قیاس

این روزها دو دوچرخه داریم. یکی چنبر و دیگری ساکورا. اولی دوچرخه کوهستان است و دومی شهری.

اولی اصالتی آلمانی دارد و دومی ژاپنی.

بیشتر مواقع این روزها با ساکورا جا به جا میشوم. مدل نشستن بر روی ساکورا اینگونه است: راست قامت، بدون قوز کمر می‌نشینی،به راحتی فرمون خرگوشی اش را میگیری بدون آنکه بدنت را کِش دهی. سبد روی فرمانی دارد که حکم داشبرد دارد. هر چیز که اراده می‌کنی جلوی دستت است و من معمولاً میوه روزمره ام را بر روی ساکورا در حالیکه رکاب میزنم میل میکنم. ساکورا سرعت نمیگیرد، حداکثر بیست سی کیلومتر سرعتی است که میتواند شتاب بگیرد.بر روی آن نهایت آرامش را دارم، به طراحی آن فکر میکنم که مثل خود ژاپنی ها که راست قامت می نشینند و بدون قوز هستند و تعظیم میکنند، گویی دوچرخه هم متناسب با این فرهنگ طراحی شده است. 

اما چنبر، دایم بر روی آن خم هستی، گویی آماده تهاجم. میخواهی اول مشت محکم را تو حواله طرف کنی و هوک چپ و راست بزنی. دایم به فکر آن هستی که سرعت را زیادت کنی. بیخود نیست نام آن را چنبر قرار دادم، از بس که حالت تهاجمی دارد.ماشینی برایت بد بپچید، چشم غره بر او میروی.

به طراحی های این دو دوچرخه و حس و حالی که بر من می‌بخشند فکر می‌کنم.

 بر روی چنبر کابوی غرب وحشی را دارم که به دنبال پاداش دستگیری یک راهزن است می تازد تا در پیچ بعدی آن کوه به او برسد اما

برروی ساکورا در خیالم خود را دخترکی هفت ساله میبینم که در پارکی دوچرخه‌سواری میکنم در حالیکه آن طرفش پدر و مادرش نشسته است و آرام و عاشقانه با هم حرف میزنند و نیم نگاهی هم به دختر خود دارند.

 

@parrchenan

فیلم

این هفته دو فیلم دیدم:

۱. Momadland(عشایر):

 فیلم در جهت معنای زندگی بود. همه شخصیت های داستان مرگ عزیزی را تجربه کرده بودند و آنگاه بدنبال معنا دهی برندگی افتاده اند. در این فیلم سبک زندگی متفاوتی را به عنوان معنا زندگی معرفی میکند، ضمن آنکه سبک های دیگر زندگی کردن را تخطئه یا مسخره نمیکند. این فیلم را دیدم و سبک زندگی مینمالیستی، به معنای آزاد بودن بیشتر و رها تر بودن را از آن آموختم. این فیلم سبکی از زندگی را معرفی میکند که اصطلاحی برای آن دارم، بین دو پرانتز. پرانتز تولد و پرانتز مرگ و یکی از معناهای زندگی مشاهده زیبایی ها در بین این دو پرانتز است. مشاهده زیبایی های دم دست که در همه طبیعت وجود دارد.

به دوستانی که معنای زندگی را در تردید افتاده اند این فیلم را پیشنهاد دارم.

 و نکته دوم یافتن و درنگی بر مفهوم دوست

 

پی نوشت:

دیدن طلوع ماه کامل امشب حول و حوش ساعت نوزده و هفت دقیقه پیشنهاد میدهم. جایی مرتفع را برای مشاهده پیشنهاد دارم.

دیشب هنگام رکابیدن به سمت منزل، سرک کشید و از لالوهای منزل ها و کوچه ها ، گاهی رخ نشان میداد.

 بینهایت زیبا بود. زیبااا.

