فقیر

فقیر
 دراویش  گنابادی معمولاً خود را با صفت فقیر یاد میکنند. نمیدانم چرا اما گویی میخواهند هر چه هست از او باشد و خود بی چیز.
دو تن از عزیزانم را میشناسم که به سن شصت و بیشتر رسیده‌اند و از هر دو شنیدم که میخواهند ببخشایند و می‌بخشند تا سبک باشند.
چیزی و رفتاری  که من آن را اصلاحا فقیر می‌نامم.
در فرهنگ ما گویی هر چه تجربه زیسته افزون تر میشود، برای بعضی از مردمان معمولاً اهل ایمان، این باور در آنها شکل می‌گیرد که از بیشتر آنچه که دنیایی است فاصله گرفته و با ببخش خود را فقیر یا بی نیاز سازند. این باور که جمع کردن رفتاری این جهانی است و ایمان یعنی باور به آن جهان.  رفتاری فریدونی.این که جمع کردن دون ترین رفتار این جهانی است حتی. و تجربه زیسته نشانشان داده که بخش و جمع نکردن، آنان را از لحاظ روان، غنی تر میکند.
باری
هدیه ای پنجاه ساله را داشت می‌بخشید، داشت دوباره هدیه می‌کرد و  روایتی بسیار کهنه را دوباره زنده و داستانش را روایت می‌کرد.
دختر بود و محصل، و هنوز ازدواج نکرده ، و بابایش برای او خریده بود و از سالهای ازدواج تا سالهای پایانی مرگ شوهرش آن را همراه داشته است. هنگام فرزند داری و فرزند پروری، آن همیشه آویز گردنش بوده است، فرزندانش یاد آوری می‌کردند مشق ها و دیکته ها و درس ها را با آن گردن آویز به یاد دارند.
و داشت شی ای را که داستانی و قصه ای در پشت آن داشت روایت می‌کرد و بغض میکرد و هدیه میداد و آن را دوباره زنده می‌کرد. با قصه شی ای بی جان را زنده می‌کرد و در آن روح می‌دمید.

نتیجه راوی:
۱.عاشق اشیای دارای قصه هستند.
۲.به هم هدیه های از این نوع بدهیم و حتما برای آن قصه ای روایت کنیم. قصه ها ارزش آنها را بی قیمت میکند. بی‌همتا، بیتا

 و راستش، این باور فقیر شدن را هر چند با مدرن و مدرنیته گویی سر ناسازگاری دارد( هنوز به آن اطمینان ندارم) میپسندم. این باور، یعنی من فهمیدم در این سرا قرار است تنها درنگی داشته باشم. و چون فهمیدم تنها یک درنگ است زندگی، میتوانم از آن نهایت نوشخواری و نوشداری را ببرم.

https://t.me/parrchenan

جعفر

فردوسی شاعر بزرگی است، از این بابت که با یک مصرع یا یک تک بیت یکهو تو را وسط یکی از حالت وجودی انسان، که همانا مرگ‌آگاهی است گیر می‌اندازد. انسان تنها موجودی است که مرگ‌آگاه است و وقتی خبر مرگ عزیزی، ریفیقی آشنایی را می‌شنوی این گریز از مرگ‌آگاهی یهو با یک بیت از فردوسی میخورد به کرانه های پنداره ات.
چند سال از تو بزرگتر بود و اهل کمک کردن، اهل نشستن نبود، این را هنگامی یادت می آید که داری به گور کن در گذاشتن سنگ لحد گورش کمک می‌کنی.
همیشه وقتی خبر مرگ آشنایی را می‌شنوم یک سؤال بزرگ در جمجمه ام می‌چرخد: که چی؟ این بچه آوردن و زندگی به او دادن که چی؟ این هیچ که چی؟ هیچی به هیچی.
مصرعی از فردوسی که نام کتابی است از مسکوب دائما چرخ میخورد در سرم: شکاریم یک سر، همه پیش مرگ.
واین شکار بی دست و پا  ما هستیم. تک تک ما، وتا لحظه  شکار شدن، باید که زندگی را با «همه تن‌ چون دهان»، ببلعیم.
در قبرستان از قسمت مردانه گور کنی خوشم نمیاد، مردانی که همه کار را در دست می‌گیرند و آرام گریه میکنند و به شفاعتی آن جهانی دل خوش میکنند. آرام است  این قسمت مردانه حتی بلندترین فریاد قسمت مردانه، چیزی شبیه گوسفندان پیش پای سلاخ است،  مثل همان گوسفند که هنوز باور نکرده است سلاخی را و نوشخوار میکند.
 نئش باید که دختری، خواهری، داشته باشد تا کتمان کند مرگ را با زجه هایش. به دورترین سلاخ سرزمین برساند زجه هایش، تا که حتی اگر شکار شدنی است، تا هرچه فریاد، از حلقوم هستی، بیاوزد، تا که حقیقت ترین حقیقت را نپذیرد. حقیقت مرگ را با زجه هایش، به تمسخر وا دارد.
چرا که به قول فردوسی‌:
چه سازی درنگ اندرین جای تنگ
که شد تنگ بر تو سرای درنگ.

