یکی

در هوای سرد منطقه می‌خواستم وارد نانوایی شوم که خانمی مانع ام شد. گفتم فقط یک قرص نان تافتون میخواهم و ادامه دادم از شاطر پرس و جو کن. شاطر گفت یک دانه ای صف ندارد و خانمی که در صف بود پرسید چرا؟

 شاطر عصبانی شد و اول نان مرا به جهت لج آن زن داد و از نانوایی بیرون زدم.

همین که داشتم نان سُک میزدم ذهنم در سئوال زن چرخید. چرا یک دانه ای می‌تواند در صف نباشد؟ چرا یکی صف ندارد؟

و پیرامون آن، پندارم چرخید. چرا خُرد جدی گرفته نمیشود؟ مثلا برای کودکان صندلی در نظر گرفته نمیشود. بلیط قطار و اتوبوس و سینما برای زیر یک سنی رایگان است.چرا کم، کم بهاست؟ چرا مثلا وقتی که دولت می‌خواهد زیان بورسی ها را بدهد. زیان آنهایی که خُرد‌سرمایه بودند را میدهد؟

در حالیکه مثلا اگر در اتوبوس و قطار سانحه ای صورت پذیرد، با دیه و خسارت تمام و کمال روبرو هستیم.

البته فرهنگ گویی در حال تغییر است. مثلا اکنون کودک و حتی نوزاد در ماشین، صندلی مخصوص به خود دارد و جدی گرفته میشود. هم از بابت سانحه احتمالی و امنیت اش و هم از بابت راحتی جا وفرهنگ گویی کم کم در حال جدی گرفتن خُرد است. اینجاست که عظمت شعر شاملو را در جدی گرفتن خُردک ها در این شعر بهتر میتوان درک کرد.

 نان بدست در حال یافتن کل شعر در پندارم هستم:

 

نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه

به خاطر سایه‌ی بام کوچکش

به خاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو

 نه به خاطر جنگل‌ها، نه به خاطر دریا

به خاطر یک برگ

به خاطر یک قطره

روشن‌تر از چشمهای تو

 نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر

نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید

نه به خاطر دنیا -به خاطر خانه‌ی تو

به خاطر یقینِ کوچکت

که انسان دنیایی است

 به خاطر آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگِ من

و لب های بزرگ من بر گونه‌های بی‌گناه تو

 به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی

به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطر یک لبخند، هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی

 به خاطر یک سرود

بخاطر یک قصه در سردترینِ شب ها، تاریکترینِ شبها .

به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ .

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می‌رساند

نه به خاطر شاهراه‌های دوردست

به خاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام

به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک

به خاطر تو...

...

 

 

شاید فهمیدن زیبایی زندگی در سئوال آن زن نهفته است. چرا خُردک ها را جدی نمی‌گیریم. و پاسخ یافتن زیبایی در همان خُردک هاست.

 

پی نوشت:

 از زاویه ای دیگر به سیؤال زن می‌نگرم. این که زندگی مینمال، نیاز به یک نان، نیاز به کم دارد. پس نیاز نیست در صف آنهایی که زندگی ماکسیمال دارند بمانی.

 

 

@parrchenan

جنگل نروژی

فیلم جنگل نروژی را دیدم.

 به داستان تقریباً وفادار بود و یک مزیتی که نسبت به کتاب داشت، قسمت‌های سانسور شده در کتاب را اما میشد در فیلم دید. و اتفاقاً مهم نیز بوده که خواننده ایرانی به دلیل سانسور از آن غفلت کرده است.

و به همین دلیل پیشنهاد دارم افرادی که این کتاب را خوانده اند فیلم را نیز ببینید. تم فیلم نیز با محتوای کتاب هم خوانی دارد و سکوت های آن دلچسب است.

معنایی که از فیلم یافتم تقریباً همانی بود که از کتاب داشتم اما آن قسمت های سانسور شده هم برای خود معنا داشت.

اینکه به جزئیات ریز سکس و نوع آمادگی سکس برای زنان و مردان را هم نشانه رفته بود. اینکه زنی با این که عاشق مردی هست اما تمایل سکسی به او ندارد. چرا؟ این چرا چرا خود شخصیت نیز هست.

یکی از فرضیه های تکامل اینگونه است که در انسان مهمترین عامل شناخت، بینایی است و مرد و زنی که از کودکی هم را دیده اند، مثل خواهر و برادر یا والدین و فرزند، به هم رغبتی سکسی مثل دیگر پستانداران ندارند. چون بسیار هم را دیده اند میلی به هم ندارند ( توضیح بسیار مختصری بود)

شاید پاسخ به آن چرا در این فرضیه تکاملی نهفته باشد.

