رمان مواجهه با مرگ برایان مگی
رمان مواجهه با مرگ را برای بار دوم خواندم و برداشتی متفاوت نسبت به بار اول پیدا کردم.
بار اولی که خواندم، طرفدار حقیقت بودم و اینبار طرفدار مصلحت.
شعار رمان را نیز کشفی دوباره کرد:
۱.زنده باد دروغ مصلحتی.
۲.زنده باد اشتباه، اما اگر قابل تصحیح باشد.
برای مرگ مفهومی جدید شناختم. در کتاب جهش اجتماعی با یک تئوری آشنا شدم به نام نظریه ذهن که تکامل انسان را ناشی از روابط اجتماعی میدانست که از همان زمان که درخت را ترک کرد در او شکل گرفت و مغز هشتصد گرمی او را یک کیلو و سیصد و پنجاه گرم تبدیل کرد.
در رمان و گفتگو بین دو شخصیت داستان که در عین حال دوستان بسیار صمیمی ( رابطه دوستی) هستند، مرگ نه به معنای نداشتن ضربان قلب و فعالیت مغزی که به معنای نابود کننده روابط لحاظ میشود که از این زاویه با توجه به تبار تکاملی میتوان مرگ را سنجید و تمایز قوی بین مرگ انسان و دیگر حیوانات قرار داد. مرگ انسان نابود کننده رابطه ها است و از این منظر، ناراحت کننده.
با این نگاه ما میتوانیم زنده باشیم اما مرگ وار. همین که شروع به از دست دادن روابط خود کرده باشیم گویی مرگ خود را نیز اعلام کرده ایم. با این نگاه به دست آوردن رابطه های بیشتر یا از دست دادن روابط قبلی را در مهاجرت ها، شغل ها ، دوستی ها و... می توان ارزیابی کرد.
با این زاویه دید، میتوان به روابطمان به عنوان عامل زنده بودن نگریست و تحلیل کرد.
بار اول که کتاب را خواندم برداشت منطقی از پذیرش جان( شخصیت اصلی) با دروغی که به او گفته بودند و گولش زده بودند نیافتم. دروغی اثر گذار که باعث شد ازدواج کند، فرزند آوری، علی رغم میل اش داشته باشد و شغلش دست خوش تغییر شود.
اما اینبار متوجه شدم. نویسنده برای آنکه مخاطب خود را متوجه دروغی که به جان میگویند بکند تقریبا یک سوم حجم زیاد کتاب را به آن اختصاص میدهد. اما برای پذیرش جان تنها به یک نیم خط اکتفا میکند: «چیز زیادی فرق نمیکرد»
اما برای این فرقی نمیکرد به فلسفه زبان و شوپنهار رجوع میکند و تغییر نگرش او را نشان میدهد. گویی اصلا حقیقی وجود ندارد که بتوان از آن دفاع کرد یا به آن رسید. پس چیز ریادی فرق نمیکد. این «حقیقتی وجود ندارد» و پوچی، هستی را به نحو پنهانی نویسنده در این نیم جمله نشان داد.
یک دلیل حاشیه ای دیگر نیز نویسنده برای تایید دروغ مصلحتی که جان شنید از زبان او میآورد: سلسله اتفاقات و روابطی که اگر این دروغ نبود به آیوا ( همسرش) و تجربه عشق نمیرسید. گویی حالا که ما چیزی به اسم حقیقت نداریم و راه رسیدن به آن نیز نیست و همه پوچی است پس چه بهتر که بتوانیم به عشق برسیم بدون آنکه زبان مانع ذهنی برای آن شود. یادمان باشد که از نظر شوپنهاور زبان نیز خود نوعی دروغ است.
بار اول که کتاب را خواندم، مجرد بودم و اینبار متأهل. پس، معنا و عشقی که بین جان و آیوا وجود داشت را تجربه دار فهم میکردم و با آن لذت میبردم.
در انتها نویسنده که پوچی و نرسیدن به حقیقت را با مرور افکار زندگی جان بررسی میکند تنها راه برای دریافت حقیقت آنچه که به قول جان نوک زبانش است اما قابل بیان نیست را نوعی درک شهودی میداند.
گویا برای رسیدن به این درک شهودی غیر قابل بیان نیاز به مواجهه با مرگ است.
@parrchenan