هنوز گیج از این بیت ام. درنگ در سرای درنگی ابلهی است. فریاد کنیم و زندگی را هر لحظه زندگی کنیم.

پی نوشت:
 گناه مرگ ریفیق جوانم را بر دستان خون آلود دولت میبینم که هنوز واکسیناسیون نکرده است.
فکر میکنم، شاید من جای او بودم، منی که از  اردیبهشت تا به حال دوبار کرونا گرفته ام. اینبار اما معلوم نیست شکار نشوم اگر واکسن نزده باشم هنوز

@parrchenan

ادامه

وقتی پرچنان، جستاری سنگین و موضوعی دهشتناک داشته باشد، معمولا یکی دو تا از خوانندگان، کانال را ترک میکنند و عطا آن را به لقایش می‌بخشند.

 این است که تلاش دارم با نوشته هایم خاطر مکدر نکنم، یا در واقع خاطر زیاده از حد مکدر نکنم.

پیرو جستار دیروز خواننده ای پرسیده بود چرا انسان به این مرحله می‌رسد؟ وپاسخ من البته که نمیدانم است. اما، میخواهم قسمت دومی از آن پرونده را روایت کنم که برای من حیرت زا تر بود:

 

 وقتی خانم آتش زده شده توسط شوهرش، بیان کرد که دو کودک از همسر اولش دارد، جویای زندگی اولش شدم‌ و شاهد روایتی دردناک از جبر جغرافیایی بودم‌:

« شوهر اولم خوب بود، زندگی سخت شده بود، تصمیم گرفتیم قاچاقی آلمان برویم. او زودتر رفت. اما زن به همراه بچه ها در ترکیه گرفتار شدند و توسط دولت ترکیه دیپروت . از آن سال دیگر، خبری از شوهر به آلمان رفته نشد. پس طلاق غیابی گرفت و فشار زندگی مجبور کرد با چاه کن ازدواج کند. چاه کن مصرف کننده مواد بود و او را نیز موادی کرد و هر دو شدند شیشه ای. چون در حاشیه های دور تهران ساکن هستند و تبعه افغان و مصرف کننده و تقریباً تنها، نتوانسته است از شوهرش بابت شکنجه‌هایی که می‌شده است شکایتی را به سرانجام برساند.

نتیجه راوی:

در این داستان غم انگیز، عنصر جبر جغرافیایی را شما هم دیدید؟ چیزی که با واژه های چون سرنوشت، تقدیر، شانس،... در هر ذهن و باورهای متفاوت معنا میشود.

 او اگر شانس می‌آورد، اکنون آلمان بود و حال و روزی بسیار متفاوت از امروز داشت، اما جبر جغرافیایی لعنتی، او را به چاه کن رساند و معتاد شد و شکنجه شد و در نهایت سوخته.

هر چه از عمرم می‌گذرد به جبر جغرافیایی مومن تر میشوم، اختیار و، کوشش و عمل من و، هوش من و، توانایی های من و،... همه افسانه ای بیش نیست.

