روزه

کتاب سنت و مدرنیته زیبا کلام را دارم میخوانم و بذری که در پندارم بوده را تبدیل به نهال کرده است:

 فرضیه ای دارم مبنی بر اینکه، سرزمین و مردم و ایران ما به مدرنیته و رشد نمیرسد مگر در قامت سکولار. پس تا میتوانیم و تا آنجا که امکان دارد بهتر است باورهای قطور سنتی را از حالت اسطوره ای و کهن و آسمانی به امر سکولار پیوند دهیم

راهی که غربیان رفته اند کم و بیش همین بوده است. مثلا عید کریسمس، که مفهومی صد در صد دینی و مسیحی بوده و حتی به لاتین نام مسیح را یدک می‌کشد را نقطه تغییر سال خود و به امری صد در صد سکولار تبدیل کردند. مهمترین اتفاق در این امر آن است که از گذشته و تبار و تاریخشان گسست پیدا نکردند. با این مقدمه سراغ پنداره خود میروم:

 

 یکی از امور آسمانی روزه است. و آیا می توان آن را به امری سکولار و این دنیایی تبدیل کرد؟ و یا با نگرشی اینگونه نیز می‌توان آن را فهمید؟

 پاسخ من آری است و سال پیش چند مورد از ادله هایم را نوشتم. معتقدم میتوان روزه دار سکولار بود. اجازه دهید برای این سخن ادله های دیگری را نیز ذکر کنم:

۱.آخرین کتاب نوح حراری، ( بیست و یک درس) از زندگی خود می‌گوید و اینکه در سال چند هفته خود مراقبتی انجام میدهد. و اگر با او آشنا باشیم، میدانیم فردی سکولار و احتمالاً آتئیست است. ما با امر روزه و به کمک آنچه سنت در اختیار ما قرار داده است و عرف و فرهنگ و باور ما آن را به ما انتقال داده است میتوانیم یک دوازدهم سال به خود مراقبتی بپردازیم. گویی انسان مدرن فرهیخته که نمونه آن را میتوان حراری دانست، نیز به این نتیجه رسیده است که برای داشتن روان سالم نیاز به فضایی خود مراقبتی ، فضایی ذن گون، عرفانی دارد.

۲. انسان با نخوردن و نیاشامیدن در زمان و ساعتی نسبتاً طولانی، اتفاقاتی در شیمی خونش به جریان می افتد. این شیمی خون ناشی از نخوردن و نیاشامیدن آگاهانه تغییراتی در پنداره و تصورات ذهنی و خیالات انسانی رقم میزند. این تصورات احتمالاً همانی است که به عرفان تعبیر می‌شود و طیف های گوناگونی دارد.

ما با نخوردن و نیاشامیدن امکان بروز و ظهور عرفان که ناشی از تغییرات شیمی خون است را بدون هیچ ماده خارجی، در خود ایجاد می‌کنیم. شاید افرادی معتقد باشند که با شراب و دارو و مواد تخدیر کننده نیز می‌توانند چنین امکانی را بدست آورند. اما این با آن فرق دارد. مهمترین فرق آن است است که در اولی قائم به ذات و خود بنیان است و در دومی اینگونه نیست و چون اینگونه نیست امکان عوارض دارد.( از شرح بیشتر آن عبور میکنم)

ما به کمک روزه حظی از عرفان را کسب میکنیم، پنداره های عرفانی را با خود همراه میکنیم. لذت شعر، موسیقی، هنر که از مظاهر عرفان است را امکان یابی میکنیم. 

معتقدم اینکه معراج و نزول قرآن بر پیامبر تاکید شده است که در ماه رمضان اتفاق افتاده است( سوره قدر) به این شیمی خون آدم از پس نخوردن و نیاشامیدن بی ارتباط نیستو ارتباط معناداری دارد.

 

 پی نوشت:

۱.اگر اهل روزه هستیم میتوانیم با این نگاه نیز به روزه داریمان بنگریم و کشف و شهود و ماهی های عرفانی از اقیانوس عالم خود بدست آوریم. ماهی های سکولار عرفانی.

۲. اگر اهل روزه نیستم، میتوانیم یک یا چند روز از آن را با این نگاه سکولار روزه گرفته و سر کنیم. 

۳. اگر بدلیل نیاشامیدن که برای بدن مضر است، امکان عقلانی روزه داری را سلب می‌کند. میتوان روزه آب گرفت. یعنی روزه ای که فقط نخوردن را شامل شود.

 

 

 

@parrchenan

یلدا

روایتی از دکان:

 

ما در دکانمان اسباب بازی هم می‌فروشیم و یکی از این اسباب بازی ها، تفنگ است. شاید بهتر باشد بگویم چون خودمان عاشق تفنگ بازی هستیم، می‌خریم به اسم مشتری. امان از روزی که مشتری، تفنگ اسباب بازی بپسندد، برادر روی من امتحان میکند و من روی او، یهو میبینی مشتری رو فراموش کردیم و هی داریم برایش نحو تیر اندازی اش و این که تیرهایش خطر ندارد را نشان میدهیم و... باز دوباره بازی ما از سر گرفته می‌شود.

و بر هم نشانه می‌رویم...

 

 وقتی این شرایط را میبینم به این نتیجه میرسم انگار مردها همیشه یک پسر بچه هستند، پا بدهد کودک های سبیلوی هستند و همین.

 یکبار آر پی چی خریدم و برادر را کلی حرص دادم و دعوا کردیم که این خوب است و مشتری پسند و برادر می‌گفت خیر و گران است و این منطقه با این ادوات که ما در کودکی عاشقشان بودیم مراوده ای ندارند اما بعد از یکی دو ساعت دیدم آر پی چی را بر دوش گذاشته و زانو زده و یکی از دوستان مشتری را هدف گرفته و اذیتش میکند!!

 

پی نوشت:

۱.تلاش داشتم در شب یلدا، این طولانی ترین شب سال که بازمانده از گذشته بسیار دور این سرزمین و مذهب میترائیسم است، جستاری نوشته باشم که خنده بر لب بنشاند مثل لحظه مشاهده‌ی طلوع آفتاب.

۲. امروز صبح که میدویدم، همپام، خط آفتاب را نشان داد که بریم آنجا که آفتاب زدست بدویم و همین زیر آفتاب دل انگیز دویدن، لذت را افزون کرد. امروز پس از مدتها آفتاب را دیدم. آفتابی شبیه آفتاب شهر های مرکزی ایران. زیبا و گرما بخش و لذت بخش.

 یلدا و چشم انتظاری اش برای سرزدن خورشید را دوست دارم. رسومش بدون دوپینگ دولتی و تعطیلی یکی دو ساعتها اداره ها... هم‌چنان پابرجاست.

 الهی

چشم همه مان به خورشیدهای زندگیمان چون لحظه طلوع پس از شب یلدا روشن باد😇🙏

 

@parrchenan

جای خالی

این روزها که روزگار شروع مدارس هست، ذهنم نیز پیرامون کودک و مدرسه تاب میخورد.

 

چند روزی است فیلمی از کودکی که مادرش به نیابت از خانم معلم و آموزش از راه دور، از او سئوال میکند در فضای مجازی پخش شده است که بدلیل آنکه نشر آن را اخلاقی نمیدانم، آن را در این‌جا نمی‌گذارم.

 مادر سیؤال می‌کند خداوند برای هدایت ما انسانها، ... فرستاد. و پسر پاسخ جای خالی را میدهد: یزید.😊😜

 

از ابتدای هفته درسگفتار ویتگنشتاین را شروع کرده ام. درسگفتاری سخت، پیرامون زبان. در خوشبینانه ترین حالت شاید، چهل درصد از درسگفتار را بفهمم.

 تا اینجا فهمیده‌ام که ویتگنشتاین، متوجه سختی امر زبان شده و آن را در قالب بازیهای زبانی ارائه کرده است. این که واژه ها نیاز به تعریف مشترک دارند.( فهم من از او)

 

حال برگردیم به فیلمی که در بالا بدان اشاره شد. آیا تعریف مشترکی در واژه های بکار رفته در سیؤال بین فرستنده و گیرنده ( خانم معلم، مادر، کودک)وجود دارد؟

تعریف مشترکی از خدا وجود دارد؟

 واژه و مفهومی که از پس هزاران سال، حداقل نه فقط انسانهای عادی که بزرگان و اندیشمندان را در سه گروه خداباوران، آتئیست ها و لاادری گراها قرار داده است. آن وقت به سادگی این واژه قدَرِ مرد افکن را در سیؤال، بدون رسیدن به فهم مشترک ، قید میکنیم.

 مفهوم، انسان، کدام انسام، چه انسان‌ی؟ فرستادن، 

مفاهیمی هستند که نیاز به ساعتها و ساعت‌ها گفتگو و رسیدن به فهم مشترک دارد. که سیستم آموزش و پرورش ما و والدین و خود ما به راحتی از آن عبور می‌کنیم. در واقع از کودک انتظار حفظ لغات داریم به جای درک معنا.

 

و در اینجا شاید تنها مفهوم مشترک که فرستنده و گیرنده آن را دریافت میکنند، آن «خاک تو سرت» مادر برای کودک باشد که از کودکی درک کرده این واژه را مادر وقتی بکار میبرد که از او ناراضی است و رفتار و کلامش عدم نوازشی است.

 

معتقدم مسیولین فکری آموزش و پرورش با ویتگنشتاین و نظریه زبانی او سخن بیگانه هستند و حتی نامش را نشنیده اند.

 

@parrchenan

صلوات

این روزها سخن گفتن و شنیدن پیرامون طرح جلد کتاب سوم ریاضی نقل محافل است.

کار دوم من، لوازم التحریر است و به طبع آن، در اول سال، کتابهای درسی را سیمی میکنیم. لذا تغییرات کلی کتاب‌ها را معمولاً توان رصد کردن دارم.

 امسال که مشغول سیمی کردن کتابهای درسی شدیم، یک تغییر کلی و همه جانبه، را در کتاب‌های درسی مشاهده کردم. و حتی معتقدم که حذف دختران از جلد کتاب های سوم، ریشه در این تغییر فرا گیر تر دارد.

 

 اجازه دهید یک پرسش را مطرح کنم:

آیا گوش شما با واژه شیعه غالی، یا غلو آشنا است؟

حال اجازه دهید پاسخ اجمالی این سیؤال را بیان کنم. افرادی در مذهب که نسبت به پیامبر و امامان آن غلو می‌کرده و برای آنها احادیث جعلی می ساختند را غلویون می‌گویند.

غلویون در تضاد آشکار با آیه ای از قرآن است که این عمل را نهی میکند. این جماعت در پیروزی انقلاب اسلامی ۵۷ هیچ نقشی نداشتند، اما تقریباً از بعد از پایان جنگ، وارد عرصه های فکری و عملی و ایدولوژی حاکمیت شدند و تلاش دارند ایده های خود را به شکل عملیاتی پیاده کنند. در واقع ایده و پرچم انقلابی، انقلابیون سابق، اینک بیرقی است در دست این گروه فکری است.

 

اگر به کتابهای درسی امسال نگاه کنید، یک جمله به همه کتابهای درسی زیر بسم الله الرحمن الرحیم اضافه شده است و آن صلوات است.

و این اعلام رسمی ورود غلویون بر مصدر آموزش و پرورش می‌تواند باشد.

 در زمان ریاست ضرغامی در صدا و سیما، برای اخبار پس از بسم الله، صلوات وارد گفتار گوینده شد. سپس، وارد نامه نگاری های اداری و رسمی و از امسال وارد کتابهای درسی شد. ما اگر کمی سفر رفته باشیم، چه در ایران و چه به کشورهای اسلامی، متوجه خواهیم شد که این نوع صلوات، تنها یک مدل از دهها صلواتی است که پیرامون پیامبر فرستاده میشود. ضمن آنکه حداقل تاریخ نشان داده مردم ساکن در فلات ایران، تا حدود زیادی خدا باور بوده و مطابق با فرایند تاریخ آن را ابراز داشته اند و بسم الله اصل بوده( توحید) و هر چه پیرامون آن حاشیه. در اینجا به نیایش های رستم میتراپرست، زرتشت و غیره و تنها توجه به خدا را در شاهنامه میتوان نگاهی انداخت.

 اینک اما کودک ایرانی، یک نوع از خداباوری را با نگاه جدید خواهد دید و انتخاب خواهد کرد چگونه با آن مواجه شود. خداباوری که در حضور هر بسم یک صلوات قرار دارد و این دو توأمان است.

 

معتقدم این اتفاقات نشان از به قدرت رسیدن هر چه بیشتر این گروه فکری در بدنه حاکمیت است. 

در تابستان نود و نه در روز ملی حجاب، علم الهی( به عنوان یکی از لیدر های فکری) سخنی داشت بدین منظور:

مسئله استثنا وجه و کفین که صورت و دست به ‌اصطلاح باز باشد و اشکالی ندارد، حجاب اضطراری است نه حجاب اسلامی، حجاب اسلامی این است که حتی صورت نیز پوشیده باشد، چادر، توصیه ‌شده قرآن برحسب آیه ۵۹ سوره مبارکه احزاب است.

 

حال با توجه به این سخن، منطقی است که روی جلد کتاب سوم، که دختر نُه سال قمری خود را پر میکند، عکس دختری با حجاب اضطراری باشد؟

 

پی نوشت: 

۱. برای شناخت غلویون کتاب غلو نوشته صالحی نجف آبادی را پیشنهاد میکنم. ( خود سال‌ها پیش خوانده ام) نسخه الکترونیکی آن در فیدبیو نیز موجود است.

۲. همه اینها که در این جستار نوشتم، یک طرف اینکه کودک ایرانی، به واسطه‌ی آگاهی و رسانه‌ها خارج از سیستم( مثل همین تلگرام) امکان انتخاب دارد، هم یک طرف. از این بابت که حتی کودک ایرانی امکان انتخاب کردن دارد بسی مشعوفم و خوش‌بین.

 

 

@parrchenan

آش و شکلات

این چند روز موجی تماماً منفی پیرامون صحنه ای از یک سریال شکل گرفت.
با توجه به کثرت پیامها، دو دقیقه ای را که با نام « آش و شکلات» نامگذاری میکنم را دیدم.( کل سریال را حتی یک قسمت ندیده ام)
و تعجب کردم از نگاه های منفی که بود. در واقع من آن را نه تنها منفی بلکه مثبِت ارزیابی میکنم.
اجازه دهید دلایلم را برای این ارزیابی به اختصار شرح دهم.
مخاطب این صحنه، عرف جامعه شهری که تا حدود زیادی از مباحث و مبانی شدید فقیهی عبور کرده، نبودند، همان دختران و پسران ، همان زنان و مردانی که در مراودات روزمره در دانشگاه ها ، ادارات، جامعه  با هم  یک رابطه محترمانه صمیمانه‌ و دارای چارچوب های معمول بشری را دارند نبود. بلکه مخاطب خاص ارتدوکس خودش را داشت، همان هایی که آدم ها را در دو قطبی محرم _ نامحرم  و لاغری می‌بینند بود. در این نگاه، ارتباط زن بدین گونه است که یا محرم اوست و او در حضورش نیاز به پوشش سفت و سخت ندارد و یا نامحرم است و پوشش حداکثری دارد و عدم گفتگو و تعامل با نامحرم.
حال به این گروه، راهی فقیهی و در عین حال کار آمد پیشنهاد می‌کند که در عین آنکه موازین شرعی را در بر دارد، می‌تواند  در دراز مدت به نگاه عرفی نزدیک کندشان.

انصافاً کدام گروه را راحت تر است که به زندگی عرفی نزدیک کنی؟ گروهی که صفر و یک مَحرم و نامحرم با تعریف بسیار سخت بالا را در باور خود دارند. یا گروهی که به واسطه آش و شکلات، آن اسکلت سفت و سخت را شکسته اند؟

 در حکایت هست که عالمی به روستایی میرود که نماز نمی خواندند. پس از جهد فراوان او روستایی ها  را نماز خوان میکند. دوستش که گذرش به روستا میخورد هنگام نماز به آنها ملحق میشود. و با تعجب می‌بیند نمازگزاران با کفش نماز میخوانند. از آن فرد علت را جویا میشود و پاسخ می شنود که: من آنها را نماز خوان کردم تو حالا به آنها یاد ده که بی کفش نماز میخوانند.


در واقع این حکایت، روند تدریجی تغییر را نشان میدهد و اینکه برای ایجاد پارادایم جدید، نیاز به طول زمان و استفاده از مکانیسم های آشنا به ذهن است.

 دو: آیا میتوان به این موضوع فکر کرد که به جای واژه های هنوز عادی نشده دوست پسر،  دوست دختر، ازدواج سفید، و... به مکانیسمی به این سادگی در حد« آش و شکلات »رجوع کرد و همه نگاه های منفی خانه و خانواده و عرف و فرهنگ  و  به هزینه هایی چون گشت ارشاد و ارگان‌های سابقی چون کمیته پایان داد؟
حساب کنید تا سال‌ها، انسانهایی از لذت ارتباط با دیگری، عشق و عاشقی، سک.س محروم بمانند. لذتی که طبیعت به واسطه تولید مثل در ژنهای ما قرار داده است. آیا آن دختر و پسر نوجوان یا آن  مرد و زن دانشجو، کارمند و... در طول سالها بسیار، با طبیعت خود باید با ژن های خود در جنگ باشد، وقتی در قاموس دین مردمان آن سرزمین، راه حل ساده یا بسیار ساده «آش _شکلات» وجود دارد؟

 یادمان باشد سیر مدرنیته و پست مدرنیسم امروز جهان غرب، ریشه در آبا کلیسا دارد، همان جایی که لوتر از پاپ جدا شد و به پروتستان و اخلاق مربوط به آن  رسید  و در نهایت  به مدرنیته امروز رسید.
 
 من به این اتفاق« آش_ شکلات» با توجه به توضیحات بالا، نگاه بسیار مثبتی دارم.

@parrchenan

وقتی نیچه گریست

وقتی نیچه گریست
 نوشته یالوم
 ترجمه سپیده حبیب.

این رمان را ده سال پیش خوانده بودم و به مناسب مطالعات و شنیده های این روزهایم پیرامون نیچه آن را باز خوانی کردم.
بازخوانی پُرباری بود و بافته های افزون آری نصیبم شد.
 یالوم در این رمان تلاش کرده چند سخن مشهور و کلیدی نیچه، مثل بشو آنچه هستی، آنچه مرا نکشد قوی تر میکند... را در طول رمان و شخصیت ها، تصویر سازی کند. مثلا چگونه ممکن است میگرن و دردهای عصبی ناشی از آن تو را قوی تر کند؟ در رمان با آن مواجه میشوی.
در واقع آنچه مرا نکشد قوی تر میکند، تغییر زاویه دید است به هر موضوع آسیب زا و آزار دهنده.
 روی دیگر سخن است که برنده نکته منفی را به امر مثبت تبدیل میکند.
 تو وقتی نگاهی این‌گونه یافتی، در هر شرایطی امکان یافتن امر زیبا را به صورت کنش کرانه و نه واکنشی خواهی یافت. و نیت تو فاعلی و نه مفعولی خواهد شد.

رمان بسیار دیالوگ محور است. و در نهایت نشان میدهد که نیت تو است که شخصیتی مثل بروئر، همان زندگی را می‌تواند به امری زیبا تبدیل کند چون کنشی و فاعلی عمل کرده یا مثل سالهای عمرش، همان زندگی را جهنمی ببنید، چرا که واکنشی و مفعول عرف و سنت و فرهنگ خود بوده است.
 در پایان رمان نتیجه ای که گرفتم:
به کمک دیالوگ با دوستان خردمند، امکان یافتن امر زیبا را در هر شرایط بدست آورم. و آنچه مرا نکشد قوی تر میکند را در خود بیابم و زندگی کنم.
به کمک پیاده روی ( ورزش) افکار خود را پالایش و ویرایش کنم.

@parrchenan

پیرامون آنچه به عنوان دخترانگی نوشته شد کلمنتهای خوبی دریافت کردم که به سمت نوشتن قسمت دومی هدایتم کرد.
 یکی از کامنت ها این بود که تو از دید مردانه به موضوع قتل رومینا و تلفیق آن با دخترانگی دیده ای.
و این را میپذیرم چرا که امکان جسمی دید زنانه مدل  را ندارم چون مردم ولی در نهایت می‌توانم به کمک خیال ، گمان برم که میتوانم از دید زنانه احتمالاً بنگرم. در کامنت اشاره شده بود که زنان چون امکان استقلال مالی نداشتند و ندارند، پس مجبورند ، عرف و قوانین را به همان صورت هزار ساله پذیرا باشند.
این حرف تا حدودی درست است. مگر اینکه مادری، دختری، زنی، امکان داشتن استقلال مالی داشته باشد و به هر دلیل غیر اجباری، مثل داشتن پدر خوب، خانواده خوب، همسر خوب آن را از خود دریغ کند.
این روزها که روزگار به زیر کشیدن مجسمه های برده داری است، مقاله های خوبی پیرامون این موضوع خوانده ام که میخواهم قسمتی از آن مفهوم را به بند اول جستار گره بزنم.
چرا برده داری، غیر اخلاقیست؟
چون انسان را از مختار بودن به اجباری می‌کشاند.
و حقِ انسانی، یا انسان وجودی در معنای مدرن آن یعنی انسانی که مختار است و چون برده داری این مختاریت را از برده میگیرد، در واقع او را از انسانی بودن  تهی میکند.
 در این‌جا نمی‌توان گفت صاحب خوب، صاحبِ بد یک برده، به صاحبان خوب تخفیف بدیهم و از آنها حمایت کنیم. چون در لایه ای زیرین تر، حق، در معنای مختاری را از انسان دریغ کرده است. پس در نتیجه صاحب خوب و بد در برده داری دیگر محل موضوع ندارد.
حال چگونه برده داری از پس هزاران سال برچیده شد؟
 یک دلیل ساده:
اختراع ماشین بخار. 
ماشین بخار انسان و صاحب قدرت را و صاحب سرمایه را از نیاز به قدرت عضلانی انسانی و حیوانی فارغ کرد.
در واقع رها شدن اقتصاد از وابستگی به چرخه قدرت عضلانی ناشی از فتوسنتز نور آفتاب در گیاهان بود که آغاز مبارزه با برده داری شد.
حال به بند اول جستار برمیگردم.
 آیا قوانین و مقررات پیرامون ازدواج پیرامون هم مرد، و هم زن، امکان تفسیر گری از زاویه حق انسانی به معنای انسان انتخابگر را میدهد؟
اگر نمیدهد، دیگر بحث شوهر خوب و بد، زن خوب و بد، پدر خوب و بد دیگر معنایی ندارد.
یا در واقع برای رسیدن به حق، نیاز است قوانین متناسب با آن بسته بندی شود. آیا در مملکت ما این شدنی است. تا حدودی بله. با توجه به تبصره های حقوقی میتوان دو انسان رها و داری حق ( به معنای مختار) را ترسیم کرد.
و این در صورتی است که زن  استقلال مالی داشته باشد.
آیا این نیز در جامعه ما شدنی است؟
تا حدودی بلی. به کمک اینترنت و مهارتهای مالی و مدیریتی که میتوان از آن بدست آورد این مهم این روزها حتی شدنی تر است. 
برای عبور از مهم بودن « دخترانگی» و مفاهیمی که پیرامون آن رشد یافته و آبشخورش هستند همچون، غیرت، تعصب، ناموس، 
 عبور از وابستگی مالی، حقوقی و رسیدن به استقلال حقوقی و مالی لازم است.

 نیچه ای بخواهم بنویسم: ماشین بخار خودت را که لازمه عبور از برده داریست، پیدا کن.
پینوشت مهم برای فهم بیشتر این جستار:
۱.واژه حق و حقمدار در تمام جستار به معنای انسان مختار و در نتیجه مسیول مراد است.
۲. اکنون و سهام عدالت هر فرد فارغ از جنسیت و ازدواج کردن یا نکردن، خود فرد می‌تواند با یک درخواست اینترنتی، خود، سهام و‌سبدش را در دست بگیرد و نیاز به اجازه سرپرست خانواده( اکثریت مردها) نیست. و این یعنی میلیون ها زن صاحب سرمایه و امکان مدیریت به دست خود دارند.( شاید یک پیچ  تاریخی، شاید همان ماشین بخار قرن هفدهم)
۳. این روزها کانالی اقتصادی بورسی هست که نویسنده آن یک زن می‌باشد و یک نوشته او، تغییراتی چند صد میلیارد تومانی را در بعضی شرکت ها، باعث میشود

@parrchenan

رومینا و امر هنر

رومینا و امر هنر.
در فیلم مغزهای کوچک زنگ زده، بسیاری دهان به تحسین گشادند  و وقتی دلیل آن را پرسیدم، بیان واقعیت های جامعه ذکر کردند.
 اما در همان زمان که آن فیلم را دیدم، بر بی اهمیتی این فیلم، یک دلیل آوردم، این فیلم آگاهانه و رندانه، آدرس اشتباه میدهد. پس نمی‌ تواند هنر، به معنای امر متعالی و آگاهی دهنده باشد. هنر در مقام جیره خوار بودگی شاید.
پس از داستان غمبار رومینا که چشمان نابینای ما فقط قسمت رویه کوه یخ که کشته شدن دختری توسط پدری را میبند و از قانون سن ازدواج( کمینه ۱۵ سال) تا قانون  حقوق کودک، و به طبع آن، قانونی دیدن تفاوت سنی عاشق و معشوق در این داستان!! تا فرهنگ غیرت، ناموس، تعصب و... را در برگرفته است را  اما نمی‌بینم.
اینجاست که هنر می تواند امری راهگشا باشد. هنر کارکردی مهم در جامعه بشری، از همان ابتدای زیست بشری، داشته که ما به اهمیت آن واقف نیستیم. فیلم خانه پدری کیانوش عیاری، یا عروس آتش،  هنرمندانه  زاویه دیدیست که از نگاه درست و واقعی در جامعه و هنری به این مقولات زشت نگاهی افکنده است.
اما هزار اما که چون امر دختر کشی را از  موضع  کنونی  و  واقعیت جامعه آن، که مبتنی بر واقعیت این نوع قتل هاست و در قاموس سنت و مقولاتی چون تعصب و غیرت و ناموس، دیده است به دیوار محکم سانسور برخورده و اجازه نشر پیدا نمیکند.
 هنرمند در فرهنگ سانسور یا نباید به این امور ورود کند یا اگر ورود کرد همچون فیلم مغزهای کوچک زنگ زده آدرس اشتباه دهد و بر گمراهی بی افزاید.
ما در این چند روز، نامه أهل هنر و امر سانسور را نیز داشتیم. این قتل و خشونت هایی جاری که در جامعه  هست، نشان میدهد سانسور چگونه، امکان هنرمندی، و فهم از زشتی و زیبایی را از مردم، جامعه و دولتی که بر آن حاکم است را گرفته و دریغ میکند و در نتیجه
اجازه زندگی هنرمندانه و خلاقیت و نو شدن، فرزند امروز خود بودن را  از تک تک مردمان همان جامعه سلب میکند.
 در نتیجه تبدیل به مردمان بی هنر میشویم و چون این شدیم، از فهم امر زیبا از نازیبا عاجز می مانیم و  در بدویت خود، مانده: زندگی یعنی خورد و خور و خواب.
 سانسور به قول بیضایی در نمایشنامه شب ضربت، عدم نشان دادن علی است و پر از نشان دادن پسر ملجم. فتح جهان و فرهنگی  توسط ابن ملجم و نه علی.
 رد خونی از این قتل ها در دستان سانسورچی ها نیز خواهد بود که در همان بخش زیرین کوه یخ  این وقایع است. سانسورچی ها این مدافعان سنت های هزار ساله. همان هایی که میگویند: فرهنگ یعنی آنچه از پدرانمان به ما رسیده است و نه بیشتر ( اشاره به آیات قرآنی، و ادله مخالفان پیامبران)
پی نوشت:
۱. پیشنهاد میشود  برای فهم این جستار،نقد این خُردک را بر فیلم مغزهای کوچک زنگ زده بخوانید.
۲. شب ضربت نمایشنامه ای در ده تِرَک می‌باشد که اگر کسی آن را علاقمند بود و نیافت، در پی وی اعلام کند تا برسانمش.

@parrchenan

بلیعده شدن

این روزها که پیرامون کودکان کار تماس گرفته میشود، سازمان با یک بی تفاوتی برخورد می‌کند.
نتیجه این بی تفاوتی، تاثیر عمیقی دارد. از درون آن ثریایی که در قبر ، برای فلافلی، تن، حراج کرد، تا فرهادی که با مشت گره کرده در برف جان داد، بیرون میزند.
این بی تفاوتی را حتی من مددکار هم در خود، ادراک میکنم.
بیش از همه خطرناک تر جامعه ایست که بی تفاوت شده باشد. جامعه بی تفاوت به اقشار مستضعف، مستعد جوکر( فیلم جوکر۲۰۱۹) ساختن است.
دلخراش ترین قسمت این فضا، این بی تفاوتی است. تهوع اورترین. که خود به آن دُچار شدم‌.
این رفتار، طبیعی ترین رفتار است البته.
وقتی درد ، تکرار شد، عادت میشود، با آن کنار می آیی. به آن خو می‌کنی.
 پس،
زندگی می‌کنی. 
زندگی ما پر از عادت هاست، و بی عادت زندگی کردن سخت است.
 ما به این فضا عادت کردیم.
پیامدهای حذف ساماندهی کودکان کار، شروع همین بی‌تفاوتی ها بود.
@@@
این جمعه کوه بودم، با بدنی سرماخورده، بیست کیلومتر، با بدنی کم توان، کوه پیمایی کردم. تجربه نویی بود. دوست داشتم، زودتر برنامه تمام شود، تا بروم بخوابم. آرزویم بستری گرم و خوابی عمیق بود. در عین حال از این تُخس بودن و آمدن به برنامه راضی بودم. اینکه اولین انتخابم، تنبلی و سکون نیست، هنوز.
 الان بهتر میتوانم حال آنها که با بدن غیر آماده به کوه می آیند را درک کنم، چون این تجربه ام پس از سالها، دوباره نو شد.

در مسیر یک گله سیزده چهارده تایی گراز دیدیم. گرازهایی بزرگ، بیش از صد کیلو وزن. به گاو میش می‌زدند.
تجربه نویی بود، همیشه در این فصل، کل و قوچ می‌دیدیم، و این برای اول بار بود گله ای گراز بالغ می‌دیدیم.
 بزرگ، سیاه، قوی. در زمینه ای سفید و برفی
 بیشتر مسیر برفی ما را پاکوب یا در واقع گراز کوب کرده بودند و کار ما را آسان تر.
 نزدیک غروب بود که حجمی از مه، همچون دیو، همچون هیولا، از کوه های تهران، توانستند راه به دره های پشت تهران بیاببند. آسمان کدر و نفس ها تنگ شد.  آن که آلودگی هوا بود. این نفوذ آرام و انداختن چترش بر سر دهات، وحشت انگیز بود. با چشم میشد دید. این بلعیدن را.
 این هیولا در این سه هفته ای، دو نفر از اقوام دور و نزدیک ما را به دیار هیچستان و مرگ کشانده است.
 پر تلفات کار میکند، این هیولا.
 ما در آن زمان و در آن لحظه عصر وارد شکم هیولا شدیم و اکنون او در حال هضم ماست. هضم ما همه ساکنین تهران و دهات های پیرامونش.


@parrchenan

نگاه تکاملی

از حضور خانمها در برنامه‌های دوچرخه سواری بوجد آمده بود. میگفت، خانمی که به این سفرها بیاد کار خیلی خاصی میکند و البته من با این نگاه موافق نبودم. تا این که با یکی از بانو رکابان های گروه هم سخن شد.به او تبریک گفت، از بابت این حرکت خاص و اینکه خیلی خفن هستند.
اما زهرا گفت، نه. حضور خانمها با دوچرخه چیز خاصی نیست. همچون بقیه رفتارهاست. اگر بتوانی دستشویی و خوابیدن در هر جایی و نشستن در هر موقعیتی را کنار بیایی، بقیه اش حل است. توان بدنی میماند که با تمرین تقویت خواهد شد.
شاید این تفکر، در نگاه اول عجیب به نظر برسد، اما بیایید از منظری کلانتر به موضوع بپردازیم.
آیا شده هنگامی که فیلم های حیات وحش را میبینیم، کوچ های عظیم جانوری را ، بگیم آفرین بوفالو های ماده، آفرین جیران های ماده، آفرین آهو های ماده، دمتان گرم پرنده های ماده که پا به پای نرها، صدها و هزاران کیلومتر مهاجرت میکنید.
این نوع نگاه خنده دار  و مسخره به نظر نمیرسد؟
در واقع ما وقتی، به دیگر موجودات نگاه میکنیم، نگاه جنسیتی به کل داستان آنها نداریم.
اما وقتی به انسان بر میخوریم، همه زاویه ها و نگاه ها، تماماً جنسیت زده میشود. مسخره میشود.
در واقع زبان و ساختار های زبانی، فرهنگ جنسیت زده ما را به این سمت و سو حرکت میدهد. به قول سیمون دو بووار
انسان زن به دنیا نمی آید، بلکه زن میشود.
و راه رهایی از این نوع فرهنگ، مراجعه به تکامل و نگاه داروینی است. اگر باور داریم ما نوعی از حیوانات پستان دار هستیم،  با خود تاکید کنیم ما نیز حیوانی... با صفت ها و مضاف الیه های بسیاری که در فلسفه آمده است، هستیم.
به قول فیلم مسخره باز، از طبقه بندی مسخره آرایشگاه_ سلمانی، باید جدا شد و به تعبیر خودم به نگاه غیر مسخره که نگاه طبیعی و تکاملی است رسید.
استقلال واقعی زن و مرد در همین نکته است که از آن نگاه مسخره فاصله گرفته و به افق غیر مسخره برسند.

@parrchenan

جهان فاسد مردم را بریز دور و در این دوری به عطر نافه‌ی خود خو کن کمین بگیر جهانت را سپس شکارچیانت را به تیر معجزه آهو کن مفصل‌اند زمستان‌ها و برف،‌ نسخه‌ی خوبی نیست برای سرفه‌ی گلدان‌ها گلی نمانده، خودت گل باش تو را بکار و شکوفا شو تو را بچین و تو را بو کن دلم دف است نیستانا! نگاه صوفی ناخوانا! جهان‌پریشی مولانا! دهان‌پریشی مولانا! تو خانقاه منی، با من بچرخ و یاحق و یاهو کن 


حسین صفا

@parrchena

شب است،‌ یک تنه زیبا شو و چند ماه،‌ شکیبا شو سپس مرا متولد کن بتاب روی شبم دریا! و جوجه‌اردک زشتم را به زیر بال و پرت قو کن کسی نمی‌شنود ما را اگر که روی سخن داری و درد حرف زدن داری اگر دهان خودت هستی اگر زبان خودت هستی به گوش‌های خودت رو کن دوتا بریده‌ی از شانه دوتا خجول، دو دیوانه... منم دو دست، که می‌خواهم بغل بگیرمت ای جنگل! تفقدی نظری چیزی به این دو ساقه‌ی کم‌رو کن مِسَم که پخش و پلا هستم دچار درد و بلا هستم تو عادلی که طلا هستی به کیمیای مساواتت تو را بدل به خودت، اما مرا بدل به ترازو کن تو را ببوس که لب‌هایت هنوز طعم عسل دارد تو را بخواه که آغوشت هنوز میل بغل دارد تو را بکار و شکوفا شو تو را بچین و تو را بو کن
حسین صفا

@parrchenan

عیار زمان

در هوای سرد شب آذر، رکاب بزنی و غمین باشی و باد سرد، اشکت را در آورده باشد و تو تشخیص ندهی این اشک سرماست یا اشک غم، یا اشک موسیقی که گوش میدهی و تو را فرا گرفته است.
برای اولین بار شک میکنی!
این آیا اشک سرما ست یا نه؟


###

رفته ام بعد از سالها ریش تراش مرحوم بابا را تعمیر کنم، به عنوان زاپاس داشته باشم و در سفرها استفاده کنم.
وارد تیمچه حاجب الدوله بازار شدم و از کوچه های تنگ آن عبور کرده و به مغازه تعمیراتی رسیدم.
بغیر از سه چهار دکان، بقیه دکان ها، زنانه فروش شده اند و فروشندگان و مشتریان بیشتر، زنان بودند‌
به تعمیرکار ریش تراش میگم، آقا وسط این همه زنانه فروش، آمده ای ریش تراشی تعمیر می‌کنی؟
با یک خشم می‌گوید تا چند سال پیش همه این راسته، تعمیرات بود و به مرور عوض شده، هر چه هم شاکی میشوی، فایده ندارد.
نفس کشیدن و زنده بودن بازار را از همین تغییرها میشود درک کرد. اینکه تعمیرات کم کم نمیصرفد و خرید مجدد صرفیدنی تر است.
اینکه  سرمایه یا کاپیتال، خرید مجدد را به تعمیر، ترجبح داده است. و این یعنی فروش بیشتر و گرمایش زمین و...
بازار، روح زنانه به خود گرفته است
زنان بازاری هم قسمت ثابت بازار شده اند و...
شب برای مادرم، داستان بازار را تعریف میکنم، یادش  به چیزی دگر میرود تا کجاهای دور، اینکه در مکه، وقتی من دوازده ساله بودم، برای سوغاتی که برای من در نظر داشتند، بابا، ماشین ریش تراشی سوغاتم ، خریده بود. سوغاتی ام را نزدیک به ده سال بعد استفاده کردم، چون خیلی دیر ریش و سبیل درآوردم.
با مادر مشغول دیدن فوتبال برتر هستیم، وسط برنامه ازم پرسید، استقلال چند چند کرد؟ 
نمی‌دانستم.
 مشکلات تیم استقلال را مجری و کارشناس تلویزیون، در حال بررسی هستند.
میگویم، قیافه، این کارشناس خیلی آشنا میزند.
مادر، چیزی می‌گوید که شاخ در می‌آورم،
گُلِر استقلال بود دیگه!!
و چند دقیقه بعد زیر نویس، نام طباطبایی را میزند.
بیست سال پیش دروازه بانی استقلال را می‌کرد. به مادر میگویم شانسی پراندی.
اما واقعا برام عجیب بود مامان گُلِر بیست سال پیش استقلال را بشناسد. مامان فوتبالی نبود. اصلأ.
اما بابا طرفدار تیم استقلال. بازی‌هایش را دنبال میکرد.
به کل این پست که نگاه میکنم از آن یک داستان عاشقانه استخراج میکنم.
عشق از نوع غیر زبانی، غیر ادایی، 
نه از این‌ها که روانشناس ها و کارشناسان علوم عشقی!! بیان میکنند
 نه از جنس عشقی که در فیلمها بیان میشود.
عشق از نوع خاص تاریخی، شرقی اش.
عشق، از جنس زمانی.
وقتی آن را وقتی متوجه می‌شوی که در ترازو بیست ساله  و عیار زمان بسنجی.