 این که فرد می‌توانست با مراجعه به پزشک و درمان دارویی، مشکل سکسی خود را نیز کم یا برطرف کند و اینگونه به زندگی امیدوار شود. 

فیلم نگاه داروینی نیز داشته است با این تفاوت که سکس را ابزار این دو( تولید مثل و بقا) دیده است و فقدان یا کارکرد ناقص آن را مرگ و نیستی.

ما هیچ دلیلی برای مرگ خود خواسته شخصیت ابتدایی داستان نداریم مگر داستانی که معشوق او سالها بعد از عدم امکان سکس با او سخن به میان آورد و شاید این پاسخ مرگ هر دو باشد.

فیلم و رمان نتیجه ای مشخص دارد جدی گرفتن سکس، بخصوص سکس با عاطفه و احساس در زندگی به عنوان ساحلی در دریای مواج نیستی و مرگ.

 

پی نوشت:

لینک فیلم را در قسمت کامنت ها قرار خواهم داد

 

@parrchenan

سرباز

معمولاً اگر سربازی جلو ماشین دست بالا گیرد، سوارش میکنم. سرباز و سربازیِ اجباری را یکی از نشانه های ظلم بر افراد میدانم. بیگاری و بی جیره مواجیب بودن همچون بردگانی که اهرام را می‌ساختند. باری 

 از این رو به نوعی تلاش میکنم، اگر مقدور بود کمکی کنمشان.

سر گردنه سرباز دست بالا برد. کنار زدم، کیف و کاپشنم را از صندلی کنار راننده جابجا کردم تا آمد نشست. در حال گوش دادن به ابیات هفت پیکر نظامی بودم. تقریباً هیچ حرفی با هم نزدیم.

 مقصد رسید و گفت چیزی تقدیم کنم که با سر به علامت نفی پاسخ دادم.

چند روز بعد در همان محل همان سرباز را دیدم. او هم مرا دید و خنده از چشمانش بارید. سوار شد، پرسید شما همانی؟، پاسخ دادم همان. باز در حالیکه ابیات هفت پیکر گوش می‌دادیم به مقصد رسیدیم.

حالا هر روز که از گردنه عبور میکنم، چشم می‌گردانم تا سرباز خودم را بیابم.

 چند نکته از راوی:

۱. خنده از چشم باریدن، و چشم گردانند برای دیدن، همه نشان از تشنگی میدهد، تشنگی انسان به ایجاد و حفظ رابطه ها، وای که چقدر این روزها از کشف رابطه هایم و حلاجی آنها لذت میبرم. چگونگی ایجاد آن، سلسله اتفاقاتی که باعث ایجاد رابطه شد، دلایل حفظ آن، شدت و ضعف ها، نقاط قوت و...

۲.این که آن سرباز برایم رازی است که علاقمند رازگشایی آن با پرسش چند ماه خدمتی؟ کجا خدمت میکنی؟ چگونه میگذرد و...( و پاسخ همه اینها به تو چه است) نیستم، این حضور را برایم لذت بخش تر کرده است. هر دو در سکوتی به ابیات گوش میدهیم و همین.

 

...گر به فلک برشود از زر و زور

گور بود بهره بهرام گور...

 

اگر نکویی کردیم و رهگذری سوار کردیم، قرار نیست، روده درازی کنیم، او تراپیست ما نیست.

 

@parrchenan

کیک تولد

برای من زیبایی در سادگی جلوه گری میکند. آن زمان‌ها که در خطه جنوب شرقی ایران رکاب می‌زدیم و مساجد اهل سنت را در نهایت سادگی می‌دیدم، زیبایی لونی دگر پیدا می‌کرد. مساجد با دوغآب سفید بودند و همین.

 در سادگی است که یک تغییر سریع به چشم می آید و حیران میکند.

 آن اوایل ازدواج که سروچمانم پرسید چجور خانه ای دوست داری؟ و پاسخ دادم خانه ای مثل خانه امام!!.

 در کودکی ما که تلویزیون دو شبکه داشت تصاویر خانه او را زیادتر می‌دیدم و برای من آن سادگی و بی تکلف بودن زیبا بود.

 باری همه اینها را نوشتم تا بگویم زیبایی در سادگی است چون تغییرات اندک را به وضوح نشان می‌دهد.کیک جشن تولدِ دست پخت سروچمانم.