 

 

۲.فیلم زندگی پیش رو نیز فیلم متوسطی بود. رمان اش را بسیار بیشتر دوست داشتم. تنهایی و زوال، سرنوشت مخدوم انسانی است

@parrchenan

اقناع

کتابی به نام جهش اجتماعی نوشته هیپل میخوانم که بشدت برایم تفکر بر انگیز است. در قسمتی از کتاب، نویسنده مدعی است تکامل مغز و بزرگ شدن آن از این جهت صورت پذیرفته است که انسان ها بیش از هر چیز نیاز به تعامل اجتماعی با یکدیگر داشته‌اند و مهمترین اقدام، اقناعکردن بوده است.

 در کارم و زندگی معمولاً تلاش داشتم و دارم که بتوانم برای دیگران بصورت کلامی و کرداری اقناع کنم، یا آنکه اگر حرفی و سخنی و کرداری دیدم و شنیدم اقناع شوم تا بپذیرم.

 فرایند اقناع مثل بازی شطرنج سرعتی است. یعنی بتوانی بهترین و منطقی ترین سخن را در کمترین زمان بیابی و پازل حرفهایت را با آن تکمیل کنی.

به بازدید از منزلی رفته بودم که پدر خانواده دست بزن داشت، معمولاً در این جور مواقع، یک مقدمه ذکر میکردم که شما از فرزندتان رفتار منطقی میخواهید اما روش خود شما، که زدن است غیر منطقی است. فرایند زدن و تنبیه را در حیوانات مثالی می آوردم و عمل شرطی شدن که حتی شیر با صدای شلاق، شرطی شده و از حلقه آتش می‌پرد. اما در فرایند رفتاری ما نیاز داریم فرزند بصورت منطقی و نه شرطی رفتار درست را انجام دهد( این مقدمه را با بست بیشتری ادامه میدادم)

 در همه مواردم معمولاً جواب میداد و فرد حتی بصورت سوری هم که شده، به یک شرم اجتماعی یا ریا یا احساس گناه با سخن همراهی میکرد و اقناع حداقل در ظاهر صورت می‌پذیرفت.

اما یک مورد بود که مرا به چالش واداشت.

وقتی این مقدمه را بیان کردم و میخواستم به سراغ خشونت پدر نسبت به فرزند بپردازم او شروع به اقناع من کرد.

گفت ما در دین و قانون، مجازاتی به نام شلاق زدن داریم و این هم در قانون و هم در شرع وجود دارد. حال آنکه شما از اساس منکر آن هستید. پس خشونت فیزیکی در جاهایی از رفتار کاربرد دارد.

با خودم فکر کردم، این سخن هم جنبه قانونی هم شرعی و هم در قسمت های از جامعه، عرفی دارد. مثل شطرنج بازی بودم که در کیش سنگین فرد مقابلم باید به سریعترین حالت حرکت بعدی را میکرد، اما من ناتوان بودم. حرفی و سخنی در پندارم نیامد که هم خود را اقناع کنم و هم او را،چرا که پشتیبان سخن او در قانون و شرع با عنوان مصداقی حکم شلاق وجود دارد، هر چند که این حکم توسط قاضی باید صادر شود اما حضور این حکم آن مقدمه را که معمولاً بیان میکردم بشدت مخدوش میکند. 

 کیش و مات.

به دنبال استراتژی جدیدی در اقناع کردن پیرامون خشونت و تنبیه می‌گردم که بتواند از زیر حمله ابزار قانونی خشونت با عنوان شلاق، عبور کند.

 

@parrchenan

مرافه

صدای مرافه می آمد، از پنجره اتاق سر بیرون کردم. موتوری با یک راننده سر نوع رانندگی اش بحث می‌کرد. راننده ماشین، خانم بود و موتور سوار نهایتاً شانزده سال میزد. در وسط بحث پسرک گفت گوه خوردی! و بعد از دقایقی هر کس مسیر خود کشید و رفت.

سر از پنجره فرو آوردم و در جیب تفکر فرو رفتم. اینکه این پسر نوجوان در چه فضایی رشد و نمو داشته است که میتواند به راحتی با یک خانم با کلمات زشت صحبت کند؟

 

 فلش بک میکنم به انبوه پرونده هایی که داشتم. 

پدر خانواده مستأصل بود، میگفت فرزندانم مرا میزنند.