@parrchenan

روزگار دیگر

به موضوع این چند روز اخیر از زاویه ای دیگر فکر میکردم.
این که چه شد این جریان بخصوص در فضای مجازی به جنبش گرسنگان، تغییر نام کرد!
چه شد که در صدا و سیما و در گفتار مقامات،  واژه« امنیت» برجسته شد؟
گویا حاکمیت پس از چهل سال، به قسمت دیگر جامعه رجوع کرده است.

در برنامه رکاب زنی به سمت شیراز در روستای چنار ناز بودم که مادری مرا دعوت به خانه اش کرد و بر آن تاکید می‌کرد ( قبلا و در سفر از آن نوشتم)
می‌گفت پسر من که آواره و در به در شهر ها شده، شما همچون پسر من، بیایید و امشب مهمانم باشید.
چند بار این واژه در به در و آواره و بدبخت بودن پسرش را بیان کرد و من تلاش کردم جمله را اصلاح کنم و نشد.
این روزهای شلوغی فکر میکردم آیا آن خانواده و آن مادر آیا امنیت داشتند؟
پاسخم منفی بود
 خانواده متلاشی شده بود و خانواده متلاشی امنیتی ندارد.
آن مادر، چیزی چون مرگان بود در جستجو سلوک( رمانی از محمود دولت آبادی).
 در واقع در دهک های پایین جامعه مدتهاست به واسطه اقتصاد، امنیت مالی، اقتصادی، روانی و... فرو ریخته است.
پس وقتی واژه امنیت در گفتار غلیظ میشود، مخاطبش طبقه متوسط به بالاست.
چهل سال از مهاجرت روستاییان به شهر ها گذشته است و اکنون آنان خود توانسته‌اند طبقه متوسط به بالا شوند.
پس واژه مستضعفین به دهک پایین تغییر نام داد.
و پس از چهار دهه مخاطب حاکمان میشود طبقه متوسط و  بالا. 
پس از پانزده سال از سخن احمدی نژاد که بورس را قمارخانه نام برد، و او نماینده همه قشر مذهبی بود، در سخنرانی اخیر مقام رهبری، این سخن را می‌شنویم که ؟ در بورس سرمایه گذاری کنید. در جمع فعالان اقتصادی که یکی از آنها دها مزرعه پرورش ماهی در دریا داشت و میشود حدس زد، سرمایه هنگفتی نیز هم.
و به بهانه وصل شدن اینترنت گوشی ها، این نیز رویکردی دیگر بود به این که طبقه متوسط به بالا یک هفته زودتر به نت وصل شدند. چرا؟ چون وای‌فای داشتند. و امکان دسترسی به نت برایشان فراهم بود. اما طبقه فرو دست، احتمالاً کمتر به آن دسترسی داشت.
با این گرانی بنزین طبقه متوسط به بالا هنوز میتواند از امکانات سرمایه داری بیشترین استفاده را کند. با اسنپ و تاکسی های اینترنتی رفت و آمد کند ، چگونه؟ در وجود امنیت.
 سه چهار هزار تومان در هزینه اضافه اسنپ، مشکلی برای او ایجاد نخواهد کرد.
آیا میتوان به این فضا خوش بین بود؟
چه استفاده ای طبقه متوسط از این فضا جدید می‌تواند بکند؟
(با توجه به آنکه مخاطب حاکمیت این طبقه شده است)
احتمالا
 فریادهایی چون حضور خانمها در استادیوم بیشتر شنیده خواهد شد.
طبقه متوسط، می‌تواند بر روی موضوعاتی چون دوچرخه‌سواری بانوان که طبق فتوای مراجع دچار اشکال است مانور داده و چنین فتواهایی را همچون تغییر در نگاه به بورس، تغییر دهند.
با توجه به بنزین سه هزار تومانی، موتور های برقی و حق استفاده از آن را برای همه از جمله زنان  در سطح شهر را پیگیری کرد.
و انرژی گران، در تابستان داغ فلات ایران اجازه استفاده بی محبا از بنزین و انرژی را از ایرانیان خواهد گرفت. احتمالأ پوشش، بخصوص پوشش بانوان، با توجه به گرمای تابستان، تغییراتی خواهد کرد و شُل حجابی به سختگیری و نگاه پلیسی سابق نخواهد بود.
حال که حاکمیت به طبقه متوسط رجوع کرده و مخاطبش شده ایم، راحت تر می‌توانیم با او گفتمان کنیم یا در واقع به سختی روزگار پیش از این نخواهد بود.

 

@parrchenan

بعد از واقعه

پس از نزدیک به ده روز، دوباره پرچنان را می‌خواهم آپ کنم.
روزهای سختی را گذرانده و میگذارنیم.
نوشتن سخت شده است.
بارها نوشته و پاک کردم، نمیخواهم مروج این فضای یاس که در همه آنچه من میبینم افتاده است باشم. میخواهم نوشته ام شده در یک فرد، اثر گذار باشد.
 در اوج این اعتراض ها و خشونت های دو طرف من چیزی دیگر دیدم.
 فقدان آموزش و پرورش در معنای آموختن زندگی مدرن.
حاکمان این روزهای کشور، آموزش و پرورش را به سواد و کتاب و درونی کردن ایدولوژی های مد نظر خود تقلیل دادند.
اینکه سواد خواندن داشته باشی و حساب و کتاب بلد باشی.
حال آنکه نهاد آموزش و پرورش کارکردی بسیار فراتر از اینها دارد.
این که فرد پس از پایان تحصیلات متوسطه، مهارت های زندگی، مهارت کنترل خشم، فرا آموختن حقوق خود، چگونگی اعتراض کردن، چگونگی حل مسأله و...را آموخته باشد.
برای همین است که فرانسه پس از هفته ها و ماه ها از گذشتن جلقه زردها، هم اقتصادش میچرخد، هم آمار کشته های سه رقمی و دو رقمی و حتی تک رقمی ندارد و هم... و این نشان از آموختن در دوران محصل بودن معترضان فرانسوی دارد
اما وقتی ما می آییم و قسمت پرورشِ نهاد آموزش و پرورش که به معنای آموختن زندگی مدرن و نه قبیله ای و عشیره ای و مذهبی را حذف میکنیم، در جایی دیگر و سالها بعد خود را نشان میدهد.
کجا؟
این چند روز شاهدش بودیم.
چگونه؟
ما وقتی شهر های خود را ساختیم، مدرن ساختیم. چون مجبور بودیم، برای خانه های خود ، همچون سنت، اندرونی و بیرونی تعبیه نکردیم و مو به مو و واو به واو ساختن شهر را از غربیان زانو زده و آموختیم.
پس ساختمان های ما، اداره های ما همه شکلی غربی پیدا کردند. بانک های ما به تاسی از غربیان شیشه ای شدند. بقالی های ما، مگا مال شدند.
حال اینجا تناقض ایجاد شده است. آنچه آموخته نشده در مواجهه با این معماری قرار می‌گیرد. فردی که کنترل خشم یاد نگرفته، مهارت حل مسأله نمی‌داند چیست و صفر و صد، همه یا هیچ می‌بیند، جان خود را کف دستش گذارده و بانکی را آتش میزند. یک فرد، بی شمار آدمی را ضربه میزند.
بزرگان مذهبی فکر میکردند می‌توانند قسمت های از مدرنیته را بپذیرند و قسمت‌هایی دیگر را نه. مثلاً به مخالفت با سندی که سازمان یونسکو تنظیم کرده بود (۲۰۳۰)برخواستند.
چوب این نیاموخته ها  را سالها بعد با به بار نشستن جوانانی که زندگی مدرن را نیاموخته اند، مثلاً با جرقه افزایش قیمت بنزین خورده و یا خواهند خورد.
زندگی مدرن همچون ماشین است. درست است که همه می‌توانند کلاژ ترمز گاز را فشار دهند و برانند اما معدودی این کار را قانونی میتوانند انجام دهند، آنهایی که قوانین آن را آموخته باشند ‌
زندگی مدرن پذیرفتن تام و تمام آن است. اگر می‌خواهیم مدرن زندگی کنیم. و در واقع امکان دیگری هم وجود ندارد. ما مجبوریم مدرن زندگی کنیم.
 

این چند روز که نت قطع بود، صدا و سیما را نگاه میکردم.
در گزارش ها فیلمی را نشان داد که فردی که همه چهره خود را پوشانده، با یک شیشه مواد مشتعل و آتش و شکستن شیشه بانکی، آنجا را به آتش میکشد. تنها و تنها یک فرد!!!
جای عوامل بالادستی بودم حتما گزارش گر را توبیخ میکردم. چرا که در سطح میلیونی به بسیار آدمی که چیزی برای از دست دادن ندارند، آموزش تخریبی به وسعت بسیار داد. آدم هایی که آموزش زندگی مدرن ندیده اند.
یک مثال و تامام.
تقریباً همه ما بلا استثنا باید با بیمه اجباری و بیمه بازنشستگی و قوانین کار آشنا باشیم.
و تقریباً همه ما با آن بیگانه ایم، چون یک خط بله حتی تنها یک خط پیرامون آن در کتب درسی مان نخوانده ایم.
چون کتابهای تاریخ و ادبیات و اجتماعی و حتی جغرافی ما هم چیزی شبیه کتاب دینی شده اند، اگر عربی و قرآن و  سبک زندگی و دینی را کنار بگذاریم.
چوب این اتفاق ها را هم حاکمان و هم مردم،  به شکلی دهشتناک، همه با هم در کمتر از پنج روز خوردیم. کاری که هیچ اسلحه آمریکای و ناو آمریکایی نتوانست بکند را ما خود کردیم.
آری برادر
از ماست که بر ماست.


@parrchenan

سایه

دکان ما، بر خیابان ولیعصر است و یک خروجی دارد که تقریباً دو روز یکبار در خط ویژه اتوبوس اش تصادف میشود.
چند روز پیش پلیس راهنمایی رانندگی موتور سواری هنگام عبور از خط ویژه، با ماشینی که در حال خروج از خیابان ولیعصر بود تصادف شدیدی کرد و به سمت پیاده رو پرتاب شد. مردم به کمکش آمدند و پیگیر کارش شدند، موتور درب و داغون شده اش را به گوشه امنی بردند، با راننده احمال کار ماشین با تشر حرف زدند و برای مامور راهنمایی رانندگی که تصادف کرده بود همدردی کردند.
راستش انتظار این مقدار همدردی را نداشتم. چرا که بیشتر مردم این منطقه بواسطه خلافها راهنمایی رانندگی که داشته اند، جریمه شده اند.
و این همدردی برایم باشکوه بود.
این را با خبری که چند روز پیش خواندم مقایسه میکنم:
راننده ای که توسط پلیس راهنمایی و رانندگی جریمه شد، شبانه رفته و درخت بلوط چهارصد ساله ای را که ماشین پلیس و مامورین آن، زیر سایه اش می ایستادند را قطع کرد!
خبرش برایم بسیار بسیار تلخ بود.

انگار قسمت‌هایی از مملکت در عصبی ترین حالت انسانی خود قرار دارند و وقتی که همدردی مردم محله ای که دکانمان قرار دارد را دیدم، به این نتیجه رسیدم که این محله  هنوز عصبی  نیست.
باری و اما سایه.
سر و کارت باید با آفتاب باشد تا قدرشناس سایه درختی باشی.
دوچرخه سوار ها قدردان های درختان از برای سایه هایشان هستند.
بالاتر از میدان ونک، بر روی خط بی آرتی تقریباً هیچ سایه ای نیست. من که با دوچرخه میروم، تلاش میکنم، لحظاتی هم که شده در سایه نیمچه سایبان ایستگاه ها رکاب بزنم. اما یک درخت جنب ایستگاه بی آرتی ونک هست که سایه اش به اندازه یک ماشین، بر روی خیابان افتاده است. معمولا ماشین های امدادی و انتظامی برای بودن در زیر سایه اش با هم مسابقه میدهند.

@parrchenan

سیزن سوم سریال ندیمه تمام شد.
تا آمدن سیزن جدید، رمان اش را خواهم خواند. این سریال پر از نماد و داستان است. اوایل فکر میکردم، نگاه این سریال ، از زاویه دید فمینیستی و تا حدودی انقلاب ایران باشد.
اما با دیدن سیزن سوم به دریچه ای جدید رسیده ام. 
این سریال، اصلا دغدغه فمینیستی حتی ندارد!!
به مخاطب غربی اش  میخواهد پیشنهاد فرزندآوری و نگاهی دوباره به لذت فرزند داشتن و مهر به فرزند را ارائه کند.
در واقع همان نگاه نسبتاً جدید بخشی از حاکمیت ایران به تشویق به فرزندآوری بیشتر را این سریال با همه هوشمندی و تاریخ دانی و اسطوره سازی و فلسفه و هنر به مخاطب غربی اش پیشنهاد می‌دهد. 
@parrchenan

ادامه پست قبلی

همچنان از برای این خبر و این اتفاق دردناک ذهنم درگیر است و به آن مشغول.
اینکه خبر به این بزرگی چرا در جامعه و در کشور و حتی در جهان بازتابی نیافت؟ خیل عظیمی  از آدمها آن را نشنید و واکنش نشان ندادند؟
دو روز قبل از این حادثه، ما برق گرفتگی کودکی هشت ساله را داشتیم و یک هفته قبل تر، دختر آبی.
چرا این دو خبر، جامعه را تکانی داد، در ذهن و چشم مردم نشست، اما این خبر اصلا رو نیامد که جایی در اذهان بنشیند؟
چرا حتی موسسات دولتی و غیر دولتی و سمن های مرتبط با این گروه و طبقه، این خبر را ندیده گرفتند؟
چرا تلاشی برای رو آمدن آن در سطح خبرها نکردند و اگر کردند، چرا این چنین نشد؟
این چراها ذهنم را درگیر کرده است.
صبح که خسته از شیفت شب، سربالایی خیابان را رکاب میزدم، به این چراها می اندیشیدم و احتمالاتی که میتوانستم برای آن بیابم.
احتمال اول
بی تفاوتی است. این که مردم و جامعه آنقدر با این موضوع کودک_ مهاجر_ کار، مواجهه شده و جلوی چشمشان آمده  و بدون راه مانده که به بی تفاوتی رسیده اند. این موضوع او را خسته و سپس بی تفاوت کرده است. گویی ارزش جان آدمی با این بی‌تفاوتی، دیگر برابر نیست. ارزش جان دختر آبی و پسرک برق گرفته، بیش از جان یازده کودک افغانی است که قرار است بیایند،  کجا؟سر چهار راه ها فال بفروشند. در سطل های زباله، خم شوند و... و عده ای آه و ناله برای آنان سر دهند و سازمان ها مسیولیت خود را بر گردن هم اندازند.
و این بی تفاوتی خطرناک است. می‌تواند مقدمه های خشونت و خود برتر بینی و فاشیسم باشد. نابود کننده اخلاق عقلانی و نه شرعی جامعه هم، چرا که پایه های ارزش گذاری جان آدمی را تغییر میدهد.
جامعه ای که وجدانش را نسبت به این موضوع از دست بدهد و جان عده ای را کم ارزش بداند خطرناک میشود و فاز سومی را رو می‌کند. قاچاق اعضای بدن.
وقتی وجدانی نماند، بی‌وجدان ترین ها، سراغ همین بچه ها خواهند رفت و در بازار داغ پیوند اعضا، برای خود کسب و کاری راه خواهند انداخت.
اگر از جلو بیمارستانهای پیوندی رد شده باشید. با خیل عظیم آگهی فروش، کبد و کلیه و قرنیه و... روبرو خواهید شد. این بازار داغ و خطرناک است و مستعد رشد بازار سیاه. اولین قربانیان این موضوع همین کودکانی خواهند شد که جامعه به مرحله بی‌تفاوتی به آنها رسیده باشد.
احتمال دومی که دادم این بود که عکس و فیلم حرفه ای شاید از این حادثه نبوده باشد. اما مگر از دختر آبی بود؟

@parrchenan

ساماندهی...

هنگام خواب شبانه ام بود که خبرش را به صورت تیتر وار، اخبار شبکه دو گفت: ماشینی در یزد هنگام قاچاق انسان، چپ کرده و چندین کودک افغان در آن کشته شدند.
خبر کودک هشت ساله برق گرفته شده در استادیوم را ملت دید و شنید، اما این خبر را نشنید...

از صبح یک کودک کار جلو دکان بود و تو آشغالها می‌چرخید.
کیسه سنگینی بر دوشش بود. تا شب سنگین و سنگین تر شد.
برادرم میخواست کارتون های خالی را بهش بدهد،  با تندی مخالفت کردم. چای پیشنهادش کردیم و جواب رد داد.
دارم تلاش میکنم بی‌تفاوت شوم. حالا که کاری از دستمان بر نمی آید.
شب قبلش، شیفت بودم، تلفنی داشتم که بچه دو ساله را گذاشته اند فال بفروشد، متعجبانه پرسیدم دو سااال؟
گفت بخدا هنوز نمی‌تواند حرف بزند. عصر میگذارند کنار پاساژ و شب برش میدارند
کار خاصی نمی‌توانستیم بکنیم.
طرح ساماندهی تمام شده. نهایتاً یک بازدید بی ثمر داشته باشیم.

به  مخالفتی که ان جی او های کودک کار، سر جمع آوری راه انداختند فکر میکنم.
 دنیای فانتزی  ایدولوژی شأن را با دنیای واقعی اشتباه گرفتند و ...
با ژست ما چقدر خوب و مهربونم و فهمیده و آقا هستیم، با طرح مخالفت کردند...
 و به نظرم به جامعه و مردم، همچون بعضی از مسیولین همین مملکت، نیرنگ زدند.


در دلیلم برای موافقت این طرح، یکی اش همین بحث قاچاق انسان و احتمال آسیبی که به کودک است را آورده بودم.
مشکل ان جی او ها این است که همه واقعیت را نمی‌بینند.
افغانی کشی را نمی‌بینند و...
دوباره تلفن هامان نسبت به کودکان کار زیاد شده است...
و همه تلاش ما این است که این طرح دوباره احیا شود.
شاید برای بی‌تفاوت نبودن نیاز به احیا این طرح باشد.

@parrchenan

گریه درخت

در مغازه نشسته بودم که مادری با پسر هشت ساله خود وارد مغازه شد و دنبال بازی بودند.
چشم پسرک را، روپولی( بازی که با پولهای فانتزی، خرید و فروش ملک میکنی) گرفت، اما مادر موافق آن نبود. میگفت با کی میخواهی بازی کنی؟ کودک که دلش با بازی بود و اما استدلال مادر را هم قانع کننده یافته بود، دو به شک بود.
پریدم وسط حرف مادر و کودک و گفتم این بازیِ زمان ما بود، از در و دیوار بچه میریخت بیرون، تا اراده میکردی، چهار پنج نفر جور بود و  تازه چند تا هم اضافه میشدند و حکم تماشاگر را داشتند و بازی را تا ته انجام میدادیم.
مادر بچه گفت: آره بخدا، الان اینها همشون تک و تنها هستند.
پسرک نا امید شده بود و داشت بازی را سر جاش میگذاشت که گفتم اما!
 میتونی، این بازی را با مادر و پدرت انجام بدهی.
 یک طرف لب کودک به نشانه خنده ای ریز  کج شد و خط ریزی در گوشه چشم سمت راستش به نشانه برقی و امیدی در چهره اش نشست و گفت آخ جون، آره فکر خیلی خوبیه که مادر، با حکم وتو وارد بازی شد: «رو من و بابات اصلا حساب نکن. بابات که آخر شبها میاد و خسته است من هم که کلی کار دارم».
 رو کرد به من و گفت: آقا شما هم پای ما رو وسط بازی بچه وسط نکش. بخدا کلی کار داریم.
پسرک را خوب قانع کرده بودم و در استدلالم مو لای درزش نمیرفت.
 گفت خوب جمعه ها که همه خانه هستیم همه با هم این بازی را میکنیم.
دیدم مادر گوشه رینگ گرفتار شده و استدلالی ندارد و چپ چپ مرا نگاه میکند.
خودم را معرفی کردم: من مددکار اجتماعی هم هستم و تلاش ما ایجاد ارتباط بیشتر بین والد و فرزند هست.😋
عصرش کتاب میخواندم که موضوعی نظرم را جلب کرد.
قسمتی از کتاب۲۱ درس برای قرن ۲۱ نوح حراری انسان قرن بیست و یکمی را با انسان شکارچی ده  هزار سال قبل مقایسه میکرد:
« یک شکارچی_ گرد اورنده اولیه،خیلی خوب میدانست ناهارش از کجا آمده ( او خودش آن را پیدا کرده)... صندوق بازنشستگی اش چه می‌کرد ( داشت توی گِل بازی میکرد، آن زمان، مردم فقط یک صندوق بازنشستگی داشتند که آن را « بچه» می‌خواندند)...»


کارکرد بچه در گذشته تا پنجاه سال پیش مشخص و مبرهن بود: 
صندوق بازنشستگی یا در اصطلاح عامیانه: عصای روزگار پیری.

به دیالوگ کودک و مادر فکر میکنم و به دنبال کارکرد کودک در خانواده امروز هستم. 
هر کارکردی داشته باشد دیگر صندوق بازنشستگی نیست.
با نگاه کارکرد گرایی به خانواده و کودک بنگریم، به بن بست میرسیم. کودکی بی همبازی، تنها  و خانواده ای که توان و حوصله هم بازی شدن با کودک خود ندارند.
خانواده امروز برای فرزندآوری، چه کارکردی می‌تواند داشته باشد؟
###
دم دمای غروب است که با دوچرخه به سمت منزل رکابان میشوم. چراغ قرمز میشود و من کنار درخت توت بزرگی متوقف میشوم.  ثانیه های چراغ طولانی است و بر میگردم غروب را تماشا میکنم. باد ملایمی می وزد و با باد توت های رسیده از درخت جدا شده و بر زمین می افتند.
 غروب آفتاب در پس زمینه و افتادن توت ها از درخت و عطر شهد توت‌های افتاده و له شده زیر پای عابران  و رکابیدن با دوچرخه و آدرنالین و سستی روزه داری و موسیقی پخش شده در هندزفری، مست و خیال زده ام میکند:

گویی درخت گریه میکرد.
 توت های در حال سقوط هم اشکهای درشت درخت بودند.
چرا من اینجا در این قسمت شهر این چنین تنهایم؟
و اشک می‌ریخت و هیچ عابری متوجه اشکهای او نمیشد.
 تنها من صدای گریه و نجوای زیر لبی او را شنیدم.
در دلم پاسخش دادم: توت های تو در این گوشه شهر، دیگر، کارکرد ندارنند. دهانی را شیرین نمیکنند که هیچ، تازه زحمت رفتگر را افزون تر.

@parrchenan

خودپرستی

با خودم در این فکر بودم که پیرامون رضایت عمیقی که از خودم در مواجهه با خودکشی بدست آورده بودم بنویسم و نوشته ها را بالا و پایین میکردم و سناریوم را چیدمان میکردم که سوار بی آرتی در اول خط شدم. دماغم کمی سوخت و بعد دود بسیار نازکی را در تشعشع آفتاب دیدم و تا بیاییم بر روی صندلی بنشینم، یک ارزیابی کردم: پنجره اتوبوس باز است و نگاهی به مسافر انداختم و براندازش کردم و احتمال سیگار کشیدن اش را دادم و اما مشام تیزم، چیزی دیگر استنباط کرد. دقیق تر که شدم ، مرد، پایپ پر از دودش را زیر زیرکی در آورد و فندکی زیرش گیراند و دمی دگر زد.
با خودم کلنجار رفتم، بی تفاوت بمانم؟ نگاهم را به سمتی دیگر بچرخانم؟ واکنش نشان دهم؟ چه واکنشی؟ آیا می ارزد واکنش انجام دهم؟

۱. حریم عمومی اتوبوس گرم، در زمستان سرد، جای کشیدن شیشه نیست و او به حریم سلامتی من و دیگر مسافران، تجاوز کرده است.
۲. با بی تفاوتیم شان شهروند بودن خودم را در شهر و کشورم زیر سوال میبرم، بی تفاوتی ام تا کجا مرا خواهد برد؟ جایی که میتوانم بی تفاوت نباشم و تا کجا انسان بودنم را کم رنگ میکند؟ « منتریم» را غلیظ تر و « ماتریم» را کم تر

با این دو
تصمیم گرفتم واکنش نشان دهم.
چَشم در چَشمش شدم و امری گفتم:
نکش
چند ثانیه صبر کرد و دمی دیگر گرفت و گفت :
چی رو؟
اینبار بلندتر ،گونه ای که مسافران قسمت مردانه هم بشوند گفتم:
اون شیشه کوفتی را، یا برو بیرون بکش.
دقیقه ای بعد، چند مسافر دیگر به جمع اتوبوس اضافه شده بودند و دمی دیگر زد.
اینبار از جایم بلند شدم، فریاد کشیدم گونه ای که اینبار کل اتوبوس کنجکاوانه نگاه کردند:
احمق، مگه نگفتم برو بیرون بکش، رفتم نگهبان ایستگاه را صدا زدم که، او هم از جایش بلند شده بود و آمده بود راهرو اتوبوس که مسافری دیگر هلش داد بیرون‌.
در ایستگاه گفت من چیزی ندارم،. مسافری که بیرونش هل داده بود گفت قلیونیش ( پایپ)را گذاشت جیبش.
رویش را برگرداند برود گفت: حرام زاده.
واین عصبی ام کرد.
یک اردنگی زدمش و سوار اتوبوس شدم.
تا چند ایستگاه عصبانی بودم چرا با مشت بر صورتش نخواباندم.
با خودم فکر کردم، چهره اش آشنا می زد.
ایستگاه بعد حافظه ام یاری کرد. شناختمش.
یکی از پرونده هایم بود
خودش و زنش شیشه می‌کشیدند و فرزند دختر و پسر کوچکی داشتند که مدرسه ثبت نام نشده بودند .
به پسرش یک دوچرخه دادم، اما این پدر، نتوانست زندگی را اداره کند. زنش گم و گور شد، بچه هایش را سازمان گرفت و خودش بیجا مکان شد.
یکبار مسیول گشت سیار مرا فرستاد اداره ثبت، تا کار کارت ملی زنش را پیگیر کنم و در نهایت هیچ به هیچ.

من با خودم قرار گذاشته بودم از حریم عمومی و خصوصی ام در اتوبوس دفاع کنم، نه اینکه وارد جدل شخصی با او شوم و همین که عصبانیتم فروکش کرد. از خودم شرمگین شدم. چرا نتوانستم خودم را کنترل کنم و وارد خشونت فیزیکی شدم و اُردنگی زدم. تا چه مقدار باید تجربه زیستی کنم تا راه و رسم زندگی بی آموزم؟ به افکار خودپرستانه ام قبل از سوار شدن به بی آرتی فکر میکنم و پوزخندی میزنم.

تا کی از پندار باشم خودپرست؟

@parrchenan

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید
توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست


عطار

@parrchenan

بخاطر سرزمین

معمولاً بازی تیم ملی باشد، تلاش میکنم دقایقی از آن را دنبال کنم. بازی ایران بود و سانسورچی برای برش تماشاگران ایرانی صحنه ای کم رنگ از حضور چند مرد ایرانی را دائم نشان و تکرار میکند. اما حضور پر قدرت تماشاگران ایرانی را میشد از صدای پر قدرتی که در استادیوم می پیچید، تشخیص داد. بعد از مسابقه، مجری رفت با تماشاگران مصاحبه کند. به مادرم گفتم، ببین آیا با حتی یک زن ایرانی مصاحبه خواهد کرد یا نه؟ پیش‌بینی ام درست بود. گویی بازی تماشاگر زن نداشت، اما ان صدای تشویقی که در طول مسابقه شنیده میشد، چیزی دگر می‌گفت!!
حرف شیخ یزدی که چهل سال بعد از انقلاب را به اندازه چهارصد سال پیشرفت لحاظ کرده بود را اگر با مقدمه اولی که بیان کردم،میکس کنم، میتوان نتیجه گرفت، که سانسور اتفاقا بیشترین ضربه را به درک حاکمان از فضای کشور زده است. اینکه حاکمان در فضای ایزوله ای قرار بگیرند و سانسورچی ها هم، همان فضایی که آنها فکر میکنند هست را نشان میدهند، در طول چهل سال باعث جدایی قسمت مهمی از حاکمیت با قسمتی فربه، از مردم سرزمین، شده است.
در نتیجه در دراز مدت، این سرزمین است که آسیب خود را از این شکاف خواهد خورد.
ای کاش شیخ یزدی هم همچون بسیاری از مردم گاهی و نه همیشه، از تهران که به قم میخواست برود، با مترو به ترمینال جنوب می‌رفت، بلیط اتوبوس می‌گرفت و در میدان هفتاد و دو تن پیاده میشد و با تاکسی به منزل خود میرفت. آن وقت بود که درک واقعی از کالبد و فضا و پیشرفت جامعه می داشت.
این که چند نفر آدم حاضر می‌شدند جایشان را در مترو به شیخ کهنسال دهند؟ چند نفر شیخ کهنسال را کمک میکردند بار و بنه اش را جابجا کند؟
ای کاش ای کاش
سانسور و این ایزوله کردن خود از متن جامعه که سبک جدید حاکمان است، بر نگرش و اندیشه آنها تاثیر عمیقی می‌گذارد.
پس می ارزد که پیاده آمدن امام جمعه جدید تهران را مغتنم بدانیم و از او بخواهیم تا نماز جمعه هم با مترو و اتوبوس عمومی بیایید و کم کم به همه ایام هفته این حرکت را تسری بخشد.
می ارزد رکابان شدن شهردار تهران و حضور بی واسطه در شهرش را گرامی بداریم .
می ارزد حرکت امام جمعه تبریز در سبک زندگی همچون بقیه مردم، منتظر شدن ، سوار اتوبوس شدن، خرید کردن
را تقویت کنیم و این حرکت ها را حتی اگر شوآف هم باشد، ویترین کنیم. می ارزد. و از دیگر حاکمان هم چنین رویکردی را خواهان شویم و مطالبه کنیم.
مهمترین تاثیر آن ،این خواهد بود که حاکمیت درک حقیقی تری از مردم سرزمین خواهند داشت و در دستان کور سانسورچی ها و بادیگارد ها و محافظان و بادمجان دورقابچین ها، اندیشه هایشان شکل نخواهد گرفت‌. اینگونه سرزمین راه بهتری را خواهد ساخت.

@parrchenan

برنامه دو روزه صعود به قله شانه شرقی۴۰۵۰ متر از نگاه دوست و همنورد و سرپرست برنامه: مهندس امیر شجاعی
👇👇👇

نیتهای خوب به جهنم( وام کرفته از ایوان ایلیچ)

نگاهی به فلسفه معنایی رفتارها و عملکردهایی چون، مددکاری، خیریه ها، بهزیستی ها، ان جی او ها، کارهای داوطلبی بی اندازیم.
بگذارید قسمت اول یک دیالوگ فرضی را مثال بیاورم:
فلانی چه میکنی؟
با بچه یتیم ها کار میکنم، یا، در خیریه فعالم، یا، با کودکان کار، مشغولم، یا مددکار فلان سازمان عام المنفعه هستم و...

و تو در دیالوگ این جملات چه میگویی؟
احتمال بسیار بالا چنین جمله ای خواهی گفت:
خدا خیرت دهاد، خدا عوضت بدهد. کارت چقدر ثواب داره و...
و پاشنه آشیل و بسیار خطرناک ماجرا همین جاست.
ما کمتر پیش می آید برای مشاغل دیگر، چنین دیالوگی برقرار کنیم اما برای این مشاغل و این رفتارها و کارکرد ها، آری.
امیدوارم تا اکنون که به اینجای متن رسیده باشید، تا حدودی پیشانی تان خط افتاده باشد، ابروهایتان بهم نزدیک شده و از من نویسنده این متن بپرسید: چرا؟
چه چیز بسیار خطرناکی در این دیالوگ وجود دارد؟

وقتی ما در دیالوگی، به خدا خیرت دهاد برسیم، یعنی از ساز و کار این دنیایی به آن دنیایی پرتاب شده و موکول به آینده ای غیر از این فضا و گم، شده ایم. دیگر دلیلی و چگونگی و چرایی کارها و رفتارهای فرد مورد نظر که این دنیایی هستند به چشم نمی آید، و از همه مهمتر، درست یا غلط بودن راهکار و فرایند و رفتارش.
اینکه اصلا این کاری که انجام داد، به حال فرد و جامعه و انسان، مفید بود؟ قدم مثبتی بود؟ یا منفی شد؟ متاسفانه تا چنین دیالوگی برقرار باشد، امکان استاندار سازی، عیار یابی، وزن کردن چنین کارهایی وجود نخواهد داشت.
و چون عیار و معیار و استانداردی برای آن وجود ندارد، نمی‌توانیم به چند نکته برسیم:
۱. آیا مددکاریَم، سازمان خیریه ام، کار داوطلبی ام، درست بود یا نادرست؟ مرز درست یا نادرست، چیست؟
۲. آیا طرح و راهکاری که داده ام بهترین بوده است؟ یا ابلهانه ترین؟ مرز آن کجاست؟

این چرا وقتی یکماه پیش در ذهنم نطفه بست، که ریس بخشی از سازمان، آمد و گفت ما ( ماها که در سازمان بهزیستی کار میکنیم) خوبیم چون کارهای خیر میکنیم و ...
ترسیدم، اول از خودم، اینکه گول این حرف قشنگها را بخورم و حتی گندهای خودم را زیبا ببینم.
۳. سومین نکته: این نوع نگاه، گندها را هم زیبا میبیند.
و گند کاری من با اون کارمند یا کاسب یا متخصص دیگر فرقش چیست؟ یک حسابدار وقتی اشتباه حساب میکند و مثلا باقی پول کمتری به مشتری میدهد، میگوید ببخشید، دوباره حساب میکند و باقی پول را میدهد وتمام. به ستون صفر صفر ( اصطلاح حسابداری) میرسد. اما اشتباه من، آدمی، یا خانواده ای را ویران می‌کند و احتمالا تا هزاران سال که نسل‌ها ادامه پیدا میکند اثر خود را خواهد گذاشت.
۴. و چهارمین نکته آنکه، حتی اگر با همه بی عیاری ، فکر کنی خوب عمل کرده ای و این حرفها، حس خوبی به تو بدهد، تو وارد فاز جدیدی از نگاه به من شده ای، منت، عزیزتر، پر بها تر و من تر می‌شود، چرا؟ چون ما خوبیم. خودت، خودت را گول میزند، درسته حقوق خوبی نمی‌گیریم، درست سختی کار زیادی داریم، درسته... اما ما خوبیم، و آخرین تیر بدی به تو زده میشود و با پر از هیچ، منت فربه می‌شود و چون همه خودت شدی، چیز دیگری نخواهی دید، آن تیر آخر تو را کور کرد و با توهمی از اینکه ما خوبیم، به گندت یا کارت که استانداری برای درست و نادرست بودن آن وجود ندارد ادامه خواهی داد و یک خوشبختی توهمی نصیبت میشود که احتمالا در دهه آخر عمر پوشالی بودن آن، بر تو هویدا خواهد شد.
بسیاری از راهکارهای مددکاری ما بدون پشتوانه نظری و علمی هستند و با نهایت سه تا چرا، به تِتپته خواهیم افتاد.

