درخت

آدرس انبار جدید شأن را نمی‌دانستم مرز انتهای روز و شب و بازار بود و

اگر آدرس در بازار بلد نباشی با آن کوچه های تو در تو و تنگ، سخت میشود.

اما طرف کار بلد بود، نه از پلاک گفت و نه از شماره حرف زد

گفت روبروی تک درخت کوچه.

در کوچه تنها یک درخت هنوز نفس می‌کشید. تک درختان بسیاری در طول سفرها دل از من ربوده اند در بیابان ها و کوهستان ها، اما این تک درخت کوچه تنگ از لونی دگر بود. نه آنچنان زیبا و دل ربا، اما به راستی تنها بازمانده بود، تنهای تهنا

https://t.me/parrchenan

پنداره

خسته از کار و تلاشی بدنی، پشت رُل شباهنگام تلفنم زنگ خورد. عزیزی بود پرسشی داشت از وسیله‌ای که در مکانی مشترک داریم. پاسخ دادم مگر آن وسیله برای من نبود؟ پاسخ داد: خیر.

چند هفته قبل که می‌خواستم آن وسیله را بردارم‌. کلی خاطره و قصه از جهت آن تعریف کرده بودم و اکنون پاسخ قاطعانه منفی می‌شنیدم.

پاسخی علمی دادم: پندار انسان بعد از سال‌ها آن را تغییر می‌دهد. اما آشنایم توضیح بیشتری پیرامون قصه تهیه آن و آوردنش داد. کم کم رگه هایی از واقعیت برایم در حال روشن شدن شد. در آن قصه ها و خاطره ها رنگی که آن شی داشت ، نارنجی بود و اکنون رنگش اما کرم بود!!

کمی بیشتر که تمرکز بر پنداره ده سال قبل کردم متوجه شدم اشتباه کرده بودم و اتفاقا من بودم که پنداره و خاطره ام با گذر زمان نسبت به اصالت واقعی اش را تغییر داده بود.

نتیجه گیری:

۱.پنداره ها( خاطرات) در طول سالها تغییر کرده و از اصالت آن کم می‌شود و در عین حال به سمت آنچه آرزو یا دوست داشتنی هر شخص بوده نزدیک.

رمان درک یک پایان نوشته جولین بارنز و ترجمه حسن کامشاد، یک رمان خوب و عمیق پیرامون این موضوع است.

۲.پیشنهاد دارم بر روی پنداره های ده سال قبل تر خود شرط بندی گزافی نکنیم

https://t.me/parrchenan

سالروز

وارد میوه فروشی شده و مختصری خرید کردم.

فروشنده که جوانی بیست و چهار پنج سال میزد گفت ایشاا.. عروسیت. پاسخ دادم برای ما انجام شده پاسخ داد دوباره و چند باره و خندید.

در حالیکه از دکان بیرون می آمدم گفتم این گونه میندیش، تو با عشق زندگی کن، عشق به یک آدم حتی عشق به یک حیوان اما عشق باشد و عاشقی کنی برایش، زیستن و زندگی از لونی دیگر میشود.

این گزاره که به فروشنده جوان دادم عصاره دقیقاً چهل سال زیستنم است. فیلتر عشق_ عاشقی کردن به هر کس و هرچیز و نوع، این دنیا را قابل هضم میکند. میخواهد این معشوق یار نام گرفته شده باشد پارتنر یا سگ و گربه ای حتی.

متأسفانه مشاهداتم اینگونه نشان می‌دهد این باور در پندارها، در حال کم فروغ شدن است و مروجان آن سخن فروشنده بیشتر از جنس صرف لذت بردن از جسمانیت زن و فقط همین و نگاهی مردسالار آن را تقویت می‌کند. ضمن آنکه مشکلات اقتصادی نیز بر آن دامن میزند و سمبه این نوع باور را پر زور. برای عشق و عاشقی بغیر از موارد مالی مهمترین آن ، زمان هزینه کردن است زمانی که این روزها بسیاری آن را مجبورند خرج اقتصاد کنند تا حداقل درآمد خانوار را تأمین کنند.

اگر عاشقیت شما در یک انسان تبلور یافته و در دیگر گونه های دیگر آن ، انتزاعی و غیر انتزاعی ( مثلا عاشق علم بودن) نیست، گفتگو کردن با هم اکسیر طلا این عشق است.