جبر جغرافیایی ما را به اکنونی که هستیم رسانده است. و از این باور چه میتوان نتیجه گرفت: متواضع باشیم، نسبت به همه چیز و همه کس، در هر موقعیت جسمی، هوشی روانی،... خوش شانس بوده ایم و جبر جغرافیایی با ما بد تا نکرده اگر اکنون در وضعیت بهتری هستیم 

 شاید اگر قرار بود به دوست خواننده که پرسیده بود چرا انسان اینگونه میشود جوابی داشته باشم، جبر جغرافیایی بود.

چرا جبرِ «جغرافیایی»!؟ یعنی پسوند جغرافیایی چرا باید باشد؟ یک بحث فلسفی دور و دراز از ارسطو بود تا نیوتن و دکارت و حتی تا انیشتین و تا به امروز ادامه دارد پیرامون مکان مطلق، شاید دوست عزیز خواننده پاسخ را در آن مباحث بتواند بیابد( کتاب فلسفه علم که پست های پیشین آن را معرفی کردم، اشاره مبسوطی به این موضوع دارد)

@parrchenan

چاه کن

بیمارستان رسیدیم. چهل درصد سوختگی داشت و صورتش بانداژ بود.

چرا؟

شوهرش آتشش زده بود!

خیلی عادی که گویی سیگاری را آتش بگیراند، زنش را آتش گیرانده بود!

از دردها و شکنجه ها گفت. معمولاً شرایط که خیلی خاص باشد، تلاش شدیدی دارم عواطف و احساساتم را کنترل کنم و تقریباً در این جور مواقع صورتم و حالتش بی روح میشود.

از جزئیات حادثه پرسیدم و تلاش کردم زوایای پنهان آن را هم بیابم. از دردها و شکنجه هایش که می‌گفت، آه و ناله و اشک نداشت. تا رسید به اینکه سالها قبل پسر چهار ساله اش را که از شوهر اولش بود، در سرمای زمستان از خانه بیرون کرد، صدایش لرزید و گوشه چشمش آب‌دار شد و حیرانی در من کاشت، اینکه از درهای عجیب و غریب خود گفت، اینکه با چکش انگشتهایش را شکسته است، اینکه انگشتهای دستش دفرمه شده است اینکه به او آجر پرتاب می‌کرده، اینکه با سیم بکسل شلاق می‌زده و... اما اشک در چشم نبست و بغض در صدایش راه نیافت، اما تا از کودکش سخن راند، اشک و بغضش بست و روان شد.

مادری چیست؟

در کجای ژن ها و هورمون های شیمی خون چه میکند؟

 از شغل همسرش پرسیدم، پاسخ داد: چاه کن.

حکایت:

یکی پرسید از آن گم کرده فرزند

که ای روشن گهر پیر خردمند

ز مصرش بوی پیراهن شنیدی

چرا در چاه کنعانش ندیدی؟

بگفت احوال ما برق جهان است

دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارم اعلی نشینیم

گهی بر پشت پای خود نبینیم

اگر درویش در حالی بماندی

سر دست از دو عالم برفشاندی

سعدی, گلستان, باب دوم 

 

نمیدانم با چاه و چاه کنی و در چاه رفتن تا به حال ربطی پیدا کرده‌اید یا نه؟ تجربه زیسته ای داشته آید یا نه؟ مثلاً من از میان خیل رشته های طبیعت‌گردی ورزشی، با غار نوردی نتوانستم ارتباط بگیرم، آن همه تاریکی و ظلمت را بر نمیتافتم، نگاهم به دهانه پر نور غار بود. چاه کنی هم دو جور است. یک، چاه کنی که با آن ظلمت و سیاهی و دما خو میگیرد و دومی چاه کنی که همیشه سر به نور بالای سر خود دارد. 

نمیدانم شغل آن شوهر معتاد در این مقدار سبعیت و بی رحمی اثر داشته یا نه اما پندارم را این سیؤال درگیر کرد.

 از اتاق بیمار که خارج میشدم پرستار گفت بگذار پشت زن که اثر شلاق و سیم بکسل است را هم نشان دهیم، دیگر تاب نیاوردم، گفتم به گزارش پزشک قانونی بسنده هستم.

