معمولاً دوست دارم در جمع های فامیلی - آشنا با بچه های حاضر در جمع بازی کنم. حرف بزنم، سر به سرشان بگذارم و در نتیجه در بین بچه ها معمولاً فرد محبوبی هستم.

پسرک تازه کلاس اول رفته است و داشت با موبایل پدرش یک بازی آنلاین می‌کرد و من هم سر به سرش می گذاشتم و اجازه تمرکز بر روی صفحه موبایلش را نمی‌دادم. او نیز شاکی از آن حالتهایی که دوستی با دوست دیگرش ، راحت صحبت بگیرد جمله ای به کار می بردکه معنای آن این بود که سر به سرم نگذار. چند بار این رفت و برگشتی بین ما ادامه داشت تا آنکه مادرش آمد و همین که این جمله را از زبان فرزندش شنید متعجبانه به او نگاه کرد و گفت این چه حرفیست که به آقا بیان میکنی.

اما آن چه که برای من تازگی داشت این بود که تا آن لحظه که مادرش بیایید و از گفتار فرزندش متعجب شود من اصلا متوجه نبودم که او سخنی خلاف عرف بین کوچکسال و بزرگسال میزند. احتمالأ خود را کودکی تصور میکردم که با دوست خود سر به سر می‌گذارد و در نتیجه مرز و وزن جملات و آدابی که بین سنین لحاظ میشود برایم بی رنگ شده بود.

چه بسیار اوقات که ما برای خودمان وزنی ناشی از جنس و سن لحاظ میکنیم که مفهومی عینی ندارد.

من چون مَردم پس حق با من است

من چون برادرم پس سهم بیشتری دارم

من چون شوهرم پس باید توِ زن حرفم را گوش کنی

من چون سِنم بیشتر است، پس کوچکتر ادب مند باید باشد و...

در حالیکه همه این وزن ها و مرزها نه واقعی است و عینی و تنها در بستری از تاریخ هر فرهنگ ستبر، یا نازک و تُرد شده اند.

https://t.me/parrchenan