با دماسنج چه مقدار زمان صرف کردن برای گفتگو می توانیم درجه و حرارت عشق در زندگیمان را بسنجیم.

یاد یک تلفن افتادم در آن سال‌ها که پشت خط اورژانس اجتماعی کار میکردم:

زنی زنگ زده بود با صدای حزین و نا امید. در حالیکه صدای مردش نیز گاهی در تلفن می آمد پرسشمندانه گفت این زندگی یعنی چه که از صبح میروی سر کار و در انتهای شب می آیی و یک سکس خروسی می‌کنی و سپس می‌خوابیم؟ زندگی یعنی همین واقعاً ؟

( با خودم می اندیشیم بی عشق این زیستن دیر هضم و نا هضم شده نیست؟)

ادامه گفتگو خاطرم نیست اما آن پرسش از پس سالها در پنداره ام باقیست.

خانه و زندگی که در آن گفتگوی از صمیم دل، جریان نداشته باشد کم از مرغداری شاید نباشد.

https://t.me/parrchenan

رخ

پرچنان: رُخم در بیشتر زندگی از آن زمان که بر چهره موی شروع به برخواستن کرد اینگونه بوده است. رُخی مردانه که نُمود بارز آن سبیل است، گاهی کوتاه و بیشتر بلند. در این رُخ دو اتفاق جالب می افتد، معمولاً در حالت رکابان بودن حالتی جنگجو بهم بخشیده و میتوانم از حقم پیرامون موتوری ها و ماشین ها دفاع کنم و مسیر خود را بِرُبایم اثر آن را دیده ام. اما جالبترین، پیرامون کودکان اتفاق می‌افتد. تقریباً هیچ کودکی بالای سن سه سال از این رُخ نمی‌ترسد و آن را برعکس نگاه راننده ها و متواری ها تهاجمی و جنگجو نمی‌بینند. حتی شاید وسیله ای برای بازیشان بشود. این را در انبوه تجربه هایم در بهزیستی و کودکان آسیب دیده و کودکان اقوام و‌خویشانم به وفور دیده ام. اینکه کودکی از آن سوی سرزمین با بزرگتری همراه شود و بیایید این سو که دوستش دُئِل را ببیند برایم عجیب است. بازی خاصی هم با آنها نمیکنم اما نمیدانم چگونه آنها مرا دوست خود می‌پندارند. پی نوشت کارگری افغان داشتیم که بیشتر با همکارم مراوده داشت.‌در قبال من می‌گفت ، او جنگجوست، این واژه را از گفتار او به یادگار در پندارم بایگانی کرده ام. https://t.me/parrchenan

برق های کارگاه رفته بود و امکان بُرش کالایی که خریده بودم را نداشتم، تصمیم گرفتم به انتظار آمدن جریان برق در سایه سار دیوار حیاط کارگاه نشینم. مسئول کارگاه هنگامی که در حال عبور به سمت دفترش بود آدرس مقصدم را پرسید، اشاره ای به سمت کوه ها کرده که اینک با توجه به حجم آلودگی دیده نمی‌شد و حول و حوش کلی آدرس را بیان کردم. خنده ای زد و از جوانی و کوهنوردی هایش گفت، من هم کم نیاوردم و جزییات ریز تری از آنجاها که نام میبرد دادم، دعوتم کرد به دفترش و یا هم نشستیم و دقایقی خاطره بازی کردیم و خنده زدیم، در انتهای این قصه که روایت کردم برق نیز آمد. ما یک مثل داریم که میخواهم با توجه به این روایت به چالش بکشمش: همه چیز دان و هیچ ندان آیا در این مثل نکته ای منفی است که از هر موضوعی اگر مقدور بود تا حدودی آگاهی و دانسته داشته باشی؟ پاسخم به این پرسش منفی نیست و حتی مثبت است. این آگاهی های به قول دکتر شریعتی سطحی و نه عمیق این امکان را برای آدمیان فراهم میکند که وارد گفتگو شوند. معمول این گفتگو ها اینگونه است که وجوه اشتراک پیدا میشود و این وجوه امکان هم دلی و در نتیجه امکان خوشبین بودن آدمی را فراهم می‌کند. و وقتی خوشبینی درون آدمی جاری باشد حال و احوال و شیمی خونی بسیار متفاوتی را تجربه خواهد کرد که در صورت منفی آن حتی ممکن است نیاز به درمان دارویی و هورمونی را متصور شد. این از وجه فردی مثبت قصه بود و از جنبه اجتماعی امکان تکثیر خوش‌بینی را فراهم می‌کند و چسب اجتماع تقویت می‌شود. https://t.me/parrchenan

هدیه

مهمان داریم و مشغول گفتگو.

