یار

صدای نفس زدن ها و عصای گام به گام فردی می‌آمد. لحظاتی بعد، پیرزنی از مددجویان، داخل اداره شد.

 نمیشناختمش اما چهره اش از آنهایی بود که دوست دارم سیر تماشا کنم. پر از خط و چین چوروک، آفتاب سوخته تا حدودی روغنی و درخشان اما کهنه، دستانش، پوستی نازک و چروک که رگها چون رودی از وسط دشت جاری، خود نمایی می‌کرد.

خود را معرفی کرد: من فلانی هستم، نان میپختم، اینجا شلوغ بود، پر از بچه، برای این مناطق و اینجا و آنجا و آن جا تر،همه، نان میپختم.

 عکسی از زیر چادر بیرون کشید و نشانم داد.

 شش زن چادر نمازی به سر که ضریح امامزاده ای در پشت سرشان خود نمایی می‌کرد به دوربین مینگریستند.

زنی را انگشت نشان کردم که، این شمایید؟

گل از گلش شکفت. خوشحال شد. گُمان دارم انتظار نداشت کسی میانسالگی او را بتواند تشخیص دهد.

گفت نود سال دارد و کلی مرگ عزیزانش را دیده و نمی‌داند چرا هنوز فرشته مرگ به سراغش نیامده است.

در اداره، ما یک نیروی خدمه داریم بسیار کاردان. در واقع شاید کاردان ترین.

 سریع برای این پرسش غم آلود زن، قصه و داستانی، پاسخ یافت. پاسخی به وزن معنا زندگی او، زندگی این روزهایش.

تو زنده هستی که برادر ناتوان تر از خودت را یار باشی. تو برای او، او برای تو. پاسخش او را قانع کرد، گویی معنا زندگی در نود سالگی را برای او باز تاکید کرد.

سبد کالایش را کمک میکنم تا به خیابان برساند. اول امتناع میکند. اما دلیل می‌آورم:

مادر سالها نان سفره مردم را داده ای، حال کسی چند قدم کمکت میکند.

«نانِ سفره مردم» برای من جمله ایست قدسی.

پی نوشت:

 در خانه ای مهمان باشم یا مهمانی داشته باشم، نان تازه اول صبح را عاشقم. دوست دارم روز را با نانی تازه که صبح تهیه کرده ام، بی آغازند‌.

 نتیجه راوی:

 آدم ها را ببینیم، آدم های دیده شده، ریتم قلب اندوهگین شأن دگرگونه است.

 پی نوشت دو:

 اکس، جاس فرند، زید و...

 کلمه های بی هویتی هستند.

 چرا واژه یار را از گنجینه جملاتمان حذف کرده ایم؟

 

@parrchenan

مسافر کش

در مسیرم زنی بچه بغل به همراهی کودکی در دست ایستاده بودند. هوای این منطقه صبح گاهان سرد است. یک پاییزه واقعی.

زدم کنار تا سوار شوند اما تنها کودک سوار شد. گفتم کجا؟

 آدرس روستایی در ده کیلومتری بالاتر را داد و زد زیر گریه و گفت: میشه زودتر برید، مدرسه ام دیر شده است. ساعت را نگاه کردم هنوز تا هشت ده دقیقه مانده بود و پنج دقیقه ای می‌رسیدم.

چرا این قدر استرس داری؟ از او پرسیدم.

مدیرمان صبح زنگ زده بود که باید زودی بیایی. مگه مدرسه ها شروع شده است؟ نه اما امروز را زنگ زدند که بیا.

در طول پنج دقیقه با هم رفیق شده بودیم و اضطراب اولیه از او رخت بر بسته بود. وقتی پیاده میشد پرسید چقدر می‌شود؟ وقتی گفتم هیچی. با گفتاری تعجبی گفت مگه میشه؟

نتیجه:

۱. ذهن ها و پندارهای ما امکان سوگیری دارند. تلاش کنیم از سوگیری آن جلوگیری کنیم و یکی از راه ها، شناخت به این سوگیری هاست. انسان از گذشته دور که یا شکارگر بوده و یا شکار حیوانات شکارچی، این نیاز استرس و اضطراب را لازم داشته است. 