 آبانی و پاییزه، اگر که گیاه شناس باشید

 

عکس در کانال تلگرام می‌باشد

 

 

https://t.me/parrchenan

رمان مواجهه با مرگ برایان مگی

رمان مواجهه با مرگ را برای بار دوم خواندم و برداشتی متفاوت نسبت به بار اول پیدا کردم.

بار اولی که خواندم، طرفدار حقیقت بودم و اینبار طرفدار مصلحت.

شعار رمان را نیز کشفی دوباره کرد:

 ۱.زنده باد دروغ مصلحتی.

۲.زنده باد اشتباه، اما اگر قابل تصحیح باشد.

برای مرگ مفهومی جدید شناختم. در کتاب جهش اجتماعی با یک تئوری آشنا شدم به نام نظریه ذهن که تکامل انسان را ناشی از روابط اجتماعی می‌دانست که از همان زمان که درخت را ترک کرد در او شکل گرفت و مغز هشتصد گرمی او را یک کیلو و سیصد و پنجاه گرم تبدیل کرد.

 در رمان و گفتگو بین دو شخصیت داستان که در عین حال دوستان بسیار صمیمی ( رابطه دوستی) هستند، مرگ نه به معنای نداشتن ضربان قلب و فعالیت مغزی که به معنای نابود کننده روابط لحاظ میشود که از این زاویه با توجه به تبار تکاملی میتوان مرگ را سنجید و تمایز قوی بین مرگ انسان و دیگر حیوانات قرار داد. مرگ انسان نابود کننده رابطه ها است و از این منظر، ناراحت کننده.

با این نگاه ما میتوانیم زنده باشیم اما مرگ وار. همین که شروع به از دست دادن روابط خود کرده باشیم گویی مرگ خود را نیز اعلام کرده ایم. با این نگاه به دست آوردن رابطه های بیشتر یا از دست دادن روابط قبلی را در مهاجرت ها، شغل ها ، دوستی ها و... می توان ارزیابی کرد.

با این زاویه دید، میتوان به روابطمان به عنوان عامل زنده بودن نگریست و تحلیل کرد.

 

بار اول که کتاب را خواندم برداشت منطقی از پذیرش جان( شخصیت اصلی) با دروغی که به او گفته بودند و گولش زده بودند نیافتم. دروغی اثر گذار که باعث شد ازدواج کند، فرزند آوری، علی رغم میل اش داشته باشد و شغلش دست خوش تغییر شود.

اما اینبار متوجه شدم. نویسنده برای آنکه مخاطب خود را متوجه دروغی که به جان می‌گویند بکند تقریبا یک سوم حجم زیاد کتاب را به آن اختصاص میدهد. اما برای پذیرش جان تنها به یک نیم خط اکتفا میکند: «چیز زیادی فرق نمی‌کرد»

اما برای این فرقی نمی‌کرد به فلسفه زبان و شوپنهار رجوع میکند و تغییر نگرش او را نشان میدهد. گویی اصلا حقیقی وجود ندارد که بتوان از آن دفاع کرد یا به آن رسید. پس چیز ریادی فرق نمیکد. این «حقیقتی وجود ندارد» و پوچی، هستی را به نحو پنهانی نویسنده در این نیم جمله نشان داد.

یک دلیل حاشیه ای دیگر نیز نویسنده برای تایید دروغ مصلحتی که جان شنید از زبان او می‌آورد: سلسله اتفاقات و روابطی که اگر این دروغ نبود به آیوا ( همسرش) و تجربه عشق نمی‌رسید. گویی حالا که ما چیزی به اسم حقیقت نداریم و راه رسیدن به آن نیز نیست و همه پوچی است پس چه بهتر که بتوانیم به عشق برسیم بدون آنکه زبان مانع ذهنی برای آن شود. یادمان باشد که از نظر شوپنهاور زبان نیز خود نوعی دروغ است.

بار اول که کتاب را خواندم، مجرد بودم و اینبار متأهل. پس، معنا و عشقی که بین جان و آیوا وجود داشت را تجربه دار فهم میکردم و با آن لذت می‌بردم.

در انتها نویسنده که پوچی و نرسیدن به حقیقت را با مرور افکار زندگی جان بررسی می‌کند تنها راه برای دریافت حقیقت آنچه که به قول جان نوک زبانش است اما قابل بیان نیست را نوعی درک شهودی میداند.

 گویا برای رسیدن به این درک شهودی غیر قابل بیان نیاز به مواجهه با مرگ است.

 

@parrchenan

روابط

برای خودش چند سال پیش کیا بیایی داشت، خودش را مدیر داخلی مجتمعی می‌دانست. خانه ای باصفا داشت و هر عصر سگش را مثل ساکنان آن منطقه می‌گردانند. 