از دست رنج باغ خویش برایمان هدیه آورده است و از بودن با هم مسرور.

کودکی بین ماست که برایش هدیه مختصری تهیه کرده ام. مهمان مان به شوخی بیان میکند که فقط برای او هدیه لحاظ شده است؟

پاسخم آری است و برهان می آورم که او به خاطر دوستش که من بودم آمده است اما شما برای دیدن عزیزانتان.

کودک که زبان با مزه ای دارد و ابتدا هر واژه دِ اضافه می‌کند هنگامی که مشاهده کرده آنها عازم تهران هستند و قرار نیست او همراه شود استدلال آورده که منم میخواهم بیام دوستم، دُهِل( سهیل) را ببینم و این سخن اقناع کننده شده و پس در سفر همراه.

نتیجه‌گیری:

* هدیه، دادن و گرفتن از جنس انسانی ترین هاست، آدمیت آدمی را تقویت میکند.

** اقناع کردن مهم است، بسیار، میتوان قانع کرد آدمیان را حتی اگر زبان واضحی نداشته باشی و کودکی چهار پنج سال، در اقناع کردن دوشادوش عقل و خرد ، عاطفه و احساس نیز درگیر است و‌ چه بسا اثر گذاری عمیق تری داشته باشد.

*** امان از دوست و دوستی . سفر آمدن به دیدار دوست. میتوان شاعری کرد و شعر آفرید بخصوص که کودکی شاعر آن باشد نه در گفتار بَل در کردار.

https://t.me/parrchenan

مشاهده

سوار وانت شدم، ماشین نو نواری بود از این پراید وانتی ها، همین که نشستم، پرسشانه گفتم مهندسی؟

پاسخ داد نه هنوز.

معماری خوانده بود و امسال نتوانسته بود در آزمون پذیرفته شود. حقوق شرکتی که در آن مشغول و پیرامون آزمایش بتن بود تنها ده میلیون تومان بود و کفاف گوی هزینه هایش نمیشد. این شده بود که عطای مهندسی را به لقا وانتی بودن بخشیده بود.

اما چه شد که به این پرسش رسیدم آن هم زمانی که هنوز کامل در صندلی نشسته ام؟ همین که سوار ماشین شدم کنار در، پایین سمت پای مسافر دو کتاب سبز رنگ رُخ نشان می‌داد. و این کتاب ها آیین نامه و سرفصل های چند دهگانه مهندسی است. این همان کتاب‌هایی است که سروچمانم سال پیش آنها را میخواند و برای تهیه ی بعضی از آنها به کتاب فروشی های خیابان انقلاب مراجعه کرده بودیم و در کتابها غوطه‌ور شده و لحظاتمان را خوش کرده بودیم.

این شد که این مشاهده و پیوند آن با پنداره های گذشته، پازلی را تکمیل کرد که احتمالاً او نیز مهندس است.

اما حال چرا این پنداره ( خاطره)را مکتوب کردم؟

سالهای دور که چندین سال مربی کودکان بی سرپرست و بد سرپرست بودم به آنها تاکید داشتم هرگاه چیزی از آنها خواستم، یا گفتم انجام دهند. اگر پرسیدند چرا من باید دلیل قانع کننده ای داشته باشم. مثلا اگر شب هنگام گفتم تلویزیون را خاموش کنید نباید پاسخم این باشد که چون من میگم، یا چون دلم میخواد، یا چون من بزرگترم و کوچکتر باید حرف گوش دهد، یا بگم بودیکیوار( اینکه هست). بهتر است پاسخم از جنس اقناع باشد که اگر خرد جمعی فرضی آن را شنید حدودا از آن قانع شود. مثلا در پاسخ همان مثال توضیح دهم که صبحگاه مدرسه دارید و باید به هنگام و سرحال از خواب برخیزید و عدم خواب شبانه...