 در واقع وزن و ارزش آن استرس را بسنجیم و ببینیم نیاز به آن هست یا نه( با توجه به تبار تکاملی که در وجودمان داشته است)

۲. به کودکان خود استرس های بیهوده تحمیل نکنیم. واقعا زندگی ارزشمند تر از این استرس های نابخردانه است که به کودکمان تحمیل میکنیم.

۳. و وقتی با تعجب کودک از عدم گرفتن کرایه مواجه شدم یاد توییتری افتادم که وضعیت اقتصادی اجتماعی مملکت را از این زاویه دیده بود:

کارمند مسافرکش

دانشجو مسافرکش

سرباز مسافرکش

بسازبفروش مسافرکش

کاسب ورشکسته مسافرکش

بازنشسته مسافرکش

هنرمند مسافرکش

تولیدکننده مسافرکش

و...

خانمها و آقایان

مسئولین گرانقدر

 به پیغمبر این شیوه مملکت داری نیست

این وطن، وطن نیست؛ مسافرکش سراست...

Arash ghafari

 

@parrchenan

فیلم کوئین

فیلم کوئین را هشت سال پیش دیده بودم و ام را نگه داشته بودم تت روزی با محبوبم دوباره ببینم. آرشیوی دارم که به این نیت آرشیو شده است.

 باری

این‌بار پس از این همه سال که دوباره دیدم برداشت های حیرت انگیزی از آن داشتم. و آن را فیلمی نیچه ای و فلسفی دیدم. فیلم پیرامون دو سخن نیچه می‌چرخد: آنچه مرا نکشد قوی تر میکند و مرگِ خدا.

یک tank you باشکوه دارد و می ارزد به دیدن آن.

ابتدای داستان فیلم ما انسان منفعل و مفعولی را میبینم که به درگاه خدایان و انسان‌بت شده( مثلا شوهر یا پدر) استقاصه میکند و در پایان و پس از مواجهه با شهر های بی‌خدا ( آمستردام، پاریس) مسیولیت زندگی کردن را همه خود بر دوش میکشد. منتظر آن نمی‌ماند که فعل اخلاقی را سنت و آیین و فرهنگ و پدر و شوهرش برای او بیان کند و او تقلید کند، بلکه با تجربه زیسته بیشتر، به این نتیجه می‌رسید که تعقل ورزی کند و خود به کشف اخلاقی و غیر اخلاقی امور برسد و کشف کند.

 اگر خدا به معنای آیین و سنت هندی در این فیلم باشد، این فیلم زنده باد مرگِ خدای نیچه ای است که مسیولیت همه انتخاب ها و افکار را از دوش خدا برداشته و خود قهرمان داستان بر دوش میکشد.

 باورم نمیشد که یک فیلم بالیوودی اتفاقاً تمام هندی با همه رقص و آهنگ هایش این چنین فلسفه های سخت را به آسانی و به زبانی عامیانه برای مخاطب ساده خود بیان کند.

با ریفیقم در حال دویدن صبحگاهی هستیم و پیرامون این فیلم صحبت میکنم. به او میگویم به کشفی دیگر نیز رسیده ام. اینکه ما در آیین و سنت و فقه و تصوف چه مقدار سخن و حدیث داریم که به حیواناتی مثل گربه و کبوتر و گنجشک و... غذا دهیم. و این فعل را اخلاقی میدانیم. حتی در آرامگاه بزرگان آیین، نذر بذر میکنیم برای کبوترهای بارگاه آنها. حال آنکه در نگاه تخصصی و علمی و محیط زیستی این رفتار اتفاقاً غیر اخلاقی است.

در نگاه سنتی، ما تقلید میکنیم و سخن ها را می‌شنویم و اجرا میکنیم، و اخلاق و غیر اخلاقی را از متن سنت و مذهب می‌گیریم اما در نگاه جدید ( با گوشه چشمی به تحلیل فیلم کوئین که در مقدمه بیان شد) ما می‌شنویم و می اندیشیم که آیا این درست است و اخلاقی یا نه؟ و برای اخلاقی یا غیر اخلاقی بودن به نتیجه و پیامد آن که توسط عالمان و دانشمندان بیان میشود، توجه میداریم.