یکبار از همین موضع مدیر داخلی بودن با کارگری صحبت میکرد که نوع صحبتش با آن کارگر آزارم داد.

اما ورق برگشت. خانه و همسر و‌سگش، شغلش و هر چه داشت را از دست داد، چرخ گردون به گونه ای دگر چرخید و دگر هیچ نداشت. حال برای رسیدن به حق و حقوق ادعایی اش مجبور می‌شود در همان منطقه تهدید به خودسوزی کند. شبها در جای قرضی بخوابد و تقریباً هیچ نداشته باشد.

نتیجه‌گیری راوی:

۱.این روزها پندارم درگیر روابط است. رابطه ها.

 رابطه هایی را این روزها اصیل میدانم که نه از جایگاه و موقعیت اکتسابی یا انتصابی شکل گرفته باشد که از جانب خود و شخصیت منحصر به فرد هر فرد.

این‌گونه، اگر پشت میزی نشستیم، آن میز و موقعیت شخصیت و منش ما را دچار دگرگونی نمیکند. بند وجود ما را در دست نمیگیرد. میتوانیم هم‌چنان اصیل بمانیم.

از مفهوم رابطه بیشتر خواهم نوشت.

۲. دور گردون قرار نیست همیشه با ما موافق یا مخالف باشد، یک آینده نگری ( اخلاق پیآمد گرایی) هم داشته باشیم، میتوانیم روابطمان را با هر کس، بهتر کنیم.

۳.حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

 

@parrchenan

معلول

برای بازدید منزل به یکی از روستاهای منطقه رفته بودم. انتظار آدمی روستایی با حال و هوای منطقه را داشتم. اما آن فرد، نه روستایی بود و نه زاده ایران. شناسنامه اش او را زاده شده در یکی از پایتخت های مهم جهان معرفی میکرد.

ولی اکنون، در میان سالی ناتوان شده بود. پدرش توضیح داد که تصادف کرده است و آسیب جدی به مغزش وارد آمده و اکنون معلولیت ذهنی پیدا کرده، و حافظه کوتاه مدت خود را از دست داده است.

 

 تقریباً کل روز را در انزوای خود کنار پنجره ای می نشیند و سیگار پشت سیگار میکشد.

 

نتیجه گیری راوی:

۱.چه مقدار احتمال آن را می‌دهیم که در عین سلامت و تندرستی و شادابی دچار معلولیت شویم؟

درصد احتمال آن کم نیست.

به مترو و اتوبوس و معابر و ساختمان ها که نگاه میکنم میبینم تقریباً هیچ کدام هیچ امکانی برای معلولین ندارند. معلولینی که روزی ممکن است خود ما باشیم.

۲. یک آزمایش ذهنی هر از چند گاهی داشته باشیم و خود را معلول تصویر کنیم و ببینیم چگونه ایم؟ مثلا اکنون شاید من با خانواده ام مشکل دارم و در حال ضربه زدن به رابطه خانوادگی ام هستم. اما در این تصویر سازی ذهنی وقتی، خود را معلول تصویر کنیم میبینیم نیازمند کمک خانواده هستم و به آن رابطه ها نیازمندم. پس یک دور اندیشی ایجاب میکند پاسدار روابط خود برای روزهای سخت باشیم. شاید در پندارم آن گمان آید که این احتمال سخت است و محال و ناممکن، اما این گونه به واقع نیست.

مثلا ما برای ماشین هم بیمه اجباری داریم و هم بیمه اختیاری بدنه. برای چه؟ برای روز مبادا.

 

ایجاب می‌کند این بیمه گذاری عاطفی را هم در روابطمان برای روز مبادا داشته باشیم.

 

https://t.me/parrchenan

سه مشاهده

پرچنان:

با گل نرگس رابطه ای عمیق و دیرین دارم و ،

 

اولین دسته گل امسالم را این هفته دشت کردم.

 باران بود و سوار ساکورا، ترافیک آن قدر شدید بود و ماشین ها به هم قفل که حتی میدان را نرفتم بپیچم، مثل عابرها از خط عابر پیاده عبور کردم و رسیدم به آق‌ابرام، دنبال مریم یا داودی بودم که دیدم، ای جان، نرگس به بازار آمده و بازار گل های دیگر پس کساد شد.

 

https://t.me/parrchenan

 

با ساکورا از کنار پارک پدال میزدم که دیدم باغبان های پارک همه گل های جعفری را از ریشه درآورده اند و به کناری ریخته تا وانت حمل زباله آنها را ببرد.

 از سرو چمان آموخته ام این روزها که، گل را غنیمتی بدانم، بخصوص این نوع گلها، که مورد احترام نیستند.