نتیجه‌گیری:

تلفیق این روایت وحشتناک و آن حکایت زیبای گلستان میشود آنکه ما همه حالهای متغیری داریم. در حال متغیرهای مان، نیز مراقب اعمال و رفتار و کلام خود باشیم. این روایت شاید نهایت طیف حال بدی یک فرد باشد، اما شاید ما هم با کلام و رفتاری در طیف سبکتری از آن بدی گاهی قرار گیریم. 

پی نوشت:

حالم انصافاً خوش بود و نمی‌خواستم با این روایت دهشتناک آزرده‌خاطر کنم خواندگان جان را. وقتی حالم خوش است دایم دوست دارم از محبوب بنویسم و انگاری حوصله بعضی از خوانندگان را تنگ میکند. این بود که این نکردم.

 

@parrchenan

رسیدگی

رسیدگی:

از وقتی به گلها و گیاهان منزل رسیدگی کرده ایم، گلدان نو و خانه نو برایشان فراهم کرده ایم، خاک و کود مناسب به خاکهای فقیر شده شأن اضاف کرده ایم، حس پیوستگی بیشتری با آنها پیدا کرده ام. هر صبح به آنها سلام میکنم. حال و احوالشان را جویا میشوم.

گویی که انسان قصه گو، برای ساختن قصه برای هر شی و مفهوم و باوری، نیاز به رسیدگی به آن موضوع و ماده را دارد.

 اینکه خاکش را عوض کنی و آن پس،در پندارت آن شی را انسان واره گون ببینی و پس برایش قصه بسازی و با او شروع به مکالمه شوی:

«خانه جدیدت مبارک گُل‌بیدی».

و از پس نسیمی شاخه ای، برگی از آن تکان بخورد و پاسخ ات را از او دریافت کنی.

گُل کوکب را هر روز با کوکب خانم سلام، صبح بی آغازی و با آبپاشی به گلها و برگهایش به او حمام صبح گاهی ببخشی.

 زندگی نکته های ریز و زیبایی دارد، درست در همین جا که هر کس در آن زندگی میکند و نام اش را خانه نهاده ایم.

 با «رسیدگی» اشیا را غریبه زدایی کرده و به آشنا و ریفیق خود تبدیل کنیم، چرا که هر آشنا و ریفیق در پشت سر خود یک قصه دارد.

 رسیدگی رمز رسیدن به قصه است. و قصه ها انسان را انسانتر میکنند

@parrchenan

فلسفه علم

پرچنان:

فیلم دانمارکی یک دور دیگر ( مستی) فیلمی اثر گذار پیرامون الکلیسم است.

اینکه رسوم ملی( جشن پایکوبی دانش آموزان) و مذهبی( موسیقی کری که در جای جای فیلم حضور دارد میتواند نماد کلیسا باشد) و حتی شخصیت های سیاسی، بر شدت آن دامن میزند.

فیلم هشداری است به تک تک آدم ها، که ببین: معلم های کشورهای اسکاندیناوی در امان نیستند، چه برسد به تو.

فیلم همچون شرابی کهنه، کند و خسته جلو میرود و در نهایت با مستی و شعفی به پایان می‌رسد( قسمت پایانی فیلم را چندین بار تکرار کردم بقدری جذاب بود و در شعف بودم) همانند خود شراب. شاید تقابل اس ام اس های آخرین فیلم و فراموشی و شیرجه بر ناکجاآباد، را بهترین نشانه از ویرانگری ادامه دار الکلیسم دانست.

 فیلم در نهایت با استفاده از سخنی از کیرکگارد راه حلی دارد. انسان به ذات، مضطرب است اما تنها راه نجات، نه مستی که پذیرش شکست است.

شیرجه نهایی فیلم نیز یادآور سخنی دیگر از کیرکگارد است که پرتاب شدن در دامن ایمان را بیان میکند. 

در واقع کارگردان هر شیرجه ای به هر ایمانی را با هر مستی، نشانه ای از رفتن به ناکجاآباد میداند.