راه برون رفت از این خطای استراتژیک، آن است که نگاهمان را فقط به جهان حاضر کرده و همچون دیگر حرفه ها و مشاغل مطالبه گر باشیم. آن وقت است که معیار و عیار و استاندارد درست خواهد شد. وجدان آسوده ما خوبیم را با عیار این جهانی دل نگرانش کنیم، حتی خشمگین از این که: گند زدی.
نگاه گند زدی را وارد داستان کنیم و این یادمان باشد، تجربه نشان داده چه بسا:
نیتهای خوب به جهنم( این دنیایی) ختم میشود.

@parrchenan

یلدا

آیا حاکمیت به شب چله یا همان شب یلدا علاقمند است و آن را پیشنهاد میکند؟

مراسم شب یلدا اتفاقا از آن مراسم هایی است که خانواده های در حال جدا شدن و یا جدا شده از هم ایرانی را دور هم جمع میکند. و در واقع یکی از مهمترین جشن ها و یا شاید تنها جشنی باشد که نیازمند جمع شدن خانواده ها دور هم است. و تنها جشنی است که در شب اتفاق می افتد. و باز تنها جشنی است که حول و حوش خاطره گویی و تجربه زیستی بیشتر افراد شرکت کننده شکل می‌گیرد و در واقع جشنی ایست که در آن گفتگوی فرد با جمع و به نوعی قصه گویی جریان دارد. با توجه به جمعیت سالمند کشور، فرصت مغتنمی است برای ابراز وجود سالمندی. و در عین حال یک سنت «هزاران» ساله این جشن را ضمانت میکند.
در شب چله امسال، مادربزرگم را پس از مدتها، خندان و سرحال پیدا کردم و به تاسی از او مادرم و خاله هایم از ته دل بسیار خندیدند. خنده هایی سبک و رها چون مستان. مست با هم بودن.

و دوباره بر سوال تاکید میکنم، آیا حاکمیت با این جشن هم دل است؟

پاسخ ای که می یابم منفی است. یعنی تبلیغات ظاهری برای این جشن میکند اما در کنه آن ابزار لازم برای این جشن را فراهم نمیکند.
شما اگر به تقویم سرکی کشید، در خواهید یافت بسیاری از تعطیلات را بسیاری از مردم این سرزمین برایش مراسم و سرمونی ندارند و بعضی از آنها سنت و مراسم چند ده ساله دارد که اقلیتی آن را دنبال کننده هستند، و آن را تغذیه میکند.
آیا حاکمیت به شب زنده داری مردمش اهمیت میدهد؟ آیا این اجازه را به مردمش میدهد که تا برآمدن آفتاب، شب زنده داری کنند؟
با توجه به آنکه مردم صبح باید سر کار بروند و دانش آموزان به مدرسه، قطعا پاسخ منفی است.
حتی راهکاری که برای شب‌ها قدر حاکمیت لحاظ کرده است را هم برای چنین شبی پیشنهاد نمیدهد.

و یادمان باشد شبهای قدر محفل جمع شدن خانوادگی نیست و چسب جمع های خانواده ای و دوستانه ای که تَرَک خورده به واسطه سبک زندگی جدید و مدرنیته و مشکلات اقتصادی که حاکمیت برای آنها ایجاد کرده است را تقویت نمیکند.
و دوم کاری که حاکمیت میکند، سنگین کردن این جشن است. با توجه به آنکه این جشن در شب برگزار می‌شود و از ناهار و شام خبری نیست، میتواند جشنی با هزینه کمتر باشد. میوه ای و نهایتاً تخمه ای کفایت میکند، اما حاکمیت با ترویج آجیل های آنچنانی و گران، از برپا کردن این جشن عملاً خانواده ها را میترساند، چرا که برای مردم انتظار ایجاد می‌کند و بذر این اندیشه را می اندازد که چون این جشن هزینه بالایی دارد از برپایی آن صرف نظر کند.
و در پاسخ این سئوال در مانده ام که چرا حاکمیت اینگونه رفتار میکند؟ واقعا چرا؟


پی نوشت:
از آخرین تعطیلاتی که به تقویم کشور اضافه شده است، وفات امام حسن عسگری است که هیچ سنتی تا به امسال برای آن وجود نداشته است و چون سنتی ندارد احتمالأ چسب جمع های خانوادگی نخواهد شد. و همچنان نگاه ایدولوژیک _ مذهبی حاکمیت را احتمالأ!! تقویت خواهد کرد( اگر بکند).

@parrchenan

رفتار درست کدام است؟

منزل ما بیخ کوهستان است و کوهستان، این روزها پر از سگ شده است. اصولاً ترسی از حیوانات ندارم و خاطره های جالبی از مواجه شدن با گله های چند تایی سگها دارم. زمستان که می‌شود سگها به پایین دست کوهستان می آیند و بصورت گله ای حرکت میکنند. حساب کنید در انتهای شب، در محله تان از تاکسی پیاده شده اید و در حال حرکت هستید و به ناگاه با گله ای از سگ روبرو میشوید. چه حالی بدست میاورید؟حالا اگر قانون مند باشید چه میکنید؟ به شهرداری برای جمع آوری سگها پیام میدهید.
آن سگها به واسطه طبیعتشان، مجبور به حرکت در گله شده اند و همین ترس آدم های محله را زیادتر میکند.
شهرداری با این سگها چه باید بکند؟

صبح های جمعه حجم زیادی آشغال مرغ توسط کوه‌نوردان ، حیوان دوستان، علاقمندان ایسنتا به کوهستان آورده میشود و سگها از آن تغذیه میکنند. من معمولا از مسیرهای فرعی و نه چندان کوهنورد رو کوهستان بالای منزل را صعود میکنم، و در این مسیرهای فرعی با گله های بیست تا سی تایی از سگ‌ها روبرو شده ام. واقعا آیا سگها را تغذیه کردن کار عاقلانه ایست؟ یا این موج اینستا و این حرفهاست که مردم را به این موضوع علاقمند کرده است؟
با تغذیه این سگها، اجازه انتخاب طبیعی را از آنها سلب کرده و موجب بوجود آمدن رفتارهای غیر اخلاقی میشویم. افراد ساکن در کوچه های دارای سگ،دچار ترس شده و به شهرداری شکایت می‌برند. شهرداری مجبور به معدوم کردن آنها می‌شود و افرادی را به واسطه سگ کشی، هزینه می دهد. در واقع باعث و بانی فرهنگ سگ کشی و کسی که از این راه پول در میآورد همان هایی هستند که با غذا دادن بیجا، اجازه انتخاب طبیعی را ندادند.
راه حل منطقی، علمی، کم هزینه و مدرن این موضوع چیست؟

شاید پاسخ را در کانال حیاتِ وحش لوژی بیابیم. سیاوش دانشجو دکتری تنوع زیستی است

@parrchenan

خانه کوچک

به همراه مادرم در حال دیدن سریال امریکایی خانه کوچک از شبکه تماشا هستیم. این سریال در سالهای 1374تا 1384 در آمریکا و در سالهای 1354تا 1357نیز در ایران پخش شده است.
مادرم تعریف می‌کند، آن زمانها تلویزیون نداشتند و پدر بزرگ مذهبی من، آوردن تلویزیون به خانه را جایز نمی‌دانسته است. هر سال که به تبریز میرفتند و چند روزی مهمان اقوام آنجا می‌شدند، دختر خاله هایش شروع به تعریف داستان سریال می کردند و در نهایت یکی دو قسمت را هم میدیدند و دوباره به تهران باز می‌گشتند و دیدن بقیه سریال تا سال بعد. شوهر خاله قصاب مادرم، این جسارت را کرده و تلویزیون خریده بود

قسمتی که در حال دیدن سریال هستیم، دخترک دوم خانواده که از منزل فرار کرده، پس از مشاهده پدر، خود را در آغوشش می افکند و هر دو باهم تبادل احساسات میکنند. این صحنه مرا یاد هفته پیش انداخت. پسرک افغان چهار روز از خانه فرار کرده بود. بعد از یافتن پدر و مادرش و آمدن آنها به اداره، مادر شیون گون و با لهجه محلی گریه میکرد و پسر نیز، بی صدا قروپ قروپ اشک می‌ریخت. همیشه جای خودم را به گونه ای تنظیم میکنم که صحنه‌ها این چنین را از روبرو ببینم و کامل در کادر چشمم قرار گیرد. بعد پدر آمد و با همان غرور پدرانه پسر را در آغوش گرفت و غرورش مدت زیادی امتداد نیافت و او هم ریز اشکان شد.
از پدر میپرسم موضوع چه بود؟
: «تک پسرم» است. در حال استشمام بنزین دیدمش و چکیش کردم. از خانه ترسید و فرار کرد.
خود پسر نیز اعتراف کرد که چند ماه است از دوستانش این حرکت را یاد گرفته و انجام می دهد و از تنبیه پدر می ترسد. اول بار در شبانه روزی با این نوع از اعتیاد آشنا شدم، پسری داشتم که اینگونه معتاد شده بود.
به پدر حق میدادم با توجه به نوع بافت فرهنگی شان و خطری که فرزندشان را تهدید می‌کرد، خشونت بورزد. اما همکارانم « نه» حق نمیدادند. من از دید یک مرد در بستر فرهنگی آن خانواده می نگریستم و فکر کنم آنها از نگاه « مادرانه». قرار شد اول بازدید از منزل انجام گیرد و پس از خوانش گزارش، آن کودک تحویل خانواده شود.

موضوع آن قسمت سریال که در حال دیدن اش با مادرم بودیم، این بود که در خانواده کشاورز که سه دختر داشت، فرزند « پسر »چهارمی بدنیا می آید و پدر بسیار خوشحال میشود از « پسردار شدنش» و دخترک حساس خانواده، اتفاقات بعدی را رقم میزند.
کمی درنگ و اندیشه کنیم که سریال، چگونه در حال اموزش جنبه‌های مختلف فرزند پروری است؟ چگونه در حال شکستن نگاه مردسالارنه است؟
و دقیقا چنین فضایی در خانواده پدربزرگم حاکم بود. پنج دختر و دو فرزند پسر که یکیشان در کودکی از دست رفت.
اما
اما اصلی داستان آن است که تلویزیون در آن زمان دیدنش در خانواده های مذهبی، حرام بود و نیاز به جسارت و شکستن منع های مذهبی داشت و در نتیجه تا چهل سال بعد فرهنگی که می توانست از طریق آموزش و مشاهده اتفاق افتد به تاخیر افتاد. نکات سیاستی، آموزشی جامعه شناسی تاریخی مثبت و منفی بسیار، اکنون به ذهنم هجوم آورده است که بعید میدانم در حوصله خواننده و این مقال باشد و بگنجد. اگر قوانین ما همچنان مرد سالارنه است و نگاه های مان، شاید از برای تاخیر چهل ساله در دیدن چنین داستانها و سریالهایی است.
این سریال هر شب در ساعت۲۲:۲۰ دقیقه از شبکه تماشا پخش میشود.

@parrchenan

بد شانسی یا انتخاب آدمی؟

بد شانسی یا انتخاب آدمی؟
یکی از بچه هام که خیلی دوستش دارم را هشت ماه پیش به برادرم معرفی کردم که در مغازه مشغول به کار شود. نظر برادرم را جلب کرد، و گفت که میخواهد ماندگار شود. این پسر از جهت همنشینی با گروه همسالان، موتور خرید. گفتم این راه اشتباه است، پیامد بدی دارد، دوچرخه مرحوم پدرم را رفتم از اقوامم که امانت بود گرفتم، تعمیرش کردم و دادم دستش و گفتم به جای موتور با این برو. اما سمبه حرف همسالان قوی تر بود. مغازه را توسعه دادیم و کار سنگین تر شد ولی همان شبش، بهم پیام داد که با موتور تصادف کردم، در سخت ترین روزهای کار نبود، ولی همچنان جایش محفوظ. چند روز پیش آمد که دکتر گفته تا چندین ماه دیگر پایش باید پین باشد و در گچ و گفت دیگر نمیتواند سر کار بیایید. در این بازار بیکاری، موقعیتی که می‌توانست سکوی اوج گرفتنش باشد، با این تصادف، نقطه سقوط شد. تقریباً هر روز فکر میکنم، این تصادف و این موقعیتی که اکنون دچارش شده، نتیجه بدشانسی اش بوده یا نتیجه انتخاب هایش؟
اگر دورهای مجازی کسب و کار سراغ داشتید که مفید است لطفاً معرفی کنید تا این پسر در این زمان که در خانه است، حداقل مهارتی بی آموزد.

پسری دیگر از انبوه فرزندانم، هفته پیش زنگ زد که در اتوبوسم و در راه ترکیه. گفتم همین الان برگرد،( معمولا اینگونه قاطع حرف نمیزنم و در گفتارم نوعی انتخاب بین این یا آن را لحاظ میکنم). گفت دوچرخه نو ای که خریده بود و به لطف مساعدت همکارم، لوازم ایمنی اش را هم فراهم کرده بودم، توسط یکی از بچه های خودمان دزدیده شده و اکنون می رود استانبول، تا به گفته یکی دیگر از بچه ها در رستوران های آن‌جا مشغول شود. باز قاطعانه گفتم برگرد برات دوچرخه دیگر جور میکنم. نیشخندی زد. کله ام داغ کرده بود. گوشی را به همکار دیگرمان که او هم زمانی مربی بچه ها بوده و میشناختش دادم تا شاید با توجه به سن و سال بیشترش حرف او را گوش دهد.
رفت
شب شنبه از کوه برگشته بودم و تا نت را روشن کردم، پیامهای او را دیدم که در موقعیت هیچ قرار گرفته و میخواهد بازگردد اما پولی ندارد. از شنبه تا به اکنون هر ایرانی که میبیند با تلفن آنها پیام میدهد و کل دیروزم تحت فشار که بتوانم بلیط اتوبوس بگیرم. اما دریغ از اینکه بتوانم به فردی در استانبول اعتماد کنم. اگر فرد مورد اعتمادی در استانبول سراغ دارید لطفاً معرفی کنید تا اگر دوباره زنگ زد به این پسر آدرس او را دهم و هزینه بلیط را به حساب ایشان واریز کنم.
همچنان به این می اندیشم ادبار و بدبختی، آیا شانس است یا نتیجه انتخاب های ما؟
برای این پسر وقتی دوچرخه نویش را دیدم، گفتم هزینه اولیه با من، مشتری برای بار مانده ات هم با من، بیا با این دوچرخه گل فروشی کن. اما...
parrchenan@

گفتگو

از بازدید تمام شده بودیم و سوار ماشین شده تا به اداره بازگردیم. معمولا اگر حالی مانده باشد و گرما همه توانمان را نگرفته باشد ترافیک را با « گفت و گو»،مختصر میکنیم. در داخل ماشین « گفتگو » میکنیم. یا درباره پرونده، یا در نگاه کلانتر و جامعه محور. همکارم دخترکی دارد و ایام روز دختر بود و ذهنش درگیر این روز و « گفتگو» ما به این سمت کشیده شده بود. « گفتگو» جامعه محورمان در تم پایانی خودش بود که همکار راننده مان نیز ابراز علاقه کرد در « گفتگو» مشارکت کند. « گفتگو» سمت او و نحو تامل اش با دخترکش کشیده شد و در نهایت چند پرسش و به فکر فرو رفتن عمیش
«... چه خواهی کرد آقا؟ این پاسخ اش را فقط تو خواهی یافت».
پس از یک به فکر فرو رفتن جدی و چندین دقیقه ای پاسخی عالی یافت. به کشف و شهودی رسید و پاسخی از جنس تحول. از جنس آگاهی یافت.
***
در کافه جمعیت ده _ پانزده نفره ما نشسته بودیم و پیرامون ادامه کار و فعالیت کتابخانه مهرستان، « گفتگو» میکردیم. در گرم مباحث دختر خانمی از میز همجوار آمد و در خواست حضور در فرایند« گفتگویی» ما کرد و در نهایت در دل گفتگو ها، مشارکت ها، عناصری از نقاط مشترک یافت و خواست در ادامه با گروه کتابخانه همراه باشد.


حال هدفم ار بیان این دو روایت چه بود؟
اینکه من ایرانی، این مای ایرانی، هیچ چاره ای نداریم، جز آنکه به فرایند « گفتگو» ،«« دچار»»، شویم. مهارت « گفتگو» بیاموزیم تا به جدل و بحث نرسیم تا ملول نشویم. تا در خود و دیگری نیاز به آگاهی را حس کنیم. آن وقت است که کتاب ها، کلاس ها، برنامه های بیشتری در جهت آگاهی بخشی خود خواهیم یافت .
در «فرآیند گفتگو» خود و دیگری را دچار تفکر خواهیم کرد و اگر همه میلیون میلیون ایرانی، این اتفاق را درون خود زنده کنیم، تغییر را به وسعت ایران، درک خواهیم کرد. تغییر رو به مثبت شدن، رو به آگاهی. رو به آشنا شدن با جهل خود.
از آیین درویشی فاصله گرفته و به آیین شهروندی و « گفتگو» از چگونگی زیست در سرزمین برسیم.
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم


parrchenan@

نخواه زود برو

نگاهی دیگر به « دیر آمدی نخواه، زود برو»
بیایید بر روی این ویدئو ۵۹ ثانیه ای بیشتر فوکوس کنیم.
هنرمند، سعی در ایجاد شک و تردید دارد. این که از قاطعیت امر قضاوتی که عهده دار شده ایم، بکاهیم. اینکه درصد بندی کنیم، با تکرار کلمه« شاید» از مخاطبش میخواهد جای خود را تغییر داده تا بتواند از زاویه دیدی دیگر به موضوع نگاه کند. تا بتواند در این زاویه دید جدید، خود و نقش خود در « فرایند» ماجرا را هم ببیند.
دوم، شاعر از مخاطبش دو نکته را میخواهد. اول مشورت با الگوهای فکری خودش است. در فرآیند «گفتگو »هیچ اتفاقی نیفتد، یک سبُکی جان اتفاق خواهد افتاد. اول شرطی که هنرمند برای مخاطبش میخواهد، ایجاد «گفتگو» پیرامون آن امر قضاوت شده است. هنرمند میخواهد « شاید» ابتدایی اش را با دعوت تو به «گفتگو با الکوهای فکریت» دقیقا بر تو فهم شود و از قاطعیت مطلق خارج شوی. وقتی تو را به الگوهای مرجعی خود فرا میخواند تو را از امر قاضی مطلق شدن به سمت یک هیئت منصفه شورایی رهنمون خواهد کرد. به تو داوری دیگر از دل همه آنچه الگو و مرجع فکریت در طول زندگی بوده پیشنهاد میدهد. و در نهایت از تو می‌خواهد« دیر آمدی نخواه زود بری»
اینجا زبان هنرمند شاعرانه ترین می‌شود.
یاد اشعاری چون شاملو می افتی:
ای «دیر» یافته با تو سخن میگویم.
«دیر »آمدن، «دیر» دیدن، «دیر» شدن، مهمترین خصلت آدمی است. اصلا انسان در نگاه انسان حافظ وار گویی به همین خصلت « دیر» انسان است. این که انسان متوجه « دیر بودگی آدمیت » باشد، او را از قضاوت، قاطعیت، خشم و... جدا کرده چرا که با خود این اندیشه میکند که اول داستان ندیده ام یا نتوانسته ام که ببینم پس چرا مطلق بودن؟ و دوم آنکه به تجربه زیستی هر فرد رجوع میکند.
هر کدام ما اگر به تجربه زیستی خود نگاه کنیم این « دیر» را خواهیم یافت، ده سال پیش باور و سبک زندگی چگونه بوده و اکنون چگونه؟
گویی این زود و « دیر» را همه ما به عنوان انسان در زندگی خود داشته ایم و اصلا به همین خاطر انسان نامیده شده ایم.
و نخواه زود برو
چیزی چون صبر است. اصلا چه تعریفی از این بهتر میتواند صبر، در فرهنگ لغت پیدا کند:
صبر: نخواه زود برو.
صفتی که در انسان امروز با توجه به سبک زندگی فستر و سریع و فستر تر شدنش از آن فاصله معناداری گرفته است. در حالیکه در سبک زندگی هزاران ساله انسان، در شیوه تکامل تمدن بشری و اصلا در ریشه تکامل به معنای داروینی، صبر مهمترین عامل تغییر بوده است. هزاران سال طول کشیده آتش و چرخ و سوزن اختراع یا کشف شود، چگونگی مهار و مهارت ورزی آن ایجاد شود. یا میلیون ها سال تکامل طبیعی که آن را هم میتوان چیزی در معنای صبر در بافت طبیعت میلیارد ساله زمین در نظر گرفت، را در نظر آورید.
در پایان به کلید واژه های شاعر نگاهی دوباره بی اندازیم:
« شاید» و ایجاد تردید تا رسیدن به « گفتگو با دیگری» و مشورت با مرجعیت فکری فرد و « صبر» به معنای نمک و فرایند اجازه این «شاید» ابتدایی به تصمیم و نگرشی جدید و نو.

این ویدیو، هنرمندانه شده ی
یک سخنرانی غضب آلوده و تندی است که من هرگاه گوش دادم، حسی از خشونت و فشار و بی عقلی و عدم آزادی و نگاه فرو مایه به زن و... یافتم
ولی با جابجایی چند عبارت و نگاه هنرمندانه، همین سخنرانی به یک پیام شاعرانه برای زندگی زیستی بهتر تبدیل شده است.
حال چگونه یک سخنرانی تفدیده و لخت و لحم به یک سبک شاعرانه دل کش و لبخند آور و اندیشه مند تبدیل شده؟
به نظرم این جمله بندی بی نظیر و فعلی گنگ و مبهم و بسیار زیبا در تبدیل این به آن نقش اساسب داشته است:
«دیر آمدی، نخواه زود بری».
در پایان شما را به یک قضاوت دعوت میکنم. آیا آن سخنرانی خشم آلود اثر گذار بوده یا این ویدئو هنرمندانه؟

نقش هنر و هنرمند را در زیست انسانی جدی تر بگیریم.
parrchenan@

درسی که میشود از حام جهانی گرفت

جام جهانی به روزهای پایانی خود نزدیک میشود.
به اسامی بازیکنان چهار تیم آخر دقیق شدید!
رحیم استرلینگ، مروان و... تقریباً یک سوم تیم های بلژیک، فرانسه، انگلستان، اصالتی از همان کشور نداشتند. شاید رمز پیشرفته ماندن این کشورها که خود مبدع ملی گرای امروزی بوده اند و اینک آن را کمرنگ کرده اند در همین نکته باشد. به مهاجر به غیر، به دو تابعیتی، به غیر خودی نه نگفته اند و با او کشورشان را در قله پیشرفت نگاه داشته اند.
زمانی در تیم ملی، نام های نا آشنا، مثل ادموند اختر، آندرانیک و...شنیده میشد اما دیگر نه.
شاید رمز پسرفت اقتصادی، فرهنگی ، قانون گرایی، قانون گذاری، هویتی ما در همین بودن یا نبودن این نامها نهفته باشد.
بازیکن اول مملکت نامش بشود رحیم استرلینگ، بشود صادق خان( شهردار لندن) و در این ور دنیا، کشوری، ساکنان هزارساله اش را خودی نداند و زرتشتی اش را از ورود به شورای شهر منع کند.
مشکل این کشور دقیقا همین است. چرا که در سطوح پایین تر و تصمیم گیری نیز، باور و ایدولوژی و قوم و قبیله گرایی، جای متخصص را می‌گیرد.
برای همین مشکلات حاد تر میشود.
رمز عبور از این مشکل که معتقدم ساختار و کیان هزارساله سرزمین را تهدید میکند، رسیدن به رحیم استرلینگ هاست، رسیدن به کاوه مدنی هاست. رسیدن به خود دیدن زنان است. دیدنشان در رئوس تصمیم گیری، در استادیوم، در شناسنامه در ازدواج...( اکنون یکی از غیر خودی ها زنان این سرزمین هستند، نشان به آن نشان که فرزند این زن اگر شوهرش غیر باشد، نه از آن اوست و نه از آن این سرزمین‌). رسیدن به معنای جدیدی از خودی. و محو کردن غیر خودی.
خودی یعنی متخصص.

parrchenan@

کتابخانه بلوچستان

همین که میخواهی گزارش پرونده ای را بنویسی، میبینی چند گل خندان، چند گل سرشار از خنده، نَظاره گر تو هستند، وجودت سبک میشود، از حجم دردی که دیده ای گویی کاسته میشود. بعضی از گلها سر خم کرده اند و در حال خوانش گزارش تو هستند.
گزارش فرزندی از فرزندانم که چند سال از عمرم را با او، هم مسیر زندگی شده بودم را بنویسم. این که بعد از خصوصی سازی، دنیایش عوض شد، مصادیق بارز کودک آزاری بر او اتفاق افتاد و مسئولین امر چشمانشان را به موضوع بستند. این که تو باید بهتر عمل میکردی. عملگرا تر میبودی. و اینکه اگر« دوستان جوان دانشجویی »که دارم، نبودند، مرزهای وجدانم تا کجای عمق وجودم لهم میکرد. به کمک آنها، موضوع علی ام، فعلا حل شد.

خنده گل اما آرامم میکند.
یکی از بزرگترین منابع نوازشی برای من گلها هستند. که عزیزی از همکارانم بی دریغ، بر ما، می بخشاید.

هنگامی که دردمند از دیدن درد های آسیب به اداره باز میگردیم، گلها خنده کنان، دستانشان را بر لبانم میگذارند و همی گویند:
فقط،
درنگی،
سکوت کن و مرا تماشا کن.

در زندگی ، اقبال های بلندی داشته ام، یکی از بزرگترین آنها، آشنایان و دوستان زیادی دارم که باغبان انسانیت هستند. از آنها بسیار بهره میبرم. در بازگشت از سفر بلوچستان، بذری، ایده ای در ذهنم خلق شد و آن را با همسفران مجازی ام مطرح کردم و در نهایت به دست باغبانان انسانیتی که میشناختم، به ثمر نشست.
دو کتابخانه به روز و نو با کتابهای امروزی، که از طریق شورای کتاب کودک تهیه شده بود در شهر مهرستان بلوچستان، برای بچه های مدارس شبانه روزی آنجا به لطف تلاش، نزدیک به صد نفر، افتتاح شد.
بذرپاش بمانم الهی
باغبان بمانند الهی.
باغبان بشویم الهی.

@parrchenan

قسمت دوم حلوای تن تنانی با تزین بادم تلخ

قسمت بادام تلخ.
این که یک دخترک، همچون پرنسس، توانسته فردی را بیابد که از او، ازخانواده او بیاموزد، این که مورد پذیرش یک فرد قرار گرفته، خیلی خوب است. این که فردی او را به خانواده اش راه داده عالی است. نگاه از بالا به پایین به او ندارد معرکه است.
اما از طرف دیگر ماجرا هم ببینیم.
این که کودکان و فرزندان محروم این سرزمین، از جنس همین پرنسس، چرا نمیتوانند و نتوانسته اند به حریم خانوادگی و امن ما نزدیک شوند. چرا به آنها راه نداده ایم؟ چرا خودی حساب نشده اند؟ نهایتاً پولی بابت کمک داده ایم و تمام.
ضعف قوانین هست. البته که هست. اما چرا اینجای داستان بسمت ضعف قوانین غش کرده ایم؟ نخواسته ایم از خود خلاقیتی خرج دهیم. نخواسته ایم چشمان خود را بینا تر کنیم. خانواده خود را فقط دیده ایم و صندوق گدا اهنی ها را برای کمک به آنها.

به سنت رجوع میکنم. محمد بن عبدالله (ص) در دامان فردی غیر از پدر و مادرش بزرگ شد. علی ابن ابی طالب (ع) بخاطر تنگ دستی پدرش در دامانی دگر بزرگ شد.
آن وقت زندگی ما، داستان ما، سلوک ما، منش ما، قوانین ما کجای این داستان سنت قرار میگیرد.
این که هنوز یکی از سخت ترین قوانین مربوط به فرزند خواندگی و خانواده امین شدن را در جهان داریم، با کجای زندگی دو فرد اول مذهبی ما همسان و همسخن است؟
زمانی زندگی بشر، زندگی عشیره ای بود و از درون آن در فقه، موضوعیتی به نام «رضاعی» پیش آمد. تا بشر وانماند. تا کودک از قطار تربیت، جا نماند.
اما سالهاست، انسان شهری از این زندگی عشیره ای جدا شده، اما قوانینی که زمانی دین جهت تسهیل زندگی این نوع کودکان، چون کودکی پیامبر و مولا علی، در نظر گرفته بود، به دیواری بر علیه خود تبدیل شده است. و اینگونه کم کم جاهای ایزوله گونی چون شبه خانواده، چون پرورشکاه، چون خانه تنگ و تونگ و بی احساس خانواده های مشکل دار بوجود آمد.

ما مسئولیم.
و روز داوری امیدوارم بتوانیم جواب داور را بدهیم.
فقیهان، قانون گذاران، سنگ اندازان به تسهیل در این امر، امیدوارم جوابی داشته باشند.
امیدوارم ما هم جوابی داشته باشیم.
ما بی خیالان، ما که فقط به خانواده خود فکر میکنیم، ما که کمک کردن را فقط در کمک مالی دیدیم.
کجای قصه ، کجای داستان، مفهوم کمک به انسانی دیگر، در پول خلاصه شد؟ کجای داستان، ورق جور دیگری تا خورد؟
چرا سنت را چرا زندگی دو پیشوای بزرگ مذهبی و‌دینی را فراموش کردیم؟
و یادمان باشد، آن کودکی که در پرورشگاه ، در خانواده نا به سامان، یا بی سامان، پرورش یابد، هم بزرگ میشود، او هم سوار ماشین و موتور میشود و در جاده ای که ما و فرزندانمان حضور داریم، حضور خواهد داشت. زندگی و مرگ ما نیز دست پرورش درست یا نادرست او خواهد بود. مثال جاده را زدم تا از جاده زندگی یاد آوریم.
همه ما سوار یک قطار هستیم.

( مترو،در راه رفتن به دیدار فرزندی از فرزندانم که فراموشش کردم، که در زندگی اش، نماندم)

@parrchenan

دختران خیابان انقلاب

چند ماه پیش بود که شورای نگهبان، مخالفت خودش را با حضور فردی زرتشتی در شورای شهر یزد بیان کرد.
معتقدم این رفتار شورا بازگشت به قبل از مشروطه بود. نزول به ۱۵۰ سال پیش.
و این روزها فضای جامعه در هشتک دختران خیابان انقلاب، جریانی دگر یافته است. قصد هیچ تحلیل و داوری ندارم. فقط میخواهم شکاف افتاده بین این دو را نشان دهم که ببینم چه پهناور و خطرناک است.
اگر میانگین سنی شورا نگهبان را هفتاد و این جریان دختران خیابان انقلاب را سی بگیریم.
اختلافی چهل ساله را در آن می یابیم.
شکافی چهل ساله
شکافی پر معنا در تاریخ.
آشوبها و نافرمانی های چند ماه قبل، خشکسالی عمومی کشور، حجم عظیم آسیب های اجتماعی، عادی شدن دیدن افرادی با گونی زباله گردی بر پشت، همسایه های غیر معتمد، دشمنانی که برای خود ساخته ایم و این شکاف معنا دار که در بالا توضیح آن رفت
به آینده کشور
مرا دل نگران میکند.
دل نگران سرزمینم.

@parrchenan

قانون کار

پرچنان:
گاهی در شرایط و فضاهایی قرار می‌گیرم و خود را داخل آن می اندازم که سخنان و دیالوگ های انتزاعی و تا حدودی ذهنی در آن فضا گفتگو میشود و این باعث میشود بیشتر فکر کنم و به دنبال مسائل بیشتر و چرایی آنها بروم. یکی از این موارد که در هفته پیش ذهنم را مشغول خود کرد. قانون کار جمهوری اسلامی ایران است. این که در قانون ما، هیچ جایی، دقیقا هیچ جایی برای کار فرد زیر پانزده سال تعریف نشده است.
در بعضی فیلم های خارجی، نشان داده میشود، کودکی در حال پخش روزنامه و از این حرفها هستند، حتی چنین کاری برای کودک زیر پانزده سال تعریف نشده است. با خودم به دنبال چرایی ماجرا گشتم.
به آیاتی از قرآن ذهنم رفت در حرام بودن، شراب و آیه ای که فواید آن را کتمان نکرده و اما مضرات آن را بسیار بیش تر دانسته است.
اگر به تجربه بشری با فوکوس به همین آیات در طول تاریخ توجه کنیم متوجه میشویم، جاهایی که امکان فساد، بسیار بیشتر از امکان رشد برای آدمی بوده، بشر برای آن فضا، قانون منع گذارده است.
برای قانون کار و منع کار کردن کودک زیر پانزده سال در هر شرایطی فکر میکنم، قانون گذار چنین احتمالی را میداده که امکان فساد آن بسیار بیشتر از امکان رشد بوده است و از بیخ زده زیر میز بازی و به منع آن رای داده است.
به حجم کودکان کار و بازمانده از تحصیل که این روزها نگاه میکنم، می بینم ترس قانون گذاران در سال ۶۸ که این قانون جنجالی که آن سالها، حرف و حدیث بسیار آورد بی دلیل نبوده است. هنوز هم معتقدم امکان سو استفاده از آن بسیار است. یعنی بعد از نزدیک به سی سال از تصویب این قانون هیچ رشدی در این زمینه نداشته ایم که بتوانیم کودکان مثلا روزنامه فروشی از جنس همان هایی که در فیلم های خارجه میبینم را بتوانیم در قانون تعریف کنیم.
***
با دوستم در حال گفتگو هستم، یک هو، وسط مکالمه معمولیمان، بیان میکند: دیروز یک تار مو سفید در موهای سرم دیدم!
این یکی از سخترین کشیده های هستی به تو در سرمای کرخت کننده زمستان میانسالی است که اول گیج میشوی و بعد که جای کشیده را در صورت سرد و بی حس شده ات مالش میدهی کم کم هوشیار میشوی، خیلی هوشیار.
گذر به میانهِ میانسالی با چنین کشیده هایی همراه است.
هنوز جزئیات، حتی لباسی که پوشیده بودم، حتی میزان نور آسانسوری که در آن بودم و در آینه آسانسور اولین ریش سفید خود را دیدم، خاطرم مانده است.

شاید این کشیده و هوشیاری را به زبان هنر باید سپرد که نامجو خوانده است:

یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد
هیچ کس دوروبرت نیست همه رو بردی ز یاد

«چندتا موی دیگه ات سفید» شد ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاس بریدی از اساس
قوز پشتت بیشتر شد شونه هات افتاده تر
پیرامونتو ببین با دقت می سوزن خشک وتر
اینکه زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی
اینکه دستات و روی سر میذارن
اینکه باهات هیچ کاری ندارن
اینکه تو بازیشون راهت نمیدن
اینکه سربه سرت میذارن
اینکه زاده آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی
اینکه لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی

اگر فایل صوتی اش را یافتم خواهم گذاشت.

@parrchenan

درنگ

ورودی مترو موسیقی مینواختند. نگاهم رفت به کنج دیوار. سه نفر« کودک» کار یواشکی داشتند آنها را نگاه میکردند. در نگاه اول فکر میکردی از هنر و موسیقی شان در حال لذت هستند، اما هنگامی که مشاهده ات را بیشتر میکردی، متوجه میشدی هنگامی که فردی پولی را در کیف گیتار می‌گذاشت، بچه ها بُراق میشدند. در واقع آنها در حال تجزیه و تحلیل و ارزیابی اقتصادی ماجرا بودند. از دید یک کاسب داشتند می نگریستند و این خیلی خوب بود.
در دلم یک آرزو کردم که ای کاش این موزیسین ها خوب در آورند تا «کودکان کار» در تجزیه و تحلیلشان، به این نتیجه برسند، موسیقی هم
« خوبه ها!»
و اگر در زندگیشان در این ان جی او ها فرصتی برای اموزش هنر برایشان پیش آمد، آن را بقاپند و شاید در ادامه زندگی همین موسیقی، دنیا یشان را عوض کرد.
در خیالم دوست دارم، موقعیت خوبی را بر آنها تصویر کنم. داستان های خوب. خیال است دگر.
*
بعضی از رندان موسیقی خیابانی هستند که با باند و تشکیلات، موسیقی می نوازند. اگر کمی درنگ کنی و با عجله از کنارشان نگذری مشاهده میکنی، که یک فلش به باند وصل است و یک موسیقی ضبط شده در حال پخش است و در واقع او ادای موسیقی نواختن را در میآورد. مخصوصا موسیقی های بادی را.
و خیلی از عابران عجول را اینگونه سر کیسه میکنند.
عابر عزیز، کمی درنگ کن، حداقل برای موسیقی که هزینه آن را پرداخت میکنی!