حال با توجه به این پنداره از گذشته دور، پرسش را پاسخ میدهم و باز پرسشی دیگر در ادامه بیان میکنم تا به آنجا که خرد جمعی ای اگر بود قانع شود.

پرسش را دوباره مطرح میکنم:

چرا این پنداره ( خاطره)را مکتوب کردم؟

به گمانم مشاهده گری این امکان را بهتر و بیشتر فراهم میکند که آدم ها به گفتگو بنشیند و تا حدودی از هم رازگشایی معمول کنند و بر این گمانم که مشاهده گر بدی نیستم.

اگر این پاسخ را درست فرض کنیم این گفتگو چه کمکی میکند؟ گفتگو کردی با وانتی و فهمیدی مهندس است که چی؟

یکی از میوه های پر بار و پر محصول گفتگو، آن هم گفتگو بین دو غریبه هنوز نا آشنا آن است که با هم آشنا می‌شوند، میفهمند از یک جنس اند، آدمی هستند، اگر در گفتگو این حاصل شد ، اتفاق عجیب و مثبت بعدی در پندار اتفاق می افتاد.

حدوداً به آدمی خوشبین می‌شوی ، از بدبینی که اخبار و رسانه ها و در درون خود رفتن ها و فاصله گرفتن از دیگری آن را دامن زده اند، رها شده و به یک خوش‌بینی حدودا لذت بخش می‌رسی ، چیزی از جنس یک کاپشن گرم در زمهریر زمستان، شاید خیلی گرمت نکند اما اجازه لرزیدن را دیگر نمی‌دهد.

مهمترین میوه گفتگو خوش‌بینی به آدمی است.

حتی مشاهداتم نشان میدهد خانواده هایی که گفتگوی بیشتری بین‌شان در جریان است نسبت به آدمی خوشبین تر هستند.

امیدوارم این ادله برای شما اقناع کننده باشد.

https://t.me/parrchenan

آناتومی یک سقوط

تحلیل فیلم آناتومی یک سقوط که امسال جایزه کن را ربود

تلاشم آن است که مختصر و مفید بنویسم. این فیلم دو پیام بزرگ برایم داشت که دومی ذیل اولی می آید.

ما در دنیای پس از نیچه که باور به مرگ خدا داشت، زیست می‌کنیم دنیای مدرن. تا قبل از این دو قرن اخیر ما ملاک نیک و بد، حق و باطل را به راحتی داشتیم و آن ملاک خدا بود و کسانی بودند که سخن خدا را بیان می‌کردند اما جهان ، بخصوص دنیا غرب دیگر اینگونه نیست. ملاک مطلق خدا در یافتن نیک و بد یا حق و باطل وجود ندارد. همه چیز نسبی است و منقطع، یک سونات کامل یک موسیقی کامل که فراز و فرود دنیای پیشا مدرنی را داشته باشد دیگر امکان نمی یابد و این را فیلم با موسیقی های منقطع خود آن را نشانمان میدهد. این نسبی بودن همان چیزی است که دلیل وحشت نیچه از دنیای خدا مُرد است و واقعا وحشتناک است. بینایی و نور و مشاهده کامل وجود ندارد، مردمان نمی‌دانند با چه زبانی با هم سخن بگویند، توانایی سخن گفتن و شنیدن عمیق را از دست داده اند. اما باید برای این زیستن نگران بود ؟ برای این نسبی نگری دل آشوب شد؟

پاسخ فیلم به این پرسش منفی است.

ای انسان دل نگران مباش. حال که مطلق را از دست داده ای تو را چیزی انسانی بروز کرده است. آن چیست ؟

لیبرال دموکراسی که بروز آن در هئیت منصفه و آرای نجات بخش آن در فیلم بروز پیدا می‌کند.

تو میتوانی دل آشوب و دل نگران نباشی و بتوانی نیک و بد را تمیز دهی، حق و باطل را کشف کنی به وسیله خرد جمعی. خرد جمعی اگر تشخیص دهد بی گناهی، تو منزه هستی حتی اگر ده ها کارشناس خلاف آن نظر داشته باشند.