اکنون و با این نگاه که مسیولیت همه اعمال و رفتار بر دوش خودم است، و با آگاهی که نسبت به غذا دادن به حیوانات، به دست آورده ام به این نتیجه رسیده ام که غذا دادن به هر حیوان رها و بی صاحب و در هر فصلی و با هر دورریزی، غیر اخلاقی است و نه تنها ثواب ندارد که پیامد بد( در متن سنت به آن می‌گویند گناه) دارد.

 از کبوتر گرفته تا گربه تا سگ.

 بد و خوب، اخلاقی و غیر اخلاقی، ثواب و‌گناه در جهان مدرن ناشی از پیامدهای آن است و امری ازلی و ابدی و قدسی نیست.

 فکر کنم مهمترین نتیجه ای که می‌توانستم از این فیلم بگیرم همین بود.

 

 

@parrchenan

غذا رسانی به سگها آری یا نه

سالهاست در پارکی در نزدیکی کوه های تهران می‌دوم. عدد بر روی گوشی ام نزدیک دو هزار کیلومتر را نشان میدهد.

تا حدودی با فضای پارک آشنا هستم. صبح ها خودت بودی و پرندگان، اما از سال پیش ورق برگشت، بر حجم سگان ولگرد که قبلاً یکی دو تا بودند افزون شد. اکنون که پاییز است و فصل جفت گیری، سه گله پنج شش تایی صبح ها در پارک چرخ میخورند و با هم درگیر میشوند.

چرا؟

چون مردمی که فکر میکنند کار درست را انجام میدهند. فکر میکنند، با این کار مهربانی را ترویج میدهند. فکر میکنند کارما و انرژی مثبت را افزون میکنند می آیند به سگها آشغال مرغ!! اسکلت مرغ و غذا می‌دهند!!

 در آینده ای نزدیک این پارک قابلیت استفاده انسان ها را از دست خواهد داد، چرا که انبوه سگها در آن پارس خواهند کرد. این روزها هنگام دویدن سنگ بدستم.

تا به حال هیچ دانشمند و عالم محیط زیستی را ندیده ام که غذا دادن به حیوانات ولگرد را توصیه کند. اما همچنان عده ای که عموماً خود را متفاوت از دیگران میدانند و دوستدار حیوانات!! به غذا رسانی به حیوانات ولگرد ادامه میدهند.

شاید عده ای از این شهروندان ، به عزاداری در کرونا، به راهپیمایی اربعین، ایراد وارد کنند و صفتهای گوناگون به آنها برچسب زنند. اما من آن رفتار ها را با غذا دادن به حیوانات ولگرد از یک جنس میدانم.

 جنس شور و نه شعور. جنس احساس و عاطفه و نه خرد.

نتیجه عدم پرورش تفکر نقاد. تقکری خرد گریز و نه تفکر خردمندانه.

نتیجه گیری:

 لطفاً اگر اهل غذا دادن به حیوانات ولگرد هستید، به دنبال دلایل علمی و توصیه های عالمان محیط زیستی باشید.

 

https://t.me/parrchenan

فلافل

به مناسبت هفته کودک و درسی که از کودکان می آموزم:

 

 

 

در بازار وقتی خرید های عمده میکنم، هنگامی که میخواهم خریدهایم را جمع کنم، بدینگونه عمل می‌کنم که با دکانی که آشنا است و بیشترین خرید را از آنجا انجام داده ام و به خروجی بازار نزدیک تر، هماهنگ میکنم و کالاهای خریداری شده را از اقصا نقاط بازار به آن دکان آورده و در نهایت چرخی گرفته و باری گران زده و از بازار خارج میشوم.

یک بار بیست کیلویی بود که مسیری بیست متری را باید می‌بردم تا به محل دپوی اجناس خریداری شده رسانده و از آنجا همه کالاهای جمع شده را بار میزدم. برای این بار که هم کوچک بود، و محلی که خریده بودم دالانی تنگ و پس چرخی بزرگ امکان آمدن نداشت، نیاز به چرخی دو چرخه عمودی داشتم.

چرخی های کوچک را عموماً کودکان می‌چرخانند. کودکان کار نه ده ساله.