*
دختر جوانی در مترو ساز دهنی زیبایی میزد. بر عکس بقیه موسیقی های مترو که تِم غم دارند. نوای امید بخشی بود. شاید چون دختر جوانی بود و با موسیقی خود آرزو ها داشت.


هدف از این سه نوشته آن بود که اگر میخواستیم بابت موسیقی خیابانی، هزینه ای پرداخت کنیم، کمی درنگ کنیم و حداقل یک نوا از آن را گوش فرا دهیم.
عنصر « درنگ کردن» را در متن زندگی آوریم.


شاید چند مدت کمتر از داستانهای کارم و مددکاریم بنویسم. فکر میکنم، تنها درد و رنج خوانندگان جانم را می افزایم، اما آن« درنگ» حاصل نمیشود.

درد و رنجش از آن من شادی و سر خوشی از آن تو.

به یاد شقایق نورماندی محسن نامجو:

عقايد نوکانتي از آن من ، شقايق نرماندي از آن تو
حلاوت و بي صبري از آن من ، هرچي تو دلت خوندي از آن تو

اگر موسیقی اش را یافتم خواهم گذاشت


@parrchenan

نیکی های کوچک

این روزها که با چمبر به محل کار نمی‌روم، ترجیحم استفاده از مترو و بی آرتی است تا ماشین شخصی.
زمانی بود که کارت مترو ام مدتها طول میکشید خالی شود و مربی هم که بودم، از بس بکارم نمی آمد میدادم بچه ها استفاده کنند. روزگار است دگر. گهی رو هستی و گهی زیر.
این روزها در مترو چیزهای متفاوتی میبینم. یکی از آنها شکسته شدن و تخریب مانیتورهای واگن ها می‌باشد.
با خودم یک مانور ذهنی انجام میدهم، این که در واگن مترو نشسته ام و به ناگه، مردی با خنده های عصبی ، وارد واگن شده و در برابر چشمانم با مشت به مانیتور می کوبد. و مانیتور واگن را میشکند

وظیفه من در مواجهه با این صحنه چه خواهد بود؟

چه واکنشی، بهترین رفتار و متمدنانه ترین و اخلاقی ترین رفتار خواهد بود؟
«بی تفاوتی»، یا« کنشگر فعال» بودن؟
این روزها همه تلاش جانکاهم در بر خود این است رفتار انتخابیم هر چه باشد،« بی تفاوتی» و بی عملی نباشد.
شما هم این مانور ذهنی را انجام بدهید و ببنید ذهنتان، چه رفتاری را پیشنهاد خواهد داد.

*

به مدرسه مراجعه کرده ایم بابت گزارش یک مورد کودک آزاری. خانم معلم با استرس بیان میکند که بخدا به اون خانم که پشت خط بود ، دوباره زنگ زدم که اسم و گزارش را پاک کند چرا که زنگ زدم به حراست، حراست گفت، شما در این چیزها ورود نکنید!!!

خاک بر سر حراست بی سواد و ترسو و بزدل و نادانی که چنین تجویزی میکند. او نمی‌داند که اگر، کودک آزاری را بدانی و به مراکز مربوطه بیان نکنی، مرتکب جرم شده ای.
امان از این بزدلی که در اموزش و پرورش، موج میزند و....


اگر مردی به واگنی وارد شود و مانیتور واگن را تخریب کند، آن مامور حراستی که به آن مدیر این پیشنهاد دستوری را داد بود چه رفتاری بخرج خواهد داد؟

*
نیکی های کوچک برای من یعنی، یک مددکار برای یک مددجو که هیچ فامیلی جز یک مادر کند ذهن ندارد را روز تولدش سوپرایز کند و جشن کوچکی بگیرد.
نیکی های کوچک برای من، آن چند نفری هستند که از کارشان زدند و با اینکه هیچ شناختی از متولد دیماهی نداشتند در این جشن حضور پیدا کنند.
خوشحالم در این فضا های نه خوبی که میشنوم و میبینم و میفهمم و همچون خارزاری در حال گسترش است، به ناگاه با چنین گل بسیار زیبایی از انسانیت روبرو میشوم.

مددکار، میتوانست به این امر «بی تفاوت» باشد. اما او کنش‌گری فعال را انتخاب کرد.
گویی رفتار روزانه و کلی ما جهت دهی خاصی میکند «انتخاب هایمان» را بی تفاوتی شدن ها، یا کنشگر شدن مان را.
انتخاب ذهن ما برای مواجهه با مرد عصبی شکننده مانیتور، به ما نشان خواهد داد، از جنس آن مقام حراستی هستیم یا آن مددکار.

@parrchenan

بی آر تی

پرچنان:
شب است وسوار بی آرتی هستم،کنار دستیم ازم میپرسد ایستگاه فلان رسیده ایم یا خیر؟ نمیدانم.
از درون اتوبوس برون دیده نمیشود. هیچ صدایی هم ایستگاه فعلی و ایستگاه بعدی را اعلام نمیکند.
فرد سوال کننده مجبور است، هر از چند گاهی شیشه اتوبوس را باز کند و نگاهی به بیرون بی اندازد تا حدس بزند، به ایستگاه مورد نظر رسیده است یا خیر.
هر چه به خط نا آشناتر باشی، سر گیجگی و سردرگمی ات بیشتر. حتی اگر به خط آشنا هم باشی، دائم یک نگرانی داری که ایستگاه مورد نظرت را رد کردی یا نه!

نزدیک به یکسال میشود که بی آرتی ها و شیشه هایش اسیر تبلیغات شده اند. و طبق قانون پوشاندن شیشه وسایل نقلیه جرم است.


حاکمیت چندین ساله آن وری ها بر شورا و شهرداری تمام شد و این وری ها آمدند، اما پاشنهِ در بر همان لولا می چرخد و این یک چیز را نشان میدهد.
این که نه مدیران و مسئولان آن موقع و نه این موقع، هیچکدام سوار بی آرتی های شیشه پوشیده نشده اند، تا این حس سردرگمی و سرگیجه را تجربه کنند.
حتی یکبار.
شما وقتی در مترو هستی انتظار تاریکی را داری، آن خدا بیامرزها هم که مترو را در ابتدا اختراع کردند، به آن واقف بودند و سعی کردند سرعت ریتم دار، نور مکفی، و از همه مهمتر، صدایی برای اعلان ایستگاه ایجاد کنند. اما این خدا نیامرزی که ایده پوشاندن شیشه بی آرتی با تبلیغات را داده و دیگرانی که اجرا کردند و دیگرانی که همچنان اجرا میکنند، نمیدانسته اند، بی آرتی تهران با توجه به حجم موتور سوارهای متخلف و ماشین هایی که مجاز به عبور از خطوط هستند، امکان داشتن سرعت منظم و ریتم دار را ندارد و در نتیجه امکان ماشین گرفتگی مسافر در فضای بسته و قوطی وار اتوبوس، بیشتر میشود ،نور اتوبوس مناسب نیست و همان نوری که از بیرون به درون می تابد را نباید جلویش را گرفت و از همه مهمتر، ای خدا نیامرز تو که میخواهی شیشه اتوبوس را بپوشانی، حداقل یک اعلام کننده ایستگاه بگذار.
دقیقا اینجا معلوم میشود ژن خوبها، سوار بی آرتی نمیشوند. حتی کسانی که این طرح و ایده را داده اند، این مردم خسته را حتی لمس نکرده اند. و نمیدانسته اند با این طرح بر خستگی مسافر بی آرتی، سر گیجی و سرگشتگی و هراس از رد شدن را هم به آن سنجاق میکنند.

و مردمی که دوست دارند پاک زندگی کنند و سبز را در محنت انداخته و بهانه به ماشین سوارها و تک سرنشین ها میدهند.
آری اگر بخواهم برای شکاف بین ما مردم عادی با ژن خوبهای حاکم یک مثال عینی بیاورم، همین پوشاندن شیشه اتوبوس های بی ارتی در پایتخت کشور بیش از یکسال، علی رغم منع قانونی آن ، خواهد بود. شکافی که در آن فساد فریاد میزند و به این وضوح در روز روشن جلوی چشم بازرسان و ناظران و دادرسان جولان میدهد. ریشه نا آرامی هفته های گذشته را در همین نوع شکاف ها رد یابی کنیم.
ریشه بی آبی و خشکسالی و فقر را هم حتی.

@parrchenan

محکومین

معمولا شبها که به خانه میرسم، مادرم در حال مشاهده تلوزیون است و من هم در این فضا حضور بیشتری پیدا میکنم و تا حدودی در جریان فیلم ها و سریال های صدا سیما قرار می‌گیرم.
در یکی از سریال ها، شخصیت های داستان، به گرجستان سفر میکنند و شروع به گشت و گذار در این کشور میکنند.( شبکه دو)
به نظر شما، صدا سیما، چند صد میلیارد تومان باید از کشور گرجستان گرفته باشد که اینگونه جاذبه های این کشور را در پر مخاطب ترین ساعت پخش در قالب داستان، نشان میدهد؟
گرجستان از معدود کشورهایی است که طبق تفاهمی که با ایران داشته است، نیاز به ویزا دارد.
گرجستان کشوری نزدیک ایران و در واقع همسایه است.
به نظرم که اگر صدا و سیما مدعی شود ، بابت این تبلیغ ضمنی و پنهانی جاذبه های گرجستان، ریالی نگرفته است، وا مصیبت ا. و اگر نگرفته است، ای کاش در کشورهای بسیار بسیار دور آمریکای جنوبی، این حرکت انجام میشد، که هم راه دور باشد و هم اینگونه بی ویزا نباشد، تا هزینه سفر به آنجا بالا باشد .
در سریالی دیگر( شبکه یک) که تم اجتماعی دارد و‌ بر طبقات فرودست فوکوس کرده، نویسنده و کارگردان، تلاش خود را کرده اند که تا میتوانند به رئال نزدیک شوند. خانه ها، کوچه ها، پوشش ها، شباهت خوبی به طبقه فرودست پیدا کرده است. در واقع سریال محکومین، با الگو برداری از ابد و یک روز ساخته شده است و موجی است اثر گرفته از ابد و یک روز.
اما آنجا که فضای رئال داستان به مراکز قضایی میرسد، همچون سریع ترین دونده جهان، از رئال دور شده و‌ به یک فضای رویایی و اتوپیایی نزدیک میشود. انگار نه انگار که تو میخواستی فیلمی رئال بسازی!
فانتزی ترین و اتوپویا ترین حالت دادسرا ها را میتوان در اینجا های داستان مشاهده کرد.
دادسراهایی خلوت، تمیز، آرام، شیک،با کارمندانی اتو کشیده، آسانسورهایی که به راحتی ارباب رجوع ها را جابجا میکنند و خیلی خوب.
نه از خر تو خری و بلبشویی و صدا و هرج و مرج و سردرگمی مددجو و کارمند آنجا خبری است، نه از نبود آسانسور، یا بودن یک آسانسور زیقی و خسته و بیشتر خراب و ساختمانهای فرتوت و قدیمی و ...

گویی هنوز صدا و‌سیما معیاری دوگانه برای نقد داستانی از مجموعه دولت دارد و قوه قضائیه خط قرمز او میباشد.
و همین عامل باعث میشود آن زحمت و دقتی که برای ترسیم فضای رئال و فرودستی جامعه کشیده از بین برود. چرا که با توجه به این حجم پرونده های قضایی، حداقل یکبار، پای مخاطب ، به شوراهای حل اختلاف و دادسراها کشیده شده است و از آن دیده تا این دیده( مشاهده فیلم) ره از این کره خاکی تا بهشت موعود است.
فکر کنم پس از پایان این سریال هم از عوامل تهیه آن از جانب قوه قضاییه تشکر و قدردانی بشود.

@parrchenan

کمی درایت بیشتر، فقط کمی

نزدیک مترو میدان ولیعصر و پروژه به اتمام رسیده ایوان انتظار هستم که، تنگم میگیرد. در زمستان و سردی هوا معمولا بی وقت تنگم میگیرد. خوبی جاده آن بود که هر جا این اتفاق می‌افتاد، خیالت راحت بود( بماند زمانی دگر شرح این گفتار تنگ گرفتگی جاده ای)
در مترو کلی گشتم، دستشویی نبود. هزینه میلیاردی که برای ساخت ایوان انجام شد را مرور میکنم، یعنی مهندسان و معماران این پروژه، آدم فضایی بودند و هیچگاه تنگشان نمی‌گیرد که برای این حال انسانی متاسفانه نشات گرفته از ابعاد حیوانی ماجرایمان، چند چشمه دستشویی طراحی کنند؟
سردی هوا و عبور و مرور از جلو سربازان سوسکی پوش و «ماشین آب پاش»، فشار دل و روده ام را بیشتر کرده، از این ور میدان به آن ور میدان میروم که در انبوه مراکز تجاری آنجا به دستشویی بروم. به هر کدام از همین مجتمع ها تجاری که با افتخار اعلام کرده اند برای رعایت حال مشتری هایمان، اینکار و بهمان کار را انجام میدهیم، مراجعه میکنم و میبینم، دستشویی ها را سه قفله کرده اند و با ماژیک بر روی دربشان نوشته اند که ، دستشویی ها عمومی نیست.
خلاصه
دوباره ترسان و لرزان از جلوی سوسکی پوش ها و «ماشین آبپاش» رد میشوم. خدایا چه کنم؟
همین که سر بر آسمان می کنم که از او مسئلت جویم، در جنوب شرقی دور از میدان مناره و گنبدی میبینم . به ساعتم نگاه میکنم که آیا حول و حوش زمانی اذان و نماز هست؟ بود و باز از جلوی سوسکی ها و «ماشین آبپاش» رد میشوم. خدایی مرد بودند که بهم مشکوک نشدند از این همه عبور و مرور.
اما خدایی ما که دم از بیکاری و نبود اشتغال و کاسبی و غیره میزنیم، نمیتوانیم از همین امکانات موجود که تازه جان گرفته است استفاده کنیم و به توریست ها حالی کنیم که ما هم شبیه آنها آدم هستیم و دستشویی میرویم.
وقتی در معروفترین میدان پایتخت، که به تازگی هزینه چند ده میلیاردی انجام شده است، وضع چنین باشد، وای به حال دیگر نقاط توریست بینمان.
در اینجا یک بخشنامه و بازرسی مداوم ، مشکل را تا حدودی برطرف میکند. مکانهای عمومی از قبیل مراکز تجاری و مساجد مجبور باشند، سرویس بهداشتی هایشان را عمومی کنند و شش قفله نباشد
از جلو «ماشین آبپاش» که رد میشدم یاد دوران کودکی و اخباری که حتما باید میدیدم افتاده بودم.
اینکه آقای افشار گوینده خبر، توضیح میداد در جوامع غربی، حکومتها با مردم معترضشان که اخبار، آنها را به جان رسیده های از حاکمیت غربی معرفی می‌کرد، با این وسیله،‌« ماشین آبپاش» سرکوب میشوند و من خوشحال بودم که در مملکت ما این چنین نیست.

دیروز فیلمی دیدم مربوط به دوران جنگ جهانی دوم. از گردانی که عازم منطقه جنگی بود، یک سرباز با توجه به اعتقاد مذهبی اش که دست به اسلحه نباید بزند و مخالف فرمان ششم قتل ممنوع است، بهیار شد و در زمانی که همه اسلحه بدستان، ازصحنه جنگ عقب نشینی کردند، او با درایت و شجاعت هفتاد نفر از زخمی ها را نجات داد.( جنبه های هالیودی و ایدولوژیک آن را کاری ندارم)

وقتی که تو اهرم فشار نداشته باشی محبوری درایت بیشتری به خرج دهی. به مباحث پیرامون مددکاران ۱۲۳ فکر میکنم. این که زمانی، بحث آن جدی شد که آنها را مجهزبه گاز فلفل و مواردی این چنین کنند تا در موارد حاد و خاص بتواند از خود دفاع کند که البته این موارد کم پیش نمی آید. بشخصه من سخت با آن مخالف بودم و هستم.
وقتی تو به اهرم خشونت و اسلحه ای قوت قلب پیدا کنی، از درایت و فسفر سوزی بیشتر و تفکر بیشتر پیرامون، محله و پرونده و مددجویی که خواهی دید، خواهی کاست و این یعنی شروع فاجعه. آن وقت از نقش مددکار فاصله میگیری و به نیروی انتظامی بدل میشوی. همان کاری که بلعکس آن سربازی که حاضر نشد، اسلحه بدست بگیرد و چون اسلحه نداشت هفتاد انسان زخمی را نجات داد.
شاید اگر دولت به این ماشین های آب پاش قوت قلب کمتری داشت نیز، درایت بیشتری به خرج میداد و می‌توانست گره از مشکلات، اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بگشاید.
لااقلش درایت میکرد و همین توریست نیم بند را بخاطر جو امنیتی و در دسترس نبودند دستشویی از دست نمیداد.
به نظرم هر چه این ابزارها و ماشین های امنیتی بیشتر و پیچیده تر و زیاد تر شود همان اتفاقی است که بر مددکاران ۱۲۳ شوکر بدست می افتاد.

@parrchenan

افغانی کشی قسمت دوم

قسمت دوم از رمان افغانی کشی


دختر پاکستانی با آن لباس سنتی که دارند آمده بود دنبال خواهرش که شهرداری هنگام دست فروشی گرفته و به دست بهزیستی، سپرده بود


دیالوگهایی صورت گرفت و دخترک رفت.
اما آخرین کلامی که منعقد شد، در ذهنم رسوب کرد و ماند.
« بِرَن خراب شده خودشون»

یک چند روزی افغانی کشی خوانی ام طول کشید و باعث شد یاد اولین مواجهه هایم بی افتم.
دبیرستان بودم که خانه را نقاشی انداختیم، اُستای گچ کار یک شاگرد نوجوان افغان داشت و من با او ، دوست شدم، هزاره ای بود. در نهایت، او به رسم یادگار یک انگشتر بهم داد. این اولین مواجهه رخ به رخم با پدیده مهاجرت دیگر انسانها بود. بعد ها ، مدتی، در کار ساختمان شدم، پسرک افغان کودکی با نام مووولی در جمع کارگران بود که واقعا کودک بود، هر کار کردم نتوانستم با قضیه کنار بیاییم، از جهتی او سختی راه را کشیده بود که بیایید ایران و کار کند و از جهتی کودک بود، حال باید کار میکرد یا نه.؟ بیخیال آن کار و ساختمان شدم.

دگر وارد حرفه مددکاری شدم تا به امروز و به طبع آن، دیدارهایم، با آنها افزون تر شده و باز به دیالوگ با های دخترک پاکستانی بر میگردم

خانم مسئول به خواهر آن دختر پاکستانی با لحن نه مناسبی میگوید برود فردا ساعت اداری بیایید.
همکار دیگرم اما میرود شمرده و محترمانه با او صحبت میکند و همین حرف را اما محترمانه به او میگوید.
از خانم مسئول می پرسم: شما جای او بودی چه میکردی؟
اول خودش را جای خودش وقتی که در جایی دیگر بود گذاشت، گفتم نه، جای او، بعد خود را جای مامور شهرداری گذاشت، باز هم گفتم‌، نه او، نمی گرفت، حرفی دیگر می آغازید_ با دویست هزار تومن پول گدایی گرفتنش_
:خوب این یک حرف دیگریست، جای او بودی چه میکردی؟
کمی مکس میکند و تازه می پذیرد میشود، در خیال، در فرض محال، خود را جای او قرار داد. با حالت چهره مات و در فکر شده میگوید
: می رفتم دست فروشی، اما نه همان جای قبلی.
خوب پس شما هم همان کار این فرد را انجام میدادی.

به نظرم در حرفه مددکاری به اصول آن، یک بند دیگر نیز باید قرار داد:
این سوال از خود
که اگر جای آن فرد مددجو بودی چه میکردی؟

و این بند را به کمک انبوه رمان ها، در وجود دانش جویان، بست دادط.
همیشه در مواجهه با امر نا میمون این سوال را از خود بپرسیم، اگر جای او بودی، چه میکردی؟

دقیقا این سوال شبیه همان طرح اولیه است که یک آرشیتکت هنگام مواجهه با بنا یا زمین خالی در ذهن میکشد است. و هر چه این ذهن را تقویت کرده باشد، طرحی زیباتر، خلق خواهد کرد. تقویت کردن جواب این سوال، نیز بیشتر و صد البته بیشتر، از طریق داستان خوانی اتفاق می افتد. آن وقت است که افکارت، باورهایت، تراش خورده و صیقلی خواهند شد.

 

@parrchenan

دلم خواست

درون ماشین گشت هستیم و در حال برگشت از ماموریت. سمتهای خیابان های تیر دوقلو و بعثت و... حجم زیادی وانتی و دست فروش و بساطی معمولن در خیابانها حضور دارند. وانتی ای، در حال فروش کشمش است. راننده از مزایای پزشکی آن میگوید، همکار دیگر تایید میکند. اما من میگویم نمیخورم. دوباره همکارم میخواهد از مزایای پزشکی و سلامتی و ... حرف بی آغازد که پابرهنه میپرم وسط حرفش و میگویم: اینها رو ولش کن آقا، یک دلیل مرا بس، دلم نمیخواهدش.
حال این مقدمه را نوشتم تا بتوانم این مفاهیم انتزاعی که در سرم چرخ میخورد را بیان کنم.

برای فهماندن آن به قطب سازی انتظاعی مثبت و منفی دست میزنم. مفهومی چون دلم میخواهد، یا دل خواهی با مفهوم مثبت بکار میبرم به این معنا که دل ، نوعی شناخت از درون آدمی است ، از بعد جسمانی و روانی و نوعی شهود باطنی و جسمانی در نظر گرفته شده است. در دلم خواست، گویی انسان با زبان بدن خود آشناست. تن موجودی بیگانه نیست. روان اش به خود آگاه و ناخود آگاه غریب، دو شقه نشده است. با او حرف میزنند و یک شهود و آگاهی درونی و الهامی از درونش بر خودش دارد.
زندگی امروزی و مدرنیته گویا انسان را از این دلم خواست جدا کرده و به راهی دگر کشانده : این که این ماده، برای سلامتی خوب است. عمر را به صد و شونصد سال افزایش میدهد. این خاصیتش این است و آن نیست. بخورید و نخورید. یا در روانشناسی ها زرد و بازاری و مجله های موفقیت و...، حناق میکند که اینگونه زندگی کن و آن گونه باش و در نتیجه آدم اینگونه از خود بیگانه با خود زندگی میکند.بچه ات را این کلاس، این ورزش، این هنر بفرست و از طبیعت خود غافلش کن، اجازه گوش دادن به ندای درون را نداشته باش. این که عیارت، زندگی عرفی مردم میشود، و دیگر به معرفت درون توجهی نداری، و قرار زندگی را در کتابی زندگی کردن خلاصه میکنی. مسئولیت زندگی کردنِ جسمت، تربیت شدن خودت و فرزندانت ، بایدها و نبایدهایت، دینت، اعتقادات، فکرت، اندیشه ات را به دیگران، به حاکمان، به پزشکان، به گروه ها الیت و نخبه یا شیاد تفیض اختیار میکنی و خود می نشینی وچشم قربان گوی میشوی و آن گاه از ندای درون جسمت غافل میشوی. مثلن بدنت میگوید میل ندارم، اما عرف میگوید وقت ناهار است، پس ناهار میخوری. وجودت میگوید به گربه ها و سگها غذا بده و مقاله ای علمی تو را نهی میکند.
تنها ایرادی که میتوانم بر این دلم خواست بگویم، این است که استانداری ، عیاری همگانی ندارد و بشدت شخصی شده و شخصیست. به نظرم شاید بشود حتی در زیر مجموعه اخلاق فضیلت طبقه بندی کرد.
باری این همه گفتم، تا به این حرف ابتدایی برسم، دلم خواست ها ( یا نخواست های) زندگیتان را فارغ از هر چیز جدی بگیرید.

 

پرچنان:
در خودم پرتاب شده ام.
سیبی در سراشیبی تن. بی تاب شده ام

شتاب لطافتم رامی خراشد ای من آن سیب پرتابی بی تابم که شیرینی ام بر سنگ بشکند یا شربتم در آن بنشیند.
بی تاب این دو پایان شیرین و خیسم.
چقدر نگاه،
نگران این رقص سرخ در آسمان آبی ست
دکتر محمود فتوحی

درسی که فکر نمیکردم رو افتادم. جامعه شناسی ادبیات.
اما چه سعادتی نصیبم شد که این بار این درس رو با دکتر محمود فتوحی گرفتم. سر کلاسش نمیفهمیدم زمان چگونه میگذره. یکهو به خودم می آمدم و میدیم زمان کلاس تمامه. نفر اول میرفتم کلاس که نفر اول بنشینم که حرفهاش رو ببلعم.
دوازده سیزده سال گذشت و همچنان شعر سیب پرتابیش از پستوی حافظه ام بیرون میپره و بی خوابم میکنه.
هنوز وقتی خودم را سیب پرتابی خیال میکنم خودم را در حال فرود بر کف دستی گرم و محکم تصویر میکنم.
وحشت شیرین و خیس را نمیخواهم بپذیرم.
یک دنیا حرف دارم با سیب پرتابی بی خیال


آوسنه بابا سبحان را هم با حسن تصادفی ده سال پیش خوانده بودم.
اما این بار در خوانش دوم در ابتدای خاموشی آفتاب تهران در ون سیار تمام کردم
یکهو نفسم گرفت، شیشه را پایین دادم نفسی تازه کنم.
: بده بالا( شیشه را), صدای راننده به خودم آورد. اگر باهاش عیاق تر بودم، داد میزدم. دادی ممتد تا آن جا که نفس بکشد

از این کتاب بیشتر خواهم نوشت

دولت آبادی جادوگر است. ساحر است با کلمه آدمی را سحر میکند.
لعنتی
با وجود او ، تناسخ را میشود جدی گرفت. مگه میشه آدمی، این قدر زندگی را بشناسد؟ لابد او هزاران زندگی قبلی را در خاطرش مانده

@parrchenan

 

بوی شیرین مرگ

چند صباحی است که به مرگ و رسومات مرگانه سنت دقیق شده ام. راهی که سنت برای بازمانگان پیشنهاد میکند به نظرم دقیق و حساب شده است. ما با مرگ ، با چیزی بیش از مردن طرف هستیم، بازسازی زندگان، در دو بعد خود آگاه و ناخود آگاه. بُعد خود آگاه کار ساده یست. فردی بوده و اینک نیست، به همین سادگی. دیگر نمیتوانی با او ارتباط داشته باشی. اما بعد ناخود آگاه فرایند پیچیده ای دارد، اینکه از این به بعد، فرد بپذیرد که آنی که بود نیست.
برای این فهم، سنت از حواس پنج گانه در یک بازه زمانی( مثلن چهل روزه) کمک میگیرد. اول از حس بینایی. این که ببینی عزیزت داخل خاک رفت. اولین ضربه به باور بودن را میزند و بعد از آن تا چهل روز گاه و بیگاه میروی میبینی آن خاک نامی آشنا دارد. دوم حس لامسه. سنگینی متوفی را بر دوشت حس میکنی، سردی خاک را لمس میکنی و حتی در ایامی که میروی بر سر خاک نیز می نشینی و انگشت در خاک یا بر سنگ متوفی میکشی، لمس نبودگی او را اداراک میکنی. حس شنوایی. در مدت چهل روز هر هفته یا هر هر چند روز یکبار، نوحه ای, قرآنی که از کودکی آنها را برای عزا شنیده ای( و به نوعی شرطی شده ای ) را میشنوی.
بویی، چشایی و گفتاری در یک چیز جمع میشود و آن پختن حلوای متوفی است.
هنگامی که حلوا را هی ورز میدهی و ورز میدهی( عرقی بر پیشانی که نشست) ناگهان عطر حلوا در فضای خانه یا فضای عزا میپچید. آن را میچشی و میچشانی و خیرات میکنی و در نهایت اذکاری که زیر لب برای متوفی میخوانی.
یکبار دیگر این پروسه حلوا را دقیق تر شویم:
فعالیت بدنی هنگام درست کردن( اگر درست کرده باشید متوجه حرف بنده میشوید، چرا که از کت و کول میافتی و همچون فعالیتی ورزشی متعرق میشوی), بوی حلوا را اول فرد،همان کسی می شنود که در حال ورز دادن است.بوی حلوا را به بوی شیرین مرگ تعبیر میکنم. کم کم کل خانه را بوی حلوا میگیرد. همه صاحبین عزا را درگیر خود میکند. روزهای اول شاید این بو، اندازه عزا و نوحه کاربرد داشته باشد و در نهایت میچشی ( طعم مرگ را که اتفاقا شیرین است) و می چشانی. سنت با درایت خاصی طعم مرگ را برای بازماندگان شیرین تصویر کرده و با آیه های بهشت و زندگی جاوید یک هم پوشانی ریز و دقیق انجام داده. هنگام چشیدن طعم حلوا گویی همه آیه های بهشت و زندگی جاوید و بودن در حضور امر مطلق و ... را فهم میکنی و خیال بازمانده از متوفی و جایش گویی راحت میشود. و به دیگران خیرات میکنی و میچشانی و به آنها هم این مفهوم زندگی جاویدی که او( متوفی) بدست آورد را میفهمانی.
و این در پروسه های هفته گی تا زمان پُرسه( چهل متوفی به زبان زرتشتی) ادامه دارد. تو در حلوا درست کردن حرفه ای تر شده ای و طعم و عطرش دلپذیر تر شده و
نا خودآگاه در این پروسه چهل روزه که به آن مراسم سوگ نیز گفته میشود، مرگ، فهم میشود در هر دو بُعد خود آگاه و ناخودآگاه و در نهایت قایق زندگی را از درون طوفان مهیب و پر هیبت مرگ بیرون میکشی و نور و گرمای لذت بخش آفتاب را که در دریای آرام آن قایقت به پیش میرود بر چهره ات حس میکنی.

 

پرونده ای رفته بودم
نامش مرگان

و ذهنم رفت بدنبال سلوچ.
به راستی مرگان بعد از دیدن سلوچ کجا رفت؟
@parrchenan

 

تشیع آتش نشان ها

پرچنان:
این که هزاران آدم، بهنگام( ساعت هشت و نیم صبح وعده داده شده) در مصلی حاضر بودند و در سرمای صبحگاهی تهران منتظر که نماز آخر عزیزان شهرشان را اقامه کنند گویی برای مجریان بد عهد، مهم نبود.سالخوردگان خسته در سرمای پله ها نشسته بودند و مجریان باید راه خود میرفتن. بعد از نماز، بی برنامگی به اوج خود رسید. مردم منتظر و سرگردانِ نعش سوخته عزیزان شهرشان بودند. بلندگو های عظیم الجثه که بر روی کامیون ها بود میخوانند. مردم در حرکت اما تابوتی نبود. گروه موزیک سپاه و ارتش منتظر. اما نمیدانستند آتش نشانها ی ما کجایند. کامیونهای بلندگو، دود بود که تولید میکردند ( بغیر از حجم عظیمی صدا) و ملتی که پشت کامیونها گیر کرده بودند دود میخوردند ( ای کاش عکس از احتراق ناقص و دود اگزوزشان میگرفتم). در نهایت مردمی که در این بی برنامگی به خیابان بهشتی رسیده بودند در هم قفل شدند. مردان و زنانی که فضای ذهنی شان مذهبی بود، از این گره خوردن زن و مرد، ناراحت بودند و زنان مسن نگران تکرار حادثه منا.این مقدمه را گفتم تا به اینجا برسم:فضای تشیع ، فضای های و هوی نیست. فضای لااله الاه گفتن است. شاید حزن انگیز ترین فضای مراسم که مردان و زنان محزون شرکت کننده از این تشیع، چه مذهبی و چه غیر مذهبی، آن را درک کردند، صدای بغض آلود و غمناک امامی کاشانی بود. ای کاش همچون سنتی که هزار سال است در این سرزمین ریشه دوانده و ادامه داده شده، تابوت عزیزان شهر بر سر دست مردم تا قسمتی از خیابان که ایمن بود میرفت. با صدای حزن آلود مردم و بحقِ لااله الاه گفتنشان. ای کاش اجازه لمس مردم از بزرگترین واقعیت زندگی ( مرگ)گرفته نمیشد. یادم می آید کودک بودم و در بازار و در حجره پدر، تابستانها، مشغول. ناگهان صدای لا اله الله می آمد. تشیع جنازه یکی از حجره داران بود. ناگهان آن هم صدا، آن همه دنیا، آن همه صحبت چک و نقد و نسیه، خاموش میشد، کرکره مغازه ها نیمه باز میشد. سر چراخی ها خاموش میش. درنگی بود که مرگ حقیقت ترین است. هر کس درنگی میکرد که این حال برای من هم هست. این خاطره را بیان کردم تا این نکته را بیان کنم که تشیع جنازه فضای یاد آوریست. سکوت مرگ و آن صدای جمعیت: لا اله الی الله. فضایی است که به هر انسان یاد آوری میکند، مسیری که خواهد پیمود. لمس تابوت و بالا بردن تابوت بالای دست و بر دوش دیگران و سنگینی که بر دوش احساس خواهد کرد، با همه وجودت تو را فرا میخواند که راجعون در پیش است.اما این همه باند و بلندگو ، آن همه روضه و مداحی، آن همه صدا، آن کامیونهای شیک و تزیین شده تو را از فهم راجعون شدن غافل میکند. ای کاش این همه شو، این همه مستند سازی، این همه ظاهر سازی، این همه نشان دادن خود و مدیریت سازمان و نهاد مربوطه، از شهرداری تا بهزیستی، نبود. ای کاش اجازه میدادند مردم از فهم مرگ، زندگی کنند. بازگشت به خویشتنی لازم است که رجعتی دگر باید.

@parrchenan

پلاسکو بی مدیر

پرچنان:
از پنج و رب صبح بیداری و با قهوه های تلخ و چای دارک خودت رو سرپا نگه میداری. ششصت متر ارتفاع وچهل و پنج کیلومتر رکاب میزنی که شب ساعت یازده بیهوش بشی و بخوابی. اما اگر وجدانت راضی نباشه، خوابت نمیبره. انگار گاهی شبها هم شراب مرد افکن لازمه
باری
شنبه که پلاسکو بودم و جای خالی آن ساختمان بلند را میدیدم از خودم پرسیدم چرا اینگونه شد؟
ساختمان به آن عظمت فرو ریخت؟من سالها پلاسکو میرفتم بابت ماهی و یک جورهایی حس تعلق به آنجا داشتم. سنتی و بدوی بنگری، گفته میشود آه مالک ساختمان گرفت که در جریانات انقلاب، حکم انقلابی گرفته و کشته شده است. اگر بخواهی تناسخی بنگری گفته میشود اثر کارمای آن سالها را پس داده است. ولی اگر بخواهی نقادانه بنگری جور دیگر میشود دید: اینکه اگر چهل سال پیش مالک ساختمانی را از بین بردی، در واقع ریس و مدیر آنجا را از بین برده ای. و در دراز مدت بی مدیری یا همان مدیریت کلیشه ای ساختمان را همچون عصای سلیمان پوک میکند. نهاد به دلیل چارت عریض و طویل که دارد و این که اشخاص می آیند و میروند نمیتواند کارکرد مدیر در معنای مالک را بدست آورد. نمونه اعلای این حرکت، همان اصلاحات ارضی شاه بود که مدیر قصبه و دهات ها را که خان بود را از دهات ها گرفت و زمین بی مدیر به سرزمین بی آب اکنون میرسد. کافیست سمت ورزنه و پایین دست زاینده رود بروید تا پلاسکو های کشاورزی تخریب شده را آنجا ببینید.
خدا کند کم کم بخوابم.