چند دسته جدا کردم و سرو چمان این گلدان زیبا را از آن درآورد. زیر نور غروب آفتاب رنگ طلایی عجیبی به خود میگیرد.

 

https://t.me/parrchenan

 

با درخت گردو محل کارم، که تنها درخت حیاط است از مهر ماه خو کرده بودم، صبح ها برایم گردو هدیه میداد. دست در جیبش میکرد و رو می‌کرد به من و می‌گفت: کشتن را باز کن پسرم و مشتم را در از گردو می‌کرد.

 این روزها لباس زرد زیبایی پوشیده است و اگر چای را زیر شاخه هایش بخواهی بنوشی، بارانی از برگهای آتشین مهمانت میکند

 

https://t.me/parrchenan

عصا

زن و شوهر نسبتا میان سالی هستند. زن دوقلو بدنیا آورده است و چون خود مادر دچار کم خونی بوده نوزادان نارس بوده و هنوز در بیمارستان.

از لحاظ مالی وضعیت ضعیفی داشتند و درخواست کمک.

در حال مصاحبه کردن هستم که مادر بزرگ از کار افتاده نوزادان وارد اتاق میشود. مادر نوزادان رو می‌کند به من و اشاره میکند به مادرش، که او هم با ما زندگی میکند و پیر شده است و ما تر و خشکش میکنیم، سپس سخن را می‌کشاند به نوزادان و می‌گوید، آنها هم بزرگ شوند و ما هم پیر، کمک حال ما خواهند بود.

 

نتیجه راوی:

با این نگاه ابزاری به انسان ها، همدلی ندارم.

 امان از این عصای روزگار پیری موریانه خورده.

@parrchenan

بیمارستان

سه هفته میشد که بیمارستان بود و هنوز به ملاقاتش نرفته بودم. ترافیک، کم بودن وقت، بُعد مسافت هیچ کدام دلیل قانع کننده ای نبود برای این تاخیرم. از خودم شرمنده بودم. همیشه خودم را رفیق باز می‌دانستم و این تاخیر عبور از خط قرمز دوست‌بودگی ام بود.

 

 در زیر بارش شدید باران به بیمارستان رسیدم. سرو صورت و چشمش آسیب جدی دیده بود و در دهانش سیم گذاشته بودند و امکان حرف زدن را از او دریغ.

 

با موتورش، تصادف کرده بود. با دیدن وضعیتش دست و پایم شُل شده بود.

دقایقی ماندم و او مرا. من او را تماشا کردم و رفتم. او تجسم درد شده بود.

 با خودم مرور میکنمش. ترافیک شدید تهران و مسیر هر روزه برای کار تا منزل، کرونا و ترس از حمل و نقل عمومی او را به راه حل موتور کشانده بود.

اما

 هنگام تصادف کلاه ایمنی نداشت!!

معمولاً کلاه ایمنی باعث میشود، موهایت چرب باشد، شکسته باشد، نا مرتب باشد، 

 و این باعث میشود کسی که به تیپش اهمیت میدهد از کلاه امتناع کند.

 یک لایه بیشتر این موضوع را واکاوی میکنم: 

۱.اهمیت زیبایی شناسی بر کاربردگرایی میتواند فاجعه آفرین باشد.

۲.اهمیت نگاه دیگران برای فرد، می‌تواند فاجعه آفرین باشد.

 اگر دوست عزیزم نمی‌خواست در همه موقعیت خوش تیپ باشد، اگر ملاک زیبایی که دیگران برای ما تعیین می‌کنند برای او بی اهمیت بود، مثلا از اینکه به او بگویند چقدر موهایت چرب است؟ چرا موهای شکسته ای داری؟ مهم نبود،

 احتمالأ او کلاه داشت و سه هفته و ماه ها و شاید سالهای آینده، تجسم درد نمیشد.

نتیجه گیری راوی:

۱. این ترافیک عظیم تهران تو را به سمت موتور می‌کشاند. مثل موج دریا که هر چقدر شنا کنی به سوی خود میکشد.

پیشنهاد میکنم، برنامه ریزی زمانی دقیقتری داشته باشیم تا کمتر با این غول مواجه شویم تا کمتر به فکر موتور بی افتیم.

۲. اگر موتور یا دوچرخه سوار هستیم. حتماً، تاکیدا عرض میکنم حتماً کلاه‌ایمنی بگذاریم.

۳. ملاک‌های زیباشناسی بخصوص برای افرادی که کمال گرا هستند یا نگاه هنری و حس هنرمندانه قوی دارند، دارای عیار باشد و آن عیار، سلامتی است.