اگر وسوسه شراب و الکل دارید پیشنهاد دیدن این فیلم را دارم.

@parrchenan

 

اگر به علم و تعریف آن، اینکه چه چیزی علمی است و چه چیز نیست، شبه علم و زاویه دیدی که بهتر است به علم و غیر علمی داشته باشید 

علاقمند هستید

 این کتاب را پیشنهاد میکنم

 کتاب جمع و جوری است که برای خوانش آن نیاز به حواس جمع دارد و بن مایه آن منطق است:

کتاب فلسفه علم سمیر اکاشا

ترجمه هومن پناهنده

انتشارات فرهنگ معاصر

 

https://t.me/parrchenan

سودا

با همکارم وارد خانه شده ایم. او را سُدا صدا میزند که میپرم وسط حرف و میگویم، سِوْدا نامش است.

 دخترک شروع به صحبت می‌کند. میپرسم ترکی؟ پاسخ مثبت میدهد. به همکارم معنای نامش را توضیح میدهم: عشق. عشق بسیار

به دخترک رو میکنم و میگویم: نامت بسیار بسیار زیباست. چهره اش و چَشمانش غرق در خنده میشود به گونه ای که گویی مدتها بود نوازش کلامی دریافت نکرده باشد.

نتیجه راوی:

 عناصر زیبا را که میبینم بیان کنیم. برای ساختن رضایت در پندارمان، دیدن خُرد ترین زیبایی و بیان و اِبراز آن اولین آجرهای ساختمان رضایت است که در فونداسیون و پی آن بکار میرود. وقتی بیان کردی مشتاق میشوی زیبایی های بیشتر را پیدا و کشف و درک کنی.

 

@parrchenan

ادامه

وارد خانه شدیم. خانه غرق در نور آفتاب بود. نور خوبی از پنجره ها به داخل خانه میپاچید. خانه های پر نور را بسیار دوست دارم. اصلا یکی از دلایلم برای دوست داشتن تابستان با همه گرمایش، خانه ها پر از نور بودگی است.

پرونده داستان عجیبی داشت.

دختری به مدرسه مراجعه کرده و گفته نمی‌توانم در خانه زندگی کنم.

دختر به همراه خواهر ناتنی اش که بیش از دوبرابر او سن داشت زندگی میکرد. این دو و فقط این دو.

 از دختر میپرسم از کی با او بودی و پاسخ میدهد از شش ماهگی. نظرم را به او بیان میکنم: یعنی به نوعی حکم مادرت را دارد؟ و پاسخ آری میدهد.

دختر به سن بلوغ رسیده و با آبجی زاویه پیدا کرده و اکنون پناهش که این خانه پر نور بود، خانه کیست؟

 خانه‌ی مادرِ خواهر ناتنی اش.

خانم مهربانی بود با او صحبت کردیم و گفت با دخترش صحبت کرده که باز بتوانند با هم زندگی کنند.

حس خوبی گرفتم از این مقدار انسانیتی که هنوز وجود داشت. با دخترک نیز صحبت کردیم . او نیز مایل بود به نزد آبجی بازگردد.

نتیجه راوی:

خوبی های زندگی ها را هم ببینم. این خانه های دلِ پر نور.

 

@parrchenan

تضاد

وارد منزل شده و با دخترک مصاحبه کردیم.

مشکل اش را پرسده و جوابی مبهم داد: « من و خواهرم با هم نمیسازیم و تفاهم نداریم»

از او پس از چند پرسش و پاسخ درخواست کردم با ذکر مثالی عملی از زندگی پندار مرا از این ابهام خارج کند و او شروع به روایت یکی از نمیسازیم‌هایش کرد:

« دو ساعت دیر آمدم خانه و مرا دعوا کرد»

پرسیدم اگر تو جای او بودی چه میکردی؟ پاسخ داد:«من هم دعوا میکردم اما به صورتش نمی‌زدم».

پس تا اینجا در یک نقطه اشتراک داری که دعوایش میکردید.