 به کودکی که چرخی کوچک بدست بود، مسیر بیست متری را نشان دادم که می‌بری؟

سر قیمت گفتگو کردیم. قیمتی گفتم، در پاسخم گفت این که پول یک فلافل هم نمیشه و بازیگوشانه با چرخ اش ویراژ داد و رفت

نتیجه راوی:

عیار پسرک فلافل بود. با آن عیار، ارزیدن و نیرزیدن را می سنجید. با خودم فکر کردم عیار تو برای سنجش چیست؟ یا بهتر است بگویم عیارهای تو برای سنجش های متفاوت؟

عیار از جنس عدد است، یعنی ریشه در ریاضی دارد. برای همین ریاضی یعنی زندگی. عیارهایی در زندگی داشته باشیم، حتی اگر آن موضوعات، به سختی تن به عدد میدهند. با عدد زندگی کردن بهتر است تا بدون آن. 

 هر چند که می توان تفکر انتقادی به عددوار زندگی کردن داشت و از زندگی کیفی به کمی واگذار کردن اجتناب نمود.

پی نوشت

 زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد» (به یونانی: ὁ … ἀνεξέταστος βίος οὐ βιωτὸς ἀνθρώπῳ) سقراط

 

@parrchenan

ساکورا

پرچنان:

وقتی گلدانی را رشد و نموش را میبینی این طره افتاده اش حالی دیگر بر تو می‌بخشد.

مثل موی یار که شلخته با گیره ای بسته شده باشد اما طره ای بازیگوشانه از آن کنده و بر چهره محبوب تاب میخورد با هر حرکت با هر باد.

عاشق این طره هام.

 طره ای که بر بند انگشت او بپیچد.

 طره ای که بر بند انگشتم نیز هم.

 

https://t.me/parrchenan

 

ساکورا و سبدش وقتی که پر از گل است، راکبش را به گونه ای دیگر حال و احوال می‌بخشد.

روزی با ساکورا گل فروشی خواهم آغازید.

 از مزیت های او:

کافیست با ساکورا بروی خرید، چند نفر را میبینی که او را در جای پارک شده با لذت تماشا می‌کنند و گاهی از او سیؤال می‌کنند تو را.

با محبوب بروی خرید و وقتی بگوید این همه کالا را چگونه خواهیم آورد و نگاهی به ساکورا کنیم و...

 از پس ماجرا، خوب بر می آید.

 حُسن دوچرخه و خرید با آن، این است که تک تک دکان های لازم را میتوانی ببینی و پارک کنی و توقف. در حالیکه پیاده و با با ماشین نمیشود. بارت زیاد بود، پیاده با دوچرخه طی مسیر کنی و دو نفره خرید کنی و دوچرخه تنها نقش حمل و نقل را برعهده بگیرد.

اگر در سبک زندگی تان خرید از محله است، پیشنهاد اکید دارم دوچرخه ای همچون ساکورا که قیمت چندانی هم ندارد را بی آزمایید.

 

پی نوشت:

 چون بعضی از خوانندگان تازه به پرچنان ملحق شده اند، توضیح دهم که ساکورا نام انتخابی این دوچرخه است

 

https://t.me/parrchenan

جهشی اجتماعی

کتاب

جهش اجتماعی

 نوشته ویلیام فون هیپل 

انتشارات فرهنگ نشر نو با همکاری نشر آسیم

 

کتاب پر باری است و در ادامه کتابهای نوح حراری بخصوص انسان خردمند میتوان دید و دنبال کرد.

این کتاب کمی تخصصی تر است اما تا حدودی جهت دار، اینکه ما که هستیم و از کجا آمده ایم را برسی میکند و شادکامی از لحاظ تکاملی چیست؟

 

 پرسش های عجیبی مطرح میکند: آیا مادر بزرگ ها مهم اند؟

 و پس از شنیدن پاسخ، افسوس خوردم چه مقدار کودک که بواسطه کرونا مادربزرگ های خود را ندیدند و از این دریچه تکامل دور افتادند.

 ابتدا به روزهایی که روی درخت بودیم میپردازد در میلیون ها سال پیش، با رفرنس های علمی و تازه کشف شده.

 

بارها شده بخصوص هنگام دوچرخه سواری و در نقاط خلوت که با گله سگ ها روبرو شده ام، همین که خم شده و ادای سنگ برداشتن به قصد پرتاب کردن را درآورده ام، سگها متواری شده اند. حال آنکه هیچ سنگی دور و برم نبوده است.