پی نوشت: 

سهم دیگران از اینکه به کسی بگویم چقدر موهایت شلخته است، چه تیپ ضایع ای داری و هل دادن او به سمت موتور و... در این درد او چقدر است؟

 

https://t.me/parrchenan

پی نوشت قهرمان

دیدم پی نوشت فیلم قهرمان خودش یک جستار است پس مجزا تحریر کردم.

 در هین تماشا فیلم یاد مرحوم حمید می افتم. فکر کنم این روزها چهلم اش باشد. سر این فیلم چقدر گفتگو کردیم. هنوز فیلم نیامده بود و بحث اش داغ شد. او موافق نقد رسول اف به اصغر فرهادی بابت انتخاب هنر پیشه هایی که سابقه خوبی ندارند، بود و من مخالف این نقد. نگاه من، هنر برای هنر بود و نگاه او هنر متعهدانه.

 اگر نگاه هنر متعهدانه را فرهادی می‌داشت، یک کاکاو دل ساده باور پذیر برای ما خلق نمیشد و معنایی که از دل این فیلم میتوان استخراج کرد، هم.

 

 و اگر این نقد رسول اف را بپذیریم به همه باید حق داد که تعهد را به تخصص ارجح می‌دانند و این روزها بلای این نگاه بر کسی پوشیده نیست.

 

چند روز پیش، دوستی از دوستان حمید با من تماس گرفته بود و پیرامون غم ناله های پس از او که گریبانش را رها نمی‌کرد دیالوگ کردیم. پس از پایان گفتگو، به این دیالوگ فکر کردم. اینکه، دوستی مهم تر از آن‌چیزی است که گمان می‌بریم. قدر دان لحظه لحظه بودن هایمان، با هم باشی هایمان باشیم.

 

 با سرو‌چمانم ، سریال مانی هست را در حال تماشا هستیم. بعضی اوقات فیلم را پاز میکنم و به سرو‌چمانم میگویم: این فیلم را در دل شب، ساعت دو سه بامداد که تلفن ها بسیار کم میشد سر کار با حمید می‌دیدیم و پیرامون آن با هم گفتگو میکردیم. با بلاچاو خوانی هنرپیشه ها دم گرفتیم و او گفت این سرود را میخواهم حفظ کنم و این شد که شیفت دیگر برایم خواند. تا خواندنش تمام شد، مرا ببوس گل نراقی شروع کردم. دل شب و تلفن زنگ نخور بود و دو سر خوش...

 

در میان طوفان هم پیمان با قایقرانها گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها...

 

 این سریال برایم باشکوه‌تر شد وقتی مفاهیم دیگری را استخراج کردم. این که قدرت و سلسله مراتب میتواند مخرب باشد، این که مدیریت و رهبری شیر وار، آسیب رسان است و رهبری غاز و وال گونه به نتیجه بهتر می‌رسد. این که در خانه در اداره در دکان تلاش نداشته باشم به سمت رهبری شیر وار و سلسله مراتبی سوق پیدا کنم. این که قانون مدنی که ریاست خانواده را با مرد میداند و آن را تصریح کرده است، و قدرت را به تمام در اختیار او گذاشته است چه آسیبی به این نهاد و گرمای آن و محبت آن زده است. این که دوستی و عشق از هر چه فکر کنیم والا تر است.

 

پی نوشت:

 در این تگنای اقتصادی و اجتماعی و کرونا چه مقدار از عشق و دوستی های مان دریغ کرده ایم؟ 

 

 

@parrchenan

قهرمان

تحلیل و بررسی فیلم قهرمان تازه ترین اثر اصغر فرهادی:

 

شاید اصغر آقا از معدود ایرانیانی است که فسفر می‌سوزاند و مولف است و خوب هم می‌سازد.

دغدغه همیشگی او، دروغ است. دروغ در معنای گناه در در معنای فلسفی در معنای قانونی.

 این‌بار بر عکس طبقه متوسطی که همیشه انتخاب می‌کرد و فیلم می‌ساخت ، طبقه ای را انتخاب کرده است که فرا دست نیست اما فرودست نیز هم. شاید طبقه سابقا متوسطی که اینک سقوط کرده و در حال تبدیل شدن به فرودستی است.

شاید مهمترین نماد این سقوط، تغییر قیافه مردان به ریشو ترین حالت ممکن و پناه بردن بر سیگار و دود آن است که نشان از افسرده شدن این طبقه متلاشی شده میدهد.