@parrchenan

روزهای غمگین ایران

پرچنان:
از کوه که بر میگشتیم و خبر کشته شدن آتش نشان ها را شنیده بودم، بسیار غمناک بودم. تازه متوجه میشوم چرا مردم عراق، غمگین ترین مردم جهانند. این که هر روز خبر کشته شدن هم وطنت را که اتفاقا شاید تو در آن حادثه، بودی یا در انفجار بعدی تو باشی را بخواهی بشنوی، عراقی ها را غمین ترین کرده است و من این روزها حال آنها را درک میکنم. گویی تا خود تجربه نکنی به اداراک نمیرسی. برای همین تجربه بزرگترین استاد هر شخص در زندگی است. نمیدانستم جمعه شب چه کنم. با کوله سوار تاکسی بودم که از جلو آتش نشانی رد شد. سریع حساب کردم و پیاده شدم. مردمی گل گذاشته بودند و شمع روشن کرده بودند.
همین حضور در مکانی که مردم در آنجا همدلی شان را در حال خرج کردن هستند،بودم، قلب و روان را آرام میکند. تازه متوجه میشوم این مراسم ختم که برای متوفی میگیرند، کمتر برای خانواده اصلی متوفی است و بیشتر برای همدلی کردن دوستان و آشنایان متوفی است. تا باور مرگ را اول برای اینکه متوفی دیگر در بین آنها نیست را ملتفط کند و تهش در عمق ناخودآگاهش برای خودش باور کند.
این روزها، روزهای غمگین ایران است.
قطار در آتش و صمد و احد در آتش و آتش نشان در آتش، غمناکم کرده است.
این چند روز بیشتر از مرگ خواهم نوشت.

@parrchenan

کرگردن تنها

 

این هفته و در برف آذر ماه تهران قله کلچال را صعود کردم.

 با دوستان از گلابدره و در برفی نو و در هوایی سرد تا پناهگاه کلکچال رفته و از آنجا با توجه به ماندن همنورد در  پناهگاه و تمایل خودم ،به تنهایی قله را صعود کردم.

 

 

 

 

 از گردنه به سمت قله باد بسیار تندی می وزید به طوی که قسمت زیادی از مسیر را طوری حرکت می کردم که گویی در حال هول دادن دربی هستم.

با توجه به شدت باد و کم بودن برف در بالا دست کوه( بر عکس همیشه) از سمت گردنه پیاز چال فرود آمدم.

در دره پیاز چال تنهای تنها بودم و هیچ کوهنوردی نبود

 با خودم و تنهایی  ام، زیر  زُل آفتاب دل انگیز ،هات شاکلتی خوردم و  به حرف بودا فکر کردم که گفت:

 همچون کرگردن تنها سفر کن.

گویی قسمت بعضی از انسانها تنهایی است. هر چند دوستان بسیار و سبز تر از برگ داشته باشند.

 به علت برودت و باد شدید نتوانستم از  گردنه به بعد عکسی بگیرم

***

در جریان برف و سرمای تهران، عکس کودکی که به همراه خانواده اش در زیر پل بومهن چادر زده بودند در شبکه های مجازی پیچید.

 با توجه به شغلم چند تن از دوستانم با بنده تماس گرفتند.

 احتمال زیادی می دهم با همکارانم هم این چنین تماس هایی صورت گرفته باشد.

 در نهایت   غیر سیاسی ترین اخبار صدا و سیما، ( اخبار شبکه پنج ساعت 6.30)

 گزارش مفصلی از پیگیری فرماندار و شهردار و بهزیستی و امداد و... بومهن تهیه کرد و با  چند تن از مردم که برای کمک به این خانواده به منطقه رفته بودند مصاحبه کرد.

  و  در خبری دیگر، پیرامون چادر زدن همراهان بیماران  در خیابان ، عکس هایی منتشر شد و سریع شهرداری واکنش مثبت نشان داد.

این خبرها را که می شنوم به قدرت اینترنت و شبکه های اجتماعی جهت  رو به تعالی شدن و خوب شدن و بهتر شدن حقوق انسانها ایمان می آورم و همچنان به  شبکه های اجتماعی خوش بین تر می شوم.

 

***

 امروز یکشنبه  هفتم آذر رهسپار بیرجند هستیم تا  ادامه مسیر رکاب زنی سال پیش را انجام دهیم.

http://parchenan.blogfa.com/post-843.aspx

http://parchenan.blogfa.com/post-844.aspx

http://parchenan.blogfa.com/post-846.aspx

 

 مقصد نهایی امسالمان کرمان خواهد بود.

 

دو هفته ای پرچنان از نوشتن باز خواهد ماند

بتون در  کوچه های دروازه غار

 

برای ورود به همایش باید موبایلها را تحویل می دادیم و همه مدعوین ناراضی بودند. این که حالا چکار کنیم؟

یک جمله مزاح آنجا گفتم و بعد که خانه آمدم به ان فکر کردم. موبایلم باشه اما در توالت باشم.

 

نمی دانم فیلم  هِر   را دیده اید یا نه/

 این که نرم افزار سامانتا تا عمق روابط انسانی جلو می آید و فیلم  با نگاه بدبینانه به ماجرای تکنولژی می نگرد( پیشنهاد دیدن آن را می دهم).

 من اما اصولاً به تکنولوژی خوش بین هستم  ( از ادیسون و برق تا لغو برده داری و پاستور و آنتی بیوتیک ها این زاویه دید را عقلانی می کند برایم) و از زاویه ای دگر موضوع را می نگرم، این که با این صفحه کوچک  گویی وارد جهان بی طبقه ای شده ایم.

 فقیر و غنی  نیست. سیاه و سفیدیی، پولدار و بی پولی، جهان اولی و سومی ، ایران نشین  و آمریکا نشینی ، کاخ نشینی  و کوخ نشینی .هر کسی می تواند در گروه ها و چت ها و کانالها باشد  با حداقلی از مبلغ (گوشی ارزان قیمت هوشمند با حداقلی از هزینه بابت نت)و در آن خوش باشد که حتی  مکان و منزل و خانه و باغ و ویلایت مهم نیست دیگر. همه در سرزمین بی طبقه هستیم. می توانی در باغت باشی اما در عمق این صفحه . می تواند دلبر داشته باشی و در اینجا باشی، و می توانی نداشته باشی و باز اینجا باشی. می توانی در یک خانه ی خانواده ای شلوغ و پر جمعیت با متراژ 60متر باشی وهمان حسی را داشته باشی که آن فرد دارد که در باغش دارد  در فضای مجازی نفس می کشد، چرا که جفتشان در یک کانون (گوشی و شبکه مجازی) ذهن و روان و تفکرشان و نگاهشان درگیر است

 یادمان باشد از مانی تا مارکس چه هزاران هزاران انسانی که برای جامعه بی طبقه اندیشیدند، تلاش کردند و در نهایت مردند.

 اما تکنولوژی این سزمین بی طبقه را به جامعه انسانی تزریق کرد

تقدیم کرد، هدیه داد.

 در این بازی و این جهش تکنولوژی به نظرم طبقه فرودست برنده بازی  بوده اند.

و این را وقتی درک می کنم که بازدید از منزل طبقه های بسیار فرودست می روم، دروازه غار و اتابک و ...

 و این برد را می بینم وقتی که مقایسه می کنم با طبقه بالادست که هر دو  به یک ستون غفلت تکیه داده اند(الهام گرفته از شعر مولوی).

حتی از زاویه ای دگر میشود این مقوله را دید:

 این که شوپنهاور لذت را در  حرکت بین رنج و ملال تعریف کرده را دقیق شویم.

چیزی می خواهی،و بدست می آوری( لذت)

 از آن خسته می شوی  و برایت ملال می آورد و آن را ترک می کنی ( لذت)

 

حال در شبکه اجتماعی هستی

 از کانال جوک ملول میشوی و به دوستانت می پیوندی ملال می آوردباز و تو سوپر گروه کانال فلان بزرگ و فلان کس میروی، ملال می آورد میروی کانالهای  خارج از فرم های معمول.

 گویی این رنج و ملال را می توانی درون آن انجام دهی.کسی نیست نهیت کند. یا حتی تشویقت.میتوانی درگروهی عضو باشی و به همان اندازه عضو پولدار یا فرهیخته فرصت خودنمایی داشته باشی.

 میتوانی مدیر باشی حتی .

 مدیر معلم ها یا مربی هایت.

 و این تجربه کمی نیست.

 از حرف زدن فلان مربی خوشت نیاد و دیلیلتش کنی و همچنان گروهت را داشته باشی.

 از شبکه خسته می شوی میروی موسیقی گوش میدهی، سخنرانی  گوش میدهی و خسته می شوی از کل گوشی  و بازی هایش خسته می شی و مروی میخوابی یا قدم می زنی  که آن وقت شیرین میشود همین دو کار ساده.

 

 با این جهش تکنولوژی می توانی در دل پس کوچه های دروازه غار باشی و بتون گوش بدهی .

 به نظرم این تکنولوژی فرایند لذت بردن را آسان تر و در دسترس تر کرده است. لذتی اپیکور وار.

 

البته چون نگاه خوش بینانه را میخواستم هویدا کنم. آگاهانه از مضرات آن چشم پوشی کردم

 

چهل پدر امروز است.

 یادی هم از او کنم، رفیق . همنورد و هم ورزشم.

شخصی غریب چند روز پیش بهم پی ام داد که به پدر سلام برسانید و بگوید که من سامرا هستم.

 به ایشان پیام دادم پدر در رخمت حق آرام گرفتند.

 بسیار ناراحت شد و گفت در هر لحظه جلوی چشمم است و  گفتگو پیرامون او را ادامه داد.

 کسانی که با پدرم خاطراتشون را در سفر و کوه و دویدن ساخته اند، میدانند که چیزی ،آنی داشت که تو را جذب می کرد. این فرد یکبار و در چند روز با او همسفر بود و اینگونه جذبناک او شده بودو اینگونه ناراحت  از نبود او، وای بر  کهنه همسفرانش

در کار گلاب وگل حکم ازلی این بود   کین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد

 با توجه به مطالب نظرات پست قبل، بهتر دیدم اینپست را هم پیرامون آن بنگارم.

این که مطلب را ناقص نوشتم. و البته عمدی در کار داشتم، و باز اگر خوانندگان اجازت بدهند، لازم نمی دانم که دلیلش را عمومی کنم.     پس به شما حق می دهم که هر نظری بدهید و داشته باشید و به آن احترام می گذارم.و سپاس گذارتان هستم

هفته پیش تولد  امام علی بود. قبل تر ها سالروز تولدش،  فقط نام و یاد علی بود. بعدتر ها آمدن روز پدر هم به آن چسباندن و بعد ترش هم گفتن روز مرد. و علی  و صد البته اندیشه او زیر این هم خروار نامی که به آن چسباندیم گم شد.

 لابد اگر تولدعلی روز مردهاست، بقیه روزها هم روز نامردهاست!!!پس چه نامردی است 1 به 353 یا از دیدی دیگر اگر این ها را مساوی نگاه کنیم  و کفه های ترازوی الزاما برابر چه پر ابهت است 1=353.

اما اون روز یک نام دیگر هم داره. روز مددکار.

قبل ترها فکر می کردم چون مثلن علی رو دوشش کیسه می نداخته و سواری یتم های کوفه میشده  و برایشان شیه میکشیده،از این جهت روز مددکار رو در سالروز تولدش قرار دادند.

 اما این روزها که بیشتر فکر می کنم می بینم ، علی حال و روز خودش را گونه ایدیگر ترسیم کرده، آن چیزها که در بالا گفتم بدر روزها و اسطوره ها می خورد.

خار در چشم و استخوان در گلو  علی حال و روز خودر را تعریف می کند.( یک حالت وجودی، درونی)و مددکار و مددکاری هم یعنی اینگونه روز  و شب بودن. دقت کرده اید این نگاه چقدر اگزیستانسیالیست است؟؟

 به نظرم حال و روز انسان و انسانیت اگر که اندیشه گرا باشه و اضطراب تنهایی رو ملتفات شده باشه؛ کمتر از حال و روز علی نخواهد بود. اما در مددکاری هم در بعضی مواقع  باید تصمیماتی بگیری که سخته، خیلی،

به قول استاد، مرزی است. مثل حال و روز آدمی. به قول بهار . بین بد و بدتر باید تصمیم بگیری.بعضی وقتها حتی بین بدتر و فاجعه.!!!

اون وقت است که باید خلاف جریان اب شنا کنی و خسته نشی.

 تنها نظری که خلاف نظرات دیگر دوستان بود، سینا بود، شاید به این خاطر که برادرم است و شرح حال بیشتری از واقعه را می دانست. باری

مددکار بودن سخت است، چون علی، چون انسانیت، چون انسان بودن. چون زندگی

اما یک سئوال،عموماً خوانندگان سقط جنین را راهکار مناسبی دانسته بودند.

اما به راستی در کدام قاعده سقط جنین عملی انسانی قلمداد می شود و در عین حال و در همان قاعده، بیرون کردن یک انسان از خانه به دلیلی عملی هایی که کرده و نتایجی که داشته و یا خواهد داشت!!!غیر انسانی.؟؟یعنی در جایی قتل می افتد و در جایی از جایی به جای منتقل شدن و شگفتا که دومی غیر انسانی قلمداد می شود!!

خودم دراین موضوع بین سه حالت عقل (عقل محض)- وجدان( به معنای اخلاق) و شرع( به معنای کتاب مقدس) ، دست و پا زده و می زنم.

و پاسخ  به سوال خواننده ای :

پرسیده بود که چرا این کار را رها نمی کنی؟

عموماً ما ایرانیان ابتدا وارد کار می شویم و سپس برای آن بدنبال برهان می گردیم.حال و روز بنده هم از این موضوع خارج نیست. بنده یک شعاری دارم که در زندگیم سعی می کنم پیاده کنم:

که تا می توانی تجربه کن، و اگر هزینه و فایده این تجربه خیلی زیاد است  به تجربه های دیگران گوش کن ، بخوان و...( با دو وسیله این تجربه کامل میشود، عقل و اخلاق)

باری دراین کار هم با تجربیات نابی آشنا می شوم که ارزش هزینه کردن از وجود آدمی را دارد.

اما شباهتی هم مددکاری با انسان بودن دارد.

انسان بودن حالت های برزخی دارد. حالت های مرزی دارد، تنهایی دارد، بودن بین دو خط فاصله، ماندن در بین خیر یا آری، گفتن نه یا آره.ماندن در روز یا شب، و این که گرگ و میش آنلحظه ای بیش نمی تابد و تو مجبوری انتخاب کنی در کدام طرف بمانی . بودن در جبهه خیر یا شر و این صفر و یک هاست که زندگی را جریان می دهد.مثل رودی است زندگی  امابلعکس. یعنی ازدریا به سمت سرشاخه که برگردی رگهایی می بینی که در نهایت به یک چشمه پاک. زلال و قشنگ و خوب و پر شکوه می رسد.این  صفر و یک های ما هم همچون سرشاخه هاست و رودهاست که در نهایت آن چشمه را به دریا یا بیابان یا مرداب یا گنداب می رساند .

 در مددکاری هم بعضی مواقع همچون این کیس که مطرح شد این حالات انسانی را بر مددکار یاد آوری می کند. و اینگونه می شود که در این جور مواقع می فهمی هنوز انسانی.

 وگرنه خوردن و خوابیدن، فکر سود و زیان(در معنای خیلی کلی تر با نام تنازع بقا(امیدوارم این مطلب را  خوب رسانده باشم)) را تمام موجودات می کنند، موجودات دیگر با غریزه و طبیعت و انسان با تفکر.

اما فصل انسان و دیگر موجودات، بودن دراین حالات مرزی است، و انسان بودن در این حالات تعریف می شود.

پس به این خاطر به مددکاری عشق می ورزم.

حتی به نظرم همین خانم،همین مادر همین مددجو ها که نام معتاد بر آنان می گذارند. حالات انسانی ناب تری( در معنایی که در بالا گفته شد) را تجربه کرده اند تا دیگرانی که زندگی خوردنی، خوابیدنی، عشقی ؛ راحتی، داشته اند. تنها یک شرط دارد این که او به این ناب بودن آگاهی یا وقوف داشته باشد.

 و یک سوال دیگر:

 دوستان اصرار داشتند که از کارم بگویم و بنده این کار را کردم، اگر دقت کرده باشید مدتها از خوشی می نوشتم. اما با این پست خوانندگانی را متاثر کردم. آیا همچنان اینگونه نگارش ها ادامه پیدا کند؟(البته لزوما مطالب کارم این چنین مواردی نخواهد بود و شادی هم در آنها خواهد بود)! منتظر جوابهایتان خواهم بود.


مادرد!!

شاید بالای 15 دقیقه فکر کردم روبروی مانیتور که بنویسم یا نه؟

 اما تصیمیم بر این شد. امیدوارم تا آخرش بر این تصمیم بمونم.

 مادر      مادر     مادر

 بعضی ها  مادر را در درد زایمان می شناسند.

 بعضی ها مادر را در درد بزرگ کردن فرزندان می دانند.

بعضی مادر را در محبت می دانند.( محبت بی تقاضای باز گشت، در بحث عشق ، گفتار زیادی در بین موجود است)

 اما من مادر را در ناتوانی برای کمک به فرزند شیشه ایش  دیدم.

وقتی که گفتم احتمالن دخترش بارداره ، استوپ کرد.هنگ کرد.مثل خط ترمز ماشینی که دور خودش بچرخه و راننده ندونه آخرش کدوم جهت ایستاده. شاید تا الان معنای هنگ کردن رو نمی دونستم. الان می فهمم. با تمام وجود.

اما وقتی که راهکار دوم رو دادم و گفتم اگر حامله بود از خونت بندازش بیرون و تمام عقل و منطقم رو بر عقل و منطق اون متمرکز کردم جهت این راهکار از خودم بدم امد.

 زندگی همیشه انتخاب بین خوب و بدها نیست. بین بد و بدترهاست بیشتر.

 اما  آی خانم هایی که می خواهند احساس استقلال خودشون رو عملی کنند. مراقب باشند اینجا و فرهنگ اینجا و بافت اینجا لندن و هامبرگ و نیویورک نیست.اگر رفتی تو این خط جون اون مقدساتت بی خیال ننه بابات شو.اگر دور برگردون برگردی ذره ذره نابودشون می کنی.

 اگر رفتی سر آرمانت، حالا سر هر چی هوس، استقلال ، وسوسه، آرمان تا تهش برو، همون جوری که رفتی.وسطش راه کج نکن سمت خونه و بخصوص مادر.

 امروزم    مادر    را گونه ای دیگر برایم رغم زد.   حتی اگر به اغراق نباشه درد را از مادر گرفته اند. شاید اگر مادرد می نوشتیم به جای مادر بجا تر بود.

 به هر حال فلسفه زندگی را برای خودم این گونه تعریف کرده ام که بالا و بلندی است و لحظه ای بیش بر روی قله ( لحظه اوج خوشبختی ) نخواهی بود.

 اگر فقط از خوشی ها می نوشتم از این فلسفه غافل می شدم.

تهران جای بدی است

بعد از سه بار قطار رد شدن و سوار نشدن ، خدا یاری کرد و سوار شدم، شبیه کاه هایی بودیم که کمباین آنها را فشرده کرده است، فقط مانده بودم کدام گاوی پیدا می شود این انسانهای کاه شده را بخورد!

به فاصله یک متر یک متر فضاهای متفاوتی بود. این یک متر در حالت معمولی یک متر است  ، اما در حالت غیر معمولی هر سانتی متر یک متر حساب می شود ، پس حساب کنید که چقدر این فضاها با هم بیگانه بودند.

 فضای سمت چپمان، گفتگوی ویژه خبری بود و دم از سیاست می زدند، دائم در حال دعا کردن این خدا بیامرز و آن خدا نیامرز بودند. ما شبیه شبکه سه بودیم، جوانان اهل حالی که هر چه فشار تنگ تر می شود و چشم ها گشاد تر ، خنده و متلک بیشتر . جعبه شیرینی معلق در هوا را سوژه کرده بودند. و گل می گفتیم و می خنیدیدم

فضا های کناری دم در، متعلق به پیرمردان بود، با هر زوری و هر استپی ایوای می گفتند و چون شرم هایشان هم نسبت به ما کمتر ، شوخی های کلامی جانانه تری می گفتند و خنده بیشتر را موجب می شدند.

 اما گروه داخل راهرو های بین دو در شبکه چهاری ها بودند، نه صدای و نه خبری کلن می شد پای آن شبکه نشست و خوابید.

اما ما که دم در بودیم، دائم باید در ایستگاه ها برای پیاده و سواره شدند مسافران پشتی پیاده و سوار میشدم، شانس دوباره سوار شدن ما 50 در 50 بود.چرا که ممکن بود پیاده بشوی اما سوار نه. دائم بیاد خدا بودن این جا معنا می کرد، خدا یا بار الها می شود دوباره پر بر واگن بگذارم؟ و خدا اجابت می کرد. بر عکس ما آن بی خدایان شبکه چهاری بودند، چون ترسی نداشتند از جا ماندن، پس از خدا دوری گزیده بودند. بی خود نیست که در فشارها ادم یاد خدا می افتد. و برای همین خاطر است که ما باید درصدی از فشار را در جامعه حتمن داشته باشیم

در آخر یک ایستگاه مانده به ایستگاه مقصد این شانس گریبان ما را گرفت و نتوانستیم سوار مجدد شویم و خدا اجابت نکرد، لابد قسمت بوده ، قسمت همین جا ها بدرد می خورد دیگر.

 بار خدا یا این خوشی را از ما نگیر،

شهرداری را زا ما بگیر، چرا؟

 چون از دولت می خواهد پولش را بدهد تا واگن بیشتری وارد شبکه حمل و نقل  کند، نتیجه این کار فشار کمتر مردم در واگن های مترو خواهد بود و در نتیجه خنده های این چنینی کمتر خواهد شد. یاد خدا کمتر خواهد شد، بی خدایی از نوع شبکه چهار ی ها بیشتر خواهد شد.

آن وقت مجبور می شوی برای یک بار خندیدن بروی این فیلم های بی مزه سینما را تماشا کنی،

اما مترو باعث سوزاندن بیشتر کالری در نتیجه گرما و فشار، و در نتیجه لاغری، خدیدین ، یاد خدا بودن، کم شدن مخارج با نرفتن به سینما  و ندیدن فیلم های کمدی  و نرفتن به سونا ، می شود.

 باز بگید تهران جای بدی است

***

نوزاد گریه کرد، با خودم گفتم الان نق نقش میرود رو مخمان، مادرش آمد، در حالیکه شکلک در می آورد و برایش صدایش را بامزه کرده بود ( از شنیدن نق نق بچه لذت می برد!)

 و من متعجب از این دو نگاه و دو زاویه دید!!

در مقامات عشق ، بالاترین مرتبه عشق را برای عشق مادرانه اختصاص داده اند، چرا که عشقی است سراسر یک طرفه(نوزاد) و طرف دوم(مادر) از این عشق هیچ نصیبی جز سختی نمی بیند.

***

 

دوستی اس ام اس زد شبکه فلان کلاه قرمزی را دارد پخش می کند.

 به تماشا نشستم، مادرم می خواست شبکه ای دیگر ببند، حریفم نمیشد، گفت : مثل خود این قرمزی هستی!

اما برایم جالب بود که در سال 73  که این فیلم ساخته شد هنوز کسی به واژه ی  کودک کار فکر نمی کرد و همه از دیدن پسرخاله می خندیدند. پسر خاله یک کودک کار بود. مثل همه شان مهربان اما کم سواد.

ولنتاین


این روزها شبکه ifilm سریال فاصله ها را پخش می کند. بچه ها این سریال را دوست دارندو  از دست نمی دهند.یک قسمتش را دیدم، یک شوهر هیستریک داشت زن خودش را هم که ظاهراً اون  هم هیستریک بود اذیت می کرد.

 بچه ها: اه آقا زن چیه؟

یکی دیگه؟ زن باعث گناه آدم میشه( یک لبخند موزیانه هم رو صورتش نقش می بنده)( ظاهراً گناهی خواستنی و دوست داشتنی است). یک دیالگ درونی بین بچه ها شکل می گیرد.

آن یکی : اما باعث میشود آدم تنها نباشه!!

نه زن بیخوده، اصلن موندم چرا آفریده شدن.بیخود اند.

اون یکی: اگر بیخود بود الان تو اینجا نبودی. من: خوب راست میگه دیگه . جواب داری.؟ خوب زن های قدیم رو با دخترهای امروزی نمیشه مقایسه کردآقا !!

اون یکی: اما اگر باعث بشه تنها نباشی خیلی خوبه.

_______________________________

بظرم یکی از بچه ها خوب گرفته این اضطراب تنهایی را. به قول امیر هر روز بر "تن های یی هامان "دارد لحظه لحظه اضافه می شود. در خبر ها بود، مردان تهرانی تمایلی بر ازدواج ندارند.این به آن معنی نیست که تنهایی را دوست دارند.به نظرم چگونه زیستن هایمان در حال پوست اندازی است. در حال دگر دیسی.

 دگردیسی پس روانه، بازگشت به عقب.البته جامعه ، فرهنگ، اقتصاد، نقش قوی تری در این تغییر چگونه زیستن ها بر عهده دارند تا فرد. 

حتی بنظرم تقش فرد در چگونگی انتخاب این " چگونه زیستن" روز به روز در حال کم رنگ شدن است.

_____________________________

یکی از بچه ها میاد میگه امروز خیلی از بچه ها مدرسه کادو گرفته بودند. اون وقت ما هیچی.

***

پیوند های روزانه نیز به همین مطلب از منظری دیگر اشاره دارد

گم در قم و قم در گم

ابتدای هفته را تا دوشنبه برای کلاس های مربوط به کارم در قم بودم، برای اولین بار بود که پایم را به قم می گذاشتم، البته خاطراتی از سالهای کودکی یادم می آید که یکباری قم رفتیم آب بد مزه خوردم، سوهانی که دوست نداشتم رو عموم خرید و در کنالی که می گفتند رودخانه است و من حیران بودم پس آبش کو  جست و خیز کردم را یادم می آمد، اما به غیر از این خاطره محو، این سفر اولم بود.

جالب بود قم برایم

پخاطر آخوند موتور سوارش، خودش هم وسپا سوار(نزدیک به 15 سال موتور وسپایمان جزئی از خانواده بود و با این موتور خاطرات تنگاتگی دارم، یادم می یاد شهرک آزماش رفتم گواهی موتور بگیرم ، بلد نبودم دنده های موتور آزمایشی کجاست، چرا که وسپا با بقیه تفاوتهای ذاتی زیادی دارد). به خاطر زنان چادر بسر انبوهی که در خیابان می دیدم و در این سه روز هیچ پوششی به جز این در واقع  ندیدم( باز یاد کودکی خود افتاده بودم که تمام فک و فامیلمون از همین و تنها همین پوشش استفاده می کردند ). به خاطر انبوه آخوندهایی که در خیابان پشت بازار در حال خروج از مدرسه هاشان بودند و بنده تا به امروز به این تعداد در یک زمان ، آخوند ندیده بود.

به خاطر آب و هوای تمیزش، به خاطر استادیم حیدریش که عصرها می رفتم آنجا می دویدم و یاد 17-18 سال پیش خودم می افتادم که با بابام می رفتیم امجدیه و می دویدیم. در همین حول و حوش زمانی بود که پایم را به پیست دو میدانی نگذاشته بودم.یادش بخیر، آرزو داشتم زمانی مثل دوستای بابام بیشتر از 25 دور بزنم،

شب آخر با دوستان کوهنورد قمی قرا گذاشتم و استخر رفتم، استخر فوق کلاس که در شهرک پردیساان بود. در راه مغازه های شیکی مشاهده می شد، همانند ایران کتان هایی که در خط ساحلی شمال واقع است.

 راستش بنده از آن محیط یک رنگ و بی آلایشی و بی فخر فروشی مردمانش خوشم آمد، دوست داشتم اگر تهران زندگی نکنم زمستانها را آنجا باشم.

اما آن استخر و آن فروشگاه ها نشان از آن می دهد که دیر یا زود دگردیسی عمیقی قم را فرا خواهد گرفت، و حاشیه های بی رنگ بودن، فخر فروشی، مسابقه جهت کسب درآمد بیشتر و بیشتر شروع خواهد شد.

به راستی چه نیازی است در منطقه بی آب قم بزرگترین استخر ایران احداث شود؟

اینها جز تشدید کننده بی ثباتی فرهنگی قم نتجه ای در بر خواهد داشت؟

اما اگر بنده در این شهر زندگی می کردم دوست داشتم در یکی از چندین مدرسه و حوزه این شهر درس می خواندم، در کنار بهترین اساتید به عمق فرهنگ و سنت هزار ساله ایران فرو می رفتی و در آن دست به استخراج می زدم.

اما کلاس هایمان که پیرامون تربیت جنسی فرزندان بود، اصلن جالب نبود، مدرس ان نتوانست مطلب جدید خارج از آنچه که در کتب قدیم دینی و تربیتی 20 سال پیش بود مطلبی جدید و متناسب با حال ور روز اکنون شبه خانواده ها و معضلات آن ارائه کند و حتی رویکرد عملیاتی به موضوع داشته باشد و تنها یک سری شعار داد.

 دو روز اول سکوت کرده بودم، اما در آخرین روز محافظه کاری را کناری گذاشتم ، بیشتر به این خاطر که سئوالتی در ذهن یخ زده ی منجمد شده بعضی از همکارانم درشهرستانهای دیگر شاید ایجاد کنم.

 به نظرم خوب هم شد، بحثی در گرفت، در تعجب بودم که وقتی می گفت برای پسرها از 8 سالگی و برای دخترها از 6 سالگی باید مسائل شرعی را تام و تمام رعایت کرد و یکی از همکاران خانم ،گفت: بله پسری (8 ساله) آمد بغلم کند زدم رو دستش که تو حق نداری!!!؟؟؟

بعضی از همکاران که بچه ها را به چشم بیگانه ای بیش نمی دیدند و ...

 بنده حیران از این فلسفه که چرا تو که بیگانه فرض می کنی، تو که رسمی و دگم و سرد و رسمی قرار است با بچه صحبت کنی چگونه با اسم جایی که کار می کنی کنار آمده ای!شبه خانواده. چه جالب.

 باری روز سوم و گفتمان داخل آن انرژی زیادی ازم گرفت.اما سوهان خوبی که دوستان قمی بهم معرفی کردند و خریدم خستگی از تن بدر برد،سوهان خودکار چیز دیگریست(میدان جهاد)

***

 فعلن با توجه به فضای موجود کمتر از کار خواهم گفت.

آمدم سوار دوچرخه بشم، 1.5 ماه بود که سوارش نشده بودم، همین که در انباری را باز کردم و چراغ را روشن کردم  و دیدمش یک سلام عزیزمی گفتم بهش که خودم هم یکهو ترسیدم که نکند جدی این شی را زنده می پندارم.

فرحزاد به امامزاده داود با دوچرخه

این هفته جمعه برنامه فرحزاد به امامزاده داود به وسیله دوچرخه اجرا شد

 ساعت 7:45 از فرحزاد به سمت امامزاد حرکت کردیم

 15 دقیقه اول شیب تندی داشت و مجبور شدیم دوچرخه ها را در دست بگیرم و بالا برویم

به کتل خاکی که رسیدم نیز شیب تند بود و دوچرخه بدست بالا رفتیم

 در مجموع حدوداً 60 درصد سربالایی را رکاب زدیم و 40 درصد هم پیاده رفتیم

این مسیر 15 کیلومتر است.ساعت 11:45 امامزاده بودیم

این برنامه نشان داد عضلاتی که در دوچرخه سواری درگیر هستند آنچنانی که باید باشند نبودند.

سربالایی رکاب زدن در جاده خاکی  برنامه بسیار سنگینی است

 امامزاده خیلی خیلی خیلی شلوغ بود و انبوه ماشینها پارک بودن

 داخل امامزاده که شدیم انگار رفتیم مشهد

 بازارچه و وسایل سوغاتی و کلن با 4 ساعت رکاب زدن هوای مشهد و پیرامون آن را داد.

 از آنجا پس از آنکه شلوغی ها را رد کردیم ساعت 12:30 در شیب تند جاده با سرعتی باور نکردی و هیجانی وصف نشدنی به سمت تهران حرکت کردیم. بین راه ناهار خوردیم و ساعت 2:00 کن و ابتدای تهران بودیم.

 در مجموع حدوداً 50 کیلدومتر مسیر طی شده بود.

 با تشکر از امیر شجاعی که همرکاب هم بودیم

 و تشکر از عمویم که دوچرخه اش را به همچو منی قرض داد( فکر کنم بیخیال دوچرخه شده بود)

 به امید خدا در پاییز و زمستان برنامه های متنوع تر دوچرخه سواری خواهیم داشت.


تپه سلام

*

یکی از بچه ها در سر کار  یه بچه گربه یک روزه پیدا کرده بود که هنوز کور بود

مادرش رهایش کرده بود و رفته بود

 مراقبش بود و دل نگرانش

 اما چاره چه بود گفتم برو بگذار دم در شاید ننه اش بیاد اونجا پیداش کنه

 گفت آقا ما قاتل نیستیم.!!!

کلی چک و چونه زدیم و ادله برای ننه گربه ه آوردیم که بچه اش را یه گربه دیگه که هوش بوده آورده پرت کرده مرکز!!

آخرش برد دم سطل آشغال دم کوچه گذاشت که مجمع گربه ها بود

 شاید ننه اش بیاد و بچه رو ببره

 اما میدانید جالبی ماجرا چه بود

 این همان بچه ای بود که با دمپایی به جون گربه ها می افتاد و امان از شون می گرفت.

 دو سه باری هم که برخورد کرده بود ، فکر نمی کردم نتیجه گرفته باشم

 اما اون روز اون با دیدن بچه گربه در فضایی دیگری رفت

فکر نکنم دیگه گربه ای را اذیت کند.

***

باغبان آمده بود و محوطه را داشت آب پاچی می کرد

 دیدم با سنگ افتاده به جون گربه ای که از بالای دیوار می رود

 گفتم آخه چرا اذیت می کنی حیوان زبان بسته را

گفت: ورزش دم صبح بهش می دم یکم بدوه ورزش کنه

   ---

این به اصطلاح لحظات دیدنی را دیده اید که دم اعیاد به نام دیدنیها نشان می دهد را کنار این موضوع قرار دهیم،

طرف لیز می خوره یک خنده مصنوعی روی فیلم می گذارند. سر سگه تو قابله گیر می کنه و شروع به دویدن می کنه این خنده مسخره تکرار میشه

---

ظاهراً در تربیت ما ها اینگونه جا افتاده است که از رنج دیگر موجودات از جمله انسان لذت بریم

این مطلب را هم از دست ندهید.

***

سرنوشت ارومیه در انتظار خزر(خبر)

 پشتم رو لرزوند

**

 برنامه هفته بعد: قله هفت خوانی کرج


بالا -پایین

چند صباحی است که مفوم بالا شهر و پایین شهر در ذهنم دچار نقصان شده است.

 اگر خیابان آزادی تا ترمینال شرق را خط وسط تهران در نظر بگیریم و شمال و جنوب را از این خط تقسیم کنیم، شاید بتوانم منظورم را توضیح دهم

معمول بر این است که افراد واقع در جنوب را کم توان تر از لحاظ مالی نسبت به شمال می سنجند.

چند صباحی است که کارم در منطقه افسریه و میدان خراسان قرار دارد که با توجه به ترسیم این خط در قسمت جنوبی آن قرار می گیرند. بارها شده در خیابان های افسریه افرادی با مدل های روز ورزشی دیده ام که مثالن ست لباس و وسابل ورزشی تنیس که دستش بود بالغ بر میلیون می زد.

 اما مهمترین قسمت این مجموعه طلا فروشی های میدان خراسان است. اگر طلا فروشی های خیابان طیب و با کمی تسامح نرسیده به میدان امام حسین را هم جز این مجموعه قرار دهیم چیزی بالغ بر 150 باب مغازه طلا فروشی در این محدوده قرار دارد.

هر مغازه به طور میانگین اگر قرار باشد کار کند حداقل به 3 کیلو طلا یا به عبارتی به 3000 گرم طلا نیاز دارد(3000ضرب در 60000( قیمت یک گرم طلا= اجرت و و سود و مالیات)ضرب در 150 باب مغازه می شود:270.000.000.000 میلیارد تومان(این رقم حداقلی   و تخمینی است).اجاره این مغازه ها هم از 2 میلیون به بالا می باشد.

 پس با یک حساب سر انگشتی می توان فهمید که چه حجم عظیمی پول در یک منطقه تهران جا بجا می شود. البته که مشتری اعظم این مغازه ها مردمان محلی همان منطقه هستند.

 حال آنکه اگر به قسمت بالای این خط خیابان آزادی رجوع کنیم هر گز چنین مجموعه ای را مشاهده نمی کنیم.حتی به نوعی مغازه های بدلیجات فروش در این مناطق بیشتر هم هست!!