تو میتوانی کودک باشی، نابینا باشی اما از هر دادستان و وکیلی ماهر تر باشی اگر قدرت اقناع خرد جمعی را داشته باشی، اگر قصه گوی خوبی باشی تا بتوانی دیگری ها را اقناع کنی..

کلید واژه های فهم این فیلم، خردجمعی و اقناع است و نگاه خوشبینانه ای به بشری دارد که نسبی نگر شده است.

پی نوشت:

*آموزش کودکان و سند بیست سی را میشد در فیلم به طور کامل لمس کرد.

**اگر این فیلم را خواستید به تماشا بنشینید، محاوره های زن و شوهری که در آشپزخانه در جریان بود را از دست ندهید.

***برای اولین بار در زندگیم در سینما( سینما تِک خانه هنرمندان) دو ساعت و نیم نشستم و فیلم دیدم( مدت زمان فیلم ۱۵۰ دقیقه است)

**** نگاه ویتگنشتاینی فیلم و الکن بودن زبان را به خوبی این فیلم نشان داده است

* تاریخ فرانسه و دموکراسی که برای آن زحمت بسیار کشیده‌اند را این فیلم آینه وار منعکس می‌کند

* اگر در این شرایط حال و روز جهان و خاورمیانه از آدمی نا امید هستید و سقوط آناتومی آدمی ما را غمناک کرده است این فیلم را به تماشا بنشینید.

https://t.me/parrchenan

وزن بدون وزنه

معمولاً دوست دارم در جمع های فامیلی - آشنا با بچه های حاضر در جمع بازی کنم. حرف بزنم، سر به سرشان بگذارم و در نتیجه در بین بچه ها معمولاً فرد محبوبی هستم.

پسرک تازه کلاس اول رفته است و داشت با موبایل پدرش یک بازی آنلاین می‌کرد و من هم سر به سرش می گذاشتم و اجازه تمرکز بر روی صفحه موبایلش را نمی‌دادم. او نیز شاکی از آن حالتهایی که دوستی با دوست دیگرش ، راحت صحبت بگیرد جمله ای به کار می بردکه معنای آن این بود که سر به سرم نگذار. چند بار این رفت و برگشتی بین ما ادامه داشت تا آنکه مادرش آمد و همین که این جمله را از زبان فرزندش شنید متعجبانه به او نگاه کرد و گفت این چه حرفیست که به آقا بیان میکنی.

اما آن چه که برای من تازگی داشت این بود که تا آن لحظه که مادرش بیایید و از گفتار فرزندش متعجب شود من اصلا متوجه نبودم که او سخنی خلاف عرف بین کوچکسال و بزرگسال میزند. احتمالأ خود را کودکی تصور میکردم که با دوست خود سر به سر می‌گذارد و در نتیجه مرز و وزن جملات و آدابی که بین سنین لحاظ میشود برایم بی رنگ شده بود.

چه بسیار اوقات که ما برای خودمان وزنی ناشی از جنس و سن لحاظ میکنیم که مفهومی عینی ندارد.

من چون مَردم پس حق با من است

من چون برادرم پس سهم بیشتری دارم

من چون شوهرم پس باید توِ زن حرفم را گوش کنی

من چون سِنم بیشتر است، پس کوچکتر ادب مند باید باشد و...

در حالیکه همه این وزن ها و مرزها نه واقعی است و عینی و تنها در بستری از تاریخ هر فرهنگ ستبر، یا نازک و تُرد شده اند.