در این کتاب نکته عجیب و مهمی مطرح می‌شود. نقش سنگ انداختن در طی تکامل برای اجداد ما بسیار مهم بوده است. و شاید سگها به این دلیل می‌ترسند که ریشه در ژنهای سنگ خورده اجدادشان دارد.

اما مهم‌ترین نکته کتاب آن است که کار گروهی که اجداد ما داشته اند، منجر به انقلاب شناختی شده است و قسمت زیادی از کتاب به آن اختصاص دارد، در واقع جهش اجتماعی که اتفاق افتاد، انسان را انسان کرد. باعث شد روابط پیچیده اجتماعی مغز انسان را بزرگتر کند. از مغز هفتاد گرمی به مغز ۱۳۵۰ گرمی رسیدیم. قابلیت های اجتماعی ، توانایی شناختی بیشتری به ما داد. مثلا مهار آتش بدون داشتن چنین مغزی امکان نداشت.

به موضوع های جالبی از لحاظ تکاملی پرداخته است.مثلا خویشتنداری. چرا بوجود آمده و کارکرد آن چگونه است؟. یا چرا بهتر است اعتماد به نفس کاذب داشته باشیم. فکر میکنید پاسخ چیست؟

جواب: ما خود را فریب می‌دهیم تا بتوانیم دیگران را بهتر فریب بدهیم‌. اطلاعات بسیار مفیدی پیرامون انواع رهبری و مدیریت بواسطه تکامل میدهد که می‌تواند برای هر فردی که نیاز به مدیریت حداقلی دارد مفید باشد.

 و در پایان ده نکته با زمینه تکاملی برای شادکامی بیان میکند. و بارها تاکید می‌کند هدف تکامل، شادکامی نبوده است.

 اینکه به آینده کمتر فکر کنیم و در حال زندگی کنیم.

 به دنبال لحظات شیرین باشیم، چگونه؟ با برآوردن الزامات تکاملی. از شادکامی خود محافظت کنیم تا تندرست بمانیم، پیرامون تاثیر آن در ایمنی بدن و اضطراب و استرس مفصل صحبت کرده و نقش تکامل را در آن کشف کرده است ‌. تجربه بی اندوزیم نه جنس و کالا، چون راوی بهتری خواهیم بود . 

خوراک و دوستان و رابطه جنسی را در اولویت قرار دهیم.

همکاری کنیم.

 با جامعه عجین شویم. 

چیزهای تازه بی آموزیم ( این را میتوان در مهاجرت نیز دید)...

 

 در مجموع کتاب مفیدی بود برایم.

 

@parrchenan

دوست

معمولاً در هنگامی که می‌نویسم تلاش دارم خوانندگانم را نرنجانم، عمق درد و غمم را اگر فقط باعث افزایش رنج میشود بیان نکنم، و حتی تلاش میکنم بصورت گُل‌درشت هم که شده، از آن نتیجه‌گیری کرده تا به پندار خواننده جهت داده باشم تا از آن مطلب میوه چیده باشد.

لایه های عمیق تر وجودی من غمی پنهان است، غمی ناپیدا و گم. گاهی بیرون می‌آید و سَرَک میکشد.

این روزها نیز غم دوست دارم. بیش از ده سال است که یک جمله از تصوف در جانم پیچیده و با آن زندگی می‌کنم:

 هر که جز دوست، دوست بدید، دوست ندید. و

این نهایت آزادی و وسیله ندیدن انسان است و این روزها غمی پنهان از دوستی که رفت در جانم لانه کرده است. اما نمیخواهم خوانندگانم را با این غم رنج دهم.

باری

 دیشب یاد زمانی افتادم که خبر مرگ بابا را بیمارستان داد. وقتی سر تخت رفته بودیم، سایلنت بودیم تا احیانا موجب آزار و بی خوابی و رنج و غم بیماران خوابیده در تخت های سالن نشویم.

 بهم دایم متذکر می‌شدیم این نکته را.

این نکته مهمی است که من باعث رنجش بی دلیل برای تو نباشم. معمولاً این نکته را تلاش دارم در نوشته هایم نیز رعایت کنم، تا خواننده ای که به این کانال اعتماد کرده است و می‌خواند را به رنج بی دلیل، رنج بدون نتیجه نرسانم.