 حال به راستی باید مفهموم شمال و جنوب را عوض کرد؟

یکی از ملاکهای شناخت فقیر و غنی در جامعه شناسی نوع و چیز مصرفی می باشد. یعنی بگو فرد چه مصرف می کند تا بگویم در کدام طبقه قرار داری.

ظاهراً برای آنکه افراد غنی خود را در این طبقه قرار دهند این است که نوع مصرفشان تغییر کرده است. یعنی بجای طلای فلان قدری ، او چیز دیگری را مصرف میکند. باید یادمان باشد که طلا به دلیل ارزش ذاتی خود ،کالایی سرمایه ای حساب می شود و می توان در نیت مردمان پایین خط برای خرید طلا این موضوع را نیز مد نظر قرار داد.( نه فقط جنبه زینتی آن را نگاه کرد)

 خوب فرد بالای خط چه مصرف می کند؟

 در اینجا به نظرم فرد بالای خط برای آنکه نشان دهد در طبقات بالای اقتصادی قرار دارد، مجبور به مصرف حماقت بار می شود( این اصطلاحی است که از خود ابداع کرده ام)

 یعنی آنکه بستنی بخورد که روکش طلا داشته باشد که 400 هزار تومان قیمت آن باشد.در حالیکه این طلا نه تنها سودی برای بدن ندارد که شاید ضرر هم داشته باشد و در نهایت دفع خواهد شد.کالایی را ازمیدان ونک بخرد که 4 برابر قیمت واقعی آن باشد.( با توجه به تجربه ای که سال پیش با مقایسه کالای ورزشی آدیداس ونک و کالا های ورزشی منیریه انجام دادم). یا در منطقه ای که اتفاقاً بافت ساختمانی آن بسیار انبوه شده و به این دلیل پرترافیک است و در نتیجه دردسر بیشتری دارد خانه بر گزیند.

در واقع طبقه بالای شهر تهران برای اثبات بودن در نوک هرم مجبور است که حماقت بار زندگی کند.

( البته این همه که گفتم شامل همه افراد بالا شهر و پایین شهر نمی شود. قطعاً این حریم خیابان آزادی تنها پهنای خیابان نیست و می تواند 1000 متر بالاتر و پایینن تر آن را شامل شود.)


به نظر بنده فرهنگسرای خاوران هیچ کمتر از پارک ها و بوستاهای بالا شهر ندارد که یک سر و گردن  هم از آنها بالاتر است، چرا که  همه آنچه که آن بوستانها بصورت مجزا دارد او همه یکجا دارد.

 بودن این نوع فرهنگسرا ها ، مترو ، بی آرتی باعث شده است که نوع مصرف هم عوض شود و مردمان پایین هم سطح زندگی بالاتر داشته باشند در نتیجه آن نوک هرمی که می بیند نمی تواند بطور معمولی نوک هرم بودن خود را ثابت کند دست به حماقت مصرفی می زند.

***

برنامه کندو که هر روز ساعت 16 از شبکه 4 پخش می شد امروز آخرین قسمتش را پخش کرد.

 بنده چه در سر کار و چه در خانه اگر بودم سعی می کردم آن را ببینم.

به نظرم برنامه پر مخاطب و مستقل و بدیعی بود که نشان داد اگر کاری بصورت اصولی انجام شود می تواند مخاطب جدا شده از صدا و سیما  را برای ساعاتی  بر گرداند.

 از عوامل تهیه کننده آن تشکر می کنم و جا دارد قسمتی از آن را که با آن حال کردم بیان کنم:

 برنامه درباره سفینه و زندگی فضایی بود و کارشناس برنامه داشت می گفت از سفینه دیدن زمین بسیار زیباست. همین که از آن بالا به پایین نگاه می کنی ، می گویی این خانه ماست.

تفسیر بنده:اگر می خواهی از فضا به زمین بازگردی ، می گویی دارم به خانه بر می گردم.این خانه همان سیاره زمین است که از آن بالا  دیگر مرز و نژاد و دین و رنگ و حریمی ندارد. فکر کنم اگر با این نگاه به خانه و زمین نگاه کنیم بسیاری از دشمنی ها و بدی ها و آلودگی ها از بین برود.چرا که همه افراد خانه ( که این جا سیاره است) باید باهم دوست و رفیق باشند یا از محارم هم  یا از یک خانواده باشندچرا که مفوه خانه جز این نیست.

 ای کاش می شد تک تک ما انسانها از آن بالا به خانه نگاه می کردیم تا این دشمنی ها و کجی ها را باطل بپنداریم. به هم کمک کنیم همانگونه که به پدر و مادر و برادر و خواهر خود کمک می کنیم.


***

کتاب روز و شب یوسف نوشته دولت آبادی را چند روز پیش خواندم

 ماجرای شب و روز نوجوانی است

 براب بنده که این روزها کارم با این سنه خیلی کتاب خوبی بود

برنامه این هفته :

جمعه از فرحزاد به امامزاده داود(البته با دوچرخه)


از هر دری:

از هر دری:

 بابت سالگرد جنگ ایران و عراق شهرداری تهران و مترو تهران اقدام به نمایش عکسهای آن دوران کرده است.

 در مجموع اقدام پسندیده ایست که ان ایام را از دریچه هنر و عکس به تصویر می کشد.

 اما ای کاش عکسها در مکان بخصوصی قرار داده می شد تا افراد از سر خواستن چند قدمی را برای مشاهده آن جدا از مسیر روزانه بر می داشتند و میدیدند.( در مترو ولیعصر این عمل انجام شده است)

 اما عکسها:

 در دنیای امروز جنگ عملی غیر انسانی تلقی می شود و در نهایت شر لازم.

 اما مخاطب این عکس ها و با خوانش متنهای در درون قابها یک حس نوستالوژی و حسرت بخش به آن دوران به او دست می دهد( به نوعی عکسها خاصیت ضد جنگ نه تنها نداشته که چه بسا با نوشته های زیر آن عکس آن هم عمل می کند)

مشغول مشاهده عکسها بودم. جوانی همین که به دو مشغول رساندن خود به مترو بود گفت:

 ای یادش بخیر.

 در دنیای امروز که همه از جنگ بیزارند، بجاست که چهره های غیر انسانی جنگ را در کنار اخلاص آن زمانها نشان دهیم ، تا فردی یادش بخیر نگوید!

یادمان باشد که انسان برای رنج کشیدن زندگی نمی کند

 و خاصیت جنگ چه دفاع و چه حمله افزون بخشیدن بر رنج انسان است. رنج و محنتی سراسر مادی.

 دیدن عکس سر در خانه ای که مادر زیر عکس سه شهیدش ایستاده هنوز بعد از سالها دل را می لرزاند.

 ای کاش در برنامه ای علمی دوستداران جنگ و مخالفین آن می نشستند و گفتگویی می کردن و نتیجه ای حاصل می شد. بنده مانده ام با داشتن حداقل 3 شبکه که قرار است مروج علم باشند. شبکه 4 شبکه آموزش شبکه مستند به ندرت گفتگویی چالشی و واقعی و واقع در بطن اندیشه امروز جامعه شکل می گیرد و تولید می شود. ای کاش این شبکه ها حالت استاد شاگردی را کنار بگذارند و دیالوگ را بی آغازند

امااین عکسها بحث محتوایی هم دارد:

 در آنجا قسمتی از یک نوشته یک شهید را تایپ کرده بودند:

گناهان امروزم:

امروز سجیده نمازم طولانی نشد

 زیاد خنیدیدم و...


گویی خدیدن گناهی بود آن زمانها، مردان جنگی برای رسیدن به وصال باید عبوسیت خاصی داشته باشند.

 ما ها که در آن دوران کوچک بودیم و خاطره چندانی نداریم اما با این نوشته می توان تخمین زد فضای عمومی جامعه را( زیاد خندیدم)!!


شاید عبوث بودن امروز مردمان ما ناشی از فضای جنگ آن دوران باشد که همچنان در تاریخ امتداد یافته است. شاید

اما نکته ای دیگر:

اکثر عکسها و عملیاتهایی که نشان داده و عکاسی شده بود و عکس شهدا برای بعد از 62 بود.

 ای کاش ... ای کاش ... ولش کن!!

حرف درباره این نمایشگاه ها و عکسها و نوشته های آن زیاد است و بنده به کم قناعت می کنم

امروز علی رغم داشتن اینترنت پر سرعت و قابلیت دانلود و این حرفها 5000 تومان برای مرغ خوشخوان شجریان پرداختم!!!!!!!

 و  باور کنید این رفتارم کمتر از کنترل کف نفس یوسف نبود

 و این نه این است جز ارادت به استاد 

 چرا که باید ارادتی بنمایی تا سعادتی ببری.


 و پیشنهاد دیگر:

 با توجه به گران شدن کتا بها و حالت نیمه تعطیل وبلاگها بیاید طوفانی آغاز کنیم و کتابهای خود را معرفی کنیم شعر- رمان داستان- نقد و...)و به هم امانت دهیم. این کار را تا حدودی وبلاگ زیر زمین انجام داد و بنده آخرین کتاب معرفی شده از ایشان را مطالعه کردم( امانت گرفتم از دوستی دیگر)

 شاید خیری شود و وضعیت وبلاگستان از این حالت خزانی خارج شود و وضعیت جیبمان کمتر خزانی شد.




از هر دری


کاش می شد قدر این حیوان را بیشتر دانست تا لودر ها به جان طبیعت نیفتند

تا به حال کمتر این علامت را دیده اید

قبلن بر در دیوار می نشتند لعنت بر پدر و مادر کسی که در اینجا آشغال بگذارد( یا بشاشد)

 بعد تر نوشتند لطفاً در این مکان آشغال نگذارید( یا مثلن نشاشید)

 این روزها غلبه بر جمله دوم است و مهر عطوفت

 پس

 جانا چرا طبیعت خدا را زشت می کنی؟


جانپناه اسپید کمر و آن دورتر امیر


بی تفاوتی

چندی پیش بود که خبر قتل دختر دانشجو در پل مدیریت و قتل میدان کاج برجسته شد و با واژه ای به نام بی تفاوتی برخورد کردم

 و اولین چیزی که به عنوان یک فرد و کسی که علوم اجتماعی( یا شایدم اشتباهی) خوانده و ضمن آنکه مددکار هم هست در ذهنم چرخید ، این بود که آن مردم یک طرف و البته بنده یک طرف هستند، چرا که اصلاً گروه خونی بنده به این بی تفاوتی نمی خورد

این باشد این جا تا دو خاطره تعریف کنم.


چندی پیش شیفتم در روز جمعه بود و باید صبح زود سر کار می رفتم. خانه ما هم نزدیک میدان آزادی و خیابان آزادی است( شادمهر).در راه بی آر تی بودم که فردی سئوال و در خواستی از بنده خواست. در این مسیر بارها با این شگرد بر خورد کرده ام که فردی مطلبی را سئوال می کند و بعدش می گوید پولش را زده اند و صد تا دلیل برای شرفاقت و آبروی خود می آورد تا پولی بگیرد.اولین چیزی که به ذهنم رسید در آن صبح زود این بود که آن مرد از جنس این مردمان است پس با کمال بی تفاوتی از کنار او رد شدم

 و آن فرد با این کلمه که آقا با شما هستم آقا با شما هستم ، چرا توجهی نمی کنی ، (گفتار و کلماتش و نه جسمش) مرا تا دم پله های بی آرتی بدرقه کرد.

 در روی پل شک برم داشت که نکند بنده خدایی  بود که سئوالی داشت

.

 در پل منتظر شدم تا ببینم بر آن مرد چه خواهد آمد.فرد دیگری به سئوال او جواب داد و او تنها یک آدرس و سوال را می پرسید و مشکلش حل شد و رفت

 بنده دو به شک بودم که بروم از او عذر خواهی کنم یا راهم را ادامه دهم

اتوبوس آمد و راهم را به سمت بی آرتی ادامه دادم  و تا محل کار از این رفتار خود پشیمان بودم و هنوز بعد از گذشت مدتها به آن فکر می کنم.



دیگری این بود که در تعطیلات عید در شمال بودیم و بابل.

کاری بانکی داشتم و ای تی ام ها به علت یارانه ها شلوغ بود

 در گرما و ترافیک و شرجی بودن هوا پیرمردی داد و بی داد کرده بود و روی زمین نشسته بود

این داد و بی داد نظرم را زیاد جلب نکرد.

 فکر کردم از آن مردمانی است که هر روز در تهران می بینم که گدایی می کنند.( در محل ما پیرمدی هست که سه طبقه خانه دارد و هر روز زنبیلی بدست می گیرد و می رود گدایی که البته او فرد آبرومندی بوده اما اکنون  در پیری به این بیماری روان دچار شده است، نام این نوع بیماری که کهنسالان برای محبت کودک می شوند یا گدایی می کنند یادم نیست))

خلاصه مردم دور پیرمد جمع شدند و او توانست بخوابد و زیر سرش کتش را گذاشتند و منتظر اورژانس شدند

 و بنده ماندم که چگونه و با چه حرکت ریز و آهسته ای بی تفاوتی به جانم رخنه کرده است.

 شاید تعمیم دادن یکی از دلایل باشد

 چشم عادت کردن 

 در شهر زندگی کردن

عادت شدن

 عادی شدن

 و ...

 اما هر چه باشد بی تفاوت شده ایم ، همه

اندکی کم اندکی زیاد



***

دوستی می گفت زنم 200 هزار تومن ازم به زور گرفت و برد بابت سومالی ها

 گفتم آخه چرا زن؟

 گفت من مادرم و بچه شیر می دم تو نمی تونی بفهمی زنی شیر نداشته باشه به بچه اش بده یعنی چه؟

امان از دست زنها این قدر گریه می کنه این سومالی رو نشون میدن که بهش دادم ببره بده


امان از دست انسان بی تفاوت(خودم)


پس با خودم هستم گوش کن:

بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار  دگر عضوها را نماند قرا

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی


آمنه آمنه چشم تو جام شرابِ منه

از همین ورا:

*این جمعه بعد از مدتها که در دامان طبیعت حیران بودیم، شیفت بودم و نتوانستم برنامه ای بروم.

 دم دمای غروب بود، نگهبان گفت فلانی یه چیزیت هست، مثل همیشه نیستی؟ گفتم چیزیم نیست. باز شب هنگام شام گفت، مشکلی پیش آمده گفتم نه ، فکر کنم کوه نرفتم از این باشه. با اینکه سعی می کنم خودم را مثل همیشه نشان دهم باز انگار یک چیزیم بود. بدون آنکه واقعاً خودم بخوام. خیلی دم غروب جمعه مزخرفه خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم.

* نمی دونم مجله حرفه هنرمند رو تا به حال دیده اید یا نه؟ اما شماره 36 مجله ، ویژه تهران  چاپ شده. خیلی مقاله های پر محتوایی دارد. اول فکر کردم می خواهد از این شهر تعریفی بکند ، اما نه. البته عکسهاش مثل همیشه نیست.توانستید این شماره را بخوانید.

* اگر شما هم وبلاگ خوانی می کنید - گهگاهی به وبلاگ دلقک ایرانی سری بزنید. نگاهش متفاوت از آن چیزی است که در دنیای وب است. پیرامون قصاص آمنه تقریباً تمام نوشته ها یک سمت و سو داشت، منتظر یک نگاه متفاوت بودم، مطلب این دلقک پیر را خواندم.خواندنی بود. حداقل آنکه باعث می شود از یک نگاه یک سوی نجات پیدا کنیم.خیلی دلم می خواست پیرامون این مطلب چیزی بنویسم. اما دلم نمی گذارد، حتی هنوز هم از دیدن چهره آمنه عاجزم.چشم در برابر چشم شاید. و شاید این گفته گاندی اگر همه چشم در برابر چشم را اجرا کنند ، دیگر بینایی پیدا نمی شود(نقل به مضمون).شاید. اکنون آمنه قاضی است. قاضی 70 میلیون ایرانی و شاید قاضی به نمایندگی از نوع بشر. چه وظیفه سنگینی دارد آمنه.

آمنه آمنه چشم تو جام شرابِ منه.آهان -آمنه چشم ندارد و نمی تواند جام شرابِ هیچ بنی بشری شود.(این ترانه از اولین ترانه ها بود که یواشکی و در خانه دیگران و اقوام گوش دادم)

*گهگاهی به فتو وبم که در لینکها آمده سر بزنید.

*آخر هفته برنامه سالگرد گروه آلاله در ارفع ده اجرا خواهد شد.


اخلاق و فوتبال و ما غیر فوتبالی ها

  به نظر شما رفتار پرسپولیس در ندادن توپ به تیم مقابل حرکتی درستی بود یا نه؟

شماره 1 درست بود  و 2 درست نبود.

 

راستش بنده اصلن فوتبالی نیستم ، اما این سئوال باعث شد تا ساعت نزدیک 2 بامداد بیدار بمانم ، با اینکه صبح زود باید بر می خواستم و روز پرکاری داشتم، چرا که احساس کردم چند روزی پیرامون این مسئله ذهنم درگیر بود، چرا که، این موضوع بر می گشت به اخلاق ،آن چیزی که در عالم فوتبال می گیوند جوان مردی و فیر پلیر.

 همین طور می خواستم قضاوت مردم را در یک برنامه ای که به نتایج و آمار آن اطمینان دارم ببینم.

 امیدوارم برنامه 90 و سئوالی که در برنامه مطرح شد که در بالا آن را آوردام را دیده باشید.

 اما خلاصه ای از آن ذکر خواهم کرد:

 دروازبان استیل آذین در دقایق آخر بازی احساس مصدومیت می کند و توپ را به بیرون(اوت) پرتاب می کند و در مقابل پرسپولیس در حالیکه در عرف فیر پلیر باید توپ را به طرف مقابل می داد به بازیکنان خود داد و همان توپ گل شد.

طرفین ماجرا حرفهای زیادی زدند ، در طول برنامه و زوایای پنهان می شد فهمید که دروازه بان استیل آذین(سوشا) هیچ مصدمیتی نداشته و برای وقت کشی این رفتارها را انجام می داده است( ضد فوتبال).

 دو داور آمده بود که یکی این طرفی و دیگری آن طرفی بود و هر یک دلایل خود را آوردند.

با تمام این حرفها که شنیدم بنده به گزینه یک رای می دهم، چرا که معتقد بودم، اصولن مصدومیت و مجروحیتی صورت نگرفته است که بخواهد حرکت جوانمردانه رخ دهد و ما نباید به خاطر اینکه کسی از رفتار انسانی می خواهد سوئ استفاده کند، به دلخواه او رفتار کنیم و وارد بازی او شویم. عکسهای قبل و بعد از حرکت نشان می داد که او تمارض به مصدمیت می کرده است.

البته با این دلیل دایی که چون آنها جوانمردانه بازی نکرده اند ، ما هم دلیل ندارد جوانمردانه بازی کنیم مخالفم.

 در واقع شاید بتوان آن را قیاس کرد با این رفتار مولا علی در جنگ با معاویه که لشگر مقابل قرآن در نیزه کرد ( در آن زمان وحتی اکنون صلح دوستی و احترام به قرآن یک حرکت اخلاقی محسوب می شد و می شود) و یاران مولا به این دلیل که ما حرکت غیر اخلاقی نمی کنیم رکب خوردند.

ما در واقع باید با توجه به یک برایند کلی از یک موضوع به این نتیجه برسیم که رفتار درست بوده است یا نه؟

برای توضیح این مطلب باید در فوتبال و فسلفه آن وارد شد که خارج از حوصله بنده و احتمالن شما خوانندگانم هست.

 این مطالب را دیروز می خواستم بنویسم که سر کار بودم و نتوانستم. امروز آمدم دیدم همچین دقدقه ای را وبلاگ مجمع دیوانگان(آرمان امیری) نیز داشته و برایش پستی گذاشته است. او گزینه ی 2 را انتخاب کرده بود. البته بدون  آوردن دلایلیش و از اینکه اقلیت 33 درصدی این گزینه داشته است استقبال کرده است.با توجه به فیلتر بودن این وبلاگ نمی توانم با او به بحث بپردازم. اما امیدوارم شما هم  دلایل خوانش او از موضوع را بروید ببینید.

لازم به ذکر است با تمام این مسائل هنگامی که به رای نهایی رسید (یعنی فرستادن اس ام اس به برنامه 90) بنده نتوانستم داوری نهایی خود را انجام دهم.

چرا که احساس می کردم با فرستادن رای نهایی خود ، دیگر نمی توانم کاری انجام دهد.راستش یک نگاه سوفسطایی وار پیدا کرده ام که در لحظه انتخاب آخر با شک روبرو می شوم( شاید به این دلیل که برهان قوی نداشته ام و شاید به این خاطر که نسبی نگر شده ام)

بنده معتقدم اگر قرار است انسانهایی اخلاق مدار باشیم، نباید ساده لوح بودن را اخلاقی فرض کرد. باید به دنیال روش و گزینه ای رفت که اخلاق عملی بشود نام داد. (توده ای یا ابری، یعنی همچون ابر حواشی آن را نیز دید) و سعی در تبین اصول و روشهای  آن کرد و تفاوت های آن را با اخلاق (نظری) بدون در نظر گرفتن محیط و شرایط ( شاید بشود گفت اخلاق نقطه ای) را بیان کرد.

 به نوعی معتقدم روشی باشد که دو مبحث اخلاقی و پراگماتیسمی را سعی در جمع کردنشان کرد.

 در آخر برنامه 90 نیز که رکورد اس ام اسش نیز شکسته شد( بالای 3 میلیون نفر شرکت کردند) 67 درصد به گزینه 1 و 33 درصد گزینه 2 رای داده بودند.

 و بنده از آن طرف که آرمان امیری(مجمع دیوانگان) گفته می خواهم بگویم اکثریت مردمان ایرانی ،دیگر فرق بازی در آوردن و واقعی رفتار کردن را متوجه شده اند.

( بنده هیچ گونه دلبستگی به آن دو تیم نداشته ام).

امیدوارم از دوستان فوتبال نویسم، بهلول نیز پیرامون این موضوع مطلبی بنگارد.

اینها فروشی نیستند.(نقد دوم بر فیلم جدای نادر از سیمین و چیزهایی دیگر)

فیلم جدایی نادر از سیمین را برای دومین بار رفتم دیدم، این بار با بچه ها.

می خوام باز به همون روش اول این بار به همراه همراهانم حس خودم را در این دو روز بیان کنم.

 

فیلم شروع شده بود و هنوز بچه ها با هم حرف می زدند. مسخره بازی در می آوردند.از پف فیل هم کش می رفتند.بعد از بیست دقیقه در جریان فیلم افتادند. با فیلم همراه شدند. آن همه سختی نگهداری پیرمرد را که نگاه می کردند. یکی از بچه ها بلند ازم پرسید چرا سالمندان نمی گذاره؟( هی مجبور بودم بگم تو خونه با هم دربارش صحبت می کنیم . مزاحم بقیه نشیم) اون یکی با صدای بلند می گفت من بودم می کشتمش . مجبور شدم بپرسم چرا؟ گفت آخه زجر نکشه.

 در صحنه ای که دکتر  به نادر و سیمین گفت بچه راضیه  افتاده یکی از بچه ها هین بلندی کشید.  یکی دیگه از بچه ها که از هین اون جا خورده بود ، گفت مگه بچه تو افتاده.کاملاً در جریان فیلم افتاده بودند)

 در بار اول متوجه نشده بودم که راضیه هم در بردن آشغالها و پاره شدن کیسه زباله دروغ گفته( دروغی که ظاهراً بی اهمیت بود) البته یادمان باشد راضیه معتقد ترین فرد بود. اما ظاهراً دروغ به بچه کم اهمیت است. ظاهراً نیاز ندارد به دفتر مراجع زنگ بزند.اما همین دروغ های کوچک که در ادیان نیز نکوهیده شده است باعث آسیب های بزرگ می شود.

 در نقد اولم بودند افرادی که از سیستم آموزشی نادر و سیمین نسبت به ترمه استقبال کردند. در اینجا با توجه به دیدن دوباره می خواهم موضوع را باز تر کنم.

در فیلم هر گاه می خواستند موضوع بحثشان را جدی کنند ترمه از آن اتاق بیرون می کردند، چرا که ظاهراً مناسب سن او نبود. اما همین که در بسته می شد صدایشان نیز بلند تر می شد. گویی این رفتار تنها رفتار فرمالیته و از دید روشنفکرانه شان بود که در عمل باعث می شد ترمه هم در جریان صحبتهایشان باشد. دوم با این که ترمه را در جریان دیالگشان قرار نمی دادند اما داوری نهایی را بر عهده  ترمه می گذاشتند.حتی سیمین که در دادگاه اول به قاضی گفت اون نمی فهمه.

هنوز معتقدم که در سن کودکی نباید کودک را داور سخترین انتخابهای زندگی کرد. چرا که در آینده روحی شکننده خواهد یافت. هم در کارم تجربه آن را داشته ام و هم این اواخر به کمک خانم رشیدی وبلاگ کسی که به تازکی انتحار موفقیت آمیز داشت را می خواندم و در نوشته ها او به عینه دیدم که طلاق چه نابودی برای کودک می آورد و باعث می شود چگونه در بزرگسالی به  فردی نابود شده تبدیل شود.

 پس لطفاً به اسم آزادی و حق انتخاب یادمان باشد فرزندانمان را نشکنیم.( برای بهتر فهمیدن موضوع رجوع شود به جواب کامنتهای باغبان در  پست پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه).

 صدای تاج اصفهانی چه لطف بزرگی بود که فرهادی در آن مخمصه به بیننده هدیه کرد.ظاهراً یک هافتایم بود برای دیدن بقیه فیلم.

از سینما بیرون آمده بودیم و سوار بی آرتی بودیم.در فکر بودند که به نادر خواهد پیوست یا به سیمین. چند تا شون اصرار داشتند که کاری خواهد کرد که جدا نشوند.(خیلی پیرامون جدایی موضع گرفته بودند) توضیح می دادم که نه جدا شدن حتمن انجام می گیرد. آخر سر راضی شدند که یک هفته پیش نادر باشد و یک هفته پیش سمین. گفتم سیمن می خواست خارج از کشور برود و پس نمی تواند اینگونه باشد.هنگ کرده بودند. گفتم تو اگر جای ترمه بودی چه می کردی؟ هر کدام جوابی دادند. در خانه نیز پیرامون فیلم و زندگی خودمان صحبتها کردیم.اما همچنان در فکر بودند. هر جوابی که می دادند ، دلایلیلی جهت مخالف آن می آوردم.

 نگاههای پرسشگر سمیه را هرگز فراموش نخواهم کرد. جالب این است که در بار اول دیدن این نگاه ها به نگاهم گره نخورده بود.لحظه نگاه کردن سمیه به ترمه در خانه راضیه و پیش کشی قرآن کریم هرگز فراموشم نخواهد شد.هرگز.به نظرم  بازیگری سمیه نادیده گرفته شده است. شاید بتونم با ناتالی پورتمن در فیلم حرفه ای قیاسش کنم.

خانه بودم و یکی از بچه ها فیلم 127 ساعت را داشت می دید. 10 دقیه آخرش را باهم دیدم. وصل شدنش به جامعه و جمعیتهایی که نشان می داد باز مرا به یاد فیلم جدایی نادر .. انداخت.شاید یک تناقض را در ذهنم ایجاد کرده بودند.

 صبح نیز در مترو سخنرانی سروش را گوش می دادم(حجاب و هویت اسلامی- تورنتو- رمضان شهریور 89). به نظرم شاهد خوبی بود، برای نقد اولم و نقشی که سنت و ایین در تطهیر شدن راضیه داشت. البته به این سخنرانی نقد دارم. چرا که بحث عقلانی برگزیده شدن آن پوشش را بیان نکرد.

در بهار ، بوستان پردیسان ساعاتی در هفته می دوم. هوای بهاری لذت دویدن را چند برابر می کند. شادی مردمانی که به پارک آمده اند نیز ، شادمانیم را افزون می کند. حساب کنید : دویدن، تحرک زیاد تک تک سلولهای بدن + هوای بهاری + بوی شکوفها و درختان ارغوان+ دیدن شادی مردان و زنان و کودکانی که بادبادک هوا کرده اند، وسطی بازی می کنند. می خندند، شادی می کنند+ شندین آهنگهایی شاد = لذتی عمیق تر، فرح مند شدن روح انسانی.

 اینها را گفتم نه این که خدایی ناکرده از خودم تعریف کرده باشم. بلکه انگیزه ای باشد تا شما هم امتحان کنید.

از ورزش آمده بودم و در راه خانه  صحنه ای از زندگی دیگران را دیدم:

در کنار یک مغازه ساعت فروشی دختر بچه ای حدوداً دو ساله به مادرش گفت : من این ساعت را می خواهم. مادر که حوصله نداشت و با همراهش درباره چیزهایی که احتمالن خودش می خواست خرید کنه حرف می زد،سریع دروغی گفت و دست بچه را گرفت و رفت: اینها فروشی نیستند.

دیدن این فیلم ما را به خیلی چیزها حساس کرده.

 تا آخر هفته نباشم احتمالن. عکسهای خوبی از آبشار شوی خواهم آورد.

 

...

اون شبهایی که شیفتم معمولن خواب سبکی دارم و بنابر این صبح خواب آلود هستم. اگر نخوام کار دیگری بروم  و به سمت  خانه بروم باید ایستگاه سر سبز سوار شوم و تا یکی دو تا مونده به ایستگاه پایانی پیاده شوم و خوب این هم مدت زیادیه.

معمولن جا برای نشستن هست. اما همین که 4 تا ایستگاه جلو رفت، یکی پیدا می شه که تو مجبور باشی جات و بهش بدی.راستش می تونی خوابیده باشی ، اما یک نگاه سنگین و منتظر معمولن بیدارت می کنه. اون قوته که خواب آلود شاید نتونی رفتاری مناسب انجام بدی

 خلاصه یک راه حل ساده داره این کار:

 

 اینکه اصلن رو صندلی نشینی. اگر شانس بیاری از این واگن قدیمی باشه که بینشون فاصله است. معمولن انتهای یک طرف واگن به اندازه یک صندلی جا خالی داره. می تونی بری اون تو کز کنی و بعدش کتاب گویایی که تو گوشیت ریختی  را گوش بدی. حالا  اگر خوانش گر یک خانم باشه که دیگه کار سخت می شه. صدای خانم حکم لالایی های دوران کودکیت که هرگر در ضمیر خود آگاهت ثبت نشده را تداعی می کند و تو با 3 شماره خواب می روی. خوابی عمیق. نمی فهمی که چگونه شلوغی ایستگاه امام خمینی را رد کردی و در حالی که مست خوابی سعی می کنی همان ایستگاه پیدا شوی.

در این هفته کتاب وقتی می خندیم فریبا وفی را گوش می دادم، داستانهای کوتاهی از درونیات بانوان. یک جورهایی من خواننده را وارد دنیای ناشناخته ی خودشان کرده است. البته لازم به ذکر است که نیم ساعت از داستانها را در همان حالت بالا گوش دادم و خواب کبابی که با آب دهن پخته شده را دیدم.

اما دیدم مناسبتی هم بخوام بنویسم جا دارد از این کتاب و در این تاریخ نامی برده باشم.چرا که هم نویسنده زن  هست و هم داستانهاش پیرامون زنانه و هم خوانش گر  یک زن .

چند وقت پیش پستی به نام شما که غریبه نیستید گذاشتم و نظرات متفاوتی را دریافت کردم که چندین مورد آن متفاوت از چیزی بود که مد نظر بنده بود.یک جورهایی از دست خودم عصبانی شدم، اما به هر حال کاری بود که انجام شده بود.

چند وقتی است که خاطرات جبار باغچه بان را می خوانم در آنجا بندی دیدم که مناسبترین جملات بود برای امسال ما که می خواهیم مددکاری بکنیم:

 من نمی توانستم احسان او را بپذیرم زیرا دیدن قیافه سخاوتمندانه ی آن جوان مرا یاد گذشته های خودم انداخت که از دستگیری افتادگان لذت می بردم. البته طبیعی است هر کس با نیت خاصی در انجام کار خیر لذت می برد...

 در نتیجه همین رنجی که از احساس ناتوانی می برم در تمام عمر حتی یک بار نشده که بیچارگی و ناتوانی را وسیله سود جویی قرا دهم.زیرا در این مورد خود را بیشتر از او ناتوان حس می کنم که از بیچارگی او برای خود چاره جویی کنم.

 

 بله اگر بنده بخواهم  چنین رفتاری از خود نشان دهم خود را در ورطه هلاکت انداخته ام .

 


...

چند وقت بود که کارم با مدیران یک سازمان گیر کرده بود و رفتار آنها را بالجبار زیر نظر می گذراندم.

اکثر این مدیران در هنگام حرکت و در حال گفتگو و بودن در سازمانشون خودشون و نگاهشان را محدود می کردند.یعنی اکثرن فقط جلوی پایشان را نگاه می کردند.

دور بر خود را نگاه نمی کنند. سر و گردنی را نمی چرخانند. خود را کنجکاو نشان نمی دهند و حس کنجکاوی انسانی را در خود خاموش می کنند. جنب و جوش خود را کم می کنند  وآسته می روند و آسته میآیند تا مورچه گازشان نگیرد.

چرا؟

چند جواب می توان داد:

1.     افراد کمتری را ببینند تا پاسخگوی کمتری باشند.

2.     پرستیژ مدیرت را اینگونه یافته اند.

3.     افرادی که با آنها سر و کار دارند، به سمتشان بروند نه بالعکس

...

البته بیشتر همان گزینه اول را محتمل می دانم.چرا که در سازمان های فشل  و مدیریت فشل تر ما همه کارها از مالی تا بایگانی به یک نفر ختم می شود و هر کس که در این راه های به مشکلی بر خورد کرده  به نفر آخرین این سلسله مراتب رجوع می کند.

حال فکر کنید چشم یک انسان توانایی تا 4 کیلومتر برد دید دارد و آن را در 360 در 360 ضرب کنید .

حال فردی مدیر شده و در واقع یک رتبه بالاتری را کسب کرده اما محدودیت بیشتری را نصیب خود کرده است. اما خود را محدود کرده و حتی از آنچه که مادر طبیعت بر او ارزانی داشته نیز از خود سلب می کند.

یا مثال دیگر آنکه مقامات عالی کشورها همیشه و همشان محدود هستند.اکثرن) و باید محافظانی داشته باشند. در واقع هر چه مقام و منزلت بالاتر می رود آزادی انسانی نیز محدود تر می شود. شاید آروزی خرید از یک بازار در دلشان باشد. در واقع آروزها ی کوچک برایشان تبدیل به آروز های بزرگ می شود.

بنازم درویشی را که آن هم عالمی دارد.درویشی که آسمان سقف اش است و زمین فرشش و چشمانش از دیدن هیچ کس شرمنده نیست.به راستی کسب رتبه های بالاتر بر این محدودیت ها خواهد ارزید؟

برای سال های دور مدیران آینده عنوان کنم که طوری مدیریت کنند که نیاز به محدودکردن خودشان نباشد.

از رنجی که می برند

 با باغ بان مشغول صحبت بودم:

 حاجی خوبی، بنده مددکار جدید مرکزم

 حرف آمد و آمد

در آخر باغبان:

 آره من هر جای دیگه برم 700 -800 تومن دارم!!!!

 بخاطر خدا برای این بچه هایی که بابا – ننه ندارن  اینجا کار می کنم و 350 هزار تومان می گیرم!!! وگرنه اینجا نبودم که???

 این پیزوری هم برای خودش فلسفه می بافد و چقدر باید برای بچه هایی که همه با حس ترحم به آنها نگاه می کنند و برای فسلفه زندگیشون، برای ناکامی هاشون آنها را بهانه می کنند، متاسف بود.

دست خط

عید غدیر تمام شد و نکاتی در ذهنم جرقه زد.

رسم بر این است که در این روز سیدها به دیگران عیدی می دهند. در خانواده ما سید نایاب است و مادربزرگ پدری ام که سید است ،در این روز مشتاقان بسیار دارد و معمولن یک اسکناس تا نخورده هم عیدی می دهد(قبلن این موضوع را پست جدا گانه کرده ام)

اما نفس خود این عمل، عیدی دادن را می خواهم از منظری دیگر مو شکافی کنم. به نظر بنده اگر این عیدی دادن در سال روز تولد یا مبعث پیغامبر بود، به محتوا بیشتر نزدیک می شد.چرا که در ذات این کار یک تشکر و قدردانی از والامقام، پیامبر انجام می شد که ما انسانها را به راه روشن هدایتگر شد. در این عیدی گرفتن ، یک احساس کرامت و ادای احترام به نسلهای پس از پیامبر انجام می گیرد،(مثالن هنوز نوه های نویسندگان و بزرگان عهده دار میراث آنان هستند، که نوعی ادای دین جامعه به اجدادشان است)

به نظر بنده ما همچنان به مقام والای پیامبر بی توجهی و کم توجهی می کنیم و منزلت ایشان را گاهی به دلایلی کم رنگ می کنیم.

