چاه کن
بیمارستان رسیدیم. چهل درصد سوختگی داشت و صورتش بانداژ بود.
چرا؟
شوهرش آتشش زده بود!
خیلی عادی که گویی سیگاری را آتش بگیراند، زنش را آتش گیرانده بود!
از دردها و شکنجه ها گفت. معمولاً شرایط که خیلی خاص باشد، تلاش شدیدی دارم عواطف و احساساتم را کنترل کنم و تقریباً در این جور مواقع صورتم و حالتش بی روح میشود.
از جزئیات حادثه پرسیدم و تلاش کردم زوایای پنهان آن را هم بیابم. از دردها و شکنجه هایش که میگفت، آه و ناله و اشک نداشت. تا رسید به اینکه سالها قبل پسر چهار ساله اش را که از شوهر اولش بود، در سرمای زمستان از خانه بیرون کرد، صدایش لرزید و گوشه چشمش آبدار شد و حیرانی در من کاشت، اینکه از درهای عجیب و غریب خود گفت، اینکه با چکش انگشتهایش را شکسته است، اینکه انگشتهای دستش دفرمه شده است اینکه به او آجر پرتاب میکرده، اینکه با سیم بکسل شلاق میزده و... اما اشک در چشم نبست و بغض در صدایش راه نیافت، اما تا از کودکش سخن راند، اشک و بغضش بست و روان شد.
مادری چیست؟
در کجای ژن ها و هورمون های شیمی خون چه میکند؟
از شغل همسرش پرسیدم، پاسخ داد: چاه کن.
حکایت:
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند
که ای روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی
چرا در چاه کنعانش ندیدی؟
بگفت احوال ما برق جهان است
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی
سر دست از دو عالم برفشاندی
سعدی, گلستان, باب دوم
نمیدانم با چاه و چاه کنی و در چاه رفتن تا به حال ربطی پیدا کردهاید یا نه؟ تجربه زیسته ای داشته آید یا نه؟ مثلاً من از میان خیل رشته های طبیعتگردی ورزشی، با غار نوردی نتوانستم ارتباط بگیرم، آن همه تاریکی و ظلمت را بر نمیتافتم، نگاهم به دهانه پر نور غار بود. چاه کنی هم دو جور است. یک، چاه کنی که با آن ظلمت و سیاهی و دما خو میگیرد و دومی چاه کنی که همیشه سر به نور بالای سر خود دارد.
نمیدانم شغل آن شوهر معتاد در این مقدار سبعیت و بی رحمی اثر داشته یا نه اما پندارم را این سیؤال درگیر کرد.
از اتاق بیمار که خارج میشدم پرستار گفت بگذار پشت زن که اثر شلاق و سیم بکسل است را هم نشان دهیم، دیگر تاب نیاوردم، گفتم به گزارش پزشک قانونی بسنده هستم.
نتیجهگیری:
تلفیق این روایت وحشتناک و آن حکایت زیبای گلستان میشود آنکه ما همه حالهای متغیری داریم. در حال متغیرهای مان، نیز مراقب اعمال و رفتار و کلام خود باشیم. این روایت شاید نهایت طیف حال بدی یک فرد باشد، اما شاید ما هم با کلام و رفتاری در طیف سبکتری از آن بدی گاهی قرار گیریم.
پی نوشت:
حالم انصافاً خوش بود و نمیخواستم با این روایت دهشتناک آزردهخاطر کنم خواندگان جان را. وقتی حالم خوش است دایم دوست دارم از محبوب بنویسم و انگاری حوصله بعضی از خوانندگان را تنگ میکند. این بود که این نکردم.
@parrchenan