نزدیک مترو میدان ولیعصر و پروژه به اتمام رسیده ایوان انتظار هستم که، تنگم میگیرد. در زمستان و سردی هوا معمولا بی وقت تنگم میگیرد. خوبی جاده آن بود که هر جا این اتفاق می‌افتاد، خیالت راحت بود( بماند زمانی دگر شرح این گفتار تنگ گرفتگی جاده ای)
در مترو کلی گشتم، دستشویی نبود. هزینه میلیاردی که برای ساخت ایوان انجام شد را مرور میکنم، یعنی مهندسان و معماران این پروژه، آدم فضایی بودند و هیچگاه تنگشان نمی‌گیرد که برای این حال انسانی متاسفانه نشات گرفته از ابعاد حیوانی ماجرایمان، چند چشمه دستشویی طراحی کنند؟
سردی هوا و عبور و مرور از جلو سربازان سوسکی پوش و «ماشین آب پاش»، فشار دل و روده ام را بیشتر کرده، از این ور میدان به آن ور میدان میروم که در انبوه مراکز تجاری آنجا به دستشویی بروم. به هر کدام از همین مجتمع ها تجاری که با افتخار اعلام کرده اند برای رعایت حال مشتری هایمان، اینکار و بهمان کار را انجام میدهیم، مراجعه میکنم و میبینم، دستشویی ها را سه قفله کرده اند و با ماژیک بر روی دربشان نوشته اند که ، دستشویی ها عمومی نیست.
خلاصه
دوباره ترسان و لرزان از جلوی سوسکی پوش ها و «ماشین آبپاش» رد میشوم. خدایا چه کنم؟
همین که سر بر آسمان می کنم که از او مسئلت جویم، در جنوب شرقی دور از میدان مناره و گنبدی میبینم . به ساعتم نگاه میکنم که آیا حول و حوش زمانی اذان و نماز هست؟ بود و باز از جلوی سوسکی ها و «ماشین آبپاش» رد میشوم. خدایی مرد بودند که بهم مشکوک نشدند از این همه عبور و مرور.
اما خدایی ما که دم از بیکاری و نبود اشتغال و کاسبی و غیره میزنیم، نمیتوانیم از همین امکانات موجود که تازه جان گرفته است استفاده کنیم و به توریست ها حالی کنیم که ما هم شبیه آنها آدم هستیم و دستشویی میرویم.
وقتی در معروفترین میدان پایتخت، که به تازگی هزینه چند ده میلیاردی انجام شده است، وضع چنین باشد، وای به حال دیگر نقاط توریست بینمان.
در اینجا یک بخشنامه و بازرسی مداوم ، مشکل را تا حدودی برطرف میکند. مکانهای عمومی از قبیل مراکز تجاری و مساجد مجبور باشند، سرویس بهداشتی هایشان را عمومی کنند و شش قفله نباشد
از جلو «ماشین آبپاش» که رد میشدم یاد دوران کودکی و اخباری که حتما باید میدیدم افتاده بودم.
اینکه آقای افشار گوینده خبر، توضیح میداد در جوامع غربی، حکومتها با مردم معترضشان که اخبار، آنها را به جان رسیده های از حاکمیت غربی معرفی می‌کرد، با این وسیله،‌« ماشین آبپاش» سرکوب میشوند و من خوشحال بودم که در مملکت ما این چنین نیست.

دیروز فیلمی دیدم مربوط به دوران جنگ جهانی دوم. از گردانی که عازم منطقه جنگی بود، یک سرباز با توجه به اعتقاد مذهبی اش که دست به اسلحه نباید بزند و مخالف فرمان ششم قتل ممنوع است، بهیار شد و در زمانی که همه اسلحه بدستان، ازصحنه جنگ عقب نشینی کردند، او با درایت و شجاعت هفتاد نفر از زخمی ها را نجات داد.( جنبه های هالیودی و ایدولوژیک آن را کاری ندارم)

وقتی که تو اهرم فشار نداشته باشی محبوری درایت بیشتری به خرج دهی. به مباحث پیرامون مددکاران ۱۲۳ فکر میکنم. این که زمانی، بحث آن جدی شد که آنها را مجهزبه گاز فلفل و مواردی این چنین کنند تا در موارد حاد و خاص بتواند از خود دفاع کند که البته این موارد کم پیش نمی آید. بشخصه من سخت با آن مخالف بودم و هستم.
وقتی تو به اهرم خشونت و اسلحه ای قوت قلب پیدا کنی، از درایت و فسفر سوزی بیشتر و تفکر بیشتر پیرامون، محله و پرونده و مددجویی که خواهی دید، خواهی کاست و این یعنی شروع فاجعه. آن وقت از نقش مددکار فاصله میگیری و به نیروی انتظامی بدل میشوی. همان کاری که بلعکس آن سربازی که حاضر نشد، اسلحه بدست بگیرد و چون اسلحه نداشت هفتاد انسان زخمی را نجات داد.
شاید اگر دولت به این ماشین های آب پاش قوت قلب کمتری داشت نیز، درایت بیشتری به خرج میداد و می‌توانست گره از مشکلات، اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بگشاید.
لااقلش درایت میکرد و همین توریست نیم بند را بخاطر جو امنیتی و در دسترس نبودند دستشویی از دست نمیداد.
به نظرم هر چه این ابزارها و ماشین های امنیتی بیشتر و پیچیده تر و زیاد تر شود همان اتفاقی است که بر مددکاران ۱۲۳ شوکر بدست می افتاد.

@parrchenan