مقدمه:

 من آدم شکمویی هستم. و با اکثریت خوراک ها لذتِ شُرب مدام میبرم.

 

 

 و اما متن:

کلید می اندازم و در خانه باز نشده عطر خوراک پخته شده برای ناهار به استقبالم می آید. از راهرو تا اتاق را عطر دل انگیز خوراک است که مرا مکشاند و میبینم در آشپزخانه و آغوش آشپزم.

مست این عطرم. از طرفی دوست دارم زودی به خوراک برسم و آتش دم به دم افروخته گرسنگی را بر طرف کنم و از طرفی دوست دارم گرسنه تر شوم و با این عطر مستی کنم.

 

گاهی بهشت را آن دنیایی میبینیم و همه عمر چشم به آن بهشت داریم. اما معتقدم بهشت همین جا ساختنی نیز هست.

و نمود کامل آن بهشت وعده شده برای من، همین عطر خوراک پخته شده هنگام ورود به منزل است.

 

این روزها آبان برای من یعنی یکسال. یکسال از دیدن سروچمانم و پیشنهادم به او می‌گذرد. همین روزها بود ماه آب و باران، آب‌ان. 

 دختر زیره به تهران بود و پیشنهاد کوه پیمایی دادم. در زیر بارش باران و برف به کوهستان زدیم. در قسمتی از مسیر که چشمه ای هست و غاری به عنوان سرپناه، پرسیدم ادامه مسیر را چه کنیم؟ بیشتر اهل تحرکی؟ یا ساکن بودن؟

وقتی پاسخم داد تحرک ، ادامه مسیر دادیم و به برفها رسیدیم. نیمرو نیم پزم را تمام پخت کرد و در انتهای برنامه و باران، پیشنهادم را دادم و از او خواستم به آن فکر کند.

و اینگونه شد که محبوبم در این یکسال نامهای دگر یافت، سرو چمان. شد دخترِ زیره و این روزها دخترِ آبان. دخترکِ پاییز.

 

گاهی که خستگی کاری کم توانم کرده و با خود مرور میکنم که چرا روزی خود را از دهان گرگ و نهنگ باید هر روز و هر روز بیرون کشم؟ اینکه این روزها، هزاران مشکل و مسئله وطن، اینجا را شبه جهنمی کرده است، سروچمانم همان اتفاقی است که بر ابراهیم افتاد.

گلستانی در آتش.

گلستانی پاییزه.

دختر گل های داودی در ناز‌ْنم باران.

 

پی نوشت:

۱. و چه لذتی دارد اولین صعود قله های شهر تهران با سرو چمانم. قله بالا دست منزل. این همسایه منزلمان. که از آن اوج ما را مینگرد، به رسم همسایگی آش و شاه زردی باید. حتی اگر آن همسایه کوه باشد.

۲. بهشتی این جهانی را برایتان آرزومندم.