سوال دوم را مطرح میکنم: فکر می‌کنی این دعوا کردن و با دست زدن به صورتت که کار ناشایستی نیز هست از روی کین و نفرت و بدسگالی خواهرت به تو بوده یا از روی دوست داشتن و دل آشوب بودن و دل نگران بودن بر تو؟

پاسخ داد: از روی دوست داشتن.

پندارم پرواز کرد به چند هفته پیش و بعد از خروج از منزل به آن اندیشیدم.

با محبوبم، در محلی قرار گذاشته بودیم که با دوچرخه هایمان مسیری را طی کنیم. دقایقی دیر کرده بود. تلفنش را پاسخ نمی‌داد و پندارم به هر جا سرک می‌کشید. به شیب بسیار تند آن خیابان، به ماشین ها و راننده هایشان، به تصادف ... تا اینکه بیامد. با اینکه سراسر شوق بودم و خوشحال که با محبوبم قرار است برکابیم و سواری کنیم، اما در آن لحظه چهره ام خندان نشد از دیدنش، چهره ام شبیه مصرعِ شُکریست با شکایت گر نکته دان عشقی تو بشنو این حکایت بود. دقایقی گذاشت تا دل آشوب و دل نگرانی ام به ساحل امن تبدیل شود و سپس خندان شدم و با هم رکابان.

 نتیجه راوی:

گاهی پندار و پنداره هایمان، پر از دوست داشتن و عشق است اما رفتار و عملی که انجام می‌دهیم تناسبی با آن پنداره ندارد و حتی ممکن است در تضاد باشد. پیشنهاد میشود، پیرامون این پنداره که صدایش را فقط شخص میشنود با فردی که عمل متفاوتی از ما دیده گفتگو کنیم و صدای پنداره مان را به او هم برسانیم. مثلا من به این دلیل که تو را دوست دارم، دل‌نگران تو بودم و وقتی که دیر آمدی صدایم بالا رفت...

 

پی نوشت:

از دخترک میپرسم مشاوره رفته ای؟ مشاوره مدرسه را که اعتمادی نداشت( کمتر دانش آموزی را دیده ام با مشاور مدرسه توانسته باشد ارتباط بگیرد) و مشاور دیگر را که رفته بود گفت: فقط حرفهایم را شنید و در آخر نتیجه ای نگرفته است.

با ذکر چندین مثال و خودش را جای آن دیگری گذاشتن، تلاش کردم مهارت همدلی را درک کند.

 

@parrchenan

امانتی

محبوب پس از سفری چند روزه به منزل بازگشته است که تلفنش زنگ می‌خورد. با مادرش گپ و گفتی میکند و گوشی را به من میدهد.

 پس از احوالپرسی های معمول، مادر از من میپرسد:

امانتی دستت رسید؟

در فکر فرو میروم چه امانتی؟ آیا امانتی داشتم؟ حتی نایلونی که دستش بود و نگاهی می اندازم.

اما چند ثانیه بعد، پاسخ را می یابم، پاسخ می‌دهم، آری رسید و بسیار سپاسگزاری میکنم.

سخن‌راوی:

 همه ما امانت هستیم. امانتی. اصلا بشر یعنی امانتی.

حتی اندام ما برای شخص خود ما هم امانتی است. سلامتی و تندرستی مان هم و...

 وقتی نگاه امانتی به خود و دیگری و هر چیزی از کره زمین و محیط زیست گرفته، تا خانواده و همسر و فرزند و والدین و همسایه و هم‌وطن و همشهری و هم‌های دیگر، مسیولیت پذیر تر میشویم. 

 از خطای استراتژیک امر ثابت به موضوعات داشتن فاصله گرفته و همه چیز و همه کس را امانتی خواهی دید.

امانتی یعنی بازه زمانی و مسیولیت فردی خود تو. 

نگاه امانتی نگاه بسیار زیبایی است چرا که در بطن واژه بازه زمانی مستتر است و حس مسیولیت، تا نگاه مالکیتی که بازه زمانی ندارد و گویی تو را به گمراهی ثابت بودن امور می‌اندازد و تا حدودی مسئولیت گریز است. 

 

 @parrchenan