https://t.me/parrchenan

گزارش رکاب زنی

گزارش برنامه رکاب زنی در ساوجبلاغ در هوایی مَه گرفته و به راستی پاییزه و نَم دار از شهر هشتگرد قبل از برآمدن و رخ نشان دادن آفتاب رکابان شدیم. باغ های این روزهای تهران طلایی و حریق خزان زده اند و چه جایی بهتر از این منطقه. از هشتگرد تا بیابان های اختر آباد تقریباً صاف و فلت است و در یک مسیر سی کیلومتری تنها دویست متر اختلاف ارتفاع دارد. منطقه پر از باغ است و باغداران میوه ها را برچیده اند و حساسیت کمتری برای عبور از باغ ها و تماشای آن وجود دارد. بر این گمانم که از لحاظ تاریخی با توجه به اسامی ترکی که نام محلات را در برگرفته این منطقه از مراکز خاص ییلاق ایل قاجار بوده باشد. ضمن آنکه تمدن بشری تا شش هزار سال نیز در سه تپه معروف این منطقه شناسایی شده است. در یکی از منطقه ( قلعه آذری) معماری به نام معتمدی که سالها پیش مرده است سه ساختمان با الهام از زندان طراحی کرده و ساخته بود که به راستی عجیب بود. او چه می‌خواست بگوید ؟ و با مرگ بدون وارث خود قصه آن را برایم عجیب تر میکند. آیا این دنیا همان زندانی است که ما روزی از آن رخت بر خواهیم کرد؟ پاسخ من همین برداشت را داشت. زیستن در زندان تن، در زندان مکان و زمان و این یعنی زندگی و این یعنی زندان. البته که نگاهم را به نگاه مولوی نزدیک نمیکنم که در ابیات بسیاری به زندان اشاره دارد به عنوان مثال: این جهان زندان و ما زندانیان حفره‌کن زندان و خود را وا رهان بلکه آن معماری زندان برای من بخصوص در این فصل خزان که دیدمش برای من تداعی زندان تن، زندان زندگی در معنای عدم و پوچ چیزی چون نگاه خیام بود. این رنج زیستن، زیستن و دیدن درد دیگران ، درد انسان ها، کشتن، از برای زیستن از برای ماندن و... زیستن در این زندان و باختن. نتیجه گیری من با دیدن آن ساختمان با معماری زندان گون از جنس خیام است که زندگی کردن با همه وجود در همان دم زاده میشود. زیستن در دم با خوشی و صد البته حسرت که تنها با عنصری از فراموشی با تکیه بر آب زندگانی ( شراب) که مهمترین اثر آن فراموشی و سهل گیری است میسر می‌شود. بر شاخ امید اگر بری یافتمی هم رشته خویش را سری یافتمی تا چند ز تنگنای زندان وجود ای کاش سوی عدم دری یافتمی آری ما رکابان بودیم و تلاش داشتم از این همه خبر و هراس جنگ و کشته شدن، به کمک زیستن در لحظه و همان دم ، تماشای حریق خزان، ادرنالین و دوپامین ترشح شده در شیمی خون به واسطه فعالیت بدنی رکاب زدن، این زندان را لحظه ای فراموش کنم. شما را به دیدن عکسهایی از برنامه حریق خزان دعوت می‌کنم برنامه نزدیک به شصت کیلومتر رکاب زدن داشت و با استراحت ها و عکس گرفتن ها نزدیک به هفت ساعت و نیم مدت زمانش. با سپاس از آقای شمعدانی ( چه نام خانوادگی نکویی ) که سرپرست این برنامه بودند و باشگاه کوهنوردی تهران. https://t.me/parrchenan

سرباز

اسنپ گرفتم و سوار ماشین شدم.

راننده سربازی بود که یک ماه تا پایان خدمت بیشتر نداشت. در این مدت سربازی با ماشین کار کرده بود و توانسته بود مختصر سرمایه ای برای خود دست و پا کند.

ما مردها وقتی به روزگار سربازی برسیم به اندازه نه دو سال که بیسال خاطره داریم و حسابی می توانیم با هم گرم بگیریم و صمیمی شویم.

منتظر بود این یکماه نیز بگذرد تا راحت شود. خبرهای جنگ را دنبال نمی‌کرد و فقط انتظار برآمدن و‌تامام شدن این سی روز را داشت.

شاید بسیاری از ما مردم ایران نیز در انتظار او شریک هستیم. این که این جنگ لعنتی تامام شود و به سرزمین و مردم ما آسیب نرسد.

خبرها را که مرور میکردم یک مصاحبه با یک خانواده از طبقه متوسط در غزه را می‌خواندم که زندگی خوبی داشتند هفته ای یکبار بیرون رفته و پیتزا سفارش می‌دادند، گاهی اسب سواری دخترانش و...

با خودم فکر میکنم آیا آن خانواده از اینکه در آن سرزمین ماند و مهاجرت نکرد اینک پشیمان نیست؟ آنها که می دانستند ایده های حاکمانشان چیست.