وقت‌هایی که پشت خط بودم و به این نتیجه می‌رسیدم که باید پرونده تشکیل دهم اما فرد پشت خط آدرس و مشخصات درستی نمیداد، زیر بار تشکیل پرونده نمی‌رفتم. خودم را جای همکاری می‌گذاشتم که با اطلاعات ناقص رفته است و چه فشار و استرس و سختی می‌کشد تا شاید اطلاعات اولیه را بدست آورد.

از تماس گیرنده میخواستم تلاش کند و نام و آدرس دقیق دهد، مثلا با کمک گرفتن از مدیر ساختمان، و معمولاً نتیجه میداد.

 

 آخرین باری که با حمید صحبت کردم، گفت پیش مدیران ارشد رفته و حرف را سمت من کشیده و دفاعیه قرایی از من کرده بود و نابخردی کردارشان را به رُخشان کشیده بود.

 در سازمان دیگر ریفیقی چون او ندارم. حسی از تنها بودن را این روزها تجربه میکنم.

نتیجه‌گیری:

۱.مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن

که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست. حافظ

 

۲. همدلی کردن را دائم و در هر موقعیتی تمرین کنیم. خود را جای دیگری فرض کرده و حس و حال او را گمانه زنی کنیم

 

۳. هر که جز دوست بدید، دوست ندید.

 ریفیق را غنیمت شمریمش صحبت

 

@parrchenan

حمید

آمدم از کتاب تازه به اتمام رسانده ام بنویسم(جهش اجتماعی) که یادم آمد حمید گفته بود تمام کردی من میخواهمش و پرتاب شدم به خاطرات با حمید.

 شاید شما از نویسنده پرچنان یک شخصیت جدی در پندارتان ترسیم کرده باشید. اما اگر پایه‌کاری داشته باشم، بیشتر لحظاتم یک دلقک تمام هستم. پای کار دلقک بازی هایم در اداره حمید بود و وقتی به دلقک بازی می افتادیم، نمی‌توانستیم خنده مان را متوقف کنیم.

کلا معتقدم زندگی را اگر به خنده و شوخی و کمیک نگذرانی، باخته ای، و همانا متوجه آن موضوع میشوی که میبینی زندگی از حباب روی آب نیز شکننده تر است.

 یک روز ریس اداره ما را خواست و گفت سه مددجو خطرناک هست که نیاز به دو مرد است و نیاز به حضور شما. با آن تیم بروید به بیمارستان روان. در طول مسیر آنقدر دلقک بازی در آوردیم و خندیدیم که در بیمارستان به ما شک کرده بودند که چیزی مصرف کرده ایم و چِتیم. آن مددجو ها نیز با ما همراه شدند و از موجوداتی که خطرناک جلوه می‌کردند، به آدم های شاد لوتی تغییر سبک دادند. و بدون درگیری و مشکل تا به انتهای مسیر رفتیم. کمتر آدمی را دیده ام که با مزاح و خنده، دُژم خویی کند.

نتیجه:

 بیشتر طناز باشیم و طنازی کنیم، دلقکی کنیم تا جدی باشیم و دُژم. زندگی حبابی است بر کف آب، به همان مقدار ناپایدار و شکننده.

***

 

تازه خبر مرگش بهم رسیده بود و در خودم بودم و همکاران زنگ می‌زدند که چگونگی ِ اتفاق را بپرسند.

همکاری زنگ زد و صحبت کردیم و تلفن تمام شد. همین که آمدم موضوع تلفن را به سرو‌چمانم تعریف کنم. شروع کردم ناخودآگاه قاه قاه خندیدن.

موضوع از این قرار بود که همکاری تا خبر مرگ حمید را شنیده بود بواسطه رفاقت نزدیک ما، به من زنگ زده بود که من امانتی پیش او داشتم و اکنون به خانواده اش بگو، امانت مرا پس دهند.

امانتی نیز چیز گران قیمتی نبود.

 

نتیجه: سلام علیک های اینگونه افراد را بشناسیم و روی این نوع آدم ها، سرمایه‌گذاری عاطفی نکنیم.

 

و نکته سوم، حمید کاریکلماتور دوست داشت و هر کاریکلماتوری که می‌دیدم را برایش ارسال میکردم. اما آن روز همین که آمدم ارسال کنم یادم آمد دیگر نیست.