اما همین که به تبار خانواده رجوع میکنی، میبینی، همین پدر در کودکی آنها تا آن زمان که زور و توان مواجه نداشتند از کتک زدنشان دریغ نمی‌کرده است. رابطه خود و همسرش نه عاشقانه که کتک کارانه بوده است.

چه بسیار بازدید از منزل ها میرفتم و به مرد کتک زن خانواده میگفتم، من آن سر طیف را دیده ام، آن زمان که کودکان، به برومندان جامعه تبدیل می‌شوند و شما به میان سالی و کهن سالگی رسیده ای، آن زمان ورق برمیگردد. با همین دو چشم خود هر دو سر طیف را مشاهده کرده ام. هر چه بذر بکاری، بیست و چند سال بعد برداشت خواهی کرد.

 

نتیجه‌گیری:

۱.به عواقب رفتاری کرداری خود بخصوص پیرامون فرزندانمان بی اندیشیم. دور نگری حداقل بیست ساله.

فرزندان با دیدن رفتار والدین است که هویت و کنش‌گری خود را خواهند ساخت.

۲. وقتی در خانواده مردی احترام همسرش را نداشته باشد در حال یاد دادن آن به فرزندش است که والدین محترم نیستند. تا چه زمانی زور و توان آن را بیابند و این درس را بازپس دهند

 

 

پی نوشت:

*به خانواده ای که آن پسر نوجوان ۱۶ ساله موتور سوار در آن بزرگ شده است فکر میکنم و دلم برایش، برای برای مادرش و جامعه ام، می‌سوزد

 

 

 

**چه خوب که زمان دکمه پاز ندارد و بسیاری از اعمال آدمی در یک زمان چند ساله به خودش به صورتی دیگر نمایان می‌شود.

 

@parrchenan

طب اسلامی

هنوز گاهی به نیت کار داوطلبانه، برای هم فکری و یافتن راهی جهت کم کردن اختلافات خانوادگی برای آشنایان اقدام میکنم.

به منزل آشنایی رفته بودم که اختلافات زیادی بین پدر و فرزند و والدین وجود داشت.

یکی از مشکلاتی که در این خانواده کشف کردم آن بود که پدر این خانواده احتمالاً دچار اختلال روان بوده و سالها دارو مصرف می‌کرد که به یکباره با طب اسلامی و تغذیه اسلامی آشنا می‌شود و داروهای شیمیایی مضر!! را ترک کرده و به نمک دریا و این قبیل رو میکند.

 و البته که پس از آن خانواده دچار تنش های شدید و بغرنج میشود.

فلش بک:

اقوام جده پدری ام، در بازار های اصلی تبریز و مشهد، عطاری داشته و دارند و به سید عطار معروف بودند. اما از کودکی بیس و مرجع ما برای درمان، پزشک بوده است و در مکمل فرعی آن تجویزات عطاری.

 به تازگی اما عطارها، حکیم شدند و عطاری ها داروخانه و این عطاری که در بافت فرعی فرهنگی وجود داشت به بافتار اصلی در تجویز و تجهیز و کشف پزشکی نائل شده اند. چگونه؟ با تبلیغات ده ساله حاکمیت آنها خود را اصلی دیدند و پزشکی نوین را فرعی و رضاخانی و امپریالیستی! و درنتیجه شروع به تخریب پزشکی با عنوان دارو‌های شیمیایی کردند.

 دو پارگی که در سیاست و فرهنگ و اقتصاد و حاکمیت وجود دارد این روزها به پزشکی نیز رسیده است و بدیهی ترین اصول پزشکی را زیر سیؤال میبرد.

 تبصره:

آیا بشر امروز خود را مفتخر به علم میداند؟

من خود را مفتخر بدان میدانم. مثلا در طول فرایند سی سال گوشی موبایل ۷۰۰ گرمی تبدیل به گوشی های تاش و تاشو و اندرویدی و... شد. چگونه؟ به وسیله علم و آزمون های علمی و اقتصاد کلانی که در این امر صرف شد. به مراتب هزینه های بیشتر و اقتصاد بیشتر و علم و دانش بیشتر صرف کشف همان دارو‌های شیمیایی میشود که طب اسلامی با نگاه تحقیرآمیز به آن می‌نگرد.

