سوار وانت شدم، ماشین نو نواری بود از این پراید وانتی ها، همین که نشستم، پرسشانه گفتم مهندسی؟
پاسخ داد نه هنوز.
معماری خوانده بود و امسال نتوانسته بود در آزمون پذیرفته شود. حقوق شرکتی که در آن مشغول و پیرامون آزمایش بتن بود تنها ده میلیون تومان بود و کفاف گوی هزینه هایش نمیشد. این شده بود که عطای مهندسی را به لقا وانتی بودن بخشیده بود.
اما چه شد که به این پرسش رسیدم آن هم زمانی که هنوز کامل در صندلی نشسته ام؟ همین که سوار ماشین شدم کنار در، پایین سمت پای مسافر دو کتاب سبز رنگ رُخ نشان میداد. و این کتاب ها آیین نامه و سرفصل های چند دهگانه مهندسی است. این همان کتابهایی است که سروچمانم سال پیش آنها را میخواند و برای تهیه ی بعضی از آنها به کتاب فروشی های خیابان انقلاب مراجعه کرده بودیم و در کتابها غوطهور شده و لحظاتمان را خوش کرده بودیم.
این شد که این مشاهده و پیوند آن با پنداره های گذشته، پازلی را تکمیل کرد که احتمالاً او نیز مهندس است.
اما حال چرا این پنداره ( خاطره)را مکتوب کردم؟
سالهای دور که چندین سال مربی کودکان بی سرپرست و بد سرپرست بودم به آنها تاکید داشتم هرگاه چیزی از آنها خواستم، یا گفتم انجام دهند. اگر پرسیدند چرا من باید دلیل قانع کننده ای داشته باشم. مثلا اگر شب هنگام گفتم تلویزیون را خاموش کنید نباید پاسخم این باشد که چون من میگم، یا چون دلم میخواد، یا چون من بزرگترم و کوچکتر باید حرف گوش دهد، یا بگم بودیکیوار( اینکه هست). بهتر است پاسخم از جنس اقناع باشد که اگر خرد جمعی فرضی آن را شنید حدودا از آن قانع شود. مثلا در پاسخ همان مثال توضیح دهم که صبحگاه مدرسه دارید و باید به هنگام و سرحال از خواب برخیزید و عدم خواب شبانه...
حال با توجه به این پنداره از گذشته دور، پرسش را پاسخ میدهم و باز پرسشی دیگر در ادامه بیان میکنم تا به آنجا که خرد جمعی ای اگر بود قانع شود.
پرسش را دوباره مطرح میکنم:
چرا این پنداره ( خاطره)را مکتوب کردم؟
به گمانم مشاهده گری این امکان را بهتر و بیشتر فراهم میکند که آدم ها به گفتگو بنشیند و تا حدودی از هم رازگشایی معمول کنند و بر این گمانم که مشاهده گر بدی نیستم.
اگر این پاسخ را درست فرض کنیم این گفتگو چه کمکی میکند؟ گفتگو کردی با وانتی و فهمیدی مهندس است که چی؟
یکی از میوه های پر بار و پر محصول گفتگو، آن هم گفتگو بین دو غریبه هنوز نا آشنا آن است که با هم آشنا میشوند، میفهمند از یک جنس اند، آدمی هستند، اگر در گفتگو این حاصل شد ، اتفاق عجیب و مثبت بعدی در پندار اتفاق می افتاد.
حدوداً به آدمی خوشبین میشوی ، از بدبینی که اخبار و رسانه ها و در درون خود رفتن ها و فاصله گرفتن از دیگری آن را دامن زده اند، رها شده و به یک خوشبینی حدودا لذت بخش میرسی ، چیزی از جنس یک کاپشن گرم در زمهریر زمستان، شاید خیلی گرمت نکند اما اجازه لرزیدن را دیگر نمیدهد.
مهمترین میوه گفتگو خوشبینی به آدمی است.
حتی مشاهداتم نشان میدهد خانواده هایی که گفتگوی بیشتری بینشان در جریان است نسبت به آدمی خوشبین تر هستند.
امیدوارم این ادله برای شما اقناع کننده باشد.
https://t.me/parrchenan