یکی
در هوای سرد منطقه میخواستم وارد نانوایی شوم که خانمی مانع ام شد. گفتم فقط یک قرص نان تافتون میخواهم و ادامه دادم از شاطر پرس و جو کن. شاطر گفت یک دانه ای صف ندارد و خانمی که در صف بود پرسید چرا؟
شاطر عصبانی شد و اول نان مرا به جهت لج آن زن داد و از نانوایی بیرون زدم.
همین که داشتم نان سُک میزدم ذهنم در سئوال زن چرخید. چرا یک دانه ای میتواند در صف نباشد؟ چرا یکی صف ندارد؟
و پیرامون آن، پندارم چرخید. چرا خُرد جدی گرفته نمیشود؟ مثلا برای کودکان صندلی در نظر گرفته نمیشود. بلیط قطار و اتوبوس و سینما برای زیر یک سنی رایگان است.چرا کم، کم بهاست؟ چرا مثلا وقتی که دولت میخواهد زیان بورسی ها را بدهد. زیان آنهایی که خُردسرمایه بودند را میدهد؟
در حالیکه مثلا اگر در اتوبوس و قطار سانحه ای صورت پذیرد، با دیه و خسارت تمام و کمال روبرو هستیم.
البته فرهنگ گویی در حال تغییر است. مثلا اکنون کودک و حتی نوزاد در ماشین، صندلی مخصوص به خود دارد و جدی گرفته میشود. هم از بابت سانحه احتمالی و امنیت اش و هم از بابت راحتی جا وفرهنگ گویی کم کم در حال جدی گرفتن خُرد است. اینجاست که عظمت شعر شاملو را در جدی گرفتن خُردک ها در این شعر بهتر میتوان درک کرد.
نان بدست در حال یافتن کل شعر در پندارم هستم:
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایهی بام کوچکش
به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا -به خاطر خانهی تو
به خاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیایی است
به خاطر آرزوی یک لحظهی من که پیشِ تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگِ من
و لب های بزرگ من بر گونههای بیگناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند، هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
به خاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترینِ شب ها، تاریکترینِ شبها .
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ .
به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست
به خاطر ناودان، هنگامی که میبارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام
به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک
به خاطر تو...
...
شاید فهمیدن زیبایی زندگی در سئوال آن زن نهفته است. چرا خُردک ها را جدی نمیگیریم. و پاسخ یافتن زیبایی در همان خُردک هاست.
پی نوشت:
از زاویه ای دیگر به سیؤال زن مینگرم. این که زندگی مینمال، نیاز به یک نان، نیاز به کم دارد. پس نیاز نیست در صف آنهایی که زندگی ماکسیمال دارند بمانی.
@parrchenan