 من مفتخر می‌باشم که دارو‌های شیمیایی که به واسطه دانش و علم بشری کشف شده است مصرف میکنم و اختلالاتی که ممکن بود روان و جسم خودم را به واسطه این اختلال یا بیماری، خانواده و عزیزانم را تحت الشاع قرار دهد جلوگیری کند و روند کلی زندگی را به ممکن ترین صورت انجام دهم.

نتیجه‌گیری:

خوانندگان گرامی لطفاً اسیر و هجمه تبلیغات و طبالی های طب سنتی و اسلامی نشویم. با تفکر نقادی به تبلیغات آنها بنگریم و به روند زندگی خود که با ماشینی که به واسطه بنزین و واکنش شیمیایی داخل موتور اتومبیل که توسط علم مکانیک ساخته شده است، حمل و نقل میکنیم و نه با الاغ. به تلویزیونی که توسط علم الکترونیک ساخته شده است نگاه میکنیم و در زیر نور جریان الکتریسیته در ساختمانی چندین طبقه که فونداسیون آن توسط واکنش های شیمیایی سیمانی ساخته شده است زندگی میکنیم و نه در اتاقک های خشتی گلی.

 به تمام معنا مجبور به زندگی با ادوات مدرن هستیم و آنگاه خردمندانه نیست به جای دارو شیمیایی که علم پزشکی به واسطه یافته ها و پژوهش های خود بدان رسیده است، بجای واکسیانیسون، به نمک دریا رجوع کنیم و برای درمان ریه های آمبولی و چرکین شده به مدفوع خر ماده و داروهای نام گذاری شده به نام امام حُمام.

 پی نوشت: 

۱.متاسفانه این تبلیغات و فضای آخر الزمانی که عده ای آن را دامن می‌زنند و این باور را پرورش میدهند که عن قریب زمین فرو خواهد پاشید، همین الان امام دوازدهم ظهور خواهد کرد و از این قبیل... آدم هایی که تا حدودی اختلال روان هستند و یا بهداشت روان نسبی دارند را به دو پارگی عمیق روانی دچار میکند. مراقب در معرض بودن با این نوع باورها باشیم.

۲. ای کاش کتاب دن کیشوت ایرانی از نویسنده استاد تازه اخراج شده از دانشگاه دکتر عبدالکریمی اجازه انتشار پیدا می‌کرد تا خواننده آن کتاب متوجه میشد چگونه تشدید باورهای آخر الزمانی در سالهای ۱۸۰۰ میلادی در ایران به ظهور مکاتب و پیامبران دن کیشوتی و رنج عظیم آدم ها منجر شد.

 

@parrchenan

هدر

دو کودک هشت و ده ساله باربر( چرخی) در بازار با هم دعوا گرفته اند. از هم جدا نمی‌شدند. یک بزرگسال دیگر آمد و از هم جدا کردیمشان و از آن دو کودک پرسید: آمدید اینجا کاسبی کنید یا دعوا بگیرید؟

هر دو راهشان را خلاف جهت هم کشیدند و رفتند، در حالیکه گریه کودکانه ای در چشمانشان موج می‌زد اما بیرون نمیریخت، چرا که اینجا بازار است و در بازار کسی گریه نمی‌کند.

نتیجه فقر و تعطیلی مدارس را بصورت عینی و عملی میشود در حجم بسیار بسیار زیاد کودک و نوجوان در بازار دید. کرونا و تعطیلی مدارس، اعتبار آموزش و پرورش و درس خواندن را بشدت زیر سئوال برده است. با توجه به فرهنگ جدیدی که در حال شکل گیریست و منفعت درس نخواندن را بر درس خواندن ترجیح می‌دهد، احتمالاً شاهد ترک تحصیلی گسترده ای باشیم.

نتیجه‌گیری:

 سخن آن مرد به آن دو کودک، را هر کس میتواند در همه زندگی از خود کند: به چه کار آمده ای؟

 پاسخ به این سیؤال باعث میشود هدر نروی. زمان، وقت، انرژی، پول، اطلاعات، اینترنت و... از مصداقی ست که امکان هدر رفت دارد.