اصغر آقا اینبار به قول سرو چمانم، سراغ دروغ های خاکستری رفته است. این دروغ های ریزی که انگار دروغ نیست. و ترکیب آن با رسانه های موبایلی در دسترس مردم میتواند فاجعه بیافریند.

 آدمی را به آنی بالا ببرد و با سر به زمین زند. آدمیان را لکند بخشد و افسرده و در زندانی محبوس.

با خودم چرخه ای که اصغر آقا در فیلم آفریده بود را بسیار برسی کردم. بسیار. و وقتی خودم را جای موقعیت فرد اصلی میگذارم میبینم که این چرخه ایرادی ندارد. دروغ خاکستری را با تایید مقام رسمی به جلو می‌بردو ذره ذره دروغ های ریز لازم وارد بازی میشود.

 افرادی که واقعیت و حقیقت داستان را میدانند وارد چرخه دروغ می‌شوند. دروغی که راست است!! دروغ میگویم چون حقیقت است. یعنی صحنه دروغ گویی آدم های جلو حراست فرمانداری یکی از فلسفی ترین صحنه های بوده است که پیرامون واقعیت و حقیقت و رابطه آن با دروغ دیده بودم.

 دروغ می‌گویم تا حقیقت عریان شود.

 و این جمله را به زیباترین حالت به تصویر میکشد.

آیا تا به حال ما دروغ خاکستری نگفته ایم؟

 تک تک ما این دروغهای خاکستری را گفته ایم!!

و برای این جمله خود مستند ارایه میکنم:

وقتی که حساب بانکی باز میکنیم چندین صفحه مبانی جعاله و قرض الحسنه و حقوقی و حقیقی و ... که بسیاری از آن را حتی اگر خوانده باشیم سر در نیاورده ایم( به دلیل جمله بندی سخت و غامض و قدیمی حقوقی ایران) را امضا میکنیم. به نشانه آگاه شدن امضا کرده ایم، اما نه خوانده این و نه فهمیده این و آگاه نشده ایم. این یکی از دروغ های خاکستری است که ما مرتکب شده ایم.

یا برای نصب یک برنامه کامپیوتری کلی متن انگلیسی را رد کرده و یک agrii را تیک می‌زنیم،این هم یکی از دروغ های خاکستری است که مرتکب شده و میشویم. 

راستش در چرخه ای که اصغر آقا کارگردانی کرده بود، نشانی از غیر طبیعی بودن ندیدم. و این کار را سخت تر میکند. در واقع یک آنرمال، نرم این جامعه است و این زنگ خطر را در سطح اجتماعی به صدا در می آورد.

اصغر آقا، در آخر، یک حرکت مثبت برای قهرمان ایجاد میکند، و پرونده را باز رها نمی‌کند. اما بیایید به این تلاش او برای نجات شرف و شرافتش دقیق شویم. او برای شرافتی می‌جنگند که گویی ندارد. دلیل سخنم چیست: چون در زندان است و زیر دین پول فردی دیگر.

 کدام شرف؟ 

 گویی این فیلم نشان می‌داد، قهرمان، برای شرفی که از دست رفته در حال جنگیدن است. قهرمانی که فرزندش آواره خانواده ای دیگر است. خودش محبوس، زندگی اش متلاشی، کارش، ورشکسته، و از ماشین و پول تو جیب و لباس تنش، همه قرضی.

 این آدم چه شرفی دارد که برای شرفش میخواهد بجنگند؟

 این فیلم پیرامون طبقه متوسطی است که در طول این تحریم ها شرف خود را از دست داد، و به این مرحله رسید و هنوز در محبس تحریم ها دست و پا می‌زند. در زندانی که مسیولیت آن را افرادی دارند که به خون این زندانی بدبخت تشنه اند.

 اما نتیجه‌گیری سهیل:

۱.مراقب رسانه های مجازی باش، سهیل، با نگاه شک به آن بنگر و اجازه مده که برای قهرمان شدن، تو را دست آویز کند.

۲. زنده باد شریف زندگی کردن، هر چند سخت. خیلی سخت. با شرف باش و این شرف را از دست مده. بیشرف فاحش ترین فحش این زبان فارسی است. این فیلم یک فحش از زبان و ادبیات فارسی را دوباره زنده کرد: بی شرف در مقابل با باشرافت.

 در این شرایط اقتصادی و تحریم سخت است، اما باشرف باشیم. و یک فحش به گنجینه فحش هایمان اضافه کنیم: بیشرف.

 

@parrchenan

سرو چمانم در آبان

مقدمه:

 من آدم شکمویی هستم. و با اکثریت خوراک ها لذتِ شُرب مدام میبرم.