 

در واقع ما با گرفتن عیدی از سیدها به مقام شامخ رسول احترام می گذاریم.

 

01.JPG

 

دست خط مادر بزرگ بزرگوار

 

چند روزی در کثافت تهران به شمال رفیتم و عکسهایی  از این برنامه:

۴۰ روزی است در  جنگل باران نباریده- دعا کنید-آسمان دست از خساست بردارد.اگر کسی زبان آسمان می داند به او بگوید: هدفمند کردن یارانها  شامل او نمی شود- دست از این احتکار بردارد

 

02.JPG

دشت مه گرفته

03.JPG

یاران دست به سوی آسمان درازیدند

04.JPG

معاشقه دائمی شاخه ها


 امروز صبح که خبر فوت پدر 5 شهید رو تو همشهری خوندم، با خودم افسوس خوردم که دیر خبردار شدم و نتونستم برم تشیع جنازه این بزرگوار.

فردی که 5 فرزندش را در راه وطن قربانی کند شایسته تقدیس است.

کاکتوس


چند صباحی است که این وبلاگ رو شروع کردم به خواندن. بر بنده که بسیار تاثیر گذار بوده، بعد از خوانش آن تصمیم گرفتم بعضی اعمالم را به اعمال آنان نزدیک کنم.

در جریان کاری بنده مجبور به جابجایی شده ام و از این قسمت به شبه خانواده منتقل شده ام.

 مسیر راهم این چند صباح طوری بود که سعی می کردم از میدام امام حسین رد شوم، هم رفت و هم برگشت مسیر محل کار تا مترو را پیاده می رفتم که هر کدام بین 20 تا 25 دقیقه طول می کشید.

خیابانی به نام شهرستانی در این منطقه وجود دارد که بازرچه محلیی در آن قرار دارد، بازرچه ای که شبیه بازارچه های شمال کشور است و همیشه از این که راهم را کج کنم و از آن گذر رد شوم حس خوبی بدست می آورم.

12082010146.jpg

در ابتدای 17 شهریور و شهرستانی پیرمردی می نشیند که 88 سال عمر دارد. یک کار ابتکاری که او انجام می دهد آن است که بجای آنکه دست فروشی از نوع معمولش مانند وزنه گذاری یا فال فروشی انجام دهد ،کاکتوس می فروشد.

او حدودن از شهریور شروع به ثابت نشستن در آنجا کرده است. از آن موقع تا حالا 30 و چند تایی کاکتوس ازش خریده ام و با این کار اول خودم خیلی مسحور می شوم، چرا که به این کشف رسیده ام که کاتوس با آن قیافه و شکل فرا منطقی به نوعی باعث می شود به چیزی که نمی دانم چیست بی اندیشم؟ در ضمن گلهای ریز زیبایی دارد که تو را یاد گل سنگهای کوهی می اندازد. و دوم او نیز به نوایی شاید برسد، در ضمن آنکه نسبت به گل فروشی ها خیلی ارزان تر می دهد. هر گلدان 500 تومان و گلدان بزرگ که گهگاهی می آورد بین 2000 تا 5000 تومان است.


اکنون که دیگر سخت است از آن منطقه رد شود، بدلیل جابجایی. یک نوعی دلم برای پیرمد و کاکتوس هایش تنگ می شود. اگر روزی روزگاری خواستید کاکتوس بگیرید، یا از آن محل رد می شدید به پیرمد ما هم سری بزنید.

 چند روزی در جنگل های ابر خواهم بود.

 عید شما مبارک



12082010145.jpg


تک گویی

تک گویی هایی از صبح اول وقت:

یک هفته ای بود بابت باران نتوانسته بودم به پارک بروم و ورزش کنم، شروع به دو کردم، افرادی که نه حتی نامشان را می دانستم، نه حتی متوجه حضورشان شاید در پارک هم نبودند.

 چوب خط های نیامده را می انداختند:

 پهلون نبودی؟

 غیبت داشتی؟

مشکلی که بوجود نیامده بود؟

غیبت غیر مجاز داشتی ها؟...

و در درونم یک حس خوبی در حال رشد کردن است که حتی می شه با غریبه ترین ها بود و در عین حال نبود.حس ملحق شدن به گروهی که در واقع گروهی نیست.

 جامعه شناسان تعاریف گوناگونی از گروه دارند، اما به نظر بنده باید یک واژه مابین گروه و فرد قائل شد که چنین حالاتی را هم در بر گیرد.

بعد از گیر دادن های آن غریبهایی که حالا غریبیه نبودند، اما در واقع بودند، حس بسیار خوبی داشتم.

***

در این پارکی که ما می دویم یک زن و شوهر مسن هستند که هر روز می آیند، خانم مقداری پایش می لنگد. آقا با یک سر زندگی خاصی به همه خداقوت و خسته نباشید می گوید. همه اهالی پارک به بابا علی صدایش می کنند. از آن جور ترک هایی است که فارس ها هم متوجه ترکی حرف زدنشان می شوند.

اصولن آقا به همراه یک یا دو نفر آقای دیگر و خانم با دسته خانمها به پیاده روی تند مشغول هستند.و تقریباً وقفه ای در هر روز آمدنشان رخ نمی دهد.

خانمها که دسته ای حرکت می کنند ، هنگامی که به آنان برخورد کنی مجبوری سرعتت را کم و یا حتی متوقف کنی، تا با آنان برخورد نکنی، چرا که گذر گاه بزرگی ندارد، این پارک ما. پشت خانمها رسیدم و هر کاری کردم نتوانستم با همان سرعت اولیه حرکت کنم و مجبور شدم، سرعتم را کند کنم، حرفشان داغ شده بود و مادرها ظاهراً داشتند از فرزندانشان می نالیدند( این مادران حدودن بین 40 تا 50 سال سن داشتند) ناگاه این بانویی که ذکر خیرش آمد سرعتش را تند کرد،و در حالیکه از آنان فاصله می گرفت گفت:بٌچٌها گولن. گول.

دیگه سرعتم زیاد شده بود و متوجه بقیه صحبتهایشان نشدم.

فکر می کنید ، دختران امروز همانند مادران دیروز خواهند بود، یا به قول سمیه یاد می گیرند که خود را نفله نکنند.

کشف کردم

اون روزی رفته بودم دانشگاه تهران، کمی زود رسیده و مجبور شدم در پیاده رو های جلوی درب اصلی دانشگاه پیاده روی کنم , و در این گشت و گذار ، یک نکته جالب را کشف کردم، فریاد زدم کشف کردم. کشف کردم ،:در پیاده رو ی جلو درب اصلی، هیچ سطل آشغالی وجود ندارد!!!

 نتیجه اخلاقی که می شود از این قضیه گرفت، این است که همانا دانشجویان دانشگاه تهران موادی مصرف نمی کنند که آشغال داشته باشد و یا آشغال زا باشد و یا آشغال پرور و احیاناً اگر موارد استثنایی موادی مصرف کردن که پوست آشغال داشت سعی می کنند آن را با همان ماده مغذی قورت بدن، واقعن بر محیط زیست دوست بودن این عزیزان غبطه می خورم. و هر چی خود را جای آنان قرا می دهم، نمی تونم تصور کنم، موز و با پوست چگونه بخورم!

 نتیجه دومی که همانا می شود از این موضوع گرفت ، همانا این است، که لازم نیست همانا 500 سال پیش باشد و تو کریستف کلمب باشی و  همانا کشتی زیر پات باشه و بروی آن سر دنیا و قاره ای را کشف کنی.همانا

 همین که یک جفت کفش پیاده روی در پاهایت باشد ، و آشغال تخمه دستت و اینکه یک هو کلاس برت دارد که جای آشغال در آشغال دانی است. در جوب نیست. در کف خیابان نیست. در کنار درخت نیست.می توانی به کشف های بزرگی نائل شوی.پس از این کشف آنچنان به وجد می آیی که دیگر کلاس دار بودن از سرت می پرد و آشغالهای پوست تخمه ات را در جوب می ریزی و فریاد می زنی : کشف کردم، کشف کردم، کشف کردم...

مرگ اندیشی

بنده دو سوال ذهنم را مشغول کرده است

 سوال اول:

دوستان ادبیاتی بنده کم نیستند،

 این جملات بار معنایشان چگونه است؟

 فلانی مرد

 فلانی مرحوم شد

 فلانی به لقلئ ا.. پیوست

 فلانی درگذشت

فلانی فوت کرد

فلانی بسمت خدا رفت

فلانی رو به آسمان پر کشید

و...

آیا همه اینها همان جمله اول نیست؟

 و اینکه آیا بیان این جمله(فلانی مرد) برای اطرافیان و حتی خود فلانی- کلمه و جمله ای بی ادبانه و گستاخانه است؟اگر گستاخانه و بار معنای مفی ندارد پس چرا از بکار بردن آن ابا داریم؟

چرا می ترسیم این جمله را برای مرگهامان بکار بریم؟

 و سئوال دوم:

 با اینکه مددکار هستم و باید جواب این سئوال را بدانم، اما چه کنم که سوادم کم است، اما علاقه به افزایش آن دارم.

چرا باید از خودکشی فردی جلوگیری کنیم؟

 کسی که خود را زبون و اضافه می بیند، چرا نباید به او اجازه بدهیم که کاری که می خواهد را انجام دهد؟

خوشحال خواهم شد که بنده را در یافتن این جوابها کمک کنید.

 چند روزی است که شیئی تزینی که بر آینه جلو ماشین ها می زنند نظرم را به خود مشغول کرده.

 یک طناب داری که از آینه آویزان است و با هر کلاژ و ترمز تکانی به خود می دهد.

 با خودم فکر می کردم، آیا این حرکات را هم می توان مرگ اندیشی حساب آورد؟

به جواب کاملی که خود را قانع کنم دست نیافتم. اما مطمئنم هدف از مرگ اندیشی ، همانی است که بدانی چگونه زندگی کنی تا بفهمی چگونه بمیری!! یا مردن را خود خواهی آموخت.

اما این حرکت، از نظر بنده روند زندگی را مختل می کند، و زندگی کردن را به  مردن یا همان جان کندن تبدیل خواهد کرد.

*این شبکه های ملعون شده همچون بی بی سی ، ظاهراً !! فیلم های مستند پخش می کند و به کمک دوستان سعی شده که بتوانم این مستند ها را ببینم.

 شهر خاموشان، فیلمی بود که این اواخر پخش کرد و با صحنه های لخت و عریان مرگ بیندده را میخکوب کرد. دیدن فیلم سخت  بود ، اما به قول مجری می ارزید. حتی چون منی که دو بار ببیند.

 فیلمی که ابتدا مرگ را لخت و عر و حتی بصورت نیمه صنعتی شده به مخاطب نشان می دهد. ضجه های اقوام متوفی ها را نشان بدهد و در آخر فیلم از آن بوی زندگی بر خیزد. از آن امید تبلور کند. همچون ققنوسی که از مرگ خود نسلی دیگر می آفریند.این فیلم، راهنمای بزرگی بود برای امثال چون بنده که چگونه از اندیشیدن پیرامون آن موضوع نگو ، امید و زندگی را بر خیزانند. ظاهرن تکرا این برنامه سه شنبه هاست.

، این پست اگر شما همراهی کردید ادامه پیدا خواهد کرد.و شاید در آینده خود پرونده ای مسقل شود.   

خاطره

2- 3 روزی مرخصی گرفته بودم و بعد از آن بر سرکار رفتم، بچه ها آمدند گفتند نبودی آقا ؟ کجا بودی؟ با کیا بودی؟

:با زن دومم رفته بودم ماه عسل.

 آقا می دونستم، دو تا زن داری آخه دو تا فرق سر داری و هر کسی دو تا فرق سر داشته باشه دو تا زن می گیره.

بچه سرتق تو فرق سر من رو از کجا دیدی؟

***

درباره خوصیات اخلاقی یکی از همکاران به بچه ها می گفتم:

من:ببنید چقدر کتاب می خوانند.

بچه: برو بابا همش الکی ، هر وقت کتاب می خواند و کتاب را روی تخت جا می گذارد و می رود پایین، ما می رویم علامت جایی که کتاب را خوانده عوض می کنیم و دوباره که آمد بالا از همان جایی که ما علامت را تغییر دادیم می خواند.!!

***

کلن افرادی که با بچه ها کار می کنند ، حواسشون رو خیلی جمع کنند. خیلی.

لوتی

لوتی:

کار پرداز ما اخلاقی لوتی مسلکانه ای دارد. گهگاهی از گذشته ها و لاله زار و غیره تعریفاتی می کند. در خیابانی باشیم از آن خیابان خاطره ای می آورد.

 در آشپزخانه بودیم و هر کسی ناهار خود می خورد. شام بچه ها چلوکباب بود؛ از این شام به یکی از خدمه و راننده و نگهبان هم به عنوان ناهار می دهند.آنها مشغول خوردن چلوکباب  شدند ، اما خدمه ما نخورد.

ممد چرا نمی خوری؟

اوودههدد.اوووو(آخه ممد آقای ما در کودکی بر اثر خوشونت پدرش زبانش را از دست داده و دچار مشکلات مغزی شده و نمی تواند به راحتی حرکت کند و...)

نگهبان که رابطه دیرین با او دارد ترجمه کرد که می گوید گشنه نیست و می خواهد غذا را ببرد خانه، نگهبان گفت احتمالن  برای بچه اش ببرد.

 پرسیدیم مگه بچه دارد؟

گفت آره. 8 ساله پسری دارد که مادرش به دلیل اعتیاد آنان را ترک گفته!!

کارپرداز لوتی ما در حالیکه احساسش تکانی خورده بود ، آنچه را که فکر می کرد بدون آنکه متوجه باشد بر زبان جاری می کرد:

ممد چیکارت کنم، آخه لامصب چرا؟پسر بزرگ کنی که زنگ بزنه بگه امشب با دوست دخترمم. شب رو برو جای دیگه!! ممد نکن، ممد...

ممد آقا ما شبها که هم سر خیابان سیگار می فروشد.

 درپارک پسری هم سن و سال پسرش را می بیند، یاد او می افتد(محل کار ما در دل پارک است) و با همان زبان الکن خصوصیتی از خصویات آن پسر را با پسر خودش مقایسه می کند.

هر چی فکر می کنم، و به فلسفه ای که در زندگی خودم انتخاب کرده ام، می بینم کار ممد، بزرگوارنه است و دیگر خواهانه و بنده سخت خود خواهم، احساس  و عقلم با احساس و عقل بر زبان رانده شده کارپرداز یکی است.

سحر خیز باش تا کامروا باشی

 

از اول مهر که ساعات رو به حالت سابق در آوردند، تصمیم گرفتم که در همان ساعت که همیشه بیدار می شوم ، برپاخیزم و بروم ورزش صبحگاهی انجام دهم با این حساب ساعت 5:08یگر باید بر خیزم.

 معمولن یک ورزش سبک و بعدش یک صبحانه مفصل و در انتها قهوه ای که شادابی را تا پایان روز تضمین کند می نوشم، عازم خیابان ها می شوم.با مردمان مهربان هستم و آنان را اول برادر خود می پندارم،

تاثیر بسزایی که همین 4 تا بالا پایین پریدن در شادابی آدمی دارد باور نکردنی است، امتحان کنید.تنها کمی همت می خواهد و فاصله گرفتن از عادت و خصیصه ما مردمان ایران زمین که همانا تنبلی است.

تازه یک صحنه های عجیبی می بینم. مثالن هر روز یک دسته 50 60 تایی طوطی پر سر و صدا از بالا سرمون رد میشوند. انگار که تو طبیعت استرالیا داریم نرمش می کنیم.باورتون میشه.

 

سحر خیز باش تا کامروا باشی .

ما مددکاران و کسانی که سعی می کنند در حوزه آسیب های اجتماعی متمرکز شوند، یک بدی داریم. از کار هم بیرون میآیم نکات و آسیب های اجتماعی چشمانمان را می رباید و گوشهامان را تیز می کند. آلبوم آخرین گروه رپر یاس بنظرم یک آلبوم بسیار جالب در حوزه مطرح کردن آسیب های اجتماعی و مددکارانه است که از سر درد و با شیوه ای هنرمندانه به بیان مشکلات می پردازد و در عین حال که در پایان امید می دهد. و تو و دیگرانی که با مشکل دست به گریبان هستند را به پایانی نیک فرا می خواند که به نظرم بسیار کار را زیبا تر می کند.

 در قسمتی از آلبوم هر 3 خواننده فریاد می زنند ؛ آره – آره – برادر ما می تونیم، برادر ما درد مشترک داریم.

این برادر گفتناشون این قدر بر دلم می نشیند. ای کاش همه هم دیگر رو برادر هم می دونستیم.ای کاش.

کلن بعد از لاست و شخصیت دزموند که همه رو برادر خطاب می کرد، به این واژه احساس بخصوصی دارم. جالب آنکه همین دزموند بود که برادرانه همه را به طرق مختلف دور هم جمع کرد.

 پیشنهاد می کنم حتمن دانلود کنید و گوش کنید.

اصلن دلم برای دزموند تنگ شده!!!

راستی یه کشف جدید هم کرده ام، ذهن بچه هایی که علوم اجتماعی خوانده اند با ذهن بسیاری دیگر که تحصیلات دانشگاهی دارند متفاوت است، بخصوص با بچه هایی که ادبیات فارسی می خوانند.در همه زمینها،البته ارزش گذاری نمی کنم که کدا بهتر و کدام بدتره، اما جالبه که به یک موضوع گاهن دو نگرش کاملن متفاوت را می توانیم ببینیم

سرخوش و زان پس اعتراف

رفته بودم برای یکی از بچه هام شناسنامه بگیرم. هر کی که می تونست هفت خوان رستم رو رد کنه و سجل شناسنامه رو تحویل بگیره دیگر مراجعین به خودش و نوزادش تبریک می گفتند.

 من هم ;که گرفتم بقیه بهم تبریک گفتند!!!



_____











اینکه با زبون خوش نتنوانی به یک نفر مسئله ای رو حالی کنی و هی نتونه بفهمه و علی رغم میلت مجبور بشی آگاهانه و نه از رو عصبانیت(تاکید می کنم نه از روی عصبانیت) بخوابونی زیر گوشش. هم برای خودت هم برای اون سخته. یادمه دومین بار عذاب وجدان کمتری داشتم.
اما واقعاً نمی دونم چه جوری به یک نفر حالی کنم. جز زبان خشونت. آخه اگر نزنم، مجبور می شم ، اون رو رهاش کنم تو خیابون ها آواره بشه و بعدش  هم احتمالن نابود بشه(اگر خودم نخوام دیگران خودشون اقدام می کنند). کلن باعث شد که کیف قسمت اولم حروم بشه.
اساسی

 حس قصاب شعر شاملو رو دارم که به قناری کوچکی دل بسته بود

جامعه نامهربان

تو پیاده رو راه می رفتم تا برسم به یک عابر بانک. آفتاب مستقیمن می خورد به جایگاه عابر بانک. یک دعوایی بین دو نفر در جریان بود. مردی که منتظر مانده بود از دست کسی که از دستگاه پول می گرفت شاکی بود که 2 بار است که 20 تومان 30 تومان پول می گیرد  و الان هم بار سوم است که می خواهد همین کار بکند . مردتیکه احمق یبار این کار و کن و مردم رو معطل نگذار.

 مردی که مخاطب اون فرد بود. کوتاه قد، جوان، چاق واحتمالن کمی عقب ماندگی داشت(چهره اش این را نشان می داد)، او شروع کرد به مقابله با آن مرد، اما وقتیکه دید زورش به او نمی رسد کوتاه آمد و گذاشت دیگران عملیات بانکی شان را انجام دهند. آن فردی که معترض بود ،همچنان بد و بیراه می گفت : اگر دیونه نبودی می کردم تو جوب زیر پل...و آن فرد نیز خواهان آن بود که آن فرد این عمل را در بوق وکرنا نکند.بحث را به اتمام رساند.آخر سر صدام در آمد که آقا تو داری کارت رو انجام می دی دیگه بس کن و آن مرد نیز کارش را انجام داد و رفت.درست است که قانوناً هر فرد مجاز است که 3 بار از دستگاه استفاده کند. درست است که قانوناً کسی نباید عملیات بانکی فرد دیگر را تماشا کند و...

 اما جامعه خودخواه، بی رحم است، ناجوانمرد است . دست از پا خطا کنی این جامعه تو را خواهد خورد. اولین باخت مساوی است با آخرین چرا که دیگر باید زبون باشی پس مراقب باش که در جامعه امروزی اولین خطا مساویست با آخرین خطا.

این مقدمه را عرض کرد تا به تنه اصلی اما کوتاه مطلبن برسم :

 دیدید این چند صباح دختران روز به روز در آرایش کردن و مدل شدن افزون خواهی کرده و بر حجم ظاهری آن می افزایند. گهگاهی که دقت می کنم. آنان با حرکات دست و مرتب کردن روسری و زلفان پریشانشان یک پیام دارند، لطفن با من همراه شو.بیشترین آمار واردات لوازم آرایش، ایران و عربسات و کلن کشورهای مسلمان دارند.

 اما پسران جامعه که هر روز در شبکه های حتی وطنی ولی بیشتر بیگانه، زیبا رویان عالم را هر لحظه تماشا می کنند، دیگر اسیر طره موی دوست نمی شوند، چرا که حس زیبایی و بصری قضیه را از جایی دیگر تکمیل کرده اند و میکنند، دیگر زمانه ای که فردی با یک نگاه عاشق صد چاک فرد دیگر شود گذشته  چرا که آن زمانها جمال در انحصار بود و تنها راه دیدار زیبایی و جمال ، عشق از نگاه و بصر بود.

 اما این روزها دیگر آن بازار کم رنگ شده و تنها راه برای ورود عشق هویدا کردن جمال درونی یا همان سیرت بجای صورت است، و این میسر نمی شود جز با همزبان شدن و هم کلام شدن و همراه شدن .اگر راهی برای این قضیه پیدا نکنیم، بحث عدم ازدواج ها و مشکلان بهداشت روانی و جسمانی و آسیبهای اجتماعی به مکان لامکان صعود خواهند نمود و کمتر جوانمردی یافت خواهد شد که بتواند آن را جمع و جور کند.اگر اهل تفکرید این متن را با مقدمه ترکیب کنید تا منظور از لامکان را ملتفت شوید.

خواندن این مطلب در ذهنم اخگر بحث امروز شد.


  و این هم شعری زیبا از استادم که شرح حال این روزهای بسیاری از ماهاست

قلم عمودی و

کلمات روی سطر افقی می‌دوند

 تمام مسیرها افقی است

 

پیاده‌رو، خیابان،  اتوبان

حتی سرازیریِ تندِ گردنه‌ی آهوان

و من عمود بر جهان ایستاده ام

 

 افقِ دیدِ ما و منظره‌ها

جوی‌ها، جلگه‌ها، دریاها

مسیر پرواز هواپیماها

زمان و تاریخ همه افقی‌اند

غیر از من و درخت

 

روزی که من

بر دوش‌های عمودی مردم بخواب روم

درخت‌ها و جهان ایستاده می‌میرند

 

روزی که آخرین درخت

 روی افق بخوابد

هستی برای ابد، بخواب می‌رود

" دکتر فتوحی"

ts

گزارش ts و پیامدهای منفی آن

این هفته سازمان یک کلاس آموزشی پیرامون گروه های ts (اختلالات جنسی) گذاشته بود که حداقل برای بنده بسیار آموزنده بود.

 به گروهی از مردمان که بعلت پزشکی و روانی از جنسیت خودشان بدشان می آید و آروز تبدیل شدن به جنسیت مقابل را دراند، ts گویند. البته این افراد را نباید با گروههای همجنس خواه یکی دانست، هر چند شاید وجه شباهت ظاهری در مواردی داشته باشند. در ایران نیز از سال 65 بعد از فتوای امام خمینی و کسب اجازه از طبیب اجازه دارند به جنسیتی که مدعی هستند ، تغییر جنسیت دهند.این عمل خطرناک و سنگین است و باید اعصاب بسیار و امعا و احشاء بسیاری را دگرگون کند.

مردان باید مردانگی خود را بردارند و برای خود شرمگاه بگذارند و زنان بالعکس(در عمل جراحی سنگین)

بحث را نمی خواهم تخصصی کنم، اما سئوالی که در پایان کلاس در ذهنم شناور گشت، این بود که اگر حالت قهرآمیز با این منش و گروه انجام داد چه پیش می آید؟ مثالن در پرتقال تا 1999 این عمل انجام نمی شد یا در آمریکا این فرآیند 4 تا 10 سال به طول می انجامد.  ای اینکه در کمتر کشوری است که آن کشور کمک مالی به این افراد ارائه کند تا آنان عمل جراحی کنند.!!!یا آن کشور رفتارهایی انجام دهد که این عمل تسریع شود. در ایران کسی می تواند در کمتر از 7 ماه از این ور به آن ور شود. در صورت تایید (که معمولن تایید می شود)

به نظرم ما این بار از آن ور بام افتاده ایم و به راحتی اسیر این اطلاعت و عمل ها می شویم. تبلیغ می کنیم که اضغر تخت گاز(راننده ترانزیت با دو بچه بالای بیست سال)به ماریا تبدیل شده است.

 به نظر می رسد آگاهی در اینجا نقش ضد آگاهی ایفا کرده است،

 تنها به این نکته نظر دوستداران مباحث اجتماعی جلب می کنم که در جامعه ای همچون ایران که سن ازدواج روز به روز در حال افزایش است و روابط دوست دختر و پسری امری نامطلوب و ناپسند شمرده می شود و چه بسیار دختران و پسرانی که سالها با دوستان همجنس خود رفاقت کرده و می کنند، با مطرح کردن چنین حق وحقوقی برای افراد ts که اتفاقن جنبه روانی آن بسیار پررنگ است، باعث می شود مردان و زنانی که سالها با موارد بالا دست و پنجه نرم کرده اند به سمت ts  شدن حرکت کنند، چرا که از جنسیت خود ناراضی هستند، یا می شوند و این مشکلات جامعه را افزایش خواهد داد. یادمان باشد افرادی که حاضر می شوند به بدن خود آن مشقات عمل را تحمیل کنند ،افرادی با بهداشت روان سالمی نیستند و بعد از آن هم درست است که رضایت دارند، اما همچنان انسانی از لحاظ جسمی بشدت بیمار هستند که بطور مثال مسیر ادار و مدفوعشان گاهن بهم می خورد!!!( در صورت آنکه اطلاعت بیشتری در این مورد خواستید کسب کنید، این افراد برای خودشان وبلاگهایی دارند، با عکس های عمل هایشان!!!)

در این جا بنظرم آگاهی به ضد آگاهی تبدیل می شود. بهتر است قبل از به رسمیت شناختن این افراد روش درست تربیت کردن کودکانمان را بیاموزیم. بر سر روابط دختر و پسر یک تجدید نظر اساسی کنیم و آن را از تابو خارج کنیم.

یادم می آید در فیلمی آمریکایی به پدر پسری گفتند که با دختری پسرش رابطه دارد و او خدا را شکر کرد که پسرش همجنس خواه نشده است!!! به نظر جامعه ایرانی در مسیری گام بر می دارد که پدر ایرانی در سالهای نچندان دور شکری همچون آن پدر بجا آورد.!!!

این گزارش را یکماه پیش نوشته بودم

بحث من و دوستم

با دوستی بحثی انتزاعی درگرفته بود، یادتون می آید در پستهای گذشته پیرامون من و مترو دست فروش هایش چند پستی نوشته بودم؟. همیشه با خودم مشکل داشتم که کمک کنم یا نه؟

با دوستم در ماشین نشسته بودم، بحث این حرفها افتاد و من گفتم با خیر و شر ماجرا کار ندارم، انسانیت حکم می کنه و ... از این حرفها، دوستم که البته از گروه مذهبیون است و البته انسان نیکو صفت و با صفا، گفت: نه       ،؛به خاطر خدا، چرا که فردا به یکی 1000 تومن کمک کردی و پس فردا یکی اومد گفت فلانی رفته با پول کمکی تو شیشه خریده و مصرف کرده، اون وقت هم احساس بدی داری و اون احساس خوب رو از دست می دی و هم احساس می کنی پولت حروم شده، اما اگر نیت خدا باشه دیگه مسئله فرق می کنه. و تو آن احساس بد را نخواهی کرد ، چرا که نیت خدا بوده است.

راست می گوید اگر نیت خدا بشود دیگر نتیجه مهم نیست. در نگاه اول و تو ماشین خوشم آمد گفتم ، ایده و فلسفه جالبیه.

 اما دو سه روزی بیشتر در تنهایی خودم دقیق شدم، دیدم نیت انسانیت باشه ، تو مجبوری کار را دقیقتر و کاملتر انجام دهی تا حتماً کار نتیجه بده، تو مسئولی تا به سرانجام کار بی اندیشی، تو انسانی و این انسان بودن وظایفی داره یا هراسی داره، چون مسئولیت داره، به قول ساتر پرتاب شدی تا این درد رو احساس کنی، نگاه و دیدگاه اولی متحمل سختی و مرارت بسیاری است و، بدون آنکه هیچ در باغ سبزی هم بر تو باز بشه با حتی تصور آن در تو ایجاد بشه، سالها از خواندن ساتر گذشته است و دقیق و کامل نمی توانم از او برای این مقاله وام بگیرم.اما همین قدر یادم است که می گفت تو کاری را که انجام می دهی گویی در برابر تمام انسانها انجام می دهی و مسئولی دربرابر بقیه انسانها.برای همین همیشه دردمند و در اضطرابی.  اما در دیگاه دوم تو خشنودی ، در واقع شاید با یک نگاه بدبینانه که به موضوع نگاه کنی این طور تصور کرد که طرف(فردی که کمک کرده است) 1000 تومان می دهد و میرود سینما و یک فیلم کمدی می بیند و شاد می شود، یا به یک بنده خدایی همان پول را می دهد و شاد می شود، اینجا آن فرد دریافت کننده کمک مطرح نیست، تو مطرح هستی تا به خواسته ات رسیده باشی.(شادی و رضایت (در خود احساس رضایت کنی و مهم نباشد که نتیجه کار چه می شود،شاید در یک نگاه خیلی والا به یک نوع خود خواهی و خود پرستی هم دچار شده باشی،چرا که خود مطرح بوده نه نا خود(دیگری). چرا که نیتت دیدگاه دومی بوده است.در آخر نیز به خود می گویی برای خدا انجام داده ام و مستحق کرامت او و برای خود در بهشت جایی دو نبشه رزرو می کنی.

 حال آنکه حافظ چه زیبا فرمود: مستحق کرامت گنهکارنند.

بنده اینجا می خواهم تاویلی به واژه گنهکار حافظ بدهم و از ظن خود یار او شوم.:

گنهکار، نه گنهکار در نزد خداوند، بلکه فردی که مسئولیت بودن در این دنیا ، بودن با موجودات خدا آنچنان بار مسئولیتش را زیاد کرده که  از درون ، این بار را تحمل می کند و می کشد، این فرد برای هر کبریت اضافه روشن ، تا یک ورق کپی اضافی در رنج است، این فرد گنهکار است. گنهکار باری که جدش آدم بر دوش او گذارد.

گاهی اوقات آدم هایی را که اندیشه غیر خدایی دارند(خدا پرست نیستند)، اما کارهایی بشدت خدایی(انسان گرایانه و نوعدوستانه)انجام می دهند، مثلن در آفریقا سالهای سال برای درمانشان کار می کند، یا در جنگها به کمک مردمان جنگ زده می روند را بر خودمان و امثال خودمان قیاس می کنم  که نیتهامان خدا گونه است و در انتظار گرفتن  مزد و پاداش ،در این دنیا و آن دنیا هستیم،یک دو لا راست ساده برای خدا یا بنده خدا یا از روی عادت یا اصلن برای خود خود خدا انجام میدهیم و در رکعت دوممان از خداربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی لاآخرته حسنه و... می گوییم.در این قیاس آنان را ارحج تر و والاتر می بینمشان.

مسیر زادینه رود از بی قانونی می گذرد قسمت دوم

پیرو مطلبی که پیرامون سریال زاینده رود نوشته بودم، تصمیم گرفتم مطلبم را بیشتر باز کنم.

 در زمانهای گذشته قصاص کاربردی داشت که امروز آن کارکرد را از دست داده است.

 در گذشته فرد در قبیله زندگی می کرد و کشته شدن فردی از قبیله ای موجب جنگ دو قبیله می شد و چه بسا بسیاری در این زد و خورد کشته می شدند و قاتل سالم می ماند. پس راهی بین بین اسلام در نظر گرفت که فرد قصاص شود و یا دیه بپردازد. با توجه به ساختار قبیله ای معمولن قتل ها به دیه ختم می شد.

 حال با امروز مقایسه کنید. فرد دیگر در دامان قبیله زندگی نمی کند و دیگر حمایتهای قبیله گی را ندارد و نیروی تازه جدید جامعه و زندگی مدرنیته باید جای خالی قبیله را پر کند.حال قتلی اتفاق افتاده است و قضیه مانند فیلم در مسیر زاینده رود است(بازگشت به این پست)دیگر قبیله ای وجود ندارد و باید افرادی تقاص رفتار اشتباه عضوی از خانواده را پس بدهد و آن مثال هایی که در آن پست زدم احتمال وقوعش به مراتب افزایش پیدا می کند.در اینجا باز تاکید می کنم در جهت کمک به افراد مظلوم جامعه که نقشی در قتل نداشته اند، بحث قصاص را به زیر قانون بکشیم و اگر نیز قراری باشد که فردی قصاص بشوداین جامعه و مدعی العموم باشد که تقاضا و اجرا می کند.

این هفته نیز طالقان بودیم و شب در چشمه های باصفای حسن جون اطراق کردیم و آتش روشن کردیم و لذت بردیم. چون دوربین نبرده بودم نتوانستم عکس های جالبی بگیرم.اما آتش و درخت و ماه و شب چهارده یک چیز با شکوه ساخته بود.

سرمایه اجتماعی ملتی

در  شهرداری یکی از مناطق نشسته بودم. شهردار ناحیه بود. برای دیدارش از دو تا اتاق باید می گذشتی تا چشمت به جمال رعنای جناب بی افتد.(من به این اتاقهای می گویم ایست بازرسی) یک بیست دقیقه ای منتظر شدم تا منشی ایشان نامه بنده رو قبول کنند و سرافرازم نماید و من ببرمنامه را بدست پر مستطاب عزیز برتر از جان دهم. بعد که دیدم انگار نه انگار گفتم نامه ما چی شد و خودش نامه رو برد و ...با این ها کاری ندارم. اما نکته جالب نوع در اتاق شهردار بود. که باید حتمن منشی یک دکمه را می زد تا در همانند اف اف ساختمان عمل کند و باز شود. یعنی تا آن دکمه زده نمی شد هیچ دستگیره ای نمی توانست آن در را باز کند. از این در ها یادم میآید در ارگانی دیگر نیز دیده بودم و همین طور ارگانی دیگر واین یعنی احترام به مراجعه کننده، !!!؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ارباب رجوع؟؟؟؟

 چقدر راحت می توانیم ما با کلمات بازی کنیم. یک بار دیگر بخندید: ارباب رجوع؟؟؟

و این حرکت یعنی توهینی آشکار بر مردمی که در آنجا به انتظار نشسته اند. یعنی ما از شما بیمناکیم که مبادا رفتارهای  معمولی و عرفی جامعه را هم رعایت نکنید. نکند علی رغم آنکه هر کسی بر در بسته باید بدلیل عرف بی ایستد پس از درخواست اجازه کردن بیاید تو.البته شاید رفتارهایی دیده اند که اینگونه درب را ساختارش را عوض کرده اند، اما هیچ توجه نمی کنند که این رفتارهای خارج از عرف و ضد اجتماع ناشی از ساختار فشل همان سازمان است که مردم عادی که در طول زندگی شان رفتار عادی دارند را وادار به آن رفتار کرده اند.خوب بنده خدایی که (عموم مردم را می گویم)در سالهای سال زندگی عادی و عرفی جامعه را رعایت کرده چرا باید در سازمان شما رفتاری مغایر آنچه در تمام زندگی انجام داده بدهد.این بروکراتیک دیوانه وار شما، این کار تراشی های سازمانی تان ، این کم کاری و اهمال بازیتان، این زیر میزها و...کار را بر آن آدم تنگ می کند

 یا تازگی ها در ارگانهای دولتی می بینم نوشته ای نصب شده مبنی بر آنکه اگر به کارمند توهین کنی موجب شلاق و مجازات و ... می شوی

 و دقیقاً همانهایی که در قسمت بالا آورد را برای این قسمت هم میتوان جایگزین کرد.

