حمید
به تلگرامم نگاه میکنم. از دوستانی است که پای ثابت فوروادی هایم بود. کلا چهار پنج نفر هستند که به آنها مطالبی که خوشم می آید را فوروارد میکنم. یکی از آنها حمید بود. همکارم. سالها با هم شیفت شب بودیم، پای تلفن، ساعت دو به بعد که تلفن ها کم میشد شروع به گفتگو میکردیم. بیشتر تم فلسفی و روانشناسی داشت.
ساعت پنج صبح بود و از اتاقک کناری صدام میکرد سهیل پس این را چه میگویی؟ و خنده میزدم، بگذار حالا که تلفن نیست چشمی گرم کنیم. دوستدار آموختن بود. هنوز چند جلد کتاب دستش دارم و کتاب دستم.
همین که شیفت شب را مدیر تازه بدوران رسیده ای از دو شب به سه شب تبدیل کرد. اولین نفر مقاومت کردم. گفتم نمی مانم و مهم نیست چه اتفاقی می افتد، چرا که جسمم و مغزم و حتی دفعم به مشکل میخورد، تنها کسی که مرا همراهی کرد، حمید بود. او هم گفت نمیماند دو تایی جابجا شدیم، اما او دوباره بعد از یکسال برگشت و قرار نبود یکماه بیشتر بماند.
کار شیفتی اگر همکارت رفیقت باشد، خیلی رفیق میشوی. چون بیشترین ساعتهای بیداری را با او هستی، از جیک و پیک هم میدانی و با حمید اینگونه بودم.
صبح جمعه که خبر سکته مغزی اش را شنیدم، رفتم تو خودم تا ظهر که خبر آمد تمام کرد.
ذهنم به فیلم عشایر که تازگی دیده بودم رفت. این که با رفیق گذراندن و گفتگو کردن را عشق است. خوش آن ساعت که با رفیقی گذراندی و در پایان با مرگ رفیقی سنگی پرتابی بر شعله آتشی.
در هنگام مرگ دوستی، آن رفیق زنده خیلی مظلوم است، چرا که جز خانواده او نیست که پروا کند، تعیین مراسم کند، پر پر زند، های کند هوی کند او غریبه است در خانواده عزا، اما رفیق، داغدارترین است.
پی نوشت:
خواب شبانه را جهت محافظت از مغز، بیخود و بی جهت حرام نکنید.
@parrchenan