 

@parrchenan

دوست

۱. اخبار واکسیناسیون را دنبال می‌کنم. اینکه دُز دوم واکسن روسیه وجود ندارد و واکسنی دیگر جایگزین میشود. اینکه واکسن های تولیدی در ایران را به ایران نمی‌دهد.

 و خبری دیگر که ژاپن و اتریش چند میلیون واکسن رایگان به ایران می‌دهند.

اما در اخبار همیشه کشور دوست، روسیه است. 

روزانه چند صد نفر در این سرزمین به دلیل تاخیر در واکسیناسیون در حال کشته شدن هستند. تقریباً همه ما داغدار این موضوع شده ایم. و آیا نه اینکه دوست مهم‌ترین دلیل حضورش گرامی داشت جان است؟

هر چه فکر میکنم، کشور روسیه دوست نیست.

 نتیجه گیری:

 گاهی ما به واژه ها خیانت میکنیم مانند مثال بالا. گاهی نیز شخص خود ما هم. مثلاً به راحتی هر فردی را عشقِ من، دوستِ من، رفیقِ من خطاب می‌کنیم. این واژه ها را لقلقه زبان کرده و درنتیجه وزن و اعتبار کلمه را در ذهن و پندارمان مخدوش می کنیم. 

 به واژه ها خیانت نکنیم چرا که در نهایت جان و روان خودمان است که آسیب خواهد دید.

 

***

۲. اگر جبر جغرافیا، به جای ایران، در افغانستان بدنیا میآوردم، احتمالاً در حال و روز این روزهای کشور، مسیر فرودگاه و ازدحام و التماس برای خروج را انتخاب نمی‌کردم. به سمت دره پنجشیر میرفتم و به صف مقاومت می‌پیوستم و با مَرمری* و شعر و خیال محبوب، روزگارم را در دل کوهستان می‌گذراندم.

 

* مرمری اصطلاح افغان ها برای تیر تفنگ است.

 

@parrchenan

کامیونت نخاله که در حال عبور از کنار پیرزن بود به او برخورد کرد و نقش بر زمین کرد. شیب کوچه زیاد بود و سرعت کامیونت کم. من جلوتر بودم و صحنه را نگاه میکردم. شیشه کامیونت پایین بود و از کنارم رد شد به او فریاد زدم که: زدی به خانم پشت سرت. به آینه بغل یک نگاهی انداخت و دید که زنی بر زمین افتاده و بی تفاوت به راه اش ادامه داد.

تا کامیونت از کنارم عبور کرد موبایلم را در آوردم و از پلاکش عکس گرفته و به سراغ پیرزن رفته تا پیگیر حالش شوم.

پنج دقیقه ای گذشت تا به ۱۱۵ و ۱۱۰ زنگ بزنم، یکی دو تا خانم ها آمدند پیگیر حال پیرزن شوند.

 منتظر بودیم که مامور بیاید که راننده کامیون در حالیکه چپ چپ بهم نگاه میکرد آمد و پیگیر حال پیرزن شد و مسئولیت تصادف را بر عهده گرفت و از پیرزن با این صحبت که همچون مادرم هستی طلب بخشایش کرد.

پیرزن هم با او همکاری کرد.

 وقتی که موضوع به این سمت رفت و راننده مسئولیت کار خود را پذیرفت، محل را ترک کردم.

اما معتقدم بیشترین و مهمترین دلیلی که راننده کامیونت به صحنه حادثه بازگشت، عکس گرفتم از پلاک بود و ترسید او از شناسایی و پیگیری های قانونی بعدی

 نتیجه‌گیری:

۱به افراد غیر اخلاقی که مسیولیت اعمال خود را نمی‌پذیرند، به کمک ابزار های جدید، بخصوص دوربین موبایل می‌توان مسیولیتشان را بصورت امری یادآوری کرد.

۲. ابراز جدید به ما نیز کمک میکند تا بتوانیم به صورت موثر نسبت به بی اخلاقی ها واکنش نشان دهیم.