حمید را از لیستم حذف کردم. کم کم نیاز دارم از خاطرات اویی که دیگر نیست عبور کنم.

نتیجه:

 با خاطرات و گذشته، زندگی نکنیم.

 

۱

‏یه روز گلبول سفید می‌ره تو خون می‌بینه همه قرمزن می‌گه ای بابا چرا منو در شریان نذاشتین ؟ :)))))))))))))))))

۲

چرا کالیفرنیا داریم ولی کالیفرزاده یا کالیفرپور نداریم؟

 

@parrchenan

حمید

به تلگرامم نگاه میکنم. از دوستانی است که پای ثابت فوروادی هایم بود. کلا چهار پنج نفر هستند که به آنها مطالبی که خوشم می آید را فوروارد میکنم. یکی از آنها حمید بود. همکارم. سالها با هم شیفت شب بودیم، پای تلفن، ساعت دو به بعد که تلفن ها کم میشد شروع به گفتگو میکردیم. بیشتر تم فلسفی و روانشناسی داشت.

ساعت پنج صبح بود و از اتاقک کناری صدام می‌کرد سهیل پس این را چه میگویی؟ و خنده میزدم، بگذار حالا که تلفن نیست چشمی گرم کنیم. دوستدار آموختن بود. هنوز چند جلد کتاب دستش دارم و کتاب دستم.

همین که شیفت شب را مدیر تازه بدوران رسیده ای از دو شب به سه شب تبدیل کرد. اولین نفر مقاومت کردم. گفتم نمی مانم و مهم نیست چه اتفاقی می افتد، چرا که جسمم و مغزم و حتی دفعم به مشکل میخورد، تنها کسی که مرا همراهی کرد، حمید بود. او هم گفت نمی‌ماند دو تایی جابجا شدیم، اما او دوباره بعد از یکسال برگشت و قرار نبود یکماه بیشتر بماند.

کار شیفتی اگر همکارت رفیقت باشد، خیلی رفیق میشوی. چون بیشترین ساعتهای بیداری را با او هستی، از جیک و پیک هم میدانی و با حمید اینگونه بودم.

صبح جمعه که خبر سکته مغزی اش را شنیدم، رفتم تو خودم تا ظهر که خبر آمد تمام کرد.

ذهنم به فیلم عشایر که تازگی دیده بودم رفت. این که با رفیق گذراندن و گفتگو کردن را عشق است. خوش آن ساعت که با رفیقی گذراندی و در پایان با مرگ رفیقی سنگی پرتابی بر شعله آتشی. 

در هنگام مرگ دوستی، آن رفیق زنده خیلی مظلوم است، چرا که جز خانواده او نیست که پروا کند، تعیین مراسم کند، پر پر زند، های کند هوی کند او غریبه است در خانواده عزا، اما رفیق، داغدارترین است.

پی نوشت:

خواب شبانه را جهت محافظت از مغز، بیخود و بی جهت حرام نکنید.

 

@parrchenan

مهر

این روزها حال و هوای دبیرستان به سراغم آمده است.

 چند روزی از سال تحصیلی نگذشته بود که به بابا گفتم برایم دوچرخه بخرد تا برای رفت و آمد به مدرسه از آن استفاده کنم و هزینه سرویس هم ندهد.

 یک حساب و کتابی کرده بودم که در آخر سال این مقدار به نفعش است.

خوشش آمد و قبول کرد.

با دوچرخه صبح زود مدرسه بودم و زنگ سوم که میخورد میپریدم زودی سوار دوچرخه کبری آبی ام میشدم و می آمدم خانه ناهاری خورده و چرتی زده و دوباره میرفتم مدرسه. از خانه تا مدرسه با دوچرخه بیست دقیقه راه بود. دو زنگ هم بعد از ظهر و عصر خانه بودم.

 این روزها تا از اداره می آیم، سرو چمانم ناهار را می آورد و می خوریم و سپس با دوچرخه میروم دکان.

حجم کتابهای درسی که باید سیمی کنیم زیاد است و تا پاسی از تاریکی شب مجبورم دکان بمانم.

 کتابهایی که هر سال غلظت ایدولوژیکی آنها افزون تر میشود، به همان نسبت که دانش آموزان و والدین شأن از ایدولوژی ها و باور های سنتی و مذهبی فاصله گرفته اند.

