پرچنان:

خواهر زاده سرو چمانم مهمان ما بود، ده دوازده سالی دارد، چند روز با هم دکان رفتیم آن هم با دوچرخه. با هم کار کردیم و در نهایت اظهار کرد کلی کیف داد. میگفت، با تو که هستم نمی‌فهمم صبح چگونه شب میشود.

باری یک روز با ماشین من او در ترافیک مدرس بودیم. صندلی جلو نشسته بود. پسر کم حرفی است، من هم حرف زیادی نداشتم. هر کدام در حال خود بودیم. یهو پرتاب شدم به لحظات خودم و بابا. من و بابا هم خیلی اهل حرف زدن نبودیم. بیشتر اوقات مان در سکوت می‌گذشت. سوار ماشین پرایدش، یک صبح تابستانه،همین روزهای شهریور می‌زد، تازه دیپلم ریاضی گرفته و برای تغییر رشته به انسانی اقدام کرده بودم. حجم عظیم کتاب عربی که برای تغییر رشته باید امتحان میدادم را که دیدم، جا خورده بودم. تو ماشین یهو سکوت را شکستم و گفتم بابا، ولش کن، نمیخواهم تغییر رشته بدهم. همون ریاضی میخونم.

 دوباره سکوت برقرار شد و لحظاتی بعد بابا گفت: کاری که تصمیم گرفتی و شروع کردی را تمام کن.

 و باز سکوت حاکم شد.

و من در نهایت امتحان عربی را قبول شدم و پیش دانشگاهی انسانی خواندم و کنکور، علوم اجتماعی پذیرفته شدم و هنوز از این تصمیم و مشاوره پدر تا به اکنون راضی هستم.

 

 به خودم می‌آیم و میبینم ترافیک را رد کرده و نزدیک منزلیم.

 

نتیجه:

کاری که با هدف و برنامه ریزی و آگاهی شروع کرده ایم را تمام کنیم.

 

@parrchenan

 

ساکورا دوچرخه جدید ما.

 

طرف مرا دیده و می‌گوید همه می‌روند ماشین تازه میکنند و تو دوچرخه؟

 

ساکورا مثل دلبرکان ژاپنی گیسو مشکی است و سبدش، شبیه موهای اوشین است وقتی که می‌بست.

 

 

https://t.me/parrchenan