آیا ممکن است ما نیز روزی این پرسش در پندارمان شکل گیرد و از اقدامات و‌ تصمیماتی که می‌توانستیم در گذشته بگیریم اندوهناک شویم.

چند مطلب این روزها داشتم که بنویسم ، طنز، شرح حال، گفتگو اما دلم نیست و دستم کمتر میرود به نوشتن.

گویی من هم منتظرم.

امیدوارم آن سرباز پایان خدمت خود را به سلامت انجام دهد.

نتیجه‌گیری

گاهی واقعیات نزدیک چشم انسان است اما آن قدر هول انگیز است که چشم آدمی تلاش می‌کند آن را نبیند و اینجاست که دنیای انتزاعیات به کمک قوه خیال تجلی می یابد. چیزی چون عرفانِ از جنس مولوی در هجوم مغول که شروع به درخشش میکند.

و شاید همه ما مردم این سرزمین به واسطه سالهای سال زیستن در این سرزمین جنگ خیز چنین ژنی از عرفان و انتزاع را با خود حمل می‌کنیم تا زیستن را تاب آوریم.

امروز با خود فکر میکردم آیا من نیز عرفانی ام؟

پاسخی که یافتم آن بود که دوست داشتم باشم.

و آیا این نه همان دور شدن از واقعیت به کمک قوه خیال است.

https://t.me/parrchenan

نکو

معمولاً عادت داشتم و دارم که اگر قرار بر دیداری بود، به دوستان یک دلِ دیگرم نیز پیام دهم و جمعی پربار تر را سر قرار حاضر کنم .از این خصلت شادانم چرا که حس و مهر بیشتری را در حضار آمده به قرار ایجاد میکند.

چند صباح قبل فرصتی پیش آمد و دوستانی که یکی دو سال بود ندیده بودمشان را در چنین وعده گاهی ملاقات کردم. در ابتدای جلسه دوستان ناآشنا را بهم معرفی کردم. ابتدا برای هم غریب می‌آمدند. اما یکی از دوستان با تنگ کردن چشم و فوکس بر چهره دوستی دیگر گفت آشنا میزنی. پس، از من توضیحات اضافی خواست. از اینکه چگونه با او دوست شده ام و در کجای مهم زندگی ام حضور داشته است. توضیحات اضافی را که دادم، به ناگاه چهره اش تغییر یافت از آن تغییرهای که نشان از یافتن پاسخِ پرسشی سخت که مدتها فکر و پندار در سیناپسهای عصبی با هم کُشتی گرفته اند را میداد.
دوستم چهره رها کرده از خطوط افتاده از پرسش، به دوست دیگرم رو کرد و گفت: من شما را دیده ام.
اما اتفاق باشکوه تر برای من جملات بعدی بود که بیان کرد. اینکه از پس هفت سال خاطره و جرقه اندیشه که در پندار کسی رُخ داده اما به بیرون درز نکرده به ناگاه از پس هفت سال چون بذری جوانه زده این چنین هویدا میشود. این چنین پنداری در زایشی به گفتار تبدیل میشود و اکنون من آن را به نوشتار تبدیل میکنم. این جریان مدت دار از پس اندیشه، برای من بسیار حیرت زاست.
باری گفت: «من شما را دیده ام، در ختم بابای سهیل شما یک پیراهن آبی پوشیده بودی و از میهمانان سهیل با سینه چای پذیرایی می‌کردید، با خودم گفتم آفرین بر این رفتار رفاقتانه که فقط از یک رفیق سر می‌زند. من هم خودم را رفیق میدانم اما کنش او کجا و کنش من کجا»

چند نتیجه‌گیری مختصر:
* یک کنش( رفتار) تا سالها امکان ماندگاری دارد. اگر نکو باشد چه بذری شادابی می‌تواند باشد که درخت کهن نکویی را همراه باشد
** مرزهای رفاقت در حق ریفیق ناپیدا و بیکران است
*** مهر و مهربانی تا کجای پندار یک انسان توان رسوخ دارد.
**** بیش از پیش به این جمله معروف بیاندیشیم: پندار نیک گفتار نیک کردار نیک

https://t.me/parrchenan