 

 

 و اما متن:

کلید می اندازم و در خانه باز نشده عطر خوراک پخته شده برای ناهار به استقبالم می آید. از راهرو تا اتاق را عطر دل انگیز خوراک است که مرا مکشاند و میبینم در آشپزخانه و آغوش آشپزم.

مست این عطرم. از طرفی دوست دارم زودی به خوراک برسم و آتش دم به دم افروخته گرسنگی را بر طرف کنم و از طرفی دوست دارم گرسنه تر شوم و با این عطر مستی کنم.

 

گاهی بهشت را آن دنیایی میبینیم و همه عمر چشم به آن بهشت داریم. اما معتقدم بهشت همین جا ساختنی نیز هست.

و نمود کامل آن بهشت وعده شده برای من، همین عطر خوراک پخته شده هنگام ورود به منزل است.

 

این روزها آبان برای من یعنی یکسال. یکسال از دیدن سروچمانم و پیشنهادم به او می‌گذرد. همین روزها بود ماه آب و باران، آب‌ان. 

 دختر زیره به تهران بود و پیشنهاد کوه پیمایی دادم. در زیر بارش باران و برف به کوهستان زدیم. در قسمتی از مسیر که چشمه ای هست و غاری به عنوان سرپناه، پرسیدم ادامه مسیر را چه کنیم؟ بیشتر اهل تحرکی؟ یا ساکن بودن؟

وقتی پاسخم داد تحرک ، ادامه مسیر دادیم و به برفها رسیدیم. نیمرو نیم پزم را تمام پخت کرد و در انتهای برنامه و باران، پیشنهادم را دادم و از او خواستم به آن فکر کند.

و اینگونه شد که محبوبم در این یکسال نامهای دگر یافت، سرو چمان. شد دخترِ زیره و این روزها دخترِ آبان. دخترکِ پاییز.

 

گاهی که خستگی کاری کم توانم کرده و با خود مرور میکنم که چرا روزی خود را از دهان گرگ و نهنگ باید هر روز و هر روز بیرون کشم؟ اینکه این روزها، هزاران مشکل و مسئله وطن، اینجا را شبه جهنمی کرده است، سروچمانم همان اتفاقی است که بر ابراهیم افتاد.

گلستانی در آتش.

گلستانی پاییزه.

دختر گل های داودی در ناز‌ْنم باران.

 

پی نوشت:

۱. و چه لذتی دارد اولین صعود قله های شهر تهران با سرو چمانم. قله بالا دست منزل. این همسایه منزلمان. که از آن اوج ما را مینگرد، به رسم همسایگی آش و شاه زردی باید. حتی اگر آن همسایه کوه باشد.

۲. بهشتی این جهانی را برایتان آرزومندم.

سرایدار

تا به حال چند مورد بازدید از منزل رفته ام که سریدار بوده اند. سریدار خانه ها و باغ های بزرگ منطقه.

 وقتی از این سرایدار ها، از داستان باغ و صاحبشان میپرسم، معمولاً بیان میکنند ده پانزده سال، است که صاحبانشان به باغ سر نزده اند. یا ملک، ارثی است و ورثه با هم مشکل دارند، یا مالک خارج از کشور است و آمدن به ایران سخت.

با خودم فکر میکنم، اگر طبیعی و عینی ببینیم و نه انتزاعی. مالک بودن یک امری بین الاذهانی است که با مردن ما، آن هم تمام میشود.

اما زیستن و زندگی کردن امری عینی است.

 در واقع صاحبان واقعی این باغ های خرم، ساکنین آن هستند. وساکنین واقعی سرایدارهای آن هستند.

گاهی ما در و دروازه را نمی‌بینم ‌

 دری که با به دنیا آمدن ما باز شد و دروازه ای به نام مرگ که پیش روی ماست.

اگر این پس و پیش را هر روز میدیدیم، بیش از آنکه خود را مالک و صاحب و ریس و ... میدانستیم،

زندگی میکردیم به عنوان یک آدم از گونه انسان و این مقدار اسیر انتزاعات قرار دادی نمیشدیدم.

از خانه باغ در حال خروج هستم که یک میوه بسیار بزرگ به بر درختی کهنسال خود نمایی میکند. زردی آن، درخت را زیبا تر کرده است. تعارفم میکند و امتناع میکنم.

 حضور در این زیبایی گواری کارگردانی باد که در آن زندگی کرده و میکنند، هرچند مالک هیچ نباشند.

نتیجه :

 مالک هیچ باشیم و زندگی را زندگی کنیم چگونه؟ با نگاه به یک زندگی سرایدار باغ.

 

@parrchenan