 

@me/parrchenan

خواهر زاده

پرچنان:

خواهر زاده سرو چمانم مهمان ما بود، ده دوازده سالی دارد، چند روز با هم دکان رفتیم آن هم با دوچرخه. با هم کار کردیم و در نهایت اظهار کرد کلی کیف داد. میگفت، با تو که هستم نمی‌فهمم صبح چگونه شب میشود.

باری یک روز با ماشین من او در ترافیک مدرس بودیم. صندلی جلو نشسته بود. پسر کم حرفی است، من هم حرف زیادی نداشتم. هر کدام در حال خود بودیم. یهو پرتاب شدم به لحظات خودم و بابا. من و بابا هم خیلی اهل حرف زدن نبودیم. بیشتر اوقات مان در سکوت می‌گذشت. سوار ماشین پرایدش، یک صبح تابستانه،همین روزهای شهریور می‌زد، تازه دیپلم ریاضی گرفته و برای تغییر رشته به انسانی اقدام کرده بودم. حجم عظیم کتاب عربی که برای تغییر رشته باید امتحان میدادم را که دیدم، جا خورده بودم. تو ماشین یهو سکوت را شکستم و گفتم بابا، ولش کن، نمیخواهم تغییر رشته بدهم. همون ریاضی میخونم.

 دوباره سکوت برقرار شد و لحظاتی بعد بابا گفت: کاری که تصمیم گرفتی و شروع کردی را تمام کن.

 و باز سکوت حاکم شد.

و من در نهایت امتحان عربی را قبول شدم و پیش دانشگاهی انسانی خواندم و کنکور، علوم اجتماعی پذیرفته شدم و هنوز از این تصمیم و مشاوره پدر تا به اکنون راضی هستم.

 

 به خودم می‌آیم و میبینم ترافیک را رد کرده و نزدیک منزلیم.

 

نتیجه:

کاری که با هدف و برنامه ریزی و آگاهی شروع کرده ایم را تمام کنیم.

 

@parrchenan

 

ساکورا دوچرخه جدید ما.

 

طرف مرا دیده و می‌گوید همه می‌روند ماشین تازه میکنند و تو دوچرخه؟

 

ساکورا مثل دلبرکان ژاپنی گیسو مشکی است و سبدش، شبیه موهای اوشین است وقتی که می‌بست.

 

 

https://t.me/parrchenan

خورشید

پرچنان:

می دانستم پدرش بستری است زنگ زدم حال و احوالی بپرسم، گفت یک ساعت بعد از تلفن دیروز تو تمام کرد.

سکوت بود که در دو سوی خط برقرار شد.

سکوتی که صدایش آزار می‌داد.

سکوت را شکستم و گفتم نمیدانم چه بگویم.

 

خیلی افراد را دیده ام که در منزل که باشند تلویزیون را بیشتر مواقع روشن میگذارند. صدایی در فضا را گویی لازم دارند.

اما سکوت پر از نمیدانم است. پر از هیچ است. سکوت یعنی فضایی که صدا نباشد، از عدم می آید و ایجابی است.

 

ته نوشت:

هر چه نمی‌دانم ها بیشتر شود سکوت افزون تر. در نمی‌دانم یک حیرت و تاب آوری نسبت به زندگی، آینده، هستی، وجود دارد. سکوت یک نوع فروتنی است 

@parrchenan

 

خورشید 

کارگردان مجید مجیدی

 

 فیلم ضعیفی بود، گپ های زیادی داشت. اما از لحاظ معنای کلی، قابل کشف معنا بود.

 

خورشید کلید واژه است. گنج است، فیلم میخواهد یک طبقه را به مخاطب معرفی کند. طبقه هیچ.

 طبقه هیچ طبقه ایست که هر چه تلاش کند، درس بخواند، رنج ببرد، باز هیچ است. چاه کنی است که همیشه ته چاه است. طبقه هیچ، طبقه اجتماعی است که هر چه تلاش کند، کفتر هوا کند، درس بخواند، کار کند، جستجو گر و زحمت کش باشد باز هیچ است.