 برای یک دانش آموز کلاس هشتمی بیش از سی جلد کتاب سیمی کردیم. این حجم از کتاب برای یک نوجوان، آیا شکنجه سفید نیست؟

 دلم برای آن دانش آموز که پنج سال قبل از کنکور استارت کار را زده است سخت می‌سوزد.

 نتیجه‌گیری:

والدین گرامی به بچه های خود رحم کنید.

 بیایید از پاییز و نوستالوژی های کودکی لذت بریم.

 

پی نوشت:

 اگر لوازم التحریر خواستید دکان ما را هم مدنظر قرار دهید. تهران, خ ولیعصر ، بالاتر از بیمارستان دی نبش شاهین.

02186086558

 

 

@parrchenan

مهمان

صبح زود است و در حال شستن ظروف مهمانی شب هستم و حسی از لذت و آرامش دارم. ظرف ها را مثل نوعی پازل درست کردن به گونه ای می‌چینم که حجم زیادشان در آب چکان جا شود. حس معماری را دارم که در حال درست کردن، بنایی است. بنایی که فقط چند ساعت دوام خواهد داشت. با لذت ظرف ها از روغن ها و غذاهای مانده می‌شورم و پاک میکنم و لذت دیدن ظرف تمیز را تجربه میکنم.
 برای من شستن ظروف در صبح هنگامی که سکوت و سکون سحرگاهی است یکی از بهترین ساعتم است و منبعی جهت آرامش.
 به مهمانی شب فکر میکنم. این که چرا آمدن مهمان برای انسان این مقدار لذت بخش است؟
این روزها کتاب جهش اجتماعی را می‌خوانم و پندارم در آن غوطه ور است. یکهو  پاسخم را هنگام شستن دیس برنج می‌یابم. طبق فرضیه این کتاب، انسان به این دلیل تکامل یافته است و مغزش رشد کرده است که نیازمند به تعامل اجتماعی داشته است. فکر کنید اجداد ما در صدها هزار سال پیش می‌خواسته ماموتی را که چند ده برابر خود است شکار کند. قبل از آنکه او به ابزار شکار نیاز داشته باشد نیاز آن را داشته که بصورت گروهی این شکار را انجام دهد و نیاز به هماهنگی کاملی داشته تا از پس آن برآید و اینگونه مغز انسان به دلیل نیاز به تعامل اجتماعی با یک دیگر رشد کرده است.
 با توجه به فرضیه کتاب، فرضیه خودم را مطرح میکنم. اینکه ما در مهمان شدن و مهمان داشتن گویی به تعامل اجتماعی روی می‌آوریم که در تبار ژنتیکی و تکاملی مان به صورت ناخودآگاه و درونی در آمده است و ما با این مهمان شدن و مهمان بودن در حال بر طرف کردن این نیاز هستیم، چیزی شبیه خوردن برای برطرف کردن نیاز گرسنگی. همان قدر طبیعی و همان قدر ناخودآگاه و ریشه در تکامل و لذتی که از آن می‌بریم بدلیل پاسخ یافتن آن نیاز است.
 چند صباح پیش سخنرانی کوتاهی از دکتر هلاکویی مبنی بر نقد فرهنگ ایرانیان که مهمان را مقدم بر خود می‌دانند و خوراک بهتر، اتاق بهتر، وسایل بهتر را برای او میدانند در فضای مجازی خانوادگی مان منتشر شد و مادرم به آن سخت تاخت.
سخن هلاکویی اشتباه نبود اما قابلیت تفسیر های متعدد که تاختن بر او را مجاز بداند نیز داشت.
اما وقتی با این فرضیه که مهمانی نیز برطرف‌کننده یک نیاز درونی و تکاملی و ناخودآگاه ما می‌باشد نگاه کنیم حتی نقد دکتر هلاکویی را نیز می‌توان پاسخ داد که تعامل اجتماعی که در میهمانی رخ می‌دهد یکی از مهم‌ترین سائق های ما را پاسخ میدهد  پس این نیاز در  قامت باور و مذهب و عرف و فرهنگ به شیوه های متفاوت بروز میکند.


پی نوشت:
ظرف شستن در صبح گاهان را به عنوان یک تراپی، یک مدیتیشن، یک شیوه آرامش، امتحان کنید.
@parrchenan