبوه سرزمین است که دو گروه را شامل میشود یا صوفیان کهن یا نوظهوران. اما به یاد داشته باشیم که سالهای درازناکی از تاریخ حضوری قدرتمند در فلات ایران داشته اند.

چندین سال پیش بود که با دوچرخه به یکی از مکان های تجمعی یکی از طریقه های صوفیه رسیدیم. راهمان ندادند و چندین ساعت انتظار کشیدیم و در نهایت نامیدنانه بازگشتیم و اما با ماشین آمدند دنبالمان و اجازه حضور یافتیم. بحق نیز جایی بهشت گون بود. صوفیان نیز پر از راز هستند، آغوش باز ندارند و حلقه های بسته خود را غنیمت دانند. در جمع آنها گشوده نخواهی بود، خود خود نیستی. اهل مرشدی هستند و از این رو به گوش به فرمان

اما عارفان،

بزرگترین ظلم به این واژه را زاهدان بر آن را داشتند. عارف بالله و مجاهد عارف و... واژه های ترکیبی است که بر هر زاهدی اطلاق شد. اما به گمانم عارفان این نیستند.

عارف مرزبندی خاصی ندارد و نمیتوان حتی به باخدا و بی خدا تقسیم کرد.

روزه داری برای من از این قسم است یا دوست دارم باشم و چندین کارکرد دارد که سالهای قبل بعضی از آنها را کشف و نوشته ام اما دو مورد که امسال رسیده ام نزدیک است به آن عارف از تعریفی که ارائه کردم.

۱. کمک بسیار خوبی به انضباط درونی میکند و برای مسیر شخصیت اتفاق مثبتی است

۲. امکان آن را دارد جسمت از کنترل خارج نشود. سالی یک‌بار این موقعیت فراهم می‌شود که به تنظیم کارخانه بازگردی. هر سال یکی دو کیلو به جسمت بتازد و فربه شوی و به خود آیی و ببینی آنی نیستی که در آینه می دیدی.

پی نوشت:

۱.هشتاد درصد این پست را چند روز قبل نوشتم و باقی را با خستگی بعد از رکاب زدن( اگر متن ما چسب بود به همین دلیل است)

۲. یک گزارش سفر رکابزنی لاهیجان و حومه را در روزهای آینده خواهم نوشت.

https://t.me/parrchenan