این فیلم با این معنا به مخاطبش چه میخواست نشان دهد؟

همان چیزی را که دختر کبریت فروش آندرسون در قرن نوزدهم.

 بینوایان ویکتور هوگو.

این دو داستان می‌دانید در کدام کشورها اتفاق می افتاد؟

 دانمارک و فرانسه

 و اکنون بعد از دو قرن، در این کشورها سطح رفاه اجتماعی به درجه ای رسیده است که طبقه هیچ ندارند.

 این نوع فیلم ها و داستان ها، امکان آگاهی و سپس شاید امکان مطالبه گری را در طول زمان به مردم یک جامعه دهد.

فیلم خورشید یعنی آنکه اسیر این تبلیغات نشویم که ما این تعداد استعداد و نخبه کشف کنیم. یعنی انبوه طبقه هیچ را ببینیم و از استثناها عبور کنیم.

برای ارتقا طبقه هیچ نیاز به اراده ملی و حکومتی است، کار گروهی و شخصی و ان جی اوی و خیریه ای امکان ارتقای طبقه هیچ را ندارد تنها شاید بتوانند استثناها را شناسایی کند، اما امکان تغییر در ترکیب طبقه هیچ را ندارد.

 

 

@parrchenan

پرچنان:

می‌گذرد و فراموش میکنیم. خیلی زودتر از آنچه فکر کنید.

 

آیا در خاطرتان مانده است چند ماه پیش چه چیز بر روی اعصابتان بود؟ چه هجم عظیمی داشت و بسیار آزار دهنده بود؟ بعید میدانم خاطرتان باشد:

 

بایا، شبکه فروش کالا و خدمات.

 

 آن تبلیغات عظیم تمام و فراموش شد.

نتیجه گیری:

۱. این نیز بگذرد را بیشتر در باور زندگی پیاده کنیم. روان سالم تری خواهیم داشت با این باور.

۲. فراموش میکنیم و این خوب است.

۳. اگر کلی زمان و سوپر موقعیت، به آدم های نادان بدهند، باز از عهده کار بر نمی آیند. زمان آدم های متخصص است روزگار.

 

@parrchenan

 

مهاجرت.

بسیاری از ایرانیان به کشورهای اروپایی و آمریکایی مهاجرت میکنند تا زندگی آسان تر و لذت بخش تر و پر رفاه تری داشته باشند.

 شاید مثلا بتوانند در شهر به همراه همسرشان دوچرخه سواری کنند. با دوچرخه سر کار بروند. از ترافیک رهایی یابند و هزاران چیز دیگر صد البته.

 

 

من و سرو‌چمانم مهاجرت نکردیم اما آن فضای اتوپیایی را تلاش داریم به سمت زندگی خود بکشانیم. در همین سرزمین.

 اگر در خیابانی در عصر تهران یک زن و مرد دوچرخه سوار با خورجین هایی که ظرف غذا در آن تلو تلو میخورد دیدید، و حدس زدید از سرکار باز می‌گردند، ما هستیم. مایی که ترافیک و شلوغی و بی تحرکی را با دوچرخه هایمان می‌گذرانیم.

 

@parrchenan

زیر نور ماه

همیشه اولین ها برایم جذاب بوده است. اولین تجربه ها.

 صعود های شبانه در زیر نور سیمگون ماه کمی نداشته ام. اما صعود شبانه به همراه محبوب را به تازگی تجربه کرده ام.

وقتی ماه به آنی سرک می‌کشد به دره تاریک و یکهو 

روی محبوب روشن میشود و سایه اش قد میکشد و بر روی صخره ها و سنگ ها

 اینک در دل شب نیز اثری از محبوب بر دل کوه های مرکزی ایران پیدا میکنند.

موسیقی و شعر و زمانهایی نیز سکوت و محبوب.

رسیدن پای چشمه ای نوشیدن از گوشه لب یار و چشیدن شوری و شیرینی آن و مگر زندگی چیست؟ جز چشیدن لب نوش چشمه ای.

 

دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست

بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

 

دوای تو دوای توست حافظ

لب نوشش لب نوشش لب نوش

 

@parrchenan