 برادران اعتماد عمومی، هر روز رو به زوال می رود. هم وطنان سرمایه اجتماعیمان با این رفتارها روز به روز نازک تر می شود. عزیزان هر لحظه دیوارهای بی اعتمادی در جامعه گسترش پیدا خواهد کرد.ما باید در این جامعه زندگی کینم. اگر این سرمایه فرو ریخت خیلی چیزها ریخته خواهد شد.باید دختر بدیم و دختر بستونیم، پسر بدیم و بستونیم. خرید و فروش کنیم، اعتماد کنیم و بچه هامان را در مدارس بگذاریم. (دقت کردید سال به سال مادران منتظر دم در مدرسه افزایش می یابند.یادم می آید کودکی هامان خودمان میرفتیم و میآمدیم، اما جامعه بی اعتماد ، این رسم ها را بر نمی تابد )از بقالی کالایی بخریم. با این دیوار بی اعتمادی زندگی به کام همه مان تلخ و در نهایت چیزی در حد غیر ممکن می شود.آن وقت است که امیر چوی در پست خیانتی که گذاشته بود و در جواب کامنتم ، می گوید نباید تساهل داشته باشیم. چرا که اگر فردا روزی شاید زنی خیانت کار نصیبمان شود ؟ بی اعتمادی  تا عمق ذهن هامان نفوذ کرده است.

 بهتر است یکی که صدای رساتری دارد و رویی برای بی آبرویی ندارد برود بالای سکویی و داد بزند،آی خونه دار ، بچه دار حراجش کردم، سرمایه اجتماعی ملتی رو.

قسمت سوم پیرامون لایحه حمایت از خانواده

اگر نظر ف. ج نبود بنده دنباله لایحه حمایت از خانواده را در پرچنان دنبال نمی کردم.چرا که احساس می کردم قلمم طوری بوده که باعث بد فهمی شده است.

 اما این نظر بارقه امیدی بود که این مسیر را دنبال کنم.

راه حل پیشنهادی بنده تلفقی از این لایحه و عرفی است که در جامعه شکل گرفته است.

ابتدا ازنظر فقهی- سپس از نظر عرفی و در نهایت از نظر حقوقی مسیر این پست ادامه پیدا خواهد کرد.

همانطور که در قسمت گذشته گفته شد، کشور در مسر مدرنیته در حال حرکت است و اگر فقیهان نیز این مسیر را درک نکنند آن وقت است که از قافله عقب خواهند افتاد و ...(خودتان بقیه این جملات را تکمیل کنید ، همان حرفهای تکراری است که بسیار شنیده ایم)

با توجه به تبلیغاتی که این چند صباح پیرامون این لایحه انجام شده ، میتوان آن را در جهتی دیگر ادامه داد. یکی از نقد های منتقدان به قانون گذاران این است ، آیا خودشان مایل هستند که دخترانشان به عنوان صیغه ای شناخته شوند.و البته نقد بجا و منصفانه ایست ، چرا که در هر بحث باید همان برهانی که تو برای دیگران می آوری نیز برای خودت نیز صدق پیدا کند.می توان این نقد را ادامه داد و از طرف قانون گذار جواب مثبت داد!!یکی از سختیهای جوامع سنتی همان بزرگداشت  بکارت است، حال اگر در جامعه این بحث به عرف کشیده شده و سعی شود آن بزرگداشت و احترامی که به این موضوع داده می شود به طریق اسلامی و همان صیغه حل شود، و نقش کم رنگ تری به خود بگیرد،کمی به موضوع نزدیک می شویم.( در ابتدا شاید راه حل غربی به نظر برسد، اما با کمی تفکر در کنه قضیه می بینم اینگونه نیست) اگر در همین مدارس بحث  طرق استفاده از وسایل ضد بارداری و کاندوم آموزش داده شود و در همان سنین همین دختران و پسرانی که امروزه به اسم دوست دختر و پسر شناخته می شود را به عقد موقت یک دیگر در آورد هم هیچ کار غیر دینی رخ نداده است و هم در همان سنین نوجوانی که بحث و بذر عشق در دلها کاشته می شود،و دلها بر عقله افزون است، دو نفر را به هم علاقه مند می کند. حال اگر این رابطه به سرانجامی نرسد،(احتمالن نرسد) عقد را باطل می شود و باز رابطه ای دیگر، که هر بار موازین اسلامی در آن رعایت می شود.(یادمان باشد که شرعیات ، هیچ گاه لذت بردن را نهی نکرده است، اما برای آن چارچوبی در نظر گرفته است، اگر به کتب گذشته نگاهی بی اندازیم، یکی از مهمترین کتب، علم باه بوده است که پیرامون لذت بیشتر بردن از عمل جنسی تنظیم و گسترش پیدا کرده است)و در این روابط انسانها به تکامل رسیده و در انتخاب شریک زندگی معیارهای متفاوتری را بر خواند گزید و شاید آمار طلاق ازدواج کامل(دائم) کاهش یابد. در این روش هم بحث بیماریهای غیر متعارف که بدلیل عدم آموزش در آینده نچندان دور گسترش پیدا کرده و می کند، مهار می شود(یادمان باشد که در بعضی کشورهای آفریقایی از هر 4 نفر یک نفر به ایدز دچار است، و مهمترین دلیل آن ناآگاهی و عدم آموزش بوده است. اگر رشد بیماری مهار نشودبه صورت تصاعد هندسی بالا خواهد رفت) و هم بحث کالایی شدن منتفی می شود، چرا که این رابطه توامان دو نفر است و آن بحث قرآنی را اگر قبول داشته باشیم که ازدواج موجب آرامش است،و به آن باور داشته باشیم، بی هیچ تعصب و غیرت ورزی، این دو در همان جوانی ،سخن و قل حق را درک خواند کرد و بعد از رسیدن به سن کمال نیز به دنبال کالا های بحث شده (پست دوم در مورد حمایت از خانواده)کمتر کشیده خواند شد. در ضمن بحث همنجنس گرایی که این روزها در بستر زیرین و مخفی جامعه احتمالن در حال گسترش است، کم خواهد شد.در همین قرآن نیز قومی که به دلیل صراحت جنسی مستحق عذاب خدا شدند، همجنسگرایانی از قوم لوط بودند. حال آنکه در گستره تاریخ بحثی به اسم زنا مطرح بوده که البته با توجه به اطلاعات ناکافی بنده، قومی تنها به این دلیل یا به عنوان مهم ترین دلیل(زنا) به عذاب خدا دچار نشده اند.

 خوب تا حدودی بحث فقهی و عرفی کار مشخص شد. از طرف دیگر بحث حقوقی کار است ، همانطور که اشاره شد در قانون مدنی ایران، حق ریاست خانواده بر عهده مرد است و به طبع آن بار مالی خانواده را باید قانوناً مرد بر عهده داشته باشد و برای زن نقش مالی قائل نیست. حتی هزینه های مالی همسر نیز بار اضافی بر مرد است.البته در عرف امروز این مباحث امروز بصورت فردی بالا پایین می شودکه جای خالی قانونی جدید به روز شده در بعضی موارد بشدت احساس می شود. در واقع اسلام، آنگونه که بصورت کتابی آمده است، اینگونه به نظر می رسد که تنها زن وظایف همسری و نه حتی بچه داری را بر عهده داشته باشد و در مقابل مرد در خدمت تمام عیار زن  در تمام آیتم ها باشد. که خوب این هم مثل روز روشن است که کمتر یا حتی اصلن اجرا نمی شود.در این جا می توان یک بده بستان انجام داد و اینکه قانونگذار بیاید حقوق مردان را که نسبت به زنان بیشتر است را مساوی زنان قرار داده و در آن طرف نیز وظایف مالی بیشتری را برای زنان خانواده نیز در نظر بگیرد- مباحث بسیار حقوقی می شود که نه بنده سواد آن را دارم و نه شما حوصله آن ، اما شاید این نوشتار جرقه ای در اذهان آشنا به مسئله روشن کند.

در نهایت نیز همان بحث صیغه نیز امتداد داشه باشد، چرا که بسیاری از مردمان(زن و مرد) زیاده خواه یا جاه طلب در هر زمینه ای هستند، و برای زنان و مردانی از آن جنس نیز بستر شرعی به راحتی فراهم باشد ، تا جامعه در مسیر قانون و شرع باشد. البته برای آنکه قانون در این جا لوس نشود ، می توان به جای 3 ماه و 10 روز زمان پس از طلاق ،اگر این تفاهم برای فقیهان و حقوقدانان فراهم شود که این زمان برای مطمئن شدن از آنکه بارداری صورت نگرفته است باشد می توان با مراجعه به آزمایش و گرفتن نتیجه مثبت و منفی، طلاق انجام گیرد،البته این زمان و طلاق بعد از آن را منوط به جواب آزمایش کرد، در این صورت هم شرع و هم قانون امکان اجرایی شدن بیشتر ی پیدا می کند.باز نباید از این نکته غافل شویم که این مسیر تنها به دلیل بالا باشد و نه فقر. یعنی هیچ فردی بخاطر دچار شدن در فقر به این راه کشیده نشود.

 در ضمن یادمان باشد در گذشته دور که اسلام اجرا می شد، بحث کنیز نیز وجود داشت که امروز و در قرن حاضر منتفی شده است و بنده نیز علاقه ای به باز کردن بحث ندارم، ولی  اگر خواننده  این مباحث را پیش رویش بگذارد( بخصوص بانوان)با عنایت به گذاره بالا نتیجه بهتری را می گیرد

 البته همه آنچه که گفته شد تنها نتیجه تفکراتی بود که از ذهن نا آگاه بنده سرچشمه گرفته بود، و امیدوار است که بتواند در ذهن های شما بستر مناسبتری را یافت کند.

مسیر زاینده رود از بی قانونی می گذرد

بنده متاسفانه یا خوشبختانه چند سالی ایست که آثار پخش شده از صدا و سیما را نمی بینم و به طبع آن سریال های رمضانی امسال را نیز ندیده ام، اما هر از چند گاهی که یک سریال به قول معروف گل می کند ، لحظاتی از آن را شاید ببینم و روند کلی داستان را جویا می شوم.

 ظاهراً این روزها، سریال زاینده رود توانسته نظر مخاطب را جذب کند. البته لهجه های مزخرفی که اجر کرده اند باعث شده نتوانم پای سریال بنشینم. قصه های مجید اگر نبود، واقعاً فکر می کردیم لهجه اصفهانی یعنی این.البته بازیکر حاجی که سالها پیش صاحبدلان و رنگ خدا را بازی کرده بود را دوست دارمش( صاحبدلان را هم)

باری موضوع بحثم این نیست.

 موضوع داستان اینگونه است که مادری برای آزادی بچه اش و رهایی از اعدام حاضر به ازدواج با پیر مردی می شود.و بنده با قبل و بعد آن کاری ندارم و تنها این نکته را می خواهم برجسته کنم.

 باز هم فکر کنم کارگردان و نویسنده یک زیرکی در بطن کار انجام داده اند.

 در واقع با این کار سیستم ناقص و فشل قضایی را به صورت آیینه وار به رخ جامعه کشیده اند. همیشه با خودم فکر می کردم، چرا قانون گذار، قانون را از بحث مهمی چون قتل کنار می کشاند و واگذار به افراد می کند. و اکنون این سریال توانسته به صورت عامیانه طرح مشکل کند.

 حال بیایید احتمالات دیگر را هم برای چنین مباحثی مطرح کنیم. مثالاً مردی از زن قاتل یا دختر قاتل تقاضای کار و رفتار نامشروع جنسی نماید. در واقع این فیلم نیز همین بحث را بطور شرعی تر بیان کرده است، که قانون گذار چگونه وقتی خود را کنار بکشد ممکن است انسانها  را به چه مفاسد اخلاقی بکشاند.

بنظر شما اگر در همین داستان مرد همین خواسته را بطریق شرعی از مادر نمی خواست، آیا مادر همین کار را انجام نمی داد؟

یادم میآید فیلم شهر زیبا هم چنین مایه هایی داشت و همین گونه سگ کشی بیضایی.

 وقت است که قانون گذار تنها به این بهانه که شرعیت این را خواسته خود را کنار نکشد و همین طور که بسیار از احکام و شرعیات را به زیر قانون کشانده اند ، بحث قصاص و غیره را هم به زیر قانون بکشانند.

(این نوشته در اواسط ماه مبارک نگاشته شده است

قسمت دوم لایحه حمایت از خانواده




این روزها بحث لایحه حمایت از خانواده داغ داغ است، بنده نه از منظر زنانی که به این لایحه فریاد دارند، بل از نگاه فردی که مشکلات اجتماعی کسب و کارش است می خواهم چند سطری قلم فرسایی کنم.

مقدمه: دوستی که سنش در سن  ازدواج قرار دارد، تعریف می کرد که از دوست و آشنا به قول معروف کیس معرفی میشود و او  هم با نوعی خشم با آن فرد در ظاهر خیر خواه !!!(کیس معرفی کننده) طوری صحبت می کند که دیگر هوس کار خیر به سرش نزند، چرا؟

 دلیل ساده آن است که بار مسئولیت سنگین است و هزینه های جامعه با هزینه های زندگی مشترک هیچ تناسبی ندارد. براستی این اقتصادانان معظم از زور سیری می آیند و خط فقر را مثالن برای امسال 890 تومان ذکر می کنند؟ نه خوانندگان جان، اگر این نکات اقتصادی را کنار هم بگذاریم نتیجه آن می شود که سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند. البته با آن قسمتش که ازدواج مایه آرامش و است و از این حرفها هیچ مشکلی ندارد که حتی آن را تصدیق می کند، اما آنها رو بنا هستند و زیر بنا همان حرف مارکس است. پول،.

 این مقدمه را ذکر کردم تا برسم به این جا که لایحه حمایت از خانواده به راستی برای چه قشری و برای چه موضوعی در نظر گرفته شده است؟

خوب ماده 23 همان است که مارکس گفته تو پول بیشتری داری ،(زیر بنای محکمی داری) پس می توانی روبناهای متعددی داشته باشی و در قرنی که همه چیز را سعی می کنند در قانون جاری کنند ، تو از قانون خارج می شوی. همانند آرم ورد به طرح است که تو جز هزاران ماشینی نیستی که نمی توانند بیایند. تو می آیی -با این تفاوت که آنجا به اسم قانون، و اینجا در حریم بی قانونی.

در واقع یکی از میوه های نا میمون این لایحه با توجه به سر و صداها و اظهاراتی که جهت تایید آن بکار رفته این موضوع خواهد بود.

حال بیاید فکر کنیم این قانون تصویب شد.

احتمالاتی که بنده با توجه به آنکه در حوزه آسیب درسش را خوانده ام و کار می کنم، این چنین است:

 ابتدا این نکته را ذکر کنم که در اینجا شاید کلماتی ایراد شود که بی ادبانه و گستاخانه  باشند اما به دلیل بار معنای کاملی که دارند نمی توان از آن صرف نظر کرد.پیشاپیش از خوانندگان پوزش طلبیده و چنانچه خود تشخیص می دهند از خواندن ادامه آن صرف نظر کنند.

بعد از مدتی همان خانه های عفاف با نام دیگری شروع به کار می کنند و عده ای دلال محبت می شوند و در روزنامه ها آکهی های خود را چاپ می کنند و عده ای را برای صیغه (ج.. شرعی) در نظر می گیرند و البته این کالایی!!!!!!! است که تقاضا زیاد دارد  و از آن استقبال پر شکوهی می شود.و البته قانون نیز در اینجا قرار است که حذف شود. پس در این بازار بی قانونی این کالا(ج...ش) روز به روز و سال به سال از حقوق مدنی که هر انسان باید داشته باشد بی بهره می شود.

حال وضعیت مردان و این کالا(ج.. ش..) چگونه خواهد بود. نه در واقع زن و شوهر هستند(عرف نپذیرفته است) نه معشوقه هم، و قطعن از این روابط بوی ازدواج و زناشویی بر نمی خیزد.بر عکس آنچه که در غرب اتفاق می افتد که آن دو نفر که با همر روابط  و س.. دارند ، پس از مدتی ، چنانچه در دیگر شئون زندگی خود را مشترک دیدند ، ازدواج می کنند.خوب مرد پس از چندی این کالا را رها می کند و آن کالا بعدر از چندی به فروشنده دیگری با نرخ مناسب عرضه می شود و پس از چندی آن مرد همان مرد است که توانسته خدا را شاد کند و آن زن به مزبله ای تبدیل شده که هیچ کس چه مرد و زن حاضر به پذیرش آن نیستند( البته این پرسه بین 5 تا 10 سال طول می کشد)

حال بر می گردیم به خانواده. مردان بسیاری هستند که ازدواج نمی کنند، اما به قول خودشان به بازار مشترک رجوع می کنند و دغدغه هیچ گناه و بی ایمانی و رفتار غیر انسانی نیز البته ندارند.

بسیاری از مردان به بازار مشترک رجوع نمی کنند، چرا که دغدغه های ایمانی دارند ، یا از خوف خدا یا از انجام گناه.

 خوب با آمدن این لایحه راه برای این دوقشر باز می شود

 و میماند گروه اندکی که دغدغه های انسانی دارند و این کلاه های شرعی و عرفی را بر نمی تابند و همچنان بر راه خود می روند، البته بدلیل باز گرمی که آن دو گروه و این لایحه ایجاد کرده است روز به روز آنان نیز به کلاه های شرعی و عرفی که ساخته و پرداخته می شود انگیزه مند تر می شوند و به راه آنان کشیده می شوند.

خوب در اینجا علی میماند و حوضش.قشر عظیم جوان در دام دلالان محبت گرفتار و با پا اندازان بر سر کالای خود چک و چانه می زنند.

 وضعیت جامعه را هم بگذارید کمی روشن تر بیان کنیم:

 امروز ایران نه دیروزی است(سنتی) و نه امروزی(مدرنیته) است. چیزی از این و چیزی از آن دارد.

 در این جامعه فرد گرایی روز به روز تقویت شده(عنصری که از آن(مدرنیته))گرفته شده است.حقوق مدنی جایی برای خود باز کرده اند. حساب دو دوتای خود را نیز دارد.

 از طرفی دیگر جامعه در تورمی هراس انگیز قرار دارد. یعنی بسیاری از مردان امروز ایران حقوقی زیر یک میلیون تومان دارند و خوب با حقوقی این چنین نمی توانند مسئولیت یک زندگی را بر عهده بگیرند( همان خط فقر).با توجه به آنکه در قانون مدنی تصریح شده است که وظیفه اداره زندگی با مرد است( ما به بانوان شاغل کاری نداریم، چرا که قانون برای آنان بار مالی و مسئولیت مالی در نظر نگرفته است).

 خوب بسیاری از این مردان که ترس آبرو و... داشتند به دلیل بی قانوی حاکم در مکانهای بالا که ذکر کردم، و از طرف دیگر تبلیغاتی که بر روی آن آورده و قبح آن برای مردان ریخته خواهد شد و در نتیجه به آن روی می آورند و با هزینه های  یک سوم و یک چهارم گذران زندگی می کنند و در واقع ازدواجی صورت نمی پذیرد.و چون فرد گرایی تقویت شده، رسانه های جمعی چون ماهواره و اینترنت و ...(که طراحی شده برای انسان تنهای غرب)وجود دارد، جای خالی خانواده را پر می کند  و روز به روز از افرادی که به سمت ازدواج بروند کاهش پیدا می کند.

از طرفی دیگر خانواده های که وضعیت اقتصادی نا مطلوب دارند و البته دخترانی نیز دارند نیز در جامعه وجود دارد!!!

برای این بازار(روسپیگری شرعی) کالاهای به روز و آبدیت شده نیز نیاز است تا به تقاضای بالای آن جوابگو شوند.خوب این خانواده و ها دخترانشان به بازار مالی ریخته خواهند شد. در نظر والدین آنان نیز، گناهی انجام نشده و خدا راضی و بنده راضی. عذاب وجدانی کمتری صورت می پذیرد و آثار حقوقی که قانون برای خانواده دختر در نظر گرفته کم رنگ تر خواهد شد.

 و باز از طرف دیگر، بعضی از خانواده های که چندین سال است از تشکیل آن میگذرد ، اما دیگر آن عشق و صفای روزهای ابتدایی وجود ندارد( بازگشت به پست قبل) ، با توجه به وضعیت بی قانوی و البته شرعی (روسپی خانه های جدید)، به آن سمت رفته و خانواده های تثبیت شده نیز در شرف متلاشی شدن در حرکت می شوند.

لازم است که ذکر شود برای تبلیغات این بازار تنها کافی است چندین حدیث، از هزاران حدیثی که در جهت تایید این کار است برای متشرعین ذکر شود، واز ثوابی که در این راه بهره خواهند برد گفته شود. برای غیر متشرعین نیز کالاهای بزک کرده کافی است، برای بالایی ها نیز البته وجود همین کالاهای بزک کرده کافی است!!!!). پس این بازار داغ داغ داغ خواهد شد 

تمام اینها که گفته شد، قبل از هدفمند کردن یارانه هاست، بعد از آن تمام موارد را با جهت مثبت و منفی کنار آن در یک عدد دو  رقمی ضرب کنید.

لذا پیشنهاد می گردد

-    ، دانشگاه یک رشته مدیریت روسپیخانه  به نامهای  پیشنهادی mjhs (مدیریت ج..خانه های شرعیه) تشکلی شود.

-     -در روزنامه های و بخش نیازمندیها و قسمت استخدام، چندین ستون اضافه شود، چندین ستون پیرامون این کالا(ج..ش..)برای  نمونه :.سالم. نو، قر،با تجربه  یک سال تا حداکثر 5 سال،آشنا به فن، ماهر، نیمه ماهر،دستیار، پاره وقت...

-    ستون دیگر که برای این ستون اضافه می شود( با عرض پوزش از خوانندگان، که اگر ننویسم این زهر را کامل نتوانسته ام نشان دهم)به نام- قرمساق آماده به کار در خانه های عفاف و روشنایی نیازمدیم.

-         البته به دلیل بازار جهانی این کار می توانیم پس از چندی نام ایران را به تایلند اسلامی تغییر دهیم.

-    و در آخر پیشنهاد می گردد تا مشخص شدن سرانجام این لایحه و طرح هدفمند کردن یارانه ها، به مردان در شرف ازدواج پیشنهاد می گردداز هرگونه ازدواج خود داری شود که در آخر خود را مغبون نیابید.(با پوزش از خواندگان که این زهر خند مبتذل اما لازم را مجبور به خواندن شدند)

 

خوب پس از چندی که از این طرح گذشت(حداقل 5 سال) بازار ما کارشناسان آسیب نیز سکه سکه می شود و خیل عظیم طلاقها و بچه آزاری های و کودکان رها شده و افسردگی ها ... کاری می کند که دولت در بخش نامه ای سن بازنشستگی ما را 5 ساله اعلام کند و ما بعد از 5 سال در بیمارستانهای البته نچندان مناسب و ویژه کارکنان سازمان بستری شویم.

----

یک راهکار پیشنهادی در جهت مثبت ماجرا نیز در ذهنم جاری است که اگر روزی کسی گفت تو همه نقد کردی- راه حل پیشنهادی تو چیست؟ لال نباشم.اگر از این پست استقبال شد در پست دیگر ذکر خواهم کرد.








دو تفسیر از یک پوستر(مقدمه نقد لایحه حمایت از خانواده)





این پوستری ایست که این روزها در سطح شهر زیاد می بینیم(در شهر تهران)و ما که کار هر روزمان سواری با مترو است. گاهی اوقات نیم ساعت روبرو جلوی چشمانمان قرار دارد. مجبوری به آن نگاه کنی و بی اندیشی.

بنده می خواهم اینجا دو برداشت از این پوستر رائه بدهم که خودم تا حدودی بیتشر با دومی هستم. البته مشکلات موجود در جامعه و سازمان خودمان و همین طور طرح لایحه حمایت از خانواده!!!!!!!؟؟؟؟؟ هم در این برداشت دوم بی تاثیر نبوده است. در واقع این مقادمه ایست برای پست دیگر که درباره این لایحه به نگارش در خواهم آورد.

 برداشت اول: همه خندان و راضی از آنکه توانسته اند پاسخ خداوند را در لحظات افطار دریافت کنند و مزه افطار را احساس کنند- در بعد اجتماعی نیز می توان اینگونه ترسیم کرد که خانواده ای که برغم تمام موانعی که باعث از هم گسیختگی خانواده ها شده اند ، توانسته اند دور هم جمع باشند و جمعیت خود را حفظ کنند.

از بودن قرآن در آن فضا حس روحانی بودن بر می خیزد. ولی ای کاش احترام را به جا می آوردند و قرآن در حالت بسته در رحل قرار می گرفت.

برداشت دوم:

این برداشت نتیجه همان 25 دقیقه هایی است که روی این پوستر زوم شده ام.

اگر بیشتر به عکس توجه کنیم، متوجه می شویم که عکاس با دقت بیشتری می خواسته مشکلات خانواده ایرانی را ترسیم کند.

 معمولاً نشانه محبت و عشق و با هم بودن، نگاه است، نگاهی که طرفین به هم می کنند. مثالن، عشاق به یک دیگر. پدر و مادر به فرزندان و بلعکس. اما در این عکس از چنین نگاههای خبری نیست.

 پدر نگاهی و از سر رضایت و البته شرم به سفره دارد.(شاید رضایت از اینکه امروز نیز تواسته شکم خانواده را سیر کند و شرم از آنکه نتوانسته سفره آراسته و مناسبی برای افطار فراهم کند.در سفره فقط نان و خرما و پنیر قرار دارد) و آبی که در گوشه دیگر سفره است.

مادر نگاهی به فرزند دارد، نگاهی باز از سر رضایت، اما چرا همانگونه که اول گفتم، چرا عکاس نتوانسته و یا نخواسته این نگاه را متوجه شوهر زن نیز بکند.

 شاید می خواسته سرنوشت هزاران زن ایرانی را نشان دهد که بعد از شکست در تصورات خود که از شوهر ایده آل خود پیدا می کنند، نگاه از همسری که ایده آل به نظر می رسیده ، اما اکنون از آن باغ سبز خبری نیست. پس تمام محبت ارزانی معمولاً تنها فرزند خانواده می شود.اینک چشم امیدشان و همه وجودشان می شود، بچه و مهری که از شوهر دریافت نمی کنند و مهری که دیگر نمی توانند به شوهر خود بدارند را در فرزندش روز افزون می کند.بریا همین بچه هم باید کلاس زبان برود، هم باله تمرین کند، هم کلاس های ایروبیک برود... تا مادر محبت به توان nرسیده را بر گرده های نازک بچه بنشاند.

 و بچه تنها کسی که سر به آسمان دارد و امید از چهره اش هویدا است.می توان احساس رضایت را ازچهره اش خواند ، چرا؟ چون که از واقعیات زندگی امروزی و آنچه که در بیرون جاری است خبر ندارد. برای همین خداوند او خدایی است که همچنان در آسمان است. برای همین عکاس این نکته پنهانی را در عکس خود قرار داده که برای احساس خوشبختی باید همچون یک کودک باشی. اندازه او بفهمی و از واقعیات تلخ زمانه خود بی خبر باشی.

 از بعد اجتماعی : چرا یک خانواده 3 نفره باید این قدر نسبت به هم غریبه باشند که زن حتی از شوهرش با بیشترین حالت ممکن چادر سر کرده باشد. اگر مشکلات عرفی و شرعی باعث آن می شد که نتواند براستی واقعیت یک خانواده  3نفره که هیچ نامحرمی نیز در آنجا قرار ندارد را ترسیم کند ، می توانست مادر نیز یک روسری را همچون همان کودک ، پوشش خود باشد. اما چرا آن چادر و چهره نیمه او.

به نظرم عکاس در اینجا  نیتش را بشدت هویدا کرده است. زن و مرد خانواده ایرانی هر روز و هر روز به هم نامحرمتر می شوند. هر روز احساس غریبگی بیشتر می کنند. هر روز موازین جدید دینی باعث از هم گسیختگی و دور تر شدن آنان می کند. خانواده ایرانی از هم جدا افتاده است.

...

چنانچه در لحظات غمگین و افسرده زندگی خود، این روزها بسر می برید، پیشنهاد می گردد از خواندن این پست صرف نظر نمایید.

با خودم دو بشک بودم که این پست را بنویسم یا نه؟ خیلی فکر کردم که لحنش را عوض کنم،اما یادم آمد که پرچنان از مرگ عزیزی متولد شد و دم از زندگی زد. و این پیمان که خودم با پرچنان بستم یادم آمد که برای رسیدن به زندگی مطلوب تنها از خوشیها و سرخوشیها نباید نوشت.

راستش بعد از  آخرین پست که پیرامون سیل زدگان پاکستانی نوشته بودم، دوستی از همراهان پرچنان اعلام کرد که چند تا دوست پاکستانی و مورد اعتماد دارد که می تواند از آن طریق کمکی که بنده مد نظر داشتم را به آنان بدهد. و بنده چون اعتماد کامل به دوست دوست ایشان دارم و تایید ایشان را از دوست گرام گرفتم این روش کمک را پذیرفتم.دوستان پاکستانی ایشان برای عید فطر در پاکستان حضور خواهند داشت و بنده تا آن زمان تصمیم گرفتم یک فراخوان کمک به سیل زدگان را بدهم.البته همچنان پیشنهاد می کنم از طریق هلال احمر هم که شده کمک کنیم تا به محنت انسانها بی تفاوت نمانده باشیم.

 چون فکر می کنم تنها ، تنی چند از دوستانی که فیس تو فیس با بنده در ارتباط هستند ،از این حرکت استقبال کنند، بنابر این روش خاصی را برای  آن اعلام نمی کنم.

********

چند روز می شد که از خواندن این پست دوستم می گذشت و به آن فکر می کردم که چگونه می توانم کمکش کنم و یک راه حل عملی جلوی پایش قرار دهم.

در دفتر آسیبها نشسته بودم که دو تن از همکاران 123 آمدند و خوش و بش با آنان کردم.یکی از خصوصیات بنده آن است که زیاد از بچه های نوباوه خوشم نمی یاد ، یعنی نمی توانم آنان را تحمل کنم. در عین آنکه آنان را به شدت معصوم می دانم ، اما از اینکه احیاناً آنان در بغل خود بگیرم...تحملش را ندارم. این دوستان نیز با خود یک بچه 6-7 ماه فکر کنم آورده بودند.هنگام خروج بین آن چند نفر آن کودک که از چشمان زاغ و موهای بوری نیز برخوردار بود، شروع کرد دست تکان دادن به بنده.یک آن دلم به آن بچه وصل شده بود، همکارم یک آهی از دل بر آورد و گفت می بینی: آخه چرا باید مادری کودک این چنین خودش را بسوزاند؟!!!!

آری سهم او از زندگی، داشتن مادر کراکی است که باید تحمل آتش مادرش را داشته باشد.از دوستان خواهش می کنم به وبلاگ این دوستمان بروید و جوابش را بدهید که من هم به سئوال او دچار شده ام.

آبروی انسان

باور کنید دیگر هیچ انگیزه ای برای سیاسی نوشتن ندارم، اما چه کنم که ورزش و همه چیزمان به آن آلوده است و دیدم اگر سکوت کنم، همان رفتاری را انجام داده ام که بر سکوت عده ای، پیرامون مسائلی خرده می گرفتم .پس نوشتن آغازیدم.

چند وقت پیش بود که خبر اخراج علی کریمی به دلیل روزه خواری در شهر پیچید .برنامه نود را دیدیم و پای حرفهای سردار نشستیم.

سرداری که چون سخن منطقی نداشت، عقبه خود را به رخ مصاحبه گر کشید و پاسدار بودن بر ارزشها و...

و چه چیز ویرانگر تر از این سخنان بر ایمان نازک شده نسلهایی که منطقهاشان بر استدلال این سخنکه بردین پدرانتان باشید سبقت گرفته است.(ای کاش ابراهیمی باشد و با همان منطق ،به دین پدرانمان از نازک ایمانی خارج کند)

 و چه فرومایگی که در ماه عزیز خدا برای رقابت و دشمنی فردی با فرد دیگر آبروی نه حتی مومنی ، نه حتی مسلمانی، که انسانی را بریزی.

 در این که کریمی پیرامون مدیریت باشگاهش صحبت کرده و باید توبیخ شود شکی نبوده و نیست. اما با این بهانه که آن سردار آورد، حاشاحاشا، روزه خواری کرد و اخراج شد، و اگر تو مومن به درگاه خدای هستی چرادر ساعت روزه دار بودن ، از بازیگر مسلمانت تمرین می خواهی؟بر فبرض مثال این رفتار را انجام داد، تو چرا در بوق می کنی؟ دیگر سخن به اطناب آلوده نمی کنم که شرح حال این ماجرا روشن تر از خورشید است.

و ما چه خوشحال می شویم که زن روس مسلمان شده و سوت و کل و کف. و چه ناراحت نمی شویم که رفتاری این چنین به بهانه دین، چه مسلمانانی را به راه دیگر می برند که از آن مسلمانی بر نمی خیزد. ای کاش آنانی که درد دین دارند ،با جناب آجرلو سخت برخورد کنند که رفتارش نه قانونی بود( چرا که در هیچ دادگاهی هیچ حکمی علیه آن فرد نداده بودند ) و نه شرعی،و نه انسانی. ای کاش از مباحث مشایی کمی خود را فارغ می کردند و به این مسائل رو می آوردند که زخمش عمیق تر است. پدرم تعریف می کرد که در جوانی پای منبر حاج آقا مکارم می رفته، و آن زمانها جوان پسند صحبت می کرده است. ای کاش یک مرجع تقلید روزی به ورزشگاه می رفت و در آن فضا نفس می کشید. درست است که بسیاری از تماشاگران، سواد کاملی ندارند، اما دلی پاک دارند که با کوچکترین رفتاری مغایر با اصول فتوت، منزجر می شوند از هر آنچه که آن رفتار را تشکیل می دهد و این سخن سردار و وصل کردن آن به نظام و انقلاب و دین آن حلقه را افزون خواهد کرد.

 برادران، خواهران،بر حرمت آبروی انسانی سکوت نکنیم.

...

 مادر یکی از بچه ها آمده بود و درباره بچه اش حرف می زد و از درد ها و رنجهایی که خودش و بچه اش کشیده بود حرف می زد. مادر از این کولی هایی  است که سر خیابانها اسفند دود کنند و خرت و پرت می فروشند.

 زندگیشون اصلاً جال بود. گفتم اکنون چیکار می کنی؟ گفت کبریت می فروشم. دوست داشت این بچه اش رو هم زود زن بده و این یکی رو هم کامروا کنه!!!

 گفت از اسفندی تا هر دست فروشی همه کار انجام داده ام. اما دزدی هرگز؟ برم دزدی کنم؟

 مادر رفت و بچه پیش ما ماند. تو مترو بودم که یک خانمی آمد و چسب زخم می فروخت . دیگر به عقلم اصلاً نگاه هم نکردم. همین که دلم گفت بخر شک نکردم. حالا که به این موقعیتها می رسم فقط دلی کار می کنم. و بیخیال گدا پروری و شغل کاذب و پول مواد و... می شم. مهم دلم که چی بگه.

 می بیند ماجراهای من و مترو ودست فروشان تمامی ندارد.

 از مترو بیرون آمده بودم و در خیابانهای منیره دنبال وسایل کوه و وسایل ورزشی بودم. اصلاً یک کیفی داره آدم وسیله ورزشی می خره!!

 تو هر مغازه، فقیر یا غنی مهم نبود ، مهم این بود که همه داشتند یک دستگاه total col  می خریدند( همونی که تو فارسی وان هی تبلیغش رو می کنه) دلم برای رسانه ملی سوخت .تو اینجور جاها بری متوجه می شی که رسانه های بیگانه چه مخاطب فعال یا به قول معروف اکتیوی داره و تازه چقدر هم بهش اعتماد بوجود آمده که در بست تمام تبلیغاتش رو می پذیرند. حالا تو هی بیا بگو 6666 جایزه بانک فلان. اعتماد از دست رفته مردم قبول نمی کنه- برادر رسانه ملی.آره برادر.!!

 

*برای افطاری ذکر شده هم  اگر دوستانی که خواهان آمدن شده اند موافق باشند این 5 شنبه باشد. یا شنبه هفته دیگه. به این صورت که 18:45 از ایستگاه یک راه افتاده و حدااکثر تا 20:00 ایستگاه 2 می رسیم. افطار و گفتگو.ساعت 10:00 نیز بر می گردیم و تا 24:00 خانه هانام هستیم. البته برای این شبها این ساعت ساعت دیر وقتی نیست. منتظر جواب می مانم.